<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا شفیع‌زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahra.shafiezadeh</link>
        <description>دستی بر قلم دارم...گاه حروف را ریسه میکنم و با سیاهی جوهر داغی بر دل سپیدی کاغذ میگذارم چون بشدت معتقدم کمرنگ‌ترین جوهرها از قوی‌ترین حافظه‌ها ماندگارترند .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:34:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/57637/avatar/WWQoPF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا شفیع‌زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از خاطرات تباه نوجوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-c1ynwfshw3gn</link>
                <description>هر روز صبح می‌دیدمش راس ساعت ۶:۳۰ با همان نگاه اول کار تمام شده بود. خوشتیپ، سفید و بور برعکس من ! با آن سیبیل‌های پرپشت و ابروهای ذغالی و پیوسته! منِ سیبیلو  هر روز سواره بودم و او پیاده، مجالی برای بیان آنچه بر من رفته بود،نبود! اما کوتاه بیا نبودم‌.روز اول: تلاقی نگاه‌هایمان بود...روز دوم:به صورتش لبخند زدم، او هم. روز سوم: لبخند و چشمک زدم، یک قدم سمت ماشین ما برداشت و خندید.اسمش را پرسیدم ، جوابم بازهم لبخند بود!روز چهارم: برایش دست تکان دادم او فقط دستش را آرام بالا آورد و باز لبخند زد.روز پنجم : نیامد.روز ششم : مدارس تعطیل بود.روز هفتم : نیامد.روز هشتم : نیامدروز نهم : نگران بودم فراموشم کرده باشد، اما تا مرا دید، لبخند زد، دلم زیر و رو شد.اسمش را باز پرسیدمگفتم کلاس چندمی؟اما او باز فقط لبخند زد.کلافه بودم ، لااقل، یک کلام ،بالاخره حسنی حسینی تقیی نقیی!هیچ ! فقط سکوت ! فقط نگاه!روز دهم: برایش شاخه گلی از باغچه همسایه دزدیدم و پرتاب کردم،اسمش را بلندتر پرسیدم. خم شد گل را برداشت.کلافه بودم حتی اسمش را هنوز نمی‌دانستم!روز یازدهم برایش نامه‌ای نوشتم و از شیشه ماشین برایش انداختم، راننده دید.روز دوازدهم : راننده ما را از آن مسیر نبرد.روز سیزدهم: نبردروز چهاردهم: نبردنبرد نبرد نبرد نبرد... کمتر از یک ماه بعد امتحانات شروع شد و دیگر اسیر سرویس نبودم. اولین امتحان را سرسری،در حد پاس شدن نوشتم و اولین نفر، برگه‌ را دست مراقب دادم و از در مدرسه بیرون زدم . تا در خانه‌شان یک نفس دویدم . پشت در ایستادم. مردد! با ترس و لرز انگشت اشاره‌ام را روی زنگ خانه‌شان گذاشتم نفس عمیقی کشیدم و فشار دادم، اگر پدر یا مادرش پدر را باز میکردند چه می‌گفتم؟ خدایا چرا زنگ زدم؟! اگر خودش می‌آمد و مرا از نزدیک با اینهمه سیبیل و پشم و کرک می‌دید؟! خدایا چه غلطی کردم!خواستم فرار کنم که پیرمرد قوزالویی در را باز کرد. سلام کردم گفتم اینجا.... من.... یعنی... چیزه..... پیرمرد دستش را به کمرش گذاشت ، سعی کرد کمر راست کند اما چند سانت بیشتر بالا نیامد، بعد سرتا پایم را نگاه کرد و گفت چی می‌خوای دخترم؟ با کی کار داری؟ گفتم: اینجا یک پسری حدوداً ۱۶_ ۱۷ ساله با لباس‌های همیشه سفید, صبح‌ها می‌اومد اینجا، نیگا اینجا ،دقیقا همین جا ،روی این رمپ جلوی در همین پارکینگ می‌ایستاد. هر روز راس ساعت ۶:۳۰ صبح . با یک کوله و کتونی آدیداس.   الان نزدیک دو ماهی می‌شه که دیگه نمی‌آد. می‌دونی آقا! ما هم رشته‌ای هستیم .گاهی کتاب و دفتر به هم قرض می‌دادیم . الان فصل امتحاناست و جزوه‌های من دستش جا مونده. نوه شماست؟ شما خبری ازش دارین؟ من به کتاب‌هام احتیاج دارم . پیرمرد خنده عاقل اندر سفیر زد و گفت عجب!دخترم پسر سفیر آلمان بود,برای همیشه از ایران رفتن.</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 17:54:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب  بی‌نوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-xkyu2wdsjg35</link>
                <description>می‌شود شبهای بی‌تابی‌ام مرا به خلوت دنجی ببری و برایم کتابخوانی؟از همان کنج‌های کوچکِ گمنام که خودت میدانی!قصه‌ای از کتابی بدون خط و بدون نوشته... داستانی را برایم بخوان که فراخور حالم برایم شایسته‌تر است. به روزگارم نگاه کن، به همه راه‌های رفته‌ام!از خستگی‌ها، جنگیدن‌ها و صبوری‌هایم بخوان.برایم از  راه طی شده و راه پیش رو بگو.قصه که تمام شد، دستم را بگیر و شمع را تا نزدیک صورتم بالا بیاور و برایم نجوا کن،بگو که از تیرگی ها نترسم. بگو که ظلمت فی نفسه تاریک نیست. به خاطر عدم وجود نور هست که من آن را تیره می‌بینم. پس ظلمات به ذات خود وجود ندارد و آنگاه دست در کتاب کن، ماه شب چهارده را بیرون آور و کف دستم بگذار.بگو که این را جایی بگذار که گمش نکنی...در جیب پیراهنت، در کوله پشتی ات، بگو اصلا بگذار  به موهایت ببافمش! یا به گوش‌هایت آویزان کنم.بگو اگر که ناچار شدی، آن را قورت بده بگذار دلت روشن بماند، به ادامه و رفتن تا رسیدن. اما نگذار کسی بفهمد من ماه را به تو داده‌ام. نا اهلان و حسودان اگر به چنگش آورند دنیا در خسوف غرق می‌شود....#مشق_بیست_و_ششم</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Tue, 20 Sep 2022 11:32:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی اگزیستانسیالیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-grpi6fw87wwj</link>
                <description>دیگران می‌ترسند در قیل و قال آن دنیا  یکدیگر را گم کنند. این سرخوشان نمی‌دانند که من در هرج و مرج همین دنیا هنوز نتوانسته‌ام پیدایت کنم!به کجای این سیاره‌ی ایستاده‌ای؟!چرا به هر کجایی که ردی از توست راهی میشوم، می‌گویند دیر رسیده‌ای، رفت...مگر ما با یکدیگر عهد نبستیم که وقتی هبوط کردیم، یکدیگر را گم نکنیم و مرهم دلهای هم باشیم!چه شد پس؟!کدامین عهد را از یاد بردیم که اینگونه خوار و زنبون گشته‌ایم؟!که بدینسان سرگشته و آواره‌  در پی هم می‌دویم !که هر کدام‌مان میان هفت میلیارد انسان این چنین تک افتاده‌ایم !لختی درنگ کن! بنشین و نفسی تازه کن. آنقدر برای دیدنت نفس نفس زده‌ام که نمیدانم به وقت یافتنت، نایِ ایستادن داشته باشم یا نه!#مشق_بیست_و_چهارم</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 16:29:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایوِ مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%90-%D9%85%D8%B1%DA%AF-g1bkoo5m34fc</link>
                <description>دیدی تو هم با آن دم مسیحایی‌ات نتوانستی از رفتن منصرفم کنی!این منم روی سکوی پرتاب با مشتی قرص در دهانم، بالا پایین می‌روم و مرگ را مزمزه میکنم.هنوز نیامده است پس نمیدانم چه طعمی دارد!اما آنان که رفتند همگی راضی بودند حتی یک نفر ناراضی بینشان نبود وگرنه حتما برمی‌گشت.بیا ما هم با هم برویم!اگر بیایی رفتنم را به تاخیر میندازم.باشد برای شبی سرد در رختخوابی گرم؛دستت را میگیرم ، نزدیک لبه می‌برمت تا باهم بپریم ؛ اینگونه در شلوغی آن دنیا هم، یکدیگر را گم نخواهیم کرد.#مشق_بیست_و_سوم</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 14 Sep 2022 18:57:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوسه‌ی قلوه‌کن شده</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-kuv1e9zp1owg</link>
                <description>‌به زیر درخت رسیدیم، کوله‌هامان را زمین گذاشتیم، تا لبانمان را به هم دوختیم، نفهمیدم از کجا بر سرمان نازل شد!آنقدر مست بوسه‌ات بودم که ندیدم دستش چه وقت بالا رفت و روی صورتم خوابید!هرچه بود مستی‌ام را پراند.با ضرب سیلی  روی زمین پرت شدم....بوسه مان از وسط جر خورد...برق از چشمانم پرید. سیاهی دنیایم را برداشت. پلک زدم اما نمی‌دیدم.سوت کر کننده‌ای در گوشم پیچید و دیگر چیزی نشنیدم. تو رفتی... و هرگز پیدایت نکردم.اما لبانم سالهاست،مثل تکه پارچه‌ای قلوه کن شده، تکه‌هایش روی لبان تو جامانده.پیدایم کن...#مشق_بیست_و_دوم</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 14 Sep 2022 17:19:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برسد به دست عباس معروفی ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C-%DB%B2-pwpyndg78rwi</link>
                <description>در روستایی کوهستانی که مردمانش به باغداری مشغول بودند شهریور ماه که می‌شد همه‌ی درخت‌های گردو با هم شانه می‌تکاندند و خود را سبک می‌کردند. در بالای این منطقه، روی تپه‌ای نه چندان سرسبز، یک سرو‌ گردن بالاتر از باغ‌های گردو، دریاچه‌ی خون برپا بود. هیچ‌وقت کسی جرات نداشت چرایی وجود دریاچه را بپرسد! اردیبهشت ماه بود که جوانه‌ی سبز درخشانی از دل خون بیرون زد و همه‌ی اهالی را به سرِتپه کشاند. توجه‌ها به سمتش جلب شد. گیاهِ جادویی، رشد کرد و بالا آمد. شبها نور می‌تاباند و روزها هوا را فرح‌بخش می‌کرد. مرکز توجه همه‌ بود. اهالی روستا از وجودش غرقِ شوق بودند. درخت همیشه سبز بزرگ شد و به گل نشست. درختی با گلهای ارغوانی رنگ و گلبرگ‌های درشت و گوشتی، بویی عطرآگین و برگهای همیشه سبزِ بزرگ و براق. نامش را مگنولیا گذاشتند.درخت، بزرگ و بزرگتر شد. روزها عطر و بویش تا فرسنگها آن‌سوتر میرفت و شب‌ها شروع به تابش می‌کرد، به گونه‌ای که تمام روستا یکپارچه نور می‌شد. کدخدا و بزرگان کم کم از وجود درخت ترسیدند.یا باید از آن پدیده‌ای مقدس می‌ساختند یا آن را تهاجمی و مخربِ خاک روستا می‌خواندند و نابودش می کردند! بزرگان دور یکدیگر جمع شدند و به فکر چاره‌جویی افتادند که گمان هرگونه خطر احتمالی را از سمت درخت بی اثر کنند.یکی گفت به آن تقدس ببخشیم و از آن نان درآوریم.مرد دیگری خروشان برخاست و دستش را به نشانه‌ی تهدید سمت مرد سخنور تکان داد و گفت دهانت را ببند چه تقدسی؟!آن که وسط دریاچه‌ی خون روییده عین نجاست است. رو به جماعت کرد و گفت: نیست؟صداها به هوا برخاست، هست،هست، باید نابودش کرد. کسی گفت وجود درخت برکت است و عین پاکی. چیز غیرِطبیعی دریاچه‌ی خون است، که چرا هست؟ از کجا آمده؟!مرد تهدید کننده با چهره‌ای برافروخته گفت توی منافقِ سست ایمان را باید گردن زد تا انقدر بی‌شرمانه دهان باز نکنی و هر سخنی را به زبان نیاوری!وِلوِله بین حضار افتاد. هرکس راه حلی می‌داد.عده‌ای ترسان، مرد تهدید کننده را ستایش می‌کردند.یکی فریاد زد درخت را قطع کنیم. صدای دست و هورا بالا رفت.دیگری گفت اینقدر خصمانه رفتار نکنید. گل‌های خوشبویی دارد. زیباست! هوا را با طراوت و شبهامان را روشن کرده. زن و بچه‌هامان را دور خودش جمع می‌کند و آنها هم خوشحالند. تازه ممکن است آدم های زیادی را از دور دست‌ به اینجا بکشد و این برای ما سودآور است! من نظر دیگری دارم بیایید دور دریاچه را دیوار شیشه‌ای بکشیم تا درخت نتواند آسیبی به ما بزند! بازهم همهمه بالا گرفت و در نهایت به کام همه خوش آمد‌ و قرار شد درخت پرگل مگنولیا را در تُنگ بلوری بگذارند تا احتمال هرگونه خطری به صفر رسد اما عطر مست کننده‌ی مگنولیا از روستا به روستاهای مجاور و از آنجا به شهرها و کشورهای همسایه رفت. چندی نگذشت که دوستداران مگنولیا گروه گروه از دیگر مناطق برای بوییدن و دیدن نور شبتابش به سمت روستا سرازیر شدند.کدخدا با خود فکر کرد حتماً نقشه و توطئه‌ای در راه است وگرنه چه دلیلی دارد که این همه آدم برای دیدن یک درخت به روستایشان بیاید! برای همین دستور نشست فوری داد و مسئله‌ی هولناک را مطرح کرد.یکی گفت روی دیوار شیشه ای را مسقف کنیم.دیگری گفت این درخت احتیاج به هوای آزاد دارد در محیط بسته خشک می‌شود. آن یکی گفت چه‌بهتر! می‌گویم خود به خود از بین رفت.مرد تاسی گفت این درخت را دیگر همه می‌شناسند. اگر بلایی سرش آید همه ما را مقصر می‌دانند، بیایید دریاچه‌ی خون را جابجا کنیم آن وقت دیگر درخت عجیب جلو نمی‌کند.همه از این فکر به هیجان آمدند.عاقل مردی پرسید چطور این همه خون را جابجا کنیم و اصلا کجا بریزیم؟ مرد تاس گفت: گودالی بزرگ حفر می کنیم و سپس آنان که کاسه و لگن دارند که هیچ، هر که ندارد با نِی تو خالی آن را بمکد و در گودال بزرگ خالی کند. همه برای این فکرِ بکر هورا کشیدند و دست زدند. تمام مردان و زنان و کودکان روستا فراخوانده شدند وبه  هر کس وسیله نداشت، نی دادند.زن و مرد، ریز و درشت مثل زالو به لب دریاچه افتادند و خون مکیدند بالاخره پس از مدتی دریاچه‌ی خون جابجا شد. اما حالا جمعیت بیشتری برای دیدن درخت جادویی می‌آمد که به خاطرش دریاچه‌ی خون مقدس را جابجا کرده بودند!کدخدا که عاصی شده بود و روستا را در خطر حس کرد، گفت: باید شاخه‌ای از درخت گردو را به مگنولیا پیوند بزنیم. این بهترین کار است.اگر مگنولیا این همه توانایی را بزند به باردهی، یک درخت گردوی پربار خواهیم داشت و این گونه همه چیز به روال عادی خود برخواهد گشت. کشاورزان زبده از بهترین درخت گردوی روستا شاخه‌ای جدا کردند و به ساقه‌ی بریده شده‌ی مگنولیا پیوند زدند.اما مگنولیا گردو نمی‌دانست چیست! هرچه تلاش کردند، پیوند را پس زد. کدخدا آشفته شبها در مهتابی خانه‌اش می‌نشست ، چپقش را در هوای خوش مگنولیا چاق می‌کرد و نقشه های بعدی را برای حذفش می‌کشید.فردایش وقتی هوا رو به تاریکی گذاشت کدخدا همه را جمع کرد و گفت حالا که این درخت شبیه درختان ما نمی‌شود و امنیت را از این روستا گرفتهچاره ای نیست جز آنکه آن را از کف ببریم.کسی گفت درخت بیدار است صبر کنیم تا خواب زمستانی‌‌اش.دیگری گفت:صبر جایز نیست! همین الان باید تصمیم اجراشود.آن یکی گفت: ناندانی ماست! اگر نابود شود به ضررمان است.دیگری گفت: عجولانه تصمیم نگیرید. به نور مهتابی و عطر مست کننده‌اش فکر کنید! کدخدا برآشفت و خشمگین فریاد زد :انگار آن درخت شما را نیز مسحور کرده! هر روز زنان و کودکا‌ن‌تان پای درخت تا پاسی از شب می‌نشینند و در نور آن شادی و پایکوبی می‌کنند! آنها از وظایف زنانگی‌شان غافل شده‌اند. فساد به خانه‌هاتان آمده! همین امشب باید خشکش کرد.کسی از میان جمعیت گفت: موافقم! اگر آن روز پیوند را قبول کرده بود امروز کار به اینجا کشیده نمیشد.شخصی دیگر برخاست و گفت : صبر کنید نابودش نکنید! بفرستیدش جایی دیگر، شاید در آنجا، دیگرانی آن را بخواهند اینگونه هم ما خلاص می‌شویم هم درخت !صداها با شور و غوغا در هم شد. بیل و کلنگ‌ها به هوا بلند شد. کسی گفت چراغ‌هامان را برداریم و راه بیفتیم. مرد کهنسالی فریاد زد:چراغ نمی‌خواهد! او راهمان را روشن کرده، فقط راه بیفتید. جماعتِ بیل و کلنگ به  دست راه مگنولیا را پیش گرفتند.پای درخت رسیدند، کلنگ‌ها بی‌رحمانه بالا می‌رفت و به خاک کوبیده میشد و آن را می شکافت درخت بی خبر از خواب پرید.با هر ضربه عطر گل هایش در پای درخت پیچید.مرد سیه چرده گفت: دست بجنبانید تا عطرش فراگیر نشده باید کار را تمام کنیم. و همه با هم به سمت درخت یورش بردند، دوره‌اش کردند و با تکان های شدید او را از زمین در آوردند.نیمی از ریشه ها در خاک ماند. شبانه درخت را مثل ماه شب چهارده سر تنه‌ی چوبی در آبادی، کشان کشان به دور دست‌ها بردند. درخت در شهری بسیار دور،در اقلیم متفاوت از محل رویشش کاشته شده .بهار که شد، هنگام رویش و زایش، درخت کم کم سبز شد آماده گل دادن بود اما گل‌ها از زیر پوسته‌ی شاخه‌ها بیرون نزدند و همان زیر ماندند، ورم کردند و عفونی شدند.عفونت در آوندها چرخید و به کل درخت سرایت کرد. هربار قسمتی را پوساند...اما بهار روستا جور متفاوتی شروع شده بود درختان گردو همه به غنچه نشستند و گل دادند. عطر مگنولیا باغ ها را پر کرد. درختانی با گل‌های دائمی....برای عباسم ♥️</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 07 Sep 2022 16:06:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برسد به دست عباس معروفی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C-ij1cvkqxsrle</link>
                <description>همان روزها که سخت مشغول عاشقیت بودم، مینو تماس گرفت و بدون مقدم گفت: زهرا صوفی را میشناسی؟گفتم: صوفی؟! نه! گفت: صفحه‌اش را دنبال کن قطعاً به دردت میخورد و چند روز بعد من در کلاس‌های مشق نوشتن صوفی نشسته بودم که صوفی خودش را در ۱۰ دقیقه معرفی کرد. من اما از آن ده دقیقه فقط همین جمله‌اش را خوب به یاد دارم:ده سال مدیر آکادمی گردون بودم._خانم صوفی، آکادمی گردون جناب معروفی؟میشه برای ما از ایشون بگین! چه بلایی سر گردون اومد ؟ چرا سایت دیگه بالا نمیاد؟ آقای معروفی دیگه کلاس آموزشی ندارن؟ از خودشون الان خبر دارین؟ سوال‌ها دیگری که پشت سر هم بالا می آمدند...من از صبح همان روز دیگر، نه روی زمین بند بودم نه توی آسمون.پیام دادم بهش، یک چیزی بگم باور می‌کنی؟!! چه خبر شده؟بگو ببینم!خانم صوفی، مدیر آکادمی گردون بودن! ده سااال! چی؟ جدی؟ باورت میشه؟؟؟ تازه از اون مهمتر، گفتن آموزش‌های ما دقیقاً بر مبنای چیزی هست که از ایشون یاد گرفتم و در نهایت دست ما را توی دستان آقای معروفی می‌ذارن. باااورت میشه! تو دستای آقای معروفی!! چه خبر خوبی... بفرما، نگفتم تو شروع کن مسیر خودش باز میشه برات. دیدی پشتکارت مسیرت رو روشن کرد. مبارک باشه دختر! تو لیاقتشو داشتی. اینم باسی جونت حالشو ببر؛ و من انقدر عاشقانه در هر نقطه‌ای که نشستم از تو گفتم که همه را عاشق تو کردم.مثل همین سینای خودمان آنقدر از تو برایش گفتم که گفت داستانم که تمام شود به آلمان می‌روم باید معروفی را از نزدیک ببینم و داستانم را به دستانش بسپارم میگویند خیلی رابطه‌ی خوبی با ایرانی‌ها دارد و با روی باز استقبال میکند. همین میلاد چند وقت پیش داستانش را بهش داده و کلی بازخورد ازش گرفته.و چقدر ته دلم به او حسودی کردم !مگر من چگونه تو را خوانده بودم که او اینگونه بیتابت شده بود... همان قدر که راه رسیدن به تو برایم باور نکردنی بود خبر نبودنت باورناپذیرتر... !خبر خیلی کوتاه بود و ویرانگر! جان ما، جاودانه شد.بهتم زد. چند لحظه زمان برد تا خبر را درک کنم .مثل زلزله‌ای ویرانگر  از درون فرو ریختم اشکم به پهنای صورتم پایین می آمد گوشی توی دستم بود، بهش زنگ زدم و با هق‌هقی که امانم نمی‌داد گفتم: عباسم!  معروفی جانم! معروفی از دستمون رفت...دیدی لیاقتشو نداشتم! دیدی نداشتم!و باز گریه... و امروز  چهارمین روزیست که چشمانم اشکبار است!زیر چشمانم زخم توست. باسی جانم تو که مهربانِ دل ما بودی با خود نگفتی اینگونه رفتنت دل ما را خون میکند! نگفتی نبودنت مرا دق میدهد!  نگفتی ما بدون تو چطور ادامه دهیم به شوق وصال دستان چه کسی بنویسیم؟ با خود نگفتی تمام آرزوهامان دار زده می‌شوند!نگفتی زندگی روی دستانم جان میدهد! من هیچ! من هیچ !آن رولاند، رولاند بیچاره... اشک‌هایش را می‌بینی؟دلت برایش نمی‌سوزد؟روباهت را به که سپردی و رفتی؟من نگران آن هفت داستانم...داستان های ناتمامت . آنها در بلوغشان بودند و به دستان نوازشگر تو احتیاج داشتند آنها را هم یتیم کردی.من دلواپس کتاب هایی که مجوز نگرفتند پریشان داستان هایی که سانسور شدند و به دستان ما نرسیدند هستم!حالا چشمم به راه مده‌آی ایرانیت خشک می‌شود،کاش هیچ ازش نگفته بودی!مگر قرار نبود بهتر که شدی از داستان اژدهای هفت سری که بر تو تاخت بگویی؟! باسی جانم! تو پر از حرفها و کلمات و داستان‌های نگفته بودی که خیلی زود بسته شدی!نه ! نه! اشتباه گفتم ! مرا عفو کن !تو بسته شدنی نبودی تو را بستند! و این درد نداشتنت مثل زخمی نیست که پوست رویش کشیده شود و از یاد رود!بند بند وجودم سوخته، مثل دختری که قربانی اسیدپاشی شود، همانقدر پر درد همانقدر جانکاه. درد به سلول سلول تنم دویده.نبودنت نخستین اندوه زندگیم نبود و واپسین هم نخواهی بود، اما بی‌گمان از بزرگترین هایش هستی و منی که پدر و مادرم را در شصت و پنج سالگی از دست دادم دوباره نحسی عدد شصت و پنج دامنم را گرفت و باردیگر یتیمم کرد. تلخی سیالی در هوای  غم‌انگیز نبودنت جاریست.مثل همان موقع ها، روزها آشوب و بی قرار مثل آیدین تو، توی سرم بازارمسگرهاست و توی دلم رخت می‌شویند و توی پاهایم سیم می کشند، شب‌ها مشوش‌تر... کاش عزیزانم کنارم بودند تا نداشتنت را با یکدیگر اشک می‌ریختیم. و من اکنون در ابتدای مسیری هستم که خورشید در انتهایش غروب کرده لیکن ناگزیرم به ادامه، به رسیدن، با کمک تمام ستاره‌هایی که برای پیدا بودن راه برایمان روشن گذاشتی. من محکومم به نوشتن.هر کلمه‌ام تیریست به هسته‌ی سلول غمباد گرفته‌ات. آنقدر می‌نویسم  تا انتقام تمام غمباد‌هایی که متاستاز و محاصره‌ات کردند را بگیرم.و اما شما، نارنجی مهربان من ! امید بر باد رفته‌ی من!هنوز دلم نیامده که به دستان روشنش بسپارمت...اما از حالا، هر کجای این سیاره که ایستادی لطفا  برایمان دستی تکان بده، فراموشمان نکن و برایمان دعا کن....</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 17:45:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناجی پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D9%86%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-fvlinrbiudxk</link>
                <description>شبها می‌آمدی، وقتی خواب بودم. هربار درخت جلوی پنجره را می‌گرفتی و به سمت نوک پنجه‌های کش آمده‌ی پیچک به دور چنار بالا می‌آمدی. و می‌رسیدی به من !جایی درست نقابل قاب پنجره‌ای که من پشتش ایستاده بودم و با مشت به شیشه می‌کوبیدم و اسمت را بلند بلند فریاد میزدم که ببینی‌ام، اما تو نه می‌دیدی! نه می‌شنیدی‌! فریادهای من انگار زیر آب بود، همگی صامت.آنگاه تو، دست در لانه‌ی پرنده‌ای که تازه تخم گذاشته بود می‌کردی، کمی دانه به دهان جوجه هایش می‌گذاشتی و آرام نوازششان میکردی  و پرشان میدادی.شب‌های بعد باز پشت پنجره به انتظارت می‌ایستادم ، تو می‌آمدی.تلاش بی‌سرانجامم را از سر می‌گرفتم و تو جوجه‌ها را یکی یکی می‌پراندی و می‌رفتی !تا شب آخر...تو آمدی بالا از پیچکی که خشک شده بود و دنبال لانه‌ای میگشتی که باد زیرش افتاده بود. دوباره پشت پنجره برای دیدنت بال بال زدم.با تمام رمق به شیشه می‌کوبیدم اما با هر فریاد خودم را خسته‌تر می‌کردم ! هیچ صدایی از دهانم بیرون نمی‌پرید.در بین تقلایم چشمم به دستگیره‌‌ی پنجره افتاد. که تا ان لحظه ندیده بودمش! پیچاندمش، پنجره گشوده شد. دستم را دراز کردم سمتت من را دیدی، دستم را گرفتی و با هم پریدیم...</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 18:36:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف‌های توی چارچوب</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D8%B1%DA%86%D9%88%D8%A8-ct3kyq4px36t</link>
                <description>شومینه رو به خاموشی میرفت که مسعود به خانه رسید. _سلامسلام مادر، خسته نباشی. چه خوب وقتی رسیدی چوبهای شومینه همه دارن خاکستر میشن، به دادش برس.گوله‌ی کاموام قل خورد رفت زیر مبل، بیزحمت اول اونو بده بعد برو.مسعود دستش را روی پای مادر گذاشت، زانویش را روی زمین، خم شد و گوله‌ی پشمی قرمز را درآورد و توی پیراهن گل‌ریز مادر انداخت.دستای مادر را بوسید و بلند شد. مسعودجان، شام‌ هم آماده است،کتلت درست کردم برات بجنب تا از دهان نیوفتاده.دستت درد نکنه.دستش به چهارچوب همین در بود که گفت: مامان جون من خیلی فکر کردم که چیکار کنم که شما از تنهایی در بیای و بادی به سرتون بخوره.خوب به چه نتیجه‌ای رسیدی ؟خانه سالمندان، البته اسمش ممکنه ناراحت کننده یا غم انگیز یا حتی ترسناک باشد اما واقعیت اینجوری نیست. اونجا همه، هم سن و سال همن.  یه عالمه دوست و رفیق پیدا می‌کنین،کلی حرف برای زدن دارین، سرتون گرمه. یکی مرتب حواسش بهتون هست، آزمایش و  چکاپ و دوا و دکترتون به موقع هست. میدونین از چه حرف دارم می زنم؟! از مراقبت بیست و چهار ساعته.مادر دو قدم بیا جلو ببینم  قد این پلیور  اندازت هست یا نه؟!اینو قرمز بافتم دو رج دور حلقه آستین و یقه رو سبز زدم که با شال گردن سبزی که پارسال بافتم ست بشه. بچرخ ، بچرخ خوبه! ده سانت دیگه ببافم تمومه.فردا صبح پای سینک ظرفشویی داشت ماهی‌تابه دیشب رو می‌شست که مسعود گفت مادر ولش کن چمدونتو بستم بیا بریم تا دیر نشده. امروز؟ الان؟ بله چقدر عجله داری! اتفاقی افتاده که میخوای منو دک کنی؟ نه این چه حرفیه!مگه چقدر اسباب زحمتت هستم مادر؟!بحث این حرفا نیست حالا توی راه صحبت می‌کنیم.لااقل بذار ظرف‌هارو بشورم که شب برگشتی خسته نایستی پای سینک ظرفشویی! نمیخواد بیا بریم.داشت  دستای کفی‌اش را می‌شست که گفت: اگه می‌دونستم لااقل برای فردا شبت شام آماده می‌کردم. خسته و کوفته از سرکار می آیی هیچی نداری که بخوری. قربونت برم دستت درد نکنه برای همه‌ی زحمتایی که برام کشیدی.حالا وقتشه که خستگی در کنی فقط عجله کنین که دیرم شده. پیرزن برای آخرین بار نگاهش را به در و دیوار خانه چرخاند از ماهیتابه‌ی کفی به صبحانه‌ی دست نخورده‌ی روی میز،  پرده های حریر گل‌گندمی ، به مبل چرمی زرشکی رنگ به پلیور تمام نشده‌ی توی سبد کاموا‌ها،  به کاشی‌های آبی و سرد کف اتاق...، چادر را سرش کشید و از در گذشت و درگذشت تنها چهار روز بعد...#مشق_دهم</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 31 Aug 2022 17:50:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ در حنجره‌‌ام میرقصید</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF-dzg7y7avzlw1</link>
                <description>بی حسی از پنجه پایم آغاز شد به کمر، شکم و سینه‌ام دوید با شتاب بالاتر آمد به گلویم چنگ زد نفسم به شماره افتاد هرچه دهانم را بیشتر باز می‌کردم اکسیژن با درنگ افزون‌تری وارد ریه‌ام می‌شد. زحمت برای نفس کشیدن بی فایده بود. پزشکان جمع شدند اکسیژن را روی دهانم گذاشتند و به آرامش دعوتم کردند. سایه مرگ روی حنجره افتاده بود آنقدر به گلو و دهانم چنگ زده بودم که زیر ناخن هایم خون جمع شده بود. نه اکسیژن روی دهانم اثربخش بود نه دست و پا زدنم! من آرام تسلیم مرگ شدم؛ که ناگهان صدای گریه‌‌ی  تو بلند شد تو را گرمِ گرم روی صورتم گذاشتند و تو چه خوب آشنا  بودی که تمام زخم هایم را ببوسی و امید زنده ماندن را شبیه قند در دلم آب کنی... چه کسی رموز عشق را این چنین به تو آموخته بود؟!نقاش : گرهارد ریشتر#مشق_هشتم</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Mon, 29 Aug 2022 11:20:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و بوکوفسکی و بهومیل</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%84-yuqjubiwwp33</link>
                <description>نام اثر: the cafe   نام هنرمند: Niki karagatsiمثلا در میانِ این کافه‌ی دودزده با سقف بلندش، پشت میزی در محاصره‌ی همین دیوارهای کثیف و رنگ و روباخته، درست پشت آن پنجره‌ای که نیمه باز است هر سه‌مان می‌نشستیم. بوی کنده‌ی گُر گرفته‌ی داخل بخاری همراه با گرمای جان بخشش در آن زمستان خشک‌ و سرد، از بین همان پنجره نیمه باز و درز شیشه های عرق کرده به کوچه می‌گریخت. بوی تیز و ماندگار ماهی و میگوی پرادویه در عطر خوش قهوه‌ی تازه آسیاب شده رقیق شده بود...با اشاره‌ی دست، مرد کافه‌چی را صدا میکردم و سفارش‌ عالیجنابان را ثبت می‌کردم. عالیجناب بوکوفسکی همان همیشگی‌اش را خواسته و هرابال، قهوه.در این وقفه بوکوفسکی برایم از سالها زحمتی که در راه نوشتنش کشیده بود می‌گفت، از تمام نوشته‌هایی که کپه شدن و خاک خوردن و او از نو نوشت، برای دل خودش...از زندگی شخصیش ، ولنگاری‌هایش ، بد مستی‌ها و هرزه‌گی‌هایش...گریزی به خاطرات اداره پست می‌زد و تمام رازهای مگویی که برای کسی نگفته را بازگو می‌کرد. لیوان مشروب اش را که سر می‌کشید تا نفسی تازه کند، هرابال لب می‌گشود و از هانتا و آن زیرزمین نمور می‌گفت.تمام گفتگویشان در خون من مانند الکل در حال حل شدن و نفوذ به  گلبولهای سرخم بود که مرد کافه چی مثل اجل معلق با آن چشم‌های گود افتاده در صورت آفتاب سوخته‌اش حرف هرابال را مثل تبر قطع کرد و گفت: تعطیله! به سختی از پشت میز کنده شدیم.زنهای روی دیوار نالان و اشکبار شدند برایشان دست تکان دادم و پیمان بازگشت دادم؛ این مرتبه با همینگوی...#مشق_هفتم</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 28 Aug 2022 10:11:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیس!نور آنجا خوابیده...</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D9%87%DB%8C%D8%B3%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%87-f0sktiyyxrpw</link>
                <description>آن لکه‌ی نور را ببین!کمی در آسمان و کمی کمتر روی زمین. این رد نور مرا دیوانه میکند در هر تابلویی که می‌خواهد باشد چه نور شمعی باشد در ظلمت یک چهاردیواری، چه پرتوی پهن خورشیدی از بین ابرها در پهنه‌ی اقیانوسیمن فلسفه‌ی نور را خوب نمی‌دانم! شاید دریچه ای از فردا است...نام هنرمند :آنتون ماوه/ نام اثر : جاده‌ی هلندیدست دلم میخواهد روی شانه مرد سواره‌ای که رو به مغرب می‌رود بزند و بگویدش: هی مرد! اسبت را هُش کن! بی دقت عبور کردی، ندیدی‌اشیک گام به عقب برگرد. نگاه کن آنجاست.داخل نهر آب جایی درست چسبیده به کرتِ درختان، چند چکه خورشید آن جا افتاده بر دارش ، ببوسش، به پیشانیت بچسبان و آرام در خورجینت بگذار، لازمت میشود.حتی اگر شکست نگران نباش فردایت رنگی‌ میشود. #مشق_پنجم</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Thu, 25 Aug 2022 11:01:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیبیل خاله</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D8%B3%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-s9q5fx3evokx</link>
                <description>چهار یا پنج سالم بود که عمو محمود فوت کرد. خاله خیلی گریه می‌کرد حتی یکبار موهاشو انقدر کشید که یک مشت مو از ته کنده شد، اونقدر تو صورت خودش میزد که بیهوش می‌شد، مامان به صورتش آب می‌پاشید و دوباره بهوش میومد، باز اتقدر گریه می کرد تا از هوش می‌رفت!به مامان گفتم حالا که عمو محمود مرده و خاله راحت شده پس چرا انقدر گریه میکنه؟ مامان نیشگون محکمی از کپلم گرفت،گریه‌م در اومد.آخه چرا ؟ مگه سوال بدی کرده بودم؟!به مامان گفتم : چرا نیشگون میگیری؟  خودِ خاله چند روز قبل خونه مامان بزرگ توی حیاط به عمو گفت انشالله بمیری تا راحت شم! حالا که خاله راحت شده چرا اینجوری می‌کنه؟ مامان منو به گوشه‌ی خلوتی خِره‌کش کرد و خوب کتکم زد، انگشت اشاره و شصتش رو روی لپام انقدر فشار داد که لبام مثل لبای ماهی شد و گفت خفه شو پدرسگ،  شر به پا نکن بچه!گریه و جیغ کشیدم با مشت روی ران مامان کوبیدم. خیلی دردم اومده بود، خاله راحت شده بود ولی کتکش‌رو خورده بودم! چند ماه بعد صدای گریه و زاری خاله از پشت ریش و سیبیل درامده‌اش، هیبت وحشتناکی  بهش میداد. اصلا دوست نداشتم ببینمش.اما یک روز مامان گفت امروز خونه خاله میمانی تا من بروم خرید!من از قیافه مودار و پشمالوی خاله میترسیدم شبیه عمو محمود شده بود حتی وحشتناک‌تر !خیلی گریه کردم که همراه مادرم برم اما بیفایده بود. زنگ در خانه خاله رو زدیم صدای جیغ و شیون خاله بلند شد من از ترس دو دستی به چادر مادرم چنگ زده بودم و التماس میکردم منو با خودش ببره صدای لخ لخ دمپایی خاله به در نزدیک شد و بعد در باز شد، خاله خودش را تو بغل مادر انداخت باز گریه ‌...!من بین پای مادر و خاله داشتم له می‌شدم. هرچی مشت کوبیدم خاله عقب نرفت گازش گرفتم، آخ بلندی گفت و گریه اش قطع شد و بالاخره از آغوش مادرم جدا شد. مادر گفت برای خرید لباس به بازار میره گفت دیگه عزاداری بسه باید از عزای محمودآقا در بیاید!خاله با مشت تو سینه‌اش میکوبید و میگفت نه خواهر ، اصرار نکن...مامان بدون ادامه دادن رفت و در را بهم کوبید.خاله دستم رو گرفت و با خنده‌ مرا نوازش کرد و به داخل برد.خاله از پشت سیبیل‌های سبز شده‌ اش لبخند می‌زد و من هاج و واج نگاهش می کردم !گفتم خاله یه چیزی بپرسم دعوام نمی‌کنی؟ خاله گفت نه قربون قدت بشم. چی فدات شم؟ بپرس خاله جون.میگم،  عمو محمود که مرد شما راحت شدی؟ چی؟ این حرفا رو از کجا آوردی تو سرتق ؟ خودت اون شب تو حیاط خونه‌ی مامان بزرگ وقتی هنوز عمو محمود نمرده بود بهش گفتی ایشالله بمیری از دستت راحت شم. خاله دستم رو کشید و گفت بیا بریم تو می خوام باهات بازی کنم این حرفارم  دیگه هیچوقت جلوی کسی نزنیا.وگرنه خیلی از دستت ناراحت میشم. بهش گفتم خاله خیلی زشت شدی من ازت میترسم! گفت نترس عشق خاله مامانت که برگرده خوشگل میکنم. تلویزیون را روشن کرد و ظرف میوه‌ی پوست گرفته شده‌ای را جلویم گذاشت.رفت سمت تلفن و شروع کرد به گردگیری‌اش، که صدای زنگش بلند شد. تلفن را برداشت نمیدانم کی بود و چی می‌گفت که خاله را اینجوری می‌خنداند! خاله هم چند بار دهانی تلفن ِ توی مشتش را  بوسید و بعد انرا قطع کرد.بلند شد، جلوی آینه دوید دستی به موهایش کشید  وبعد پشت پنجره رفت، گوشه‌ی پرده را کنار زد و برای کسی دست تکان داد. اذان ظهر را که می‌گفتند زنگ خانه‌ی خاله بلند شد و در پی‌اش صدا گریه‌ی خاله...#مشق_چهارم</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 24 Aug 2022 13:16:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارغوان، شاخه‌ی هم خون جدا مانده‌ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D8%A7%D8%B1%D8%BA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-cmqmuyxwrhdw</link>
                <description>زیر درختان کاج چه عاشقانه هوس بوسیدنت در زیر پوستم دوید.چه تب دار بذر بوسه را نزدیک لبانت آوردم و تو چه بی رحمانه مرا پس زدی! بوسه از لبانم افتاد همانجا، جایی زیر آن درخت دنبالش گشتم . قل خورد و دور شد، دویدم تا بردارمش،  و تو چه بی تفاوت دور شدی تا حاشا کنی.ندیدی‌اش که زیر پایت رفت و  بذر اتش ترکید جنگل گُر گرفت تمام درختان کاج سوختند دود بوسه‌ام در آسمان شهر پیچید تمام شهر خبردار شدند که زیر درخت کاج چه گذشته بود.باران که بارید، بوسه‌ی هزار تکه شده ام را از آسمان به زمین آورد و در دل خاک فرو کرد. نهال بوسه‌ام رویید که بر تنش، تبِ داغِ هر بوسه، گلی رویاند.اکنونهر کجای این دنیادرخت ارغوان دیدی از بوسیدن معشوقت شرم کن...</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 13:14:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر کتاب ژرمینال اثر امیل زولا</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%98%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84-%D8%B2%D9%88%D9%84%D8%A7-drwe3o1lh4k3</link>
                <description>امیل زولادر ۱۸۵۵ ویکتور هوگو از دنیا رفت و ژرمینال به دنیا آمد که &quot;بینوایان&quot; زولاست. در فرانسه‌ی مدرن و صنعتی داستان رنجبران زیر زمین است که اگر دانته بود &quot;دوزخش&quot; می‌شد در جهانی که انسان &quot;تا پایان شب سفر می کند&quot; اما در پایان این راه شگفت انگیز در دل زمین در ژرفنای خاک که انسان عمرها رنج برده و له شده است عاقبت کمر راست میکند و در شورشی سراسر امید سر بر می افرازد. ژرمینال زیباترین و بزرگترین اثر زولاست. حماسه‌ی برادری است در فلاکت: داستان سرنوشت بشر.ژرمينال یعنی جوانه زدن؛فرانسویان در تقویم انقلابی به ماه اول بهار میگویند ژرمینال.تعداد صفحات ۵۵۲ صفحه.غمنامه‌ی ژرمینال داستان زندگی یا شاید بهتر است بگوییم روایت زنده بودنِ جاندارانیست، شامل (مردان،زنان، کودکان،افراد پیر و سالخورده و حتی حیوانات ) در عمق چند صدمتری زیر زمین.یک زندگی گروهی و مشارکتی بین اسب‌ها و انسانها.داستانی رقت‌انگیز و تلخ از فلاکت و درماندگی بشر.انسانهایی با رنجی عظیم که با خوشی‌های کوچک و ساده عمیقاً شاد می‌شوند.آنقدر دنیایشان تیره و کدر است که اگر نور چرکی از شکاف ترَک برداشته‌ای بر زندگیِ نمور و بوی نا گرفته‌شان بتابد همان میشود طلوع فجرشان.با تمام ابعاد وجودشان تقلا برای جریان زندگی را دارند و گاه با خود می‌اندیشی اینایی که در اوج فلاکت اینسان می‌توانند دلخوش داشته باشند، اگر در رفاه و ثروت نسبی زندگی می‌کردند چگونه زیستی داشتند؟!داستان در قرن ۱۹ و حدود ۱۵۰ سال پیش حول جنبش کارگری می‌چرخد و اشاراتی به اندیشه‌ها و خط مشی‌های کارل مارکس و تشکیل اتحادیه‌های کارگری دارد و سرنخ هایی را بهمان میدهد. ابتدای داستان توصیفات و اسامی شاید کمی حوصله سربر باشد زیرا تمرکز بالایی را می‌طلبد، اما رفته‌رفته کشش بیشتری پیدا میکند و روان‌تر میشود. لحظات و احوالات به قدری واقعی توصیف می‌شوند که تلخی و دردش عمیقاً در رگهای خواننده رسوب میکند و روانش را به چالش میکشد. بارها در طول داستان دوست داشتم برخیزم و تکه نانی، ظرفی غذا یا لباسی را برایشان کنار بگذارم بلکه تسکین دردشان شوم...تنها انتقاد وارده این بود که تصویرسازی محل کار که شامل قسمت‌های مختلف معدن می‌شد برای من بسیار سخت و دشوار و تقریباً ناممکن بود طوری‌که بدون تصویر سازی پیش رفتم که البته این نشان از زندگی زیسته‌ی نویسنده را دارد. این عکس معدن سواد کوه را محض ایده و تصویر سازی اینجا میگذارم تا روزی که ژرمینال را خواندید، شاید بتوانید تصویر سازی بهتری کنید.درواقع توصیف معدن در ژرمینال بهترین نمونه اوج گیری تخیل زولا است. زولا قبلا این معدن را دیده است. در ۲۶ فوریه ۱۸۸۴ او تا عمق ۶۷۵ متری گودال رنار در دونن پایین رفته و نحوه کار کارگران را تماشا کرده و آنها را قدم به قدم، گاه از خلال تخته سنگ هایی که آب از آنها می تراود، تعقیب کرده است. زولا، به عنوان یک گزارشگر ، حدود صد صفحه یادداشت برداشته است: مناظر مشاهده شده حرکات، اصلاحات، بوها، رفتارها و حالات، اطلاعات جغرافیایی  اقتصادی و قوم نگاری ای که اساس رمان بر آنها استوار گردیده بی نظیر است و کارگران معدن وقتی که ژرمینال را بخوانند چهره ی خود را در آن به راحتی باز خواهند شناخت. در عین حال، این معدن کانون همه اوهام است. هیولایی است که آدم ها را می بلعد، دوزخی که انسان ها در آن مدفون می شوند و سرانجام شکم باروری است که از آن نسل نوینی از دادگستران بیرون خواهد آمد.این قدرت زولا است. قدرت مشاهده و انتقال مشاهدات خود به تصاویر ، حماسه و اساطیر.✍آن_برونسویک(۱۳۷۱).امیل زولا. ترجمه  سیروس سعیدی ادبستان فرهنگ و هنر بهمن ۱۳۷۱ شماره ۳۸عکس واگنت (معدن سوادکوه)زولا روند روایتی بسیار آرام و کم فراز و فرود را پیش میبرد و تقریبا هیچ کجای کتاب با آنکه جا داشت، فرازِ گل درشتی دیده نمیشود و نویسنده ابدا شتاب و عجله‌ای ندارد که داستان را در چشمان خواننده فرو کند. یک &quot;همینی که هست&quot; خاصی در متن موج میزند، بدون اغراق روایت می‌کند، اما زولا خوب میداند کجا را هدف گرفته و مومن هست که انتهای داستان تیرش به هدف می‌خورد و خواننده را از پا در می‌آورد.قسمت‌های عاشقانه یا همان دراماتیک، مثل شکلات ۷۸ درصدی در کنار قهوه دبل اسپرسوی تلخ، اغواگرانه خودنمایی می‌کند که به نظرم اگر شیرینی شکلات بیشتر بود شاید طعم بهتری میداد.(گرچه من عادت به خوردن شکلات با قهوه ندارم چون لذت تلخی قهوه را از بین میبرد.) این تراژدی عاشقانه که با تانی و نرم‌نرمک پیش می‌رود،  بلاخره به غایت خود می‌رسد اما طالبِ صبر است.همانطور که گفتم نویسنده‌ی کتاب پافشاری برای رنگ و لعاب دادن به اصل موضوع ندارد.اما با همه‌ی این احوالات، کتاب در سطح بسیار بالایی قرار دارد و درد و تاریکی لایه به لایه به درستی بیان و درک می‌شود. نویسنده در جاهایی نیز می‌توانست بر تلخیش بیفزاید اما بر آن هم اصراری ندارد. گرچه اوج‌های تکان دهنده‌ی کتاب خیلی نیست و در بسیاری جاها آنقدر معمولی بیان شده که ممکن است خیلی گذرا و سطحی ازشان عبور کنیم(انگار به قصد این نوع روایت را پیش گرفته تا خواننده‌را اهلیِ قصه کند و بعد تیر خلاص را به قلب مخاطب شلیک کند.) اما داستان بسیار به قاعده و کاملاً موزون جلو می‌رود و زَهر کلام به درستی بیان و درک می‌شود. گوشواره‌ی تکرار شده‌ی داستان، بنیادی ترین اصل زندگی است، مجموعه‌ای از حقوق ابتدایی و  طبیعی تخطی ناپذیر. حقوقی که بدون ملاحظه متعلق به همهٔ انسانهاست نه طبقه‌ای خاص.نکته‌ای که بسیار نظر من را جلب کرد استقامت بی‌بدیل و صبر و یکپارچگی بی‌همتایشان بود تا جایی که بارها با خود می‌اندیشیدم که اگر من جای آنها بودم توان ادامه و همراهی نداشتم.در انتهای کتاب زولا بسیار حرفه‌ای عمل میکند او میداند تیری که به قلب مخاطب فرو رفته را با چه شدت و ضربی  در چه زاویه‌ای بیرون بکشد تا او را نکُشد...حال بریده‌هایی ازین کتاب با ارزش را برایتان به اشتراک‌میگذارم :_سووارین می گفت:دستمزدا رو زیاد کنن؟ مگه میتونن؟ دستمزد کارگرا بنا به قانون مفرغ به کمترین مقدار ممکن معین میشه!این حداقل مقداری که کارگرا نون خالی بخورن و بچه درست کنن. اگه از این مقدار کمتر بشه، کارگرا از گرسنگی میمیرن وتقاضای نیروی کار زیاد میشه ودستمزد بالا میره.اگه از این مقدار بالاتر بره عرضه‌ي نیروی کار زیاد میشه ودستمزد پایین میادواین تعادل شکمای خالیه. محکومیت دایمی به شکنجه ی کار و درد گرسنگی!_ده کیلومتر راه سنگفرش بود، همچون تیغی راست مزارع چغندر را بریده...._بادی یخزده، که نفسهای پرزور و منظم‌ همچون داسی عظیم می‌گذشت._معدن ریزش کرده و او زیر آوار مانده وله شده بود. خاک خونش را مکیده و استخوان‌هایش را جویده وبلعیده بود._چاه انسانها رابه صورت لقمه ای بیست وسی نفری فرو می بلعید وچنان به نرمی، که گفتی حس نمی‌کند چگونه از گلویش پایین می روند._رانویه کشیش بود که آیین عشای ربانی‌اش را اجرا کرده و باز می‌‌گشت و دستهایش را همچون پیغمبری خشمگین رو به آسمان بلند کرده قهر خدا را بر این آدمکشان می‌خواند و فرارسیدن عصر عدالت و انهدام عن‌قریب ظالمان را بشارت می داد زیرا این دژخیمان با کشتار کارگران و افتادگان این جهان جنایات خود را از حد به در برده بودند.در آخر ۵ تا نکته رو یادآور می‌شوم :پیشنهاد میکنم مطالعه‌ی این شاهکار رو از دست ندین . برای ارتقای سطح کیفی زندگیمان از اوجب واجباته.۲.با خواندن نیمه‌ی ابتدائی کتاب ،بخاطر روند داستانی کندش اون رو رها نکنید چون اتفاقات در نیمه‌ی دوم کتاب جبران همه‌چیز را می‌کند.۳.با خواندن این کتاب متوجه میشویم که چه ۱۵۰ سال پیش چه الان چه فرانسه چه ایران ، ظلم همیشه در دنیا بوده و بی عدالتی وجود دارد.زولا شیوه‌ی مبارزه و قدعلم کردن را می‌آموزد، او انگیره و امید را یاد می‌دهد، گرچه معتقدم هرتغییری با ناامیدی شروع میشود.۴.فیلم ژرمینال رو هم در صورت تمایل ببینین.۵.و این پادکست شنیدنی :داستان معدن سن خوزه شیلی جایی که ۳۳ معدنچی ۶۹ روز توش گرفتار بودند.شرح کامل ماجرا در اپیزود ۵ پادکست کانال بی.⁣⁣پادکست کانال بی ⁣https://telegram.me/channelbpodcast و در انتها امتیاز ۱۰ از ۱۰ برای این کتاب.</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jun 2022 17:02:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبرم را معجزه کن...</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D8%B5%D8%A8%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D9%86-uigsj927mly1</link>
                <description>و تو بیایی در یک روز خیلی معمولی که شبیه بقیه روزهاست. مثلاً صبح یک پنجشنبه‌ که ظرف‌ها را شسته‌ام و لباس‌ها را روی بندرخت پهن کرده‌ام، قهوه‌ام را روی میزی که پشت پنجره‌ی رو به باغ است گذاشته‌ام و دارم به کتاب‌هایی که هنوز نخواندمشان فکر می‌کنم. و تو بیایی، از همان پنجره که میانش باز است، دستم را بگیری و ببری به شهری در کهکشانی دیگر.شهری که آسمانش پایین پایمان است و قدمگاهمان روی ابرهاست.بارانش از زیر پایمان به بالا ببارد و جنگل هایش درست بالای سرمان است، سبزِ سبز. رودهایش از اقیانوس‌ها به کوهها بریزند و ماهی‌ها در دریاهای بالای سرمان شنا کنند.قناری‌ها بین پاهای‌مان پرواز کنند و بخوانند‌ چشمه‌هایش در زمین بالای سرمان بجوشد و سر برود.تو بیا من را به آن شهر ببر که خیابان‌هایش از فضای بین منظومه‌ها بگذرد و کوچه‌هایش به ستاره‌ها برسد.شامگاهان در پیاده‌روهایش قدم بزنیم و از حوالی پدیده‌‌ی ابرنواختر‌ها بگذریم. هر تکه ستاره‌ی جدا شده را در کف دستانمان بگیریم  و نورش را نفس بکشیم.به شهری برویم که آدمهایش صدایی ندارند و فریاد را نمی‌دانند، کلامشان در نگاهشان منعقد می‌شود و دستانشان حامی است، اگر جایی از دستشان شکافته شود عشق و گذشت فواره می‌زند. بهارشان از سینه‌ی زنانشان می‌آید و صدای چلچله‌هاشان از حنجره مردانشان. در هر طلوع خورشید را سخت در آغوش گیریم و ببوسیم و از گرمای خورشید بنوشیم و روحمان را در چشمه‌های آسمانیِ شهرِ رویایی غسل دهیم. آنگاه به منظومه‌ی خودمان برگردیم و به موجودات زنده زمینی به بنگریم و به سمت‌شان جاری شویم همه‌شان را در آغوش بگیریم و ببوسیم تا گرمای خورشید واقعی وجودشان را پر کند. برایشان از هر آنچه دیدیم بازگوییم بعد به تک‌تک ۸ میلیارد انسان نگاه کنیم، داستان‌های زندگی شان را از همه‌ی ابعاد ببینیم و بدانیم و بخوانیم. نه با چشمِ سر و مغز و زبان بلکه با ۳۷ تریلیون سلول بدنمان.مثلاً زنی را در شبه جزیره کیپ یورک در نظر بیار، یکی از دور افتاده ترین مناطق جهان در شمالی‌ترین نقطه استرالیا، من دوست دارم او را ببینم، نوازشش کنم، دستش را بگیرم و سرش روی سینه‌ام بگذارم، پای درد و دلش بنشینم و با سلول سلول بدنم او را درک کنم. راستی امروز پنجشنبه است. مابین پنجره را باز می‌گذارم.آنقدر فکر بکر دارم که برایت بگویم...من آسمان را دو دستی نگه میدارم تا به زمین نرسد تو فقط بیا و پایان انتظارات گودویی‌ام باش.</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 15:52:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر کتاب جای خالی سلوچ</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%86-rrulrtzof0ee</link>
                <description>جای خالی سلوچ رمان رئالیستی از محمود دولت آبادی است که در فاصله زمانی بین انتشار جلد دوم و سوم کلیدر و در واقع بلافاصله پس از آزادی از زندان ساواک و طی ۷۰ روز نوشته شده است.دولت آبادی داستان را هنگامی که در دوره سه ساله حبسش می گذرانده در ذهنش پروراند.این کتاب به شش زبان[ ایتالیایی، هلندی، فرانسوی، آلمانی، انگلیسی و کردی] ترجمه شده سلوچ:(همسر مرگان) معنی کوچ سالیان است که عشایر در مناطق کوهستانی انجام می دهند در واقع ترکیبی از دو کلمه سال و کوچ می باشد. مِرگان :(شخصیت اصلی داستان) در فرهنگ کرمانجی خراسان به معنی کشنده‌ی شکار یا مرگ آفرین برای شکار است.زمینج :(منطقه‌ای که اتفاقات در آنجا رخ داده) اسم ساختگی دولت آبادیست. زمین +جمحمود دولت‌آبادی در روستای دولت‌آبادِ سبزوار، در استان خراسان متولد شده و دوران کودکی و نوجوانی را همونجا می‌گذراند و بعد به تهران می‌آید. تمام داستان‌هایش هم (جز کلنل) در یک روستایی اطراف سبزوار مشهد رخ میدهند و گاهی به تهران کشیده می‌شوند. جزئیات داستان‌های دولت‌آبادی و آشنایی‌اش با زندگی روستایی و دهقانی از اینجا می‌آید. در نوشته‌هایش به راحتی میشود رد پای زندگی‌ی زیسته‌ی نویسنده را حس کرد.شروع کتاب با چرایی بود و من چون قبلا کتاب &quot;کوری&quot; از &quot;ژوزه ساراماگو&quot; رو خوانده بودم حواسم را جمع کردم که در تله‌ی کنجکاوی نیافتم و از مسیر اصلی داستان دور نشوم.داستانی تلخ،اما تلخیِ وزن‌دار ...در دوره ای که هرکس به خودش حق میدهد به جای زن حرف بزند ، فکر کند، تصمیم بگیرد! زنی میدان‌دار داستان است که قوی و استوار ، باج به کسی نمی‌دهد حتی از درماندگی وفقر از گرسنگی و بی‌کسی، حتی زیر لگدهای خورد کننده‌ی محیط پیرامون قد علم‌ می‌کند...در جامعه‌ای که مرد سالاری بیداد میکند و از مرگان فقط نامی به تانیث برده می‌شود اما او یکپارچه پا به پای مردان و حتی بیش‌تر از مردان کار می‌کند، نان‌آور است ، و حتی جایی که مردان پای رفتن ندارند او به جای آنها میرود که نعش شتر از چاه بیرون کِشد.در طول داستان به شخصیت زنان کمتر پرداخت شده و زنان ردی  کمرنگ و بی رمق دارند  (گاهی هاله‌ای از زنی در میان دری ،-گاهی در نیم خطی- زنی در حال پیاله‌ی چای آوردنی، و نه بیشتر...)‌ بازتابی واقعی از جامعه‌ی آن دورا است اما مرگان در کوچه و دشت و دمن پا به پای مردان است.شاید برای همین است که خوی زنانه‌اش کمتر مجال بروز یافته و بارویی بلند بین خودش و خودش ، بین خودش و فرزندانش برای ابراز محبت و دوست داشتن کشیده.خصلت مردانه‌اش هیچگاه اجازه نداد کاسه‌‌ی چشمانش نم بردارد! فرزندانش را ببوسد حتی هاجر، پرستوی شکسته بالش ، که پس از شب حجله نیاز به تیمار داشت را در هجمه‌ی کارها و مسئولیت‌هایش گم کرد...در ان جامعه نه تنها مرگان در کوچه امنیت نداشت بلکه خانه‌اش هم برایش حریم امنی محسوب نمی‌شد.گاهی هجوم درد و غم آنقدر زیاد بود که واگویه می‌کردم که کاش مرگان دست خودش و بچه‌هایش را بگیرد، برود که زنده به گور کند و خلاص...من با این کتاب ، به کرّات گریستم. درد تا مغز استخوانم دوید و تلخی‌اش در جانم رسوب کرد.کتاب پر از تشبیهات و توصیفات جذاب و گیراست. در ابتدای داستان با کلماتی مواجه می‌شوید که معانی گنگی برایتان دارد ، احتمالا دست به جستجو می‌زنید، اما در بیشتر اوقات بی نتیجه خواهید ماند زیرا این کلمات، استعاراتی به گویش محلی نویسنده است و معنایی برای آن ثبت نشده اما رفته رفته طوری در متن بدان پرداخته می‌شود که معنای آن کاملا برایتان روشن می‌نماید. دو سه جایی داستان روندی کند و کسل کننده داشت که ترجیح می‌دادم به جای تکرار مکررات و توصیفاتِ اضافی به جزئیات پرداخته شود که بر عمق تلخی داستان بیافزاید. جاهایی می شد خیلی تلخ ترش کرد. فضا سازی‌های بیشتری کرد مثلا از جزئیات محیط گفت از خانه، که فضای اتاق که با چه چیزی از محوطه‌ی حیاط جدا شده؟!  برف و باران اگر میامد سوز و سرما را با چه مهار میکردند که به درون نخزد!   از حمام رفتن‌ها ،لباس شستن‌ها، اجابت مزاج، پخت و پزی اگر بود و....  ترجیحم این گونه توصیفات بود. حس کردم برخی جاها پرداختن به جزئیات ناشی از زندگی زیسته‌ی خود نویسنده میتوانست باشد وگرنه مخاطب هیچ درکی از آن پرداختها ندارد. مثل بازی بُجل یا گنجفه !در این رمان تمام شخصیت‌ها نه بد مطلق‌اند نه خوب مطلق و ابرستاره وجود نداره. بنظرم خوبی ها و بدی ها کنار هم جمعند. گرچه‌ی کفه‌ی یکی غالب بر دیگریست اما بنظر تمام شخصیت‌ها طوسی می‌آیند.مثل خودِمامثل زندگی واقعی ما...در نوشتن از زمان کودکی به ما آموختن یک فعل یا کلمه را دوبار در یک جمله یا جملات پشت هم بکار نبریم و سعی کنیم مترادفش را بیابیم  اما دولت ابادی ( در نگاه اول و ساده انگارانه )، بشدت قانون شکنی کرده ! گاهی تاکید موکد؛اما با دقت بیشتری که بنگریم وی در تاکید جمله‌ی اول شبه جمله‌ای با ریشه‌ای یکی اما مضمونی متفاوت آورده برای تاکید جمله‌ی اول که موجب پدیدار شدن قلمی خروشان شده که اتفاقا بسیااار هوشمندانه این اتفاق رخ داده !گاه شبه جمله‌ای و در پسش توصیفی جاندار ...به این مثال‌هاکه از متن کتاب انتخاب کردم توجه کنید :چشم‌های اَبراو مثل دوتا اجاق بود، دو اجاق اتش و دود.(تاکید موکد)یک ماهی می‌گذشت که تنور همانجا مانده بود؛ وا مانده بود؛ وامانده شده بود.(مانده بود/ وامانده بود/ وامانده شده بود، در ریشه یکی اما  برای شرح حالات مختلف آمده)دشنامی زیر دندان شکاند طرف دشنام ملا بود، که با بانگ خود خواب علی گناو را شکانده بود.(شکاند اول با شکاند دوم تفاوت معنایی دارد.)خمناله‌ای. خمناله‌ای کشدار.از آنگونه که قلب آدمی را شخم میزند... (شبه جمله‌ای و توصیفی در ادامه‌اش،)و در آخر چند بریده از کتاب را برایتان می‌آورم :#بریده#جای_خالی_سلوچ #محمود_دولت_آبادیجوانی پنهان می شود و می ماند مثل چیزی که شرمنده شده باشد در دهلیزهای پیچاپیچ روح رخ پنهان می‌کند چهره نشان نمی‌دهد اما هست. هست و همیشه در کمین است و پی فرصتی است یا مهلتی تا خود را بروز دهد . چشم به راه است و هم اینکه روزگار نقاب عبوس را از چهره آدم پس بزند جوانی هم زبانه می کشد و نقاب کدورت را بی باقی می درد. جوانی دیگر مهلتی به دل افسردگی و پریشانی نمی‌دهد. غوغا می‌کند. آشوب. همه چیز را به هم می‌ریزد سفالینه را می ترکاند همه دیوارها ای را که بر گِرد روح، سر بر آورده‌اند در هم می‌شکند و ویران می‌کند!#بریده‌#جای خالی سلوچ#محمود دولت آبادیعشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است، اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست،که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند، می چزاند. می کوبد و می دواند. دیوانه به صحرا!گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است.در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم، شاید هم بخواهی و ندانی، نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گِل آلوده ی تو که دیواری را سفید می کنند. عشق،خود مرگان است! پیدا و نا پیداست، عشق. گاه تو را به شوق می جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد. حالا سلوچ کجاست؟ این چاهی است که تو در آن فرو کشیده می شوی، چاهی که مرگان در آن فرو کشیده می شود.سلوچ کجاست؟در کل بسیار داستان غم انگیز و دوست داشتنی بود و پیشنهاد میکنم اگر داستان را دوست داشتین حتما سمفونی مردگان از جناب عباس معروفی عزیز رو هم بخونین.</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 09 Apr 2022 11:46:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مواجهه‌ای هولناک اما واقعی از یکی خانه‌های قدیمی‌ تهران...</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%88%D9%84%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-oyztmkhpnxep</link>
                <description>۱۲ سال از ازدواج من و بهرام می‌گذشت شب عروسی از تالار مستقیم من را به خانه‌ی پدریش، تنها ارثیه‌ی عظیمی که برایش برجا مانده بود برد و زندگی پرماجرای ما در آن خانه‌ی بسیار قدیمی که برای ما دو نفر زیادی بزرگ بود شروع شد.خانه‌ای با حیاطی بزرگ و پر درخت. در انتهای درختان راه پله هایی مارپیچ مسیر اصلی را تا در ورودی نشان می‌داد.پس از فتح پله‌ها، در جلوی ایوان دو ستون بلند، سنگینی سالهای دراز ساختمان را به دوش می کشیدند...از کنار ستون ها که می‌گذشتی وارد خانه می‌شدی. در که باز می‌شد راهروی طولانی با سقفی بسیار بلند در حدود ۵_۶ متر و ردیف‌های مرتبی از تیرهای چوبی که مثل برانکاردی محکم، لش قطور گچ و خاک را تاب آورده بودند خود نمایی می کرد. یک لامپ ۱۰۰ وات آویخته در وسط راهرو مسیر را تا داخل ،روشن که نه ! دلگیر می‌کرد.از آن تونل وحشت به سلامت که می‌گذشتی به راه پله‌ی مارپیچی که ارتفاعشان بلند است و دیواری کوتاه که به جای نرده تعبیه شده، می‌رسیدی که تو را به طبقه بالا می‌برد.  بارها من و بهرام و کسانی که در آنجا رفت و آمد داشتند به حضور اجنه آگاه شده بودیم و می‌دانستیم نباید سربه سرشان بگذاریم. حضورشان به وفور مخل آسایشمان بود. مثلا شبی رو بیاد دارم که‌ منو بهرام در طبقه بالا نشسته بودیم و تلویزیون تماشا می‌کردیم که صدای کاسه و بشقاب از طبقه‌ی پایین می‌آمد.ما به هم نگاه کردیم ولی به روی خودمان نیاوردیم! اما صدای شکستن ظروف هر دوی ما را به تکانی واداشت، سراسیمه به پایین پله ها رفتیم. یک لیوان و پیش دستی پایین سینک افتاده و خرد شده بود.یا شبی که من تنها در آشپزخانه بودم و صدای تلویزیون از طبقه بالا می‌آمد...هر روز و هر شب به بهرام  غر می زدم که از اینجا بریم اما گوش شنوایی نبود تا آن صبحی که از سفر برگشتیم. من به طبقه‌ی بالا رفتم و هن و هن کنان چمدان لباس ها را به اتاق خواب بردم همه‌شان را باز کردم تا مرتب کنمشان.بهرام لباس‌هایش را سریع دوش گرفت لباس‌هایش را عوض کرد و سرکار رفت. من هم مشغول مرتب کردن و شستشوی شدم. مشتی لباس در زیر بغل داشتم و از اتاق بیرون آمدم اما چشمام چیزی رو که می‌دید نمی‌تونست باور کنه! سخت و ترسناک بود! مردی قد بلند! بلند تر از ۲ متر، چهارشانه، کچل توی راه پله های ایستاده بود. لباس فرم یکدست تنش بود. سایه‌اش روی دیوار چند برابر شده  گردنش به طاق چسبیده و سرش روی سقف رفته بود. بر و بر من را نگاه می‌کرد. من با دهانی باز و بدنی سرد که از عرق خیس شده بود، هاج و واج و لرزان نگاهش می‌کردم. ترس پشت شقیقه‌هایم دویده بود تا آمدم جیغ بزنم و فرار کنم پله هارو چهارتا یوی بالا اومد ، پاهاش مثل سایه کش می‌اومد سمتم دوید و دستش را روی دهانم گذاشت و من را با یک دست دیگرش بلند کرد و زیر بغلش زد. من مثل بچه‌ای دو سه ساله تقلا می‌کردم که از چنگش فرار کنم اما توانم مثل موری در برابر فیل بود. چشمانم را به سختی به پاهایش انداختم می‌خواستم ببینم سم دارد یا نه! موفق نمی‌شدم!منو برد توی اتاق خواب و من تمام تقلایم را برای نجات می‌کردم. اما صدای جیغ و فریادم در گلویم شکسته می‌شد و مجالی برای رسیدن به‌گوشی پیدا نمی‌کرد.او که بود؟اینجا چیکار می کرد؟ چجوری داخل شده بود؟ چی می‌خواست ؟ با من چیکار داشت؟تو این افکار بودم که صدای دو تا مرد از بیرون اتاق شنیده می‌شد صدا مبهم بود اما چیزی که به گوشم می‌رسید این بود: یکی‌شان می‌گفت کجا رفت؟ بنظرم از این طرف رفت . یک صدایی که بلندتر بود گفت بیا بیرون! دیدیم داخل شدی، بیا بیرون، کاریت نداریم.تا صدا را شنیدم هدچه توان داشتم در حنجره‌ام ریختم،با تمام توان جیغ می‌زدم اما اون محکم‌تر دهانم را می‌فشرد، احساس می‌کردم آرواره‌ام دارد خورد می‌شود، هنوز امیدوار بودم و باز تقلا کردم و بالاخره صدایم به گوش مردها در بیرون اتاق رسید، با ضرب در را باز کردند و داخل شدند. مرد کچل مشت محکمی به سرم زد و من را روی تخت پرت کرد آن دو نفر پلیس بودند یکی‌شان مامور انتظامات تیمارستان کنار خانه‌مان ودیگری پلیس آگاهی. من مثل پشه‌ای که از زیر ضربه پشه‌کش نیمه‌جان به گوشه افتاده فقط نگاه می‌کردم. مرد کچل با دو پلیس گلاویز شد هر دوی آنان را بلند می‌کرد و زمین می‌کوبید. شنیده بودم مجانین قدرت بدنی بالاتری دارند اما تا آن روز ندیده بودم! بلند شدم تا فرار کنم اما هر سه‌‌ی آنان درگاهی را پر کرده بودند. دیوانه از آن دو گریخت و به دستشویی پناه برد و تهدید کرد اگر داخل شوید خودش را پرت می‌کند پایین.به پلیس‌ها گفتم راست می‌گوید آنجا پنجره دارد و فاصله‌اش تا حیاط خیلی زیاد است. آنها با بیمارستان تماس گرفتند و تقاضای نیروی بیشتری کردند، اما تا نیروها برسند صدای سقوط مرد دیوانه شنیده شد. من جیغ زنان گفتم ترکید! ترکید! ارتفاع خیلی زیاد است... اون مُرد! خدای من! هر سه‌ی ما به پشت پنجره هجوم بردیم من فقط جیغ می زدم و گریه می‌کردم ، پرده را کنار زدبم و  هر سه از پنجره خم شدیم به سمت پایین در کمال ناباوری مرد دیوانه تلو تلو خوران بلند شد خود را تکاند و لنگ لنگان پا به فرار گذاشت! اکنون نمی‌دانم مرد دیوانه کجاست! عاقل شده است یا هنوز دیوانه است! در دیوانه خانه‌ی شهر است یا شهرِ دیوانه‌ی بی در و پیکر! نمیدانم چه می کند! مرده است زنده است! اما برای همه خواهم گفت که مردی مجنون قهرمان رهایی من از آن خانه‌ی جن زده بود...#مشق_بیست_و_سوم</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 30 Mar 2022 22:08:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴۰ متر جا !</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%DB%B4%DB%B0-%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D8%A7-!-qjldwl97yz4q</link>
                <description>اسمش یه خونه ۴۰ متری هست ولی من اینجا اندازه‌ی یک خونه‌ی ۴۰۰ متری خوشحالم. حتی لحظه‌ای که از وسط خونه عبور میکنم و خشتک شلوار خیسی با ضربه به پیشانی ام می خورد. گرچه شکم دیوارها بالا آمده و همه‌ی رنگ و گچش  را صبح به صبح روی فرش استفراغ می‌کند، اما خیالی نیست با جارو همه چیز دوباره مثل روز اول می‌شود. شیشه ها هنوز وقتی هواپیمایی در حال برخاستن یا نشستن هستند می لرزد اما چه ملالی؟! چه اهمیت دارد اگر عالم و آدم با سر انگشت ملامت مرا نشانه می‌روند و بهتان مغز نم‌کشیده به من می‌زنند! لیک من دل خوش می‌دارم حتی با بوی نم و طَبله‌ی دیوار، ولو لوله‌های روی‌کارِ زوار در رفته که بزور چفت و بست‌های زنگ زده به دیوار متصل مانده‌اند و از داخل آشپزخانه مسیر حمام و دستشویی را خاطر نشان می‌کند و حمامی که هواکشش کم‌رمق‌تر از آن است که میلی به کشش داشته باشد و پر از بوی خزه‌ای که با بوی زُهم درآمیخته شده، من را به کناره‌های دریای کاسپین پرت می‌کند.اینها تکه‌هایی از پازل خوشبختی‌هایم هستند اما سه قطعه باقی مانده تا تکمیل پازل... وقتی غروب  خسته از سرکار برمی‌گردم، لباسم را روی کاناپه می اندازم سبد قهوه ساز را پر می‌کنم و روی گاز می‌گذارم، بسته‌ی سیگار را از داخل کابینت در می‌آورم، خاموش روی لبانم می‌گذارم سمت کتابخانه‌ای که رطوبت آن‌جا را نیز تسخیر کرده، حمله ور می‌شوم.تمام طبقات در برابر نم و سنگینی کتاب ها تاب برداشته و دل داده‌اند...بوی کتاب‌های نمدار و کاهی مرا برای بار ششم سمت کتاب تنهایی پرهیاهو می‌کشاند.بیرون می‌آورمش. کمی عقب تر می‌روم سرم را کج می‌کنم و چشمانم را تنگ، به کتابخانه نگاه می کنم انگار باری جانکاه از شکم آن طبقه کم شده بس که این کتاب سنگین و بار دار است حالا فندک را زیر سیگار می‌گیرم ، پُکی عمیق، قهوه و کتابی که به کویر خشک اندیشه ام می‌بارد....</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 18 Mar 2022 14:49:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرده‌ی این گور گریخت...</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shafiezadeh/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA-qum47rn3ogzu</link>
                <description>در پسِ هر دیدار اندیشه‌ی لمس دستانت مکفی بود برای فراق روح از کالبدم. عمر نوح  می‌طلبید تا نذرهایی که برای داشتن دستانت کرده‌ام را ادا کند. حالا ۵ سال ، تنها ۵ سال از آن روزها می گذرد و یادم نمی‌آید دقیقاً در کدام لحظه چه ساعتی و کدامین دقیقه دیگر برای داشتنت دست به دعا برنداشتم.آخرین باری که برای داشتن لبانت گریستم کی بود؟ زیر کدامین درخت؟ در پس کدامین خیابان؟ هوا آفتابی بود یا بارانی که آتش عشقت در من خاکستر شد؟!سر کدامین سجده آخرین تمناهایم را از معبودم کردم که پاسی عاشقانه و نه از سر احترام نگاهی مهرانگیز بر من کنی؟! گیرم که برگشتی آخرش که چه؟آنقدر برای داشتنت دویده‌ام که حتی اگر رِسَم دیگر توان ایستادن ندارم....راستی ، گفتمت؟؟ که شبی در خواب دیدمت. در جنگلی انباشته از درخت لیکن تاریک، پوششی حجیم از گیاهان خودرو و رونده راه را پوشانده بود.شاخه‌های پربرگ و تنومند در هم تنیده‌شان آسمان را به جنگل دوخته بود. مردمک چشمانم در تاریکی باز شده بود، برای یافتن نوری یا راهی که کور سوی امیدی باشد به هر طرف خیره می‌شدم فقط موجی از سیاهی لمبر می‌زد که ناگهان لکه‌‌ای سیاه‌تر از سیاهیِ جنگل دیدم، نزدیکتر آمدم ،تو بودی که در سیاهی جنگل زانو زده بودی و داشتی برای نجات جانت به خاکسترِ آتش فوت می‌کردی !باخودم مرتب مرور می‌کردم اینکه خاکستر است!دیگر آتشی ندارد!هرچه در استطاعتش بوده را شعله کرده! ما تو همچنان مشغول بودی... بلکه دودی بلند شود و آهَت موثر افتد و آتش گُر گیرد! بلکه من دود را ببینم و ناجی جانت شوم! اما انگار من هزار سال بود که رفته بودم و تو هنوز در جنگل سیاهِ انتظار، تقلا می‌کردی...تو خم شدی، نفس عمیقی کشیدی و بر خاکستر باز دمیدی. اسمم را بلند بلند فریاد می‌زدی، اشک می‌ریختی و باز می‌دمیدی! آرام از پشت‌سر بهت نزدیک شدم خم شدم و دستانم را روی شانه‌هایت گذاشتم، دهانم را به زیر گوشت رساندم و آرام نجوا کردم: این قبری که بالای سرش گریه می‌کنی مرده‌ای در خود ندارد...ندم! خسته بودم، رفتم...#مشق_چهاردهم</description>
                <category>زهرا شفیع‌زاده</category>
                <author>زهرا شفیع‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 16 Mar 2022 22:43:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>