<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zahra Shokrani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahra.shokrani</link>
        <description>در جستجوی هنر درست پرسیدن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:21:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/138356/avatar/zSpbXZ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zahra Shokrani</title>
            <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حرف‌نزدن بهتر از حرفِ بی‌بنیادزدن است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-szeqjf9r8gfv</link>
                <description>می‌دانم که به‌قدرِکفایت نمی‌دانم... کندفهم‌ام... می‌دانم که نوشته‌هایم به‌ هیچ‌دردی نمی‌خورند... تنها کیفیتی که در خود می‌یابم جسارت است... جسارت این‌که به‌دردنخورترین ایده‌هایم را بنویسم... جسارت این‌که از سرِ ترسیدگی و اضطراب شروع بکنم به نوشتن و از عملکرد والدِ درونم برسم به تمایزِ پدیدار و اُبژه و احساسم را با ادبیاتی که طی چند سال معاشرت با یک فیلسوف درونم شکل گرفته بیان کنم... حتی اگر ربط‌دادن این به آن حماقتی بیش نباشد.دارم به این فکر می‌کنم که این نوشته برآمده از چه احساسی است در من؟ اولین چیزی که می‌یابم تجربۀ مواجهه با سکوتی است که در آن قضاوتِ بالفعلی وجود ندارد... در آن من توسطِ دیگری نه تأیید می‌شوم نه رد... در مواجهه با سکوتِ بیرون... آهسته‌آهسته صداهایی در درون به گوش می‌رسد... صداهایی که نمایندگانِ تجربۀ من از صداهای بیرون‌اند... رساترین صدا، صدایی است که  می‌گوید بی‌خود می‌کنی که می‌نویسی! تو را چه به این کارها؟ حرف‌نزدن بهتر از حرفِ بی‌بنیادزدن است؟ نوشته‌های تو صرفاً سندِ نفهمی‌ و کژفهمی‌های توست! لزومی ندارد کژفهمی‌هایت را جار بزنی! این صدای رسا مرا به‌غایت مضطرب می‌کند... کمی که می‌گذرد صدای دیگری را می‌شنوم که ابتدا لرزان و بغض‌آلود و سپس خشمناک می‌گوید... به درک! اصلاً دلم می‌خواهد جفنگ بنویسم... دلم می‌خواهد حرفِ به‌دردنخور بزنم... چه دلیلی دارد که من این‌همه شماتت شوم؟ دلم می‌خواهد والد را به care about already known knowledge ربط بدهم... دلم می‌خواهد احساس خشم را به تجربۀ اُبژه‌شدگی ربط بدهم... حتی اگر این ربط‌دادن احمقانه‌ترین کار باشد... اصلاً می‌خواهم کلِ زندگی‌ام را بگذارم روی این‌که سندِ کژفهمی‌هایم را تنظیم کنم و بعد هم جارشان بزنم و این کار به‌دردنخورترین کارِ دنیا باشد! من هرچه هم بی‌بهره باشم از فهمِ جامع و کامل، هرچه هم کند باشم در فهمیدن یک اثرِ فلسفی، تنها یک نقطۀ قوت دارم... آن هم اینکه با وجود این‌که می‌دانم دارم به‌دردنخورترین کار دنیا را انجام می‌دهم... انجامش می‌دهم... من می‌نویسم... با وجود اینکه هر بار نوشته‌ام به پایان می‌رسد احساس می‌کنم یک پاراگرافِ دیگر به سندِ کژفهمی‌هایم اضافه کردم.نهم خردادماه نودوهشت/ کتابخانۀ ملی- میز 97</description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 12:23:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیتزا، لازانیا و دیگر هیچ!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B2%D8%A7-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-iotoddwlggfv</link>
                <description>دو چند روز پیش رفته بودم به پدربزرگ و مادربزرگم سر بزنم که یک اتفاق جالب افتاد. با مادربزرگم در حال گفتگو بودیم، از همین حرف‌های روزمره و حال‌واحوال و اوضاع کرونا که ناگهان از من پرسید: «خُب! غذا چی پختی این مدت که اصفهان بودی؟». کمی فکر کردم و گفتم: «یک بار پیتزا درست کردم و یک بار لازانیا». با تعجب گفت: «همین؟ چند وقت است اصفهانی». درحالی‌که دستپاچه شده بودم و داشتم به خودم تشر می‌زدم چقدر کم غذا درست کرده‌ای! چرا بیشتر به مادرت کمک نکرده‌ای! این چه وضع‌شه؟ اومدی اصفهان بخوروبخواب؟ جواب دادم: «دارد می‌شود یک ماه». حقیقت این است که مادربزرگ من مستقیماً نه تشر زد نه سرزنش‌ام کرد، فقط از من دو تا عدد پرسید و باقی محاسبات را به خودم سپرد. اما با همین دو سوال توانست احساسِ شرم را در من برانگیزد. در آن وضعیت دیدم که دو راه پیش رویم هست: یکی این‌که راه بدهم به سرزنش‌گر درونم که به بهانۀ این گفتگو بزند پسِ کله‌ام و مدام در گوشم زمزمه کند، تو به‌اندازۀ کافی دخترِ خوبی نیستی؛ تو به‌اندازۀ کافی هوای مادرت را نداری. دیگر این‌که همه‌جانبه‌تر به شرایط موجود نگاه کنم، بعد از سه‌سال این اولین باری است که آمده‌ام اصفهان، خانۀ پدری‌ام و بیش از سه روز مانده‌ام، دوست دارم دست‌پخت مامان را بخورم، کیف می‌دهد که یک‌مدت دغدغۀ اینکه چی درست کنم را نداشته باشم. می‌بینم مامانم لذت می‌برد از این‌که غذاهایی که من دوست دارم را برایم درست کند. و خُب خودم را مسئول می‌دانم که ظرف‌ها را بشورم، در آماده‌کردنِ سفره و پختنِ شام به او کمک کنم. وقتی اینجوری فکر می‌کنم، از این‌که کسی بخواهد با تقسیم دو وعدۀ غذایی به سی روز حضور حسابِ کارم را برسد خشمگین می‌شوم و به او اجازۀ چنین کاری را نمی‌دهم. منظورم مادربزرگ نیست، از والد شماتت‌گر درون‌ام حرف می‌زنم، از پتانسیلِ خودم برای شرمگین‌شدن حرف می‌زنم. در جوابِ مادربزرگ که در سکوت سر تکان می‌داد گفتم: «من در طولِ سال تقریباً هر روز غذا می‌پزم و این یک ماه کمی به خودم استراحت داده‌ام، ضمن این‌که عاشقِ دست‌پختِ مامان هستم». وقتی این حرف را زدم دیدم که والد سرزنش‌گر درون‌ام خفه شد، دیدم که حرف‌ام برای مادربزرگ مقبول افتاد و توانست از زاویۀ دید من به وضعیت بنگرد و با من همدلی کند. شاید بگویید آنچه شرح دادی یک «اتفاق» نیست. اگر هم هست «جالب» نیست. اما به نظرِ من علیرغم ساده‌بودن‌اش اتفاقِ جالبی است، چرا که در آن می‌توان عناصرِ عدمِ‌کفایت را در آن از هم تمیز داد. اول این‌که وجودِ من باید پتانسیل شرمگین‌شدن را داشته باشد که حتی در دلِ یک گفتگوی روزمره، یک حرف یا حرکت ساده، در واقع یک تلنگر، موجبِ برانگیختگیِ آن بشود. دوم این‌که من باید یک الگوی ذهنی از فرزندِ ایده‌آل در ذهنم داشته باشم که جورِ خاصی رفتار می‌کند. برای مثال دخترِ خوب کنار دستِ مادرش است و کمک‌اش می‌کند، دخترِ خوب خلافِ میلِ مادرش عمل نمی‌کند، دخترِ خوب تأیید مادرش را می‌جوید. و خودم را با این دخترِ ایده‌آل مقایسه کنم یا با مصادیقِ آن، مثلاً دخترِ خوب یعنی شهنازخانم که سال‌هاست با مادرِ مریض‌حال‌اش زندگی می‌کنه و مراقب‌اش است. شرم بر تو که به‌قدرِ شهنازخانم خوب نیستی. اون عمرش را گذاشته پای مراقبت از مادرش و تو حاضر نیستی توی پختنِ ناهار به مادرت کمک کنی. خُب معلومه که تو می‌ری توی جهنم و شهنازخانم می‌ره بهشت!و سوم این‌که من می‌توانستم به دنبالِ سکوتِ مادربزرگ سکوت کنم و در خودم فرو بروم و به شماتتِ خودم ادامه دهم. در واقع، دیگر در گفتگو مشارکت نکنم، اصلاً پشیمان بشوم از این‌که آمده‌ام خانۀ مادربزرگ، چون او را در نقشِ کسی می‌بینم که می‌تواند شرم را در من برانگیزد و سبب شده احساس کم‌بودن بکنم. و درنهایت شاید ناخودآگاه تصمیم بگیرم کمتر به او سر بزنم، چرا که بعد از این ملاقات دیگرِ آن آدمِ سرزندۀ بشاش نیستم و حسابی در فکر فرو رفته‌ام و دچارِ عذابِ‌وجدان هم شده‌ام. حرفِ آخر این‌که ما می‌توانیم در قعرِ عدم‌کفایت زندگی کنیم و یک عمر با شرم‌هایمان دست‌وپنجه نرم کنیم. مدام مقایسه کنیم، و مدام از نزدیکان‌مان دور و دورتر بشویم. اما توانِ این را هم داریم که با هر موقعیتِ سادۀ روزمره که شرم را در ما برمی‌انگیزد، جورِ دیگری مواجه شویم و انتخاب‌های دیگری داشته باشیم.این نوشته در ادامۀ دو نوشتۀ زیر نگاشته شده: https://vrgl.ir/yl8wy  https://vrgl.ir/Kg57q </description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 13:28:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه بالا سرِ سطلِ زباله در فکر فرو برویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/doroast/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%B7%D9%84%D9%90-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-unuhognpfntk</link>
                <description>من هر روز وقتی قهوه‌ام را درست می‌کنم، درست آن لحظه که تفاله‌قهوه به‌دست بالای سرِ سطلِ زباله ایستاده‌ام شروع می‌کنم به این‌پاآن‌پا کردن و از خودم می‌پرسم: «آیا تفاله قهوه واقعاً زباله است؟»وقت‌هایی که بی‌حوصله‌ام، سرانجام پایم را روی پدال سطلِ زباله فشار می‌دهم و تفاله را پرت می‌کنم داخلِ آن، اما همین که چرخ می‌زنم تا بروم سراغِ نوشیدنِ قهوه‌ام دچارِ عذابِ‌وجدانِ ملایمی می‌شوم. چیزی درونم می‌گوید که تفالۀ قهوه زباله نیست. وقت‌هایی که سرحال‌ترم تفاله‌هایم را در یک سطل کوچک که قبلاً سطلِ ماست بوده جمع می‌کنم و بعد در کیسه می‌ریزم، درنهایت کیسه‌ها تلنبار می‌شوند روی هم، و چشم‌ام که بهشان می‌افتد به خودم می‌گویم: «تو هم که فقط آشغال جمع می‌کنی!»روز سیزده‌به‌در بود که تصمیم گرفتم دراین‌زمینه حسابِ کار را با خودم یک‌سَره کنم: یا ازاین‌به‌بعد بدونِ عذابِ‌وجدان تفاله‌قهوه‌هایم را بریزم در سطلِ زباله یا یک راه برای بازیافت آن پیدا کنم.این شد که رفتم در گوگل جستجویش کردم و دیدم بله! تفالۀ قهوه به‌خاطرِ این‌که سرشار از موادِ معدنیِ مناسب برای رشد گیاهان است می‌تواند یک کودِ مغذی برای آنها باشد. حاویِ نیتروژن، کلسیم، پتاسیم، آهن، فسفر، منیزیم و کروم است. تازه! فلزهای سختی که خاک را آلوده می‌کنند را جذب می‌کند. حتی می‌توان با آن کمپوست درست کرد. پس تصمیم گرفتم که تفاله‌قهوه‌هایم را بدونِ عذابِ‌وجدان تبدیل به کمپوست بکنم.حالا سوال‌ام این بود که چطور می‌شود در خانه کمپوست درست کرد. بعد از کمی جستجو در سایت‌های DIY دست و آستین را بالا زدم و رفتم در انباری یک سطلِ درب‌دار پیدا کردم:دریل را هم آوردم تا روی دربِ سطل را سوراخ‌سوراخ کنم. شاید پرسید سوراخ‌کردنِ سطل به چه درد می‌خورد؟ چیزهایی که در سطل می‌ریزیم برای تجزیه‌شدن به هوا نیاز دارند، بنابراین مهم است که هوا بتواند وارد سطلِ کمپوست‌مان بشود. من 20 سوراخ در دربِ سطل ایجاد کردم. اگر دریل ندارید می‌توانید از میخِ داغ برای سوراخ‌کردن استفاده کنید.بعد رفتم یک تکه تورِ مژگان پیدا کردم با چسب یک دو سه برگشتم. چرا؟ چون این سوراخ‌هایی که ایجاد کردیم می‌تواند محل رفت‌وآمد حشرات بشود و این‌ موضوع که به محتویاتِ سطلِ کمپوست‌مان که داخلِ آشپزخانه است حشره بیفتد اصلاً خوشایند نیست. پس با چسباندنِ یک تکه تور پشتِ دربِ سطل این مسئله را حل می‌کنیم.حالا دیگر سطلِ کمپوست‌‌مان آماده است. سوال بعدی این است که در آن چه بریزیم و چه نریزیم؟ بهتر است کفِ آن کمی خاکِ‌برگ بریزیم:و بعد کمی روزنامۀ پاره‌پاره یا برگِ خشک:این شد یک بسترِ خوب برای آشغال‌های دوست‌داشتنی. برمی‌گردیم به آشپزخانه که ازاین‌به‌بعد در آنجا یک سطلِ زباله داریم و یک سطلِ کمپوست. هر وقت زباله به دست رفتیم سمت سطل‌ها یک لحظه تأمل می‌کنیم تا ببینیم آنچه درصدد دور ریختنِ آن هستیم بهتر است در کدام سطل بریزیم. یک راهنمایی کوچک: لبنیات، گوشت، چربی، استخوان و چیزهایی از این قسم را در سطلِ کمپوست نریزید. چرا؟ چون بعد از مدتِ کوتاهی بوی مشمئزکننده‌اش بلند می‌شود. اما مثلاً پوست تخم‌مرغ خوب است! آن را در سطل کمپوست بریزید. تفالۀ قهوه هم که تاجِ سرِ سطلِ کمپوست‌مان است و عامل به‌وجودآمدنِ آن.آشغال‌سبزی و پوستِ‌میوه هم خوب است، البته به شرطی که کمی خُرد شده باشد. من یک تخته‌کار و چاقو گذاشته‌ام دمِ‌دست مخصوصِ خُردکردنِ این‌جور چیزها.بنده حتی از خیرِ پوستِ بادمجانِ کبابی و پوستِ نخودِ پخته هم نگذشتم!یادتان باشد که هر از چندی محتویاتِ سطل را هَم بزنید. بدین‌ترتیب هم به همه جای آن هوا می‌رسد هم ترکیبِ آن همگن‌تر می‌شود.حواستان باشد که هر وقت کارتان با سطلِ کمپوست تمام شد دربِ آن را بگذارید تا حشرات فرصت نکنند واردِ آن شوند. الان یک هفته است که ما در خانه‌مان سطلِ کمپوست داریم و چند اتفاقِ جالب افتاده است: همۀ اعضای خانواده وقتی میوه‌شان را خوردند ذوق دارند بروند سرِ تخته‌کار و پوستِ میوه‌هایشان را تکه‌تکه کنند.هر وقت می‌روند چیزی را بریزند در سطلِ زباله کمی فکر می‌کنند و بعد داد می‌کشند: پوستِ گردو را در کدام بریزم؟ تفاله چایی هم کمپوست می‌شود؟ این تفاله هویج‌های آبمیوه‌گیری را بریزم توی سطل کمپوست اشکالی ندارد؟ شب‌ها وقتی صدای ماشین‌های شهرداری می‌آید، مادرم می‌گوید سطلِ کمپوست پر شده ولی زباله آن‌قدری نداریم که ببرید سر کوچه.الان چند شب است که داریم به این فکر می‌کنیم که گوشۀ حیاط یک بشکۀ خالی بگذاریم که سطلِ کمپوست‌مان را هر وقت پر شد ببریم در آن خالی کنیم. حتی به این فکر کرده‌ایم که باز هم از این سطل‌ها درست کنیم و به همسایه‌های ساختمان‌مان هدیه بدهیم تا ایشان هم در تولید کمپوست بیشتر و زبالۀ کمتر مشارکت کنند. نکتۀ آخر: فرایند تجزیه حدود دو ماه طول می‌کشد. اگر اهلِ قهوه هستید، می‌توانید از وب‌سایتِ قهوۀ درست بازدید کنید: https://doroast.com/ </description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 14:16:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه مولفۀ اپیدمیِ عدم کفایت</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%D8%B3%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%84%D9%81%DB%80-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D9%85%DB%8C%D9%90-%D8%B9%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AA-jzdcoixgyfy6</link>
                <description>آبرنگ روی کاغذ - اسفند 98- زهرا شکرانیاحساسِ عدمِ‌کفایت (scarcity) در فرهنگ‌های مبتلابه‌شرم‌ای (shame-prone) رواج دارد که عمیقاً غرق در مقایسه‌اند (comparison) و به‌واسطۀ عدمِ‌مشارکت (disengagement) تکه‌پاره شده‌اند. اینجا منظور از فرهنگِ مبتلابه‌شرم این نیست که ما از هویتِ جمعیِ خودمان شرمگین باشیم، بلکه منظور این است که تعدادِ ماهایی که با مسئلۀ ارزشمندی (worthiness) درگیریم آن‌قَدَر هست که به چنین فرهنگی شکل بدهد.عدمِ‌کفایت بر پایۀ شرم، مقایسه و عدمِ‌مشارکت شکل می‌گیرد. یک راه فکرکردن به این سه مؤلفۀ عدمِ‌کفایت و اینکه چگونه بر فرهنگ تأثیر می‌گذارند تأمل‌کردن دربارۀ سه پرسش زیر است: شرم: آیا ترسِ از تمسخر (ridicule) و تحقیرشدن (belittling) برای مدیریتِ مردم یا تحتِ کنترل داشتنِ ایشان به کار می‌رود؟ آیا ارزشمندیِ من (self-worth) با دستاورد (achievement)، کارآمدی (productivity) یا موردِتأییدبودن (compliance) گره خورده است؟ آیا سرزنش‌کردن (blaming) و تقصیر را گردنِ کسی انداختن (finger-pointing) تبدیل به هنجار (norm) شده‌اند؟ آیا برچسب‌های تحقیرآمیز (put-downs) و توهین‌آمیز (name-calling) شایع شده‌اند؟ پارتی‌بازی (favoritism) چطور؟ آیا کمال‌گرایی (perfectionism) مسئله شده است؟مقایسه: رقابتِ سالم مفید است، اما آیا مقایسه و رتبه‌بندیِ دائمیِ پیدا یا نهانی در کار است؟ آیا خلاقیت دچار خفقان شده؟ آیا افراد به‌جای این‌که به‌خاطر استعدادها (gifts) و مشارکت‌های (contributions) منحصر‌به‌فردشان تصدیق شوند، وادار شده‌اند مطابق با یک استانداردِ خاص باشند؟ آیا یک نحوۀ ایده‌آلِ بودن (ideal way of being) یا یک شکلِ خاصِ نبوغ (one form of talent) هست که به‌عنوان معیارِ ارزشمندی افرادِ دیگر به کار رود؟عدمِ‌مشارکت: آیا افراد می‌ترسند ریسک کنند یا چیزهای جدید را امتحان کنند؟ آیا راحت‌تر است به‌جای این‌که داستان‌ها، تجربه‌ها و ایده‌هایمان را به اشتراک بگذاریم، ساکت بمانیم؟ آیا احساس‌مان این است که کسی واقعاً توجه نمی‌کند یا گوش نمی‌کند؟ آیا همه در تلاش‌اند که دیده یا شنیده شوند؟ترجمه‌ای آزاد از کتاب Daring Greatly نوشتۀ Brene Brown صفحات 27-28بریم یک کم فکر کنیم برگردیم.در نوشتۀ زیر با آوردنِ مثالی از تجربۀ شخصی‌ام سعی کرده‌ام این مولفه‌ها را روشن‌تر کنم : https://vrgl.ir/7bib8 این مطلب در ادامۀ دو نوشتۀ زیر آمده است: https://vrgl.ir/KIw32  https://vrgl.ir/yl8wy </description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 22:50:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هیچ‌وقت به اندازۀ کافی «چیز» نیستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%D9%85%D9%86-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%80-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-irnvlniih0vm</link>
                <description>جای خالی را با کلمۀ مناسب پر کنید:من هیچ‌وقت به اندازۀ کافی ............ نیستم.اغلبِ آدم‌ها بعد از چند لحظه جای خالی را با یکی از این کلمات پر می‌کنند:من هیچ‌وقت به اندازۀ کافی خوب نیستم.من هیچ‌وقت به اندازۀ کافی عالی و کامل نیستم.من هیچ‌وقت به اندازۀ کافی قدرتمند نیستم.من هیچ‌وقت به اندازۀ کافی موفق نیستم.من هیچ‌وقت به اندازۀ کافی باهوش نیستم.من هیچ‌وقت به اندازۀ کافی مطمئن نیستم.من هیچ‌وقت به اندازۀ کافی ایمن نیستم.من هیچ‌وقت به اندازۀ کافی فوق‌العاده نیستم.خانم لین تویست (Lynne Twist) دراین‌باره می‌نویسد:برای من، و برای بسیاری از ما، اولین فکری که صبح که از خواب بیدار می‌شویم به ذهنمان می‌رسد این است: «به اندازۀ کافی نخوابیده‌ام». فکر بعدی این است: «به اندازۀ کافی وقت ندارم». فکرِ کافی‌نبودن، چه به‌جا باشد چه نباشد به‌طور اتوماتیک سراغ‌مان می‌آید، حتی پیش‌ از آن‌که فکرِ بررسی و آزمودنِ آن را بکنیم. بیشترِ ساعات و روز‌های زندگی‌مان صرفِ شنیدن، توضیح‌دادن، شکوه‌کردن و نگرانی بابت چیزهایی می‌شود که به اندازۀ کافی نداریم‌شان. حتی قبل از اینکه در تخت‌خواب بنشینیم، قبل از اینکه پایمان به زمین برسد، پیشاپیش ناکافی هستیم، عقب‌یم، در حال ازدست‌دادن‌ یا کم‌داشتنِ چیزی هستیم. و وقتی شب داریم به بستر می‌رویم ذهن‌مان پر است از همۀ کارهایی که آن روز نرسیده‌ایم انجام دهیم. با این افکار به خواب می‌رویم و با همان خیالِ عدمِ‌کفایت برمی‌خیزیم. این شرایطِ درونیِ کافی‌نبودن، این ذهنیتِ کافی‌نبودن دقیقاً  در دلِ حسادت‌هایمان، حرص و طمع‌مان، تعصب‌هایمان و جروبحث‌هایمان با زندگی قرار دارد.  عدم‌کفایت (scarcity) در جامعه‌ای رونق پیدا می‌کند که در آن افراد به کمبودها توجه ویژه‌ای نشان می‌دهند. همه چیز از امنیت و عشق گرفته تا پول و منابع به‌نظر محدود و کم می‌رسد. ما زمانِ زیادی را صرف این می‌کنیم که حساب‌کتاب کنیم چقدر داریم، چقدر می‌خواهیم و چقدر نداریم؛ و دیگران چقدر دارند، چقدر نیاز دارند، چقدر می‌خواهند.آن‌چه این ارزیابی و مقایسۀ مداوم را تفِ‌سربالا می‌کند این است که اغلب زندگی‌هامان، ازدواج‌هامان، خانواده‌هامان و اجتماعات‌مان را با چشم‌اندازهایی از کمال (perfection) مقایسه می‌کنیم که دست‌نیافتنی و برآمده از رسانه‌ها هستند؛ یا خودِ واقعی‌مان را مقابلِ تفسیرِ خیالی‌مان از بزرگیِ یک آدمِ دیگر نگه می‌داریم. نوستالژی هم یک شکلِ خطرناک مقایسه است. فکر کنید به تمام آن وقت‌هایی که خودمان و زندگی‌مان را مقایسه کرده‌ایم با یک خاطره‌ که نوستالژی به‌نحوی آن را ویراسته که هیچ‌وقت واقعاً وجود نداشته: «یادته وقتی ...؟» «یادش بخیر اون روزها...»ترجمه‌ای آزاد از کتابِ Daring Greatly نوشتۀ Brene Brown صفحات 25-26این‌بار فقط به ترجمۀ بخشی از متن کتاب اکتفا می‌کنم. تنها نکته‌ای که به ذهنم می‌رسد این است که شاید رخداد کرونا، قرنطینه و فاصله‌گرفتن از جامعه‌ای که عدمِ‌کفایت در آن رونق دارد راهی را باز می‌کند برای این‌که بیشتر دربارۀ این فرهنگِ غالبِ عدمِ‌کفایت بیاندیشیم. ببینیم چقدرِ عدم‌کفایت‌هایمان برآمده از فشارهای بیرونی است و چقدر از درون داریم خودمان را مچاله می‌کنیم. شاید این روزها از خواب که بیدار می‌شویم آن‌قدرها هم به این فکر نکنیم که کم خوابیدم و وقت کم دارم و باید بجنبم... . شاید بیشتر به این فکر کنیم امروز را چطور پُر کنم؟ یا آخر شب که در بستر لمیده‌ایم فکر کنیم که امروز یکی از کارهایی را انجام دادم که مدت‌ها بود دلم می‌خواست انجام دهم اما هیچ‌وقت فرصت نمی‌شد. کرونا شاید بستری فراهم کرده برای آهستگی‌، تا پیش از آن‌که فکرِ کافی‌نبودن و کافی‌نداشتن به‌طورِاتوماتیک ذهن‌مان را تسخیر کند، از خودمان بپرسیم: «براساسِ چه معیاری کافی نیستیم یا چیزی را به‌قدر کفایت نداریم؟ و این معیار از کجا آمده؟» این مطلب در ادامۀ این نوشته آمده است: https://vrgl.ir/KIw32 ادامۀ این مطلب را می‌توانید در نوشتۀ زیر بیابید: https://vrgl.ir/Kg57q </description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 14:38:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوۀ من کدام است؟ عربیکا یا ربوستا؟</title>
                <link>https://virgool.io/doroast/%D9%82%D9%87%D9%88%DB%80-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7-k6bmb3blcccz</link>
                <description>آبرنگ روی کاغذ- اسفند 98- زهرا شکرانیقهوه‌ها وقتی رُست می‌شوند، همه‌شان تقریباً شکل هم‌اند. اما آیا می‌دانستید دانه‌های قهوه در واقع گونه‌های بسیار متنوعی دارند؟ گرچه وقتی صحبت از فنجانِ روزانۀ شماست تنها دو تای آنهاست که مهم‌اند: عربیکا و ربوستا. این‌ها دو نوع اصلی از قهوه‌ای هستند که برای نوشیدن کِشت می‌شوند.عربیکا و ربوستا با هم فرقی هم دارند؟ بله! فرق دارند، خیلی هم فرق دارند! و فهمیدن تفاوتِ این دو گونه به شما کمک می‌کند قهوه‌ای را انتخاب کنید که برای شما دُرُست است.عربیکا و ربوستا در طعم، شرایط رشد و قیمت فرق دارند. دانه‌های عربیکا کافئین کمتری نسبت به ربوستا دارند ولی درعوض عطر و طعم پیچیدهتری هم دارند. منظورمان از پیچیده این است که شما میتوانید در یک فنجان قهوه که با دانه عربیکا درست شده ترشی و تلخی و شیرینی را همزمان پیدا کنید و تازه قسمت هیجان‌انگیزش اینجاست که وقتی طعم ترشی را با کنار زبانتان دریافتید می‌توانید حدس بزنید این ترشی را قبلاً کجا حس کرده‌اید مثلاً همان ترشی است که توی لیموترش هست یا ترشی‌اش شبیه وقتی است که یک دانه آلبالو می‌خورید یا مثل ترش و شیرینی توت‌فرنگی است!ربوستا ولی تلخی قوی‌تری نسبت به عربیکا دارد. مثل وقتی یک تکه شکلات تلخ می‌خورید یا یک بطری آبجوی بدون الکل! گرچه ربوستاهای باکیفیتی در بازار جهانی وجود دارد که تلخی مطبوع و کافئین مطلوبی دارند ولی در کل عربیکا، دانه‌ی باارزش‌تری قلمداد می‌شود. چرا که کِشتِ ربوستا راحت‌تر است و در ارتفاع کمتری نسبت به عربیکا رشد می‌کند، و در مقابل آفات و شرایط جوی کمتر آسیب‌پذیر است. خیلی زودتر از عربیکا میوه می‌دهد که سال‌ها باید پای آن نشست تا به سن بلوغ برسد، همچنین هر درخت ربوستا در مقایسه با درخت عربیکا محصول بیشتری می‌دهد.این است که درنهایت عربیکا گران‌تر از کار درمی‌آید. اکثر قهوه‌های سوپرمارکتی، قهوه‌های فوری و قهوه‌های آسیاب‌شدۀ ارزان، ربوستا هستند. البته توی سوپرمارکت‌ها عربیکا هم یافت می‌شود، اما صرف اینکه لیبل عربیکا روی آن خورده معنی‌اش این نیست که کیفیت بالایی دارد.در نهایت، این شمایید که انتخاب می‌کنید با عربیکا قهوه‌تان را درست کنید یا ربوستا یا مخلوطی از هردو که هم عطر مطبوعی داشته باشید هم طعم پیچیده‌ای هم کافئین مطلوبی!اگر ازآن دسته قهوه‌خورهایی هستید که قهوه‌تان را جرعه‌جرعه می‌نوشید، مزمزه‌اش می‌کنید و انگاری که دارید با فنجانتان گفتگو می‌کنید، می‌گذارید طعم‌های ترشی و تلخی هم راه خودشان را در بحث باز کنند، در این صورت «تک‌عربیکا» انتخابِ درستی است، چرا که یک قهوۀ عربیکای باکیفیت از مزارع آمریکای لاتین است که هم اسپرسو و هم دم‌‌شده‌اش امکانِ آزمودنِ طعم‌های مختلفی را برایتان فراهم می‌آورد.شاید دلتان بخواهد فنجان قهوه‌تان با عطر و طعمی دل‌پذیر در سکوت همراهی‌تان کند تا به تماشای منظره‌ای بنشینید یا در یک قطعۀ موسیقی غرق شوید، در چنین حالی «دوعربیکا» یار موافق است؛ این قهوه ترکیبی است هارمونیک از عربیکای آمریکای لاتین و عربیکای شرقی که طعمی ملایم و درعین‌حال عمیق دارد.اصلاً شاید طعمِ گُل‌گون، میوه‌ای و ترشِ شیرینِ عربیکاها چندان به مذاق‌ِ شما خوش نیاید، و ترکیب آن با زمختی و قوت و تیرگیِ ربوستا برایتان مطلوب‌تر باشد، دراین‌صورت «ترکیبِ درست» درست‌ترین انتخاب است؛ چون می‌توانید تمامِ نُت‌های شیرین عربیکا را همراه با تلخیِ ربوستا یک‌جا داشته باشید و اسپرسو، آمریکانو یا لته‌ای بنوشید که هم از لحاظ طعمی متعادل است هم از لحاظ میزانِ کافئین.گذشته از اینها، ممکن است روحیۀ شما بیش از هر چیز با قهوه ترک و آدابِ خاصِ آن سازگار باشد. ترکِ درست ترکیبی است از عربیکا و ربوستایی که هر دو ساده و شرقی‌اند‌ و درعین‌حال خوش‌‌عطروطعم.اگر اهلِ قهوه هستید، می‌توانید از وب‌سایتِ قهوۀ درست بازدید کنید: https://doroast.com/ </description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 03:50:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا آدم‌ها واقعاً طعمِ قهوه را دوست دارند یا صرفاً آن را تحمل می‌کنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/doroast/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7%D9%8B-%D8%B7%D8%B9%D9%85%D9%90-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B5%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-qhyjmw1nwmpk</link>
                <description>آبرنگ روی کاغذ- 12 فروردین 99 - زهرا شکرانیراستش را بخواهید من از اول آدمِ قهوه‌خوری نبوده‌ام. برادرم از وقتی رفت دانشگاه قهوه‌خور شد و در خانه برای خودش قهوه درست می‌کرد. خُب من هم دلم می‌خواست نوشیدنِ قهوه را تجربه کنم اما آن‌وقت‌ها به‌نظرم قهوۀ خالی طعم زهرمار می‌داد، زهرماری که با شیرِ فراوان و کمی شکر می‌شود یک نوشیدنیِ خوش‌طعم. برای همین هر روز عصر مشتریِ پروپاقرصِ کاپوچینوهای برادرم بودم. وقتی تهران دانشگاه قبول شدم، اوضاع فرق کرد، دیگر برادرم و دستگاه قهوه‌سازش نبود و من روزهایم را در کتابخانۀ دانشگاه می‌گذراندم، جایی که هر آدمِ سرحالی هم وارد آن شود بعد از گذشتِ چند دقیقه چُرت‌اش می‌گیرد. آن روزها چارۀ کار را در این می‌دیدم که بدوم تا میدانِ انقلاب از قهوه‌چی‌باشی یک قهوه بگیرم و برگردم دانشگاه یا اصلاً بروم در کافه بنشینم و آنجا مطالعه کنم. در این دوران بود که قهوه به یکی از ارکانِ اصلیِ زندگیِ من تبدیل شد. دیگر برایم یک نوشیدنی نبود که در اصل طعمِ زهرمار می‌دهد و به‌زور شیر و شکر باید آن را تاب آورد، بلکه یک رسم‌وآیینِ هیجان‌انگیز بود که صبح با شوقِ آن بیدار می‌شدم. حتی به این فکر کرده بودم که اجاقِ کوهنوردی و قهوه‌جوش‌ام را روزها با خودم ببرم کتابخانه و خودم قهوه درست کنم.دیگر قهوۀ خالی می‌خوردم، و سعی می‌کردم طعمِ آن را بدونِ قضاوت تحلیل کنم، جالب این بود که تلخی تنها یکی از طعم‌هایی بود که در فنجانِ قهوه‌ام می‌یافتم. یکی از اکتشافاتِ من آن‌زمان این بود که درست است که قهوه تلخی دارد، اما تلخیِ آن با زهرمار زمین‌تاآسمان فرق دارد. نه که فکر کنید من زهرمار چشیده‌ام، نه! ولی به‌نظرم زهرمار نمایندۀ تلخی‌های زننده است، تلخی‌هایی که بدن‌مان ‌به غریزه آنها را پس می‌زند و سم می‌داندشان. اما چیزی که من از فنجانِ قهوه‌ام درمی‌یافتم یک تلخیِ ملایم بود که با طعمی ترش و شیرین همراه بود، یک ترکیبِ طعمیِ منحصربه‌فرد که در هیچ نوشیدنیِ دیگر تجربه‌اش نکرده بودم. https://soundcloud.com/pianoandcoffeerecords/manos-milonakis-treplevs-waltz?in=doroast-coffee/sets/fridays-coffee-time کم‌کم با ادبیاتِ قهوه آشنا شدم. یاد گرفته بودم که اگر می‌خواهم قهوه‌ام طعم زهرمار ندهد باید قهوۀ عربیکا بخرم، یا یک قهوۀ ترکیبی که درصدِ ربوستای کمی داشته باشد. می‌دانستم که هرچه درجۀ رُستِ قهوه رو به تیرگی برود تلخ‌تر است، برای همین قهوۀ مدیوم‌رُست می‌خریدم. صبح‌ها برنامه‌ام از این قرار بود که در خانه قهوه درست کنم، بریزم در فلاسک کوچک‌ام تا بتوانم آن را همراه خودم ببرم کتابخانه و به‌وقت استراحت قهوه بنوشم.آنچه من از مرورِ تجربۀ قهوه‌خورشدنِ خودم دریافتم این است که آدم در مواجهه با طعم‌هایی که در بادیِ‌امر برایش غریب یا حتی ناخوشایند است، ذائقه‌اش را پرورش بدهد و دریافت‌های جدیدی از آنها داشته باشد. برای مثال، به نظرم می‌رسد که عطروطعمِ منحصربه‌فرد قهوه برای من با تصویرِ سرحال‌بودن در فضایِ خمودۀ کتابخانه، هشیارماندن در طی یک رانندگی طولانی و پرانرژی‌ آغازکردنِ یک روزِ جدید گره خورده و این موجب می‌شود که حتی تلخیِ آن برایم دل‌پذیر و خواستنی باشد.پژوهشی که در دانشگاه نورث‌وسترنِ بریتانیا روی چهارصدهزار نفر انجام شده ثابت کرده که آدم‌ها به‌مرور یاد می‌گیرند بین دو عامل، یکی تلخیِ کافئین و دیگری فورانِ انرژی حاصل از آن نسبت برقرار کنند. یعنی وقتی چند بار تجربه می‌کنیم که پس از نوشیدنِ قهوه سرحال و پرانرژی می‌شویم، ناخودآگاه طعمِ آن برایمان دل‌پذیرتر می‌شود. این یعنی ممکن است یک طعم در ابتدا برای ما چندان خوشایند نباشد، اما کم‌کم یاد می‌گیریم که آن را دوست داشته باشیم، تا آنجا که تبدیل شود به یکی از آئین‌هایی که روزمان بدون آن شب نمی‌شود.اگر اهلِ قهوه هستید، می‌توانید از وب‌سایتِ قهوۀ درست بازدید کنید: https://doroast.com/ </description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 03:45:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسش دوم: بیل‌چه‌ام را در کدام خاک فرو کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D9%84%DA%86%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D9%86%D9%85-lcrzxf3bqiz8</link>
                <description>پرسش دوم : تلاش‌ها و رفتارهای ما به چه نحو با حفاظت‌کردن از خودمان در نسبت‌اند؟چند روزِ پیش در یکی از دوره‌های Coursera ثبت‌نام کردم با عنوانِ The Strategy of Content Management. یکی از مشق‌هایی که خانم معلمِ این دوره داده بود این بود که همین الان برو یک دامین با نامِ خودت بگیر، وردپرس نصب کن و از این به بعد هر کاری که کردی را در سایتِ خودت بگذار. من هم فی‌الفور رفتم دامین را خریدم و شروع کردم به طراحیِ لوگوی خودم و درست‌کردنِ منو. شاید باورتان نشود ولی آن روز یکی از بهترین روزهای عمرم بود، تا عمقِ جان احساسِ اعتمادبه‌نفس می‌کردم. انگار یک فضا پیدا کرده باشم که بی‌هیچ قضاوتی پذیرای ابعاد مختلفِ وجودِ من باشد: مشاهدات و تأملاتِ پدیدارشناسانه، تولید و مدیریتِ محتوا، گالری نقاشی، کتابچۀ آشپزی و دیگر کارها. و از خودم پرسیدم چرا تا‌به‌حال این فکر به ذهنم نرسیده بود. می‌دانید این «حفاظت‌کردن از خودمان» که در پرسش دوم مطرح می‌شود یعنی چه؟ یعنی از خودمان در مقابلِ قضاوت‌های دیگران حفاظت کنیم. یعنی این‌که آدم‌ها درباره‌مان چه فکری خواهند کرد بترسیم و خودمان را به‌نحوی قایم کنیم تا کمتر قضاوت شویم. شاید همۀ این سال‌هایی که من نوشته‌ام و نوشته‌هایم را کنجِ کشوها قایم کرده‌ام می‌خواسته‌ام از خودم محافظت کنم. شاید همین حالا که دلم خواسته با آدمی ازدواج کنم که دلخواهِ من است و دلخواهِ خانواده‌ام نیست و از این بابت پابه‌پا می‌مالم و تعلل می‌کنم، در تلاش‌ام از خودم حفاظت کنم. می‌بینید؟ این «خود»ی که من درصددِ حفاظتِ از آن هستم، با آن «خود»ی که از ساختنِ سایت‌اش خشنود می‌شود فرق دارد. خودِ اول برایش مهم است که تأیید شود، خودِ دوم دوست‌تر می‌دارد که همۀ ابعاد وجودش را هرچند پر از نقصان هم باشد در آغوش بکشد و بپذیرد. این است که آن روز که درگیرِ سامان‌دادن به سایت‌ام هستم به‌غایت خوشم، صدایم رساست، قاطع عمل می‌کنم و می‌دانم جای هر چیز کجاست و خلاقیتم در حالِ فوران است، اما امروز که خودم و کارهایم و تصورم از آینده‌ام به انتقاد گرفته شده، لرزان‌ام و در خود فرو رفته‌ام و منفعل‌ام و گویی نمی‌دانم باید چه کار کنم. من گاهی دچارِ حالِ اول می‌شوم و گاهی دچارِ حال دوم و نمی‌توانم جلوی دچارشدن‌ام را بگیرم. اما الان که فکر می‌کنم می‌بینم می‌توانم انتخاب کنم که براساسِ کدام حال رفتار کنم. شاید انتخابم این باشد که بعد از یک انتقاد توفنده تلاش کنم کاری کنم که به‌واسطۀ آن موردتأیید قرار بگیرم، و بدین‌نحو از خودم حفاظت کنم. شاید این‌طور فکر کنم که نسخه‌هایی که دیگران برایم می‌پیچند ممکن است خالی از حقیقت نباشد، اما فقط من هستم که می‌توانم سایتی برای خودم بسازم که ابعادِ مختلف وجودم در آن امکانِ شکوفایی داشته باشند، پس فارغ از این‌که دیگران می‌خواهند من چگونه باشم، هر بار ببینم من می‌خواهم چگونه باشم. ببینم که کجاها قاطع‌ام، کجاها صدایم رساست، کجاها قلم‌ام به‌نرمی روی کاغذ می‌لغزد، کجاها خودم را بیشتر دوست می‌دارم، کجاها خودم خودم را تأیید می‌کنم و همان‌جاها بیل‌چه‌ام را در خاک فرو کنم، دانه‌هایم را همان‌جا بکارم، هر روز همان‌جا را بروم آبیاری کنم. آنجاست که محتمل است چیزکی بروید.</description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 20:55:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه پرسش: نگاهی به فرهنگِ «هیچ‌وقت کافی‌نبودن»‌مان</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%90-%D8%A7%D9%88%D9%84-zhdt96dmvqxc</link>
                <description>با پرسیدنِ این سه پرسش همیشه می‌توان چیزی آموخت: فرهنگِ ما با چه پیام‌ها و چه انتظاراتی تعریف می‌شود، و فرهنگ چطور بر رفتارهای ما تأثیر می‌گذارد؟تلاش‌ها و رفتارهای ما به چه نحو با حفاظت‌کردن از خودمان در نسبت‌اند؟رفتارها، افکار و احساسات‌مان به چه نحو با آسیب‌پذیری و نیازِ به حسِ ارزشمندبودن در نسبت‌اند؟ترجمه‌ای آزاد از کتابِ Daring Greatly نوشتۀ Brene Brownاینجا سه پرسش مطرح شده و من پیش از این‌که بخواهم به محتوای این پرسش‌ها بپردازم، مشتاق‌ام ساختارِ این پرسش‌ها و نسبت‌شان با یکدیگر را بررسی کنم. درواقع ببینم هر پرسش چه پیش‌فرض‌هایی دارد.پرسش اول می‌گوید که قوامِ یک فرهنگ به پیام‌ها و انتظاراتی است که ارائه می‌کند. به بیانِ ساده‌تر چارچوبِ یک فرهنگ در پیام‌ها و انتظاراتی که مطرح می‌کند ملموس می‌شود. پیام‌ها همان باورها هستند، باورهای ارزش‌گذاری شده‌ای که به ما داده می‌شوند، و مادامی که تحتِ لوای آن فرهنگ، یعنی شبکۀ باورهای ارزش‌گذاری‌شده، باشیم از ما «انتظار» می‌رود که جورِ خاصی «رفتار» کنیم. پس انتظارات درواقع دستورالعملِ پیام‌ها را به ما می‌دهند. بدین‌ترتیب پرسش اول در پی یک سری الگوست. الگویی که در آن یک باورِ خاص، یک انتظارِ خاص را ایجاد می‌کند، و در نسبتِ با این انتظارِ خاص آدم‌ها این رفتار یا آن رفتار را نشان می‌دهند. مثلاً من حضورِ یک باور را در خودم احساس می‌کنم، آن باور این است: «من وقتی ارزشمندم که کار مفیدی کرده باشم»؛ «من وقتی حق دارم نسبت به خودم احساسِ خوبی داشته باشم که پروداکتیو بوده باشم». از خودم می‌پرسم این باوری که درونِ خود می‌یابم از کجا آمده؟ آیا خودم آن را به وجود آورده‌ام و پرورانده‌ام؟ آیا پیامی است که به نحوهای مختلف در معرضِ آن قرار داشته‌ام و آن‌قدر در من نفوذ کرده که دیگر آن را درونِ خودم می‌یابم؟ من این باور را به واسطۀ انتظاراتی که در یک سطح دیگران از من دارند و در سطح دیگر خودم از خودم دارم می‌شناسم. مثلاً وقتی دختر دبیرستانی بودم و شبِ امتحان به جای درس‌خواندن رمان می‌خواندم با عصبانیت مامان‌ام مواجه می‌شدم؛ یا این مدتی که مشغولِ پژوهشِ فلسفی بودم و کار نمی‌کردم از سوی خیلی‌ها برخوردهای سرد و تا حدی اعتراضی می‌دیدم که پیامِ آن این بود: «فلسفه که نان و آب نمی‌شود». و اما در درون خودم اوضاع بدین منوال بوده که خُب اگر دیگر نمی‌خواهی سرِ کار بروی، باید بنشینی روی مقاله‌ات کار کنی، اگر الان روحیۀ کارکردن روی مقاله‌ات را نداری باید ترجمه کنی، ترجمه هم نه؟ آلمانی بخوان، اپلای کن، تافل بگیر، پروپوزال بنویس، برو سرِ خودت را یک چند سال به دکتراخواندن گرم کن، با این کار تا چند سال خیال‌مان بابت مفید و پروداکتیو بودن‌ات راحت است. حالا در مواجهه با این انتظارات فکر می‌کنید من چگونه عمل می‌کنم؟ من همیشه تلاش کرده‌ام کارِ مفیدی را با کارِ مفیدِ دیگری جایگزین کنم، چون اگر کارِ مفید نباشد احساسِ ارزشمندی‌ام قلقلک می‌شود. رفتارِ من در قبالِ آن انتظارات، انتظاراتی که مبتنی بر باور درونیِ «من = کار مفید» و پیامِ فرهنگیِ «تو = کار مفید» است، در اکثر مواقع تبعیت‌کردنِ از آن بوده است. اما می‌دانید؟ وقت‌هایی که آبرنگ می‌کشم، یا در دفترم می‌نویسم، یا برای روح نامه می‌نویسم، یا حالا که این‌جا می‌نویسم، یا وقتی زور می‌زنم متن فیلسوف را بشکافم و برداشتِ خودم از آن را بنویسم، یا وقتی هر چیز کوچک و بی‌اهمیت را با دقت مشاهده می‌کنم و در ذهنم دربارۀ آن می‌نویسم، اساساً وقت‌هایی که نقاشی می‌کنم و می‌نویسم، این کارها بی‌آن‌که برایم ذیلِ مقولۀ کارِ مفید قرار بگیرند، به من احساسِ ارزشمندی می‌دهند. این کارها مرا آرام و سرخوش می‌کنند. وقتی انجام‌شان می‌دهم می‌توانم بگویم گورِ بابای فرهنگ و پیام‌ها و انتظارات‌اش، گور بابای آدم‌هایی که کارهای مرا تأیید نمی‌کنند، گورِ بابای تأییدشدن و تحسین‌شدن، گورِ بابای دیده‌شدن، گورِ بابای خارق‌العادگی و مؤثر واقع‌شدن. وقتی از این دریچه به ترس و  شرمی که سال‌هاست مرا احاطه کرده و موریانه‌وار دارد درون‌ام را می‌جود و می‌فرساید نگاه می‌کنم، وقتی از این نقطه پیامِ فرهنگ را که می‌گوید انتظارات را برآورده کن تا در امان باشی می‌شنوم، درمی‌یابم که دیگر نمی‌خواهم رفتارم تبعیت باشد. نمی‌خواهم فرهنگ آن‌گونه که می‌خواهد بر من تأثیر بگذارد. نمی‌خوام ارزشمندیِ من در گروِ کار مفید کردن باشد. راستش را بخواهید امروز برایم روشن شد که سال جدید می‌خواهم چه کار کنم. می‌خوام بر روی نوشتن تمرکز کنم. نوشتن برای من در چارچوبِ کارِ درآمدزا می‌شود مدیریتِ محتوا، در چارچوبِ فلسفه می‌شود مشقِ پدیدارشناسی، و در چارچوبِ خودنِگری می‌شود ویرگول. در کنار این کارِ اصلی طراحی و آبرنگ، یوگا و مدیتیشن، کوه و سفر گزینه‌های من‌اند برای ساختنِ یک روتینِ متعادل. خُب، در نوشته‌های بعدی به پرسش دوم و سوم خواهم پرداخت.</description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Thu, 19 Mar 2020 21:47:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترسِ شرم‌آلودِ من از عادی‌بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%90-%D8%B4%D8%B1%D9%85%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%90-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-hfvpw8lu1zpz</link>
                <description>آیا خودشیفتگان (narcissists) ما را احاطه کرده‌اند؟ آیا بدل به آدم‌هایی خودشیفته و بزرگ‌نما (grandiose) شده‌ایم که صرفاً به قدرت، موفقیت، زیبایی و خاص‌بودن بها می‌دهیم؟ آیا چنان خود را محق دانسته‌ایم که در واقع باور داریم حتی زمانی‌که به‌واقع چیزی ارزشمند فراچنگ نیاورده‌ایم یا در آن مشارکتی نداشته‌ایم هم برتر هستیم؟ آیا این حقیقت دارد که ما همدلیِ لازم برای این‌که آدم‌هایی مشفق (compassionate) و متصل (connected) باشیم را نداریم؟ اگر شما هم آدمی مثلِ من باشید، شاید دارید سر تکان می‌دهید و فکر می‌کنید، بله. مسئله دقیقاً همین است. البته که نه مسئلۀ من. ولی به‌طورِکلی... به نظر درست می‌رسد! این‌که تبیینی در کار باشد حسِ خوبی به آدم می‌دهد، به‌خصوص تبیینی که حسِ ما نسبت به خودمان را بهتر کند و تقصیر را گردنِ دیگران بیاندازد. وقتی پایِ درمانِ خودشیفتگان در میان باشد، اولین میلی که سراغ‌مان می‌آید این است که بادِ دماغ‌شان را خالی کنیم. یعنی مثلاً با چنین بیانیه‌ای: این آدم‌های خودبین باید بدانند که آن‌قدرها هم خاص نیستند، از دماغِ فیل نیفتاده‌اند، دلیلی ندارد خودشان را خیلی جدی بگیرند، چندان لقمۀ دندان‌گیری هم نیستند. اینجاست که داستان کمی غامض می‌شود. و آزاردهنده. و شاید حتی مایۀ اندکی دل‌شکستگی. موضوعِ خودشیفتگی آن‌قدری در آگاهیِ اجتماعی نفوذ کرده که اکثر افراد به‌درستی آن را به الگوهای رفتاری‌ای که شاملِ بزرگ‌نمایی، نیازِ فراگیر به تحسین‌شدن و کمبودِ همدلی است ربط می‌دهند. آنچه تقریباً هیچ‌کس نمی‌فهمد این است که چطور این تشخیص، در هر سطحی از شدت‌اش، ریشه در شرم دارد. بدین‌ترتیب با خالی‌کردنِ بادِ دماغِ آدم‌ها و یادآوریِ عدم‌کفایت و حقارت‌شان این مشکل حل نمی‌شود. شرم بیشتر علتِ این رفتارهاست، نه درمانِ آن‌ها.ترجمه‌ای آزاد از کتاب Daring Greatly نوشتۀ Brene Brown صفحۀ 21 می‌خواهد بگوید زیرِ سؤال بردن رفتارهایی که ذیل مقولۀ خودشیفتگی می‌شناسیم و مقابله با آنها راه علاجِ این  مسئلۀ اپیدمی‌طور نیست. منشأ خودشیفتگی چیست؟ شرم. برِنه خودشیفتگی را چنین تعریف می‌کند: ترس از عادی‌بودن (being ordinary)، ترسی که بُنِ آن شرم است. ترس از این‌که هیچ‌گاه آن‌قدر خارق‌العاده (extraordinary) نباشیم که مورد توجه قرار گیریم، دوست داشته شویم، تعلق داشته باشیم، و غایتی بپرورانیم. این ترس، ترسِ از عادی‌بودن، احساسی است که من وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم سال‌های سال است با آن زیسته‌ام و هنوز هم بر ذهنِ من سیطره دارد. گاهی وقت‌ها یک گوشه می‌نشینم و در فکر فرو می‌روم، به آینده فکر می‌کنم، به این‌که نه دکترِ فلسفه باشم و نه بیزینس‌وُمَنِ بین‌المللی، نه تراپیستِ کارکشته، نه کوهنوردِ حرفه‌ای و نه کوله‌به‌پشتِ جهان‌گرد؛ و این نبودن‌ها، این به زعمِ من خارق‌العاده نبودن‌ها به‌غایت مرا می‌ترساند. راستش را بخواهید من اکثرِ اوقات با این نگرانی زندگی می‌کنم که باید کاری بکنم، باید از خودم اثری باقی بگذارم، باید چیزی فراتر از «عادی» باشم؛ و وقتی به خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم چقدر عادی‌ام و چقدر برای خودم مبهم‌ام احساسِ شرم وجودم را فرا می‌گیرد. به خودم می‌گویم: «تو کافی نیستی.»الان که نگاه می‌کنم می‌توانم ببینم چه باوری، یا به بیانِ بهتر چه تعصبی، پسِ پشتِ این ترسِ شرم‌آلود نهفته است: «زندگیِ عادی یعنی زندگیِ بی‌معنا». این است که من خودآگاه و ناخودآگاه معناداریِ زندگی‌ام را در چارچوبِ نوعی خارق‌العاده‌بودن تصویر می‌کنم. و در اطراف‌مان هم که تا دلتان بخواهد نمونه‌هایی ریخته که تنها رسالت‌شان به‌تصویرکشاندنِ خارق‌العادگی است. آدم ناخودآگاه شروع می‌کند مقایسه‌کردن و بیش‌ازپیش از وجودِ خودش شرمنده می‌شود. من گاهی بی‌هیچ مراعاتی خودم را با هایدگر و ارسطو مقایسه می‌کنم و به خودم سرکوفت می‌زنم که چرا همچون وضوحی در اندیشیدن ندارم، گاهی خودم را با استادهایم مقایسه می‌کنم و خودم را سرزنش می‌کنم که چرا همچون پشتکاری ندارم، حتی گاهی خودم را با هم‌رده‌های خودم قیاس می‌کنم و از خودم می‌پرسم چرا همچون اعتمادبه‌نفسی در ارائه‌کردن ندارم؛ و اکثرِ وقت‌ها خودم را با پدرم مقایسه می‌کنم و می‌گویم چرا تو همچون تدبیر و مأل‌اندیشی نداری. اتفاقی که در من می‌افتد این است که در فردی که می‌خواهم خودم را با او مقایسه کنم خصیصه‌ای که برایم مطلوب است را انتخاب می‌کنم، روشنیِ تفکر هایدگر، پشتکارِ استادم یا تدبیرِ پدرم را. مسئلۀ اول این است که چرا این خصیصه‌های خاص برجسته می‌شوند؟ شاید چون این خصایص برای من نمایندۀ تصویرِ خارق‌العادگی است و اینها در من کمتر از چیزی که انتظار دارم رشد کرده‌اند، آن‌قدری رشد نکرده‌اند که مرا خارق‌العاده بسازند. دومین کاری که می‌کنم این است که کلیۀ سوابق‌ام که دالِ بر روشنیِ تفکر در من است، یا پشتکار و تدبیر را در ذهن‌ام محو و کم‌رنگ می‌کنم. کار سومی که می‌کنم این است که آن خصیصه را در فردِ موردِ مقایسه پررنگ می‌کنم، دیگر ابهام‌‌ها، نشیب‌ها و خطاهای او به چشم‌ام نمی‌آید، به بیانی از آن دیگری بت‌ای می‌سازم که سَمبُلِ آن خصیصه است برای من فارغ از دیگر خصایص‌اش. تنها پس از اینهاست که شروع می‌کنم به مقایسه‌کردن. می‌دانید مثل این است که یک عکسِ رنگی را سیاه‌سفید کنید، بعد کنتراستِ آن را به‌قدری بالا ببرید که جایی برای خاکستری‌ها وجود نداشته باشد، فقط سیاهی و سفیدی باقی بماند. آن وقت است که دیگر شما دردسرِ تمیزدادنِ خاکستری‌های مختلف از هم را ندارید و کار ساده می‌شود، هر نقطه‌ای که دست بگذارید از دو حالت خارج نیست، یا سیاه است یا سفید. بله! با این عملیات کارِ حکم صادرکردن خیلی راحت شد، اما به چه بهایی؟ من چقدر از حقیقتِ خودم فاصله گرفتم؟ آن دیگری را چقدر از حقیقتِ خودش دور کردم؟ صرفاً برای این‌که بتوانم مقایسه‌ای را انجام بدهم که به من در هرچه‌بیشتر‌خارق‌العاده‌بودن‌ام کمک کند، تا بتوانم هرچه سریع‌تر از عادی‌بودن بگریزم و در لوای برچسب‌های زرق‌وبرق‌داری که به‌نظر مرا از شرِ آن ترسِ شرم‌آلود خلاص می‌کنند پناه بگیرم. می‌بینید؟ من هر روز به‌طوراتوماتیک خودم را درگیرِ این فعالیتِ احمقانه می‌کنم. دیگر عادت کرده‌ام به این سازوکارِ لعنتی و خُب بهایش را هم می‌پردازم: مابه‌ازای وقت و انرژی‌ای که این افکار از من می‌گیرد، فرصت نمی‌کنم به کارهایی که به‌واقع دوست‌شان دارم بپردازم؛ مثلاً مشق‌کردنِ یک مشاهدۀ پدیدارشناسانه، یا پیش‌بردن پروژۀ درست، یا تحلیل‌کردنِ درونیاتِ خودم یا یک کوه‌پیمایی دو-سه ساعته، یا سفری دو-سه روزه. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم که مسئله درواقع این است که استراتژی Big Picture را برگزینم یا استراتژی Baby Steps. اگر هایدگر هایدگر شد، پدرم پدرم، اگر این آدم‌ها می‌شوند آن کسی که وقتی من از دور نگاه‌شان می‌کنم خصیصه‌ای را در آنها برجسته می‌بینم، شاید به‌این‌خاطر است که اینها بیش از آن‌که Big Picture و خارق‌العاده‌بودن برایشان مهم بوده باشد، پذیرشِ آن که هستند و انجامِ آن چه می‌خواهند برایشان مهم بوده است، شاید ایشان واقعاً سه دقیقه فکر کرده‌اند و یک سال کار. می‌دانید؟ من دلم می‌خواهد بتوانم دیگر دلم نخواهد خارق‌العاده باشم. ادامۀ این مطلب را می‌توانید در نوشته‌های زیر دنبال کنید: https://vrgl.ir/KIw32  https://vrgl.ir/yl8wy  https://vrgl.ir/Kg57q </description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 21:47:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشاهدۀ دو: کارِ مهمی هست که من بلد نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF%DB%80-%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D9%85%D9%87%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-nbd5kxfram3k</link>
                <description>هر وقت در رُلِ کمال‌طلبی‌ام فرو می‌روم، نوشتن را کنار می‌گذارم. البته خیلی کارهای دیگر هم می‌کنم. مثلاً شروع می‌کنم گیج‌کردنِ خودم. چطوری؟ با کمرنگ‌ جلوه‌دادنِ توانایی‌ها و چشم‌اندازهایم و پررنگ جلوه‌‌دادنِ ضعف‌ها و کارهای نیمه‌تمام‌ام. بعد از این عملیات از خودم می‌پرسم تو که هستی و چه می‌خواهی؟ و چون رزومه‌ام پر است از نقاطِ ضعفِ پررنگ و نقاطِ قوتِ کم‌رنگ، نمی‌دانم چه جواب بدهم، گیج می‌شوم و می‌ترسم. چرا نمی‌نویسم؟ چون تصورم این است که برای نوشتن باید فرصتِ مناسب و تمرکزِ کافی داشته باشم و وقتی گیج‌ام این شرایط مهیا نیست. این تا حدی درست است، اما الان به نظرم می‌رسد که فرصتِ مناسب و تمرکزِ کافی ایجادکردنی است و نه دست‌دادنی.امروز سومین روزی است که آمده‌ام اصفهان، خانۀ پدری. دو شبِ متوالی است که خوابم نبرده و عین جغد تا ساعت هشتِ صبح بیدار بوده‌ام. ذهنِ شلوغی دارم، اما الان می‌خواهم دربارۀ موضوعی بنویسم که امروز در گفتگو با امیرحسین، برادرم، برایم روشن شد. او برایم توضیح داد که مدتی است به جای توجه به Big Picture و تصمیم‌گیری مطابق با آن، سعی می‌کند روی Baby Step و حفظ روتین‌ روزانه‌اش تمرکز کند. به قولی سه دقیقه فکر کند و یک سال کار، بعد یک سال دوباره چند دقیقه‌ای فکر کند. وقتی این حرف‌ها را می‌زد من متوجه شدم که چیزی که شرایطِ مرا بغرنج می‌کند این است که در این برهه از زندگی‌ام حس می‌کنم باید تصمیم‌های بزرگ و سرنوشت‌ساز بگیرم، جهت‌گیری‌ام را مشخص کنم، بینِ این یا آن انتخاب کنم و به همین خاطر هشت ماه است که دیگر روتین ندارم.می‌دانید؟ من هشت‌ماه است در پیِ درست‌ترین تصمیم هستم. هرچه گذشته بیشتر و بیشتر گیج شده‌ام و در نهایت هم به تصمیمِ خاصی نرسیده‌ام. بروم آلمان دکتری بخوانم یا نروم؟ ازدواج بکنم یا نکنم؟ کارِ برندینگِ قهوه را جدی پیگیری بکنم یا نکنم؟ اصلاً آدمِ مهاجرت هستم یا نیستم؟ پروژۀ فلسفی‌ام را پیش ببرم یا نبرم؟ اما راستش را بخواهید وقتی که تیز نگاه می‌کنم درون‌ام را می‌بینم که دارم خودم را به گیجی می‌زنم، واقعاً آن‌قدرها هم گیج نیستم. فلسفه برای من یک شوق و شیوۀ زندگیِ محبوب است، نه یک لیبلِ اجتماعی و نه یک شغلِ مطلوب، پس لزومی ندارد آن را به صورتِ آکادمیک پیگیری کنم. چیزی که برایم در این برهه برجسته است این است که بتوانم شغلِ مطلوبی داشته باشم و کسبِ درآمد کنم و چرخِ زندگی‌ام را بچرخانم، چرخی که می‌تواند چرخِ پروژۀ فلسفی‌ام یا ازدواج‌ام را هم به حرکت درآورد. تهِ دلم با مهاجرت نیست، بدم نمی‌آید تجربه‌اش کنم، اما از آنجا که هزینۀ گزافِ روانی، زمانی و مالی دارد می‌تواند به راحتی از لیستم خط بخورد. چرا خط نمی‌خورد؟ به دو دلیل: یکی این‌که از دبیرستان این تجربه برایم یک فانتزی بوده، دیگر اینکه شرایطِ مبهم و نامساعدِ کشور مرا از آینده می‌ترساند، گاهی خشمگینم می‌کند و گاهی نومید. اما یک نکته این است که من مسئولِ تحقق‌بخشیدن به فانتزی‌های آن دخترِ دبیرستانی که بوده‌ام نیستم؛ نکتۀ دیگر این است که زیستنِ در ابهام و التهاباتِ خاورمیانه‌ای، زیستن در دلِ تعارضِ سنت و مدرنیته خودش امکانی است که هر کسی (کسی که کله‌اش بویِ پدیدارشناسی بدهد) ندارد و شاید کوچ‌کردن از این فضا اساساً کفرانِ نعمت به حساب بیاید. تهِ دلم با ازدواج هست. من یک عمر در جستجوی آدمی بودم که مرا علی‌رغمِ همۀ تعارض‌هایم، دیوانگی‌هایم و ضعف‌هایم بپذیرد و دوست بدارد. الان این آدم هست. ضعفِ اساسیِ من هم این است که هنوز بلد نیستم یک آدم را علی‌رغمِ همۀ تعارض‌هایش، دیوانگی‌ها و ضعف‌هایش بپذیرم، و دیوانگیِ اساسی‌ام این است که علی‌رغمِ این عدمِ پذیرش من این آدم را دوست می‌دارم. دیگر خودتان می‌بینید که تعارضِ اساسی من چیست!دیدید؟ من آن‌قدرها که خیال می‌کنم گیج نیستم، فقط بلد نیستم نسبتِ بین چیزهایی که متعارض به نظر می‌رسند را پیدا کنم. بلد نیستم به خودم حق بدهم دو احساس که به نظرم با هم متعارض‌اند را کنارِ هم داشته باشم، مثلاً من بلد نیستم هم خشمگین بشوم هم دوست بدارم، یکی را ناقضِ دیگری می‌دانم، ازاین‌رو یا خشم‌ام را سرکوب می‌کنم یا دوست‌داشتن‌ام را. یا برایم دشوار است که بینِ نیازِ به تنهایی و حفظِ ارتباط حدِوسطی ایجاد کنم، این است که یا تنهایی‌ام قربانیِ حفظِ رابطه می‌شود، یا رابطه‌ام قربانیِ نیاز به تنهایی. گویی قوۀ خلاقۀ من در زمینِ تعارض‌های درونی از کار می‌افتد. و این عجیب است چون به نظر می‌رسد در زمین‌های دیگر خلاقیت‌ام کار می‌کند. باید دراین‌باره بیشتر فکر کنم.</description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 22:57:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از مستطیل‌های کوچک سفید تا کریستال‌های تراش‌خوردۀ لوستر</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B7%DB%8C%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B4%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%80-%D9%84%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1-utwpwpnkkymh</link>
                <description>برای من قرنطینه از نُه روزِ پیش شروع شد و الان در بامداد دهمین روز می‌نویسم. با وجود این‌که پیش از این هم اغلبِ کارهایم را در خانه انجام می‌دادم، از وقتی برچسبِ قرنطینه به آن خورد، جهانِ من متفاوت شد، به‌طورکامل نسبتم را با کاری که ماه‌ها بود درگیرِ آن بودم از دست دادم، کاری که شوقِ انجام‌دادن‌اش و ضرورتی که در قبالِ پیش‌بردنِ آن احساس می‌کردم سبب گشت نوشتنِ پیش‌نویسِ مقاله‌ام که داشت خوب پیش می‌رفت را رها کنم. این کار مربوط است به برندسازی برای قهوۀ درست و من تصمیم گرفتم که نقشۀ بازاریابیِ این کار را طرح‌ریزی کنم و مسئولیتِ بازاریابیِ آنلاین آن را هم به عهده بگیرم. سه ماه اخیر درگیرودارِ همین کار بودم و یادم می‌آید قبل از آغازِ قرنطینه یک طوفانِ فکری راه انداختم برای خودم تا تمامِ ایده‌هایی که در ذهنم ورجه‌ورجه می‌کردند را در قابِ مشکیِ میزِ روبرویم جای دهم. هدفم این بود که برای یک‌به‌یک‌شان پروژه‌ای تعریف کنم، کارها و زمانِ انجامِ هر یک را مشخص کنم تا در نهایت نقشۀ راهِ سال جدید برایم روشن شود. اما وقتی خانه‌نشینی از یک گزینۀ ممکن تبدیل به جبرِ حیاتی شد، کم‌کم آن مستطیل‌های کوچکِ سفید از وسطِ چرمِ سیاهِ میز رفتند کنجِ جعبۀ چرمیِ کنارِ میزم و جایشان را به دفترِ طراحی و بساط آبرنگ و کتاب‌های برنه براون و هایدگر دادند. احساسم به میزی که پشت آن می‌نشینم دیگر میزِ کار نبود، جایی شده بود برای انجامِ کارهای دل‌پذیری که همیشه به بهانۀ این‌که کارهای مهم‌تری برای انجام‌دادن هست ته لیست قرار می‌گرفتند: کارهای تفننی. امروز کار به جایی رسید که صندلی گذاشتم زیر لوستر و پنج‌شش رشته از این کریستال‌های تراش‌خورده‌اش را کندم و با آنها آویزی درست کردم که وقتی نسیم می‌وزد و آفتاب به آن می‌تابد اتاق پر می‌شود از نقاطِ نورانیِ رنگ‌به‌رنگ. راستش را بخواهید از عصر دیگر سگی بودم که پاچه می‌گرفت و الان دارم به این فکر می‌کنم که آدم اگر نداند با عدمِ‌قطعیت چطور مواجه شود، بالاخره بعد از یک مدت سگ می‌شود. من نمی‌دانم تا چند وقتِ دیگر این وضعیتِ قرنطینه باقی است. نمی‌دانم همۀ آن برنامه‌هایی که برای کار داشتیم تا کی متوقف است، و خیلی نمی‌دانم‌های دیگر. ولی این را می‌دانم که هر وقت به این عدمِ‌قطعیت مجال می‌دهم که گیج‌ام کند، دادستانِ درون‌ام می‌آید سراغم و دادوبیداد می‌کند که بالاخره تو شغل‌ات چیست؟ منبعِ درآمدت کو؟ تصمیم‌ات دربارۀ مهاجرت چه شد؟ روان‌شناسی یا کار؟ برندینگ یا فلسفه؟ نقاشی یا ترجمه؟ تمرکز نداری! بیست سال دیگر هم خواهد گذشت و تو همین‌طور دورِ خودت می‌چرخی و آخر هم هیچ نخواهی شد! تو یک آدمِ منفعلِ گیجِ مصرف‌گرا هستی! یک آدمِ معمولیِ خودشیفتۀ پرمدعای فاقدِ دستاورد! و من به این فکر می‌کنم که دو راه دارم: یا جوابی آماده کنم که با آن بتوانم برای مدتی دادستان را ساکت کنم؛ یا این‌که خیلی جدی به این فکر کنم که در نسبتِ با عدم‌قطعیت چه رویه‌ای را باید پیش بگیرم، یعنی آیا اصلاً اتهاماتی که دادستان به من می‌زند موجه است؟ آیا پرسش‌هایی که می‌پرسد درست است؟ یا پرسش‌هایش برآمده از همان تعصباتی است که در من ریشه دوانده؟ احساسِ من این است که این دادستان اکثراوقات مرا خیلی کج‌ومعوج‌تر از آن‌چه به‌واقع هستم نشان می‌دهد. یا از جهتی به من نگاه می‌کند و قضاوتم می‌کند که الزاماً موجه نیست. شاید من بخواهم یک آدمِ معمولی باشم که یاد گرفته به لذت‌های کوچکِ زندگی بها بدهد. درست است که من امروز کارِ شاقی نکردم، جیبم هم جرینگ‌جرینگ نمی‌کند، اما در عوض با ترکیبِ کره‌بادام‌زمینی، عسل، کره، جودوسر، کرنبری، مَویز و تخم‌‌گل‌آفتاب یک کوکیِ خوشمزه درست کردم، با کمک روح چیدمانِ اتاق را عوض کردیم. مشکلِ اصلیِ من این است که هنوز بخشی از وجودم مقاومت می‌کند در برابرِ این‌که این قِسم فعالیت‌ها را هم «کار» بداند، برای او کار تعریفِ مشخصی دارد که این‌‌ها ذیلِ آن قرار نمی‌گیرد. این‌ها صرفاً وقت‌گذرانی است، یا صریح‌تر بگویم نوعی وقت‌تلف‌کردن. و اتفاقی که در نهایت برای من می‌افتد این است که هم آن کارها که کوچک‌اند ولی جرینگ‌جرینگ ندارند را انجام می‌دهم، هم زیر بارِ ملامتِ دادستان له‌ولَوَرده می‌شوم. در نوشتۀ بعدی می‌خواهم بروم سراغ برنه براون و ببینم دربارۀ چنین وضعیتی چه حرفی دارد برای گفتن!</description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Wed, 04 Mar 2020 02:36:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما نباید فکر کنید که باید این‌گونه که اینجا فکر شده فکر کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-ftkyia0r4rpj</link>
                <description>ییلاقات ماسال- مهر 96هایدگر دربارۀ پیش‌فرض سوم می‌گوید: «آمادگی برای پرسش‌گری منوط است به سطحِ خاصی از بلوغِ اگزیستانس (a certain maturity of existence): [اگزیستانسِ پرسش‌گر] گرفتارِ جایگزین‌ها یا مابه‌ازاها (surrogates) نشده است و نیز مسئله این نیست‌ که [این سِیر پرسش‌گری] هر چه زودتر به سرانجام برسد، بلکه برعکس [مسئله] این است که [این اگزیستانسِ پرسش‌گر] سال‌ها در عدمِ‌قطعیت (uncertainty) ایستادگی کند و دوام بیاورد (hold out)، تا در دلِ آن عدمِ‌قطعیت پخته شود و به بلوغِ لازم برای رویاروییِ نقادانه (critical confrontation) با اموری که تحتِ تحقیق‌و‌بررسی‌اند (matters under investigation) برسد، تا آزاد باشد برای این‌که هر پاسخِ شتاب‌زده (hasty answer) را رد کند. به‌این‌خاطر لازم است فرد خودش را از آن سنتی که در یونانِ باستان ناب و بی‌غل‌وغش (genuine) بود آزاد کند: رفتارِ علمی (scientific behavior) در مقامِ تئوری. شما نباید فکر کنید که باید این‌گونه که اینجا فکر شده فکر کنید.»اینجا هایدگر آبِ پاکی را می‌ریزد روی دست‌مان: پروژۀ پرسش‌گری ددلاینِ نزدیکی ندارد و نمی‌تواند داشته باشد. چیزی که من از این بند می‌فهمم این است که هوایی که ما در آن نفس می‌کشیم هوای تعصب‌هایمان است، هوایی که گرچه آلوده است و به مرور دمار از روزگارمان درمی‌آورد اما چون خانه‌مان و شهرمان اینجاست، چون تصور می‌کنیم که به اینجا تعلق داریم و در آن تاحدقابل‌قبولی ایمن هستیم، به‌هرترتیب تحمل‌اش می‌کنیم. درعینِ‌حال در این فضا اگر سوالی برایمان مطرح شود، باور داریم که برای آن جوابی حاضروآماده وجود دارد و با کمی جستجو به پاسخ دست خواهیم یافت، یعنی یکی از جزم‌اندیشی‌های ما این است که پاسخ‌ها وجود دارند، اما فعلاً دستِ ما به آنها نرسیده است. و ما در مواجهه با یک پرسش اغلب چگونه عمل می‌کنیم؟ تلاش می‌کنیم اولین پاسخی که به نظر موجه می‌رسد را برگزینیم و نفسِ راحتی بکشیم، چراکه چندان تابِ تحملِ ابهام را نداریم. ما اغلب دوست داریم به اولین چیزی که دم دستمان می‌یابیم چنگ بیاندازیم، چون به‌غریزه از لغزیدن و فروافتادن می‌ترسیم. ییلاقات ماسال- آبان 97اما هوایی که پدیدارشناس در آن نفس می‌کشد هوایِ عدمِ‌قطعیت است؛ هوایی مه‌آلود. گویی آهسته‌آهسته یاد گرفته از این‌که میانِ زمین و هوا معلق باشد نترسد. و حتی پی این را به تن‌اش بمالد که قرار است حالا حالاها به‌همین‌ترتیب در این تعلیق، در این هوای مه‌آلود باقی بماند. گویی توانسته به جایگزین‌های حاضروآمادۀ کادوپیچ‌شده که به او ارائه شده نه بگوید و در مسیرِ مه‌آلودِ پرسش‌گریِ خود باقی بماند. مسیری که به‌نظر او را به آن درجه از بلوغ می‌رساند که بتواند رویاروییِ جانانۀ نقادانه‌‌ای با امورِ تحتِ بررسی‌اش داشته باشد، یعنی بتواند آن کاری که در پیش‌فرضِ دوم ذکرِ آن رفت را به انجام برساند.دو سه جملۀ آخر برایم همچنان مبهم است. اما به گمان‌ام منظور این است که رفتارِ علمی و تئوری در یونانِ باستان با آن چیزی که ما الان از رفتار علمی و تئوری می‌فهمیم زمین تا آسمان فرق دارد. ما الان برای این‌که بتوانیم «درست بپرسیم» ابتدا باید تمامیِ آن پیش‌فرض‌هایی که پسِ پشتِ تلقی‌مان از رفتارِ علمی و تئوری هست، که به اندازۀ کلِ تاریخِ فلسفه است، را درنوردیم تا به آن بی‌غل‌وغشی‌ای که در رفتارِ علمیِ یونانی بوده است برسیم.در اینجا چند آموزۀ مهم داریم: یکی این‌که افق روشن نیست، بلکه مه‌آلود است. دوم این‌که اگر از این مه کلافه شده‌ایم و به امیدِ این هستیم که بالاخره فردا یا پس‌فردا آفتاب می‌شود، بی‌خود امیدوارم. سوم این‌که بلوغِ ما در گروِ این است که هنرِ تاب‌آوردن در مه را بیاموزیم. چهارم این‌که اگر کلافگی از مه بر ما غلبه کرد محتمل است که مهاجرت کنیم به جایی که افقِ روشن دارد (surrogates) و بدین‌ترتیب از ساحتِ پرسش‌گری خارج شویم. ختم کلام این‌که هایدگر پیش‌فرض‌های خودش برای پدیدارشناس‌شدنِ خودش را می‌گوید، ما مجبور نیستیم طبقِ دستورالعملِ او فکر کنیم، بلکه آزادیم هر جور که خواستیم فکر کنیم!ختمِ سه پیش‌فرضِ پدیدارشناسی از منظر هایدگر. این مطلب در ادامۀ دو نوشتۀ زیر آمده است: https://vrgl.ir/2qCxu  https://vrgl.ir/bWMxX </description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 19:36:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک پدیدارشناس قورمه‌سبزیِ آماده نمی‌خورد!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%82%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-qjaveot9xgke</link>
                <description>اثرِ «آگاهیِ تحصیل‌کردۀ امروزی» وقتی خواسته خموده نباشد! من دیگر مشکلی ندارم که یک پاراگراف از هایدگر را بارها بخوانم بی‌آن‌که چیزی از آن دستگیرم شود. لذا اگر پاراگرافِ بعدی را خواندید و احساس کردید که باید بروید به افق خیره شوید دَردِمان مشترک است. اگر نه که خوش به سعادت‌تان.هایدگر در توضیح پیش‌فرضِ دومِ پدیدارشناسی می‌گوید: «خمودگیِ (lethargy) نسبت به معرفت (knowledge) پیامدِ فهمِ علم (science) به‌منزلۀ مجموعه‌ای از مواد (material) است که قبلاً روی آن کار شده است. این خمودگی خصلتِ آگاهیِ تحصیل‌کردۀ امروزی (today&#x27;s educated consciousness) است. باید متوجه باشیم که دقیقاً همین جنبه است که مخرب (fatal) است. فرد دیگر نمی‌فهمد که اوضاع به‌واقع به چه منوال است. این بُزدلی، وقتی نوبت به پرسش‌کردن می‌رسد، اغلب خود را در قامتِ خشکه‌مقدسی یا تعصبِ دینی (religiosity) زینت می‌بخشد. پرسش‌گریِ فرجامین (ultimate questioning)، پرسش‌گری‌ای که رویارویِ خود قرار می‌گیرد، در برابرِ این خشکه‌مقدسی به‌منزلۀ گستاخی یا وقاحت (temerity) ظاهر می‌شود. فرد در مواجهه با یک امکانِ بنیادینِ اگزیستانس پا به فرار می‌گذارد، امکانی که به نظر می‌رسد امروزه، افسوس، راهِ خود را گم کرده است. علوم (the sciences) تنها یکی از امکان‌های اگزیستانس هستند، تنها یکی از امکان‌های رویاروییِ نقادانۀ اگزیستانس با خودش. اگر هر شخص، در جایگاهِ خود، در مقابلِ علمِ خودش بایستد، یعنی در پرسش‌های خاصی که اکنون او را با خودش و جهان‌اش به‌نحوِنقادانه رویارو کرده پخته و کارآزموده شود، آن وقت است که آن شخص می‌فهمد علم به چه معناست.»برای این‌که بتوانیم چشم از افق برداریم و به متن برگردیم باید این پاراگراف را بشکنیم تا ببینیم چیزی دستگیرمان می‌شود یا نه. اول می‌گوید که در زمانۀ ما آدم‌ها و به‌ویژه قشرِ تحصیل‌کرده نسبت به فعلِ دانستن و ز گهواره تا گور دانش جستن دچار نوعی رخوت و خمودگی‌اند، یعنی منفعل‌اند. حالا چرا این آدم‌ها، که همین ماها باشیم، این‌جوری شده‌اند؟ چون خیال کرده‌اند علم چیزی است که دیگران رفته‌اند روی آن کار کرده‌اند و نتایجش را در کتاب‌ها و مقالات و چیزهایی از این قسم اعلام کرده‌اند. علم مجموعۀ یافته‌هایی است که حاضروآماده به دست ما می‌رسد. نقشِ ما در قبالِ این چیزِ حاضروآماده چیست؟ ما مصرف می‌کنیم. یعنی بقیه علم را تولید کرده‌اند و ما مصرف‌کنندۀ آنیم، یا دستِ‌کم فرآوری‌اش می‌کنیم. مثل وقتی که می‌رویم فست‌فود می‌خوریم، یا از این قورمه‌سبزی‌های آمادۀ بی‌رنگ‌وبو می‌گیریم و کمی شنبلیله و لیموعمانی می‌زنیم دست‌اش تا جا بیفتد و یک پلو هم می‌گذاریم کنارش. مثالِ دیگری بیاورم: من یک وقت می‌روم موبایلِ هوشمند می‌خرم و از حاصلِ کارِ یک عالم دانشمند و ایده‌پرداز و مهندس بهره می‌برم، این‌گونه که چیزی که در جیبم جا می‌شود هم کارِ دوربینِ عکاسی را می‌کند برایم، هم اسکنر است، هم کارِ خدایی را می‌کند که بالای سرِ تهران نشسته و به من می‌گوید از این پس‌کوچه‌ها برو که به ترافیک نخوری، هم این قدرت را به من می‌دهد که همچون عرفای حرفه‌ای طی‌الارض کنم و همین‌طور که اینجا نشسته‌ام در کنارِ رفیق‌ام باشم که آن طرفِ دنیا دارد دندان‌هایش را سرِ میز شام خلال می‌کند. یک وقت هم هست که من مثلاً دانشمندی‌ام که براساسِ کارِ دانشمندانِ قبلی بر مجموعۀ یافته‌های علمی پیشین چیزکی می‌افزایم و به اصطلاح به نوعی آن قورمه‌سبزیِ نیمه‌آماده، که تکنولوژی موبایلِ هوشمند است، را فرآوری می‌کنم. هایدگر می‌گوید اگر علم را این‌جوری بفهمیم، یعنی یک چیزِ حاضروآماده، در نسبتِ با دانستن دچارِ خمودگی می‌شویم، عاملیتِ خود را از دست می‌دهیم و نتیجه این‌که دیگر شوقی برای پرسیدن برایمان باقی نمی‌ماند. مثل وقتی که دل‌مان قورمه‌سبزی می‌خواهد، اما از آنجا این امکان را داریم برویم در اسنپ‌فود و با چند حرکتِ انگشت قورمه‌سبزیِ داغِ خوشمزه را در پاشنه درِ آپارتمان‌مان تحویل بگیریم، حاضر نیستیم چند ساعت وقت بگذاریم در آشپزخانه خودمان بپزیم‌اش، تازه کله‌مان هم بوی قورمه‌سبزی بگیرد. حالا من همۀ این حرف‌ها را زدم تا دو جملۀ اول را توضیح بدهم!هایدگر می‌خواهد بگوید که ترجیح‌دادنِ قورمه‌سبزیِ آمادۀ اسنپ‌فود به قورمه‌سبزی‌ای که آدم در خانه درست می‌کند چیزی است مخرب. چرا؟ چون من وقتی می‌خواهم قورمه‌سبزی درست کنم می‌روم سبزی‌فروشی می‌گویم این‌قدر گیشنیز بگذار و آن‌قدر اسفناج، بعد می‌روم قصابی گوشتِ گوسفندی می‌خرم و بعد می‌آیم خانه طبقِ دستورِپختی که میراث مادرِ مادربزرگ‌ام است و خودم هم هر بار در آن دست برده‌ام تا به اینجا رسیده می‌پزم‌اش. این یعنی من در تمامِ مراحلِ درست‌کردنِ این قورمه‌سبزی حضور دارم و انتخاب می‌کنم که مواد چقدر باشد و با چه کیفیتی و تصمیم می‌گیرم که کِی چه‌کار کنم، درنهایتِ آنچه حاصل شده را می‌خورم و به خودم می‌گویم دفعۀ بعد اسفناجِ بیشتری می‌زنم، نمک‌اش را کمتر می‌کنم و از این قسم. دراین‌صورت من در نسبتِ با معرفتِ قورمه‌سبزی دچار خمودگی نمی‌شوم چراکه در فرایندِ تهیه و پختِ آن حضورِ فعال دارم، چراکه طی انجامِ این کار و نوشِ‌جان کردنِ آن اگر با خودم و با قورمه‌سبزی‌ام به‌نحوِنقادانه رویارو شوم ممکن است برایم یک عالم پرسش ایجاد شود. مثلاً اگر گوشت‌اش درست نپخته باشد شاید از خودم بپرسم آیا من آدمِ عجولی هستم؟ گوشتی که گرفته‌ام نَپَز است؟ هنوز دستم نیامده گوشت را چقدر بگذارم بپزد؟  این مثال‌ها را آوردم که بگویم حرفِ هایدگر این است که من آن وقتی می‌فهمم علم به چه معناست که حاضروآماده‌خواهی‌ام را بگذارم کنار. آستین بالا بزنم و خودم وارد عمل شوم. یعنی یک صندلی بگذارم این طرف که خودم در مقامِ پرسش‌گر و منتقد بنشینم روی آن و یک صندلی دیگر بگذارم آن روبرو و باز خودم اما در مقامِ کسی که دانسته‌هایی دارد و باورهایی دارد که جهانِ فعلی‌اش را شکل داده و براساسِ آنها رفتار و عمل می‌کند بنشینم روی آن. حالا منِ پرسش‌گر با نگاهی انتقادی سوال می‌کنم و نگاه می‌کنم که آن منِ روبرو چه چیزی نشان‌ام می‌دهد. اگر من این گفتگو را تاب نیاورم و پا بگذارم به فرار در واقع یارای مواجهه نقادانه با خودم را نداشته‌ام. یعنی عطایِ این امکانِ بنیادینِ اگزیستانسِ خودم را به لقایش سپرده‌ام، یعنی حاضر نیستم زحمتِ درست‌کردنِ قورمه‌سبزی و نقد‌کردنِ دست‌پختِ خودم را به خودم بدهم، یعنی همان قورمه‌سبزیِ اسنپ‌فود را ترجیح می‌دهم. تمامِ حرفِ هایدگر در این پیش‌فرض این است که اگر حاضر نیستید روبروی خودتان بنشینید، دانسته‌ها و باور‌هایتان را در دایره بریزید، و خودتان و آنها را به بادِ پرسشِ نقادانه بگیرید، و سرآخر وقتی خیلی بهتان فشار آمد و حسابی دردتان آمد، یا گیج و گم شدید و زیر پای‌تان خالی شد، با وجودِ همۀ اینها خم‌به‌ابرو نیاورید و پا به فرار نگذارید، اگر دیدید حوصلۀ این احوالات را ندارید در پدیدارشناسی به جایی نخواهید رسید. این مطلب در ادامۀ نوشتۀ زیر آمده است: https://vrgl.ir/2qCxu ادامۀ این مطلب را می‌توانید در نوشتۀ زیر دنبال کنید: https://vrgl.ir/QnJN6 </description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 21:15:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک پدیدارشناس در چه هوایی نفس می‌کشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D8%AF-tnd5gboql3r5</link>
                <description>هایدگر در جلسۀ اولِ کلاسی که در طی آن ترم می‌خواسته توضیح دهد پدیدارشناسی چیست می‌گوید: «در این بحث آشنایی با مفاهیمِ فلسفی لازم نیست. برعکس اینجا تنها سه پیش‌فرض داریم: شوق برای درست‌پرسیدن. این شوق با اراده‌کردن محقق نمی‌شود؛ زمانِ (time) خودش و آهنگِ (tempo) خودش را دارد. نوعی آمادگی باید وجود داشته باشد، این آمادگی مبتنی است بر سه چیز: 1. دغدغۀ اینکه در نسبت با تعصب (prejudice) به‌طورِ شِمّی استاد شویم؛ 2. به فکرِ این فرایند باشیم که یک علمِ خاص بشود خانۀ ما؛ 3. آماده مواجهه با این واقعیت باشیم که وقتی زمان آن می‌رسد که بپرسیم برای این که بدانیم، زندگی در پرسیدن دربارۀ هر چیزِ دیگر بیشتر یاری‌مان می‌دهد تا در پرسیدن دربارۀ اینرسیِ خودِ روحِ (the soul&#x27;s own inertia)، یعنی ملاحظات‌مان به‌قولِ‌معروف می‌شود نظری.»حالا چرا من این حرفِ هایدگر را اینجا آوردم که شاید تا حدی هم مبهم به نظر می‌رسد؟ به‌خاطر این که فکر می‌کنم اگر بخواهم سرراست بگویم که یک پدیدارشناس در چه هوایی نفس می‌کشد، هیچ جا بهتر از اینجا سرنخ را به دستِ من نمی‌دهد. هایدگر علناً دارد می‌گوید که قاعدۀ بازی این نیست که من اراده کنم پدیدارشناس شوم، دراین‌راستا بروم مطالعه کنم و پژوهش، و درنهایت عنوان پدیدارشناس بیاید پشتِ اسم‌ام. به اراده‌کردن نیست، بلکه نوعی آمادگی می‌خواهد، و کسبِ این آمادگی منوط است به نوعِ خاصی دغدغه‌مندی و پرداختنِ هرروزه به آن. در آن جلسه هر کدام از آن سه‌تایی که آن بالا گفت را کوتاه توضیح می‌دهد، من در ادامه ترجمۀ هر بند را می‌آورم و فهمِ خودم از آن را بیان می‌کنم.توضیحِ شمارۀ یک: «نه نبودِ تعصب که یک خیال‌بافی (utopia) است. ایدۀ نداشتنِ هیچ تعصبی خود بزرگ‌ترین تعصب است. استادی در مواجهه با هر امکانِ آن چیزی که خود را به‌منزلۀ تعصب به کرسی می‌نشاند. نه که از تعصب‌ها آزاد شویم، بلکه آزاد باشیم برای امکانِ وانهادنِ یک تعصب در لحظه‌ای سرنوشت‌ساز، براساسِ مواجهۀ نقادانه‌مان با موضوع. این است شکلِ اگزیستانسِ یک انسانِ علمی.»زندگیِ ما براساسِ باورهایمان پیش می‌رود. هر باور به‌نوعی خود یک تعصب یا جزم‌اندیشی است. مثلاً همین که من انگشتم را روی این کلیدها می‌فشارم برگرفته از این باور است که فشار هر کلید حرفی را در این صفحه تایپ می‌کند. خُب من اگر این باور را نداشته باشم در تایپ‌کردن و نوشتنِ این متن کاری از پیش نمی‌برم. پس این که آدم باید تعصب را بگذارد کنار حرف گزافی است. اما اگر من در عمل ببینم که وقتی انگشتم را روی کلیدی فشار می‌دهم و آن حرف در صفحۀ روبرویم تایپ نمی‌شود و همچنان بخواهم بر این باور باقی بمانم که فشار کلید منجر به تایپ‌شدن حرف می‌شود، این یعنی ترجیح می‌دهم تعصب‌ام را به بهای عدمِ مواجهه با امرِواقع حفظ کنم، و پیامدِ آن این است که من کلیدها را فشار می‌دهم اما نوشته‌ام نوشته نمی‌شود.مثال دیگری می‌زنم: فرض کنید من با این باور بزرگ شده‌ام که سعادتمندیِ من در گروِ این است که والدین‌ام از دستم راضی باشند. بعد یک روز تصمیم می‌گیرم که بروم فلسفه بخوانم، یا با فلان آدم ازدواج کنم، یا شغلی که دارم را رها کنم و اینها والدین‌ام را ناراضی می‌کند. فرض کنید والدینِ من آدم‌های سرسختی باشند و من هم به‌واقع دوست داشته باشم که آن‌جور عمل کنم. حالا اینجا چه رخ می‌دهد؟ یک راه این است که باوری که با آن بزرگ شده‌ام را بچسبم و آدمِ حرف‌گوش‌کنی باشم. اما مسئله اینجاست که وقتی خودم را در مواجهه با امرِ واقع قرار می‌دهم می‌بینم من واقعاً نیاز دارم به اینکه مستقل از خوشایندِ ایشان و بنا به خوشایندِ خودم دست به انتخاب بزنم، هرچند این انتخاب ابتدابه‌ساکن و براساسِ آن باورِ قدیمی به من احساسِ گناه بدهد، هرچند مرا دچارِ خوف‌ورجا کند، هرچند من به‌زمانِ گرفتنِ آن تصمیم ندانم که از پسِ آن برخواهم آمد یا پس‌ازچندی سرافکنده و پشیمان برخواهم گشت. می‌دانید چرا هایدگر می‌گوید لحظۀ سرنوشت‌ساز؟ چون ما در جزم‌اندیشی‌مان احساسِ امنیتِ خاطر می‌کنیم؛ چون باورها ساحتی هستند آشنا که به آنها عادت کرده‌ایم و بلدیم طبق قواعدشان بازی کنیم. اما مواجهه با امرِ واقع بها دارد و ما اصولاً حاضر نیستیم آن بها را بپردازیم. امرِ واقع برخلافِ باورها که با یقین بده‌بستان دارند، براساسِ عدمِ‌قطعیت کار می‌کند، براساسِ امورِ امکانی. اما این یعنی چه؟ یعنی من وقتی برای کنکور فلسفه می‌خوانم و می‌خواهم دانشگاه تهران قبول شوم و اهلِ خانه هم فلسفه را بی‌فایده می‌دانند، هم نمی‌خواهند دخترشان برود شهرِ دیگر، خودم را در موقعیتی قرار داده‌ام که از طرفی ایمنی سابق را ندارم، چون احساس می‌کنم والدین‌ام از من راضی نیستند و این آن باورِ «پس سعادتمند نخواهی شد!» را قلقلک می‌دهد و مرا از عاقبتِ کارم می‌ترساند، هم مطمئن نیستم که دانشجوی دانشگاه تهران خواهم شد، و اگر بشوم در آن موفق عمل خواهم کرد یا نه، و اصلاً این مسیری است که می‌خواهم آن را ادامه بدهم یا نه. این یعنی من دارم بهایی می‌پردازم بی‌آن‌که هیچ ایمنی در کار باشد. اما مسئله این است که مواجهۀ من با امرِ واقع در آن لحظۀ سرنوشت‌ساز این است که من نیاز دارم فلسفه بخوانم و من نیاز دارم مستقل زیستن و اندیشیدن را تجربه کنم.اما این‌که هایدگر می‌گوید تحققِ شوقِ درست پرسیدن، یا به بیانِ دیگر پدیدارشناس‌شدن به اراده‌کردن نیست؛ این‌که می‌گوید نوعی آمادگی باید به وجود بیاید؛ این‌که می‌گوید زمانِ خودش و آهنگِ خودش را دارد؛ این‌که می‌گوید باید در مواجهه با تعصب به استادی رسید، برای من معنی‌اش این است که کافی نیست اراده کنم که مثلاً از امروز دیگر نمی‌خواهم این باور را داشته باشم که سعادتمندیِ من در گروِ رضایتمندیِ والدین‌ام است. ممکن است چنین اراده کنم ولی این باور می‌تواند آن‌قدر ریشه‌دار باشد که هر بار در مسیرم کمی پایم بلغزد، یا خسته شوم، دوباره پیش کشیده شود و مرا بترساند یا متزلزل‌ام کند. پس وانهادنِ یک جزم‌اندیشی یک کارِ یک‌بار‌برای‌همیشه نیست، بلکه کار هر روزِ من است. من هر روز از نو مواجه می‌شوم با امرِ واقع و از خودم می‌پرسم: آیا می‌خواهی بازگردی به خانۀ امن؟ آیا می‌خواهی بازگردی به کارِ سابق؟ حال‌ات با وضعیتِ مبهمِ الان‌ات چطور است؟ الان که هیچ کدام از برچسب‌های ایمنِ سابق را نداری؛ الان که حتی دیگر دانشجوی فلسفۀ دانشگاه تهران هم نیستی؛ الان که بعضی روزها به نظرت می‌رسد هیچ «چیزِ» خاصی نیستی. می‌خواهم بگویم این «آزاد بودن برای امکانِ وانهادنِ یک جزم‌اندیشی براساسِ مواجهۀ نقادانه‌مان با موضوع» یک حرکتِ وجودیِ پرفرازونشیب است و حضورِ آن دادستانِ همه‌فن‌حریفِ درون یا سوفیستِ تمام‌عیاری که نمایندۀ پروپاقرصِ تعصب است در من کار را دشوارتر هم می‌کند. راستش را بخواهید من اکثرِ اوقات احساس می‌کنم خیلی ضعیفم. (برای خواندن دربارۀ دادستان درون می‌توانید این نوشته را بخوانید: مشاهدۀ یک: میدانِ جنگ یا جلسۀ دادگاه)از آنجا که این نوشته طولانی شد، توضیح پیش‌فرض دوم و سوم هایدگر را می‌گذارم برای بعد. ادامۀ این مطلب را می‌توانید در نوشته‌های زیر دنبال کنید: https://virgool.io/@zahra.shokrani/%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%82%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-qjaveot9xgke  https://vrgl.ir/QnJN6 </description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2020 19:33:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی ایده‌ای مغر را قلقلک می‌دهد</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D9%82%D9%84%D9%82%D9%84%DA%A9-%D9%85%D8%BA%D8%B2%DB%8C-svkw6jhtvkxv</link>
                <description>جلد کتاب به من می‌گوید که این یک کتابِ زرد است!راستش را بخواهید چند هفته است که یک ایده‌ای مدام مغزم را قلقلک می‌دهد... اصلاً یکی از انگیزه‌هایم برای اینکه فضایی برای در «معرض» بودن دست‌وپا کنم همین بود: من چهار سالِ پیش دو تِدتاک (TED TALK) دیدم از خانمی به نام برِنه براون (Brene Brown) و آن‌قدر برایم جذاب آمد که فی‌الفور دانلودشان کردم. طی این سال‌ها بارها و به‌ویژه به‌وقتِ گیجی رفته‌ام سراغِ این دو ویدئو و باز از نو دیدم‌شان، جوری که انگار از بر شده‌ام حرف‌هایش را. او یک پژوهشگر حوزۀ مددکاری اجتماعی (Social Works) است و دربارۀ آناتومی عواطفِ انسانی، به‌طورِ خاص شرم، آسیب‌پذیری و شجاعت و اعتماد تحقیق می‌کند.تابستانِ امسال به‌صورتِ ضرب‌العجلی مشغولِ نوشتنِ پروپوزالِ تحقیق‌ام بودم (تحقیقِ من دربارۀ روشِ پدیدارشناسی است) و انتظار می‌رفت که در این تحقیق روشی که ارائه کرده‌ام را به‌اصطلاح روی موضوعی پیاده کنم. موضوعی که پیش کشیدم مسئلۀ شرم و غرور در انسانِ ایرانی بود. همان موقع بود که رفتم در آمازون سه کتابِ این خانم را پیدا کردم و به دوستِ دوستم در آلمان سپردم که آنها را برایم بخرد و بیاورد. کتاب‌ها به دستم رسید، اما رفت کنجِ کتابخانه‌ام و حسابی خاک خورد.تا این‌که ده دوازده روز پیش یک روز صبح از خواب بیدار شدم و به خودم گفتم باید یک کاری بکنی، این‌جوری فایده ندارد. گفتم بیا و یک کتابش را ترجمه کن! یک نیم‌روز با این ایده ماندم تا دادستان سر رسید و در لیستِ اتهامات‌ام نگاهی انداخت و گفت یک ترجمۀ نیمه‌تمام داری، اول برو آن را تمام کن بعد از این هوس‌ها بکن! بعد هم گفت اصلاً از کجا معلوم این خانم از آن شارلاتان‌هایی نباشد که کتاب‌های زرد موفقیت می‌نویسند و نامی در می‌کنند؟ اول باید بروی تَه‌تویِ این را دربیاوری که این حرف‌ها که می‌زند را از کجا آورده. کار به اینجا که رسید، گفتم خُب بی‌خیال ترجمه! آخر می‌دانید ترجمه خیلی کار جان‌فرسایی است و ابتدابه‌ساکن فراری‌ام از آن. گفتم پس بیا این کتابش را بخوان و تجربۀ زیستۀ خودت را در نسبتِ با آن بسنج و دربارۀ تجربۀ خودت بنویس. این همان ایده‌ای است که اولِ کار گفتم مغزم را قلقلک می‌دهد. جالبیِ ماجرا این است که در این مورد دادستان هنوز صدایش درنیامده و اگر هم بخواهد چیزی بگوید وکیل مدافع‌ام آمادۀ است با لحنی قاطع مشتِ محکمی در دهانش بکوبد.اگر بخواهم جمع‌بندی کنم: در نوشتۀ اول گفتم که توضیحِ نظریِ پدیدارشناسی مُفت نمی‌ارزد و باید پایِ آن را در تجربۀ زیستۀ خودم محکم کنم. در نوشتۀ دوم‌ام به مشاهدۀ یک صحنه از رخدادهای معمولِ درون‌ام نشستم. و در نوشتۀ سوم یکی از مراجعی را معرفی کردم که با نظر به آن می‌خواهم در حینِ مشاهدۀ خودم به موشکافی رخدادهای درونی‌ام بپردازم.</description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2020 19:22:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشاهدۀ یک: میدانِ جنگ یا جلسۀ دادگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF%DB%80-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D9%84%D8%B3%DB%80-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-dmxcxq3mlxwb</link>
                <description>نه کلاغ‌ها نه سگ هیچ‌کدام در این عکس پیدا نیستند.چند روز است که همۀ کارهایم را گذاشته‌ام کنار. نه کار می‌کنم، نه نقاشی می‌کشم، نه بیرون می‌روم. بیشترِ روز مشغولِ نگاه‌کردن‌ام، کلاغ‌هایی که زیرِ باران روی وِنت‌های فاضلابِ بالای پشتِ‌بام‌ها نشسته‌اند و جُم نمی‌خورند؛ سگِ سیاهی که روی پشت‌بامِ همسایه چرخ می‌زند؛ بلبل‌خرماها، گنجشک‌ها، فاخته‌ها، کبوترها و سارهایی که می‌آیند پشت پنجره خرده‌نان‌هایی که برایشان ریخته‌ام را نوش‌جان می‌کنند ؛ همین‌طور که اینها را نگاه می‌کنم یواشکی به درونِ خودم هم سرک می‌کشم که ببینم چه خبر است آنجا. می‌دانید چیست؟ درونِ من اکثرِ اوقات یا میدانِ جنگ است یا جلسۀ دادگاه. وقتی میدانِ جنگ است که موضوعِ تصمیم‌گیری برای آینده به میان آمده باشد، مثلاً آیا می‌خواهم تحقیقِ فلسفی‌ام را ادامه دهم یا نه؟ آیا مهاجرت برای من کار درستی است؟ بروم کار کنم یا تحصیل؟ فلسفه بخوانم یا روان‌شناسی؟ آیا دوست‌تر می‌دارم که بمانم و همین کاری که مشغولِ آنم را توسعه دهم؟ وقتی می‌گویم میدانِ جنگ است، یکی منظورم این است که خیلی شلوغ و درهم‌برهم است جوری که چشم چشم را نمی‌بیند و صدا به صدا نمی‌رسد؛ دیگر این‌که هر کدامِ این‌هایی که گفتم یک جبهه را تشکیل می‌دهند و شروع می‌کنند حمله‌کردن به هم و هر کدام مرا به یک سو می‌کشند. این است که من تبدیل می‌شوم به یک آدمِ موجی و ممکن است حتی طی یک روز موج‌های مختلفی را تجربه کنم؛ بدین‌ترتیب که یکی از جبهه‌ها بقیه را قلع‌وقمع کند و برای مثال ‌چند ساعتی پیروزِ میدان باشد.مثلاً پریشب بود که به این نتیجه رسیدم که اگر فارغ از مداخلاتِ والدِ درون‌ام بخواهم تصمیم بگیرم «مهاجرت‌کردن» پیروزِ میدان می‌شود، و اگر خودم را از اندوخته‌هایم، یعنی تحصیلات و تجربۀ کاری‌ام، رها بدانم بی‌شک می‌روم سراغ روان‌شناسی. دیروز صبح  نشستم یک دورۀ ارشد روان‌شناسی-روان‌کاوی در برلین پیدا کردم که همان چیزی بود که دلم می‌خواست و بهشان ایمیل زدم که ببینم شرایطِ من با دورۀ آنها جور درمی‌آید یا نه. تا اینجا می‌بینید که یک جبهه پرچم‌اش را برافراشته و همه چیز هم نسبتاً آرام گرفته، اما از بعدازظهر بود که صحنه کم‌کم شمایلِ دادگاه به خود گرفت. یک نکته‌ای که باید به آن توجه داشته باشید این است که من یک لیست آماده دارم از اتهاماتی که به خودم وارد می‌دانم و هر وقت شرایط برای تشکیلِ دادگاه فراهم باشد، یک یا چند اتهام را بیرون می‌کشم و دادگاه رسماً کار خود را شروع می‌کند. در این دادگاه هرچه وکیل من بی‌عرضه و بی‌سروزبان است، دادستان از آن آدم‌های همه‌فن‌حریف است، به گمان‌ام یک سوفیست تمام‌عیار است. (حالا که فکر می‌کنم شاید اصلاً به این خاطر رفتم سراغِ فلسفه که این سوفیستِ درون‌ام جان‌به‌لب‌ام کرده بود و پیِ آن بودم که سقراطی درونم بپرورانم که پابه‌پای آن سوفیست جلسۀ دادخواهی را پیش ببرد و درنهایت پوزش را به خاک بمالد.) باید اعتراف کنم که وکیل مدافعِ من گرچه دیگر به بی‌عرضگی و بی‌سروزبانیِ چندسال‌پیش نیست، اما هنوز سقراط هم نیست.خلاصه اینکه از بعدازظهر در دادگاه بودم و اتهامی که پیش کشیده شد این بود که تحقیقِ فلسفی‌ام را نیمه‌کار رها کرده‌ام و حالا می‌خواهم بروم سراغِ یک رشتۀ تحصیلیِ جدید و روز از نو! وکیل مدافع می‌گفت: «مطالعه و کسبِ تجربه در زمینۀ روان‌کاوی اتفاقاً در مسیرِ تحقیق مذکور است، و این تحقیق صرفِ نوشتنِ چهار ورق مقاله نیست، بلکه یک تحقیق وجودی است و عمر می‌بَرَد تا نتیجه‌اش عیان شود». دادستان هوار می‌کشید: «آقا! چرا جفنگ می‌گویید؟ تحقیق باید خروجی داشته باشد، خروجی‌اش هم باید ملموس باشد حالا اگر جرینگ‌جرینگ نمی‌کند، حداقل خِش‌خِش که باید بکند! موکلِ شما عرضه ندارد مکنوناتِ ذهنی‌اش را شسته‌رفته در چهار ورق کاغذ ارائه دهد، آن‌وقت می‌خواهد برود یک رشتۀ جدید بخواند و سمینار داشته باشد و تز بدهد و روانِ دیگران را هم بکاود؟ جمع کنید این بساط را! ایشان اگر عرضۀ این کارها را داشت اول این کار که شروع کرده را جمع می‌کرد! دیگر نگذارید دهنم را باز کنم و بگویم که یک ترجمۀ نیمه‌تمام دارد که قرار بوده شش ماه پیش به انتشارات تحویل بدهد و هنوز سراغش هم نرفته!»معمولاً وقتی کار به اینجا می‌رسد، وکیل مدافعِ من دست را تو می‌رود، ولی اگر هم بخواهد کمی جسارت به خرج دهد می‌گوید: «موکلِ من حق دارد هر کاری را چنان‌چه دیگر به صرافتِ طبع‌اش نباشد، و فارغ از اینکه تا کجا پیش برده باشد، رها کند. او انسانِ آزادی است و مختار است که حال و خواستۀ فعلی‌اش را معیار تصمیماتش قرار دهد، نه انگیزه‌های گذشته‌اش را...». اما خُب پس از گفتنِ این حرف‌ها باید بروند برای وکیل مدافعِ من آب‌قند یا نبات‌داغ بیاورند تا همان وسطِ دادگاه پس نیفتد... چون گویی خودش هم چندان حرف‌های خودش را باور ندارد و می‌داند که الان است که دادستان یک توپوزیِ محکم نثارش بکند.آخرِ شب از آن دانشگاه روان‌شناسی-روان‌کاوی برلین ایمیلی آمد که نوشته بود متأسفانه من شرایط آن دورۀ ارشد را احراز نمی‌کنم. شما نبودید که ببینید چطور نیشِ دادستان تا بناگوش باز بود و وکیل مدافعِ من در خود مچاله شده بود و خفه‌‌خوان گرفته بود، حتی نگفت خب این دانشگاه نشد دانشگاهِ دیگر. این شد که دوباره جبهه‌های سرکوب شده سربارآوردند و درونِ من دوباره میدانِ جنگ شد.</description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2020 14:15:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن یا دشوارترین کار جهان برای من</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra.shokrani/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-qbqqy6ma3sn0</link>
                <description>#یکاین دفترهایی که در عکس می‌بینید حاوی روزنوشت‌های پنج سالِ اخیر من است، یعنی از وقتی دانشجوی فلسفه شده‌ام یکی از این دفترها تقریباً همیشه گوشۀ کیفم بوده است. هر دفتر نامی دارد، اولین چیزی که بنا به حال‌وهوایم به ذهنم رسیده شده نام دفتر. نوشته‌هایم شماره دارند و تاریخ و مکان. در این نوشته‌ها بیشتر به احوالات یا دغدغه‌ها یا تصمیم‌هایم پرداخته‌ام، آنچه در حالِ حاضرِ خودم مشاهده کرده‌ام را نوشته‌ام. گاهی در یک روز چند شماره پیش رفته‌ام و گاهی فاصلۀ بین نوشتۀ قبلی با بعدی چند ماه است. اینها را گفتم که بگویم با نوشتن غریبه نیستم، اما مسئله‌ای که این روز درگیر آن هستم این است که نوشتنِ نوشته‌ای که خوانده شود، برایم دشوار است. مثالی می‌آورم: دو سالِ پیش از تزِ ارشدم دفاع کردم و قرار شد بر مبنایِ موضوعِ پایان‌نامه‌ام که دربارۀ این بود که پدیدارشناسی چیست و یک پدیدارشناس چگونه تحقیقِ خود را انجام می‌دهد مقاله‌ای بنویسم. این بود که از روزِ بعد دفاع، هر روز صبح می‌رفتم کتابخانۀ ملی و مشغولِ مطالعه و نوشتن بودم تا شب. می‌توانم بگویم الان به اندازۀ یک کتابِ دویست صفحه‌ایِ انگلیسی نوشته‌ دارم اما هنوز مقالۀ بیست‌صفحه‌ای که قرار بود بنویسم از کار درنیامده است. الان سه ماهی می‌شود که دیگر حتی سراغِ نوشتن هم نرفته‌ام، نه آن که پرونده‌اش را بسته باشم، یا از خودم ناامید شده باشم، شاید ناخودآگاه دلم می‌خواست از کارِ نوشتن فاصله بگیرم تا نسبت‌ام با آن روشن‌تر شود.چند شب پیش بی‌خواب شده بودم و خیالاتِ مختلف در سرم رفت‌وآمد می‌کردند، در میانِ همان شلوغی‌ها دیدم که مغزم در حالِ نوشتنِ نوشته‌ای است دربارۀ پدیدارشناسی، لذا از جا برخواستم و آنچه در ذهنم می‌گذشت را در دفتر فعلی‌ام که نام‌اش «دفتر آتش‌پاره» است مرقوم کردم. این دفتر قرمزرنگ است و نوشتن در آن را زمانی شروع کردم که آتشِ خشم به‌غایت در درونم زبانه می‌کشید، آن موقع نام‌اش فقط «دفتر آتش» بود، اما بعد از آن روزی که نشستم نوشته‌هایش را پاره کردم، به «دفتر آتش‌پاره» تغییرِ نام داد.در پاراگرافِ بعدی اگر کلمات نامفهوم یا ناآشنایی دیدید به سادگی از آن بگذرید، من در ادامه حتماً آنها را توضیح خواهم داد. این صرفاً بیانِ جریانِ سیالِ ذهنم است دربارۀ مسئلۀ فلسفی که درگیرِ آن بوده‌ام.مسئله‌ای که آن نیمه‌شب مرا به خود مشغول داشته بود این بود که درکِ این که پدیدار به‌واقع و درعمل چیست، نسبتِ مستقیمی دارد با اعتمادبه‌نفسِ من. منظورم این است که کار سختی نیست که پدیدار را به‌صورتِ مفهومی و در قالبِ کلمات تعریف کنیم. خیلی‌ها این کار را کرده‌اند، خودِ من در پایان‌نامه‌ام و نوشته‌های پس از آن  این مسئله را به‌تفصیل باز کرده‌ام، اما چیزی که آن شب به آن برخوردم این بود که می‌توان چیزی را به‌نحوِ نظری به‌خوبی توضیح داد، اما در عمل تجربۀ عمیقی از آن نداشت. احساسِ من آن شب این بود که این درست است که من درکِ نظریِ خوبی از پدیدارشناسی دارم، اما در عمل حتی پیش‌نیازهای آن را هم احراز نمی‌کنم. می‌دانید چرا؟ چون پدیدارشناسی اساساً یعنی قیدِ هر آنچه تا الان دانسته‌ای و انباشته‌ای را بزنی و خودت را عریان و بی‌سلاح رها کنی در میدانِ مشاهده؛ مشاهدۀ پدیدار. این یعنی در این میدان نه می‌توانی به سُنت متمسک شوی، نه به علم. و چنین کاری خیلی جسارت می‌خواهد، برای همین است که چیزی که به ذهنم رسید این بود که آدم برای این که بتواند به‌واقع پدیدار را درک کند، باید خیلی اعتمادبه‌نفس داشته باشد. اگر دارید در ذهنتان از من می‌پرسید: «اصلاً منظورت از پدیدار چیست و چرا من باید به خواندنِ این نوشتۀ مبهم ادامه دهم؟» باید بگویم من آرام‌آرام توضیح می‌دهم که وقتی می‌گویم پدیدار به چه اشاره می‌کنم، همین‌طور توضیح می‌دهم که منظورم از اعتمادبه‌نفس چیست، اما از آنجا که دارم چیزی که درکِ آن برای خودم هم دشوار است را باز می‌کنم، و از آنجا که نمی‌خواهم به آن در ساحتِ نظر بپردازم، بلکه برآنم که این کار را به‌نحوِ انضمامی و براساس زندگیِ زیستۀ خودم انجام دهم، این کار کمی زمان می‌برد.اگر بخواهم جمع‌بندی کنم این را می‌گویم: من از یک سو با نوشتن راحت‌ام، مادامی که دربارۀ خودم و برای خودم بنویسم. از سوی دیگر نوشتن، وقتی قرار است مخاطبی داشته باشم و دربارۀ موضوعِ خاصی بنویسم، معذبم می‌کند و برایم دشوار است. این است که چند روز پیش به این فکر افتادم که جایی را برای نوشتن انتخاب کنم که نوشته‌ام در «معرض» قرار بگیرد و در این «معرض» تلاش کنم پیوندِ میان «موضوع»ی که دربارۀ آن تحقیق کرده‌ام، یعنی پدیدارشناسی، را با خودم و تجربۀ زیسته‌ام روشن‌تر کنم.</description>
                <category>Zahra Shokrani</category>
                <author>Zahra Shokrani</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2020 14:15:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>