<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دختری با موهای خاکستری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahra_f25</link>
        <description>شال آن شالِ سرخِ تو
موج، موجِ موی تو...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:12:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3679642/avatar/yr5r9U.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دختری با موهای خاکستری</title>
            <link>https://virgool.io/@zahra_f25</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایستگاه بعدی؛ میدان ولیعصر</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_f25/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B9%D8%B5%D8%B1-ftr4pf4fuhfn</link>
                <description>تهران، خیابان ولیعصر، جایی نزدیک پارک ساعی، ساعت هفت‌ونیم صبح. آسمان خاکستری است، نه از آن خاکستری‌های باران‌زا، بلکه از آن‌هایی که انگار دود و غبار شهر را توی خودش حبس کرده. نسیم خنکی از لای شاخه‌های چنار می‌وزد اما بوی بنزین و نان سوخته از دکه‌ی کنار خیابان، حال‌وهوای صبح را خراب می‌کند. مرجان، با کوله‌پشتی خاکستری‌اش که گوشه ای از آن پاره شده، از پله‌های مترو بالا می‌آید. نفسش تند است، نه از عجله، بلکه از فشار فشرده‌ی آدم‌هایی که توی واگن مترو مثل کنسرو کنار هم چیده شده اند. عینک فریم ‌مشکی‌اش را از روی بینی‌اش بالا می‌زند و موهای کوتاه مشکی‌اش را که از زیر شال خاکستری‌ بیرون زده، با انگشت پشت گوشش می‌فرستد.مرجان سی‌ودو سال دارد، اما اگر از نزدیک نگاهش کنی، خطوط ریز گوشه‌ی چشم‌هایش و سایه‌ی خستگی زیر پلک‌هایش، سنش را بیشتر نشان می‌دهد. حسابدار یک شرکت کوچک پخش مواد غذایی است، جایی حوالی خیابان کریم خان. کارش ساده است. فاکتورها را چک می‌کند، اعداد را توی اکسل می‌ریزد و گاهی با مشتری‌هایی که چک‌شان برگشت خورده، تلفنی بحث می‌کند. حقوقش کفاف اجاره‌ی یک آپارتمان نقلی توی گیشا را می‌دهد، به اضافه‌ی قسط وام بانکی که برای خرید ماشین گرفته بود.صبح‌ها، قبل از اینکه سوار مترو شود، کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی می‌ایستد. نه اینکه روزنامه بخرد، فقط چشمش به تیترها می‌افتد: «افزایش قیمت ارز»، «ترافیک پایتخت از کنترل خارج شد»، «جشنواره فیلم فجر با حاشیه‌های جدید». امروز اما چشمش به آگهی کوچک گوشه‌ی روزنامه‌ی همشهری می‌افتد: «کافه گالری خورشید، نمایشگاه نقاشی‌های مینیمال، ورودی رایگان». آدرسش نزدیک محل کارش است، میدان ونک. کافه‌ای که هیچ‌وقت پایش را آنجا نگذاشته، اما بارها از جلویش رد شده و تابلوی چوبی‌اش را با خط نستعلیق دیده. چیزی توی دلش را قلقلک می‌دهد، انگار که بخواهد امروز را کمی متفاوت کند. کاغذ کوچکی از جیب کت جینش درمی‌آورد، آدرس را یادداشت می‌کند، و کاغذ را توی جیبش برمی‌گرداند.دفتر شرکت، طبقه‌ی سوم یک ساختمان قدیمی با آسانسور خراب. پنجره‌های بزرگش رو به خیابان باز می‌شود، اما شیشه‌ها آن‌قدر کثیف‌اند که نور به زور ازشان رد می‌شود. میز مرجان گوشه‌ی اتاق است، کنار دستگاه کپی که هر چند دقیقه یک‌بار صدایی مثل خرناس می‌کشد. روی میز، یک لیوان سرامیکی با طرح گل‌های آبی پر از خودکارهای جوهرخشک‌شده، یک دسته کاغذ فاکتور، و یک کاکتوس کوچک که برگ‌هایش زرد شده. مرجان لپ‌تاپش را باز می‌کند و شروع می‌کند به تایپ اعداد. انگشت‌هایش روی کیبورد می‌رقصند، اما ذهنش جای دیگری است. به آگهی کافه فکر می‌کند، به نقاشی‌های مینیمال، به اینکه شاید امشب به جای رفتن به خانه و دیدن سریال‌های تکراری، جای دیگری باشد.همکارش، نگار، از آن‌طرف اتاق صدایش می‌زند: «مرجان، چای می‌خوای؟» نگار بیست‌وهفت‌ساله است، موهای بلند بلوندش را همیشه دم‌اسبی می‌بندد و عطر تندش فضای اتاق را پر می‌کند. مرجان سرش را تکان می‌دهد: «نه، مرسی. تازه قهوه خوردم.» دروغ می‌گوید. قهوه‌ای در کار نیست، فقط نمی‌خواهد سر صحبت باز شود. نگار همیشه حرف‌هایش به این می‌رسد که چرا مرجان هنوز مجرد است، چرا توی اینستاگرام فعال نیست، چرا آخر هفته‌ با بقیه نمی‌آید کافه یا کوه. مرجان حوصله‌ی توضیح ندارد. نه اینکه از نگار بدش بیاید، فقط نمی‌خواهد سیناپس‎های حوصله سر بر زندگی‌اش را برای کسی باز کند.ساعت دوازده‌ونیم، وقت ناهار رسیده است. بقیه توی اتاق استراحت جمع شده‌اند. بوی کباب و زرشک‌پلو فضا را پر کرده. مرجان اما از جایش تکان نمی‌خورد. یک ساندویچ فلافل از کیفش درمی‌آورد، لقمه‌ی اول را که گاز می‎زند، خیارشور توی ساندویچ لیز می‌خورد و روی شلوار جینش می‌افتد. با دستمال کاغذی لکه را پاک می‌کند، اما جای خیارشور روی شلوار می‌ماند، یک دایره‌ی کمرنگ که فقط خودش می‌بیندش. زیر لب غر می‌زند: «امروز هم همان نکبت همیشگی است».ساعت پنج‌ونیم عصر، از شرکت بیرون می‌زند. هوا خنک‌تر شده، اما هنوز بوی دود توی خیابان غالب است. به جای اینکه مستقیم به ایستگاه مترو برود، قدم‌هایش را سمت ونک کج می‌کند. کافه گالری خورشید، یک ساختمان دوطبقه با نمای آجری و پنجره‌های بزرگی است. تابلوی چوبی‌اش زیر نور زرد چراغ خیابان می‌درخشد. از شیشه‌ی پنجره، چند نفر را می‌بیند که داخل کافه دور میزهای چوبی نشسته‌اند. صدای موسیقی ملایم، شاید یک قطعه‌ی پیانو، از در نیمه‌باز کافه بیرون می‌آید.داخل می‌شود. بوی قهوه‌ی تازه و عطر چوب فضای کافه را پر کرده. دیوارها پر از تابلوهای نقاشی‌اند، خطوط ساده، رنگ‌های کمرنگ، شکل‌هایی که انگار چیزی را نشان می‌دهند و در عین حال هیچ‌چیز مشخصی نیستند. یک تابلو توجهش را جلب می‌کند. یک خط سیاه منحنی روی زمینه‌ی سفید، مثل سایه‌ی یک پرنده که روی دیوار افتاده. زیر تابلو، یک کاغذ کوچک چسبانده شده: «سایه‌ی پرواز، اثر سارا کاظمی، ۱۴۰۴». مرجان چند لحظه به تابلو خیره می‌شود. چیزی توی دلش تکان می‌خورد، انگار که این خط ساده بخواهد چیزی از خودش به او بگوید.پشت پیشخوان، پسری با موهای فرفری و پیش‌بند سبز ایستاده. مرجان یک قهوه‌ی فیلتری سفارش می‌دهد و روی یکی از صندلی‌های چوبی کنار پنجره می‌نشیند. قهوه‌اش را که می‌آورند، بخار از لیوان بلند می‌شود و عطرش بینی‌اش را پر می‌کند. اولین جرعه را که می‌نوشد، گرمای قهوه توی گلویش می‌دود و برای یک لحظه، فقط یک لحظه، احساس می‌کند همه‌چیز در جای درست خودش قرار دارد.کنار مرجان، روی میز بغلی، دختری با مانتوی بلند خاکستری نشسته. یک دفترچه‌ی کوچک جلویش باز است و با مداد روی کاغذ خطوطی می‌کشد. مرجان ناخودآگاه نگاهش می‌کند. دختر انگار متوجه نگاهش می‌شود، سرش را بلند می‌کند و لبخند می‌زند. «اینجا همیشه این‌قدر آرومه؟» مرجان خودش هم از اینکه حرف زده تعجب می‌کند. دختر دفترچه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: «بستگی داره. عصرهای وسط هفته آروم‌تره. تو اولین باره میای؟»مرجان سرش را تکان می‌دهد: «آره، آگهی نمایشگاه رو دیدم. گفتم یه سر بزنم.» دختر خودش را معرفی می‌کند: «من سارام. همون که نقاشی‌هاش رو دیواره.» مرجان جا می‌خورد. انتظار نداشت صاحب تابلوها این‌قدر جوان باشد، شاید بیست‌وپنج‌ساله. موهای قهوه‌ای‌اش را پشت سرش جمع کرده و گوشواره‌های کوچک نقره‌ای‌اش زیر نور لامپ کافه برق می‌زنند.حرفشان گل می‌اندازد. سارا از نقاشی‌هایش می‌گوید، از اینکه چطور خطوط ساده راهی‌اند برای نشان‌دادن چیزهایی که نمی‌شود با کلمات گفت. مرجان از کارش می‌گوید، از اعداد و فاکتورها، اما نه با جزئیات زیاد. نمی‌خواهد سارا فکر کند زندگی‌اش کسل‌کننده است، هرچند خودش گاهی همین فکر را می‌کند. سارا می‌پرسد: «هیچ‌وقت نقاشی کردی؟» مرجان می‌خندد، یک خنده‌ی کوتاه و خشک: «آخرین بار که مداد رنگی دستم گرفتم، فکر کنم ده‌سالم بود.» سارا دفترچه‌اش را باز می‌کند و یک مداد به طرفش می‌گیرد: «امتحان کن. فقط یه خط بکش. هر چی دوست داری».مرجان اول جا می‌خورد، اما بعد مداد را می‌گیرد. دستش کمی می‌لرزد. روی کاغذ یک خط کج‌وکوله می‌کشد، مثل موجی که روی آب می‌افتد. سارا می‌خندد: «خوبه. حالا یه خط دیگه.» مرجان خط دیگری می‌کشد، این بار صاف‌تر. حس عجیبی است، انگار که چیزی توی دست‌هایش زنده شده. برای چند دقیقه، فقط خط می‌کشد، بی‌فکر، بی‌هدف. سارا نگاهش می‌کند و چیزی نمی‌گوید.ساعت از هشت گذشته. کافه کم‌کم خلوت‌تر می‌شود. مرجان به ساعتش نگاه می‌کند و می‌گوید: «دیگه باید برم. مترو شلوغ می‌شه.» سارا از جایش بلند می‌شود: «شمارتو می‌دی؟ شاید بازم اومدی اینجا، یه قهوه با هم بخوریم.» مرجان لحظه‌ای مکث می‌کند. دادن شماره به یک غریبه برایش عجیب است، اما چیزی توی لبخند سارا حس امنیت می‌دهد. شماره‌اش را روی کاغذ کوچکی می‌نویسد و به سارا می‌دهد.از کافه که بیرون می‌آید، هوا سردتر شده. شال خاکستری‌اش را دور گردنش محکم‌تر می‌کند و قدم‌هایش را تند می‌کند. توی مترو، باز هم شلوغ است. کنار در می‌ایستد و دستش را به میله‌ی فلزی می‌گیرد. بوی عرق و عطرهای تند مخلوط شده و صدای بلندگوی ایستگاه توی گوشش می‌پیچد: «ایستگاه بعدی، میدان ولیعصر.» به خطوطی که توی کافه کشیده فکر می‌کند. به سایه‌ی پرنده روی تابلوی سارا. به اینکه شاید فردا صبح، باز کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی بایستد و این بار گالری دیگری را برای رفتن انتخاب کند.خانه‌ی مرجان، آپارتمان چهل‌متری توی گیشا، طبقه‌ی دوم یک ساختمان پنج‌طبقه است. کلید را توی قفل می‌چرخاند و در را باز می‌کند. بوی نم دیوارها و عطر غذای شب‌مانده از آشپزخانه به مشامش می‌زند. کیفش را روی کاناپه‌ی خاکستری پرت و خودش را رویش ولو می‌کند.به سقف خیره می‌شود. لکه‌ی رطوبت گوشه‌ی سقف انگار بزرگ‌تر شده. فکر می‌کند باید به صاحبخانه زنگ بزند، اما امشب نه. امشب فقط می‌خواهد به خطوطی که کشیده فکر کند، به قهوه‌ی فیلتری، به صدای پیانو توی کافه. به اینکه شاید، فقط شاید، تهران به این بزرگی یک گوشه‌ی کوچک برای او هم داشته باشد.چند روز بعد، مرجان دوباره جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی می ایستد. این بار یک مجله‌ی هنری برمی‌دارد. صفحه دوم مجله معرفی نمایشگاهی است با موضوع نقاشی های انتزاعی. بالای صفحه با تیتر بزرگ نوشته است: «هنر در زندگی روزمره». مجله را توی کیفش می‌گذارد و به سمت مترو می‌رود. توی واگن، کنار پنجره می‌ایستد. انعکاس صورتش را توی شیشه می‌بیند، عینک فریم‌مشکی، موهای کوتاه، شال خاکستری. اما این بار، چیزی توی چشم‌هایش فرق کرده. یک برق کوچک، یک سایه‌ی امید، مثل همان خطوطی که توی کافه کشیده بود.</description>
                <category>دختری با موهای خاکستری</category>
                <author>دختری با موهای خاکستری</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 00:26:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به ضیافتِ اشپلِ ماهی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_f25/%D8%A8%D9%87-%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%90-%D8%A7%D8%B4%D9%BE%D9%84%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-q4tl8ylppt7i</link>
                <description>« حالا چند حبه سیر را رنده کرده و سپس به بقیه مواد اضافه می ‏‌کنیم». این را می ‎گویم و کتاب آشپزی را ورق می‌ زنم. مامان مرضی چشم ‎هایش را رو به چشم ‎هایم باز می‎ کند و صاف زل می‎ زند به لبخندِ ماسیده روی صورتم. حبه سیرها را برمی ‎دارد و سمت من می‎ گیرد. « گفتی این سیره؟» بعد هم بدون اینکه منتظر جوابش باشد با حوصله حبه سیر‎ها را ریزِ ریز می‎ کند. مامان مرضی مادربزرگِ پدری ‎ام است. بابا می ‎گوید همیشه حافظه‎ اش مثل ساعت کار می‎ کرده تا این اواخر که تک و توک اشتباهی سرِ خاک بابا حیدر می‎ رفته.. همین سرنخ بابا و عمه‎ ها را وصل کرد به اینکه نکند پیرزن آلزایمر گرفته و بعد هم کاشف به عمل آمد که بله! اتفاقا همینطور هم است.قدیم‎ ترها که مامان مرضی حواسش سرجایش بود، همیشه یک تکه کاغذ را با آهن‎ربا به یخچال خانه ‎اش وصله و پینه می‎ کرد و روی آن چیزهای مهم را می‎ نوشت... لیست خریدهای خانه، قرار و مدارش با پیرزن‎های محله، قبض ‎های آخر ماه. این اواخر اما خوب یادش نمی ‎ماند که لیست روزانه‎اش را کجا گذاشته و چه چیزهایی روی آن نوشته. ما هم روی همین حساب پیمان را برایش فعال کردیم تا دیگر قبض ‎های آخر ماهش روی هم تلنبار نشوند.توی همین فکرها هستم که مامان مرضی با صدای بلند می ‎گوید:« حواست کجاست؟ تو می ‎دونی کِی باید آلو را به خورشت اضافه کنم کِی اسفناج را؟» مستاصل به نظر می‎ رسم و می ‎گویم:« مامانی داری کوکو اشپل ماهی درست می‎ کنی نه خورشتِ آلو اسفناج».  نگاه درشتی تحویلم می ‎دهد و می‎ گوید:« اصلا تو کی هستی؟ اینجا چیکار می‎ کنی؟ چی می ‎خوای از جونِ من؟» می‎ گویم برای دیدن او به اینجا آمده ‎ام.بعد همینطور خودمانی دست مرا می‎ گیرد و هدایتم می ‎کند به سمت مبل راحتی وسطِ اتاق نشیمن ‎اش. دنبالش می‎ روم... دستم را محکم ‎تر می ‎گیرد و بیشتر می‎ کشد سمتِ خودش. می‎ گوید:« دلم برای خانه هویزه تنگ شده. برای بشقاب‎ های روی دیوارش. برای گل ‎های توی باغچه ‎اش. حتی برای آن تکه مقوایی که زیر پایه کابینت گذاشته ‎ام. منو می ‎بری اونجا؟». فکر می‎ کنم چطور این جزئیات ممکن است یادش مانده باشد. نکند این همه مدت نقش یک آدم فراموشکار را بازی کرده است؟نگاه تلخش را دوباره از سر می ‎گیرد و می‎ گوید:« خانه هویزه بد کوفتی است.. کافی است یکبار به اینجا بیایم تا فوجی از خاطرات سرازیم شوند. راستی حالا که من نیستم، قسط و قبض آب و برق و گاز را که می ‎دهد؟». می ‎گویم:« پیمان مادر جان. پیمان همه را می ‎دهد.» نمی‎ داند از چه حرف می ‎زنم اما می‎ خواهد طوری وانمود کند که انگار یک چیزهایی حالی ‎اش می‎ شود. خودش را از تک و تا نمی ‎اندازد و می ‎گوید:« پیمان نوه بزرگمه دیگه.. معلومه که اون باید پرداخت کنه. از اولش هم حواسش به من خیلی جمع بود». می ‎خندم و می‎ گویم:« آره مادر جون. پیمان نوه بزرگته. همون که همیشه اول هر ماه بدون اینکه بهش بگی میره و همه قسط‎ ها و قبض ‎ها رو پرداخت می ‎کنه».این روزها من هم شده ‎ام مثل مامان مرضی. باید همه چیز را روی آن تکه کاغذهای رنگی به دردنخور بنویسم تا حسابش از دستم در نرود. باید بنویسم که هفته بعد دوشنبه بعد از ظهر با بچه‎ها قرار و مدار کافه گذاشته ‎ام.. که هر روز ساعت 12 باید قرص ‎های کوفتی ‎ام را بخورم... که قسط و قرض ‎ها تا چه موعدی گریبانم را نمی ‎گیرند و برایم دردسر درست نمی ‎کنند...حالا من و او یک جورهایی با هم، هم دردیم! می ‎خواهم به خیلی چیزها فکر کنم. به گلدان اطلسی‎ ها که گوشه سمت راستش ترک خورده. به لکه خونی که دیروز از گوشت یخ زده روی سینک چکه کرد و همانجا خشک شد.. به اینکه فردا از خواب بیدار شوم، او را بردارم و ببرم به خانه ی هویزه... بنشینیم و با هم یک چای دبش بخوریم و ساعت ‎ها حرف بزنیم. بعد دستش را بیاندازد و از زیر گلدان پله‎ ی اول، فیش‎ ها و قبض‎ های سال ‎های دور را دربیاورد.. سمت من بگیرد و بگوید« قربون دست و پنجه ‎ات برم، رفتی بیرون اینا رو هم پرداخت کن». بعد هم بگوید سلام مرا به پیمان، نوه بزرگم برسان و بگو یک روز بیاید خانه ما به ضیافت کوکو اشپِل ماهی.#پرداخت_مستقیم_پیمان</description>
                <category>دختری با موهای خاکستری</category>
                <author>دختری با موهای خاکستری</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 01:45:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>