<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های °یک عدد زهرا •</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahra_ghasemyzadeh</link>
        <description>دانشجوی انیمیشن
علاقه مند به نوشتن :)
اینستاگرام وتلگرام
@zahra_ghasemyzadeh</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 02:46:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/705090/avatar/fdQMY2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>°یک عدد زهرا •</title>
            <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>متفاوت:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-f7bxnqgotzze</link>
                <description>_هرکی رد می‌شه یه پا روی ما می‌ذاره و می‌ره. انگار نه انگار که ما اینجا خوابیدیم برای خودمون. فقط یکی هست یه غریبه که هر وقت میاد پاشو می‌ذاره بین خط‌ها. با دقت پاشو برمی‌داره و می‌ذاره.یادمه یه بار حواسش نبود و سکندری خورد و پاش به اشتباه افتاد روی ما. یه عالمه معذرت خواهی‌کرد و شرمنده رفت. یکم عجیبه. تنها میاد. تنها می‌ره. بی‌سر و صداست. همیشه انگار دنبال یه چیزی می‌گرده. درست‌تر اینه بگم فکر کنم دنبال یه نفر می‌گرده. امروز مثل بچه کوچولوها بود. حواسش بود رو برگای پاییزی که روی زمین افتاده بودن پا نذاره. نمی‌دونم مثل من صدای آخ گفتن برگا رو می‌شنوه یا اینم بازی‌ای که برای سرگرمی خودش کشف کرده.هرسری نگاش می‌کنم گیج می‌شم. نمی‌فهمم دنبال چیه یا دنبال کیه! همش سرگردونه و تو چشاش غم خونه کرده. دوست دارم برم بغلش کنم و بگم درست می‌شه ولی آخرین باری که اینو گفتم هیچی درست نشد فقط بدتر شد! می‌ترسم بگم درست می‌شه و بدتر همه‌چیز و همه جا خراب بشه!امروز دختره اومده بود. داشت با بغل دستیم حرف می‌زد. می‌گفت دلش تنگ شده،چون اونی که باید نیست! خسته شده ازبس همه جا باید دنبالش بگرده.می‌خواد رهاش کنه! چندبار دیگه هم همینو گفته بود که می‌خواد ولش کنه ولی باز دوست داشتنش جلوی راهش رو گرفته بود. زندگیش همونیه که نیست. همونیه که نمی‌خوادش و هرکار کرده نشده! بلد نیست رها کنه. از اوناس که می‌جنگه تا بره ته خط!می‌ترسم،می‌ترسم کم بیاره و ته خطش زیاد جالب نباشه! هربار که میاد یه آدم جدیده، یه غم جدید داره! هربار میاد براش گریه می‌کنم و براش دعا می‌کنم که دیگه کسی اذیتش نکنه یا حداقل اون بی‌تفاوت بشه ولی اگه نشه چی؟ فعلا که بی‌تفاوت نشده! هنوز همونه. هنوز همونقدر مهربونه!به بچه ها لبخند می‌زنه.از آدمایی که شال سبز دارن یا کلاه سبز خیلی خوشش میاد چون به نظرش سید اولاد پیغمبرن. عجیبه مگه نه؟ منم برام عجیبه! میاد مات و مبهوت می‌گرده و می‌گرده! چشاش سوسو می‌زنه این‌طرف و اون‌طرف. می‌دونم منتظره همونه که شاید،شاید یک‌درصد اینجا ببینتش درحالی که هیچ امیدی به دیدنش نداره! نمی‌دونم چرا نمی‌بره از آدمی که یک درصد احتمال رسیدن بهش نیست!اون خیلی متفاوت و عجیبه! به کسی وفاداره که هیچوقت برای اون نبوده و یه طوری اعتمادش و آرزوشو از بین بردن که فکر می‌کردم بعد از آخرین بازی که اومده‌بود اینجا و هق‌هق می‌زد دیگه هیچ‌وقت هیچ‌وقت نتونه سرپا بشه!کاش می‌تونستم منم داییش باشم! همونی که کنارمه و همسایمه. نمی‌دونم اون بهش افتخار می‌کنه یا نه. چون می‌دونم اون همه چیزو بهش می‌گه.هروقت بتونه میاد بهش سر می‌زنه ولی من چندوقته خوابیدم اینجا و کسی نیومده سراغم.هرچی بیشتر می‌گذره فقط آدمای بیشتری پا میذارن روی دلم، روی تک تک حروفای اسمم و ازم می‌گذرن ولی هیچکس سراغی ازم نمی‌گیره!کاش حال دل اون دختر خوب بشه! کاش!پ.ن: نمی دونم چرا یهو این متن به این سمت رفت! قرار بود یه چیز دیگه بشه ولی دلش می‌خواست این داستانو تعریف کنه:)</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 22:18:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوال بی جواب:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-zidxjr6tibkx</link>
                <description>ولی خودمونیما ...دلبر انقدر با چیشاش مارو قشنگ نیگاه می‌کرد که نفهمیدیم واقعا دوسمون داشت یا نه! نیگاهش مثل ما بود. چشاش ستاره بارون بود،اصن نیگامون می‌کرد می‌خواستیم زمین دهن وا کنه مارو قورت بده ازبس لامصب قشنگ نیگامون می‌کرد.نیگاش فقط یه معنی داشت: آسمون پاره شده و ما افتادیم تو دومنش! اگه عاشقمون بود ما می‌مردیم براش، اگه تب می‌کرد برامون... خدانکنه مگه ما مردیم اون تب کنه برامون! همین نیگاش گولمون زد. همون چشای قشنگ قهوه‌ایش... قهوه‌ای که میگم منظورمون قهوه‌ای عادی نیستا یه رنگ بلوطی قشنگی داشت.حاجی اینجوری نیگامون نکن. خجالت می‌کشیم. می‌دونیم رنگ منگ بلد نیستیم ولی رنگ چشمای دلبرو بلد نباشیم که خاکمون تو سره،ها؟! بد می‌گم بگو بد می‌گی!عا آره حاجی؛ باره اولی که دیدیمش. از دور یه دور قربون قد و بالای رعناش رفتیم بعدم که یهو شدیم یه پیرمرد آلزایمری وسط یه مشت خاطره ی قدیمیش! می‌دونی چرا اینجوری شدیم؟ زل زد تو چشامون. ماهم دستپاچه شدیم و خودمونو باختیم. یعنی دلو باخته بودیما ولی دیگه نتونستیم بتوپیم بهش که چقدر بی معرفتی، چقدر نامردی که مارو ول کردی رفتی که مارو جا گذاشتی با یه مشت آدمی که نمی‌فهمن جز تو کسی رو نمی‌خوایم. مارو ول کردی پیش آدمایی که می‌گفتن سایه ی تورو هم تو خوابمون نمی‌بینیم.می‌خواستیم بتوپیم بهش که چرا گذاشتی حرف این آدما راست بشه ولی دیدیم اونجوری نیگامون می‌کنه،چشای ستاره بارون، این چیز سیاهه هست وسط چشمه عا مردمی،عاعا مردمک این می‌گفتن بزرگ‌تر بشه یعنی کسی که داره نیگاه می‌کنه رو خیلی می‌خوادش،مردمک چشماش بزرگ‌تر شده بود ولی ما فکر کنیم کل چشممون شده بود مردمک و اونو نیگاه می‌کردیم.اونقدر نیگاش کردیم که نفهمیدیم کی رفت.وقتی به خودمون اومدیم اون نبود ولی ما موندیم دست و پا زدن برای بیشتر دیدنش.هی اومدیم هی رفتیم این وسطا تونستیم دوکلوم باهاش حرف بزنیم یه چشمکی زد بهمون که هنوز که هنوزه یادمون میاد و دوباره ماتمون می‌بره از دلبریش!چی بگیم ازش؟ چی بگیم براش؟ چی بگیم که در شانش باشه و ما به چشمش بیایم؟ ما می‌خوایم از شما فقط یه سوال بپرسیم یه سوال کوچیک؛ اون همه قشنگ نگاهمون کردی،یه ذره دوسمون نداشتی؟ مگه نمی‌گن چشای آدما دروغ نمی‌گن؟ بدون عشق اونجوری نیگام می‌کردی؟! پس خوش‌به‌حال اونی که عاشقشی:)خوشا به حالش و بدا به حال من که هیچ‌جوره به چشمت به دوست داشتنات نیومدم...کاش چشمات راست گفته باشن دلبر...کاش!پ.ن: بعد یه مدت نسبتا طولانی:)join | یک عدد زهرا</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 00:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعبیر:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D8%AA%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-opkn9czl41aw</link>
                <description>برای خوندن این متن لطفا اول این متن رو بخونیدکنار کسی که دوسش‌داری هستی و بغلش کردی؟ خوش می‌گذره؟اونقدر یواش یواش داری بغلش می‌کنی که انگار یه چینی شکستنی رو دادن دستت و گفتن ازش مواظبت کنی!لپات یه جوری گل انداخته که نگم برات... کم کم داره همه ی صورت گَر می‌گیره.کاش خودت می‌تونستی صورتتو ببینی.می‌دونی؛ هم خوشحالم و هم حسودیم شده بهت! بعد از چندسال صبر کردن رسیدی به کسی که دوسش‌داری و الان این‌طوری تو بغلت می‌چلونیش...ولی من... !یادته گفته بودم میرم زیر پنجره ی قلبش می‌شینم روی زیرانداز کهنه ی قدیمیم تا از خونه ی قلبش بیاد بیرون و منو ببره تو قلبش؟ یادته از من ترسیده بود؟الان من ترسیدم! زیراندازم اینقدر کهنه و کهنه‌تر شد که پوسید و تاروپودش رو باد برد. باز هم موندم. بدون زیراندازنشستم زیر پنجره ی قلبش... هرچی نشستم نیومد بیرون.حتی نیومد بهم نگاه کنه!چمدونمو گذاشتم زیرپاهام.رفتم نوک انگشتای پام وایسادم. این ته ته قد کشیدن و زورزدن من بود اما بیشتر تلاش کردم. وقتی روی نوک پاهام وایساده بودم ، عکس چشاشو از بر کشیدم روی شیشه‌ی پنجره ی دلش... زدم زیرآواز به قدری بلند خوندم که همسایه‌های اطرافش برگشتن بهم نگاه کردن! نگاهشون پر از حس دلسوزی بود و جمله‌ی &quot;این کِی قراره دست از حماقتش برداره؟ خیلی ساده و عاشقه و البته احمق!&quot;اونقد خوندم و نوشتم و کشیدم که نتونست نبینتم! نتونست بهم بی توجهی کنه چون مدام جلوی چشاش بودم. اون منو دید ولی با نگاه ناراحت و غمگین. اون نگاهش شرمنده بود از اینکه باز هم نمی‌تونه قلبشو بده به من چون هنوزم فکر می‌کرد من دزدم یا شاید قلبشو داده بود به یه دزد دیگه و هرگز نتونسته بود اونو پس بگیره.شاید ، شاید برای همین قلبی نداشت که بهم بده ! شاید قلبشو دزدیده بودن و برای همین قلب نداشت که بهم بده برای همین قلب منم قبول نکرد.ترسید قلب منو بگیره و قلبم تنها بمونه و دق‌کنه. آره.آره. شاید چون قلبشو دزدیده بودن نخواست قلب من با نبودن قلبش اذیت بشه.ولی کاش قلبمو قبول می‌کرد.شاید می‌گم شاید یک درصد می‌تونستیم قلبشو باز بسازیم یا شاید اصلا می‌رفتیم قلبشو از دزدا پس می‌گرفتیم.خب حالا قلبمو قبول نکرده دیگه.آره قبولش نکرد ولی می‌خواستم قبولش کنه؛ برای همین دیگه قلبمو نخواستم.آره وقتی قلبمو نخواست منم دیگه نخواستمش.قلبمو گذاشتم زیرِهمون پنجره. قلب من خیلی‌وقت بود که برای اون بود.حتی اگه قبولش نمی‌کرد. به هرحال چیزی که هدیه می‌دن یا برای کسی دیگس رو پس نمی‌گیرن مگه نه؟!خب حالا هرچی.ببین نمی‌دونم تو هرچند سال یکبار می‌تونی اونو بغلش کنی اما میدونی ته ته همه ی صبرات اون برای توعه! اما من می‌دونم اون دیگه برای من نیست...از اولشم نبوده و نمی‌شه!ماه، محکم‌تر خورشیدتو بغل کن. اون برای خود خودته !16 شهریور1404نوشته‌ای بعد از خسوف :))))</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 20:38:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;فراموشم نکن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D9%85-%D9%86%DA%A9%D9%86-lai4ctlkj8h4</link>
                <description>گل فراموشم نکن_ داستان گل فراموشم نکن رو قبلا شنیدی؟ یه گل آبی کوچولوبوده وسط یه رودخونه‌ی بزرگ.دختر داستانمون عاشق گل میشه.پسر داستان سینه سپر می‌کنه و خودشو میندازه وسط رودخونه. موقع برگشت و دادن گل به دختر آب شدیدتر میشه و با خودش پسر عاشقمونو میبره.همون موقع داد میزنه فراموشم نکن!یه داستان دیگه هم داره.میگن خدا وقتی داشته به گلها رنگ یا اسم می‌داده این گل کوچیکمون گفته: &quot;فراموشم نکن&quot; خدا هم به اون رنگ آبی داده وقول داده که فراموشش نکنه.از اون موقع اسمش&quot;گل فراموشم نکنِ&quot;.  این گلا رو می‌بینی تو دستم؟! اینا همون گلای کوچولوی آبی‌ان.همون گلی که می ترسید فراموش بشه.همون عاشقی که فراموش نشد. می‌گفتن هرجا اسم این گل بیاد، معشوق عاشق رو یادش میمونه...خنده داره نه؟! امتحانش کردم جواب نداد...من روی جانماز برات اون گلا رو دوخته بودم،بهت دادمشون؛ اونو دیدی؟ توی نامه هایی که برات فرستاده بودم نوشته بودم :&quot;حتی اگه خیلی هم دوسم نداشتی فراموشم نکن، فراموشم نکن&quot;.نامه هارو خوندی؟ تو منو یادت رفت. حتی قبل اینکه ازت درخواست کنم فراموشم نکنی؛ منو یادت رفته بود... خیلی وقت قبل...دقیقا چندسال قبلش!خنده داره نه؟ من تو رو یادم مونده... انگار گل فراموشم نکن منو نفرین کرده و کاراییش برعکس شده! انگار قراره من تا آخر عمرم تو رو یادم باشه:)چشمات...چشمات... اون روزی که آفتاب غروب پنج و نیم، شش عصر افتاده بود توی چشمات... اون روز توی چشمات ستاره می دیدم.خیلی قشنگ بودن خیلی. دلم براشون تنگ شده... الان می‌بینمشونا چون روبرومی ولی مثل اون روز نیست.گرمم نمی کنه. قلبمو از سینم نمی‌کنه بندازه پایین. قلبم یه جوری صدا نمی‌ده که بترسم متوجهش بشی.گل فراموشم نکن گل قشنگیه مگه نه؟ایناهم برای تو چیدم. وسط رودخونه بودن. همون رودخونه ی پر جوش و خروشی که ایرج میرزا می‌گفت. عیب نداره اگه جاهامون عوض شده...همیشه که طرف عاشق‌تر نباید مرد باشه، هرچند می‌گن رابطه‌ای که مرد عاشق‌تر باشه موندگار‌تره! ما که ندیدیم.هرکی دیده خوش به حالش...آها چی داشتم می گفتم؟! گل. آها گل. این گلا رو برای تو چیندم. اونا رو یادت نره. اگه اونو یادت بره خدا قهرش می‌گیره. چون خدا هم قول داده اونو یادش نره :)کاش به منم قول می‌داد منو یادش نره. یا یه کاری کنه من از یادت نرم.نمی‌دونم یه طوری بود که می‌دونستم دلتنگیام دوطرفه‌اس. نه من تنها و فراموش شده یه گوشه با گلایی که هیچوقت فراموش نمیشن بشینم و زار‌بزنم!خیلی حرف می‌زنم نه؟ می‌دونم. از هیجانه. تورو دوباره دیدم و اکسی توسین و دوپامینو و همه ی اینا زیاد داره توی خونم پمپاژ میشه...نمی‌دونم چی دارم می‌گم و تو خوب می‌دونی که نمی‌دونم چی دارم می‌گم! ولی می‌شه فقط نگام‌ نکنی؟ می‌شه بگی منو یادت مونده؟ می‌شه وقتی صدات می‌زنم یه طوری نگام کنی انگار بینمون یه عالمه راز هست که مخصوص ما دوتاس؟ می‌شه فقط یکم دوسم داشته باشی؟ می‌دونم نداری چون اگه داشتی یه کاری می‌کردی ولی نکردی،پس نداری ولی یکم تلاش کن دوسم داشته باشی. من خوشحال می‌شم.خوشحالیم برات مهمه؟! سوال عجیبی پرسیدم...کسی که منو یادش رفته چجوری خوشحالیم براش مهمه؟نمی‌دونم چطوری ازت خداحافظی کنم...چطوری ازت دل بکنم؛نمی‌دونم!می‌دونم تو منو فراموش کردی.می‌دونم تو برای من نیستی...همه چی رو می‌دونم ولی من همیشه دنبال تو می‌گردم...هنوزم همیشه دنبال تو می‌گردم.هنوزم دلم برات تنگ میشه و هنوزم دلم می‌خواد باز یه فرصت دو ساعته ی دیگه گیرم بیاد تا دو ساعت دیگه نگات کنم! من به کمِ تو قانعم!من این‌همه حرف زدم و تو فقط زل زدی به من...حتی سعی نمی کنی پلک بزنی...آها پلک زدی.یه لبخند و وای چال گونه‌اتو به رخم می کشی! مگه نمی‌دونی برام حکم مثلث برمودا رو داره؟ از قصد می کنی، نه! کجا داری می‌ری؟ چرا از روی کاناپه پا شدی؟ تو آشپزخونه ام مگه من؟ بیا بشین روبروم دوباره! لطفا ! من انقدر زیاد حرف زدم،تو تشنت شده؟ مثل همیشه کم حرفی! گلا رو میذارم روی میزت. بوسه ای روی چال گونه‌ات می‌کارم:) یکم می لرزی و موهای تنت سیخ می‌شه. دست می کشم لای موهات. دستتو میاری لای موهات که دستم می‌خوره به دستت...من همینقدر از تو برام کافیه! خم می‌شم توی گوشت می‌گم: &quot;فراموشم نکن&quot;.از در سالن دارم میام بیرون.صدای تلویزیون میاد.نمی‌دونستم اخبار می‌بینی!_ دختری ناشناس با دسته گلی از گل های فراموشم نکن، داخل آب رودخانه پیدا شده. اگر شخصی در نزدیکان شما گمشده است و با این فرد تطابق دارد؛ برای شناسایی بیشتر و اطمینان به سردخانه مراجعه کنید.برمی‌گردم نگات می کنم.نمیدونم چطوری از پشت سرت صورتتو می‌بینم ولی اشکتو می‌بینم.از روی گونه ات سرمی‌خوره.لباتو می‌بینم که داره تکون می‌خوره. صداتو می‌شنوم : &quot;فراموشم نکن ، فراموشت نکردم&quot;لبخند می‌زنم.حالامی‌تونم برم !#زهراقاسمی_زاده</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 10:56:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهنگ و خاطره:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-h6wrkgxrk44j</link>
                <description>به نظرم به این متن میومد:)نمی دانم برای بار چندم است که موسیقی در حال پخش است و من همزمان با خواننده می خوانم و باز دوباره در انتظار شروع دوباره ی آهنگ می‌مانم.تو را می بینم و دست و پایم را گم می کنم.به زور آب دهانم را قورت می دهم.از دور نگاهمان به یکدیگر قفل شده است اما من اختیار چشم هایم را ندارم.چشم هایم سالیان سال است که منتظر چنین روزی بوده اند.دهانم خشک شده است.در دلم می گویم چیزی نیست.صحبت کن. همین که بنا را بر سلام علیک عادی می‌گذارم،سرت را پایین می آوری و در چشم هایم که حالا به زمین دوخته بودم نگاهی می اندازی و بوم! من می‌بازم.درست مثل همیشه!هوا گرم است و من نزدیک به سه ساعت است اینجا زیر آفتاب منتظر آمدنت ایستاده‌ام اما تو از این خبر نداری،نمی‌گذارم که متوجهش بشوی. تو فقط متوجه چشم هایم می شوی که تورا چگونه نگاه می کنند.می‌دانم که دقیقه هاست که به چشمانت خیره شده ام و نمی توانم چشم هایم را بدزدم.خودت پیش دستی می کنی و هردویمان را از این منجلاب بیرون می کشی.خنده ات می گیرد.چال گونه ات مرا بیشتر گیر می اندازد._بشینیم؟فقط سرم را تکان می دهم.واقعا لال شده ام.نمی توانم دهانم را باز کنم.هرچه تلاش می کنم انگار دهانم را بهم‌دوخته اند.نمی توانم...نمی توانم!حالا که کنارم نشسته ای چیزی به یادم می آید.برای آخرین باری که آمده بودم تو را ببینم؛مجبور شدم از دست چندین نفر فرار کنم و خودم را به آب و آتش بزنم.چهره ی آن مردی که توانسته بودم از دستش فرار کنم را به یاد دارم! در چهره‌اش &quot; نمی توانم باور کنم این نیم وجبی چگونه از دستم فرار کرد &quot; خاصی وجود داشت!سرم را پایین می اندازم و می خندم.دوباره سرت را پایین می آوری و نگاهم می کنی.حس می کنم گونه هایم آتش گرفته اند. دست‌هایم را مشت می کنم تا لرزششان از هیجان مشخص نشود.سعی می کنم درست نفس بکشم تا صدای قلبم گوشت را کر نکند اما این لبخندی که روی لبت نشسته یعنی همه چیز را باخته ام و تو همه چیز را فهمیده‌ای حتی خیلی قبل تر از آنکه بخواهم تلاش کنم تا متوجه نشوی._بار آخری که دیدمت خیلی راحت باهام حرف زدی!_شماهم چشمک زدی بهم!از اینکه سریع واکنش نشان داده‌ام و چیزی که نباید را گفته ام؛چشم هایم و لب هایم را محکم بهم می فشارم و سرم را پایین تر از قبل می اندازم._پس دیدیش؟!سرم را بالا و پایین می کنم._وقتی هول می کنی و سرت رو فقط تکون میدی مثل بچه‌های کوچولو میشی و دلم میخواد بچلونمت!سرم را به شدت بالا می آورم و به برق چشم هایت نگاه می کنم.لبخندت،لبخندت حاکی از آن است که به مقصود خود رسیده ای! با چشم هایی که دیگر درشت تر از این نمی‌شود به تو نگاه می کنم._میشه مثل همون روز باهام حرف بزنی؟سرم را تکان می دهم که با لبخند بزرگتری نگاهم می کنی.دستانت را به سمت صورتم دراز می کنی که کمی سرم را عقب می کشم._ببخشید. باید خودمو بیشتر کنترل کنم!_موافقم.راستی به دوستتون گفتین که اون‌روز بهتون چی گفتم؟با لبخند نگاهت می کردم که تازه یادم آمد آن روز علاوه بر حرف های عادی، ابراز دلتنگی و اعلان عشق هم کرده بودم!برای گریختن از مهلکه خودم را مشغول کفش هایم نشان می دهم._فکر نمی کنی برای همونه که الان دوستم نشسته کنارت و اینجوری داره نگاهت می کنه؟_آخه...اون روز...جوری حرف زدین که برعکسشو فکر کردم...می دونین خب...باورم نمیشه... .باورم نمی‌شد کنار من بنشیند و بگوید دوستم دارد...یا حتی چیزی شبیه به این...در دلم بی تابانه میخواهم که او را در آغوش بکشم،بویش کنم یا حتی دست هایش را بگیرم اما نمی توانم... دست‌هایم را درهم گره می کنم. در چشمان قهوه ای رنگ زیبایش زل می زنم.آنقدر این چشم ها را کشیده بودم که حالا بدون هیچ عکسی از او باز می توانستم چشم هایش را بکشم.این را می دانست؟گمان نکنم._به چی فکر می کنی؟_به اینکه چقدر باید تلاش کنم که ایندفعه مجبور نشم برای دیدنتون با همه بجنگم و کارای دفعه قبلمو تکرار کنم.می‌دونین من از اصرار و خواهش کردن متنفرم!_خب.وقتی که بشی خانم نویسنده ای که همه میشناسنش؟!_هنوزم یادتونه بهم می‌گفتین خانم نویسنده؟_آره خانم نویسنده!خانم نویسنده؛ نگام کن. شاید مثل تو دوستت نداشته باشم ولی مطمئن باش دوستِت داشتم و دارم.لطفا موفق شو!_به نظرت می تونم؟_همون موقعی که این لقبو بهت دادم،می‌دونستم از پسش برمیای!لبخند عمیقی روی لبم نشسته است.دستت را به سمت صورتم دراز می کنی._گریه نکن مهربون من! تو می‌تونی آتیش‌پاره!لبخند می‌زنم.پلک می زنم و لحظه ی بعد نه جدولی وجود دارد،نه جایی که یکدیگر را ملاقات کرده بودیم و نه تو! تنها من بودم و آهنگ و کیبورد روبرویم و گرمای دستت روی صورتم.دستم را روی کیبورد می برم.جمله ی اول را می نویسم:دلم برات تنگ شده حاجی:)28تیر:)ببینیم چی میشه حاجی!</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 22:34:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای برای صندوق پستت:</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82-%D9%BE%D8%B3%D8%AA%D8%AA-iliroashrsey</link>
                <description>سلام عزیز دلم.می‌دانم گفته بودم نامه ای که برایت فرستادم آخرین نامه است اما دلم حالی‌اش نمی شود که وقت نوشتن من برای تو به سر رسیده است اما گمان می کنم تا زمانی که این دل برای تو تنگ می‌شود من باید برای تو بنویسم! شاید تا به ابد...به یاد داری در نامه ی قبل گفته بودم شاید وقت آن است که به دیگری فرصت بدهم؟ او فرصت را سوزاند و هم اعتماد و دل مرا! و در نهایت باز به حرف قلبم رسیدم:_بهتر از اون وجود نداره انقدر دست و پا نزن احمق!راست می گفت من احمقی بودم که به راحتی گول خورده بودم و دلم و هرچیزی که داشتم را خرج کردم تا جایی که حس می کردم مرد رابطه‌ی ناقص‌الخلقه‌مان منم و مدام به روی خودم نمی آوردم که یک چیزی اشتباه است!اما مگر یک انسان چقدر تحمل دارد؟ نمی دانم! دقیقا وقتی که دیدم نمی توانم از کلمه ی مرد برای مردها استفاده کنم و به همه شک دارم و حالم بد است تحملم تمام شد و الان هم خسته تر از همیشه دارم برایت نامه می‌نویسم.می‌خواهم تورا مقصر بدانم چون دیواری از تو کوتاه تر نمی شناسم.می دانم که تو جواب نامه هایم را نمی دهی و غر نمی زنی و خبری از گله و شکایت نیست.پس گناه ندانم کاری و چشم پوشی از تمام نشانه های جلوی چشمم را گردن تو می اندازم و به صورتت زل می زنم و می گویم:_تقصیر توعه که منو دوست نداشتی! اگه دوستم داشتی هیچ عوضی‌ای رو تو زندگیم راه نمی‌دادم!مردمک چشمان قهوه ایت می لرزند.دلت را نمی دانم.امیدوار بودم دلت برایم لرزیده باشد.اما فکر نمی کنم که این‌چنین باشد.به اینکه گناه را گردن تو بیندازم بسنده می کنم.الان نوبت غر زدن از روزهایم یا شاید تعریف حال و احوالم است.هم خوبم و هم خوب نیستم...می‌خواهم باعث و بانی‌اش از روی زمین محو شود که کسی جز خودم و اعتماد بی اندازه ام و اعتماد به عرش یک شخص ثالث نیست!راستش را بخواهی حالم از خودم بهم می خورد و در عین حال بیشتر قدر خودم را می دانم.راستی کاش صندوق نامه‌ات را نگاه می کردی.در نامه ای محرمانه خبر خوشی را برایت آورده بودم؛می توانی مرا خانم نویسنده صدا بزنی.لبخندم را ندید بگیر.اصلا از این حرف منظوری نداشتم...دروغ چرا منظور خاصی داشتم می خواستم به سراغ صندوق نامه هایت بروی و یک نامه را حتما ببینی!عزیز دلم! همچنان تو را بی حد و حصر دوست دارم.اما فکر نمی کنم دیگر جایی در زندگی ام داشته باشی! شاید هم اگر بیایی به تو فرصت بدهم...نمی دانم در حال حاضر فکر می کنم تو متعلق به من نیستی و هروقت دیگری که به سمت من بدوی بازهم به من تعلق نداری  بنابراین تو جایی در زندگی ام نخواهی داشت.عشق من به تو هرگز تمام نمی شود.از شکلی به شکلی دیگر تغییر شکل می دهد،جامد،مایع،گاز و نامرئی می شود اما نابود نه! امیدوارم حرفم را متوجه بشوی!می دانی امیدوارم که تو بدانی وقتی یک دختر می گوید نه منظورش چه است و از شخص دیگری که وارد زندگی ات می شود سواستفاده نکنی هرچند که می دانم این چنین نیستی ولی بازهم امیدوارم به اینکه همانطور که شناختمت باقی بمانی و بد نشوی! آدمی به امید زنده است...تو بهترینی هستی که تا به حال می توانستم بشناسمش و آری قرار است برگردم به تنظیمات کارخانه! خودت خوب می دانی منظورم چیست...تنظیمات وحشتناک! :)یک چیز دیگر برای اولین بار اگر به عقب بازگردم دیگر این مرد مضحک را به زندگی ام راه نخواهم داد؛چون تمام چیزهایی که ساخته بودم را خراب کرد و بعد بزدلانه گریخت.وقیح تر از آن چیزی بود که فکرش را بکنی. بازهم مقصرش تویی! اگر تو کمی بزدلی را کنار گذاشته بودی و دم از آن شرایط لعنتی نمی زدی که معلوم نیست بهانه بود یا واقعیت یا دوست نداشتن من وضع جفتمان فرق می کرد.شاید الان به جای نامه نوشتن و تلاش برای مهار بغض لعنتی ام در آغوش تو لم داده بودم و می گفتم که چقدر خوشبختم... زندگی ام آن چیزی که با تو تصور کرده بودم نشد! امیدوارم زندگی ای که به تنهایی تصور کرده ام مو به مو مانند نقشه پیش برود... امیدوارم...امیدوارم...امید؟ درست زمانی از راه می رسد که تمامی راه ها برای شخصیت اصلی داستان بسته شده باشد.زمانی که ته بن‌بست گیر افتاده باشد و فکر کند کارش تمام است.درست در همان لحظه نور از راه می رسد یا یک نجات دهنده!زورو،بتمن،سوپرمن یا حتی رستم یا سهراب یا حتی گرد آفرید.به هرحال هرچه هست قهرمانیست زمینی یا آسمانی که کمکت می کند اما این بار کسی به کمک من نمی آید.حس می کنم من شخصیت اصلی هستم که نقش قهرمان را برعهده داشتم و حالا تمام نیروهای ماورالطبیعه ی عزیزم را بیهوده خرج کرده ام و الان ته یک بن بست زخمی و تنها نشسته ام.نور کمی بر سرم می تابد اما فقط منم...من و من! می دانم باید از جایم بلند شوم.عادی رفتار کنم و حالم خوب باشد و به ادامه نجات دادنم برسم اما پس من چه؟شاید عجیب باشد یا باور نکردنی اما به حدی دلم برای خودم می سوزد که خودم باورم نمی شود.آنقدری که برای اولین بار آه کشیده ام و نفرین کرده ام! باورت نمی شود؟ من هم باورم نمی شود...می دانم حالا حتی اگر بخواهی مرا بشناسی هم نمی توانی! آنقدر عوض شده ام که خودم هم مانده ام چه شد و آن من قبلی کجا رفت! آه...زندگی همین است.خب به تو تبریک می گویم.انگار غرهایم تمام شد. میتوانی از دستم نفس راحت بکشی.هرچند تو بازهم این نامه را نمی خوانی! خوب می دانم که هیچکدام را نمی خوانی! ولی چرا باز برای تو نامه می نویسم؟ به فلسفه ی دیوار کوتاه تری از تو نیافتم اشاره می کنم...هرچند این هم بهانه است برای پوشاندن دلتنگی ام اما خب تو دیواری کوتاه هستی که زورم به آن می رسد.همینی که هست! از طرف :د.ت به ب.د</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 19:48:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشت:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D9%87%D8%B4%D8%AA-wz6kgszllmfc</link>
                <description>اهلی کردن یعنی چی؟دوباره دستش را به سمت قلم می برد اما در میانه ی راه پشیمان می شود.نگاهش که به ظرف تُرشی می‌افتد،اشکش سرازیر می‌شود.در دلش می گوید این آخرین ترشی‌ای بود که مادربزرگم برایمان درست کرده؟!سرش را می چرخاند نگاهش به تندیس داخل کتابخانه می‌افتد.اولین جایزه‌ی گرانبهایش و روز تلخ و شیرینی که پشت سر گذاشت!زیر لب زمزمه می کند:خدایاشکرت!به یاد ژوژمان های ناقص و زیاد و عجیب غریبش می افتد که صدای قرچ قرچ کمرش بلند می شود.چشم هایش نعره می کشند.نعره ای شبیه به صدای قیژ قیژ پرده کرکره‌ی قدیمی خانه‌ی مادربزرگ.دوباره لایه ای اشک جلوی چشمش را می‌پوشاند.-تو انقدر درد داری و خشک شدی؛چجوری انقدر اشک داری؟زندگی برایش سخت و سخت تر شده،چون نمی‌تواند برای دوستش تعریف کند...نمی‌داند چه شده که قلمش به نوشتن نمی‌رود و همین است که بین او و دوست نوشتاری‌اش فاصله افتاده!خوب به یاد دارد؛اولین ها را!اولین باری که در ویرگول نوشت با انبوهی تشویق مواجه شد و همین انگیزه‌ای مداوم بود برای نوشتنش تا اینکه دوستش خلوت و خلوت تر شد و حالا هم وقت ندارد که به دوستش سر بزند!دوست عزیزش ویرگول!‌تو هم‌ماه تولدی‌اش،دوست،مکانی امن برای داستان و نوشته هایش و پیدا کردن دوستانی جدید برایش بودی!تولد ۸ سالگی ات مبارک!</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jun 2025 01:29:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبیِ من:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-lkdfgtx50rod</link>
                <description>آسمان ابری:)چرا آبی؟هیچوقت جوابی برایش نداشتم.فقط می‌دانستم که آبی را دوست دارم.آسمان را دریا را،رنگ آبی را ،مساجد و ساختمان های آبی را،گلدان های آبی و گل های آبی،هرچیزی که آبی رنگ باشد.مدتی بعد فکر می کردم که شاید قلب یا خونم به رنگ آبی باشد اما علم آن را به شدت رد می کرد.به هرحال من به عقیده ی خود پافشاری کردم.قلب من آبیست و همین متمایزش می کند.آبی امن است،مهربان است و آغوشش گسترده.مثل آسمان،مثل دریا.مثل او!او آبی من است.به خصوص و تنها برای من آبی است و تنها کسیست که لقب &quot;شوالیه ی آبی قلبم&quot; را دریافت کرده.روزی که خواستم لقبش را به او اهدا کنم به سمتش بازگشتم و کلمات را با استرس بیرون ریختم:-دستتو بذار تو جیبت!-چرا؟-تو بذار!و همین که دستش را در‌جیبش گذاشته بود،با گذاشتن دستم بر بازویش لقب شوالیه ی آبی را به او اهدا کردم،هرچند دقایقی در شوک فرو رفته بود!بدون اطلاع قبلی او را به این سمت برگزیده بودم،حق داشت!او آبیِ من است! آبیِ من برعکس رنگش گرم است.درست مثل خانه ای در وسط جنگل های برفی!مثل همان خانه در وسط زمستان زندگی ام سر و کله اش پیدا شد و دیگر خبری از زمستان نبود!به آسمان نگاه می کنم.صدایی در گوشم پژواک می شود:- تو از ابرا هم خیلی قشنگ تری،خوشگل من!سرم را در شانه اش پنهان می کنم...پلک می زنم.شانه به شانه ام راه می رود و به چهره ی متفکرم و جمله ی &quot; ابر ها چقدر قشنگن&quot; من با دقت فکر می کند.نمی دانم،دارد به همان خاطره فکر می کند یا نه اما لباس آبی رنگش او را بیشتر از همیشه برایم آبی کرده!آبی را دوست دارم و هرچیز که آبی باشد را و او را منبع رنگ آبی می دانم؛منبع تمام رنگ های آبی جهان :)با ارادت &quot;زهرا قاسمی زاده 💙</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Sat, 05 Apr 2025 00:35:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرصت:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-dq7aaimp7hb6</link>
                <description>و فرصت پایان یافته ی عشق!-دلبرمون فکر‌می کرد تا آخر عمرمون بهش فرصت می‌دیم که برگرده که جواب مثبت و چیزی که ما می‌خواستیمو بیاد بهمون بگه! ما فکر می کردیم حتی اگه بهمون نگه دوسمون داره،باز یه جای کنج دلش داریم،خر بودیم و بچه! -دلبرمون فکر‌می کرد تا آخر عمرمون بهش فرصت می‌دیم که برگرده که جواب مثبت و چیزی که ما می‌خواستیمو بیاد بهمون بگه! ما فکر می کردیم حتی اگه بهمون نگه دوسمون داره،باز یه جای کنج دلش داریم،خر بودیم و بچه! ولمون کرد رفت و یه مدت یه بار فقط یه پیغوم پسغوم می‌فرستاد که مارو دلخوش کنه به برگشتنش و دوست داشتنش! اما زهی خیال باطل!یکم گذشت تا فهمیدیم خر بودن تا همینجا بسه،البته دور از جون خر! اون می فهمید چی براش خوبه چی بد!گفتیم مستقیم می‌ریم زل می‌زنیم تو تخم‌چشاش و می‌گیم یا زنگی زنگی یا رومی رومی! ما دیگه نمی‌تونیم ابروکمون! فهمید ما زیادی خاطرخواشیم،خواست که باز بخیسونتمون تو آب‌نمک،دلمونو خوش کرد به بودنش،به موندش،به خواستنش.مام باز دوباره وایسیدیم که بیاد،که بسازیم باهم،باهم بشیم یه خونواده درست درمون ننه بابا دار!نیشستیم،نیشستیم!نچ! خبری از قهوه چشممون نشد!خبر اومد با یکی دیگس و ما رو داده به باد فراموشی!باور نکردیم! رفتیم ببینیمش؛گفتیم خوبی چه خبر ابروکمون،رفتی و دیگه پشت سرتم نیگاه نکردی!چارقدشو بیشتر کشید روی صورتش و گفت که ما رو نمیشناسه!صدا زد:-آقا مجتبی فکر‌کنم با شما کار دارن!یه آقایی اومد دم در به از شوما نباشه،بهتر از مام نبود!موندیم چرا ما رو فروخت به این! نگامون افتاد به دستش.انگشترای گل درشت دستش بود،فهمیدیم چرا مارو به اندک سُلفی فروخت...آق مجتبی رو که پیچوندیم،فهمیدیم کل زندگیمونو یکی داشته می پیچونده،ناراحت شدیم،انگار یه ایل آدم سیبیل کلفت استخون دار مارو گرفته بودن به باد کتک! همونجوری بدنمون درد می کرد و استخونامون ذوق ذوق می زد!گریمون گرفت.سرمونو گرفتیم بالا.-اینم ندادی بهمون؟ ما اینقدر برات بی ارزشیم؟!می جنگیدیم.با خودمون با بالاسری!‌یه جای کار درست در نمی‌اومد،اون ما بودیم! اشتباه ما بودیم!خواستیم اشتباه رو پاک کنیم،هرسری یکی اومد و گفت:-خدا قهرش می‌گیره!درست میشه!رومون نمی‌شد بگیم،همین خداتون خرابش کرده،بعد با خودمون می‌گفتیم؛یکی دیگه بد عهدی کرده کاسه کوزشو سر خدا می‌شکونی؟از خودمونو خدای خودمون خجالت می کشیدیم ولی چاره چیه،کاری بلد نبودیم!یهو نمی دونیم چی‌شد.خیلی شرمنده شدیم.جلوی خدا زانو زدیم:اوستاکریم! هرچی تو بخوای،هرچی تو بگی!هرجور خودت میدونی به صلاحمونه برامون درست کن،قول میدیم مغزتو نخوریم و بریم رو مخت ناشکری کنیم!چند روز بعدش ننمون خوشحال اومد.چارقد گل گلی سفیدشو سرش کرد.نیگاه به ما انداخت گفت:-شازده دوماد.لباسای آلاگارسونیت کو؟بپوش میخوایم بریم خواستگاری!تو قاموس ما نبود حرف رو حرف ننه بیاریم،آلاگارسون کردیم و عطر مشهدی زدیم به خودمون.کتمون یکم برامون گشاد شده بود اما ننه می گفت الان بهتر نشسته رو تنت!تا دیدیمش،اسممونو یادمون رفت.نمی‌دونیم حکمتش چی بود.زبونمون بند اومده بود از حیاش و قشنگیش!یه چی میگم یه چی میشنفیا!خیلی قشنگ بود! چارقد سفید با گلای ریز آبیشو هنوز یادمه.آخ آخ چشاش!صداش! سلام که کرد دلمون هری ریخت پایین!آقامون سقلمه میزد به پهلومون چایی برداریم،مام مثل ندید پدیدا نیگاش می کردیم،حیا کرد سرشو انداخت پایین!خونه که رفتیم؛مثل بی حیاها داد زدم ننه همین دخترو میخوام! میذارمش تاج سرم.فقط بگیرش برام!ننه هاج و واج مارو نیگاه می کرد.مام هاج و واج خدا رو نیگاه می کردیم.یه خنده ای تحویلش دادیم و بعد گفتیم بهش:ببین کاراتو اوستا کریم،چی می‌خواستیم و چه کردی برامون:)</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2025 00:48:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین نامه:</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-q44jn8rbntpj</link>
                <description>من در حال نوشتن برای تو :)برایت می‌نویسم،به گمانم برای آخرین بار.برای آخرین بار از دلتنگی ام برایت می‌نویسم و آن را در بوق و کرنا می کنم!برای آخرین بار طبل رسوایی‌ام را می‌کوبم و از این پس تو باید دنبالم بگردی! بعدا نمی‌توانی از من ایراد بگیری که قبلا این حرف ها را به تو نگفته‌‌ام.من کمی به مقدار زیادی خسته‌ام که مدام باید در هر رفتار تو دنبال نشانه ای از محبت و علاقه ی تو بگردم.عزیزم، من انسان رکی هستم و در دوست داشتن انسانی ام که تمام و کمال احساسات خود را نشان می دهد .فکر می کنم بااین توصیفات دلایل خستگی من کاملا واضح باشد.من پشت نقاب بی تفاوتی و دوست نداشتن پنهان شده ام چون نمی دانم که تو حتی دلت می خواهد که دوستت بدارم یا نه!همیشه شنیده بودم &quot;عشق&quot; زیباترین چیزی است که هرکسی می تواند تجربه اش کند اما در این سالیان دور و درازی که در انتظار تو به سر برده‌ام من تنها صبوری و تنهایی را چشیده ام و زیبایی عشق در تصوراتم خلاصه می شد تصوراتی که با جملاتی همچون:-سر به هوایی و معلوم نیست حواست کجاست!انقدر بهش فکر می کنی تهش که چی؟ منتظر کی موندی؟ کسی که یادشم نیست تو وجود داری و دوستت نداره؟و صداهای خنده ای که بعد از تک تک جملاتشان می آمد! من در خاطراتم دوست داشتن و عشق تو را اینگونه به خاطر می آورم: کمی بودنت و بعد مورد تمسخر واقع شدنم تا به ابد!اما عزیزدلم! من کم آورده ام و قلبم هر روز درد می گیرد و مدام هشدار می دهد که ظرفیتش پر شده و باید با تعدادی افراد خدانگهداری کند.فکر می کنم تو یکی از آن کسانی هستی که باید با او خداحافظی کنم...سخت است.خیلی سخت است.قلب من سالیانی است که با تو و بودنت خاطره ساخته و تمامی آن ها را زندگی کرده و مغزم،هنگامی که خسته و درمانده شده و از همه جا بریده گوشه ای از خاطراتی که با تورا داشتم برایم پخش می کند و مرا باز به زندگی بر می گرداند.منتی نیست.هیچوقت هم نبوده چون عشق تو حتی انتخاب من هم نبوده! من فقط به خودم آمدم و دیدم حاضرم برای بودنت هرکاری بکنم هرچند که انگار تو برای نبودنم حاضر به انجام هرکاری بودی!سرت را درد نیاورم! عزیز جانم!مهربانم!مهمان قلبم!چند روزی که در قلبم مهمان بودی،مهمان ویژه و مهم قلبم بودی و همیشه تو را از خودم بیشتر دوست می داشتم و احتمالا خواهم داشت ولی مدت مهمان بودن تو در خانه ی قلبم به پایان رسیده!نمی دانم بعدها چه خواهد شد! نمی دانم بالاخره تلاش خواهی کرد تا مرا پیدا کنی و دوباره بخواهی ساکن همیشگی قلبم بشوی یا خیر! حتی نمی دانم بعد از خواندن این نامه خوشحال یا غمگین خواهی شد یا اصلا این نامه را خواهی خواند؟!نمی دانم،هیچ چیز نمی دانم!فقط می دانم که من به اندازه ی کافی خسته و درمانده شده ام و دیگر برای ادامه ی این داستان عشق یک‌طرفه قلبم گنجایش ندارد.پس می گذارم گاهی برای نبودنت،برای دوست نداشتنت گریه کند اما درش را اینگونه برای دیگران قل و زنجیر نکند!نمی دانم حتی الان به چه نیتی این نامه را می نویسم! شاید برای خداحافظی،شاید برای هشدار یا شاید هم برای سلامی دوباره به من قبل!فقط می دانم که انگار این کار درست است.مراقب خودت باش.از طرف کسی که همیشه امیدوار بود آنگونه که دوستت دارد؛ذره ای دوستش داشته باشی!نامه ای از ک.م به م.ر</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2025 12:34:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-vpclfiaghzsl</link>
                <description>من،تو،باران:)همین‌که استاد می گوید:می تونین برید!دوپای دیگر قرض می کنم و با سرعت می‌دوم.خودم را به خانه می‌رسانم و بعد نمی دانم چگونه خود را به محل قرارمان می رسانم.بازهم فراموش‌کرده ای ماسک بزنی.از کیفم ماسکی در میاورم و تو سرت را پایین می آوری تا ماسک را روی صورتت بگذارم.قبل از آنکه روی پاهایم بایستم تا قدم کمی بلند تر شود،بوسه ای روی موهایم می‌گذاری.لبخندی روی لبم می نشیند.ماسک را روی صورتت مرتب می کنم.چشم هایت را نگاه می کنم.دستی در ابروهایت می کشم.-نخندا...-ببخشید شما پیشگویید خانم؟-نه چشماتونو می‌شناسم آقا!ماسک می زنم.دستت را می گیرم.باران می بارد! مثل همیشه صورتم را به آسمان گرفتم تا خیس شود.چشم هایم را باز می کنم.از چین های اطراف چشمانت،از ستاره های داخل چشمت، با ذوق نگاه کردنت به خودم را متوجه می شوم؛حتی می توانم لبخندت را از زیر ماسک ببینم.گونه هایم گل می اندازد.هنوز هم عادت نکردم به اینگونه نگاه هایت! چشمم را می دزدم و سرم را پایین می اندازم که قهقه‌ای می‌زنی و از شانه هایم مرا می کشی تا بیشتر در آغوشت فرو روم.کمی بعد من مانند جوجه ای در آغوش تو در حال له شدن هستم و دلم نمی خواهد اعتراضی کنم.فکری به سرم می زند.دستم را به سمتت دراز می کنم.دستم را میگیری.البته از نگاهت می توانم بخوانم که گیج شده ای و منتظر ادامه ی حرکتم هستی.جلویت تعظیم می کنم و بعد سعی می کنم با آهنگی که وجود ندارد هماهنگ برقصم و تو را با خود همراه کنم!خنده ات گرفته اما به دیوانگی هایم پاسخ مثبت می دهی و از ته دل همراهی‌ام می کنی!زیر باران می‌رقصیم که پیرزنی داد می‌زند:-بی حیاها،وسط پارک جای این کاراس؟ الان گشت و صدا می زنم!دستت را بالاتر میگیری و مرا دور خودم می چرخانی و بعد نگاهی به پیرزن می اندازی.پیرزن غضب آلود نگاهت می کند و گشت را صدا می زند.دستت را می کشم و می دویم.من،تو،باران! تمام چیزی که می خواهم را دارم.از ته دل می خندم و وقتی از دیدرس پیرزن و گشت خارج می شویم باز خودم را در آغوشت پرت می کنم.جاخورده مرا به آغوش می کشی.-ترسیدی؟-نه.من یک انسان به شدت بغلی هستم! سوال بعد جناب؟-کوالا؟-آم برای شما شاید،احتمالا،حتما ! خندتو نخور راحت باش!می خندی و من خدا را شکر می کنم از داشتنت از اینکه می توانم حالت را خوب کنم.دست در دست قدم می‌زنیم.خیابان ها را وجب می‌کنیم.صدای رعد و برق خیلی بلند است.به تو نگاه می کنم.تو دیرکرده ای!آنقدر دیر کرده ای که انگار هرگز نیامدی! لعنت به صدای بلند رعد و برق؛الان حتی خیالت هم نیامده و من تنها در باران قدم می زنم. :)</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 20:11:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حواسِ‌پرت:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-a9vai0ig9f8l</link>
                <description>کمی بی ربط اما مرتبط:)درد دارد.استخوان هایم درهم فرو می روند و ناخودآگاه ابروهایم در هم کشیده می‌شوند.سعی می کنم کلمات را طوری تبدیل به جملات کنم که کسی ناراحت نشود اما برای کسی مهم است که من ناراحت شوم؟ فکر نمی کنم ذره ای اهمیت داشته باشد!حس می کنم چیزی سرجایش نیست،معلوم است احتمالا حواسم است! او این روزها اصلا سر جایش نیست...مخصوصا وقتی یادش می رود که آدم هایی که نگرانشان می شود همان هایی هستند که پشتش را خالی می کنند و با دو رویی تمام با او رفتار می کنند!حواسم سرجایش نیست وقتی یادش می رود او دوستش نداشت و ندارد ولی همچنان امیدوار است و خیال بافی می کند؛نمی دانم شاید هم دوستم دارد!حواسم سرجایش نیست که از عقرب توقع مهربانی و فراموش کردن خصلت نیش زدنش را دارم!من حواس‌پرت ترین شخص روی زمینم وقتی فکر می‌کنم که ممکن است دوست داشتنی باشم و انسان ها دقیقا شبیه من باشند؛آدم ها را بی دلیل دوست داشته باشند...یعنی دوستشان داشته باشند چون دوستشان دارند نه اینکه کلمات را در وصف دوست داشتنشان پشت هم بچینند:مهربان است پس دوستش دارم!حواسم پرت است که ممکن است همه چیز اتفاقی باشد و من سخت میگیرم و همه مدام باید به من یادآوری کنند که سخت گرفته و احمقم! و بدتر آنکه حواسم پرت شده بود که نباید به آن ها قابلیت اینکه چشم هایشان ببندند و هرچیزی به من بگویند را می دادم و حالا چوب تمام حواس پرتی هایم را می خورم.بغض می کنم،آهسته اشک می ریزم،مدام هندزفری دارم و ذره ای آرامش ندارم و همه اش تقصیر حواس پرتی ام است!در وصف دلتنگی و حواس‌پرتی این روزها :)</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2024 13:53:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی مورد علاقم Chicken invaders:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%85-chicken-invaders-nqd2ncy5x9xt</link>
                <description>نوستالژی؟یادمه یه زمانی من عاشق این بازی بودم.حتی وقتی که نمی تونستم مرحله‌‌اش رو رد کنم یکی از بزرگترای خونه رو صدا میزدم تا بیان کمکم...از اون دست بازی هایی بود که حتی وقتی یکی دیگه پشت سیستم بود و داشت بازی می کرد من لذت می بردم.یه نگاهی به تاریخچش بندازیم.این بازی از سال 1997 تا 2021 (فکر می کنم) د رحال آپدیت بوده و برای نسخه های اندروید،ویندوز ارائه شده است.این بازی،از سری بازی های اکشن محسوب می شود که در آن یک سفینه ی فضایی که در سیاه چاله ای گم می شود و حالا باید با تمام مرغ های آن سیاره ها بجنگد تا بتواند دوباره به کهکشان خود برگردد.این سفینه در کهکشان راه شیری گم شده و به ترتیب به تمام سیاه های این کهکشان مانند زمین،مشتری،اورانوس ،نپتون و ... سفر می کند و با مرغ ها،تخم مرغ ها،جعبه های کادو کریسمس و ...می جنگد.در هر سیاره تعداد متعددی مرحله وجود دارد که هرکدام با دیگری متفاوت است:مرحله سنگی،مرغ های بازیگوش،جوجه های درون سفینه،مرغ پادشاه بزرگ و ...بعد از اتمام تمامی این مراحل این سفینه به سیاره ی خودش باز می گردد.-به هر بازیکن تا جایی که یادمه 5 تا جون داده میشد و شما این تعداد جون رو باید تا آخر مسیر نگه می داشتید وگرنه رکورد شما توی همون مرحله ای که مردید ثبت می شد و باز می رفتید از نقطه ی اول شروع می کردید.بعدا یه قابلیت اضافه شده بود که می تونستین مرحله ی رکورد خودتون رو سیو کنید و بعدا از اونجا شروع کنید و تو نسخه های بعدی،از هر سیاره ای که مرده بودید بدون سیو کردن،خودش بازی رو از اونجا میاورد.بازی چندتا آپشن و تیر های مختلف داشت.یه تیر زرد داشت که توی جعبه های کریسمسی زرد رنگ با روبان آبی بود این تیر مسخره ترین سلاحش بود.سریع سفینه داغ می کرد و دیگه تیر شلیک نمی شد و تو می موندی و یه عالمه مرغی که بهت حمله می کردن!(میزان ضربه ای که خوردم از اینکه یادم مونده جعبه ی تیر چه رنگیه واضحه یا بیشتر توضیح بدم؟:) )این بازی 5 سری داره. سری های کریسمسی،هالووین و مناسبت های دیگه هم داره که کم حجم تر از نسخه های اصلیه .هنوزم حس هیجان و نوستالژیش رو دوست دارم:)</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 23:58:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهم ریختگی خوش آمدید:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D9%85-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%AF-xsymly9bjsno</link>
                <description>قاصدک:))دروغ چرا ناراحت و دلتنگ و تنها و خسته  هستم.دوست دارم گوشه‌ای بنشینم.زانوهایم را بغل کنم و زار بزنم و کسی نپرسد چرا...دوست دارم اولین نفری باشم که به دردبخور باشم،دوست دارم تلاش هایم دیده شود اما هیچ.در زمان خودش می بینم که تمام دوست داشتنم،تمام علاقه ام صرفا از جانب خودم بوده و بس و تلاش هایم هیچکدام دیده نشده!خودم را دلداری می دهم که تو حداقل کاری که می توانستی را انجام داده ای اما دخترک درونم عصبانی فریاد می کشد:تو همیشه بی عرضه و بدرد نخور باقی می‌مونی،همیشه قراره آدما یکی بهتر از تورو پیدا کنن و تورو پشت سر جا بذارن.کسی با آدم بدقول و تنبلی مثل تو کار نداره!و هزارجور بد و بیراه های دیگر که بخش زیادی از آن ها را در لحظه خلق می کند!و من جا می‌مانم در میان خاطراتی که دست وپا زدم و در نهایت باختم،خاطراتی که حتی اجازه ی دست و پا زدن را به من ندادند و سرکوفت های همیشگی درونم... گاهی فکر می کنم شاید اگر دوستم داشت اوضاع بهتر میشد؛ یعنی اگر آدم ها دوستم داشتند! و بعد می بینم همان هایی که دوستشان دارم و دوستم دارند بیشتر به من آسیب می زنند و این باعث می‌شود که خسته تر از همیشه فقط به پنجره زل بزنم!به نوری که صبح ها روی صورتم می افتد و گنجشککی که خودش را به پنجره می کوبد تا از سرما به اتاق پناه بیاورد و منی که با هر اشاره ی کوچکی، با هر بار دیدن کفشدوزک،پروانه و قاصدک و هرچیزی باز امیدوار می‌شوم به نور و بازگشتش به قلبم!و در عین امیدواری چیزی به قلبم چنگ می اندازد،چیزی که سنگینی می کند سمت چپ سینه ام و بارش روی دوشم مانده و وزنش به قدری زیاد است که استخوان هایم درد می گیرد.باری که حتی نمی دانم چیشت و سرمنشٱش کجاست...دوست نداشتم این را صراحتا بگویم اما به مقدار زیادی حسودم،این را می دانستم اما امشب به یقین رسیدم وقتی که کافی نبودنم به رویم آورده شد و بقیه کارآمد بودنشان واقعا برای بی مصرف بودنم متاسف شدم!آرام می گریم و اشک هایم را پاک می کنم،به کودک سرتق درونم رو می کنم می گویم با من لجبازی نکند هیچ‌کداممان گناهکار نیستیم.فقط مانند بقیه ی انسان ها کامل نیستیم.می خندد و به رویم می‌آورد که از ته دل این ها را نمی گویم.باز اشک هایم سرازیر می شوند و به فکر فرو می روم که کدام یک از دریاچه های شور وصل هستند؟ دریاچه ی حسرت؟ تنهایی؟‌دلتنگی؟ چه؟به  او فکر می کنم... گویی تنها باخت زندگی ام است که حتی از باختن در مقابلش هم راضی ام:) و جزوه ی کنارم به من سقلمه ای می‌زند.می‌گوید فردا باید اورا تمام و کمال در ذهنم داشته باشم.اما آنقدر حواسم پرت است که نمی دانم چگونه و چطور!داستانم طبق معمول همیشه پایان ندارد،چون خودم هم نمی دانم برای پایان زندگی ام حتی برای روزهای آینده ام،شغل آینده ام چه‌می‌خواهم...اینجا مغز و روح من است به این بهم ریختگی خوش آمدید:)</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 01:28:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-oez3pdspmdi3</link>
                <description>کتاب...حیران و سرگردان میان کتابخانه ای تاریک به دنبال کتابی بی نام و نشان بود.راهروی قفسه ها باریک و باریک تر میشد...هراسان به جلو می دوید و پشت سرش را می نگریست! گویی چیزی یا کسی به دنبال او بود اما چه؟حتی خودش هم نمی دانست!به سمت جایی کشانده می شد اما حتی جواب چرایی این سوال را هم نمی دانست...امروز بیشتر از همیشه نمی دانست ...در میان چراهای سر به فلک کشیده مانند توپ فوتبالی به این سمت و آن سمت پاس داده می شد...تنها می دوید تا فرار کند از هیاهوی پشت سرش از ترسی که به دنبال او می آمد تا اورا محکم به آغوش بکشد و درخود غرق کند...تمامی راهروها مثل بازی ماز جلوه می کردند...پشت سرهم آن ها را طی می کرد اما تمام نمی شدند دلهره در وجودش بیشتر رخنه می کرد اما کنجکاوی برای یافتن کتاب باعث میشد بیشتر در این هزار تو چرخ بزند تا شاید اثری از این کتاب نامرئی بیابد...همه چیز روی تکرار دوباره و دوباره قرار گرفته بود...دیگر راهروها برایش اشنا بودند حتی تمامی کتاب های چیده شده!ترتیبشان را از بر شده بود...با خودش زمزمه کرد-اینهمه دویدم و چیزی پشت سرم نبود تا مرا نابود کند یعنی خیالی واهی بوده پس با خیال راحت بگذار به دنبال کتاب بگردم!این جمله را گفت اما تنها محض آرام کردن دل بی قرارش بود و خوب می دانست هنوز هم می ترسد...شاید بیشتر از بلاتکلیفی اش میترسید...به دنبال کتابی می گشت که نمی دانست چیست،چه جلدی دارد،نامش چیست،حتی برای چه به دنبال آن است! درجایی بود که به یاد نداشت چگونه به آنجا رفته و فضای وهم آورش برای چیست! کتابخانه و اینهمه رمز و راز؟!ناگهان نوری تابید...نوری که منشا اش نامشخص بود.با پاهایی سست و لرزان به سمت منشاء نامشخص به امید یافتن نور یا شاید هم کتاب به راه افتاد...گویی به ته داستان رسیده بود به ته خط...نایی در پایش نمانده بود ...نا امید زانو زد اشک از چشمانش جاری شد. واقعا به ته خط رسیده بود به بن بست . سایه ای ترسناک نزدیک و نزدیک تر میشد .سایه اورا در آغوش کشید و او با تمام وحشتی که در وجودش ریخته بود ترجیح داد تا کار سایه را تکرار کند ؛مبادا سایه را عصبانی کند! سایه درونش رخنه کرد و حالش از این رو به آن رو شد باز توان یافته بود برای ادامه و حتی شروعی دوباره! نور بازگشت! آری نور بازگشت با شدتی بیشتر میتابید به دنبال نور با سرعت دوید با سرعت هرچه تمام تر...کتابی روی زمین بود.کتابی که منشاء نور بود،کتابی قطور،زیبا،مجلل و درعین حال کهنه،زشت و کریح،کتاب مجموع همه چیز بود...غیر قابل باور بود چگونه می توانست تمام این حالت هارا داشته باشد.کتاب را در آغوش کشید. روی جلد جمله ای ظاهر شد:&quot;من کتاب زندگی تو هستم...مرا بخوان...&quot;به فکر فرو رفت.کتاب زندگی من ! گوشه ی کتاب نشانک هایی را دید. گذشته ،حال ،آینده بخش های کتاب بودند.کتاب را ورق زد.صفحات گذشته از رنگ سیاه به رنگ سفید تغییر میکردند و چشمان متعجبش هرلحظه بیشتر گرد می شد.ناگهان روی یکی از صفحات گذشته ی کتاب حک شد:بالاخره تو مرا پذیرفتی! تا مرا پذیرفتی آزاد شدم؛آزاد شدی...!منظورش چه بود؟! نکند آن سایه...؟! دهانش از تعجب و حیرت باز مانده بود...صفحات بیشتری را ورق زد تا به حال رسید...گویی زمان حال هیچ پیامی برایش نگذاشته بود! صفحات حال خالی بودند، تصمیم گرفت آینده را ببیند.بالاخره به آرزویش رسیده بود یا نه؟ اما خالی بود از هرگونه نوشتار،کلمه،طرح و رنگ! همچنان آینده را ورق میزد گویی آینده عصبانی شد که جمله ای را روی آن صفحه ی گشوده شده ی خود ظاهر کرد:&quot;تو در حال زندگی نمیکنی اما به دنبال آینده ای؟! به خدای آسمان ها که آینده همین حال است که تو حرامش می کنی! حرامش نکن حال خوبت را برای کسی یا چیزی،نمیگویم ناراحت نشو نه اما یک بار برای غصه ات عذاداری کن مراسم تدفین به جا بیاور و بعد از آن باز به زندگی ات برس! زندگی همین است شکستت را الگو قرارده و اضافاتش را دفن کن و باز ادامه بده...زندگی را ادامه بده...زندگی را زندگی کن!و او پس از مدت ها فهمید زندگی را زندگی کند؛گذشته را با آغوشی سراسر محبت بپذیرد،حال را زندگی کند و آینده ی نانوشته ی خود را با زندگی در حال بنویسد...!</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 22:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برات تنگ شده:)</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-czhoepjoq5h4</link>
                <description>:)روی صورتت دست می‌کشم،چال گونه ات را لمس می‌کنم.کمی نزدیک صورتت می‌شوم.وقتی می‌خواهم ببوسمت حس می‌کنم صورتت بیش از اندازه کوچک است، با این حال صفحه ی گوشی را به لب هایم نزدیک می کنم و می‌بوسمت.صورتت را خیس کرده ام.معذرت خواهی می‌کنم و با گوشه ی آستینم،اشکی که روی صورتت ریخته را پاک می‌کنم.-دلم برات تنگ شده؛خیلی تنگ!به حدی که هرکسی رو که توی خیابون می‌بینم که یه ذره شبیهته،نگاهش می کنم تا شاید یادم بره نیستی!انقدری دلم تنگ شده که به خودم میام می‌بینم انقدر به صدات گوش دادم که خوابم برده!انقدری دلم برات تنگ شده که عکسامون رو میارم روی صورتت زوم می کنم.به حدی که بتونم اون خال کمرنگ روی دماغت رو ببینم.تورو بغل می‌کنم؛در واقع تو رو که نه عکست رو،یا درست تر گوشیمو،تموم خاطراتمونو مرور می کنم و تا قبل اینکه متوجه بشم از دلتنگی گریم گرفته یا از یادآوری همه چیز خجالت زده و خوشحالم، اشک و لبخندم همزمان ظاهر میشن!کاش حالت خوب باشه،همین برام کافیه.شبت بخیر آقاهه :)گوشی ام را بغل می کنم.سفت می‌چسبمش.تنها چیزهایی که از تو دارم در همین گوشی است:)خیلی،خیلی دلی :)</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 11:43:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناگفته:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-lz7odc5fqvt1</link>
                <description>حجم زیادی از غر در این پست نهفته شده،اگر قراره گارد بگیرید نخونید با تشکر:)این روزها خیلی ذهنم درگیره که چرا آدم‌ها دیگه جرئت دوست داشتن ندارن و بیشتر از اون جرئت ابراز علاقه:)اگه عاشق بشی چی میشه؟ اگه بهش بگی چی؟دنیا تموم میشه؟میمیری؟می‌دونم این حرفا شعاری به نظر میاد ولی من خسته شدم و به شخصه از آدم‌های ترسو بدم اومده.آدم‌هایی که همیشه پشت یه چیزی قایم می‌شن که احساساتشون رو دور بریزن یا سعی کنن پنهانش کنن و در نهایت با خودشون به گور می برن و چقدر احساساتی دیدم که می تونست به ثمر برسه و هردو طرف به خاطر غرور،ترس یا هرچیز دیگه ای که به نظرم مسخره هستن،از خودشون و احساسشون و تموم چیزهایی که می تونستن داشته باشن گذشتن!شاید فکر کنید از دست یک شخص خاصی عصبانیم یا اشخاص خاصی؛ درسته!من خیلی عصبانی ام که فکر می‌کنید خانم‌ها متوجه نگاهتون یا چیزهای دیگه نمیشن و شما وانمود می‌کنید که اتفاقی نیفتاده و هیچی نمیگین و بدتر از همه اینه که انقدر نمیگین تا طرفو از دست بدین:)فقط یه سری آدم اندکی هستن که هنوز منتظر می‌مونن که شجاعتتون رو به کار ببندید که شاید یه روزی دهن باز کنید و حرف بزنید ولی بعضی وقتا انقدر از اطراف بهشون فشار میارن که مجبور میشن پا بذارن رو دلشون یا اون شجاعتی که طرف مقابل خرج نمی کنه رو خودشون، جمع کنن و در نهایت بیان صحبت کنن:)نمیگم که ابراز علاقه از سمت خانم‌ها مشکل داره،نه! من با ترسو بودن مشکل دارم،با تنها گذاشتن اون شخص توی دوسم داره یا ازم متنفره مشکل دارم.اینکه بذارین توی خیالاتش عاشقتون باشه و توی واقعیت نذارین این حسو تجربه کنه و حتی باهم تجربه کنین مشکل دارم.یا اینکه میذارین توی یه باتلاق عمیق دست و پا بزنه تا فرو بره و غرق بشه،مشکل دارم.من مشکلم با ایناس.از کسی خوشت میاد بگو فوقش میگه نه! فوقش دوسال بهم میریزی و بعد میری پی زندگیت.نه اینکه تا سالیان سال نتونی فراموشش کنی و مثل یه درویش با خاطرات و خیالات طرف زندگی کنی و بعضی وقتا گند بزنی به زندگی خودت و یه شخص دیگه و فرزندی که احتمالا به دنیا میاری :))خلاصه که زندگی یه باره،یکیتون دست بجنبونه.شاید شد.خدا رو چه دیدی شاید شد!</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2024 01:39:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده ای با حال خوب:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-qpjlbft4rvje</link>
                <description>با کسی حرف نمی زنم؛ در مورد تو! چون برخی‌شان به تو حسودی می‌کنند،برخی دیگر از تو متنفر می‌شوند،و برخی دیگر به حالم دل می‌سوزانند و در افکارشان «احمق» حواله‌ام می‌کنند!تمام این‌ها باعث نمی‌شود که نخواهمت! هیچ چیز باعث نمی‌شود که هنوز هم دلم تو را نخواهد.با اینکه مدام می‌گویم:نه او تو را نمی‌خواهد،نه تو را و نه دوست داشتنت را! اما باز ادامه می‌دهم،هنوز هم دوستت دارم و من نمی‌دانم منشا این همه عشق از کجاست! نمی توانم دست از عادت پیش‌بینی کردنت بردارم،از اینکه فکر کنم الان بیدار‌شده‌ای یا نه!من نمی توانم دست بردارم از دلتنگ شدن برایت و می‌دانم که نباید به کسی بگویم!تو،تو،تمام چیزی بودی که می خواستم و حالا بدون تو،بدون امیدی که تو را روزی خدا قسمتم خواهد کرد؛ نمی‌دانم کِه هستم! من گمشده تر از همیشه؛ منتظر گوشه ای نشسته بودم تا پیدایم کنی.اما ظاهرا نمی‌خواهی! مهم نیست!نه!خودم هم می‌دانم امیدی نیست!خوب می‌دانم و این را هم می‌دانم که دلتنگی برای پیام دادن به تو بهانه ی خوبی نیست!می‌دانم دلتنگی بهانه‌ی‌خوبی برای دامن زدن به خیال با تو بودن نیست!پس همه را در پس ذهنم جا می دهم و تظاهر می کنم که حالم خوب است...حالم خوب است...خیلی خوب!آری حالم خوب است! #زهرا_قاسمی_زاده خوشحال میشم اگر توی پلتفرم های دیگه هم منو دنبال کنید:)با تشکر 💙✨</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 02:16:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوزم آرزوی منی:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86%DB%8C-vhhdyyt9pq8s</link>
                <description>هنوزم وقتی حس می‌کنم یه چیزی تو رو به من وصل می‌کنه،میرم دنبالش.هنوزم وقتی حس می‌کنم یکی شبیهته مثل دیوونه ها همه چیشو زیر و رو می‌کنم...هنوزم خیلی کارا می‌کنم تا باشی...هنوزم من همون احمق سابقم...هنوزم تو همون شازده خانمی که پشت یه سری چیز میز قایم می‌شه!هنوزم همینه...هنوزم می‌ترسی ،منم هنوز می‌ترسم! تو می‌ترسی از اینکه یه روزی دوستت نداشته باشم و من می‌ترسم از اینکه آرزوی تورو به گور ببرم!فکر کنم همینم می‌شه! آرزوتو به گور می‌برم :)#زهرا_قاسمی_زادهیه چند وقتیه نتونستم پستای بقیه رو بخونم:)سرفرصت میام همه رو میخونم:)مرسی.فعلا</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 13:56:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر یخبندان:</title>
                <link>https://virgool.io/@zahra_ghasemyzadeh/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%DB%8C%D8%AE%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-gyfhhtxtjh3d</link>
                <description>انیمیشن عصر یخبندانگفته بودم که از انیمیشن عصر یخبندان اینجا مقاله میذارم و خب شرایطی پیش اومد که تونستم مقالمو به یه سایت هنری برسونم و زحمت انتشارش رو کشیدن.خب در هر صورت چون که قول داده بودم گذاشتن لینکش خالی از لطف نیست و خوشحال میشم مطالعش کنین💙✨این مقاله نقد و تحیلی از انیمیشن عصر یخبندان از اولین قسمت تا سری ۵ هستش،۶ خارج از دور حساب میشه چون کیفیت افتضاحی داره:)لینک:نقد و تحلیل انیمیشن عصر یخبندان ۱ تا ۵</description>
                <category>°یک عدد زهرا •</category>
                <author>°یک عدد زهرا •</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 00:57:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>