<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا اکبریان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahraakbarian</link>
        <description>دانش آموخته‌ی کارشناسی زبان و ادبیات انگلیسی، مترجم فریلنس  ، دست‌به‌قلم✍️/ اینستاگرام:https://www.instagram.com/_zahraakbarian_?r=nametag</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:08:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/503124/avatar/2w5fwQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا اکبریان</title>
            <link>https://virgool.io/@zahraakbarian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روایت ۱ / میم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraakbarian/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B1-%D9%85%DB%8C%D9%85-wjliyk8p3jzo</link>
                <description>مادر و فرزند، اثر شهراد ملک فاضلیمهمان‌ها یکی پس از دیگری وارد می‌شوند و هر کدام با کسانی که می‌شناسند، دست می‌دهند و احوالپرسی می‌کنند. هر کدام می‌روند و گوشه‌ای می‌نشینند. زنی سالخورده سمت ما می‌آید. هاجر به پایش بلند می‌شود و من هم به دنبالش از جایم بلند می‌شوم. نمی‌شناسمش. از فامیل‌های دور باباست؛ اما من نه اسمش رو می‌دانم و نه نسبتش را. گوشه چشمانش چین و چروک افتاده است. تارهای سفید مویش از زیر روسری‌ که نامرتب روی سرش نشسته بیرون زده است. دختر بچه‌ای گوشه چادرش را چسبیده. پوست لطیفش زیر آفتاب سوخته و برنزه شده است. لپ‌هایش گل انداخته و همه چیز در ظاهر او نشان از یک دختر بچه روستایی دارد. دامن کوتاهِ چین و واچینش مرا یاد لباس‌هایی می‌اندازد که وقتی بچه بودم مامان برایم می‌دوخت. هنوز هم هیچ لباسی به قشنگی آنها به تن نکرده‌ام. با خود می‌گویم: حتماً نوه‌اش است. مادر این بچه کجاست پس؟! زن سالخورده احوالپرسی می‌کند و کمی جلوتر از ما می‌نشیند. ما هم می‌نشینیم. هاجر کمی سمت من می‌چرخد، دستش را جلوی دهانش می‌گیرد و زیر لب می‌گوید:  اون دختر کوچولوعه دخترشه‌ ها! برای چند لحظه هنگ می‌کنم. چطور می‌شود؟ با لحنی متعجب می‌پرسم: یعنی چه؟ سنش که خیلی زیاده. در جواب می‌گوید: بچه داداششه! آورده بزرگش کنه. خودش این همه سال نتونسته بچه‌دار بشه. قضاوتی که چند دقیقه پیش درباره آن زن و کودکش کردم مثل یک سیلی محکم توی صورتم می‌خورد! سکوت می‌کنم و لال می‌شوم. دختر بچه می‌رود و می‌آید و خودش را به زن سالخورده می‌چسباند. زن دستش را می‌گیرد و در آغوشش او را پناه می‌دهد. با دو دست چروکیده‌اش سر دخترک را می‌گیرد و بوسه‌ای را در فرق سرش می‌کارد. مهر مادری از فرق سر دختر می‌روید، از میان موهایش شره می‌کند به پایین و تمام وجودش را می‌گیرد. قلبم تحمل این حجم از مهر را ندارد و دیگر نمی‌توانم این زن عاشق را تماشا کنم. نگاهم را به نقش‌های روی فرش می‌دوزم. مجلس، سیاه پوشِ عزاست و بطری سفید رنگی گوشه چادر زن توجهم را جلب می‌کند. شیشه شیر کودکش است. خدای من! او فکر همه چیز را کرده است. قلبم از سنگینی آن حجم از مهر بی‌تاب می‌شود. به مادرم فکر می‌کنم، به خودم، به زن بودنم و به توانایی مادر شدنم. به اینکه این عشق را قلب من تاب می‌آورد؟ تمام مجلس سیاه پوش است و فقط آن دختر بچه و مادرش در نظرم می‌درخشند. چیزی که روبرویم می‌بینم ترکیبی است از انتظار، شوق، امید، عشق، عشق و عشق... . چشمانم پر اشک می‌شود و آرزو می‌کنم که آن زن سال‌های زیادی عمر کند، تا آن مهر در سال‌های جوانی دخترش هم روزی او باشد.پی‌نوشت ۱: صدایی که در فایل صوتی می‌شنوید، صدای نرگس اکبریان است. https://www.instagram.com/nrgs_akbarian?utm_source=qr&amp;r=nametagپی نوشت ۲: موسیقی به کار رفته در فایل صوتی، قطعه «میم مثل مادر» اثر آریا عظیمی نژاد است.</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 21:39:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه از دور زیباست!</title>
                <link>https://virgool.io/Expirednotes/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-u7ziewin1dyk</link>
                <description>کفشم را داخل کیسه و بعد داخل ساک می‌گذارم. منشی باشگاه و زنی که چند دقیقه پیش حین تمرین از دور به من لبخند زد، مشغول صحبت هستند. چون عینک به چشم نداشتم تارهای سفید مویش را از آن فاصله ندیده بودم. از نزدیک چهره‌اش شکسته‌تر به نظر می‌رسد. قصد فالگوش ایستادن ندارم، اما ناخواسته حین جمع کردن وسایلم از کمد، حرف‌هایشان را می‌شنوم. دارد از شوک گم شدن برادر دوستش می‌گوید که هیچوقت از شدتش کم نشد و هیچوقت هم آن گمشده بازنگشت. دارد می‌گوید که گمشده داشتن آدمیزاد را پیر می‌کند. دارد از این می‌گوید که زمانی که آن دوستش را در دوران دبیرستان و اولین بار دیده بود چقدر به نظرش شاد می‌آمد و امیدوار. اما همین که به او نزدیک‌تر شد و زیر و زبرش را شناخت، فهمید چقدر درد در دلش جا خوش کرده است. همینطور که زانوبند را جمع می‌کنم دارم به خود آن زن راوی فکر می‌کنم. و تارهای سفید مویش که چند دقیقه پیش از فاصله دور چشمان ضعیفم آن‌ها را ندید، و اکنون از فاصله نزدیک‌تر توی چشم می‌زنند. دارم به تناقض تارهای موی سفیدش و لبخند بی‌دلیل چند دقیقه پیشش به دختری غریبه که چند روزی است در سکوت کامل در باشگاه آن‌ها وزنه می‌زند، فکر می‌کنم. به اینکه اگر نزدیک‌تر بروم و روی صندلی کنارش بنشینم، شاید چین و چروک روی صورتش را هم ببینم. شاید اگر یک گفتگوی صمیمانه و بی‌تعارف با او را آغاز کنم حتی صدایش را هم، هنگامی که بغض دارد بشنوم. میل دیرینه‌ام به تسکین دادن این وسوسه را در دلم می‌اندازد. اما ترسی تازه و غریب به دلم می‌افتد که نکند، حین بستن زخم‌هایش دست روی زخمش بگذارم و یک سیلی ناخواسته نثار خودم کند! پشیمان می‌شوم و زیپ ساک را می‌بندم و این‌بار فراموش می‌کنم «خسته نباشید» بگویم. به سرعت از باشگاه دور می‌شوم!چه کسی گفته است که همیشه صمیمیت و محبت جواب می‌دهد؟ گاهی آدم‌ها از دور خیلی قشنگ‌ترند! </description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2024 00:48:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدِ تدریجیِ یک رویا / ۶</title>
                <link>https://virgool.io/pishnevistekani/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%90-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%DB%B6-t6sovphomclh</link>
                <description>خواب می‌بینم! از همان خواب‌های اضطراب آور تکراری که انگار قرار است به جایی بروم و وسایلی که باید با خود ببرم را فراموش کرده‌ام. از همان‌هایی که انگار باید یک کاری می‌کردم، اما نمی‌دانم چه کاری و گیج و منگ به دور خودم می‌چرخم. چشمانم را باز می‌کنم؛ متوجه هستم که صبح شده،اما هنوز هوا کمی تاریک است و وقت برای خوابیدن دارم. نگاهی با چشمان نیمه‌باز به گوشی موبایلم می‌اندازم. هنوز تا زنگ خوردن هشدار بیدار باش نیم ساعتی مانده است. «بخواب دیگر لعنتی! مگر تو همانی نبودی که چند هفته پیش از کمبود خواب و خستگی مفرط صبحگاهی شاکی بودی؟ مگر نمی‌گفتی بدنم به خواب و ریکاوری نیاز دارد و از پس تمرین‌های سنگین بر نمی‌آیم؟ بخواب خب!» بی‌فایده است.بیدار می‌شوم و شروع می‌کنم به انجام کارهای روتین هر صبح. صورتم را می‌شورم. کتری را پر آب می‌کنم و زیرش را روشن می‌کنم. بطری آب و وعده بعد تمرین را کنار ساک و باقی وسایل باشگاه می‌گذارم. پرده بالکن را کنار می‌زنم تا دیفن باخیای عزیزم نور بگیرد. آماده می‌شوم. صبحانه را هم روی میز می‌چینم و سعید را بیدار می‌کنم. برنج را خیس می‌کنم تا وقتی از باشگاه برگشتم بپزم. چه خوب که همه ظرف‌های مانده را دیشب شستم و خورشت را هم آماده کردم. یادم باشد وقتی برگشتم آن گوجه مانده از خرید قبلی را به سالاد اضافه کنم. ساعت را چک می‌کنم. صفحات مجازی‌ام را هم همینطور! خبری نیست، نه منتظر کسی‌ام و نه کار خاصی در پیش دارم. همه چیز طبق برنامه پیش می‌رود و من وقت کافی دارم که بعد باشگاه هم درس بخوانم، هم کابینت مواد غذایی را مرتب و تمیز کنم. تا قبل از ترک کردن خانه چهار، پنج باری به سرویس بهداشتی می‌روم و بالاخره در را قفل می‌کنم و از خانه بیرون می‌زنیم.این هفته وزنه سبک می‌زنم تا کمردردی که چند روزی است احساس سلامتی را از من گرفته شدیدتر نشود. وزنه‌ها به اندازه‌ای که حالم را خوب کنند، سنگین نیستند و کلافه می‌شوم. چقدر عقبگرد کردن وحشتناک است! بارها و بارها تمرین‌ها و تعداد ست‌هایی که از بر شده‌ام را دوباره چک می‌کنم. در استراحت بین ست‌ها نمی‌توانم بنشینم و دست به کمر دور خودم می‌چرخم. تمرین تمام می‌شود و از باشگاه بیرون می‌زنم. اولین قدم، وصل شدن فیلترشکن و چک کردن همه پلتفرم‌هاست. «چه عجله‌ای داری؟ یعنی تا رسیدن به خانه نمی‌توانی صبر کنی؟ منتظر چه هستی؟» به خانه نرسیده موزیک را روشن می‌کنم و سراغ کارهایم می‌روم. حس می‌کنم اگر موزیک روشن نباشد، سر و صدای بیشتری می‌شنوم. تند تند و پشت سر هم کارهایم را تیک می‌زنم. دوش، برنج، شستن ظرف‌های صبحانه، لباس‌های کثیف، سالاد و... .ناهار را که می‌خورم می‌خواهم کمی پای درس بنشینم. کتاب را باز می‌کنم. خودکار دست می‌گیرم تا زیر نکات مهم خط بکشم که متوجه لرزش دستم می‌شوم. لرزش دست نیست. از نوک انگشتان دستم تا نوک پایم را برانداز می‌کنم. پای راستم تیک گرفته، و همینطور که پشت میز نشسته‌ام آن را با ضرب تکان می‌دهم و لرزش آن موجب تکان خوردن دستم می‌شود. نیم ساعتی است که به یک صفحه خیره مانده‌ام، بدون اینکه چیز زیادی دستگیرم شده باشد. حالا می‌فهمم آن خواب‌های تکراری، زودتر از زنگ گوشی بیدار شدن، موزیک ممتد حین انجام دادن کار و... از سر اضطراب بوده است. این اضطراب لعنتی، این اضطراب سمج، این بختک سیاه! ‌تو هم برایم از اضطراب بگو. اگر بی‌دلیل دست از سر روزهایت بر نمی‌دارد.</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 16:11:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتاب | سبک‌ها و‌ مهارت‌های ارتباطی</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%DB%8C-zelgezn14c3y</link>
                <description>عکس از سایت بوکچهیک عزیزی می‌گفت: من اصلاً به روانشناسی در رابطه اعتقادی ندارم. روانشناسی یک مسئله تئوری است و روابط کاملاً بر اساس تجربه و عمل. از این روانشناسی مصداق حرف است و تجربه یک رابطه مصداق عمل. اندازه زمین تا آسمان فاصله است بین حرف و عمل. پس چرا وقت خود را برای مسائل تئوری هدر کنیم؟ بیا پای عمل تا ببینیم چند مرد حلاجی! من اما معتقدم هر عملی که انسان قصد انجام آن را داشته باشد، اگر با علم و آگاهی باشد زودتر به ثمر می‌نشیند و لااقل انسان به آنچه رخ می‌دهد آگاه‌تر است. مثال تو مو می‌بینی و من پیچش مو. عمل مو است و روانشناسی هر عمل پیچش مو. از آنجایی که بسیار به این پیچش مو علاقمند و حتی مومن هستم،  می‌خواهم  از یک کتاب روانشناسی برایتان بگویم. همراه باشید تا در چند سطر زیر شما را با این کتاب آشنا کنم، تا شما نیز چشم به پیچش مو بدوزید، نه فقط خود مو! اگر لوله کردن فرش را یک مثال برای رابطه در نظر بگیریم و دو انسانی که هر دو سمت فرش را لوله می‌کنند و پیش می‌روند هر دو طرف یک رابطه؛ حقیقت این موضوع که برای پیش بردن یک رابطه مطلوب، تلاش یکسان از جانب دو طرف نیاز است، روشن می‌شود. نه اینکه هر دو همزمان موظف به برداشتن گام‌های مساوی با یکدیگر باشند، که این از واقعیت زندگی دور است. بلکه هر دو به یک میزان تلاش کنند و یا فرش رابطه را لوله کنند. اگر یک سمت رابطه کمی تندتر قدم برداشت و فرش کج تا خورد، صبر کند، نفسی تازه کند، تا دیگری هم جبران زحمات آن فرد را بکند و هر دو در یک سطح قرار بگیرند. شاید بگویید این اتفاق هیچ‌گاه نمی‌افتد و هیچ دو نفری هرگز منصفانه به یک رابطه نگاه نمی‌کنند. باید بگویم درست است! رابطه همراه با تلاش‌های یکسان و یک اندازه، مدینه فاضله‌ای است که هدف از تمامی اقدامات روانشناختی درباره آن، صرفاً نزدیک شدن به آن است. پس اگر خط‌کش برداشتید و کم و کاستی‌ها را اندازه گرفتید، ضمن منصف بودن، خیلی هم مته به خشخاش نگذارید. درکل هر انسانی موظف است برای روابطش تلاش خود را بکند، سهم و وظیفه خود را انجام دهد و بعد با وجدان آسوده به نتیجه نگاه بنگرد. کتاب «سبک‌ها و مهارت‌های ارتباطی» نوشته نیما قربانی از انتشارات «بینش نو» اثری است، در جهت کمک به روابط؛ چه روابط عمودی مانند رئیس و کارمند، معلم و شاگرد، والدین و فرزند و چه روابطی افقی مانند خواهر و برادر، دوست، همکار و زن و شوهر. ابتدای کار باید بگویم با خواندن این کتاب انتظار معجزه در روابطتان یک خواسته افراطی است و صرفاً باید آن‌ را گامی در جهت کمک به روابط دانست. این کتاب شامل مثال‌های روزمره و ملموس جامعه است و این ویژگی خواندن آن را برای عموم افراد امکان‌پذیر می‌کند. حاوی لغات سخت و پیچیده روانشناسی نیست که خللی در روند مطالعه آن ایجاد کند. پس با خیال راحت می‌توانید آن را شروع کنید. اگر مثل من سرعت متوسطی در خواندن کتاب داشته باشید، به سبب قلم روان نویسنده نهایتاً یک هفته الی ده روز وقت شما را می‌گیرد. این کتاب در ده فصل نوشته شده است. ابتدا به شرح روابط انسانی از دوران گذشته تا به امروز می‌پردازد. سپس سبک‌های ارتباطی را بر اساس تیپ‌های شخصیتی مختلف توضیح می‌دهد. بعد از شناخت سبک‌های ارتباطی، نوبت به شناخت سبک‌های تخریبگر و یا تسهیلگر رابطه می‌رسد. حال که شناختی از سبک‌های مختلف رابطه به دست آمد، نوبت چگونگی پیش بردن روابط می‌رسد. نویسنده ابتدا احساسات و ارزش‌های هر فرد را برای خودش می‌شناساند؛ که این شناخت از خود سبب می‌شود در برخورد با افراد دیگر آگاهانه‌تر گام برداریم. در فصل‌های بعد شیوه‌ی بودنِ یاری بخش و اعمال یاری بخش در رابطه برای شما به تفصیل شرح داده می‌شود. مهارت‌هایی چون هنر گوش دادن، خودافشایی به روش درست و همینطور نقد و نقد پذیری محترمانه برای خواننده به وضوح بیان می‌شود. چگونگی ابراز مخالفت و جلب موافقت افراد در روابط نیز از بخش‌های خواندنی این کتاب است. به گمانم روزهای سرد زمستان پیش رو فرصت مناسبی برای شروع یک کتاب مفید باشد. پس معطل نکنید و آغاز کنی. منتظر نظرات گرانقدر شما بعد از خواندن این کتاب و دیدن پیچش مو هستم!</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jan 2024 14:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسل آدم‌های آهنی!</title>
                <link>https://virgool.io/pishnevistekani/%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C-fyemejyjqtxl</link>
                <description>در دوره دانشگاه درسی به نام اساطیر یونان و روم داشتیم که حکایت افسانه‌های باستانی بود. عمیق که می‌خواندیش، جالب بود. داستان‌ها، همگی نمادین بودند و با کمی واکاوی می‌توانستی ارتباطی میان آنها و دنیای اکنون پیدا کنی. یکی از داستان‌هایی که برایم بسیار جالب بود و در خاطرم ماند، داستان آفرینش بشر بود. خلاصه و به زبان ساده برایتان قصه‌اش را می‌گویم: بعد از آفرینش سایر مخلوقات، سرانجام انسان در پنج نسل آفریده شد. خدایان یونان با استفاده از فلزات مختلف آزمایش می‌کردند، تا متوجه شوند جنس کدام بشر بهتر است! نسل اول نسل برتر بود و از طلا ساخته شده بود. نسلی میرا بودند، اما بعد از مرگ روح آنها زنده می‌ماند و به حیات ادامه می‌داد. در طول زندگانی مانند خدایان در آسایش و آرامش زندگی می‌کردند و غم و اندوه هرگز بر آنها راه نداشت! از درد و رنج به دور بودند و کار و زراعت آنها بدون زحمت زیاد، پررونق بود. نسلی پرجمعیت بودند و محبوب خدایان. به هنگام سختی روح آنها خالص و پاک بود و به کمک یکدیگر می‌شتافتند و از یکدیگر محافظت می‌کردند. نسل دوم از جنس نقره ساخته شد. هوش کمتری داشتند، و خودشان به یکدیگر آسیب می‌زدند. بعد از مرگ، روح آنها بر خلاف نسل قبل ادامه نداشت و همان جا می‌مرد. نسل سوم از جنس برنج (آلیاژ برنج) بودند. کاملاً پست‌تر از نسل‌های قبل و انسان‌هایی بد و خشونت طلب بودند. آنها خودشان با دست خود یکدیگر را نابود می‌کردند. نسل بعد که ادامه نسل جنگنده پیشین بود، کمی پیشرفت داشت. شجاع و دلیر بودند. ماجراجویی و جنگ‌های باشکوه داشتند قهرمانان خداگونه بسیاری از این نسل بودند که داستان‌های دلاوری آنها تا قرن‌ها بعد نوشته و سروده می‌شد. بعدها به جزیره خوشبختی فرستاده شدند و در سعادت بی‌پایان به زندگی ادامه دادند. نسل آخر که همان نسل فعلی بشر باشد، از جنس آهن بود.این نسل در دوره شیطانی و فتنه و آشوب زندگی می‌کند. در روح خود آنها نیز رگه‌هایی از روح شیطان وجود دارد؛ بنابراین آنها هیچگاه از غم و رنج آسوده نخواهند شد! نسل به نسل فرزندان آنها از پدرانشان پست‌تر و بد ذات‌تر می‌شوند. ستمکاری پیشه می‌کنند. قدرت پرست می‌شوند، و هیچ ارزشی بر خیر و نیکی قائل نیستند. افسانه‌ها، پایانی برای این نسل هم در نظر گرفته‌اند. کار به جایی می‌رسد که از هیچ ظلم و ستمی پشیمان نیستند و از هیچ ستمدیده‌ای احساس شرم نمی‌کنند. آنجاست که خدایان در صدد از بین بردن این نسل برمی‌آیند و بلایایی بر آنها نازل می‌کنند تا از بین بروند؛ یا اینکه خود آنها از میان مردمان عادی حاکمانی ستمگر بر می‌گزینند و نابودی خودشان را تضمین می‌کنند. به ماجرا سطحی که نگاه کنیم،  افسانه‌ای بیش نیست اما از من می‌شنوید هیچ افسانه‌ای را سرسری نگیرید و کمی مکث کنید. عمیق شوید. این حکایت آشنا نیست؟ حکایتی آشنا، تاسف بار و ترسناک! شوربختانه ما همان نسل آدم‌های آهنی هستیم! بی‌رحم با یکدیگر، قدرت پرست و ستمگر، که دیگر اثری از خیر و نیکی در آنها نمانده است. وای بر روزگارمان...!</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 07:32:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدِ تدریجیِ یک رویا / ۵</title>
                <link>https://virgool.io/pishnevistekani/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%DB%B5-hllbsfybq6h7</link>
                <description>مامان لیوان آب را یک نفس سر می‌کشد و به صحبت خود ادامه می‌دهد. تند و تند تعریف می‌کند؛ از اتفاقات مهم و غیر مهم روزهای گذشته، روزهایی که من نبودم. یک هفته از برگشتن من از قم گذشته است و حالا فوت شدن دایی بابا سبب شد تا من دوباره خانواده را ببینم. مامان بی وقفه صحبت می‌کند. منتظر جواب نیست. بعضی ماجراها را دوباره تعریف می‌کند. حواسش به ساعت نیست که نیمه شب شده و بابا خوابیده و فردا صبح زود باید برگردند. گاهی تن صدایش از هیجان بالا می‌رود و بعد من با اشاره‌ای، یادآوری می‌کنم که بابا خواب است و ممکن است بد خواب شود. اسرا صدایش می‌کند. مامان (به گمانم از عمد) آن را نشنیده می‌گیرد؛ تا وقفه‌ای بین گفتگوی یک‌طرفه‌اش با من نیفتد. به گمانم نمی‌خواهد حتی یک دقیقه از چند ساعت باقی مانده تا صبح که در خانه ماست را از دست بدهد. نگاهش می‌کنم؛ دارم به حرف‌هایش گوش می‌دهم. به اندازه تمام روزهایی که کنارش نبودم و کنارش نخواهم بود سعی می‌کنم شنونده خوبی باشم، اما مطمئن نیستم چیزی از حرف‌هایش را متوجه شوم. فقط می‌بینم که غم دلتنگی را پشت قطار کلمات پنهان می‌کند. دلم می‌گیرد. نه برای خودم و دلتنگی خودم. برای او و دلتنگی‌ای که نمی‌داند چگونه بر آن مرهم بگذارد. یاد شب آخر (بعد از مراسم حنابندان و) قبل از راهی شدنمان می‌افتم و آن رسم مسخره‌ی «شب آخر را در آغوش مادرت بخواب» که همه چیز را پررنگ‌تر می‌کند. غم غربت را سنگین‌تر، دلتنگی را بیشتر و ماتم شب آخرِ خانه بابا را عمیق‌تر. انگار به تو می‌گویند فقط همین یک شب اینجایی؛ بیا و جای تمام شب‌هایی که در آغوش مادرت نخوابیدی و شب‌هایی که دیگر کنارش نخواهی بود در آغوشش بخواب. به این فکر می‌کنم که نیاکان ما چرا عادت داشتند نوشدارو را بعد از مرگ سهراب مهیا کنند؟ چرا یادمان ندادند به وقتش آن‌قدر مهر بورزیم و خاطره بسازیم که همیشه لحظات آخر و شب‌های آخر را با مرهمی که زخم را درمان نه، فقط دردش را دو چندان می‌کند، سر کنیم؟برایم بنویس! تو دلتنگی‌ات را چگونه مرهم می‌گذاری؟</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Sun, 28 May 2023 22:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره فیلم | اتاق تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-n5lrgdmikxox</link>
                <description>من به واسطه دغدغه ام  نسبت به کودکان و دوران کودکی و به سبب مطالعات اندکم در حوزه روانشناسی فروید می‌دانم که هرآنچه در سال‌های ابتدایی کودکی در جمع خانواده و از طرف پدر و مادر اتفاق می‌افتد؛ شخصیت فرد در بزرگسالی و حتی سرنوشتش را شکل می‌دهد. به همین دلیل هر جا سخن از کودکی و تجربیات کودکی به میان می‌آید، شاخک هایم تیز می‌شود و نطقی می‌کنم تا کلامی هم از مادر عروس شنیده باشید. درست در روزهایی که خبر جمع شدن داروهای پیشگیری و سقط جنین به جهت تشویق خانواده‌ها به (اجبار به !) رشد جمعیت به گوش می‌رسد؛ در روزهایی که برای هیچکس عدم آمادگی شرایط روحی و اجتماعی والدین برای فرزند پروری (نه صرفاً فرزندآوری!) و همینطور سرنوشت فرزندانی که حاصل ناخواسته چنین حکمی هستند، اهمیتی ندارد؛ تماشای یک فیلم دغدغه‌مند نسبت به کودکی و مسائل روانشناختی آن می‌تواند بسیار مفید باشد. ابتدا باید کارگردان فیلم را بابت چنین انتخاب هوشمندانه‌ای تحسین کنیم و در ادامه به معرفی و برداشتی آزاد از آن می‌پردازیم. سینمایی «اتاق تاریک» ساخته روح الله حجازی فیلمی است با بازی ساره بیات و ساعد سهیلی در نقش زن و شوهری که به تازگی به شهرکی تازه ساخت، اطراف تهران نقل مکان کرده اند و در پی گم شدن فرزندشان با مسائلی روبرو می‌شوند. زن چند سال از همسر خود بزرگتر است و این تفاوت سنی گاهی برای آنها مشکل عدم تفاهم ایجاد می‌کند. در ظاهر نیز بیننده متوجه این اختلاف فاحش می‌شود.  می‌بینیم که زن سعی در جوان سازی خود دارد و در قسمتی از فیلم برای جراحی لیفت سینه اقدام می‌کند.او که زنی تحصیلکرده و امروزی است، نماد یک زن فمنیست است که پا به پای همسر خود کار می‌کند. حتی در ابتدای فیلم می‌بینیم که به تنهایی در بیابانهای اطراف خانه‌اش با دستانی پر از وسیله منتظر همسر خود ایستاده تا به دنبال فرزندشان بگردند؛ که این خود تصویر نان‌آور خانواده بودن را برای ما تداعی می‌کند. گرچه او بانویی تحصیل کرده است و به باور خود به خرافات و عقاید سنتی اعتقادی ندارد اما شخصیت او علی‌رغم این تحصیلات و مطالعه ( در جایی از فیلم همسرش اشاره بر این دارد که زن آثار سیمون دوبوار را می‌خواند) ضعف هایی دارد. او رفتار عصبی و پرخاشگرانه با فرزند خود دارد و از تنبیهاتی مانند اتاق تاریک و ترساندن فرزندش برای شب ادراری های او استفاده می‌کند.  مرد اما یک جوان نحیف شهرستانی است که چند سالی است به تهران آمده و بر خلاف زن سعی دارد خود را کمی مسن تر نشان دهد. سبیل مردانه، عینکی که بر چشم دارد، تن صدای آرام و مسلط او در ابتدای فیلم، تمام نکاتی است که او سعی دارد با رعایت کردنشان خود را مردی بالغ و پخته نشان دهد. گهگاهی تفکرات سنتی بر او غالب می‌شود. مثلاً به آشپزی نکردن همسرش معترض می‌شود و یا به تنها جایی رفتن او غیرت می‌ورزد. با این حال تمام این‌ها نتوانسته شخصیت کم سن و کوچک و حتی ترسوی او را پنهان کند. می‌بینیم که او از سگ می‌ترسد، از ارتفاع فوبیا دارد، و همانند کودکان از همسرش قهر می‌کند. اتاق تاریک نام اتاقی است در این خانه که از آن به عنوان انباری استفاده می‌شود؛ تاریک است و پر از وسایل بلا استفاده و قدیمی، اما هرگاه مادر عصبانی می‌شود کودکش را در آنجا حبس می‌کند. این اتاق نماد دنیای تاریک و ترسناک کودکی است که حاوی تروما های تجربه شده در آن دوره است.حبس کودک در اتاق نماد بازگشت و رجوع گاه و بیگاه فرد بزرگسال به آن دنیا و زخم های ناشی از آن است. شخصیت های فیلم هر کدام به نوعی درگیر اتفاقات گذشته و دوران کودکی خود هستند. زن پرخاشگر و عصبی که علیرغم مدرن و امروزی بودنش تنبیهات و رفتارهایی شبیه مادران قدیمی و ناآگاه از مسائل روانشناسی با فرزند خود دارد، خود در ارتباط با مادرش دچار مشکل است و گفتگو بین آنها مدام به بیراهه کشیده می‌شود. رابطه ناسالم با مادر می‌تواند ریشه چنین پرخاشهایی در بزرگسالی او باشد‌. فوبیاها و ترس‌های مرد که گاهاً در فیلم شاهد آن هستیم و همینطور علاقه او به زنی بزرگتر از خود (که می تواند جای مادر را برای او پر کند،نه همسر!) می‌تواند حاصل عدم احساس امنیت و فقدان محبت از سمت مادر و خانواده‌اش در کودکی باشد. او حتی هیچ سخنی از خانواده‌اش بر زبان نمی‌آورد که این نشان‌دهنده حضور کمرنگ آنها در کودکی او و ریشه اضطراب‌هایش است. تنها در سکانس پایانی فیلم می‌بینیم که مرد با چشمانی اشک آلود پیش همسر خود اعتراف می‌کند:«من در کودکی... ». جمله مرد را کامل نمی‌شنویم و اساسا اهمیتی ندارد که در کودکی او چه اتفاقی افتاده است. سازنده فیلم یک پیام را می‌خواهد به بیننده بدهد و آن هم باور فروید بر این است که هر آنچه در کودکی و سالهای ابتدایی زندگی شخص اتفاق بیفتد، باقی سالهای زندگی اش را رقم می‌زند. اصل این پیام مهم است، نه باقی اتفاقات فیلم.بستن درب اتاق تاریک: در جایی از فیلم مرد با نگاهی به اتاق تاریک با واهمه درب آن را می‌بندد. اگر بخواهیم از دیدگاه فروید به ماجرا بنگریم، او در واقع سعی دارد درب را نسبت به دنیای پر از وحشت و نگرانی کودکی‌اش ببندد و در واقع اثر آن خاطرات و تروماهای کودکی را از روح و روان خود پاک کند؛ که تا حدودی هم موفق می‌شود. در اواخر فیلم می‌بینیم به ترس از سگ ها غلبه می‌کند و به سگ زخمی کمک می‌کند. اگرچه به باور من کارگردان سعی در اشاره تلویحی به این عقاید روانشناسی در فیلم دارد، اما بیننده‌ی تیزبین حتی اگر از آنها هم آگاهی نداشته باشد، پیام درست کارگردان را دریافت می‌کند. با اینکه فیلمی چنان دغدغه‌مند نسبت به کودکی جای بحث و صحبت بسیار دارد، شرح بیشتر ممکن است داستان فیلم را فاش کند و لذت تماشای آن را از بینندگان بگیرد. پس باقی اشارات را به شما می‌سپارم. فیلم را ببینید و برداشت و نکات خود را در کامنت ها برایم بگویید.پی‌نوشت: ممنون از نرگس اکبریان بابت اجرای این متن، که کمک کرد تا فایل صوتی رو هم در اختیار شما بگذارم.?https://instagram.com/nrgs_akbarian?igshid=ZGUzMzM3NWJiOQ==</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 14:29:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتاب | نام من سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%BE%D8%A7%D9%85%D9%88%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-uvmpgvcymplq</link>
                <description>تابه‌حال پای صحبت‌های یک مرده درون چاهی نشسته‌اید؟ تا به حال کسی از اینکه چگونه جانش را گرفته‌اند و او را بی رحمانه داخل چاهی انداختند حرفی زده؟ اصلاً تا به حال فکر کرده‌اید که شیطان درباره خودش و آدمیان چگونه فکر می‌کند؟ یا تا به حال دوست داشته‌اید نقشی که از دیواری آویخته شده و توجه شما را به خود جلب می‌کند زبان باز کند و با شما سخن بگوید؟ پول چطور؟ تا به حال فکر کرده‌اید پولی که جابجا می‌کنید قبل از شما در دست چه کسی بوده است؟ اگر زبان باز کند و حکایتش را برایتان بگوید شگفت زده نمی‌شوید؟ تمام این‌ها تجربیات جذابی است که هر کسی را مشتاق می‌کند. در دنیای واقعی که قطعاً امکان چنین تجربه‌ای نیست. داستان و ادبیات اما این امکان را به شما می‌دهد. اورهان پاموک نویسنده خلاق و توانایی است که در رمان  «نام من سرخ» فرصت این تجربه را به شما می‌دهد. شاید فکر کنید با یک داستان تخیلی روبرو هستید اما پاموک چنان هنرمندانه از این سبک روایت استفاده کرده است که همه چیز کاملاً طبیعی و بدون اغراق به نظر می‌رسد. در این رمان راوی ثابت و مشخصی نداریم و اغلب شخصیت‌های داستان هر کدام گوشه‌ای از ماجرا را برای شما تعریف می‌کنند و داستان با همین قالب پیش می‌رود. برای کسی که تقریبا اولین برخورد با چنین زاویه دیدی دارد می‌تواند کمی گیج‌کننده به نظر برسد و رشته داستان مدام از دست شما خارج شود. اما قول می‌دهم کمی که پیش بروید با این سبک انس بگیرید و حتی پاموک را برای چنین انتخاب هوشمندانه‌ای تحسین کنید. موضوعاتی که اورهان پاموک در رمان‌هایش به کار می‌گیرد غالباً دغدغه جامعه ترکیه است. ترکیه به عنوان پلی میان آسیا و اروپا در ابتدای تغییرات اجتماعی و سیاسی خود متحمل کشمکش‌های فراوانی میان سنت‌گراها و غرب‌گرایان جامعه شده است. در این کتاب می‌خوانید که عده‌ای نقاش در تلاشند سبک غربی نقاشی و عناصری مانند پرسپکتیو، امضای شخصی، سایه و روشن و نقاشی پرتره را وارد نقاشی عثمانی کنند، اما با مخالفت و مقاومت اساتید قدیم روبه‌رو می‌شوند و چه بسا کافر خوانده می‌شوند. چراکه نقاشی غربی با اعتقادات به ظاهر مذهبی آنان تطابقی ندارد و نقاشی شیطانی خوانده می‌شود. اینکه پرتره شخصی کشیده شود، برای آنها یادآور دوران بت پرستی و امضای شخصی نماد غرور و تکبر نقاش بوده است. پرسپکتیو حتی شرک خوانده می‌شد، چرا که در این نوع تصویرگری ممکن بود شما ابتدای یک کوچه، سگی را که به شما نزدیکتر است بزرگتر از مسجد انتهای کوچه نقش بزنید. اینکه سگ بزرگتر از مسجد کشیده شود عین شرک بود! خنده‌دار به نظر می‌رسد‌؛ این طور نیست؟ مسئله نقاشی و نقاشخانه در این رمان تنها نمادی از تقابل سنت و مدرنیته است. پاموک این شیوه تحلیل و بررسی مسئله را به شما می‌آموزد تا با همین شیوه به سایر مسائل جاری بیاندیشید. همین استفاده از چند راوی در داستان به شما کمک می‌کند که مسئله را از دید همگان بررسی کنید. مسائلی که می‌توان در معرفی این کتاب به آنها پرداخت بسیار زیاد است، اما از حوصله این متن خارج است. تنها موضوعی که فکر می‌کنم نپرداختن به آن خیانت به نویسنده و هدف آن است، مسئله تکبر است. در فصلی از کتاب که راوی، شیطان است می‌خوانیم که خود او سرگذشتش را تعریف می‌کند و می‌گوید علت این اخراج او از درگاه خداوند تکبر ورزی‌اش بوده است و قول داده که بندگان خدا را به واسطه همین تکبر گمراه کند. اگر عمیق‌تر به هر گناهی بیندیشیم، در می‌یابیم که ریشه در تکبر دارد. وقتی حق کسی را نادیده می گیریم؛ وقتی ناسپاسی خداوند را می‌کنیم و لطف او را نادیده می گیریم؛ و حتی وقتی دستاوردهای خود را فقط حاصل تلاش خودمان می‌دانیم، فقط داریم خودمان را می‌بینیم و چشم ما بر همه چیز بسته شده است. تکبر نوعی کوری است. (بعد از خواندن این کتاب به ارتباط میان تکبر و کوری خودخواسته استاد عثمان توجه کنید). بله! درست متوجه شدید. به عقیده من استاد عثمان هم که مدافع سنت در این کتاب است، تکبر ورزیده است. چرا که تنها، روش نقاشخانه خودش را درست و بی عیب و نقص می‌داند و نقاشان ونیزی را کافر می‌خواند و همین موضوع باعث می‌شود چشم بر روی حقایق ببندد و مانع نوآوری و تعالی در هنر عثمانی شود. می‌توان گفت غرور همیشه مانع رشد و تعالی است؛ چه در صنعت و علم و هنر، چه در شخصیت انسان! علاوه بر موضوع نقش، ماجرای یک عشق قدیمی و ماجرای قتل ابتدایی داستان نیز جریان دارند که توضیح بیشتر درباره آن ممکن است کل قصه را برای شما فاش کند، پس از آن صرف نظر می‌کنیم. رمان  «نام من سرخ» کتابی است که بعد از خواندنش گویی چند جلسه کلاس فلسفه و جامعه‌شناسی پشت سر گذاشته‌ایم. شیرین است و گرم، درست مثل حال و هوای خاورمیانه و شما را با دنیای نقاشی عثمانی آشنا می‌کند. حتم دارم بعد از خواندنش نویسنده را بابت هنر شگفت انگیزش در پیوند دادن مفاهیم و موضوعات مختلف به هم تحسین می‌کنید؛ من را هم بابت معرفی این کتاب! مشتاق خواندن نظرات شما هستم.</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Wed, 04 May 2022 15:51:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتاب | هنر عشق ورزیدن</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%86-cngxrvo3smog</link>
                <description>راستش را بخواهید معرفی کتاب بهانه است، تا کمی درباره عشق باهم صحبت کنیم. نزدیک شدن روز عشق و عشاق باعث شد تا کمی بیشتر درباره این اکسیر جادویی فکر کنم. اصلاً چرا عشق در این دنیا وجود دارد؟ اریک فروم در فصل اول کتاب «هنر عشق ورزیدن» درباره تمایل انسان به عدم جدایی می‌نویسد. اگر بخواهم این موضوع را دقیق‌تر و بهتر توضیح دهم باید بگویم انسان ذاتاً موجودی است گریزان از تنهایی. نیاز به ارتباط عاطفی و روحی و نوعی پیوند جدایی‌ناپذیر در وجود هر انسانی نهفته است. برای پاسخ به این نیاز بنیادین قطعاً راه حل‌هایی در زندگی وجود دارد. شاید شما هم مثل من در نگاه اول به جلد این کتاب فکر کنید که با تعدادی قانون و راهکارهای عشق ورزیدن به همسر و یا معشوق خود روبرو هستید و شاید وسوسه شوید این کتاب را تا روز ولنتاین بخوانید اما بهتر است بگویم این کتاب بیشتر از اینکه به شما یاد بدهد چگونه عشق بورزید یاد می‌دهد چرا باید عشق ورزید. در چندین فصل اریک فروم شما را با چرایی و چگونگی عشق در روابط با افراد مختلف آشنا می کند: عشق والد-فرزندی، عشق برادرانه، عشق جنسی، عشق به خود و عشق به خدا. با خواندن این کتاب درمی‌یابیم که هر رابطه‌ای در زندگی انسان وجود دارد، اعم از رابطه با پدر و مادر، دوستان، همسایگان، همسر و فرزند، نتیجه وجود نیرویی به اسم عشق است. اما در هر کدام از این روابط نوع عشق متفاوت است. برای مثال این‌که مادر آرمانی یا پدر آرمانی چگونه باید به فرزند خود عشق ورزد و این‌که فقدان هر عشق در هر رابطه چگونه ایجاد می‌شود و چه عواقبی دارد. (به شدت توصیه می‌کنم قسمت‌های مربوط به روابط والد-فرزندی را دقیق بخوانید تا با الگوهای غلطی که در جامعه ایرانی به وفور یافت می‌شود آشنا شوید و ریشه رفتارهای نامناسب و عادات غلطی که در روابط افراد شکل می‌گیرد را پیدا کنید. چه بهتر اگر بتوانیم قطع کننده این زنجیره غلط باشیم.) بعد از عشق والد-فرزندی فروم عشق برادرانه یا به اصطلاحِ رایج‌ترِ آن، عشق نوع‌دوستانه را به تفصیل شرح می‌دهد. سپس نوبت عشق جنسی و یا همان هیجانی است که در روابط عاشقانه دیده می‌شود. مطالعه جزئیات این بخش‌ها را به خود شما می‌سپارم و به سرعت به سراغ آخرین عشقی که فروم توضیح می‌دهد، می‌روم. فروم با بیان اینکه هر نوع رابطه‌ای نیازمند انجام کارهایی است که توجه شما را به شخص مقابل نشان دهد یا تاییدیه‌ای برای عشق شما باشد، می‌گوید؛ عشق کامل عشقی است که همه این موارد را در اندازه‌های متناسب شامل شود. یعنی همانطور که در رابطه مادر و فرزند حمایت عاطفی وجود دارد؛ همانطور که در رابطه پدر و فرزند حمایت مادی از جانب پدر وجود دارد؛ همانطور که در عشق برادرانه حس کمک و یاری رساندن به هم‌نوع خود وجود دارد؛ همانطور که در عشق به خود احساس مراقبت و توجه به روح و جسم خود وجود دارد؛ همانطور که در عشق جنسی عطش وصال و نیاز به دست یافتن به آنچه ما را برانگیخته وجود دارد؛ عشق کامل هم شامل تمامی این موارد می‌شود. یعنی زمانی شما می‌توانید نام احساس خود را عشق بگذارید که تمامی این موارد در آن یافت شود. اگر رابطه‌ای دارید که در آن حمایت مادی و معنوی، توجه ویژه به سلامت روح و جسم شخص مقابل، توجه به نیازها و اهداف طرف مقابل و تلاش برای برآورده کردن آن‌ها (یا لااقل کمک به شخص مقابل در مسیر رسیدن به آن‌ها) و همینطور تمایل پیوند و یکی شدن جسمانی وجود دارد، تبریک می گویم! شما یک عاشق واقعی هستید. فروم توضیح می‌دهد که یافتن همسر یا شریک عاطفی یا عشق زندگی دقیقا همان پاسخی است که بشر از ابتدای خلقت تاکنون برای رفع نیاز ذاتی‌اش و برای التیام بخشیدن بر اضطراب جدایی که از بدو تولد با او همراه بوده برگزیده است. با گذشت عمر، انسان پدر و مادر خود را از دست می‌دهد، بدین ترتیب عشق والد-فرزندی حذف یا کمرنگ می‌شود. اگر دوست و یاوری دارید که در مشکلات کمک و همراه یکدیگر هستید، هیچ تضمینی بر مانا بودن و ادامه‌دار بودن این رابطه یا عشق برادرانه شما نیست. عشق به خود و توجه به مراقبت از خود نیز اگر بیش از حد و به شکل افراطی باشد، نوعی بیماری روان محسوب می‌شود و همینطور عشق جنسی در نوع درست و اصلح آن تنها نسبت به فردی وجود دارد که شما بیش از حد به او احساس نزدیکی دارید، تا جایی که حاضر هستید هر آنچه از خود دارید حتی جسم خود را با او شریک شوید. در این صورت است که انسان برای همیشه تمام آن عواطف و انواع عشق‌هایی را که فروم یاد کرد به صورت پالایش شده و با تناسب در زندگی خود خواهد داشت. به گفته اریک فروم عشق عبارت است از توجه و علاقه فعال نسبت به زندگی و رشد آنچه بدان عشق می‌ورزیم. از نظر من، واژه «فعال» اصل و اساس نوشتن این کتاب است. نویسنده تمام این توضیحات را می‌دهد تا خواننده را قانع کند که عشق بارانی نیست که به خودی خود بر سر زندگی ببارد و به خودی خود قطع شود. عشق درست مانند گیاهی است که شما با دستان خود آن را می‌کارید و دائماً باید از آن مراقبت و به آن رسیدگی کنید. عشقی که فعال نباشد، عشق نیست. شما باید کارها و افکار خود را در راستای آن تنظیم کنید؛ درست مانند ایمان و اعتقادات دینی که هر کس دارد. نکته دیگری که نویسنده بیان می‌کند این است که عشق ورزیدن ذاتی نیست، هنری است که هرکس امکان آموختن آن را دارد. پس منتظر اینکه به سراغ شما بیاید و زنگ خانه‌تان را به صدا درآورد نباشید، خودتان سمت آن بروید. چرا ولنتاین؟! بیایید از همین امروز عشق ورزیدن را تمرین کنیم. پی نوشت: اگر تجربه خواندن این کتاب را داشته‌اید، خوشحال می‌شوم آنچه آموخته‌اید را با من هم در میان بگذارید.</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Tue, 01 Feb 2022 20:05:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدِ تدریجیِ یک رویا / ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraakbarian/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%90-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%DB%B4-mtiqbgkhziyh</link>
                <description>شهر از پنجره‌ی جدید بین انگشتانم از خشکی و سرما پوست پوست شده است. از وقتی به اینجا آمده‌ایم با سرما و سردی در پیکار دائمم. سوز هوای خشک قم یک طرف، سرمای خانه‌ی نوساز هم از طرف دیگر، سیستم گرمایش نداشتن طبقه پایین هم یک‌ طرف دیگر. و منِ کله شقی که اصرار داشتم در طبقه پایین مستقر شوم و فضای خلوتی را حتی در سرما برای خودم فراهم کنم. نه که کل روز را اینجا باشم، نه. اما برای یک فرد درونگرا وجود فضایی خلوت و ساکت و تک نفره حتی به اندازه یک ساعت در روز هم از اوجب واجبات است. شلخته و زیاد بودن وسایلم بهانه است؛ خوب می‌دانم که اگر در روز یک ساعتی را خلوت نکنم مغزم از کار می‌افتد. نمی‌دانم اسمش را مرض بگذارم یا به حساب همان درونگرا بودنم، این میل به خلوت با خود را هم بپذیرم. اما هر چه که هست، من از دقایقی که با خودم خلوت می‌کنم و در میان هیاهوی روزگار دمی به مغزم و روحم استراحت می‌دهم تنفس و تغذیه می‌کنم. به این فکر می‌کنم که چند وقت است ننوشته‌ام، به حرف عمو که می‌پرسد چرا دیگر پست نمی‌گذاری، و منی که حوصله نمی‌کنم در جواب بگویم عمو این روزها بیشتر در ویرگول می‌نویسم تا اینستاگرام. کلاه روی سرم را کمی پایین‌تر می‌آورم تا سینوزیت نُنُرم خدایی ناکرده در این اوضاع و احوال بازی‌اش نگیرد. می‌نویسم و خط می‌زنم، می‌نویسم و خط میزنم... مغزم خالیست. درست شبیه حسی که به این خانه دارم. سمانه می‌گوید اثر فنگ‌شویی است. که هنوز به اندازه کافی انرژی در این خانه جدید جریان پیدا نکرده، که هنوز حس خانه به آن ندارم و فکر می‌کنم در یک سفر طولانی‌ام و در یک سوئیت مستقر شده‌ام؛ و دلم بی‌اندازه برای خانه قبلی‌مان و پنجره و ویوی قبلی تنگ شده است. آخرین شبی که از پنجره قبلی شهر را نگاه ‌ می‌کردم زهرا گفت انشاءالله خانه جدید و پنجره جدید برایت یک شروع جدید و بهتر در پیش داشته باشد. حرفش در سرم تکرار می‌شود: پنجره‌ی جدید! پنجره‌ی جدید؟ شروع جدید؟ نمی‌دانم! اما از این پنجره هم آسمان همان رنگ است... بی‌خیالِ مغز خالی و کاغذ خط‌خطی‌ام می‌شوم و اسم همین چهار خط نشخوار مغزی را هم می‌گذارم متن! هر چه باشد این اولین نوشته من از موقعیت مکانی جدید است. موقعیت جدید، پنجره‌ی جدید، اولین روز از فصل جدید. همه را بالاجبار هم که شده به فال نیک می‌گیرم، نیک می‌خواهم که نیک در پیش باشد. به امید روزهای بهتر و بهتر و بهتر... </description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Thu, 23 Dec 2021 10:05:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از مرگمان چه چیزی از ما در تاریخ می‌ماند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraakbarian/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-ahjgrzwrmgqa</link>
                <description>همیشه جلسات تحلیل شعر یا داستان لذت‌بخش‌ترین جلسات دانشگاه بود. عاشق خواندن شعر و داستان و بیرون کشیدن دل و جگرش به کمک استاد بودم. جلساتی که پر بود از حیرت و شگفتی. انگار نویسنده کنج خلوتی را پیدا کرده و زانو به زانوی ما نشسته و دارد رازهایش را برای‌مان می‌گوید. عاشق لحظاتی بودم که استاد اشاره به یک کلمه به ظاهر کم اهمیت می‌کرد و بعد می‌گفت: می‌دانید این کلمه به چه چیزی اشاره دارد؟ و بعد که ماجرا را توضیح می‌داد همه با حیرت نگاهش می‌کردیم و انگار که به راز هستی پی برده باشیم سرکیف می‌شدیم. انگار عالم دهر بودیم. حظ می‌کردیم از اینکه خط به خط داستان یا شعر که هیچ، ورای کلماتش را هم می‌دانیم و از بریم. و من همیشه عاشق نویسنگانی بودم که رازآلودتر می‌نوشتند و در یک کلمه ساده‌شان هزار حرف نگفته بود.گاهی فکر می‌کردم اگر ادبیات نبود چه چیزی از تاریخ می‌ماند؟  تاریخ که می‌گویم منظورم کتاب‌های روایت اتفاقات گذشته نیست که نه تنها از زاویه دید و اعتقادات یک شخص نوشته شده است، بلکه بنابر مصلحت آن جامعه یا کشور تحریف هم شده است. استاد حری می‌گفت اگر می‌خواهید با یک منطقه یا یک دوره زمانی آشنا شوید، تاریخشان را نگاهی بیندازید، اما ادبیاتشان را دقیق و عمیق بخوانید؛ که مگوترین رازهایشان در ادبیاتشان نهفته است. از ادبیات است که می‌توانی بفهمی کجای تاریخ چه کسی چه کاری کرده، چه حکومتی بر قومی ظلم کرده، یا چه اتفاقی افتاده است که در گوشه کنار کتاب‌های تاریخی هم اثری از آن پیدا نیست. مثلا استاد مرادی هنگامی که یک شعر را تحلیل می‌کرد می‌گفت: بچه‌ها این جنس پارچه را که اسمش آمده می‌بینید؟ این جنس پارچه را فقط اشراف آن زمان می‌توانستند خریداری کنند، پس می‌فهمیم که این شخصیت که چنین پارچه‌ای بر تن دارد از طبقه اشراف است. و من ذوق می‌کردم از اینکه راز نگفته‌ی شاعر را کشف می‌کردم. یا استاد حری می‌گفت: می‌دانید این رنگ زرد اشاره به چه چیزی دارد؟ اشاره به گاز شیمیایی که در آن جنگ استفاده شده و رنگش زرد بوده و شاعر نمی‌خواسته یا نمی‌توانسته اسرار جنگی را فاش کند؛ این‌گونه به گوش خواننده و آیندگان می‌رسانده. چند وقتیست دارم به این فکر می‌کنم بعد از مرگمان چه چیزی از ما در تاریخ می‌ماند؟ چه کسی مسئول انتقال دادن جزئیات آن‌چه زیستیم به آیندگان است؟ امید به کتاب‌های تاریخ ببندیم؟! من که این‌طور فکر نمی‌کنم. تا می‌توانید این روزها را با جزئیات بنویسید. گوشه کنار شعرها و داستان‌هایتان اثر انگشت زمانه را برجای بگذارید. صورت‌های عرق کرده زیر ماسک را، واکسن‌های از دهن افتاده را، سفره‌های خالی را، طلای ناب حسن یزدانی را، چه خوشی را و چه تلخی را خوب و دقیق بنویسید. حتی اگر اجازه چاپ نداشته باشد. حتی اگر گوشه کنار لپتاپ‌تان خاک بخورد. روزی دانشجویان ادبیات از همین نوشته‌ها حال و روزمان را می‌فهمند.</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Mon, 11 Oct 2021 11:22:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدِ تدریجیِ یک رویا / ٣</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraakbarian/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%90-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%A3-ceyf8emm5ctm</link>
                <description>تا به‌ حال به این فکر کرده‌اید که چقدر زندگی را به حالت تعلیق درآورده‌ایم؟ من به تازگی خیلی فکر می‌کنم به این‌که چقدر کار را در زندگی عقب انداخته‌ام به امید این‌که: بگذار فلان کارم تمام شود بروم سراغ آن یکی. درحالی که هیچ دلیلی برای انجام ندادن آن کار نبود. نه! اشتباه فکر نکنید فقط منظورم کارهای بزرگ نیست. از همین کارهای کوچک می‌گویم. بگذار کمی دیگر تلگرامم را چک کنم بعد اتاق را جارو می‌کشم؛ بگذار این کتاب را تمام کنم بعد بروم سراغ نوشتن؛ بگذار برویم خانه‌ی جدید بعد فکری به حال این وسایل اضافه می‌کنم. این عادت متوقف کردن کار و زندگی از کجا آمده؟! با خودم فکر می‌کنم شاید ما تربیت یافته‌ی همین سیستم هستیم. وقتی از ابتدا در گوشمان می‌خوانند بگذار اول درست تمام شود بعد گواهینامه‌ات را می‌گیری؛ بگذار تابستان بشود بعد برو سراغ باشگاه و ورزش؛ بگذار خانه و ماشین بخری بعد دنبال تفریح باش! نه! تمام چیزهایی که می‌خواهم بگویم اعتراض به از دست دادن فرصت‌های زیاد و زندگی نکردن به اندازه سنم نیست. چیزی که می‌خواهم بگویم این است که من همین متن را هم به هزار اجبار و قل و زنجیر کردن دستانم به کاغذ و قلم نوشتم. نه که نخواهم، آرام و قرار نداشتم برای انجام کاری. همین کتاب صد صفحه‌ای که کنار دستم است را با هزار امروز و فردا کردن آورده‌ام و پیش چشمم گذاشته‌ام. کارخاصی هم انجام نمی‌دهم، فقط می‌خواهم این اسباب‌کشی طلسم شده تمام شود، مستقر که شدم، ذهنم که آرام گرفت بروم سراغ این کارها. اصلا نمی‌دانم این ذهن لامذهب چرا باید این‌قدر نازک نارنجی بار بیاید که از چینی نازک تنهایی سهراب هم نازک‌تر باشد و با یک تقه کوچک ترک بردارد؟ چرا باید برای کنار هم نشاندن همین چند کلمه التماسش کنم که ارواح طیبه عزیزانت نپر و جایی نرو، دو دقیقه بنشین بگذار ببینم چه می‌گویم؟ همه‌ی این‌ها را نوشتم که بگویم شما مثل من نباشید. زندگی را عقب نیندازید که بگذار فلان کار انجام شود تا بروم سراغ دیگری. اصلا شاید برای همین امروز پای ویرگول نشستم تا طلسم ذهنم بشکند و دست از این لوس‌بازی‌هایش بردارد. همین حالا باید بنویسم، همین حالا باید کاری که می‌خواهم را شروع کنم. شاید هیچ بعدی وجود نداشته باشد!</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Thu, 07 Oct 2021 15:57:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رژه با کفش پاشنه بلند!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraakbarian/%D8%B1%DA%98%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-o9knvsiwisr2</link>
                <description>چندی پیش عکسی دیدم که ظاهر جذاب و دلربایی داشت اما باطن آن دردناک‌تر از چیزی بود که می‌شد دید. تصویر رژه‌ی زنان ارتش اوکراین با کفش پاشنه بلند! بیش از حد پیگیر بازتاب‌هایش نشدم و نفهمیدم چه شد و چه گفتند جز اینکه تعدادی نماینده مجلس،  کفش پاشنه بلند پیشکشِ وزیر دفاع آن کشور کرده بودند و گفته بودند: بفرمایید! امتحانش ضرری ندارد. خواستم به ابعاد فمنیستی ماجرا فکر کنم که دیدم حال و حوصله‌اش را ندارم. به ابعاد انسانی‌اش نگاه کردم.می‌توانستم تصور کنم این کار چقدر سخت و دردناک است. من هم مثل بسیاری از زن‌ها کفش پاشنه بلند دوست دارم. کفش روزمره‌ام نبوده اما مجلس و مهمانی‌ای نبوده که بدون کفش پاشنه بلند سر شود. هر زنی که کفش پاشنه بلند پوشیده می‌داند که جذابیتی وصف ناشدنی دارد، اما راه رفتن آدمیزادی را از انسان سلب می‌کند. یک آماتور مثل من باید قدم‌های کوتاه بردارد تا مبادا وسط مهمانی دچار پیچ‌خوردگی و سُرخوردگی شود! از آن گذشته، این را فقط خودم می‌دانم (شما هم نشنیده بگیرید) که وقتی پشت میز می‌نشینم پاهایم را از کفش کمی بیرون می‌کشم تا فشار بیش از حد به آن وارد نشود و موقع ایستادن و رقصیدن بتوانم دوام بیاورم. برای منی که با کفش پاشنه بلند قدم‌های کوتاه و آهسته برمی‌دارم، حتی تصور رژه رفتن و گام‌های استوار و بلند برداشتن با آن کفش‌ها دردناک است. تنها چیزی که به زبان آوردم این بود: واقعا چرا؟! چه نیازی به این کار هست؟! چند روز گذشت و این تصویر پرحاشیه از یادم رفت. فیلم‌های افشاگری شخصی را دیدم که درباره‌ی پشت پرده‌ی زندگی بلاگرهای اینستاگرامی حرف می‌زد. می‌گفت که نمایشی بیش نیست و پشت فیلتر اینستاگرام آن‌چنان حال خوش و زندگی پرزرق و برقی ندارند. با راست و دروغش کاری ندارم. فقط با خودم گفتم: چرا؟! چه نیازی به دروغ گفتن به خودشان و ما هست؟! بگذریم! مدتی بود به زندگی خودم فکر می‌کردم، به دستاوردهایم، به جایی که ایستاده‌ام، که خوب بوده‌ام؟ نتیجه رضایت بخشی داشته‌ام؟ می‌شد بهتر از این باشم یا نه؟ درگیر افکار خود و جنگیدن با من‌های مختلف درونم بودم که به خودم آمدم و گفتم: زهرا! چرا واقعا؟! چه نیازی هست؟!چه اصراری داری با کفش پاشنه بلند رژه بروی؟ تو می‌توانی با کفش پاشنه بلند خرامان خرامان راه بروی، برقصی و نهایتا چند پله را با احتیاط بالا بروی؛ اما مطمئنا اگر با همان کفش رژه بروی پاهایت زخم می‌شود. شاید زمین نخوری اما حتما پاهایت تاول می‌زند! چرا؟ مگر مازوخیسم داری؟ فقط برای اینکه از بیرون نمایش باشکوه‌تری داشته باشی؟ مهم نیست که درد می‌کشی و به خودت آسیب بیشتری می‌زنی؟ خودم به خودم گفتم: احسنت! عجب سخنرانیِ آب روی آتشی بود! آرام شدیم! واقیت تلخ ماجرا این است که بعضی از ما امکانات و شرایط روحی و جسمی نهایتا در حد همان کفش پاشنه بلند را داریم، و به همان رقص دلربا با کفش‌هایمان بسنده نمی‌کنیم. فکر می‌کنیم کار خاصی نکرده‌ایم. فلان کس بهتر از ما بوده و ما ضعیف بوده‌ایم. اما نمی‌دانیم آن‌که دارد پاهایش را محکم بر زمین می‌کوبد و از هیبت رژه‌اش مو بر تنمان راست شده کفش دیگر و راحت‌تری بر پا دارد که نه چندان فشار غیرقابل تحملی دارد، نه انگشت پایش زخم برمی‌دارد. واقعیت تلخ‌تر ماجرا این است که این طرز فکر از سوی خانواده و جامعه به قدری به فرد تزریق می‌شود که فرد نه تنها قدر دستاوردهایش را نمی‌داند، بلکه روزبه‌روز حالش خراب‌تر می‌شود که چرا فلان گام بزرگ‌تر را برنداشته‌ام. شاید نهایت توان فرد همانی بوده که به نمایش گذاشته؛ شاید بهترین نتیجه با امکانات و شرایط فرد همان بوده؛ از بیرون متوسط و معمولی اما از درون حاصل تلاش بسیار او بوده. نوشتن این پست لازم بود؛ برای خودم، برای تو، برای هر کسی که گهگاهی حالش بد می‌شود از دیدن موقعیت‌های بزرگ‌تر، که چرا من نتوانسته‌ام به آن برسم؟ نکند کافی نبوده‌ام؟ نکند ضعیف بوده‌ام؟ عکس پرحاشیه‌ی رژه با کفش پاشنه بلند تلنگر خوبی بود برای هر کسی که سعی دارد یا به او تحمیل می‌شود که نمایش باشکوهی مثل همین رژه اجرا کند، اما حواسش به زمین خوردن و آسیب دوچندانش نیست. گاهی لازم است حین آزار دادن خودمان بپرسیم: چرا واقعا؟! چه نیازی هست؟!</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Wed, 01 Sep 2021 10:12:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتاب | زنی با موهای قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-vujjbuuyvyft</link>
                <description>از آخرین باری که یادداشتی درباره کتابی نوشتم، مدت زیادی می‌گذرد. قول داده بودم درباره‌ی کتاب‌هایی که می‌خوانم یادداشتی بنویسم که حس و حالش خوب یادم بماند. دروغ چرا؟! هم تنبلی کردم و هم درگیر پروژه‌های دانشگاهی شدم که فرصت خواندن کتابِ داستانیِ دیگری علاوه‌ بر آن‌چه در طول ترم باید می‌خواندیم و تحلیل می‌کردیم، نماند. اما خدا را هزاران بار شکر که درگیر بودنم بی‌بهره نبود و همینطور کتاب است که به لیست «کتابهایی که باید بخوانم» اضافه می‌شود. این بار آمدم با کتابی که نخوانده‌ام اما بشدت علاقه‌مندم که در اولین فرصت، خواندنش را شروع کنم. برای یکی از ارائه‌های کلاسی درباره‌اش خواندم و تحقیق کردم و حالا می‌خواهم از آن‌چه مرا سر ذوق آورده بگویم.  برای درس ادبیات جهان باید درباره یک اثر از نویسنده‌ای جهانی گزارش و تحلیل کوتاهی ارائه می‌کردیم؛ از آنجا که سر و تهم را بزنند سر از ترکیه و زبان ترکی در می‌آورم بین لیست اسامی پیشنهادی استاد، اورهان پاموک را گرفتم و همان اول کار با استاد هماهنگ کردم که موضوع ارائه کلاسی من یکی از آثار او باشد.«زنی با موهای قرمز» یکی از آثار اورهان پاموک، نویسنده‌ی ترک‌زبان، است که می‌توان از آن به عنوان یک رمان کوتاه نیز یاد کرد. قصد ندارم خلاصه‌ی کتاب را بگویم(طبق عادتِ همیشگیِ رعایتِ حالِ بیزارن از اسپویل)؛ اما قصد دارم از آن‌چه توجهم را جلب کرد و من را مشتاق خواندن این کتاب و باقی آثار پاموک کرد یادداشت کوتاهی بنویسم. یکی از موضوع‌های مطرح در داستان، پدرکشی است. چیزی که در زبان انگلیسی از آن به نام &quot;patricide&quot; یاد می‌شود. آن‌چه مد نظر پاموک است صرفاً پدرکشی نیست و از مفهوم دیگری به نام  &quot;filicide&quot; یا پسرکشی هم در داستان استفاده می‌شود. نکته جالب توجه،  تلمیح به دو افسانه پادشاه ادیپوس یونانی و رستم و سهراب ایرانی است. شخصیت اصلی داستان پسر نوجوانی است که بسیار علاقه‌مند به کتابخوانی است و با این دو افسانه عجین شده است. تلمیح دیگر،  بر روی صحنه رفتن نمایش رستم و سهراب در این داستان و شرکتی مهندسی است که سهراب نامگذاری می‌شود. این کتاب شامل سه بخش است که در دو بخش اول، راوی شخصیت اصلی داستان و در بخش آخر، راوی شخص دیگری یا همان زن موقرمزی است. تقابل سنت و مدرنیته و همینطور فمنیسم که جوامعی رو به رشد همچون ترکیه با آنها سر و کار دارند از جمله مفاهیم پررنگ دیگر در این کتاب است. به‌علاوه، سلسله اتفاقات فشرده‌ی داستان موجب می‌شود خواننده تا پایان مجذوب خواندن آن باشد.  قصد دارم با یک دوره‌ی پاموک‌خوانی به قولی خودم را خفه کنم و قطعاً اولین کتابی که شروع خواهم کرد «زنی با موهای قرمز» است. اگر آثار پاموک را خوانده‌اید، خوشحال می‌شوم زیر این پست نظرتان را درباره آن‌ها بنویسید. </description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jul 2021 20:04:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن‌چه گذراندیم چه بر سر ادبیات می‌آورد؟</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%A2%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-i1ubkoqjugih</link>
                <description>استاد مرادی می‌گوید، هر قسمت از تاریخ که یک پدیده‌ی جدید ظهور کرده و اکثر مردم جهان را درگیر کرده، یک تغییر در روند ادبیات شکل گرفته، مکتب های جدید به وجود آمده‌اند، ژانر‌ها و سبک‌های جدید اضافه شده‌اند، محتوا و شکل نوشتار دستخوش تغییرات شده است و خلاصه مسیر ادبیات یک پیچ و خمی را پشت سر گذاشته و یا به قولی شرایط زمانه امضایش را پای آثار ادبی بر جای می‌گذارد. از او پرسیدم به نظر شما این دوره که می‌گذرانیم تاثیری در ادبیات ما می‌گذارد یا خیر. گفت شک نکنید! کمی بیشتر که فکر کردم خودم جواب سوال خودم را یافتم. بیش از یک سال است که به قرنطینه رفته‌ایم، از جمع‌های بزرگ و  پرشور دور مانده‌ایم و در تنهایی به خود و به زندگی خود ساعت‌ها فکر کرده‌ایم. این پدیده ما را منزوی‌تر و جمع‌گریز‌تر کرده؛ شاید هم برای جمع و حضور در اجتماع تشنه‌تر شده باشیم. در ادبیات پساکرونایی انسان شاید فردی غرق در تنهایی خود باشد که زندگی و آرامش را در حضور در اجتماع و ارتباط انسانی می‌یابد. به علاوه از دنیای پر سر و صدای کار و زندگی به دور مانده و در خلوت و سکوت خانه روزهای زیادی را سپری کرده ایم. از این رو فضای ادبیات پساکرونایی شاید دیالوگ و کشمکش کمتری داشته باشد. شاید شبیه آثار همینگوی یک روز ساده‌ی کسالت بار شخصیتی تنها را روایت کند. داستان حاوی کشمکش درونی فرد با خود، خاطراتش، نیازش برای بازگشت به زندگی عادی قبلی و فشار تنهایی و غم حاصل از روزهای کرونایی باشد. دیگر کمتر خبری از داستان‌های پر از اتفاقات و رویدادهای بیرونی باشد. همچنین رد اختلال و بیماری های روحی شاید بیشتر در ادبیات دیده شود. ما هم به اضطراب و ترس و افسردگی دوچندانمان در این دوره واقفیم. به طور کلی انسان در نسل جدید ادبیات احتمالاً فردی افسرده و دچار آسیب های روانی از اتفاقات اخیر نمایش داده شود؛ که به ملال آمده از تنهایی و انزوا، بیش از پیش تشنه‌ی ارتباط نزدیک با انسان‌ها و طبیعت باشد. بیشتر به جزئیات زندگی توجه می‌کند و شتاب زندگی کاری او را از زیبایی‌های کوچکی که در دوره‌‌ی کرونا بیش از پیش به چشم آمده‌اند، غافل نمی‌کند. از این رو احتمالاً نویسندگان این ریزبینی و ظرافت را در سبک نوشتار خود نمایان کنند و به زیبایی‌های کلامی توجه دوچندان نشان دهند. گاهی فکر می‌کنم این دوره‌ی تنفسِ زمینْ کمک کرد تا انسان بیشتر به ذات و اصل خود بازگردد. از این رو انسان ماشینی قرن ۲۱ در ادبیات کمرنگ‌تر می‌شود. اما گاهی خبرهایی می‌شنوم که فکر مرا سمت و سویی دیگر می‌دهند. گاهی می‌گویم شاید هم بشر در ادبیات پساکرونایی یک بیمار روانی و فرد غیر نرمال نمایش داده شود که ریشه انحرافات اخلاقی او هرچه که بوده و هست، دوران فشار قرنطینه و اضطراب آن بر وخامت حالش دامن زده‌اند، که دست به جنایات فجیع می‌زند و ادبیات را سمت و سوی جنایی و گوتیک می‌دهد (برای لحظه‌ای یک شهر قرنطینه شده‌ی خاموش را تصور کنید). شاید افسانه‌های پسرکشی و نسل‌کشی‌های وحشتناک دوباره جان بگیرد. راستی! اگر نویسنده‌ای پدر پسرکشی که خود را محق می‌داند را به تصویر بکشد، تیغ تیز انتقاد بر گلویش نمی گذارند که چرا اغراق می‌کنی و اثری باورناپذیر می‌نویسی؟ پس چرا زندگی عادی‌مان مملو از اتفاقات این چنینی شده است؟! بشر را چه شده است؟!</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jun 2021 17:51:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی موسیقی | احمد کایا</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraakbarian/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%A7-nz3pmpve5we9</link>
                <description>[به ریحان قول داده بودم که روزی از احمد کایا هم بنویسم] هر از چند گاهی در پوشه‌های موسیقی‌ام که چرخ می‌زنم از آهنگ‌هایش رد می‌شوم، اما هر از چند گاهی هم روی صدایش قفل می‌شوم. سعید با خنده می‌گوید: به تو اصلا نمیاد احمدکایا گوش بدی. راست می‌گوید. به من نه، اما به زهرای درونم خیلی احمد کایا گوش دادن می‌آید. در واقع احمد کایای درونم است که احمد‌کایا گوش می‌دهد. چه شد؟! خودم هم نفهمیدم چه گفتم! برای من هر بار شنیدن صدای قوی و در عین حال بغض آلود این مرد مساوی است با فریاد زدن هر آنچه در اعماق وجودم زخمی خونین است. از روزی که او و موسیقی‌اش (به گفته‌ی خودش سلاحش) را پیدا کردم، عمیق‌تر شدم، آرام‌تر شدم. در عین حال که غم‌هایم و فریادهایم وزنی دوچندان پیدا کردند، سبک‌تر شدم. قلبم، غصه‌هایم و حرف‌هایم سنگین شد، چون هیچ‌گاه تا به حال با هیچ موسیقی‌ای آن‌ها را تماما احساس نکرده بودم. تا به حال نگفته بودم: خودش است! من همین را می‌گویم، همین شکلی غمگینم، همین شکلی معترضم، این‌طور خشمگینم. خودم سبک‌تر شدم، چون پرنده‌ی سرکش درونم راهی برای پرواز پیدا کرد. من با شنیدن صدای احمد کایا زنجیرها را از هم می‌درم! درست همان‌گونه که می‌گوید: Demirleri söküp geldim... به صفحه‌ی پر شده‌ی دفترم نگاه می‌کنم، باور نمی کنم که بالاخره وقتش رسید، منتظر بودم آنقدر عمیق شوم تا نوبت نوشتن از احمد کایا برسد. خودکار را رها می‌کنم، بین موسیقی‌های اخیراً پخش شده می گردم و دوباره آن را پلی می‌کنم. می خواند:Üstüm başım toz içinde...اگر دوست دارید قطعه‌ای از او بشنوید، لینک زیر بهترین گزینه است:  https://www.instagram.com/tv/CM9UUWElfqL/?igshid=1nck1u9ib7m1e شما هم برایم از موسیقی‌هایی بگویید که از اعماق وجودتان حرف می‌زند.</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Thu, 13 May 2021 11:49:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خود عزیزم!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraakbarian/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-sf11zhazfhbt</link>
                <description>«نوکِ زبان ِتو امیدِ آمدنِ لغتی‌ست لغتی که نمی‌آید.» - یدالله رویایی.بعد از مدت‌ها به زور و اجبار دستم را به قلم گره زدم!  این برای کسی که نوشتن درمان همه دردهایش است شکست سنگینی است. روزی برسد که منِ عاشق نوشتن، به اجبار پای کاغذ بنشینم!  می‌دانم این فاصله نشانه‌ی بی‌علاقگی نیست؛ من فقط کمی خودم را فراموش کرده‌ام. امروز به اجبار پای کاغذ و قلم نشستم چون می‌دانم همین که چشمه‌ی کلمات خشکیده‌ام جاری شود، بخش عظیمی از گره های روحی و ذهنی‌ام گشوده می‌شود. به پیشنهاد خانواده می‌توانستم همراهشان دوری در خیابان‌ها بزنم اما ماندن و خلوت کردن را ترجیح دادم مدت‌ها بود اینگونه برای خود وقت نگذاشته بودم. بعد از تعطیلات نوروز، دو هفته‌ی کذایی کرونا را گذراندم که با نیمچه بدن درد و ضعفی خفیف، به دلیل اوضاع و احوال بهترم از مادر و پدرم که حال و روز خوبی نداشتند پرستاری کردم. از خواهر یک ساله‌‌ام نگهداری کردم و یک خانه را با تمام به هم ریختگی‌های بعد از بازگشت از سفر چرخاندم. بابت آن دو هفته به خودم افتخار می‌کنم. گرچه از درس و دانشگاه در آن دو هفته غافل شدم، گرچه از خودم و پرستاری کردن از خودم هم غافل شدم، به اندازه‌ای قوی بودم که هیچ‌گاه تصورش را نمی‌کردم. بعد از آن دو هفته، عادت غفلت از خود در سرم ماند و اینجا همان نقطه‌ای بود که کم‌کم میان بهار، خزان شدم. امروز به خودم فرصت دادم که خلوت کنم، برای خودم باشم، به خودم برسم، به عشق چندین و چند ساله ام - نوشتن - برسم؛ تا خیلی زود بشوم همان زهرای سرحال و پر انرژی و امیدوار. امروز لازم بود به خودم یادآوری کنم که: زهرا جان! دختر دلسوز و پرتلاش، هرچقدر هم اطرافیانت را دوست داشته باشی تا زمانی که خودت را دوست نداشته باشی بهره‌ای از زندگی‌ات نمی‌بری. بیدار شو، بلند شو و برو جلوی آینه، دستی به موهایت بکش، هر طور که دوست داری ببافشان، به خودت برس، به زندگی‌ات، به اهدافت، به رویاهایت که چند وقتی است فراموششان کردی. تا زمانی که از خودت مراقبت نکنی نمی‌توانی مراقب عزیزانت باشی. ممنون که قوی بودی، حالا وقت قوی‌تر شدن است!پی‌نوشت: این را به تو هم می‌گویم، به تویی که خودت را فراموش کرده‌ای. زندگی از جایی شروع می شود که خودت را ببینی.  تا زمانی که وجود خودت را نادیده بگیری به وجود دیگری نیز هیچ چیز نمی‌بخشی، نه مهری، نه عشقی، نه مراقبت و نه آرامش!</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 20:49:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدِ تدریجیِ یک رویا / ٢</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraakbarian/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%90-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%A2-i1pzpkzzz1bb</link>
                <description>نمی‌دانم تا چه اندازه خاموش شدن مغز در فرآیند نوشتن طبیعی است. اما برای من بارها اتفاق افتاده است. دورانی که دیگر چشمه‌ی افکارم خاموش می‌شود و حتی ذره‌ای خیال‌بافی برای خواندن یک متن ادبی کوتاه هم باقی نمی‌ماند؛ چه رسد به نوشتن آن. اسمش را گذاشته بودم دوره‌ی سکوت! جایی که دیگر مغزم قدرت پردازش و خلق کردن را از دست می‌داد، یخ می‌بست، سِر می‌شد. پیش‌تر دلیلش را نمی‌دانستم اما چند وقتی‌ است می‌توانم حدس بزنم که این اتفاق پس از یک دوره‌ی سخت و پردغدغه برایم رخ می‌دهد. وقتی بیش از حد توانم از ذهنم کار می‌کشم و تلاش‌هایم راه به جایی نمی‌برد و همچنان کلاف‌های در هم، پیچیده‌تر می‌شوند، چشمه‌ی ذوق و افکار هنری‌ام هم کور می‌شود. دوره‌ای را در سکوت و خاموشی ‌ می‌گذراند تا شخصی، حسی، عکسی، رویایی دوباره آن را زنده کند. گرچه هر بار از این دوره‌ای عزلت بازمی‌گردم قلمم خسته‌تر می‌شود و کلماتم سنگین‌تر. سخت به زبان و قلم می‌آید اما هر بار که جاری می‌شود آن‌قدر سنگین و غم‌بار شده که گاهی خودم زیر بار احساسش تاب نمی‌آورم! مدتی بود از این خاموشیِ سرم به ملال آمده بودم و مدام در پی ذره جانی، چنگ به زمین و آسمان می‌زدم. که شاید گوشه‌ای از این جهانِ پرشتاب، ذره‌ای رنگ آرامش و امید و زندگی بیابم. در صفحه‌ی اینستاگرامی‌ای که برای ایده گرفتن در چیدمان خانه‌ی آینده‌ام دنبال کرده بودم چرخی می‌زدم که تصویری مرا میخکوب کرد. دو دستی یقه‌ام را گرفت و از لابه‌لای جلومبلی‌های فلزی و آینه کنسول‌های مدرن پرتم کرد روی پله‌های خانه‌ی آقاجان. درست وقتی که هنوز زنده و سرحال بود. همان روز‌ها که ناهار جمعه قرمه سبزیِ ننه جان بود و اگر کسی سر ناهار می‌رسید نیمرو‌های خاله کم و کسری‌های سر سفره را جبران می‌کرد. تصویر‌ی که دیدم خانه‌ی آقاجان نبود ولی حسی که از پشت عکس بیرون می‌تابید، برایم آشنا اما دور بود. به درب ورودی نگاه کنید. به نوری که از شکاف در به درون خزیده و نوید روشنی می‌دهد. شاید کمی بعد پیرمردی نان سنگک به دست کلید را در قفل بچرخاند و پای به خانه بگذارد. به پله‌های رو به بالا نگاه کنید، که خبر از رسیدن به سرایی آرام می‌دهند. به فرش‌های سرخی که گرمایش خون در رگ‌ها جاری می‌کند بنگرید. شور و حرارتش به گرما‌ی یک اجاق می‌ماند، که عطر غذای روی شعله‌اش کل خانه را پر می‌کند. به سبزی برگ گل‌های در گلدان نگاه کنید که چگونه با اقتدار شور زندگی را فریاد می‌زنند. نفسم گرم می‌شود. قلمم جان می‌گیرد. یخ دستانم باز می‌شود و سراغ کاغذ و قلمم می‌روم. نیم نگاهی به عکس‌های دیگر آن صفحه مجازی می‌اندازم که بی‌رحمانه با خط‌کشی‌هایش سعی دارد اندازه فرش را متناسب با فضای پذیرایی بگیرد و رنگ‌هایش مبادا از هماهنگی و هم خوانی با رنگ پرده و مبل خارج شود. در قوانین ثابت و خشک چیدمان، بوی قرمه‌سبزی‌های خانه‌ی آقاجان و گرما‌ی نوری که از شیشه‌های در به درون می‌تابد، فراموش شده است. آهی می‌کشم و شروع به نوشتن می‌کنم. راستی! از کی این حجم از صفا و گرما از خانه‌هامان رفت؟! </description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 17:58:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتاب | جای خالی سلوچ</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%86-sp1ywnxg7hju</link>
                <description>«سلوچ» را که می‌خواندم، به خودم قول دادم حتما یادداشتی درباره‌اش بنویسم؛ نه از آن تحلیل‌های فلسفی و عمیق که استاد حری برایمان می‌گفت. فقط می‌خواستم به قول استاد پروانه یک &quot;response&quot; ساده باشد. دوست داشتم هر کتابی که می‌خوانم، حداقل حسم را نسبت به آن بگویم. که چیزی ما‌نده باشد از من، ردی، حسی را بر جای بگذارم. میان شتاب روزهایم که یکی از پی دیگری می‌دوند، فقط همین نوشتن‌هاست که مرا راضی می‌کند. همین که بدانم از فلان روز و فلان ساعت، لااقل چند کلمه‌ای از من به جا مانده. بگذریم! مدت‌ها بود در لیست «کتاب‌هایی که باید بخوانم» قرار داشت. پس از مدت‌ها بالاخره نوبت به آن رسید. مثل خیلی از کتاب‌های دیگر از کتابخانه‌ی دانشگاه به امانت گرفتمش. داستان با رفتن یک مرد آغاز شد. سلوچ! از همان آغاز کار باید می‌دانستم با کتابی طرفم که نمی‌توانم لحظه‌ای از خواندنش دست بکشم. اما از دل‌نگرانی و اضطراب آن روز‌هایم بود؟ یا فشار پروژه‌های دانشگاه؟ نمی‌دانم. فقط در چند صفحه‌ی اول تکانی خوردم و بعد کم‌کم با خواندنش اتفاق خاصی در من نمی‌افتاد. چند وقت که سرم شلوغ شد، گذاشتمش کنار و بعد از مدت‌ها از عذاب وجدانِ تمام شدن مهلت امانت نشستم پایش. که تمام شود و به شوق بدوم سراغ کتاب بعدی، «عشق در سالهای وبا»، چه می‌دانم؟! به خیال خودم خواندن این کتاب در روزهای تلخ کرونایی و با حلقه‌ای که به تازگی به دست کرده بودم، دلچسب‌تر می‌نمود. «سلوچ» را کمی پیش بردم. نه! اشتباه می‌کردم. باید زودتر از این‌ها برمی‌گشتم سراغش. صفحه به صفحه، خط به خط، قلمِ محمود دولت آبادی بیشتر در جانم ریشه می‌دواند! می‌چسبید به قلبم! پیچ و تاب داستان چقدر عجیب و درست و زیبا بود. چقدر همه‌چیز سر جایش نشسته بود. همه‌ی گفتگو‌ها، همه‌ی تصویرسازی‌ها، همه‌ی اسامی و القاب و... . هم اشتیاق گم شدن در داستان و پیش رفتن و پیش رفتن در کوچه‌های زمینج خِرَم را گرفته بود، هم جذابیت کلماتش نمی‌گذاشت سرسری بگذرم. کتاب که تمام شد از خواندنش نفسم بند آمده بود!  اما طبق معمول یادم رفت به موقع درباره‌اش بنویسم. حالا که چند صفحه‌ای از «عشق در سالهای وبا» را خوانده‌ام و فکرم هنوز پیش سلوچ است، به قولم عمل کردم و بالاخره واکنشی به آن نشان دادم. خلاصه که اگر دوست دارید کتابی بخوانید که هم به سمت ادامه دادنش کشیده شوید، و هم کلمات جاندارش بگویند: بنشین! کجا با این عجله؟  «جای خالی سلوچ» را بخوانید.پی‌نوشت : خلاصه و تحلیلی از کتاب ارائه ندادم چون هم دوستانِ نگران اسپویل بتوانند بخوانندش. هم هنوز آن‌قدر‌ها خودم را اهل فن نمی‌دانم.</description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jan 2021 12:10:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدِ تدریجیِ یک رویا / ١</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%90-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%A1-tizxvrm6mpnv</link>
                <description>از اولین باری که رویای نوشتن در سرم جرقه زد حالا یازده سالی می‌گذرد. آن روزها کم‌سن و سال بودم؛ حتی کم‌سن و سال‌تر از آن که بدانم این می‌تواند رویای من باشد. تنها چیزی که در‌مورد آن می‌دانستم، تصور هر روز خودم به جای مارالِ سریال «مرگ تدریجی یک رویا» بود. از این کار بی‌نهایت لذت می‌بردم. این‌که خودم را جای او ببینم شبیه حس خوشحالی بعد از دستاوردی بزرگ بود. گرچه من این دستاورد را تنها در رویاهایم داشتم. بعد‌ها فهمیدم نوشتن آن اندازه که من می‌پنداشتم کار آسانی نیست و تا نویسنده شدن فاصله‌ی زیادی دارم. کمی بعد‌تر فهمیدم تا زمانی که نوشته‌هایم را کنج اتاقم پنهان کنم اتفاقی نمی‌افتد و من همچنان زهرای غرق در رویای خود می‌مانم. کمی گذشت که متوجه شدم قبل از هر کاری باید شهامت ارائه نوشته‌هایم را داشته باشم. کمی بیشتر گذشت که فهمیدم تنها با ارائه‌ی کار، چیزی عوض نمی‌شود. نوشته‌ی من ممکن است مورد توجه واقع نشود و من هم‌چنان به عقب رانده شوم. کمی بیشتر از بیشتر گذشت که فهمیدم وقتی می‌توانم داستانی بنویسم، این به معنی نویسنده شدنم نیست. من در اولین داستان زمین می‌خورم. باید بلند شدن و دوباره و دوباره نوشتن را یاد بگیرم. باید ارتباط برقرار کردن و خارج شدن از لاک تنهایی‌ام را یاد بگیرم. تا کسی نداند من چیزی می‌نویسم، قطعا متنی یا داستانی از من نخواهد خواند. وقتی کسی داستانی از من نخواند، من همچنان فقط برای برگه‌های دفترم می‌نویسم. نوشتن در این‌جا همان قدمی است که باید بردارم. کمی استوارتر، کمی محکم‌تر، کمی مصرتر. این‌جا می‌نویسم و از خواندن آن با صدای بلند برای شما هراسی ندارم (نباید داشته باشم)؛ چون می‌خواهم تحسین یا انتقادتان را برانگیزم. کمی بیش‌ از حد واضح و با جزئیات فراوان از زهرای امروز گفتم، چون می‌خواهم زهرای فردا، زهرای امروز و تمام تلاش‌هایش را فراموش نکند. </description>
                <category>زهرا اکبریان</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 17:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>