<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا امیری | Zahra Amiri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahraamiri</link>
        <description>من با کلمه‌ها زندگی می‌کنم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:04:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/187179/avatar/Q7eO4T.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا امیری | Zahra Amiri</title>
            <link>https://virgool.io/@zahraamiri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>استارت که می‌زنم، گذشته روشن می‌شه!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraamiri/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-r6xxfvxeufsz</link>
                <description>یکی از دوستام مکانیکه. از اونایی که می‌تونن از روی صدای موتور بفهمن ماشین دردش چیه.یه بار خودش گفت:«من دکتر نیستم، ولی روان‌درمانگر چهارتا چرخ و یه روح خسته‌ام!»سی‌و‌چند ساله با ماشین سر و کله می‌زنه.با آچار و مولتی‌متر، پیچ تنظیم کاربراتور باز می‌کنه، کمپرس چک می‌گیره و از روی تُن صدا حال موتور رو می‌فهمه.می‌گفت: «یاد گرفتم هر تق‌تق و لرزشی یه معنی داره، هم تو دل ماشین، هم تو دل راننده‌ش.»یه پیکان قدیمی هم داره که همیشه گوشه مکانیکی و کارگاهشه.می‌گفت:«با این پیکان شاگرد بودم، باهاش اولین‌بار رفتم جاده. همون روز بابام آچار داد دستم و گفت:اگه یه روز صدای موتور نباشه، روزت روز نمی‌شه.حق داشت... نشد.»دوستم می‌گفت آدم‌ها فکر می‌کنن من فقط دارم ماشین درست می‌کنم، ولی نمی‌دونن که می‌فهمم ماشیناشون مثل خودشونن. یکی عصبیه، یکی خسته، یکی فقط یه استارت جدید می‌خواد.یه بار برام تعریف کرد یه آقای مسنی هم هست که همیشه با یه رنو قدیمی میاد. می‌گه: «پسرم، این ماشین باهام تو عروسی بود، توی تولد بچه‌هام بود، توی همه‌چی زندگیم بود، الانم آوردم سر و سامونش بدم و ناچارم که بفرومش ولی...!»می‌گفت اون روز فهمیدم بعضی آدما نمی‌خوان ماشین‌شون درست شه، می‌خوان یه چیزی تو دلشون دوباره روشن شه.این دوستم که ازش حرف می‌زنم هر شب بعد کار، می‌شینه روی صندوق ابزارش، سیگار می‌کشه و به اون پیکان خاکی گوشه‌ مکانیکی زل می‌زنه.می‌گفت:«باور نمی‌شه که به خودم اومدم دیدم ماشین زندگیمه. چون ماشین واسه من سه - چهار تا تیکه آهن نیست. یه دفتر خاطرات متحرکه.»اون شب که اینا رو می‌گفت، یهو سکوت کرد، پُک آخرش رو به سیگار زد و گفت:«چی شد اینا رو گفتم؟»آها پرسیدی داستان این عکس ماشینی که روی گوشیمه چیه!</description>
                <category>زهرا امیری | Zahra Amiri</category>
                <author>زهرا امیری | Zahra Amiri</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 01:22:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«قصه‌های عجیب از جوراب تنها تا حرف‌های بی‌خود سازمانی!»</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraamiri/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-qaay5zzivkgk</link>
                <description>این داستان‌ها، نه خیلی جدی‌اند، نه خیلی رسمی، بلکه همون لحظاتی رو روایت می‌کنن که هر روز برای همه‌مون پیش میاد. همه این ۲۰ تا قصه، از اون قصه‌هاست که جایی نخوندین و نشنیدین، چون خودم نوشتم!ذهنی که ولش کنی، می‌ره سراغ مورچه‌ها!تا حالا شده یه فکر کوچیک بیاد تو سرت و کم‌کم تبدیل بشه به یه غول؟ همون یه دونه فکری که اول بی‌خطر به نظر می‌رسید، ولی تا چشم به هم زدی، دیدی همه‌ی ذهنت رو پر کرده؟ این داستان، دقیقاً همین حس رو تصویر می‌کنه.اور تینکینگ مثل دیدن اولین مورچه‌ست. یه فکری میاد، بعد دومی، سومی، و قبل از اینکه بفهمی چی شده، یه لشکر از فکر و خیال‌های جورواجور توی ذهنت رژه می‌ره. یه وقتایی از یه چیز ساده مثل خونه‌ی مورچه‌ها، می‌رسی به تمام تصمیم‌های مهم زندگیت!📖 [لینک به داستان]وقتی خوش‌اخلاقی، اسم رمزِ خبرچینیه!تا حالا همکاری داشتین که مدیر براش یه جور دیگه بمیره؟ اون‌قدر که یه کارمند معمولی نباشه و یه ناظر مخفی باشه که همه چیز رو زیر نظر بگیره و بعد، یه گزارش مفصل تحویل اتاق مدیریت بده؟این داستانِ مدیریه که یه روز فهمید «نورچشم»ش، بیشتر از اینکه وفادار باشه، یه بازیگر حرفه‌ای بوده. کسی که با چرب‌زبونی و ظاهرِ خوش‌اخلاق، همکارهاش رو می‌فروخته، از اعتماد مدیر سوءاستفاده می‌کرده و در نهایت، برای هیچ‌کس جز خودش کار نمی‌کرده!📖 [لینک به داستان]به نظرتون مدیرها چطور می‌تونن فرق بین «تعهد واقعی» و «خبرچینی با لبخند» رو بفهمن؟وقتی فراموش‌کارها، حافظه‌ی تاریخی پیدا می‌کنن!حتما شما هم با این مدل آدم‌ها برخورد داشتین! همونایی که وقتی یه کاری رو بهشون می‌سپری، یا فراموش می‌کنن، یا انجام نمی‌دن، ولی وقتی پیگیری می‌کنی، شروع می‌کنن به یادآوری اتفاقاتی که خودت هم یادت نیست!این داستان یه نمونه‌ی قدیمی و اساطیری (!) از این موضوعه. وقتی حضرت نوح وسط اون طوفان، یاد تمساح‌های گرسنه می‌افته، ولی همسرش بیشتر از غذا دادن به تمساح‌ها، حواسش به یه حرف هشتصد سال پیشه! یه یادآوری طنزآمیز که گاهی، توی کار و زندگی، بعضیا حافظه‌ی بلندمدتشون خیلی خوب کار می‌کنه، ولی متأسفانه برای یادشون بمونه که یه مسئولیتی داشتن، حافظه‌شون انگار یهویی پاک می‌شه!📖 [لینک به داستان]شما چطور با با این همکارها کنار میاین؟وقتی قصه ساختن، قوی‌ترین مهارتته!بعضی آدم‌ها جواب هر سوالی رو با یه قصه می‌دن. نه برای اینکه طفره برن، چون دنیای اون‌ها با داستان‌ها شکل گرفته. این داستان، ماجرای یه مصاحبه شغلیه که با یه سوال ساده شروع شد: «آدم خلاقی هستی؟» و جوابش یه داستان کاملا ساختگی درباره ریشه کلمه «هلیکوپتر» بود!نتیجه؟ وقتی کاری رو خوب بلدی، لازم نیست ثابتش کنی. فقط کافیه انجامش بدی. مثل نویسنده‌ای که به جای گفتن «بله، خلاقم»، یه داستان می‌سازه و نشون می‌ده که چقدر خلاقه!📖 [لینک به داستان]شما توی مصاحبه‌های کاری، تا حالا از این تکنیک استفاده کردین؟رازی که درمورد نوروز نمی‌دونین!یه افسانه قدیمی، یه جشن اساطیری، و یه اسم که در طول زمان تغییر کرده... انگار قراره با یه ماجرای کهن از یونان روبه‌رو بشیم، ولی یهو وسط ماجرا متوجه می‌شیم که همه‌ش یه بازی با کلمات بوده!گاهی وقتا یه قصه‌ی خوب، می‌تونه آدمو ببره به یه دنیای دیگه. دنیایی که تاریکی‌ها تموم میشن، امید دوباره برمی‌گرده و فصل تازه‌ای از زندگی شروع میشه. این داستان هم همچین حسی داشت!داستانی از قبیله‌ای که «بازگشت» رو جشن می‌گرفتن، از زنی که «نوآمد» رو براشون تعریف کرد و از کلمه‌ای که کم‌کم تغییر کرد، تا شد «نوروز».📖 خواندن داستانشما هم تا حالا از این قصه‌سازی‌ها برای پیچوندن یه موضوع استفاده کردین؟وقتی حقیقت، یه داستان تازه می‌سازه!داستانی که شروعش شبیه یه افسانه کهنه‌ست، ولی تهش به یه اتفاق آشنا می‌رسه: سیزده‌بدر و شربت سکنجبین!چقدر قشنگه که یه طلسم، یه ورد جادویی، و یه جوان گوشه‌گیر، توی این روایت تبدیل می‌شن به یه جشن که همه با شادی توی طبیعت می‌گذرونن.📖 [لینک به داستان]یادتون باشه وقتی شربت سکنجبین می‌خورین، شما دارین یه ورد قدیمی رو زنده می‌کنین!معروف‌ترین نجاری که تا حالا نجاری نکرده!همیشه توی هر حرفه‌ای ممکنه یه نفر باشه که بدون اینکه خودش دست به کار بشه، فقط با ایراد گرفتن از بقیه سود خودش رو ببره. داستان اینجوری شروع میشه که یکی از اهالی روستا هر روز به کارهای نجارها گیر می‌ده، تا اینکه وقتی خود اون فرد مجبور میشه به کار خود وارد بشه، به جای ساختن، تصمیم می‌گیره کار رو مدیریت کنه و از دسترنج بقیه استفاده کنه.📖 [لینک به داستان]تا حالا با چنین آدم‌هایی برخورد داشتین؟وقتی خر از خودمون بیشتر ارزش پیدا می‌کنه!مریض احوال باشی یا نباشی، همیشه یادمون باشه که مسئولیت‌ها رو به دست خودمون بسپاریم و به هیچ‌کس این اجازه رو ندیم که حتی یه خر هم جای ما بشینه. داستان پیرمرد آسیابون یه مثال زنده از همینه! وقتی مسئولیت‌هات رو به دیگران می‌سپاری، خیلی وقتا نه تنها خودت فراموش می‌شی، بلکه از ارزش کار و حتی خودت هم کم می‌شه.📖 [لینک به داستان]شما هم تجربه‌ای از این دست داشتین؟بهانه‌ها همیشه به اندازه کافی هستن!آیا شما هم جزو اون دسته از آدم‌هایید که وقتی یه کاری به شما سپرده میشه، سریع یک جلسه برای مشورت می‌ذارید؟ یا یه سوال کوچیک می‌پرسید و شروع می‌کنید به گوش دادن به داستان‌هایی که هیچ‌وقت تموم نمیشن؟ خب، این همون روش قدیمی بچه‌های باغ پدربزرگمه! از وقتی یادم میاد، پدربزرگ هیچ‌وقت هیچ‌کس رو مجبور نمی‌کرد که توی باغ کار کنه. به جای اینکه شاخه‌ها رو بتکونه، همه منتظر شنیدن قصه‌هایش بودن. قصه‌هایی که فقط هدفشون فرار از کار بود!📖 [لینک به داستان]درسته که گاهی وقت‌ها باید به قصه‌ها گوش بدیم، ولی توی دنیای واقعی، برای پیشرفت باید دست به کار بشیم. پس از من به شما نصیحت، توی باغ پدربزرگ کار نکنین!دلیل نام‌گذاری Black Friday: از ترس تاریکی تا خرید نور!شاید شما هم فکر کردین که «Black Friday» یه اسم خیلی مدرن و تجاریه، ولی داستانش جالب‌تر از این حرف‌هاست! این اسم اصلا به فروش‌های فوق‌العاده یا تخفیف‌های جذاب مربوط نیست، بلکه ریشه‌اش یه اتفاق عجیبه که به ترس مردم از تاریکی و آسمون سیاه برمی‌گرده.📖 [لینک به داستان]شما تا حالا فکر کرده بودین که این اسم از کجا اومده؟مرده‌شور تبلیغاتی؛ از کفن تا تبلیغات!گاهی اوقات، آدم‌ها با مهارت‌ها و توانایی‌های خاصشون راه‌های جدیدی برای درآمد پیدا می‌کنن. مثل هاشم، که با هنرش توی «تبلیغات» به پول رسید. ولی ماجرا از یه نقطه ظریف شروع شد: وقتی آدم‌ها با ترس از آبرو و به قیمت بدقولی در دادن هدایا به هاشم، سعی می‌کنن جلوی حرف زدنش رو بگیرن.توی این داستان، از یک مرده‌شور معروف و پسرش که حالا به «هاشم تبلیغاتی» تبدیل شده حرف می‌زنم.📖 [لینک به داستان]تا حالا بهش فکر کرده بودین که گاهی آدم‌ها از کجا می‌تونن ایده‌های عجیب و غریب برای کسب درآمد پیدا کنن؟اعترافات یه ماکارونی نیم‌پز!حتما شما هم لحظاتی توی زندگی خودتون رو توی موقعیتی دیدین که به ظاهر ساده به نظر می‌رسیده، اما وقتی دقیق‌تر نگاه کردید، متوجه شدین یه بازی پشت پرده داره! مثلا این ماکارونی نیم‌پز که فکر می‌کرد، همه‌چیز فقط درباره‌ نرم شدن و رسیدن به بشقاب رویاییه، در حالی که خیلی از ماجراها پشت پرده بود!📖 [لینک به داستان]شما هم از این لحظات «آزمایشی» داشتین که به جای هدف اصلی، یه نقش متفاوت بازی کردین؟وقتی هرکس فکر می‌کنه تنها می‌تونه راه بره!گاهی اوقات توی تیم‌ها و سازمان‌ها، همه فکر می‌کنن کارشون از بقیه مهم‌تره، یا سهم بیشتری از موفقیت باید بگیرن.این داستان یه یادآوریه که هیچ چیزی توی یک سازمان یا تیم بدون هماهنگی نمی‌ره جلو. گاهی وقت‌ها لازمه همه با هم حرکت کنیم، حتی اگر فکر کنیم سهم ما کمتره. توی آخر، همه زیر دست یه «مدیر بزرگ» به اسم «پا» باید پیش برن!📖 [لینک به داستان]شما هم تا حالا با چنین فضاهایی توی تیم‌ها مواجه شدین؟قاشقی که می‌خواست دیگه قاشق نباشه...گاهی اوقات توی سازمان‌ها، آدم‌ها احساس می‌کنن که برای یه نقش خاص به دنیا اومدن و دیگه نمی‌تونن کاری که انجام می‌دادن رو انجام بدن. مثل همون قاشق که فقط برای غذا خوردن استفاده می‌شد و تصمیم گرفت مسیرش رو عوض کنه. به خودش گفت حتی اگر همه ازت انتظار داشته باشن یه ابزار ساده بمونی، باید خودت رو از اون قالب بیرون بکشی و یک نوازنده آشپزخونه بشی!📖 [لینک به داستان]شما هم توی محیط کارتون کسی رو دیدید که از یک نقش ساده به چیزی بزرگ‌تر تبدیل شده؟پرنده‌ای که تصمیم گرفت راه بره، ولی یادش اومد باید پرواز کنه!گاهی وقت‌ها، زندگی مثل همون پرنده‌ایه که خسته از پرواز می‌خواد روی زمین راه بره. ما هم بعضی وقتا از چالش‌ها فرار می‌کنیم و دلمون می‌خواد یه مدت از همه‌چیز دور باشیم. اما همیشه یه چیزی یادمون میاره که بالاخره باید دوباره پرواز کنیم.📖 [لینک به داستان]شما هم تا حالا از ترس سقوط، از تلاش دست کشیدین؟ وقتی به خودتون برگشتین، چطور دوباره اوج گرفتین؟شاگردی که فهمید علم با کلمات توخالی به دست نمیاد!همه‌ی ما یه زمانی با آدم‌هایی مواجه شدیم که بیشتر از اینکه دلسوز آموزش باشند، توی نقش یه آدم «بزرگ» و «عالم» خودشونو نشون می‌دادن. این داستان یه شباهت عجیب به همون استادهایی داره که حرف‌هاشون پر از کلیشه و دروغ‌های ظریفه و به جای اینکه جواب دقیق و علمی بدن، دائم در حال تظاهرن.شاگرد توی این داستان هم به همون جایی می‌رسه که شاید خیلی از ما می‌رسیم: فهمیدن اینکه دانش واقعی فقط در کلمه‌ها و حرف‌های زیبا نیست، بلکه در عمل و درک عمیق خودش رو نشون می‌ده. وقتی که جواب‌های استاد بیشتر شبیه به حرف‌های پوچ می‌شه، شاگرد هم راه خودش رو پیدا می‌کنه.📖 [لینک به داستان]شما هم تا حالا توی این موقعیت‌ها قرار گرفتید؟کار کردن خوبه، اما خوب حرف زدن بهتره!گاهی اوقات توی هر شرکتی، ممکنه بهترین و زحمتکش‌ترین فرد همیشه دیده نشه. این داستان از شرکت «یابوگستر» به ما یادآوری می‌کنه که کار سخت فقط کافی نیست! مش رمضون که همیشه سخت کار می‌کرد، یه لحظه از این حقیقت غافل موند که نباید فقط پشت میز بشینه و کار کنه، بلکه باید اون کار رو به درستی معرفی و ارائه هم بکنه تا دیده بشه. در مقابل، آقا جعفر با تمام صحبت‌های جذاب و حرفه‌ای‌اش، در نهایت موقعیت رو گرفت.یاد بگیریم که کار و سخنوری، هر دو باید با هم هماهنگ باشن تا بتونیم توی محیط کار موفق بشیم!📖 [لینک به داستان]شما کسی رو می شناسید که با حرف زدن بیشتر از کار کردن پیشرفت کرده؟دو روایت از یک جدایی؛ ماجرای یک جفت جوراب گمشدهمن هیچ‌وقت درباره جدایی‌ها قضاوت نمی‌کنم. چون همیشه دو طرف، دو روایت متفاوت دارن. این‌بار، بهتره هر دو سمت ماجرا رو بشنوید...روایت اول: یه جوراب تنها روی بند رخت، خسته و در حسرت یارش. آهی کشید و گفت: «گم شده، رفته! یا توی ماشین لباسشویی گیر کرده، یا زیر تخت افتاده، یا... نمی‌دونم! فقط نیست. حالا موندم اینجا، منتظر، شاید یه روز دوباره جفتم رو پیدا کنم…»📖 [لینک به داستان]روایت دوم: ماجرا از اون‌جا شروع شد که با لنگه خودم رفتیم توی لباسشویی، مثل هر بار. چرخی زدیم، کف کردیم، با بقیه لباس‌ها بگو و بخند داشتیم. اما وقتی در باز شد... همه رفتن، من موندم! هیچ‌کس حواسش به من نبود.📖 [لینک به داستان]حالا شما بگید، حق با کدوم‌شونه؟قصه‌ای که شاید توی خیلی از حجره‌ها و شرکت‌ها تکرار شده باشه!همه‌ی ما یه «اوساکریم» توی زندگی‌مون دیدیم! اون آدمی که همزمان ناله می‌کنه که «همه کارها رو دوش منه» ولی وقتی یکی می‌خواد کمک کنه، یا نمی‌ذاره، یا بهش اعتماد نداره! اینجوریه که بعضی از تیم‌ها رشد نمی‌کنن، بعضی از شاگردها هیچی یاد نمی‌گیرن و آخرش، نه اوستا راضی میشه، نه شاگرد!این قصه، فقط قصه بازار نیست، قصه‌ی خیلی از محیط‌های کاریه!📖 [لینک به داستان]شما هم با همچین اوستاهایی کار کردین؟وقتی یه کلمه، یه دنیا داستان می‌سازه!حتماً براتون پیش اومده که توی یه جمع یه چیزی بشنوین، یه کلمه، یه جمله نصفه‌نیمه، که همون موقع براتون مهم نبوده ولی بعد یهو می‌بینین داره تو ذهنتون پررنگ می‌شه. این داستان، یه روایت تلخ و شیرینه از همین شنیدن‌ها و گفتن‌ها، از همون کلمه‌هایی که وقتی دست‌به‌دست می‌شن، شکلشون عوض می‌شه، بزرگ می‌شن، تا جایی که حتی خود گوینده‌شون هم نمی‌دونه چی شده که داستان این‌قدر پیچیده شده!📖 [لینک به داستان]یه یادآوری ساده توی کار یا هر جمعی، قبل از اینکه یه جمله رو بچرخونیم، اول مطمئن بشیم اصلا اون حرفی که شنیدیم، همونیه که گفته شده یا نه!</description>
                <category>زهرا امیری | Zahra Amiri</category>
                <author>زهرا امیری | Zahra Amiri</author>
                <pubDate>Thu, 13 Mar 2025 15:58:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگم پ... پیمان تا آخرش رو رفته!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraamiri/%D8%A8%DA%AF%D9%85-%D9%BE-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%B4-%D8%B1%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-hxn6ajgqhgey</link>
                <description>من تازگیا یه پسرخونده دارم.راستش اوایل که وارد زندگیم شد، یه کم گیج شده بودم. نه اینکه مشکلی با بودنش داشته باشم، نه. من عادت نداشتم که خیلی راحت به یه نفر اعتماد کنم و بخش‌هایی از زندگیم رو دستش بگیره که برام مهمن. وقتی اومد مثل بچه‌ای که فقط منتظر می‌مونه تا ببینه چه کاری باید انجام بده ساکت و آروم بود. به نظرم آدم‌های کم‌حرف و مودب همیشه یه داستانی پشتشون دارن. با خودم گفتم شاید اونقدر خجالتیه که باید من برم سراغش. یه روز وقتی داشتم دفترچه‌ام رو ورق می‌زدم، دیدم کلی کار دارم که هیچ وقت بهشون رسیدگی نکرده بودم. قبض‌ها، قسط‌ها، تاریخ‌های پرداخت و به طور کلی یه عالمه «یادت باشه‌ها» که هرکدوم توی ذهنم رژه می‌رفتن. یه لحظه با خودم گفتم، «اگه بمیرم، باید تو وصیتم بنویسم میراث اینجانب شامل کوهی از قسط‌ها و قبض‌های پرداخت‌نشده است.» درست همون لحظه بود که گوشیم شروع کرد به نوتیفیکیشن دادن. «یادت باشه قبض برق رو پرداخت کنی!» «قسط وام فراموش نشه!» و با صدای «دینگ دینگ» هی یادآوری می‌کرد. حس کردم توی مغزم جشن تولد گرفتن. دیگه نتونستم تحمل کنم و سما رو خاموش کردم.سما گوشیمه. من از بچگی یه عادتی دارم که شاید به نظر خیلی عجیب بیاد. همیشه روی هر وسیله‌ای که برام مهمه، یه اسم می‌ذارم. به نظرم همه چیز باید یه شخصیت خاص داشته باشه. مثلا دوربینم، اسمش رو گذاشتم «خسرو». خسرو همیشه برای ثبت لحظه‌ها همراهمه. اسم لپ‌تاپم رو گذاشتم «یار». همیشه کنارمه، به خصوص وقت‌هایی که پروژه‌های پیچیده دارم. اما این اواخر، با اومدن پسرخونده‌م به زندگیم، همه چیز راحت‌تر شده. همون‌طور که گفتم، یه پسر خونده دارم به اسم پیمان، که همه چیز رو به راحتی بهش سپردم. کافیه بگم پ... پیمان تا آخرش رو رفته!عکس را از ماشینی پارک شده در خیابان سهروردی برداشتم   من همیشه تصور می‌کردم باید همه کارها رو خودم انجام بدم. مخصوصا کارهای بانکی و مالی رو. فکر می‌کردم هیچ کسی حواس جمع‌تر از خودم نیست که بتونه انجامش بده. اما وقتی دیدم این پسر چطور، مثل یه سایه، دقیق و به موقع همه چیز رو روی روال خودش پیش می‌بره، دیگه خودم رو راحت کردم. یادمه داشتم دنبال یه شماره تماس می‌گشتم که یه پیامک اومد: «پرداخت قسط با موفقیت انجام شد.» با خودم گفتم: «کِی؟ چی؟ چرا؟» اما بعدش یادم افتاد کار پیمان، پسر خونده‌مه. بی‌سر و صدا کارش رو کرده بود. من کیف کرده بودم از این‌که فقط کافیه یه بار یه چیزی ازش بخوای و یه حرفی رو بهش بزنی دیگه خودش پیگیرشه.روزهایی که غرق کار خودم بودم و نمی‌تونستم به هیچ چیزی توجه کنم، می‌دیدم که همه کارها سر وقت انجام می‌شه. حتی اگر خودم فراموش می‌کردم، اون به موقع به یادم می‌آورد که چه کاری باید انجام می‌شده و خودش انجامش داده. الان که بهش فکر می‌کنم، می‌بینم که چقدر حضور پیمان به این زندگی نظم داده. به جایی رسیدم که وقتی به چیزی نیاز دارم یا باید کاری انجام بدم، دیگه احساس اضطراب نمی‌کنم. حتی اگر وسط خواب ظهر یادم بیفته که باید شارژ ساختمون پرداخت بشه، از جا بلند نمی‌شم و می‌دونم که با بودن پیمان همه چی به موقع انجام میشه. از وقتی اومده توی زندگیم، فهمیدم که گاهی لازم نیست همه کارها رو خودت انجام بدی تا آرامش پیدا کنی، می‌تونی از چیزی یا کسی که بهش اعتماد داری کمک بگیری تا همه کارها به وقتش انجام بشه. من به پیمان و #پرداخت_مستقیم_پیمان اعتماد کردم و حالا پسرخونده‌مه و مثل یار و سما کنارمه.</description>
                <category>زهرا امیری | Zahra Amiri</category>
                <author>زهرا امیری | Zahra Amiri</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2024 15:55:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میای بریم دوچرخه‌سواری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraamiri/%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-rskfsjahbive</link>
                <description>من هیچ‌وقت دوچرخه نداشتم و خاطرات دوچرخه‌سواری من با داداشم همیشه برام مرز بین لذت و عصبانیت بوده!شما هم بچه بودین بهتون می‌گفتن بگید دوچرخه! و بعد گفتن دوچرخه، بهتون می‌گفتن سیبیل بابات می‌چرخه؟معمولا وقتی صحبت از دوچرخه‌سواری می‌شه، توی ذهن آدم‌های مختلف، تصویرهای متفاوتی شکل می‌گیره. یه نفر یاد اون کسی می‌افته که بهش دوچرخه‌سواری یاد داد و یکی دیگه لبخند می‌زنه برای مرور خاطره‌ی اون دوچرخه‌سواری که باد خنک صبح یا شاید عصر صورتش رو لمس می‌کرده یا توی لباسش‌ می‌پیچده. شاید یه نفر دیگه تصویر عرق ریختن و رکاب زدن‌های ظهر تابستون یادش بیاد و یکی به این فکر کنه که چقدر زمین خورده و دست و پاش شکسته و شاید یکی حسرت بخوره که هیچ‌وقت دوچرخه نداشته و حتی شاید به این فکر کنه که اصلا دوچرخه‌سواری بلد نیست. واسه همین، برای هر کسی بنا به تجربه و خاطره‌ش، تصویری زنده می‌شه که می‌تونه حالش رو خوب یا بد کنه.داشتم می‌گفتم. من هیچ‌وقت دوچرخه نداشتم و خاطرات دوچرخه‌سواری من با داداشم همیشه برام مرز بین لذت و عصبانیت بوده!معمولا من و داداشم بخاطر دوچرخه‌سواری با هم دعوا می‌کردیم، بخاطر همون صبح‌هایی که ساعت 5 و نیم 6، برای دوچرخه‌سواری از خواب بیدار می‌شدم و خواب هنوز به چشم‌های داداشم ‌چسبیده بود و اون دوست داشت بخوابه.صبح‌هایی که بعضی از روزهاش، از جیب شلوار بابام پول برمی‌داشتم برای خرید نون تازه و یا پنیر تبریز یا تخم‌مرغ و...، و یواشکی و بدون سر و صدا، اول در حیاط رو باز می‌کردم و بعد دوچرخه رو برمی‌داشتم و از سه تا پله‌ی جلوی در می‌بردمش بالا و ماجراجویی برای من شروع می‌شد.انقدر توی کوچه پس‌کوچه‌ها می‌چرخیدم تا هوا روشن بشه و پخت دوم تنور نونوایی شروع بشه، آخه مامانم می‌گفت نونی که از نونوایی می‌گیرم حتما تنور دوم به بعد باشه، چون معمولا شاطر عباس که یه مرد شکم گنده‌ی بداخلاق بود، نون‌های تنور اول رو خیلی خمیر تحویل می‌داد و اگه می‌گفتی یکم برشته‌ باشه، شاکی می‌شد و می‌گفت تنوز هنوز گرم نشده، نون خشخاشی هم می‌خوای؟Photo: Dominika Roseclayیه روزهایی، بعد از خرید نون و یه روزهایی قبلش، می‌رفتم سراغ خرید تخم‌مرغ و پنیر، و معمولا یادم می‌موند کی بهم می‌گفتن پنیر تبریز بخر و کی می‌گفتن پنیر لیقوان بگیر.واسه خرید تخم‌مرغ‌ها یه سطل بزرگ سفید پلاستیکی می‌بردم که دسته‌ی قرمزش آویزون بود به فرمون دوچرخه. صاحب مغازه‌ای که ازش خرید می‌کردم رو صدا می‌زدیم دایی، هر وقت می‌رفتم مغازه‌ش بعد از «سلام» می‌گفت: «سلام دایی جان!» می‌گفتم یه شونه تخم‌مرغ محلی می‌خوام، دستم رو دراز می‌کردم که سطل رو بهش بدم و تاکید می‌کردم »یه جور بچین که نشکنه‌ها، راستی مامانم گفته اگه تخم‌مرغ‌ها خراب و فاسد داشته باشه اونا رو برمی‌گردونم.» معمولا جوابش این بود که اگه تو راه نشکنه مشکل دیگه‌ای نداره.دروغ چرا، گاهی پیش می‌اومد که وقتی تخم‌مرغ رو می‌بردم خونه و هنوز مامانم خواب بود یا دستش بند بود، توی سطل آب می‌ریختم و اگه تخم‌مرغ می‌اومد روی آب، می‌بردم بهش پس می‌دادم و می‌گفتم اینا روی سطل آب موندن و عوض‌شون می‌کردم. این کار رو از مامانم یاد گرفته بودم.واسه خرید پنیر هم همیشه نگاهم به دو تا ظرف حلبی زرد و سفیدی بود که روی یکی‌شون نوشته بود پنیر تبریز و روی یکی دیگه نوشته بود پنیر لیقوان، پنیر گوسفندی واسه همین، بعد از کشیدن وزن پنیر، یادش می‌انداختم که یکم آب پنیر هم بریز، پنیر خرد شده هم ته پاکتم نباشه، بابام خوشش نمیادها.یه روزهایی، با همه‌ی زود بیدار شدن و بی‌سر و صدا دوچرخه جابجا کردنم، وقتی دوچرخه روی پله و بین چارچوب در بود یهو یه صدایی می‌گفت: دوچرخه رو کجا می‌بری؟ می‌گفتم مامان دیشب گفت صبح برم فلان چیز رو بخرم. بله، یه روزهایی بیدار می‌شد که نذاره دوچرخه‌سواری کنم ولی با شنیدن جمله‌ی مامان گفته، گاهی بی‌خیال می‌شد و منتظر تا برم و برگردم و گاهی هم می‌گفت دوچرخه رو بذار و پیاده برو.اون روزهایی که صبح از دوچرخه‌سواری خبری نبود همه‌ی امیدم به ناهار بود. من می‌دونستم که وقتم برای یه دور دوچرخه‌سواری خیلی کوتاهه. واسه همین تند تند غذا می‌خوردم و بعد از بلند شدن از سر سفره، چند بار یواشکی می‌رفتم توی حیاط و دوچرخه رو جابجا می‌کردم که بتونم زودتر ببرمش بیرون، بعضی روزها هم بعد از ناهار، با صدای بلند یه جوری که مطمئن بشم شنیده، می‌گفتم من برم دستشویی و بیام. گفتن این جمله همان و شروع دوچرخه‌سواری یواشکی سر ظهر همان.Photo: Pavel Danilyuk خیلی وقت‌ها شانس باهام یار نبود. آخه یهو از سر سفره بلند می‌شد و وقتی می‌دید دوچرخه رو بردم بیرون الم شنگه به پا می‌کرد، یه روزهایی هم انگار واسش مهم نبود و می‌تونستم یکی دو ساعت دوچرخه‌سواری کنم که البته به محض خنک شدن هوا، می‌اومد سراغ دوچرخه و من باز هم می‌شدم تماشاگر. آخر شب‌ها هم وقتی خسته بود و دیگه نمی‌خواست دوچرخه‌سواری کنه، دوچرخه رو می‌داد به من.اون لحظه‌ها، درسته که هوا تاریک و کوچه و خیابون خلوت‌تر شده بود و می‌شد صدای پدال زدن و چرخیدن زنجیر و حرکت گُل‌پَره‌های رنگی‌رنگی چسبیده به سیم‌پَره‌ی دوچرخه رو واضح‌تر شنید، ولی باعث نمی‌شد از اشتیاقم برای رکاب زدن و چرخیدن با دوچرخه توی کوچه دست بردارم.از حق نگذریم، عصر یه روزهایی که فوتبال بازی می‌کرد، یا الک دولک و کارت بازی -رنگ و لباس- و حتی یه روزهایی هم همین‌جوری بی‌دلیل، دوچرخه رو می‌سپرد بهم و من کیف می‌کردم از چرخیدن توی کوچه پس کوچه‌های محله.با همه‌ی این‌ها، تعریف دوچرخه‌سواری برای من توی دوران بچگی و نوجوونی این بود که اون لحظه‌هایی که داداشت خوابه یا خسته استT صبح زود و یا توی تاریکی شب می‌تونی از دوچرخه‌سواری لذت ببری و دنیایی از آزادی و سرزندگی رو تجربه کنی. درست توی همین موقعیت‌ها بود که من می‌تونستم برای تماشای خودم توی یک نمایش یواشکی با دوچرخه کیف‌ کنم.Photo: lgh_9دوچرخه‌سواری رو بابام بهم یاد داده بود. بابام خیلی تلاش کرد برای اینکه دوچرخه‌سواری یاد بگیرم، از کمک بستن به دوچرخه بگیر تا گرفتن پشت زین دوچرخه و دویدن کنارم تا بتونم با اعتماد رکاب بزنم. یه روز بعد از ظهر، کمک‌های دوچرخه رو باز کرد و مثل همیشه پشت زین رو گرفته بود و کنارم می‌دوید و بهم توضیح می‌داد چطوری تعادلم رو حفظ کنم. از یه جایی به بعد گفت من ساکت می‌شم که حواست پرت نشه. من داشتم رکاب می‌زدم. نمی‌دونم چرا، ولی برگشتم پشت سرم رو ببینم و به بابام بگم الان تونستم درست پا بزنم و تعادلم رو حفظ کنم یا نه؟ که دیدم سر کوچه وایستاده و من ته کوچه‌ام! همون موقع خوردم زمین. زخم و زیلی شده بودم ولی همون روز با چند بار دیگه تکرار کردن همین کار -گرفتن پشت زین و ول کردنش وسط راه- دوچرخه‌سواری رو یاد گرفتم.بله، داشتم می‌گفتم، من هیچ‌وقت دوچرخه نداشتم و خاطرات دوچرخه‌سواری با داداشم همیشه برام مرز بین لذت و عصبانیت بوده! از بچگی تا همین امروز، دوچرخه بخش پررنگی از دنیای من بوده. چه روزهایی که دوچرخه‌سواری رو تجربه کردم و چه روزهایی که حسرت خوردم بابت تجربه‌ای که می‌تونست شکل دیگه‌ای باشه.نمی‌دونم، شاید با خودش فکر کرده بود وقتی بهمون می‌گه دوچرخه واسه هر دو نفرتونه، من و داداشم می‌تونیم با هم مدارا کنیم و دوتایی از دوچرخه استفاده کنیم. ولی خب من هیچ‌وقت دوچرخه نداشتم و خاطرات دوچرخه‌سواری با داداشم همیشه برام مرز بین لذت و عصبانیت بوده!میای بریم دوچرخه سواری؟ البته این روزها خودم دوچرخه دارم. هنوز هم صبح زود، یا آخر شب‌ها دوچرخه‌سواری می‌کنم و شاید باورتون نشه هنوز هم گاهی همون احساسات لذت و عصبانیت رو تجربه می‌کنم. راستش رو بخواین، دوچرخه‌سواری برای من انقدر لذت بخشه که گاهی وقت‌ها می‌خوام این لذت و کیف رو با آدم‌های دیگه هم شریک بشم. واسه همین بهشون پیام می‌دم «میای بریم دوچرخه‌سواری؟» میای بریم دوچرخه‌سواری، شاید در ظاهر سوال ساده‌ای باشه، ولی کسی نمی‌دونه پشت این سوال ساده، من چه داستان‌ها و خاطراتی دارم.توی استراوا اینجا می‌تونین پیدام کنینو توی لینکدین: اینجا</description>
                <category>زهرا امیری | Zahra Amiri</category>
                <author>زهرا امیری | Zahra Amiri</author>
                <pubDate>Fri, 15 Sep 2023 13:54:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کپی‌هایی که به دردتون می‌خوره!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraamiri/%DA%A9%D9%BE%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-d9ujgfojjxgj</link>
                <description>برای منی که عاشق ضرب‌المثل و متل و قصه‌ام، نوشتن به هر شکلی که باشه دوست داشتنی و خواستنیه. فرقی نداره لندینگ باشه یا یه مقاله یا حتی کپی برای کمپین تبلیغاتی یا پست توییتر. من توی هر زمینه و هر موضوعی می‌نویسم و کپی نویسی یکی از سرگرمی‌های منه. مثلا این کپی هنوز توی پروفایل اتوشناس دلبری می‌کنه:«یه رویا به تعبیر نیاز داره و یه ماشین به تعمیر»برای محصولات و برند شمااین کپشن / توییت‌ها رو برای محصولاتی که صاحب برندهای مشخصی ندارن نوشتم. راستش به عنوان یه تسک بود که برای برندهای مختلف کپی بنویسم، ولی چون کاملا در لحظه نوشته شدن و مخاطب برند خاصی ندارن، دوست داشتم اینجا منتشرش کنم. اگر توی هر کدوم از این حوزه‌ها فعالیت می‌کنین و از این متن‌ها استفاده کردین با تگ کردن من توی توییتر یا اینستاگرام بهم خبر بدین. قول می‌دم همکاری خوبی شکل بگیره.پنیر و باز هم پنیر!Photo By: Rene Asmussen1. فرق آدما با پنیرها اینه که آدما وقتی عاشق بشن دچار میشن و پنیرها چدار.2. یکی بهش می‌گه سینی مزه، یکی دیگه می‌گه سینی فینگرد فود. مهم نیست آدما چی صدات می‌زنن. مهم اینه تو ماهیتت عوض نمی‌شه.3. پنیر انقدر مهمه که حتی خارجیا قبل از عکس گرفتن میگن چیییزززز.4. میدونین وقتی پنیرها می‌‌خوان عکس بگیرن چی میگن؟ آفرین میگن چیییییزززز.5. انقدر دنبال اسکینی نباشین به چاق‌ها هم بها بدین، مثلا ما یه پنیر داریم به اسم فتا.6. آدما بیشتر از اون چیزی که فکر میکنن در مورد پنیر حرف میزنن. اوه منم الان گفتم چیز..7. من دکتر نیستم ولی میدونم وقتی پنیر توی غذاست، اون غذا شما رو به آدم خوشحال‌تری تبدیل می‌کنه.8.همه تو مهمونیا کباب دوست دارن ما پنیر کبابی رو.9. شما میدونستین موزارلا خواهر ناتنی سیندرلاست؟10. آدمایی که عاشق پنیرن وقتی دیت میرن می‌گن: گفتی چه «چیز»ی دوست داری؟11. پنیر و زیره. پنیر و گردو. پنیر و انگور. پنیر و هندونه. پنیر و انجیر. پنیر و سبزی. پنیر با همه چیز می‌سازه. مثل پنیر باشید.و قسم به صبحانه!Photo by: Brigitte Tohm1. وافل‌ها پنکیک‌های ورزشکارن که سیکس‌پک دار شدن.2. من به خوردن صبحانه معتاد نیستم ما به هم متعهدیم3. میدونستین یه صبحانه‌ی مقوی راز داشتن یه شکم شاده؟4. اگر قرار بود شکسپیر صبحانه آماده کنه هملت می‌پخت5. بدن شما مثل حساب بانکیه و مواد غذایی که انتخاب می‌کنین هوش‌تون رو برای سرمایه گذاری نشون میده.6. من از این دنیا فقط میخوام یکی همون‌قدر که من چایی شیرین توی صبحانه رو دوست دارم، دوستم داشته باشه.پریود خجالت نداره!Photo by: Karolina Grabowska1. پریود میاد و میره، مهم راحتی توی این دوره‌س که با پدهای ما تجربه‌ش می‌کنین.2. باز خدارو شکر که روش‌های تبلیغاتی عوض شده، فکر کن روی شیشه مغازه می‌نوشتن: نوار بهداشتی بدون نشتی رسید.3. توی هر حالتی که دوست داری بخواب، با پدهای ما خیالت راحته.4. ببخشید شما این بسته پد رو برای داشتن خواب راحت سفارش داده بودین؟5. با ما نیازی به چک کردن مداوم نداری.6. میدونی بدتر از پریود شدن توی مهمونی با شلوار رنگ روشن چیه؟ پریود نشدن.7. آدما وقتی پریود میشن با حیوونا خیلی مهربون‌تر میشن مثلا من خودم هر وقت پریود میشم دلم می‌خواد رحمم رو بکنم بندازم جلوی سگ.8. اولین آروزی زمان پریود اینه که کاش پریود نشم. باید اعلام کنم که دومین و سومین آرزو هم همینه.9. فرقی نداره پد بهداشتی یا خط چشم. هر دو نشونه‌ی زنانگی و قدرت هستن.10. از گفتن اینکه سر درد داری خجالت می‌کشی؟ پس چرا برای اینکه بگی پریودی خودت رو معذب می‌کنی؟به امنیت فکر کن!Photo by: 100 Files1. دزدگیر ماشین مثل آلارم ساعته، همه رو بیدار می‌کنه بجز اونی که باید بیدار بشه2. شاید باورتون نشه ولی بیشترین سرقت‌ توی روز اتفاق میفته و متاسفانه اقا پلیسه شبا دنبال شکاره.3. یه بار یه جا پارک خوب پیدا کردم، دیدم کنارش روی دیوار نوشتن ما پنجر نمی‌کنیم ولی بری بیای ماشینو بردن.4. میدونستین هر 13 ثانیه یک سرقت در ایالات متحده اتفاق میفته؟ شما با ما امنیت دارید.5.ماشین دوستمو دزدیده بودن، چهار روز همونجا نشسته بود به این امید که سارق به محل جرم بازمی‌گردد.6. ما توی خانواده‌مون خیلی به هم اعتماد داریم به جز شبایی که شام پیتزا داریم و به در یخچال دزدگیر نصب می‌کنیم.7. مسئولیت ردیابی و پیدا کردن خوراکی‌ها توی خونه با شما بود یا صبر می‌کردین خوراکی‌ها رو براتون بیارن؟8. قوی‌ترین سیستم امنیتی واسه دوران مدرسه‌ی ما بود که بهمون گفته بودن معلم تو خونه دوربین نصب کرده و ما رو می‌بینه.9. قوی‌ترین دزدگیر رو ساختمون ما داره. سیستمش هم اینجوریه که همسایه‌مون 24 ساعته پشت پنجره می‌شینه.خرید نشانه‌ی حیات!Photo by: Anastasia Shuraeva1. خرید کردن یه هنره و شما با سلیقه‌تون نشون میدین چه سبکی از هنر رو اجرا می‌کنین.2. خوبی آنلاین خرید کردن اینه که همون اول که پیام میدی میگه «موجود نیست عزیزم» و نیازی نیست قبلش دوش بگیری، لباس بپوشی، آرایش کنی، کلی راه رو تا مغازه بری، آخرش ببین کالای مورد نظرتو ندارن.3. خرید کردن &gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt; تراپی رفتن4. تلخ‌ترین داستان کوتاه تاریخ: «فروخته شد»5. من وقتایی که نیاز به خرید دارم کالا رو به سبد خرید اضافه می‌کنم تا مرحله‌ی پرداخت پیش میرم و بعد میگم حیف پولای من نیست بدم به اینا و کنسلش میکنم. دروغ گفتم معمولا موجودی ندارم.6. دوستام منو با خودشون می‌برن خرید نه فقط به خاطر اینکه خوش سلیقه‌م بخاطر اینکه کمربند مشکی خرید دارم.7. یه جوری همه بی‌سلیقه شدن، که این روزا تنها کسی که سلیقه‌شو قبول دارم، گلچینِ روزگاره.8. ورزش مورد علاقه‌م بدو بدو موقع خرید کردنه.ما یه خانواده‌ایم!Photo by: Lisa Fotios1. چرا وقتی داد می‌زنی مامان می‌گن یامان، ولی وقتی داد می‌زنی بابا هیچی نمیگن؟2. داشتن بچه کوچیک توی خونه مثل اینه که مخلوط کن رو روشن کنی ولی در مخلوط کن رو نذاری.3. خانواده چیز مهمی نیست، همه چیزه.4. ساعت جدید زنگ دار شدن‌تون مبارک.5. گاهی وقتا آخی ماشالله چه بچه نازی یعنی (خیلیم زشته رودربایسی دارم باهات)6. بچه های یک ماهه عین خمیر نون سنگکن. نرم نرم نرم نرمن.کیف پول دیجیتال!Photo by: RDNE Stock project1. آینده‌ای روشنه که رمز ارز داشته باشه.2. ناراحتی از فروختن زود هنگام رمزارز&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt; هر غم دیگه ای.3. پشیمونی از نخریدن وقتی شرایط خرید داشتی مثل دوستت دارم گفتنیه که به موقع نبوده.4. خوبیه کیف پول دیجیتال اینه که گم نمیشه. بدیش هم اینه اگر رمزش یادت بره آرزو می‌کنی کاش گم شده بود.5. آینده بلاک چین با اتریوم روشن تر است.6. اگه میخوای موفق باشی کم بخر به موقع بفروش.7. بابابرقی خطاب به ماینرها: حاجی به خدا نمی‌کشم.گاهی وقت‌ها برمی‌گردم عقب و به کارهایی که قبل‌تر انجام دادم نگاه می‌کنم. متوجه تغییر نگاهم به موضوعات می‌شم و با خودم می‌گم چه روزایی رو پشت سر گذاشتی.  با چه برندهایی کار کردی و چه تجربه‌هایی به دست آوردی. سال‌های قبل این نمونه محتواها رو کار کردم. خوندن‌شون خالی از لطف نیست.ظروف چوبی روح بخش!Photo by: Cup of Coupleاین‌ها رو برای برند Persa Wood نوشته بودم:1. می‌دونستین تنها وسیله‌ای که میشه باهاش همه‌ی ذائقه‌ها رو راضی نگه داشت اردو خوری یا سینی مزه‌ست؟2. کاسه‌ها بین خودشون می‌گن زرنگ اونه که تو دلش مغز داشته باشه، وگرنه ماست و خیار رو که همه بلدن داشته باشن.3. میدونستین به کفگیرهایی که سوراخ سوراخن و شیرجه می‌زنن توی روغن داغ میگن سینه سوخته؟4. باورتون میشه چیدن خوراکی روی چوب، می‌تونه با خوردن 100 تا نوشیدنی انرژی‌زا برابری کنه؟5. بزرگ‌ترین حسرت قاشق چنگال‌ها اینه که نمی‌تونن طعم و مزه‌ی غذا رو بچشن.6. من مطمئنم اولین نفری که روی تخته‌گوشت چوبی صبحانه چیده خوابش میومده، وگرنه همه می‌دونن سینی سرو پیتزا واسه چیدن صبحانه گزینه‌ی بهتریه.7. اردو خوری همیشه منو یاد خوراکی‌های‌ توی اردوی مدرسه می‌ندازه و تاکید می‌کنه از هر خوراکی فقط میشه یکم‌ش رو داشت.غذا، راز داشتن شکم خوشحال!Photo by: Life Of Pixرستوران ایرانی - ایتالیایی رز سفید هم یکی از برندهایی بود که باهاش کار می‌کردم. این نمونه محتواهای مرتبط با این رستورانه.1. زرشک‌پلو از اوناست که فقط توی شادی‌ها و مهمونیا پیداش می‌شه، شما زرشک‌پلو نباشید.2. بعد از عشق مادر به فرزند، واقعی‌ترین عشق دنیا، عشق به کبابه.3. می‌دونستین اگه توی یه فضای خوب با دوستای خوب غذا بخورین اصلا به میزان کالری غذا فکر نمی‌کنین؟4. می‌دونستین چرت چلوکباب نگینی، پادشاه کباب‌ها است؟ چون نگین پادشاهی داره.5. سالاد برای خوب کردن حال‌ت سوال نمی‌پرسه، سالاد می‌دونه باید چکار کنه، درست مثل بهترین دوستت.6. اگه نمی‎‌تونین به کسی که دوستش دارید مستقیم ابراز علاقه کنید دعوتش کنید به خوردن پاستا آلفردو. چون غذا نماد عشقه.7. روزتون رو با صبحانه‌ی انگلیسی شروع کنید و بعد دنیا رو تغییر بدید.8. می‌دونستین «بیا بریم غذا بخوریم» یکی از جمله‌های عاشقانه‌ست؟9. سالاد اسفناج یکی از فهمیده‌ترین سالادهاست. یکی از قابلیت‌هاش اینه که آهن بدنت رو می‌بره بالا وزنت رو میاره پایین.10. به کسی نگید بدون اون نمی‌تونید زندگی کنید مگر اینکه اون کباب باشه.11. کسی چه می‌دونه شاید نیمه‌ی گمشده‌ی یه فنجون لته، یه برش چیز کیک آلبالویی باشه.12. باقالی‌پلو با ماهیچه عکس‌هاش همه هشتگ لاکچری تهرانه.13. کبوتر با کبوتر، باقالی پلو زرشک پلو با هم، چون هر دوتاشون توی جشن‌ها و مهمونی‌ها پیداشون میشه.14. بذارید یه حقیقتی رو در مورد همه‌تون بگم، ما می‌دونیم توی اسم فامیل وقتی غذا از «ز» بود می‌نوشتین «زرشک‌پلو»مرکز جامع خدمات خودرویی اتوشناسچندتا از نمونه کپی‌هایی که برای اتوشناس نوشته بودم رو اینجا هم می‌نویسم که بمونه یادگاری :)1. توی دوره آدم و آهن، یکی آدم‌شناس میشه یکی اتوشناس2. کار رو بسپار به کارشناس، خودرو رو به اتوشناس3. می‌گفت همه بهش بی‌توجه بودن تا وقتی دیتیلینگ کرد.4. گول ظاهر ماشین رو نخورید، اصالتش خیلی مهم‌تره.5. شما با ماشینی که ظاهرش رنگه شاسی‌ش دزدی، بیرون می‌رید؟6. اگه بگیم ما شما رو بخاطر ماشین و‌ موتورتون میخوایم، بخاطر صداقتمون باهامون می‌مونید؟7. ماشینا موقعی که می‌خوان بزن به دل جاده، به هم میگن «#اتویار»ت باشه.8. تعمیرگاهی که گاه و بیگاه پشتیبانی نداشته باشه تعمیرخواهه نه تعمیرگاه9. ما حرف‌مون سنده، سندش رو هم کارشناس فنی و رنگ، کاردان فنی و وکیل مهر می‌زنن، دیگه بیشتر از اینم جای مهر نداره! 10. همه ظاهرشو می‌بینن ما باطن ماشین رو هم می‌بینیم.11. وقتی به یه ماشین میگی یکم به‌خودت برس، میره یه دوش میگیره «#کارواش_تاچ_لس»، لباس خوشگلا‌شو می‌پوشه «#کاورخودرو / #سرامیک_خودرو» میره دور دور بدون نگرانی از خراب شدن چون کارت #اتویار داره.و همون توییت معروف که حالا شده شعار توییتر اتوشناس: یه رویا به تعبیر نیاز داره و یه ماشین به تعمیر.</description>
                <category>زهرا امیری | Zahra Amiri</category>
                <author>زهرا امیری | Zahra Amiri</author>
                <pubDate>Thu, 31 Aug 2023 05:29:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آی دزد</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraamiri/%D8%A2%DB%8C-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-tear9pvd9x4a</link>
                <description>همیشه فکر می‌کردم خبر سرقت از خونه‌ی ما بین خبرهای عجیب و غریب گم میشه اما این اتفاق باعث شد که به تولید درهای ضدسرقت فکر کنم.یکی از این روزها بود که با صدای زنگ تلفن، توی یه خونه‌ی تاریک بیدار شدم. داشتم می‌رفتم سراغ تلفن که صدای زنگ در هم پیچید توی خونه. یاد این قانون ارتباط و حفظ مشتری افتادم که اول تلفن رو جواب بده بگو یه دقیقه گوشی و بعد برو سراغ در. گوشی رو برداشتم. یکی از پشت تلفن گفت مطمئنم خونه نیستن. ترس افتاد تو دلم. چرا یه نفر باید خونه بودن یا نبودن ما رو چک میکرد. چرا ترسیدم؟ چون چند تا صدا بود که پشت سر هم یه سری جمله رو تکرار میکردن. بین صداها، صدای یه خانوم هم بود که میگفت: «اگه خونه بودن که بالاخره جواب زنگ در یا تلفن رو می‌دادن، من می‌شناسمشون حواسم به رفت و آمدشون هست.» گوشی رو گذاشتم روی اسپیکر که صداها رو بشنوم و رفتم سراغ آیفون. بدون برداشتن گوشی دیدم یه مرد دستش رو تقریبا گذاشته جلوی دوربین آیفون و فقط یه سایه ازش مشخصه. تنها چیزی که با یکم جابجا شدنش دیدم این بود که کلاه نقاب‌دارش رو جوری پایین کشیده که صورتش مشخص نباشه. صداهای پشت خط مدام در مورد بودن یا نبودن‌مون صحبت می‌کردن.دیگه اینو که همه می‌دونیم این روزها هیچکس تنهایی نمیره دزدی. واسه همین مطمئن شدم اومدن دزدی. توی این وضعیت رفتم سراغ گوشی. یادم اومد قبل از اینکه خوابم ببره شارژش تموم شده بود. داشتم دنبال شارژر می‌گشتم که یه ضربه‌ای خورد به در آپارتمان. از بقیه اطرافیان داستان دزدی خونه‌شون رو شنیده بودم و البته توی فیلم‌ها و کلیپ‌های فضای مجازی هم دیده بودم که با ترفندهای مختلفی وارد خونه میشن. مثلا عید امسال خبر خوندم که یه خانومی زنگ در یه خونه رو می‌زنه و می‌گه بارداره و حالش خوب نیست و با خواهش و التماس می‌خواد که زنگ بزنن اورژانس. صاحب‌خونه‌ی از همه جا بی‌خبر هم برای کمک میاد پایین و بعد چند تا مرد قلدر می‌ریزن سرش و دست و پاش رو می‌بندن و خونه رو یه جوری خالی می‌کنن که انگار هیچکس اونجا نبوده. حتی اینو هم شنیده بودم که اگه خونه‌ای خالی باشه یا با یه تیکه کاغذ یا یه برگ خشک یا حتی بروشور و کاتالوگای تبلیغاتی روی در نشونه می‌ذارن. مثلا بروشور رستوران رو می‌ذارن لای در و یکی دو روز حواسشون به رفت و آمد هست، اگه کاغذ جابجا نشه مطمئن میشن خونه خالیه و میگن تا باد چنین باداااا... یه مورد دیگه که مشابه‌ش برای خودمون در حال اتفاق افتادن بود این بود که توی این ترفند یه نفر مدام به تلفن خونه زنگ میزنه و یکی دیگه زنگ در رو. اگه حتی یه درصد احتمال بدن کسی خونه است میان پشت در واحد و آروم به در ضربه می‌زنن که مطمئن بشن هیچکس توی خونه نیست. خیلی نزدیک شده بودن. داشتن آروم به در ضربه می‌زدن. کلید برق رو زدم که لامپ رو روشن کنم، نشد. تازه اونجا فهمیدم برق رفته و توی خونه فقط آیفونه که به برق اضطراری وصله. چاقو رو برداشتم و از چشمی در بیرون رو نگاه کردم. همونی که کلاه نقاب‌دار داشت پشت در بود. البته کلاهش توی دستش بود. نمی‌دونم شاید به خاطر تاریکی خیالش راحت بود که کسی چهره‌ش رو نمی‌بینه. صدای اون خانوم رو هم از توی راه‌پله می‌شنیدم که می‌گفت تلفن رو جواب داده. هنوز پشت خطیم. یکی تو خونه‌ست. که یهو اون مرد با دستی که کلاه نقاب‌دار رو نگه داشته بود یه مشت به در زد و گفت: بسته‌تون رو آوردم. بیست دقیقه‌س دارم بهتون زنگ ‌می‌زنم. تلفن رو برداشتی ولی زنگ در رو جواب نمی‌دی؟ در رو باز کن. داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که چند تا از خونه‌های این شهر به بهانه‌ی بسته‌ی پستی، چک کردن کنتور آب و گاز و برق مورد سرقت قرار گرفته که صدا نزدیک‌تر شد. توی تاریکی می‌دیدم. خانوم پشت سرش همسایه‌ی واحد بالایی بود. همیشه حس بدی بهش داشتم. زیادی فضول بود و رفت و آمدمون رو چک می‌کرد ولی انگار یه چیزی جور در نمی‌اومد. داشتم فکر می‌کردم که بهترین کار چیه که اگه دوربین مدار بسته داشتیم، یا در فولادی و ضدسرقت یا حتی یه سیستم امنیتی قوی دیگه انقدر نگران نبودم. توی همین فکرها و حسرت خوردن‌ از این اتفاق بودم که چرا ساختمون دوربین نداره که یکی کلید انداخت توی در. تا اومدم از چشمی بیرون رو نگاه کنم، در باز شد. چاقو رو گرفتم سمت در که دیدم داداشمه. صورت ترسیده و خوابالوی من رو که دید با عصبانیت گفت چرا در رو باز نمیکنی؟ صدای زنگ رو نمی‌شنوی؟ بسته‌ی پستی توی دستش بود. همسایه بالایی به موبایلش زنگ زده بود که بیاد هم به خونه سر بزنه هم بسته رو از پستچی تحویل بگیره. من ترسیده بودم. انقدر داستان دزدی و روش‌های خلاقانه‌ی سرقت منازل رو خونده بودم که به خودم حق می‌دادم بترسم. ولی انگار توی اون عصر پاییزی بقیه متوجه این ترس نمی‌شدن.راستش رو بخواین خیلی وقت‌ها ازم می‌پرسن چی شد رفتی سراغ تولید در ضد سرقت. منم هر بار قصه‌مو تعریف می‌کنم که بدونن قصه‌ها باعث شدن مسیرم رو انتخاب کنم و تصمیم بگیرم با تولید درهای ضد سرقت، هر چی دزد تو شهر هست رو ناکام بذارم. گاهی وقت‌ها قصه‌هایی که می‌خونیم انقدر روی ما تاثیر می‌ذارن که ممکنه رفتار و اخلاق‌مون رو تغییر بدن. اصلا واسه همینه که میگن باید حواسمون به قصه‌ای که برای بچه‌ها انتخاب می‌کنیم باشه. چون تاثیری که روی روان‌شون می‌ذاره باور نکردنیه. مثلا به من توی بچگی‌ها گفتن دزدها لباس مشکی می‌پوشن. توی فیلم‌ها هم همیشه لباس سیاه پوشیدن و صورتشون پوشیده‌ست. امیدوارم شما قصه‌های خوبی رو برای شنیدن انتخاب کنین.پ.ن: این می‌تونست واقعا داستان برند یه تولیدکننده‌ی درهای ضدسرقت باشه ولی اگر تصورتون اینه که داستان یک برند رو خوندین باید بهتون بگم که یه بار دیگه از اول بخونین. </description>
                <category>زهرا امیری | Zahra Amiri</category>
                <author>زهرا امیری | Zahra Amiri</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 15:08:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجلیل از نماینده‌ای که لایحه «صیانت» را به مجلس ارائه کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraamiri/%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AD%D9%87-%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A6%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-p8ziys52t5a8</link>
                <description>#نه_به_صیانت یا #صیانت_خیانت_استکیهان در رابطه با مراسم تجلیل از نماینده‌ای که لایحه «صیانت از حقوق کاربران در فضای مجازی» را به مجلس ارائه کرد نوشت: آیین نامه صیانت از حقوق کاربران در فضای مجازی در ۱۷ ماده نهایی و با عنوان غیر رسمی «کلید قطع ارتباط با اینترنت جهانی» تایید و تصویب شد. در پایان بررسی آیین‌نامه رییس کمیسیون عنوان کرد: باید به این مهم نیز توجه کنیم وقتی افراد برای حفظ امنیت ملی گامی برداشته‌اند باید مورد تجلیل و قدردانی قرار بگیرند تا الگویی برای دیگر افراد جامعه علی‌الخصوص خادمینِ جان بر کفِ ملت فهیم ایران باشند.در توضیحات تکمیلی این خبر آمده: بعد از اعلام رسمی خبر «طرح صیانت از حقوق کاربران در فضای مجازی» دولت تصمیم گرفت تا در مراسم با شکوهی از نماینده‌ای که این پیشنهاد هوشمندانه را برای حفظ امنیت ملی ارائه داده تقدیر و تشکر به عمل بیاورد. در این مراسم که شب گذشته برگزار شد نماینده‌ی خلاق بعد از دریافت هدایا که یک خودرو و سند آپارتمان بود سخنانش را اینگونه آغاز کرد: حضرت آیت الله مقام معظم و معزز باعث ایجاد این انگیزه و شوق در وجود بنده شدند. زمانی که زبان در دهان مبارک‌شان چرخاندند و فرمودند که «اینترنت ایران ول و رها شده» ناگهان جرقه‌ای در ذهنم شکل گرفت، اما این تمام ماجرا نبود. آن شب به مناسبتی که اینجا امکان مطرح کردنش وجود ندارد قرار بود شام را از بیرون منزل تهیه کنیم و زحمت کمتری به حاجیه خانم بدهیم. در مسیر اداره به سمت خانه مدام حرف‌هایی توی سرم تکرار می‌شد که «مردم ولی نعمتان ما هستند. شما خدمتگزارانید و...» هر چه بود آن شب به خوبی و خوشی سپری شد و صبح روز بعد دوباره برای خدمت به مردم فهیم ایران راهی اداره شدم. تمام افکار شب گذشته را فراموش کرده بودم که ناگهان با دیدن یک پیام هر آنچه که دیشب به آن فکر می‌کردم جلوی چشمانم ظاهر شد. اجازه دهید بقیه ماجرا را حاجیه خانم شخصا تعریف کنند که بی‌شک باعث و بانی اصلی اجرایی شدن این طرح ایشان هستند.ایشان با همراهی میهمانان و فرستادن صلوات محمدی پسند، کنار میکروفون و شانه به شانه‌ی همسرش می‌ایستد. بعد از کمی مکث اینگونه شروع به صحبت می‌کنند: خدا هیچ بنده‌ای رو اینجوری رسوا نکنه. یه شب زد به سرم و گوشی رو برداشتم پیام دادم: «تو حاضری واسه عشق‌مون چکار کنی؟» ایشون در جواب برام «سه نقطه» فرستاد. گفتم: «یعنی چی؟» گفت: «یعنی هر چی تو بگی، هر چی تو بخوای؟». گفتم: «اگه منو دوست داری دایناسورها رو برگردون.»روز بعد برای من عروسک دایناسور آورده بودن. عروسک رو پرت کردم زمین گفتم: «من دایناسور واقعی می‌خوام. دایناسوری که با دیدنش وحشت به جون همه بیفته.»من قهر کرده بودم. از خونه بیرون رفتن و از ایشون هم طبق معمول چند روزی خبری نبود. تا اینکه یک شب لینکی رو برای من فرستادن. تیتر خبر میخکوبم کرد:«طرح صیانت از حقوق کاربران در فضای مجازی»گفتم این چیه؟گفتن قدم اول واسه اینکه ثابت کنم دوست دارم.گفتم یعنی قراره چکار کنی؟گفتن یعنی قراره از این به بعد برگردیم به زمان دایناسورها... اینترنت‌ها رو که قطع کنیم هر روز کلی دایناسور می‌بینی، دایناسورهایی که با دیدن‌شون هم خودت می‌ترسی هم بقیه.عرق سرد نشسته بود روی پیشونی‌م.نیم ساعتی گذشته بود که پیام دادن:گفته بودم نباید به دوست داشتن من شک کنی...با صدای تشویق حضار حاجیه خانم میکروفون را در اختیار همسر، خادم ملت، مرد خلاق و فراتر از قرن بخشیدند. ایشان در ادامه صحبت‌هایشان به این موضوع اشاره کردند که: آن شب بعد از ارائه لایحه خوابی عجیب دیدم. در آن خواب غریبه‌ای مدام رو به من شعری را می‌خواند. گوشم را که تیز کردم متوجه شدم خطاب به من مدام تکرار می‌کند که: «از دست‌بوس میل به پابوس کرده‌ای، خاکم به سر، ترقیِ معکوس کرده‌ای» از خواب آشفته‌حال بیدار شدم و با خودم فکر کردم این دسیسه‌ی شیطان است که من را از این راه راست گمراه کند... بگذریم.وی همچنین تاکید کرد:«وقتی تمام نشانه‌ها را کنار هم می‌گذارم مطمئن می‌شوم که راه را درست آمده‌ام. نشانه‌ی اول شنیدن در مورد ول و رها بودن اینترنت بود. نشانه‌ی بعدی خوابی بود که برایتان تعریف کردم و نشانه‌ی آخر محبت حاجیه خانم بود که در ظاهر فقط یک ابراز علاقه به نظر می‌رسید. آدم اگر با چشم دل ببیند و بشنود از نشانه‌ها غافل نمی‌شود.»وی در آخر بعد از تشکر از مقامات مرتبط خاطر نشان کرد که با ارائه این لایحه به دنبال مسدود سازی اینترنت نبوده و نیست، و موکدا اعلام کردن که اساسا مجلس هم به دنبال مسدودسازی اینترنت نیست بنابراین جای هیچگونه نگرانی وجود ندارد.انتهای پیام / اسفند 1400</description>
                <category>زهرا امیری | Zahra Amiri</category>
                <author>زهرا امیری | Zahra Amiri</author>
                <pubDate>Wed, 23 Feb 2022 22:14:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل همه‌ی محتوا نویس‌ها یا وقتی عاشق نوشتنی!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraamiri/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-jd5heoqlsbok</link>
                <description>?: Christin Humeاین چند روز چپ میرفتم، راست می‌اومدم فکرم درگیر این بود که چی بنویسم. کلی ایده تو سرم بود و مثل اسپند روی آتیش بالا پایین می‌پریدم، انگار آروم و قرارم رو ازم گرفته باشن. یه دلم می‌گفت بشین مثل میرزا بنویس‌ها کاغذ سیاه کن و هر چی تو چنته داری رو بیار رو کاغذ، یه دلم می‌گفت سایه نشین که پی آفتاب نمی‌گرده، دنبال دردسری؟ یه لنگه پا بین زمین و آسمون مونده بودم. عین مرغ پر کنده این‌طرف اون‌طرف می‌رفتم که چشمم افتاد به آینه، به خودم گفتم چرا انقدر دو دلی؟ چرا شل کن سفت کن راه انداختی؟ صبح میگی می‌نویسم و شب میگی از چی بنویسم. بنویس که حرف؛ حرف میاره.مامانم خدا بیامرز هر وقت می‌دید دفتر دستک زدم زیر بغلم و قلم از دستم نمی‌افته می‌گفت: «قلم گفتا که من شاه جهانم، قلم‌زن را به دولت می‌رسانم. بنویس که کاری بهتر از نوشتن نیست.» خدا بیامرز وقتایی هم که می‌دید دست و دلم به نوشتن نمیره می‌گفت: «قلم نردبون دله».گهگداری که نوشته‌هام رو واسش می‌خوندم اگه خوشش می‌اومد می‌گفت: « حرف دل منو زدی، به دلم نشست. حرفی به دل می‌شینه که از دل بربیاد». اگر چنگی به دلش نمی‌زد، ابروهاش رو به هم گره می‌کرد و می‌گفت: «این حرف‌ها به تو نیومده یا می‌گفت حرف حق تلخه ولی هر تلخی حق نیست». اما امان از اون روزی که چیزی رو به غلط به هم ربط می‌دادم. چشم غره می‌رفت و لابه‌لای حرفاش چند تا متلک هم بارم می‌کرد که «آدم با بلدم بلدم گفتن زمین می‌خوره. دانا داند و پرسد، نادان نداند و نپرسد!» بعد هم زیر لب می‌گفت: «آدمیزاد پرسون پرسون می‌تونه بره هندستون. از نپرسیدنه که کار عالم تا به حشر لنگه. اگه منم راه و رسمش رو بلد بودم الان حسرت نمی‌خوردم.»یه شب وقتی سر درد دلش باز ‌شد گفت همسن و سال من که بوده، وقتی با دخترای فامیل دور هم جمع می‌شدن براشون از شاهزاده وقصه‌ی عاشقی‌ش، تا جادوگری که یه شهر رو طلسم کرده قصه سر هم می‌کرده. بعد هم یه آه کشید و نگاهش رو از من برداشت و گفت: «چه فایده! مگه ننه بابام اون موقع چند خط سواد داشتن که بفهمن این آسمون ریسمون بافتن‌ها یعنی من می‌تونم بشم یکی مثل جمالزاده. یا نمی‌دونم یکی مثل جلال. اگه خودم می‌تونستم اینا رو یه جوری بنویسم و برسونم دست کسی که خط و ربط این قضیه دستشه، الان اسم و رسمی داشتم.» اون شب فهمیدم چرا گاهی وقت‌ها زیر لب می‌خونه: «مگر را با اگر تزویج کردند، از او طفلی برون شد کاشکی نام.»حالا چرا این همه صغری کبری چیدم؟ چون می‌خواستم بگم من عاشق نوشتنم. از بچگی عاشق نوشتن بودم. از همون موقع که هر رو از بر تشخیص دادم. شایدم وقتی هنوز به دنیا نیومده بودم این علاقه رو از پدر و مادرم به ارث بردم. راستش رو بخواین من از 5 سالگی الفبا رو یاد گرفتم و 6 سالگی بلد بودم جمله بنویسم. خواهرم بهم یاد داده بود. وقتی برام قصه می‌خوندن من قصه‌ها رو اونطور که دوست داشتم تغییر می‌دادم. اولین قصه‌ام رو هم وقتی 6 ساله‌م بود کیهان بچه‌ها چاپ کرد.یادمه یه روز عصر کاسه‌ی چه کنم چه کنم دستم گرفته بودم و حیرون نشسته بودم یه گوشه‌. لام تا کام حرف نمی‌زدم. یه استکان چایی آورد و نشست کنارم. خودش شروع کرد:مامان: حالا این کاغذهایی که سیاه کردی رو کسی ازت می‌خره؟من: مسجد نساخته هم گدا دم درش نشسته.مامان: من که همیشه میگم بنویس، مشتری‌ش تو راههمن: آخه چه فایده اگه واسه کر بخونم و واسه کور برقصم. یکی از راه می‌رسه میگه من یه مروارید میخوام هم غلتون باشه هم ارزون.استکان چایی رو گذاشت جلوی دستم و گفت:مامان: غیر مردن همه دردی چاره داره. وقتی بدونی آدم آب می‌خوره که دل خودش خنک بشه کمتر اذیت میشی. تعارف تیکه پاره کردن رو هم بذار کنار. صاف و پوست کنده بگو آش کاسه‌ای سه شاهی، سکه بده اگر می‌خواهی.من: شک به دلت راه نده که میگه مگه پول علف خرسه، یا میگه مگه سر گنج نشستم؟مامان: بگو یک قرون بده آش به همین خیال باش.من: خب میگن کاری بکن بهر ثواب؛ نه سیخ بسوزه نه کباب.مامان: بگو سرم رو بشکن، نرخم رو نشکن.من: بعضیا آب از دستشون نمی‌چکه میگن این کف دست اگه مو داره تو بکن.مامان: خب تو هم بگو مالت رو خوار کن، خودت رو عزیز یا بگو هر چقدر پول بدی، آش می خوری.من: آخه دردم یکی دو تا نیست. میزنه چهچه بلبل که خرش بگذره از پل.مامان: کم‌رویی فقر میاره. با حرف دو پهلو زدن هم به جایی نمی‌رسی حتی اگه بگی معامله نقدی بوی گلاب میده. اگه مشتری پا به میخ باشه قدرشو می‌دونه. الکی نمیگن که قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری... یادت باشه همیشه کار توی کار پیدا میشه، واسه همین میگن مشتری درخت جواهره.. کاری رو قبول کن که قلمت رو ارزون نشون نده. اگر هم قرار باشه آدم رو واسه صنار سه شاهی خون به جیگر کنه همون بهتر که نه خانی بیاد و نه خانی بره. نه سلامی بگی و نه علیکی بشنوی. ولی یادت نره نمیشه تو آب بری و خیس نشی. هر کاری بگو مگوی خودش رو داره.اینا رو تعریف کردم که بگم خدا بیامرز راست می‌گفت. نمیشه تو آب بری ولی خیس نشی. من عاشق نوشتنم، حتی اگه به قیمت به جون خریدن تمام دغدغه‌ها و اذیت‌هایی باشه که یه روزی، یه جایی یقه‌ی همه‌مون رو می‌گیره.?: Nick Morrisonمن عاشق نوشتنم چون از خلق کردن لذت می‌برم. فرقی نداره بجای دو تا آدم حرف بزنم یا از زبون یه ماشین ریش‌تراش. یه کتاب رو معرفی کنم یا راجع‌به اجرای پرفورمنس بهاری پرستوها بنویسم. وقتی داستان یا متنی رو می‌نویسم که قراره یه محصول یا خدماتی رو معرفی کنه، یا حتی وقتی از تجربیاتم میگم، احساس می‌کنم دارم نقش خدا رو بازی می‌کنم. آدم‌ها رو توی دنیایی قرار میدم که خودم خلق کردم و تصمیم می‌گیرم با خوندن اون متن چه اتفاقی براشون بیفته. مثل کاری که توی قصه‌ی این متن انجام دادم. من با نوشته‌هام آدم‌ها رو می‌خندونم. به گریه میندازم. می‌ترسونم. امید میدم. تشویق می‌کنم. آدم‌ها رو میذارم توی موقعیتی که دوست دارم اونجا باشن یا احساسی رو بهشون میدم که دوست دارم اون حس رو تجربه کنن.عاشق قصه پردازی و نوشتنم چون گاهی اوقات، باید برای نوشتن یه متن بین صفحات کتاب یا بین فاصله‌ی هدر تا فوتر یه صفحه‌ی سایت بگردم و بچرخم تا بتونم به یه نکته‌‌ی مهم اشاره کنم. من باید قبل از شروع نوشتن موضوع تحقیق کنم و این اتفاق برای من جذابه چون عاشق یادگیری‌ام.می‌تونم ساعت‌ها توی یوتیوب بچرخم توی کتابخونه‌ها غرق بشم. حتی می‌تونم یه گوشه‌‌ی پیاده‌رو بشینم و به آدم‌ها نگاه کنم و از دیدن و شنیدن و آدم‌هایی که هر روز باهاشون سر و کار داریم، یاد بگیرم چطور محتوایی رو تولید کنم که برای آدم‌های مختلف قابل درک باشه و بتونم با انتشارش به هدفم برسم. هدفی مثل کسب درآمد، بازاریابی، شبکه سازی یا هر چیزی که فکرش رو کنی. این علاقه باعث میشه با دیدن آدم‌هایی که نسبت به زحمتی که کشیدم کم لطفی می‌کنن دلسردم نشم. اما خب آدمیزاده دیگه. یه وقت‌هایی که کم میارم یاد حرف مامانم می‌افتم. نمیشه تو آب بری ولی خیس نشی.راستی؛ وقتایی که حرفام طولانی می‌شد، مامانم می‌گفت: «درسته که حرف حرف میاره ولی‌ زبون که زیاد تو دهن بچرخه حوصله رو کم می‌کنه.» من هم جواب می‌دادم: «ملامتم مکنید ار دراز می‌گویم، بود که کشف شود حال بنده پیش شما»امیدوارم پر حرفی‌ من حوصله‌تون رو کم نکرده باشه.</description>
                <category>زهرا امیری | Zahra Amiri</category>
                <author>زهرا امیری | Zahra Amiri</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 21:20:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با یک کلیک ساده، عروس شده آماده</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraamiri/%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%84%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-gc6s552pdrtt</link>
                <description> «همدم» اولین وب‌سایت رسمی همسریابیراستش رو بخواین، من اون روز اونجا بودم.بله من از ماجرای بیلبوردهای «ما پارتی بازی کردیم عروس رو راضی کردیم.» که برای تبلیغات «همدم» اولین وب‌سایت رسمی همسریابی استفاده شده خبر دارم.اون روز توی جلسه ایده‌پردازی همه استرس داشتیم. این اولین تبلیغ محیطی «همدم» بود و باید به بهترین شکل ممکن اجرا می‌شد. مدیر تبلیغات گفت خانم امیری برای بیلبوردها ایده بده. گفتم کافیه شما یه زمینه رنگی، درست همرنگ لوگو طراحی کنین و... پرید توی صحبتم که لابد بنویسیم «عروس ننه‌م میشی؟» بعد با صدای بلند خندید. گفتم نه! می‌تونیم خیلی چیزها بنویسیم. جلسه هنوز شروع نشده بوده که 10 دقیقه برای استراحت و کشیدن سیگار در نظر گرفتن.نشستم پشت سیستم و شروع کردم به شعارنویسی. آخه من تنها کپی رایتر مجموعه بودم. برای هر کدوم از شعارهایی که می‌نوشتم می‌تونستم بیشتر از یک ساعت حرف بزنم. زمان استراحت تموم شده بود. مدیر تبلیغات گفت خب خانم امیری، گفتین با «عروس ننه‌م میشی؟ مشکل داشتین. پیشنهاد بهتری دارین؟». یه نفس عمیق کشیدم و لبخند زدم. بله. فقط ازتون می‌خوام موقع خوندن این شعارها شما هم تکرارش کنید و دست بزنید.«با یک کلیک ساده، عروس شده آماده»«داماد ببین چه فوری عروس خانوم رو بردی»«تو کوچه‌ها نگشته، عروس اینجا نشسته»«اره و اوره و شمسی کوره، با چندتا کلیک عروس جوره»«این همدمه یا بی‌بی؟ الهی خیر ببینی »مورد تشویق تیم تبلیغ قرار گرفتم و وارد مرحله‌ی بعدی ایده‌پردازی شدیم. قرار شد برای تبلیغات بله‌برون هم فکر کنیم. از روز رونمایی سایت بهش فکر کرده بودم. گفتم: «ملاقات آقای رئیسی و امیر تتلو رو یادتون هست؟» همه با تعجب بهم نگاه می‌کردن. گفتم خب چی بهتر از امیر تتلو. جدای از بودجه‌ی تبلیغاتی‌مون میتونیم مستقیما از نهاد ریاست جمهوری هم برای تبلیغ بودجه بگیریم.مدیر تبلیغات با نگاه عاقل اندر سفیه گفت: همین مونده برای دفتر نقاشی بریم خواستگاری. همه خندیدن، ولی من روی ایده‌م مصر بودم. ادامه دادم: ما می‌تونیم یه کلیپ بسازیم و امیر تتلو این قسمت از ترانه‌ش رو دوباره و به شکلی که ما می‌خوایم اجرا کنه. پرسیدن کدوم ترانه و من فرصت خواستم تا سناریوی کلی که توی ذهنم بود رو روی کاغذ بیارم. بعد از چند دقیقه سناریوی کلیپ تبلیغاتی آماده بود.روز / خارجیدختری جوان در حال قدم زدن و همراهی با دیگر شرکت کنندگان در راهپیماییتتلو کمی جلوتر از او، سر به زیر و در حال بازی با مهره‌های تسبیح:درسته پول ندارم ولی خب دل که دارم.دختر قدم‌هایش را تندتر می‌کند و از چند قدم از تتلو جلو می‌زند.تتلو با قدم‌های بلند به سمت دختر می‌رود و با صدای بلندتر: حالا که وجهه‌ی کاری ندارم ولیسانس معماری ندارم وماشین سواری ندارم وویلا توی ساری ندارم ویه دونه هزاری ندارم وحساب جاری ندارم وملک تجاری ندارم وچیزایی که داری ندارمباید منو رد بکنی؟راه ازدواجمو سد بکنی؟(همزمان با گفتن باید منو رد بکنی، راه ازدواجمو سد بکنی یک پیرزن در حالیکه قاب عکس آقای رئیسی را در دست گرفته رد می‌شود)پیرزن رو به دختر جوان:ننه خب بد نمیگه، جواب ندی رد نمیشه.راه هیچ جوونی واسه ازدواج سد نمیشه.رو به تتلو:من تو گوشش می‌خونمجواب میده، میدونم(چادر پیرزن روی دوربین کشیده و تصویر سیاه می‌شود.کلوزآپ لبخند دختر جوان نمایش داده شود و در ادامه صدای همهمه و شلوغی)ما پارتی بازی کردیم عروس رو راضی کردیم.ما پارتی بازی کردیم عروس رو راضی کردیم.تتلو رو به پیرزن: «این همدمه یا بی‌بی؟ الهی خیر ببینی»زمینه‌‌ی تصویر سیاه می‌شود و شعار ثابت می‌ماند.تایید کلیپ تبلیغاتی رو با تشویق‌شون گرفتم. پلن بعدی، در نظر گرفتن تبلیغات به کمک تجربه‌ی کاربر و حتی تبلیغات منفی بود. شور و شوق بچه‌ها برای شنیدن حرف‌ها و ایده‌هام انگیزه‌م رو بیشتر کرده بود. بدون هیچ وقفه‌ای ادامه دادم. گفتم به محض اینکه کلیپ بله برون و بیلبوردها رو رفتیم باید یه سری از بچه‌های خودمون، کسایی که به کمک «همدم» ازدواج کردن توی صفحه‌های شخصی‌شون عکس از صفحه‌ی سایت منتشر کنن.باید بنویسن به کمک همدم بالاخره ما هم «سیب داریم هلو داریم، عروس خنده رو داریم»،یا بنویسن: «زعفرون و هل داریم، عروس خوشگل داریم.» عروس خانم‌ها هم پست‌ها رو توی صفحات شخصی بازنشر کنن و بنویسن: «شدم عروس خونه‌ت، خودم میشم دیوونه‌ت» یا بنویسن: «بدون زوم و زوم بک، شدیم به هم مبارک»بقیه بچه‌ها هم باید عکس از بیلبورد یا حتی کلیپ رو توی صفحات‌شون منتشر کنن. با محتوایی که ما بهشون میدیم. طوری که وقتی مخاطب می‌بینه فکر کنه بقیه دارن بهمون می‌خندن. اولین تبلیغ منفی‌ای که میریم باید عکس از یه داف باشه. داف تهرانپارس یا صادقیه فرقی نداره. همراه با منتشر کردن اون عکس باید صفحه‌ی همدم رو تگ و منشن کنن و بنویسن: «ترسو همیشه کوره، انتخابش از ما دوره».روز سختی بود اما جلسه کذایی‌م به خوبی و خوشی تموم شد.  انتخاب اون شعار برای بیلبورد هم دقیقا از سناریوی کلیپ تبلیغاتی‌ای که ساخته نشد برداشته شد. اگه خوندین و فهمیدین شوخیه که چه عالی، اگه فکر کردین جدی بوده و خوشتون نیومده بدونین شیشه‌ی نمک شیکسته، گَردِش به من نیشسته، قلم رو زدم به گَردِش، اونم خط‌خطی کرده.قلم و دادیم به حافظقربون همه، خدافظ</description>
                <category>زهرا امیری | Zahra Amiri</category>
                <author>زهرا امیری | Zahra Amiri</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 19:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتی کارت چی بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraamiri/httpsvirgooliozahraamiriwhat-is-your-job-z5byiufk0azd</link>
                <description>Photo: hasanalbariتا حالا به ترسناک‌ترین سوالاتی که توی جمع پرسیده میشه فکر کردین؟نمیدونم کدوم سوال برای شما ترسناک‌تره. «حقوقت چقدره؟»، «پسورد وای‌فای چیه؟»، «آی‌دی توییترت چیه؟» و...ولی برای من «گفتی کارت چی بود؟» یکی از ترسناک‌ترین سوالاته.اگه بگم نویسنده‌م میگن: «داستان زندگی منو می‌‌نویسی؟ باید یه روز بشینم سیر تا پیاز زندگیمو برات تعریف کنم و تو هم بنویسی. شک ندارم پرفروش‌ترین کتاب دنیا میشه.»اگه بگم کارم تولید محتواست و دیجیتال مارکترم میگن اینی که گفتی یعنی چی؟به ساده‌ترین شکل ممکن کارم رو توضیح میدم. اگه یه کلمه بین حرفام بگم «اینستاگرام»، تند تند و پشت سر هم میگن:«چکار کنم فالوئر بگیرم؟»«می‌تونی یه کاری کنی پیج‌مون بیشتر دیده بشه؟»«توی پیج خودت تبلیغ می‌کنی برامون؟»«اگه یه سایت بزنم میتونی کمک کنی لباس بفروشم؟ میگن درآمدش خوبه.»«میدونی فلانی از تبلیغات پیجش چقدر درآمد داره ؟»ماجرا همینجا تموم نمیشه. تا میام نفس بکشم، با عکس شازده پسرشون توی واتساپ مواجه می‌شم که زیرش نوشتن: «سلام عزیزدلم. خوبی؟ پسرم این روزا سخت مشغول تمرین برای مسابقاته و از باشگاه بیرون نمیاد. یه کپشن برای عکسش می‌نویسی؟ دوست دارم براش آرزوی موفقیت کنی و یکمی هم قربون صدقه‌ش بری یه جوری که انگار من نوشته‌م.»  اگه بگم من مقاله و یادداشت می‌نویسم میگن: «شوهرخواهرِ دوستِ شوهرم یه فروشگاه اینترنتی داره، می‌تونی محض رضای خدا کارهاشو انجام بدی یا به خودشون یاد بدی چه جوری این کار رو انجام بدن؟» یه وقت‌هایی هم میگن «نمی‌خوام زیاد وقتت رو بگیرم میشه انشای دخترم رو بنویسی؟ معلم‌شون گفته انشاهایی که مینویسه خیلی خوب نیست.»اگه بگم کپی رایترم میگن: «دختر دوست صمیمی‌م چند وقته آرایشگاه زده می‌خواد تراکت چاپ کنه یه شعار خوب براش می‌نویسی؟ یه چیزی که وقتی مردم می‌خونن تلفن سالن پشت سر هم زنگ بخوره.»حالا فرض کن توی جمع یهو یکی پیدا بشه و گوشی رو بگیره سمتت و بگه: «می‌تونی اینو درست کنی؟ فایلی که دانلود کردم باز نمی‌شه» و تو فقط یه برنامه نصب کنی. دیگه دست از سرت برنمی‌دارن. به تمام کارهای قبلی، درست کردن گوشی و برگردوندن عکس‌های پاک شده و هرچه به گوشی مربوط هست و نیست هم اضافه میشه.خلاصه که گاهی وقتا نمی‌دونم در جواب این سوال چی بگم. گاهی اوقات هم فکر می‌کنم روی پیشونی من نوشته:مسئول تعمیر موبایل فامیلمسئول نوشتن کپشن‌های مناسبتیمسئول سرچ  شعر عاشقانه و هماهنگی با عکس لمیده روی کاناپهو ...گفتی کارت چی بود؟</description>
                <category>زهرا امیری | Zahra Amiri</category>
                <author>زهرا امیری | Zahra Amiri</author>
                <pubDate>Sat, 05 Feb 2022 19:34:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>