<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahraatvkl</link>
        <description>همین‌طوری، یه چیزایی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:32:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/47526/avatar/YwTGzZ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا</title>
            <link>https://virgool.io/@zahraatvkl</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حباب‌های ما</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraatvkl/%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-jwz3puwb71ho</link>
                <description>- دستمال دونه‌ای سی و پنج، سه‌تا صد تومن.- سلام، خسته نباشین، سه‌تا می‌خوام. کارت‌خوان هم دارید؟- بله دخترم، چه رنگایی میخوای؟- سه‌تا رنگ مختلف! هرکدوم شد.- بیا دخترم، این رنگش قشنگ‌تره، خوشت میاد، خوبه نه؟- بله حاج خانم دستت درد نکنه.همینطور که دنبال کارت‌خوان میگرده،- کارمند شدی دخترم؟- نه.دستمال‌ها رو میذاره توی پلاستیک و میگه،- پس درس می‌خونی، ایشالا زودتر کارمند بشی!- ممنون.در حال روشن کردن کارت‌خوان زیر لب میگه:- باید قدر این دخترا رو بدونیم! یه چندوقت پیش گیر کرده بودم، یه دختری توی مترو بهم گفت بابام خیره! خداروشکر کارم رو راه انداخت! رمزت چیه مادرجان؟رمز رو وارد میکنم. خطای ناشناس بودن کارت میده.- ای بابا، دوباره امتحان میکنم. اگر نکشید دیگه نمیکشم، کارتت خراب میشه!یک رو یادش میره وارد کنه و هی صفر رو میزنه. یک رو براش وارد میکنم.- ای بابا، یک رو یادم رفته بود بزنم!میخنده.- مادر دوباره رمزت رو بزن.باز خطای ناشناس بودن میده.- خب بذار کارت بدم، کارت به کارت کن.یادم میفته که یه صد تومنی توی کیفم دارم.- حاج خانم بذار نقدی بدم، یه صدی دارم.- نه دخترم نمی‌خواد، توی راه میمونی! خودت لازم نداری؟- نه، پول دارم بازم.- نه دختر لازم نیست! تاکسی نمیخوای سوار بشی؟- نه پول هست! دست شما درد نکنه.داخل کیف گردنی کوچیکش میگرده، یه ده تومنی درمیاره و صافش میکنه.- بگیر مادر! توی راه میمونی!اشکم داشت درمیومد نمیتونستم نگاهش کنم.- نه حاج خانم، دارم بخدا!کیفم رو نشونش دادم باور کنه.- گفت پس مطمئن نمیخوای؟دوباره زیر لب ادامه داد:- آخه این دخترا خیلی خوبن. کارمند نشده بهم کمک میکنه!بلندتر گفت:- بذار بهت پلاستیک دسته‌دار بدم! این دسته نداره!- حاج خانم کیف دارم میذارم توش! زحمت نکش!- نه نه! بذار راحت دستت بگیری!همینطور که پلاستیک قبلی رو میذاره توی پلاستیک دسته‌دار،- برای مادرت میگیری نه؟بهش نگاه میکنم، اشکام پرید روی چشمم. لبخند زدم،- بله.- الهی زودتر کارمند بشی، خدا پشت و پناهت، مراقب خودت باش.اول که دیدمش، یاد محیا افتادم که بی‌مقدمه با پیرزنی که همسایه فرشته‌اینا بود، بدون آشنایی حال احوال کرد. پیرزن، که شاید هم سختی روزگار پیرش کرده بود، شروع کرد به درد و دل کردن. جسته گریخته یه چیزایی میفهمیدم و نمی‌فهمیدم. با یه مانتوی براق مشکی و کتونی، سطل آشغال دستش بود و داشت میبرد خالیش کنه. حرکت محیا برام جالب بود. انگار که همه ما توی یه حبابیم. حتی آشناهای ما هم غریبن. توی این حباب غل میخوریم و غل میخوریم. غصه و قصه‌مون با خودمونه. چی بگیم آخه به بقیه؟ حسش نیست، تازه از کجا بگیم؟ ولش کن. یهو سر بخوریم وسط غصه بقیه؟ حالا هر قدرم بگن من هستم، خیالت تخت. نمیشه که. اما محیا انگار بی‌مقدمه از حباب خودش دست انداخت توی حباب پیرزن. ضربه زد به حبابش، در زد، یه ارتباطی گرفت. آخرش هم پیرزن بهمون گفت بازم بیایم!منم تا پیرزن فروشنده رو دیدم یچیزی بهم گفت دست بنداز توی حبابش. توی این غروب که همه خسته کارن، همه توی فکر بدبختیاشونن، تو بی‌جهت یه ارتباطی بگیر. بعد یاد مادرجون افتادم. یاد محبتش، که تا وقتی بود دست و پا میزدم از زیر محبتش در برم! بعد که رفت، دیدم محبتش رو تا هرجا که تونسته کشیده. دیدم که هیچ وقت توی حبابش نموند، سعی میکرد تا میتونه دست بندازه توی حباب‌های بقیه. هیچ وقت منتظر بقیه نمونده بود. محبتش نقد و نسیه نبود. توی این وهم تنهایی چی بهتر از اینکه بدونی یکی بالاخره پیدا میشه دست بندازه توی حبابت. یاد مادرجون که افتادم دیگه نتونستم صبر کنم و صحبت رو شروع کردم. پیرزن فروشنده هم انگار مثل خود مادرجون بود؛ نگران! ده تومنی‌ش، کیسه دستگیره‌دارش، سومین‌بار کارت نکشیدنش ... اینقدر خودم رو نگه داشتم که وقتی رفتم بیرون گریه‌م گرفت. احساس می‌کنم با از دست دادن مادرجون، یه پناه رو از دست دادم. خیلی با هم ارتباط نداشتیم، ولی به عقب که نگاه می‌کنم، یکی رو که محبتش خالص بود راحت از دست دادم و نفهمیدم.انگار که هوا سردتر شده باشه، انگار که هرلحظه ممکنه باد بیاد و ما رو ببره.....- خاله مشت بزن!- نمیزنم گل‌پسر! مجبور میشم آدامسه رو بخرم!- نه خاله حالا تو بزن! آدامس نیست که!- عه، دارم تهش رو میبینم!به این فکر میکنم که آدامسه توی مشت فسقلی‌ش جا نشده!آدامس رو میذاره توی بغلم.- باشه خاله، حالا پیشت باشه آدامسه.- نمیخرما!- باشه نخر.- کادوعه؟- آره!- اسمت چیه؟- حبیب!- اسم منم زهراس.یکی از اون طرف بهش گفت،- آقا حبیب همه رو بخوای کادو بدی چیزی برات نمیمونه!یه پسربچه دیگه دست زد به شونه‌ش، حبیب یه نگاه کرد بهم،- خداحافظ خاله دیگه رفتم.رفت سمت یه در دیگه مترو که پیاده بشه. دوباره بهم نگاه کرد. رفتم دنبالش. هم دلم نمی‌خواست پولش رو بدم هم عذاب وجدان یه آدامس مفتی رو گرفته بودم. همون که به حبیب تیکه انداخته بود بهم گفت،- ای بابا، نرو سمتش بذار خودش بیاد!حبیب پیاده شد. همین که قطار راه افتاد بدوبدو اومد دم پنجره بهم لبخند زد، برام دست تکون داد. منم جوابش رو دادم. سریع رفت. از خودم میپرسم، مگه دست انداختن توی حباب بقیه چه شکلیه؟شاید هم به قول اون خانمی که به حبیب تیکه می‌نداخت، &quot;ماشالا حبیب سلیقه‌ش خوب بوده!&quot; و صرفا ازم خوشش اومده بود. شاید مثل رستم که اصرار داشت بهم آدامس بفروشه و گفتم پول ندارم شد. بهم گفت دانشجویی؟ گفتم اره. گفت دفعه دیگه میخری؟ گفتم آره. گفت باشه اشکالی نداره، فدای خوشگلیت!</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Sat, 18 Nov 2023 00:38:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;برای دانش‌آموزا، برای آینده.&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraatvkl/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-ltctu6m6vtlm</link>
                <description>از &quot;دانش‌آموزا&quot; تا &quot;آینده&quot; خطی می‌کشم. واضح است. آینده از آن دانش‌آموزان است. بااین‌حال، نبود چیزی آزارم می‌دهد. نقطه شروعم بی‌معنیست. کودکانی که دانش‌آموز نیستند چه می‌شوند؟ همان‌ها که به هردلیل ریز و درشتی از تحصیل مانده‌اند. آن‌ها آینده نیستند؟ نقطه شروعم را باید چقدر عقب ببرم؟ تا کجا عقب ببرم، تا تویی که بی‌صدا و مظلوم در حسرت دانش‌آموز شدن مانده‌ای هم خطی تا آینده داشته باشی. تویی که با دستان کوچکت باید هزاران مانع کوچک و بزرگ دیدنی و نادیدنی را کنار بزنی تا بشوی همان دانش‌آموز که همه ما خط را از آن‌جا می‌کشیم. خطی را می‌کشیم که می‌دانیم با خون دل باید به آینده برسد. اما تو .. تو خط دیگری باید بکشی که ابتدایش عقب‌تر از خط دیگران است. تو چه چیزی کمتر از این دیگران داری؟از گذرگاه هولناک فقر و نبود امکانات که عبور کنی، به هزار دعا و خون دل خوردن دستت برسد به همان دانش‌آموز شدن، باز باید بجنگی که دانش‌آموز بمانی! نمی‌دانستم که اگر نان نداشته باشی و شکمت خالی باشد، دیگر کلاس و مدرسه به چه دردت می‌خورد؟ دردناک آن است که اگر بگویی با شکم خالی هم درس می‌خوانم، باز باید آهی در بساط داشته باشی که بتوانی این مسابقه محکوم به شکست را شروع کنی! دیگران خوابند و تو برای داشتن حداقل‌ترین چیزی که باید میداشتی، باید حسرت بخوری. شیوای من، تویی که علاقه‌ات به یادگیری تنم را سرشار از خوشی می‌کند! تمام آن لحظاتی که چیزی یاد گرفتم و لذت بردم را به یاد می‌آورم. می‌خواهم شانه‌هایت را بگیرم، به چشمانت نگاه کنم و بگویم: دیدی چه مزه‌ای داشت؟! فوق‌العاده است! کاش و ای کاش و صد کاش که دست روزگار تو را دلسرد نکند. کاش نگهداری از خواهر و برادر کوچکترت، بی‌سوادی پدر و مادرت، بی‌مهری‌های مدرسه‌ات، این شور را از تو نگیرد. آن قدر می‌ترسم که روزی از دستت بدهم. نکند روزی بشود که همسری کردن را بر درس خواندن ارجح بدانی..ای محمد کوچکم، سعید عزیزم، کاش می‌توانستم برایتان بگویم که دنیا چقدر چیز عجیب و غریب دارد! کاش هرچیز را که بلد بودم، آنی برایتان می‌گفتم. برایتان می‌گفتم که زندگی شما در این گوشه شهر همه‌چیز نیست. دنیا را باید بکاویید و ببینید. باید بخوانید و یاد بگیرید. دلم می‌خواهد آن‌چیزی که من دیدم شما هم ببینید. اگر دست تقدیر بگذارد. اگر روزی به وادی دانش‌آموز شدن راهتان بدهند! از فقر و اعتیاد پدر به شما چه خواهد رسید؟ آخر گناه شما چیست؟ دست تقدیر ابتدایش را برایتان سخت رقم زد، ادامه‌اش چه؟ سبک‌باران ساحل‌ها چه کاری به شما دارند؟ احتمالا بقیه‌اش را هم به دست تقدیر می‌سپارند. غرق شدن را می‌بینند، اما همت نمی‌کنند. چرا همت کنند؟ای پریای عزیزم، آذر زیبایم، فرناز مهربانم، هر زمان که شما را می‌بینم، دلم می‌خواهد طوری در آغوشتان بگیرم که در وجودم حل شوید! میخواهم ذره‌ای از شما را داشته باشم! سال‌ها جنگیدید و ایستادید و همچنان در تلاشید. دلم می‌خواست هرجا می‌نشینم فقط از شما بگویم، تعریفتان را بکنم، می‌خواهم شما را فریاد بزنم! ولی صد افسوس که معیار و خطکش این مردم چیز دیگری‌ست. انگار نمی‌خواهند ببینند. باور زیبایی نیز سخت شده است!ای تویی که نان‌آور خانواده‌ات برای ثبت‌نام تو کفش آهنین پوشید و خیابان‌ها را گز کرد، بجای آن که این وقت تلف شده نان شود سر سفره تو. ای تویی که باید خود نان‌آور خانه باشی ..ای تویی که برای به آینده رسیدن، باید هزینه‌های رنگ‌ووارنگ شهریه، بیمه، روپوش، کتاب و امثالهم را به هزار بدبختی جور کنی، و در نهایت یکی از راه برسد و بگوید: &quot;عجیب است! مگر مدرسه دولتی شهریه می‌گیرد؟!&quot; ای تویی که با اعتیاد والدینت، خواهران و برادران قد و نیم‌قدت، بی‌مهری‌های جامعه اطرافت باید بسازی و به‌سختی درست را ادامه بدهی، بعد کسی از گرد راه برسد و بگوید: &quot;کم کار کردی! فلانی را می‌شناسم بدبخت بود همت کرد خوش‌بخت شد!&quot;نمی‌دانم، نمی‌دانم چرا فقط نظاره می‌کنیم. از آن بدتر هیچ ککمان نمی‌گزد که حق تحصیل، حق همه کودکان است. چطور فریاد نیازمندی را می‌شنویم و به روی‌مان نمی‌آوریم که چه دیدیم. به هزار و یک ترفند تنها توجیه می‌کنیم. آینده را از کودکانمان نگیریم. شاید باید گفت:برای کودکان، برای آینده.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 02:12:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در پی آن همه خون، که بر این خاک چکید، ننگ‌مان باد این جان!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraatvkl/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%DA%86%DA%A9%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%86-iq4o2umsddnz</link>
                <description>هیچ وقت فکر نمیکردم به جایی برسم که از زنده بودن خودم خجالت‌زده باشم. طوری که واقعا اگر میتونستم، دلم میخواست به عزرائیل بگم که آقا نخواستیم. بگیرش بده به یکی که باید داشته باشدش. واقعا حق من نیست که نفس بکشم. دیگه چه امیدی به این روح و روان از هم پاشیده‌س. کاش هزاربار میمردم، کاش هزاربار میمردم ولی یه لکه روی دنیای پاک و معصوم نمیفتاد. من آدم شجاعی نیستم. آدم خاصی هم نیستم. معمولی معمولیم. شاید هرکی معمولیه اینطوری باشه.واقعا احساس می‌کنم یه دستی از داخل داره سینه‌م رو از هم باز می‌کنه و هرروزی که میگذره زورش بیشتر میشه. آقا روایت! روایت! لعنت به جایی که ذهنت یه تصویر برات میسازه و تا عمر داری آتیشت میزنه. دوماه پیش که عکس مهسا امینی همه جا پخش شده بود، یکی استوری کرد: &quot;الهی بگردم موهاش رو خرگوشی بسته.&quot; و من مردم.تا اون موقع به این موضوع توجه نکرده بودم و واقعا بعد دیدنش از شدت شرم، و نه خشم، آتیش گرفتم. حتی خاکستر نشدم که این آتیش تموم بشه. افتادم توی یک جهنم. جهنمی که واقعا چرا من زنده‌م؟ کاش میمردم و اون زنده بود. اون معصومیت زنده بود. بارها لحظه‌ای رو که موهاش رو بسته بود تصور کردم. لبخندی که احتمالا توی آینه به خودش زده بود و به این فکر کرده بود که چه زیبا شدم.اگر این جمله رو نمی‌دیدم شاید التهاب اون روزها الان برای من کمتر شده بود، اما هروقت به این جمله فکر میکنم درد قفسه سینه‌م رو پر میکنه. شاید اگر مهسا از من بزرگتر بود این احساس رو نمی‌داشتم. شاید احساسی داشتم که من خواهر بزرگترم و ای کاش میمردم و این اتفاق برای خواهر کوچکترم نمی‌افتاد.درد من که کمتر نشد. گذشت و گذشت تا رسید به کیان. به اینکه گفت &quot;به نام خدای رنگین کمان&quot; و من باز از شرم مردم. چرا من زنده‌م؟ خجالت میکشم که من زنده‌م و تویی که باید نفس می‌کشیدی و زندگی میکردی قربانی دنیای بزرگترا شدی.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Sat, 19 Nov 2022 15:03:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای در وطن خویش غریب</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraatvkl/%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-chmkz9f8aynd</link>
                <description>حس تعلق، حس زیباییست. تعلق داشتن به یک سرزمین، به یک کشور، به یک مردم، به آداب و رسومی خاص. احتمالا همگی آن را تجربه کرده‌ایم. از جمع شدن زمان اعیاد مذهبی گرفته تا عید نوروز، چهارشنبه سوری و شب یلدا. اینجا چیزی فراتر از عقیده مذهبی وجود دارد. ممکن است همگی ما که در یک جمع خانوادگی کوچک عقیده یکسانی نداشته باشیم، اما این حس تعلق است که ما را در کنار هم جمع می‌کند و به لحظات ما مزه می‌دهد.اما گاهی اوقات می‌شود، که خود را ناکافی می‌بینی. زمانی که از جمع کوچک خانوادگی فراتر می‌روم، تعلقم به وطن را می‌سنجم. چیزی ته دلم می‌گوید: نه! تو آنطور که باید ایرانی نیستی! اهل اینجا نیستی!پس خانه من کجاست؟ من اهل کجا هستم؟ چه شد که این فکر در ذهن و دل من افتاد؟ شاید بخاطر آن زمان، همان شش هفت سالگی بود که می‌شنیدم: &quot;این مملکت، مملکت نمی‌شود! باید رفت!&quot; هرکسی مقصدی برای خودش در نظر گرفته بود. کسی مقصد پایانش ایران نبود. من اما می‌گفتم: &quot;دلم می‌خواهد ایران باشم. همینجا بزرگ شوم و بمیرم!&quot; و در جواب می‌گفتند: &quot;یک روزی پشیمان می‌شوی!&quot; همین چرخه تا به این سن تکرار شده است. با بزرگ شدنم، دلایل پشیمانی را بیشتر دیدم! دلایل آن موقع در برابر دلایل امروز هیچ نیستند!واقعا همین است که حس غربت می‌کنم؟ نه. حس دیگری دارم که از اواسط سیزده سالگی جان گرفت. حس اینکه من برای این کشور ناکافی هستم. حس این که من پذیرفته نیستم. حس اینکه من مقصرم، جایی کوتاهی کرده‌ام، شیطان گولم زده است! مطالباتم، تفکراتم، نظراتم، نگرانی‌هایم، همه و همه مردود است. تا یک جایی دنبالش دوییدم. بچه‌تر که بودم، سعی کردم طبق &quot;استانداردها&quot; ایرانی شوم! غافل از اینکه فی ذاته هستم! چه اهمیتی دارد که چه عقیده‌ای دارم؟  چه اهمیتی دارد که عقاید من طبق &quot;استاندارد&quot; نیست؟ چیزی از ایرانی بودن من کم می‌شود؟ همان قدر من از این خاک سهم دارم که دیگری دارد. همان دیگری که &quot;استاندارد&quot; است. من هم اینجا به دنیا آمده‌ام. والدینم، اجدادم. چه چیزی مرا کمتر ایرانی می‌کند؟ چه چیزی من را برای آن‌ها بیگانه و بی‌اهمیت کرده؟ چرا باید جمع کنم و بروم؟!خدایا! من در وطن خود هم احساس غربت دارم! این چه سرنوشت شومی است؟ ای آه و واویلا از آتش درون این سینه!</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Sat, 24 Sep 2022 22:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرفی برای زدن نداریم، حرف‌ها را بقیه زده‌اند.</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraatvkl/%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-uf71zfldc4z1</link>
                <description>موقعیت: یک مهمانی بزرگ در یک سالن زیبا در جریانه و افراد زیادی در اون شرکت کردن. نگارنده یه گوشه با یک لباس کاملا معمولی با چهره‌ای مثل بقیه چهره‌ها، معمولی‌تر از معمولی، یک گوشه نشسته. دستمالی روی میز افتاده. به هر دلیلی که متاسفانه برای ما مشخص نیست، شروع میکنه به نوشتن یک متن بی‌سروته روی این دستمال. نامعلومه، شاید برای گذران وقت، تمرین خط یا حتی یک هدف.متن:سلام! ببخشید زیاد حرفی برای زدن ندارم. همه حرف‌ها را بقیه زده‌اند. من فقط آمده بودم برای ...، ببخشید خاطرم نیست.  نمی‌دانم باید خودم را چطور معرفی کنم. اما می‌دانم که &quot;ما&quot; آواره‌ایم. باری به هرجهتیم.راستش را بخواهید من هم‌قطارانم را نمی‌شناسم. الان هم گوشه‌ای از این جمع بزرگ نشسته‌ام و دارم یک نامه به این جمع بزرگ می‌نویسم. کمی چرت و پرت روی یک تکه دستمال کاغذی با خطی ناخوانا. شاید فقط می‌خواهم گذران وقت کنم یا جوهر خودکارم را تمام کنم. آخ که چقدر صفحه خودکاری شده قشنگ می‌شود! پس نمی‌توان گفت برای دل شما می‌نویسم یا اینکه بخواهم شما اهالی حذب ما را بشناسید. حذب را همین‌طوری گفتم. اگر می‌گفتم دسته، گروه، هم‌فکر یا دوستان هم غلط بود. همان هم‌قطار خوب است. چون واقعا همدیگر را هم نمی‌شناسیم. مثل قطار، پشت‌به‌پشت هم نشسته‌ایم. البته نمی‌دانم. احتمالا یک خیال خام است. شاید من تنها هستم. ولی یک چیزی آن ته دلم می‌گوید که من تنها نیستم. یعنی باید یکسری آدم بی‌هویت مثل من بین این همه آدم باهویت باشد دیگر؟ مگر نه؟جالب می‌شود اگر من تنها انسان بی‌هویت روی زمین باشم! آن وقت می‌شوم یک انسان &quot;بی‌هویت&quot;، آن هم در پرانتز! این دیگر خودش یک هویت است! پس می‌توانیم نتیجه بگیریم که همه باهویت هستند. به‌به. چه اثباتی کردم. خب دیگر خداحافظ!شوخی کردم. شوخی‌هایم هم مثل خودم بی‌مزه و عادی هستند. ببخشید، داشتم می‌گفتم. شرمنده، سررشته کلام از دستم رفت. باز این احساس بی‌هویتی فشار می‌آورد. باید ذهنم را متمرکز کنم! اوهوم. بله. اگر من این حرف‌هایی که در ذهنم دارم را روی یک کاغذ براق بزرگ بنویسم، دورش را تزئین کنم و وسط این سالن بزرگ وصل کنم، حتی داد بزنم که کسی به آن نگاه کند هم، باز کسی توجه نمی‌کند. از شما چه پنهان که همچین هم دلم نمی‌خواهد دادوبیداد کنم. خودم هم میدانم وضعم چگونه است. دیگر چه نیازی به &quot;جلب توجه&quot; است. توجه هم بکنند می‌آیند یک لپی می‌کشند و می‌گویند &quot;آخی عمو! نوبت تو هم می‌رسد.&quot; آخ که این را بگویند چهارستون بدنم می‌لرزد. اصلا نخواستیم آقا. همین‌طور بی‌هویت خوب است.حالا مثلا ممکن است فکر کنید احساس دست کم گرفته شدن دارم. یا می‌خواهم به زور جایی برای خودم در این جمع پیشکسوتان باهویت باز کنم یا اصلا به زور می‌خواهم به رشته کلام بی‌ارزش من گوش دهند. نه اصلا ناراحت نیستم. صرفا دستمال کاغذی سیاه شده با خودکار زیباست. برای زیبایی بصری می‌نویسم. وگرنه چه کسی قرار است این تکه کاغذ را بخواند. اگر بخوانند من از غصه می‌میرم، چون احتمالا برایم احساس ترحم می‌کنند. همان بهتر که خودم آن را در زباله‌دانی بیندازم. به والله که به این سرنوشت راضی هستم.از زبان هم‌قطارانم هم می‌نویسم. راستش یک دلیلی که فکر می‌کنم هم‌قطارانی دارم این است که کسی نمی‌آید بلند جار بزند که &quot;آهای انسان‌های باهویت، من بی‌هویت هستم. حالا دوستانم کجا نشسته‌اند؟&quot; خب شاید بتوان لابه‌لای این جمع چندتا از هم‌قطاران را پیدا کرد. شاید آن‌ها هم احساساتی مثل من را تجربه کرده باشند. شاید بتوانیم با هم صحبت کنیم و احساساتمان را به اشتراک بگذاریم. آه. چه خیالی! احساسات بی‌هویت‌ها چیست؟ مثل اینکه بگویی داخل آن حجم خالی چیزی هست. مضحک است. همچین ادعایی نمی‌کنم.آخ دوستان عزیز فرضی من! می‌خواهید از احساساتم بدانید؟ بله، با کمال میل. پیش به سوی صفحه سیاهی دیگر. باید بگویم که بهتر است بیخود افکار تراپیست‌مآبانه نسبت به این نوشته‌ها نداشته باشید. اینکه بگوید آه تو فلان مشکل کوچک را داری و با اندکی تغییر نگرش مشکلت حل می‌شود. یکسری تمرین هم برایم تجویز کنید که روزانه انجام دهم و با دیگران ارتباط بگیرم. یا اصلا وقتی مقاومتم را در برابر حرف‌های در و گوهرتان می‌بینید، بگویید که خودم به خودم دارم بد می‌کنم و عرضه تغییر ندارم. ولم کنید. می‌خواهم عین سگ پاچه بگیرم. بگذارید این زِرها از کور درونم را روی دستمال کاغذی تف کنم. دیگر کار دستمال کاغذی همین است دیگر.ببینید دوست عزیز، خلاصه بگویم. ما هیچی نیستیم! خب تمام شد. می‌توانید دستمال را در توالت بیندازید. البته اگر دوست داشتید می‌توانید چند خط بیشتر بخوانید. به هرحال اگر کسی هم پیدا بشود که این خطوط را بخواند، وقت ارزشمندی دارد و فرض اولیه ما هم بر باهویت بودن فرد است. من بی‌هویت غلط می‌کنم مصدع اوقات شریف شما بشوم. قیافه را می‌بینی، عادی. حرف زدن، فکر کردن، نوشتن، خواندن، ارتباط با دیگران، رتبه شغلی و اجتماعی، مال و اموال. همه عادی. تو بگو یک چیز غیرعادی در این زندگی وجود دارد؟ نیست آقا نیست. خسته شدیم از عادی بودن. هیچ حرف جدیدی برای ما نمانده که بزنیم. حالا ممکن است که فکر کنید منظورم عطش رسیدن به مدارج بالاست. نه حضرت والا. ما به مدارج پایین هم با حسرت نگاه می‌کنیم. ببینید! اگر دست برقضا، شما سمت بد قضیه ایستاده باشید، هم‌قطارانی دارید که می‌توانید با آن‌ها غیبت کنید. خشمتان را از افراد رده بالا ابراز کنید یا از حسادتان با هم حرف بزنید. در خلوت گرم کوچک خود از این حرف‌ها می‌زنید و احساس تعلق می‌کنید. اگر در سمت رده بالاها نیز ایستاده باشید، دور دوستان خود جمع می‌شوید و جملات انگیزشی بیرون می‌ریزید. از تلاش‌هایتان می‌گویید یا هرچیزی دیگری که شما را به اینجا رسانده است. اما اگر عادی باشید، در کلوب افراد رده بالا جایی ندارید و در جمع کوچک افراد رده پایین شما را پس می‌زنند. خودمان هم جمع بشویم دور هم چه بگوییم؟ نه چیز خاصی برای حسادت داریم و نه چیزی که به آن افتخار کنیم. به همین دلیل، در همان موضوع به خصوص هم فکر نمی‌کنیم و زندگی را ادامه می‌دهیم. خب برای همه یکجایی یک موضوعی پیدا می‌شود که به خانه گرم کوچکی یا کلوبی راه داشته باشند. اما وقتی همه موضوعات اینطوری می‌شود و به کل جامعیت پیدا می‌کند، دیگر واقعا اهل جایی نخواهی بود. بی‌هویت می‌شویم و بالاخره این درد جایی خِر ما را می‌گیرد.آخ دوست عزیز. غم هم ارزشمند است. ما در این بارگاه هم راه نداریم! اصلا اینطوری که می‌گویند در این دار فانی، در این دنیای بدکردار فریفتار، آدم‌ها بالاخره یک غمی دارند. غم از دست دادن یک عزیز، نرسیدن به یک عشق قدیمی، غم بی‌پولی، غم غربت یا هزاران غمی که من بیشترشان را نمی‌شناسم. این‌ها هم به لطف اخبار و کتب ادبی شنیده‌ام. ولی خلاصه. از من بپرسید می‌گویم هرکسی یکی را دارد. این غم به آن‌ها هویت می‌دهد. دوستانی خواهند یافت که در گوشه‌ای دنج خلوت کنند و از غمشان بگویند. آه، عجیب است که بگویم حسودیم می‌شود! به خدا قسم که هیچ غمی نمی‌خواهم، مگر دیوانه شده‌ام؟ من آن هویت لعنتی را می‌خواهم. همان که خودم را عضو گروهی ببینم. همان که گروه من را عضو خود بدانند. شاید احساس درونی دومی خیلی شیرین باشد. مطمئنم از حلاوتش می‌میرم. روزی جایی خواندم که هنر می‌تواند ارتباطی بی‌زبان برای غم‌های نگفته باشد. مردم، غم خود را در آهنگ‌ها، موسیقی‌ها، دکلمه‌ها، نقاشی‌ها، عکس‌ها، کتب ادبی، فیلم‌ها یا هرچه که بتوان به آن هنر گفت پیدا می‌کنند و ارتباط می‌گیرند. ما این سنگر نهایی را هم از دست داده‌ایم. جایی برای ما نیست. ما خیلی بدبختیم. میگویند، پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش، که مگو حال دل سوخته با خامی چند.منِ خام و نامحرم، چه جایگاهی دارم؟ صد افسوس در این کوی نیکنامی هم ما را گذر ندادند. من که هستم؟ برگ درختی وسط دشت، یک جلبک وسط دریا، ریگی وسط بیابان. با باد حرکت می‌کنم. به هرجهتی که برود. به اطراف پرت می‌شوم. چیزی برای چنگ زدن ندارم. چیزی از من باقی نخواهد ماند. این رهایی نیست. این نامرئی بودن است. ما ته لیست هستیم. اشتباه است که بگویم برای دیگران اهمیتی نداریم، از جانب دیگران چیزی نمی‌توانم بگویم. از جانب خودم می‌گویم که احساس خاصی را تجربه نمی‌کنم. از زبان هم‌قطاران فرضیم می‌گویم؛ ما بدختیم. خیلی بدبختیم. ما بی‌هویتیم.ببخشید، حرفی برای زدن نداشتم. همه حرف‌ها را بقیه زده‌اند. </description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jan 2022 10:35:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوش شنوا</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraatvkl/%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7-mxf1ze9ivann</link>
                <description>آرام به داخل اتاق قدم گذاشت. قوز کرده و با شک و تردید راه می‌رفت، طوریکه بند کیفش را با دو دستش گرفته بود و با دقت به اتاق نگاه میکرد. جز یک صندلی چوبی وسط اتاق و یک بلندگوی کوچک روی بلندترین قسمت دیوار، هیچ چیزی داخل اتاق نبود. چهار دیوار آجری بسیار بلند اما بدون سقف. به بالا که نگاه کرد: آسمان آبی با چند تکه ابر با حرکتی آرام اما محسوس. تنها راه خروج این اتاق دری بود که به محض ورودش بسته شده بود. به سمت بلندگو رفت، گوش تیز کرد که صدایی بشنود اما هیچ صدایی نبود جز وزوز گوشش و خرخرِ آرام بلندگوی روشن. بعید هم نبود، صد کیلومتری که تا اینجا رانندگی کرده بود تنها چیزی که دیده بود دشت بود. نه گیاهی نه حیوانی فقط زمین سبز. آفتاب اواسط فصل بهار، خنکی کم و بیش هوا و آرامش همه چیز. درطول مسیر چندبار به سرش زده بود ماشین را جایی پارک کند و کل مسیر را پیاده طی کند. وقتی رسید ماشینش را روی سنگریزه‌های کنار ساختمان پارک کرد. جاده امتداد داشت و در افق محو میشد. هیچ کس نبود. متوجه فلشِ قرمزِ رنگ‌ و رورفته‌ای شد که به اتاقکی که بالای آن نوشته شده بود &quot;محل تحویل بلیت&quot; اشاره میکرد. خانم ایما بلیت رو از زیر شیشه به داخل سر داد. دستی ضمخت بلیت رو برداشت. چهره‌اش در سایه‌ی داخل باجه پنهان شده بود. بدون اینکه حرفی ردوبدل شود، دست از باجه درآمد به سمت چپ اشاره کرد. سمتی که در آهنی اتاق قرار داشت.متوجه لکه‌ای روی دیوار مقابل صندلی شد. نزدیکتر شد. این لکه‌ی روی دیوار یک گوش بود. یک گوش کاملا طبیعی. روی گوش دست کشید. مثل گوش انسان بود. نرم. به سمت صندلی میان اتاق بازگشت. آرام نشست و پایش را روی میله‌ی میانه پایه‌های صندلی گذاشت. آرام بود. صدایی نبود جز صدای باد که گرد و خاک اتاق را جابه‌جا میکرد.برای چه اینجا بود؟ آیا شرکت متوجه غیبت او میشد؟ همکارش به او قول داده بود که حواسش باشد. اصلا او بود که چنین راه‌حلی را پیشنهاد کرد. این اواخر آن طور که باید به کارش متمرکز نبود، اگر شرکت متوجه کم‌کاری او میشد، معلوم نبود چه چیزی در انتظارش بود. راستش هیج وقت معلوم نبود &quot;چه چیزی&quot; در انتظارش است، تنها نگران آن چه چیزی بود! همکارش او را حسابی ترسانده بود و با دادن تکه‌ای از یک صفحه تبلیغ قدیمی به او گفته بود که تنها راه اینکه آرام شود همین است. چقدر برای ایما هیجان‌انگیز بود که تجربه‌ای خارج از عرف معمول داده باشد، شاید هم ترس از شرایط کنونی او را به چنین ریسکی سوق داد.خانم ایما گلویش را صاف کرد، راست نشست، و شروع به صحبت کرد.- خب بله، ایما هستم، معاون صدوپنجاه‌وهفتم شرکت بِلابِلابِلا .. و نمیدونم مستحضر هستید یا خیر، این شرکت بزرگترین شرکت این کشور حساب میشه و من این فرصت رو داشتم که چندین سال درخدمت این شرکت باشم. میشه گفت من با این شرکت بزرگ شدم و تمام تلاشم در جهت رشدش بوده. خب به هرحال این فرصت طلایی نصیب هرکسی نمیشه. همین الانش هم به دنبال بین‌المللی کردن این شرکت هستیم. امیدوارم از اینی که هست بزرگتر و قدرمتندتر بشه. اوه بله درسته... همیشه نتایج به نام مدیرعامل میخوره و ما رو جز یه کارمند جزء نمیبینن، اما خب حقوق مناسبی داره و من راضی هستم.یکدفعه ساکت شد. چیزی که جلویش بود جز یک گوش نبود. کاملا بی‌حرکت. فکر کرد. مطلبی که عنوان کرده بود مانند یک مکامله از پیش ضبط شده بود.- خب، راستش فکر نمیکنم.. فکر نمیکنم.. من اومدم اینجا تا این چیزها رو بگم.. جالبه، انگار پشتم یه دکمه باشه که هروقت هرکسی با گفتن &quot;خودت رو معرفی کن&quot; فشارش میده، شروع میکنم این حرف‌ها رو تندتند پشت سر هم میگم..- چطور بگم، راستش فکر نمیکنم من این باشم. مدتیه که ذهنم رو درگیر کرده. من چهل سالمه و ناگهان متوجه شدم که هیچی ندارم. هیچی. متوجه هستید؟ هیچی. به دنبال مسیری بودم که نمیدونستم تهش چیه. اما جالبه فکر میکردم میدونم دارم کجا میرم. خیلی وقت‌ها برای دیگران بودم نه برای خودم. شاید همیشه.. من مفهومی نبودم که حق انتخاب داشته باشم. عاملیت نداشتم. کشیده شدم. و هرزمان که تصمیم گرفتم جور دیگه‌ای عمل کنم هزار شک به دلم افتاد. انگار که بقیه بهتر از من متوجه میشن. یا.. یا نمیخواستم که ناراحتشون کنم. تا یکجایی از زندگیم از خودم ناراحت بودم شاید وقتی اوایل بیست‌سالگیم بود.. راستش چندوقت پیش، متنی پیدا کردم که اون موقع‌ها نوشته بودم. خوندنش خیلی چیزها رو برام روشن کرد. اولش به چشم متنی نگاه کردم که از زمان ناپختگی و سردرگمی من میاد، اما بعدش که بیشتر خوندم متوجه شدم از همون زمان گم شدم. دیگه فکر نکردم به اینکه کجا دارم میرم. فقط میرفتم تا بلکه به چیزی برسم. ولی اصلا یادم نمیاد به چه چیزی. فقط میدونم که همیشه به خودم میگم، این کار هم بکنم دیگه حله! ولی نمیدونم دقیقا چی حله. چه اتفاقی قراره بیفته.- از یه جایی به بعد حس کردم فقط دارم ادا در میارم. انگار پشت صحنه سنگام رو با کارگردان واکنده باشم و بهش قول داده باشم این نقش رو خوب درارم. میدونی، انگار همه دارن منو میبینن. اگر توی مسیری نباشم که اونا فکر میکنن هستم، انگار همه چی خراب میشه. تصور اینکه خارج از این عمل کنم ممکن نیست. من دیگه قراردادم رو بستم؛ مجبورم.- آخه چیزی هم ندارم که بهش ببالم و نه چیزی که ازش شاکی باشم. چهره متوسط، هوش متوسط، حقوق متوسط، شرایط اجتماعی، خانواده همه‌چی همه‌چی متوسطه. چه کسی توی این دریای آدمیزاد مشخص میشه؟ اونیکه یه چیزیش فرق بکنه. منم قراره مثل خیلیای دیگه بمیرم. بدون اینکه چیزی شده باشم یا چیزی داشته باشم. نه، زیاده‌طلب نیستم. فقط میخواستم مزه بهترین یا بدترین بودن رو بچشم. معمولی‌ها راحت از یاد میرن. یه چهره معمولی اصلا به خاطر نمی‌مونه. شاید اگر اون قدر دماغ بزرگی داشتم که توی ذوق بزنه، تا مدت‌ها آدمایی که یه زمانی باهاشون گذرونم، من رو به واسطه همون دماغ بزرگ یادشون میموند. یا اگر زیبا بودم و مردهای زیادی به من دل میباختن در خاطرشون زنده بودم، و حتی در خاطر زن‌هایی که میتونستم آتش حسرت رو توی دلشون روشن کنم. می‌بینید چقدر اوضاع از کنترل خارجه؟ درسته الان در اواسط زندگی‌م هستم، اما.. وقتی به مرگ و نیستی فکر میکنم این تصور که چند نفری هستن که من رو به خاطر بیارن آرومم میکنه. هرچند مطمئن نیستم.. و این عدم اطمینان دیوانه‌م میکنه. گفتم. من بسیار معمولی هستم. کسی به من احتیاجی نداره. بود یا نبودم قرار نیست برای این سیستم بزرگ اثری داشته باشه. پوچی عمیقی رو احساس میکنم. کار از پیش تعیین شده.. آشنایان بی‌وفا.- تصور میکنم که اشتباه بازی کردم. بله بازی. دیر متوجه شدم. {خشمگین به صحبت خود ادامه میدهد.} باید شیره محبت هرکسی که به من توجه میکرد رو میمکیدم و جان میگرفتم. نه اینکه با سخاوتی احمقانه جواب محتبش رو بدم. باید از اندک سرمایه‌ای که این زندگی معمولی در اختیارم قرار داده بود استفاده میکردم. {سکوت میکند. از گفته‌ی خود پشیمان میشود. دلش میلرزد. شاید از خصلت مهربانش سرچشمه میگیرد و شاید از احساس ناتوانی و ضعف عظیمی که در برابر این سیستم عظیم حس میکند. ایما کیست؟ یا بهتر بگوییم چیست؟ یک مهره و نه هیچ چیزی بیشتر. پشتش برای این حرف‌ها گرم نیست. برای بزرگ دانستن توانایی‌های خود. این همه اعتمادبه‌نفس با یک توانایی محدود و معمولی؟ نه. این ایما نیست. ایما هیچ چیز نیست که بخواهد قد علم کند.} نه.. نه.. نمیتونستم. هر دوستی رو که از دست دادم تا مدت‌ها دلم مرده بود. چون {آه میکشد} دیگه توی دلش زنده نبودم.- دستم بسته‌س. کاری از من برنمیاد که بخوام این زندگی رو عوض کنم. میدونید، حالا میفهمم چرا اینطور جاها مخفی شده. منظورم اینجا، این اتاق، توی دل این دشت، جایی که کمتر کسی ازش خبر داره. نمیدونید با چه بدبختی اینجا رو پیدا کردم. حسابی میترسیدم که اگر متوجه حضورم در اینجا بشن چه عواقبی در انتظارمه. دنیا از زمانی که بیست‌ساله بودم و آزادانه یه نامه از افکارم برای خودم نوشتم خیلی عوض شده. من متعهد شدم. اجازه فکر کردن به این چیزها رو ندارم. اگر قرار بود شرکت این اجازه رو به همه بده تصور کنید که چه هرج و مرجی پیش میومد. دیگه کسی به دنبال انرژی گذاشتن برای کار نبود.{دوباره سکوت. چه باید کرد؟ فکر کرد. اگر یکباره همه چیز را رها میکرد چه میشد؟ رویایی داشت؟ میخواست عشقی را تجربه کند؟ ندیدن جایی یا نکردن کاری آزارش میداد؟ هیچ. هیچ حسی نداشت. دلیلی برای خروج از چرخه نداشت. چقدر حرف‌هایی که زده بود برایش احمقانه شد. علاقه‌اش به شرکت چندبرابر شد. انگار تنها قیم‌ش باشد. تا چند لحظه‌ی پیش در خلال سختی‌های زندگی قرار گرفته بود و ترس او را فراگرفته بود، اما با تصور تنها داریی‌ش که او را شدیدا محدود کرده بود، این‌بار متفاوتی پیدا کرد. این موجودی که از آن نالان بود تنها چیزی بود که میتوانست به آن متوصل شود و به هیچ چیز فکر نکند. فکر کردن جز درد و حسرت چه فایده‌ای داشت؟}- اوه بله، مسلما شرکت فقط به دنبال آرامش ماست. این افکار فقط زندگی‌م رو نابود میکنه. هدف من مشخصه. بله بله این فکر قطعا آدم رو مریض و مسموم میکنه، نه چیز بیشتری. من، داخل خونه از دم در تا اتاق خواب گوش‌تاگوش میزهای تحریر متصل بهم دارم. گاهی وقت‌ها مجبورم که از روی اونها برای جابه‌جایی داخل خانه عبور کنم. روی هرکدوم چند ردیف پرونده‌س که ارتفاعش به سقف میرسه. هر میز دستورالعمل خودش رو داره. از در که وارد میشم موقع عوض کردن لباس‌های بیرون، کنار میز اول می‌ایستم و به پرونده‌ها رسیدگی میکنم. برای صبحانه و شام میزهای جداگانه قرار دادم، همین طور تا به آخر که به اتاق خواب برسم. تصور کنید وقت ارزشمندم رو به این افکار وقت‌گیر منحرف کنم. دیگه فرصتی برای این‌همه کار نمیمونه..بلندگو با صدای بلند اعلام کرد: وقت شما به اتمام رسیده است. لطفا از اتاق خارج شوید.از جای خود بلند شد، به سمت در رفت، و به محض خروج ایمیلی با محتوای زیر ارسال شد:نام: ایما، ساعت: 15:18، وضعیت عملیات: موفقیت‌آمیز، گیرنده: رئیس محترم کنترل انسانی شرکت بِلابِلابِلا</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 00:38:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان غریب اندر جهان..</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraatvkl/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-y9mcjyrxo5hl</link>
                <description>فرانتس کافکا نویسنده بزرگ اهل چک، خالق سه رمان ناتمام به نام های قصر، آمریکا و محاکمه و چند داستان کوتاه به زبان آلمانی است. رمان های او ناتمام و داستان هایش پراکنده اند، چرا که از آثارش راضی نبود. حتی وصیت کرده بود، پس از مرگش تمام آثارش را بسوزانند. اما دوستش، ماکس برود، آثارش را گردآوری کرده و به چاپ می رساند.صادق هدایت، با ترجمه آثارش او را به فارسی زبانان معرفی کرد و خود بسیار از کافکا تاثیر گرفت. متاسفانه هدایت، آثار کافکا را از نسخ فرانسوی آن ترجمه کرده، به هرحال آدمی امکان الخطاست و هیچ ترجمه ای هم بی نقص نیست. دو ترجمه پیاپی، شاید کمی بیشتر، ما را از اثر اصلی دور کند. علی اصغر حداد، مترجم دیگر آثار اوست که مستقیما از آلمانی به فارسی ترجمه کرده است. سه رمان بلند کافکا و داستان های کوتاه او در نشر ماهی به چاپ رسیده است. گفته می شود لغات بکار برده شده توسط کافکا، دوپهلو و پر از ابهام بوده، هر واژه گستره معنی زیادی دارد و همین، امر ترجمه را سخت میکند. پس باز هم هرچه کنیم راه زیادی برای فهم کافکا باقیست. شاید هیچ کس جز یک آلمانی زبان او را به کیفیت نخواهد فهمید.او از واقعیت ها و حتی فراتر از واقعیت ها میگوید. از چیز های که همیشه سرجایشان بوده و هستند. از چیز هایی که باید به ناچار به آن ها تن دهی و چاره ی دیگری نداری. همین مقدر شده، و نیازی به پرسش بیشتر نیست. او آنچنان پرده از چهره پر آبله واقعیت ها می کشد و آنچنان از چرخ دنده های عظیم دنیا میگوید، که جز هراس و نفرت عایدی ندارد. راه فراری نیست، بهار آزادی درکار نخواهد بود. واقعیت واقعیت است و تو هیچ توانی در برابر آن نداری. واقعیت جزئی از توست.تم آثارش اغلب انزواست. انزوا از جهان، از مردم. تنهایی در این خیل جمعیت. مانند بودن در بازاری کهنه، بی رنگ و شلوغ یا گذراندن اوقاتی در کافه ای شلوغ. فقط صدای همهمه است. کسی تو را نمیبیند. به هرحال هر کس جزئی از این چرخ دنده عظیمست و به کار خود مشغول. آیا جزئی از این جمعی؟ کجای دنیای آن ها را میگیری؟ تو غریبی. و بایستی با این درد غربت کنار بیایی. به عبارتی ((از درد چاره نیست چو اندر غریبی ام)). اگر کمکی طلب کنی، باید هزینه اش را بپردازی. هرچیزی قاعده و قانون دارد. دل کسی الکی بحالت نمیسوزد.با این همه تاریکی و تعلیق چرا کافکا بخوانیم؟ اینجا دیگر بحث سلیقه است، چه کتابی را بیشتر دوست دارید. کتاب هایی که تنها وقت شما را پر میکنند یا کتابی که دری جدید به روی شما می گشاید. اگر آن در به سوی واقعیت باشد، بی شک بدون درد نخواهد بود.به قول کافکا، (( من فکر میکنم آدم باید وقت خود را تنها صرف خواندن کتاب هایی نماید که با چنگ و دندان دل خواننده را ریش می کنند. )) (نامه ها – 1904)</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2020 00:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صورت ماسکه</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraatvkl/%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%87-tnpw8b2sdvw7</link>
                <description>از آنجایی که هیچ‌چیزی بی علت نیست، شاید اهداف بلندی در پس &quot;ماسکی کردن&quot;ِ ما وجود داشته باشد. کسی چه میداند؛ البته منظورم از &quot;کسی&quot;، همین مردم عادی، یعنی من و شما بود؛ وگرنه که ازمابهتران برتر از ما بوده و بر امور مربوطه کاملا واقفند. بله. خلاصه، نیم وجب دنبه‌ی ساکن در جمجمه‌ام، از سر بیکاری به صرافت افتاد تا سر از این سِر این ماجرا در آورد. بگذارید از ملموس‌ترین خوبی‌هایش برایتان بگویم. تا به حال شده آهنگی زمزمه کنید؟ بعد به اطرافتان نگاه کنید و ببینید با پوزخند به شما زل زده‌اند؟! با ماسک میتوانید ظاهرتان را حفظ کنید. چندبار شده که آشنایی نچسب دیده‌اید و میخواستید که غیب شوید؟ بله. ماسک شما را نجات خواهد داد. با همین ماسک دربرابر عطسه و بوی دهان و عرق همسفران مترو و تاکسی مقاومید. دیگر چه میخواهید؟ امید به زندگی زارتی چند لول افزایش میابد.تکه انداختن چشم‌ناپاکان خیابانی از سه ناحیه به دو ناحیه تقلیل میابد. قاعدتا نمیتوانند بگویند: &quot;جوون لباتو بخورم!&quot; چون دیگر دیده نمی‌شوند! چه بسا آن پشت لب‌هایی پوسته‌پوسته با پشتِ لبی سبز شده و غیربلوری باشد که اصلا قابل خوردن نیست. آه بله. و البته دیگر چه نیازی به بند انداختن پشت لب است؟ آن پشت است دیگر... عرضم به خدمتتان که بر اساس تئوری &quot;بکش و خوشگلم کن&quot; و حضور سرب در رژلب‌ها، دیگر نیازی هم به مصرف رژلب نیست؛ چون دیگر لبی نیست که دلبری کند. خواهی نخواهی سلامت خواهید ماند. شاید بگویید دیگر نیازی به رعایت بهداشت دهان و دندان نیست. اما اشتباه میکنید. بالاخره در آن مخزن بوی گند دهان خود را استشمام میکنید، پس در حفاظت آن کوشا خواهید بود (:و لاغری تضمینی! بله. چه کسی حال دارد روزی چندبار ماسک را پایین کشیده و بخورد؟! همچنین کلا بوی ضعیف‌تری از غذاها به دماغتان میرسد، پس خواه ناخواه کمتر میخورید. شاید دلتان برای بوی عطر تنگ شود. ناراحت نباشید. این عطرها جز موادی سرطانزا نیستند. بیخودکی خود را لوس نکنید. ماسک شما را نجات میدهد. وگرنه چه عطری 20 هزارتومن میشود؟مدتی که بگذرد، با تاسیس شرکت‌های جدید اشتغال‌زایی میشود. ماسک ارزان و دردسترس شده و در هر طرح و رنگی در بازار به فروش میرسد؛&quot;دوست داری با ماسکت یه‌طوری بهش تیکه بندازی که نتونه جواب بده؟ :)&quot;، &quot;دوست داری با ماسکت بهش بگی چقدر دوستش داری؟&quot;، &quot;منبع عکسای غمگین و افسرده برای پروفایل، اینستا و ماسک&quot;، &quot;منبع عکسای هنری برای پروفایل، اینستا و ماسک&quot;. خب گویا بازاریابی برای ماسک‌ها هم سخت نخواهد بود. بالاخره پروفایل یا استوری اینستای ماتحت‌سوز شما شاید دیده نشود، اما ماسک را میتوانید در چشم همه فرو کنید.تنها مشکلش پنهان ماندن لبخند است. حیف. اما... دیگر کسی لبخند می‌زند؟اصلا شاید پشت این ماسک دیگر نیازی به واکنش دادن به هر چیزی نباشد؛ صورتی ماسکه در پس ماسک.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2019 09:07:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر سفر به دور اتاقم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraatvkl/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%D9%85-yzi8afstcxgu</link>
                <description>اگزویه دومستر (Xavier de Maistre) در 31 سالگی (1794) اثر کلاسیک خود، یعنی؛ سفر به دور اتاقم را نوشت. این اثر ادبی که سوزان سانتاگ آن را &quot;کوتاه‌ترین سفر در تاریخ ادبیات جهان&quot; می‌داند، شهرت فراوانی را برای این نویسنده و نقاش فرانسوی به ارمغان آورد. او پس از پیروزی در دوئلی که با افسری ایتالیایی داشت، به 42 روز حبس در اتاقش محکوم می‌شود. و از همین‌جا سفرش را آغاز می‌کند. اما، چه کسانی او را در این سفر همراهی می‌کنند؟ این سفری که هیچ‌خرجی برای کسی ندارد، خستگی جسمانی ندارد، خطر راهزن یا چاله و چاهی ندارد؛ این سفری که نه مشقتی دارد و نه هزینه‌ای، مناسب کیست؟&quot; بادا که تمام شوربختان، بیماران و بی‌حوصلگان جهان در پی من روانه شوند! بادا که خیل تنبلان فوج‌فوج به پا خیزند! ای کسانی‌که در پاسخ به غدر و خیانت کسان، خیالات شوم اصلاح یا گریز را در سر می‌پرورانید، ای کسانی که در خلوتگاه دنج خویش نشسته و تا ابد از جهان دست شسته‌اید، ای گوشه‌گیران دوست‌داشتنی مهمانی‌ها، شما نیز بیایید.&quot;سپس با غروری آمیخته با طنز می‌گوید: &quot;... و در مسیر سفرمان به ریش مسافرانی می‌خندیم که رم و پاریس را دیده‌اند. هیچ مانعی نمی‌تواند متوقفمان کند. و ما شادمانه تسلیم قوه‌ی خیال خویش می‌شویم و تا هرکجا که خوش داشته باشد از پی‌اش می‌رویم.&quot;آری، نویسنده سوار بر شاهین خیال آزادانه پرواز می‌کند، حتی اگر در اتاقی محبوس باشد.این کتاب شامل 42 فصل بوده و ربطی به 42 روز حبس ندارد. گاهی فصل‌ها کوتاه و مختصرند، و گاه بلند. گاهی یک موضوع منحصر به یک فصل می‌شود، گاه رد پایش در چند فصل دیده می‌شود. یکی از موضوعاتی که دومستر در طول کتاب به آن اشاره میکند، &quot;روح و جسم مادی&quot; است؛ که با پیروی از افلاطون، &quot;ماده&quot; را &quot;دیگری&quot; می‌خواند. ارتباط &quot;روح و دیگری&quot; را در طول کتاب در قالب مثال‌هایی بیان می‌کند.&quot; قربان، وقتی دارید کتابی می‌خوانید و ناگهان اندیشه‌ی دل‌پذیرتری به ذهنتان خطور می‌کند، روحتان بی‌درنگ به این اندیشه‌ی تازه می‌چسبد و کتاب را از یاد می‌برد، حال آنکه چشمانتان ناخودآگاه کلمات و سطور را دنبال می‌کنند....بدین‌سان، &quot;دیگری&quot; سرگرم مطالعه‌ی چیزی بود که روح به آن گوش نمی‌سپرد.&quot;فصلی از کتاب، &quot;دیگری&quot; سرگرم ستردن غبار قاب تصویر مادام دو اوکاستل شده است. چه روح و چه &quot;دیگری&quot; از این کار لذتی خاموش می‌برند. دومستر دلدارش را می‌بیند که به رویش لبخند می‌زند، لذتش دوچندان می‌شود؛ گویی از نو جوان شده. متوجه خدمتکارش می‌شود که با کنجکاوی به تابلو می‌نگرد. کنجکاوی خدمتکار ازین است که حس میکند بانوی درون قاب به هرجایی که در اتاق می‌ایستد نگاه می‌کند. از خدمتکار می‌پرسد: &quot; .. اگر اتاق پر از آدم باشد هم این بانوی زیبا از گوشه‌ی چشم همه کس و همه‌جا را دید می‌زند؟&quot; پس از شنیدن تصدیق خدمتکار، احساسی به قلبش چنگ زده و محبوب را &quot;بی‌وفا&quot; می‌خواند: &quot;.. این تمثال خائن که درست به اندازه‌ی الگوی واقعی‌اش بی‌وفاست، به جای‌جای محیط پیرامون خود چشم می‌دوخت و لبخندش را نثار همگان می‌کرد.&quot; حال آنکه این دلداده محبوس، در ابتدا گمان می‌برد تمثال تنها به اوست که لبخند می‌زند.دومستر از تابلویی عجیب حرف می‌زند. تابلویی که به دقیق‌ترین شکل تمثال درونش را نشان می‌دهد. تابلویی که عیوب کسی را نمی‌پوشاند و فرد را همان‌گونه که هست نشان می‌دهد. نه زشت می‌کند و نه زیبا، تنها واقعیت را می‌نمایاند. این تابلو با چنین بازنمایی دقیق، چیزی نیست جز یک آینه.&quot;آینه همواره صادقانه و بی‌طرفانه آب‌و رنگ جوانی و چین‌و چروک سالخودگی را پیش چشم بیننده می‌آورد، بی آنکه به کسی افترایی بزند یا مجیز کسی را بگوید. از میان همه‎ی مشاوران بزرگان، تنها اوست که حقیقت را پیوسته به آنان می‌گوید.&quot;نویسنده به فکر ابداع آینه‌ای می‌افتد که انسان‌ها بتوانند تمام زشتی‌ها و زیبایی‌های خود را درونش ببینند. ‌آینه‌ای اخلاقی! اما بعد، از پوچی افکارش می‌گوید: &quot;دریغ! بسیار به ندرت پیش می‌آید که زشتی و پلشتی نقش خود را بازشناسد و آینه را درهم بشکند! آینه‌های پیرامون ما بیهوده تکثیر می‌شوند و با دقتی هندسی نور و حقیقت را باز می‌تابانند. هرگاه که پرتوهای نور به چشمانمان راه میابند و نقش ما را در آینه راست می‌کنند؛عزت ‌نفس، منشور فریبنده‌ی خود را میان ما و نقشمان در آینه می‌لغزاند و الوهیتی را پیش چشمانمان تصویر می‌کند.&quot;شاید یکی دیگر از موضوعات جالب کتاب، به مناظره بردن دو هنر نقاشی و موسیقی باشد. او نقاش است و در ابتدا می‌خواهد برتری هنر نقاشی را به موسیقی اثبات کند! در نظر او موسیقی و هنر هر دو به یادگار می‌مانند؛ اما موسیقی را برخلاف نقاشی تابع مد می‌داند. &quot;چه بسیار قطعاتی که نیاکان ما را متاثر می‌ساختند، اما موسیقی‌دوستان امروز را به خنده می‌اندازند.&quot; اما درباره نقاشی چنین نظری ندارد و معتقد است تابلوهای نقاشان گذشته، همچنان‌که مایه‌ی مسرت گذشتگان بوده مایه شعف مردمان امروز نیز هست.فصل بعد را با حرف‌های مادام دو اوکاستل شروع می‌کند، و این چنین فصل قبلی (پاراگراف بالا) را مورد سوال قرار می‌دهد: &quot;.. چه اهمیتی دارد که موسیقی قدیم به خنده‌ام بیندازد، مادامی که موسیقی نو چنین اثر خوشایندی بر من می‌گذارد؟.. درباره نقاشی چه می‌گویید؟ هنری که مایه‌ی لذت افراد انگشت‌شمار طبقه‌ای خاص است، حال آنکه موسیقی هر جنبنده‌ای را به شور درمی‌آورد؟&quot;دومستر معتقد است، کودکان با همراهی استادان زبده میتوانند به جایی برسند که سازی را چیره‌دستانه بنوازند و با نغمه‌هایش هوش از سر ببرند. اما یک نقاش خوب، کم سن و سال نمی‌شود. چرا که نقاش علاوه‌بر ذوق باید مغزی اندیشمند داشته باشد.&quot;می‌توان حیوان درون آدمی را چنان پرورد که هارپیسکورد بنوازد... برعکس، هرگز نمی‌توان ساده‌ترین چیزهای دنیا را نقاشی کرد، مگر آن‌که روح همه‌ی توانایی‌های خویش را به کار گیرد.&quot;و باز هم افکارش را نقد می‌کند: &quot; اگر کسی میان ساخت موسیقی و اجرای آن تمایزی قائل شود، باید اعتراف کنم مرا کمی به زحمت خواهد انداخت.&quot; آن کس که می‌سازد؛ ذوق، روح و اندیشه‌اش را درگیر می‌کند و تنها به تکرار و قدم گذاشتن در راه دیگران اکتفا نمی‌کند.و درنهایت اینگونه فصل را به پایان می‌رساند: &quot; آری، اگر همه‌ی جستارنویسان حسن نیت داشتند، جملگی جستارها چنین پایانی می‌یافتند. هرگاه به بررسی یک مساله می‌پردازیم، معمولا لحنی تعصب‌آلود به کار می‌بریم؛ زیرا ما از پیش‌تر در خفا تصمیم خود را گرفته‌ایم، چنان‌که من پیشاپیش جانب نقاشی را گرفته بودم، گرچه متظاهرانه ادای آدم‌های بی‌طرف را درمی‌آوردم. با این‌همه، بحث در باب یک موضوع همواره مخالفت‌هایی را برمی‌انگیزد و سرانجام همه‌چیز با تردید به پایان می‌رسد.&quot;انتشارات ماهی، این کتاب را به نام &quot;سفر به دور اتاقم&quot; با ترجمه &quot;احمد پرهیزی&quot; منتشر کرده است. کتاب 123 صفحه بوده و در قطع جیبی چاپ شده است. تصویر روی جلد مردی را نشان می‌دهد که با آرامش به صندلی راحتیش تکیه داده، به صورتی که سرش را هم روی صندلی گذاشته است. یک دستش هم روی کره زمین قرار دارد. آری، این مرد با خیال خود، این اتاق را به وسعت جهانی فراخ‌ می‌سازد.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2019 23:15:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوربین، شکل والایش‌یافته‌ی اسلحه.</title>
                <link>https://virgool.io/@zahraatvkl/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%AD%D9%87-zxoltwjej1ep</link>
                <description>رویارویی مامور اسرائیلی و زن فلسطینی، برنده جایزه عکس استانبولگمان می‌کنم عکس بسیار جالبی باشد. به تعبیری دو دشمن، دربرابر هم، درحال نشانه‌گیری با دوربین عکاسی.این که چطور دوربین عکاسی می‌تواند همانند یک اسلحه یا تهدید به‌ شمار برود، شما را به مطالعه متن کوتاهی از کتاب ((درباره‌ی عکاسی)) اثر سوزان‌سانتاگ دعوت می‌کنم:...، کماکان چیزی شکارگرانه در کنش عکس گرفتن وجود دارد. عکس گرفتن از آدم‌ها در حکمِ تعدی به آن‌ها است؛ دیدن آن‌ها است به‌ گونه‌ای که هرگز خود را آنگونه نمی‌بینند؛ شناختن آن‌ها است به گونه‌ای که هرگز نمی‌توانند خود را بدان‌گونه بشناسند؛ دوربین آدم‌ها را به ابژه‌هایی بدل می‌کند که می‌توان آن‌ها را به نحوه‌ای نمادین تصاحب کرد. درست همان‌طور که دوربین شکل والایش‌یافته‌ی اسلحه است، عکس گرفتن از یک شخص نیز شکل والایش‌یافته‌ی قتل اوست_ نوعی قتل نرم، متناسب با دورانی غم‌زده و ترس‌خورده.  </description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2019 00:48:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>