<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا بنی علی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahrabaniali</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 00:43:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/69101/avatar/boxUUH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا بنی علی</title>
            <link>https://virgool.io/@zahrabaniali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>2 اهمیت اساسی وبلاگ نویسی برای سایت های فروشگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrabaniali/2-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-detyopsod9s0</link>
                <description>اگر شما هم به تازگی  شروع به آموزش تولید محتوا کردین و یا خیلی وقته شروع کردین ولی هنوز سوال هایی تو ذهنتون در مورد علل تولید محتوا  دارین دعوتتون میکنم که در این پست با من همراه باشین چون امروز میخوایم برای سوال اهمیت وبلاگ نویسی برای سایت های فروشگاهی  جوابی پیدا کنیم.چرا باید برای سایت های فروشگاهی وبلاگ بنویسیم؟وقتی این سوال از من پرسیده شد اولین جوابی که در ذهنم نقش بست تجربه استفاده از مقاله های دی جی کالا بود و جوابم اولین تاثیری بود که این مقاله های روی من گذاشته بود یعنی جلب اعتماد.این اعتماد سازی توسط یک سایت فروشگاهی یکی از مسائلی است که در ادامه متوجه میشیم در واقع زیر شاخه ای از مسئله ی برند سازیت،اما منظور من از اعتماد سازی چی بود؟اگر بخوام بیشتر درباره ی این حس توضیح بدم باید بگم که این مقاله ها تونستن بودن اعتماد منو نسبت به نویسنده جلب کنن چه جوری؟اینجوری که نویسنده های مقاله ها با صداقت به من اطلاعات درستی رو داده بودن و در آخر باعث شده بودن من به عنوان خواننده مقاله تصمیم درستی بگیرم و این تصمیم صرفا به نفع فروشگاهشون نبود اما نتیجه این اعتماد سازی مطمئنا در بلند مدت به نفع فروشگاه بود.بله تجربه اینکه نویسنده برای اینکه محصول مورد نظر فروشگاه خودشون رو بفروشه به شما دروغ نمیگه و شما رو به سمت انتخاب درست سوق میده باعث میشه که شما بعد از چند بار تکرار این تجربه به  مقالات دیگه هم اعتماد کنین و هر چیزی که اون سایت به شما پیشنهاد میده رو چشم بسته انتخاب کنین و با این اتفاق شما تبدیل به مشتری ثابت و وفادار اون فروشگاه میشین. تا این قسمت بحث جواب من به این سوال بر اساس تجربه ی استفاده از این مقالات بود ولی از اینجا به بعد میخوایم این سوال و به صورت تخصصی جواب بدیم.پس اگر دنبال جواب این سوال به صورت تخصصی هستین در ادامه با من همراه باشید.اهمیت وبلاگ نویسی2 اهمیت اساسی وبلاگ نویسی برای سایت های فروشگاهیبه صورت تخصصی اهمیت وبلاگ نویسی برای سایت های فروشگاهی به دو دسته ی کلی تقسیم میشه:1)سئو2)برند سازی  سئو:وبلاگ نویسی نتیجه ی شگفت انگیزی بر روی سئو سایت شما خواهد داشت. چرا؟ چون در قدم اول باعث افزایش ورودی و ترافیک سایت شما میشه؛ همینطور باعث میشه خواننده زمان بیشتری رو در سایت شما بگذرونه که این مورد هم از اهمیت بالایی برخورداره. همچنین با استفاده از لینک سازی چه لینک داخلی و چه لینک خارجی سئو سایت شما بهبود پیدا میکنه، و وقتی مقاله شما توسط سایر سایت ها استفاده بشه باز هم دربهبود سئو سایت شما تاثیر گذاره.و البته همه این نتایج به این موضوع ختم میشه که شما میتونین با استفاده از این مقالات برای محصولات خودتون مشتری حذب کنین.برندسازی: این مقوله از دو سمت برای سایت شما حائز اهمیته.یکی از سمت مخاطبین شما و یکی از سمت شرکت های تولید کننده.اول به تاثیر مخاطبین بپردازیم و ببینیم تولید محتوا یا وبلاگ نویسی چطور شما رو تبدیل به یک برند میکنه. مقوله اعتماد سازی رو که اول همین پست در موردش صحبت کردیم رو به یاد میارین؟.این موضوع دقیقا یکی از مهم ترین مقوله هایی است که شما رو تبدیل به یک برند میکنه.وقتی شما اعتماد مخاطبان رو جلب کردین حالا با نوشتن مقاله های بیشتری که نیاز های مخاطبتون رو پاسخ میده تبدیل میشین به یک برند که نه تنها اعتماد مخاطبانتون جلب کردین اعتماد تولید کننده ها رو هم جلب کردین تا معرفی و تبلیغ محصولاتشون رو به شما بسپارن و بتونین در این زمینه هم کسب درآمد کنین. البته اهمیت وبلاگ نویسی برای سایت های فروشگاهی به همینجا ختم نمیشه ولی تلاش من این بود که به صورت خلاصه مهم ترین تاثیرات وبلاگ نویسی برای فروشگاه های اینترنتی در اختیارتون بذارم. تا از این مقوله ی مهم به سادگی نگذرین.امیدوارم این پست برای شما هم مفید بود باشه و خوشحال میشم که شما نظراتتون در مورد اهمیت این موضوع زیر همین پست بگین یا اگر مقاله ای میشناسین که به این موضوع به صورت تخصصی پرداخته معرفی کنین.</description>
                <category>زهرا بنی علی</category>
                <author>زهرا بنی علی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 13:59:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبریک!با این مقاله بهترین محافظ صفحه نمایش(گلس)را انتخاب کردید</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrabaniali/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-fj6l2rw1sucz</link>
                <description>امروزه با توجه به بالا رفتن قیمت تعمیرات موبایل اولین اقدامی که باید پس از خرید گوشی مورد نظرتان انجام دهید اقدامات پیشگیرانه ای در جهت حفاظت از نمایشگر گوشی موبایلتان است چرا که افتادن گوشی موبایل روی زمین امری اجتناب ناپذیر است ؛حالا تصورکنید اگر تلفن همراه ما محافظ صفحه نمایش و یا قاب نداشته باشد چه بلایی بر سر گوشی عزیزمان می آید و اگر هم به فکر تعمیر آن بیافتیم باید هزینه ای نزدیک به قیمت خود گوشی را متحمل شویم.پس عقلانی است که با هزینه ای بسیار کمتر از همان ابتدا صفحه نمایش موبایل خود را با خرید محافظ صفحه نمایش(گلس) در مقابل این خطرات بیمه کنیم.اما خرید محافظ صفحه نمایش که در اصطلاح به آن گلس هم گفته میشود با دردسر هایی همراه است مثلا برای اکثر ما پیش آمده که برای خرید گلس به فروشگاه ها مراجعه کردیم و چون اطلاعات لازم را نداشتیم فروشنده با دادن اطلاعات جعلی و اغراق شده هزینه گزافی در مقابل جنس نامرغوب را به ما تحمیل کرده است. پس با اختصاص دادن چند دقیقه از وقت خود به این مقاله دیگر در دام این فروشگاه ها نیافتید و خودتان مناسب ترین گلس(محافظ صفحه نمایش) را انتخاب کنید.1) فرق محافظ صفحه نمایش شیشه ای و پلاستیکی چیست؟ در ابتدا  بهتر است در مورد اصلی ترین دسته بندی محافظ ها یعنی جنس آنها صحبت کنیم زیرا این مورد نقشی اساسی در کارکرد محافظ ها دارد.محافظ ها از نظر جنس به دو دسته ی شیشه ای و پلاستیکی تقسیم میشوند و محافظ های پلاستیکی دارای دو نوع مختلف به نام های PET و TPU هستند که در ادامه به اختصار توضیحاتی در مورد آنها ارائه میکنیم.محافظ صفحه از نوع PET :این محافظ داری جنسی پلی استریست و ظاهری مات دارد که در برابر خط و خش مقاوم است. و به علت وجود پوشش مات تا حدی در انتقال رنگ و نور مبهم عمل میکند و شفافیت تصویر را تحت الشعاع قرار میدهد.محافظ صفحه از نوع TPU : این محصول از ترمو پلاستیک اتیلان ساخته شده است و مزیت آن نسبت به PET شفافیت بیشتر آن است و همچنین این نوع محافظ در برابر چربی و گرد غبار نیز نسبتا مقاوم است. با این حال معایبی همچون نامقاوم بودن در برابر ضربه و کاهش دادن شفافیت تصویر در این نوع هم موجود میباشد.به طور کلی مزایا محافظ صفحه نمایش با جنس پلاستیک را میتوان قیمت پایین تر آن دانست و همچنین وجود خاصیت انعطاف پذیری در آنها باعث میشود که برای گوشی هایی با لبه ی خمیده مناسب تر باشند.اما اگر شما جزء کسانی هستید که گوشی موبایلتان در جیب شلوارتان یا کیفتان در معرض برخورد با کلید یا سایر اشیا نوک تیز است محافظ های پلاستیکی گزینه مناسبی برای شما نیستند.تفاوت محافظ شیشه ای و پلاستیکیمحافظ صفحه نمایش از نوع شیشه : این محافظ از جنس شیشه ی حرارت دیده شده ساخته شده است که به همین علت به آن محافظ صفحه حرارتی نیز گفته میشود. این محافظ به دلیل داشتن ضخامت نسبت زیاد در برابر ضربه مقاوم است و به دلیل داشتن جنس صاف و شفاف کیفیت تصویر نمایشگر را حفظ می کند و در انتقال نور و تصویر افت کمتری نسبت به رقبای پلاستیکی خود دارد. معایب این محافظ صفحه نمایش را میتوان ضخامت زیاد آن دانست که بر روی ظاهر گوشی تاثیر گذار خواهد بود و با توجه به جنس شکننده آن نصب آن بر روی گوشی های با لبه خمیده کار سختی خواهد بود و حتی اگر به سختی نصب هم بشود نمیتواد کل دستگاه را پوشش دهد.2) محافظ های صفحه نمایش بر اساس پوشش صفحه : دسته بندی دیگری که باید به آن بپردازیم دسته بندی برا اساس میزان پوشش صفحه توسط محافظ ها است . محافظ ها بر اساس پوشش صفحه نمایش دارای پوشش کامل (Full cover) و غیر کامل است که فول کاور داری انواع 2D ,2.5D ,3D و حتی تا 11D هستند.و البته باقی اعداد  پس از 3D شوخی بی رحمانه ی تجاری ای است که سازنده ها و فروشنده ها انجام میدهند .محافظ های 2D یا دو بعدی دارای سطحی صاف و فاقد لبه های خمیده هستند و تمام صفحه را حتی گوشه ها در بر میگیرد.محافظ های 2.5D دارای سطحی صاف مانند نوع 2D هستند و تنها تفاوت آنها لبه های خمیده در گوشه های گلس است که باعث میشود گوشه های تلفن همراه شما نه تنها محافظت نشود بلکه در برابر ضربات آسیب پذیر نیز باشد. نام محافظ 2.5D از لحاظ علمی دارای اعتبار نمیباشد و نام تجاری است که برای این مدل از محافظ صفحه استفاده می شود.محافظ های 3D بر خلاف 2D دارای گوشه های بسیار خمیده ای است که این عامل باعث شده نتواند به درستی وظیفه ی حفاظت از صفحه نمایش شما را ایفا کند و همچنین دارای قیمت بیشتری نسبت به مدل های قبلی است.به همین علت خرید این نوع از محافظ صفحه نمایش را به شما پیشنهاد نمی کنیم.3)محافظ های صفحه نمایش بر اساس قابلیت:امروزه محافظ های صفحه نمایش تنها بر سر وظیفه ی اصلی خود یعنی حفاظت در برابر ضربات و خط و خش ها رقابت نمیکند بلکه با اضافه شدن قابلیت های جدید رقابت تنگاتنگی بین این محافظ ها به وجود آمده است.اما کاربرد هر کدام از این قابلیت ها چیست؟ مقاومت در برابر اثر انگشت یا (fingerprint proof): این قابلیت که با علامت اثر انگشت خط خورده روی بسته بندی گلس مشخص می شود.باعث میشود پس از استفاده از گوشی اثر انگشت شما روی محافظ نماند و با وجود این قابلیت دیگر نیاز پس از هربار استفاده صفحه نمایش را تمیز کنید. ضد بازتاب نور یا (anti glare): این قابلیت برای کسانی که بیشتر روز را در فضای باز هستند و از گوشی خود استفاده میکنند مفید است زیرا در برابر بازتاب نور های شدید مثل آفتاب نیز مقاوم است و اجازه میدهد تا تصویر را به خوبی و با جزئیات حتی زیر نور آفتاب هم ببینید.این قابلیت با علامت بازتاب نور خورشید نشان داده میشود همچنین این علامت بیشتر روی محافظ های مات دیده میشود.قابلیت های محافظ صفحه نمایش4)محافظ های صفحه نمایش بر اساس شیوه نصب:یکی از مهم ترین فاکتور هایی که هنگام خرید محافظ ها باید به آن  توجه داشته باشیم روش نصب آنها است.اما قبل از آن که بخواهیم به توضیح هر شیوه بپردازیم بهتر است چند نکته کلی را مرور کنیم.اولین موضوعی که باید به آن توجه داشته باشیم این ایست که چسب بعضی از محافظ ها بعد از یکبار نصب کردن از بین میرود و اگر هنگام نصب دقت لازم را نداشته باشیم و بخواهیم محافظ را جدا کنیم و دوباره بچسبانیم این کار غیر ممکن است پس حتما قبل از نصب مکان دوربین دکمه هوم و... را مشخص کنید نکته دوم این است که محافظ های شیشه ای معمولا آسان تر از محافظ های پلاستیکی نصب میشوند و حباب های کمتر زیر آنها جمع میشود هرچند محافظ های شیشه هر چه در مرحله نصب آسان تر هستند هنگام تعویض سختی هایی را در پی دارند برخلاف محافظ های پلاستیکی.</description>
                <category>زهرا بنی علی</category>
                <author>زهرا بنی علی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 13:58:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای مصر قسمت دوم(قاهره در اولین نگاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrabaniali/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-lefgloracawp</link>
                <description>در قسمت اول خاطره ی روز های مصر از فراز و نشیب های رسیدن به مصر گفتیم و در آخر از ورود به قاهره، در قسمت دوم روز های مصر قراره قاهره رو در اولین نگاه مرور کنیم و از تفاوت های این شهر آفریقایی با تهران بگیم. نوبته اینکه با پایتخت مصر تاریخی بیشتر آشنا بشیم!قاهره در اولین نگاهو امّا قاهره ، شاید بتوان گفت فرودگاه ها اولین نمایش یک شهر توریستی هستند ، و اولین شوک از مصر بزرگ و نامدار دقیقا در همان فرودگاه بین المللی قاهره شکل میگیرد،فرودگاه قدیمی و بی امکاناتی که احتمالا در رقابت با فرودگاه شهری مهرآباد از همان ابتدا قافیه را میبازد .اما از آنجایی که باید جانب انصاف را رعایت کنم باید از رفتار خوب پرسنل این فرودگاه بنویسم چرا که نه تنها  در ایران که در هیچ کدام از کشورهایی که تا به حال به آن سفر کردم رفتار خوب و مودبانه ای مانند رفتار پرسنل فرودگاه قاهره ندیدم. بعد از فروردگاه نوبت قدم نهادن به شهر قاهره است و وقوع دومین شوک ، هوای گرم و شرجی هفت دی ماه که زیر آفتابش سوخته شدن تک به تک سلول های پوستت را به وضوح حس میکنی.البته برای ما که از تهران بارانی به قاهره بیابانی سفر کردیم علاوه بر احساس سوزش روی پوست سوزش عمیقی  هم در قلبمان حس میشد .بلاخره از شوک دوم بیرون آمدیم و به سمت ماشینی که برای استقبالمان آماده بود حرکت میکنیم ، البته کلمه استقبال را که خواندید به دنبال اتفاقی شکوهمند در ذهنتان نگردید، منظور از استقبال در واقع حضور یکی از همکاران عزیز سفارت در فرودگاه برای انتقال ما به سفارت بود.سومین شوک قاهره اما ماشین های قدیمی و خاک گرفته پارک شده در پارکینگ فرودگاه بود،در نگاه ما شاید اولین راوی وضع نابسمان مردم مصر همین ماشین ها بودند .چشم از این ماشین های خاکی پارک شده در فرودگاه گرفتیم و سوار ماشین استقبال کننده عزیز شدیم.ماشین که به حرکت درآمد استقبال کننده عزیز توضیح داد که مسیری که در حال عبور از آن هستیم در واقع جزو بهترین و مرفه ترین منطقه های شهر قاهره است،توجه ام جلب شد و از پنجره ماشین به خیابان هایی که از آنها عبور میکردیم بیشتر دقت کردم راستش را بخواهید به ذهنم خطور کرد دمشق جنگ زده به مراتب وضعیت بهتری نسبت به خیابان های مرفه ترین منطقه ی قاهره دارد،در نتیجه ذهنم حتی لحظه ای به سراغ مقایسه این خیابان ها با خیابان های تهران که نه با هیچ خیابانی در کل ایران هم نرفت!قبل از این سفر خود را برای رو به رو شدن با بدترین شرایط آماده کرده بودم،اما باور کنید وضعیت از بدترین تصورات من هم خراب تر بود و اینطور به نظر میرسید که اوضاع از این هم وخیم تر خواهد شد.با دقت بیشتری به خیابان نگاه کردم،وضعیت عجیب و باورنکردنی بود،خانه های خاک گرفته ای که مشخص بود عمر بنای آنها به بیش از پنجاه سال میرسد.خانه ها عموما نمای سیمانی داشتند سیمان های خاک گرفته!آنهایی که خیلی برای ظاهر خانه هایشان اهمیت قائل شده بودند روی این نمای سیمانی را رنگ کرده بودند اما انتخاب این رنگ ها هم خبر از روحیه نه چندان شاد مردم قاهره میداد، رنگ های چرک و دلمرده ای که روی آنها هم به اندازه یک قرن خاک نشسته بود و صاحب خانه هایی که معلوم بود برای سالیان طولانی حتی شستن این دیوار ها را از خود و مردم شهر دریغ کرده بودند.چشم چرخواندنم و به پیاده رو ها نگاه کردم در هر پیاده رو کوهی از آشغال دیده میشد و شیشه خورده گویی عضو دائمی این پیاده رو ها بود.آرزو میکردم همین الان دور میزدیم به فرودگاه میرفتیم و با اولین پرواز به کشور تمیز و زیبای خودمان برمیگشتیم،اما اینبار سرنوشت برای ما تجربه ی زندگی در این شرایط را مهیا دیده بود و چاره ای نبود جز قبول این سختی.بلاخره به محلی که باید تا زمان پیدا کردن خانه مناسب در آن اقامت میکردیم رسیدیم،این ساختمان در واقع رزیدانس سفارت ایران بودرزیدانس ساختمان قدیمی داشت با این حال تمیز و مرتب بود راستش احساس میکردیم وارد خاک ایران شده ایم حیاط بزرگ و سرسبز همه چیز در عین قدیمی بودن تمیز و مرتب بود و احساس آرامشی نسبی پس از اولین رویارویی با قاهره.... </description>
                <category>زهرا بنی علی</category>
                <author>زهرا بنی علی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Aug 2020 11:30:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای مصر(قسمت اول: 30 ساعت بیخوابی)</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrabaniali/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-30-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-ezirpfbnxqps</link>
                <description>داستان از این قراره که به علت شغل پدرم مجبور شدم همراه خانواده برای چند ماه به کشور مصر سفر کنم. این سفر هم مثل تمامی سفر های دیگه داستان ها و حوادث مختلفی رو در دل خودش جا داده.تصمیم گرفتم این داستان های کوتاه و بلند رو با شما به اشتراک بذارم.بدون هیچ حرف اضافه ای میریم سراغ اولین داستان روزهای مصر:هفت دی بود که وارد قاهره شدیم،اما برای شروع داستان باید به عقبتر برگردیم یعنی شش دی جایی که شروعی است برای غریب به سی ساعت بیخوابی .صبح شش دی ماه ساعت شش صبح بود که از خواب پریدم خوابی که با توجه به استرس و دلشوره و بیدار شدن های هر یک ساعت یکبار خیلی خواب هم به حساب نمی آمد.تا ساعت دوازده شب هنوز مشغول جمع و آماده کردن چمدان ها بودیم و ساعت 12 پس از خداحافظی کردن با خانواده به سمت فرودگاه امام خمینی حرکت کردیم و هر چه به فرودگاه نزدیکتر میشدیم دلشوره ی چند روز اخیر به صورت تصاعدی رشد میکرد،اما این دلشوره فقط به ترس از هواپیما و پرواز مربوط نمیشد بلکه دلشوره ی مهمتری وجود داشت....به دلیل نبود پرواز مستقیم بین قاهره و ایران باید با دو پرواز خودمان را به قاهره میرساندیم پرواز اول از تهران به استانبول و پرواز دوم از استانبول به قاهره. در طول پرواز اول یعنی از تهران به استانبول استرس کمتری داشتم و خودم را با دیدن فیلم جدید جانی اینگیلیش یا همان مستر بین خودمان سرگرم کردم راستش را بخواهید زمان انتخاب فیلم وسوسه شدم فیلم جدید تارانتینو یعنی once upon time in hollywood را نگاه کنم اما با توجه به موقعیتی که در آن بودم ترجیح با فیلمی مثل مستربین بود!رسیدن به فرودگاه استانبول اما خود اول دلشوره ی جدیدی به نام سرگردانی بود.!فرودگاه استانبول در یک جمله فرودگاهی بود بزرگ و بی در و پیکر که حتی فاقد باجه های اطلاعات پرواز است،حالا که این خاطره را مینویسم به ذهنم آمد اگر مسافری در این فرودگاه بزرگ و بی سر و سامان همسفر خود را گم کند و وسیله ی ارتباطی برای پیدا کردن او نداشته باشد چه فاجعه رخ خواهد داد چون در این دریای بیکران مسافرها حتی مکانی وجود ندارد که از آنها بخواهید همسفر شما را صدا کنند.سردرگمی در فرودگاه استانبول زمانی به اوج خود رسید که به ساعت نگاه کردیم و متوجه شدیم تا پرواز بعدی فقط 50 دقیقه فرصت داریم و ما هرچه دویده بودیم هنوز حتی راه خروجی را پیدا نکرده بودیم. و زمانی که به خروجی رسیدیم عسل و عرق نعنا که در کیف دستی بود را ضبط کردند یا به عبارتی دور انداختند به جرم اینکه نباید مایعات بیش از 100ml را با خود به داخل هواپیما ببرید.پس از طی کردن مسافتی به اندازه ی فاصله ی دو شهر به گیت پرواز قاهره رسیدیم ده دقیقه به زمان پرواز مانده بود و ماموران گیت در حال چک کردن بلیط ها بودند همینجا بود که اذان صبح را هم گفتند و حالا باید به دنبال نمازخانه در دریای ژرف فرودگاه می گشتیم و استرس جا ماندن از پرواز را نیز به جان میخریدیم.بالاخره اما همه ی این استرس ها به پایان رسید و ما به عنوان آخرین مسافرها بلیط و پاسپورت خود را تقدیم مامور گیت کردیم.وقتی این استرس ها به اوج خود میرسند یک جرقه برای آتش گرفتن انبار باروتی که در وجودت شکل گرفته کافی است و پرسنل فرودگاه استانبول با بد رفتاری های مداوم برای آتش زدن این انبار باروت از هیچ کاری فروگذار نمیکنند، و در آخرین اقدام زمان چک کردن پاسپورت ها با گوشی موبایل از پاسپورت شما بدون هیچ حق قانونی عکس میگیرند و ای کاش کسی نباشد که جلوی شما رو بگیرد و خشم تمام 24 ساعت بیخوابی گذشته را سر آن مامور بی شخصیت خالی کنید. و صد حیف که آقای پدر جلوی شما رو میگیرد و مجبور میشوید در یکی دو جمله سر و ته اعتراض خود را هم بیاورید.اما بالاخره با گذشتن از این استرس های کوچک! وقتی روی صندلی های پرواز استانبول قاهره نشستیم وارد اصلی ترین استرس این سفر شدیم.ساعت هفت و نیم صبح بود اما آسمان استانبول هنوز تاریک بود و من از صندلی کنار پنجره ی هواپیما نظاره گر قطرات بارانی بودم که شیشه ی هواپیما را لمس میکرد.همین باران زیبای زمستانی اما باعث تاخیر در پرواز شده بود و ما یک ساعتی بود که در هواپیما منتظر اجازه ی پرواز بودیم.اما لحظه ای که هواپیما برای پرواز شروع به حرکت کرد دلشوره ی اصلی این سفر با هر متر اوج گرفتن هواپیما بیشتر و بیشتر در قلب و ذهن من  ریشه میدواند.شاید زمان پاسخ دادن به این سوال باشد که علت این دلشوره ی بزرگ بود چه بود؟اما جواب این سوال را باید در روابط غیردوستانه میان مصر و ایران جست و جو کرد یا میان آن دوسالی که هزاران کش و قوس برای گرفتن یک ویزای معمولی کارمندی بین دو کشور رخ میدهد و نهایتا با هزار مصیبت و اصرار ویزای شما به ثمر مینشیند که حتی هیچ اعتباری هم به این ویزاها نیست و نمیتوان هیچ پیش بینی محتملی از رفتار آنها داشت.اما نگرانی ها به پایان رسید و با توکل به خدا بدون مشکل پا به شهری به نام قاهره در کشور مصر گذاشتیم. هفت دی بود که ما وارد قاهره شدیم و این آغازی بود بر روزهای مصر پس از 30 ساعت بیخوابی...!</description>
                <category>زهرا بنی علی</category>
                <author>زهرا بنی علی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 17:13:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش با طعم تخریب</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrabaniali/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%AA%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%A8-ohl75cln5jz7</link>
                <description>قرار بود تو چندتا پست در مورد تجربه تحصیل در رشته مهندسی کامپیوتر براتون بنویسم و تجربیات تلخ و شیرینمو با شما به اشتراک بذارم.چند قسمتی رو تا الان نوشتم و شروعشون از اینجاست: رشته مهندسی کامپیوتر از رویا تا واقعیت (1) ؛تو این موضوع برای اینکه با یه روند مشخص از این رویا به واقعیت برسیم تصمیم گرفتم از استادایی بنویسم که در روند رسیدن به این نتیجه موثر بودند.تو پست های قبلی در مورد چندتا از این استادهایی که تا حدود زیادی باعث شدن مهندسی کامپیوتر به حالت رویاییه خودش نزدیک بشه صحبت کردم.ولی وقتی نوبت رسید به یکی از مهم ترین استاد هایی یک تنه کفه ی ترازو رو به نفع واقعیت بالا برد فکر کردم انقدر این تیپ شخصیتی در زندگی آدم ها موثره که باید تو یک پست جدا در مورد نوع رفتارشون و تاثیر اون روی بقیه صحبت کنم.این تیپ شخصیتی که امروز قراره در موردش صحبت کنم بیشتر در قشر معلم ها و استاد ها دیده میشه هر چند ممکنه در سایر اقشار جامعه هم باشن اما بدون شک تو هر قشری که باشن در ابتدا از منفورترین انسان های اون دسته به حساب میان که مطمئنا همه ی ما بار ها و بار ها در طول زندگیمون بهشون برخوردیم.اما این تیپ شخصیتی منفور چه ویژگی هایی داره:این تیپ شخصیتی عموما شامل انسان هایی با دانش بالا است که اگر حس کنند شما ذره ای به سطح اونا نزدیک شدین شروع به تخریب شما میکنن این تیپ شخصیت سعی میکند اشتباه های شما رو بزرگ جلوه بده و این اعتماد به نفس که شما ممکنه ذره ای به جایگاه ها اونا نزدیک بشین رو ازتون بگیره این گونه شخصیتی با رفتار خشن شما رو از اشتباه کردن میترسونه و وقتی از سر  ترس دست از تلاش کردن برداشتین شما رو به جرم منفعل بودن تخریب میکنه اینگونه افراد هیچ وقت شما رو به خاطر موفقیت هاتون تشویق نمیکنند و همیشه سعی می کنند موفقیت ها شما رو کوچک جلوه بدن و.... این ها ذره کوچکی بود از ویژگی های این اشخاص که برای ملموس شدن این ویژگی ها در ادامه با یک مثال کوچک به تشریحشون میپردازیم  و ممکنه این مثال یادآور تجربیات خودتون با اینگونه شخصیت ها باشه.اگر رشته مهندسی کامپیوتر از رویا تا واقعیت(3) رو مطالعه کرده باشین براتون خیلی کوتاه استادی رو معرفی کردم که اسمش لرزه بر اندام هر دانشجوی رشته کامپیوتر می انداخت. این استاد دقیقا یکی از نمونه تمام و کمال تیپ شخصیتی هست که تا  اینجا در موردش حرف زدیم.و در ادامه میخوایم به عنوان یک مثال ملموس برای این تیپ شخصیتی بهش بپردازیم.استاد ضیاعیهمیشه قبل از اینکه با استاد ضیاعی کلاس بردارم به این فکر میکردم که چه اتفاقی سر کلاس هاش میافته که اینقدر همه رو میترسونه برام باور کردنی نبود به همین خاطر با خودم عهد بستم که هیچ وقت مثل بقیه ازش نترسم و حتی اگر ترسیدم هم جوری رفتار کنم که نفهمه ترسیدم و نتونه از ترسوندنن من لذت ببره. اولین جلسه که رفتم سر کلاس سعی کردم ردیف های وسط بشینم که نه جلوی چشمش باشم نه ردیف های عقب که بهانه دستش بدم.کلاس ساعت سه شروع میشد و همه دانشجو ها قبل از سه آماده نشسته بودن . یک ربعی که از ساعت سه گذشت صدای ما دانشجو هایی که برای بار اول این کلاس را داشتیم دراومد اما ترم بالایی ها به ما گفتند که باید تا ساعت چهار منتظر بمونیم و این اخلاق دکتر ضیاعی است که با یک ساعت تاخیر به کلاس می آید.خیلی تعجب کردم برای هر درس سه واحدی باید نهایتا سه ربع منتظر استاد موند و نهایتا باید برای استاد غیبت رد بشه اما ما با مدیر گروه طرف بودیم و چه کسی جرئت داشت این موضوع رو به ایشون بگه.!بالاخره بعد از ساعت چهار ایشون تشریف آوردن و شروع کردن به کشیدن تصویری کلی از اجزای سخت افزاری موجود در کامپیوتر و بعد با این جمله شروع کردن:خب خدا بگم چیکارتون کنه کی میتونه توضیح بده اینایی که کشیدم رو.!بله اولین جمله تخریبی همینجا شروع شد.عده ای که هنوز شجاعتشون رو از دست نداده بودن شروع کردن توضیح دادن که هر کدوم با جمله تخریبی دیگه ای از طرف استاد ساکت میشدن این جملات شامل:بشین داستان نگو.خدا بگم چیکارتون کنه. شما مگه دانشجو کامپیوتر نیستین.چطوری مبانی خوندین نمیتونین اینارو جواب بدین.و...... .برام جای تعجب داشت که حتی کسایی که ترم های پیش هم این درس و داشتن یا اکثرا جرئت جواب دادن نداشتن یا اگه جواب میدادن اوناهم با همین جملاتی رو به رو میشدن .وقتی که همه از ترس تخریب روحیه و اعتماد به نفسشون ساکت شدن تخریب ها جور دیگه ای ادامه پیدا کرد این دفعه شروع کرد به گفتن این جملات:خجالت نمیکشین اینارو بلد نیستین.به نظر من خودتون برین این درس و حذف کنین با این وضعی که من میبینم این ترم بعیده کسی بتونه پاس کنه، حالا خودتون میدونین من از همین اول بهتون گفتم.و ....... .تقریبا هر جلسه به همین منوال میگذشت، بعضی دانشجو ها همراه خودشون شکلات میاوردن چون از ترس فشارشون در طول کلاس میافتاد. هر جلسه زمانی که استاد حضور غیاب میکرد از بچه ها درس جلسه پیش رو میپرسید معمولا یک سوال رو از نفر اول میپرسید و تا نفر آخر هم همان سوال تکرار میشد چون به نظر ایشون هیچ کس جواب رو بلد نبود.به همین خاطر بچه هایی که خیلی ترسیده بودن و میدونستن در ازای بلد نبودن جواب، استاد منفی میدهد و سه منفی در این کلاس به معنای حذف است ترجیح میدادند غیبت بخورن اما حداقل تخریب نشوند.شاید الان با خودتون بگین ممکنه حق با استاد بوده باشه و کسی واقعا جواب سوال رو نمیدونسته ولی بذارین براتون یه خاطره تعریف کنم که متوجه بشین داستان از چه قرار بود ، دفعه دوم که این درس و برداشتم با خودم تصمیم گرفته بودم جوری این درس رو بخونم که به استاد ثابت کنم میشه تو این درس بیست گرفت برای همین هیچ جلسه ای غیبت نکردم و همیشه ردیف اول میشستم ویس میگرفتم به موقع نت برمیداشتم و خلاصه تمام حواسم را به کلاس میدادم هرچند برای استاد مهم نبود حتی اگر بهترین دانشجویش هم بودی بیشتر تخریبت میکرد خلاصه یک جلسه وقتی که داشت درس میداد مطلبی رو گفت و چند دقیقه بعد همون مطلب رو به حالت سوال پرسید من دستم رو بالا بردم و جواب دادم دقیقا عین جمله خود استاد رو بدونه یک واو پس و پیش گفتم،دقیق عین جمله خودش رو گفتم چون عادت داشت وقتی میدید درست جواب دادی میگفت غلطه و وقتی میپرسیدی چرا؟مثلا میگفت من آخر جمله م گفتم: است تو گفتی : بود. دقیقا همین قدر بیرحمانه.!!خلاصه وقتی جواب را گفتم به من گفت: داستان نگو خانم جواب و بگو. منم گفتم داستان نبوده و دقیقا عین جمله خودشون بوده و ازشون خواستم اگر شک دارن صداشونو که ضبط کرده بودم پخش کنم تا شکشون برطرف بشه.و اون موقع زمانی بود که دیدم استاد برای چند لجظه سکوت کردن و به درس دادن ادامه دادن. به داستان اصلی برگردیم : همان دفعه اول بعد سه جلسه یکبار غایب شدم،جلسه بعد که سرکلاس رفتم موقع حضور غیاب استاد به اسم من رسید، از اونجایی که عادت داشت از هرکس جلسه قبل غایب بوده در مورد درس هفته پیش سوال بپرسد از من هم سوال پرسید و من گفتم: چون جلسه قبل غایب بودم بلد نیستم.استاد در جواب حرفی زد که فکر میکنم چشمانم از تعجب چند درجه گشاد شد ایشون گفتن: با این وضعیت غیبت ها و منفی هایی که داری بهتره بری درس و حذف کنی.من سکوت نکردم و علت این جمله تخریبی رو جویا شدم و گفتم:کدوم وضعیت استاد من یکبار غایب شدم و این اولین باری بود که شما از من سوال میپرسیدین که میشه یک غیبت و یک منفی.استاد عصبانی شد و گفت:شما حذفی الانم پاشو برو.و من کاملا با آرامش وسایلم را جمع کردم و بیرون اومدم و هرچقدر که دوستام در طول ترم بهم اصرار کردن که بیا سرکلاس حذفت نکرده نرفتم.چون درسته که ایشون استاد بود و ما احترام ایشون رو حفظ میکردیم ولی هیچ وقت درک نکردم ایشون چطور به خودشون اجازه میدادن به دانشجو ها بی احترامی کنن و شخصیتشون رو خرد کنن.باور کنین هربار که هر کدوم از دانشجوها سر کلاس این استاد میرفت انقدر از اول تا آخر کلاس دچار استرس میشد که جمله ای از حرفای استاد و یاد نمیگرفت.آخر هر ترم که فقط تعداد کمتر از ده نفر سر کلاس های ایشون باقی میموندن و حذف نمیشدن در صورت تقلب و یا آموزش خارج از کلاس موفق به پاس کردن این درس میشدن.البته من دفعه دوم که این درس و برداشتم همونطور که گفتم با تمام تلاش ادامه دادم و البته رفتار استاد هم با من کمی بهتر شده بودم؛ فکر میکنم فهمیده بود حداقل من از اون دست آدم هایی نیستم که اجازه بدم کسی به شخصیتم توهین کنه.جمله طلاییداشتم میگفتم همین دفعه دوم که رفتار استاد با من کمی بهتر شد بود آخرین جلسات کلاس بود که چون پنج نفر بیشتر از کل کلاس موفق به ماندن در کلاس نشده بودیم و استاد مدیر گروه بودن شروع کردن نظر خواهی در مورد کلاس ها و استاد های دیگه . از انتقاد در مورد استاد ها و درس ها رسیدیم به انتقاد از رشته تحصیلی، من از ایشون پرسیدم:چرا باید درس هایی رو تو دانشگاه بخونیم که اگر بخوایم وارد بازار کار بشیم به هیچ دردمون نمیخورن مثلا همین درس شما زبان ماشین و اسمبلی الان کی پیدا میشه به کسی که اسمبلی بلد باشه کار بده؟استاد در جواب به من جمله ای گفتن که ساده بود و باورم نمیشه شاید طلایی ترین جمله ای بود که در مورد مهندسی کامپیوتر شنیده بودم و البته هر روز که میگذره بیشتر عمق اون جمله رو درک میکنم. اون جمله استاد این بود:شما تو مهندسی کامپیوتر نگاه مهندسی به کامپیوتر رو یاد میگیرین شما چندین زبون برنامه نویسی رو یاد نمیگیرن ولی هر وقت بخواین هر زبونی رو یاد بگیرین منطق پشت هر زبون رو میدونین شما به عنوان مهندس کامپیوتر با چند لحظه فکر کردن میفهمین چه الگوریتمی بهترین نتیجه رو میده شما میفهمین پشت هر دستور چه اتفاقی تو کامپیوتر میافته شما یه کد زن خالی نیستین شما یه نگاه مهندسی شده به هر کاری که بشه با کامپیوتر انجام داد رو دارین.و این شد جمله طلایی دوران تحصیل من جمله ای که خیلی جاها باعث تصمیم های درست من شد.این رو گفتم که بدونین این تیپ شخصیتی درسته خیلی جاها باعث بیزار شدن از درس میشن اما چون عموما از دانش خیلی بالایی برخوردارن اگر دنبال حرفاشونو بگیرین شاید باعث بزرگترین اتفاق ها تو زندگی تون بشن. هر چند من خودم دفعه دومی که تا پای امتحان رفتم برگه مو سفید دادم چون در دوران تحصیلم معتقد بود بهتره درسی و که دوسش دارم سفید بدم اما یادبگیرمش .من تو کلاس استاد ضیاعی اسمبلی یاد نگرفتم اونجوری که دلم میخواست ولی درسی گرفتم که باعث شد از راهی که اومدم پشیمون نباشم و به مهندس کامپیوتر بودن عشق به ورزم حتی اگر واقعیتش با رویای من فرق داشته باشه.استاد آهنگریالبته اینم بگم که اسمبلی رو چند ترم بعد با یه استاد فوق العاده درجه یک به نام استاد آهنگری با نمره 20 پاس کردم و یکی از قشنگترین بیست های عمرم بود چون به آسونی به دست نیومد و به بهای یک ترم وقت گذاشتن تموم شد. ولی استاد آهنگری انقدر قشنگ با آرامش درس داد که حاضرم دوباره بارها و بارها اسمبلی بخونم .امیدوارم این پست و دوست داشته باشین و ممنون که وقت گذاشتین خوندین.</description>
                <category>زهرا بنی علی</category>
                <author>زهرا بنی علی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2019 22:16:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رشته مهندسی کامپیوتر از رویا تا واقعیت(3)</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA3-bpqctsqtaogj</link>
                <description>قراره تو چندتا پست در مورد تجربه تحصیل تو رشته مهندسی کامپیوتر براتون بنویسم و تجربیات تلخ و شیرینمو با شما به اشتراک بذارم. که قسمت اول رو میتونین از اینجا بخونین رشته مهندسی کامپیوتر از رویا تا واقعیت (1)همونطور که در (رشته مهندسی کامپیوتر از رویا تا واقعیت (2)اولین روز دانشگاه) گفتم به نظر من یکی از عناصر تاثیر گذار علاقه مند شدن به درس، کسیه که اون درس رو تدریس میکنه. پس تصمیم گرفتم برای ادامه پست ها با موضوع استادهایی پیش برم که درس ها رو شیرین یا زهرمار میکردن.بذارین از دومین ترم تحصیل در دانشگاه شروع کنم همونطور که در پست قبلی گفته بودم استاد مقیمی که مبانی کامپیوتر و برنامه نویسی مقدماتی تدریس میکردن اونقدر در تدریس و اخلاق بینظیر بودن که من توی همون کلاس ها عاشق زبان برنامه نویسی سی شارپ شدم و از شانسم ترم دوم که انتخاب واحد کردم شاگردی استاد بینظیر دیگه ای به نام استاد مینازاده قسمتم شد. از قضا ایشون هم برنامه نویسی سی شارپ رو به صورت پیشرفته بهمون یاد دادن تا اینجا داستان خیلی خوب پیشرفت و از اونجایی که استاد مینازاده علاقه منو نسبت به این درس دیده بود بهم پیشنهاد کار دادن، دقیقا همینجا بود که به غلط باورم شد وقتی استاد این درس به من پیشنهاد کار داده پس هزار جای دیگه هم برای من کار وجود داره و وقتی برای مصاحبه رفتم در جواب به این سوال که چند روز در هفته میتونم سرکار برم، گفتم: باید تایم کاریم جوری باشه که با ساعت باشگاه رفتنم تداخل نداشته باشه(اون موقع به صورت جدی والیبال رو پیگیری میکردم).! و این شد یکی از افسوس های بزرگ من که به خاطر یه فکر بچگانه، یه فرصت خوب رو که می تونست در آینده ام تاثیر داشته باشد از دست دادم.خب از استاد مینازاده و ماجراهایی که باهاش داشتم بگذریم باید از یه استاد خوب دیگه اسم ببرم که هرچند درسش جزء دروس تخصصی نرم افزار نبود اما کاری کرد که با درسی که سال ها قهر کرده بودم دوباره آشتی کنم. اون درس چیزی نبود جز ریاضی.استاد بهره مند پور اونقدر قشنگ ریاضی عمومی 1و2 رو درس میداد که حتی منی که از 7 صبح بیدار شدن متنفر بودم به عشق تدریسش ساعت 7 اولین نفر سر کلاس حاضر میشدم و در نهایت یه 20 قشنگ و دوست داشتنی بعد از سالها تو درس ریاضی گرفتم.ترم دوم هم با این دو استاد درجه یک و البته یک ترس بزرگ گذشت.ترس از درسی که باید ترم سه برمیداشتم البته ترسم بیشتر از اونکه از سختی درس باشه ترس از نشستن سر کلاس استاد ضیائی بود. داریوش ضیائی مدیر گروه رشته مهندسی کامپیوتر که درس زبان ماشین و اسمبلی را به طور اختصاصی خودش درس میداد و هر ترم برای ترم آخری هایی که موفق به پاس کردن این درس نشده بودند یک کلاس با استاد دیگر ارائه میداد تا بلکه از بدبختی پاس کردن این درس خلاص شوند.در طول ترم اول و دوم همیشه فکر میکردم همه در مورد استاد ضیائی اغراق میکنن تا اینکه ترم سه، برای بار اول سر کلاس ایشون حاضر شدم و فهمیدم تمام اون صحبت ها نه تنها واقعیت بودند بلکه در مورد فضائل این استاد!!! کم هم گفته بودن. به نظرم اونقدر سخن درباره ی استاد ضیائی و استاد های امثال او و به طور کلی شیوه ی تدریس و اخلاقشون وجود داره که باید یک پست جدا به این تیپ استادها و تاثیرشون در دوران تحصیل و بعد از تحصیل دانشجوها اختصاص داد.</description>
                <category>زهرا بنی علی</category>
                <author>زهرا بنی علی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2019 21:41:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامعه بدون داستان ، جامعه ی بدون رویاء</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrabaniali/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%A1-wdadntw2oypi</link>
                <description>علاقه به داستان خواندن و تماشای فیلم  از زمانی کودکی در من شکل گرفت و علاقه به داستان نویسی اندکی بعدتر ؛ یعنی دقیقا از زمانی که کتاب داستان هایم برای بار دهم به اتمام میرساندم داستان خودم را شروع می کردم ، وقتی فیلمی به انتها میرسید من شروع به بازسازی فیلم در ذهن خودم می کردم. اما دست تقدیر به گونه ای رقم خورد که من فقط به یک رمان خوان حرفه ای و دوستدار سینما که به صورت تفریحی سعی در آموزش سینما دارد تبدیل شوم و گاه گاهی برای آرام گرفتن دل خودم ،چند خطی در نقد فیلم ها و سریال های خوب و بد روز دنیا بنویسم.البته امروز قصد ندارم در نقد یک فیلم بنویسم . امروز میخواهم در نقد جامعه ای بنویسم که با رفتار نادرست خود نه تنها به خود ظلم کرده بلکه به سینما و تمامی ابعاد جامعه نیر ظلم کرده است.بگذارید با این جمله شروع کنم امروز جایگاه رمان و کتاب داستانی در کدام یک از ابعاد زندگی ما مشخص میشود ؟واضح تر بپرسم امروز اگر از یک فرد جوان در جامعه سوال بپرسید آخرین کتابی که خوانده است چه بوده چند درصد ممکن است اسم یک رمان را به شما بگویند ؟ و چند درصدی هم که رمان خواندن از بیان این موضوع خجالت میکشند ؟! بله تعجب نکنید خجالت میکشند چون در تفکر جامعه امروز  ، رمان خواندن کاری بیهوده ای است و خواندن کتاب ها شبه فلسفی و شبه روانشناسی کلاس دارد.! باور کردنی نیست اما در بین جوانان امروز گذاشتن پستی در اینستاگرام که حاوی عکسی از کتاب های مد روز است آنقدر اهمیت دارد که اگر آن کتاب ها هیچ تاثیری بر زندگیشان هم نداشته باشد مهم نباشد.حال شما بگویید این تفکر اشتباه از کجا نشات گرفته است؟ به نظر من این تفکر از جایی شروع شد که در نظام آموزشیمان به جای خواندن آثار داستانی مشاهیر ، بسنده کردیم به حفظ کردن تاریخ تولد و وفات آنها. برای مثال همه ی ما میدانیم که مقبره فردوسی کجاست و میدانیم که او کسی بوده که زبان فارسی را زنده نگاه داشته است اما چند نفر از نسل جوان و حتی میان سال ما برگی از شاهنامه فردوسی را خوانده است؟ بیایید از نسل کهن سالمان بگوییم آنهایی که با فرهنگ شاهنامه و داستان های آن عجین بودند، آنهایی که از شاهنامه آموختند زیر بار ظلم نروند و تا پای جان مقاومت کنند.! حتی همان میان سالانی که گفتیم شاهنامه نخوانده اند، داستان های جلال آل احمد را خواندند که برایشان شد الگوی انقلاب . همان آل احمدی که در کتاب ادبیات دبیرستان به خواندن صفحه ای از یک کتاب او بسنده کردیم مبادا وقت برای حفظ کردن تاریخ ادبیات کم بیاوریم و نداستیم که داستان های او توانست رویای مبارزه و پیروزی را در دل جوانان آنروز بیافکند.اما امروز اندیشه ی دیگری در سر نسل جوان ما است . آنها برای یادگیری شیوه های زندگی از داستان ها ارزش قائل نیستند ؛ چون اینگونه آموزش دیدند که این نام کتاب ها است که ارزشمند است نه محتوای آنها.! نتایج این نظام آموزشی که کتاب خواندن بخصوص داستان خواندن را به دانش آموزان آموزش نمیدهد میشود: 1)حفظ بودن نام کتاب های مشاهیری همچون نظامی و نداشتن هیچ اطلاعی از محتوای این آثار.!2) درک پایین افراد جامعه از یکدیگر و شرایط مختلف و همچنین نداشتن راهکاری مناسب برای مقابله با شرایط جدید.شاید بپرسید مورد دوم چه ارتباطی با داستان نخواندن دارد؟ بگذارید اینطور بگویم به نظر من: کسی که داستان نخوانده است به سختی توانایی تصور خود را در جایگاه انسان های دیگر دارد. و صد البته کسی که داستان نخوانده هیچ اطلاعی از شرایط متفاوت ندارد و به طبع راه های مواجه با این شرایط را هم نمیشناسد.اما بهترین دلیل برای ادعای فوق ارزشمند ترین و الهی ترین کتاب دنیا یعنی قرآن است .خداوند با آوردن داستان هایی به انسان ها می آموزد که دستوراتش را در چه شرایطی و چگونه به اجرا درآوردند. خداوند با تعریف قصه های واقعی رفتار های درست را در شرایط مختلف به انسان ها می آموزد و از آنها میخواهد که  ازاین داستان ها پند بگیرند.شاید بتوان دیگر اثر سوء داستان نخواندن بر افراد جامعه را از دست دادن توان آرزو کردن و رویا بافتن دانست؛که حاصل این اتفاق چیزی نیست جز عدم پیشرفت یک جامعه.!بگذارید برای بررسی درستی این نتیجه به یک مثال کوچک رجوع کنیم : کشور آمریکا را که در پنجاه سال گذشته به پیشرفت های بزرگی در صعنت و تکنولوژی دست یافته مورد بررسی قرار میدهیم؛ به کتاب های منتشر شده در این پنجاه سال مینگریم و حتی کامیک بوک هایی که کودکان به عنوان تکالیف مدرسه ساختن را بررسی میکنیم . مشاهده ی نتیجه جالب است درصد بالایی از آن رویا و خیالبافی ها در کمتر از پنجاه سال تحقق یافتند.!و این یعنی آنها زمانی پیشرفت کردند که افراد جامعه رویا پیشرفت هایی که فقط در کتاب ها موجود بود را در سر پروراندند. امیدوارم در این چند سطر توانسته باشم اهمیت داستان خواندن را برای شما روشن کنم و از شما درخواست کنم داستان بخوانید تا بتوانید با این جادوی عجیب جای هزاران انسان دیگر زندگی کنید ، شرایط متفاوت را در قالب داستان ها تجربه کنید و از همه مهم تر رویا خود را بسازید و آرزو کنید.در آخر باید گفت این پست تماما حاصل تفکرات یه دوستدار رمان و داستان است و نظرات مثبت و منفی همه ی دوستان قابل احترام است.</description>
                <category>زهرا بنی علی</category>
                <author>زهرا بنی علی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2019 23:16:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رشته مهندسی کامپیوتر از رویا تا واقعیت (2)اولین روز دانشگاه</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-2%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-napyioeyhvt9</link>
                <description>قراره تو چندتا پست در مورد تجربه تحصیل تو رشته مهندسی کامپیوتر براتون بنویسم و تجربیات تلخ و شیرینمو با شما به اشتراک بذارم.اولین روز دانشگاه:برای من اولین کلاس در دانشگاه مصادف بود با کلاس مبانی کامپیوتر و برنامه نویسی مقدماتی که برخلاف اتفاقاتی که روز ثبت نام رخ داده بود این کلاس برای من در حکم مهر تاییدی بود روی انتخابم و من معتقدم این اتفاق خوب رو مدیون استاد خوب اون کلاسم!!! بذارین ماجرای اون روز رو از اول براتون تعریف کنم. ساعت 7.45 صبح روی صندلی رو به روی سالن اجتماعات نشسته ام و یه خانم تقریبا 27-28 ساله هم کنارم نشسته بود و از اونجایی که شانس با من یار نیست منی که هیچ وقت سر و صحبت با هیچ غریبه ای باز نمیکنم احساس اجتماعی بودنم گل کرد (جو گیر شده بودم D: ) و از خانمی که کنارم نشسته بود پرسیدم: که اونم کلاس مبانی داره یا نه و اون خانم با لبخند جواب داد: بله . با احمقانه ترین حالت ممکن ازش خواستم دعا کنه استادش گیر نباشه و اذیتمون نکنه. اون خانم هم دوباره با همون لبخند بهم گفت :امیدواره!!!!. بالاخره در سالن اجتماعات باز شد و من این گفت و گو رو پایان دادم و با اون خانم وارد کلاس شدیم، من توی ردیف سوم یه صندلی انتخاب کردم و نشستم چشمم به اون خانم بود که دیدم داره از پله های سن بالا میره دهنم باز مونده بود که اون خانم پشت میز استاد نشست و مهر تاییدی روی فکری که توی سرم میچرخید زد ، بله اون خانمی که من ازش خواستم تا دعا کنه استادمون گیر نباشه خودش استاد اون کلاس بود.!!!!اون روز هربار با استاد مقیمی(استاد کلاس مبانی) چشم تو چشم  میشدم دلم میخواست آب بشم و تو زمین فرو برم هر چند که از همون روز استاد مقیمی به خاطر درس دادن فوق العادش تبدیل شد به یکی از بهترین استادای من تو دانشگاه.اون روز استاد مقیمی کمی درباره ی مبانی کامپیوتر و درس هایی که قرار بود این ترم تو این کلاس یاد بگیریم  توضیح دادو گفت : دو جلسه اول رو در مورد مبانی کامپیوتر صحبت میکنیم چون چیز مهمی نیست و در ادامه طراحی الگوریتم و کمی کد زنی به زبون سی شارپ یادتون میدم. بعد چندتا کتاب که در طول ترم باهاشون کار داشتیم رو معرفی و یه نماینده مشخص کرد . به همین سرعت ساعت 12 شد و اولین کلاس از دانشگاه سپری شد در حالی که من بهترین دوستام رو تو همین کلاس پیدا کرده بودم و کلی بر ذوق و شوقم نسبت به رشته محبوبم افزوده شده بود.  یکی از کار های خوبی که از روز اول اقدام به انجامش کردم پیچوندن کلاس های دوست نداشتنی بود که کلیدش رو بعد از کلاس مبانی برای کلاس زبان عمومی زدم؛ حالا میپرسین چرا؟ به چند دلیل:1) از خوندن درس زبان انگلیسی تو مدرسه همیشه متنفر بودم در حالی که عاشق زبان انگلیسی بودم اما اون سیستم آموزشی منو دیوونه میکرد (و میکنه)2)یک ساعت و نیم بین کلاس مبانی و زبان عمومی بیکار بودم 3)  زمان کلاس ساعت 1.30 تا 3.45 روز 5 شنبه بودفکر میکنم هر کدوم از این دلیل ها به تنهایی برای پیچوندن یه کلاس کافی باشه.!!!این بود خاطره اولین روز دانشگاه من،امیدوارم خوشتون اومده باشه.</description>
                <category>زهرا بنی علی</category>
                <author>زهرا بنی علی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2019 21:41:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رشته مهندسی کامپیوتر از رویا تا واقعیت!!!!(1)(انتخاب رشته و ثبت نام)</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA1%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85-vny16yvxx7ot</link>
                <description>قراره تو چندتا پست در مورد تجربه تحصیل تو رشته مهندسی کامپیوتر براتون بنویسم و تجربیات تلخ و شیرینمو با شما به اشتراک بذارم.انتخاب رشته:سال 93 بعد از اعلام نتایج کنکور وقتی نوبت به انتخاب رشته رسید با لجبازی تمام فقط گرایش های مختلف مهندسی کامپیوتر رو در دانشگاه های شهر تهران رو انتخاب کردم (به استثناء دانشگاه شاهد چون نزدیک بهشت زهرا بود.!!!) و به اصرار مشاورم اجبارا رشته مدیریت بازرگانی دانشگاه علامه رو هم به عنوان حسن ختام در سیستم انتخاب رشته وارد کردم؛ از قضا همون مدیریت بازرگانی رو هم قبول شدم!!اما من با خودم و خانواده ام عهد بسته بودم که باید مهندس کامپیوتر بشم و البته این نشئت میگرفت از دوران مدرسه که معتقد بودم آدم فقط باید درسی و بخونه که عاشقشه و برای چیزایی که دوستشون نداره وقت و عمرشو تلف نکنه و البته این طرز تفکر در دانشگاه خیلی به ضررم تموم شد که در ادامه متوجه میشین چرا! و حالا که صحبت از علاقه شد اینم بگم اولین علاقه من کامپیوتر نبود و از بچگی ، میشه گفت از دبستان دوست داشتم فیلمنامه نویس و کارگردان بشم و توی راهنمایی چندتا نمایشنامه نوشتم و توش بازی کردم و در تمامی دوران مدرسه بار اجرا و برگزاری همه ی مراسم ها روی دوش من بود اما از اونجایی که دست تقدیر هیچ وقت با ما یار نیست چون دوران دبیرستان خارج از ایران بودم و رشته هنر تو اون مدرسه ها نبود مجبور شدم سراغ علاقه دومم یعنی ریاضی برم!!!داشتم براتون میگفتم بعد از دانشگاه سراسری چشم امیدم به دانشگاه آزاد بود، تا قبل از انتخاب رشته فکر میکردم واحد علوم تحقیقات هم رشته مهندسی کامپیوتر داره و رویاهای زیادی براش داشتم اما وقتی 10 بار لیست رشته های دانشگاه آزاد رو بالا پایین کردم و با ناباوری پذیرفتم که به صورت کاملا غیر عقلانی این واحد رشته مهندسی کامپیوتر نداره!!! پس تصمیم گرفتم اولین الویتم نزدیکترین واحد به خونه مون باشه در نتیجه با توجه به اسم واحد تهران شمال اولین انتخابم شد گرایش نرم افزار  رشته مهندسی کامپیوتر در واحد تهران شمال و همین انتخاب شد مقصد من برای تحصیل در مقطع لیسانس!!ثبت نام:بعد از اینکه نتایج اعلام شد و خوشحال بودم از اینکه بعد از 12 سال خوندن درس های وقت تلف کن در کنار ریاضی (جبر و دیفرانسیل و هندسه) و فیزیک عزیزم  بالاخره قراره فقط درس هایی و بخونم که عاشقشونم پس برای ثبت نام تو این رشته عزیزم کلی هیجان داشتم ولی اولین شوک زمانی بهم وارد شد که برای دریافت مدارک لازم ثبت وارد سایت واحد تهران شمال شدم و متوجه شدم واحد تهران شمال در شرق تهران واقع شده!!!!!!! و همونطور که گفتم این اولین شوک بود چون وقتی مدارک و پرینت گرفتم دیدم آدرس دانشکده برق و کامپیوتر با آدرس بقیه دانشکده ها فرق داره!!!!!بالاخره روز موعود رسید و با پدرم فرم به دست به سمت دانشکده حرکت کردیم ، وقتی تو کوچه قبادیان غربی جلو ساختمون کوچیکی بیشتر شبیه مدرسه بود اما تابلو دانشکده برق و کامپیوتر و یدک میکشید ایستادیم هر چی رویا در مورد دانشگاه داشتم دود شد و از جلو چشمام رفت هوا!!پروسه ی ثبت نام تو حیاط کوچیکی که از حیاط هر مدرسه ای تا به امروز توش رفتم کوچیکتر بود انجام شد و حتی جا نبود هیچ همراهی کنارمون باشه بعد از ثبت نام برای انتخاب واحد وارد اتاق نمناکی با چندتا سیستم عهد بوقی شدیم و به زور یه سیستم خالی پیدا کردیم و وارد وبسایت دانشگاه شدیم با خوشحالی برگه ی اعمال واحد و به دستم گرفتم و آماده شدم که تو 3 روز جمعش کنم اما چشمتون روز بد نبینه هر چی صفحه انتخاب واحد و بالا پایین میکردم ظرفیت ها صفر بود و حتی بعضی از درس ها ظرفیت -1 یا -2 داشتن بالاخره بعد 2 ساعت تونستم 17 واحد بردارم که شامل 4 روز دانشگاه رفتن میشد و بدتر از همه پنجشنبه ها 8 صب تا 4 بعد الظهر باید دانشگاه میبودم یعنی اینکه 12 سال پنجشنبه ها مدرسه رفتن کم بود حالا باید پنج شنبه ها دانشگاه هم میرفتم. البته همه این داستان ها و شوک ها ، ذوق وصف ناشدنی منو برای درس خوندن در رشته ی مورد علاقه ام تحت الشعاع قرار نداده بود تو پست های بعدی براتون میگم که چی این علاقه رو تحت الشعاع قرار داد.</description>
                <category>زهرا بنی علی</category>
                <author>زهرا بنی علی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2019 21:25:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>