<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ZaH Ra DaMirChi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahradamirchi</link>
        <description>بسم الله الرحمن الرحیم

تکیه بر کوه/ سوار بر گاه/ بوسه بر ماه/ قدم در راه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:20:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/232300/avatar/ifiXVq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ZaH Ra DaMirChi</title>
            <link>https://virgool.io/@zahradamirchi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اربعینیّه -2</title>
                <link>https://virgool.io/@zahradamirchi/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%91%D9%87-2-u3yroewqzijk</link>
                <description>قدر بدانیم. هر چیزی را. هر لحظه‌ای را. هر حسی را. هر تجربه‌ای را. هر اندوهی را. هر لبخندی را. هر طعمی را و هر اتفاقی را.جزء به جزء، ذره به ذره، آن به آن و با تمام وجود.جمعیت زائرین در شب و روز اربعین بیش از  حد تصور بود. اسکان ما در خروجی شهر قرار داشت. وقتی سحر جمعه به حرم  رسیدیم تصمیم گرفتیم تا حوالی ظهر در حرم بمانیم. به خاطر مسافت دور نمی‌شد  راحت به اسکان رفت و دوباره برگشت.داخل صحن نشسته بودیم و من طبق معمول خیره شده بودم به زیبایی‌های حرم.روال  زیارت‌هایم به این شکل است. معمولا در صحن‌ها و بیرون از محوطه ضریح و  رواق می‌نشینم و ساعت‌ها نگاه می‌کنم و زل می‌زنم. به آسمان، به سقف، به  گنبد، به زائران.گاها پیش آمده که در زیارت‌ها فقط روز آخر داخل حرم  می‌روم و زیارت‌نامه می‌خوانم. درست یا غلطش را نمی‌دانم. فقط می‌دانم که  حالم با نگاه و نجوا بیشتر جور است.چند باری هم پیش آمده هوس کرده‌ام  بروم خودم را به ضریح بچسبانم اما کمی که نزدیک شده‌ام و فشار جمعیت را  دیده‌ام پشیمان شده و برگشته‌ام.در حال و هوای خوبی بودم که وحیده گفت برویم زیارت. گفتم با این جمعیت؟ چرا؟ مگر از این جا هم نمی‌شود زیارت کرد؟گفت اگر دستم به ضریح نخورد به دلم نمی‌نشیند انگار که به زیارت نیامده‌ام. باید بروم دستانم را به ضریح قفل کنم تا خیالم راحت شود.نمی‌فهمیدم  چه می‌گفت. اما خاطرم نیست که چطور راضی‌ام کرد با او همراه شوم. راه  افتادیم و رفتیم تا داخل جمعیت شویم‌. رفتیم اما چه رفتنی. جمعیت کاملا به  هم فشرده بود. صفی خیلی طولانی که هر لحظه مچاله‌تر می‌شد. احساس خفگی  می‌کردم. پشیمان شده بودم و می‌خواستم برگردم. اما راه برگشتی در کار نبود.  دائم غر می‌زدم و می‌گفتم کاش نمی‌آمدم. نزدیک است له شوم. چرا باید میان  این همه جمعیت باشم تا خودم را به ضریح بچسبانم؟ دستمالی هم دستم بود و دو  دستی چسبیده بودم تا وقتی به ضریح رسیدم تبرک کنم. زمان خیلی کند می گذشت.  هر لحظه هزار برابر کندتر شده بود. عرق کرده بودم. گردنم را صاف  نمی‌توانستم نگه دارم. گاهی صحنه قربانیان منا به یادم می‌آمد و خودم را  تصور می‌کردم که در زیر دست و پا مانده‌ام. با این تصورات بیشتر تنگی نفس  می‌گرفتم. کمرم به شدت درد گرفته بود. لحظه‌ای آرزومند این بودم که بنشینم  یا خودم را خم کنم تا کمی دردش تسکین پیدا کند. حرکت جمعیت به این شکل بود  که یک ربعی در همان حالت استاپ موشن می‌ایستادیم و بعد به مدت یک دقیقه فست  موشن می‌شد و دوباره فیلم پاوز می ‌شد.فکر می‌کنم بیشتر از یک ساعتی  طول کشید. در نیمه‌های راه یک خروجی کوچکی درست کرده بودند تا هر کسی که  می‌خواهد خارج شود. اما ازدحام جمعیت باعث شد من آن خروجی را نبینم وگرنه  اگر می‌دیدم حتما قید زیارت ضریح را می‌زدم. بعدا متوجه شدم خواهرم دیده  بود اما به من نشان نداده بود.لحظه‌ای که همه این تقلاها تمام شد و به  ضریح رسیدم و چند ثانیه‌ای فرصت داشتم تا خادم اجازه دهد ضریح را ببوسم مثل  این بود که به آن بهشتی که شنیده‌ایم رسیده‌ام. نمی‌خواستم از ضریح جدا  شوم. دلم می‌خواست حواس خادم پرت می‌شد و لحظات بیشتری را در آن حالت اتصال  می‌ماندم.حالا که امسال رفتن به پیاده‌روی غیرممکن می‌نماید...حالا که نفس در نفس زائران در هم پیچیده، بودن از محالات است...حالا که نمی‌توان با خیال راحت ضریح را زیارت کرد...من آن لحظه‌ها را نفس می‌کشم.همان لحظه‌های نفس تنگی را. همان لحظه‌های تا مرز خفگی پیش رفتن را. همان لحظه‌های له‌شدگی را.و می‌دانم اگر خاطرات سال گذشته را نداشتم امسال برایم خیلی سخت می‌گذشت. خیلی سخت.الحمدللهدر ضمن از خواهرم ممنونم که راه خروجی را نشانم نداد.</description>
                <category>ZaH Ra DaMirChi</category>
                <author>ZaH Ra DaMirChi</author>
                <pubDate>Sat, 26 Sep 2020 17:22:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اربعینیّه -1</title>
                <link>https://virgool.io/@zahradamirchi/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%91%D9%87-1-fv6t8oc9si5n</link>
                <description>همین اول کار حرف آخر را می‌زنم:«راستش من بیشتر نادیدنی‌ها را باور می‌کنم تا دیدنی‌ها»سال قبل وقتی پیامک زمان دادگاه جدایی از همسر سابقم آمد، نگاهی به  تقویم انداختم. باور کردنی نبود. تاریخ روز چهارشنبه‌ای بود که یک‌شنبه  هفته بعدش اربعین می‌شد.- یعنی امسال هم سفر اربعین را از دست دادم؟ من که دعا کرده بودم امسال اربعین قسمتم شود. حیف! دیگر هیچ‌کاری نمی‌شود کرد.اما من به این سفر احتیاج داشتم. از هر جهتی.تازه جوانه محبت امام حسین به شکل خاصی در من روییده بود که آن هم داستان مفصل خودش را دارد.باید اعتراف کنم حتی از ذهنم هم گذشت که دادگاه را بپیچانم اما از عواقب نامعلومش ترسیدم.بارها چرا و چرا کردم و دیگر چیزی نگفتم. قبول کردم که سفر امسال شدنی نیست.روز  عاشورا شد. بعد از مراسم حرم حضرت معصومه من که صبح چیزی نخورده بیرون زده  بودم به نیت پیدا کردن نذری خوشمزه‌ای به سمت چهارمردان سرازیر شدم.  همین‌طور چپ و راست را نگاه می‌کردم و ادامه می‌دادم. یک آن مثل صحنه  فیلم‌ها که بازیگران جا می‌خورند و میخ‌کوب می‌شوند و ما فکر می‌کنیم  این‌ها همه فیلم است، بی‌هیچ اراده‌ای ایستادم.موکبی را دیدم که  نوحه‌ای از باسم پخش می‌کرد. اصلا نفهمیدم چه شد. به خودم که آمدم دیدم  جلوی موکب نشسته‌ام و به حال و هوایش خیره‌ام و سعی می‌کنم خاطرات سفر قبلی  را به یاد بیاورم‌. من محو تماشا بودم و حسرت می‌خوردم بی‌خبر از اینکه  دیدن این موکب باعث شده درونم نوای این ندا را که من این سفر را از امام  حسین خواهم گرفت، زمزمه کند.حتی این عکس را هم به این نیت گرفتم که وقتی قسمتم شد و در کمال ناباوری توانستم بروم مدیایی برای پست گذاشتن داشته باشم!روزها به همین منوال ما بین حسرت و زمزمه‌ها گذشت تا اینکه هفته آخر رسید.شروع کرده بودم تک‌تک سایت‌های فروش بلیط و کانال‌های اعزام ماشین به مرز را چک کنم. حتی زمان‌های قطار ایران به عراق را هم.بی‌آنکه بدانم چطور قرار است بروم، فقط به رفتن فکر می‌کردم.به سرم زد بعد از جلسه دادگاه راه بیفتم. اما اگر قاضی برای هفته بعدش جلسه دیگری هم می‌گذاشت چه؟مثلا روز شنبه یعنی یک روز قبل اربعین یا روز دوشنبه یعنی فردای اربعین.این من را می‌ترساند و مانع می‌شد تا با یقین تصمیم بگیرم.سه‌شنبه و چهارشنبه را می‌شد کاری کرد. نهایتا سریع به محض رسیدن به کربلا، برمی‌گشتم تا به موقع در دادگاه حاضر شوم.اما دیگر زمانی نمانده بود و باید تصمیم می‌گرفتم. دلم را به دریا زدم. گفتم من حتماً می‌روم.منی که از روز عاشورا خواسته‌ام هر طور شده این سفر را بروم و هر روز  موقع سلام زیارت عاشورا چشمانم را بسته‌ام و در شب جمعه خودم را رو به روی  گنبد امام حسین دست به سینه و سلام بر لب دیده‌ام، نمی‌توانم نروم. به قاضی  هم می‌گویم هفته دیگر مسافرت هستم. هر چه شد شد.با یک ماشینی که به مرز می‌رفت هماهنگ کردم.بعد  هم به خواهرم زنگ زدم و خبر دادم و سپردم که به کسی نگوید. اگر می‌گفت  شاید مانع می‌شدند. باشدی گفت و قطع کرد. یکی دو ساعت بعد زنگ زد و گفت:  زهرا! من هم دلم می‌خواهد با تو بیایم. خوشحال شدم و استقبال کردم و سریع  قطع کردم تا برای او هم جا بگیرم. باز هم یکی دو ساعت بعد زنگ زد. گفت: من  به بابا گفتم که می‌خواهی به پیاده‌روی اربعین بروی. تا خواستم دهانم را  باز کنم و اعتراض کنم که قول داده بودی و چرا گفتی و حتما اجازه نمی‌دهد که  بلافاصله گفت: بابا گفته حالا که می‌خواهید، پس با هم می‌رویم.اصلا مجال ندادم که بال دربیاورم، قبل از رویش بال‌هایم، من بر فراز آسمان‌ها در حال پرواز بودم.از دادگاه که بیرون آمدم، همگی با هم راه افتادیم.قرار  بود پنج‌شنبه برسیم نجف و شب را در نجف بمانیم و صبح روز جمعه یک بخشی از  مسیر را پیاده‌روی کنیم و مابقی را با ماشین برویم تا شب شنبه به کربلا  برسیم.اما من دلم خواسته بود حتماً شب‌جمعه در کربلا باشم. چند باری به  جمع گفتم اما به خاطر اینکه برنامه خاص من باعث اذیتشان نشود اصرار نکردم.  وقتی پنج‌شنبه به نجف رسیدیم یک‌مرتبه نظر همه تغییر کرد و همان عصر سوار  ماشین شدیم و به سمت کربلا راه افتادیم.فکر می‌کنم حدس زده باشید که چه اتفاقی افتاد؟ما  شب‌جمعه به کربلا رسیدیم و دقیقا همان صحنه‌ای که روزها با چشم‌دل می‌دیدم  پیش آمد و من در دل شب دست به سینه روبه‌روی گنبد آقا ایستادم و سلام  دادم.الحمدلله</description>
                <category>ZaH Ra DaMirChi</category>
                <author>ZaH Ra DaMirChi</author>
                <pubDate>Sat, 26 Sep 2020 17:21:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من را بدانید</title>
                <link>https://virgool.io/@zahradamirchi/%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-ernpbyzuzrgt</link>
                <description>نمی‌دانم برای آمار دادن سن‌وسالم، سال شناسنامه‌ای‌ام را این‌جا بنویسم یا سالی که در آن دوباره متولد شده‌ام؟به گواهی شناسنامه متولد 68 ام و به شهادت صفحات زندگی متولد 98.به  نظر من کسی که خودش را از نو بشناسد و بخواهد زندگی جدیدی را برای خودش  بسازد، تازه متولد شده است و زندگی‌اش از همان موقع شروع می‌شود.حال این منم زهرایی زادۀ سال 98.اگر  با نگاه ما فیزیک خوانده‌ها، بخواهم نظری به پشت سر خود بیاندازم،  می‌توانم بگویم که طول قوس منحنی خیلی طولانی‌ای داشته‌ام و همین هم باعث  شده است که انتگرال زیر این منحنی برایم داشته‌های زیادی را به ارمغان  بیاورد و از این بابت خدای را شاکرم.با این‌که الآن قدم در مسیر  توسعه فردی گذاشته‌ام و به صورت نیم‌بندی هم طلبگی می‌خوانم اما همیشه از  این که درس‌خوانده فیزیک و مهندسی هوافضا هستم هم یاد خواهم کرد، چون‌که  هیچ وقت نمی‌توانم علاقه به آن‌ها را از دلم بیرون کنم.</description>
                <category>ZaH Ra DaMirChi</category>
                <author>ZaH Ra DaMirChi</author>
                <pubDate>Sat, 26 Sep 2020 17:14:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>