<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا فرحمند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahrafarahmand</link>
        <description>برنامه نویسِ ناراحت سابق، نانوای خوشحالِ حالا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 11:55:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/28658/avatar/dhxYzI.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا فرحمند</title>
            <link>https://virgool.io/@zahrafarahmand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همه مردا سر و ته یه کرباسن!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrafarahmand/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D9%87-%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%86-ftwjqy8ip2o6</link>
                <description>ریا نباشد ما هم جز جمعیت روزه بگیران و افطار کنندگانی هستیم که &quot;بعدِ اذون&quot; دور سفره جمع می شوند و منتظر می مانند که رسانه تلوزیونیِ نه چندان مهربانشان برایشان یک فیلم پخش کند. فیلمی که حداقل بشود تحمل کرد! اگر فکر می کنید این هم انتظار زیادی است باید خیلی پافشاری کنم که عمل &quot;بالا آوردن&quot; نمی تواند برای یک تازه روزه باز کرده ایده خوبی باشد... بگذریم.اسمش را بگذارید روزه داری با چاشنی غر زدن و انتظار بیش از حد اما این ندا هرچه باشد از جانب صدا و سیمای بخشنده مان لبیک می گیرد و نتیجه اش می شود یک چیزی تو مایه های سریالِ فاخرِ &quot;سرباز&quot;!تصویری از سریال سرباز رو مشاهده می فرمایید!من جامعه شناس یا روان شناس نیستم اما شک ندارم وقتی جامعه ای دچار یک زخم کاری است، نمک ریختن روی آن یا به حساب دیگری هیزم ریختن توی آتشش ایده احمقانه ای است. توی جامعه ای که از فقدان قوانین حمایت کننده و بازدارنده کامل در مقابل &quot;خشونت علیه زنان و کودکان&quot;، &quot;عدم پایبندی لازم مردان به خانواده&quot;و &quot;مردسالاری&quot; رنج می برد و هزاران جوان، حیران و سرگردان شده از بلایی به نام سربازی هستند، پخش سریالی که این فشارها را برایشان شدیدتر کند یا مهر تایید به آن ها بزند و یا &quot;سفید نمایی&quot; کند چیزی فراتر از حماقت است. سربازی یا سر-بازی؟لابد هرکدام از شما یک از سربازی برگشته یا از سربازی فراری توی فک و فامیل و خاندان و دوستانتان دارید. اگر هم خودتان مرد هستید که خدا رو شکر! پای صحبت های اکثرشان که بنشینید کم کم دوزاری تان می افتد که داستان &quot;فلانی برود سربازی مرد می شود&quot; کمی کجکی تعریف شده. در واقع واقعی اش این است که: &quot;فلانی برود سربازی شخصیت و عفتش خرد شود&quot;. پای داستان های از سربازی برگشته ها که بنشینی تقریبا بلا استثنا خاطرات مخوفی می شنوی تقریبا مشابه خاطرات زندان های گوانتانامو و گویان و ...مخرج مشترک همه شان هم یکی است: تحقیر و فشار روانی شدید.با این همه حالا با سریالی مواجهیم که جوری قضیه را پیچانده که من یکی هم آرزو کنم مرد شوم و برای یک روز هم که شده این &quot;اردوی باحال&quot; را تجربه کنم. تو زنمی رفیقم که نیستی!یحیی به فامیلش شهاب وابسته است و شهاب هم به او. شهاب شکست عشقی خورده و علاف و افسرده و سرگردان است. یحیی همیشه خدا به شهاب چسبیده. حتی وقتی یلدا خیلی واضح می گوید &quot;اگر با شهاب رفتی دیگه برنگرد اینجا&quot;، یحیی دوباره دنباله رو شهاب می شود و و فردایش خیلی عادی انتظار دارد یلدا مثل همیشه باشد. چون وظیفه اش است...من عقدت می کنم تو زنجیر میشیدر جایی از سریال یحیی خودش تنهایی فکر می کند برای کمک به شهاب به سربازی برود. اینطوری شهاب دیگر تنها نمی ماند و البته که &quot;مرد&quot; می شود!!! یلدا هیچ نقشی در این ماجرا که زندگی اش را به مدت دو سال زیر و رو می کند ندارد! او وظیفه دارد به پای چنین مردی بنشیند. اما به هر حال &quot;خیال یحیی راحت نیست&quot; بنابراین پیشنهاد می شود که قبل از عازم شدن یحیی عقد کنند!مرد که کنار زن نمی شینه!این رفتارهای عجیب تا آنجا ادامه پیدا می کند که وقتی یلدا برای سفر به مشهد سه بلیت برای خودش، یحیی و شهاب خریداری می کند ترتیب به گونه ای چیده می شود که یحیی به جای نشستن در کنار همسرش در کنار شهاب می نشیند!بهرام اجازه نمیده خونه رو بکوبیم!یلدا برای ماندگاری در تهران به فکر کوبیدن خانه قدیمی اش افتاده. اما مادر پیوسته مخالفت می کند. می گوید بهرام (برادر یلدا) اگر بفهمد قیامت به پا می کند!!! حال آنکه بهرام هیچ حق قانونی در مورد خانه پدری ندارد و پدر (صاحب ملک) همچنان زنده است. تنها امتیاز بهرام اولاد ذکور بودن است! پدر می گوید &quot;بهرام غلط کرده&quot; اما مادر همچنان اصرار دارد که &quot;بهرام اجازه نمیده خونه رو بکوبیم&quot;. بهرام سرانجام واقعا اجازه نمی دهد...حرف آخرنمونه های مردسالاری ترسناک توی این فیلم از تعداد موهای سر بیشتر است. سریال های این چنینی بدون توجه به وضعیت جامعه و در پناه &quot;مردسالاری مذهبی&quot; در رسانه رسمی این کشور پخش می شوند و روز به روز بر شوری آن ها افزوده می شود. و اما چه کسی پاسخگوی زندگی های از هم پاشیده و ظلم های خاموش است؟</description>
                <category>زهرا فرحمند</category>
                <author>زهرا فرحمند</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 18:43:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش وبلاگ نویسی های دوران نوجوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrafarahmand/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-lutjmm4wuwb1</link>
                <description>مدت ها بود به چیزی مثل وبلاگ های قدیممان فکر می کردم. به جایی که وقتی می نویسم کسی نیاید زیرش بنویسد &quot;لطفا از پیج لباس های زیر من هم دیدن کنید&quot;. که مجبور نباشم بخاطر ارسال نوشته ام در اینستاگرام هفت رنگ لباس جدید را بهانه کنم و هفت جور ژست سینمایی بگیرم و هفت جور ادیت کنم که چه؟ که دو خط حرف دلم را بنویسم که شاید در نهایت دو نفر بخوانندش و بقیه از چشم و چال و رنگ به رنگ لباس هایم تعریف کنند. که اگر کسی چیزی کامنت کرد که فهمیدم کپشن مادر مرده ام را خوانده از او بخاطر کشف کردنم تشکر کنم!که توی وبلاگ های دوران نوجوانیمان به راحتی آن وَرِ افسرده درب و داغانِ ورآمده مان را نشان خلق می دادیم بدون آنکه بترسیم کسی &quot;جاج&quot;مان کند. که رویش با جاوا اسکریپت آهنگ &quot;وایسا دنیا&quot;ی رضا صادقی را پخش کنیم و دل ملت را بیشتر شرحه شرحه کنیم. که وقتی آی دی یاهویمان را با فونت ریز، زیرکانه گوشه وبلاگ نوشتیم یک مسلمان بلند شود بیاید به دردهایمان گوش دهد، از شادی هایمان بپرسد، و هرگز نداند ما کیِ واقعی دنیا هستیم.می خواستم یک بار دیگر هم که شده بیایم یک چیزی بنویسم و یک نفر به قصد &quot;خواندن&quot; بیاید سراغش. نه آنکه بیاید و ببیند و قربان صدقه برود و بعد توی سوالات استوری های اینستاگرام هرچه فحش است نثار آنهایی کند که از زندگی و غذا و لباسشان عکس می گذارند... که بعدش بفهمم قربان صدقه هایش به لعنت خدا نمی ارزیده و من اشتباهی فکر کردم که واقعا دوستم دارد...آخر دوست داشتن های وبلاگی راست راستی تر بود. آدم ها مجبور بودند بدون اینکه در &quot;فید&quot; بهشان یادآوری شود یاد ما بیفتند و بیاید سر بزنند به وبلاگمان تا جویا شوند مرده ایم یا زنده. وقتی پست می گذاشتیم لبخندهایشان واقعی بود: لبخندی از سر رسیدن به مرادی که با سر زدن به وبلاگمان در پی اش بودند.این است که من هم یک جور به مراد رسیده ام. اینجا توی ویرگول... تو را پیدا کرده ام که خواندن و نوشتن را مقدس می دانی. که هفت جور بزک دوزک آدم هایی مثل من توی اینستاگرام برایت همه زندگی نیستند. تو مراد منی. پس اقراء... </description>
                <category>زهرا فرحمند</category>
                <author>زهرا فرحمند</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 17:20:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>