<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شهرزاد جمعه فرسنگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahrajomehfarsangi</link>
        <description>سبک زندگی، پاپ کالچر، فمنیسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:58:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/35529/avatar/mNfTLY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شهرزاد جمعه فرسنگی</title>
            <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سوپر استار 💫</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi/%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-exouyvnqckjz</link>
                <description>کودکي را در تلخيو جواني را  دربه دردر شهر سرگردانيبه دنبال انتقامي شیرین گذراندهو همانند گیاهي هرزکه در انبوه وسایل خاک آلودیک اتاق سابقاً مسکونيجوانه اي  مي رویانداو راهي مي یابدو لباس ساتن قرمزيبر تن مي پوشاندلباسش  فرسوده مي گردد پاره مي شوداما بر تنش مي ماندحتي هنگامي که در گور استبدلیل  اوردوز,یا سرطان ✨✨Writing a 300-word college essay is intimidating, especially since that’s not a lot of words to use to say exactly what you want. When applying for college, schools use the Common App for students to write their admissions essays. These essays are looked over by the admissions committee, which decides if you’re a right fit for their school. Your academic writing skills and ability to follow a prompt are tested as the admissions officers look closely at your essays.</description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Feb 2025 16:04:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>English Ones</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi/english-ones-zthfsy4n4xf3</link>
                <description>Little silent wormsall over your groundbut a nosy frogwants to dig aroundSwallow the frogwith a glass of winelet them have some funin your pondOpen for a shoutHe goes through your mouthHe knows his jobYou have to let him passSwallow the frogwith a glass of winelet them have some funin your pond💫Put your cheesy faith in meI will laugh till my last breathTime will wait for youIt will let you be silly.💫DarkTightSniffyIt&#x60;s a dog holeThat I can&#x60;t fit in.💫Just after the sunsetwith all that dust in the airsky looks partly graySun lies like a tired womanstretching along the horizonjoining to the groundBut let&#x60;s race with the sunPut your foot on pedalWe both will be vanished in the darkLet&#x60;s race with the sun💫I let it all inAll the painAll the thoughtsAll the beauty and uglinessI let them flow, I let them flyIn my mind, late at nightSomewhere in the corner of my brainA late night sweeper sweepsSomewhere in the corner of my brainA late night prostitute fucksAnd I think and thinkTill the night winsAnd sleep makes me forgiveI know that somewhereSomeone dreams to sleep.💫You wanted your best friend&#x27;s girlYou wanted your best friend&#x27;s faceYou’re a wool yarn that never opensYou’re a chain of complexesWhatever you&#x60;re not capable ofWhatever you truly disregardComplexes do them for youComplexes guide what you do💫Boulders out of the seaBoulders out of mountainsBoulders in our mouthIt&#x60;s a legerdemainThat we talkMouth full of bouldersMouth full of bouldersWe drinkMouth full of bouldersWe danceIt&#x60;s a legerdemain.We float in the waterMouth full of bouldersWe go with the streamWe end in the seaWe end on the mountainsMouth full of boulders(literally)💫A flow of eternal sadnessruns through my whole bodyMy hands are sadMy eyes are sadOnly death can revitalize me!💫A day that starts with drinking in 2 amA night that never happensA bed that silently mournsOh I&#x60;m just too tired to dieTV has claimed to be godKids tired of superheroes (OR Kids playing suicidal games)Broken glass is still a bottleOh I&#x60;m just too tired to die💫Trees go to workTrees get tiredTrees fall in loveIn a jungleTrees take a showerTrees go to sleepTrees deeply breatheCan&#x60;t be a human, be a treeCan&#x60;t be a human, be a treeMusic: I bet you think about me by Taylorمن این شعرها رو در 19 سالگی نوشتم. (اسنادش هم موجوده)من یادمه به آلمانی هم شعر نوشتم ولی خدا می دونه کجان. :))</description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 16:33:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندی از اشعار فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi/%DA%86%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-fzxqz7yrz04a</link>
                <description>...و شعر در وجود آمدسحرگاهانِاولین روز تبعیددر بستر ذهن آدم و حواو پرشورترین لحظه ی وصال خیال و واقعیت بودکهنطفه ی شعربسته شد.✨شکستآگاهانه می بازمباختنی بی گریز,که از آغازدر پی اش بودمنه تطمیع شده امنه دیوانهو نه حتی می بالمکه عشوه های عریان پیروزیدست و دلم را نلرزاندهآنچه بر سرم آمده یک ادراک استادراک عشق در هیئت قماری که باختن غروراولین قانون آن است.✨آری! انسانیت...من خودم را می بینمدردهایم رادر انعکاس چشمانِبیمارِ ناشناسِ بیمارستانو گاه فکر می کنمکه ابیات برخی از شعر هافکر مرا می خوانندآری!انسانیت نور است!و افکارمشترکند!من تمام ذوقم رادر تک تک آفرینش های فردي مشهور می بینمآری! انسانیت سیال است!و عدالت گاهی برقرار.من سخنانم رادر عبورِ آرامِ سکوتِ رهگذرمی شنومآری! انسانیت صوت استو خفقانحکمران.✨بی‌بهارچند سالی گذشته استاز هیاهوی مردمانفهمیده اممردماني که هر سالاندکی مانده به بهاربا توانی کمتر از سال پیشحرص و شور خود راهمپای نوگرایی طبیعت می پندارندطبیعتی که گوییانزوای فزون یافته اش رابا رنگ ها نمایان می کندبا زردیکه پایدارتر شدهو سبزیکه بی رمق تر...طبیعتیکه گوییشرم دارداز میلی که به تکرار و زوال نداردباد تابستانیو آفتاب زمستانیرازش را فاش می سازدچند سالی گذشته است...و شایداین چشمان من هستندکه دیگر درست نمی بینندو شاید!این پوست نازک من استکه دیگر گرمای آفتابو خنکای نسیم راتاب نمی آوردشايد!!✨تمام زندگیتمام زندگیآنجاست که تنهافرصت نگاه کوتاهی ستو گفتن یک خداحافظیک خداحافظبه حیاط خانه‌ی مادربزرگو دوران کودکی‌ایکه هنوزدیوارها زمزمه اش می کنندیک خداحافظبه چشمان تودر لحظه ای که شایدبرای نخستین باربرابر شده ایمدر کوتاهی نگاه مان.تمام زندگی آنجاستآنجا که من با علم به تکرار نشدنبر لب های یک دوستیبوسه ی مرگ می زنمآنجا که برای آخرین باربه خواهرمبه چشم کودکي می نگرمآنجاست که با نگاهیعمری را مرور می کنمو با گفتن یک خداحافظرها مي شوم.✨معنای حضور توتنهایی ام به در می نگردو مفاهیم ذهنممنتظرندتا در پی بعثت حضورتاز اندوه و نقصانتوبه کنند وبه مذهب کمال و شادی بگرایندتنهایی امهمچون کودک 7 ساله ایکه می خواهد بداند&quot;خواندن&quot;یعنی چه؟در پی یافتن معنای &quot;حضور تو&quot;ستواتاق کوچکمآنقدر به تماشای او می نشیندتا سایه ی تو با دیوار هایش گلاویز شودحجم حضورت فضایش را تنگ کندو من و تو راتا یکی شدن پیش براندآن روزروز بعثت حضورتوجدال سیاهی پرمعنای سایه ات با سپیدی پوچ دیوارلبخندبر فرش قرمز لبانمبا متانت راه خواهد رفتوبدل زیرکش رارسوا خواهد ساختآنروزدرتقدیربوهابار سنگین یادِ دیگرینوشته خواهد شدو من!فرصت این را خواهم یافتکه اینبار در کالبد &quot;شادی&quot;نسخ شوم.✨تحولناگهان جهان در ذهنی لیز می‌خوردو چند جایش می شکندچشمانی پلک می زنندکودکی فکر می­کندمرده ای برمی خیزدو بدون حسابرسیبه بهشت می رود.✨من و شعرهامن و شعرهاتنها نمی مانیمما از بوی تابستان به وجدو ازدرد های زنی ناشناسبه اشک می آییمما لحظه‌­ی شکفتن عشق را ابدیو لذت یک بوسه را بسط می دهیمما از نرگس و لعل و لولوآدم می سازیمبا وزندرد را به رقص آوردهو تنهایی را همچون نو عروسی زیبامی آراییمما نگاه های کور را بیناو ابعاد زندگی را به شهرت می رسانیممن و شعرهارویا را به واقعیت دعوت کردهو دسته جمعی چای می نوشیممن و شعرهاباهم شب یلدا و عید نوروز را جشن می گیریممن و شعرهابا همیمتنها نمی مانیمتنهانمی مانیم.✨تبنا امیدی هایمبیدار شدهو به چشمانم می نگرندساعاتی به صبح ماندهو مندربی قرارترین لحظات خویشتنمبه چشمانشان می نگرمدیگر درتب نمی سوزندو از من قصه نمی خواهندمی دانندقصه های خیال منقصه هایی از مرگشان,ته­ کشیده استنگاهم رااز آنها می گیرمنگاهشان را از من!و به ساعت چشم می دوزیمخلاف شبهاي بیماریکه پایان تبنوید صبح استوزن امشب فزونی می یابدو من برخلاف مادرمآرزو می کنمکه بازنا امیدی هایمتب کنند✨سقوطمن در این تنهاییروزها و شب هاسقوط می­کنمو شیونِ سکوت زنانبه دیواره هایش چنگ می اندازمانگشتانم بردیوارنوایی می نوازند!هم چون صوراسرافیلکه آرامش مردگان رامی دَرَدو مرا به انتهای این چاه بی انتهارهنمون می کندانتهایی که در آندیگر این تنهایی راتاب نمی آورم✨کوچ خاطراتم را از ذهن ها درو مي کنم با تمامي تصورات و قضاوت ها  کوچ و نمي دانم هنگامي که در دشت ذهن تازه اي اتراق کنمکدامشان  مي مانند و کدامشان  تلف مي شوند✨شعر,  این دخترک بازیگوش و خوش بنیه گاه وبي گاه در اصطبل ذهن من قدم مي زند و سرانجام  سوار بر اسبي دشت هاي اطراف را  مي نوردد و هیچ نمي داندکه شاید  کار الاغها را  مخدوش کند.✨✨انتظار پوچ از روزهاي خط خورده چه سود؟ فردا, چه شاه باشم چه گدا از غم غروب و از بوي بهار سهم من یکسان است.✨✨Music: Please Please Please by Carpenter این شعرها رو من در 16 سالگی نوشتم، اسنادش هم موجوده.فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.</description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 10:47:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک توجیه ساده‌ی منطقی برای دعا کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%88%D8%AC%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-tqfjguhvjm8u</link>
                <description>اگر با من و نوشته‌هام آشنایی داشته باشید احتمالا این رو فهمیدید که من از کودکی به‌دنبال خودم، علایقم و مسیر زندگیم بودم و روشهای مختلفی رو در این راه امتحان کردم؛ از متدهای مختلف روان‌درمانی، تا مطالعه و نوشتن و سفرهای سایکدلیکس، و حتی کارکردن در این حوزه؛ اما در انتها بیشترین چیزی که به من کمک کرد و به تنها متد من در پیدا کردن مسیر زندگیم تبدیل شد، دعا کردن بود؛ در ادامه‌ی مطلب توضیح می‌دم که چرا و چطور.وقتی حرف از دعا کردن میشه اولین چیزی که به ذهن میاد بحث وجود یا عدم وجود خداست. تصور خیلی از ماها از دعا کردن مثل سفارش دادن غذاست‌‌؛ مسئولی اونور خط وجود داره که ما خواسته‌هامون رو بهش میگیم تا برامون برآورده کنه. اما دعا کردن یک کارکرد و توجیه بسیار ساده و منطقی داره و اصلا نیازی به باز کردن بحث وجود و یا عدم وجود خدا نیست.کارکرد ساده‌ی دعا کردن و یا همون آرزو کردن و رویاپردازی در اینه که «هیچ‌کس در آرزوها، دعاها، و رویاهای خودش دروغ نمی‌گه!»؛ درواقع دعا کردن نوعی تمرین صداقت با خوده!دقیقا به‌دلیل ذهنی بودن، خیالی بودن و غیرواقعی بودن این فضا و نبودن هیچ فرد و نهادی که بخواد از بیرون دست به سرکوب و کنترلش بزنه فرد آزاده که با خودش صادق باشه!خیلی از ماها از کودکی و از ترس والدین، معلمین، ناظم‌ها و رئسا (و یا حتی به تشویق اونها) مجبور شدیم که دائما دروغ بگیم و تظاهر کنیم و به مرور و در لابه‌لای این دروغها خودمون و خواسته‌های قلبیمون رو از دست بدیم. این مسئله در بعضی افراد تا اونجایی پیش میره که توانایی تشخیص راست از دروغ رو از دست میدن. (و من حتی جایی در ذهنم فکر می‌کنم شاید تاثیری در ابتلا به آلزایمر و زوال عقل در پیری داشته باشه)من دعا کردن رو در بحبوجه‌ی حوادث پارسال و از فرط وحشت، اضطراب و استیصال شروع کردم و وقتی که متوجه کارکردش شدم به اصلی‌ترین شیوه‌ی پیدا کردن خودم تبدیل شد (و بعد از یکسال به تنها و موثرترین شیوه). ما در خلال دعاها، آرزوها و رویاهامون با خود واقعی و خواست‎های قلبیمون روبه‌رو میشیم.و قدم گذاشتن در مسیر برآورده کردنشون تاثیر معجزه آسایی در افزایش قدرت تصمیم‌گیری، کم کردن اضطراب، افزایش اعتمادبه‌نفس، و احساس صلح و رضایت درونیمون داره. ما در زندگی احساس گم‌شدن می‌کنیم چون نمی‌دونیم از زندگی چی می خوایم، عمرمون رو در راه رسیدن یه چیزهایی که «فکر می‌کنیم» «باید» بخواهیم و دنیای بیرون بهمون دیکته کرده می‌گذرونیم، درگیر رقابت‌های سمی و اضطرابِ کمبود (Scarcity) میشیم و حتی گاهی خواسته‌های قلبیمون رو در این راه قربانی می‌کنیم و تنها اندکی بعد از رسیدن به چیزهایی که فکر می‌کنیم باید بخواهیم باز دوباره احساس سرخوردگی، افسردگی و خالی بودن می‌کنیم. (حتی گاهی شدیدتر از قبل)</description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 10:31:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسپکتیو چیه و چطور بفهمیم که داریم به دستش میاریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%BE%DA%A9%D8%AA%DB%8C%D9%88-%DA%86%DB%8C%D9%87-%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-v6d40ne1rpxu</link>
                <description>توی این مطلب می‌خوام راجع به کیفیتی به نام پرسپکتیو* صحبت کنم، اینکه دقیقا چیه، چطور به‌دست میاد از روی چه نشانه‌هایی بفهمیم که داریمش و داشتنش چه فایده‌ای داره.اینم پرسپکتیوه(*من این واژه رو ترجمه نمی‌کنم چون به‌نظرم پرسپکتیو به‌قدر کافی در زبان فارسی جا افتاده و منظور رو خیلی بهتر از دورنما یا چشم‌انداز (ترجمه‌های پیشنهادی) می‌رسونه.)پرسپکتیو توانایی زوم‌اوت کردن و دیدن نخ و اتصالیه که وقایع زندگی انسان رو در طول زمان بهم وصل می‌کنه، پرسپکتیو نوعی زمان‌آگاهی و تاریخ‌آگاهیه؛ ورژن نرمالیزه شده و عامه‌اش همینه که ریشه‌ی خیلی از رفتارها و اتفاقات امروز زندگیمون رو در حوادث کودکیمون جست‌جو کنیم و واکنشی در این لحظه رو با نخی به حادثه‌ای در کودکیمون وصل کنیم. اما پرسپکتیو از این خیلی می‌تونه بیشتر بشه و ما رو به این موضوع آگاه کنه که موجودی تک و منزوی نیستیم بلکه یک امتداد هستیم، قبل از ما اجدادمون و بعد از ما نوادگانمون خواهند بود و رفتارها و تصمیمات اجدادمون همونقدر هنوز در زندگی ما اثرش مونده که انتخاب‌های امروز ما در عین اینکه زندگی خودمون رو شکل میده بر زندگی نوادگانمون هم تاثیر مستقیم می‌گذاره. پرسپکتیو دیدن و آگاه شدن به این اتصاله، آگاه شدن به این موضوع که اگر مادرپدربزرگمون جور دیگه‌ای زندگی می‌کرد ما الان وجود نداشتیم و یا سرنوشت متفاوتی از آنچه که در این لحظه داریم به دست می‌آوردیم، اینکه ما در لحظه‌ی اکنون هنوز داریم حاصل اعمال پدرجد و مادرجدمون رو زندگی می‌کنیم و برخلاف آنچه که ممکنه تصور کنیم تماما ارباب سرنوشتمون نیستیم. به‌طور مثال اجداد ما در ایران پرسپکتیو نداشتند و با پرسپکتیو زندگی نکردند که ما امروز در ایران در چنین شرایط اسف‌باری از لحاظ انسانی و محیط‌زیستی زندگی می‌کنیم. پرسپکتیو یکی از اصلی‌ترین کیفیت‌هاییه که ما برای داشتن سبک زندگی پایدار بهش نیاز داریم. آگاهی‌ای تمام بدن به این موضوع که هر عمل (و حتی نیت (عمل از نیت شروع میشه)) امروز من تاثیری مستقیم بر زندگی نوه و نتیجه‌ام داره.(آدمهای کمالگرا و یا کسانی که منتقد درون سخت‌گیری دارن از دو موضوع رنج می‌برند یکی بی‌اعتمادیه چون باور ندارند کسی بتونه کاری رو به خوبی خودشون انجام بده و همه‌‌چیز رو به عهده‌ی خودشون می‌دونن و فکر می‌کنند اگر اشتباه کنند کسی نیست که کمکشون کنه و در سختی‌شون تنها می‌مونن و دیگری نداشتن پرسپکتیوه چرا که فکر می‌کنند تنها عامل تاثیرگذار بر زندگی‌شون خودشون هستند و همه‌چیز در کنترل و اختیار اونهاست در نتیجه به خودشون سخت می‌گیرن.)آیا این مسئله به این معنیه که ما هیچ قدرت اختیاری نداریم؟ خیر، در صورت آگاه شدن به این اثر و اتصال ما می‌تونیم بفهمیم که اجداد ما چه نداشتن و چه نخواستن که ما اون رو برای آیندگانمون بخواهیم و جبران کنیم اینطوری ما می‌تونیم در عین اینکه اتصالمون رو به گذشته حفظ ‌می‌کنیم اون رو بهبود و ارتقا بدیم.خلاصه اگر در اواخر د‌هه‌ی بیست خودتون رو در حالی پیدا کردید که از یک طرف به اجدادتون (ممکنه خیلی اتفاقی یادشون بیفتید) و از طرف دیگه به نوادگانتون فکر می‌کنید، نگران نباشید؛ شما دیوانه نشدید بلکه دارید پرسپکیتو به دست میارید. (که خیلی هم چیز خوبیه!) پرسپکتیو در رابطه چطور عمل می‌کنه؟ پرسپکتیو کمک می‌کنه که ما درک کنیم کسی که باهاش در رابطه هستیم ممکنه حامل رنج سه نسل قبل از خودش باشه (اجدادمون اینجوری در ما ادامه پیدا می‌کنند.) پدرجد و مادرجدی که ما حتی ندیدیم و شناختن پدر و مادر و یا حتی پدربزرگ و مادربزرگش کافی نیست و بهتره ملاک ما برای بودن با کسی نباشه و خود فرد رو در نظر بگیریم. (به ندای قلبمون گوش کنیم نه محاسبات ذهنمون)یکی از آدمهای با پرسپکتیو این روزگار سلمان رشدیه که در رمان بچه‌های نیمه‌شب و شروع کردن روایت زندگی قهرمان داستان از زمان و زندگی پدربزرگش به زیبایی این کیفیت رو نمایان می‌کنه. مرسی که من رو می‌خونی.🤗 https://youtu.be/hP6QpMeSG6s?si=WEXUw11k-84YdxrO https://youtu.be/U2W173hRfyA?si=73SEWC7UPh3OjMZo</description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2024 21:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شَفِقت چیست و چطور در عبور از روابط به ما کمک می‌کنه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi/%D8%B4%D9%8E%D9%81%D9%90%D9%82%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87-uwgcubgpcvsx</link>
                <description>در این مطلب می‌خوام به طور خلاصه مفهوم شفقت رو تشریح کنم و بگم که چطور می‌تونه در مدیریت روابط و احساسات بهمون کمک کنه.همه‌ی ما دوست داریم دوستی‌ها و روابط حقیقمون ادامه‌دار باشند و هرگز تمام نشوند اما معمولاً اتفاقی که می‌افته اینه که یکی یا از طرفین یا هردوی آنها بعد از مدتی به طُرق مختلف دست به تخریب رابطه میزنه؛ حالا من می‌خوام حالتی رو بررسی کنم که شما اشتباه خودتون رو پذیرفتید (یا از ابتدا اشتباهی نداشتید (درواقع از واقعی بودن مهرتون و خیربودن نیتتون و ندادن هیچ دلیلی برای شروع آزار به طرف مقابل مطمئن هستید)) و می‌خواهید چرایی رفتار طرف مقابل رو درک کنید.در مواجه با دوستی‌ها و روابط واقعی و یا رابطه‌ی والد و فرزندی (که حداقل از سمت کودک نسبت به والد محبت واقعی وجود داره) بیشترین چیزی که بروز پیدا می‌کنه درجه‌ی احساس ارزشمندی و دوست‌داشتنی بودنه فرده.در واقع پشت دوست یا معشوقی که دروغ می‌گه، گسلایت می‌کنه، خیانت می‌کنه، پشت سر شما شایعه و غیبت پخش می‌کنه، توی جمع خرابتون می‌کنه، همزمان که مسخره‌تون می‌کنه کپی‌تون می‌کنه، همزمان که دست‌آوردهاتون رو کوچیک می‌کنه بهتون حسودی می‌کنه، جای عذرخواهی کردن اکانت فیک میسازه و استاکتون می‌کنه و هزار شکل جنایت دیگه (باز هم تاکید می‌کنم نه تنها هیچ بدی‌ای نکردی بلکه محبت هم کردی، مهمون هم کردی، نون و نمکت رو هم خورده)؛ تنها و تنها یک پیام وجود داره، «ببین من چقدر بی‌ارزشم»، «دیدی من چقدر بی‌ارزش بودم؟» ✨شفقت در واقع حس‌دلسوزی برای این وجه رنجور فرد و شخصی‌برداشت نکردن رفتارهای اون و به دنبال انتقام نبودنه.شفقت به شما کمک می‌کنه که ورای رفتارهای آزارگرایانه و پرخشونت بتونید رنج فرد رو ببینید و با اندوه و آسیب کمتری از رابطه عبور کنید.شفقت داشتن برای فرد به هیچ عنوان به معنای موندن توی رابطه یا دفاع نکردن از خود، یا اینکه شما می‌تونید کمکی به این احساس بی ارزشی بکنید نیست.مواجه با محبت واقعی برای ما تحریک‌کننده‌ی تمام دلایلی هست که بابتش خودمون رو لایق عشق نمی‌دونیم؛ چه باورهایی در مورد احساس ارزشمندی‌مون که از والدینمون گرفتیم (و هیچ‌وقت بابتشون والدینمون رو بازخواست نکردیم و در نتیجه هنوز قلباً باور داریم که درست هستند و با خودمون حملشون می‌کنیم)، چه عذاب وجدانی که بابت رفتارها و تصمیمات اشتباهمون حمل می‌کنیم(که هیچ وقت بابتشون عذرخواهی و جبران نکردیم)، و چه بزرگ شدن در جوامع و سیستم‌های نابرابر و استفاده کردن از امتیازات ناحق و در نتیجه‌ی اون احساس ناامنی و عدم استحقاق در داشته‌ها و دست‌آوردهامون (چیزی که بهش اصطلاحاً سندروم ایمپاستر ( Imposter Syndrome) میگن که البته به عقیده‌ی من واقعی نیست و در واقع بازتاب استفاده از همون امتیازات نابرابر در روان فرده) و روش‌هایی که باهاش دوست، معشوق، کودک یا حتی طبیعت (منابع محبت حقیقی) رو آزار می‌دیم در واقع مخابره‌کننده‌ی این احساس بی‌ارزشیست و شیوه‌ایه که ما بابت اشتباهاتمون، دست‌آوردهای ناحقمون، ناتوانیمون در مواجه با والدین (و به تبع اون افراد در قدرت) از خودمون انتقام می‌گیریم.در واقع ما در زندگی یا در مسیر درست قدم می‌زنیم و درنتیجه خودمون لایق محبت، آرامش، شادی، و صلح می‌دونیم و با آغوش باز به استقبال فرصت‌ها و زیبایی‌ها میریم (جایزه‌ی قدم زدن در مسیر درست) و یا با خراب کردن دوستی‌های واقعی، عشق‌های حقیقی، فرصت‌های طلایی و آرامش زندگیمون از خودمون بابت اشتباهاتی که اصلاح نکردیم، حقی که پاش نیاستادیم و غیره انتقام می‌گیریم و ترازوی زندگیمون رو تنظیم می‌کنیم*. *قانون کارما در واقع همین مکانیسم ساده‌ است، کاملا منطقی و قابل فهم بدون نیاز به باور به هیچ موجودیت متافیزیکی‌ای.Music: Happiness by Taylor</description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 10:19:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهای جالب در دنیای تیلور سوئیفت که شاید به آنها دقت نکرده باشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%A6%DB%8C%D9%81%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%82%D8%AA-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-jnhbtfbz2rof</link>
                <description>بعد از چند ماه اومدم که یک مطلب شاد و تفریحی مناسب ایام عید براتون بنویسم. از بوم (boom) آخر تیلور چندماهی گذشته، تبش اندکی خوابیده اما احتمالا به زودی با انتشار آلبوم جدید دوباره برمی گرده من دوست داشتم توی این مطلب از جالب‌ترین چیزهایی که در دنیای هنری تیلور سوئیفت شناختم و دیدم بگم. ME! یکی از جالب‌ترین و کمتر دیده شده ترین چیزها در مورد تیلور تاکیدش روی استفاده از ضمیر me (صحبت از خودش به عنوان مفعول) هست، این کار رو به شدت با دقت انجام میده و کاملا آگاهه به اینکه کجاها داره در مورد me صحبت می‌کنه و حتی یک ترانه رو کاملا به این ضمیر اختصاص داده، از موزیک ویدیوی You Belong with Me تا Anti Hero ما یک I از تیلور می شناسیم و یک me . حالا چرا این I و me از هم جدا هستند و چرا در دنیای تیلور به تیلورهای متفاوتی اشاره دارند؟ (در هر دو موزیک ویدیو ما دوتا تیلور می بینیم که نقشها و شخصیتهای متفاوتی دارند، در زمان انتشار موزیک ویدیوی You Belong with Me خیلی از فمنیستها به تیلور ایراد گرفتند که چرا زنهای دیگه با سلایق متفاوت رو تخریب کرده درحالی که اگر قصد تیلور تخریب زنان دیگه بود هرگز نقش هر دوتا زن رو خودش بازی نمی‌کرد، تئوری‌ که با انتشار Anti Hero شفاف‌تر میشه چرا که ما باز هم این دو زن رو می بینیم که هر دو وجوه متفاوت تیلور هستند و گاهی با هم دوستند و گاهی با هم در تضاد هستند.) https://youtu.be/VuNIsY6JdUw?si=WW-hh1m0gkd9SCAj جدا از اونکه تیلور به چه شکلی این دوتایی بودنش رو تصویر می کشه چیزی که واضحه اینه که درون تیلور انگار که دو تا من وجود داره، منی که به من دومی آگاهه، منی که از من دومی مراقبت می‌کنه، منی که به من دومی اعتماد داره، این بدست آوردن من دوم غایت و نهایت آنچه هست که روان‌درمانی دوست داره در انسان بهش برسه و داشتن اون رو تعریف مفهوم سلامت روان می‌دونه؛ ساخته شدن یک رابطه‌ی ایمن با خودت (secure attachment with your self).گویی که به روحت آگاه باشی، یا یک قلب اضافه داشته باشی و یا انگار که یک مادر همیشه همراهت باشه. (خودت برای خودت مادر باشی) https://youtu.be/FuXNumBwDOM?si=SzmQB8z1fjAZHvOU تیلور از 17 سالگی (شاید هم زودتر) این me رو داشته، آدمهای مختلف ممکنه توی سنین مختلف موفق به ساختن این دلبستگی ایمن با خودشون بشن و دو تا بشن (من امسال به وجودش آگاه شدم برای خودم 😊)، به نظر من به دست آوردن این me یکی از بزرگترین و شیرین‌ترین دست آوردهای زندگی هر انسانی می تونه باشه (با گذر زمان فرسوده و کمرنگ نمیشه، کسی نمی‌تونه از تو بگیرتش و تا لحظه‌ی مرگ (و یا حتی بعد از اون؟) تو رو همراهی می‌کنه.)، چیزی که ممکنه به مرور زمان متوجه‌ داشتنش بشه. به دست آوردنش هم کاری پیچیده‌تر از اونه که روان‌درمانی دوست داره نسخه کنه، جدا از اینکه در بزرگسالی برای ساخته شدن me فرد باید جبران آنچه که مادر و والدینش براش کم گذاشتن در کودکی رو برای خودش بکنه (از فضا و پرداختن به احساسات خودش تا جبران کاستی ها و کمبودهای مادی)، معیارهای اخلاقی-معنوی مثل شروع کردن با اعتماد و نشکستن اعتماد بقیه (دروغ، خیانت، گسلایت) خیلی می‌تونه توی ساختن و بدست آوردن me کمک کننده باشه. پس داشتن و بدست آوردن me جدا از اینکه غایت سلامت روانه یک ارتقای مرتبه معنوی هم محسوب میشه. اما آیا داشتن و بدست آوردن me پایان تمامی رنجها و گناه‌های انسانه؟ همونجور که در Anti Hero می بینیم me ای که تا سالها باعث افتخار تیلور به خودش بوده دیگه برای کنار اومدن با چالشهای زندگی، افسردگی، ناامنی ها و اشتباهاتش و رابطه‌اش با جو کافی نیست. (It&#x27;s me, Hi) پس این نشون میده که انسان از me هم می‌تونه فراتر بره و به یک من سوم و قلب سوم دست پیدا کنه (همونجور که در انتهای Anti Hero سر و کله‌ی یک تیلور سوم پیدا میشه)، و غایت دلبستگی ایمنی که انسان با خودش می‌سازه با یک قلب دیگه نیست بلکه با دو تا قلب دیگه است. ( حس همراه داشتن  (دوتا مادر؟) مادر و مادربزرگ؟)، (منی که به منی آگاهه که به منی آگاهه). حالا آیا این من سوم پایان من‌ها و قلب‌هاست و یا همینجوری می‌تونه ادامه پیدا کنه؟ با توجه شنیده‌ها و خوانده‌ها و تلاش و تجربه‌ی خودم در محقق کردن این من‌ها، تحقق من سوم و قلب سوم انتهای مسیر خودآگاهی و خودتحقق‌بخشی و تمام قلب (wholehearted) شدن انسانه.  https://youtu.be/b1kbLwvqugk?si=WBZSGnQ0SfESF8h9 همین مسئله در رابطه هم وجود داره، رابطه‌ی تیلور با جو، رابطه‌ی دو تا آدم me دار و یک چهار بود (حاصل جمع  و دلبستگی دو قلب از هر دو طرف) که خیلی هم رابطه‌ی خوبی بود بعضی از رابطه‌ها حتی دو هم نیستند اما اون رابطه‌ی ازلی-ابدی و تمام‌نشدنی که تیلور همیشه در رویاهاش به دنبالش بوده هم نبود و تیلور اندکی این عشق و رابطه رو در ترانه‌هاش بزرگتر از چیزی که واقعا بود جلوه داده بود (بخشیش بخاطر فشار اجتماع به ازدواج کردن و رابطه‌ی با ثبات داشتنش). چنین رابطه‌ای احتمالا برای تیلور بعد از تحقق من سومش اتفاق بیفته. دلبستگی ایمن بین سه قلب از هر دو طرف که اگر بخوایم عدد بدیم عدد رابطه رو 6 می‌کنه. امیدوارم که بتونید در زندگی‌تون شیش رو بدست بیارید. (یا حداقل خودتون رو لایقش بدونید.)دوست دارم فعلا این نوشته رو اینجا تموم کنم احتمالا یک قسمت دوم براش بنویسم و از دومین چیز جالب کمتر دیده شده در مورد دنیای تیلور بگم. اگر سوالی داشتید چه در مورد تیلور و چه در مورد من دوم و سوم حتما برام کامنت کنید. Thank you for giving me a chance ✨ https://youtu.be/bRoVXGRm5-Q?si=JIHDdQUsFS75_MMe Music: loml by Taylor</description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2024 00:49:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و بررسی فیلم میدسومار (midsommar)</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%B1-midsommar-ndkqthm3teic</link>
                <description>فلورنس پیو در نقش دنیفیلم میدسومار اثر جدید Ari Aster،کارگردان موروثی (Hereditary)، یکی از بحث برانگیزترین فیلمهای سال 2019 محسوب میشه، فیلمی که تونسته همزمان شدیدترین انتقادها و تحسین ها رو به خودش جلب کنه.از همین ابتدا بگم که به نظر من این فیلم فیلم خوبیه و قطعا در ادامه به تفصیل بهتون می گم که چرا.(اسپویل در راهه!)درست مثل موروثی، کارگردان دست روی عمیق ترین و ریشه‌ای‌ترین ترسهای ما می ذاره. فیلم با مرگ خوفناک تمامی اعضای خانواده کاراکتر اصلی شروع میشه. در واقع میشه میدسومار رو به عنوان ادامه ی موروثی در نظر گرفت.موروثی اضطراب انسان مدرن رو نسبت به خانواده و روابط خانوادگی نشون میده؛ انسانی که به لطف روانشناسی فهمیده که صرف متولد شدن توی یک خانواده خاص می‌تونه تمام سرنوشتش رو تحت تاثیر قرار بده. از احتمال مبتلا شدن به بیماری های خاص تا موفقیت در کار و روابط عاطفی و تمام اون چیزی که می‌تونه خوشبختی یا شوربختی  یک فرد رو رقم بزنه؛ همه و همه در بستر خانواده اتفاق می افته. حالا در میدسومار،شخصیت اصلی تنها و وحشت زده به گروه دوستی و رابطه ی ناسالمی که تا قبل از مرگ والدینش در شرف فروپاشی بوده، پناه می بره؛ دو نوع رابطه‌ای که بعد از روابط خانوادگی می تونه منبع ایجاد اضطراب یا آرامش برای ما باشه. در همین راستا دنی، شخصیت اصلی، تصمیم می گیره تا با دوستان دوست پسرش تعطیلات تابستان رو در محل گردهمایی یک فرقه‌ی طبیعت پرست بگذرونه.از همون ابتدای فیلم مشخصه که رابطه‌ی کریستن و دنی رابطه‌ی سالم و خوشحالی نیست. کریستن اهمیت چندانی به دنی نمی ده و تا قبل از خبر فوت پدر و مادرش در شرف به هم زدن با اون بوده و حتی در ابتدا قصد داشته که تعطیلات تابستانی رو بدون دنی بگذرونه؛ البته که دنی نسبت به این واقعیت تا دقایق پایانی فیلم چشماش رو بسته و کورکورانه ترجیح میده که با کریستن باشه تا تنها بمونه.گروه دوستی اون هم که در اصل دوستان کریستین هستند استقبالی از حضور دنی در جمعشون نمی کنند. برخلاف ظاهر صمیمانه ای که این گروه پسرانه از خودشون در ابتدای فیلم بروز میدن در میانه فیلم رقابت‌ها و حسادت‌های اونها نسبت به هم آشکار میشه. چه اونجا که کریستین موضوع پایان نامه‌ی جاش رو می‌دزده و چه اونجا که معلوم میشه پله از دنی خوشش میاد. آخرین سنگر دنی این فرقه‌ی جدیدی هست که باهاش آشنا شده، فرقه‌ی طبیعت پرستی که اون رو به گرمی می پذیرند و حتی ملکه‌ی خودشون می کنن. این فیلم به زیبایی اضطراب و ترس و بدگمانی انسان امروز رو نسبت به فرقه ها و مذاهب نشون میده و نشون میده که خیلی از رسم‌ها و سنت‌ها‌ی کهن مذاهب و فرقه‌ها در چشم انسان امروز می تونند تا چه اندازه ترسناک، اضطراب آور و بی معنا به نظر برسن. این فیلم نگاه همدلانه‌ای به پدیده مذهب‌هراسی و اسلام‌هراسی در غرب داره. همون‌طور که این گروه دوستانه نمی تونن قربانی شدن داوطلبانه دو عضو مسن فرقه رو در ابتدای فیلم بپذیرند؛ انسان امروز غربی هم نمی‌تونه با پدیده‌هایی مثل حجاب، کودک همسری، قربانی و سنگسار در سنن اسلامی و غیر اسلامی کنار بیاد. اما از طرفی فیلم نگاه همدلانه‌ای به انسانهای مدرنِ مذهبی هم داره، در انتهای فیلم میبینیم که دنی با وجود مقاومت اولیه شدید در مقابل پذیرش سنن غریب و ترسناک فرقه‌ی طبیعت‌پرستی که باهاشون تعطیلات رو می گذرونه، در آخر نسبت به عضویت در این فرقه و ملکه‌ی اونها بودن احساس رضایت می کنه. انسان امروزی که نتونسته در مأمن خانواده، دوستان و روابط عاشقانه احساس آرامش و تعلق بکنه حاضره تا به بهای چند فرسنگ عقب‌نشینی در رفتار متمدنانه، عضوی از جامعه و چیزی بزرگ تر از خودش محسوب بشه. نکته ی دیگه‌ی قابل توجه فرم بی‌نهایت زیبا و متفاوتیه که این فیلم داره. بیشتر داستان فیلم در دشتی بسیار زیبا و سرسبز و آفتابی در قلب سوئد اتفاق می‌افته و کارگردان موفق میشه در چنین فضای غیرمتعارفی (در مقایسه با سایر فیلم‌های ترسناک) ترس و وحشت رو در قلب مخاطب به جود بیاره. </description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Sep 2020 20:43:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج دلیلِ محکم برای گوش دادن به پادکست های فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84%D9%90-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-fapa1gvfa9n5</link>
                <description>این روزهای قرنطینه بهترین زمان برای پیدا کردن و پرداخت به سرگرمی های جدیده، پادکست هم یکی از این سرگرمی هاست، اما فواید گوش دادن به پادکست خیلی فراتر از فقط سرگرمی دوران قرنطینه بودنه در ادامه بهتون می گم که چرا.قبل از هرچیز بهتره بگه که پادکست اصلا چی هست، پادکست ها برنامه های شنیداری هستن معمولا به صورت دوره ای توسط عموما تولیده کننده های مستقل (امثال من و شما) در اپلیکیشن های پادگیر مثل کست باکس، گوگل پادکستز، و شنوتو منتشر می شوند. فریاد صداهای خاموشاتفاق خوبی که چندسالیه در حوزه ی محتوای فارسی افتاده پادکست های فارسی تولید شده توسط تولید کننده های مستقله. و این فضا فضای بی نظیری رو فراهم کرده برای آدمهایی که سالهای ساله صداشون خاموشه. افرای که مدتهاست دوست دارن حرفی بزنن اما شنونده ای پیدا نکردن. فضای رسانه در ایران به شدت انحصاری و سانسور زده است و تا پیش از پیدایش اکوسیستم پادکست فارسی تقریبا برای تولید کننده محتوای مستقل هیچ فضایی برای پیدا کردن شنونده نبود. اما اکوسیستم پادکست فارسی این امکان رو تولیدکننده های مستقل میده تا بتونن برای آنچه که برای گفتن دارن مخاطب پیدا کنند.چرا اینقدر روی مستقل بودن تاکید دارم؟چون هیچ محتوایی خالص تر و مفید تر از محتوای تولید شده توسط تولید کننده مستقل نیست. محتوایی که با فراغ بال از مسائل مالی و سانسور مراجع زیربط ضبط و تهیه میشه.  زیبا کردن لحظات ناخوشایند!از زمانی که به پادکست گوش کردن عادت کردم، کارهایی که قبلا برام ناخوشایند بودن و انرژی روانی زیادی ازم می گرفتن برام بهتر و قابل تحمل تر شدن. کارهایی مثل نظافت و آشپزی خونه، منتظر بودن توی ترافیک و ایستادن توی مترو و بی آرتی. گوش دادن به پادکست در حین انجام این فعالیت های آزاردهنده اونا رو براتون بسیار قابل تحمل تر و خوشایند تر می کنه و باعث میشه این زمان از دید ما هدر رفته بهتر و مفید تر سپری بشه.دسترسیبرای گوش دادن به پادکست تنها به موبایلتون و یک هندزفری نیاز دارید (چیزهایی که قبل از این همه همیشه همه جا با خودتون می بردید) برای گوش دادن به پادکست محیط آروم،نور، نشستن و بی حرکت بودن، چشمها، و دستها و هیچ عضو دیگه ای بدن به جز گوشها رو نیاز ندارید. همین مسئله پادکست رو بسیار قابل دسترس تر از کتاب و ویدیو می کنه. مجانی بودنیکی از اصلی ترین و بزرگ ترین قشنگی های پادکست مجانی بودن اون هست برخلاف که کتاب و فیلم که حداقل روی کاغذ باید براشون هزینه پرداخت بشه شما می تونید پادکست رو به رایگان و بدون هیچ عذاب وجدانی گوش بدید و حتی به با گوش دادن و معرفی کردنش به سازنده اون کمک کنید!جهانی تازهپادکست مدیومی فوق العاده برای محتواها و مطالبی هست که فرمت های دیگه مثل نوشتار و یا فیلم حق مطلب رو درباره اونها بیان نمی کنه یا نمی تونه مخاطب زیادی براشون جذب بکنه. مثلا گزارش های واقعی از اتفاقات عجیب و غریبی که در سرتاسر دنیا می افته، یا مصاحبه با آدمها درباره مسائلی که بین اونها و محیط اطرافشون مرز ایجاد کرده، صفر تا صد حوادث جنگ جهانی دوم و ...گوش دادن به پادکست دنیای جدیدی از این محتواهای جذاب رو به روی شما باز می کنه و جهان بینی شما رو گسترده می کنه. امیدوارم این 5 تا دلیل شما رو قانع کرده باشه تا همین الان یکی از اپلیکیشن های پادگیر رو نصب کنید و اولین پادکست خودتون رو دانلود و پخش کنید. ;)</description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 22:27:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت من رو به خودم نزدیک تر کرد، به این دلایل:</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%84-fojss5st4mw9</link>
                <description>الان تقریبا یک ماه نیم از زمانی که در بلغارستان ساکن شدم می گذره، بعد از ماه ها انتظار و خوندن و شنیدن هزاران نظر و ایده ی ضد و نقیض درباره ی مهاجرت، بلاخره نوبت من شد که از ایران خارج و برای چندماهی در بلغارستان ساکن بشم. قبل از شروع، می خوام چندتا عامل مهم رو که فکر می کنم تاثیر زیادی رو تجربه ی من از مهاجرت گذاشته رو براتون بگم:من به زبان انگلیسی کاملا مسلط هستم و در تمام مدتی که اینجا بودم کوچکترین مشکلی در برقراری ارتباط چه به صورت نوشتاری گفتاری یا شنیداری نداشتم.من با بورسیه ی نسبت خوبی به این کشور اومدم و حتی چند پله بهتر از زمانی که در ایران بودم در رفاه زندگی کردم.در 24 سالگی و در مقطع ارشد مهاجرت کردم. از 18 سالگی جدا از خانواده تو شهر دیگه ای زندگی کردم و مجرد هستم.در این تجربه 4 تا ایرانی و فارسی زبان دیگه من رو همراهی کردن.این اولین باری بود که من در بزرگسالی و به تنهایی از کشور خارج می شدم.و من قرار بود تنها 4 ماه توی این کشور باشم پس مهاجر بلند مدت و دائمی محسوب نمی شدم.هفته ی اول مثل هفته ی اول هر چیز  جدید دیگه ای (مثل رابطه یا کار) شدیدا جذاب و رویایی بود. همه چیز جدید بود از فضاهای شهری تا غذاها و زبان و آدمها. هرگوشه ای فرصتی برای کشف و شناختن بود و زندگی مثل یک ماجراجویی ناب پایان ناپذیر به نظر می رسید. در هفته های اول حس می کردم منی که در گذشته می شناختم انگار از ارتفاعی به پایین پرت شده و تلاش من برای گرفتن و برگردوندش بی فایده ست.به عنوان یک زن ایرانی شگفت انگیزترین و جدید ترین بخش مهاجرت برای من تجربه ی آزادی بود، تا یک ماه اول هربار که از در خونه می اومدم بیرون با تمام وجود حس بی نظیر نداشتن حجاب اجباری و حس کردن سنگینی موهام رو شونه هام و نوازش های گاه و بی گاه باد رو مغتنم می شمردم.هر بار که بدون نیاز به فیلترشکن تلگرام رو باز می کردم و یا در دنیای بی انتهای صفحات فیس بوک چرخ می زدم و به راحتی از وب سایتی به وب سایت دیگه می رفتم، حس خوبی داشتم. همچنین داشتن حساب بانکی در اینجا و وصل بودن به نظام مالی جهانی فرصتهای بیشماری رو برام فراهم می کرد. از خریدن کتاب و کالاهایی که توی ایران دسترسی بهشون نداشتم از آمازون تا خریدن اشتراک خیلی از سرویس های  آنلاین پولی و استفاده از امکاناتشون و دنیای از فرصتها که دسترسی به بخش پولی اینترنت (که بخش بزرگ و مهم اون محسوب می شه!) برای آدم به ارمغان میاره! از فرصتهای کار کردن و پول در آوردنی که اشتراک در سایتهایی مثل freelancer.com یا guru.com و حتی انجام کارهای غیرمتعارف تر در وب سایتهای دیگه براتون دارهتا فرصتهای سرمایه گذاری و خرید فروش ارز، طلا، نفت در بازار فارکسو فرصتهای سفر در وب سایت های Couchsurfing, Workaway, ...و حتی لانچ کردن کمپین های کرودفاندینگ برای پروژه های خلاقانه ای که به ذهنتون می رسه در وب سایت های gofundme.com و غیره.بعد از 20 روز اول هرازگاهی لحظات ترس و دلتنگی بر من غلبه می کرد. ترس ناشی از همون پرتاب شدن خود قدیمیم از ارتفاع و اینکه شاید دیگه هیچ وقت نتونم خودم رو پیدا کنم. دلتنگی هم گاه و بی گاه اتفاق می افتاد ولی سریع از بین می رفت. اختلاف ساعت بلغارستان با ایران دو ساعته (نکته ای که خوبه تو انتخاب مقصد مهاجرت بهش توجه بشه) و به لطف تکنولوژی و این ایام قرنطینه هر زمان که دلتنگ می شدم می تونستم با عزیزانم تماس تصویری بگیرم. اما بزرگترین اثرات مهاجرت خودش رو بعد از هفته سوم نشون داد، وقتی که من فهمیدم دوری از جامعه ای که سالها عضوش بودم  و کمابیش مطابق با عرفش رفتار می کردم می تونه تا چه حد من رو به خودم و آنچه که واقعا هستم و اون سبک زندگی ای که ترجیح میدم نزدیک بکنه! از چیزای ساده ای مثل اینکه ترجیح میدی صبحانه چی بخورم و چه رژیم غذایی داشته باشم تا چیزهای خیلی اساسی تر و مهم تر مثل هویت جنسی. مثلا چون من اینجا می دونستم نون بربری و پنیر صبحونه ی ایران رو گیر نمیارم، چیزهای دیگه ای رو برای صبحونه انتخاب کردم و بعد فهمیدم که من اصلا خوردن نون و پنیر برای صبحونه رو دوست نداشتم و دلیل اینکه خیلی وقتها صبحونه نمی خوردم و بی میل بودم، این مسئله بود. خوردن نون و پنیر برای من شده بود یک عادت، یک عرف، چیزی که بخاطر نبود جایگزین های مناسب بهش رضایت داده بودم و عادت کرده بودم. مثال نون و پنیر رو میشه توی خیلی از حوزه های دیگه زندگی هم آورد.فاصله ای که مهاجرت بین من و محیطی که تحت تاثیرش بودم انداخت، چه بین من و چیزهایی که تاثیر مستقیم روم داشتن مثل حرف آدمها و رسانه و چه چیزهایی که تاثیر غیر مستقیم داشتن مثل معماری و فضا و مد، این فرصت رو بهم داد که یک نگاه عمیق به درون خودم بندازم و ببینم که واقعا کی هستی، چی می خوام، چند درصد انتخاب هام و کارهایی که می کنم تحت تاثیر محیط و شرایطت هست و چقدر اون خودمم؟این فضا، این تجربه به من کمک می کنه که صدای درونم رو بهتر از هر زمان بشنوم، رسا تر بشنوم و راحت تر بتونم بهش گوش بدم.اینجا بود که حس کردم خود جدیدی از درون خود قدیمیم آروم آروم شروع به نفس کشیدن کرد و فهمیدم که دیگه از پرت شدن و رها کردن نمی ترسم. اینجا بود که سرشار از ایده و امید و شوق شدم برای آینده و آنچه که سرنوشت در آستین داره و پیش روست!</description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 19:09:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنرِ آسون گرفتن!</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%90-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-luwrlufvcd0d</link>
                <description>اگر شما هم از آن دسته افرادی هستید که به تعبیر خودتون دنبال شیوه ی &quot;درست&quot; انجام کارها هستید بهتون توصیه می کنم این متن رو بخونید.آیا برای یاد گرفتن هر موضوعی اول سراغ کتابهای رفرنس رسمی اون موضوع میرید؟آیا برای شروع هر کاری دنبال این هستید که از ریشه و عقبه و ابتدای اون کار شروع کنید؟آیا دائما راجع به آینده نگرانید؟آیا وقتی کسی به شما لطف و محبتی می کنه معذب می شین چون فکر می کنید زیر دین قرار گرفتید؟آیا از اینکه مورد حمایت واقع بشید استقبال نمی کنید؟ کمک های دیگران رو قبول نمی کنید و ترجیح میدید همه کارها رو خودتون انجام بدید؟ آیا وقت زیادی رو صرف فکر کردن به عواقب و نتایج کارهاتون می کنید؟اگر جواب شما به پرسش های بالا &quot;بله&quot; ست، تبریک میگم! شما زندگی رو به خودتون سخت می گیرید!مدتها طول کشید تا من بپذیرم که زیادی همه چیز رو &quot;سخت&quot; می گیرم، با اینکه بارها و بارها از اطرافیانم شنیده بودم اما تا اول بفهمم که &quot;سخت&quot; گرفتن یعنی چی و بپذیرم که بله من &quot;سخت&quot; می گیرم مدتها طول کشید. من سخت گرفتن رو ناشی از ترکیبی از کمال گرایی (که خودش ریشه های متعدد داره) و احساس بی ارزشی درونی می دونم. توجیه خود من برای خیلی از سخت گرفتن هام این بود که تا مثلا برای به دست آوردن چیزی رنج و سختی وحشتناک نمی کشیدم خودم رو لایق داشتنش نمی دونستم.من خودم رو ذاتا بی ارزش و نالایق می دونستم و فکر می کردم که برای اینکه لایق داشتن احترام، توجه یا تعلقات مادی باشم باید حسابی تلاش کنم و این پیش زمینه ای بود برای اینکه من سعی کنم هرکاری رو به سخت ترین و شکنجه وارترین شکل ممکن انجام بدم.مدتها طول کشید تا من بتونم &quot;آسون&quot; بگیرم. قدم اول شناختن ریشه های این &quot;سخت&quot; گرفتن، درون نگری و روانکاوی بود. بعد از آگاهی به این واقعیات تازه اصلاح بخش رفتاری قضیه شروع می شد یعنی پذیرفتن و فهمیدن اینکه کارهای رو میشه جور دیگه ای انجام داد. میشه برای یاد گرفتن خیلی از مسائل تنها به گوش دادن پادکست اکتفا کرد، میشه به جای مراجعه حضوری برای کسب اطلاعات تماس گرفت و یا ایمیل زد، میشه کارها رو با هزینه زیاد، ناکامل یا با تاخیر انجام داد اما &quot;انجام&quot; داد و میشه آدمهایی که دوست نداریم ببینیم اما خودمون رو مجبور به معاشرت باهاشون می کنیم کنار گذاشت. و حتی اصلا میشه خیلی از کارها رو انجام نداد! تا حالا هیچ وقت فکر کردید چند درصد کارهایی که روزمره خودتون رو وادار به انجامشون می کنید واقعا کارهایی هستند که مایل به انجامشونید یا حتی برای ادامه ی زندگی تون ضروری محسوب میشن؟گوش دادن به اپیزودهای شیش و هفت پادکست هلی تاک درباره مدیریت ذهن و زمان خیلی می تونه توی تشخیص دادن و کنار گذاشتن کارهایی بیهوده یا آسون تر انجام دادن یک سری از کارها بهتون کمک کنه!تو این پادکست یه مجموعه سوال ساده مطرح میشه که توصیه میشه قبل از انجام دادن هرکاری یا گذاشتنش توی لیست کارها از خودتون بپرسید. منم یه سری تغییرات به این لیست اضافه کردم که اینجا براتون میارم:آیا این کار حتما باید انجام بشه؟ (آیا دوست دارید واقعا این آدم رو ببینید؟ یا این مهمونی رو برگذار کنید؟ یا فولان وسیله رو بخرید؟ آیا انجام این کار صد در صد برای شما ضروریه؟)آیا این کار رو حتما باید شما انجام بدید؟(آیا کسی نیست که بتونید این کار رو بهش واگذار کنید؟ یا کسی نیست که بتونید ازش کمک بگیرید؟ یا اصلا آیا اینکار مسئولیت شخص شماست؟)آیا الان باید این کار رو انجام بدید؟ (آیا بهترین زمان موقع برای اینکار رو انتخاب کردین؟ آیا نمی تونید این کار رو به زمانی موکول کنید که انجامش راحت تر باشه براتون؟ (با عقب انداختن کارها تفاوت دارد))و آخرین و مهم ترین سوال: آیا آسان ترین روش ممکن را برای انجام این کار انتخاب کرده اید؟(واقعا هیچ روشی نیست که بشه این کار رو ناکامل تر اما راحت تر انجام داد؟)از تجربیاتتون برام بنویسید! :)</description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2020 19:52:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور از اینستاگرام بهترین استفاده رو بکنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/academy-instagram/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-jq1hsy0hp31e</link>
                <description>اگر شما هم از اون دسته آدمهایی هستید که دائما با عضویت یا عدم عضویت در شبکه های اجتماعی در جداله   فکر می کنم این اشتراک تجربه ی من براتون مفید باشه. من مدتها تکلیفم با شبکه های اجتماعی روشن نبود از طرفی توی اکثریتشون عضو بودم و گاهی فعالیت می کردم و از طرفی در مورد مضراتشون برای اطرافیانم سخنرانی می کردم. بارها اکانت های مختلفم رو دی اکتیو کردم و بعد از چندماه یا چند هفته دوباره به صحنه برگشتم. اپ های محدود کننده دسترسی به سوشال مدیا ریختم و بعد یک مدت پاکشون کردم. تا اینکه تصمیم گرفتم به جای رفتاری های افراطی و خودم رو مجبور کردن به قرار گرفتن در دو سمت &quot;عدم استفاده&quot; یا &quot;استفاده دائم&quot; بیام مشکلم رو با شبکه های اجتماعی ریشه ای بررسی کنم و دنبال یک راه حل بینابین بگردم. پس لیستی از مزایا و معایب اینستاگرام درست کردم که اینجا به شما به اشتراک می ذارم:معایب اینستاگرام اتلاف وقت: بزرگترین مشکل اینستاگرام به عقیده من طراحی اعتیاد آورشه که باعث می شه شما زمان بیشتر از اون چیزی رو دوست دارید براش صرف کنید و وقت کافی برای کارهای دیگه تون نداشته باشید. محتوای سطحی: اکثر مطالبی که توی اینستاگرام منتشر میشه ممکنه از عمق و غنایی مقالات علمی یا مطالب منتشر شده در کتاب و مجلات برخوردار نباشه و حتی ممکنه اطلاعات غلط اشتباه و آسیب زننده رو انتشار بده. نشان دادن تصویر غیرواقعی: برای اکثریت آدمها اینستاگرام جای اشتراک گذاری خوشی ها، دست آوردها و اطلاعاته و از اونجایی که زندگی برای هیچ کس تماما خوشی نیست اما ممکنه خیلی ها رو به اشتباه به این فکر بندازه که زندگی بقیه سرشار از خوشی و خوشبختیه و فقط زندگی اونهاست که غرق در مشکلاته. این موارد باعث احساس تنهایی انزوا و حسادت در افراد میشه و ممکنه به افسردگی و اضطراب منجر بشه. مزایای اینستاگرام ارتباط با آدمها: از اونجایی که ممکنه تعداد خوبی از دوستها و اطرفیان ما عضو اینستاگرام باشند، لایک کردن، کامنت گذاشتن و دایرکت دادن روش های خوبی برای ارتباط برقرار کردن با آدمهاست و نداشتن اینستاگرام حس بی خبری و بی ارتباطی به ما میده.آشنا شدن با آدمهای جدید: اینستاگرام فرصت آشنایی با آدمهای مختلف و سبک زندگی های متعدد رو از سرتاسر جهان میده. در زندگی و محتواهای تولید شده توسط این افراد هزاران نکته آموختنی وجود داره که شاید به اندازه یک کتاب یا مقاله دقیق و علمی نباشه اما گاهی اوقات به دردبخورتر و عملی تره. فرصتهای اقتصادی: اینستاگرام برای خیلی از افراد فرصتهای کسب درآمد ایجاد کرده چه از طریق تبلیغات و چه به عنوان یک مدیوم رایگان برای عرضه ی کالا یا خدمات. اکثر افرادی که در اینستاگرام کسب و کاری به راه می اندازند زنان، جوانان، هنرمندان و افرادی هستند که سرمایه کافی برای اجاره ی فروشگاه فیزیکی نداشتند. حالا به نظرتون با مزایا و معایبی که در بالا لیست کردم چطور میشه از اینستاگرام بهترین استفاده رو کرد؟اصلی ترین اهرمی که برای مدیریت استفاده و بهره گیری از اینستاگرام در اختیار شماست گزینه فالو و آنفالوی اینستاگرامه. پس سعی کنید ازش به بهترین نحو استفاده کنید.اینستاگرام هم مثل اتاق، خونه و کمد شما نیاز به مرتب شدن و رسیدگی گاه به گاه داره. من برای خودم یک قانونی گذاشتم که اگر با کسی یک سال حرف نزدم. (چه حضوری چه پشت تلفن و چه چت) توی اینستاگرام آنفالوش کنم اما اگر شما از اون افرادی هستید که دوست دارید همچنان از همکلاسی کلاس اول دبستانتون خبر داشته باشید حتی اگر هیچ نقطه مشترکی باهاش ندارید یا توی رودربایستی نمی تونید آدما رو آنفالو کنید بهتون توصیه می کنم که اکانتهای متعدد داشته باشید. می تونید با یک اکانت دوستهای قدیمی و فامیل هاتون رو فالو کنید، با یکی دیگه پیج های برندها و رستوران ها و یک پیج رو هم برای استفاده روزمره بسازید و مطالب  و افراد مفید و مورد علاقه تون رو فالو کنید. به پیج اول هر وقت که می خواید خرید کنید یا رستوران برید سر بزنید. پیج دوم رو هروقت که دلتون تنگ شد یا فضولی تون گل کرد لاگ-این کنید و به پیج روزمره تون هم هر روز سر بزنید. این کار چند فایده برای شما داره. با تقسیم کردن فالویینگا در چند اکانت و سر زدن به هر اکانت در زمان های مختلف شما به شدت می تونید توی زمان استفاده از اینستاگرام صرفه جویی کنید. اینکار همچنین باعث میشه خیلی از پست ها و محتواهایی مفیدی که قبلا لابه لای پستهای دیگه گم میشد براتون نمایان بشه و بتونید برای خیلی از مطالب مفیدی که قبلا وقت نمی کردید کامل بخونید و دنبال کنید وقت بذارید. این فالو/آنفالو کردن فقط به دوستها و آشناها محدود نمیشه. ممکنه دنبال کردن زندگی یک بلاگر در گذشته خیلی برای شما جذاب و مفید بوده باشه ولی الان مدتیه که فقط پستها و استوری هاش رو رد می کنید و دیگه محتوای تولید شده توسط این شخص برای شما جذابیتی نداره یا مثلا برندی که در گذشته ازش خرید می کردید دیگه با استایل امروز شما و یا بودجه تون همخونی نداره. با استفاده از همین اهرم ساده شما می تونید آدمهای جالب و الهام بخش رو از سرتاسر دنیا دنبال کنید و از دنبال کردن افرادی که حس بد بهتون میدن یا دیگه چیز مفیدی برای یاد دادن به شما ندارن دست بردارید و از اپلیکیشن اینستاگرام بیشترین بهره رو ببرید!اگر این مطلب براتون مفید و فکر می کنید ممکنه برای بقیه هم مفید باشه لطفا باهاشون به اشتراک بذارید. :)</description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2020 15:59:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ی اهمیت قوانین یا &quot;سرخوشی&quot; با &quot;13 دلیل برای اینکه&quot; چه تفاوتی دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-13-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-uf39pezmraer</link>
                <description>سمت راست کَت و سمت چپ هانایادم میاد اون اوایلی که فصل اول سریال &quot;13 دلیل برای اینکه&quot; منتشر شده بود توی گروه های دوستانه مون درباره اینکه مقصر واقعی کشته شدن هانا کی بود بحث زیاد می شد.برای کسانی که این سریال رو ندیدن &quot;13 دلیل برای اینکه&quot; روایت دختر نوجوونیه از دلایلی که برای خودکشیش داشته خطاب به آدمهایی که اونها رو مقصر رنج و اندوهش می دونه.اون زمان اکثریت افراد مقصر اصلی خودکشی هانا رو برایس می دونستند کسی که به هانا تجاوز می کنه و یجورایی تیر خلاص رو به وضعیت روحی و روانی این دختر می زنه. من ولی همون زمان معتقد بودم که مقصر اصلی این قصه مدرسه هانا بوده که با بی توجهی و عدم وضع و اجرای قوانین ضدقلدری (anti bullying) نتونست از یک سری آدم ماینر و زیر سن قانونی حفاظت بکنه. این اعتقادم بعد از تماشای سریال &quot;سرخوشی&quot; (Euphoria) قوت هم گرفت چرا که در این سریال هم اتفاقات تقریبا مشابهی برای شخصیت های داستان می افته اما اونا به اتکا به قوانین رویکرد کاملا متفاوتی رو نسبت به هانا اتخاذ می کنند. کَت یکی از شخصیت های اصلی سریال خودش رو با وضعیتی مواجه می بینه که فیلم همخوابگیش با یکی از پسرهای مدرسه بین بچه های دبیرستانش پخش شده و همه جا صحبت از این فیلمه، اما به جای خودکشی با اتکا به دانشی که دخترهای آمریکایی نسبت به بحث تجاوز و تعرضات جنسی و قوانین مربوط به اون دارند با تهدید کسایی که حدس می زد عامل اصلی پخش اون فیلم باشن موفق میشه که کل ماجرا رو به نفع خودش تموم کنه. در آمریکا افراد زیر 18 سال ماینور و کودک محسوب می شن و همخوابگی باهاشون جرم حساب میشه. همچنین تولید و انتشار تصاویر و یا ویدیو های برهنه از افراد زیر 18 سال مصداق انتشار پورنوگرافی کودکان محسوب میشه که این هم یک جرم سنگین دیگه به حساب میاد. کَت می تونه با اتکا همین دوتا قانون به ظاهر ساده خودش رو از یک مخمصه ی بزرگ نجات بده و درس بزرگی به افرادی بده که ممکن بود در آینده دست به آزار و اذیت گسترده تر دخترها بزنن.جا داره یادی بکنیم از اتفاقی که برای زهرا امیر ابراهیمی افتاد و همین چند وقت پیش بعد از مصاحبه ی زهرا دوباره به یاد همه اومد و کلی بلاگر و اینفلوئنسر در موردش نوشتن و جامعه ی بی رحم ما رو شماتت کردن اما کسی اشاره ای به قوانین نکرد. زهرا تمام تلاشش رو کرد تا بتونه با کمک قانون اوضاع رو به نفع خودش تغییر بده اما متاسفانه قانون همراه زهرا نبود که اگر بود حتی بی رحم ترین و بربرترین جوامع هم نمی تونست به اون آسیبی بزنه.  اینجاست که اهمیت قوانین و تمام تلاشی که اکتیویست ها برای تغییر اون انجام می دن مشخص میشه چون هیچ پشتیبانی قوی تر از قانون برای ما نیست حتی وقتی که یک دنیا برعلیه مون باشه. </description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2019 15:33:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیف ها را در خانه بگذارید! یا چرا جیب داشتن یک مسئله فمنیستیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi/%DA%A9%DB%8C%D9%81-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D8%AA-dwa3ibbuyacy</link>
                <description>نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، اما من به عنوان یک زن هر زمان که باید از در خانه بیرون بیایم چه برای رفتن به سرکار یا دانشگاه باشد چه خریدن نان از نانوایی، یک بی میلی و اینرسی عجیبی در خودم حس می کنم. چند روز پیش که شدیدا بی میل به بیرون رفتن از در خانه بودم، تصمیم گرفتم این مسئله را عمیقا بررسی کنم. هرچند چندان به تفکرات عمیقی نیاز نداشتم تا یک به یک عوامل ناخوشایندی که آدم را بی رغبت به بیرون رفتن از در خانه می کند کشف کنم.جدا از آلودگی هوا و بی اعصابی واضح همشهری ها و شلوغی و کثیفی شهر که برای همه یکسان است. ما زنان با شرایط دوست نداشتنی ویژه ای در بیرون خانه مواجهیم. اولین و بزرگترین آنها حجاب اجباری ست حاصل جنسیت زدگی وطنی. شاید فکر کنید حجاب داشتن چندان هم سخت نیست که باید بگویم هست مخصوصا اگر در هوای تیر و مرداد تهران باشد. اگر ما زنها فقط دولایه بیشتر از مردها لباس بپوشیم انگار دو مانع بیشتر برای خروج از خانه پیش رویمان هست و حداقل 300-400 تومان بیشتر از مردان باید خرج خرید لباس کنیم.دومین دلیل محصول سکسیسم جهانی ست اینکه انگار یک قانون نانوشته ما زنان را موظف می کند تا زیبا و خوشبو و خوش لباس از در خانه بیرون بیاییم و غیر از آن انگار که اشتباهی مرتکب شده ایم. این نیز یک مانع غول پیکر دیگرست که ما زنان را مشتری پر و پا قرص کسب و کارهای سفارش آنلاین هرچیزی می کند و نان آور خانواده های پیک های موتوری!سومین دلیل نگاه مردان غیور هم وطنمان هست که چه حجاب داشته باشی چه نداشته باشی چه زیبا لباس پوشیده باشی چه نپوشیده باشی لحظه ای رهایت نمی کند و از خیابان بی آرتی و مترو تا فروشگاه و دانشگاه با توست و صددرصد بدون ذره ای اغماض ناخوشایند و استرس آور است. اما چهارمین دلیل بلایی ست که خودمان بر سر خودمان آوردیم. کیف ها! کیفهای لعنتی که یک طرف بدنمان را سنگین تر می کنند و اصلی ترین عامل گردن و شانه دردمان در سنین پیری می شوند. به اینکه کیف ها چه عامل مزاحم و ناخوشایندی در زندگی من هستم پی نبرده بودم تا اینکه روزی خیلی اتفاقی و بی دلیل تصمیم گرفتم برای قراری عاشقانه در کافه ای نزدیک خانه یمان با خودم کیف نبرم. بعد از شام که تصمیم گرفتیم با هم مدتی در پیاده رو قدم بزنیم متوجه شدم که چقدر پیاده روی برایم از هر زمان راحت تر است و چقدر اینکه می توانم با کمر صاف و سینه سپر قدم بزنم به اعتماد به نفسم در برخورد با این فرد کمک کرده ست. فهمیدم که چقدر کیف می تواند چیز غیر ضروری و مزاحمی باشد اگر لباست مجهز به جیب های جادار برای گذاشتن موبایل و کارت و کلید است. انداختن کیف دوشی که عادت زنان است در نحوه ایستادن و راه رفتن آنها و اعتماد به نفسی که با زبان بدنشان منتقل می کنند تاثیر به سزایی دارد. باعث می شود پیاده روی خسته کننده تر و کل قضیه خروج از خانه و حضور در جامعه ناخوشایندتر باشد. کیف یک جز جدا نشدنی از پوشش زنانه ست که باعث می شود باز هم سهم بیشتری از درآمد زنان برای پوشاک مصرف شود.ما که در تغییر عامل اول و سوم نقش چندانی نداریم و تغییر عامل دوم هم جرئت و همت و زیرساخت زیادی می طلبد اما تغییر آخرین عامل از همه آسان تر به نظر میاید. کافیست لباسهای جیب دار بخریم، وسایل غیرضروری که با خود حمل می کنیم را به حداقل برسانیم و کیف ها را در خانه بگذاریم!</description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2019 00:26:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا سالهای دهه بیست زندگی اینقدر سخت می گذرن؟ و چی کارشون میشه کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%86-%D9%88-%DA%86%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-iymqfkysr1kd</link>
                <description>به عنوان آدمی که خودش هم در حال سپری کردن دهه سوم زندگیشه باید اعتراف کنم که حقیقتا این سالها سالهای سخت و مزخرفی برام محسوب می شن و حس می کنم که به تازگی تونستم دلیل فلاکت نهفته در این دوران رو کشف کنم:دهه بیست زندگی دهه گذار از دوران رویایی و پرهیجان نوجوانی و ورود و آشنایی با دنیای واقعی و بی رحم بزرگسالیه. حتی به عنوان آدمی که چندان کودکی و نوجوانی شاد و بدون دغدغه ای نداشته، سالهای نوجوانی سالهای ممکن بودن هرچیزیه. شناخت کم از زندگی و ساز و کار دنیا و هنوز خمیری بودن عقاید و ارزشهای شخصی باعث میشه که در اوج مشکلات هم به خودمون اجازه ی خیالبافی بدیم و حس کنیم هرچیزی ممکنه (علی الخصوص برای ما متولدین دهه هفتادی که این دوران رو در عصر اینترنت و ارتباطات گذروندیم و با افسانه های سرمایه داری بزرگ شدیم)این گذر از نوجوانی به جوانی و طی کردن مراحل بزرگ سالی روز به روز ما رو از خیال بافی دور و به واقعیت نزدیک می کنه. اولین علائم شکست خودش رو ترمهای اول دانشگاه در مواجه با متعادل کردن زندگی اجتماعی و درسهای دانشگاه نشون میده. اونجاست که می فهمی بعله MIT و گوگل و ناسا رفتن ممکنه اما به شرط اینکه روزی بالای هشت ساعت درس بخونی و حاضر باشی بهترین سالهای عمرت رو توی کتابخونه بگذرونی. دومین شکست رو شاید آدم در عشق و عاشقی می خوره. اینجا دیگه مثل نوجوونی گزینه ها محدود نیست و در بازار دوستیابی با شما مثل یک کالا برخورد میشه، یا از مزایای رقابتی جذاب روز برخورداری یا به سادگی حذف میشی. حتی اگر اولش  هم مزیایی داشته باشی ممکنه در ادامه در رقابت با رقیب قدرتر کنار گذاشته بشی.سومین واقعیت تلخ و سنگین رو در با ورود به بازار کار تجربه می کنید، اون همه آرمان و اعتقادی که برای نجات دنیا داشتید رو باید کنار بذارید تا 8 ساعت در روز برای گول زدن الگوریتم های گوگل (سئو) یا نوشتن پست های اینستاگرامی به منظور بالاتر بردن فروش شرکتها وقت بذارید و حتی برای انجام کارهای شخصی تون هم نیرو و انرژی چندانی نمونه.البته بعضی از شما ممکنه در یک نقطه ای از این مسیر مهاجرت کنید و تمام این مراحل رو به همراه یک سری مشکلات دیگه توی کشور مقصد تجربه کنید.اینجاست که آدمی با آرزوهای بزرگ در نوجوانی، در جوانی به یک آجر دیگه در دیوار آجری تبدیل میشه. و تنها موضوعی که اهمیت داره اینه: آیا راه برون رفتی هست؟ آیا نجاتی وجود داره؟جواب &quot;بله تا حدودی&quot; ست. اصلی ترین چالش دهه بیست زندگی به عقیده من پیدا کردن تعادله. تعادل بین لذت بردن از لحظه و آینده نگری، تعادل بین قانون شکنی و قانون مداری، تعادل بین هویت پذیری و هویب یابی. چیزی که ممکنه این تعادل رو به سمت آینده نگری سنگین کنه ترس از مجرد بودن بیکار بودن و یا آس و پاس بودن در دهه های بعدیه. &quot;سی سالم باشه و تنها زندگی کنم؟&quot; &quot;سی سالم باشه و امنیت شغلی نداشته باشم؟&quot; &quot;سی سالم باشه و ایران مونده باشم؟&quot;چیزهایی که برای خود من تا مدتها خیلی ترسناک بودن.                 ریشه ی این ترس عدم تامل کافی درباره زندگی و خواسته هاتون از اون و یا به رسمیت نشناختن این خواسته هاست. هر انسانی مسیر و راه خودش رو برای زندگی داره و با سبک خاصی از زندگی راحته. فردی ممکنه تا آخر عمر مجرد بمونه و از این مسئله خوشحال باشه. یکی دیگه ممکنه هیچ وقت کار ثابتی نداشته باشه و این شرایط رو ترجیح بده و ... از طرفی برای کم کردن این ترس و استرس می تونید به خودتون یادآوری کنید که برای تغییر مسیر شغلی,خوندن دوباره ارشد، اپلای کردن یا حتی ازدواج فقط کافیه دو سه سال زمان بذارید تا به اون چیزی که می خواید برسید و اصلا اونقدرها کار نشدنی و غیرممکن و زمان بری نیست. شما می تونید هفت سال از جوونیتون رو صرف بازی کردن تئاتر کنید و اگر بعد این هفت سال به این نتیجه برسید که از این کارها شلوار در نمیاد و فایده نداره با صرف یکی دوسال زمان و گذروندن چندتا دوره دیجیتال مارکتر یا برنامه نویس بشید و یه کار ثابت یک جای خوب پیدا کنید.یا حتی اگر نمی دونید از زندگی چی می خواید و چه کاری دوست دارید انجام بدین. می تونید دوره های کوتاه مدت متعدد شرکت کنید. مهارت های مختلف یاد بگیرید و کارهای پروژه ای و فریلنسینگ قبول کنید در کنارش سفر کنید،عاشقی کنید، و با دوستتون وقت بگذرونید تا بلاخره یکی از این مشاغل و یا مجموعی از اون به دلتون بشینه و شما رو پاگیر کنه.  با کنار گذاشتن این ترس و استرس از &quot;بازنده بودن&quot; در آینده شما می تونید انرژی و تمرکزتون رو بیشتر روی لذت بردن از جوانی، به دنبال آرزوها رفتن، و یا تامل درباره اینکه واقعا از زندگی چی می خواین بکنید و سالهای دهه بیست رو به سالهای قابل تحمل تری تبدیل کنید. </description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Oct 2019 18:38:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور رابطه ی بهتری با والدینمون داشته باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-bpascczrxmpe</link>
                <description>من حدود ده سال درگیر جدال دایمی با خانواده م بودم و با وجود داشتن دوستای زیاد و مهارتهای اجتماعی قوی در دو حوزه همیشه ناتوان بودم: روابط خانوادگی و روابط عاطفیپترن های رفتاری همیشه شبیه به هم بودند: از پدر و مادرم (یا پارتنرم) رفتار ناامید کننده ای (از نظر من) سر میزد که باعث می شد بخوام اصلاحش کنم، پس تمام تلاشم رو می کردم و از وجودم برای کمک به اصلاح اون رفتار مایه میذاشتم. به وضوح تلاشهای های من در جهت تغییر افراد تاثیر مثبتی نداشت که باعث ایجاد احساس خشم و سرخوردگی در من و ایجاد دعوا و مرافعه در روابطم میشد.تا اینکه با دیدن ویدیویی در یوتوب متوجه شدم که من هنوز از همون استراتژی های استفاده می کنم که در کودکی برای کنار اومدن با رفتارهای اشتباه پدر و مادرم استفاده می کردم. اگر شما با پدر و مادری بی توجه یا پرخاشگر بزرگ شده باشید (یا حتی صرفا تصورتون از پدر و مادرتون این باشه!) از اونجایی که هنوز به این افراد وابستگی دارید و نمی تونید ازشون جدا بشید سعی می کنید با امید داشتن به &quot;تغییر کردن&quot; اونها خودتون رو گول بزنید و زندگی رو ادامه بدید. این دقیقا همون کاری بود که من در بزرگسالی هم با والدین و روابطم تکرار کرده بودم: &quot; تلاش برای اینکه تغییرشون بدم! &quot; من یک تصور ایده آل از پدر و مادرم داشتم که فکر می کردم با تهییج و فشار و مشاوره و آموزش می تونم اونا رو به چنین افرادی تبدیل کنم. همین اشتباه رو در روابطم هم تکرار  می کردم. من هیچ وقت در شروع رابطه سخت گیری خاصی نمی کردم چون معتقد بودم که آدمها رو میشه عوض کرد!راه حل تغییر این الگوی ناسالم و مخرب در پذیرش و بخشش بود. پذیرش این مسئله که من هیچ وقت پدر و مادر کامل و ایده آلی نداشته و نخواهم داشت. اینکه جنس رابطه ی من با والدینم هیچ وقت قرار نیست مثل دوستای صمیمی بشه. اینکه من سالهاست که رابطه ی صمیمانه ای با والدینم نداشتم اما این مسئله مانع موفقیت یا خوشبختی من نبوده. اینکه قرار نیست همه روابط خانوادگی صمیمانه باشه. پذیرش این مسائل سخت بود و یک شبه اتفاق نیفتاد اما وقتی که اتفاق افتاد واقعا در کاهش استرس و بهتر شدن رابطه ی من با خانواده م تاثیرگذار بود. آسودگی خیالی که پذیرش افراد و وقایع به همون صورت که هستند برای آدم به وجود میاره باورکردنی نیست. بخشش هم یک بخش کلیدی از معادله ست. اول باید آدمها رو اونجوری که هستن پذیرفت و بعد باید اونها رو بخاطر نواقص و کاستی هایی که فکر می کنی دارن بخشید. من پدر و مادرم رو بخشیدم چون اونا هم همونقدر قربانی فرهنگ و جامعه ی زمان خودشون بودن که من الان قربانی این جامعه م. بخشیدمشون چون در سنی که اونها بچه دار شدن من حتی از پس زندگی ساده خودمم بر نمی اومدم. و بخشیدمشون چون می دونم با اینکه همیشه بهترین راه رو انتخاب نمی کنن برای نشون دادن عشقشون، اما از ته قلبشون من رو دوست دارن!</description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2019 23:51:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره نوشتن/ ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%B2-evpmfappuu6o</link>
                <description>در واقع همان چیزی که باعث ترس و وحشت من از نوشتن بود امروز عامل عشق و وابستگی من به نوشتن و آن چیزی نیست جز جان گرفتن مفاهیم در کالبد کلمه‌ها. من فارغ از نگرانی درباره‌ی مرزهای دانشم درباره مسائل، فارغ از ارزش گذاری افکارم. آنها را می‌نویسم و در انتها به چیزی دست پیدا می‌کنم که تماما از آن من است. بعله از جامعه و ژن‌ها و هزار چیز دیگر تاثیر پذیرفته اما امضای شخصی من در سرتاسرش به چشم می‌خورد. نوشته‌های من تنها داشته‌های واقعی منند. نقشه‌های دقیق و پر جزئیاتی از مرزها و محدوده‌های ذهن و دانش و شخصیت منند. در واقع اصلا بعید نمی‌دانم اگر بتوان زمانی انسانی را صرفا از روی نوشته‌هایش بازآفرینی کرد.و تنها دلیلی که همه‌چیز را رها نمی‌کنم تا فقط و فقط به نوشتن بپردازم این است که نمی‌خواهم ذره‌ای به چیزی جز خودم آلوده شود. در این سطرها من قرار است خودخواه‌ترین، تنبل‌ترین، سرتق‌ترین ورژن خودم باشم، کاملا آزاد و بدون مرز. </description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Apr 2019 21:07:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ی نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-upk583dofm4j</link>
                <description>نوشتن یکی از آن اساسی ترین چیزهایی در زندگی من بوده که بیشترین کلنجار را با آن داشته ام.از جذابیت اولیه ش در سنین کودکی تا تشویق و بازخورد مثبت گرفتن از معلم های ادبیات دبستان و راهنمایی تا جدی دنبال کردنش در سالهای آخر دبیرستان, رها کردنش در دوران لیسانس و بازگشتن در دوران ارشد. فارغ از تمام این بالا و پایین های رابطه ی من با نوشتن, بولدترین تصویر و تصورم از نوشتن مربوط به دوران لیسانسم است که وحشت نوشتن داشتم. حس می کردم نوشتن تمامی احساسات و عمیق تر از آن وجودم را واقعی می کند. انگار که من می نویسم پس هستم اگر نمی نویسم نیستم. سطح بیزاری از خودم و حوادثی که از سر گذرانده بودم تا این حد بود. اما الان بعد از سالها تراپی و درون نگری و بهبود تازه در اوایل راه به رسمیت شناختن خودم قدم برمی دارم و الان تمام آنچه که از زندگی می خواهم نوشتن است. انگار که نوشتن مدیومی باشد برای بهتر شناختن خودم و برای بیشتر خودم بودن. </description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2019 14:35:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>In search for a unifying theme</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrajomehfarsangi/in-search-for-a-unifying-theme-khnaczot6uzh</link>
                <description>کشف و شهود جدیدم درباره ی زندگی به این شکل بود که سالهاست نگاهم به زندگی نگاهی از جنس قصه های کلاسیک و یا در بهترین حالت رمانتیک است. یک داستان سر و ته دار که همه چیز از جایی شروع می شود و جایی تمام. اگر غافلگیری اتفاق می افتد از جنس پلات توئیست هست و اگر هرج و مرجی وجود دارد در انتهای داستان resolve می شود. خدا بر پدر و مادر این هالیوود لعنت بفرستند که جمله های قبیحی از قبیل  &quot; You&#x60;re gonna figure it all out&quot; را چنان در فیلم های مبتذلش تکرار می کند که آدم گمان می کند که زندگی معمایی ست با جواب که قرار است یک روز بعد از یک برخورد ناگهانی یا با شنیدن چند خط سخنرانی یا با خواندن فلان کتاب اورکا اورکا گویان جوابش را بیابیم و بعد از آن همه چیز به طرز عجیب و خوانایی معنا پیدا بکند و زندگی روز به روز بهتر بشود تا...دقیقا این تیکه ی بعد از &quot;تا&quot; را هیچ فیلم و قصه ای روایت نمی کند. چون احتمالا هیچ کس به ذهنش نرسیده که دقیقا قرار است بعد از این &quot;تا&quot; چه اتفاقی بیفتد. قضیه کاملا ظاهری کول شبیه پارادوکس های سفر در زمان و دوقلوها و غیره دارد و برای همین دقیقا فقط در فیلمها اتفاق می افتد و در دنیای واقعی جایی ندارد.تمام نظریه پردازان و نویسندگان مدرنیسم و پست مدرنیسم خودشان را پاره کردند که حتی ماهایی که با آثار و نظریاتشان آشنایی داریم هم باز با زندگی به سان روایتی خطی برخورد کنیم و در فراز و نشیب روزهایش به دنبال جواب های ساده و تک خطی و دقیق بگردیم. جوابهایی که قرار است تا ابد درست باشند. حالا جایگزین این دیدگاه خطی چه می تواند باشد؟ برای من و با گریز به تجربیاتم تا امروز فرم زندگی قطعا دوار است. تاریخ خودش را تکرار می کند و ما خودمان را, بارها و بارها. حالا این مسئله که آیا دایره ها به هم پیوسته اند و سیر صعودی دارند را هنوز نمی دانم و لمس نکرده ام اما چیزی که به یقین امروز فهمیده ام این است که پاسخی وجود ندارد. اتفاقات از پس هم و در سیر علت و معلولی نمی افتند و هیچ unifying theme و یا نخ تسبیحی به جز حضور شخص شخیص ما وقایع را به هم مرتبط نمی کند. پس سوالهایی از قبیل &quot; با زندگیم چه بکنم؟&quot; و یا &quot;نیمه ی گمشده ی من چه کسیست؟&quot; می تواند در مقاطع مختلف پاسخهای متفاوتی داشته باشه بدون آنکه از اصالت جوابهای قبلی در زمان خودشان کم کند.با تمام وجود نقدها و نظریاتتان را پذیرا هستم.</description>
                <category>شهرزاد جمعه فرسنگی</category>
                <author>شهرزاد جمعه فرسنگی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Mar 2019 19:03:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>