<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک فی‌البداهه نویس دیوانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahrak</link>
        <description>چیزهایی که در مورد آن فکر می‌کنیم اما نمی‌گوییم را شاید بتوانیم بنویسیم:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:54:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2586255/avatar/7lyFn0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک فی‌البداهه نویس دیوانه</title>
            <link>https://virgool.io/@zahrak</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رودخانه عمر را که نگریستم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrak/%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-qhtbijnjsj4q</link>
                <description>سلام بر اعزگان‌ این نویسنده شوریده حالامشب که دوباره درحال نوشتن هستم، آنچه در این ذهن شلوغ همچون تبر به جان اصله اصله درختان بی ریشه مغزم افتاده است تفکری است شیرین. گذر عمر را که نگریستم، دیدم همچون رودی است خروشان که چون در آن افتادی اگر دست و پا زدی غرق خواهی شد. هرچقدر که این رود باشکوه، زیبا، دوست داشتنی و پر از احوالات نیکوست، آدمیزاد دیوانه مشغول دست و پا زدن می‌شود بی‌آنکه لذتی از این شکوه و زیبایی ببرد. حال همین دست و پا زدن های آدمی اگر برنامه پیدا کرد، اگر درست و وزین انجام شد، اگر باحوصله و اطمینان صورت گرفت، شنای دلپذیری می‌شود در زلال خنک آبی گوارا در گرمای یک بعدازظهر تابستانی. آدمیزاد احمق اما با آنکه پیامبرانی را دیده است که به زیبایی هرچه تمام تر این رود را به فرمان درآورده اند و به پاداش آن بهشتی برین برگزیده اند، به دست و پا زدن هایش ادامه می‌دهد و خود را در عمق رودخانه، به باتلاق خواهد رسید و در ازای زندگی از دست داده جهنم را دریافت خواهد کرد‌. حال چیزی که می‌خواهم بدانم این است:چقدر حرکات من در طول زندگی روی اصول است، چقدر توانسته‌ام به حرکاتم وزن بدهم و چقدر این رود متلاطم تحت فرمان من است؟ دستان دیگران در زندگی من حکم غریق نجاتم را دارد یا وزنه‌ای که مرا به ژرفا می‌برد. و چیزی که در پی آن هستم این است: دست دیگران را حتی اگر غریق نجات من است کنار بزنم، خودم را در آغوش بگیرم، راهم را بیابم و درست، اصولی و باقاعده شنا کنم. نمی‌دانم در چه قسمت رودخانه‌ام اما شاید بتوانم خودم را قدری بالا بکشم.21 March 20231 Farwardin 14028:01 p.m</description>
                <category>یک فی‌البداهه نویس دیوانه</category>
                <author>یک فی‌البداهه نویس دیوانه</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jul 2023 14:40:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید تو هم حس کرده باشی..</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrak/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%AD%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-cjzknsx3xcjw</link>
                <description>تابحال حس کرده‌اید که نمی‌دانید چه می‌خواهید و حتی نمی‌دانید چه احساسی دارید؟ وقتی در گیجی خلسه مانندی گرفتار می‌شوید که هیچ هیچ‌چیز احساس نمی‌کنید. وقتی با تمام وجود دست‌وپا می‌زنید تا از گیجی رهایی کنید و به همان اندازه در بی‌حسی ناب غرق می‌شوید. اگر زمانی نوجوان بوده‌اید احتمالا این‌دسته احساسات را زیاد تجربه کرده‌اید. کلا نوجوانی سن همین احساسات است. بعد حالا فکر کنید یکسری محرک هایی باشد که حس کنید هر آنچه در طول نوجوانی فکر می‌کردید خوشتان می‌آمده دارند برعکس می‌شوند. ای امان از این حالت‌ها . آدمی حتی به وجود خودش هم شک می‌کند. دیگر نمی‌داند چه می‌خواسته، چه می‌خواهد، قرار بوده چه بشود، حالا قرار است چه بشود؟ خلاصه که در یک نادانی خالصی گیر می‌کند. اما جای نگرانی نیست مگر نه؟ آدمیزاد اگر نداند که یاد نمی‌گیرد، اگر گیج نشود که اطمینان پیدا نخواهد‌کرد، اگر گم نشود که پیدا نمی‌شود. خلاصه که میان تمام این نگرانی‌ها می‌شود دوتا کار انجام داد. یا اینکه آدمی خودش را بزند به آن راه و فرار کند، یا اینکه بنشیند دو دوتا چهارتا کند با خودش ببیند اصلا کیست. کلا جانم برایتان بگوید خیلی مهم است آدمیزاد بداند دقیقا کیست. هرچی آدمی درد می‌کشد از همین است. که نمی‌نشیند با خودش بگوید اصلا این منی که برای خودم می‌خورم می‌خوابم و یکسری کارها را می‌کنم، می‌خواهم اینطوری زندگی کنم یا نه. اگر همینجوری پیش برود تهش چه می‌شود. این تهش هم خیلی مهم است، بلا از شما دور ته زندگی همه ما مرگ است اما اینکه آدمی آن‌موقع مرگ چه احساسی دارد خیلی مهم است. اصلا اگر یکهو نیفتد بمیرد یا بلایی سرش نیاید، مرگ معمولی برایش چه شکلی است. سخن کوتاه کنم، خیلی ذهنم مشغول این موضوع شده است. امروزی این درهم و برهم‌های مغز احمقم را به کسی نشان دادم توصیه می‌کنم شمایی که خواننده هستی هم یک زحمتی بکش چند دقیقه‌ای به این موضوع فکر کن. یا دیوانه می‌شوی یا خودت را پیدا می‌کنی ! من بیچاره که احساس می‌کنم دیوانه شده‌ام. خدا روزهای بعدم را بخیر کند.12:30 p.m5 farwardin 140225 March 2023</description>
                <category>یک فی‌البداهه نویس دیوانه</category>
                <author>یک فی‌البداهه نویس دیوانه</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jun 2023 10:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>