<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا میرزائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahramirzaei</link>
        <description>دنبال بهتر از دیروز شدن، یاد گرفتن مهارت‌های بیشتر و حرفه ای تر شدن، دنبال اینم که یک بخش مهمی از اون کیک بزرگ بشم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:07:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/86401/avatar/JzayIk.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا میرزائی</title>
            <link>https://virgool.io/@zahramirzaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا کسی هست که مرا یاری کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahramirzaei/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-pydlhgas50qb</link>
                <description>دوستان عزیز ویرگولی، بی شک شما افراد خیلی خفن و کاربلد جامعه هستید که بجای مزه پرانی‌ها و مسخره بازی‌ها در اینستاگرام، آمده اید اینجا خیلی حرفه ای و خوب، می‌نویسید.خیلی‌هایتان آنقدر می‌دانید و چیزهای زیادی بلدید که آدم حیرت زده می‌شود. حقا که مثل شما در این دوره زمانه کم گیر می‌آید.خب حالا که حسابی هندوانه زیر بغلتان گذاشتم و از شما تعریف کردم، می‌خواهم از شما کمک بگیرم. اگر کسی از شما در زمینه سئو مشغول به کار است و خود را متخصص سئو می‌داند، بیاید به من که تازه می‌خواهم سئو یاد بگیرم و عرض اندام کنم، مشاوره بدهد و راهنمایی ام کند. خیر این دنیا و آن دنیا نصیبتان بشود.متخصص سئو</description>
                <category>زهرا میرزائی</category>
                <author>زهرا میرزائی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Sep 2020 12:41:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم هایی که سعی میکنم بگیرم!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahramirzaei/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B9%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-topahuc5fydv</link>
                <description>این روزها درگیر گرفتن تصمیم های مهم هستم. به من میگویند از بین گزینه های موجود یکی را انتخاب کن و روی آن متمرکز شو!من همیشه برای گرفتن تصمیم های سخت کلی به خودم فشار وارد کردم و فکر میکنم تنها تصمیم درستی که تابحال گرفتم این بود که پشت کنکور نمانم(هر چند گاهی فکر میکنم چرا نماندم؟)وگرنه بقیه تصمیم هارا بقیه برایم گرفتند! گفتند برو فلان مدرسه،فلان رشته را بخوان،برو فلان کلاس کنکور که حالت از استادش بهم میخورد! حالا میگویند ما کنار میکشیم تا تو انتخاب کنی و من رها شدم در یک برهوت بی آب و درخت که هیچ نشانه ای برایم نیست تا نجاتم بدهد!از اینکه انقدر عاجزم خجالت میکشم! ولی شما بگویید مگر میشود بین کلی مورد خوب که اتفاقا به همه شان تقریبا به یک اندازه علاقه داری فقط یکی را انتخاب کنی؟بعد فکرش را بکن بین این همه یکی را انتخاب کنی، روزها و ماه ها برایش وقت صرف کنی در آخر بفهمی که ای دل غافل! نه استعداد داری نه مخت میکشد که این هارا هضم کند!بهرحال حسابی درمانده و پریشانم! این بزرگ شدن لعنتی خیلی سخت است و همان حسی را دارم که موقع انتخاب واحد ترم دو داشتم،غر میزدم که کاش این ترم هم مثل ترم یک خودشان برایمان انتخاب واحد میکردند.انگار خودم عادت کردم بقیه برایم تصمیم بگیرند و این بدترین عادتی ست که الان متوجه اش شدم!این گم شده راهش را پیدا میکند؟ ...</description>
                <category>زهرا میرزائی</category>
                <author>زهرا میرزائی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2020 21:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غایت القصوای مقصود</title>
                <link>https://virgool.io/@zahramirzaei/%D8%BA%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%B5%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%B5%D9%88%D8%AF-ufidd2lwh8xg</link>
                <description>چند ماه پیش، اواخر تابستان، دچار معضل بزرگ کنکور بودم!کلاس ششم را حسابی زحمت کشیدم تا تیزهوشان قبول شوم، اتفاقا هم شدم و چه قبول شدنی! در واقع شدم نقل مجلس ها! از دوست و آشنا گرفته تا فامیل صدا میکردند: تیزهوش! دوران خوبی بود برای یک دانش آموز ده یازده ساله! وقتی پا به دبیرستان تیزهوشان فرزانگان گذاشت فکر میکرد رسیده به ته دنیا که به قول استاد باستانی پاریزی : &quot;آدمی به هر جا می‌رود، گمان می‌کند به غایت القصوای مقصود خود رسیده است؛ در صورتی که دنیا بی پایان است.&quot;همین طور بود! فکر میکردم رسیده ام به غایت القصوای اهداف خویش، لیکن زهی خیال باطل که چه روزهایی در انتظارم بود!اما هنوز هم خام بودم، با دیدن سر در مدرسه به خود میبالیدم و با غرور راه میرفتم. درگیر درس های سخت فیزیک و شیمی و ... بودم و دنیا را خارج از این چارچوب نمیدیدم.در این میان به دلایلی از خانواده دور بودم. تنهایی در مدرسه و به قول معروف غم غربت و سختی درس ها افسرده ام کرده بود که به مرور نجات یافتم.اما سالهای بعد، سر و گوشم جنبید، سرم را از لای کتاب ها کمی بالاتر آوردم ببینم دنیا چخبر است؟ که سر از کارگاه مدرسه در آوردم و چه روزهایی که تا شب با دوستان در کارگاه میماندیم و به قول خودمان اختراع میکردیم!ای کاش زندگی در همان خنده ها و بحث های توی کارگاه متوقف میشد! هیچوقت حس نکرده بودم بزرگ شدن چقدر سخت است که امسال حس کردم! تا عمق جانم!مسئولیت هایی که به دوشم آویزان میشد گاهی اشکم را در می آورد! ولی تحمل کردم، تحمل برای بزرگ شدن &quot;شاید&quot;حالا این دانش آموز مثلا تیزهوش رسید به کنکور لعنتی! از بدبختی های دوران کنکور نگویم بهتر است! چه مصیبت ها که تحمل کردم! خودش یک کتاب است! آخر هم نشد آنچه باید میشد!از کنکور که بگذریم، از گریه های شبانه و افسردگی ها، از لعنت کردن باعث و بانی اش، از قهر کردن با خود، الان راضی ام! به نظرم همین که ته ماجرا راضی باشی خودش خوب است! البته که این ته ماجرا نیست! هنوز به غایت القصوای مقصود خویش نرسیده ام!!!</description>
                <category>زهرا میرزائی</category>
                <author>زهرا میرزائی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 22:04:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خارجی خواندن کلاس دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-aeiqynoiykzg</link>
                <description>&quot;این همه آدم در دنیا دارن نباتی زندگی می کنند. بیدار می شوند و می خورند و می دوند و می خوابند همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم ها تو را یادشان بیاید.&quot;همین یک پاراگراف توجه آدم را جلب میکند! اینکه همه آدم ها دارند نباتی زندگی میکنند. باید بیشتر دقیق شد. به اطراف، به آدم ها، به عادت هاعادت ها... همین عادت هاست که زندگی هارا نباتی کرده، عادت به صبح از خواب بیدار شدن های بی حوصله و بی انگیزه، عادت به غر زدن سر اینکه چرا باید این همه زود از خواب بیدار شوم؟عادت به سوار شدن در اتوبوس و نشستن روی همان صندلی همیشگی و زل زدن به تابلوهای تکراری مغازه هاعادت به اینکه بنشینی پشت میز کارت و مثل ربات کارها را انجام دهی و هی نگاه کنی به ساعت که کی تمام میشود؟عادت به آدم ها، به رفتار هایشان، به اینکه اگر فلانی هر روز با لبخند به تو صبح بخیر میگفت، پس هر روز باید همان جور لبخند بزند و صبح بخیر بگوید! لابد وظیفه اش است! و به این فکر نکنیم که بروم حالش را بپرسم و بگویم چرا امروز مثل همیشه لبخند نزد؟همین عادت هاست که زندگی را کهنه کرده، بوی کهنگی همه جارا گرفته و هوا راکد شده...حالا از خود کتاب بخواهیم بگوییم، راستش را بخواهی ما ایرانی ها حتی در خواندن کتاب هم میخواهیم خارجی باشیم، یعنی برایمان افتخار دارد که کتاب فلان نویسنده خارجی که جایزه فلان فستیوال معروف را گرفته بخوانیم و همه جا از آن کتاب بحث کنیم. ولی حالا این &quot; برنده جایزه ادبی جلال آل احمد&quot; آدم را قلقلک میدهد که ببینی اوضاع از چه قرار است. لابد حرفی برای گفت دارد که چنین جایزه ای گرفته و اسمش همه جا پیچیده!!کتاب «پاییز فصل آخر سال است» نوشته‌ی نسیم مرعشی، در مجموعه کتاب‌های قفسه‌ی آبی نشر چشمه منتشر شده است. این رمان دو بخش اصلی با نام‌های «تابستان» و «پاییز» دارد که هر کدام به سه فصل تقسیم‌بندی می‌شوند که تکه‌ی اول و دوم و سوم نامیده شده‌اند. هر کدام از این فصل‌ها هم توسط یکی از این سه دختر روایت می‌شود. این رمان برش‌هایی از زندگی سه دختر در آستانه‌ی‌ 30سالگی است. زندگی این سه دختر از دوران دانشگاه به هم گره خورده و حالا راهشان کاملا از هم جداست؛ اما روی زندگی هم تاثیر می‌گذارند.در قسمتی از این رمان می‌خوانیم: «نمی‌خواهم برگردم اهواز. آدم که راه رفته را برنمی‌گردد. همان سه چهار روزی که آن‌جا بودم فهمیدم نمی‌توانم بمانم. اهواز گرم است. هرم گرما از زمین بلند می‌شود و روی سینه‌ی آدم هوار می‌شود. چه‌قدر عصر بروی جاده‌ی ساحلی و برگردی و بشود بیست دقیقه؟ چه‌قدر زیر باد کولر که بوی خوب خاک می‌دهد مجله بخوانی؟ چه‌قدر عصرها بروی بازار کیان با زن‌های عرب سر رطب و ماهی زبیدی چانه بزنی و بخندی؟ این‌بار که رفتم، اهواز کوچک شده بود انگار. کوچک‌تر از کودکی‌ام. با چهار قدم از هر خیابانی رد می‌شدم. چهارشیر وصل شده بود به فلکه‌ی نخل‌ها. فلکه‌ی نخل‌ها وصل شده بود به سیدخلف. حیاط‌های کوچک و سنگرهای اندازه‌ی قوطی کبریت، وقتی خیره می‌شدم به‌شان، تصویرهای کودکی‌ام را به‌هم می‌ریخت و خاطره‌هایم را گم می‌کرد. شب‌ها آن‌جا قرار نمی‌گرفتم. دلم خانه‌ی خودم را می‌خواست.»بقیه اش را میگذاریم پای خودتان! بروید ببینید چقدر ارزش خواندن دارد!</description>
                <category>زهرا میرزائی</category>
                <author>زهرا میرزائی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2019 22:16:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>