<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا منصف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahramonsef</link>
        <description>از همون آدم‌هایی که انشای همکلاسی‌هاش رو می‌نوشت.  مدیون روزهای وبلاگنویسی‌ام و این روزها با نشریاتی هم‌چون حوالی و رود همکاری می‌کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 03:17:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/109530/avatar/Bs9gY9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا منصف</title>
            <link>https://virgool.io/@zahramonsef</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معجزه‌ای به نام «زندگی عادی»</title>
                <link>https://virgool.io/@zahramonsef/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-mam3ykjkwtuf</link>
                <description>تمام کیک‌هایی که بلد بودیم را پختیم. چند مدل شیرینی درست کردیم. پیتزای ماهی‌تابه‌ای و لازانیای بدون فِر. یا چند مدل نان خانگی. چندروزی جوریدیم توی آرشیوهایمان. عکس‌های کودکی. عکس‌های مدرسه. عکس‌های تولد. انگار توی این بیش از یک ماهِ قرنطینه برگشتیم به خودمان. یکی‌مان بیشتر کتاب خواند. یکی‌مان بیشتر شنید. یکی رفت سراغ هارد فیلم‌هایش. یکی هم کیف کرد که روی پارچه‌های سفید گلدوزی کند. یک‌جایی نخواستیم به روی خودمان بیاوریم و توی تنهایی رقصیدیم. یوتیوب را باز کردیم و یوگا کردیم. پادکست‌های نامجو را تا خود صبح شنیدیم. از این لایو پریدیم توی آن یکی لایو. هی آیکونِ قلبِ کنارِ لایوها را لمس کردیم. تماس‌های تصویری را بی هیچ معذب بودنی پاسخ دادیم. کتاب خواندیم. توی کُرس‌های دانشگاه‌های آن‌ور آب شرکت کردیم.از حجم منابع در دسترس نفس‌مان گرفت و درست‌وحسابی از هیچ‌کدامش استفاده نکردیم. شب‌ها بیدار ماندیم. صبح را تا ظهر خوابیدیم. صبحانه‌مان را ساعت سه ظهر خوردیم. ناهار را چند ساعت بعدش. شام را تکه تکه کردیم میانِ ساعت‌های شب تا صبح.هر خوراکی‌ای را که خریدیم شستیم. هرچه را شسته بودیم با وسواس خوردیم. هربار سرفه کردیم ترسیدیم. هربار گرممان شد خیال کردیم تب کرده‌ایم. خبر بد شنیدیم. آمارهای دروغ شنیدیم. عکس‌های دردناک دیدیم. خسته شدیم. دوباره رفتیم یک کیک دیگر درست کردیم.هی توی سرمان چرخید بعدش؟ هی ازخودمان پرسیدیم تا کی؟ . دیگر خبرها را دنبال نکردیم. موهای هم را کوتاه کردیم. شدیم آرایشگر، آشپز، تعمیرکار. دلمان برای کوچک‌ترین دلخوشی‌هامان تنگ شد. برای شیرینی‌های شیرینی‌فروشی شهرمان. پیتزاهای فلان فست‌فود.قهوه‌های فلان کافه. پیاده رفتن‌ها توی مرکز شهر. ما دیگر آن آدم‌های گذشته نبودیم.چیز جدیدی را تمرین می‌کردیم. یونس شدیم در شکم ماهی. ایوب شدیم در آزمون صبر. موسی شدیم در طور سینا. نوح شدیم در طوفان. یعقوب شدیم در انتظار یوسف. ما هرکدام پیامبر زمانه‌ی خودمان شدیم. پیامبری که این بار معجزه‌اش زنده ماندن برای طلوعی دیگر بود. برای لمس چند لحظه آرامش در دل طبیعت. برای شنیدن صدای پرندگان... برای معجزه‌ای به نام «زندگی عادی»!پ.ن: این متن را پیشتر در صفحه اینستاگرامم منتشر کرده بودم، گفتم اینجا هم باشد تا روزی که برگردیم به زندگی عادی!</description>
                <category>زهرا منصف</category>
                <author>زهرا منصف</author>
                <pubDate>Thu, 24 Dec 2020 15:14:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودمان را دوست بداریم! اگر به آنچه که باید نرسیدیم چه کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-hrdcqd4jvzt8</link>
                <description>بگذارید همین ابتدای کار خیال‌تان را راحت کنم: احتمال نرسیدن به مطلوب بسیار است! عوامل بسیاری در کارند تا جلوی شما را برای رسیدن مقصود سد کنند. هرچند در مطالب پیشین این پرونده، مفصلا تلاش کردیم تا احتمال این اتفاق ناگوار را به حداقل برسانیم، اما قواعد جهان و رخدادهایی که چندان در کنترل ما نیست، معمولا همیشه آنطور که ما دلمان می‌خواهد کار نمی‌کنند.اگر بند اول این مطلب «ناامید کننده» بود، باید به موضوعی امیدوارکننده اشاره کنیم: عمر ما محدود به این چند ماه نیست و اگر در مقطعی، به هر دلیلی، نتوانستیم به آنچه که باید برسیم، به این معنا نیست که در ادامه نیز این‌چنین پیش رود. https://virgool.io/raahro/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-riicwevanmgu اگر فقط یک چیز باشد که نسبت به تحقق اهداف‌مات اولویت داشته باشد، آن چیز «خود» ما هستیم. پس لازم است که بدانیم چگونه از اعتماد به نفس خود مراقبت کنیم تا در صورت عدم حصول به نتیجه، خود را نبازیم. به عبارت دیگر، ممکن است (و این احتمال بسیار بالاست) که به همه‌ی خواسته‌ها و اهدافی که تعیین نکردیم نرسیم، چگونه خود را بابت دستیابی به آن قسمت که حاصل شده تحسین کنیم و بابت آن چیزهایی که دریافت نشده سرزنش نکنیم؟سه سال است که در حال تلاش برای رسیدن به هدف مشخصی هستم. تغییر مکان زندگی! همین چند روز پیش بود که هرچه رشته بودم پنبه شد. حال خوبی نداشتم. راستش را بخواهید نشسته بودم گوشه‌ای از اتاقم و برای این شکست بزرگ اشک می‌ریختم.از وقتی در تهران مشغول به کار شدم، یکی از اهدافم این بود که مکان زندگی‌ام را به تهران منتقل کنم. رفت‌وآمد هرروزه با مترو انرژی زیادی از من می‌گرفت و می‌گیرد. علاوه بر آن زمان زیادی را در راه از دست می‌دهم و خلاصۀ امر، سه سال تکرار این اتفاق حسابی کلافه‌ام کرده بود.هدف کاملا روشن بود. و برای رسیدن به این هدف اتفاق‌های زیادی باید می‌افتاد. سرتان را درد نیاورم. همه چیز خوب پیش می‌رفت. مبلغی که باید برای اجاره خانه پس‌انداز می‌شد جمع شده بود. خانه در بهترین نقطه‌ای که مدنظرم بود پیدا شده بود و تا موعد قرارداد تنها شش روز مانده بود. https://virgool.io/raahro/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D9%BE%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-a8j9fwxrfpkd فروپاشییکی از روزهایی که از محل کارم برمی‌گشتم و به این فکر می‌کردم که چقدر به رسیدن به هدفم نزدیکم، پیامی از یکی از دوستانم دریافت کردم: «متاسفم! برنامه‌ها جور دیگری پیش رفته و قرارداد کنسل است!» من اسم لحظه‌ی بعد از خواندن این پیغام را گذاشته‌ام: فروپاشی. شاید هیچ لحظه‌ای را مشابه آن لحظه در زندگی‌ام تجربه نکرده باشم. به معنای واقعی برای تک تک روزها و ساعت‌هایم بعد از مستقر شدن در تهران برنامه‌ریزی کرده بودم. می‌دانستم که صبح‌ها قرار است از کدام مسیر به محل کارم بیایم و عصرها توی کدام کافه و کتابفروشی بنشینم و بچرخم! و حالا یک پیام تاسف مثل وقتی که دست کسی زیر سینی چای بخورد و استکان و چای و قندان را در هوا پخش کند، زده بود زیر تمام برنامه‌هایم و من را از هم پاشیده بود.سوگواریهیچ چیز نمی‌توانست آرامم کند. به تقدیر و اقبال لعنت می‌فرستادم و از اینکه این همه دویده‌ام و نرسیده‌ام غم بزرگی داشتم. چندروزی به سوگواری گذشت. هر حرفی اشکم را جاری می‌کرد و هر «تو» گفتی را به بد تعبیر می‌کردم. پیغام‌ها را بی‌پاسخ می‌گذاشتم و تماس‌های تلفنی را ریجکت می‌کردم. از دنیا هیچ‌چیز نمی‌خواستم جز اینکه دست از سرم بردارد. اما دنیا دست بردار نبود.التیامچند روز پس از این اتفاق در حال برگشت به خانه بودم و در مسیر خانه صمیمی‌ترین دوستم را دیدم. از حالم هیچ نپرسید. خوب می‌دانست که چه اتفاقی افتاده است. کمی که از این در و آن‌در صحبت کردیم و یک‌دفعه گفت: «می‌دونم از اتفاقی که افتاده خیلی ناراحتی، ولی به این فکر کردی که توی این راه چه چیزهایی به دست آوردی؟ اصلا دلم نمی‌خواد شبیه کتاب‌های موفقیت حرف بزنم. ولی واقعا مرور کن و ببین اگر این تصمیم رو نگرفته بودی کجای زندگی بودی و حالا که این تصمیم رو گرفتی و توش شکست خوردی کجایی؟»راست می‌گفت. من بعد از نرسیدن به هدفم تنها به «نرسیدن» فکر کرده بودم و به آنچه «به دست آورده بودم» توجهی نداشتم.بگذارید برایتان بگویم. https://virgool.io/raahro/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-t8qtw5ipctvx غنیمت‌های شکستبا وجود اینکه به آنچه مطلوبم بود نرسیدم، اما در راه غنایمی به دست آمد که حالا، و با نگاه به مسیری که طی شده است، متوجه می‌شوم اگر هدفی تعیین نمی‌کردم، اوضاع این‌طور تغییر شکل نمی‌داد و چند قدمی عقب‌تر از امروزم بودم.برای تغییر مکان زندگی باید شرایط مالی‌ام را تغییر می‌دادم. کاری که در آن مشغول به فعالیت بودم، با تمام مزایایی که داشت از نظر مالی کفاف شرایطی که قرار بود اتفاق بیفتد را نمی‌داد. مسیرش از مکانی که برای اجاره خانه در نظر گرفته بودم بسیار دور بود و از نظر پیشرفت، در مرحله‌ای از سکون قرار داشت. در شرایط ناپایدار اقتصادی و با ترس اینکه ممکن است همین کاری که دارم را هم از دست بدهم، تصمیم را گرفته بودم. رزومه‌ام را به روز کردم و برای چند شرکتی که علاقه داشتم در آن‌ها فعالیت کنم ارسال کردم.نتیجه برای خودم شگفت‌انگیز بود. پنج پیشنهاد کاری بسیار خوب! یکی را بنا به اولیت‌هایم انتخاب کردم. مسیرم کوتاه‌تر شده بود، درآمدم بهتر از قبل و پیشرفت کاری قابل لمس بود. این اولین غنیمت این شکست بود.طبق برنامه‌ای که داشتم، آمدن به تهران مساوی بود با اندوخته‌های زمانی بیشتر. در نتیجه دل را به دریا زدم و کلاسی را که سال‌ها دلم می‌خواست در آن شرکت کنم ثبت نام کردم. با این پیش فرض که من شش روز دیگر به تهران نقل مکان می‌کنم! این هم دومین غنیمت.غنایم بیشتر این‌هاست. اما نمی‌خواهم حوصله‌تان را سر ببرم. من بدون اینکه به هدف اصلی برسم، به میکرو هدف‌هایی رسیدم که هدایت‌گرش آن هدف اصلی بود. شاید اگر به نقل مکان فکر نکرده بودم، هنوز سر همان کار قبلی بودم و مسیر طولانی و درآمد کمتر را بخشی از سرنوشت خود می‌دیدم. و البته، هنوز در کلاسی که سال‌ها در آرزویش بودم، ثبت نام نکرده بودم.جان آرمسترانگ در کتاب «درس‌های نیچه برای زندگی» می‌گوید: «لب کلام نیچه این است: کارهایی که ما مشتاقیم انجام دهیم و به اتمام رسانیم ـ آن شخصی که شاید امیدواریم بشویم ـ به واقع اموری در دسترس‌اند؛ اما راه رسیدن به هریک از این مقصدها دشوار است: راهی است سرشار از رنج، ناراحتی از دست خویش، ناامیدی، غبطه و سرخوردگی. نیچه به ما می‌گوید چیزهای خوب همواره با تاب‌آوردن این قسم دردها پدیدار می‌شود. آن‌ها حاصل بخت و اقبال خود به خود نیستند.»در این مقاله قرار است از این حرف بزنیم که چطور وقتی به هدفی که تعیین کرده‌ایم، نرسیدیم دست از سرزنش خود برداریم و بابت قسمت‌های حاصله خودمان را تحسین کنیم.شاید بهتر باشد با نگاهی آسیب‌شناسانه به قضیه نگاه کنیم. چه عاملی سبب می‌شود تا مدام درحال سرزنش خود باشیم؟ باید بگویم که یکی از این عوامل «کمال‌گرایی» است.در ادامه از آسیب‌های این اتفاق بیشتر می‌گوییم.استبداد «بایدها»کمال‌گرایی (به انگلیسی: Perfectionism) در روان‌شناسی، ویژگی‌ شخصیتی است که خصوصیات آن، با تلاش فرد برای بی‌عیب‌و‌نقص بودن و تنظیم استانداردهایی برای بالاترین سطح عملکرد توصیف می‌شود. هورنای (روانکاو آلمانی) کمال‌گرایی را به صورت «استبداد بایدها» تعریف کرده است و به ارتباط عمیق آن با طیف وسیعی از مشکلات آسیب‌شناختی اشاره می‌کند.کمال‌گرایی مدام به شما می‌گوید هیچ چیز به اندازه کافی خوب نیست. در نتیجه سبب می‌شود اعتماد به نفس انجام کارها در شما سرکوب شود. مضطرب شوید و در نهایت از کاری که انجام می‌دهید لذت نبرید.با این تعاریف بهتر است اگر نشانه‌هایی از کمال‌گرایی را در خودمان می‌بینیم به دنبال راه‌حل‌هایی برای تعدیل آن باشیم.1. چند راه حل برای درمان کمال‌گرایی:مسیر بخشی از هدف استرسیدن به هدف بدون طی کردن مسیر غیر ممکن است. اگر در مسیر رسیدن به اهداف هستید، سعی کنید آگاهانه آن را پیش ببرید. لذت کاری که انجام می‌دهید، آگاهی از اینکه این مسیر تا چه اندازه شما را به هدف نزدیک می‌کند، و یادآوری این نکته که اگر این کار کوچک را انجام ندهید به هدف بزرگتان نمی‌رسید، همگی عواملی‌ست که به شما کمک می‌کند از سطح اضطراب خود در طی مسیر بکاهید و ارزش و اعتبار هر کار کوچک را بدانید. https://virgool.io/raahro/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B9-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-aoydh826bmfk رسیدن به 50 درصد از برنامه‌ها= قرار گرفتن در مسیر هدفبیایید برای اینکه از سرزنش دست برداریم، نگاه دقیق‌تری به فرآیندها داشته باشیم. شما لیستی 10 تایی از برنامه‌های خود دارید. موعد عمل به برنامه‌ها فرارسیده است و از این لیست ده‌تایی به 5 تای آن‌ها عمل کرده‌اید. اگر کمی حساب و کتاب بلد باشیم این مقدار برابر است با 50 درصد موفقیت. پس ذهن کمال‌گرای خود را کنار بگذارید و به منطق رجوع کنید. آنچه ذهن کمال‌گرا در این لحظه می‌گوید این است که شما به «تمام» برنامه‌هایتان نرسیده‌اید پس شکست خورده‌اید. استبداد «بایدها» را از کار بیندازید. شما بخش بزرگی از برنامه‌ها را عملی کرده‌اید. بابت این 50  درصد خودتان را ستایش کنید و خسته نباشید جانانه‌ای به خود بگویید. اگر گوش‌تان را به ندای استبدادی بایدها بسپرید، خودتان را از لذتِ انجام نیمی از کارها محروم کرده‌اید.لذت بردن از شادی‌های کوچکگوته، شاعر و نویسنده آلمانی در جایی می‌گوید:«هرکس باید روزانه یک آواز بشنود، یک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند.»می‌خواهم بهتان بگویم که خودتان را از کارهای ساده‌ای که می‌تواند باعث شادی‌تان شود محروم نکنید. برنامه‌ریزی و رسیدن به اهداف تا زمانی که نتوانیم از شادی‌های کوچک زندگی لذت ببریم و به قول گوته روزانه یک آواز بشنویم، یک شعر خوب بخوانیم و چند کلمه حرف منطقی بزنیم، میسر نخواهد شد.برای اینکه بتوانید از شادی‌های کوچک لذت ببرید این روش را امتحان کنید:برای یک دوره زمانی مشخص (مثلا 22 روز)، هرروز سه مورد از کارهایی را که خوشحالتان می‌کند روی کاغذ بنویسید. به این شادی‌های کوچک فکر کنید و از انجام دادنشان لذت ببرید.بعد از یک دوره 22روزه ذهن به صورت ناخودآگاه شادی‌های کوچک را پیدا می‌کند. دیگر نیازی نیست که قلم و کاغذ برداریدو آن‌ها را بنویسید. ذهنتان حلقه‌های کوچک شادی را پیدا کرده است و یادگرفته است که «موفقیت» خواسته‌هایی‌اند کوچک اما مستمر، حتی اگر تعدادشان کم باشد.نوشتن کارهایی که انجام داده‌ایددر مقاله قطره‌هایی که دریا می‌شوند به این پرداختیم که چگونه هدفی بزرگ را به میکرو هدف‌ها تقسم کنیم. این کار برای اینکه بتوانید از سرزنش خود دست بردارید نیز کمک بزرگی به شما خواهد کرد. کارهایی را که برای رسیدن به هر میکروهدف انجام داده‌اید در جایی ثبت کنید. فرقی نمی‌کند روی کاغذ باشد یا در تلفن همراهتان. مهم این است که ببنید چه کارهایی انجام شده است و با دیدن حجم کارها، امید را در وجود خود پررنگ کنید.مثال دیدن نیمه‌ی پر لیوان هرقدر هم کلیشه‌ای اینجا کاربرد دارد.ذهن ما به صورت ناخودآگاه تمایل دارد تا بر بخش منفی کار تمرکز کند. «روی قسمت باقی مانده»، «کارهای انجام نشده»، «زمان از دست رفته»! در نتیجه بیایید بر خلاف عادت ذهن عمل کنید. نوشتن کارهایی که انجام می‌دهیم بخش پر لیوان را نشان‌مان می‌دهد و از اینکه بخواهیم خودمان را سرزنش کنیم، جلوگیری می‌کند.2. تعریف چند هدف برای جلوگیری از فروپاشیست گودین در جایی از کتاب مهره حیاتی (linchpin) می‌گوید برای اینکه به مرحله فروپاشی نرسید، به جای یک هدف اصلی و کلیدی، چند هدف برای خود تعریف کنید. این کار باعث می‌شود وقتی به هدف اول نرسیدید، ابزارها و امکانات موجود را در راستای رسیدن به هدف دوم به کار ببندید. و اگر هدف دوم نشد، هنوز هدف دیگری در لیست اهداف وجود دارد!من اگر در ذیل هدف «تغییر مکان» هدف «تغییر شغل» و «ثبت نام در کلاس مورد علاقه» را تعریف کرده بودم، شاید مرحلۀ سوگواری و فروپاشی از مراحلی که در ابتدای متن نوشته‌ام حذف می‌شد. یا بهتر است بگویم به جای اینکه به آن‌ها به عنوان غنایم شکست نگاه کنم، به عنوان اهداف دست‌یافته نگاه می‌کردم و در تیترهایم مرحله‌ای به نام «شادکامی رسیدن به اهداف دیگر» تعریف می‌کردم.3. کمی دور بایست و تماشا کنبلز پاسگال می‌گوید: «تمام مشکلات بشر ریشه در ناتوانی او در آرام و تنها نشستن در یک اتاق دارد.» نمی‌خواهم بگویم تمام مشکلات، اما بیایید قبول کنیم بخشی از مشکلات ما از این سرچشمه می‌گیرد که پس از هر «نشدن» و «نرسیدنی» فوراً می‌خواهیم کاری انجام دهیم. بیایید از تکنیک «تماشا» استفاده کنیم.حالا که بر هر دلیلی نتوانسته‌اید برنامه‌هایتان را عملی کنید، کمی صبر کنید. آرام و تنها در یک اتاق بنشینید و چشم‌انداز زندگی را تماشا کنید. سعی کنید به خودتان یادآوری کنید که مهم‌ترین عامل این برنامه‌ریزی یعنی «خودتان» را هنوز به همراه دارید. پس از سرزنش دست بردارید و کمی در ساحل امن تماشا به این خودِ ارزشمندتان فرصت استراحت دهید.4. شکیبایی برای ساختنآلن دوباتن در کتاب «آرامش» می‌گوید: «یکی از عباراتی که ساخته شد تا حد بیشتری از صبر و استقامت را در ذهن افرادِ کم‌طاقت تزریق کند این ضرب‌المثل است که «رم یک‌شبه ساخته نشده است».این ضرب‌المثل معروف، توجه ما را به نمونۀ درخشانی از پیشرفت‌هایی معطوف می‌کند که اگرچه عظیم بوده، اما بسیار آهسته صورت گرفته است.» باتن از این حرف می‌زند که هر ساختنی نیازمند صبر و استمرار است. او اشاره می‌کند که انجام پروژه‌های ارزشمند سال‌ها به طول می‌انجامد و در طی این سال‌ها فرد با اتفاقات مختلفی دست و پنجه نرم خواهد کرد. همان‌طور که رم در طی سال‌هایی که به ساختنش ختم شد جنگ‌ها و شورش‌ها و ناملایمتی‌های بسیاری را از سر گذراند. باتن از ارزش زمانی ساختن یک پروژه حرف می‌زند و از این می‌گوید که اگر  در بازه‌ی زمانی کوتاهی به آن نرسیده‌ایم، دلسرد نشویم. بلکه شکیبایی را توشه‌ی راه کنیم و برای رسیدن به مطلوبمان، مشکلات، موانع و سختی‌های راه را پذیرا باشیم.سخن پایانیخیلی وقت‌ها شرایط آن‌طور که باید پیش نمی‌رود. از نقشه‌ی را دور می‌افتیم و افسار زندگی از دستمان رها می‌شود. خیلی سخت است که در این مواقع بر شرایط موجود تسلط پیدا کنیم و بتوانیم با نگاهی به دور از سرزنش و افکار منفی راه را ادامه دهیم. توصیه می‌کنم که برای این مواقع صندوقچه‌ای برای خود بسازید. این صندوقچه حاوی موفقیت‌هایتان است و اظهارنظرهای مثبتی‌ که طول زندگی دربارۀ خودتان شنیده‌اید. در شرایط ناپایدار و وقتی به مرحله‌ای رسیده‌اید که گمان می‌کنید همه چیز را باخته‌اید، این صندوقچه را بازکنید و به صداهایی که از درونش پخش می‌شود گوش بسپارید. توانایی‌هایتان را به یادآورید و بدانید که صحنۀ زندگی همواره شما را به بازی دعوت می‌کند.منابعدرس‌های نیچه برای زندگی، جان آرمسترانگ، ترجمه صالح نجفی، نشر هنوزهنر شفاف اندیشیدن، رولف دوبلی، ترجمه عادل فردوسی‌پور-بهزاد توکلی- علی شهروز، نشر چشمهآرامش، آلن دوباتن، محمد کریمی، نشر کتابسرای نیکآنچه که خواندید، بخشی از پرونده‌ی عیدانه‌ی راهرو با موضوع برنامه‌ریزی بود. برای اطلاعات از سایر بخش‌های این پرونده و مطالعه‌ی آن‌ها اینجا کلیک کنید.




دانلود نسخه صوتی






دانلود فایل کتابچه الکترونیکی


</description>
                <category>زهرا منصف</category>
                <author>زهرا منصف</author>
                <pubDate>Tue, 10 Mar 2020 20:35:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندازه‌گیری، مراقبت و اصلاح: چگونه مدام حواس‌مان به برنامه‌های‌مان باشد</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-artgvbuw38gg</link>
                <description>«خیلی چیزها از ذهنت می‌گذرد، خیلی اتفاق‌ها برایت می‌افتد، اما توصیف آن‌ها کار دشواری است. دفتر خاطرات، دفتر یادداشت، و امثال این‌ها خانه‌های امید به‌شمار می‌آیند؛ در آن‌ها می‌کوشیم افکار خود را حلاجی کنیم، معنای واقعی روزی را که از سر گذرانده‌ایم دریابیم، رابطه‌ای را تعریف کنیم، خاطره‌ی سفری را زنده نگه داریم یا لحظات شیرین یک قایق‌سواری فوق‌العاده را در خاطر ثبت کنیم. [...]یادداشت‌ها جمع می‌شوند و بر تعدادشان افزوده می‌شود. درست یادتان نمی‌آید چه چیز توجه‌تان را جلب کرده یا در زمانی که یادداشت‌تان را نوشته‌اید چرا آن مطلب آن‌قدر به نظرتان پر قدرت آمده بود. حقیقت دردناک این است که فقط شمار اندکی از افکاری که ذهن‌تان خطور می‌کنند دوام می‌آورند. اگر چیزی قرار است برای اندیشیدن ما مهم و مؤثر باشد، باید بارها و بارها به آن بازگردیم»این حرف‌هایی‌ست که جان آرمسترانگ در کتاب «درس‌های نیچه برای زندگی» به ما یادآوری می‌کند. می‌خواهم از همین حرف‌ها  استفاده کنم و تجربه‌ای شخصی را برایتان تعریف کنم. من دفترچه‌ای دارم که اسمش را گذاشته‌ام «دفترچه‌ی فراموشی». برایتان می‌گویم که چرا اسمش این است و کارکردش را هم توضیح خواهم داد. اما بگذارید قصه را از ابتدا شروع کنم.یک تجربه‌ی شخصیچندسال پیش از شغلی که در آن مشغول به کار بودم استعفا دادم. در کارم بسیار تلاش کرده بودم و تمام مسئولیت‌هایم را به نحو احسن انجام داده بودم. اما رفتار متقابل درخوری را دریافت نکرده بودم. تصمیم قطعی بود. استعفایم را نوشتم و گذاشتم روی میز مدیریت منابع انسانی. وسایلم را جمع کردم و از محل کار بیرون زدم. https://virgool.io/raahro/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%8E%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-fxmutpcpgdyd این نخستین تجربه‌ی کاری من بود و به آن، نخستین تصمیم جدی من برای تغییر شغل. بیست و سه ساله بودم و برای این تصمیم آن‌قدرها شجاع نبودم. اما این کار را کرده بودم و حالا توی ماشین نشسته بودم و به خانه برمی‌گشتم. منی که معنای استقلال را از روزهای 22سالگی چشیده بودم، حالا برایم خیلی سخت بود که بدون هیچ برنامه‌ای قید حقوق ماهیانه و زندگی کارمندی را بزنم. به خانه که رسیدم، در همان حالِ ناپایدار، دفترچه‌ای را برداشتم و شروع کردم به نوشتن. از آرزوها. از اینکه دلم می‌خواهد چه کارهایی در زندگی انجام دهم. از اینکه دوست دارم شرایط کاری‌ام چطور باشد و از تمام چیزهایی که مرا وصل می‌کرد به آینده‌ی دلخواهم.یک سال از آن روز گذشته بود. من حالا جای دیگری مشغول به کار بودم. شرایط خیلی فرق کرده بود و اوضاع تا حدود زیادی باب میلم بود. یکی از روزهای آخر هفته درحال مرتب کردن وسایلم بودم که دفترچه‌ای را در انتهای یکی از کشوها پیدا کردم. اشتباه نکنید! از قصه‌ی معروف «راز» برایتان حرف نمی‌زنم. اتفاقی که افتاد تمام چیزی‌ست که از سرگذرانده‌ام. دفترچه را که به دست گرفتم هیچ یادم نبود که پیش‌تر چیزی درونش نوشته‌ام. گشودم‌اش و بهت‌زده سطر به سطر چیزهایی که نوشته بودم را خواندم. https://virgool.io/raahro/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-qv2mbpyys968 درست حدس زدید. من در نقطه‌ای قرار داشتم که یک سال پیش در آن دفترچه برای خودم ترسیم کرده بودم. باور کردنش برایم عجیب بود. این‌طور بگویم که شرایط موجود آن‌قدر برایم السویه بود که هیچ گمان نمی‌کردم یک روز به عنوان آرزو از آن‌ها یاد کرده باشم! اسم دفتر را گذاشتم «دفترچه فراموشی» و به خودم قول دادم هرچندوقت یک بار از شرایط موجود در آن بنویسم. مدتی به آن سر نزنم، و بعد خودم را غافل‌گیر کنم و ببینم کجای زندگی هستم! اما از آن روز به بعد کمی روال را تغییر دادم. هربار که قرار بود در دفتر فراموشی چیزی بنویسیم، دقیق و نکته به نکته می‌نوشتم. از جزئیات حالم وقتی که در شرایط دلخواه آینده قرار گرفته‌ام، از کیفیت آدم‌های اطرافم، ویژگی‌های ظاهری مکانی که در آن هستم و تعریف باز‌ه‌ی زمانی برای رسیدن به آن اتفاق. و هربار که دفتر فراموشی را پیدا می‌کردم، عناصر را یک به یک بررسی می‌کردم. آیا من در مسیر درست خواست‌هایم بودم؟ عوامل بازدارنده چه چیزهایی بود؟ کدام مسیر را اشتباه رفته‌ام و راه جبران چیست؟ آیا الان زمان آن رسیده است که تغییر بزرگی در زندگی ایجاد کنم؟ و همه‌ی این‌ها پرسش‌هایی بود که تصاویر جدیدی از آینده به دست می‌داد و صفحاتی دیگر از دفترچه فراموشی پُر می‌شد. من کاری را می‌کردم که آرمسترانگ به آن اشاره کرده بود. بارها و بارها بازگشتن  به مسیر طی شده و به خاطر سپردن آنچه باید اتفاق بیفتد.1. مراقبت از آنچه باید اتفاق بیفتداین تجربه شخصی را گفتم تا بتوانم تعمیم‌اش بدهم به اتفاق برنامه‌ریزی. تا این‌جای کار و در این پرونده راهرو به اهمیت برنامه‌ریزی پی برده‌ایم. تفاوت آرزو و هدف را شناخته‌ایم و پیدا و پنهان مسیر ناکامی را دانسته‌ایم. فهمیده‌ایم که چطور می‌شود اهداف کلان را خرد کرد و برای رسیدن به این اهداف چه چیزهایی را باید توشه‌ی راه قرار داد. اما چیزی که در این مسیر در مرتبه‌ی اهمیت بالایی قرار دارد این است که چطور حواسمان به برنامه‌ای که تدوین کرده‌ایم باشد؟ مراقبت از مسیر تعریفی و اصلاح مسیرهای انحرافی چگونه است؟برای خود یک «دفترچه فراموشی» بسازیدمی‌خواهم بهتان قول بدهم که این کار تاثیر شگرفی در زندگی‌تان خواهد داشت. مثال حاضر و ناظرش در حال نگارش این متن است و قرار است از این برایتان بنویسد که وقتی داور زندگی خودمان باشیم، می‌توانیم در سوت پیروزی به نفع خودمان بدمیم. پس دست به کار شوید و دفتر/دفترچه/ یا تقویمی که صفحات سفیدی دارد و دیگر برای نشان دادن زمان به کار نمی‌آید، بردارید و شروع کنید به نوشتن. https://virgool.io/raahro/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B9-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-aoydh826bmfk در «دفترچه فراموشی » چه چیزهایی بنویسیم؟گذشته را رها کنید. قرار است با ابزارهایی که در دست داریم به سمت آینده‌ای بهتر پیش برویم. پس از همین لحظه‌ای که در آن قرار دارید بنویسید.از اینکه در حال حاضر چه چیزهایی دارید و در چه شرایطی هستید. به نظرتان چه چیزهایی باید تغییر کنند و برای این تغییر در برنامه‌ریزی‌هایتان چطور به آن پرداخته‌اید؟ تصویر امروز و فردا را که در دفترچه‌ی فراموشی ترسیم کردید، آن را جایی بگذارید که آن‌قدرها در دسترس نباشد. گوشه‌ی ذهنتان به خاطر بسپارید که چنین دفترچه‌ای دارید و هر دو ماه یک بار به آن سر بزنید.«دفترچه فراموشی» چه کمکی به برنامه‌ریزی می‌کند؟آنچه در این دفتر نوشته‌اید تصویر کلی زندگی است. آن چیزی‌ست که قرار است باشید. در این دفتر برنامه‌ای ثبت نمی‌کنید. تنها تصاویر حال و آینده را ترسیم می‌کنید. این دفترچه سنگ محکی‌ست برای اینکه بتوانید تشخیص دهید آیا طبق برنامه‌هایتان پیش می‌روید یا خیر. نوشتن از تصویر حال به شما کمک می‌کند که تغییرات آینده را به وضوح ببینید.من چهار سال پیش کارمند ساده انتشارت بودم. تصویری که از آینده ترسیم کرده بودم این بود که فرد اثرگذاری باشم. بتوانم بنویسم و در پوزیشن شغلی‌ام قدرت خلق داشته باشم. بعد از گذشت چهار سال با تمام پستی‌ها و بلندی‌ها، من در تصویر ثبت شده‌ای هستم که در دفترچه‌ی فراموشی به آن پرداخته بودم. دفترچه فراموشی همان گوی آرزوهایی‌ست که آینده را نشان‌تان می‌دهد. پس حواستان باشد که دوست دارید  چه تصویری از آینده‌ی خودتان در این دفتر جادویی ببینید.از تصاویر ترسیمی چگونه استفاده کنیم؟نیچه در کتاب «فراسوی نیک و بد» می‌گوید: «در روزگار صلح، مرد جنگی به خودش حمله می‌کند.» دفترچه‌ی فراموشی سلاح حمله‌ی شماست. قرار است با رجوع به آن، تصاویر گذشته، امروز و آینده را در کنار هم بگذارید و ببینید تا چه اندازه در مسیر آنچه که می‌خواهید اتفاق بیفتد، قرار دارید. بازه‌ی دو ماه یک بار به شما کمک می‌کند چیزی در چنته داشته باشید و تغییرات را به صورت محسوس ببینید. و در نهایت نوبت اقدام است. آیا در تصویر ترسیمی خود قرار دارید؟ کجای برنامه را اشتباه رفتید؟ کجا را کم گذاشته‌اید و کجا را زیاد؟لطفا در حمله به خودتان و در مواجهه با تصاویری که کشیده‌اید صادق باشید. تصاویر را خط نزنید. آن‌ها را به سمت بهبود سوق دهید. کارتان این است که برنامه‌ی رسیدن به تصاویر را بررسی کنید و هرکجا را که از مسیر اصلی خارج شده‌اید تشخیص دهید. «دفترچه فراموشی» بهتان کمک می‌کند بفهمید که در مسیر درست اهداف قرار دارید یا خیر. و اگر نبودید؟ بله، اقدام کنید. مسیر انحرافی را ترک کنید. ماندن در مسیر انحرافی شما را روز به روز از اهداف و برنامه‌هایتان دور می‌کند.2. لیستی از «نبایدها»اندازه‌گیری، مراقب و اصلاح! این سه کلمه را به خاطر داشته باشید برای اینکه از مسیر اصلی خارج نشوید. شما برای خودتان برنامه‌ای تعریف کرده‌اید. هدف مشخصی تبیین کرده‌اید و برای رسیدن به این هدف، باید طبق برنامه‌ای که در دست دارید پیش بروید.اما چه چیزهایی سبب دور شدن از برنامه‌ها و به تبع آن دورافتادن از هدف می‌شود؟ اگر حواستان به نقشه راه نباشید، از آن مراقبت نکنید و به اصلاح امور نپردازید، امکان اینکه مسیر را اشتباه بروید و یا به کلی برنامه‌تان را به فراموشی بسپرید بسیار زیاد است.یکی ازراه‌هایی که از این اتفاق جلوگیری می‌کند و کمک می‌کند تا نقش مراقبتی خود را به خوبی ایفا کنید: تشخیص بایدها و نبایدهاست. https://virgool.io/raahro/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-wjevguuhcvvh هر  نوری، نوید روشنایی‌ست؟آیا هر نوری که در مسیر زندگی می‌بینیم نوید روشنایی‌ست؟ تمام نورها در مسیر اصلی هستند یا ممکن است با پی گرفتن نوری خود را راهی بی‌راهه‌ی زندگی کنیم؟ آیا هر دری که گشوده می‌شود دعوتی‌ست برای رسیدن به هدف ما؟ قطعا پاسخ به این پرسش خیر است. پس معیارهای اندازه‌گیری را از یاد نبرید. مراقب درهایی که در طول مسیر برایتان گشوده می‌شود باشید، و اگر به اشتباه دری را گشودید و مسیر اشتباهی را پیش گرفتید، یادتان باشد که برای بستن آن در و اصلاح مسیر هنوز فرصت باقی‌ست.توانایی بستن درهارولف دوبلی، در کتاب «هنر شفاف اندیشیدن» می‌گوید: «ما همواره می‌خواهیم در آن واحد کارهای زیادی بکنیم، از هیچ امکانی نمی‌گذریم و می‌خواهیم تمام گزینه‌ها را هم‌زمان در اختیار داشته باشیم. اما این امر به سادگی می‌تواند موفقیت‌مان را نابود کند. باید یاد بگیریم درها را ببندیم.استراتژی زندگی خود را مثل استراتژی یک شرکت بنویس: کارهایی را که «نباید» در زندگی بکنی بنویس. به بیان دیگر تصمیم‌های حساب شده‌ای بگیر تا برخی چیزها را کلا نادیده بگیری و وقتی شرایطش پیش آمد، طبق لیست نبایدهایت رفتار کن. [...] یک‌بار خوب فکر کن و تصمیمت را بگیر که سراغ چه چیزهایی، حتا اگر فرصتش بود، نروی. بیشتر درها ارزش وارد شدن ندارند، حتا اگر به نظر برسد چرخاندن دسته‌ی در بسیار ساده است.»این هم سنگ محکی دیگر! لیستی از «نباید»ها درست کنید. در هربار بررسی هفتگی برنامه‌هایتان، ببینید آیا درحال انجام موردی از لیست نبایدها هستید؟ امیدوارم که در بررسی‌ها پاسختان به این پرسش منفی باشد. اما اگر به این پرسش پاسخی مثبت دادید، بهتر است دستگیره‌ی دری که بیهوده گشوده شده است را بگیرید و آن را رو به خودتان ببندید.3. شناسایی موانع، ارزش‌گذاری، کسر یا تکثیربرای اینکه بتوانیم معیاری برای سنجش عمل به برنامه‌های خود داشته باشیم، باید بتوانیم موانع را شناسایی کنیم. یکی از راه‌هایی که نتیجه‌بخش است ارزش‌گذاری بر روی کارهاست. باید به پرسش مهمی پاسخ دهید. هرکاری که در زندگی انجام می‌دهید تا چه اندازه سبب بهبود کیفیت زندگی‌تان می‌شود؟ برای کارها ارزش تعریف کنید و طبق ارزش تعریفی آن را کسر یا تکثیر کنید.من در سالی که گذشت چند کار را لیست کردم: پیگیری اخبار، تماشای فیلم، استفاده از شبکه‌های اجتماعی، کتاب خواندن، معاشرت با آدم‌ها، تمرین نوشتن و… . بعد مقابل هرکدام ارزش و تاثیر عمل را تعریف کردم. پیگیری اخبار به شدت مرا آشفته می‌کرد، ساعت‌ها به فکر فرو می‌رفتم و شرایط آینده را مدام نابه‌سامان تصور می‌کردم. اتفاقی که افتاد این بود که تمامی کانال‌های ورودی خبر را به روی خودم بستم. از تلویزیون و کانال‌های تلگرامی گرفته تا روزنامه‌ها و حتا صدای آدم‌های خبررسان. نتیجه به طرز چشمگیری مسیر فکرهایم را تغییر داد. کمتر از گذشته نگران آینده بودم. به درکی از حال رسیده بودم و سعی می‌کردم از آنچه در لحظه دارم نهایت استفاده را بکنم و در نهایت آرامش بیشتری داشتم و بهتر مسیر برنامه‌های تعریفی‌ام را دنبال می‌‌کردم.این شیوه از ارزش‌گذاری کمک می‌کند تا فرآیندهای انحرافی را تشخیص دهیم. آن‌ها را از زندگی خود کسر کنیم و در مقابل اتفاق‌هایی را که تاثیری مثبت بر کیفیت زندگی می‌گذارند تکثیر کنیم و در مسیر درست‌تری از برنامه‌هایمان قرار بگیریم. https://virgool.io/raahro/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-qsl1fc8iniju از قانون کسر یا تکثیر چگونه استفاده کنیم؟در پایان هر روز نگاهی جامع به اتفاق‌‌هایی که از سر گذرانده‌‌اید بیندازید. نشانه‌‌های اتفاق‌‌های منفی را پی بگیرید. چقدر از این اتفاق‌‌ها در جهت نزدیک‌‌شدن شما به اهداف و برنامه‌‌هایتان بوده است؟ قطعا مواردی را خواهید یافت که صرفا وقت، انرژی و یا حال خوشی را از شما گرفته است و در قبالش هیچ چیز دیگری ازآن‌‌تان نکرده است. این‌‌ها همان مواردی‌‌ست که باید از روزهای خود کسر کنید.و در مقابل نشانه‌‌هایی از چند اتفاق را خواهید یافت که سرعت رسیدن به مطلوب را تسریع بخشیده است. این اتفاق‌‌ها همان‌‌هایی‌‌ست که باید برایشان ارزش بیشتری تعریف کرد. اگر این تمرین را در پایان هر روز انجام دهید به مرور زمان عادات و افعالی که ارزش کمتری در زندگی‌‌تان دارند حذف خواهند شد و عملکردتان در رسیدن به برنامه‌‌ی مطلوبتان به طرز چشمگیری بهبود پیدا خواهد کرد.4. زمان را اندازه‌گیری کنیدیکی از روش‌های سنج برای اینکه ببینید در مسیر درست اهدافتان قرار دارید،اندازه‌گیری زمان است. برای آنکه بتوانید حساب و کتاب زمان را داشته باشید، باید ببینید که زمانتان را صرف چه کارهایی می‌کنید. حدس و گمان را کنار بگذارید. یک برگۀ ثبت زمان بردارید و دقایق و ساعتی را که صرف هر کار می‌کنید در آن ثبت کنید.شیوۀ کار اصلا پیچیده نیست.ابتدا کارهایتان را دسته بندی کنید. برای مثال: استفاده از تلفن همراه، مطالعه، کسب مهارت و ... می‌توانید این دسته‌بندی را با جزئیات بیشتری برای خودتان بنویسید. به هریک از این دسته‌ها حروف اختصاری اختصاص دهید. برای مثال («ت» برای استفاده از تلفن همراه، «کت» برای کسب مهارت و…)یک کاغذ بردارید و آن را به دو ستون تقسیم کنید. این برگه را جایی بگذارید که در دیدرستان باشد.روزتان را به بخش‌های 15 دقیقه‌ای تقسیم کنید و این 15 دقیقه‌ها را در سمت چپ ستون بنویسید.در حین کار، حرف یا کد فعالیتی را که در 15 دقیقه پیش انجام دادید در ستون سمت راست ثبت کنید.در پایان هر هفته میزان زمانی را که به هر کار اختصاص داده‌اید بررسی کنید. اینطور می‌توانید معیار مشخصی داشته باشید و عملکردتان را برای حرکت در مسیر اهدافتان بسنجید.آیا نحوۀ استفاده شما از زمان همسو با اهداف کلیدی‌تان و در مسیر برنامه‌هایتان است؟ اگر در بررسی‌هایتان به زمان‌های چشم‌گیری رسیدید که ارتباط چندانی با اهداف و برنامه‌هایتان ندارد، بهتر است آلارم هشدار برای خود بگذارید. می‌توانید برای کارهایی که شما را از برنامه‌تان دور می‌کند رنگ مشخصی اختصاص دهید که برایتان حکم هشدار باشد. این کار سبب می‌شود در طول روز و در حین ثبت عملکرد با دیدن تکرارِ رنگ هشدار دهنده ناخودآگاه از کاری که شما را از هدف دور می‌کند خودداری کنید و تمرکزتان را برروی کارهایی بگذارید که در راستای برنامه‌هایتان است.سخن پایانیتعهد به برنامه‌‌های زندگی و اصول و قوانینی که برای خودمان تعریف کرده‌‌ایم شاید در نگاه نخست کار بسیار دشواری به نظر برسد. اما حالا که دانسته‌‌ایم چگونه اهداف را تعریف کنیم، چطور در رسیدن به آن‌‌ها هوشمندی داشته باشیم و با چه روش‌‌هایی بودن در مسیر برنامه‌‌هایمان را ارزیابی کنیم، به نظر چند قدم به عمل نزدیک‌‌تر شده‌‌ایم. یادمان باشد که همیشه و همه‌‌جا کسی که می‌‌تواند به ما آگاهی برساند و در راستای بهبود کیفیت زندگی کمک‌‌مان کند: خودمانیم. انتخاب شیوه‌‌های برخورد با مشکلات زندگی، انتخاب اینکه چگونه عادات مثبت را پررنگ کنیم و عادات اشتباه را از سر بیندازیم، همگی به یک «خود» بزرگ وابسته‌‌ است که همین حالا که در حال خواندن این محتوا هستیم، او را در اختیار دارید. پس یادمان نرود که هشیاری نسبت به سرمایه‌‌ی عظیمی که خودمان هستیم، سبب می‌‌شود در راستای بهبود فرآیندهای زندگی گام برداریم و در بررسی‌‌های روزانه، هفتگی و ماهیانه‌‌مان آن‌‌چه را که آسیب‌‌زننده به این خودِ با ارزش است کنار بگذاریم. و در مقابل در راستای آنچه این «خود» را با ارزش و اعتبار می‌‌کند پیش برویم.منابعدرس‌های نیچه برای زندگی، جان آرمسترانگ، ترجمه صالح نجفی، نشر هنوزفراسوی نیک و بد، فردریش نیچه، ترجمه دکتر سعید فیروزآبادی، نشر جامیهنر شفاف اندیشیدن، رولف دوبلی، ترجمه عادل فردوسی‌پور-بهزاد توکلی- علی شهروز، نشر چشمهعملکرد حرفه‌ای، مایک بورن. پیپا بورن، ترجمه محمدعلی معین‌فر، نشر آریانا قلمآنچه که خواندید، بخشی از پرونده‌ی عیدانه‌ی راهرو با موضوع برنامه‌ریزی بود. برای اطلاعات از سایر بخش‌های این پرونده و مطالعه‌ی آن‌ها اینجا کلیک کنید.




دانلود نسخه صوتی






دانلود فایل کتابچه الکترونیکی


</description>
                <category>زهرا منصف</category>
                <author>زهرا منصف</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 17:55:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نویسش»: کارخانه‌ی هیولاها!</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%A7-pkhvpunlq0fi</link>
                <description>هرچندوقت یک بار می‌نشینم به شمردن داشته‌ها. به حساب کردن اینکه چه چیزهایی را در چه زمانی و در ازای چه هزینه‌ای به دست آورده‌ام. یکجور چرتکه انداختن برای زندگی! این‌ها را نوشتم تا برسم به روزهایی که گذشت. یک ماه و دوازده روز حضور در نویسش. هرروز و هر لحظه‌اش پر از چالش و ساختن. پر از توش و توانی که همه در راه تسهیلِ مسیر جهان برای خودمان و آدم‌های اطراف‌مان صرف شد. در جایی که من نامش را گذاشته‌ام «کارخانه‌ی هیولاها»! نه! اشتباه نکنید. نه می‌خوام پُز «هیولا» بودن‌مان را بدهم و نه دلم می‌خواست از کلمه‌ «کارخانه» استفاده کنم. تنها هدفم تصویرسازی انیمیشن کارخانه هیولاها بود به کارگردانی پیت داکتر! خوب است «جیمز لی‌سالیوان»ی را تصور کنید که من با افتخار عنوانش را تقدیم می‌کنم به میلاد و یک مایک وازوفسکی، که خودم با افتخار عنوانش را بر عهده می‌گیرم! حالا معادله را این‌طور در نظر بگیرید که سالیوان و رفیق یا همکارش مایک، خوب می‌دانند محتوای استاندارد (همان خنده‌ی بچه‌ها در انیمیشن هیولاها) انرژی بیشتری برای زندگی بهتر تولید می‌کند و روز و شب (به معنای واقعیِ روز و شب!) تمام تلاش خود را می‌کنند تا این مسیر هموار و هموارتر شود. هیولاهای تیم ما همگی مهربانند و عجیب. در کارخانه‌مان شیفته‌ی خلق کردنیم و تجربه کردن. و روزی هزار بار به خودمان یادآوری می‌کنیم که کارِ سخت و پر اهمیت، اما اثرگذاری را انجام می‌دهیم. سختی و اهمیتش مشتاق‌مان می‌کند برای اینکه توان بیشتری را صرف کنیم؛ و اثرگذاری‌اش نیرومحرکه‌ای قدرتمند و جادویی‌ست که به این کارخانه‌ی مهربان ِهیولایی، رنگ و رونق می‌بخشد. توی همین حساب و کتاب‌های چندوقت یکبارم، رسیدم به راهرو. مجله‌ی تعاملی تازه متولد شده‌یمان که با همکاری ویرگول به جهان کلمات قدم گذاشت. مجله‌ای که قدبرافراشته و با اشتیاق دلش می‌خواهد حال آدم‌ها را خوب کند و رسم و راهی برای زندگی بهتر نشان‌شان دهد. اسمش را با پیشوند «تعاملی» کامل کرده‌ایم چرا که دلمان می‌خواهد محل و محفلی باشد برای گفت‌وگوی بیشتر. برای طرح مسئله از جانب شما و کوششی از جانب ما برای یافتن پاسخی که حداقل بتواند اندکی گره‌گشا باشد و روشن‌کننده‌ی راه. قبل از اینکه راهرو مسیری شود برای ما، به این فکر کردیم که همه‌یمان به دنبال پاسخی برای این پرسش بزرگ هستیم: «چطور تجربه‌ی بهتری از زندگی کردن داشته باشیم؟» و  در مسیر خلقِ پاسخ به این پرسش مهم، راهرو شکل گرفته است.برای یک ماه و دوازده روز حضور، چرتکه‌ام نتیجه‌ی قابل قبولی را نشان می‌دهد. تلاش برای بهبود کیفیت محتوا، همتی برای خلق ایده‌ها، و تلاش مضاعف دیگری برای به ثمر رساندن اتفاقی که حال آدم‌های اطرافمان را بهتر کند. مسیری به نام «راهرو». حال ما در این کارخانه‌ی محتوایی خوب است. با تمام چالش‌هایی که از بودنش لذت می‌بریم و فکر می‌کنیم که زندگی همین است: تلاش برای ساختن در لحظه...</description>
                <category>زهرا منصف</category>
                <author>زهرا منصف</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2020 23:13:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آلما و آرزوهای گم شده</title>
                <link>https://virgool.io/@zahramonsef/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-z4az2wuexrkw</link>
                <description>دارد برف می‌بارد آلما. ساعتی از بامداد است. من و خواب هیچ نسبتی باهم نداریم. چشم دوخته‌ام به سقفِ آسمان. به دانه‌های برف که گویی آرزوهای توست. بی‌شمار. برخی‌هایشان با شتاب و برخی صبور. آرزوهایت چه زیبا از سیاهی شب می‌کاهد آلما. دارم به تو فکر می‌کنم و ری‌را و پریسا. به خنده‌های پونه. به نگاه آرش. صدایِ هیچ‌وقت نشنیده‌تان توی سرم می‌پیچد. خودم را در نگاه تو می‌یابم آلما. در اشتیاق چشم‌های ری‌را. در آرامش پونه. در شوقِ لبخندهای آرش. انگار هرکدام‌تان بخشی از من بودید. بخشی از امیدها و آرزوها و زندگی‌هایی که در انتظارشان بودم. دارد برف می‌بارد و من حضورتان را در چشم‌انداز دوردست می‌جویم. نور می‌یابم و نور. در خاموشیِ شب یاد شماست که روشن نگاهم داشته. می‌دانی آلما، همه‌مان یک روز می‌میریم. یکی پیر و دیگری جوان. یکی خوشی دیده و دیگری رنج کشیده. نمی‌خواهم از حقیقت سوالی بپرسم. نمی‌خواهم با واژه‌ها بازی کنم و تقصیرها را بیندازم به گردن جبر و جغرافیا. نه راستش، این حرف‌ها دیگر برایم معنایی ندارد. مرگ، مرز و محدوده و جغرافیا نمی‌شناسد. اما همان لحظه که خبر را شنیدم به خیال‌پردازی‌هایت فکر کردم. به امید و اشتیاق آدم‌های آن پرواز. به اینکه چقدر زندگی را باور داشتید. حضور را. و رفتنتان از این مرز‌ و بوم ترجمه‌ی پسِ زدنِ تمام ناامیدی‌ها بود. دست زندگی را گرفته بودید و با خودتان به جای آبادتری می‌بردید تا معنایش زیر سوال نرود. تا گم نشود در محدودیت‌ها و محکومیت‌ها و مرزبندی‌ها. می‌دانم که زمان، تار و پودِ هراتفاق تلخی را می‌فرساید و چهره‌اش را کم‌رنگ می‌کند و نِسیان زده. می‌دانم که زندگی معجون رنج‌های بی‌شمار است که شاید از دلش لختی آسایش برآید؛ اما آلما، هنوز پاسخ سوالی را نتوانسته‌ام پیدا کنم؛ تو می‌دانی آرزوهامان چه می‌شود؟ رویاهامان؟ خیال‌های شبانه‌مان؟ بلندپروزای‌هایِ گاه و بی‌گاهمان؟ آن همه امیدی که داشتیم؟ من نمی‌دانم آلما. برای همین است هجوم بغض رهایم نمی‌کند. برای همین است که خودم را در این تاریکی گنگ و خاموش، ویران می‌یابم. من هنوز نتوانسته‌ام بفهمم صدای من، صدای تو، صدای آرش، صدای پونه، صدایِ همه‌ی آدم‌هایی که یک روز غزل حافظ را خوانده‌اند و میانه‌اش اشک ریخته‌اند، کجای جهان گم می‌شود. امشب مدام برای دل خودمان خواندم: «حال خونین دلان که گوید باز/وز فلک خون خم که جوید باز...». دلم نمی‌خواهد تراژدی‌پردازی کنم. خوب می‌دانم زندگی قوی‌تر از هر اتفاق دیگری‌ست. اما این یادداشت را از سر بغض‌هایم برایت نوشتم آلما. از خودی که میانِ شما تقسیم شده بود و از دست دادم‌اش...20 دی ماه 1398. </description>
                <category>زهرا منصف</category>
                <author>زهرا منصف</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2020 19:28:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی که قصه‌سازِ جهان بود</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%B5%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-etncq93p6icl</link>
                <description>من همیشه آدم قصه‌پردازی بوده‌ام. از کودکی با کوه‌ها حرف می‌زدم و جواب سلام علف‌ها را می‌دادم. وقتی توی راه شمال بودیم، دستم را از شیشۀ اتوبوس‌‌های ماکروس بیرون می‌بردم و می‌سپردم به باد. بعد همان لحظه‌ای که باد می‌افتاد میان انگشت‌هایم و سنگینی دستم در هوا معلق می‌ماند، خیال می‌کردم باد دستم را گرفته است. دل به دلش می‌دادم و می‌گذاشتم مرا مسافر جریان خودش کند. ساعت‌ها دراز می‌کشیدم روی ایوان لاغر خانه‌مان و عبور ابرها را تماشا می‌کردم. به حجمی از ابرهای کومولوس می‌گفتم اسب، بخش دیگری را با نگاهم جدا می‌کردم و اسمش را می‌گذاشتم مزرعه. و بعد اسبِ کومولوسِ ابری را تاخت می‌دادم تا مزرعه و مجابش می‌کردم علفِ پنهانِ مزرعه را بچرد. ساده‌اش را بخواهم بگویم، سهراب سپهری درونی داشتم که مشغولِ معاشرت با جهان هستی بود و قصه‌سازِ جهانِ در جریان. نخستین سال‌هایی که خودم را یافته بودم و آدم‌ها می‌آمدند سراغم تا بپرسند دوست دارم چه کاره شوم، بی‌معطلی می‌گفتم: معلم. شنیده بودم شغل شریفی‌ست؛ و شرافت توی آن روزهای کودکی معنی‌اش این بود که آدم توی این کار وقت و جان و عمرش را بگذارد برای اینکه به دیگران چیزی یاد بدهد. و چه کاری بالاتر و والاتر از اینکه بتوانی دیگری را باسواد کنی؟ بعدترش اما فهمیدم معلمی خاکِ تخته خوردن دارد. این را معلم‌های ابتدایی‌مان وقت‌هایی که درس نمی‌خواندیم می‌گفتند. می‌خواستند سرمان هوار راه بیندازند، می‌گفتند ما چقدر خاک تخته را بخوریم و شما درس نخوانید؟ و احتمالا برای همین بود که کم‌کم تخته‌های سفید جای تخته‌های سبز (که ما بهشان می‌گفتیم تخته سیاه) را گرفت و ماژیک‌های رنگارنگ شدند همان گچ‌هایی که دست معلم‌هامان را پوست‌پوست می‌کردند. با این حال تصمیم من عوض شده بود، دلم می‌خواست نویسنده شوم. راوی قصه‌های جهان. روایتگر آنچه توی دلم می‌گذشت. و آن‌وقت‌ها که می‌گفتم «دلم»، واقعا خیال می‌کردم یک مشت کلمه ریخته است توی دلم(اشاره به قسمتی که در آناتومی به آن معده می‌گویند)، و من قرار است آن‌ها را از سیاهی و تاریکی این دلِ بی‌قرار نجات بدهم و ازشان قصه بسازم. خلاصه کنم روایتم را، دنیا گشت و گشت و گشت. کلمات خانۀ آباد من شدند و هستند. خودم را که کم می‌آوردم، در کلمات پیدا می‌شدم. حالم که خوش نبود، قصه می‌خواندم و قصه می‌ساختم و جهادگرِ جهانِ ویرانم می‌شدم. سال‌های نخست دهۀ هشتاد، سال‌های شکوه و قدرت وبلاگ‌نویسی بود. منِ 15 ساله وبلاگی ساخته بودم به نام پرواز قاصدک. اسمش خیلی لوس بود. اما آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم شاعرانگی به خرج داده‌ام. بعدتر اسمش را تغییر دادم و شد «در خواب و بیدار». استدلالم هم این بود که هشتاد درصد نوشته‌هایم را در نیمه‌های شب و در حالت خواب و بیداری می‌نوشتم. اگر وبلاگ‌نویس سال‌های دهۀ هشتاد بوده باشید، خوب می‌دانید که چقدر مدیون آن روزهاییم. از رفاقت‌های عمیق و اصیلی که آن روزها شکل گرفت و تا این روزها باقی و جاری‌ست، تا جهانی که برای ما حکمِ مکتب را داشت. مکتبِ دیوانگانِ روایت! شیفتگان کلمه و کلام و تصویرسازی‌های چند خطی. حالا نه اینکه خودم را نویسنده بدانم، اما حسی دارم شبیه احساس مادرانه. در قبال و قبیلۀ کلمات خودم را مادر می‌یابم. یا یکجور رییس قبیله! قامتم را به قدرت کلمات استوار نگه می‌دارم و روایت‌هاست که زنده نگاهم می‌دارد. این روزها خوشبخت‌تر هم شده‌ام. جهانِ کاری‌ام شهری‌ست پر از کلمه. کارخانه‌ای که تولیداتش بسته‌های حاوی جمله است و روایت و ماجرا. همسایه‌هایم در این شهرِ پر روایت آدم‌های عزیز و پر قصه‌ای هستند. از عادله که به نوعی مادر طبیعت است و غصۀ زمین را به جان می‌خرد و قصۀ تفکیک زباله‌های خشک و تر را یادمان داده است؛ تا میلاد که حکم رییس‌مان را دارد اما رفیق است و همراه. شروع ماجرا اینکه، آن کودک قصه‌ساز جهان، حالا اهل جهانی‌ست به نام نویسش. اسمش تعبیر و تعریف همان رویای کودکی‌ست. جهانی که بتوانی در آن نویسنده باشی، خیال‌هایت را بریزی در ظرف کلمات، و دلت خوش باشد که در حرکت مدام و مداومی هستی برای تماشای رویایت، که حالا دست در دست حقیقت است. قرار است اینجا بیشتر از خودم و تمام قصه‌های جهان بگویم. </description>
                <category>زهرا منصف</category>
                <author>زهرا منصف</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2020 00:17:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهیِ راهرویِ ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%90-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%B0%D9%87%D9%86-pqbsjkst8oqn</link>
                <description>گفتن از اینکه کجا زندگی می‌کنیم و هرروز چه حجمی از خبرهای جریان‌ساز به سمت‌مان روانه می‌شود، روایتی تکراری‌ است. روز و شب‌مان پر شده است از اتفاق‌هایی که بیرون از زندگی ما در حال رخ دادن است اما ناخواسته پایش به ذهن و زندگی‌مان کشیده می‌شود.ساختار ذهن ما ناخودآگاه در انتظار داده‌ای است تا آن را پردازش کند، نسبتش را با زندگی‌مان مشخص کند، و بعد دستوری بدهد مبنی بر انجام فعلی مثبت یا منفی. اینکه چطور بتوانیم افسار ذهن را به دست بگیرم، مهارت ویژه‌ای می‌طلبد و نیازمند تمرین و آموختن است. پیش از هرچیز، شناخت عملکرد ذهن به ما کمک می‌کند تا بر آن تسلط پیدا کنیم، آلارم‌هایش را بشنویم و بعد، بسته به موقعیت، مهارتی را برای عملکردی مثبت به کار بندیم. همه‌ی این‌ها را گفتم تا برسم به «راهرو». جایی که قرار است شناخت ما را نسبت به ذهن و توانایی‌هایش تسهیل کند. «راهرو» یک کانال محتوایی‌ست که آموزه‌هایی را با هدف بهبود مهارت‌ زندگی در دل خود جای داده است. به قول خارجی‌ها قرار است به ما سافت اسکیل(مهارت نرم) بیاموزد تا «سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت»مان را سامان دهیم و در نهایت «اصل ثابت نسل باقی تخت عالی [و] بخت رام»ی داشته باشیم. به زودی بیشتر از این مسیرِ تسهیل‌گر برایتان خواهم گفت. اجالتا «راهرو» را بگذارید در لیست صفحاتی که باید دنبال کنید، تا باقی قصه را به زودی برایتان روایت کنم.</description>
                <category>زهرا منصف</category>
                <author>زهرا منصف</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2020 20:13:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>