<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا رضایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahrarezaee1388</link>
        <description>کارشناسی ارشد روانشناسی با سابقه بیش از 10 سال فعالیت در کلنیکهای معتبر تهران و کرج به شماره نظام روانشناسی 5106 خوشحالم که در این صفحه کنارشما عزیزان هستم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:47:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/285607/avatar/u1XUbS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا رضایی</title>
            <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نمیخوام قربانی باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388/wwwzehndarmani1ir-kodltrvsm8es</link>
                <description> www.zehndarmani1.irبه نام خالق عشقنویسنده: روانشناس زهرا رضایی(داستانها تلفیقی از تجربیات کاری سالهای مشاوره، خلاصه کتابها ومقالات به روز و تخصصی روانشناسی و سبک های درمانی متعدد و آموزش های تکنیکهای درمانی است)&quot;امیدوارم بهترین تاثیر رو روی زندگی شما داشته باشه وشروع معجزه ی تغییر زندگیتون باشه&quot;دلم میخواد فریاد بزنم، من دیگه یه قربانی نیستم!!!!!(موثر در درمان عدم اعتماد به نفس، باور های قربانی بودن و درماندگی در رابطهو موثر در بهبود روابط زوجین)خیره شده بودم به یه گوشه ی اتاقفکرهام با سرعت برق و باد ، با ربط و بی ربط میومدن و میرفتنداشتم به این فکر میکردم که خدایی، خدا یه زندگی و عمر دیگه به من بدهکارهاگر یک بار دیگه متولد میشدم، ببین با زندگیم چه میکردم وچه جوری میساختمشاین زندگیم که فقط صرف راضی نگه داشتن و مطیع بودن از فرمایشات اول پدر و مادرم، بعدها همسرم و خانواده اشلابد بعدتر ها هم بچه هام شد و رفتاصلا معنا و مفهموم خوشی و شادی و استقلال و موفق بودن رو نچشیدمالبته اگر بی انصاف نباشم خودمم نخواستمهمیشه راحت ترین راه که کوتاه اومدن و بی خیال خواسته هام شدن، بود رو انتخاب کردمنمیدونم چرا ولی انگار با همه وجودم باورم شده بود که باید تسلیم محض باشیفایده ای نداره برای خواسته هات تلاش کنی یا بجنگیولی اگر زمانی برای چیزی واقعا تلاش میکردم در عین ناباوری و به قول خودم شانسی شانسی همونی میشد که میخواستمولی این موارد تو زندگی من خیلی کم بود ،اصلا انگشت شمار بودانقدر از شکست خوردن و ضایع شدن و سرزنش شنیدن از خودمو دیگران میترسیدمکه اصلا کاری و هدفی رو شروع نمیکردم که بخوام موفق بشم یا شکست بخورمحال و روز من کلا خلاصه میشد در حسرت و حسرتهمیشه آرزو داشتم یکبار دیگه متولد بشمچون باور داشتم این زندگی من که دیگه تباه شده، دیگه نمیتونم کاری برای درست شدنش بکنمخشم دائمی از مامان و بابام داشتمچون هرگز از طرف اونها  به من اجازه داده نشده بود که مطابق خواسته های خودم باشم و اون طور که میخوام  زندگی کنمدائما حسرت کارهای نکرده ی گذشته ام رو میخوردم و همین فکرها  بود که تلاش برای ساختن آینده ام رو فلج کرده بوداصلا اختیار رو باور نداشتم برام یه چیز خنده دار بودفکر میکردم همه چیز زندگی اجباریه و این منو بدجوری به  سمت افسردگی میکشوندانگار خل شده بودم میشستم  یه گوشه ای و خاطرات ظلم هایی که به من شده بود رو مرور میکردمفکر میکرد من مظلوم ترین آدم دنیاماین  فکر، خشم و نفرت و غم من رو وحشتناک بالا میبردانگار مغزم قفل کرده بود رو نداشته هام www.zehndarmani1.irاصلا هیچ چیز دیگه ای رو نه میدید، نه براش پشیزی ارزش داشتهمین باعث شده بود روز به روز افسرده گیم بدتر بشهبدبختی، حتی نمیدونم اون خاطرات مورد ظلم واقع شدن من، واقعی هستن یا ذهن همیشه قربانی من به اونها پر و بال داده و طراحیشون کردهفقط میدونم خیلی مخرب بودنشایدم چون ترس از پذیرفتن مسئولیت های زندگیم و ترس  از شکست خوردگی داشتمذهنم راحت ترین راه  رو که سرزنش دیگران و ظالم بودن دنیا بود رو انتخاب کرده بودواقعا نمیدونمفکر میکردم که همیشه موانعی بوده که نگذاره من به خواسته هام برسمانقدر ترس از شکست خوردن داشتم که  خیلی اوقات هیچ اقدامی برای برداشتن اون موانع نمیکردمشایدم خودم تو ذهنم اونهارو انقدر بزرگشون کرده بودموگرنه آدمهای با توانایی های خیلی کمتر از من چطور میتونستن اون کارهارو بکننولی من نه!!!!!!خودم  اونقدر از مشکلاتم غول ساختم که دیگه حریفشون نشدمواقعا هر بلایی سر  اومد  از  ناآگاهی خودم بودولی دلم میخواست دیگران رو مسبب بدونم که بی فایده ام بودهمیشه این فکر رو تو ذهنم تکرار میکردم که دیگران نذاشتن من....این فکرها هر لحظه تو مغزم رژه میرفتن که ببین شانس من روپدر و مادرم  که هیچ،  از طرف همسرم شانس نیوردمجمله ی معروف من : اون نذاشت من.....بعدها فهمیدم این فکرها پناهگاه راحت و دردناگی بود که من توش میخوابیدم تا با اضطراب مواجهه شدن  با  چالش موقعیتها سخت زندگیم رو به رو نشمدر عوض هیچ وقت خدا ،  طعم شیرین تلاش کردن، شکست خوردن و دوباره پا شدن و بردن و پیروز شدن رو هم نچشیدمهمش احساس میکردم دائما دارم در جا میزنم و تو زندگیم موفقیتی کسب نمی کنمولی فقط حرص میخوردم و خودم و دیگران رو سرزنش میکردمولی هیچ تلاش واقعی نمیکردمهر محدودیتی حالم رو بدتر هم میکردمنو یاد محدود شدن های زندگیم می انداختچون پرونده های مشکلات قبلیم همین طور باز مونده بودکوچکترین مشکلی هم که پیش میومددردها و مشکلات قبلی هم زخمش دوباره سر باز میکرد و حالم رو وحشتناک بد میکردکینه ای شده بودم و نمیتونستم کسی رو ببخشمخشم شدیدی از خودم داشتماصلا از ذهنم، بدنم مراقبت نمیکردم، زده بودم به بی خیالی محضنمیدونم شاید به خاطر اینکه از خودم انتقام بگیرمنه تنها واسه خودم واسه دیگرانم سنگدل شده بودماصلا عین خیالم نبود کسی رو ناراحت میکردماعتماد به نفسم به صفر رسیده بودتا میومدم به خودم یه نیرویی بدم، جرات بلند شدن نداشتماحساس میکنم جسارت خود را از دست داده ام و قدرت ریسک کردن ندارمبدبختی نمی تونستم به دیگران هم اعتماد کنماحساس ناتوانی و عدم اعتماد به خودمم که، همیشه با من بودخنده داره ولی واقعا احساس میکنم، اگر از مسبب مشکلاتم انتقام بگیرم حالم خوب می شهولی خودمم می دونستم موقته و راه حل مشکل من این چیزها نیستراستش رو بگم اون موقش هم میدونستم، خودم مسبب مشکلاتم بودم و هستم ولی جرات پذیرشش رو نداشتمبعضی اوقات هم  انقدر بیخیال دنیا و زندگیم میشدم که نمی تونستم نه بگمهر کسی میتونست، مثل آب خوردن  با هر عنوانی از من سوء استفاده کنهانقدر تو ذهنم  مشکلات و اتفاقات شرایط گذشته رو تکرار میکردمکه دیگه واقعا نمی تونستم تو زمان حال زندگی کنم یا آینده ام رو  بسازمبا اینکه خودم صبح تا شب از خودم انتقاد میکردم، ولی کسی این کارو میکرد حالم خیلی بد میشدیعنی کسی جرات داشت از من انتقاد کنه؟؟؟؟قشنگ به جنون میرسیدمطرف رو از حرفش چنان پشیمون میکردم که دیگه دور من آفتابی نمیشددوست نداشتم کسی سرزنشم کنهولی خودم تو ذهنم یا تو واقعیت دائما دیگران رو برای کارهای کرده و نکردشون سرزنش میکردمارتباطام با خانواده ام، همسرم، دوستام که خیلی کم شده بودولی همین کمش هم تا شروع به حرف زدن میکردم، جروبحث بالا میگرفتمیخواستم دائما  بهشون بفهمونم که آخه شما چی میفهمید؟؟؟اصلا نمیتونید حرفهای منو درک کنید و سریع باهاشون درگیر میشدمبعدش هم  زود پشیمون میشدم ولی دیگه فایده ای نداشتتلخی و زهر حرفهام، همه رو از من دلزده و فراری کرده بودانقدر از درون آشفته و تلخ بودم که هر کسی نزدیکم میشد مثل مار تا زهرم رو بهش نمیریختم ول کنش نبودمولی به خدا که دست خودم نبودکلا حس خوبی به خودم نداشتمو، برای خودم متاسفم بودمجالب اینجاست که آدم وقتی حالش بده ناخودآگاه کارهایی رو میکنه که حال خودش رو بدتر هم میکنه مثلا من افتاده بودم تو دور اینکه دائما خودمو با دیگران مقایسه کنم!!!! www.zehndarmani1.irبعدها فهمیدم حسرت خوردن، سرزنش، تحقیر کردن و مقایسه کردن خودماز مهمترین عاملهای تخریب روح و روان و شخصیت هر آدمیهدائما از خودم و دیگران گله و نقد میکردماعتقادها و کارهاشون رو زیر سئوال میبردمهیچ موفقیتی هم  نمیتونست منو راضی و خوشحال کنهخلاصه به زمین و زمان گیر میدادماصلا افتاده بودم رو دنده ی لجوقتی اشتباهی می کردم، نشان میدادم که اتفاقا خیلی هم خوب کردم و شما درک نمی کنیداصلا همینی که هستاگر هم کسی اعتراضی داشت، خیلی پیش میومد که کلا آدمها رو از زندگیم حذف کنم و قطع ارتباط کامل میکردم باهاشونشده موقتم باشه باهاشون قطع ارتباط میکردمانگار این شده بود یه ابزار ناخودآگاه من، تا دیگران رو مجبور کنم هر جور من میخوام رفتار کننآخه عمیقا باور داشتم من خیلی بهم ظلم شده، پس حالا بدویید همه جوره جبران کنیداصلا وظیفتونه که حال منو خوب کنیو اشتباهاتتون رو جبران کنید!!نمیدونم شایدم عقده ای شده بودمآخه به هر موضوعی نگاه میکنم احساس کمبود و حسرت به اون داشتمراستش شدیدا احساس کمبود دریافت توجه و محبت و حمایت داشتمدائما در نوسان بودمبرای همین روزهایی که مهربون میشدم واقعا زیادی حمایت می کردم و شور حمایت کردن رو در میوردممی ترسیدم مثل من احساس کمبود کننبا همه وجود تلاش میکنم چیزی کم و کسر نداشته باشنانگار مودی بودم،  با اینکه خیلی وقته نوجوونی رو رد کردمولی هنوز  هم هر روز حال و هوام یه مدلی میشدقشنگ حس میکنم روح و ذهنم هنوز به ثبات و تعادل نرسیدهیه روزهایی این مدلی دلسوزمیه روزهایی هم از اینکه دیگران شکست بخورند و حس ناکامی کنن، حس خوبی بهم دست میدهبا خودم میگم  بذار کمی هم اونها حس و حال های  منو درک کنن!!!!!همیشه منتظر پیدا شدن یک ناجی برای بر طرف شدن مشکلاتم هستماصلابه خاطر همین ازدواج کردم تا با ازدواج کردن به صورت معجزه آسا با اومدن یکی تو زندگیم تمام مشکلاتم حل بشه www.zehndarmani1.irمیدونم خنده داره ولی واقعا به این فکر مسخره باور و ایمان داشتم!!الانم خیلی دوست دارم طلاق بگیرممطمئنم اگر همسرم، کسی که من اونو مسبب مشکلاتم می دونماز زندگی ام حذف کنمتمام حس ناکامی من رفع میشه و با رفتنش مشکلات منم پر در میاره و اونها هم میرنولی کم کم دارم به این نتیجه میرسم که مشکل تو ذهن منهاونه که باید درست بشه تا مشکلاتم حل بشهوگرنه با اومدن و رفتن صد نفر دیگه هم تو زندگیممشکلی از مشکلات من حل نمیشهیه خاطره ی دور یادم میادوقتی کوچیک بودم یادمه خاله هام، عمه هام و حتی همسایه هامون هر زمان میومدن خونموندائما از مشکلاتشون و این که نمیتونن هیچ راهی براش پیدا کنن و مغزشون دیگه قفل کرده صحبت میکردنخلاصه با شرح دقیق گلایه هاشون از شوهر و زندگیو، گرونی و هزاران مشکل دیگه رو با آب و تاب به هم تعریف میکردنمامان منم که گل سر سبد گلایه کننده ها بود همیشه کلی مشکل و درد و دل تازه داشتو آخرش هم همیشه این بحث ها با اینکه باید تحمل کرد دیگه، زندگی همینهاصلا انسان زاده شده عذاب بکشه دیگهتا بوده همین بودههمه ی اون شرح مصیبت ها ختم به خیر میشدهمه میرفتن خونه هاشون و فردا روز از نو روزی از نوفردا تکرار همه این فکرها و باورها و کلمات، از نوگاهی هم دقیقا همین جنس حرفها رو تو صحبتهای بابام با عمو هام یا دایی هام یا دوستای بابا میشنیدم که بارها و بارها تکرار میشدهیچ وقت تو زندگی پدر و مادرم راه حل پیدا کردن و حل کردن مشکلات رو ندیدم و یاد نگرفتمالبته هیچکدوم گناهی هم نداشتن، الان میفهمم  که انگار هیچ چیز دیگه ای بلد نبودن که درباره اش صحبت کننچیزی بلد نبودن که بخوان یاد ما بدنفقط گلایه کردن و دعوت به تحمل کردن شرایطی که هستاین وسط هر روز من و دخترهای دیگه ، وسط همین بحث و حرفها بزرگ شدیمبه ظاهر سرگرم بازیمون بودیم ولی ....اونها اصلا متوجه حضور ما و اینکه مهمترین سالهای زندگیمون داره ساخته میشه نبودناونها  نمیدونستن ما کلمه به کلمه ی حرفهاو باورها و عقایدمامان باباها و اطرافیانمون و دیگران رو ظبط میکردیم و بعدها فهمیدم عمیقا باورشون کردیم!!!!وقتی الان با دقت نگاه میکنم میبینم نوجوونیمون، انتخاب رشته هامون، ازدواجامون و مهمترین انتخابهای زندگیمون بر مبنای همین باور ها گرفته شدبرمبنای دنیا همینه دیگه،  باید تحمل کرد ادامه پیدا کرد و نتیجه اش هم که دیگه معلومه چی میخواست بشهخیلی جالبه زندگی ما پنج تا دختری که کودکیمون کنارهم و وسط این آدها و باورهای مخربشون بزرگ شدشد دو تا طلاق وسه تا زندگی  بی هدف و گاهی آشوبنمیدونم شاید این حرف ها همش بهانه استولی بهانه هم باشه واقعا تو ساختن باورها و دنیای ما موثر بودمن جزء اونهایی بودم که هنوز طلاق نگرفته بودمولی زندگیم از صد تا طلاق گرفتن  بدتر و گیج کننده تر بودو من همچنان، به جای هر تلاشی فقط میگفتم زندگی همینه دیگه باید سوخت و ساخت!!!روزها و شبهام تو فکر چه کنم چه کنم هام میگذشتاینکه آخه چرا با اینکه شوهرم آدم بدی نبودولی ما اصلا نمیتونستیم هیچ راه حلی برای اختلاف نظرها و مشکلاتمون پیدا کنیمخیلی ها تجویز میکردن بچه بیاری  همه چیز درست میشه!!!ولی من میدونستم این بدترین تجویز دنیاستتا زندگیمو یکم آروم نکنم و به یه ثباتی نرسونم، واقعا  بچه آوردن  نابودی خودمون و اون بچه ی بیگناهه که باید وسط این همه درگیری بزرگ بشهمن هرگز این حماقت رو در حق خودم و خیانت در حق اون بچه ی بیگناه نمیکنمهمیشه برام سئوال بوده زن و شوهرهایی که مشکل دارنقبل از حل مشکلاتشون چرا بچه دار میشن؟؟چرا دومی یا حتی سومی رو میارن؟؟؟چطور این کار وحشتناک رو با خودشون و اون بچه ها میکنن!!!کاش میدونستن خانواده اولین و مهمترین جایی که دنیای آدم، باورها و شخصیت آدم ساخته میشه بعد باید کلی تلاش کنی تا چیزهایی که تو کودکیت بد ساخته شده رو از نو بسازی یا ترمیمشون کنیمن نمیگم از خانواده های پر درگیری، پر مشکل آدمهای موفق امکان نداره بیرون بیانولی اون آدم ها باید صدها برابر آدمهای دیگه بیشتر تلاش کننتا بتونن اون همه باور غلط ، خاطرات تلخ، مشکلات اضطراب و نگرانی و عدم اعتماد به نفس و دهها مشکل دیگه رو حل کنن تا موفق بشن و راهشون رو از گذشته شون جدا کننزمان به سرعت میگذشتتا اینکه من که ناخودآگاه از حل مشکلاتم کلا ناامید شده بودمبه فکرم رسید مثل همیشه از مشکلاتم فرار کنم و سرم رو با یه چیزی گرم کنمبا اینکه تو این زمونه برای سرگرمی راههای مختلفی هست، که خیلی هاش خونه خراب کن هستنمن که از بچگی عاشق کتاب بودمرفتم سراغ جدی کتاب خوندن وغرق شدن  تو اقیانوسشبه امید  فراموش کردن مشکلاتماون موقع نمیدونستم کتاب خوندنم اولش فراموشی مشکلاتم رو برام میارهولی بعدش کم کم راه حل اونها رو هم نشونم میدهاز بچگی درس و کتاب رو خیلی دوستش داشتمولی مثل کارهای دیگه پیگیریش نکردمتحصیلاتم با اینکه شرایط غیر حضوری خوندن ارشدم بود رو ادامه ندادمالان دوباره پناه بردم به کتاب واسه پر کردن تنهایی هامخدارو شکر بالاخره یه تصمیم خوب واسه زندگیم گرفتمو این بود شروع اتفاقات جدید تو زندگی من یا حتی نمیدونم شاید خیلی های دیگهوقتی تو تنها کتاب فروشی شهرمون چرخ میزدممیدیدم که ای وای چقدر کتاب هست که شاید هر کدومشون بتونن یادم بدن، مشکلاتم رو چجوری حل کنمچند تا از اونهایی که فکر میکردم مناسب حال الان من هستن رو انتخاب کردم و خریدم و با کلی ذوق اومدم خونهدیگه عاشق کتابهام  شده بودمدیگه کوچکترین وقتی پیدا میکردم میدوییدم سراغشون تا زودتر تمومشون کنم و برم سراغ بعدیدیگه لحظاتم با تکرار گذشته هام و مرور حسرتهام و  نشخوار فکریهای قبلیم نمی گذشتانگار به مغزم غذای تازه و مفید و جذاب داده بودمدیگه غذاهای مسموم و نفرت انگیز  قبلی که بیشتر بیمارش میکرد و باعث پسرفت و حال خرابش میشد رو دیگه نمیخواستماهی یکدفعه به کتاب فروشی محلمون  سر میزدم و متناسب با پولی که برای خرید کتاب پس انداز کرده بودم کتاب انتخاب میکردمپیرمرد صاحب مغازه هم که دیگه کم کم مشتری ثابتش رو شناخته بود لطف میکرد و هر دفعه بهم تخفیف میدادحتی بهم یاد داد چجوری کتابهای اینترنتی که رایگان هم هستن دانلود کنم و از اونهاهم استفاده کنمتازه فهمیدم کلی کتاب فوق العاده تو زمینه زندگی زناشویی و بهبود رابطه و یادگیری مهارتهای زندگی رو میشه رایگان دانلود کرد و خوندرفتم سراغشون، عشق هرگز کافی نیست دکتر بک، ازدواج موفق دکتر گلاسرکتابهای راهکارهای موفقیت، کتابهای دکتر بارباراآنجلیس و حتی کتاب دولت فرزانگی که برای رونق کسب و کار بود رو هم خوندم عالی بودن، عالیدیگه عاشق کتاب خوندن شده بودم حتی شوهرمم محبتش بهم بیشتر شده بودچون میدید کمتر بهش گیر میدم و پاپیچش میشم www.zehndarmani1.irکمتر حال خرابم رو روی اون خالی میکنمو  اینکه یکمم کنجکاو شده بود که چیکار میکنم انقدر مشغولم و وقت ندارم با هر کاریش بجنگم و باهاش لج کنم روزگار خودمو خودشو سیاه کنمهمیشه عادت داشتم موقع کتاب خوندن، کلمات رو با خودم زمزمه کنماون لحظات از صدای رمزآلود خودم حسابی لذت میبردم با یه ذوق کودکانه تن صدام میلرزیدیه جاهایی که موقع خوندن بیشتر به هیجان میومدم تن صدام بلند تر میشدهمسرم فکر میکرد که دارم  با کسی پچ پچ میکنم ولی نهواقعیت این بود که من با  خود درونم، عشق و آگاهی رد و بدل میکردیم و این بود علت هیجان و زمزمه های منخیلی اوقات عادت حسرت خوردن ذهنم دوباره میومد سراغمکه الان چه فایده  داره؟؟؟کاش زودتر این دیدگاه رو پیدا کرده بودی و میتونستی زندگیتو تغییر بدی الان دیگه خیلی دیرهولی سریع خودمو جمع و جور میکردمنمیذاشتم طرز فکرو باورهای ناامید کننده و مخرب گذشته بیاد سراغم و دوباره حالم رو خراب کنهدیگه نمیخوام حسرت بخورممیخوام از این به بعد زندگیمو بسازم و راضی و با آرامش زندگی کنمنه همیشه بی تاب و نگران و در حسرت گذشته و نگران آیندهاز اولش هم اشتباه بود که تمام مشکلاتم رو گردن سرنوشت و شوهرم و پدر مادرم ، رشته به درد نخوری که خوندم زمین و زمان می انداختمیه روز با ذوق و شوق همیشگیم رفتم کتاب این ماهم رو بخرمیه کتاب خیلی نظرم رو جلب کرد، اسم کتاب درماندگی آموخته شده و راهکارهای درمان آن ، از پرفسور سیلیگمن بودخدایا معنی کاملشو نمیفهمیدم ولی انگار مطمئن بودم این کتاب درد اصلی ذهن منو فهمیده و براش راهکار دارهبا اینکه قیمتش از پولی که این ماه برای خرید کتاب گذاشته بودم بیشتر بوددلمو زدم به دریا و بعد از خوندن فهرست و پشت جلد و وارسی کردنش خریدمشاشکالی نداشت این ماه روسری که میخواستم رو نمیگیرم پولش جبران میشهقطعا  این کتاب خیلی بیشتر از یه روسری بیشتر تو کمدم میتونه تو زندگیم تاثیر مفید بذارهرفتم خونه و کارهامو کردم و سریع مثل بچه ها که ذوق چیزی رو دارن نسشتم سر کتاباوایل کتاب توضیح داده بود که ما چطوری تو کودکی و حتی زیر  پنج سالگیمون ، عقاید تعیین کننده ی زندگیمون و باورهایی که آینده مون رو میسازن رو یاد میگیریم و باور میکنیم و  عمیقا تا آخر عمر اتوماتیک وار قبولشون داریم و ناخودآگاه مو به مو اجراشون میکنیممگر اینکه نسبت به وجود و عملکردشون و تاثیر بد و خوبشون تو زندگیمون آگاه بشیم و تلاش کنیم برای تغییرشونو اینکه چقدر برای تغییر دادن باورهای اشتباه شکل گرفته مقاومت میکنیم و حتی شدیدا ازشون دفاع هم میکنیم و اونها رو حقیقت محض و بی چون و چرا میدونیمهر چی به اواسط کتاب نزدیک میشدیم و مثالهای کتاب رو میخوندم بیشتر شاخ در میووردمانگار دکتر سیلیگمن هر روز وسط بساط سبزی پاک کنی جمع مامانم اینا یا جمع های دورهمی بابااینا بوده!!!!دقیقا میدونست اونها هر روز و هر روز چه حرفها و باورهایی رو تکرار و تکرار میکردنو بدونه اینکه خبر داشته باشن و بدونن داشتن مارو آماده میکردن ما هم دنیامون رو، آینده مون رو شبیه اونها و با همین دیدگاه به زندگی بسازیمتو کتاب بخش هایی رو اختصاص داده بود به علت های ناخودآگاه تنبلی ها و فرار از موقعیتهای سرنوشت سازراست میگفت وقتی با دقت به زندگم نگاه میکردممیدیدم خیلی از تنبلی های که تو زندگیم کردم و سرنوشت منو همون انجام ندادن اون کارها عوض کرد و نذاشت موفق  باشماون تنبلی ها در اصل ترس ناخودآگاهم از موفق نشدن بودوحشتم از شکست خوردن و باور قطعی من که من یه آدمه از پیش شکست خورده امهمیشه برای فرار از اون ترس و اضطراب اصلا سمت اون کار و هدف نمیرفتم تا جلوی ترسم رو بگیرمهمون درماندگی و ناتوانی آموخته شده بود که رفته بود تو سر منومنه دیوانه هم بهش ایمان پیدا کرده بودمو همه ی تصمیمات مهم و غیر مهم زندگیمو بر اساس این باور مسخره میگرفتموای باورم نمیشه چه کردم با خودمباز خدارو شکر حداقل الان فهمیدم و با همون باورهای مسخره نمردم!!!!خیلی جالبههمیشه، همیشه، انگار یکی تو ذهنم اینو میگفت که تو موفق نمیشیاگر شکست بخوری، اگه نتونی، اگه نشه، اگه ضایع بشی دیگران چی میگن و.......حالا میفهمم که اون همون باور عمیق ترس از شکست خوردگی و بی فایده بودن تلاشهام  بودکه نمیذاشت من تلاش کنم و ریسک شکست و تلاش مجدد رو قبول کنمقبلا هر دفعه که کمی تلاش میکردم، کافی بود موفق نشم به جای راه جدید پیدا کردن و امید دادن به خودم فقط همش اعتماد به نفسم رو پایین و پایین تر میووردماز اون بدتر به خودمم رحم نمیکردم و مسلسل وار سرزنش کردنهام شروع میشدبی رحمانه خودمو سرزنش میکردم و میکوبیدمخوب معلومه نتیجه این تخریب چی بودوقتی موقعیت جدیدی پیدا میشد یا خلاقیتی به ذهنم میرسید www.zehndarmani1.irدوباره همون باورهای، تو نمیتونی و فایده ای نداره و ترس از شکست و بدتر از همه سرزنشهای خودم نمیذاشت اصلا کاری رو شروع کنماین شد که من سالها سرمو انداختم پایین و کرم وار به زندگی کرمی و آروم و بی تلاش و بی شکست و بی موفقیت خودم ادامه دادمفقط تو مشکلاتم چرخیدم و نتونستم براشون راه حل پیدا کنمبهترین مقصران هم خدا، سرنوشت ، والدینم، همسرم، محیط و کشورم، و گاهی خودم میدونستمخودمم هم حکم دادم و تمامولی الان کلا دیدم به زندگی عوض شدهپنج تا قانون یاد گرفتم که میخوام جای قانون های درماندگی آموخته شده ی قبلیم رو بگیرهقانون اول: آگاهی در پذیرفتن یا نپذیرفتندیگه فهمیدم که به راحتی هر دیدگاه ، حرف یا نظری رو نذارم بهم تحمیل کنن رسانه ها ، آدمها، باورهای ریشه دار کودکیماول فکر کنم این باور زندگیمو رشد میده یا داره آروم و بی صدا مثل موریانه زندگیمو نابود میکنه و مانع رشد منهبعد میپذیرمش و بهش عمل میکنمقانون دوم: پذیرش شکستدیگه واقعا دوست دارم کمی ها و کاستیهای خودم رو بشناسم و اشتباهات خودم رو به جای سرزنش خودم با راه جبران پیدا کردن و بهبود بخشیدن به توانایی هام جبران کنمهمیشه رو به جلو با نگاه به حال در تلاش برای فردام باشمقاون سوم: نهایت مسئولیت پذیریمسئولیت پذیری کامل برای تک تک تصمیمات کوچک و بزرگ که هر لحظه آگاهانه و ناآگاهانه دارم برای زندگیم میگیرم رو کامل به عهده بگیرمو درک اینکه هر تصمیمی که میگیرم، داره آینده ام رو تغییر میدهپس باید تک تکشون آگاهانه و با هدف باشهو اینکه بدونم مسئولیت پذیری قبول تقصیر و سرزش خود برای اشتباهات نیستخیلی ها مسئولیت کارهاشون رو از ترس سرزنش خودشون و دیگران قبول نمیکننولی باید بفهمیم که مسئولیت پذیری خیلی بزرگتر و بالغانه تر از کار مسخره ای به نام سرزنش کردنه!!!تقصیر مربوط به گذشته است، ولی مسئولیت مربوط به زمان حال و هر لحظه زندگی الان ماستدیگه فهمیدم هیچ کس، هیچ وقت مسئول زندگی من و موفقیتهام و شکسهام نیست جز خودمخیلی با خودم کلنجار رفتم تا مفهوم این جمله رو فهمیدمموفقیتهای من هم از اون جا و همون لحظه شروع شدمسئولیت پذیری یعنی جمع بودن حواس ماکه مراقب باش هر کاری امروز کنی فردا نتیجه اش رو واضح میبینیقانون چهارم: رد قطعیت پذیریهمیشه باید حواسمون باشه که حرف ما، فکر ما، نظر ما، درست مطلق نیست و بر چیزی تاکید قطعی نکنیمهمیشه این احتمال رو بدیم که شاید حرف طرف مقابل هم درست باشهجمله طلایی که&quot; باید بهش فکر کنم و در موردش تحقیق کنم شاید من اشتباه فکر میکنم&quot;  همیشه و هر لحظه و هر جا باید گوشه ای از ذهنمون باشهاین به معنی بی ثباتی فکری و عقاید  نیستاین به معنی اینکه که در هر لحظه آمادگی اینو داشته باشیم که باورهای و افکار غلط و مخرب رو که اغلب اتفاقا بهشون ایمان داریم رو تغییر بدیمهر روز یک گام رو به بهتر شدن و آگاهی بیشتر برداریمنه اینکه با یه افکار و باورهایی بزرگ بشیم با همون افکار و باور ها هم بمیریمقانون پنجم: باورعمیق و فکر کردن به فناپذیر بودن خودمون:این قانون مهمه و باعث جدی شدن و با ارزش شدن قوانین قبلی میشهدونستن اینکه بالاخره باید از این دنیا بریمقصه مون رو جایی دیگه ادامه بدیم و اینکه اتفاقا ادامه قصه مون فقط به این بستگی داره که اینجا چطور قصه ام رو ساختیم و هر چی ساختیم رو ادامه خواهیم دادبدبختی یا آگاهی و رشد و تعالی هر چی رو ساختی ادامه اش رو با همه وجود بعد از رفتن از این دنیا حس میکنیمواقعا این قوانین طلایی هستن و کاش بتونم اول کامل بفممشون و بعد بهشون عمل کنمکاری به دیگران ندارم هر کس خودش رو درست کنه شاهکار کردههمه به هم وصلیممن فکرهام و باورهام و رفتارهام درست بشه قطعا خواه ناخواه، تاثیر خوبم رو رو کل دنیا میذارمبعدها فهمیدم به جای اینکه از خدا طلب یه عمر دوباره و تجربه یه بار ، یه جور دیگه زندگی کردن دوباره رو بکنمهر کاری میتونم برای بهتر شدن همین فرصتی و عمری که خدا بهم داده بکنمهمینو عالی بسازمالان که دیدگاهم به خودم ، زندگی و اطرافیانم عوض شدهآرامش پیدا کردن من کم کم رو کل روابطمون و کار و درس و همه چیز زندگیم داره تاثیر میذارهمنو همسرم داریم رو رابطه مون کار میکنیمانگار یاد گرفتیم هر روز حتما یک ساعت بشینیم و در مورد خودمون ، اتفاقات اون روزمون، احساساتمون، خواسته هامون از هم البته بدون گلایه کردن و با راهکار دادن  واضح صحبت کنیموقتی کتاب عشق هرگز کافی نیست دکتر بک رو میخوندم و در موردش با همسرم صحبت میکردم براش خیلی جالب بودمیگفت  انگار داره کتاب قصه ی زندگی مارو میگهراست میگفت هر جای کره ی زمین باشیهمه ی انسان ها مشکلات ، دغدغه ها و نیازهای مشابهی دارنتا آگاهیت رو بالا نبری زندگی آروم و حل کردن مشکلات محالهسعی کردیم با هم راه حل های گفته شده تو کتاب رو اجرا کنیم که تاثیراتش هم عالی بودیا وقتی کتاب ازدواج موفق گلاسر رو میخوندیم دیدیم که تمام کارهایی که نابود کننده ی زندگی توکتاب، گفته شده بود روما با لج و لجبازی فراوان سالها از روی ناآگاهیمون تکرارش کردیم www.zehndarmani1.irاون هفت عادت مخربانتقاد کردن از همسر، سرزنش کردن اونشکایت و گلایه کردم مداوم، غر زدن و ناراضی بودن دائمی، تهدید کردن همسرتنبیه کردن همسر( قطع رابطه ی جنسی، قهر کردن طولانی، خرجی ندادن و فشار آوردن مالی، غذا نپختن و نرسیدن به امور منزل، گرفتن آزادی های طرف مقابل، بی توجهی کردن به خواسته های همسر و غیره)، باج دادن برای رسیدن به خواستهاینها به راحتی یک زندگی رو میتونن نابود کننباید سریع و با تمرین زیاد ترک بشنبه جاش هفت عادت سازنده زندگی مشترک جایگزینش بشناون هفت عادت سازنده همحمایت کردن مالی و عاطفی و روحی و فکری همسردلگرمی دادن و همدم بودنگوش دادن به همسر و توجه با همه وجود به اوپذیرفتن خصوصیات همسر و نجنگیدن با خصوصیات غیر قابل تغییر همسراعتماد داشتن و تعهد دو طرفه، احترام گذاشتن و پرهیز از بی احترامی حتی در بدترین شرایطگفتگو کردن مرتب و روتین و وقت گذاشتن در هر روز،  برای این امر مهم و حیاتی برای زندگی مشترکو صدها مهارت دیگه باید بلد باشیم تا بتونیم زندگیمون رو مدیریت کنیمما خواستیم و شدیقین دارم هر کسی راه خودشو پیدا کنه برای اون هم میشهراستی اسمم رو نگفتماسم من رهاستاسمی که یه عمر برام مسخره بودچون در بند و اسیر بودم،اسیر ذهن و باورهای مخرب خودماما از لحظه ای که فهمیدم من اسیر خودم هستم و فقط خودم میتونم خودم رو نجات بدمرها شدم و الان واقعا دیگه رهامپایانآدرس سایت www.zehndarmani1.irکانال تلگرامt.me/ZahraRezaeiPsychologyکانال روبیکا@ZahraRezaeiPsychology1پیج اینستاگرامmoshavere_ravanمشاوره ی حضوری کلنیک راه آرامش 02633310656مشاوره ی تلفنی 09191760816(لطفا جهت رزو وقت فقط پیامک ارسال بفرمایید)</description>
                <category>زهرا رضایی</category>
                <author>زهرا رضایی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 08:26:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخوام زن قدرتمندی باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388/wwwzehndarmani1ir-uehjg8pbhrkf</link>
                <description> www.zehndarmani1.irبه نام خالق عشقنویسنده: روانشناس زهرا رضایی(داستانها تلفیقی از تجربیات کاری سالهای مشاوره، خلاصه کتابها ومقالات به روز و تخصصی روانشناسی و سبک های درمانی متعدد و آموزش های تکنیکهای درمانی است)&quot;امیدوارم بهترین تاثیر رو روی زندگی شما داشته باشه وشروع معجزه ی تغییر زندگیتون باشه&quot;من یک آمازونی ام!!!!!!!!(موثر در درمان سلطه گری و خود مداری در زنان و بهبود مهارتهای ارتباطی آنها)در افسانه ها اومده در زمانهای خیلی دور قبیله ای از زنان وجود داشتن که کاملا مستقل و به دور از مردها  زندگی میکردنخیلی ها الان تو دلشون میگن چقدر جالبخوش به حالشون!!اونها بدون حضور هیچ نام و نشونی از مردی در جزیره ای زندگی میکردناین زنان خودشون رو بی نیاز از وجود و ارتباط با مردها میدیدن و هر گونه نیاز جنسی و عاطفی و کاری به  مردها رو ننگ و خواری میدونستن و به شدت نهی میکردناونها این باورها و استقلال محضشون رونسبت به مردان و حتی حس خشمشون از مردها رو هم نسل به نسل به همدیگه انتقال میدادن www.zehndarmani1.irتا این عقاید و باورها رو حفظ کنن وادامه بدن،  و سرپیچی از این باورها  روگناهی نا بخشودنی میدونستنحالا حتما این سوال تو ذهنتون پیش میاد که پس چه جوری این قبیله بقاء نسل میکردن و نسلشون رو ادامه میدادنواقعیتش این بانوان محترم سالی یکبار دختران و زنان جوانشون رو سوار قایق هاشون میکردن به سمت جزیره ی مردها میرفتنچند وقتی اونجا زندگی میکردن و به ناچار کنار مردها میموندن و با اونها همبستر میشدن و بعد از مدتی سوار قایق هاشون میشدن و به جزیره ی خودشون بر میگشتن!!بعد نه ماه زنانی که باردار شده بودن وضع حمل میکردننوزاد های دختر رو پیش خودشون نگه میداشتنتا مثل خودشون و با باورهای خودشون پرورششون بدن و شیر زنانی جوان و پر قدرت رو برای کارها سخت تر تربیت کننبیچاره نوزاد های پسر رو هم از خودشون جدا میکردنسوار قایق میکردن و میبردن جزیره ی مردها تحویل اونها میدادنتا بین قومشون مردی نباشه و پرورش پیدا نکنهو این روند همچنان ادامه داشت تا .....تو اوج شیطنت های نوجوونیم همش فکر میکردم کاش نسلشون منقرض نشده باشهیا اگر هنوزم هستن کجان؟آیا منو بینشون میپذیرن؟حتما تو جنگلهای بکر آمازون هستننمیدونمخدایا چقدر عجیب بود و عجیب تر این که من بعد از کلی تحقیق و تفحص در خودم متوجه شدم که بله، من هم یک آمازونی ام!!!!هر چی بیشتر تو خودم تحقیق و بررسی میکردم بیشتر و قطعا متوجه میشدمکه منم از نوادگان همین بانوان محترم هستمکم کم مطمئن میشدم دلیل و توجیه رفتارهای من،که از دید اطرافیانم مخصوصا مامانم عجیب و به دور ادب و وقیحانه بودبه خاطر اجدادم بود و خونی که از اونها تو  رگهای من بود!!!!کلا از وقتی خیلی کوچیک بودم و یادم میاد دل خوشی از پسرها نداشتماصلا خوشم نمیومد که تو بازیهامون یه پسر رهبر گروه باشه و اگر خدای نکرده پسری به من یا دخترهای دیگه زور میگفتچنان حالشو جا می اووردم که قشنگ متوجه بشه دختر یعنی چی؟بیچاره مامانم هم همیشه در حال ابراز شرمندگی وعذر خواهی از فامیل و درو همسایه بود و با چشم غره ی همیشگی به من میگفت که بذار بریم خونهبزرگتر که شدم همیشه متاسف بودم برای دخترایی که به خاطر بی توجهی دوست پسرشون و یا شکست عشقی، لیتر لیتر اشک میریختناونها رو مایه ننگ جامعه زنان میدونستم و هرگز با این سبک دخترا وارد ارتباط و دوستی حتی همکلام نمیشدمبماند که اونها هم منو آنرمال و غیر طبیعی میدونستن و مسخره میکردنولی اصلا برام مهم نبود انقدر اهداف والا و با ارزش و بلند پروازانه ای  تو سر من بود که تایید یا عدم تایید دیگران برای من پشیزی ارزش نداشتنوجوونی من خلاصه میشد توکلاس های ورزشی و دفاع شخصی که در نهایت کمربند مشکی  دفاع شخصی رو هم گرفتمکلاس های زبانم که بهم حس قدرت و اعتماد به نفس بالایی می دادمهم تر از همه،  سرسام آور درس خوندنم برای کنکور که باید رشته ای که دوست دارم رو قبول بشم ولا غیرکه البته  قبول هم شدمیه رشته خاص توی یه دانشگاه معتبر و  برند علمی عالی ، همون چیزی که میخواستمواقعا حسی روداشتم که توصیفش برام سختهانگار بلندترین قله ی دنیارو فتح کرده بودمخوشحال و سرمست و مغرور تر از همیشه روزهام میگذشتهمین جوریش کسی جرات نداشت چپ نگاه من بکنهحالا که دیگه اعتماد به نفسم ده برابر شده بودشکل زندگیم کلی تغییر کرده بوداهدافم با این اعتماد به نفس جدید خیلی بزرگتر و حتی دست نیافتنی تر شده بود و من مصمم و محکم تر  از همیشه پیش میرفتمالبته متوجه توجهات پسرهای اطرافمم بودمچون من برخلاف روحیه ی زمخت و جدی و مغرورمبه شدت چهره ی زیبا و ملیح و مهربونی داشتم www.zehndarmani1.irاین قسمت هم دیگه کار وراثت بود دیگهاز چهره ی پدر و مادرم که اتفاقا هر دو خوش چهره بودنمنم بی بهره نبودم و مادرم همیشه میگفت کاش به جای این اخلاق گندت یکم مردم داری و زبون نرم هم از من و بابات  ارث بهت میرسیدچه کنم ، این که دیگه دست من نبودوگرنه به خودم بود، عاشق چهره ی یک زن گلادیاتورو جنگنده بودماون  رو خیلی بیشتر از چهره ی ملوس الانم میپسندیدم!گرچه همیشه مثل این سادیسمی ها یک لذت بدجنسانه ای میبردم که این چهره ی زیبا آدمها رو جذب من میکنهمن هم  در نهایت بی اعتنایی، بهشون دست رد میزنم و هیچ ارتباطی رو نمی پذیرفتماین  به شدت بهم حس قدرت میدادروزها و ترمها گذشت و من بیشتر و بیشتر تو دانشکده و حتی کل دانشگاه به همون دختر مغروره معروف شدمبه خواستگارو دوست پسر و هر عنصر نری با جایگاه های عالی جواب منفی  می دادمدر حالی که سربلند از این قدرت بودم و به خودم میبالیدم که جامعه ی زنان رو سربلند کردم سرنوشت میخواست یه روی دیگه زندگی رو نشونم بدههیچ وقت یادم نمیره  اولین باری که امیر رو دیدمداشت تو سالن آمفی تئاتر دانشگاه،  لوح دانشجوی نمونه اش رو دریافت میکرد و بعد از دریافت لوحش،  پشت تریبون رفت و از کلی آدم تشکر کردیکم از اهداف و برنامه هاش گفت و کلی هم تشویق شدمخصوصا یه سری از دخترا که داشتن خودشونو میکشتن تا توجه امیرو به خودشون جلب کننشخصیتش برام جالب بوداین همه بلند پردازی و غروری که تو چشماش میدیدم منو یاد خودم مینداختولی بر خلاف من، اون خیلی هم  با همه جور و خودمونی بودچقدر اون لحظه به نظرم پسر جذاب و دوست داشتی ای اومدحسی که تا به حال در مورد هیچ پسری تجربه نکرده بودمحس فوق العاده ای بودولی چه فایده بازطبق معمول ندایی از درونم بهم میگفتخوب که چی، همه ی این موفقیتها و حس های خوب دنیارو خودت به تنهایی میتونی داشته باشی بهتره به یه مرد دل خوش نکنیاون روز گذشت و من سخت تر چسبیدم به برنامه هامحسابی تلاشم رو چند برابر کردم تا زودتر به نتیجه برسمدیگه امیرو کامل فراموش کرده بودمتا این که یه روز داشتم از کلاس برمیگشتم که برم سریع سوار ماشینم بشم و حسابی عجله داشتم جایی برماین سرعت من باعث شد کم مونده بود  به پسری که چندتا لیوان نسکافه تو دستش بود داشت برای دوستاش که کمی اونطرف تر نشسته بودن میبرد خیلی نزدیک بشماونم مجبور شد سریع وایسته  که به من نخورهیکم از محتویات لیوانها ریخت رولباسش، لباسش حسابی کثیف شدمنم که طبق معمول عکس العملم این مواقع این بود که، بیا مردی دیگه عرضه ی بردن چند تا لیوان نسکافه رو هم ندارییه  نگاه تاسف باری بهش کردمیه لحظه جا خوردم!!!خودش بود، امیر بودولی سریع خودم رو جمع و جور کردم و طبق غرور همیشگیم رد شدمداشتم که میرفتم امیر لبخندی زدو گفتفکرمیکنم میخواستین بگین، شرمنده ببخشید لباستون کثیف شد چطور میتونم جبران کنم؟ولی چون عجله دارین نتونستین بگین!!!منم یه نگاه تمسخر آمیز بهش انداختمبعد با  پوزخندم کاملا متوجهش کردم که، نه داداش از این خبرها نیست چشماتو باز میکردی لباست کثیف نمیشدبعد هم بی اعتنا خرامان خرامان در شدم و رفتماون روز هم گذشت ولی نمیدونم چی شد دیگه بعد از اون روز، اون صحنه، اون چهره، اون لحن مودبانه، اون لبخند، اون تیکه های هوشمندانهمثل نوار ضبط شده تو ذهن من تکرار شدبه خودم میگفتم خجالت بکش هستی اینهمه پسر خوشگل تر، موفق تر، مهم تر و  احتمالا پولدارترو تو رد کردیحالا تو ذهنت درگیر این پسره شده؟؟چون کوچکترین مشغولیت ذهنی درباره ی پسرا رو گناهی نابخشدونی و مساوی با نابود شدن اهداف و آرزوهام میدونستمبا همه ی قوا سعی کردم و تا حدودی هم موفق شدم اون پسرو فراموش کنماون پسر که بعدها فهمیدم اسمش امیر و دانشجوی دکترای مهندسی رباتیکهاتفاقا بسیار نجیب ومودب و موفق و فعالهاصلا نگم برات همه چیز تمومهفقط اصلا پولدار نیست که خوب به هر حال با این تلاشی که اون داره حتما پولدارم میشهولی با همه این تفاصیل  اینها اصلا مهم نبود www.zehndarmani1.irمن همه ی عمر به خودم قول دادم  هیچ مردی نباید وارد زندگیمن بشه و منو از اهدافم دور کنهولی چه کنم که دیگه دست من نبوددیگه دلم مثل قبل مطیع محض عقلم نبودالبته عقل که چه عرض کنم الان فهمیدم عقاید و افکار اون موقع هام یه سری باورهای پوسیده و مخرب و فمینیستی محض و افراطی بودتا به خودم اومدم دیدم در عرض یکسال ما کم کم به هم نزدیک شدیم و اول فقط همکاریهای تخصصی و علمی بود ولی بعد صمیمیت عاطفی بینمون ایجاد شدهمه چیز اولش خوب بودولی کم کم اون بعد شخصیت من که سلطه طلب و مرد ستیز بودداشت تو رابطمون مشکلات زیادی ایجاد میکرد و بدجوری تنشهامون زیاد شده بودتا زمانی که فقط همکاری تخصصی و علمی میکردیم رابطمون عالی و رویایی بودگرچه همون موقع هم ، بیشتر تمایل داشتم من رهبر باشم و بگم چه کنیم چه نکنیمامیر هم متواضعانه قبول میکردولی وقتی بیشتر وارد فاز عاطفی شدیم و حرف از خواستگاری و مطلع شدن خانواده ها شدکم کم ناخودآگاه حس برتری طلبی و خودمداری من تو هر موضوعی بیرون میزد و امیر صبور و آروم رو عصبی میکردمن مونده بودم بین دل و عقایدم، که اتفاقا با همه وجودم بهشون ایمان هم داشتمباورهای مرد ستیزمکه بعدها با کمک مشاورم فهمیدم چقدر این باورها غلطه و اتفاقا نه تنها باعث رشد زنان نمیشهبلکه  اگر نتونن بین استقلال مطلق و وابستگی مطلق تعادل بر قرار کنن به شدت هم آسیب میبینناما چه کنم که این باور ها تو ذهنم ریشه داشت و ریشه های خیلی قوی و تنومندی هم داشتاصلا رفتار من امیر رو هم به کل تغیر داده بودامیری که به گفته ی خودش به عمرش لجبازی نکرده بود، حسابی با من  لج میکرددر مقابل بی منطقی های  من،  بی منطق تر  میشد و با دلیل وبی دلیل با من مخالفت میکردامیر همیشه میگفت هستی، خسته میشم واقعا داری خسته ام میکنیتو هر موضوع ساده و پیش پا افتاده ای رو به جنگ قدرت زن و مرد تبدیل میکنیمنم اول لج میکردم، الانم دارم عادت میکنم مقابلت وایستاممن ناخواسته امیر رو برده بودم تو فاز دفاعیاین که اگر تو هم مقابل هستی نایستی و کارهاشو جبران نکنی ضعیفی و باختی یهعمر باید کولی بهش بدی و ....چه کنم که ناخودآگاه خودم این باورهای مسخره رو انداخته بودم تو سرشجنگ ما،  تموم نشدنی و رو کم کنی و جنگ قدرت بین زن و مرد بودامیر هم  ناخودآگاه شد یکی مثل من و رابطهمون تا مرز نابودی رفتوضع ما همین طور با کشمکش پیش میرفتتا اینکه یه روز اومد پیشم و گفت هستی من این امیر رو دوست ندارمانقدر انرژیم صرف جر و  بحث و اثبات قدرتم به تو حفظ قدرتم تو موضوعات و شرایط مختلف میشهدارم از اهدافم ، درسم ، زندگیم می افتمبیا تمومش کنیم www.zehndarmani1.irدید من به زندگی مثل تو نیستمن زندگی رو رشد در کنار هم و پله بودن برای هم و شاد و عاشقانه موفق و قدرتمند شدن میبینمولی تو انقدر وحشت و ترس از عقب افتادن و کم آوردن در مقابل مو داری که نه تنها از زندگیت و رابطه با من لذت نمیبری بلکه همش تو ترس و استرس عقب افتادن یا کم آوردنیانگار من رقیبتم نه عشقتمن نمیتونم اینجوری زندگی کنمتو فوق العاده ای دختر، همه چیزت عالیهولی بعضی از باورهات هم داره خودتو نابود میکنه هم منوبی معرفت اینهارو گفت و خداحافظی کرد و رفتمنم فقط نگاهش کردماولش یه حس قوی تو ذهنم میگفت به جهنم بروبهتر ، اینجوری منم از این کشمکش ها و تنش ها راحت میشم و فقط میچسبم به کارو درسم و اهدافهمحالا نشونت میدم کی موفق تر میشه، روتو کم میکنمولی یکم که گذشت حس کردم که چقدر دلتنگشمباورم نمیشد که چقدر دارم ضعف نشون میدم، ولی بالاخره منم آدممزندگی میخوام، عشق میخوام تا کی میخوام مثل آدم آهنی زندگی کنممن اگر موفق ترین زن جهان هم باشم، باز اگر عشقی تو زندگیم نباشه یه چیزیم کمهخدایی حرفهای امیرم درست بودمن هر چیزی رو به جنگ قدرت زن و مرد و حرف منو حرف تو میکشوندمولی من با اینکه میدونستم مشکلم چیهباز وقتی تو موقعیت تصمیم گیری قرار میگرفتمجنگ قدرت و برد باخت و اینکه حتما باید من ببرم میومد سراغمباز همون عکس العملهای همیشگیم رو تکرار میکردمتا اینکه یه مشاور خوب پیدا کردم و بعد از توضیح کل زندگیمباورهام رو بررسی کرد و کلی از چیزهایی که حتی فکرشم نمیکردم ریشه مشکلات زندگیم بوده مشخص شدبعد ازم تست طرحواره رو گرفت تا کلی از باورهای پنهانم که تغذیه کننده ی افکارم و بعد احساسات و رفتارهام بود مشخص بشه www.zehndarmani1.irاز منبع تغذیه این باورهای غلتم باید قطع بشهمشاورم بهم توضیح داد مسلما دهها روش درمان برای این مشکل وجود داره و هر روانشناسی از سبک مختص خودش برای درمان بهره میگیرهولی من از درمان شناختی و طرحواره درمانی برای حل مشکلت استفاده میکنماول خطاهای شناختیم رو لیست کردیموای که من چقدر ویروس تو تحلیل داده هام ، تو ذهنم داشتمیا ساده بگم مغزم، ذهنم هر چیز رو میدید یه طور مشکل داری تحلیلش میکردکلی برام مشکل تو شرایط روحی و کارهام و زندگیم ایجاد میکرد که خودمم خبر نداشتمهر روز فکرهامو مینوشتم و رو به روش مینوشتم این کدوم خطای شناختیهمثلا من فکرهام و تفسیرام پر بود از ایده آل گرایی، اغراق، برچسب زدن به خودم یا دیگران، داستان سازی ذهنی و پیش بینی منفی ، دهها خطای دیگهاین تمرینهارو هر روز انجام دادم و به خودم قول دادم تا آخر عمرم رهاشون نکنمیعنی اگر میخواستم اثر کنه باید تا تو ذهنو وجودم نهادینه اش میکردمخدایی تمام تلاشم رو میکردمتمرین دیگه ام این بود که طبق دستور العملیک روز در میون، در یه ساعت ثابت باید افکار وخشم هام رو بدن محدودیت مینوشتم و پاره میکردمنامه نوشتن به مردهایی که ازشون خشم داشتم رو شروع کردممشاورم گفت مراقب باش روزهای اول ممکنه حسابی خشمت بیرون بریزه و حالت بد بشهولی به مرور که خشم پنهانت کم کم بیرون اومد و تخلیه شد حالت روحیت بهتر میشهواقعا همین طور بود اولش فکر کردم چه تمرین مسخره ای من که از کسی خشمی ندارمبعد دیدم نه مردهایی بودن که من ازشون متنفرممثلا پسر عمه ام که وقتی بچه بودم دائما تو خونه مون ، حرف از موفق بودن اون بوداینکه پسرها احتمال موفقیتشون بیشترهناخودآگاه همیشه باهاش رقابت میکردماون بیچاره هم اصلا روحشم خبر نداشتاین مقایسه اشتباه پدر و مادرم بود که ذهنم رو حساس کرده بودیا اون مرد همسایه که میخواست بهم نزدیک بشه و گاهی یواشکی لمسم میکردمنم از ترس سکوت میکردم فکر میکردم مهم نیست یا یادم رفتهولی با این تمرینهایی که روانشناسم بهم داده بودفهمیدم همین موارد و موارد پنهان دیگه ای منو ناخودآگاه از مردها متنفرم میکردتمرین نامه نوشتن و پاره کردنم که تموم شد حالم خیلی بهتربود www.zehndarmani1.irطبق گفته ی مشاورم ماهانه یک بار باید  به کسی که ازش خشم دارم این نامه رو بنویسم و بدون حدودیت حرفهامو بزنم و در نهایت پاره کنمشاید طی چند ماه ده ها تمرین انجام دادم تا دیگه با خطاهای شناختی مسائل رو تحلیل نکنمفرق بین تمایل و تلاش برای پیشرفت رو که سازنده هم هست با ایده آل گرایی که مخربه متوجه بشمخشم ناخودآگاهم نسبت به مردها خیلی کم شده بودتونستم بین ترس از وابستگی و ناتوانی و استقلال تعادل برقرار کنمکلی اطلاعات در مورد مردها روحیاتشون، نیازهاشون، خواسته هاشون و مهارت ارتباط با اونها یاد گرفتم و خلاصه کلی آگاه شدمعاشق این کلمه ام آگاهیکاش همه میدونستن که آگاه شدن چقدر روابطشون، کارشون و اهدافشون و آینده اشون رو بهتر میکنهراستی امیر برگشتاصلا باورش نمیشد من این همه تغییر کرده باشمخودشم کلی کتاب خونده بود و کلی فکر کرده بود و تغییر کرده بودالانم رابطمون  با کلی چالش و اختلاف نظر و فراز و فرود داره پیش میرهاما ما دیگه یاد گرفتیم چطوری مشکلات رو مدیریت کنیمدیگه جنگ قدرت تو رابطه ما مرده و تموم شدهدیگه حرف من باید بشه یا حرف تو معنی ندارهما، ما شدیمدوماه دیگه هم عروسیمونهمیدونم اون باورها طبق عادت دوباره آروم و بی صدا، میاد سراغمون تا زندگی زناشویی مون رو  نابود کنهولی این بار من آدم ناآگاه قبل نیستم تا آخرین لحظه ی عمرم مراقب باورهام، فکرهام و رفتار و تصمیماتم هستم و هوشیارانه تک تکشون رو انتخاب میکنمپایان: آدرس سایت www.zehndarmani1.irکانال تلگرامt.me/ZahraRezaeiPsychologyکانال روبیکا@ZahraRezaeiPsychology1پیج اینستاگرامmoshavere_ravanمشاوره ی حضوری کلنیک راه آرامش 02633310656مشاوره ی تلفنی 09191760816(لطفا جهت رزو وقت فقط پیامک ارسال بفرمایید)</description>
                <category>زهرا رضایی</category>
                <author>زهرا رضایی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 08:21:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق یک طرفه</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388/wwwzehndarmani1ir-iehsh34pjlaz</link>
                <description>www.zehndarmani1.irبه نام خالق عشقنویسنده: روانشناس زهرا رضایی(داستانها تلفیقی از تجربیات کاری سالهای مشاوره، خلاصه کتابها ومقالات به روز و تخصصی روانشناسی و سبک های درمانی متعدد و آموزش های تکنیکهای درمانی است)&quot;امیدوارم بهترین تاثیر رو روی زندگی شما داشته باشه وشروع معجزه ی تغییر زندگیتون باشه&quot;کنار هم ولی فرسنگها دور از همیم(موثر در شناخت اختلال اسکیزوئید و شخصیت منزوی و شفاف سازی شرایط ازدواج با این افراد)پدرم اجازه نمیداد شهر دیگه رو تو انتخاب رشته بزنممیگفت من غیرتم اجازه نمیده دخترم دور از من بمونهیکی نبود بگه آخه بابای من ، عشق من خیلی خونه ی پر مهر و محبتی برای بچه ات ساختی حالا میخوای به زور  نگهش هم داری!!!www.zehndarmani1.irهر قدر گفتم بابا من خودم انقدر به پختگی رسیدم که گول نخورم و اشتباه نکنم پس بذار شهرهای دیگه رو هم انتخاب کنم و شانس قبولیم رو بالا ببرماز هر راهی رفتم بابام قبول نکرد و گفت خوم بالای سرت باشم خیالم راحت ترهخدارو شکر من همون شهر خودمون قبول شدمو و موندم و درسمو خوندمدانشگاه حال و هواش فرق میکرد مثل مدرسه نبودبه خودم قول دادم سرمو بندازم پایین و فقط درسم رو بخونم و درگیر عشق و عاشقی های دانشگاه نشممثلا مامان بابام که با عشق تو دانشگاه با هم آشنا شده بودن چه گلی به سر ما زدن که من با تکرار همون اشتباه چیزی نصیبم بشهخیلی به خودم اطمینان داشتمغافل از اینکه دل و ذهن آدمی هزاران بازی بلده و خوب میتونه بدون اینکه متوجه بشی قانعت کنهترم سه بودم که تو یکی از کلاسهای عمومی حمید رو دیدماولش تو خودش بودنش نظرم رو جلب کرد فکر کردم اتفاقی افتادهبعد به خودم گفتم به من چه؟این همه آدم اطرافشه یکی بالاخره پیدا میشه حالشو بپرسهبعد دیدم هفته های بعد هم همون طورهآرو و بی صدا و کنده از جمع و تنها تو خودشبه مرور زیر چشمی نگاش کردن شد عادتمکم کم دلیل نگاهام از کنجکاوی به دلتنگی تغییر کردتو نگاه اول یه پسر آروم و نجیب و معقول به نظر میومد، که یه غرور مردونه ی خاصی داشتحمید چهره و تیپ جذابی داشت، یا شایدم برای من جذاب بودبی تفاوت بودنهاش، سردی هاش به دخترها،مرموز بودن و دور از جمع بودنش منو عاشق خودش میکرد و حس دست نیافتنی بودنش رو بهم میدادنمیدونم شایدم چون ازش خوشم اومده بود همه چیزش به نظرم خوب و عالی میومددست خودم نبود هر وقت هر جا میدیدمش دلم یه جوری میشد و میلرزیدسر کلاس نمیتونستم چشم ازش بردارمیه بار که حواسش نبود با کلی اضطراب و ترس به هوای عکس گرفتن از تابلوی اعلانات دانشگاه ازش عکس گرفتمنمیدونم شاید دلم میخواست هر وقت اراده کردم جلو چشمم باشهمیدونم کارم احمقانه بود ولی چه کنمبه نظرم خیلی جذاب بوداما وقتی به دوستای صمیمیم نشونش میدادم، بیشتر اینو میشنیدمآخه مریم خول شدی، عاشق چیش شدی؟؟نه قیافه داره، نه تیپ و نه استایل خاصی داره، بدتر از همه ماشین توپی هم که ندارهمریم وقتت رو با این پسر تلف نکن، خیلی شل و وارفته ونچسب و مغروره!!!!!!!!!نمیدونم جوابی نداشتم بهشون بدمwww.zehndarmani1.irشاید همیشه آروم و بی هیاهو و بی تنش بودنش جذبم کرده بودحمید مثل یه برکه ی آروم و مستقل از همه دنیا بود که انگار فارغ از همه ی هیجانات و هیاهوهای جامعه و محیط اطرافش بوداصلا عین خیالش نبود که تو دانشکده این همه حاشیه و حرف و حدیث مختلف بودکلاس از اعتراضها یا شوخی و دست انداختن های بچه ها، یا سختگیری استادها منفجر هم میشد، این پسر تکون نمیخورد و هیچ عکس العملی نشون نمیدادبرای من که تو خانواده ای قد کشیده بودم که همیشه صدای داد و بیداد و درگیری از خونه ی ما میومد و دیگه آبرو حیثیتی جلو در همسایه و حتی فامیل برامون نمونده بود، واقعا دلم آرامش میخواستحمید برای من انگار همون آرامش گمشده ی زندگیم بودپدرم  به شدت مرد ایراد گیر، دقیق و حساس و به مرور شدیدا عصبی ای شده بود و مادرم به شدت بی خیال و بی برنامه وسهل انگار و بی تفاوت بودبا اینکه هر دوشون آدمهای مهربون و خوبی بودن ولی مثل بنزین رو هم عمل میکردن!!!!!!!کارهای بابام مادرم رو به جنون میکشوند، کارهای مادرم آرامش و خواب و خوراک رو به پدرم حروم کرده بودخلاصه با کوچکترین جرقه ای زندگی ما رو هوا بود و من یه لحظه ی با آرامش ، بدون اضطراب و تنش رو آرزو داشتم و نداشتمشتو تخیلات خودم نمیدونم شاید برای اینکه از مشکلاتم فرار کنم حمید رو راه نجاتم میدیدم و این همه آرامشش برام مثل ستون محکمی بود که میتونستم بهش تکیه کنم و حداقل بقیه ی زندگیمو تو آرامش بگذرونمکارم شده بود یه گوشه بشینم و برای خودم خیال پردازی کنمکه فردا دیگه حتما میاد و به یه کافه ای ، جای دنجی دعوتم میکنه و میخواد که بیشتر با هم آشنا بشیمولی زهی خیال باطل اصلا اون تو این دنیا نبود و غرق خودش بود به هیچ کسی هم توجهی نداشتیا انقدر گیج بود که متوجه این همه شیفتگی و خول بازی های من نمیشدیا انقدر مغرور بود که کسر شأنشون میشد بیاد و پیشنهاد بدهیا منتظر بود که من باید برم و پیشنهاد بدم یا شاید اصلا کسی تو زندگیش بود به کسی تعهد داشت، نمیدونم!!روزها میومدن و میرفتن و این گیج خان از کنار من مثل ارواح رد میشد و هیچ عکس العملی نشون نمیداددیگه داشت حرصم درمیومد و میخواستم کلا قیدشو بزنممن که اینهمه پیشنهاد ازدواج، دوستی و چیزهای دیگه رو رد کرده بودم نمیدونم این چی بود گرفتارش شده بودمخودمم نمیدونستم ولی دیگه باورم شده بود که حتما چیز خاصیه که انقدر خودشو دست بالا میگیرهخلاصه دوستای منوحمید که حس و حال منو فهمیده بودن ، یه برنامه مثلا دسته جمعی گذاشتن تا شرایط ایجاد کنن بلکه یه فرجی بشه و این پسر جلو بیادیه روز همگی با هم رفتیم کوهبچه ها تو یه فرصتی مارو تنها گذاشتن تا اون بتونه جلو بیاد و حرفش رو بزنهمن که از قبل آماده بودم و منتظر بودم، از سکوتش حسابی کلافه شدمخودم شروع کردم از کلاس و دانشگاه و خلاصه هر چی به ذهنم میرسید گفتم تا سر صحبت رو باز کرده باشمبعد که دیدم طرف اصلا تو باغ نیست به بهانه ی رفتن پیش بچه ها داشتم خداحافظی میکردم که بالاخره یخ ایشون باز شد و آقا زحمت کشیدن و با سردی کامل و یا شاید از خجالت بود با چند کلمه ی ساده خواست با هم آشنا بشیممنم که مدتها بود منتظر این حرف بودم خیلی سعی کردم معلوم نباشه دارم ذوق مرگ میشمبا کلی وقار و بی تفاوتی قبول کردم!!!www.zehndarmani1.irاون موقع این رفتارش خوشحالم میکرد و بهم حس امنیت میداد که تو این وضع جامعه که آدم سالم سخت که هیچ، اصلا پیدا نمیشهبا این وضع ارتباط برقرار کردنش معلوم بود تا الان هیچ ارتباطی رو تجربه نکردهبا اینکه حمید چهره ی جذابی داشت ولی با این سرد بودنش خیالم راحت بود سمت کسی نمیره و هیچ دختری مثل من خول نیست که جذبش بشهمنم دیگه لازم نیست نگران از دست دادنه رابطه ام باشماونجا بود که اولین لبخند حمید رو دیدم و اون رو شروع یه عشق آتشین تفسیر کردم ولی......رابطه ما کم کم و البته به کندی تمام شکل گرفت و من مدام به خودم میگفتم صبر داشته باش به مرور همه چیز بهتر میشهکنارش حس آرامش داشتم اون آروم و بی آزار بودولی کنار هم همه چیز به سرعت تکراری و حوصله سربر میشد برامراستی اون کوه رفتن اولین و آخرین فعالیت جمعی من و حمید و دوستامون بوداون به قول خودش از این رفیق بازی ها متنفر بود و اصلا تو جمع بهش خوش نمیگذشت و به شدت معذب بوداگر به زور هم به مهمونی یا دور همی میبردمش بهش خوش نمیگذشت که هیچ ، حالش بد میشد و حتما حال منم بد میکردبعد از یه مدتی خیلی واضح و قاطع بهم گفت از فعالیت های گروهی و دوست و رفیق بازی متنفره و اگر قرار رابطمون ادامه داشته باشه یکی از شرایطش خط کشیدن دور دوستامه!!!برام سخت بود، منی که کل انرژیم رو از دوستام میگرفتم، باهاشون تفریح میرفتم، درد و دل میکردم و برای همه کارامون با هم برنامه میریختیمwww.zehndarmani1.irخرید کردنمون هماهنگ بود ، درس خوندمون با هم بودخیلی شرایط سختی بود دل کندن ازشونخلاصه مونده بودم تو بد دوراهی ایولی آروم و بی صدا جوری که یعنی خودم این طوری راحت ترم ، کم کم دوستام و آشناهام رو کنار گذاشتمدیگه همه چیزم شده بود حمیدمخصوصا که به خانواده اش هم گفته بود که دیگه انتخابش رو کرده و قرار شد بعد امتحاناتمون رسما با خانواده بیان خواستگاریدل تو دلم نبود، خوشحال بودم و حاضر بودم برای کنارش بودن همه چیزم رو فدا کنمآزادی هام، لذت هام، دوستام، علایقم ، هر چی اون بخواداصلا گور بابای همه دنیامهم این بود که کنار هم باشیم عشق همه مشکلات رو حل میکنهچه فکر خطرناک و گول زننده ای!!!!!!حمید آروم و بی تفاوت بود، بر عکس من کلی ذوق و شوق داشتم و عاشق رمانتیک بازی بودماون انگار هزارمین عشقش رو تجربه میکردخیلی عادی و بی تفاوت رفتار میکرد، انگار که رابطمون، این روزهای کنارهم بودنامونبراش تکراری و کسل کننده بوداین رفتاراش هم خیلی کلافه و عصبیم میکرد هم از درون خورد میشدمیعنی من جذاب نیستم؟ یعنی داشتن من بهش حس خاصی نمیده؟یعنی .... ؟به شدت اعتماد به نفسم کنارش پایین میومد و احساس ارزشمندیم نابود میشدولی هر دفعه یه جور سر خودمو شیره می مالیدم، که اشتباه بود خودمم میدونستم ولی....خیلی جالب بود برام ، تنهایی خونه موندن، فیلم دیدن، تنهایی رو پرژه ی دانشگاه کار کردن و خلاصه هر کار فردی ای رو به کنار جمع بودن حتی کنار من بودن ترجیح میدادنه تنها مسایل عاطفیش تعطیل بود، میل جنسیش هم صفر یا نزدیک به صفر بودمیدونستم به هیچ وجه نباید قبل از ازدواج باهاش رابطه ی جنسی داشته باشم چون تو دوستام بارها بارها دیده بودم بعد از رابطه جنسی، مرد به شدت ممکنه از رابطه زده بشه یا حس کنه خوب این رو تجربه کردم برم سراغ کسی که تجربه نکردمش!!!میدونستم معمولا حس عذاب وجدان و مورد سوء استفاده قرار گرفتنش هم برای دخترا میمونهبرای همین میترسیدم سمتش برم از روحیه ی جنسیش سر در بیارممخصوصا حمید که همین طوریشم سرد بودببین بعد از اون قضیه و داشتن سکس دیگه چی میشد!ولی این همه سردیش منو به شک انداخت که نکنه مثل همون فامیلمون که دقیقا همین رفتارهارو داشت و بعد از طلاق خانومش گفت از نظر جنسی هم مشکلات حاد داشتننکنه حمید هم دلیل این همه سردیش نبود حس جنسی به من بودبه شک افتادم،  سعی میکردم با سئوالاتی که ازش میپرسم سر از این قضیه در بیارم ولی فایده ای نداشت یه کلمه هم نم پس نمیدادحتی زمانهایی که عملی هم دست به کار شدم و کلی شیطونی میکردم باز اصلا تحریک نمیشد و هیچ هیجانی نشون نمیدادهم گیج شده بودم که آیا من مشکلی دارم یا اون؟هم کلافه که میخوام آینده مو چه جوری با این آدم بسازم؟انقدر مرموز و پیچیده بودکه کلا هیچ چیزشو نمیفهمیدمنمیدونم من خنگ بودم یا اون زیادی پیچیده بودمنی که همیشه به پسرها حدشون رو گوشزد میکردم و حالشون رو میگرفتممنی که همیشه در مقابل هر مدل پیشنهادهای جنسی مقاومت میکردم و ردشون میکردم و طرف رو جوری نقره داغ میکردم که دیگه از این فکرها به سرش نزنههمه تلاشم رو کردم تا جایی که ممکن بود پیش رفتم تا سر در بیارم حس و حال جنسش چه جوریهفقط برای اینکه به خودم ثابت کنم جذابم و هیچ مشکلی ندارم یا بهم ثابت بشه اون مشکلی داره یا نه همه جوره تلاشم رو کردمولی هیچ فایده ای نداشت، فقط خودمو کلی سبک کردمهر بار فقط نگاه متعجب حمید نصیبم شدwww.zehndarmani1.irانگار با چشماش میگفت خجالت بکش این کارها چیه؟؟اصلا معاشقه و حتی شوخی های جنسی هم براش بی مفهوم بودخدایا تصویری که من از پسرها داشتم زمین تا آسمون با این فرق میکنه مگه داریم اصلا همچین پسری!!!نمیدونم چرا با اینکه ایمان داشتم هیچ مشکلی ندارم و خیلی هم دلبرم، باز اعنماد به نفسم رو کنارش از دست داده بودمبه مرور فهیدم مسئله فقط مسئله ی جنسی نیست، اون از هیچ چیز دیگه ای هم لذت نمیبرهتا حالا ندیدم هوس غذایی رو بکنه یا مثلا ناگهانی چیزی رو ببینه و با هیجان بخرهبرای هر کاری مدتها فکر میکنه و همه چیز رو میسنجهاوایل این خصوصیاتش برام خیلی عالی بود و نشونه ی پختگیش و اقتصادی بودنش بودولی به مرور دیدم دیگه واقعا داره افراط میکنهاین اخلاقش باعث شده بود،  اصلا زندگی اش  در جریان نباشه وهمیشه راکد باشه و همه چیزش با احتیاط و قدم به قدم باشهاین همه نکته سنجیش واقعا عذابم میداد، این نوع زندگی برام مثل مرگ بودمخصوصا برای من که بیشتر هیجانم کار میکرد تا عقلم!!خدایا تو چه پارادوکسی گیر کردم یا بهتره بگم گیر کردیم!!اون بدبخت هم کنار من آرامشش بهم خورده بود و همین قدر که کارهای اون حال منو بد میکرد و برام عجیب بود، کارهای منم حال اونو بد میکرد و براش عجیب بودانگار من از یه سیاره ی دیگه اومده بودموقتی بهش میگفتم چرا انقدر سخت میگیری زندگی خیلی لذت بخش تر از این حرفهاساونکه عادت داشت همیشه خوددار باشه و هیجاناتش رو سرکوب کنه خیلی محکم و قاطع میگفت که آنی کاری رو کردن و ابراز هیجانات نشونه ی ناتوانی، بی عرضگی و ضعیف بودنه!!!!!!!!نمیدونم حتما حمید این سبک زندگی رو یاد گرفته بود یا شایدم اونم مثل من تو کودکیش یه آسیبی خورده بود و برای فرار از دردهاش این سبک زندگی رو انتخاب کرده بودواقعا  نمیدونمکم کم میدیدم به جز اعضاء خانواده اش هیچ کسی رو تو زندگیش ندارهجالب بود از این موضوع راضی و خوشحالم بود و اصلا  لزومی به داشتن ارتباطات به قول خودش اضافه و وقت تلف کن  نمیدیدwww.zehndarmani1.irبا منم بهتر از دیگران نبودتا آخرش هم من نفهمیدم من چیش بودمدوست دخترش بودم، دوست اجتماعیش بودم، نامزدش بودم، چیش بودم؟؟؟؟فقط اینو یقین دارم که عشقش نبودمقلبم میسوزه اینو میگمبا اون حس شدیدی که من بهش داشتم و شروع کردیم فکر میکردم با هم دنیا رو فتح میکنیمدنیا که هیچ قلبهای همدیگروهم فتح نکردیم و روز به روز تفاوتهامون دورمون کردآروم آروم درد هایی که تو این رابطه کشیدم چشمام رو باز کرد تا پیچیدگی آدمها رو بفهمم و روز به روز پخته تر و آگاه تر شدم و فهمیدم همه چیز عشق نیستاوایل شوکه میشدم میدیدم نه تعریف کردن ، نه قربون صدقه رفتن، نه تهدید و نه سردیهیچی روش تاثیر ندارهخیلی روزهای سختی بود،  جسمش کنارم بود ولی ...شونه ام به به بازوش میخورد وقتی کنار هم قدم میزدیمولی با همه وجودم احساس تنهایی میکردمچشمام پر میشد و گاهی هم اشکام بی صدا سرازیر میشدولی نمیذاشتم ببینه، یعنی میخواستمم اون نگاهم نمیکرد که بخواد متوجه بشهوقتی میگفت داره کارهام جور میشه خانواده ام رسمی میان جلودائما این فکرها تو سرم رژه میرفتن که الان که اولشه تو انقدر سردی، ازدواج کنیم، بچه بیاریم و چند سال بگذره چی میشی مگه از این که هستی سرد تر و دورتر هم داریمبعضی وقتها هم یه فکرهای بچه گانه ای میومد تو سرم که بذار بیان خواستگاریبهش میرسی، عروس میشیچیزی که انقدر از بچگی آرزوشو داشتی، عروس شدن!!!!ولی خوب که چی خیلی مهمه حالا همین که عروس بشم، خوب بعدش چی؟با همه وجود میدونستم این خطرناک ترین تصمیمیه که یه دختر میتونه برای آینده اش بگیرهدائم با خودم در کشمکش بودماز یه طرفی تو رفتارهاش میدیدم و به یقیق رسیده بودم، بود و نبود من هیچ فرقی براش نداره از طرفی خودش در حرف فقط میگفت نه اشتباه میکنی من دوستت دارمآخه دوست داشتن بدون نشونه و بروز دادن چه فایده ای دارهاونم برای زنها که منبع تمام انرژی هاشون شنیدن و دیدن عشق از عشقشون یا اطرافیانشونهحمید اصلا پسر بدی نبود ولی متاسفانه اصلا جنس دختر رو نمیشناختنیازهاش رو ، علایقش رو، روحیاتش رو، هیچیانگار من یه پسر بودم با من مثل اینکه من پسرم رفتار میکرداونم گیج شده بود، از طرفی میخواست رابطه رو حفظ کنه از طرفی هیچی از رابطه ی عاطفی و حل چال هاش نمیدونست و هر کاری میکرد حال منو بد و بدتر میکردنمیدونم موندن تو این رابطه حماقت بود، عشق بود، ترس بود ، چی بود نمیدونمگاهی به خودم میگفتم درسته این رابطه مشکلات زیادی داره ولی عوضش حمید برعکس خیلی از مردهای دیگه پر تنش و پر تلاطم نیستکنارش یه زندگی آروم و با ثباتی داریwww.zehndarmani1.irولی سریع به خودم میگفتم که هر چیزی متعادلش خوبه و لذت بخشههمه کم بودنش عذابه،  هم زیاد بودنشاول فکر میکردم حمید خجالتیه یا جرات ابراز وجود و ابراز نظرش رو  نداره که انقدر از همه کنار میکشه یا همیشه سکوت میکنهولی بعدها تو حرفها و رفتارهاش فهمیدمانگار عمدا از همه دوری میکنه و دیگران رو اصلا به حساب نمیاره و از این خودمحوری و استقلالش لذت هم میبرهچی فکر میکردیم چی شداوایل که چهره ی آروم و به نظر خودم غمگین حمید رو میدیدم پیش خودم میگفتممن همون ناجی ای هستم که اگه یه راهی به زنگیش باز کنهاینهمه انرژی و شور و هیجان من با اون خل بازی های معروفم، میتونه شادی و خوشبختی رو به زندگیش بیاره و اونو زیر و رو کنهولی الان میبینم نه تنها اون زندگیش تغییری نکردهبلکه من هم روز به روز افسرده تر و درخود فرو رفته تر میشمراست میگن که وقتی دستت رو برای کمک به کسی که مشکلات روحی داره دراز میکنی، تو اونو نمیکشی اون تورو طرف باتلاق خودش میکشه و تو هم بخوای نخوای غرقش میشیفقط روانشناس و متخصصای مشکلات روحی و روانی با تخصصی که دارن با تکنیکها و هوشیاریشون از مشکلات این افراد، میتونن بهشون کمک کننواقعا هر کاری رو باید به متخصصش سپرد وگرنه نتیجه ی دخالت با بی فکری و ساده انگاری میتونه وحشتناک باشهمثل حال الان مناومدم یکی رو از چاه در بیارم خودمم افتادم تو چاه!!!تازه اون از چاهش خیلی هم راضی بود و من این وسط باختمحمید هم از طرفی گلایه ها و بی تابی های منو میدید میخواست بیشتر تو ارتباط با من گرم بشه، تفریح کنه و با دیگران ارتباط برقرار کنهwww.zehndarmani1.irولی انگار نقش بازی کردن بود اصلا واقعی نمیتونست و عذاب هم میکشیدبرای منم این رفتارهای موقتی و مصنوعیش هیچ لذتی نداشتدر آغوش کشیدنی که هیچ حسی توش نیست، خندیدنی که مصنوعی بودنش داد میزد، تفریح اومدنی که لحظه شماری میکرد تموم بشهاین تلاشهای حمید حال منو بهتر که نکرد هیچ، منو مصمم تر میکرد که ما نیمه وجود هم تحت هیچ شرایطی نیستیم و با رها کردن هم ، هر دو راحت میشیم و یکم زمان بگذره هم میتونیم باهاش کنار بیایم و به زندگی عادیمون برگردیمولی باز ترس از جدایی و از دست دادنش منو منصرف میکرد هر بار یه جور خودمو گول میزدمهر دفعه که  با ذوق و امید به درست کردن رابطمون میرفتم سمتش، پیشنهادی میدادم یا ابراز عشقی میکردم تا به فکر خام خودم یه جون دوباره به رابطمون بدم یا اصلا حس دورنم رو بهش بگمبا چنان واکنش سرد و بی تفاوتی مواجه میشدم که میخواستم سرمو بکوبم به دیوارنهایت حرف زدنش، آره، نه، باشه، خب که چی، من نمیام و نمیتونم، حوصله اش رو ندارم و چهار تا کلمه ی دیگه بود ، همیناین بود کل ارتباط کلامی ماارتباط عاطفی و عاشقانه هم که نگم برات بود، یه چیزی تو مایه های خواهر برادری های سرد و خیلی سردتر و کمتر از اونیادم نمیاد برای کوچکترین تفریحی پیشنهاد داده باشه ، همیشه پیشنهادات از طرف من بودتازه  نود درصدش هم  رد میشدده درصدش هم به زور، که دهن منو ببنده ، انقدر نگم حوصله ام سر رفت، قبول میکردکلا کنار من بودن با یه فیلم دیدن، تعمیر ماشینش، آماده کردن درسهای دانشگاهش، همش یه حس واحد به حمید میداد و فرقی براش نداشت و این منو عذاب میدادکارهایی که نهایت کسل کنندگی رو دارن و هر موجود زنده ای از انجام دادنش کلافه میشه رو به راحتی انجام میداد و با انجامش راحت بود اعتراضی هم که نمیکرد هیچ، لذت هم میبرددرسته این آرامش همیشگیش به من که آدم پر هیجان و با یه زندگی سراسر تلاطم بودم حس امنیت و آرامش میدادولی هر چی پیش میرفتیم بیشتر میفهمیدم، فرقی نداره دو سر این طیف عذاب آورهچه مردی که همیشه دنبال تنش و درگیری و بهانه گیری و استرس دادنه ، چه مردی که هیچ حس و هیجان و تنش و نظر و ارتباطی با کسی ندارهمن یه آدم بین این دو رو میخواستم، که متعادل باشهواقعا از چاله دراومده بودم افتاده بودم تو چاهتو کل این مدت ،نه در آغوش میگرفت منو نه حتی بهم دست میزد نه دستم رو میگرفتاوایل فکر میکردم به خاطر محرم نامحرم بودنمونهبا اینکه میدونستم خیلی دارم خودمو کوچیک میکنم و خیلی پیشنهاد بدیه ولی فقط برای اینکه رابطمون از اون خشکی عذاب آور دربیادخودم پیشنهاد دادم که صیغه ی محرمیت بخونیم که اونم راحت باشهحمید هم نپذیرفت، اصلا عصبانی شدگفت مگه میخوایم چی کار کنیم نه اصلا نیازی نیستبعد از خواستگاری عقد میکنیم دیگه!!!!!یکبار ناگهانی بوسیدمش، آخه برعکس اون که هیچ حسی نداشت، من یه زمانی میمردم براشبیچاره خشکش زده بود انگار اولین باری بود که یکی این کارو باهاش میکردهیچ عکس العملی نشون ندادبعد که دید من حالم گرفته شد از واکنشش وکلی خالت کشیدم برای کار نسنجیده اماونم منو بوسیدولی انقدرسرد و بی روح و بی احساس بود که فقط یه نفس سرد رو گونه ام رو حس کردم همیناین یکی از خاطراتیه فکر کنم بمیرم هم باز تو ذهنم بمونهکلا تمام کارهاش رو من باید بهش دیکته میکردمهر چیز بدیهی رو که هر پسری میدونه رو هم باید بهش آموزش میدادمالان این جمله رو بهم بگو، اینجا باید این کارو کنیتو این شرایط دخترا اینو میخوان بشنونخلاصه مثل یه ماشین کوکی که باید کوکش میکردم تا خواسته هامو برآورده کنهخوب معلوم بود که وقتی خودم بگم و کاری کنه دیگه برام نه حسی داشت نه لذتیاونم دیوونه میشد از این همه اعتراض منwww.zehndarmani1.irهر چیزی رو که اون عادی میدید برای من عجیب ترین حالت ممکن بود و بالعکسهر دوبه نرمال بودنمون شک میکردیم و شروع میکردیم به اثبات اینکه تو غیر عادی هستی و من درست میگم و افتادیم تو یه جنگ تموم نشدنیسادگیش، ساده لوحیش، بکر بودنش، تک پر بودنش ، از اینکه حس مالکیت کامل روش داشتم ، برام جالب بود ولی دیگه دلیل کافی برام نبود تا بتونم رابطه رو ادامه بدمواقعا هر رفتاری وقتی شورش در میاد دیگه از جذاب بودن میوفته و دل آدم رو میزنهخیلی اوقات فکر میکردم نکنه من دارم بهانه گیری میکنم و قدر خوبی های حمید رو نمیدونمتو این دوره زمونه که همه هفت خط هستن مثل حمید دیگه پیدا نمیشهولی حال خراب من چیز دیگه ای میگفتدوستام و هر کسی که منو میشناخت تا منو میدید میگفت مریم اصلا یه آدم دیگه شدیآروم ، بی حوصله، کلافه و افسرده شدیراست میگفتن اصلا دیگه خودم نبودمبه خودم میگفتم مگه اینکه حس امنیت و آرامش ازش میگیرم کافیهپس ارتباط عاشقانه ای که همیشه با همسرم تصورش میکردم چی میشه، پس سکسی که این همه مدت خودم رو نگه داشتم تا با همسرم تجربه اش کنم چی میشهارتباطاتم ، دوستام، فامیلم اینها چی؟بچه ی من بعدا یه پدر پر انرژیه و شاد نمیخواد؟اینکه همدم و هم فکر هم صحبت ندارم رو چقدر ، چند سال میتونم تحمل کنم؟نکنه چند سال بعد به خاطر کمبودهام بهش خیانت کنم؟خیلی به حمید گفتم بیا بریم پیش روانشناس مشکلاتت رو حل کن رابطمون رو از این وضعیت دربیاریمولی از نظر اون وضعیت خاصی نبود و همه چیز عادی بودمن فقط الکی بهانه میگرفتم و به خاطر چهارتا مهمونی و دوستای بی ارزشم، داشتم رابطمون رو خراب میکردمهر قدر مشکلات رو بهش توضیح میدادم براش معنایی نداشت و فقط اونها رو  بهانه گیری و زیاده خواهی عاطفی من میدیدآخرش هم همه چیز سر من خراب شداز نظر اون، این من بودم که بی دلیل رابطه رو رها میکردم و داشتم همه چیزرو خراب میکردمولی وقتی با مشاورمم کامل جریان رو بررسی کردم و بهش اطمینان دادم امکان نداره حمید برای درمان بیاد به این تصمیم قطعی رسیدم که ادامه ی این رابطه برای من غیر ممکنه و هر چه زودتر تمومش کنم آسیبهای کمتری بهم میرسهروانشناسم هم توضیح دادن که در صورت عدم درمان چقدر رابطه با این افراد پیچیده و سختهاوایل فکر میکردم با گذشت زمان خیلی چیزها عوض میشه یا من توان و خصوصیات درست کردن خیلی چیزهارو دارمولی الان تجربه ی این مدت رابطه یادم داد آدمها خیلی از خصوصیاتشون ثابته و سخت تغییر میکنهبه قول مشاورم  به جای اینکه این همه انرژی بذاری یکی رو تغییر بدی و آخرش هم ناامید و سرخورده بشیبگرد شبیه ترین آدم رو به خودت و ایده آل هات رو پیدا کن و برای بهتر شدن رابطه ات هر روز تلاش کنچیزی که از پایه خراب و مشکل داره هر قدر هم براش تلاش کنی و انرژی بذاری، عمر هدر دادنه و هر روز یه تاوان ازت میگیرهwww.zehndarmani1.irتصمیمم رو گرفتم، با اینکه تا آخرش هم حمید مشکلاتمون رو نپذیرفت و همه تقصیر هارو گردن من انداختخیالم راحته با مشورتهایی که گرفتم و همه جوانب رو سنجیدم و بالاخره تمومش کردمبرام مثل جون کندن بودولی به خاطر مسئولیتی که نسبت به زندگیم، آینده ام، آینده ی بچه هام داشتم این تصمیم رو گرفتمهنوز هم بعد هفت ماه بعد از تموم کردن رابطمون گهگاهی میبینمشحتی رفتن من هم ذره ای تغییر تو سبک و شرایط زندگیش ایجاد نکردفقط خشم و نفرت رو تو چشماش میبینم و اینکه بیشتر از قبل از آدمها دوری میکنهمن اومدم تو زندگی حالش رو خوب کنم ولی هم حال خودمو بد کردم هم حال اونوولی درس بزرگی گرفتمبه زور نمیشه ذره ای آدمها رو تغییر داد حتی ذره ایهر آدمی فکر میکنه درست ترین سبک زندگی رو داره و تلاشهای تو فقط اونو مقاوم تر میکنه مگر اینکه خودش بخواد تا بتونه تغییر کنهدرس سختی بود و چه کنیم زندگیه دیگههمیشه کلی چیز ازت میگیره تا یه درس بهت بدهامیدوارم دخترها و پسرهای دیگه راه منو نرن و خودشون این درد رو تجربه نکننامیدوارم هر کدوممون عشقمون رو پیدا کنیم و کنارش با آرامش زندگیمون رو بسازیممهم اینکه هر جای راه فهمیدی داری اشتباه میری سریع برگردی و تا آخر عمر به اشتباهاتت ادامه ندیمن تونستمپایان: آدرس سایت www.zehndarmani1.irکانال تلگرامt.me/ZahraRezaeiPsychologyکانال روبیکا@ZahraRezaeiPsychology1پیج اینستاگرامmoshavere_ravanمشاوره ی حضوری کلنیک راه آرامش 02633310656مشاوره ی تلفنی 09191760816(لطفا جهت رزو وقت فقط پیامک ارسال بفرمایید)</description>
                <category>زهرا رضایی</category>
                <author>زهرا رضایی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 15:15:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جذب آدمهای اشتباهی میشم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388/wwwzehndarmani1ir-zpedpo5hg3gu</link>
                <description> www.zehndarmani1.irبه نام خالق عشقنویسنده: روانشناس زهرا رضایی(داستانها تلفیقی از تجربیات کاری سالهای مشاوره، خلاصه کتابها ومقالات به روز و تخصصی روانشناسی و سبک های درمانی متعدد و آموزش های تکنیکهای درمانی است)&quot;امیدوارم بهترین تاثیر رو روی زندگی شما داشته باشه وشروع معجزه ی تغییر زندگیتون باشه&quot;عشق عجیب و غریب من( موثر در شناخت شخصیتهای اسکیزوتایپال و اطلاعات لازم جهت ازدواج یا عدم ازدواج با آنها)ساعت هشت شب بود و تا اون لحظه همه چیز شبیه یه روز خیلی عادی و معمولی برای من بود که با همه تکراری بودنش و کارهای روتینش داشت تموم میشدحسابی کرخت و بی حوصله بودمپشت ترافیک یه خیابون شلوغ منتظر بودم تا زودتر برگردم خونه و استراحت کنم برای یه روز کاری دیگهنمیدونم تو یه لحظه چی شد که  حال و هوای من عوض شدنم بارون پاییزی که به شیشه میزد یا آهنگ عاشقانه ای داشت پخش میشدیا دیدن دختری که صدای خنده هاش از پیاده رو شنیده میشدنمیدونم کدومش بود که دلم منو می لرزوندسریع برگشتم نگاهش کردمدیدم بللللللهیه دختر حدودا سی ساله با یه تیپ خفن هنری برای خودش رها و بی خیال داره با گوشی حرف میزنه و بلند بلند میخندهحس حالم رو بدجوری تغییر دادتو نگاه اول دختر بشدت جذاب و اسرار آمیزی بودیه لحظه ناخودآگاه منم خنده ام گرفتراست میگن حس اطرافیانت مسریه، تو هم تحت تاثیرش قرار میگیریاون که سرا پا غرق صحبتش بود تو همون لحظه که اتفاقا به خاطر ترافیک منم وایساده بودم اومد تو خیابون و فکر کرد من مسافر کشم علامت دادمستقیم!!منم که دیگه کنجکاو شده بودم و بدمم نمیومد بیشتر باهاش آشنا بشم از فرصت به وجود اومده نهایت استفاده رو کردم و با خودم گفتممن که به مسیرم می خوره ثواب داره بذار اینم کارش راه بیافته!با سر بهش علامت دادمبلهاونم اومد و صندلی پشت نشستتا ده دقیقه ی بعدش هم مشغول تلفن بود و من کم کم داشتم کلافه و پشیمون میشدمبعد که قطع کرد سریع شرایط رو تو دستم گرفتم و پرسیدم محل کارتون همین اطرافه یا....اولش انگار بدجوری بهش بر خوردتعجب کرد که اصلا به شما چه ربطی دارهنمیدونم نفهمیدم چرا این سئوال ساده این جوری  بهمش ریختسکوت کردبعد که سادگی ظاهر منو دیدنمیدونم چی شد یهو رفتار سردش و لحنش عوض شدشاید خیالش رو راحت کرده بود که این از اون پسرا نیستانگار بهم اعتماد کردبعد از چند لحظه محترمانه گفت نه اومده بودم فال بگیرمتو خیابون بالایی یه فال گیر هست کارش حرف نداره، فوق العاده اسفال قهوه، تاروت،ورق بینی، فال چای، کف بینی، حتی احضار ارواح هم بلده!!من که اصلا هیچ اعتقادی به فال و فالگیرها و این مزخرفات نداشتم تعجب کردمبا همون حالت متعجب بهش گفتمیعنی تو قرن بیست و یکم هم هنوز اعتقاد به این چیزها هستدختره که انگار بهش برخورده بود گفت ببینید من خودم تحصل کرده اماین همه مطالعات میشه با موضوعات فراشناخت و ماوراء الطبیعهاینم همونه دیگه یکم متفاوت ترنخیر،  اتفاقا من معتقدم خیلی هم علمی و جذابهمن که بهش ایمان دارم و همه کارهامم با مشورت فالگیرم انجام میدمخیلی هم نتیجه گرفتمحداقلش اینکه در عوض هزینه ای که میکنم، اضطرابم رو کم میکنه و بهم آرامش میدهیکم گرون هست کارشون www.zehndarmani1.irولی ارزش اینکه خیالم یکم راحت بشه بیشتر از اینهاستداشتم شاخ در میوردم مگه میشه مگه داریم!!!!!بعدش موضوع عوض شد خلاصهچند دقیقه بعد هم گفت من رسیدم و کرایه اش رو حساب کرد و با کلی تشکر پیاده شددرست یه خیابون بالاتر از خونه ی مااون شب رفتم خونه و بیشتر از حرفهاش و ظاهر عجیبشحس بی خیالیش به دنیا و رها بودن از چهارچوبها و مهربونیش درگیرم کرددیگه هر زمان میخواستم برم سر کار یا برگردم خونه ناخودآگاه چشمم میگشت تا دوباره ببینمشاتفاقی یه شب دوباره دیدمشولی این دفعه دیگه معطلش نکردم و رفتم جلو بعد از سلام و احوال پرسی یادش انداختم که کجا منو دیدهاونم یکم گیج طور جوابم  رو دادشاید تعجب کرد ، شایدم نکرد، شماره ام رو دادم و رک گفتممیخوام بیشتر با هم آشنا بشیمشماره ام رو گرفت و گفت حالا فکر میکنم درباره اشچند ماه طول کشید تا رابطمون جدی شروع بشهدیگه بیشتر همدیگرو میدیدیماسمش پناه بودواقعا برای من که خسته از این همه مشکلاتم بودم مثل یه پناه بودلیسانس داشت خودش میگفت ، علاقه ای به رشته دانشگاهیم نداشتمبه زور پدر مادرم انتخابش کردم و به زور تا لیسانس خودمو کشوندمچه نقطه اشتراکی پس پدر و مادر اونم مثل والدین من زور گو بودن!پناه بهم توضیح داد که ، راستش  علاقه ام به امور ماوراء الطبیعهدرس خوندن رو برام کسل کننده کرده بود و دنبال یه زندگی پر رمز و راز تر بودمکار هم، کار خاصی نمیکرد به قول خودش باید اول هاله ها و عوامل منفی جمع شده دورش رو از بین میبرد بعد شروع به کاری میکرداون به شدت به حضور ارواح و انرژیهای مختلف و تاثیر مستقیمشون در سرنوشت تک تک آدمها اعتقاد داشتدر ضمن به شدت از عدم تصدیق حرفهاش بهم میریخت و عصبی میشدمنم باید خیلی مراقب دهنم بودم تا بی موقع باز نشه وگرنه بدجوری حالم رو میگرفتدر کل همین خل بازیهاش برام جذاب بوداصلا عقلانی بودن یا نبودن این رابطه برام مهم نبودراستش من تو خانواده ای بزرگ شده بودم که هم پدرم هم مادرم به شدت قانون مدار و غیر قابل انعطاف بودنهیجان و لذت و تفریح و آزادی براشون مسخره ترین کلمات دنیا بودپدرم که انگار خالی از هر نوع احساسی بود www.zehndarmani1.irمادرم هم عقاید و باورهای عجیب و غریب از نوع من درآوردی داشتتو زمینه مذهب، رابطه با دیگران، پیش بینی اتفاقات، کنترل شرایط برای پیشگیری از خطر و ....منم تا کوچیک بودم تابع قوانینشون بودمبزرگ هم که شدم درسته بدون اجازشون آب هم جرات نداشتم بخورمولی تو ذهنم هر کاری رو که مخالفت با اونها بود رو قبول داشتمبعضی وقتها هم از اون ور بوم می افتادم گیر دوستا و آدمهای ولنگار و بی چهارچوب می افتادمنمیدونم عشق به پناه هم همون لجبازی ناهوشیار با خانواده ام بود یا یه عشق واقعی بود؟؟اوایل حرفهای عجیب و غریبش ، کارهای غیر عقلانیشتیپهای نامتعارفش ، چیز میزایی که به خودش آویزون میکردصحبتهاش درباره ی انواع طلسمها و ورد ها و دعا ها و قدرت های عجیب و غریب و تاثیر جادو تو زندگی آدمها و.....واقعا  برام فقط عجیب و غریب و از حق نگذریم، گاهی هم جذاب بودولی به مرور واقعا اذیت میشدم و حرص میخوردمدلم میخواست بهش بگم آخه دختر فقط خل ها و دیوونه ها این چرت و پرتها رو باور دارنمگه تو دیوونه ای؟؟ولی از اونجایی که میدونستم عصبانی میشه، هیچی  به روش نمی آوردممن که همیشه عادت داشتم به بسته نگه داشتن دهنم، خب اینم روشمنه بدبخت که بر خلاف ظاهر رفتارم ، که همیشه سعی میکردم خودمو خوب و کامل نشون بدم اعتماد به نفس پایینی داشتم و جرات ابراز وجود نداشتماز کودکی انقدر سرکوب شده بودم که همیشه جاهایی که مطمئنم هستم حرفم درسته هم نمیتونم به خودم اجازه بدم قاطعانه اظهار نظر کنمهمیشه از مخالفت کردن پرهیز میکردمچون از بچگی تو مغزم کرده بودن که اگر مخالفت کنی، یا طرد میشی یا تنبیهاین شد که با اینکه میدونستم یه جای کارش میلنگهولی باز نمیتونستم علنی باهاش مخالفت کنمانقدر با هیجان درباره اینکه وقتی فلان فیلم رو میدید، فهمیده بود که بازیگرای فیلم میخواستن پیام خاصی رو فقط به اون بدنیا واقعی میگفت که  فلان کس با نگاهش به اون تله پاتی میکنه و میتونن با چشماشون پیام رد و بدل کننکه من هم تعجب میکردم و شاخ در می آوردمهم احساس حماقت میکردم که اصلا چرا تو این رابطه موندمولی خودمو گول میزدم که به مرور درست میشهچند بارم سعی کردم دیدگاهش رو به زندگی عوض کنم ولی....ولی از اونجایی که وقتی  حس و حرفش رو درک و تایید نمیکردم خیلی ناراحت میشدمنم دیگه کلا زدم به بی خیالی و  اصلا به روی خودم نمی آوردم و عادی رفتار میکردمتخیل بسیار بالایی داشت و جوری درباره تخیلاتش صحبت میکرد که من بارها شک کردمنکنه این راست میگه و من قضیه رو نمیفهمم تو اشتباهمبر عکس دخترای دیگه پناه توجهی به زیبایی یا مرتب و گاهی تمیز بودنش نداشتموهاش ژولیده پولیده بود و اصلا براش مهم نبودشایدم عمدا لباسهای عجیب و نامتوازن میپوشیداول فکر میکردم تیپش هنریهولی بعدا دیدم این حال و هوا و بهم ریختگی هیچ ربطی به هنر و هنری بودن ندارهانقدر تو چیزهای عجیب و غریب و  تخیلاتش غرق بود که مرتب بودن و تذکرات من براش پیش پا افتاده بوداصلا اهمیتی نمیدادیه چیزی که از لا به لای حرفهاش، از گذشته اش فهمیدم این بود کهاونم مثل من کودکی و نوجوونی خوبی نداشته که هیچ، شرایطش وحشتناک هم بودهخاطراتش پر بود از طرد شدن، مسخره شدن و نادیده گرفته شدننمیدونم چی بگم www.zehndarmani1.irفقط میدونم هر کدوم از اینها تو هر خونه ای باشه میتونه روح و روان شخصیت اعضاء خانواده مخصوصا بچه ها رو عمیقا آسیب بزنه و نابود کنهشاید بخاطر همین بود که از هر جمعی فراری بودشبه شدت به عکس العمل ها ، حرفها و رفتار ها حساس بودخودش میگفت قبل از تو به هیچ پسری نتونستم اعتماد کنم، تو اولین رابطه ی جدی من هستیپیمان تو  انقدرصاف و ساده و بدون هیچ حس و رفتار سوء استفاده گرایانه بودیکه تونستم کم کم باهات صمیمی بشمهمیشه میگفت از تنهایی متنفرم، ولی همیشه تنها بودمچون واقعا  سخت گیر میاد آدمهاای که شعور داشته باشنو با تیکه و کنایه، دیگران رو مسخره نکننخدایی اینو دیگه راست میگفت!انقدر به مسخره شدن افکار ، رفتار و ظاهرش حساس بود که اکثرا مجبور بود از جمع دوری کنهانقدر تو جمع جوونا نبود، بین دوستای من که بودیمدیگه تیکه هاشون، شوخی هاشون رو متوجه نمیشدخودشم که یدونه دوست هم نداشتخودش میگیفت انقدر از آدما دوری کردم میدونم هوش هیجانیم حسابی پایین اومدهاینو از تستی که از خودم گرفتم فهمیدمپیمان خودم میفهمم نکات ریز حرفها و رفتارها رو خوب متوجه نمیشم و اکثرا بد تفسیر میکنمانگار تو یه چرخه گیر کردممن متوجه حرفهای دیگران نمیشم و بد تفسیر میکنم و باهاشون سرد برخورد میکنم و اونها رو از خودم میرونماونها هم با مسخره کردن منو دست انداختنم حال منو بدتر میکنممنم  باورم میشه که، آره دیدی راست میگفتم اینها همیشه منظور بد دارنخلاصه رابطه ی ما پر از پستی و بلندی بودیه روزایی مست و خراب از عشقمون بودیم و همه چیز رویایی بود یه روزهایی هم خشم و نفرت از چشمامون می باریداز همه بدتر نمیدونم چرا رابطمون پر از سوء تفاهم بودهمه چیزهایی که تو طول روز برای هر آدمی ممکنه پیش بیاد و خیلی عادیهبرای پناه،  تفسیرهای عجیب و غریبی داشتبه همه چیز معنا و مفهوم خاصی میدادهر چیزی رو نشون و پیامی از یه رمز و رازی میدونست و این گند میزد هم به ارتباطمون هم به زندگیش و هم به  ارتباط با همکاراش و.....خیلی شغل عوض میکرد ، از طرفی سمت هر شغلی میرفت نمیتونست نگهش دارهاین تکرار شکست ها، اعتماد به نفسش رو روز به روز پایینتر آورده بودهر جا کار میکرد حتی مراکز خصوصیمدیران و مسئولاش هم به تیپ آشفته و عجیبش ایراد میگرفتنهم از حرفهایی که با همکارهاش میزد و باورهای عجیب و غریبش که دهن به دهن میچرخید به ستوه اومده بودنپناه هم راحت نبود تو جمع اضراب شدیدی میگرفت و باعث میشد رفتارش عجیب تر هم بشهواقعا از اخراج شدنهاش و از دست دادن شغل هاش بهم ریخته بودروز به روز هم حالش بد و بدتر میشدمنم دیگه از انتخابم پشیمون شده بودم www.zehndarmani1.irولی واقعا نامردی میدونستم که الان رهاش کنم و برمبا کمک یکی از دوستام تو بایگانی یه شرکتی براش کار پیدا کردمچون خودش تو اون بخش تنها بود مشکلاتش نسبت به شغلهای دیگه اش واقعا کم تر بودانگار حالش هم بهتر شده بود و تنش هاش هم کمتر شده بودبه خدا این دختر حیف بودبا این هوش و خلاقیت بالاش لیاقتش خیلی بیشتر از اینها بودولی چه کنیم که اضطراب بالاش و باورهای عجیب و غریبشعدم تطبیق پذیریش با قانون و مقررات ادارات دولتی و حتی شرکتهای خصوصی و کارهای دیگهمارو راضی کرد همین کارو هم رو چشممون قبول کنیمشرایط کاری پناه فعلا خوب بودولی نگم از رابطه ی خودمون افتضاح بود افتضاح!!روابط عاطفیمون روز به روز سردتر میشدتا ده بار، مستقیم چیزی رو بهش نمیگفتم متوجه رفتارهام و حرفهام و منظور من نمیشدانقدر دور از هر نوع رابطه ای بود که رفتاراش شبیه به رباط شده بوداصلا درک نمیکرد که از نظر عاطفی چقدر سردهاین خام بودن و تعطیل بودنش تو مسائل عاطفی و جنسی هست که داره منم سرد میکنهسریع تا من اینطوری میشدم شک میکرد و میگفتحتما پای کسی وسطه که تو این طوری شدینمیتونست بفهمه که  کم و کاستی های رابطمون، تنش هامون منو داره ازش دور میکنهبعضی اوقات از این همه شکاکیت و بی اعتمادی و چک کردن هاش خسته میشدمهمه اینها به کنار هر حرف عادی یا شوخی ای، از نظر اون حتما معنی توهین و کنایه میداد و بهمش میریختواقعا دیگه کنارش راحت نبودم و میترسیدم خودم باشمنقش بازی میکردم، تا حداقل موقت آروم باشیممدتها بود کنارش خود واقعیم نبودم و خیلی مراقب رفتارم بودماین کار برام اصلا سخت نبودآخه یجورایی من فوق تخصص همیشه نقاب داشتن بودم!!!!همون زندگی ای که یه عمر کنار پدر و مادرم داشتم!!جالب این بود که اصلا از اول من به خاطر این جذب پناه شدم که از نوع رابطه با پدر و مادرم و مصنوعی بودن و نقاب داشتنم پیش اونها راحت بشمولی الان رابطه ام با پناه دقیقا همون طور شده بودمن دوباره میخواستم رها بشم و فرار کنمبدبختی من اینه که قبل از پناه هم عاشق دخترهایی با مشکلات فراوون میشدمتا مدتها درگیر مشکلات اونها بودم و در نهایت نه تنها قدر منو نمیدونستنبلکه منو مسبب مشکلاتشون میدونستن یا اعتراض داشتن که چرا به وعده هایی که برای حل مشکلاتشوندادم و  اومدم جلو،  حالا عمل نمیکنمخیلی وقت پیش یه بار که از این همه روابط شکست خورده خسته شده بودمپیش روانشناس رفتم www.zehndarmani1.irبعد از توضیحات کامل من و پرسیدن سئوالات مختلفبهم گفت که شخصیت ناجی دارم!!!!چون تو کودکی حس میکردم باید اول مادرم رو  و بعد خانواده ام رو از شرایط سخت، و از دست پدرم نجات بدم و موفق نشدمناخودآگاه دنبال اینم که دخترهای زندگیم یا کسایی که بهشون علاقه دارم رو نجات بدم و همیشه ناخودآگاه جذب آدمهای پر مشکل میشدممشاورم گفتن چون به شدت تایید طلب هستمچون از کودکی تایید و حمایت کافی رو دریافت نکردم ناخودآگاه سمت افراد پر مشکل میرمچون حس میکنم اونها دیگه منو رها و طرد نمیکنن و من براشون چیز خاصی هستم و تاییدم میکنن و من هم برای اونها  نقش ناجی رو بازی میکنمواقعا راست میگفتمن میرفتم ناجی اونها بشمغافل از اینکه  قضیه خیلی پیچیده تر از این حرفهاساغلب آدمهایی که باورهای عمیق قربانی بودن دارن عادت دارند بعد از یه مدتی به ناجی خودشون به چشم قربانی کننده نگاه میکنناون رو مسبب تمام مشکلاتشون میدونن ودوباره تو فاز قربانی و مورد ظلم واقع شده میرنتشخیصش کاملا درست بود اما متاسفانه هیچوقت درمانم رو پیگیری نکردمنتیجه اش همین بود که مشکلات حل نشدم، مکرر منو تو دردسرهای  جدید می انداختشاید اگر همون موقع شخصیت ناجی ام رو درمان میکردمدوباره خودمو پناه رو تو این موقعیت و وابستگی بی سرانجام نمی انداختمروابط ما هم هر روز مشکلات جدیدی پیدا میکردپناه بر خلاف اعتقاد شدیدی که به ارواح داشتانگار روح تو رفتارهاش نبود، روابط عاطفیش کاملا مصنوعی بودخداییش تلاش خودشو میکرد که این رابطه رو هر جوری هست حفظ کنهاون کنار همه ی این مشکلاتش بسیار خسته بود و سریع دچار افسردگی میشداگر درمانش رو شروع میکرد، کنار همه ی درمانهایی که ضروری بود داشته باشه تا رفتارها و حالات عجیب و غریبش از بین برهباید تحت درمان افسردگی هم قرار میگرفتبا اینکه این همه تمایل داشت به درک شدن از طرف دیگران و دیدن شدناما  بارها بارها طرد شدنش و عدم درک شدنش حتی از طرف عزیزترین عزیزانشذهن و روحش رو اذیت کرده بودهم دوستش داشتم هم دلم براش میسوخت، هم بعضی وقتها واقعا ازش میترسیدمانگار کلا از واقعیت کنده شده بودبعضی وقتها توهم بینایی و شنوایی هم داشتکه دیدم روح فلان کس اومد کنار میزم نسشت و بهم از اتفاقات فردا خبر داد و بهم هشدار داد و گفت نگران نباش منو کلی روح دیگه مراقب و پشتیبان توییم!!یا میگفت همه ی روحها که خوب نیستن یه روح خبیث هم میخواد رو من سلطه داشته باشهخیلی وقتها موقع عصبانیت اونه که حرفهای بد میزنه و منو کنترل میکنه!!!!دیگه کم کم مطمئن شده بودم که پناه نیاز به دارو درمانی یا حتی بستری شدن تو بیمارستان دارهولی انقدر از عکس العملش میترسیدم که جرئت نداشتم مطرحش کنمکسی رو هم از خانواده اش نمیشناختم که اطلاع بدمتازه میرفتم چی میگفتممیگفتم من دوست پسر دخترتونمکشف کردم که حالش اصلا خوب نیست و نیاز به درمان دارهخوب اگر من تو این شش ماه اینو فهمیده بودم، حتما خانواده اش که یه عمر کنارش هستن هم فهمیدنپس چرا هیچ اقدامی نمیکنن؟؟؟من فکر میکردم خانواده من بی فکرترین خانواده ی دنیا هستننگو از خانواده ی من، بدترم تا دلت بخواد هستشرایط و خصوصیات پناه رو که تو اینترنت سرچ کردم واقعا شوک شدموقعا باور نکردنی بود پناه مشکوک به اختلال شخصیت اسکیزوتایپال بود!!!بعدها فهمیدم پدرش هم مشکل اسکیزوفرنیا داشته و سالها درگیر بیماری و دارو درمانی های شدید بودهمادرش هم که تحت فشار این جریانات زندگی، افسردگی گرفته و دیگه حدس زدن بقیه اش کار سختی نبودحتی اگر از طریق ژنتیک هم این بیماری ها به پناه منتقل نشده بودزندگی کردن با پدر و مادری با این  بیماری های حاد روحی،  بچه هارو نابود میکنهدیگه انتظاری نداشتم اونها برای درمانش اقدامی کننچون اگر اونها نجات دادن زندگی رو بلد بودن اول خودشون رو درمان میکردن تا بچه هاشونم تو این باتلاق فرو نرن www.zehndarmani1.irپناه وقتی از بچگیش تعریف میکرد همیشه میگفت تا یادم میاد تنها بودمپدر مادرم انقدر سرد و بی احساس و درگیر خودشون بودن که منو انگار نمیدیدنفکر میکردن چون از نظر مالی تامین هستم دیگه هیچ کم وکاستی ندارمخیلی اوقات از ترس و تنهایی پناه بردم به تخیلات و دنیای لذت بخش خیالهمیشه تو دنیای تخیل پردازی و تصورات عجیب و غریب خودم تنها بودمانقدر سالها تو این دنیا بزرگ شدم که همه چیز اون دنیای عجیب و غریب رو باور کردمانقدر رفتار پدر مادرم سرد و بی ثبات بود که باورم شد دنیا هم سرد و بی ثباتهصدها دفعه شده بود بی دلیل تنبیه میشدم، بی ربط تشویق میشدمیه روز بی دلیل عصبی و پرخاشگر بودن یه روز بی هیچ دلیلی مهربون و دلسوزکم کم مغزم شروع کرد،  دلایل عجیب و ساختگی پیدا کردن واسه این وضعیتمثلا قشنگ یادمه پنج سالم بود فکر میکردم، خورشید که بیاد نورش باعث میشه مامانم با من مهربون بشهیا وقتی بزرگتر شدم، به این باور رسیدم اتفاقهای بدی تو خونه ما میوفته قبلش یه نشونه هایی دارهاگر من اون نشونه ها رو رمز گشایی کنم و پیش بینی کنم میتونم خودمو از اون شرایط جهنمی نجات بدم خونه رو آروم نگه دارمپدرم وقتی حالش بد بود بدجوری خشن و تحقیر کننده میشدبارها شنیدم که میگفت خجالت میکشه که من بچه اش هستمهمیشه حرفهاش بی سرو ته و بی معنی بودتنبیه هاش و دلخوری هاش هم برام اصلا  قابل درک نبودهمه چیزش یه پیچیدگی خاصی داشتچون با عالم و آدم هم قهر و قطع ارتباط بودیممنم از وقتی چشمم رو باز کردم پدر و مادرم رو دیدم و فکر کردم دنیا یعنی شخصیت و کارهایی که این دو نفر میکننکاش قبل از بچه دار شدن برای درمانشون اقدام میکردن و زندگی منو اینجوری نابود نمیکردنبه خدا بعضی اوقات فکر میکنم حیوانات بیشتر از بعضی انسانها برای بچه دار شدن آمادگی دارن و به آینده بچه شون فکر میکننبعضی روزها انقدر از شرایط سرد و پر درگیری خونه وحشت داشتم و عذاب میکشیدم که با همه وجودم  باور میکردم که من جادویی هستممیتونم با جادو، ترس و غم هام رو به آرامش و شادی تبدیل کنماین شد که من فهمیدم لازم نیست تو دنیای واقعی تلاشی بکنم کافیه هر چیزی میخوام رو تصور کنم و از تخیلاتم لذت ببرماوایل آرومم میکرد و باعث میشد مشکلاتم رو فراموش کنمولی به مرور زمان دیدم که تو دنیای واقعی نمیتونم درست ارتباط برقرار کنمنمیتونم مشکلاتم رو از راههای متداول مثل دیگران حل کنمهمیشه فرار رو به حل کردن واقعی مشکلات و دسته پنجه نرم کردن با مشکلات ترجیح دادمشاید موقتا آروم نگه ام می داشت www.zehndarmani1.irولی باعث شد هیچوقت  لذت بعد از موفقیت رو حس نکنمالانم تو موقعیتهایی که برای دیگران عادیه من اضطراب میگیرممیدونم خیلی کند با موقعیتها و آدم های جدید سازگار میشم و خودمو وفق میدمهمین میشه که من از کلی از موفقیتها و پیشرفت ها عقب میمونمپناه این حرفها رو میزد ولی یه امیدهایی هم تو ذهنش بودخودش میگفت یه روزی زندگی نامه یه نویسنده ی موفق رو میخوندمبه اسم الیس سبولد که کتاب استخوان های دوست داشتنی رو نوشته بودکنار همه ی هوش و خلاقیت این زنوالدین الکلی، تجاوز در کودکیش ، اعتیاد به هروئین و بیماری روحی استرس پس از ضربه هم تو زندگیش بودوقتی بیشتر تحقیق کردم دیدم انسانهایی زیادی بودن و هستن که با وجود مشکلات به شدت حاد و حتی گاهی باور نکردنی تونستن راه موفقیت منحصر به فرد خودشون رو پیدا کنن یا بسازنپس منم میتونم راهم رو پیدا کنم یا بسازمش، شک ندارمدلم برای پناه میسوختبه توصیه ی استاد دانشگاهم ما پیش مشاوری که ایشون معرفی کردن رفتیممشاور بعد از بررسی همه چیز و اخذ تستهای معتبر و انجام مصاحبه های بالینی حدس منو رو تایید کردایشون گفتن من برای شما تصمیم نمیگیرم که از هم جدا بشین یا ادامه بدینمن شرایط رو براتون روشن و واضح میکنم تا خودتون تصمیم بگیرینروانشناسمون به من توضیح دادن که اگر بخوام کنارش بمونم باید صبر و تحمل زیادی داشته باشم و دنیا رو براش امن و آروم کنم تا کم کم نظرش عوض بشهباید مدام بهش ثابت کنم که قصد تمسخر و اذیتش رو ندارم و همین طور که هست بپذیرمشباید تو عشقو عشق بازی صبور باشم و کند بودن اون رو بپذیرمباید کمکش کنم بتونه آروم آروم روابط اجتماعیش رو شروع کنه و بتونه حفظشون کنهخلاصه ماه هاست ما جلساتمون رو دقیق پیگیری میکنیمروانشناس تو جلسات درمانی با  پناه کلی با مثال و با جزئیات توضیح دادن که باید مهارتهای اجتماعیش رو افزایش بدهمثل ابراز وجود و اظهار نظر بدون ترساضطراب و کنترل پرخاشگریش www.zehndarmani1.irاینکه کجا چه حرفهایی رو میتونه بزنه کجا چه حرفهایی رو نباید بزنهکجا باید چه لباسی بپوشه وکجاها نباید چه لباسهایی رو پوشیدخدایی اونم سعی میکرد تو مرتب نگهداشتن ظاهرش، پرهیز از استفاده از لباسها و ضیورآلات عجیب و غریب خیلی دقت کنهتغییر پناه خیلی سخت بود چون ریشه ی مشکلاتش به شدت قوی بود ولی واقعا سعی اش رومیکردچندین جلسه مفصل برای هر کدوم اینها صرف شدپناهم یکم بهتر شده بودولی مدام رفتارهاش میرفت و بر میگشتتو جلسات درمان روانشناسمون آموزش درک سریع موقعیت رو به پناه با تمرین و تجسم سازی شرایط مختلف و جاها و آدمهای مختلف آموزش دادنطی چندین جلسه ی خیلی سخت  مهارتهای مختلف و موثر در حل مشکل پناه به اون آموزش داده شدتمرینها و تاثیر رفتارش و عکس العمل مردم به تغییر رفتارش بررسی شدوقت شناسی و موقعیت شناسی و اهمیت اون در پیشرفت آدمها رو تمرین میکردمنم تو این مدت کنارش بودم و بهش دلگرمی میدادمیاد گرفتن ابزار های مختلف برای به موقع گرفتن حقش خیلی مهم بودپناه باید این مهارتهارو کمکم یاد میگرفت و اجراشون میکرداستفاده درست از شوخی کردن بدون تیکه و کنایهاستفاده درست از سکوت و حالت چهره ی معترض و ناراضیبه موقع حرف خود رو به صورت پیشنهاد بیان کردن، به موقع ترک کردن محل قبل از شروع از دست دادن کنترل خودو دهها موضوع دیگه تو جلسات درمان مطرح شد و پناه باید این هارو هم  یاد میگرفتخیلی از مهارتهایی که تو خانواده های سالم پدر و مادرها به کودکانشون یاد میدنو باعث سلامت روح و روان بچه ها  و موفق شدنش تو آینده اشون میشهاما خانواده های ما داغون تر از این بود که خودشونو نجات بده چه برسه ماروشناخت خطاهای شناختی فعال تو ذهن پناهتشخیص خطاهای هر فکرش و اصلاح همون لحظه ی اون افکارکه خدایی فکرهاش پر بود از خطاهای شناختیاغراق کردن، پیش بینی منفی اتفاقات، صفر یا صد دیدن مسائلبی توجهی به اتفاقات مثبت، پازل چینی و داستان سازی ذهنی، ذهن خوانیو ده ها خطای شناختی دیگه که به شدت در تفسیر پناه از هر چیزی فعال بودکه هم خودش قبول داشت هم من با همه وجود اونهارو حس کرده بودمآموزش مهارت های ارتباط عاطفیابراز عشق و مهارتهای جنسی و اطلاعات مراقبتی از خود در رابطه های جنسیآموزش برقراری ارتباط چشمی درستآموزش درک و تفسیر صحیح رفتارهای غیر کلامی آدمهاپرهیز از سوء برداشت از رفتارهای دیگران ، که میشه گفت عذاب آورترین درد پناه بودهفته ها میومد و میرفت و پناه جلساتش رو مرتب پیگیری میکردانگار عشق به من مصممش کرده بود حالش رو خوب کنه www.zehndarmani1.irگرچه یه جاهایی، هم من هم اون قطعا ناامید میشدیمروانشناسمون سعی میکرد، مهارتها و تمارین افزایش اعتماد به نفس و تقویت آن و پرهیز از خودسرزنشگری رو به پناه آموزش بدهآموزش اینکه همیشه به اعتبار باورهاش شک کنه و بررسی کنه آیا این باور در دنیای واقعی ممکنه؟؟آیا دیگران هم همچین باوری دارندمشاورمون به هر دومون کامل توضیح دادکه باید درک  کنیم و واقع بین باشیمتغییر کامل پناه و بهبودی کاملش سختهولی ما به تغییر تدریجی امیدواریم که هم نیاز به تمرین و تلاش مستمر و همیشگی داره هم صبر و پذیرش کاملدر ضمن ما به روانپزشک هم معرفی شدیموضعیت پناه با روان درمانی و شناخت درمانی و آموزش های مهارت های ضروری درست نمیشدباید دارو درمانی برای رفع برخی توهمات بینایی و شنیداری دریافت میکردولی چون هم روان درمانی هم دارو درمانی و  درمان های مکمل داشت با هم پیش میرفتروانپزشک هم بهمون این امید رو داد که اگر همه چیز خوب پیش بره داروها موقتی هستن و به مرور دوز دارو ها رو کم  میکنهمشاورمون بهمون توضیح دادن که ، باید پناه بدونه که اگر این تغییرات اتفاق نیوفته و درمان صورت نگیرهحق طبیعیه پیمان هست که با تمام احترامی که برات قائلهرابطه رو تموم کنه و برای آینده اش تصمیم بگیرهدرسته که عشق نیروی بسیار قدرتمندیهولی زندگی با کسی که اختلال اسکیزوتایپال داره و امکان درمان و یا تغییرش نیستحالا یا خودش نمیخواد و یا شدت بیماریش زیاده ، بسیار سخت و طاقت فرساستخدارو شکر جلسات عالی پیش میره و هر دو انگیزه ی بالایی برای تغییر سبک زندگی، باورهای مخرب و مشکلاتمون داریمباید ببینیم شرایط چطور پیش میرهراه خیلی سختی پیش رو داریم، ولی هر دومون به شدت امیدواریم و خدارو شکر درمانهای روانشناسمون هم داره اثر میکنهخیلی امیدواریم نتیجه بگیریمچه به نتیجه برسیم یا نرسیم و ارتباطمون رو تموم کنیم یا نکنیمفرقی نمیکنهحداقلش مطمئنیم که تمام تلاشمون رو برای بهتر کردن زندگیمون و تغییر دادنش کردیمپایان: آدرس سایت www.zehndarmani1.irکانال تلگرامt.me/ZahraRezaeiPsychologyکانال روبیکا@ZahraRezaeiPsychology1پیج اینستاگرامmoshavere_ravan در نرم افزار castbox کانال روانشناس زهرا رضایی رو دنبال بفرماییدمشاوره ی حضوری کلنیک راه آرامش 02633310656مشاوره ی تلفنی 09191760816(لطفا جهت رزو وقت فقط پیامک ارسال بفرمایید)</description>
                <category>زهرا رضایی</category>
                <author>زهرا رضایی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 11:13:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موندن تو رابطه بلاتکلیف</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388/wwwzehndarmani1ir-xap7iidnbelx</link>
                <description>www.zehndarmani1.irبه نام خالق عشقنویسنده: روانشناس زهرا رضایی(داستانها تلفیقی از تجربیات کاری سالهای مشاوره، خلاصه کتابها ومقالات به روز و تخصصی روانشناسی و سبک های درمانی متعدد و آموزش های تکنیکهای درمانی است)&quot;امیدوارم بهترین تاثیر رو روی زندگی شما داشته باشه وشروع معجزه ی تغییر زندگیتون باشه&quot;عاشق بی ثبات من!!!(موثر در شناخت بی ثباتی عاطفی افراد و شناخت افراد با تعلل بالا در ازدواج)قشنگ یادمه که قبل از خواستگاری، مامانش یه روز زنگ زد و بعد کلی قربون صدقه رفتن گفت ببین عزیزم دختر خوشگلم، ریحانه جانشاید تو الان فکر کنی من برای اینکه مخالف این وصلتم و میخوام سر نگیره یا از روی بد جنسی و مادر شوهر بازی دارم این حرفها رو بهت میگمwww.zehndarmani1.irخدا شاهده این طور نیستبعدا متوجه میشی که چقدر نگرانت بودم و چون خودم دو تا دختر دارم اینها رو بهت میگمکه بعدا خدا نکرده آه تو دامن ما رو نگیره و بعدا نگی شما که میدونستید چرا نگفتیدضربان قلبم یه هو بالا رفت، دستام، صدام میلرزیدچی شده مامان جون اتفاقی افتاده؟عزیزم میخوام درباره بچه بودن حسام و اخلاق هاش باهات صحبت کنماینو که شنیدم خیالم راحت شد و یه نفس عمیق کشیدمبچگی های حسام موضوع جدیدی برای من نبوددیگه باهاش کنار اومده بودمبعد هم دیگه الانشم برای دونستن مطالب جدید برای من و حسام دیگه خیلی دیر بودما دیوانه وار عاشق هم بودیمچه سختی هایی رو برای رسیدن به هم تحمل نکردیمحسام سر مخالفت خانواده اش برای اینکه من بزرگتر بودم تا پای خودکشی پیش رفتکلی تلاش کرد تا شرایط رو جور بکنه و بیاد خواستگاریدیگه الان دونستن مطلب جدید برای عشق ما واقعا دیر بودتو همین حس و حال و فکرو خیالها بودم که مامان حسام بلندتر گفت دخترم صدامو داریکجا رفتی؟گفتم مامان جان گوش میکنم یه لحظه صداتون قطع شد جانم میفرمودیدعزیزم پسر من ثبات تو خواسته هاش ندارههمیشه همین طور بوده از بچگیهر چی هم بزرگترم شد بهتر که نشد هیچ، بدترم شدامروز میگفت این رو میخوام فردا ازش متنفر بودامروز گریه میکرد برام فلان کارو بکنید بعدش بهش بی تفاوت بودکلی التماس میکرد واسه چیزهایی که میخواست ولی فرداش نگاهشون هم نمیکرداز اسباب بازیهاش ، دوچرخه اش، لباساش، کلاسهای مورد علاقه اشماشینی که میخواست،  بعد هم دوست دختراش و حالا تو!!!!!الان عشق آتشینش به تو هم تکرار همین قضیه هاس خیلی مراقب باشما که هر چی به خودش میگیم با این روحیه ای که تو داریبذار سنت بره بالا شاید پخته تر شدی این اخلاقت، این بی ثباتیت کمتر بشه، بعد ازدواج کنقبول نمیکنه که نمیکنه، تازه آقا ناراحت هم میشهخودت که اونو میشناسی جز حرف خودش، گوشش به هیچ کسی بدهکار نیستخیلی مراقب باش دخترم دوستی با ازدواج فرق دارهاگر قبلا دوست دختراش رو بی دلیل و با بهانه تراشی های مسخره رهاشون میکرداونها  فقط دوست بودن، مهم نبودیه لحظه یاد دوست دختر قبلیش نگار افتادم که اتفاقا دوست منم بودکه انقدر بی عرضه بود که نتونسته بود حسام رو نگه دارهولی من فرق میکردم من میتونستمهم نگهش میدارم ، هم یه زندگی ای باهاش بسازم چشم همه حسودامون دربیاددخترم مراقب باشاگر عقد کنید دوباره حسام طبق عادتش رفتار کنههم ما تو دردسر بدی میوفتیم هم شما!!خدا شاهده من از بالا پایین کردن پله های دادگاه نگرانم انقدر حرص میخورم و این حرفها رو میگممیدونم قبل از خواستگاری این حرفهارو زدن شگون نداره ولی به خدا نگرانممخالفت من و پدرش هم به خاطر بد بودن تو یا مشکلی از طرف تو نبود، تو گلی و همه چیز تمومما از پسر خودمون مطمئن نیستیم و میترسیم که این همه مخالفت داشتیمخلاصه بیچاره مامان حسام حرفهاش رو زد و من فقط گوش کردمهمه جوره زورش رو زد که منو از خواب بیدار کنه ولی من انقدر به انتخابم به عشق مون ایمان داشتمحرفهاش باورم نشد که نشداونم که دید حرف زدن با من بی فایده استخیلی سرد خداحافظی کردمنم با یه  لحن ملیح و عروسانه و مطمئن گفتم، ممنون مامان جان که انقدر نگران ماییدنگران نباشید به امید خدا هیچ مشکلی پیش نمیادمامان حسامم که کاملا از لحن من حس کرده بود من داغ تر از این حرفهام که الان چیزی تو گوش و مغزم برهخواست به خانواده ام سلام برسونمبعد با یه لحن کلافه ای ، خواهش میکنم ازما گفتن بود معناداری گفت و قطع کردقطع کرد و من موندم و کاخ آرزوهام که داشت خراب میشدولی یه لحظه انگار بخوام خودموگول بزنم یا به قول روانشناسم برای فرار از اضطراب آگاه شدن و رو به رو شدن با واقعیت تلخسریع به خودم گفتم  اگر هم،  در بدترین حالت واقعا راست بگهاینا هنوز ریحانه  رو نشناختنحسام دست از پاخطا کنه چنان حسامی بسازم چهل ستون چهل پنجره!!!!!مگه من میذارم بازی های دوران کودکیش رو با من تکرارکنه، کور خوندهالبته الان که بیچاره هر چی من میگم جز چشم نمیشنومخدایی دیوانه وار عاشقمه و اصلا بعید میدونم این چیزها پیش بیادآخه حسام نسبت به سنش خیلی پخته ترهبعدشم عشق همه چیزو درست میکنه شک ندارم!!!www.zehndarmani1.irالان که هفت ماه از عقدمون میگذره اون حرفها عین پتک میخوره تو سرمجرأت هم ندارم به کسی بگم که حسام چه چیزهایی بهم میگه و چه کارهایی میکنهیا مامانش قبل از عقد چه چیزهایی به من گفته بود و من عین خواب زده ها فقط خندیدم!!!حسام از فردای عقد یه حرفهای عجیبی رو شروع کرداول به شوخی و تیکه انداختنبعد به حالت کلافه و خسته و عصبیهر روز سرد تر و از من فراری تر میشدوقتی هم میپرسیدم عشقم یه هویی چی شد، تو که برای من میمردی چرا اینقدر از من دوری میکنی و انقدر باهام سردیآقا در جواب، حرفهای چرت و پرت و بهونه های عجیب و غریب می آورد که وقتی میشنیدم، واقعا شاخ درمیوردمنمیدونم چرا از چهره ات خوشم نمیاد اون جوری که من  میخوام خاص نیستچشمات رو باز کن دخترای اطرافت رو ببین، ببین چطور تیپ میزننتیپت رو کلا عوض کن، تا دیگه با این سرو شکلت آبروی منو پیش دوستام نبریهیکلت خیلی مشکل داره یه کاریش بکن برو باشگاه فرم بدنتو تغییر بدهنمیدونم هر جور میتونی درستش کنبه نظرت هر کی مارو ببینه نمیگه پسره جوون تره و سرترهاز فرم بینیت خوشم نمیاد باید عملش کنیخیلی سطح خانوادتون مشکل داره از عقاید بابات اصلا خوشم نمیادو یه مشت حرف مفت و بی سرو ته دیگه، که از گفتنش شرمم میادهر چقدر با عشق، مهربونی با خشم با تهدید با هر زبونی میگفتم، بابا  تو دو سال منو همین طوری دیدیاون موقع از نظرت من پری قصه هات بودم و فقط هر لحظه ازم تعریف میکردیروزی صد بار میگفتی خدایا من فقط به ریحانه برسمچی شد کلا نظرت عوض شد من که همون آدممهمون چهره، همون خانواده، همون تیپ، همون اخلاقتازه خدایی چقدر سعی کردم همون طوکه تو میگی کنم خودمومن که هر چی گفتی گفتم چشمبعد این همه عجز و لابه ی من، جواب آقا حسام یک کلام بود که یک کلام بودمن اون موقع دیوونه بودماصلا بیا مهریه ات رو ببخش، توافقی طلاق بگیریم!!واقعیتش هر قدر هم که تغییر کنی من کلا نمیخوامت!!کارم شده بود مثل این خودکم بین ها هی ازدوستام و این و اون سئوال می پرسیدماین جام خیلی بده نه؟گونه هام خیلی افتاده اس نه؟ هیکلم اصلا جذاب نیست؟بینی مو عمل کنم خیلی بهتر میشم؟چشمهام رنگی بود چقدر خوب میشدم؟کاش پوستمو برنزه کنم، وای پوستم خیلی بد رنگه؟و .....هر کسی هم یه پیشنهادی برای این شرایط وحشتناک رابطمون میدادیکی میگفت، دیوونه تو خیلی خوشگلی و خوش هیکلیخول شدی حرفهای حسامو باور میکنی؟مگه تو عروسک خیمه شب بازی اونی، که هر طوری که میگه می خوای تغییر کنی؟یعنی چی هر چی میگه، میگی باشه درستش میکنممگه جسم و روح و شخصیت ما خمیر بازیه که هر جور خواستیم به حرف هر کسی یه جور تغییرش بدیمریحانه دیوانه نشو فقط خودت باش و با اعتماد به نفس رفتار کنیه سری از دوستامم که کلا میزدن تو سرم که، ما که گفتیم با پسر کوچیکتر از خودت دوست نشو چه برسه ازدواجچقدر گفتیم اصلا این پسره در حد تو نیست، هنوز بچه اسباید حالا حالاها دختر بازی شو کنه، اون الان  اصلا نمیفهمه ازدواج یعنی چیحالا بکش حقتهبعضی از دوستام هم میگفتن، به چسب به حسام هر چی هم میگه گوش کنتو این دوره زمونه دیگه کو شوهر!!!!!!!قشنگ چند دوره کلاسهای خود آرایی بروهر روز براش یه جور آرایش کن، تند تند رنگ موهاتو عوض کنبرای چهره و اندامتم نگران نباش الان پول خرج کن ببین ازت یه آدم دیگه میسازنانقدر عمل و پرتزو کلی روش جدید اومده که دیگه تغییر ظاهر شده مثل آب خوردناین درس  و دانشگاه و کارت رو هم،  یه مدت بذار کنار بچسب بهشببین حسام چی میخوادبعد که  رفتین سر خونه زندگیتون دیگه اون موقع خرت از پل گذشتهحالا تو حسابی عذابش بده،  بگو من همینم که هستم دیگه مجبوره هیچی نگهولی واقعیت این حرفها نیستخودم که دیگه میدونستم جریان چیه، خودم که میدونستم چه گندی به زندگیم زدمدیگه ایمان پیدا کردم که اگر هر کاری هم کنم و صد تا عملم کنمحتی مثل بوقلمون هر روزم یه طرح و رنگ باشم، بازم  فایده ای ندارهبهانه های آقا حسام تمومی ندارهیه بار تو دعواهامون خسته شدم گفتماصلا بگو نمیخوامت خلاصم کنچرا انقدر بهانه های مسخره میگیری و هر روز یه بازی تازه در میاریحسامم صاف تو چشمام نگاه کرد و گفت ببین ریحانه جانبذار صادقانه و رک بهت بگم، تو عالی هستی همه چیزت عالیه،  ولی من واقعا دیگه نمی خوامت!!خیلی برام تکراری و یکنواخت شدی، همه کارم کردم که خودت بذاری بری اما تو دست بردار نبودیمن مات و مبهوت بهش خیره شده بودم به این فکر میکردم که مگه میشه یکی یه مدت دیوانه وار عاشقت باشه و بعد بی دلیل بگه نمیدونم چرا، ولی دلمو زدی دیگه نمیخوامت!!!www.zehndarmani1.irپس اون آهنگ های عاشقانه ای که تو جاده شمال برام میخوندیو وقتی نگاهم میکردی چشمات پر اشک میشد دروغ بودپس اون تهدید به خودکشیت برای راضی کردن خانواده ات که خواستگاری بیان دروغ بوداون وعده هایی که تمام تلاشم رو میکنم خوشبختت کنم، دروغ بوداصلا به آدمهای اطرافت نگاه کن مثل تو بی ثبات، آدمی  وجود داره؟کاش قبل از عقدمون اونقدر عاشقت نبودم و میتونستم بشناسمتکاش اون همه نشونه از تغییر ناگهانی حالت هات، صحبتهای بی ثباتتتصمیمات بچگانه ات ، پر توقع بودن و لوس بودناتهر روز یه حرف زدن هات ، بی برنامه برای آاینده بودت،حرفهای مادرت و اطرافیان خودم رو جدی میگرفتم و بیشتر دقت میکردمکاش عشقم رو جوری مدیریت میکردم که مغزم هم بتونه کار کنهکاش.......اشک هام بند نمی اومدولی سریع خودمو جمع و جور و کنترل کردمبه خودم گفتم بسته هر چی خاری و خفت کشیدی و تحقیر شدیحسام تموم شد، دیگه از طرف منم همه چیز تموم شداین آخرین جملاتی بود که سرش  فریاد زدم و گفتم  بدبخت تو اصلا لیاقت منو نداریحسامم پیروزمندانه انگار که دیگه از شر من راحت شده بودبا چهره اش و تکون دادن سرش تایید میکرد که آره تو راست میگی، فقط تو برواز فرداش  انگار زندگی جدیدی برای من شروع شدهر لحظه یه حالی رو تجربه میکردمیه لحظه پر از حس خشم از مردها، نفرت، ترس بودم و از همه فراریگاهی پر از انگیزه برای ساختن دوباره ی آیندهخوشحال بودم  به خاطر از بلاتکلیفی در اومدن، ناراحت بودم از اشتباهاتمحسرت گذشته و اینکه چرا به هشدارهای مادر حسام گوش ندادم و کلی فکر و حس عجیب و غریب میومد تو سرمبه توصیه ی یکی از همکاران جلسات مشاورهام رو شروع کردمخدارو شکرتونستم اعتماد به نفس خورد شده ام رو برگردونمتونستم خشمم رو از مردها  از بین ببرم و منطقی فکر کنمآگاهی و هشیاری خودم رو تو شناخت شون بالا ببرم نه اینکه ازشون متنفر باشمفهمیدم بی ثباتی و بی مسئولیتی و تنوع طلبی اصلا ربطی به دختر و پسر و زن و مرد ندارهکلی از پسرها هم قربانی بی مسئولیتی و بی ثباتی دخترا میشن و آسیب میبیننتونستم مهارتهای زیادی یاد بگیرم که چطور تو زندگی آگاهانه انتخاب کنم و با چه مهارتهایی رابطه هامو حفظ کنم وبه بهترین شکل مدیریت کنماینکه فقط ازدواج کردن و عروس و داماد شدن و متاهل بودن به تنهایی ارزش و شاهکار نیستباید درست پایه های زندگی خودم و بچه های آینده رو بسازمالانم بعد شش ماه حالم خیلی بهترهخدارو شکر تازه افتادم تو جاده ی آگاهی و دیدم به همه چیز خیلی فرق کردهمیدونم و فهمیدم که برای زندگیه کم اشتباه و با آرامش و با  موفقیت هر روز باید آموخت و آموختراستی ما سریع توافقی جدا شدیمدیگه نخواستم حتی یک ثانیه هم حسام رو ببینم و به زندگی متززل  و بی هدف و خوشگذرون اون برگردممن مسئولیت اشتباهات خودم رو پذیرفتم و تاوانش رو هم دادمبرای اشتباهات و نامردی های اونم ، واقعا سپردمش به خدادیگه تو ذهنمم رهاش کردم تا خشمم از اون آینده ام رو هم تباه نکنهاونم  رفت و حسابی دورهاشو زد و با دخترای مختلفی خوش گذروندتازگی ها از چند تا از دوستای مشترکمون شنیدم که چند بار دخترا سر همین بی ثبات بودن و بازی دادنشون چنان رو نقره داغش کرده بودن که بیا و ببینwww.zehndarmani1.irتا دیگه جرات نکنه با احساسات و شخصیت کس دیگه ای بازی کنهالانم بعد شش، هفت ماه بی خبری محضآقا  چند روزیه برگشته و التماس میکنه که تو برای من جذاب ترین و با ارزش ترینیغلط کردم برگرد ، تازه فهمیدم تو چقدر نجیب و خانوم بودیاگه برگردی برات ماشین فلان میخرم و هر چی تو بگی میگم چشمیه مشت حرفهای تکراری و باد هوا که قبل از عقدمون هم میزد و من باورش داشتمایمان بهش داشتم و حس میکردم که عاشق ترینهولی دیگه پشیزی رو حرفهاش و قول هاش اعتبار باز نمیکنمدیگه نمیتونم بهش اعتماد کنم و هرگز یه اشتباه رو دوباره تکرار نمیکنممخصوصا الان که با جلسات مشاوره ای هم که میرم من دیگه اون ریحانه ی عروسک خیمه شب بازی آقا نیستمدیگه کلی آگاه شدم و کلی هدف عالی برای رابطه ام و زندگی آینده ام دارممیخوام اگر روزی ازدواج کردم با یه آدم با ثبات و آگاه و با هدف باشمبه جای اینکه هر لحظه بترسم چه کار کنم که از چشمش نیوفتم یا چشمش به کسی نیوفتهدنبال رشد کردن و موفق شدن و بهتر کردن رابطمون با همسرم و عشقم باشمبه جای اینکه  فقط تمرکزم رو ظاهرم ، تغییر دادن چهره و تیپم باشه و تزریق ژل و بوتاکس رو این ور اون ور صورتمرو افکارم و باورهام و برای بهتر شدن زندگیم تمرکز کنم و تلاش کنمدلم میخواد همسری کنارم باشه که هر دو به هدفهامون فکر کنیم و برنامه ریزی هامون رو عملی کنیم و  از کنار هم بودن لذت ببریماز چالش ها واختلاف نظرهامون به رشد برسیم نه به تمسخر وتحقیر همبدونیم که زندگی پیش بینی ناپذیرههمیشه چهرمون ، حال مون،  وضع مالیمون این جوری ممکنه نمونهرفیق روزهای سخت و تلخ همم باشیمتحت هر شرایطی تو سختی و مشکلات کنار هم باشیم و براشون راه حل پیدا کنیم، نه اینکه جا بزنیمممنونم از حسام که منو تو این چالش انداختاون باعث شد با همه رنج و عذابی که کشیدم دیدگاهم به زندگی عوض بشهپایان: آدرس سایت www.zehndarmani1.irکانال تلگرامt.me/ZahraRezaeiPsychologyکانال روبیکا@ZahraRezaeiPsychology1پیج اینستاگرامmoshavere_ravanمشاوره ی حضوری کلنیک راه آرامش 02633310656مشاوره ی تلفنی 09191760816(لطفا جهت رزو وقت فقط پیامک ارسال بفرمایید)</description>
                <category>زهرا رضایی</category>
                <author>زهرا رضایی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 19:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلبری های بیمارگونه (شخصیت نمایشی)</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388/wwwzehndarmani1ir-b6vm3clhdky0</link>
                <description>www.zehndarmani1.irبه نام خالق عشقنویسنده: روانشناس زهرا رضایی(داستانها تلفیقی از تجربیات کاری سالهای مشاوره، خلاصه کتابها ومقالات به روز و تخصصی روانشناسی و سبک های درمانی متعدد و آموزش های تکنیکهای درمانی است)&quot;امیدوارم بهترین تاثیر رو روی زندگی شما داشته باشه وشروع معجزه ی تغییر زندگیتون باشه&quot;سریال های عاشقانه ی من و دلبری های پوچی که دیگه باور هیچ کس نمیشه(موثر در شناخت شخصیت هیسترونیک،نمایشی و تصمیم گیری برای ازدواج و روابط اجتماعی و شغلی با آنها و راهکارهای درمانی آن)سلام من غزلمیه دختر  زیبا و دلبر که خیلی ها حسرت داشتن چهره و هیکل و تیپ منو داشتن و دارناز بچگی از وقتی یادم میاد این مدلی بودمهمیشه تو چشم بودم و ازم به عنوان یه دختر خاص تو همه چیز یاد میشدمن عادت داشتم به شنیدن این جمله ها و همیشه این تعریف و تمجیدها و حتی حسادتها برام  لذت بخش بودنحالا نمیدونم همه  واقعا ازم تعریف میکردن یا به خاطر تلقین های خانواده ام بهشون، این رفته بود تو ذهنشونیا شایدم برای چاپلوسی پیش پدر و مادرم این کارو میکردنچون یه جورایی رگ خواب اونهارو پیدا کرده بودن تا این طوری به خواسته هاشون برسنآخه ما نسبت به اطرافیانمون، خانواده ی خیلی پولداری بودیم و کلی بریز و بپاش و مهمونی دادن و خرج کردن واسه فامیل و دوست و آشنا داشتیمهر کسی هم میخواست بهره ی بیشتری ببره، کافی بود از با سلیقه بودن مامانم یا مغز اقتصادی پدرم و مهمتر از همه زیبایی من تعریف و تمجید میکردمن  به عنوان تنها فرزند این خانواده همیشه مرکز توجه بودماین همیشه در مرکز توجه بودن شد عادت من و دنیای مندیگه من دنیارو رو همین طور دیدم و قبول کردمجور دیگه ای اصلا برای من قابل پذیرش نبودبزرگ تر هم که شدم هر جایی که مرکز توجه نبودم یا ازم تعریف و تمجید نمیشد حالم وحشتناک بد میشد و بهم میریختمهر کاری میکردم تا موقعیت نفر اول رو که فقط جایگاه خودم میدونستم رو بدست بیارماگر کسی بهم بی محلی میکرد یا خدای نکرده انتقادی ازم میکرد، واقعا حالم شدیدا بد میشد و عکس العمل شدیدی نشون میدادمجوری که طرف از کرده ی خودش پشیمون میشد و قشنگ متوجه میشد باید با من چه طوری رفتار کنهبرعکس هر کسی هم میخواست نظرمنو جلب کنه یا ازم چیزی بخواد یا کاری باهام داشتفقط کافی بود یکم آدم شناس باشه و یکم ازم تعریف و تمجید کنهاون موقع بود که من بهترین حال دنیارو داشتم و در عوض هر کاری میخواست براش میکردماین شده بود  ابزار خیلی ها که یا ازم سوء استفاده میکردن یا با یکم بی محلی به من راحت میتونستن نابودم کننسالهای نوجوونیم همین جوری گذشت و من وارد دانشگاه شدمدیگه شکل جلب توجه هام و خواسته هام کلا تغییر کرده بوددیگه فقط تعریف و تمجید فامیل و دوست و آشنا برام ارضاء کننده نبود، تکراری شده بودالان دیگه موضوع جدید برای خاص بودن پیدا کرده بودمدوست شدن با پسرای دست نیافتنی دانشگاه!!!www.zehndarmani1.irمیخواستم  به همه نشون بدم و ثابت کنم که چشم کل دانشگاه دنبال منهاصلا برام مهم نبود درست یا غلط بودن روش بدست آوردن هاموقتی کسی چشمم رو میگرفت، از هر روشی استفاده میکردم تا براش دلبری کنم و بدستش بیارماگر بی توجه بود یا چشم و دل سیر بود تا هر مرحله ای که اون جذب من میشد پیش میرفتمبه امید اینکه بذار سمتم بیاد ، بذار اون آتیشی و وابسته ام  بشه و دنبالم بیافتهاون موقع است که منم ولش میکنم و عوض همه ی این بی محلی هاش و تحقیر شدن هام در میادبیشتر وقتها هم همین طور میشدتو طول این سالها آدمهایی که هیچ جوره پا ندادن انگشت شمار بودنکه مهم هم نیست خودشون لیاقت منو نداشتناین شد که بیشترین وقت من به خاص شدن و جذاب بودن برای رسیدن به هدفم میگذشتاونقدر که من تو آرایشگاه ها و کلنیک های زیبایی دنبال متد های جدید و چهره ی جدید بودماگر اون پول هارو هر جای دیگه سرمایه گذاری کرده بودمالان کلی پول شده بود واسه خودشولی واقعا جذاب شدن هر درد و هزینه ای داشت من حاضر بودم هر طور شده بدمشده برم قرض کنم این هزینه هارو پرداخت میکردم تا همیشه تو چشم و خاص باشمکافی بود مدل جدیدی میومد هزینه اش یا ضررش برای بدنم اصلا اهمیتی برام نداشتدیگه میوفتاد تو سرم باید برم انجامش بدمصد دفعه هم پشیمون شدم، مثل تتوهایی که کردم و دیگه پاک نمیشن، پرتزهایی که غیر طبیعیم میکرد و بعضی وقتها مجبور میشدم دوباره هزینه کنم تخلیه شون کنمکلی کار دیگه که به بدنم آسیب میزد ولی مهم نبود، نگاه مردم ارزشش رو داشتمیگن عقل بشر به چشمشه راست میگنهمین ظاهرم باعث شده بود بیشتر وقتها هر کسی منو میدید جذبم میشدحالا  یا منم عاشقش میشدم و بعد یه مدتی با هم نمیساختیم و میذاشت میرفتیا خودم بعد بدست آوردنش، کارم باهاش دیگه  تموم شده بود و همون اول کار ردش میکردم که برهدر هر دو صورت روابط  من پایداری نداشتالبته برام اصلا اهمیتی هم نداشتهر کی میرفت یکی بهترش رو جایگزینش میکردمولی همه جا من هم من نبردم، بعضی جاها هم بدجوری باختمخیلی جاها پسرا ازم سوء استفاده کردنخیلی برام دردناکه حتی لحظه ای فکر کردن بهشولی چون تو مغز من رفته بود که تو فقط زمانی ارزشمندی که کسی ترو بخوادبرای این خواستنی شدن، تن به خیلی چیزها دادمخیلی اوقات تحقیر شدم و دست و پا زدم تا دیده بشمکاش یکی از بچگی این رو تو ذهن من میکرد که خودم برای خودم برای موفق بودنم و لذت بردنم از زندگی کافی هستمکاش...حالا اگه کسی دوستم داشت چه بهترولی اگر روزی زندگیم خالی بود ، خودمو نبازم و تن به هر رابطه ی آشغال و بدرد نخوری ندمحیف که پدر و مادرم دغدغه های مهمتری از درست تربیت کردن من و ساختن آینده ی من داشتنپز دادن به دیگران!!!!راستش خودم بهتر از همه میدونم خیلی از اخلاقام مشکل دارهبیشتر اوقات  رفتارم ثبات نداشتهمین بی ثباتی حس و حالم و یه لحظه عاشق یه لحظه متنفر و طوفانی بودنمهمه رو از خانواده ام بگیر تا دوستان و آشناهام و هم دانشگاهیام و همکارام و مهم تر از همهپسری که تو زندگیم بود رو کلافه و خیلی اوقات فراری از من کرده بودمیدونم رفتارهام هیچ پایه و اساسی نداشتبا کوچکترین چیزی ناراحت میشدم و یه هو بهم میریختمبی دلیل یه هو سرحال پر انرژی و شنگول میشدمکلا دو دقیقه ی دیگه ام قابل پیش بینی نبود که چه حال و احوالی داشتمولی کسی جرات رو در روی من وایستادن رو نداشتگلایه ای کنه یا مجبورم کنه اخلاق هام رو عوض کنممامانم گاهی غر میزد و شاکی بود ،  از لباسهایی که میپوشم یا رفتارهاممیگفت خوشش نمیاد ازشون، یا رفتارم گاهی زیادی گستاخانه اسولی در کل زیاد به من سخت نمیگرفتنفقط گاهی یه  تذکری میداد که  عزیزم ما خانواده ی راحتی هستیمهیچ محدودیتی تو پوشش نداریمولی تو دیگه واقعا شور لباس پوشیدن رو درآوری!!دیگه همه جات پیداست، به نظر من همون هایی که میپوشی رو هم نپوشی سنگین تری!!دخترم یکم رعایت کنهمینمن هیچ وقت مثل دخترای دیگه ترس اینو نداشتم که وای اگه بابا، مامانم بفهمن چیکارم میکننخانواده ی من راحت تر از این حرفها بودن که کاری به کار من داشته باشنتازه برق افتخار رو خیلی اوقات تو چشماشون میدیدمکه دختری دارن که همه جا از خاص بودن میدرخشه!واقعا لباس خاص و متفاوت پوشیدن یکی از دغدغه های هر روز من بودتو خیابون انقدر که من دخترای خوشگل و خوشتیپ رو دید میزدمسر تا پاشون رو بررسی میکردمکه چی پوشیده؟ مارکش چیه؟ کجاش ژل تزریق کرده؟ کجاش عملیه؟ و....خود پسرا انقدر به اونها توجه نمیکردن!!فکر و ذکرم تو هر جمعی، در حالی همه به  فکر خوشگذروونی یا صحبت با دیگران و لذت بردن از مهمونی بودن هم همین بودمن دائما چشمم به دخترا و زن های دیگه و بود و تیپ و هیکل هاشون رو، ناز و عشوه هاشون رو آنالیز و تحلیل میکردمهمیشه هم همه رو چیپ و معمولی میدیدم و یه ایرادی روی هر کسی میگذاشتمیکی زیادی زنونه پوشیده، یکی زیادی اسپرت پوشیده، یکی چاقه، یکی لاغر ، یکی کوتاس، یکی آرایشش از مد افتاده اس، یکی ....تو نظر همه باید فقط من خوشگل و عالی بودم و همین و بسخلاصه هر کاری میکردم که نفر اول فشن و مد و زیبایی تو هر جایی باشموقتی کسی ازم تعریف و تمجید میکرد یا محو من میشد واقعا دیگه هیچ آرزویی نداشتم و بهترین لحظه ی زندگیم بودنمیدونم چرا این مدلی هستمشاید مشکلم ارثیهمامانمم تو آشپزی و تمیز بودن و سبک چیدمان منزل و کدبانو بودن، دقیقا وسواس من رو تو خاص بودن داشتمیخواست هر جوریه تو چشم همه بکنه که من خیلی خاصماونم دائما مهمونی میگیره تا کدبانو بودن و مهارت آشپزیش و خونه زندگیشو نشون مردم بدهاز وقتی فهمید اینستاگرام چیه، بزرگترین لذت زندگیش شد، استوری های هر روزش از آشپزی و کدبانو بودنشاونم  حساسیت زیادی به بی توجهی به کاراش داره و خشم شدیدش از بی توجهی و انتقاد دیگران معروف و زبون زد فامیل و آشناستپدرمم یه جورایی عاشق به نمایش گذاشتن قدرت و ثروتشهعاشق اینکه با بریز و بپاش کردناش، پز پولهاش و ماشینهاش و خونه و ویلاش رو بدهکلا انگیزه ی پدر من از کار کردن و پول درآوردننشون دادن پولهاش و امکاناتش به دیگران و حس قدرت داشتنشهمنم بچه ی همین ها هستم دیگهچه انتظاری از من میرهگرچه از بچگی هم سر از رفتارهای مادر و پدرم در نیوردمیه روز با هام خوب بودن یه روز بدبی دلیل وقتی خودشون باهم مشکل داشتن با منم به شدت سرد و طرد کننده میشدنبعد عذاب وجدان میگرفتن و با محبت های افراطی بهم باج میدادنکلا اونقدر مشغول نشون دادن خودشون و دارایی هاشون و پز دادن هاشون بودن کهنیازهای واقعی من به محبت دیدن و درست پرورش پیدا کردن،  اصلا به چشم نمی اومدمتک فرزند بودنم از طرفی باعث میشد از نظر مالی فول تامین باشم و هر چی اشاره میکردم همون میشداز طرفی هم باعث شده بود من فقط با آدم بزرگ ها در ارتباط باشم و خیلی زودتر از سنم بزرگ شدم و اصلا هیچی از دنیای بچگی متوجه نشدمخیلی اوقات واقعا تنها بودم و اصلا دیده نمیشدمهمین شد که هر کاری میکردم همه جوره دست و پا میزدم تا منم به حساب بیاماون موقع ها فقط وقتی به حساب میومدم که تو مهمونی هادختر خوشگل و خاص بابا و مامان بودمو، میتونستن با من به همه پز  بدنقشنگ یادمه منو مجبور میکردن سازی که اونها میگن رو یاد بگیرم تو مهمونی ها بزنم تا چشم همه در بیادیا بگن عجب پدر و مادر فرهیخته و هنری اییا چند تا زبان باید یاد میگرفتم تا تو دخترا و پسرای فامیل سرآمد و یه سر و گردن بالا تر باشموای به روزی که خبر میومد بچه ای تو فامیل داره چیزی یا رشته جدید و خاصی یاد میگیرهمن بدبخت رو میکشوندن این آموزشگاه اون آموزشگاه که باید حتما بهتر از اون یاد بگیرم و اجراش کنممنم عین یه گوسفند  بی اراده باید هر مهارتی اونها صلاح میدونستن رو تمام و کمال و بالاتر از بقیه یاد میگرفتم و نمایش میدادمخانواده ی ما یه  ویترین فرهیخته و فوق العاده و لاکچری داشتولی از درون، رابطه هامون به شدت سرد و بی تفاوت نسبت به هم بود و من همیشه خلاء عشق رو حس میکردمیه حباب تو خالی که بیرونش دیگران رو کشته بود درونش خودمون روما هر سه تایی شبیه هم بودیمهر سه  خودمحور، خودشیفته، تایید طلب و تلقین پذیر و دهن بین و هر سه عاشق جلب توجه کردن بودیمنظر دیگران یعنی همه چیز زندگی ما و بنیان و اساس  زندگی ما و علت تمام کارهامون بودفقط موضوعات جلب توجه کردن هامون فرق میکردارثی یا غیر ارثی منم این بودم دیگهاصلا لحظه ای که من از در وارد میشم و نگاه ها به سمتم برمیگرده و خیره میشن بهملذت بخش ترین لحظه ی زندگی منه و همیشه تو هر جایی باشم دائما دوباره،  بارها و بارها تو ذهنم بازسازیش میکنم و ازش لذت میبرمفرقی نداره سر کلاس تو دانشگاه باشم، زیر دوش حمام یا موقع رانندگی همیشه اون لحظه خاص تا مهمونی بعدی تو ذهن منه و لبخند رضایت رو رو لبام مینشونهبه خودم میگم آفرین دختر دمت گرم تو خاص ترینیاین کارهام درسته برای خودم و از نظر خودم خیلی هم خوب بودولی اطرافیانم رو، مخصوصا پسری که به عنوان عشقم کنار من بود  رو به شدت عذاب میدادآخرش هم  ذله میشد و ول میکرد و میرفتنشد پسری کنارم باشه اعتراض نکنه که کارهام تو جمع، حرفهایی که میزنم، دلبری هایوقت و بی وقتم ، نوع تیکه هایی که میندازم، لباس پوشیدنم، ابراز علاقه های افراطی من به اون تو جمعبیشتر شرمنده و خجالت زده اش  میکنهمدام ازم میخواست یکم مراعات کنممدام این جمله رو میشنیدم که یه کارهایی فقط برای فضای دونفره است نه بین ده نفر، صد نفراون لباس، اون ابراز علاقه، اون دلبری، اون شوخی ها و اون حرف هافقط و فقط تو فضای دو نفره مون معنی داره نه بین همهبا اینکه صد دفعه میپذیرفتم و قول میدادمولی فایده ای نداشت مغزم خودکار باز تا دو تا آدم میدید، از خود بی خود میشد و شروع میکرد به تکرار همون ناز و عشوه و ها و دلبری ها!!چه کنم نمیتونم منکر این بشم که از اینکه آدمها محو من بشن و براشون جذاب و خاص و دست نیافتنی باشم واقعا لذت میبرمهمین باعث شده خیلی از دخترا و زنهای فامیل و دوست و آشنا از من اصلا خوششون نمیاد و میدونن که چشم و ذهن دوست پسراشون و شوهراشون هر جا باشم و نباشم دنبال منهواسه همینم کلی دوست صمیمی و عزیزای خودم رو از دست دادم و رابطشون رو با من کلا قطع کردنولی چه کنم این ذات تو من خیلی قویهمیخواستم هم نمیتونستم از این لذت خاص و لوند بودن بگذرمخدایی تا به حال به هیچ پسر و مردی که که تو زندگیش دوست دختر یا زنی هست پا ندادماین کار رو کثیف ترین کار دنیا میدونمبمیرم هم بهش تن نمیدمولی همین که بی تابم بشن و من پسشون بزنم برام لذت بخشه و حس با ارزش بودن رو بهم میدهدر عوض همون اندازه هم سردی و بی تفاوتی پسر یا مردی حالم رو وحشتناک بهم میریزهترس از جذاب نبودن همه وجودم رو میگیرهناخودآگاه دیگه از هر دری وارد میشدم تا هر طوری شده  بی تاب و در به در خودم بکنمشبا دلبری هام ، با لوندی هام ، با وعده هایی که همه کاری برات میکنمبا هدیه های خاص با عاشق و دیوونه ی اون نشون دادن خودمهزاران کار دیگه که من آموزش ندیده، توشون استاد بودم و تخصص داشتم و دارممیکشوندمش سمت خودم و عاشقش میکردموقتی اون درگیر من میشد و خوب جذب و وابسته ام میشدبعد حالا نوبت من بود که بهش بی محلی و بی تفاوتی کنم و دلم رو خنک کنممیدونم نامردیه ولی خیلی هاشون حقشون بودتا اونها باشن انقدر سست عنصر و هوس باز نباشن و یکم عقلشون رو بکار بندازننمیخوام خودمو توجیه کنم یا تبرعه از گناهام کنممیدونم دیوونه ام، میدونم هزار تا عیب دارم ، اخلاقم افتضاحهمیدونم ولی همینم دیگهواقعا این ذات منه ، نمیتونم با ذاتم بجنگمیعنی جنگیدن فایده ای نداره اونم امتحان کردم، هیچ فایده ای نداشتیه موقعی تصمیم گرفتم تغییر کنمچسبیدم به درس و کار و تک پر بودم فقط با یه پسرولی از شانس بد من،  از اون که بهش با همه وجودم اعتماد کردم ضربه بدی خوردم و خیانت دیدمیه دختری بدتر از خودم افتاد تو رابطمونبعدشم گذاشت رفتفقط این وسط رابطه ما نابود شدحالا که من واقعا عاشق شده بودم، شاید خدا خواست بهم نشون بده که تو این سالها خواسته و ناخواسته چه گندی به ده ها رابطه زدم و چه کردم باهاشونواقعا زجر کشیدم ، دوران وحشتناکی بودولی این جریان به جایی که باعث بشه بهتر بشم، باعث شد صد پله بدتر شدمباعث شد گرگ تر و بی احساس تر و بی وجدان تر بشمبه خودم گفتم هر چی سنگ دل تر و خودخواه تر باشی تو این دنیا موفق تریاین شد که بعد از مثلا توبه کردنم دوباره برگشتم سر خونه اولشدم همون غزل روز اول، حتی بدترحالا دیگه روز به روز دورم شلوغ تر میشدمن برای خودم یه پا آدم شناس حرفه ای  شده بودم ، اونقدر که  با همه جور آدمی ارتباط داشتماز بچگی هم نسبت به سنم واقعا هوش و ارتباط گیریم با آدمها،  واقعا با همسن هام متفاوت بوداز همون موقع هم بلد بودم با هر آدمی چطور برخورد کنم تا به هدفم برسمشاید جذب حرف زدنم میشدنwww.zehndarmani1.irآخه همه میگفتن خیلی پر انرژی ، با احساس و با هیجان حرف میزنمبا هر کسی جوری حرف میزدم که مطابق میلش باشهاین رگ خواب آدمهاستهمین باعث میشد، بدجوری جذبم بشه که چقدر درکش میکنم و باهاش هم نظر و شبیه هستماوایل رابطه های من همیشه عالی پیش میرههمیشه در دسترس طرفم هستم، اصلا هر چی اون بگه، هر چی اون بخواد و همونی میشم که اون میخوادهمه ی زندگیم رو در اختیارش میذاشتم و نهایت صمیمیت رو تو مدت کوتاهی باش تجربه میکردماونم تصور میکرد من دیوونه وار عاشقش شدمدیگه نمیدونست این خصوصیت لعنتی منه که نا خودآگاه با اونهایی که وارد رابطه باهاشون میشم اولش این طوری اماصلا مثل یه روح بی جونی میشم که فقط تو قالب شخصیت اون جون میگیره و مطابق با خواسته ی اونهولی بعد از اینکه دیگه خیالم راحت شد گرفتار منه و مال منهنمیدونم چرا دلمو بدجوری میزنهناخودآگاه تمام خصوصیات واقعیم بیرون میریزهیه جا از روانشناسی شنیدم مدت آشنایی باید حداقل شش ماه باشهالبته نه شش ماهی که عاشق باشی و کور و عیب های طرف رو هم حسن و خوبی ببینیواقعا راست میگفت آدم ها طی زمان بالاخره شخصیت واقعیشون رو لو میدنمنم با اینکه دست خودم نبوداما بعد یه مدتی، تحمل نداشتن به کوچکترین ناکام شدن ، حال منو خراب میکرد و اخلاقای عجیب غریبم میریخت بیرونبهانه گیری هام ، کج خلقی هام، لجبازی هام،  طرفم رو دیوونه میکرد و اونم میگذاشت میرفتدوستام صد دفعه بهم میگفتن ، غزل رابطه که فقط همه چیز بر وفق مراد تو بودن نیست کلی بالا و پایین دارهولی من واقعا تحمل سختی های رابطه رو مخصوصا،  نشدن خواسته هام و نه شنیدن  رو اصلا  نداشتمدست خودم نبود واقعا بهم میریخت منوکلا آدمها زود تاریخ مصرفشون برای من تموم میشه و دلم رو بد جوری میزنننمیدونم چرا یه مدت که از رابطه میگذره، همش چشمم دنبال پسرا و مردای دیگه اسذهن لعنتیم شروع میکنه به مقایسه کردنکه من با فلانی خیلی جور تر هستم یا کنار اون پسر من خیلی موفق تر بودم یا زندگیم عالی میشدولی خوبی من اینکه خودمو گول نمیزنمخودم خوب میدونم که من مشکل دارمبا هر کسی هم باشم باز وضعیت همینه که هستهر بارم با همونی که فکر میکردم دیگه این آخریشه، دیگه با این جورم و میتونم کنارش خوشبخت باشم بودمبعد یه مدت رابطمون همونی شد که با قبلی ها بودمالانم که پیش روانشناس میرم تازه فهمیدم تصور من از رابطه ی عاطفی،  زیادی رمانتیک و غیر واقعی و اغلب خودخواهانه استفقط میخوام رابطه،  نیازهای منو ارضاء کنه و نیازهای طرف مقابل برام  اصلا مهم نیستدر صورتی که در واقعیت یه رابطه ی خوب داشتن، پیچیدگی زیادی دارهکه با درک کردن همدیگه ، احترام به نظرات و خواسته های طرف مقابلمرز داشتن تو رابطه و دخالت ندادن هیچ کسراز دار بودن حرف نزدن از رابطه پیش هیچ کسبخشیدن و گذشت و صبر داشتن و کلی مهارت ضروری دیگه، میتونیم رابطه رو مدیریت کنیمکه من هیچ کدومش رو یاد نگرفته بودم و نداشتماصلا رابطه ای تو دنیای واقعی وجود نداره که همه چیزش صد در صد مطابق میل دو طرف باشهمتاسفانه الگو و باور من از رابطه، رابطه های عاشقانه ی تو فیلم ها و سریالهااینستاگرام و شوها و رابطه های مصنوعی و نقش بازی کردن آدمها تو مهمونی ها بودکه همشون غیر واقعی و روتوش شده بودنیه ویترین شیک، که افراد برای گول زدن خودشون و دیگران تزئینش میکننمنم فقط اوایل رابطه میتونستم این تصویر و ویترین شیک و خاص و پر هیجان و عالی رو نشون بدمبعد که نوبت قسمت واقعی زندگی میشد که دو طرف واقعا باید مهارت های درست صحبت کردن، احترام متقابل، درک متقابل بلد باشنصبر و گذشت و انعطاف داشتن تو مسائل و لجباز نبودن و راه حل پیدا کردن برای مشکلات رو داشته باشن تا ارتباط خوب پیش برهمن و کلی از پسرا یا آدمهای مقابلم اصلا بلد نبودیمطبق معمول با فرار از هم و جدا شدن با کلی نفرت قضیه تموم میشدهر کسی هم  میرفت سراغ رابطه ی بعدیش تا اشتباهاتش رو یه مدل دیگه تو اون رابطه هم،  ناخواسته تکرار کنهکاش هممون میفهمیدیم که تا تغییر نکنیم و مهارتهای ضروری رابطه رو یاد نگیریم صد تا رابطه ی جدید و خوب دیگه رو هم  شروع کنیمwww.zehndarmani1.irدر نهایت محکوم به شکست ، جدایی،  افسردگی و خشم از خودمون و دیگران هستیممنم مشکلاتم رو ریشه ای حل نمیکردم و فقط یاد گرفته بودم تو هر رابطه ی جدید لوندی بیشتری داشته باشمکه البته موقت جواب میدادبرای همین با هر کسی آشنا میشدم اولش فکر میکرد چه شانسی آورده یه دختر همه چیز تموم که انقدر هم بهش شبیه و درکش میکنه رو پیدا کردهولی وقتی زمان میگذشت و اون آدم کامل جذب و شیفته من میشد و من دیگه لازم نبود تلاش کنم تا بدستش بیارم کم کم دلمو میزدکم کم من میشدم همون غزل واقعیخود خودمطرف شوک میشد که چی شد یک هویی، من صد و هشتاد درجه همه چیزم فرق کرداون همه حس عشق و همکاری و همدلی و هماهنگی و انعطاف پذیری من چی شدچی شد که تبدیل شد به ساز مخالف زدن و درک نکردن و خودخواهی و سرکشیدیگه طرف کم کم از حال خراب من و به جنون رسیدنم، وقتی کارهام درست پیش نمیرهیا کسی ازم انتقاد میکنه و یا تاییدم نمیکنه به مرور خسته و کلافه میشداز اینکه ثبات تو حس و حالم ندارمیه دقیقه یه جورم، دقیقه ی بعد کلا فرق میکنمحس و حالم به یه حرفی و حسی و رفتاری یا بهتر بگم به مویی بندهاین متغییر بودن حس و حالم خودمم خسته کرده ولی واقعا نمیدونم چه کنماین شد که من کلی رابطه ی همین طوری بی سرانجام رو پشت سر گذاشتمالبته بهتر، من مرغ خونگی نبودم که پا بند یه نفر بمونممن عقابی بودم که بلند پروازی هایی داشت که فقط با رها بودن میتونست به خواسته هاش برسهعقابی که لذت میبرد و عاشق این بود که همه از پایین بهش نگاه کننحسرت داشتن اونو، داشتن موقعیت اون رو بخورن و همیشه دست نیافتنی باقی بمونهوقتی نوجوون بودم، عشق تو ذهنم یه حس فوق رمانتیک بودبه سرعت برق و باد عاشق میشدم و دیوونه وار به طرفم دل میبستم و رویایی به عشق نگاه میکردممن خدای اغراق کردن و افراط  تو هر چیزی هستمانقدر شکست عشقی خوردم که فهمیدم این دیدگاهم کودکانه و احمقانه استالان دیگه بزرگ شدمدیگه اون دختر احساساتی و چشم و گوش بسته ی قبل نیستمالان رابطه  بیشتر برای من شبیه به یه بازی جذابه که من هر جوریه باید برنده ی بازی باشمبدون اینکه کوچکترین حسی بهشون داشته باشمچنان عاشقانه نقشم رو بازی میکنم که روحشون هم خبر دار نمیشهحقشونه دخترا از این جور پسرا هزاران ضربه خوردنحالا من با جذابیتی که دارم میکشونمشون تو دام و انتقام خودم و دخترای دیگه رو ازشون میگیرمتا اونها باشن فکر نکنن میتونن هر جوری خواستن بازیمون بدنبذار حالا یه دوره ای هم  پسرا بازی بخورن ببینن چه طعمی دارهحس حسرت و حماقت و رودست خوردن و طرد شدنی که ما سالها تجربه اش کردیم رو اونها هم تجربش کننتو هر رابطه ای  هم که داره تموم میشهباید من باشم که زودتر طرف رو پس میزنه و رهاش میکنه حالا به قیمتی شدهاگر این اتفاق نمی افتاد،  واقعا حالم بد میشد واقعا به جنون میرسیدمکلا وقتی ناکام میشم یا عصبی هستم ، خیلی شدید تر از حد تصور واکنش نشون میدمگفتم که من خدای اغراق کردن و افراط تو همه چیزممخصوصا بروز دادن خشممتو عصبانیت، مخصوصا اگه مست بودم، کارهایی میکردم که هر کسی میدیدقطعا به این نتیجه میرسید که من دیوونه ام و نیاز به بستری شدن تو تیمارستان دارمبرای همین همه ی کسایی که منو میشناختن همیشه سعی میکردن سر به سرم نذارن و اغلب تاییدم کننیا کاری به کارم نداشته باشن و خلاصه خیلی مراقب بودن اون روی من بالا نیادچون میدونستن اگه بالا بیاد، چه طوفانی به پا میشهعوضش وقتی سر حال و کوک بودم،  واسه هر کسی که کنارم بود عالی بودم و تو همه چیز براش سنگ تموم میذاشتممن یا صفر بودم یا صد، تعادل رو تو هیچ چیز رعایت نمیکردموقتی حالم خوب بود همه از شیرین کاریهام و شیطنت هام لذت میبردنهمیشه بهم میگفتن غزل تو حیف شدی، تو که انقدر میتونی قشنگ نقش بازی کنیکاش به جای این بدجنس بودن ها، استعداد هات رو درست استفاده میکردی و میرفتی بازیگر میشدیراست میگفتن حرف زدن من، رفتارهای من، کل زندگی منبیشتر شبیه اجراء یه شو حرفه ای بود تا یه زندگی واقعیمیتونستم ساعتها نقش بازی کنم بدون اینکه کسی شک کنهرفتارهام به شدت اغراق آمیز و نمایشی بود و حرف زدن و خاطره تعریف کردنم خیلی اغراق داشت پر از تخیلات و توهمات ذهن خودم بودwww.zehndarmani1.irکلا من تو هر چیزی که فکر کنید اغراق میکردم و حسابی اهل افراط کردن تو کاراممصد دفعه هم سرم به سنگ خورده ، ولی مدلم همینه که همینه درست بشو هم نیستبه سرعت برق و باد با کسایی که خوشم میاد ازشون صمیمی میشم و رابطه ام رو عمیق میکنمالبته به همون سرعت هم ممکنه کسی از چشمم بیوفته و رابطه ام رو باهاش قطع میکنمنمیدونم چرا آدمها زود دلم رو میزننطولانی بودن حضور کسی تو زندگیم، برعکس اینکه به بقیه دختر ها حس امنیت  تو رابط و آرامش خاطر میدهبرای من کلافه کننده و تکراری و خسته کننده استمن عاشق شروع از نو هستم و بهم حس و انگیزه و انرژی بالایی میدهولی جالب اینجا بود که خیلی از آدمهایی که جذبم میشدنبا اینکه میدونستن مثل حبابی غیر واقعی هستمولی عاشق همین دنیای پر زرق و برق و پر هیجانی که برای خودم اونها میساختم میشدن و اصلا براشون مهم نبود که این دنیای حبابی به تلنگری بند بود تا نابود بشهدروغی که خیلی از آدمها بیشتر دوست دارن ببنن تا واقعیتی که یه زندگی عادیه دارهاونها دوست داشتن همون تصور و حس های پوشالی رو باور کنن و ازش لذت ببرنانگار من برای خیلی ها یه زنگ تفریح تو زندگیشون بودمبا اینکه در ظاهر خیلی زرنگ و هفت خط بودمولی در عین حال خیلی ساده و زود باور و تلقین پذیرمبا یه کلمه حرف شیر میشدم خیلی از کارهای اشتباه رومیکردم با یه کلمه هم زود .... میشدم و گول میخوردم باز کارهای اشتباه میکردمبا جرقه ای سریع امیدوار میشدم و کلی شور هیجان پیدا میکردم و به تکاپو می افتادمبعد با کوچکترین مانعی انگیزه ام رو از دست میدادمو حسم میخوابید و ناامید میشدمبا کلمه ای به جنون میرسیدم با کلمه ای هم آروم میشدمکلا خیلی اوقات مثل مومی بودم که اگر یکی زرنگ بود میتونست بازیم بدهاگر هم کسی قلقم رو پیدا نمیکرد، رفتارام واقعا گیج و کلافه اش میکرد و فقط میخواست ازم فرار کنهخیلی سعی میکردم این زود باور بودن لعنتیم رو ترک کنمولی باز حرفهای دیگران خیلی روم اثر داشت زود قبولشون میکردمصد دفعه هم ضربه اش رو خورده بودم ولی باز افاقه نمیکردهمه چیز تو ذهن من پر رنگ تر از واقعیتش بودمثلا یه رابطه ی عادی رو من خیلی صمیمانه تر میدیدم و براش تلاش میکردمولی بعد که میدیدم من خیلی آدمهارو جدی گرفتم اون طور که فکر میکردم نبودهبدجوری تو ذوقم میخورد و حالا دیگه خشم من فوران میکرددیگه هیچ کس حریف من نمیشدتا بروزش نمیدادم و یه جورایی حال طرف رو هم نمیگرفتم و زهرم رو نمیریختمآروم و قرار نداشتمبیچاره طرف هم میگفت تو خودت زیادی محبت کردی یا قضیه رو جدی گرفتی من چه کنم؟میخواستی نکنی، حالا چرا انقدر منت میذاری و تهدید میکنی!!راست میگفت من همه ی ارزیابی هام اغراق گونه  و بیشتر از واقعیت بودانگار مغزم هر چیز خوب و بدی که میدید رو ضرب در هزار میکرد و منم همیشه باورش میکردم و صد دفعه هم چوبش رو خوردممیدونم شدیدا زود رنجم و کوچکترین بی توجهی عذابی وحشتناک برای منهاین میشد که انتقام و درگیری های من معمولا خیلی شدید بود و همه تعجب میکردن که حالا مگه چی شده تو انقدر حالت خرابهدائما این جمله رو میشنیدم که حق داری اعتراض کنولی این به آتیش کشیدن رابطه ات با آدمها و خراب کردن تمام پل های پشت سرت، اشتباه محضهولی چه کنم که با اینکه خودم دردم رو میدونم نمیتونم کاریش کنماون لحظه ی بزنگاه دوباره طبق معمول رفتار میکنم و باز گند میزنم، به خودم و شخصیتم و آبرو و ارتباطم و همه چیزمیه اشتباهی که وجهه ی منو بدجوری خراب تر میکرد این بود که حتی تو رابطه هایی که واقعا طرفم رو دوست دارم هم باز دست از دلبری برای دیگران بر نمیدارمهمین باعث میشه طرفم شخصیتم رو له کنه و با کلی توهین بهم بذاره برهدست خودم نیست، این جلب توجه کردن،  ناخودآگاه تو تمام رفتارام ریشه دوونده بودانقدر نیازهای عاطفی من زیاد بود که طرفم خسته میشداز اینکه مثل دختر بچه ها هر لحظه نیاز دارم نازمو بکشه و حواسش به من باشهو اینکه اون مسئول اینه که منو همیشه خوشحالم نگه دارهکسایی که کنارم هستن به مرور که یکم منو شناختنمیفهمن که اظهار نظرهای من، فکرهام، احساساتم حتی ایده هام، عمق و مفهمومی نداره بیشتر یه هیجان یا یه بلوف زودگذر و جذابهاصلا نمیدونم واقعا تو چه زمینه ای استعداد دارم یا چه تخصصی به درد من میخورههمیشه تو درس خوندن و کار پیدا کردن هم اولین ملاک من خاص بودن اون رشته یا شغل و دهن پر کن بودن اونها بودههیچ وقت به آرزوهای  واقعی واسه خودم و موفقیتی که فقط خودم ازش لذت ببرم، نداشتمموفقیت در  نظر من بدون تایید و تعجب دیگران معنی ندارهکلا من با صدای بلند زندگی میکردمفضا مجازی و مخصوصا انستاگرامم که برام عالی بوداز هر لحظه خصوصی و عادی خودم به دیگران گزارش میدادمتازه جوری اون رو یه چیز خاص و متفاوت نشونش میدادم که همه حسودی کنن و اعصابشون بهم بریزهبگذریم که خیلی ها پوچ و حبابی بودنش رو فهمیده بودن نه حسودی میکردن و نه اعصابشون بهم میریختالبته اینکارهای من دائما در  نوسان بودوقتی حالم خوب بود این به رخ کشیدن هام کمتر میشدولی وای به روزی که حالم خراب بود یا وقتی با کسی درگیر بودم یا میخواستم لج کسی رو در بیارم دیگه هر لحظه با استوری هام و عکس و فیلهایی که تو پیجم میزاشتم و با کپشن ها و متن هایی که زیرش مینوشتممنظورم مستقیم و غیر مستقیم قشنگ میکوبیدم تو صورت همهخیلی ها عاشق همین کارهای من میشدن و براشون جالب بود و طرفم میومدنولی به مرور به پوچ و تو خالی بودنش پی میبرن و از این همه بی ثباتی حال و هوای من کلافه میشنکم کم شروع میکنن به فاصله گرفتن و بریدن و رفتنمنم بی خیالشون میشدم و میرفتم سراغ جذاب تر کردن خودمو یه جلب توجه جدید!!من مثل دخترای دیگه تو شروع رابطه اصلا خجالتی نبودم و خودم طرف رو راه میانداختمکمکش میکردم با من راحت تر باشهاین برای خیلی از پسرا حس فوق العاده ای بودفقط نگران بودن که این خصوصیت من واسه پسرای دیگه هم نباشهمن همیشه خیالشون رو راحت میکردم که من فقط با تو اینجوری هستم تا حالا با کسی انقدر راحت نبودمولی خودم که میدونم دارم دروغ میگمتقصیر خودشونه میخواستن انقدر زود باور نباشن و عقلشون به هوسشون نباشهمن تو یه چرخه ای گیر کرده بودم از طرفی یاد گرفته بودم برای خوب کردن حال خودم بیشتر خاص باشم و جذاب و تحریک کنندهاز طرفی این کارها رابطمو با دوست پسرم نابود میکردو دید دیگران رو روز به روز به من بدترمونده بودم تو یه دو راهی وحشتناکهیچ چیز بدتر از این نیست که وقتی دارم حرف میزنمنگاه و حتی پوزخند معنادار اطرافیانم رو میبینم که دارن با نگاهشون داد میزنن که بسه دیگه چقدر چرت و پرت میگی و بلوف میزنی دیگه حنات واسه هیچ کس رنگی ندارهwww.zehndarmani1.irاین بی اعتبار و بی ارزش شدنم داره داغونم  میکنهکم به گوشم نرسیده یا کم خودم حس نکردم که پشت سرم حرفهامو، شخصیتم رو مسخره میکنن و معتقدند واقعا دیوونه ام و یا رد دادم و نباید بهم اهمیت بدنیا اینکه دختر مشکل داری هستم و هر کی بخواد رابطه اش رو حفظ کنه بهتره دور منو خط بکشه چون من به هیچ موجود نری رحم نمیکنماین حرف هارو میشنوم از طرفی میخوام لهشون کنماز طرفی هم میبینم این تخریب شخصیتم تقصیر خودمو کارهای خودمهاین عذابم میداد که پسری که میخواست با هم باشیم نمیذاشت دوست و آشنا کسی بو ببره با من تو ربطه هستخجالت میکشید از کنار من بودن و علنی کردن رابطشون با من و سرزنشهای دیگرانازطرفی معتاد جلب توجه کردن بودم به هر روشیاز طرفی دیگه معتاد بودم به دوستام و دور همی هام و ارتباطهای اجتماعیمکه هر چی میگذشت این دوتا بیشتر در تضاد با هم قرار میگرفتناگر به جلب توجه کردن هام ادامه میدادم دیگه این رابطه و چند تا دوستامم از دست میدادم و تنهای تنها میشدم و این برای من یعنی مردن!!بارها سعی کردم نوع رفتارم رو عوض کنمولی انگار اصلا جور دیگه ای نمیتونستم با آدمها مخصوصا مردها ارتباط بر قرار کنممن اصلا از سیاست، ورزش ، اخبار روز دنیا ، مذهب و اعتقادات ماوراء طبیعه، سبک زندگی و هیچ علم دیگه ای سر در نمی آوردم، اطلاعات خاصی نداشتمتنها چیزی که توش تخصص داشتم ودیر یا زود حرفهام به اون قسمت قضیه میرسیدمد و لباس و تکنیکهای زیبایی و پول و سکس بود همینواسه همین رفتارهام بود که هر دختر یا پسری که با من وارد ارتباط نزدیک میشد کم کم از جمع اطرافیانش طرد میشدانگار هیچ کس دوست نداشت من تو جمعشون باشممخصوصا خانومها همیشه از حظور و رفتارهام، لباس های تحریک کننده پوشیدنم ، نوع سیگار کشیدنم ، مشروب خوردنم، طرز رفتارم و لوندی های بی موقع و نا به جای من احساس بدی میکردن و مستقیم و غیر مستقیم میخواستن من و هر کسی که به وابسته است تو جمعشون نباشهبه خاطر همینه که خیلی از دوستای دختر و پسرم عطای منو به لقام بخشیدن و یه جورایی یا منو پیچوندن و یا طردم کردندیگه از این زندگی بی درو پیکر از این نگاههای متعجب و منزجر نسبت به خودم خسته شده بودمواقعا میدونستم همه چیز من مثل تبل تو خالیهاز دور پر سرو صدا و جذاب از نزدیک بعد از یه مدتی پوشالی بودن و خالی بودن من معلوم میشدخودم که خوب میدونممن نه اونقدر که نشون میدادم گرم و حرفه ای تو سکس هستم، واقعا گرم بودمنه اونقدر که نشون میدادم زیبا هستم، زیبا بودمنه اونقدر که نشون میدادم متخصص و کاردان هستم ، بودمنه اونقدر که نشون میدادم همراه و با درک و منعطف هستم، بودمانقدر که وقت و انرژی و هزینه برای ظاهرم گذاشتم، اگه  برای حال درونیم گذاشته بودمهم الان اون محبوبیت واقعی رو داشتم، هم آرامش و عشق واقعی ام روهم تو درس و کارم به جایی رسیده بودماوضاع همین طور پیش میرفت تا اینکه تو یه مهمونی خانوادگی با پسری آشنا شدم که  دکترای روانشناسی داشتاولش پرستیژ دوست شدن با همچین آدمی و اینکه چقدر کلاس داره، منو جذب رابطه کردولی برعکس ایشون اصلا دنبال رابطه با من نبود و منو در سطح عموم دوستانش نگهم میداشتمن هر چیزی بلد بودم به کار بستم که این صید گریز پارو بدست بیارمنشد که نشدوقتی میدیدم بر عکس خیلی از پسرا و مردها که سریع خودشون رو میبازناین پسر اونقدر سفت و محکم بودبیشتر و دیوانه وار عاشقش میشدم و میخواستم که حتما بدستش بیارماون که الان میفهمم،  با اولین نگاه مشکل روحی و شخصیتی من رو تشخیص داده بود هیچ وقت وارد ارتباط با من نشدولی کارهایی کرد که واقعا تو بهتر شدن حالم کمکم کردبرای من حد و مرزهای واضح و دقیقی رو وضع میکرد و با مثالهای شفاف میگفت چه کاری، چه پوششی، چه معنایی داره و من باید جلوی خودمو بگیرم و با خودم عهد ببندم دیگه اون کار یا پوشش به خصوص رو نداشته باشممرتب تو مهمونی ها یا تماس های ویدئویی بهم بازخورد میداد که این کار درست نیست و یا پوششم رو عوض کنممنم چون میخواستم و امید داشتم جذبم بشه حرفش رو گوش میکردممیدونم اگه شوهرم بود و این حرفهارو میزد گوش که نمیدادم هیچ کلی هم درگیر میشدم باهاشولی موقت روم تاثیر خوبی داشتخودش میگفت مشکل تو نیاز به جلسات اصولی و مکرر درمانی داره و این جوری حل شدنی نیستراست میگفتولی باعث شد کم کم جرقه ی تغییر تو ذهنم بخورههر وقت خود واقعی ایم بودم و صمیمی و مهربون و پر تلاش تو زمینه های استعدادهای درستم،کلی من رو تشویق میکردبهم فرصت میداد آروم آروم تغییر کنم و از تکرر اشتباهاتم عصبانی نمیشد ولی تاکید داشت تلاشم رو برای تغییرم بکنمwww.zehndarmani1.irکلی کتاب بهم معرفی کردکلی تست استعداد سنجی برام فرستاد تا بتونم به جای دلبری و لوندی رو استعداد های سالمم مانور بدم و نیاز اصلی ذهنم که دیده شدنه رو از راه درستش ارضاء کنماوایل که فکر میکردم، باید بدستش بیارم هر چیزی میگفتفوری قبول میکردم و اجراش میکردمولی بعدها متوجه ام کردکه هیچ قصدی برای شروع رابطه با من نداره و فقط به عنوان یه دوست کنارمه تا با کمک تخصصش مشکل من رو حل کنیمبا اینکه بدجوری تو ذوقم خورد ولی دیگه الان هدف مهمتری اومده بود تو زندگیمبا همه وجودم سعی میکردم بدون مقاومت خودمو بیشتر بشناسممشکلات شخصیتی و عادت های غلطم رو کنار بذارم و آگاهانه تصمیم بگیرم و زندگی کنمبرام پرسشنامه ی شخصیت چند وجهی مینه سوتا رو فرستاد و من جواب دادم و براش ایمیل کردم و قرار شد تحلیلش رو برام بفرستهواقعا برام مهم بود که سر در بیارم گره کارم کجاست که انقدر گند میزنم به روابطم و خرابشون میکنمبعد چند روز خبر داد برام ایمیل فرستاده، برم چک کنمانقدر هول و بی تاب بودم نتیجه رو ببینم که مثل دیوونه ها لپ تاپم روباز کردم و دنبال ایملش گشتمایشون خیلی محترمانه و با اصطلاحاتی که منم ازش سر دربیارمبهم توضیح داده بود که علائم اختلال شخصیت نمایشی، یکم مرزی، یکم خودشیفته رو دارم و بالاترین نمره ی برای اختلال شخصیت نمایشی و به ترتیب بعدی مرزی و خودشیفته بوداولش عصبانی شدم که خودت دیوونه ایولی یکم که آروم شدم با خودم فکر کردم اگر کسی مشکل روحی و شخصیتی داشته باشه به معنای دیوونگی نیستچطور هر مریضی ای میگیریم بدون خجالت میریم دکترالانم من روحم مریضه و باید برم دکتردیگه مقاومت و خجالت و عصبانی شدن کار آدمهایی که همیشه مشکلاتشون رو انکار میکنن و باعث صد برابر بزرگ تر و لاینحل شدن اونها میشنمن اونجوری نیستمتصمیم گرفتم پیش یه روانشناسی که اون معرفی کرد برمایشون یک روانشناس خانوم رو معرفی کرده تا حالات ناخودآگاه من تو درمانم با یه روانشناس آقا مشکل ایجاد نکنهالانم تمام جلساتم رو منظم میرم و درمانهایی که شروع کردن رو با هم پیگیری میکنیمروان شناسم تشخیص دان که روان درمانی بلند مدت بهترین روش درمانی برای من محسوب میشهگرچه واقعا پیگیری هر چیزی مستمر برای من حوصله سر بره و معمولا همه چیز رو وسطش رها میکنمولی میدونم دیگه فرصت زیادی برای درست کردن زندگیم و وضع آشفته خودم ندارمروانشناسم کمکم کرد ترس های پشت رفتارهام رو بشناسم و با بی اعتبار و واقعی ندیدن ترس هام به مرور تو رفتارهام تغییر ایجاد کنمهمچنین به تاوان رفتارهام فکر کنم و جلوی رفتارهایی که برام لذت بخشهولی تاوان هایی هم، مثل بدنام شدن پیش دیگران، از دست دادن ارتباط های صمیمیم، عدم وقت گذاشتن برای موفقیت های پایدار تحصیلی و شغلیم، از دست دادن موقعیتهای مناسب برای ازدواجم، از دست دادن زمان برای فرزند آوری و .... برام داره رو بگیرممعرفی شدنم برای گروه درمانی و بودن کنار کسایی که مشکلات مشابه من رو داشتنو تونستن برای مشکلاتشون راه کار پیدا کنن خیلی کمکم کرد تا برای ارضاء نیازهام راه کار سالم رو بشناسم و  پیدا کنمwww.zehndarmani1.irروانشناسم همچنین با استفاده از روش های درمانی شناختی – رفتاری پیش فرض های غلط ذهن من رو شناسایی کرد و با کمک هم سعی کردیم پیش فرض های جدیدی براشون بسازیممثلا من ناخودآگاه عمیقا باور داشتم که من آدم  بی کفایتی هستم و نمیتونم خودم از پس زندگیم بر بیامیا من همیشه باید یه حامی داشته باشم وگرنه نابود میشماگر مورد پذیرش و تایید دیگران نباشم شاید طردم کنن و این یعنی نابودیفقط باید نفر اول باشم دوم و سوم هیچ ارزشی ندارهمهم نیست تو زندگی واقعا آرامش داشته باشم ، مهم اینکه آدم موفقی باشماگر از هدفهام عقب بیافتم یعنی فاجعهمن فقط زمانی با ارزش هستم که دیگران تاییدم کنن و دیده بشمهمیشه رقبایی هستن که میخوان جایگاهت رو بگیرن ، پس هر لحظه ای که تو داری از زندگی لذت میبری ممکنه کسی جایگاهت رو تصرف کنهنه شنیدن و ناکام شدن یعنی فاجعهو....درباره ی تک تک این باورهای پوچ و مخرب ساعتهای زیادی صحبت کردیم و با تمرینهای نوشتاری و تکرار کلامی و رفتاری سعی کردیم تغییرشون بدیمروانشناسم یادم داد که زمانی که چیزی میبینم یا میشنوم که حال من رو بد میکنهلحظه ای شک کنم که شاید ذهن من داره اغراق شده تفسیر میکنهپس فرصت بدم شرایط و موقعیت رو کامل منطقی تحلیل کنم و بعد عاقلانه ترین واکنش ممکن رو انجام بدمایشون سعی کردن با تمارین روان تحلیل گری قسمت منطق ذهن من رو فعال کنه وتا  بعد احساس من کمتر فعال باشه در رفتارهام و واکنش هامتمرین هایی یوگا، مدیتیشن، تای چی، و درمان بیو فید بک تجویز کردن که برام به شدت، مفید هستایشون یادم داد که هر لحظه نموداری صفر تا صدی رو تو ذهنم تجسم کنم که رفتارهام رو تو حالت تعادل و وسط طیف نگه دارممراقب باشم تو هیچ کاری افراط و تفریط نکنمکم کم دارم یاد میگیرم تو هر چیزی حد تعادل رو رعایت کنممحبت کردن، پول خرج کردن، دوستی و دشمنی کردن، بها دادن به زیبایی و پول و موفقیت و همه چیزخیلی به آینده و موفقیت های واقعی ای که قرار تو درسم، شغلم، ارتباطم با خانواده ام و عزیزام و روابط عاشقانه ام پیدا کنم امیدوارمنمیدونم چقدر میتونم شخصیتی که یه عمر در من نهادینه شده رو تغییر بدممخصوصا این که مشکلم به شدت برای من لذت بخشهاین درمانم رو ده ها برابر سخت تر میکنهولی باز امیدوارمچون دیگه میدونم با این شرایطم هیچ کس نمیتونه کنارم بمونهکسی که کنار منه به جز شروع آتشین و فوق العاده ی اول رابطهبقیه عمرش رو در جهنمی پر تلاطم و درگیری و تنش باید سپری کنهبه خودم قول دادم یا خودمو تغییر میدمیا اینکه هرگز ازدواج نکنم و تو هیچ رابطه ی جدی ای نمیرم چون میدونم تو این شرایطم، با من بودن یعنی نابودیپایانآدرس سایت www.zehndarmani1.irکانال تلگرامt.me/ZahraRezaeiPsychologyکانال روبیکا@ZahraRezaeiPsychology1پیج اینستاگرامmoshavere_ravanمشاوره ی حضوری کلنیک راه آرامش 02633310656مشاوره ی تلفنی 09191760816(لطفا جهت رزو وقت فقط پیامک ارسال بفرمایید)</description>
                <category>زهرا رضایی</category>
                <author>زهرا رضایی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 18:58:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجاوز در کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388/wwwzehndarmani1ir-qqjo6mri1hpk</link>
                <description>www.zehndarmani1.irبه نام خالق عشقنویسنده: روانشناس زهرا رضایی(داستانها تلفیقی از تجربیات کاری سالهای مشاوره، خلاصه کتابها ومقالات به روز و تخصصی روانشناسی و سبک های درمانی متعدد و آموزش های تکنیکهای درمانی است)&quot;امیدوارم بهترین تاثیر رو روی زندگی شما داشته باشه وشروع معجزه ی تغییر زندگیتون باشه&quot;رازی که درد عجیبی داشت( موثر در درمان ترومای تجاوز در کودکی و درمان فلش بک ها و وسواس های فکری حاصل از آن)هیچ وقت اولین روزی که میخواستم برم مشاوره و مشکلم رو یکبار برای همیشه حل کنم رو فراموش نمیکنمکلی پرس و جو کرده بودم تا مطمئن بشم روانشناسی رو انتخاب کنم که تخصص لازم رو داشته باشه تا مجبور نباشم اون درد وحشتناک و خاطرات کوفتی رو برای یه مشاور دیگه هم تعریف کنمواقعا تعریف خاطرات و اتفاقات کودکیم برام مثل این بود که بخوام  با پاهای خودم برم تو قبر خودم!!!ولی دیگه واقعا  خسته شده بودم از اینکه میدیدم اتفاقاتی که  بیست سال پیش برام افتادهمستقیم و غیر مستقیم داره گند میزنه به تمام لحظات زندگیم، درسم، تصمیماتم، روابطم، اعتماد به نفسم، شغلم، عشقم، خلاصه همه چیزمبعد کلی تحقیقات فردی رو پیدا کردم که بتونم مشکلم رو بهش بگم و منتظر بودم تا ببینم انقدر که آوازه ی خوشی دارهاصلا میتونه کاری برای درد بی درمون من پیدا کنه یا نهاون روز رسید و من رفتم پیش روانشناسمالبته بعد از مدتها کلنجار رفتن با خودم که برم یا نرم تونستم بر ترسم و اضطرابم غلبه کنم و رفتم تا این عذاب رو یکبار برای همیشه تمومش کنمفضای کلنیک آروم و صمیمی بوداز کتابخونه ای که  تو سالن بود ، یه کتاب انتخاب کردم و یه گوشه سالن انتظاره کوچک و دنج کلنیک لم دادم تا هم وقتم بگذرههم استرس  لعنتیم رو کنترل کرده باشمشروع کردم به ورق زدن کتاب سعی میکردم تمرکزم رو حفظ کنم تا پیش مشاور راحت تر بتونم صحبت کنممثلا داشتم کتاب میخوندم، ولی واقعا  ذهنم پیش منشی بود تا صدام کنهبعد از چند دقیقه  دوباره نگاهش کردم اونم که این بار با  یه  لبخندی کهپاشو این همه اضطراب داشتی بیا نوبتت رسیدصدام کرد و ازم خواست که وارد اتاق ابتدای سالن بشمسریع خودمو جمع و جور کردم وبه سمت اتاق رفتماون روز نشستم تو اون اتاق تا  از هرجایی که دلم خواست شروع کنمولی....نمیتونستم شروع کنم، چی  بگمایشون با یه لبخند گرم خودشون، تخصصشون رو معرفی کردن و با لحنی صمیمی و گرم ازم خواستن راحت و با اطمینان خاطر شروع کنمولی باز نمیتونستم انگار داشتم تو صندلی فرو میرفتممشاورم که معذب بودن منو دید، ازم خواست راحت تر باشم و گفت که  بدون هیچ چهارچوب خاصی هر چیزی رو که دوست دارم مطرح کنمحرکاتم،  حالت چهره ام ، زبون بدنم داد میزد که  نمیتونم اعتماد کنمیا راحت نیستم حرف بزنمنمیدونم شاید چون  خیلی جوون تر از تصور من از روانشناس ها بود این طوری معذب بودمتو موقعیت عجیبی گیر کرده بودمیه دختر جوون و متخصص رو به روی من بود  و من باید شرمناک ترین مسائل زندگیم رو بهش میگفتمخدایا غلط کردم کاش روانشناس مرد انتخاب میکردمحالا من به این چطوری حس و حال یه پسر رو که بهش تجاوز شده بود رو توضیح بدم!!!!ولی دیگه کاریه که شده بود باید خودمو جمع  و جور میکردمالان حفظ وجهه و آبروم برام مهم نبودمن اومده بودم دردم رو دوا کنمروانشناسمم که حالم رو میدید با یه لبخندی گوشه ی لبش بهم گفتعزیزم نگران نباش من هزاران بار چیزهایی که تو از گفتنش وحشت داری رو شنیدمفقط حرفهات رو بگو تا با هم برای زخم هات مرحم و راه حل پیداکنیمبرای یه روانشناس هیچ چیز تازگی نداره!!!!پس  راحت باشبعد هوشمندانه ارتباط چشمیش رو کم کرد و خودش رو مشغول نوشتن کرد و گفتعزیزم میشنوم بفرماییدببخشید که من سرم پایینه باید نکاتی رو یاداشت کنمدوباره کامل انگار حس کرد، من به ثبت شدن خاطراتم و حرف هام حس بدی دارمسریع بهم توضیح داد که اطلاعاتتون کاملا محرمانه استخیالت راحت افشا اطلاعات شما دردسر بزرگی  برای منه پس به نفع خودمه مراقب اطلاعاتت باشمهر چیزی که میفرمایید فقط بین من و شما میمونه خیالتون راحتلبخند و آرامشش یکم یخم رو آب کردوقتی دید اولین جلسه ی منه و هرگز قبلش برای حل مشکلم پیش هیچ مشاوری نرفتمازم خواست خیلی راحت شرایطم رو توضیح بدم و در توضیحاتم هم مطرح بکنم که هدفم از مشاوره اومدن چی بوده و از جلسات مشاوره و روانشناسم چه انتظاری دارمبرای اولین سوال خیلی وسیع بودراستی من چی میخواستم از مشاورممیخواستم مثل جادوگرا یه وردی بخونه و حافظه ی منو پاک کنه؟؟؟خوب اگر من دوباره به مشکل حادی بر میخوردم باید هر دفعه میومدم حافظمو پاک کنه!!!!یا اومده بودم  راه و روش مقابله با این مشکلم رو یاد بگیرمیا اینکه خودمو گول نزنماومده بودم فقط این راز رو که پاشو گذاشته بود روخرخره امداشت خفه ام میکرد رو به یکی بگم و خلاص بشم و برم پی کارم و دیگه جلساتم رو ادامه ندم؟؟!!خودمم هدفم رو از اومدن جلسات نمیدونستمچی به مشاورم جواب میدادمواضح سردرگمی هام رو گفتم و ایشون هم یادداشت کردایشون گفتن این حال من طبیعیه، کم کم این کلاف سر در گم رو با هم بازش میکنیم و اینکه از هر جایی راحتم شروع به گفتن کنممنم شروع کردماولش یکم مقدمه چینی کردم و رو صندلیم جا به جا شدمکم کم شروع کردمراستش مشکل من مربوط به گذشته استاول بذارید از معرفی خودم شروع کنمچند سالمه، تحصیلاتم، فرزند چندمم، اصالتم کجاییه، شماره تماسم رو دادم که تو پرونده ام ثبت بشهیکم از فضای خانواده ام گفتمبعد شروع کردم به آروم آروم گفتن قضیهسخت بود خیلی سخت، خیلی خجالت میکشیدماز اینکه فکر کنه چقدر بی عرضه بودم نتونستم از اون قضیه فرار کنمنکنه فکر کنه من چقدر پسر ضعیف و ناتوانی بودم که این اتفاق برام افتادیا حتما خودمم دلم میخواسته که اون اتفاق افتاده و تمایلات همجنس گرایی دارمپس خودم مقصرمیا چقدر لوسم و قضیه رو بزرگش میکنمنکنه بگه اینهمه آدم بهشون تجاوز شده، پذیرفتن و دارن عادی زندگیشون رو میکننتو خیلی شلوغش کردی!!!میترسیدم، همیشه از قضاوت مردم وحشت داشتمهمه ی اینها مثل برق از ذهنم میگذشتولی تو هفته هایی که با خودم کلنجار میرفتم برم یا نرم پیش مشاور من همه ی این فکرهارو کرده بودمدیگه الان وقت تکرار فکرهای مسخره ام نبود باید دلم رو میزدم به دریازدم و گفتماین بار همه چیز رو گفتمگفتم که فقط هشت سالم بودگفتم که اولش به نظر فقط یه بازی بودولی بعدش حس ترس و درموندگی و گیر افتادن و حقارت همه وجودم رو گرفتگفتم که اون روز وحشتناک چی شدبا اینکه بچه بودم ولی از همون روز، حس من به خودم ، اطرافیانم و دنیا کلا تغییر کردبا اینکه هر لحظه کلی انرژی و توانم رو میگیره تا ازش فرار کنمولی خیلی اوقات به شکل یه تصویر، یه صدا، یه حس ،یه فکر، یه کابوس  تو خوابم یا حتی توهمی که اصلا نمیدونم واقعیت داره یا ذهنم داره میسازتش میاد سراغممیاد سراغم و به شکل فلش بک هایی پشت سر هم خراب میشه رو سرمانقدر از یادآوریش ، از بروز دادن ترس و غم و خشمم میترسم که کلی ازم انرژی میگیره و بدجوری خسته و داغونم میکنهیه تیکه از اون اتفاق مرتب تو ذهنم تکرار میشهو یه سئوال تکراری و بی پاسخ....چطور نتونستم جلوی اون اتفاق رو بگیرم؟اصلا چرا من؟چرا برای من باید اتفاق بیافته؟صدام دیگه انگار داشت از ته چاه میومد، قشنگ دو رگه شده بودوقتی میخواستم از اون موضوع حرف بزنم، انگار انرژیم تموم میشدجون نداشتم حتی دستهام رو تکون بدمکرخت و لمس و به شدت کند میشدمنمیدونم چرا ولی واقعا افت شدید انرژی پیدا میکردمبا کوچکترین صدایی از جا میپریدم و عکس العمل شدیدی نشون میدادمدائما پاهام رو تکون میدادم یا لب های خشک شدم رو خیس میکردمیا بازوهام رو میگرفتم و ماساژ میدادمخودمم دلیل رفتارهام رو نمیدونستمتا اینکه مشاورم بهم توضیح داد که این رفتارها، رفتارهای خود التیام بخشی هستنتسکینی هستن تا سطح استرس فرد رو پایین بیارن و یکم آروم نگهش دارنانگار ناخودآگاه خودت داشتی به خودت دلداری میدادی و استرست رو کم میکردیبعد یه پرسشنامه بهم دادپرسشنامه ی بررسی ترومای دوران کودکی CTQازم خواست با دقت سر فرصت بهش پاسخ بدمقبول کردم و با همون صدای خشک شده به مشاورم توضیح دادم که ، چون نمیتونم توجیهی برای اون اتفاق پیدا کنمپس نمیتونم پرونده ی اون رو ببندم و خودم رو از این عذاب راحت کنماز طرفی هم نمیتونم قبول کنم سرنوشتم بوده و باید بپذیرمشهمین عدم پذیرش و کلنجار رفتن همیشگی من با این موضوع زندگیم رو فلج کردهنمیدونم چند تا دستمال کاغذی مصرف کردم انگار داشتم آب میشدمولی انگار برای خانم مشاور عادی ترین موضوع دنیا رو داشتم میگفتمخیلی عادی نگاه چشمام میکردبا جملات تاییدی حرفهاییم رو تایید میکرد و هر جا مکث میکردم با سئوال یا مطلبی کمکم میکرد ادامه بدممن که اولش خیلی مسلط و آروم شروع کرده بودمیهو بغضم ترکیددردهام رو بیرون ریختم و هر چیزی که سالها سرکوبش کرده بودم و در خفقان نگه داشته بودمش رو رها کردماحساس راحتی میکردم و مهمتر از همه با همه وجودم احساس میکردم هر چیزی هم که بگم قضاوت نمیشم و حرفهام شنیده میشهاین حالم رو برای شروع خوب میکردروزی که اون اتفاق برام افتاد رو تا بمیرم فراموش نمیکنمروزی که اون لمسهای لعنتی شروع شدبدبختی اینکه چند بارم بعد از اون هم  تکرار شد و دنیای کودکی من رو که پنج سال بیشتر نداشتمبه جای دوران لذت و بازی به دوران ترس ، نفرت ، احساس گناه و حس مقصر بودنحس خشم از همه آدمها و ناامن بودن دنیا و غیر قابل اعتماد بودن آدمها تبدیل کردتجاوزی که بعدها فهمیدم یعنی چی؟؟؟تجاوزی که از دیدگاه پزشکی تجاوز کامل محسوب نمیشدولی برای من کاملا نابود کننده و مخرب بودبعد از اون جریانات میترسیدم به آدمها نزدیک بشم یا اجازه نمیدادم کسی با من صمیمی بشههیچ حس نزدیکی ای حتی به اعضاء خانواده ام هم نداشتم کلا جدا و کنده از همه عالم بودم الانم هستماز هیچ سرگرمی ای لذت نمیبرم از هیچ چیزی سر ذوق نمیامانگار دنیارو از پشت یه دیوار شیشه ای میبینم هیچ چیز مخصوصا قشنگیهاش برام واقعی به نظر نمیرسنانگار دارم تو یه دنیای غیر واقعی زندگی میکنم هر چیزی رو حس میکنم فکر میکنم توهم زدم نمی تونم تشخیص بدم چیزهایی که میبینم و میشنوم واقعی یا توهم و خیالغریزه ی جنسی من از اول که سرکوب کردمش ولی الان هم دیگه انگار کلا نیست هیچ حسی، حتی کوچکترین تحریکی، هیچ شهوتی نیستنمیدونم این الان خوبه یا فاجعه استنمیدونمدائما با اون ذهن کودکیم خودمو سرزنش میکردم که اگر این کارو میکردم یا نمیکردم این اتفاقات نمی افتادهمیشه اضطراب داشتم و هر چیز کوچیکی منو مضطرب و نگران میکردهمیشه گوش به زنگ بودم و آماده که الان یه اتفاق بدی میوفتهفکر میکردم من اگر همیشه آماده ی خطر باشم میتونم جلوش رو بگیرم و اینجوری مثل اون اتفاق دیگه خودمو برای آماده نبودن سرزنش نمیکنمبعدها فهمیدم این آمادگی همیشگی برای خطر و مقابله با اون چقدر به ذهن و جسم آدمها آسیب میزنه و آرامش و خواب و سلامتشون رو مختل میکنهو اینکه اینهمه منتظر خطر بودن و آمادگی ذهن و بدنم برای واکنش دادن داره منو از درون نابودم میکنه و هیچ فایده ای ندارهبزرگتر که شدم عصبانی بودم از همه چیز و همه کس نمیدونستم منشا این همه حس قربانی بودن و خشمم از کجاستولی رفتار طلبکارانه و پرخاشگرانه و تندم خیلی جاها کار دستم میدادبا دیدن درک و همدلی مشاورم و اینکه دقیقا فهمید مشکلم چیه؟با توضیحاتش و کامل کردن جملات منwww.zehndarmani1.irفهمیدم اونم متوجه شده من چه شرایطی رو تا حالا تجربه کردمتا اون روز فکر میکردم هیچ کس نمیتونه بفهمه من چه زجری کشیدمولی میدیدم که دارم درک میشممهمتر از همه با همه وجودم احساس میکردم، هر چیزی که بگم قضاوت نمیشم و حرفهام شنیده میشهصدام میلرزیدسالها بود جز تو ذهن خودم درباره اش با کسی صحبت نکرده بودمانقدر تو خودم نگه داشته بودمش که مثل موریانه از درون ذهنمو خورده بودنفسم داشت بند میومد، عرق کرده بودم، دستام میلرزید، بدنم یخ کرده بودمردم و زنده شدم ولی گفتمبا هر جون کندنی بود گفتم و راحت شدمبا همه سختیاش راحت تر از اونی بود که فکرش رو میکردم، همیشه تصور یه چیز شدید تر از واقعیتشه، همیشهدیگه احساس میکردم ادامه دادن جلسات برام راحت تر شده بودواقعا دلم میخواست حرف بزنم دلم میخواست همه اون دردها رو که منو سالها از پا در اورده بود رو بگممثل عفونتی که با یه برش چاقو و فشار بعدش بیرون میارن و آدم راحت میشه از درد شدیدشمنم میخواستم این عفونت روح و ذهنم رو بیرون بریزم و راحت بشماون روز با آموزش تمرین ریلسیشن و دادن تمرین تکرار اون در منزل تموم شدجلسات من یکی پس از دیگری به فاصله ی یک هفته انجام میشدجلسات بعدی  به بررسی حالات من، برون ریزی خشم های ناشی از تروما و حادثه ی تلخ کودکیم پیش میرفتمشاورم کاملا دقت میکرد حالم بیش از حد بد نشه و کنترل شرایط رو حفظ میکردایشون تمرین های ریلکسین و مراقبه های نیم ساعته در هر روز رو بهم آموزش داد و گفت که تا آخر عمرمم باید هر روز نیم ساعت این آرامسازی های ذهن رو انجام بدمتاثیرش مخصوصا وقتی روزهای مکرر انجامش میدادم واقعا عالی بود و بهم آرامش میدادپیش روانشناس رفتن اولین قدمهانجام تمارین و به کاربردن مسائل مطرح شده و ایمان به درمان شدن قدم های مهم بعدیهمشاورم برام تمرین نوشتن و تخلیه ی خشم رو دادگفتن که اجازه دارم هر جور که میخوام خودم رو تخلیه ذهنی کنمتمام حرفهام رو به اون آدم بزنم در ذهنم هر طور که میخوام انتقامم رو بگیرم و ذهنم رو از نفرت اون تخلیه کنمایشون توضیح دادن که این تمرین روزهای اول به شدت ممکنه موجب بهم ریختگی روحی بشهپس حتما باید زیر نظر روانشناسم این تمرین رو انجام میدادم و اگر صلاح بود ادامه میدادمبرای بعضی از مراجعین این تمرین باعث تخلیه خشم و نفرت ناخودآگاه میشد و در روند بهبودی تاثیر زیادی داشتولی بعضی از مراجعین هم با شروع تمرین به شدت بهم میریختن و حالشون بد میشد پس خیلی با احتیاط پیش رفتیممن یک روز در میون طبق تجویز روانشناسم سر یه ساعت مشخص، مینشستم یه جایی که تنها باشم و نامه هام رو به اون آدم عوضی شروع کردمباید دو هفته این تخلیه رو انجام میدادماولش هیچی به ذهنم نمیرسید و چند کلمه نوشتم و تمامچون ایشون گفتن نباید به ذهنت فشار بیاری روزهای اول زیاد خودمو اذیت نکردمولی روزهای بعد کلماتم تمومی نداشتمثل رگبار کلمات میومد تو ذهنم، خشمم، نفرتم، ترسم .....مثل چرکی که از بدن خارج میشه و درد دارهاین خروج افکار و حس های متعفن هم درد داشتولی بعد از خروجش واقعا احساس کردم از ذهنم بیرون اومده و میتونم اون درد رو به مرور فراموش کنمحواسم بود تا دوباره حس های خشم تا کمی تو ذهنم رشد میکرد، دوباره سریع با تخلیه ی نوشتاری بیرون میریختمشون و واقعا بعدش سبک و راحت میشدمجلسات بعدی حالاتم رو تو شروع مدرسه و بعد دوران نوجوونیم توضیح دادمکاملا یادمه یه دوره ای بعد از این اتفاق مغزم قفل کرده بود دیگه نمیخواستم هیچ خاطره ای، حسی حتی تصویری از او حادثه یادم بیادواقعا هم انگار فراموشی گرفته بودمزندگی عادی خودمو میکردم و اصلا انگار نه انگار که اون اتفاق افتادهکلا یادم نمیومدتو اون سالهای نوجوونیم حس کرختی و بی تفاوتی نسبت به همه داشتمهیچ رابطه ی صمیمی ای حتی با خانواده ی خودم نداشتمانگار از همه ناامید بودم و از همه بریده بودمنمیدونم شایدم از خودم ناامید شده یا از خودم  بریده بودمسالها همین طور بودم و فکر میکردم کاملا فراموشش کردمتا اینکه با دیدن  یه صحنه ای از تجاوز به کودکی تو یه فیلم،  دوباره همه ی اون حس ها، ترس و خشم و حس درموندگی ها اومد سراغمفهمدم این لعنتی ها  از بین نرفته بودنفقط من اونهارو به لایه های خیلی عمیق ذهنم تبعیدشون کرده بودمچون حل نشده بودن با جرقه ای باز رو اومدن و شب و روز من رو سیاه کردندوباره گوش به زنگیم به خطر و هر خبری بالا رفتحواس پرتی هام ، بی تمرکزی هام، تحریک پذیری و پرخاشگری هام، واکنش های عصبی و تندم ، بیخوابی ها و کابوس دیدن هام از نو شروع شداین اتفاقات باعث شده بود من کامل باور داشته باشم دنیا جایی ناامن و آسیب زننده ایههمین باعث شد من همیشه آماده ضربه خوردن از دیگران و بدبین به همه چیز و همه کس باشمهمین فکر هم موقعیتهای پیشرفتم رو روز به روز ازم میگرفتwww.zehndarmani1.irبه قول مشاورمترس از چیزی که توان مقابله با اون رو نداری دیگه فقط یه ترس نیستشکنجه اسمشاورم سراپا گوش حرفهامو با دقت گوش میکردنکاتی رو هم یادداشت میکرد احتملا نکات کلیدی مشکلم، تشخیصی که از جملاتم حدس میزدسئوالاتی که باید ازم میپرسیدتکنیک و تمارین یا تستهایی که باید طی درمان میگنجید رو تو طرح درمانم مینوشتادامه دادم که اون روزها، یه مدتی میرفتم تو لاک خودم کاملا آروم و منزوی میشدمولی مشکلاتم حل نمیشد فقط ظاهرشون فرق میکردیه روز خشمم با پرخاشگری بیرون میزدیه روز ترسم با منزوی شدن و فرار از همه چیز و همه کسخیلی احساس ناامنی میکردمحالم پیش آدمهای غریبه، جاهای غریبه بدتر هم میشدحس درماندگی و چه کنم چه کنم اذیتم میکردوسواس فکریم در مورد اون اتفاق، تکرار غیر قابل کنترل فکرهایی که مثل نوار تو ذهنم تکرار میشدنفلش بک هایی که ذهنم، اون اتفاق و حس هام رو مثل فیلم جلو چشمام نمایش میدادنمیدونم شاید چون خیلی کوچیک بودم احساسات اون لحظات اونقدر برام بزرگ شده بود و خاطرات غیر واضح ولی عذاب آور یادم میومداین جای صحبتهام روانشناسم بهم گفت که خیلی ها که تجربه تجاوز یا لمس های جنسی تو کودکی داشتن با پنهان کردنش حتی از روانشناسشون تشخیص اونم مختل میکننروانشناس بیماریشون رو اضطراب یا حملات پنیک یا افسردگی اساسی تشخیص میده و حتی درمانگرشون هم متوجه بیماری اختلال پس از ضربه اونها نمیشهپس گفتن حقیقت و پذیرش اون و روراست بودن با خودمون و فرار نکردن از اون میتونه تو حل شدن و تموم شدن این بحران خیلی موثر باشهاین جریان تو نوجوونی من روی روند پختگی و شکل گیری هویت من تاثیر بدی گذاشتحتی بعدها تو جوونی هم هنوز نمیدونستم کی هستم چی میخوام و سردرگم و گیج بودمشخصیتم یه از هم گسستگی خاصی داشتنه معلوم بود آدم مهربونی هستم، نه سرد و خشکگاهی خلاق و باهوش بودم، گاهی خنگ و گیجگاهی پر تلاش و پر امید بودم، گاهی سیر از لحظه ای زندگی کردناین بی ثباتیم هم خودمو هم اطرافیانم رو سردرگم میکردتا مدتها بعد از اون اتفاق همیشه خودم رو قربانی شرایط میدونستمتا مدتها به همه چیز اعتراض داشتم و از زمین و زمان شاکی بودمحس میکردم هیچ کنترلی رو اتفاقات ندارمدائما خودم رو سرزنش میکردمولی در عین حال عذاب وجدان وحشتناکی هم داشتم که چرا بعضی کارهارو کردم که خودمم میدونستم اشتباه بودشاید همون کارها یا سهل انگاری ها تهش باعث اون اتفاق شد و این اشتباهاتم رو نمیتونستم بپذیرمنباید با بزرگتر از خودم بازی میکردمنباید بعدش از پدر و مادرم پنهانش میکردمنباید انقدر ساده بودمنباید .....چه فایده سرزنش کردن فقط حالمو بد میکرد دیگه فایده ای نداشتیه دوره ای هم خودم رو کاملا رها کردم کلا زدم به بی خیالیتو اون دوره تا دلتون بخواد کارهای احمقانه کردم و اصلا برام مهم نبود چی کار میکنم و نتیجه اش چی میشهاصلا با خودم و دنیا لج کرده بودمکه حالا که این طور شد منم هر کاری دلم بخواد میکنمبا دوستام که بودم تو خلوت، متاسفانه یه شیطنت هایی هم می کردیمولی بعدش حالم وحشتناک خراب میشدمخصوصا زمانهایی که ناخودآگاه اجازه میدادم این دفعه ارادی بدون زور و اجبار، باز مشابه اون رفتارها و اتفاقات  با دوستام تکرار بشهwww.zehndarmani1.irالبته خدارو شکر فقط تو یه دوره ی تو دبیرستانم این طوری بودمبعدا تصمیمم گرفتم و دیگه کلا  نذاشتم اتفاق بیافتهاین کارهام که علتش رو هم هیچوقت نفهیدم داغونم میکردانگار میخواستم از خودم انتقام بگیرم، موفق هم شده بودمحال خودمو با سرزنش خودم خیلی بدتر هم کرده بودمدائما این فکر میومد به سرم که دیدیپس اون موقع هم حتما مرض از تو بود که کسی اومد سراغت و دستمالیت کرداین فکر خشم از خودم رو به شدت بالا میبردباعث میشد خیلی اوقات به خاطر خشم ناخودآگاهمدیگه مراقب خودم نباشم یا حتی به بدم آسیب بزنم و این کارها بیشتر کارو خراب میکرد و دید دیگرانم به من حسابی منفی شده بودبابام هر بار نگاهم میکرد انگار کاخ آرزوهاش رو جلوچشمش خراب کرده باشنگیج شده بود که چرا من این طوری شدممامانمم خیلی تلاش میکرد هر طور بلده حالمو بهتر کنهخیلی سعی میکرد کسی مشکلات روحی و رفتاری من رو متوجه نشهتا با مخفی کاریهاش شرایطم رو عادی مثل همه ی پسرای دیگه به دیگران نشون بدهاما فقط خدا میدونه چه زجری میکشید و صداش در نمیومدانقدر اعتماد به نفسم پایین اومده بود یا ترس از شکست خوردنم برام بزرگ شده بود که به هر شرایطی که میتونست موفقیت خوبی برام ایجاد کنه بی توجهی میکردمنمیدونم شاید اون موقع با این عدم تلاشم برای موفقیت ، میخواستم از خودم انتقام بگیرم یا اصلا خودم رو لایق خوشی و موفقیت نمیدونستماز یه طرفی برای جبران احساس حقارت شدیدم خیلی تو یه زمینه هایی تلاش میکردم تا یه جاهاییش رو هم خوب پیش میرفتم ولی تا میخواست به نتیجه برسه ناخودآگاه رهاش میکردمنمیدونم شاید چون عمیقا تو ذهنم رفته بود که من نمیتونمخودم رو ناخواآگاه میباختمواقعا بعضی وقتها حتی تا پای خودکشی هم میرفتمبعد فکر میکردم این که نشد راه حل باید یه راهی برای این دردم پیدا کنمدیگه  از هر چیزی میترسیدم و به شدت اساس بی کفایت بودن، نالایق بودن میکردمواقعا یادم نیست فقط میدونم دید خیلی بدی نسبت به خودم داشتماز همه چیز میترسیدم از سفر کردن، دوست پیدا کردن، سکس کردن، از اینکه نکنه بیمار بشم، نکنه عزیزانم رو از دست بدم، نکنه به کسی آسیب بزنم، خلاصه همه چیزپیش بینی هام کلا نسبت به گذشته و آینده فقط منفی و منفی بودشده بودم مثل اون شخصیت تو کارتون گالیه که هی میگفت من میدونم بدبخت میشیمافتاده بودم تو یه دوره باطل که هر کاری میکردم حالم و شرایطم رو بدتر میکردخیلی زود ذهنم خسته میشدالبته بیشتر بخاطر این بود که انقدر سرعت افکار منفی تو ذهنم بالا بود که تمام جون و انرژی منو میگرفتخیلی سخت خوابم میبردبعضی اوقات نصفه شب یا صبح زود از خواب بیدار میشدم و دیگه خوابم نمیبرداین خواب بهم ریخته بیشتر اذیتم میکرد و باعث عصبی و کلافه بودنم میشدبا اینکه اغلب کابوس هام و فلش بک های ذهنم رو انکار میکردم ولی انگار با این کارم زورشون بیشتر میشدفهمیدم که تا نپذیرمشون از بین نمیرنکابوسام معمولا از اوایل به خواب رفتنم شروع میشد و بعضی اوقات تا خود صبح طول میکشیدموضوع همگیشونم تقریبا یکی بودپر بود از حس ترس، درموندگی، بی پناهی، تنهایی و خشم و بی دفاع موندنصبح از خواب پا میشدم انگاه کوه کنده بودم خسته بودم خستهخشم شدیدی داشتم گاهی از والدینم که چرا اونقدر که باید مراقبم نبودن، چرا اونقدر که باید اطلاعات از مراقبت جنسی بچه هاشون نداشتنچرا اطلاعات مراقبت جنسی لازم برای یه بچه ی چهار پنج ساله روکه  دقیقا از همین سن باید بهشون آموزش داده بشه رو بهم ندادنبعدها فهمیدم که تمام والدین باید این موضوع رو نه جوری که بچه وحشت کنه نه جوری که یه بازی بدونه بهش تو سن چهار سال به بعد توضیح بدنبگن که هیچ کس حق نداره به بدن تو مخصوصا اندام خصوصیت دست بزنه و اگر این طور شد اصلا نترسن و فقط به پدر ومادر اطلاع بدنولی پدر مادر من فقط منو میترسوندن که کار بد نکنی وگرنه ...همین ترسوندن ها باعث شد من از همون اولش از ترس اینکه واکنش پدرو مادرم به این اتفاق چی باشهکلا سکوت کنم و همین سکوت حال منو بدترو بدتر کرداز طرفی هم وقتی خودمو جای اونها میذارم میبینم با اونها هم همین طوری برخورد شدهبیچاره ها فقط همین  یه کار رو بلد بودنترسوندن ما از خطر!!!مهارتهای مقابله یا حل کردن مشکلات بلد نبودن که یاد ما بدناز طرفی هم انقدر محیط ذهنیشون بسته بوده که شاید هرگز به ذهنشون هم نمیرسیدهمچین گرگهایی هر لحظه کنار بچه هاشون خیلی عادی دارن با وجهه ی به ظاهر خوب زندگی میکننمتاسفانه هیچوقت هم نخواستن حالا که بچه دارن یکم اطلاعاتشون رو بالاتر ببرناگر تو همون کودکی منو پیش روانشناس برده بودن و مشکلاتم حل شده بوداین همه سال هم طول نمیکشید و زندگیمو نابود نمیکردبیشترین تاثیر اون اتفاقات به گفته ی مشاورم گوش به زنگی به خطر بودراست میگفت من همیشه در حال آماده باش برای یه اتفاق بد بودماگرم همه چیز به خوبی پیش میرفت ، من مطمئن بودم حالا این دفعه رو خدا رحم کرده و به خیر گذشتهخدا میدونه فردا چه اتفاقی بیوفتهبدجوری از خودم بدم میومدکاملا یه دوره ای تمام علائم افسردگی رو داشتم حتی فکر به خودکشی هم افتادمولی هرگز اقدامی براش نکردمwww.zehndarmani1.irنمیدونم چرا ولی همیشه ته ذهنم یه امیدی داشتمتو لحظات سخت بارها به خودم تکرار میکردم که تو با این همه هوش و استعدادت حیفییه روزی یه جایی جمله ای رو خوندم که واقعا تا مغز استخونم بهم اثر کرد دیگه فکر خودکشی رو از سرم انداختمفهموش این بود که مرگ همین جوریش هم به ما خیلی نزدیکه حتی یه فنجون چای هم که میریزیم نمیدونیم میتونیم تمومش کنیم یا اجل بهمون مهلت نمیدهپس از این لحظاتی که در پیش رو داریم و نمیدونیم چند لحظه است بهترین استفاده رو کنیمدیگه تصمیم گرفتم که نذارم هیچکس حال خرابم رو بفهمهبا کمک مشاورم باور بنیادی و تغذیه کننده ی این حالت رو پیدا کردمیه باور پوچ و مخرب و مسخره داشتمکه اگر همیشه نگران و مراقب و گوش به زنگ به خطر و هوشیار باشم دیگه هیچ اتفاق بدی نمیوفته و من میتونم جلوی وقوع مشکلات رو بگیرمغافل از این که وقتی بدن که باید تو حالت طبیعی گاهی اوقات مراقب تر باشه، دائما در حالت گوش بزنگی به خطر باشههم تعادل هورمون های بدنم بهم میریزن و کلا نظم و آرامش بدن روتخریب میکنههم من عادت میکنم و شرطی میشم و خرافاتی، که نگران باش تا اتفاق بد هرگز نیوفتهاین باعث شده بود شب و روز ، آرامشی نداشته باشم و تو خوابم حواسم جمع باشهباعث شده بود تو درس و کار و زندگی و حتی روابط عاشقانه ام همترس از ریسک کردن، خطرناک دیدن هر موقعیتی، نداشتن اعتماد به نفس برای شروع کردن ، بی ارزش دیدن و کم دیدن خودم برام دردسر درست کنهباعث شده بود علارغم اینکه همه میگفتن تو فوق العاده باهوشی نتونم تو هیچ جنبه ای از زندگیم پیش برم و موفق بشم یا حتی شکست بخورمچون خیلی کارها رو اصلا شروع نمیکردم که توش پیروز بشم یا شکست بخورممن تو هر شرایطی فقط سعی میکردم امنیتی که دوران کودکی حسش نکرده بودم رو برای خودم ایجاد کنمبرای همین خزیدم تو لاک امن خودم و از همه چیز دوری کردمبه خیال اینکه اینجوری حالم خوب میشهدر حالی که روز به روز نه تنها بهتر نشدم بلکه هر روز افسرده تر و خشمگین تر میشدماون حس حقارتی که در کودکی سر اون ماجرا تجربه کرده بودمناخودآگاه باعث میشد دیگران رو با دلیل و بی دلیل تحقیر میکردم و شخصیتشون رو بدجوری میکوبیدم و له میکردمحس ناجوری به پیشرفتها و حال خوب دیگران داشتمفکر میکردم عالم و آدم حق منو خوردنبرای همین سعی میکردم از همه هم دوره ای هام، اقوام و دوستان بی خبر بمونمتا اونجایی که میتونستم از همه دوری میکردم و این انزوا حال منو بدتر کردمیگن کسایی که در کودکی بهشون تجاوز شده وقتی بزرگ بشن یا خودشون هم ناخودآگاه معتاد به تجاوز به کودکان میشن و خشم و نفرتشون رو از خودشون و دیگران تخلیه میکنن یا افراطی مراقب بچه ها میشنمن از نوع دوم بودمبه شدت به بچه ها توجه داشتم و حتی گاهی مثل دیوونه ها واکنش نشون میدادمو مراقبشون بودم که کسی بهشون دست نزنهکافی بود بین اقوام یا حتی تو خیابون میدیدم کسی داره با بچه اش بد رفتاری میکنه یا بهش بی توجهی میکنه یا مراقب بچه اش نیستتو ذهنم میخواستم طرف رو خفه اش کنمچنان حالم بد میشد که انگار تمام مواد مذاب ناهشیارم از لایه های عمیق ذهنم فوران میکردچند روزی طول میکشید تا این اتشفشان در حال فوران خاموش بشه و یکم آرومتر بشمبا اینکه دیوانه وار عاشق بچه ها بودم هر زمان بچه ای میدیدم حالم بهتر میشد ولی تقریبا مطمئن بودم که هیچ و قت نباید بچه ای داشته باشممیدونستم به هم ریختگی والدین چه تاثیر وحشتناکی روی بچه ها دارهتا زمانی که درمان نشم و به ثبات روی و جسمی نرسمنباید هر گز بچه ای ایجاد کنه که اونم گرفتار این حال پدر یا مادرش بشهیا میدونستم که با  این همه حساسیتی که من به امنیت بچه ها دارم و مراقبت بیش از حدی که قطعا ازش میکنمدنیا رو تو ذهن اون جای نا امنی نشون میده و اون رو موجودی ترسو، وابسته و ناپخته و بی تجربه بار میارمپس به خودم قول دادم تا حالمو خوب نکردم نه یه دختری رو درگیر حال خرابم کنم و با ازدواج مشکلات حل نشده ام رو پیچیده تر کنمنه فرزندی رو ایجاد کنم که اونم بی گناه با مشکلات من برزگ بشه وآسیب ببینهواقعا دیگه باورم شده بود که دنیا دیگه برای من تموم شده و هر کاری هم که بکنم بیشتر گند میزنم و این ننگ دیگه پاک شدنی نیستاوضاع همین طور پیچیده و سخت پیش میرفت تا اینکه من که از این شرایطم و زندونی که مغزم و ذهنم با گیر کردن در گذشته برام ساخته بودن واقعا خسته شدماز این که دائما در حال فرار از بیرون اومدن احساسات و خاطرات مربوط به کودکیم باشم و یا دائما نشخوار فکری درباره گذشته که اگر این طور میشد و اگر اون طور میشد، که همش هم بی فایده بود خسته شدمدیگه واقعا تصمیم خودم رو گرفتم که یکبار برای همیشه این مشکل رو حل کنم و حداقل بقیه ی زندگیم رو در آرامش سپری کنم و به هدفهایی که همیشه گوشه ی ذهنم بودن و دلم میخواست بهشون برسم رو محقق کنمپیش خودم فکر کردم وقتی برای پیچیده ترین اختلالات و مشکلات روانی درمان های موثر و کاربردی ای وجود داره و این همه آدم پر مشکل با مراجعه پیش روانشناس ها مشکلاتشون حل میشه و مسیر زندگی خودشون رو پیدا میکننپس حتما برای حل مشکل من هم راهی وجود داره کافیه با همه وجود بخوام زندگیم تغییر کنه و با همه وجود دنبال حل مشکلم بگردموقتی این خاطراتم رو داشتم تعریف میکردمروانشناسم بهم گفت که کودک درونم رو انقدر سرزنش و تحقیر کردم و شادی ای که نیاز اصلی اونه رو ازش دریغ کردم که این افسردگی و کرختی من رو باعث شدهراست میگفت سالها بود من کودک درونم رو سرزنش و سرکوب و با دردهاش رها کرده بودمولی الان بیشتر میبینمش، درکش میکنم ، بهش اهمیت میدم، با خودم همدردی میکنم و از خودم حمایت میکنم حالم بهتر میشهانگار اون بخش وجودم که همیشه تحقیرش کردم یا با دردهاش رهاش کردم کم کم داره ترمیم میشه و روز به روز حس و حال من بهتر میشهیاد گرفتم به جای فرار از یادآوری و فکر کردن به مشکلم کامل تحلیلش کنمیه سری مسایل رو بپذیرم و یه سری مسایل رو رها کنمتا در جای دیگه ای زمان دیگه ای، خود خدا بهش رسیدگی کنهاین به این معنی نیست که ما حتما کسی که به ما آسیبی زده رو بخشیدیمنه هرگز، فقط برای حفظ سلامت روح و جسم خودمون اون درد رو رها میکنیم و حل کردن این مشکل رو به نیروی قدرتمند تر و بزرگ تری که بهش اعتقاد داریم میسپریمwww.zehndarmani1.irاگر هم به خدایی اعتقادی نداری که هیچ.....با تمرین های مکرر یاد گرفتم چه طور به موقع پرونده های تاریخ گذشته و پوسیده ی گذشته رو ببندمبه جای فرار از اونها یا نادیده گرفتن و انکارشون یکبار برای همیشه تکلیفم رو با هر اتفاق و شرایطی که تو زندگیم افتاده، روشن کنماون رو سالیان سال با خودم این ور اون نکشم و خودم روو خسته و نابود نکنمپذیرش حوادث و شرایط گرچه سخته ولی مارو بزرگ و پخته و سبک بال میکنه و سکوی پرتابی میشه برای موفقیتهای آیندهمشاورم راست میگفت زندگی مثل چرخ دنده های ساعت میمونهوقتی چرخ ای دنده خراب میشه بقیه هم فلج میشنکل کارکرد ساعت از بین میرهولی وقتی همون چرخ دنده رو تعمیر یا تعویض میکنیم باعث میشه با هم همگی بچرخن و دوباره بتونن کار کننپس وقتی یه چرخ دنده مون شکست یا خراب شد بهش بی توجهی نکنیمچون دیر یا زود کل کارکرد ما روفلج میکنهوقتی شروع به درمان کردیم بقیه ی کارها هم  کم کم رو روال می افته و خود به خود خوب پیش میرهمرتب جلسات مشاوره ام  رو میرفتم و تمرینها و تلاشهایی که گفته بود، انجام بدم رو با هر سختی ای بود انجام میدادمتو یکی از جلسات مشکل فلش بک های مکررم به اون اتفاق رو بهش گفتمگفتم که خیلی اوقات تو خواب و بیداری، اون صحنه ها هر چند گنگ و تار، باز از جلو چشمم رد میشن و مثل فیلم مدام تو ذهنم تکرار میشن و دوباره تکرار میشناون لحظات همون حسی رو که اون لحظه داشتم میاد سراغم بدم یخ میکنهیه لحظه قفل میشم اصلا انگار چند ثانیه زمان می ایستهبه شدت حس بی پناهی و ترس میکنم و خشم و نفرت پشت سرش میاد تو ذهنمنمیدونم چم میشه ولی بدجوری بهم میریزمانقدر این حس تازه است انگار همین چند لحظه پیش اون اتفاق برام افتادهمشاورم کامل به حرفهام گوش کرداین که بی توجه به این شرایط که واقعا برام مهم بود، نبودحس تنها نبودن و درک شدن بهم میدادباورم نمیشد برعکس تمام کسایی که حال خراب منو میدیدن فقط میگفتن بی خیال شو مهم نیستمشاورم بهم توضیح داد که اغلب برای کسایی که شوکی بیش از حد تحمل ذهن و روح و جسمشون رو تجربه میکنناین حالت های تکرار ذهنی لحظات حادثه یا شرایط سخت رو تجربه میکنناینکه هر قدر تلاش کنی که تجربشون نکنی ازشون فرار کنی قدرت بیشتری پیدا میکننپس گام اول بپذیر که طبیعی هستن و تمام افرادی که شرایط شوک آور رو تجربه کردن این تکرار لحظات رو تجربه میکننwww.zehndarmani1.irتجربه درمان افراد نشون میده اونهایی که حادثه رو دیرتر میپذیرندتا زمان پذیرش درمانشون به سختی پیش میرهولی افرادی که قانون بی ثبات بودن و غیر قابل پیش بینی بودن دنیا رو میپذیرن بهتر میتونن با اتفاق دردناک پیش اومده کنار بیانافرادی که تو ذهنشون دائم تکرار میکنن چرا منمن این بی عدالتی رو نمیپذیرم درد بیشتر و طولانی تری رو میپذیرنایشون توضیح دادن که طبق قانون فیزیک انرژی از بین نمیره فقط تبدیل میشهیکی از  راه های تبدیل انرژیهای منفیمون تبدیل کردنشون به انرژی حرکتیهحس های منفی با تبدیل شدن به انرژی حرکتی عالی تخلیه میشنتوصیه جدی کرد که هر روز از یه زمان کوتاهی شروع کنم و به مرور افزایشش بدم و راه برم و بعد با سرعت دویدن رو تجربه کنمواقعا تاثیر داشت حالم رو خیلی بهتر کرداز طریق مشاورم با گروه های مشاوره ی گروهی آشنا شدمگروهی با موضوع درمان تجاوز در کودکی پیدا کردم و تو جلساتشون شرکت کردماوایلش خیلی برام سخت بودمیخواستم حرف بزنم احساس خفگی میکردمصورتم داغ میشد و دستهام یخطبق عادتم سریع میخواستم هیجانات ناشی از اون اتفاق و افکار و احساسات  رو سرکوب کنمسعی میکردم اطلاعاتی از خودم بروز ندمولی کم کم دیدم اونجا ، اون آدمها ، تنها جایی که من لازم نیست پیششون نقاب یه آدم بدون مشکل و موفق رو به صورتم بزنمخیلی حس فوق العاده ای بود اونجا خود خودم بودمهر وقت عصبانی میشدیم بروزش میدادیم و درباره اش راحت حرف میزدیمهر وقت غم تو دلمون میومد راحت بغض میکردیماصلا خجالت نمیکشیدیم که کسی اشک ریختنمون رو میبینههر وقت به راه حلی که خودمون با هم بدست اورده بودیمش میرسیدیم خوشحال بودیم و براش جشن آگاهی میگرفتیمتوگروه درمانی فهمیدم تجاوز در کودکی مخصوص شرایط یا آدمهای خاصی نیستفرقی نداره از قشر فقیر یا پولدار یا متوسط باشی تو شرایط عدم آگاهی والدین و عدم مراقبتهای ضروری به راحتی احتمال داره برای هر کودکی این اتفاق بیوفتهwww.zehndarmani1.irدرسته تو شرایط فقر و جوامع فقیر نشین همیشه آسیبها بیشتر بوده ولی شیوع این مشکل انقدر زیاده که بین هر قشر و طبقه و خانواده ای دیده میشهخیلی از بزرگسالهایی که ما اطراف خودمون میبینیم و حتی یک درصد هم احتمال نمیدیم و فکرشم نمیکنیم چنین مشکلی رو تجربه کرده باشنمتاسفانه با انواع شکلهای تجاوز در کودکی درگیر هستنبا اینکه با تمام وجود سعی میکنن فراموشش کننولی به هر حال، کم یا زیاد روی سلامت روح و روان، شرایط مالی، خانوادگی و شغلیشون و عاطفیشون تاثیر میزارهمتاسفانه با نرفتن دنبال حل مشکلاتشون بدون درمان مشکلشون رو رها میکننهمین طور میمونن و دردشون مزمن میشهبعد از این جریان ها و شروع درمانم و آشنا شدن با گروه درمانی های مختلفکه یکیش گروه افراد آسیب دیده از تجاوز در کودکی بودبقیه مثل گروه افراد دارای فوبیا و ترسهای مختلف، گروهای درمان اضطراب و افسردگی و دها گروه دیگهفهمیدم که خانواده و محیط خیلی تو درمان این مشکل موثرهمحیط و خانواده ای که دلسوزانه حامی فرد هست و همدلانه کنارش هستکمک میکنه این درد و مشکل رو پردازش کنه و کم کم تحلیل و پذیرش و حل شدن ذهنی برسه ولی محیط و خانواده ی سرد و منتقد و طرد کنندهباعث میشه فرد بیشتر از مشکلش فرار کنه و با انکار کردن و نیمه کاره رها کردن اون قدرت تخریب، اون حادثه و مشکل رو چند برابر میکنهبا همه وجودم درک کردم و فهمیدم که واقعا باید مراقب همدیگه باشیم و باهم مربون باشیمواقعا ما بی خبریم از اینکه همکارمون، دوستمون، یه غریبه که تو خیابون یا پشت فرمون ممکنه باهاش درگیر بشیمحتی یه فرد نزدیک بهمون مثل یکی از اعضاء خانوادمون چه مشکلاتی دارن و چه حال درونی ای دارنیا دارن با چی تو ذهن و روانشون میجنگن تا بتونن تعادل زندگیشونو حفظ کننپس دیگه حداقل با هم مهربون باشیم تا دردهای درونمون با نامهربونهای همدیگه دردناکتر نشهتو گروه درمانیمون از حرفهای یه دختری تو گروه تازه فهمیدم تجربه این اتفاق تلخ برای دخترا و خانومها چقدر میتونه سخت تر هم باشهترس از دست دادن بکارتشون، ترس از واکنش خانواده و طرد شدن از طرف اونهاطرد شدن از جامعه، ترس از بارداری، ترس از برچسب فاسد و ده ها ترس دیگه بود که اونها رو هم تهدید میکردباعث میشد اگر تحت مشاوره قرار نگیرن مشکلات ناشی از این اتفاق حل نشهاون دختر که بسیار زیبا و خانوووم و متین هم بود تعریف میکردکه این اتفاق تو کودکیش بدجوری باعث شده بوداعتماد به نفسش پایین بیاد و سلامت روان و ذهنش آسیب ببینه که تو موفقیتهای درسی و کاری آینده اش  مستقیم تاثیرمنفی بذارهیا چون خودش رو از روی ناآگاهی  یه آدم مشکل دار و ناقص میدید، باعث شد به هر ازدواجی تن بدهکه این تفکر اشتباه  مشکلاتش رو صد برابر کرده بودحالا دیگه مجبور بود درد طلاق یا داشتن یه زندگی مشترک پر اختلاف رو هم به درد های ناشی از تجاوزش تحمل کنهفرق نمیکرد دختر و پسر این شرایط واقعا سختهباید با درمان تخصصی گرفتن و حمایت همدیگه از این بحران میگذشتیمالبته من هنوز هم ترسهای خودمو داشتمکه نکنه کسی متوجه بشه آبروم برهنکنه مضحکه دیگران بشم و منو دست بندازننکنه منو موجود کثیفی بدوننو از من فاصله بگیرننکنه این نگاه رو روی من داشته باشن که میتونن اونها هم با من همون کار رو انجام بدنوهزاران ترس دیگه .....درد این بود که اغلب ما سکوت میکنیم و برای حفظ آبرو ترس از واکنش اطرافیانمونتو لاک خودمون فرو میریم و این بیشتر عذابمون میدهتازه اگه شرایط جوری باشه که نتونیم خشم و انتقاممون رو به تجاوز کننده بروز بدیمیا اون آدم از نزدیکان ما باشه و دیدن مکرر اون آدم در اطرافمونیا تلاش دوباره ی اون برای اقدام به تجاوز حال ما رو رو بدتر و بدتر میکنهwww.zehndarmani1.irمخصوصا اگر اونقدر بچه بوده باشیم که نتونیم از خودمون دفاع کنیمشرایط درمان رو هم پیچیده و سخت تر میکنهاونجا فهمیدم خیلی ها بعد از تجربه تجاوز به هر شکلیش ممکنه مشکل در برقراری رابطه پیدا کننمردها و زنها هر کدوم به شکلی مشکل در رابطه ی جنسیشون رو تجربه میکننممکنه خیلی کم و قابل مدیریت کردن یا خیلی شدیدحتی عدم توانایی برقراری رابطه جنسی رو منجر بشهبعضی ها هم به سمت بچه بازی، تن فروشی، رابطه جنسی با تعداد بالا و مکرر و یا رابطه با همجنس برناونجا متوجه شدم هیچ کس تو دنیا  نیست که دردی منحصر به فرد داشته باشهما آدمها چقدر درد مشترک و شبیه به هم داریمولی نقابهایی که میزنیم نمیذاره هیچ کس حتی شک کنه که درون ما چی میگذره!!!ما اغلب آدمها متخصص سرکوب کردن دردها و مشکلاتمون هستیمانقدر حلشون نمیکنیم و انکارشون میکنیم که بزرگ و بزرگ تر میشنغده هایی سرطانی و سخت میشنبعد میگیم از اول هم میدونستم مشکلم حل شدی نیست و منو از پا درمیارهغافل از اینکه اگراین همه مدت انکارش نمیکردیم و خودمون رو گول نمیزدیمهم میتونستیم کامل حلشون کنیمهم میتونستیم زندگی با هزاران برابر با کیفیت تری رو تجربه کنیم و هم خودمون هم خانواده و دوستان اطرافیانمون رو کمتر عذاب بدیمتو کلاسهای گروه درمانی فهمیدم حس عدم امنیتی که بچه هایی که تو کودکی بهشون تجاوز شده کامل یا حتی در حد لمسهای اجباری ، تجربه میکننباعث میشه دنیارو جایی ناامن با آدمهای خطرناک ببیننیا اونقدر حس حقارت میکنن که دائما تلاش میکنن خوب باشنولی اون حس حقارت عمیق تلاشهاشون رو بیهوده میکنهیا ناخواسته دائما میخوان حس حقارت رو به دیگران بچشوننانقدر در حال سرزنش کردن خودشون به خاطراون اتفاق و سرزنش دیگران هستند که ناخودآگاه خانواده شون، دوستاشون، موقعیت های شغلی و پیشرفتشون رو از دست میدنروانشناسم میگفت بچه هایی که  تحمل بالاتری داشتن یا خانواده آگاه و فهمیده و حامی ای داشتن، بهتر با این مشکل کنار اومده بودنتونسته بودن تا حدود زیادی این اتفاقات رو درک کنن و سلامت روان خودشون رو حفظ کننولی هر کاریش کنیم باز سختهخیلی طول کشیدشاید سخت ترین کار دنیا جنگیدن و قانع کردن و تغییر دادن ذهنمون باشهولی آرامش و رشد و آگاهی ای که بعدش به دست میاریم ارزش این سختی کشیدن رو دارهخیلی تمرین کردم ، تلاش کردم و تلاش کردم ولی از نتیجه اش راضی امسخت بود تغییر دیدگاهم نسبت به دنیا، آدمها، گذشته ام ، خودمولی اگر دیدگاهم رو تغییر نمیدادم داشت کم کم نابودم میکردالان خیلی حس بهتری دارمپذیرفتم زندگی پر از اتفاقات وحشتناکه که ممکنه رخ بدن و ممکنه که هیچ وقت اتفاق نیوفتناگر به خاطر یه اتفاق وحشتناک که تو زندگیت افتادهبقیه ی عمرت رو هم منتظر اتفاقای وحشتناک و آماده به عکس العمل بشینیفقط عمرت رو تباه کردی و تو وحشت زندگی کردییاد گرفتم هیچ وقت برای موفق بودن و از لحظه لحظه ی زندگی بی بهانه و با کوچکترین دلخوشی لذت بردن، دیر نیستیاد گرفتم ذهن یه سری خطای شناختی داره که هر مشکلی رو هزاران  برابر پیچیده میکنهمثل خطای اغراق کردن، خطای فاجعه دیدن مسائل، خطای بایدها که استاندارهای عذاب دهنده برای ما میذارهخطای پیش بینی خطرناک و منفی، خطای برچسب زدن به خودم و دیگران، خطای بزرگ نمایی تلخی ها و منفی ها و خطاهای دیگهکه الان فهمیدم خیلی اوقات، ده درصد فکرهام و تصورات و تفسیرهام واقعیهنود درصدش بازیه ذهنه و اصلا واقعیت ندارهولی همین تفسیرهای اغراق آمیز و خطرناک دیدن همه چیزداشت زندگی منو نابود میکردwww.zehndarmani1.irدیگه خطاهای ذهنم رو شناختم و بهشون هیچ ارزشی تو تفسیرهام و تعیین کردن حس و حالم قائل نیستمتمرین های ذهن آگاهی و تمرکز روی حواس پنجگانه ام رو هم مرتب انجام میدمروانشناسم بهم توضیح داد که منظورش از اینکه روی بینایی، چشایی و بویایی، شنوایی و لامسه ات تمرکز کن و با تمرکز کامل روی حواس پنجگانه ات زندگی کناینه که من ذهنم کم کم عادتش عوض بشه وتوی  لحظه ی حال زندگی کنهتمرکز روی حواس پنجگانه ام با اینکه اولش خیلی تمرین سخت و بی ربطی به نظر میرسید، ولی خیلی روی وسواس فکریم و کم کردن فلش بک های ذهنم تاثیر خوبی داشتیاد گرفتم ذهنم رو مدیریت کنمتا آخر عمرم تمرین های آرامش بخشیم و مراقبت از تفسیرهای منفی ذهنم رو انجام بدمیاد گرفتن حل کردن هیچ بحرانی شانسی و اتقافی نیستبرای هرحال خوشم بایدکلی برنامه داشته باشم و تلاش کنم و ایمان داشته باشمکه خدایی که منو خلق کرد، توانایی هایی بهم داد که از خیلیهاشون بی خبریمتو بحران ها و شرایط سخت خیلی هاش رو تازه کشف میکنیم و فهمیدم قدرت ارده ی انسان بزرگتر از خیلی بحرانهاستپایانآدرس سایت www.zehndarmani1.irکانال تلگرامt.me/ZahraRezaeiPsychologyکانال روبیکا@ZahraRezaeiPsychology1پیج اینستاگرامmoshavere_ravan</description>
                <category>زهرا رضایی</category>
                <author>زهرا رضایی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 08:00:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنان مقتدر، مردان در حاشیه</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388/wwwzehndarmani1ir-u3usa4xzqh3q</link>
                <description>به نام خالق عشقنویسنده: روانشناس زهرا رضایی(داستانها تلفیقی از تجربیات کاری سالهای مشاوره، خلاصه کتابها ومقالات به روز و تخصصی روانشناسی و سبک های درمانی متعدد و آموزش های تکنیکهای درمانی است)&quot;امیدوارم بهترین تاثیر رو روی زندگی شما داشته باشه وشروع معجزه ی تغییر زندگیتون باشه&quot;www.zehndarmani1.irدرد در حاشیه بودن(موثر در درمان سلطه گری زوجین و بررسی تاثیر مخرب نادیده گرفته شدن یک طرف در روابط زوجین)دلم برای پدرم می سوخت بنده خدا سالیان سال لذت مرد خانواده بودن رو نچشیدحس مدیر بودن و حامی بودن، حس قدرت پدری، تکیه گاه بودن برای زن و بچه هاشحس راه گشا بودن و تمام حس های لذت بخشی که مردها با حمایت گر بودن و مدیریتشون درک میکنن رو نتونست حس کنه و همیشه در حاشیه بودنمی خوام بگم مقصر تمام این در حاشیه بودن ها مادرم بود، نهمن اونم عاشقانه دوست داشتم و دارم و نمیتونم بپذیرم اونو محکوم کنمولی واقعیتش رو بگم تا حدی این مامانم بود که همیشه ی خدا با درایت بیش از اندازشاطلاعات وسیع و به روزش، قدرت و نفوذش در خانواده و دیگرانمهارتهای کلامی و ارتباطیش و مدیریت و اقتدارش و قطعا سلطه گریش به صورت کاملا صلح طلبانه قدرت رو از پدرم گرفته بودپدرم آدم کم حرفی بود و با اینکه به نظر من و خیلی های دیگه آدم باهوشی بود ولی اعتماد به نفس انجام هیچ کاری رو نداشتاین طوری شد که مدیریت همه چیز خونمون افتاد دست مادرمانصافا، زندگیمونو به بهترین نحو  میچرخوند و در ظاهر پدرم هم اعتراضی نداشتالبته اعتراضی نداشت که، بنده خدا مستقیم حرفی نمیزدولی با رفتارهاش سعی میکرد خودی نشون بده که  هیچ وقت هم نمیشداونم با یه لبخند مظلومانه کنار میکشیداز وقتی چشم باز کردم و یادم میاد تا پدرم میومد دهنش رو باز کنه تا در مورد چیزی نظر بدهمادرم در کمال احترام یه ایده ی بهتر و کامل تر رو مطرح میکردما هم  بدون اینکه متوجه باشیم داریم  چه بلایی به سر پدرمون میاریمهمیشه مادرمون رو تایید میکردیم که آره این ایده خیلی بهترهپدرمم طبق معمول، لبخند معروف خودش رو میزد وخودش رو عادی و راضی نشون میداد و سرش رو به نشانه ی قبول کردن تکون میدادسالها این شد ریتم روتین و روال عادی زندگی ما که همیشه کاری میشد که مامان پیشنهاد میداد و صلاح میدونست و دیگه تو هر مسئله ای اون تعیین کننده بودما هم ناخودآگاه برای هر خواسته ای و اجازه گرفتنی برای کارهامون سراغ مامان میرفتیماینجوری بود که مامانم  ناخودآگاه تبدیل شد به قهرمان زندگی بچه هاش و حتی اطرافیانشکم کم پدرم فقط یه عنوان فرمالیته توخونه داشتپدرم کلی زحمت میکشید و خدارو شکر تو کارش هم موفق بودگرچه عموهام و چند تا از همکاراش چند باری خواسته بودن مالش رو از چنگش دربیارن و از سادگی و مهربونیش سوء استفاده کنن ولی خدارو شکر موفق نشده بودنما و مادرم همیشه احترام خاصی برای پدرم قائل بودیمولی فقط احترام بود فقطانگار ناخودآگاه قبولش نداشتیمخودشم انقدر کم حرف بود و وقتی میخواست چیزی بگه صد دفعه فکر میکرد بگه یا نگه که دیگه دیر شده بود مادرم قضیه رو  کلا حل کرده بودنمیدونم چرا انقدر اعتماد به نفس پدرم پایین بودتعداد بالای بچه های خونه و اینکه هیچوقت فرصت نظر دادن به  اون نمی رسیدهیا پدر زیادی مستبدش!!!اتفاقا پدر بزرگم همیشه از سبک تربیتی خودش راضی بوداصلا موفقیت بچه هاش تو کسب و کارو تجارت رو، با افتخار نتیجه ی همین تربیت عالی  و بی نقص خودش میدونستهیچ وقت حتی یه بار به ذهنشم نرسید که، آره بچه هات تو بازار و کسب و کارشون موفق هستنولی آیا تو زندگیشونم موفق هستن؟آیا از زندگی لذت میبرن یا میتونن ارتباط برقرار کنن؟یا به همسرشون یا بچه هاشون ابراز علاقه کنن؟آیا میتونن ابراز وجود کنن و حقشون رو بگیرن؟اصلا اینهارو به بچه هات یاد دادی یا نه فقط مثل پادگان قوانین سفت و سخت زندگی رو یادشون دادییا اینکه فقط مثل تراکتور کار کنن و پس انداز کنن و ملک و مغازه بخرنیادش نبخیر!!!اوج نوجوونی من پدر بزرگم آخرهای عمرش بودحدود هشتاد و هشت، نه سال داشت ولی هنوزم یادمه در حضورش جرات نداشتم نظر بدمنه تنها من هیچکدوم از بچه ها و نوه ها و عروس ها و دامادها جرات نداشتنخدا بیامرز چنان آدم رو ضایع میکرد که صدای خورد شدن شخصیتت رو خودت که هیچ اطرافیانت هم میشنیدن!!!بعد ما از پدرمون انتظار داشتیم زیر دست این آدم اعتماد به نفس بمونه واسش؟؟؟؟پدر بزرگ منم این طوری بود دیگه خدا رحمتش کنهبهتره پشت سر مرده اصلا صحبت نکنیماز اون طرف بر عکس مامانم که بزرگترین دختر یه حاج بازاری معروف تو محله های قدیمی تهران بود همیشه سعی میکرد جوری رفتار کنه که نمونه و الگو باشههمیشه خان بابا مشورت های خونه رو از اون میگرفت و میگفت تو مصلحت این خونه رو بهتر میدونیبیچاره مامان بزرگ مادریم هم همیشه طعم در حاشیه بودن رو میچشیدهالبته تا اونجایی که من دیدم و شنیدمخودش نمیخواست یا شایدم نمیتونست زندگیش رو مدیریت کنهالبته مادرم خیلی سعی کرد اون رو و جایگاهش رو تو خونه بالا ببرهولی واقعا خیلی ناتوان بودهم تو کلام به شدت کم حرف بود هم تو ارتباط برقرار کردن نمیتونست ارتباطی برقرار کنهتو حساب کتاب و مدیریت کارهای خونه و بچه ها هم خیلی مشکل داشتفقط کارهای شست و شو و غذا پختن رو عالی میتونست انجام بدهخدا بیامرز عمر طولانی ای هم نداشتچون  ننه جونم زود فوت شد دیگه به ناچار مسئولیت بچه ها خونه و همه چیز افتاد گردن مامانمحتی بعد از ازدواج هم باز مدیریت خونه ی خان بابام دست مامانم بوداون زن جوونی ام که بعدها برای خان باباگرفته بودنفقط محض تر و خشک کردن بچه ها و کارهای خونه بودبیچاره اونم مثل مترسک سر جالیز نمایشی بود و هیچ اختیاری نداشت و البته دختر خیلی مهربون و خوبی بودخلاصه خواسته و ناخواسته نقش رئیس همه بودن افتاده بود گردن مامانم و اونم انصافا بدون کوچکترین ظلمی و کم و کاستی کارهاشو میکردحالا حتما این وسط راضی و ناراضی هم پیدا میشدهمیشه همسایه، اقوام و دوستان مستقیم و غیر مستقیم به بابام میگفتن خوش به حالت  حاج احمد که همچین زن مهربون، با درایت، زرنگ و زیبا و همه چیز تمومی داری دیگه تو هیچ  غمی نداریو پدرم فقط یه لبخند تلخ میزدنمیدونم شاید اگر پدرم بلد بود از اول حرفهاش رو واضح بزنه و اینقدر دلرحم نبود و اقتدار بیشتری داشت وخواسته هاش رو رک مطرح میکردیا مامانم فکر نمیکرد اگر زن بی عرضه ای باشی ازچشم شوهرت میوفته، شرایط این طوری پیش نمیرفتمادرم همیشه وحشت داشت  مثل مادر خودش که برای کوچکترین کارش وابسته به شوهرش بود واز هیچ چیزی جز شست و شو و پخت و پز سر در نمی آورد، نشهحتی ما بارها میدیدیم که خان بابام  به ننه جون میگفت خانووم یه حرفی یه شوخی ای یه نظری یه چیزی آخه چرا تو از هیچی سر در نمیاری؟آخه تو چرا مثل مجسمه، بی روحی و ساکتیخدا بیامرز ننه جونم هم یه لبخندی میزد و به زبون شیرین محلی میگفت چه بدونم حاجیخان بابام  هم که از دار دنیا شش تا دختر زیبا و کلی ثروت داشتهیچوقت تا ننه جونم زنده بود به فکر زن دیگه و اولاد پسر نیوفتاددر عوض دختراش رو شیر زن و با کمالات بار آوردمخصوصا رو مادرم که دختر اولش بود تعصب خاصی داشتاون عاشق دختراش بودwww.zehndarmani1.irمامانم همیشه میگفت سعی کرده همه چیز رو یاد ما بدهتا محتاج هیچ مردی نباشیممادرمم وقتی بابام اومد خاستگاریش و ازدواج کردنتصمیم گرفت که باید انقدر توانمند بشه که تو چشم شوهر و خانواده ی شوهر، همه چیز تموم باشههمه از مهارتهاش تعریف کنناینجوری بلایی که سر ننه جونم  اومد و همیشه نادیده گرفته میشد پیش نمیومدیادمه مامانم همیشه میگفت وقتی میدیدم ننه جون رو هیچ کس تو تصمیمات داخل آدم حساب نمیکنه جیگرم کباب میشد و سعی کردم خودم رو اونقدر بالا بکشم که هیچ کس نتونه منو تو حاشیه نگه دارهغافل از اینکه افراط و تفریط هر دو مخربه چه وابستگی محض چه استقلال محض هر دو زندگی رو نابود میکنهبیچاره خبر نداشت همون بلا داره سر پدر من میادشاید اگر پدر رو مادرم هر دو با هم روراست بودن و واضح تر نیاز و خواسته هاشون رو بهم دیگه میگفتناین همه دوری و سوء تفاهم بینشون پیش نمیومدکاش وقت میزاشتن با هم از ترسهاشون، خواسته هاشون، دلخوریهاشون، نیازهاشون ، میزان رضایتشون از شرایط موجود حرف میزدنشاید اینجوری دیگه اون فاجعه هم اتفاق نمی افتادهیچ وقت یادم نمیره روزی رو که خاله کوچیکم که تازه نامزد کرده بود سراسیمه اومد خونمون بارنگ پریده و نفس نفس زنان مامانم رو کشید تو اتاق پشتی و درو بستن و نزدیک یک ساعت هیچ صدایی بیرون نمی اومدمنم بیرون داشتم از نگرانی میمردم سعی کردم با برادر کوچیکم که هنوز این جور چیزهارو تشخیص نمیداد سر خودم رو گرم کنم تا مامانم از اتاق بیرون بیادبعد یک ساعت که برای من بیشتر از یکسال گذشتاول خالم اومد بیرونبا چشمای قرمزی که قشنگ معلوم بود یه دل سیر گریه کردهبا حالت ترحم من و داداشم رو بوسید و رفتبعد مامانم اومد بیرونچشماش قرمز یا خیس نبود، بیشتر مات و مبهوت و گیج بودولی طبق معمول همیشه سعی میکرد مسلط و استوار خودشو نشون بدهسعی میکرد عادی و مثل همیشه با تدبیر و خانومانه رفتار کنهتا قیافه ی منو دید، فهمید ترسیدمیه نگاهی بهم کرد و بعد  لبخند زد که نترس هیچی نیست پسرمولی من دیگه بزرگ شده بودم، انقدر بزرگ که میفهمیدم تو دلش چه آشوبیهاون شب پدرم نیومد خونهاین غیر ممکن بود، اصلا سابقه نداشت پدرم حتی یک شب رو دور از ما گذرونده باشه ولی انگار مامان تعجب نمیکرداون شب مامان شام ما رو داد و بعد اومد سمتم و بازوم رو آروم گرفتبهرام مامان، داداشت رو ببر تو اتاقش بخوابونشیکم حالم خوب نیست خودتم زود بخواب عزیزممن که دیگه مطمئن شده بودم یه خبرایی هست سریع دست پدرام و گرفتم و رفتم تو اتاقمون و در رو بستمبعدها فهمیدم خاله ام که با نامزدش در حال خرید از بازار بوده اتفاقی چند خیابون دور تر از  مغازه ی پدرمپدرم رو با دختر جوونی میبینه که دستش رو گرفته بوده و پول تو جیبش میگذاشتهخاله ام که اتفاقا اونم دختر زرنگ و تیزی بودwww.zehndarmani1.irبه بهانه ای نامزده اش رو میفرسته دنبال کاری و دنبال اون دختر میرهمیفهمه که تو یکی از روستاهای اطراف شهر با پدر و مادر پیرش زندگی میکنه!مامانم بعدها تعریف کرد اینها رو که از زبون خاله ات میشنیدم داشتم شاخ در میوردمرفتم خودم دختر رو دیدمخاله ات راست میگفت پدرت یه دختر بی سواد که اصلا زیبایی نداشت رو جایگزین من کرده بوداولش از اون دختر متنفر شدم که این بلا رو سر ما و زندگی باصطلاح رویایی ما آورده بودولی فهمیدم که اتفاقا اونم خیلی بدبخته و اصلا نمیدونسته پدرم زن و بچه دارهاون به شدت خودش از فقر و  ناآگاهی والدینش و بارداری در سن بالا که  نتیجه اش اون بود، آسیب دیده بوداون دختر هم پر از مشکلات متعدد تو زندگیش بود و با همه توانش داشت با اون مشکلات میجنگیدوقتی اصل قضیه رو فهمیده بود  به پای مادرم افتاد و کلی معذرت خواهی کرد و گفت به خدا اون صیغه نامه رو باطل بدونیدبه خدا منو، نام و نشونم رو دیگه نمیبینید و از ترس آبروش همه جوره سعی کرد مادرم رو آروم کنه تا آبروش بیشتر از این نرهمامانم میگفت همون جا بخشیدمش و قول گرفتم دیگه کلا از زندگیه پدرم بره و محو بشهتازه دلش سوخته بود یه پولی هم کمکشون کرده بودبه قول مادرم اصلا چه فرقی میکرد که اون نبود یکی دیگه، مشکل اصلی و مسبب این شرایط چیز دیگه ای بودترسهای ناخودآگاه مادرم از زن بی عرضه و وابسته بودن و افراط در دست گرفتن قدرت مدیریت خانوادهاعتماد به نفس پایین پدرم و عدم مهارتهای ارتباطیشواضح و رک نگفتن خواسته های پدرم و اعتراض نکردن در زمان ناراحتیبدتر از همه، انتخاب بدترین راه و اشتباهترین راه حل  توسط پدرم و .....پدرم که فکرشم نمیکرد با اون همه دقتی که کرده اینجوری آبرو ریزی بشه و تمام اعتبار احمد خان و وجهه ای که تو کل فامیل داره این طوری نابود بشه مدتها غیبش زدآخه با اینکه مادرم سکوت کرده بود و میخواست چند روز بی سر صدا به این جریان فکر کنهخاله ام تحمل نکرده بود و همون روز، به دایی هام و  خان بابا شاهکار داماد بزرگشون احمد آقای نجیب و معتمد رو گفته بوداونها هم همون روز به مغازه ی پدرم تو بازار رفته بودن و با داد و بیداد که این بود مزد محبتهای ما، دختر همه چیز تمومون رو بهت دادیم که این بلا رو سرش بیاری؟؟خلاصه کلی آبرو ریزی شده بود و پدرمم که قبلا هم توانایی مقابله ی مستقیم با مشکلات رو نداشت ترجیح داد فرار کنه تا تو تنهایی به اتفاقات افتاده فکر کنه و ببینه چرا، اصلا چی شد که همچین اشتباه وحشتناکی رو کردپدرم بعدها گفت رفتم تو یه امام زاده ای اطراف تهران موندم و به بلایی که سر خودم و زندگیمون آوردم فکر کردمهر چی فکر کردم نفهمیدم چرا این کارو کردمwww.zehndarmani1.irمن که مرد هوس باز و سست عنصری نبودم که بگم تنوع طلبی و بی بند و باری باعث این کارم شدمن که زن و بچه های خوبی داشتم و هر چی فکر میکردم هیچ علتی واسه کارم پیدا نمیکردمبه خودم میگفتم من که علت رفتار خودم برای خودم قابل توجیه نیست چطور خانومم و بچه هامو، اطرافیان رو قانع کنم منو ببخشنپدرم میگفت یک ماه به درگاه خدا گریه و التماس کردم راهی جلو پام بذارهواقعا نمی خواستم خانواده و اعتبار و آبروم رو از دست بدمدر نهایت به این نتیجه رسیده بود گره ی این مشکل به فقط به دست مادرم باز میشهدوباره باید دست به دامن فهم و درک و متانت و درایت مادرم بشهپدرم بعد حدود یک ماه برگشت خونهما که از دوریش داشتیم میمردیم با دیدنش انگار بال در آوردیم و پریدیم بغلشهم اون هم ما  یه دل سیر گریه کردیممامانم هم تو نگاهش یه دلتنگی همراه با دلخوری بودولی عقب وایستاد و آروم رفت تو اتاقیادمه پدرم از ما خواست تو حیاط بازی کنیم و بذاریم با مادرم صحبت کنهمادرم بعدها بعد مرگ پدرم به اصرار من گفت که پدرم اون روز چی گفته بودپدرم بعد ساعتها گریه و اظهار پشیمونی گفته بودبه خدا یکبار هم باهاش رابطه ی جنسی نداشتم اینو برو هر جور میخوای پیگیری کنفقط از اینکه کمکش میکردم و میدیدم اون بدون من لنگ میمونه و من چقدر تو زندگیش ناجی و مهم هستم خوشحال بودماز اینکه بالاخره یکی هم به نظر من و به عقیده من نیاز داره و بدون من نمیتونه زندگیش رو پیش ببره نیاز داشتمولی خودمو، کارمو توجیح نمیکنمبه خدا که میدونم مقصرم و هر جور تو بگی جبرانش میکنمبه خدا میدونم کارم سر تا پا غلط بوده و اگر قصد کمک به زنی رو داشتم، باید توسط تو کمک میکردمکمک کردن مرد به زن مطلقه یا مجرد سر تا پا غلطه و آخرش میشه یه ارتباط و هزار تا مسئله ی دیگهخیلی فکر کردم ولی هیچی به مغزم نرسید که چرا میخواستم نداشته هامو از کودکی تا الان تو این راابطه ی نصف و نیمه و دزدکی پیدا کنمبه خدا نمیدونمتو این مدت صد دفعه خودمو لعنت کردم که تو اگه به خانومت میگفتی دردت چیهاون پای حرفهات میشست و برای حل شدن و راه پیدا کردنش تلاشش رو میکرد چرا بدترین راه رو انتخاب کردیولی دردم رو به تو نگفتم و در عوض اون کار اشتباه رو کردمwww.zehndarmani1.irپشیمونم و الان بعد خدا امیدم به توئه کمکم کن از این آبروریزی بیرون بیامنمیدونم به مادرم اون روزها چه گذشت فقط میدیدم که چقدر داره اذیت میشهولی با اون همه فشاری که روش بود یه روز دست ما رو گرفت و رفتیم خونه ی خان بابابعد شام که تقریبا همه دایی ها و خاله ها جمع بودن از ما بچه ها خواست که بریم یه اتاق دیگهبعدها تعریف کرد که اون شب چی شداون شب ماردم رو کرده بود به  پدربزرگم و دایی هام و گفته بود که برای زندگی من مشکلی پیش اومده که با این که در ظاهر صد در صد شوهرم  مقصرهولی تو این مدت فکر کردم دیدم منم یه جاهایی بی تاثیر نبودمالان اومدم وساطت حاج احمد رو بکنماون مرد خوبیه تا حالا هیچکدومتون سر سوزنی ازش بدی و نامردی ندیدینمن از آبجی نسترن ناراحتم کاش این موضوع بین منو اون میموند و به فامیل نمیگفتتو این شرایط پخش شدن این حرفها حل کردن مشکل زن و شوهر رو صد برابر سخت تر میکنهبگذریم که آبروریزیش چه بلایی سر دو طرف و بچه هاشون میارهاصلا کار درستی نبود مطرح کردنش با دیگران حتی نزدیکترین عزیزای من که شماها باشینمیدونم تک تکتون دلسوز من و بچه هام هستینولی این موضوعات خیلی بهتره که پنهان بمونهازتون خواهش میکنم این موضوع تو همین جمع بمونه و دیگه بیشتر از این پخش نشهنذارید تو فامیل و درو همسایه دهن به دهن بچرخهچون وقتی همه جریان رو بفهمن دیگه بخشیدن آدمی که اشتباه کرده خیلی سخت تر میشهمن نمیخوام از احمدآقا طلاق بگیرم میخوام یه فرصت دوباره بهش بدمهر دومون قول دادیم تغییر کنیم و خواسته هامون رو واضح و به موقع به هم بگیم تا کار از کار نگذره و این اتفاقها دیگه نیوفتهwww.zehndarmani1.irاز شما هم میخوام با اینکه میدونم خیلی سخته ولی سعی کنید باهاش مثل قبل باشید و دوستش داشته باشیدخان بابا و دایی هام هم که مادرم رو خیلی قبول داشتن قبول کردنو پدرم باز برگشت خونهولی انگار یه آدم دیگه ای شده بودخیلی بیشتر به مادرم و ما توجه میکردکم کم یاد گرفت که ابراز علاقه اش رو نشون بده، حرفهاشو بزنهجاهایی که موافق نبود نظرش رو میگفتمامانمم هم از اون به بعد تصمیات رو دو نفره میگرفتخیلی جاها نشون میداد که برید از پدرتون نظرشو بپرسیندیگه از بعضی کارها خودشو کشید کنار و کامل مدیریت و تصمیم گیری اونها رو سپرد دست پدرماون اتفاق مثل یه طوفان تو زندگی ما بودچند ماهی زندگیمونو فلج کرد و حال هممون رو بد کردولی با درایت مادرم و صداقت و تواضع و پشیمونی پدرم به مرور شرایط بهتر شداونها درس بزرگی گرفتن که هر لحظه حواسشون به خودشون و کارهاشون و تصمیماتشون باشهبرای منم درس بزرگی شد بعدها که بزرگتر شدم از این ماجرا درس گرفتمتو کار و درس و ازدواجم سعی کردم هوشیار و عاقل باشم و اشتباهات دیگران رو تکرار نکنم و از خصوصیات و رفتار خوبشون الگو برداری کنمدر ضمن مواظب باشم به خاطر ترس از چیزی حالا دیگه از این ور بوم نیوفتم واین دفعه از این طرف قضیه ضربه نخورمپایان: آدرس سایت www.zehndarmani1.irکانال تلگرامt.me/ZahraRezaeiPsychologyکانال روبیکا@ZahraRezaeiPsychology1پیج اینستاگرامmoshavere_ravan</description>
                <category>زهرا رضایی</category>
                <author>زهرا رضایی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 07:55:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وابستگی نابود کننده</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388/wwwzehndarmani1ir-unuxnkd0j5vl</link>
                <description>به نام خالق عشقنویسنده: روانشناس زهرا رضایی(داستانها تلفیقی از تجربیات کاری سالهای مشاوره، خلاصه کتابها ومقالات به روز و تخصصی روانشناسی و سبک های درمانی متعدد و آموزش های تکنیکهای درمانی است)&quot;امیدوارم بهترین تاثیر رو روی زندگی شما داشته باشه وشروع معجزه ی تغییر زندگیتون باشه&quot;چسبندگیش جذابیتش رو محو میکرد!! خودشم نمیدونست(موثر درشناخت شخصیت های وابسته و راهکارهای عملی برای درمان وابستگی و بالا بردن جذابیت زنان در رابطه و درمان شخصیت ناجی در مردان) www.zehndarmani1.irاولین باری که دقیق و یه جور دیگه چشمم به ساناز  افتادجشن تولد یکی از بچه های دانشگاه بودالبته یه چند باری تو دانشگاه دیده بودمش ولی هیچ وقت جدی نمی گرفتمشساناز دختر خیلی زیبایی بود ولی برای من هیچ جذابیتی نداشتمثل ماست بود ، به شدت خجالتی و دستپاچهبهش سلام میدادی انگار چه اتفاقی افتاده، چنان هول میکردآدم از کرده ی خودش پشیمون میشدمن نجابت دخترونه رو دوست داشتم و به نظرم جذابیت دختر رو هزار برابر بالاتر میبردولی دیگه این رفتار هاش شور کم رویی رو درآورده بودولی با تمام خجالتی بودنش همیشه یه نگاه خاصی به من داشتانگار دوستم داشتولی جرائت نمیکرد حتی به حسش فکر هم بکنههر چی باشه من بر عکس اون پسر شلوغ دانشکده بودم و رو هر دختری دست میذاشتماز خداشم بود که با من باشهنمیدونم شاید هم توهم زده بودم و از خبرها هم نبودآخه من اعتماد به نفس بالایی داشتم و همیشه از بالا به آدمها نگاه میکردمفکر میکردم هر چی اراده کنم میتونم داشته باشمششاید پدر و مادرم زیادی بال و پر بهم داده بودنآخه من تک پسر بودم و همیشه بهم توجه زیادی شده بودخلاصه فکر میکردم خیلی خاصماون شب تولد، ساناز یه جور دیگه به چشمم اومد،  نمیدونم چرا ولی کم کم داشت برام جالب میشداون شب با یه آرایش ساده خیلی تغییر کرده بودیکم دقت میخواست تا بتونی بشناسیش، زیباتر از همیشه به چشمم اومدبر عکس دخترای دیگه که تو آرایش و لباس های جلف خودشون رو خفه کرده بودناون شدیدا ساده و شیک بودشنیده بودم بالاخره دخترا ظاهرشون تو شرایط و جاهای مختلف تغییر میکنه ولی دیگه نه انقدر!!ساناز یه گوشه ای نشسته بوانگار اعتماد به نفس تکون خوردن از جاش رو هم نداشتشایدم اولین باری بود که همچین مهمونی هایی میومد و براش تازگی داشتهی نگاهش میکردم و دل دل میکردم که جلو برمولی ترسیدم هول کنه واکنشی نشون بدهرفتاری بکنه که آبروی جفتمون بین بچه ها برهتو دلم حرص میخوردم که آخه  چرا تو انقدر از آدم به دوری دختردیگه تصمیم گرفتم بی خیال بشم و از مهمونی لذت ببرمبا خودم میگفتم که محمد  باز فضول بازی هات شروع شدبه تو چه ربطی داره که برای همه تصمیم میگیری و قلدری میکنی و نظر میدیکلا ولش کن و خوش باشاون شب  خیلی سعی میکردم بهش بی توجه باشم و خوش بگذرونمولی باز زیر چشمی می پاییدمشهمیشه همین طور بودم کافی بود بخوام به چیزی توجه نکنمدیگه میمردم هم نمیتونستم چشم ازش بردارممنم این طوری ام دیگه، هر کسی یه مرضی داره، منم مرضم اینه!!از اون شب به بعد بچه ها کشیده بودنش بین خودشون و منم خوشحال بودم بیشتر تو دور همی ها و به بهانه ی دوستام میدیدمش www.zehndarmani1.irولی اصلا به روی خودم نمی آوردم که خوشحالم میبینمش و نشونش نمیدادم تا پرو نشهاز مظلومیتش خوشم میومداوایل اذیتش میکردم با بی محلی هام، سرد جواب دادن هامتیکه انداختن و دست انداختن هاماون بیچاره هم انگار یا خیال دفاع از خودش رو نداشت یا توانش روهر قدر بیشتر بهش بی توجهی میکردم و بیشتر تیکه بارونش میکردم اون هیچی نمیگفتاتفاقا محبت و توجه اش بیشتر و بیشتر میشدکلا سبکش این بود نه تنها با من ، با همه همین طور بودانگار فکر میکرد اگه کوتاه بیاد و جواب منو نده و در عوض محبت کنه منم دیگه اذیتش نمیکنمکلا آسته میرفت آسته میومد تا کسی هم از دستش ناراحت نشه، هم کسی اذیتش نکنهمعمولا با همه خوب بودندیدم به کسی اعتراضی کنه یا حرف دلشو قاطع بتونه بگههمیشه سرش تو کارخودش بودروزها  همون طور میگذشت من که احساس میکردم هر زمان اراده کنم، ساناز  دم دستم هستشخیالم زیادی راحت بوداصلا  انگیزه ای برای جلو رفتن و پیشنهاد دادن نداشتمنه پسری اطرافش بودکه نگرانم کنهنه خودش روحیه ی پر انگیزه و شاد و لوندی داشت که بترسم از دستش بدمنه خیلی دختر پر هدف و پر برنامه ای بود که احساس کنم سرش شلوغه و بخوام برای منم یه وقت بذارهکلا دم دستم بود و انگار منتظر من بود تا برم طرفشهمین منو از تب و تاب و انگیزه برای پیشنهاد دادن بهش می انداختاصلا همچین عجله ای هم نداشتم، احساس میکردم همیشه هست دیگهتا این که یه روز ساناز  رو دیدمبا حال خراب رو پله های دانشکده نشسته بود و زانوی غم بغل کرده بوداولش خواستم بی تفاوت رد بشمبعد یه لحظه گفتم من که این همه رو مخش بودم و اذیتش کردمخیلی زشته یه بارم  بذار ببینم چش شده، شاید تونستم کمکش کنمرفتم جلو بعد حال احوال پرسی که البته برای اونم جالب بود که چه عجب من تحویلش گرفتمپرسیدم چی شده چرا انقدر داغونیاونم انگار منتظر بود یکی دقیقا همین سئوال رو ازش بپرسهبا یه نگاه ملتمسانه و لحن ناراحتی گفتترم پیش مشروط شدم این ترمم مشروط بشم قطعا اخراجم میکننبیچاره میشم واقعا نیاز دارم کسی کمکم کنه تا بتونم درس بخونمآخه  دبیرستان بودم، مادرم پا به پای من کمکم میکردحواسش به من بود www.zehndarmani1.irبرای درس خوندنم برنامه ریزی میکرد و بهم انگیزه میدادولی الان تو این شهر غریب خیلی تنهاماولش شوک شدم برای یه دختر بیست ساله، مامانم کمکم میکرد درس بخونم یعنی چی؟ولی دیدم الان اصلا زمان مناسبی برای تیکه انداختن نیستساناز واقعا ترسیده بود و اصلا تو حال روحی خوبی نبوددیدم دوری از خانواده اش، دلتنگی و تنهایی و فشار امتحانات واقعا داره اذیتش میکنهاونجا بود که طبق معمول شخصیت ناجی من بیرون زد و با لذتی که قدرت برتر بودن و کمک کردن بهم میداد بهش قول دادم تو درسهاش کمکش میکنماونم که اصلا باورش نمیشد من این حرفها روبزنمباکلی خجالت و تشکر ، سریع قرار شروع کارهامون رو گذاشت و خداحافظی کرد و رفتاز اون روز به بعد من تا تونستم کمکش کردمچند ماه گذشت ساناز  انگار بیشتر جذب من شده بوداز هر طریقی میخواست نظر منو جلب کنهتو موقعیت های مختلف از اقتدارم ، توانایی مدیریتمحس مسئولیت پذیریم و قدرت رهبریم تعریف میکردتوانایی هایی که، من اوایل حس میکردم و شک کرده بودمولی  الان دیگه به یقین رسیدم ذره ای در خودش وجود نداشتالبته ساناز به شدت مهربون و با محبت بود و به من توجه بالای هزار درصدی داشت و این برای من به شدت جذاب بود و حتی کافینمیتونم منکر این بشم که من از روز اول دیدم و میدونستم که ساناز دقیقا قطب مخالف شخصیت منهما صدو هشتاد درجه با هم تفاوت داشتیمولی باز با این حال، نمیدونم چرا کم کم عاشقش شدمما در واقع عاشق نیازهای خودمون شده بودیممن از با محبتی و توجه زیادش و اینکه فقط تاییدم میکرد و به شدت بهم نیاز داشت خوشم اومده بود و اونم از حمایت گری ، اقتدار و اعتماد به نفس بالای من و مدیریت و مستقل بودن من خوشش میومداوایل همه چیز عالی پیش میرفتساناز به من حس قدرت بیشتری میداد و اعتماد به نفسم رو بالاتر میبرداون تو همه چیز از من مشورت میخواستهمه چیز که میگم یعنی همه چیز!!تمام کارهای دانشگاهش، روابطش با دوستاش حتی خانواده اشاین که چی بپوشم ، چی بخورم و کجا برم، چی بگم و ... خلاصه همه چیزبدون من نمیتونست  هیچ کاری بکنه www.zehndarmani1.irبهانه اش این بود که دوست دارم تو برای همه چیز من نظر بدینظر تو، درباره ی همه ی کارهای من برام اهمیت دارهساناز اصلا دختر  ناتوانی نبود اتفاقا به شدت باهوش و توانمند بودولی اصلا خودشو باور نداشتاین طوری بزرگ شده بود یا بهتر بگم مامان زیادی حامی یا احتمالا زیادی مهربون و نگرانشاون رو یه دختر به شدت وابسته و متکی به حمایت دیگران بارآورده بودپدر و مادرش آدمهای کنترل گر و حامی و به شدت عاطفی و مهربونی بودنانقدر تو هر شرایطی مراقب و حامی ساناز بودنسریع نیازهاشو برآورده کردن که باور اینکه به تنهایی کوچکترین کاری رو بکنه براش ترسناک و اضطراب آور و سخت بودشاید چون ساناز هم تک فرزند بودپدر مادرش ناخودآگاه فکر کردن هر قدر بچه شون به اونها وابسته تر باشهبیشتر پیششون میمونه و نمیتونه از اونها جدا بشهغافل از اینکه آینده ی بچه شون رو نابود میکننمعمولا این افراد اوایل به پدر مادرشون وابسته میشنبعد موضوع وابستگیشون عوض میشهجذب کسای دیگه میشن و والدینشون رو رها میکنن و به عشق تازه شون بدجوری میچسبنساناز از پذیرش کوچکترین مسئولیتی به تنهایی، وحشت داشتهر کاری میخواست بکنه باید مسئولیت تصمیم گیریش رو می انداخت رو دوش کسی تا بعدا خودشو مسئول ندونه یا شایدم سرزنش نکنهنمیدونم این همه ترس از تصمیم گیری از کجا اومده بودیه بار از دهنش در رفت گفت خدا نکنه تو خونه ما کسی اشتباهی کنهانقدر سرزنش بارونش میکنن که دیگه اعتماد به نفسش قشنگ له میشهپدر مادرم به شدت آدم های پاستوریزه و کم اشتباه و قانونمندی هستناشتباه کردم اصلا براشون معنی ای ندارهبرای همین هم من از مسئولیت گردن گرفتن و تنهایی هر کاری رو،  حتی کارهای ساده رو انجام دادن  وحشت دارم www.zehndarmani1.irبدتر از اون اینکه وقتی بزرگ تر شدمدیگه فقط  اونها نبودن که  با کوچکترین اشتباه من رو سرزنشم میکردنحالا دیگه خودم تبدیل شده بودم به سوهان روح خودمبا کوچکترین اشتباهی همه ی اون سرزنشها و سرکوفت هایی که تو کودکی شنیده بودم  رومثل نوار ظبط شده ناخودآگاه با خودم تکرار میکردمانقدر که دیگه باورم شده من بدون کمک دیگران هیچممخصوصا تو عشقم، محمد من بی تو هیچم ، میمیرم بدون وجود و حمایت های توساناز که تو سالهای نوجوونیش چسبیده بود به والدینشالانم دیگه از اونها خسته شده بود و حالا من شده بودم جایگزین اونها و بت زندگیشاوایل از اینکه انقدر نقش پر رنگی تو زندگیش داشتم واقعا  لذت مبردمولی به مرور از این همه وابستگی شدیدش، عدم توانایی تو مستقل انجام دادن کارهاشترس از شروع هر کاری یا نصفه رها کردن تمام کارها و هدفهاش، خسته شده بودماحساس میکردم من یه بابا یا مامان دومی ام برای نگه داری ازش!!!!!!کاش والدینش میدونستن که سبک تربیتی نه باید اونقدر حمایت کننده باشه که بچه وابسته باشهنه انقدر رها کنن که بچه بی پناه و تنها  بزرگ بشهحیف این دختر ، با این همه خانومی و شخصیت خوبشاین شرایطش باعث شده بود هیچ کس قدرش رو ندونهساناز  انقدر میترسید که نکنه رهاش کنممعمولا با نظرهای من حتی وقتی میفهمیدم  که اصلا راضی نیست، مخالفت نمیکرددر مقابل زورگویی های من هیچی نمیگفت و فقط تحمل میکرداین رفتارش باعث میشد ناخودآگاه باور کنم، که من هر بلایی سرش بیارم باز پیشم میمونهراست میگن زیادی خوب و بساز بودن زن یا مرد گند میزنه به رابطهخیال طرف مقابلش رو زیادی راحت میکنهبه خاطر همین خیال راحت من، که ساناز تحت هر شرایطی میمونهزورگویی ها و قلدری های من روز به روز بیشتر میشدبعضی وقتها هم زیر آبی میرفتم و با دخترهای دیگه شوخی و ارتباط های کوچیکی میگرفتمولی واقعا سعی میکردم مدیریتشون کنم که ساناز نفهمهنمیدونم شایدم فهمیده بود و مثل اشتباهات دیگه ام تحمل میکرد و صداش در نمی اومدفقط خدا میدونه این جور آدمها که فقط تحمل میکننکی و کجا ی زندگی ناگهان منفجر بشن و رابطه رو ترک کننمن و ساناز دو روی سکه بودیم ، اون بیش از حد وابسته بود و چسبندهمن بیش از حد خودشیفته بودم و سلطه گر و گاهی واقعا حامیاین باعث میشد رابطه ما با هزاران مشکلش ادامه پیدا کنهانگار وابسته بودن اون حس فوق العاده بودن  و سلطه گری من رو ارضاء میکردحس اعتماد به نفس بالای من و سلطه گری و حامی بودن من هم نیاز به حمایت شدن ساناز رو ارضاء میکردولی دیگه بعضی اوقات شور وابستگیش در میومد و من واقعا حالم از این رابطه بهم میخوردهمیشه از دخترهای لات مسلک و قلدر یا خیلی رک بدم میومدولی نمیدونستم از این طرفدختر خیلی وابسته و مظلوم هم چقدر عذاب آورهحرصم در میومد وقتی میدیدم چه مقابل من یا هر آدم دیگه ای نمیتونه از کوچکترین حق خودش دفاع کنههمیشه نیازها و خواسته های دیگران به خواسته و نیازهای خودش ارجعیت دارههمیشه خودش رو در الویت چندم میذاشتهمیشه من باید راضی بودم و به خواسته هام میرسیدمحالا  اگر فرصتی بود به خواسته اونم میرسیدیمهمین درجه چندم دونستن ساناز، توسط خودش باعث شده بودمنم کم کم باورم بشه که اصلا دختر با ارزشی نیست و لازم نیست بهش ارزش قایل بشمتقصیر خودش بود حتی یک دفعه هم نگفت کجا بریم غذا بخوریم، اصلا چی بخوریمچیکار کنیمپیشنهاد کدوم دوستمون رو واسه تعطیلات قبول کنیم و ...اولین جمله و آخرین جمله اش ، هر چی خودت میدونی بود ، یا  برای من فرقی ندارهو همین مسائل به ظاهر پیش پا افتاده،  رابطه ی ما رو با همه ی تلاشهای ساناز ، سرد و سردتر میکردمنکر این نمیشم که منم خیلی اشتباه میکردماصلا لزومی به تلاش کردن برای درست کردن رابطه نمیدیدمفکر میکردم طبق معمول وظیفه ی ساناز هست که رابطه رو حفظ کنه یا ترمیمش کنهتو رابطه ما انقدر چسبندگی و حضور همیشگی ساناز بود که من اصلا وقت نمیکردم دلم براش تنگ بشهیا یه ساعت هایی بی خبری ازش یا حس نبودش، بی تابم کنهیا حتی باعث بشه من به رفتارهای غلطم نسبت بهش فکر کنمیا سعی کنم کاری برای بهتر شدن رابطه بکنممن هیچ فرصتی برای هیچ کدوم از این کارها رو  نداشتم، هیچ وقتساناز با همیشه بودنش، با حرفها و رفتاراش اطمینان دادن که تا ابد چسبیدم بهت و رهات نمیکنمالقاء مکرر این پیامها که ، من نیاز دارم هر لحظه مراقبم باشیمن بدون تو هیچم، همه چیز زندگی من در تو خلاصه میشهمن هیچ هدفی، تفریحی، دوستی و نظری جز تو ندارمروز به روز بیشتر جذابیتش و نیاز به حضورش رو برام از دست میدادنمیدونم چرا شاید فکر کنید خوشی زده بود زیر دلمولی به خدا خیلی توصیفش سخته، یکی این طوری بچسبه بهتکامل حس میکردم، هم اون از این همه وابستگی عذاب میکشیداز این همه دیده نشدن، از این همه خفت و خواری و ترس از رها شدنهم من از این همه چسبندگی تو رابطه خسته شده بودمولی واقعا هیچ راهی براش پیدا نمیکردیم و با اینکه همدیگرو واقعا دوست داشتیم مجبور بودیم تمومش کنیمولی هر دفعه حرف جدایی میشدانقدر ساناز حتی با حرف تنها شدن و بی خبر بودن از من، بهم میریختکه من از این همه وابستگی عاطفیش و حس عشقش بیشتر وحشت میکردم و  بیشتر جا میزدمبه بهانه های مختلف خودمو ازش دور میکردماین دور شدن من حال ساناز رو بدتر میکرد و ترسش رو بیشتر و تلاشش رو برای نگه داشتن من و نزدیک شدن به من بیشتر و بیشتر میکردما افتاده بودیم تو یه چرخه ی بیمار گونه که رفتارهامون ترس اون یکی رو بیشتر میکردو عکس العمل هامون شرایط رو بدتر و بدتر میکردوقتی ساناز دید هر کاری میکنه منو نگه داره ، شرایط رابطمون بدتر میشهبه توصیه ی یکی از دوستاش که مشاوره رفته بود و رابطه اش خیلی بهتر شده بود رفت پیش روانشناسو تمام شرایط خودشو رابطمون رو توضیح داد www.zehndarmani1.irروانشناس هم ازش خواسته بود تو جلسه ی دوم منم باشمتوضیح داده بود که حضور به موقع برای حل مشکل چقدر مهمه و نباید بذاریم کار از کار بگذره و بعد نابود کردن رابطه پیش روانشناس بریمتوضیح داده بود که حضور دو نفر میتونه خیلی موثر تر باشهمنم مشکلی نداشتم اتفاقا خیلی استقبال کردمخودمم از گره ای که تو زندگیم و رابطمون افتاده خسته شده بودم و از خدام بود این گره باز بشهمنم موافق بودم پیش روانشناس بریماگر صلاح باشه جدا بشیم و اگر راه داره رابطمون رو درست کنیمتو جلساتی که مخصوص ساناز بود، مشاور بهش توضیح داده بود که این مشکل تو برمیگرده به سبک تربیتی تو و اینکه در زمان مناسب شخصیتت مستقل نشدهاینکه در ذهن تو قانون های مخربی وجود داره که به ظاهر عالی و سازنده استو خیلی اوقات افراد بهم توصیه اش هم میکننولی در واقع هر رابطه ای رو میتونه نابود میکنهقانونایی مثل اینکه همیشه باید طرف مقابل رو راضی نگه داریهمیشه باید در دسترش باشی و کنارش باشیهمیشه باید حواست بهش باشه و مراقبش باشیاگر دوستت داشته باشه ازت مراقبت میکنه و همه جا هواتو دارههدف اول و آخر و مهمترین هدف هر زن و مردی باید فقط حفظ رابطه اش باشه و رشد در جنبه های دیگه ی زندگی اهمیتی ندارهآدم خوب خوب آدمیه که، همیشه نیازهای همسرش بعد بچه هاش بعد خودش اهمیت داشته باشه براشقانون های مخرب بعدیهیچ وقت نباید اعتراضی کنی یا از حقت دفاع کنی، خدا خودش حقت رو میگیرهشاید اعتراض کنی کسی ناراحت بشه، نباید هیچ کس رو ناراحت کنی و از خودت برنجونیچون ممکنه اونم تلافی کنه و بهت آسیب بزنهنباید تو انجام کارهات اشتباه کنیدرست انجام ندادن هر کاری گناهی نابخشودنیهبرای هر کاری مشورت کن یا اجازه بده کسایی که بهتر از تو بلدن برات تصمیم بگیرناگر مسئولیت کارها با تو نباشه دیگه اگر هم مشکلی پیش اومد تو سرزنش نمیشیاشکالی نداره بذار اگه خوب پیش رفت، افتخارات و حس خوبش هم مال دیگران باشهتنها موندن و داشتن لحظات تنهایی واقعا سخت و وحشتناکهسعی کن همیشه کنار کسی باشیهر قدر با محبت و مطیع بودنت و مفید بودن براشون، دیگران رو بیشتر وابسته ی خودت کنیکمتر احتمال داره اذیتت کنن یا تنهات بذارن!!تعدا زیادی دوست و افرادی که کنارشون حس خوبی میگیری معنایی ندارهدختر یا پسر خوب نباید رفیق باز باشه، اصلا نباید رفیق داشته باشههر قدر با آدمهای کمتری ارتباط داشته باشی آسیب کمتری میخوریفقط یک نفر رو داشته باشی که بچسبی بهش و بشی همه ی زندگیش و اونم بشه همه ی زندگی تو کافیهدیگه دوست و همکارو، نقش های دیگه تو زندگی ما غیر ضروری هستن و اهمیتی ندارنوکلی قانون نابود کننده و پر از افراط و تفریطی  دیگهکه مستقیم و غیر مستقیم به آدمها القا میشناگه تو هر کدوم تعادل رعایت میشد افراد نه وابسته میشدن نه گستاخ و زیادی ولنگارمن و سانازم هر کدوم از یه طرف بوم افتاده بودیم www.zehndarmani1.irمتاسفانه خیلی اوقات پدر و مادر ها ، جامعه و رسانه ها کلی قانون اشتباه رو به اسم ارزش های بهتر به ذهن ما میریزنما هم  بدون اینکه اثراتشون رو تو زندگیمون بسنجیم همین طوری قبول و اجراشون میکنیم(DIR-R)روانشناسمون  پرسشنامه ی اختلال شخصیت وابستهرو هم از ساناز گرفته بود تا میزان این وابستگی و ابعادش بهتر مشخص بشهتا بتونه به وسیله ی مصاحبه ی دقیق و بررسی های لازم و این پرسشنامه طرح درمان کامل و اثربخش تری رو برای ساناز طراحی کنهطی چند هفته درمان شرایط رابطمون ، حال و روز ساناز و من واقعا فرق کرددلیل خیلی از مشکلاتمون رو فهمیدیمفهمیدیم رفتارهای اشتباه من ، رفتارهای اشتباه ساناز رو ناخواسته تقویت و حاد تر میکرد و رفتارهای اون هم همین طورسعی کردیم بنویسیمشونون و برای تک تکشون راه حل پیدا کنیمبا کمک مشاور لیستی از کارهای کوچیک و بزرگ تهیه کردیمکه ساناز به صورت تکلیف هفتگی طی فاصله ی هر جلسه تمرین بکنهاز ساده ترین شروع بکنه تا سخت ترینش به مرور خودش به تنهایی انجامشون بدههر چند بعضیهاش به نظر من  مسخره و ساده بودولی برای ساناز مستقل انجام دادنشون واقعا سخت بودولی کم کم به ترتیب لیست شروع کرد و به سختی تونست انجامشون بدهمثلا برای ساناز تنها خرید کردن سخت بود، تنها بانک رفتن، تنها برای کارهای روزمره تصمیم گرفتنتنها به پیشنهادات دوستان جواب دادن ، تنها نظر دادن و خیلی چیزهای دیگه سخت بودبرای انجام تک تکشون عزا میگرفت و کلی تو ذهنش با خودش کلنجار میرفتکم کم با راهنمایی ها و تکنیکهای مشاورش تونست مستقل خیلی کارهاشو بکنهواین شروع عالی ای بودمنم برای کمتر شدن خودشیفتگی هام، سلطه گری هام و شخصیت ناجی ام داشتم درمان میگرفتم و تمرینهای خودم رو انجام میدادمهر دو کلی تلاش کردیمتمرین کردیم و تغییر کردیم تا تونستیم خودمون و رابطمون رو درست کنیم و رشد بدیمکلی کتاب خوندیم، کلی ذهنمون بازتر شدهنوز هم بعضی اوقات ناخودآگاه اون تمایل به حمایت گرفتن یا نگرانی از فاصله تو رابطهمیاد سراغش، ولی سریع مدیریتش میکنهمنم همین طور واقعا دارم تلاش میکنمخود محوری هام و بی تفاوتی ها و خودشیفتگی هام رو کمتر و کمتر کنمالان دیگه ساناز کلی اهدف جدید و تفریحات برنامه های روزانه ی مستقل از من دارهدوستای جدید پیدا کرده و برای ارضاء تک تک نیازهای عاطفیش نیازمند من نیستاین فاصله برای رابطمون لازم بودانگار داره رابطمون نفس میکشه، روز به روز بهترم میشهتازه میفهمم دلتنگی برای عشقم یعنی چی؟دیگه اون چسبندگی سابق ساناز رفته و من اشتباهاتم و شیطنت هام رو کنترل و قطع کردمچون مثل قبل ساناز با رفتاراش دیگه این پیام رو که هر کاری کنی هستم رو بهم نمیدهمنم باید تلاش کنم برای نگه داشتنش برای بودنشدیگه اون آدم الکی راضی همیشگی نیست، دیگه کلی حرف و درد تو دلش نداره که به خاطر ترس از دست دادن رابطمون پنهانش کنه www.zehndarmani1.irراحت حرفهاش رو میزنه و اعتراض هاش رو میگه ، با عشق و کلی مهربونی و گاهی دلخوریمنم دیگه مثل قبل خیالم راحت نیست که هر کاری کنم اون میمونهدیگه باید دقت بیشری کنم و تلاشم رو بکنم تا اونم راضی بشهچون دیگه الویتش همیشه ارضاء نیازهای من و خواسته های من نیستشاید به ظاهر به ضرر من شده باشهولی در طولانی مدت عشقی که تو رابطمون روز به روز بیشتر میشه برام  با ارزش ترهخیلی مهمتر از اون حس قدرت و تسلطی هست که قبلا داشتمالان دقت میکنیم حقوق هر دومون رعایت بشه و هر دو در  الویت باشیمبعضی اوقات باز دوباره اون حس زورگویی و خودشیفتگی میاد سراغمولی ساناز دیگه اون آدم قبل نیستبه موقع جلوش رو میگیره و یادم میندازه که رابطه هایی که پایه ی خودخواهی و زورگویی دارن محکوم به نابودی هستنساناز نه تنها به من بلکه دیگه به دیگران هم اجازه نمیده حقش رو بخورن و به خواسته هاش ارزش قائل نشندیگه فرق بین مردم داری با مردم سواری رو فهمیدهفهیده متعادل باشه نه حق کسی رو بخوره نه اجازه بده دیگران تو سرش بزننبه قول خودش یاد گرفتم باورهای غلط ام رو بشناسمبا باورهای رشد دهنده و سازنده عوضشون کنم و تو هر خصوصیتی متعادل باشمرابطمون هم عالی پیش میرهاز پس مشکلات و تنش هاشم دیگه بر میایم و یاد گرفتیم چطوری برای مشکلات راه حل پیدا کنیم و مدیریتشون کنیمنه بچسبیم به هم ، نه فاصله ی زیادی بگیریم از هم، نه ظالم باشیم نه مظلوم، نه بالا باشیم نه پایینکنار هم باشیمعاشق هم باشیم و بمونیمپایان: آدرس سایت www.zehndarmani1.irکانال تلگرامt.me/ZahraRezaeiPsychologyکانال روبیکا@ZahraRezaeiPsychology1پیج اینستاگرامmoshavere_ravan</description>
                <category>زهرا رضایی</category>
                <author>زهرا رضایی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 07:46:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با خانواده همسرم مشکل دارم چه کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388/wwwzehndarmani1ir-ysk5nweshydh</link>
                <description>www.zehndarmani1.irبه نام خالق عشقنویسنده: روانشناس زهرا رضایی(داستانها تلفیقی از تجربیات کاری سالهای مشاوره، خلاصه کتابها ومقالات به روز و تخصصی روانشناسی و سبک های درمانی متعدد و آموزش های تکنیکهای درمانی است)&quot;امیدوارم بهترین تاثیر رو روی زندگی شما داشته باشه وشروع معجزه ی تغییر زندگیتون باشه&quot;رفته بودم خرید وقتی برگشتم خونه هنوز کیسه های خرید رو زمین نگذاشته بودم که متوجه صدایی شدمیا خدا دوباره سعیده با حال خراب اومده بودباز سعیده با چشمان پر خون وسایلش رو ریخته بود تو چمدونشو اومده بود خونمون، خونه ی پدریشرفتم جلو بغلش کردم ، گفتم مامان چی شده دوباره دعواتون شده ، چرا دوباره وسایلاتو جمع کردیسعیده که اولش تو بغلم آروم گرفته بود با شندیدن سئوالم با یه خشم شدید پاشد و با داد و بیداد گفتباشه ،خوب حالا که اضافی هستم از این جا هم میرم و زد زیر گریهبه زور آرومش کردم که عزیزم من که منظوری نداشتمفداتشم  مامان ما آبرو داریمwww.zehndarmani1.irتازه یکم دعوا و سر و صدای داد و بیداد شب و نصف شب منو بابات کم شده تروخدا فقط داد نزنعزیزم من که چیزی نگفتم تو همیشه رو چشم ما جا داریبعد بی صدا خریدهامو برداشتم و رفتم تو آشپز خونه خودمو سرگرم کارها و غذا پختن کردمسعیده ام که همون طور که یهو گر میگیره و آتیشی میشی همون طور هم یهو آروم و پشیمون میشه دیگه آروم شده بودو اومد رو صندلیه  میز نهار خوری تو آشپز خونه نشست و شروع کرد به دردو دل کردنمامان باز با رضا سر خانواده اش دعوامون شدتا اومدم بگم رضا مرد خوبیه، حدس زدم این حرف آتیش سعیده رو شعله ور تر میکنهپس ساکت و سر تا پا گوش شدم تا یکم حرف بزنه و آروم بشهدرسته که من سر رضا داد و بیداد میکنم و به قول خودش آرامش شب و روزش رو گرفتمخودمم میدونم اون بی تقصیره همه ی آتیش ها زیر سر اون خانواده ی فتنه و آبزیره کاهشهالبته رضا هم همچین بی تقصیر نیست هااگر از روز اول جلوشون وای میستاد این اتفاق ها هم نمی افتادمنم که میدونستم کلمه ی ای حرف بزنم دوباره سعیده بهم میریزه و داد و بیداد میکنه سکوت کردم و فقط گوش میدادمدیگه کم کم سعیده حرفهاش رو زد و کلی آروم شدنمیدونم مامان به خدا گیج شدم از یه طرفی بعضی از خانواده های شوهر دوستام و اطرافیان رو میبینم که چقدر تو هر موضوعی که بهشون ربط داره و نداره دخالت میکننیا عروس رو با تکه و کنایه ها و توقعات بیجاشون عذاب میدن و از خودشون متنفر میکننمیبینم که خانواده ی رضا خداوکیلی اون طور نیست مادرش خواهراش انقدر مشغول کار و زندگی و خودشونن که به من کاری ندارنیا همیشه سعی میکنن به من احترام بذارن یا وقتی با رضا حرفم میشه گرچه اصلا از من حمایت نمیکنن ولی دیگه کلا حق رو هم به رضا نمیدن که پسر ما بچه پیغمبره و مشکل ها از توئهنمیدونم چی بگم ولی به خدا منم که مرض ندارم هر دفعه  که من میرم یا اونها میان یه چیزهایی میبینم دیوونه میشمدیوونه ام میکننقبول دارم صبر من کمه، زود رنجم، زیادی به جزئیات حساسم، کوچکترین بی توجهی دیوونم میکنه، ایده آل گرا هستممیخوام همه چیز همون طور باشه که تو ذهنم برنامه ریزی کردم و وقتی نمیشه واقعا بهم میریزمهمشون رو قبول دارم ولی اونها هم باید دقت کنن که  منو ناراحت نکننبعد شش سال که عروسشونم ، حالا که به قول پدر شوهرم که همیشه میگهمن دیگه تو رو مثل کف دستم شناختمخوب حالا که شناختین رعایت کنید تا منم بهم نریزم و زندگی پسرتونم انقدر تلخ نشهولی نمیفهمن که مامان نمیفهمناینها از اول هم همین طور بودن یادته مامان وقتی میخواستیم خرید عقد بریم، عمدا دیر میومدن بعد میگفتن تو ترافیک موندیم یا منتظر فلانی شدیم دیر شدنه بابا فیلمشون بود اونها فقط میخواستن منو تحقیر کننیادته اوایل ازدواجمون تا صدای جرو بحث ما میرفت طبقه ی  بالا زود میومدن پایین به اسم آشتی دادن ما دخالت میکردنمنم یه روز خیلی جدی گفتم دیگه تو زندگی ما دخالت نکنید هر قدرم دعوامون شد خودمون حلش میکنیمبعد اون  جریان هم چقدر با من سر سنگین شدندیگه ما همدیگرو میکشتیم هم پایین نمیومدن، انقدر که بی خیال و بی اهمیت هستنراستش من فکر میکردم خونه ام رو که جدا کنم از دستشون راحت میشمولی الان ماهی یکبار هم که بریم اونجا یه رفتاری از هر کدوم ببینم تا چندین روز رو مغز منههزاران بار تکرار و مرورش میکنمحموم و دستشویی و آشپزخونه، همه جای خونه با فکر اونها میرم لحظه ای آرامش ندارمتا چند روز از صبح تا شب تو ذهنم، از شب تا صبح تو خوابم، دارم باهاشون دعوا میکنمخدا نکنه تو اون روزها رضا هم کاری کنه ،حرصم رو سرش خالی میکنمهمین شده که رابطه ما داره به خاطر خانواده اش روز به رو خراب تر میشهخواستم بگم دخترم، چرا انقدر ریز بینی، چرا هر چیزی رو به خودت میگیری، چرا هر رفتاری رو بد تفسیر میکنیچرا از هر چیز کوچیکی یه دعوایی تولید میکنیچرا هر حرفی و رفتاری رو صد دفعه تو ذهنت تکرار میکنیwww.zehndarmani1.irچرا گذشته ها رو هر روز تکرار میکنی و موضوع امروز رو با هزاران موضوع گذشته جمع میبندی و میگیولی سعی کردم جملاتم رو جور دیگه ای بگم که هم  منظورم رو برسونم، هم سعیده بهم نریزه و حس نکنه من از اونها حمایت میکنمدخترم قبول دارم خانواده ی همسرت هم صد تا ایراد دارن، ولی راهش رو پیدا کنجنگیدن که نشد راهاونها هم اگر ببینن تو بی تفاوت به بعضی چیزهایی و انقدر نقطه ضعفهات رو نشونشون ندی کمتر از اون نقطه ضعفها استفاده میکننکمتر لج میکننخیلی از محبتها و حرمتها تو این سالها بینتون از بین رفتهاصلا هم نمیگم کدوم بیشتر مقصر بودیندو طرف باید سعی کنید اون محبت و احترامی که باید بینتون باشه برگرده به هر حال یک عمر چشم تو چشم هم باید زندگی کنیدپرونده یه سری چیزهارو باید هر سال آخرسال بست و به سال بعد نبرد، چه برسه شش سال پیش!با این کارها روان خودتو،  شوهرت رو نابود میکنی و یه روز میشین عین منو پدرتدوتا آدم بیگانه که با اینکه عاشقانه زندگیشون رو شروع کردن و واسه هم میمردندعواهای مکرر، جروبحث های تکراری و اغلب پوچکم کم باعث شد انقدر از هم دور و خسته بشیم که الان سالهاست حتی دست همدیگرو نگرفتندیگه هم صحبتی و  بوسیدن و در آغوش گرفتن و رابطه که بماند کلا فراموشمون شده اصلا چه شکلی بوداین حرفها گلومو فشار میداد ولی نذاشتم سعیده بغض و عمق دردم رو بفهمهمامان راهی رو که من رفتم و نابود شدم رو تو نرو از لحظه لحظه ی زندگیت لذت ببرمیدونم الان تو دلت میگی، مامان من کارهایی رو میکنم که از وقتی چشم باز کردم از خودت دیدمراست میگی دخترم ولی تو نکنمن نمیدونستم دارم چه آتیشی به خودم و ندگیم میزنم تو بدون و اشتباه منو تکرار نکنراستش اونم دقیقا داره راهی رو میره که من بیست و چند سال پیش میرفتمتک تک این رفتار ها رو هم از زمانی که تو شکمم بوده، شیر میخورده، بازی میکردهتو مهمونی ها و لحظه لحظه ی فضای خونمون دیده و ناخودآگاه ظبط کرده و رفته تو وجودشبه جز این باور ها و رفتارها، چیزی ندیده که الان بخواد اجراش کنهبدجوری خودمو تو مشکلات سعیده مقصر میدونستم عذاب وجدان داشت خفه ام میکرداز طرفی سعی میکردم خودمو آروم کنمبه خودم  میگفتم خوب سحر دختر کوچیکم، هم تو همین محیط بزرگ شدهمین رفتارها و درگیری ها و طرز فکر ها رو دیدپس چرا با اینکه کوچکتر از سعیده ام هست ولی درست برعکس من زندگیشو پیش برد اصلا هر کاری من کرده بودم و دیده بود رو بر عکسش رو تو زندگیش اجرا کردالانم خدارو شکر یه زندگی آروم و کم تنش و کم حاشیه درست کرده و فقط دنبال درس و کار و پیشرفت خودش و شوهرشه و خوش بودنشونهکاش بچه ها خوبیهای پدر و مادرشون رو یا بگیرن و از اشتباهاتشون درس عبرت بگیرن و برای خودشون روش جدیدی برای جبران اون خصوصیات بد پیدا کننکاش انقدر بتونن از مغزشون استفاده کنن که راه اشتباه پدر و مادر یا دیگران رو دوباره نرنبه سعیده که نگاه میکردم انگار خودمو، جوونی هامو میدیدممنم جوونیم به درگیری ذهنی و تنش دائمی با خانواده ی شوهرم،گذشتصبح که پا میشدم با فکر اونها، اینکه الان چیکار میکنن، حرفهاشون و تحلیل رفتارهاشون، روزم رو شروع میکردم تا شب همین منوال بودشبم یا با جرو بحث با همسرم درباره ی گلایه از کارهاشون و اینکه چرا ازشون حمایت میکنی میگذشتهمیشه به خودم میگفتم اصلا اونها برام مهم نیستن، که وقت و عمرم رو بذارم به اونها فکر کنم ولی داشتم خودمو گول میزدم من افتاده بودم تو نشخوار فکری درباره ی خانواده ی همسرماین رو بعدها که پیش روانشناس رفتم فهمیدمامان از این نشخوار فکری که فرق نمیکنه موضوعش برای هر آدمی چیه؟مثل موریانه میمونهwww.zehndarmani1.irریشه و اساس ذهن و مغز و زندگی آدم رو میخوره و نابود میکنهلحظه هایی که میتونستم با همسرم و بچه هام خاطره ی خوش بسازم و از لحظات بودنشون کنارم لذت ببرمغرق در خشم و کینه از آدمهای اطرافم بودمبعضی اوقات حتی با خودم تو حمام و دستشویی هم که بودم درباره ی اونها حرف میزدم و زیر لب غر غر میکردمپیش دوستام و خانواده ام و پشت تلفن، حتی تو خواب هم گاهی  باهاشون دعوام میشدهمه ی اینها رو که با هم جمع میکنم میبینم مقدار زیادی از عمر با ارزشم رو که الان که بیشترش تموم شده الکی هدر دادمالان که دیگه پدر شوهر و مادر شوهرمم فوت شدن و اون مهمونی ها و دور هم جمع شدن ها هم دیگه خبری نیستبعد فوت اونها  دیگه خانواده ی شوهرمم کم کم پراکنده شدن و روز به روز ارتباط ها سرد تر و سرتر شدانگار هممون خسته شده بودیم از این همه تنش و حاشیه ی اعصاب خورد کناوایل از اینکه دیگه نمیدیدمشون خوشحالم بودم احساس میکردم دیگه مغزم راحته و دیگه آرامش به زندگیم اومده فکر میکردم بدون حضور و وجود خانواده ی همسرم دیگه حالم خوب میشهولی زندگی به من کم کم فهموند که حال خوب به حضور و عدم حضور کسی مربوط نیست به طرز فکر خودت و تلاشهات برای خوشبختی مربوطهالان که هیچ ارتباطی نیست، رفت و آمدی نیست، بعضی اوقات دلتنگ اون روزها میشمکاش اون سالها به جایه اینکه ذره بین بگیرم دستمکلمات، لحن صحبتها، نگاهها و رفتارهای اینو و اونو تفسیر کنمو آتیش بگیرمو، شوهرم  و بچه هامو بسوزونمبی توجه به حاشیه ها از لحظه لحظه ی زندگیم لذت میبردمبعضی اوقات دلم میخواد با خانواده ی همسرم دوباره ارتباط برقرار کنیم و دور هم جمع بشیممیدونم این حال شوهرم رو خیلی خوب میکنهولی نمیشد نه اونها دیگه مایل بودن به برقراری ارتباطمون و رفت و آمدمونمنم که سالها پیش  علنا بارها و بارها گفتم من دیگه نمیخوام باهاتون رابطه داشته باشمولی همیشه من زبونم یه چیزی میگه ولی باز دلم آروم نمیگیره و راضی نیستچه کنم منم این جوری ام دیگهچیزی که از من تو ذهن دیگران شکل گرفته شاید خود واقعی من نیستولی چه کنم که این طوری نشونشون دادم خیلی چیزها دیگه قابل برگشت نیست و خیلی کارها هم قابل جبران نیست نه برای اونها نه برای منمثل عزیزی که از دست میدیمش و حسرت میخوریم چرا وقتی بود انقدر به مسائل بی اهمیت حساس بودیم و از بودنش لذت نبردیمهمیشه دلیلی برای حرص خوردن وجود دارهسالها طول کشید تا این رو فهمیدم، اونها فقط  بهانه ی من بودن  برای شاد نبودنچون روش درست و خوش زندگی کردن رو بلد نبودمالانم بچه هام بزرگ شدن و مشکلاتشون هم بزرگتر شدهاز همه بدتر شباهت های اخلاقیشون به من دامن خودمو گرفته و نمیذاره حداقل از این دورانمم لذت ببرمخیلی دلم میخواد با همه وجودم به دخترم بگم که عزیزمانقدر پی حرف و حدیث رو نگیریه جاهایی بی توجهی به کنایه ها و صدبار موثر تر از جواب دادنهعزیزم یاد بگیر چطور شرایط رو مدیریت کنی، سعی کن با سیاست رفتار کنی هر حرفی به ذهنت اومد زود همون رو نگوwww.zehndarmani1.irیکم فکر کن ببین اون حرف رو چطوری بزنی هم تاثیرش بیشتره، هم تنش کمتری ایجاد میکنهاندازه رفت و آمدت رو با تمام خانواده شوهرت، جاری هات رو جوری تنظیم کن که نه انقدر صمیمی بشین از توش هزار تا حرف و حدیث بیرون بیادنه انقدر کم کن که رابطتون سرد و قطع بشهانقدر شوهرت رو درگیر اختلافاتت نکن اون خسته از سر کار میاد خونهدلش لبخند تو، آغوش گرم تو، یه زنی که حسابی به خودش رسیده و شاد و سرزنده است میخوادبزرگترین نیاز همسرت و بچه هات یه خونه ی آرومه که توش صدای داد و بی داد و درگیری تنشون رو نلرزونهباور کن گاهی همسرت اصلا کاری از دستش بر نمیاد که تا بخواد مشکلات رو حل کنهاونم مثل تو یاد نگرفته چطور با سیاست رفتار کنهیا اشتباه میکنه از خانواده اش حمایت میکنه و حال ترو بدتر میکنه یا میره پشت تو در میاد و با خانواده اش درگیر میشهکه هر دوش در دراز مدت رابطه هارو نابود و شرایط رو بدتر و بدتر میکنهپس انتظار ناجی بودن از همسرت نداشته باشنذار هیجاناتت، خشمت، کینه ات عقلت رو کنترل کنهتو اون لحظات فکر کن بالاخره یه بارم با من خوب بودن یا اونها هم آدمن دیگه شاید اشتباه کردن و منظوری نداشتن یا خودشونم الان پشیمونن ولی بروز نمیدندخترم اگر کسی تو زندگیت حرف میبره و میاره، پای اون آدم آتیش بیاره معرکه رو از زندگیت ببربذار اونی که هیزم زیر آتیش خشمت میذاره بفهمه که تو اونقدرها هم دهن بین و ساده نیستی که عروسک خیمه شب بازی اون باشیعزیزم انقدر خودتو مشغول رسیدن به خونه ات و تفریحاتت ودوستاتتیادگیری هنر و مهارتی یا کاری که دوست داری بکن، که وقت برای حرفهای خاله زنگیکه اون اینو گفت منو اینو گفتم و کارهای دیگران نداشته باشیکتاب بخون یه دنیا کتاب هست که میتونی بخونی و رابطه ات رو با همسرت خوب کنیمن زمانی با این کتابها آشنا شدم که ارتباطمون صد درصد نابود شده بود و دیگه هیچ چیز نمیتونست رابطه ی منو پدرت رو درست کنه تو ولی اشتباه منو تکرار نکن تا زمان داری زندگیتو نجات بدهکتابهایی مثل عشق هرگز کافی نیست دکتر بک، هنر رهایی از دغدغه ها دکتر منسن و ده ها کتاب دیگه خوب دیگه هست که میتونه دیدت رو به زندگیت عوض کنهبا آدمهای پخته و با شخصیت و با اطلاعات بالا ارتباط برقرار کن و تو جمع هاشون باشجمع هایی که انگیزه ات رو تو زندگیت بالا ببرن و ترو سمت موفقیت هل بدننه جمع هایی که خواسته و ناخواسته راه و رسم غلط زندگی کردن رو یادت میدن و حرفهاشون و کارهاشون باعث میشه آتیش بزنن به زندگیتدخترم خدارو شکر من همه ی اینها رو فهمیدم خیلی از آدمها تا بمیرن هم متوجه اشتباهاتشون نمیشن و همیشه تا ابد خودشون رو حق به جانب میدوننو دیگران رو مقصر و پر اشتباهولی من فهمیدم که کجای کارم ایراد داشت خدایی هم سعی کردم درست کنمولی اون آدمها یا فوت شده بودن دیگه دستم بهشون نمیرسیدیا انقدر از هم فاصله گرفته بودیم که دیگه روی شروع دوباره ی ارتباط رو نداشتیمکاش یکی بود این حرفهارو وقتی تازه عروس و جوون بودم به میگفتشاید اینجوری همه چیز یه جور دیگه رقم میخورد و من یه عمر با اعصاب خوردی و درگیری و تنش زندگی رو به خودم و همسرمو بچه هام زهر و تلخ  نمیکردماونجوری دیگه این همه حرف و حدیث ودرگیری از خونه ی ما جمع میشد و به جاش صدای خنده ی بچه هامو شوهرم و خودم تو خونه میپیچیدولی چه کنم که اون موقع ها یقیین داشتم که حق با منه و من مظلومم و اونها ظالمبعدها فهمیدم که بهترین سیاست با خانواده ی شوهرم اینکهبعضیهارو باید همون جوری که هستن پذیرفت و برای تغییرشون تلاش نکرد چون هرگز تغییر نمیکنن و تو با تلاش برای تغییر دادنشون فقط خودتو اذیت میکنیبه بعضیها باید بی توجهی کرد تا خودشون خسته یا پشیمون بشن و دست از رفتارها و حرفهای آزار دهنده شون بردارنwww.zehndarmani1.irبه بعضی ها هم باید رک گفت که رفتارشون اذیت کننده است، ولی با لحن آروم و مودبانهو باید از یه سری رفتارها هم گذشت کردبه همسر غر زدن و درگیری تو خونه راهش نیست و شرایط رو بدتر میکنهولی یکم دیر فهمیدمهمسرمم که دیگه تو مغزش رفته بود که تنها راه آروم بودن زندگیش فاصله گرفتن از منههر قدر تلاش میکردم نزدیکش بشم و بگم میخوام خیلی چیزهارو درست کنمیا اصلا باورش نمیشد یا میگفت الان دیگه فایده ای ندارهولی من اون موقع  یه زن با اطلاعات کم بودمهیچ کس نبود راه و چاه زندگی رو نشونم بدهبعد فوت مادرم انقدر روحیه ام ضعیف شده بود و احساس تنهایی و بی کسی میکردم که کوچکترین بی محلی یا حرفی منو به جنون میکشوند و به مرور حالم بدتر و بدتر شدخدا کنه سعیده اشتباهات منو تکرار نکنهخدارو شکر اون دانشگاه رفته، این همه زندگی موفق اطرافش میبینهمیتونه چهارتا کتاب بخونه ،برای حلش مشکلاتش راه پیدا کنهواقعا امیدوارمدلم میخواست بغلش کنم و بهش بگم نرو دخترم، راهی که منو خیلی از زنها و مردهای دیگه رفتیم و نتیجه اش جز پشیمونی و تلخ کردن زندگی خودمون و همسرامونو و بچه هامون و خانواده های دو طرف نیست، نروکم کم بدون اینکه متوجه باشی میره تو وجودت و و میشه سبک فکر کردنتزودرنجی، دنبال حرف و حدیث رو گرفتن، با ذره بین آدمها و کارهاشون و حرفهاشون رو دیدن و تحلیل کردنغر زن و سرزنش همسر و ملامتش برای کارهای خانواده اشتیکه و گنایه انداختن و برد های موقتی دو سر سوختهطرف مقابل رو سر لج انداختن و شاخ و شونه کشیدن فایده ای ندارهقطع ارتباط کردن با آدمها و هزاران مورد دیگه شرایط رو بدتر میکنهمثل موریانه آروم و بی صدا ، آرامشتو، شان  و شخصیتت رو، سلامتیت رو، شادی خونه ات رو،  همسر و بچه هات رو میخوره و نابود میکنهاینهارو از زنی بشنو که سالها این راه رو رفته و جز حسرت و پشیمونی چیزی گیرش نیومدهدلم میخواد چیزهایی که تازه یادشون گرفتم رو به دخترم بگمچند رو پیش داشتم تو سایتهای روانشناسی میچرخیدم چشمم به یه مطلبی خورد درباره ی  خطاهای شناختی بود خیلی برام جالب بود چون من همشو داشتمتوضیح داده بود که تفسیر ما از اتفاقات و شرایط اصلا به معنای واقعی بودن اون تفسیر نیست و هر قدر اشتباه تر تفسیر کنیم زندگیمون پر مشکل تر خواهد بودجالب اینجاست که اغلب آدمها به تفسیرهای خودشون ایمان و یقین دارن و این تغییر باورهای و فکر های اشتباهاتشون رو به شدت سخت و پیچیده تر میکنهخطاهایی که مغز ما هر رو ممکن بارها انجامش بده و ما از اون بی خبریمما  بر اساس این خطاها حتی مهترین تصمیمات زندگی مثل طلاق، ازدواج، برقراری یا قطع ارتباط و مسائل شغلی و زندگیمون رو میگیریممثل خطای ذهن خوانی که ما بدون صحبت کردن با طرف مقابل دلیل رفتارش رو حدس میزنیم و طبق حدس خودمون بهش واکنش نشون میدیم که خیلی از موارد حدس ما اصلا درست نبودهمن اینجوری بودم تا طرف دهنشو باز نکرده میفهمیدم منظورش چیهیا خطای فاجعه بینی و اغراق کردن و تعمیم بیش از حد که باعث میشه ما هر رفتاری که بهش حساسیت داریم رو خیلی پرخطرتر و توهین آمیز تر و ناراحت کننده از واقعیتش ببینیمیا اگر جزئی مشکل داره ما کل جریان رو پر مشکل ببینیممنم اگر رابطمون با عمه هات و زن عموهات یکم شکر آب میشد قید کل رابطه رو میزدم و میگفتم دیگه کلا بی فایده استخطای پیش بینی منفی باعث میشه همیشه منتظر یه اتفاق وخبر بد باشیم یا نسبت به آدمها و نیتهاشون همیشه سوء ظن داشته باشیم و نتونیم کاری رو شروع کنیم چون مطمئنیم تهش باید شکست بخوریم یا حتما مشکلی پیش میادهر وقت خون ی هر کدومشون میرفتم نگار ناخود آگاه ذهنم منتظر یه از اونها بود و این دقت منو به شدت بالا میبردخطای بزرگ و کوچک دیدن مسائل باعث میشه به آدمها یا شرایطی که حساسیت داریم نکات مثبت و تغییراتش رو خیلی جزئی و نکات منفی و بدی هاش رو خیلی بزرگ ببینیمدقیقا هم من هم اونها بدی های همدیگرو صد برابر و خوبیهامون رو اصلا نمیدیدیمخطای فیلتر منفی باعث میشه تو هر شرایطی ما فقط نکات منفی رو ببینیم و نکات مثبت شرایط یا اون فرد یا اتفاق پشت فیلتر ما بمونه و هرگز به ذهن ما نرسهخطای سیاه و سفید یا صفر و صد باعث میشه ما خودمون و آدمهای دیگه رو فقط بدون هیچگونه نقصی بتونیم بپذیریم و کوچکترین اشتباه یا نقص باعث میشه از چشممون بیفتنیا خودمون ارزشمون رو پیش خودمون از دست بدیم و دائما از خود یا دیگران ناراضی و ناامید باشیمخطای استدلال احساسی باعث میشه بر اساس احساسات و ناخودآگاهمون تصمیم بگیریم بدون در نظر گرفتن واقعیت ها ، مثل چون دلم گواهی بد میده بهتره با این آدم ارتباطم رو قطع کنم یا حس میکنم آدم سوء استفاده گری هستشخطای داستان سازی و پازل چینی باعث میشه آدمها تیکه هایی از رفتارها و حرفهارو کنار هم بذارن و به یه نتیجه ای برسن و طبق نتیجه گیری خودشون عکس العمل نشون بدنمثلا فامیلی که باحالت گرفته و دیر به مهمونی من میادwww.zehndarmani1.irذهنم یادم میاره که اون دفعه هم دیر اومده بود و چطور جاهای دیگه انقدر میخنده امشب باید این رفتار رو بکنه پس حسادت میکنه و میخواد مغرورانه عمل کنه پس منم بهش اهمیت نمیدمکل مهمونی بهش بی محلی میکنم در صورتی که اگر یه سوال دوستانه میکردیم متوجه میشدیم طبق معمول با همسرش مشاجره ی سختی داشته و اصلا با ما مشکلی ندارهخطای هاله ای هم باعث میشه ما تمام رفتارهای یه نفر رو با ذهنیتی که تو اولین برخور به ما داده ببینیم و تفسیر کنیممثلا خواهر همسرم که تو جلسه ی خواستگاری خیلی نظر میداد من همیشه هر رفتار یا حتی محبت اون رو از سر دخالت میبینمیا همسرم اوایل زیاد هزینه رستوران و خرید نمیکرد به خاطر شرایط مالیشبعدها هر رفتار اقتصادی صرفه جویی ای که میکرد، من  اون  رو خساستش تفسیر میکنمخطای بایدها، ایده آل گرا بودن برای خود و دیگران است و اینکه همه چیز باید مطابق تصور ما پیش برود وگرنه اشتباه و نا بخشودنیهمثلا اگر من فکر میکنم وقتی جایی میروم باید گرم و صمیمی من را تحویل بگیرند و اگر کسی بی حوصله یا عصبی باشد این با پیش فرض من متفاوته و نابخشودنی یا باید همه چیز عالی پیش بروداگر مشکلی پیش بیاد حتما بی توجهی شده و این نابخشونیهخطای برچسب زدن به خود و دیگران باعث میشه با کوچکترین مشکلی به خودمون و دیگران برچسبهای منفی بزنیم و دائما خودمون یا دیگران رو تو ذهنمون و زبانمون سرزنش کنیممن چرا همون جا جواب فلانی رو ندادم پس من آدم بی عرضه و تو سری خوری هستم و یا همسرم چرا جوابشون رو نداد پس اون دوستم نداره یا اونهارو به من ترجیح میدهو....کاش اینهارو زودتر میدونستم.پایان: آدرس سایت www.zehndarmani1.irکانال تلگرامt.me/ZahraRezaeiPsychologyکانالروبیکا@ZahraRezaeiPsychology1پیج اینستاگرامmoshavere_ravanمشاوره ی حضوری کلنیک راه آرامش 02633310656مشاوره ی تلفنی 09191760816(لطفا جهت رزو وقت فقط پیامک ارسال بفرمایید)</description>
                <category>زهرا رضایی</category>
                <author>زهرا رضایی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 08:46:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباهات وحشتناکی که رابطه هامو نابود میکنه</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388/wwwzehndarmani1ir-dfw21dr2r5eh</link>
                <description> www.zehndarmani1.irبه نام خالق عشقنویسنده: روانشناس زهرا رضایی(داستانها تلفیقی از تجربیات کاری سالهای مشاوره، خلاصه کتابها ومقالات به روز و تخصصی روانشناسی و سبک های درمانی متعدد و آموزش های تکنیکهای درمانی است)&quot;امیدوارم بهترین تاثیر رو روی زندگی شما داشته باشه وشروع معجزه ی تغییر زندگیتون باشه&quot;اشتباهات وحشتناکی که رابطه هامو نابود میکنه(موثر در درمان بیماری مهرطلبی و مشخص شدن علت فروپاشی رابطه ها ، آموزش مهارتهای ضروری در حفظ روابط عاطفی و راهکارهای درمان مهرطلبی)به جهنم که اینم رفتولی لامصب داغونم کرد، له ام کرد و رفتبا این که خیلی سعی میکنم کمرم رو صاف و قامتم رو محکم نشون بدمولی هر دفعه که رابطه هام تموم میشه، واقعا داغون میشمتا مدتها درگیر اینم که ، من چی کار کردم، اون چیکار کردریز به ریز رابطمون رو با ذره بین تحلیل میکنم و هر چی بیشتر فکر میکنم بیشتر گیج میشمنمیدونم شاید منم زیادی احساساتی اممردم ماهی یه بار رابطه ای رو شروع و تموم میکنن ، عین خیالشونم نیستولی من واقعا این مدلی نیستممن زندگی رو جدی تر این حرفها میدونم که بتونم به این راحتی با هر مشکلی کنار بیامنمیدونم شایدم زیادی زندگی رو جدی گرفتمیا شایدم زندگی منو زیادی فشارم داده که این طوری شدممن تو یه خانواده ی سرشار از مشکل، بی احساس و سرد، پا به این دنیا گذاشتم و قد کشیدمپدر و مادر من به ظاهر آدم بزرگ بودنولی اندازه ی یه بچه پنج ساله هم مهارت درست حرف زدن، با محبت رفتار کردن رو نداشتنتو خونه ما برای هیچ مشکلی راه حلی که همه راضی باشن و کار درست باشه پیدا نمیشدهمه چیز بر اساس زورگویی و یا مصلحت اندیشی یکی بود که خودشو رئیس میدونستکه این جنگ قدرت همیشه بین پدر و مادرم و بعدها بچه ها بر پا بودمتاسفانه هیچ کس سر جایگاه خودش نبود www.zehndarmani1.irپدر و مادرم اصلا توان اداره ی زندگیشون رو نداشتنتنها کاری که بلد بودن درگیری های شدید و لجبازی کردن سر موضوع های عادی ای که روزانه تو همه ی خونه ها پیش میاد بودبعد هم  قهر کردن های طولانی مدتسخت گیری های شدید تو زمینه های پول، مذهب و پوششمونبه ما حتی آزادی های عادی که اون موقع ها عرف بود رو هم نمیدادنانقدر که جو  و فضای خونه سنگین بود، اغلب حتی از دلخوشی های ساده و خنده های یواشکی بچگیمون هم محروم بودیمتو خونواده ما نیازهای اولیه ی یه آدم مثل محبت دیدن، حمایت شدن، مهارت های ارتباطی یاد دادن به بچه هاآموزش دیدن برای زندگی بهتر ، اعتماد به نفس دادن به بچه ها، حس ارزشمند بودن بدون قید و شرط اصلا معنا نداشتذره ای خبری از اینها نبودهمیشه میشنیدیم که اگر حرف گوش کنیاگر درس بخونی ...، اگر این کارو کنی ...، اگر مطیع باشی و نافرمانی نکنیو هزاران اگر دیگه ،  اون موقع بچه خوبی هستینمیدونم شایدم ندونسته به ما احساس گناه و سرزنش میدادن که،  همیشه باید بیشتر تلاش کنی تا ما راضی باشیم ازت یا دوستت داشته باشیمشایدم من این طوری برداشت کرده بودممتاسفانه خودشونم که کلکسیون افسردگی و وسواس و خشم و ترس و تعصب و بی سیاستی بودنشایدم اونها هم گناهی ندارنشاید اونها هم خودشون قربانی آدمهای ناآگاه دیگه ای بودنولی اشتباهشون این بود که تو سراسر زندگیشون هیچ تلاشی برای آگاه شدن از مشکلات زندگیشون حل کردنشون نکردنوقتی دو نفر بدون هیچ اطلاعات و مهارتی از مدیریت زندگی، خانواده تشکیل بدنبا هزاران مشکل حل نشده ی شخصیت خودشون، به  زندگی مشترکشون مدام بچه اضافه کننخوب نتیجه اش همین میشه دیگهجالب این جاست که اونها مستقیم و غیر مستقیم مسئولیت تمام بدبختی های زندگیشون رو هم مینداختن گردن بچه ها، مخصوصا منمن که چون بچه ی اول خانواده بودم ، بیشتر مسئولیتها گردن من بود!!تو سن کم ، من شدم مسئول آروم نگه داشتن خونهکم کم تلاش کردم اشتباهات والدین و بعد به ترتیب بچه های بعد خودم رو اصلاح کنمواقعا از لذت کودکی، بعد نوجوونی و بعد جوونی و الان از کل زندگیم هیچ چیز نفهمیدمنمیتونم منکر این بشم که حس ناجی بودن و حمایت و کمک کردن به دیگران واقعا برام  لذت بخش بودحس ناجی و حامی بودن،  بهم حس ارزشمند بودن و هویت داشتن رو میدادولی....اون موقع ها به خودم افتخار میکردم که با این سن کم تونستم حلال مشکلات خانواده ام باشمحالشون رو  بهتر کنم و بحران هاشون رو جمع و جور کنمولی در عوض خلاء هایی هم تو زندگی خودم درست کردم که اون موقع اصلا متوجهش نبودمکم کم که تو این شرایط بزرگ شدم و رشد کردمیه چیزایی رفت تو مغز لعنتی مندیگه هم در نیومد و شد سبک فکر و زندگی مندائما تو لحظات سخت زندگیم، مثل نوار ظبط شده این جملات رو تکرار کردم به امید اینکه اینها همون شاه کلید موفق بودن تو هر رابطه ایهاما افسوس الان فهمیدم همین باورهای افراطی ، نابود کننده های اعتماد به نفس من و خراب کننده ی رابطه هام هستنباور اینکه تو همیشه باید آدم خوبه ی ماجرا  باشیهمیشه انقدر به محبت کردن و حمایت کردن و تحمل کردنت ادامه بده، تا طرف مقابلت یه روزی بالاخره متوجه بشهبه امید اون روز که قدرتو بدونه و عاشقت بشه، هر چیزی رو تحمل کنبا تحمل کردن و محبت کردن و کنترل کردن آدمها هر خصوصیت بدی و هر مشکلی حل شدنیههمین روش رو تحت هر شرایطی ادامه بده!!من دیوانه واقعا باور داشتم که اعتیاد آدمها، پرخاشگری، سردی و بی محبتی، بی فکری و عدم مسئولیت پذیری، بی بند و باری و خیانت کاری، حتی بیماری های روحی افراد هم با همین فرمول قابل حل شدنهبعدها فهمیدم که چقدر این باور خطرناکه!!همیشه بزرگتر از سنم فکر  می کردمهمیشه به نفع عزیزانم و بعد کم کم حتی غریبه ها، از خودم،  نیازهام و خواسته هام گذشته اماین من بودم که تو خانواده ،  حداقل تمام  تلاشم رو میکردم کم  و کاستی هارو جبران کنم و مشکلات همه رو حل کنمهمیشه این من بودم که همه رو درک و رعایت میکردمالانم که بزرگ شدم تحصیلاتم رو ادامه دادم، شغل خوبی پیدا کردم و واقعا آدم به نسبت موفقی هستمفکر میکردم دیگه به آرامش میرسماما نمیدونم چرا انقدر انتخاب های عاطفیم پر خطا و دردسرسازه برام و باز هم روی آرامش رو نمیتونم ببینمانگار چون هیچ وقت نتونستم پدر و مادرم رو به آدمهای پر محبت و حامی تبدیل کنمدنبال آدمهای پر مشکل و سرد میگردم تا اونها رو تغییر بدم و به آرامش برسمانگار بهتر کردن زندگی دیگران رو رسالت زندگی خودم میدونمفکر کنم من واقعا  تو حل کردن پازل گذشته ام گیر کرده امهر چقدر هم این گیر کردن طولانی تر میشه، بیشتر دارم به حال و آینده ی زندگیم گند میزنمدیگه واقعا وقتشه، شاید دیرم شده و باید پرونده ی مشکلاتم رو ببندم تا به اون موفقیتی که همیشه آرزوش رو داشتم برسمالان که فقط دارم درجا میزنمخرابی رابطه های عاطفیم ، رابطه با همکارام و دوستام و حتی خانواده امروی کار و تحصیلاتمم تاثیرش رو گذاشتهسالها مقاومت میکردم که پیش روانشناس نرمفکر میکردم خیلی ضایع و مسخره اس که من که همه ارزش وجودم رو به کمک کردن به دیگران میدیدم الا خودم از کسی کمک بخوامفکر میکردم کمک خواستن یعنی پذیرفتن اینکه اوضاع خیلی خرابهنباید بپذیرم اوضاع رو نمیتونم مدیریت کنم، باید دووم بیارم و تحمل کنمخودمو گول میزدم که زمان خود به خود همه چیز رو درست کنهفکر میکردم ناجی یعنی من، یعنی چی که یکی دیگه ناجی من باشهچطور میتونم یه روانشناس رو بپذیرم؟؟همچنان دوست داشتم حال خراب خودمو، زندگیمو انکار کنمولی دیگه واقعا فایده ای نداشت و دیگه بریده بودمبالاخره تصمیمم رو گرفتم و پیش روانشناس رفتممشاورم بعد از گرفتن اطلاعات زندگیم و تمام باورهامبرای اطمینان بیشتر از تشخیصش تست سنجش میزان مهرطلبی رو هم ازم گرفتبعد از جمع بندی صحبتهام و تفسیر تستم نتیجه ی تحلیل هارو بهم گفتندرباره ی این بیماری و علل و شرایط خانوادگی و اجتماعی و سبک باورهایی که این مشکل رو ایجاد میکنن توضیح دادنایشون برام توضیح دادن که این مشکل تقریبا تمام جنبه های زندگی آدمها  رو تحت تاثیر قرار میده و متاسفانه  بیشتر وقتها هم تخریب میکنهمشاورم کمکم کرد به تمام باور های عمیقم و حس هایی که از کودکی تو عمق ذهنم رفته بود شک کنم و کم کم تغییرشون بدممیدونم کارش خیلی سختهدرمان کردن کسی که سر از مشکل خودش در نمیاره و سختشه تغییر کنه خیلی سختهالان که مشکلم رو متوجه شدم و برای درمان اقدام کردمراستش یکم شوکه شدمانگار تمام باورهام که یه عمر بهشون ایمان داشتم یهویی فرو ریختمن یه خصوصیات شخصیتی دارم که همیشه مطمئن بودم،  من رو از بین آدمهای اطرافم، خاص و متمایز ومتفاوت و خیلی اوقات الگو برای دیگران میکردبا همه ی دردسرهاش و عذاب هاش دوستش داشتم و یه جورایی بهش افتخار هم میکردمولی دیگه متوجه شدم که یه نوع بیماریهبیماری مهرطلبی!!الان خیلی چیزهارو فهمیدمفهمیدم یکی از علت های خراب شدن رابطه هام اینکه، به جای اینکه تو ابتدای رابطه آروم پیش برم و تلاش کردن طرف مقابلم ، برای بدست آوردن من و نگه داشتن رابطه رو هم ببینمبذارم اونم به ارزش رابطمون پی ببره و قدر  بدونهانقدر شور محبت کردن و انرژی گذاشتن و تلاش کردن واسه رابطمون رو درمیاوردم کهدل طرف رو بدجوری  میزنم و اونم بهانه گیریهاش برای تموم کردن رابطه شروع میشدحالا من بودم که می افتادم  دنبالش تا تلاش کنم رابطمون رو درست  و حفظ کنمهر چی بی محلی و بی توجهی بیشتری هم از طرف مقابلم میدیدم و بیشتر عاشق میشدم و بیشتر از خودم و خواسته هام میگذشتمهمیشه من تلاش کننده برای درست کردن مشکلات رابطمون بودماوایل رابطه راضی بودم که انقدر سمبل فداکاری و گذشت و تلاشمالبته فقط اوایل رابطه!!بعدش کمرم زیر بار مسئولیتی که گردنم می افتاد یا خواسته هایی که خودم ایجادشون کرده بودم خم میشدنمیدونم چرا رفته تو مغز من که با عشق شدیدی که خرج کسی میکنم میتونم معجزه کنم و مشکلات اون رو که هزار تا ریشه ی عمیق داره رو با معجزه ی عشق شفا بدم و حل کنمانقدر به محبت افراطی و بدون توجه به درست و غلط بودن  به محبت کردنم ادامه میدم که طرف حالش از محبتهای من بهم میخورهپر توقع و بهانه گیر تر میشه و میذاره میرهمنم هر دفعه فکر میکنم اگر بیشتر محبت کنم و صبوری کنمبیشتر پول خرجش کنم و فداکاری کنم و بیشتر بهش فرصت بدم و براش وقت و انرژی بذارمبیشتر درکش کنم و از اشتباهات مکررش بگذرمبیشتر مسئولیت زندگی رو به دوش خودم بکشم و دم نزنم و اعتراض نکنمحتما این دفعه بهتر جواب خوبی کردن هام رو میبینمانقدر از تنها موندن و خراب شدن رابطه هام میترسم که خودم با باج دادن های افراطی و کوتاه اومدن های نا به جابعد با فوران خشم و دلخوری هام خودم گند میزنم به رابطه هامبعد همون میشه که ازش میترسیدم و رابطه ام تموم میشهمن که طاقت ندارم مشکلات روحیم رو حل کنم بعد برم سراغ یه رابطه ی دیگههمون طور با حال خراب از تموم شدن رابطه ام با آدم های جدید آشنا میشم و سریع میرم برای شروع یه  رابطه ی جدیدخوب معلومه دیگهتو این وضعیت قطعا  هم آدمی که انتخاب میکنم  پر مشکل تر و بدتر از قبلیه اسهم حال منم خراب تر و رفتارهام و عکس العمل هام بدتر از قبل و رفتارهای مهرطلبانه ام شدیدتر میشهافتادم تو یه چرخه تکراری که رابطه هام و زندگیمو خراب میکنه www.zehndarmani1.irداره کم کم بهم ثابت میشه که این کارها و تلاش ها و این نوع رابطه ها  بی فایده است و از اول محکوم به شکست و تهش هم جداییهنمیدونم کم کم دارم به این یقین میرسم که من معتاد به مشکلات و غم هستم!!انگار خودم ناخودآگاه دنبال مشکل و غم میرمخودم با دست خودم هر چی دردسر و مشکله جمع میکنم دور خودمهمیشه بیشتر مسئولیت همه چیز رابطه و بیشتر احساس گناه حال خراب رابطه گردن منهطرف مقابلم هم نخواد این بار رو ، رو دوش من بذاره من خودم باور دارم که تحت هر شرایطی من مقصرم و من کم کاری کردمحتما اون جور که باید فداکاری نکردم و عشق ندادماین جور موقع هاست که یا می افتم به پر خوری عصبی وحشتناک یا بی اشتهایی عجیبی میاد سراغم و به شدت وزنم افت میکنههمیشه حواسم به همه هست الا خودممسئولیت همه گردن من هست الا خودمدلم برای همه میسوزه و مراقب همه هستم الا خودمآخرین الویت زندگی من خودم هستمجسمم، روانم، پیشرفتم و موفقیتم و لذت بردنم از زندگیم، آخرین الویت زندگیه منهخیلی جالبه آدمهای زندگی من رو انگار از روی هم کپی گرفتنتو داشتن مشکل همشون کلی نقطه مشترک دارنمن واقعا جذب آدمهای بی ثبات، پرخطا، ماجراجو، غیر قابل پیش بینی، بی مسئولیت، خودخواه و مغرور، احساساتی و دمدمی مزاج و وابسته و پر مشکل میشم!!البته این خصوصیات اوایل رابط شدید نیست و منم فقط نشونه های خیلی ضعیفی از اینهارو در طرف مقابلم میبینماولش فکر میکنم من انقدر ناجی و توانمند هستم که از پس حل کردن هر مشکلی بر بیامبعد میفهمم غلط کردم واقعا تو بد دردسری افتادمهر دفعه هم خودمو گول میزنم و ایرادهای طرفم مقابلم رو انکارشون میکنمدائم به خودم میگم، زود قضاوت نکن این که مشکلی نیستخیلی جزئیه و تو میتونی حلش کنیبه مرور که رابطمون پیش میره و  شخصیت طرف مقابلم مشخص میشه و بقیه ی اون نشونه های کوچیکی که دیده بودم به شکل خیلی حاد تو رابطمون مشکل درست میکنهولی باز منه دیوونه این جای رابطه هم خودمو بیرون نمیکشموایمیستم به ته خط برسم بعد تمومش میکنمعاشق اینم که وارد زندگی کسی بشم و به زندگی بی ثبات و داغونش سرو سامون بدممن به شدت شخصیت ناجی دارمشاید چون تو کودکیم نتونستم خانواده ام رو مخصوصا مامانم رو نجات بدم و یه زندگی خوب براش بسازمحالا دنبال اینم که این شخصیت ناجی خودم رو ارضاء کنمبرای همین جذب آدمهای پر تنش یا درگیر مشکلات و نیازمند کمک میشمهمیشه در تلاشم طرف مقابلم رو راضی نگه دارم، بدون اینکه به شرایط و رفتار اون توجهی کنمبدون اینکه ببینم اونم به من ارزش قائل هست یا نههمش خودم رو گول میزنم، بذار یکم زمان بگذره حتما خودش متوجه میشه و قدرمو میدونه و حسابی جبران میکنه!در صورتی که تا حالا جز طلبکار شدن و وظیفه دیدن کارهای منوحتی خیلی جاها نامردی کردن به من و بی ارزش شدن خودم، جواب دیگه ای از کارهام نگرفتمانگار این همه محبت بی تناسب من، گذشت ها و فداکاری های افراطی منحس بدی به طرف مقابلم میده و بیشتر دلزده اش میکنهشایدم حس حماقت میکنه که آدمی مثل منو انتخاب کردهحسی که بهش میگه، چه آدم دم دستی و بی ارزشی رو برای خودت انتخاب کردی!!!!و حتی  توهم اینکه پس لیاقت تو خیلی بیشتر از این آدمه!!آره من با دست کم گرفتن خودم و تکرار رفتارهای اشتباهم توهم بالاتر بودن و خاص تر بودن رو تو آدمها ایجاد میکنمبعد هر چی تلاش میکنم بهشون بفهمونم فکر میکنی کی هستی که با من اینطوری رفتار میکنی؟دیگه دیر شده ، خودم ذهنیتشون رو خراب کردم دیگه هم به این آسونی ها تغییر نمیکنهجوری که من آدمها رو بد عادت میکنم، فکر میکنن اگه سراغ  هر کس دیگه ای هم برن اونها هم این خدمات رو بهشون میدنبا این کارها نه تنها روز به روز عزیزتر نمیشم بلکه از ارزش می افتم و اعتماد به نفسم خوردتر میشهدوباره همین حال خرابم،  باعث میشه بیشتر محبت کنم و کوتاه بیامهمین میشه که من اغلب می افتم تو روابط پر مشکل و هر قدر عشق میدم و تلاش میکنم مثل باتلاق بیشتر فرو میرمآخرش هم وضعیت خودمو بدتر میکنم هم طرف مقابلم روو با عذاب وجدان بیشتر و سرزنش کردن بیشتر خودم از رابطه بیرون میامنمیدونم شاید چون من هیچ تصویر بالغانه و درست و شفافی از یه عشق ندارمبدون هیج معیار درستی، طرفم رو انتخاب میکنم و عاشقش میشم و بعدش هم میخوام جونمم براش بدم و همه کاری براش میکنم www.zehndarmani1.irانگار من ناخودآگاه فضای کودکیم رو تو روابطم بازسازی میکنمهمون دست و پا زدن ها برای دیده شدنهمون التماس کردن ها  برای محبت گرفتن و تایید شدنهمون تلاش و کنترل و مدیریت کردن های همه چیز برای آروم نگه داشتن شرایط خونههمون فداکاری و آخرین الویت دیدن خودم برای راضی و ساکت نگه داشتن دیگرانهمیشه تو کودکی فکر میکردم پدر و مادرم چون خیلی اعتراض میکنن شرایط خونه ی ما انقدر پر درگیری و پر تنشهاگر من یاد بگیرم فقط محبت کنم و کوتاه بیام و اعتراضی نکنم و طرف مقابلم رو همیشه خوشحال و راضی نگه دارماگر بتونم انقدر باهاش راه بیام و تحمل کنم، که ببینه من چقدر خوبم و بهش ثابت بشه هیچکس جز من انقدر تحملش نمیکنهطرف مقابلم هم عاشق و وابسته و قدردان تمام فداکاری ها و زحمات من میشه و یه رابطه ی بدون کوچکترین تنش و اضطراب و سراسر عشقی رو میتونم تجربه کنماینجوری دیگه زندگی پر تنش پدر و مادرم هم برای من تکرار نمیشهولی واقعیت زندگی این نبود و من کلا در اشتباه بودماین حرفهاو باورهایی که تو قصه های و آهنگ های عاشقانه فرو میکنن تو مغز ماکه عشق یعنی زجر کشین و تحمل کردن و فدا کردن خودمونبه خدا که تو زندگی واقعی حماقت محضهانقدر همه به هم میگن آدم اگر عاشق باشه باید از خودش بگذرهزن خوب مرد بد رو اهل میکنه و مرد صبور زن بد رو درست میکنهاینها بدون مهارت و شناخت درست، افسانه ای بیش نیستاصلا  این همه تلاش من برای خوشبخت کردن دیگران و خوب کردن حال اونها و  به زور مجبور کردنشون به کارهایی که من فکر میکنم به نفعشونهنه تنها واقعا حالم رو خوب نمیکنه بلکه از اساس موقتی و غیر ممکنه و همیشه درگیری سازه براممتاسفانه من با خانواده ی خودمم این طوری امانقدر نگرانشونم، خودمو به آب و آتیش میزنم براشوناز طرفی همه ی اینهارو ناخواسته دیگه وظیفه ی من میدونن از طرفی اونها هم کلافه شدنفقط بر عکس روابطم که منو میذارن و میرن اونها ترکم نمیکنننمیدونم شاید من عمدا میرم سراغ رابطه های پر دردسر تا با تنشی و سختی و دردسرهایی که تو این رابطه ها تجربه میکنممشغول باشم و تا سختی تغییر دادن خودمو رو تجربه نکنمشاید چون این کارهایی که میکنم تنها کارهایی هست که تو زندگیم یاد گرفتم و من بلدماگر مهارتهای ارتباطی، نه گفتن رو یاد بگیرماگر اعتماد به نفس و عزت نفسم رو بالا ببرم و خودمو دوست داشته باشماگر جور دیگه زندگی کردن رو لیاقت خودم بدونم شاید دیگه دوباره انتخاب های اشتباه و وحشتناک قبل رو تکرار نکنمباید اینو بفهمم که اگر خوشبختی و حس و حال خوب میخوام باید حال درونمون رو خوب کنم و تضاد های فکری و باورهای مخربم رو بشناسم و حلشون کنمهر خبری هست درونمهتغییر دادن بیرون بدون درست کردن حال درونم بی فایده استمیدونم بزرگ ترین اشتباه من اینکه همیشه تو حال هوای و حس های گذشته ام گیر کردمهمیشه میخوام یه چیزایی رو تو گذشته تغییر بدم و به زور میخوام یه چیزهایی رو به خودم و دیگران ثابت کنمثابت کنم من خوبم ، من کاملم، من خوشبختم، من ....در صورتی که اگر اتفاقات تلخ و مشکلات گذشته و خانواده و خودم رو پذیرفته بودم و پرونده شون رو بسته بودمانقدر گذشته رو تو ذهنم تحلیل و تکرار نمیکردمالان تکلیفم با حال خودم روشن تر بود و قطعا حال بهتری داشتمتو رابطه هام هم  انقدر درجا نمیزدمو و عذاب نمیکشیدمچون خودم کلی مسئله ی درونی حل نشده دارم اتفاقا آدمهایی هم جذب من میشن که اونها هم کلی مشکل پنهان و آشکار دارنکسایی که از بی حمایتی و تایید نشدن ضربه خوردن و عاشق حمایت گری و فداکاری و مهربونی من میشننتیجه هم معلوم دیگه، چون ما هر دو سرشار از مشکلات حل نشده ی روحی و ذهنی بودیمنه تنها حال همدیگرو بهتر نمیکردیم و تسکین دردهای هم نبودیمبدتر نمک رو زخم همدیگه میریختیم و زخم های روحی و ذهنی همدیگرو حاد تر دردناکتر میکردیمانگار یکیمون هر قدر بیشتر محبت بی تناسب میکرد و بیشتر فداکاری میکرد اون یکی بیشتر پرخاشگر تر و بی مسئولیت تر و  پر توقع تر میشدآخرش هم با کلی حس بد وزخم های جدید از هم جدا میشدیمیه پرونده ی باز و حل نشده و پر از زخم دیگه برای خودمون می ساختیممیدونم کلی رفتار مخرب داشتیم که هر کدوم به تنهایی میتونه یه رابطه رو نابود کنهبزرگترین اشتباهات من تو روابطم اینکه ما عادت داشتیم نمک رو زخم های هم دیگه بریزیم و همدیگرو تحقیر کنیمبلد نبودیم درست ابراز خشم کنیمیا سکوت میکردیم یا دعواهای شدید!!بلد نبودیم حد تعادل رو تو ابراز درست احساساتمون رعایت کنیمبه جای اینکه همون ایراد همدیگرو بررسی کنیم که علت مشکلمونهکل شخصیت طرف مقابل رو زیر سئوال میبردیم و لهش میکردیمخوب معلومه دیگه اونم قطعا تلافی میکردتحقیر، توهین، ناامیدی، سرزنش ، کلنجار رفتن و درگیری کلامی و بدنی مکرر، بهانه گیری های الکی، گارد گرفتن در مقابل حرفهای درست طرف مقابلقهر کردن های طولانی و کند بودمنو تو تغییر کردن، همشون مثل موریانه افتاده بودن به جون رابطمون و داشتن پایه و اساس رابطمون رو میخوردنمن ازش میخواستم یه وضعیتی رو زودتر تغییر بدهمثل ایراد گرفتن هاش یا کلافه بودن همیشگیش و این واقعا منو ازش دلزده و فراری میکردولی اون انگار به جدی بودن قضیه برای من و نیازم به تغییر سریعش اهمیتی نمیدادانگار تا ابد وقت داره یه عادتهایی رو تغییر بدهولی من دیگه تحمل نداشتم تو این رابطه بمونمما آدمها معمولا زمانی آگاه میشیم و تغییر میکنیم که دیگه بی فایده اسنه طرفمون باورش میکنه نه دیگه تغییر کردنمون به دردش میخورهچون دیگه رابطه عملا تموم شده و هیچ شوک فوق العاده ای هم به رابطمون جون دوباره ای نمیدهالبته منکر این نمیشم من خودمم دیر تغییر میکنمدیر درس میگیرمدیر....متاسفانه من از اول رابطه تو انتخابم بی فکر و با گره های ذهنیم طرفم رو میپسندم و نتیجه اش شکست های مکررم تو رابطه هاستخیلی جالبه انگارآدمهای مثل من که همیشه و بی دلیل تایید کننده کارهای طرف مقابلشونناجی و زیادی فداکار ، بی هدف و بی اعتماد به نفس، دارای شخصیت و باور قربانی، عادت کرده به زندگی پر تنش هم هستنجالب تر اینکه آدمهای مثل من به شدت جذب آدمهایی که دید خوبی به خودشون ندارنبی هدف و بی برنامه در زندگی، بی مسئولیت، پرخاشگروابسته به الکل یا مواد مخدر ، نابالغ و خودشیفته، دیکتاتور و ضربه خورده در زندگیمیشن و این چرخه بیمارگونه ی مهرطبی فعال میمونهمن حال اونو بدتر میکنم و خصوصیات بدشو بیشتر میکنم اونم با رفتارهاش باعث عمیق تر شدن مشکلات من میشه www.zehndarmani1.irمثلا فداکاری افراطی من بی مسئولیت بودن اون رو شدیدتر میکنهعادت تهدید کردن به ترک کردن رابطه ی اون عادت سرکوب کردن احساسات من و ترس من رو از تنها شدن وخیم تر میکنهدورو ور من کم نیستن آدمهایی که اتفاقا مهربون، با ثبات، مسئولیت پذیر و سالم، موفق و قائده مند هستنولی واقعا نمیدونم چرا من اصلا جذب این آدها نمیشنشاید ناخودآگاه فکر میکنم این که زندگی خوبی دارهدیگه منو میخواد چیکار؟؟؟دیر یا زود من از چشمش میوفتمپس بهتره با کسی باشم که مشکلات زیادی داره و منو برای کمک کردن به خودش و حمایت کردنش و جمع و جور کردن و اداره ی زندگیش بخوادنمیدونم شاید اعتماد به نفس و عزت نفس افتضاحم باعث میشه این فکر ها بیاد سراغم و خودم رو لایق یه ارتباط با کیفیت بالا و احترام و خوشی و رفاه خوب نبینمفکر میکنم باید جون بکنم تا به چیزی برسم این طوری حتما برام موندگار میشهکه اتفاقا برعکس هر کدوم از رابطه ام و آدمهایی رو که خودم کمکش کردم و از بدبختی نجاتش دادمبرام نموند که هیچ یه ضربه ی بدتری هم زد و رفتنمیدونم چرا ولی مثل معتادی که میدونه مواد نابودش میکنه، باز اشتباهاتش رو تکرار میکنه و به اون درد وابسته اسمنم به رابطه داشتن با آدمهای پر مشکل که حالم رو بد میکنن معتاد و وابسته امبرای فرار از حال خراب خودم به یه رابطه ی پر مشکل پناه میبرم تا راستش یه اعتیاد رو با یه اعتیاد دیگه فراموش کنمگذشت داشتن و محبت کردن خوبه، حل کردن مشکلات دیگران خوبهولی افراط تو اینها جز نابودی خودمون و رابطمون هیچ ثمری ندارهمن اگر یاد میگرفتم انقدر اشتباه طرف مقابلم رو زود نبخشمحتی بدون کوچکترین انتظار توضیح و جبرانی از اونخودم برای خودم توجیحات مسخره نمی آوردم و حق رو به طرف مقابل نمیدادماین همه افراطی، درک و تاییدش نمیکردمقطعا اون آدم هم فرصت پیدا میکرد اشتباهش رو بفهمه ی حتی برای جبرانش تلاش کنهمن آدمها رو متوقع ، حق به جانب، دیکتاتور و مغرور میکنمبعد خودم از دست پرورده رفتارهای خودم خسته و کلافه و عصبی میشمدیگه نمیفهمم که خودم باعث این رفتارهای اونمصد دفعه از این که انقدر راحت از خطا و رفتارهای توهین آمیز و تحقیر کننده ی دیگران میگذرم ضربه خوردمولی باز دست از توجیه اشتباهاتشون و حق دادن به اونها بر نمیدارمبا این چشم پوشی از خطاهاشون باعث میشم اونها هم هیچوقت تغییر نکنن که هیچهر کی با من میوفته  روز به روز بدتر هم میشه!!من اصلا به طرف مقابلم مهلت نمیدم خودش متوجه اشتباهش بشهبرای بهتر شدن رابطمون خودش رو تغییر بده و برای ساختن رابطه  و موندم من تلاش کنهخودم اشتباهاتش رو تو ذهنم توجیه میکنم و سریع یه فرصت دوباره بهش میدمخیلی سریع و راحت از حق خودم میگذرماونم لزومی برای تلاش برای بدست آوردن رضایت من و حفظ رابطمون نمیبینهچون  کامل میدونه که همین طوریش هم با وجود هر رفتاری که میکنه ،حتی تو بدترین شرایط هم من میمونماصلا وظیفه ی خودم میدونم که رابطه ی آسیب دیده و ترمیم کنم و مشکلات به وجود اومده رو حل کنمواقعا الان دیگه فهمیدم ، اول من باید درست بشم تا رفتار و عکس العمل طرف مقابلم هم تغییر کنهنمیگم دیگران تقصیر ندارن یا مسئولیتی برای تغییر کردن ندارنولی واقعا به این نتیجه رسیدم اون انرژی و تلاش و زمان و هزینه ای که میخوام بذارم تا دیگران رو تغییر بدماگر روی خودم کار کنم قطعا نتیجه اش بیشترهحداقل باعث میشه دیگه آدمهای اطرافم رو درست انتخاب کنم و روز به روز به سمت  آگاهی برمباید بپذیرم من واقعا بلد نیستم آروم و به موقع اعتراضاتم رو به رفتار حرفها و برخوردهای طرف مقابلم در زمان و مکان مناسبش بهش بگممهارتهایی که باید تو خانواده، مدرسه یا حداقل دانشگاه یادم میدادن یا خودم میرفتم دنبالش تا یاد بگیرمولی حیف که فقط بلدم تحمل کنم و خودم رو توجیه و موقت آروم کنمموقت!!!  بخاطر اینکه  همه ی اون دلخوری ها، زخم های و دردهاتو ذهن و دلم میمونن و میمونن و جمع میشن و دیگه یه جایی منم منفجر میشمتمام چیزهایی که دیدم و الکی لبخند زدم و گفتم همه چیز خوبه و ناراحتیم رو پنهان کردمیه جا با یه تلنگری سر باز میکنه و تمام حرفها و اعتراض های نگفته من بیرون میزنهطرف مقابلمم که تا حالا به شخصیت صبور و همیشه تایید کننده و مهربون من عادت داشتهاصلا نمیتونه این همه تلخی و خشم و افسردگی منو تحمل کنه و رابطه مون نابود میشهکاش بتونم در همون لحظه که چیزی ناراحتم میکنهبا یه سکوت به موقع، با یه جمله ی اعتراضی درستبا یه تذکر شفاف حرفم رو بزنم و این همه ترس از ترک شدن و طرد شدن نداشته باشمکسی که  قراره  با کوچکترین اعتراض من بره و من رو درک نکنههمون  بهتر که اول رابطه قبل از وابسته شدن همه چیز تموم بشهمن استاد تحمل کردن و موندن تو روزهای سختم www.zehndarmani1.irکه همینم باعث میشه مدت طولانی تو رابطه ای که مدتهاست تموم شده بمونم و خودم رو گول بزنموقتی منی که از بچگی خوشبختی، مورد احترام بودن، دوست داشتنی و با ارزش بودن، خوش و شاد بودن مفهومی برام ندارهمعلوم تو بزرگسالیم هم دائما دنبال تن به هر سختی دادن برای نگه داشتن رابطه ام هستمانگار این مهر طلبی من یه دام برام،که هر دفعه با شکل و رابطه ای جدید توش میوفتمهر دفعه هم فکر میکنم این دیگه با قبلی ها فرق داره ولی فقط ظاهر رابطه ها متفاوتهوگرنه باز همون سراب زیبا منو سمت خودش میکشونه و وقتی درگیرش میشم میفهمم باتلاق بودهاصلا خودم رو لایق یه رابطه ی با کیفیت بالا و مورد احترام و در رفاه بودن نمیبینمبدترین و خطرناکترین اشتباه منم اینکه عمیقا باور دارم که اگر کسی رو دوست داشته باشم اونم منو دوست داشته باشه هر مشکل غیر قابل حلی رو هم حل میکنه و میتونیم رابطه رو از مشکلات شدید نجات بدیممن به شدت میل دارم طرف مقابلم رو کنترل کنم و اونو از راه غلط بکشونم به چیزی که به نفعشه و خودشم نمیدونهتو هر رابطه ای هم از ناتوانی خودم از تغییر دادن آدمها صدها ضربه خوردمو صد دفعه فهمیدم این طوری کنترل کردن اونها چقدر فرسایشی واسه جفتمونه ولی....ولی باز با آدمهایی که جدید میان تو زندگیم، همین روش اشتباه رو تکرار میکنمنمیدونم شاید از بچگی صدها بار شنیدم که آدم با محبت میتونه هر نااهلی رو اهل کنههمیشه فکر میکردم باید با غرق محبت کردن طرف مقابلم نمک گیرش کنم و کامل رفتارش رو کنترل کنم و بتونم از راه اشتباه رفتن بکشونمش بیرونولی حیف که هیچ فایده ای نداشت و هر چی بود موقت بودمحبت و گذشت تا یه حدی حلال مشکلاتهوقتی از تعادل خارج بشه خودش مشکل سازههمین عادتم باعث میشه طرفم از من فراری و بیزار بشهخودمم میترسیدم واقعا عاشق بشم و یا به کسی خیلی نزدیکی عاطفی پیدا کنمهمیشه وحشت داشتم نکنه خود واقعی من ، گذشته ی تلخ من، شخصیت بی اعتماد به نفس و پر مشکل من مشخص بشهبرای همین من به شدت پنهان کاری میکنم و همیشه یه نقاب رو صورتم دارمکه پشت اون نقاب پنهانم تا کسی اصل حال درون منو نبینه ولی...هر کسی کنارمه میفهمه که محافظه کارم و سعی میکنم یه ویترین محکم بودن ، صبور و موفق و شاد بودن برای خودم بسازمولی از درون دقیقا برعکس بودتمام عمرم همه ی تلاشم رو میکردم حداقل من نقطه ی قوت اون خانواده ی داغون باشمتا باعث افتخار خانواده ی رنج کشیده ام باشماین وسط خواسته های خودم و لذت بردن از زندگیم رو قربانی و فدای این هدفم کردممن در ظاهر یه آدم واقعا موفقی هستمخیلی ها حسرت شرایط و موقعیت منو میخورن و تلاش میکنن به جایگاه من برسن ولی واقعا از درون متلاشی من خبر ندارنکاش به جای این  ویترین پر زرق و برق و خاص یه درون و روح آروم و با آرامش داشتمکاش انقدر که برای به دست اوردن این ویترین شیک تلاش کردم برای آرامش واقعی خودم تلاش کرده بودممن که ناخودآگاه عمیقا فکر میکنم همین طوری با ارزش و جذاب و خواستنی نیستمهمیشه تلاش میکردم با باج دادن های مالی، محبتی، کاری و بیشتر انرژی گذاشتن و فدا کردن خودم برای دیگری کمبود هام و نقص های خودم و خانواده ام رو جبران کنمتازه بازم هر کاری میکردم فکر میکردم کمه باید بیشتر تلاش میکردم!!نمیدونم شاید ناخودآگاه از خودم متنفر بودم یا حداقل خودمو دوست نداشتم که انقدر خودمو با این کارهام  و طرز فکرم بی ارزش میکنمواقعا نمیدونم!!!یه رابطه ای که هیچ موردی از نیاز های عاطفی، مالی، حمایتی و حتی جنسی منو تامین نمیکنهمن باز  میچسبم بهش و واقعا  نمیتونم رهاش کنمپیش خودم فکر میکنم داشتن یه رابطه ی افتضاح و دردآور خیلی بهتر از بدون رابطه بودن و تنها بودنه!!!اصلا استقلال فکری و رفتاری برای من معنی ای ندارهمن همه چیزم رو در کنار کسی بودن و خودم رو فدای اون کردن با معنا میبینمانقدر باور قربانی شدن و اینکه دیگران میتونن مارو خوشبخت یا بد بخت کنن تو ذهن من قویه که معنی ارده ی خودم و استقلال خودم تو سرنوشتم رو عملا فراموش کردممتاسفانه من از ایرادهای واضح و حتی خطرناکی که طرف مقابلم داره و هر کسی میتونه به راحتی متوجهش بشه رو انکار میکنم یا مشکل عادی و قابل حل شدنی ای میبینمکه فقط من با محبت و عشقم و صبوریم میتونم حلش کنمهمین شروع فاجعه ارتباطات منهحتی تو خیالم یه رابطه ی خیالی ، جوری که دوست دارم تو ذهنم باهاش میسازم و با همون خیالم من قانع هستمحیف که رفتارهای تلخ و سردی هاش و بی احترامی ها و نبودن ها و بی مسئولیتی هاش نمیذاره حتی با این توهم خودم هم خوش باشمنمیدونم شاید هر کسی هم کنار منه از این همه بی اعتماد به نفس بودنم، بی هدف و هویت بودنم حس قربانی بودن و مظلوم نمایی های منهمیشه افسردگی و والد بودنم و بکن و نکن های منم خسته میشهحتما منم برای اونم یه کابوسم که با این که خودش سرتا پا ایراده از من خسته میشه و میرهمنم مقاومتی نمیکنم، راستش میترسم www.zehndarmani1.irکلا من از هر رقابتی، دشمن تراشی، ابراز قدرت و استقلالی فراری امچون فکر میکنم اینها دردسرسازنمن از هر تنشی فراری ام و اغلب کوتاه میامانقدر فکر میکنم رقابت کردن یعنی دشمنی و دردسر و خودخواهیهمین  احساس گناه و ترس از شکست نمیذاره تو هیچ رقابتی موفق بشم و سریع جا میزنمبدجوری به نقاب همه چیز آرومه عادت کردماصلا نمیتونم احساسات واقعی ام رو سرکوب نکنمخیلی اوقات برام پیش میاد که یکی چیزی گفته یا کاری کرده من ناراحت شدموقتی میپرسه چی شد؟ ناراحتت کردم؟من در کمال تعجب ، میگم نه چرا باید ناراحت بشم؟ نه ناراحت نشدم!! من خوبم!!طرفم هم فکر میکنه من از فولادم و از اون به بعد هر بلایی بخواد سر من میارهحتما پیش خودش میگه این که چیزی نمیفهمه یا همه جوره موندنیه دیگه!!واقعا اشتباه میکنم که من به خودم و احساساتم ارزش قائل نمیشماون طرف هم متوجه رفتار اشتباهش نمیشه و ادامه میده یا فکر میکنه لیاقت من همین برخورده و بیشتر از اون برام احترام و ارزش قائل نمیشهنمیدونم چرا فکر میکنم هر لحظه باید نشون بدم من محکم و ضربه ناپذیرماین همون  اشتباه بزرگیه که باعث میشه هر کی هر بلایی بخواد سر من بیاره و عین خیالشم نشهنمیتونم تعادل داشته باشم یا سکوت و تحملم یا درگیری و فورانانقدر از بچگی مشکلات خانوادمون رو ، بعد مشکلات خودم رواحساساتم ونظرم و شخصیتم رو انکار کردمدیگه خیلی از خود واقعی ام دور شدمشدم آدمی که داره فقط نقش بازی میکنه و تظاهر به محکم بودن خودش و خوب بودن شرایط میکنهاین نقش بازی کردنم  فایده ای ندارهچون واقعی نیست، بالاخره یه جا از درون متلاشی میشم و تحملم تموم میشهدیگه این جمله ی مسخره که زندگی همینه دیگههمه بدبخت تر از من هستن همینم باید راضی باشم هم، حال من رو موقت خوب نمیکنهدیگه یه حال خوب واقعی ، یه اعتماد به نفس و استقلال فکری جانانه دلم میخوادنمیگم پر توقع و ناشکر باشم ولی دیگه حداقل ها تو هر رابطه ای باید باشهمنم دلم احترام ، ارضاء نیازهام ، دیده شدن و دوست داشته شدن و با ارزش بودن رو با همه وجودم میخواددیگه فهمیدم بی فایده اس مکرر، بازبون خودم بگم ، بهم ابراز علاقه کنبیا رابطه جنسی داشته باشیمبیا به هم احترام بذاریم، بیا مسئولیت هارو تقسیم کنیمبیا عادت های غلط مصرف مواد یا الکل و سیگار هر عادت بدت رو کنار بذارخوب از اول چشم داشتم باید دقت میکردم دیگهدیگه یه کسی که تمام عادت ها و شخصیتش شکل گرفته و از این شخصیتش هم کاملا راضیه مگه میشه تغییر داداشتباه کردم من بیشتر مثل والدین بودم براش ، به جای عشقشطبیعیه دیگه اونم از دست من فراری و عاصی شدهشایدم این دلزدگی ها باعث شده....نمیدونم شایدم بهم خیانت کرده و میکنه، منم مثل مشکلات دیگه ام که انکارش میکنم و وانمود میکنم همه چیز آرومهسرم رو مثل کبک کردم تو برف و خودم رو زدم به  بی خبری!!کاش از اول بلد بودم به ذهن و روح و جسم و زندگی و شخصیت خودم بیشتر از رضایت و تایید دیگران اهمیت بدمدیگه منم از انکار کردن اشتباهات دیگران، الکی و همیشه حامی  و امید دهنده بودن ، کنترل کننده و مراقب اشتباه نکردن و خطا نرفتن دیگران بودن خسته شدمباید بفهمم هر کسی اختیار زندگی خودش رو داره ، من نمیتونم به زور کسی رو خوشبخت کنمفقط باعث میشم رابطه ی اون آدم با من بهم بریزه و اون رو روز به روز بی مسئولیت تر و متوقع تر میکنممنم باید روی زندگی خودم تمرکز کنماوایل فکر میکردم اگر به تخریب شخصیت کردن های طرف مقابلم، به تحقیر کردن هاشسرزنش کردن های مداومش، سردی ها و نادیده گرفتن ها و اشتباهات مالی و رفتاریشبی تفاوت و خونسرد باشم کم کم همه چیز حل میشهولی الان میدونم عکس العمل نشون دادن اندازه و درست و به موقع و با اعتماد به نفسقطعا کلید داشتن یه ارتباط سالم و لذت بخشه www.zehndarmani1.irسالها من تو این وضعیت گیر کرده بودمانقدر خشم هام، ترس هام، دلخوری هام، نیازهام رو سرکوب کرده بودم و بروز نداده بودمتبدیل شده بودم به آدمی که هیچ چیز تو زندگی براش فرقی نداره و کاملا افسرده شده بودمالان مرتب پیگیر درمانم هستم و فهمیدم حال خوب یا بدم کاملا به خودم و تغییراتم بستگی دارهفهمیدم حضور مستمر و مرتب در جلسات درمانشرکت در مشاوره های گروهی و استفاده از تجارب زنان و مردانی که مثل من بیماری مهرطلبی داشتن و راه های جدیدی برای حل مشکلاتشون پیدا کردنکتاب خوندن و مهارت های ارتباط سالم و زندگی سالم رو یاد گرفتنخیلی خیلی در درمانم حیاتی و مهمهفهمیدم که سرکوب و پنهان کردن احساساتم، سنگ زیرین آسیاب بودنخودسرزنشگریم، ناجی و فداکار بودن افراطیتلاش برای سوپرمن بودن و قهرمان زندگی دیگران بودنآسیب زدن به خودمو و نادیده گرفتن نیازها و خواسته های خودم نابود کننده استاز همون روز که متوجه شدم این مشکلات رو دارمبه خودم قول دادم دیگه هیچکدوم از این حماقت هارو تکرار نکنم و رابطه هام رو سالم و سنجیده انتخاب کنم و درست ادامه بدم و از این کارهای مخرب رابطه پرهیز کنممثل نور رعد و برق که قبل از صداش به گوش میرسه، جرقه های تغییر منم قبل از مشخص شدن تو رفتارهام تو ذهن مشخص شدهخودم دارم حسش میکنممن همیشه تو شرایط رسمی و غیر احساسی خیلی بهتر و مقتدر و موفق تر عمل میکردم ولی تا احساساتم درگیر میشدتمام حال خراب و ترس ها و وابستگی های من بیرون میزد و گند میزد به شخصیتم و رابطه امانقدر میترسم نکنه پیر بشم و ناتوان باشم و دیگه هیچ جذابتی برای کسی نداشته باشم و بدون رابطه بمونمتن به هر رابطه ی بی کیفیتی میدم و با همه توانم سعی میکنم نگهش دارم که الان فهمیدم کلا این طرز فکر اشتباهههمیشه آدمهای مختلفی از من سوء استفاده میکردنمن با خرج کردن ، افراطی انرژی و وقت گذاشتن ، محبت هایی که هیچ وقت جبران نمیشنتلاش میکردم هر جوریه محبت و توجهشون رو جلب کنمتااینکه تو جلسات درمان فهمیدم که تا خودم به پولم، وقتم، شخصیتم، حسم، بدنم و روانم ارزش قائل نباشمنباید از کسی توقع داشته باشم که به من ارزش قائل باشه و وجدان داشته باشهفهمیدم حس های بی ارزشی و کم بودن و ناقص بودن و بد بودنی که تو کودکی به من دادن واقعی نبودهمن هیچکدوم از اونها نبودمفهمیدم  این حس ها و باورهایی که به من از کودکی دادنهمون حس هایی بوده خودشون داشتن وناخودآگاه  به من نسبت میدادن و منم عمیقا باورشون کردم وزندگیمو رو پایه نابود گر اون باورهای مخرب ساختمدارم یاد میگیرم و سعی میکنممستقل فکر کنم و عمل کنم ، از کارهای کوچیک شروع کردم و بدون نظر و تایید گرفتن از کسی میتونم خودم کارهامو کنمچون دیدم که اینهمه چسبندگی احساس نیاز به تایید شدنچقدر در طرف مقابلم کلافگی از من و دلزدگی ایجاد میکنهفهمیدم دختر و پسرها و زن و مردهای مثل من، اغلب تو سن کم ازواج میکنن یا وارد ارتباط های دوستی میشن تا خلاء هاشون رو تو ارتباط هاشون جبران کننولی اغلب با انتخابهای غلطشون و ادامه رابطه با کارهای غلط تر شرایط خودشون رو روز به روز بدتر میکننفهمیدم مهر طلبها اغلب یا خیلی چاق هستن خیلی لاغراختلال پر خوری عصبی یا بی اشتهایی عصبی جزئی از مشکل ما مهرطلب هاسکه با کامل شدن درمانمون وزنمون هم متعال میشه و اختلال خوردنمون هم به مرور کمرنگ تر و درمان میشهفهمیدم مهرطلب ها اغلبشون دچار افسردگی، احساس عمیق بی کس و حامی بودن، تنهایی و پوچی میکننفهمیدم من و آدمهای با مشکل مشابه من ،  اغلب برای حل موقت مشکلمون سراغ هیجانات زودگذر میریم تا از درد بزرگتر فرار کنیممثل خرید کردن بی دلیل، غذا خوردن افراطی ، مشروب و مواد مخدر و ....تا وقتی که تاوان سنگینی برای این هیجانات کوچیک که خیلی اوقات اعتیاد بهشون پیدا کردیم میدیماون موقع است که میفهمیم باید مشکلاتمون رو از ریشه حل کنیممسکن های موقتی فایده ای به حال من ندارهفمیدم آدهای شبیه من بدون اینکه خبر داشته باشیم زندگی و روابطشون مرز نداره هر کسی میتونه بیاد توش و به ما ضربه بزنه و برهیاد گرفتم برای ذهنم جسمم زندگیم مرزهای منطقی و عاقلانه درست کنمفهمیدم که اغلب ما از کودکی و نوجوونی بعد جوونی مون افسردگی و کلی مشکل روحی دیگه داریم ولی یا تشخیص داده نمیشه و میمونه و زخم کهنه تری میشهیا انقدر انکارش میکنیم که تو ناخودآگاهمون میره و غیر مستقیم رو تک تک کارها و رفتارها و حس ها و تصمیماتمون تاثیر منفیش رو میذاره www.zehndarmani1.irمیدونم که مهرطلب ها معتاد به محبت کردن و اصلاح دیگران و کنترل کردن و تغییر دادن دیگران هستن و همین باعث میشه طرف مقابل فراری باشه ازشوندارم یاد میگیرم روح و حس معنوی خودم رو با منشا انرژی هستی تقویت کنم و به خودم آرامش بدمدیگه گول بازی های روانی ای که باعث میشد از حقم بگذرم و عذاب وجدان بگیرم نخورمشجاعانه کمبود های زندگیم رو بپذیرم و اون بخش از گذشته که هیچ کاریش نمیتونم بکنم رو پرونده اش رو ببندمبرای همیشه رهاش کنم تا از ذهنم بره و محو بشه و دیگه حتی یادمم نیاددارم یاد میگیرم خودمو دوست داشته باشممهارتهای ارتباط درست رو یاد بگیرممهارت های استقلال مالی و فکری رو یاد میگیرمسعی میکنم کارهامو خودم مستقل انجام بدم و فقط از افراد مطمئن مشورت بگیرم ولی خودم کارهاموانجام بدمنذارم کسی کنترلم کنه و دست از کنترل کردن آدمهای دیگه بردارمدارم تمرین میکنم تو موقعیت های مختلف درست و به جا کامل اظهار نظر کنم و کوتاه اومدن و سکوت و تحمل کردن و خودخوری رو کنار گذاشتمدیگه فقط وقتی حرف و عمل کسی رو قبول میکنم که منطقی باشهتن به زور و تهدید و ترس از جدایی نمیدمدیگه تلاش نمیکنم به هر قیمتی تایید و محبت دیگران رو جلب کنمسعی میکنم کارهایی که شادم میکنه بهم حس لذت میده هر روز انجامشون بدم و از زندگیم لذت ببرممن دیگه فهمیدم من اول مسئول زندگی خودمم بعد دیگراندیگه سعی میکنم عمیقا خودم رو دوست داشته باشم، خودم رو لایق احترام و ارزش داشتن ببینممیدونم که من لایق دریافت عشق هستم بدون دادن سرویس های اضافیدیگه خواستنی بودن از طرف دیگران برام اهمیتی ندارهدیگه تو رفتارهام تظاهر نمیکنم واضح هر حسی رو دارم با احترام کامل به خودم و دیگران بیانش میکنمدیگه به جای تحلیل خودمو گذشته ام و سرزنش خودم و دیگران ، دارم برای آینده ام برنامه ریزی میکنم و تلاش میکنممراقبم به کسی ذره ای باج ندم مراقبم به موقع نه قاطع، به خواسته های غیر منطقی بگم و از عواقبش که سرزنش کردنم و یا ترک کردنم هست دیگه وحشتی ندارماگر کسی قرار با تخریب من و سوء استفاده کردن من کنارم بمونههمون بهتر که زودتر بره و جا برای آدمهای سالم تری تو زندگیم باز بشهخیلی مراقبم کاری نکنم که حس قربانی بودن دوباره بیا سراغمدارم یاد میگیرم از حس تنهایی هام لذت ببرم و با خودم عشق کنمدیگه به جای دیدن و تمرکز رو مشکلات و دردهای خودم و دیگران سعی میکنم قشنگی های زندگی، انرژی های مثبت رو بگیرم و جون دوباره به خودم بدمواقعا دارم حس خوشبینی و پیروزمند بودن که سالها بود تو وجودم نابود شده بود روذره ذره پرورشش میدممثل یه جواهرات ارزشمند با ذهنم برخورد میکنم نمیذارم و خودم و دیگران هر لحظه با یه سوهان به جونش بیوفتنمیدونم یه روز دوروز فایده ای نداره باید تا لحظه ی آخر عمرم،  تمرینهای خود دوستی و خود مراقبتی از جسم و روانم رو انجام بدمالان دیگه فهمیدم اگر بخوام درمان بشم نیاز به تقویت هوش هیجانیم دارمباید با احساسات و هیجانات خودم آشنا بشم  و بتونم مدیریتشون کنمچون واقعا دیدم که  مدیریت نکردن هیجاناتم باعث کنترل نشدن رفتار‌هام و تکرار اشتباهاتم تو همه ی رابطه هام میشهباید عزت نفس آسیب‌دیده خودم رو ترمیم کنمزمانی که خودم رو لایق زندگی بهتر، ارزشمندی ومراقبت از خوددیدم یعنی تو بالا بردن عزت نفسم موفق بودمهر وقت یاد گرفتم خودم، شخصیتم، وقتم، پولم، انرژیم، نیاز هام و همه چیزم رو زیر پام نذارم تا تایید و تحسین دیگران را جلب کنم www.zehndarmani1.irاون وقته که یعنی دارم از شر مهرطلبیم راحت میشمهر وقت خود دوستی و مراقبت و ارزش دادن به جسم و ذهنم رو یاد گرفتم یعنی دارم عزت نفسم رو بالا میبرمباید نه گفتن رو یاد بگیرمنه گفتنی که گاهی باید قاطعانه بگم، گاهی با یه سکوت معنی دار که یعنی من مخالفمگاهی با ترک کردن محیط نه گفتنم رو نشون بدم، گاهی هم از طرف تعریف کنم و بگم شرمنده تو خوبی من توان این کارو ندارم و ده ها راه نه گفتن رو با خلاقیت خودم ایجاد کنمباید یاد بگیرم من اول به خودم و آرامش و سعادت خودم متعهد باشم بعد دیگراناگر من به خودم ارزش قائل نباشم قطعا ارزش به دیگران قائل شدنم هم یا از ترس تنها شدنه یا برای جلب توجه و تایید که هر دو موقت و بی فایده و بیمارگونه اسباید باور‌های مهرطلبانه رو تو خودم شناسایی و اونها رو  اصلاح کنمباور‌هایی مخرب و دردسر سازی مثل، همه باید مرا دوست داشته باشند، همه باید از من راضی باشند، همه باید من را تایید کنند، من لایق محبت دیگران نیستم پس باید به آن‌ها باج دهم تا دوستم بدارندباید انقدر درست قاطعیتم رو تو تغییر رفتارم مستمر نشون بدم کم کم باور اطرافیانم بشه من اون آدم قبل نیستمزمان میبره احتمالا اونها هم ناخواسته کلی بهم حس عذاب وجدان بدنولی کم کم اونها هم شخصیت و عادت ها، باورهای جدید منو میپذیرندارم کم کم یاد میگیرم در مقابل درخواستهای دیگران به جای به اجبار تحمل کردن و کوتاه اومدنپیشنهادی بدم که هم من به خواسته ام برسم هم اونهایا پیشنهادی میدم که به من فشاری وارد نشه یا خواسته های منم پایمال نشهواقعا خدارو شکر دارم کم کم یاد میگیرم!!شاید هنوزم براتون سئوال باشه بلاخره من دخترم یا پسرممردم یا زنمفرقی نمیکنه من یه مهرطلب تحت درمانمپایانآدرس سایت www.zehndarmani1.irکانال تلگرامt.me/ZahraRezaeiPsychologyکانال روبیکا@ZahraRezaeiPsychology1پیج اینستاگرامmoshavere_ravan</description>
                <category>زهرا رضایی</category>
                <author>زهرا رضایی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 07:55:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از همیشه مجرم بودن خسته شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388/wwwzehndarmani1ir-brw1g3wlodgy</link>
                <description>www.zehndarmani1.irبه نام خالق عشقنویسنده: روانشناس زهرا رضایی(داستانها تلفیقی از تجربیات کاری سالهای مشاوره، خلاصه کتابها ومقالات به روز و تخصصی روانشناسی و سبک های درمانی متعدد و آموزش های تکنیکهای درمانی است)&quot;امیدوارم بهترین تاثیر رو روی زندگی شما داشته باشه وشروع معجزه ی تغییر زندگیتون باشه&quot;از حس همیشه مجرم بودن خسته شدم(موثر در شناخت افراد دارای اختلال پارانویید و شکاک و سلطه گر و تصمیم گیری برای ازدواج با آنها)قصه ی منو امیر علی از همکاری تو یه شرکت فروش دارویی شروع شدامیر علی خیلی وقت بود که به عنوان مسئول ارشد بازاریابای اون شرکت فعال بود و خیلی هم موفق بودمنم تازه کارم رو شروع کرده بودم و پر از انرژی و هدف بودم تا پله های ترقی رو سریعتر طی کنم و هر چه زودتر پیشرفت کنمتا هم حقوقم رو بالا ببرم و به اون استقلال مالی که میخواستم برسم هم بتونم کلی تجربه تو کارم بدست بیارمو پیشرفت کنم و سمت بالاتری بگیرمجو شرکت خیلی صمیمی و گرم بودبچه های شرکت اکثرا هم سن و سال هم بودیممن رو هم خیلی زود بین خودشون پذیرفتن و خوب با هم صمیمی شده بودیممدیریت شرکت هم تاکید میکرد با هم ارتباط صمیمی ای بر قرار کنیم این حس و حال و همبستگی، فروش رو هم بالاتر ببرهمدیر بخش هم  اصلا دوست نداشت تو شرکت تنش یا دلخوری بین همکارا باشهتا چندین ماه  همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه یکی از همکارا، که پسر خیلی خوبی هم بودخیلی مودبانه و بدون هیچ قصد و برخورد بدی سعی میکرد کمکم کنه و راه و چاه کار رو نشونم بدهسعید که میدید این همه ولع پیشرفت دارم، سعی میکرد راهنماییم کنه و موقعیتهای فروش بیشتری برام ایجاد کنهاز همون روزها بود که رفتار امیر علی که مدیر بخشمون بود با هر دوی ما به شدت بد شد و علنا هر طور میتونست ما رو زیر سئوال میبرد و از هر فرصتی برای تحقیر و ابراز خشمش به منو اون سعید بدبخت استفاده میکردمن که دیگه واقعا از این شرایط خسته شده بودم رفتم پیش مدیر شرکتگفتم  شما مگه نفرموده بودین فضای شرکت رو گرم و دوستانه نگه دارید و به همدیگه کمک کنید تا هر کسی سطحش رو هر ماه بالاتر ببرهپس چرا آقای امیر علی خان این طوری برخورد میکنن انگار دزد گرفتنهر زمان آقا سعید میاد سمت من تا یه چیزی یادم بده یا صحبتی کنه چنان برخورد تندی با ما میکنه انگار داریم چه جنایتی میکنیممن دیگه واقعا از این وضعیت خسته شدم لطفا هر چه زودتر جریان رو بررسی کنید و لطفا جدی باهاشون صحبت کنیدجناب مدیر که چند سال با امیر علی کار کرده بود و کامل روحیاتش رو میشناخت گفتآروم باش خیالت راحت من خودم همه چیز رو بررسی میکنم و با امیر علی هم خودم صحبت میکنمایشون یکی از حرفه ای ترین همکارای ما هستنولی کلا به روابط همکارا تو شرکت حساس هستن و سلامت اخلاقی شرکت براشون خیلی مهمه مخصوصا من احساس میکنم رو شما تعصب خاصی دارن!!!!!!!من که اصلا فکرشم نمیکردم این جواب رو بشنوم کلی خجالت کشیدمسریع خودمو جمع و جور کردماز اون حالت عصبانی که اومده بودم داخل اتاق، تغییر حالت دادمسریع انداختم تو فاز شوخی و گفتم نه جناب رئیس کلا سوء تفاهم پیش اومده سعید تو شهرستانشون یه نامزد داره و اتفاقا  برای نامزدش میمیرهخیلی دوستش داره و اتفاقا  خیلی پسر سالمیه و فقط قصدش کمک به من بودهآقای امیر علی هم که ......نمیدونستم اصلا چی بگم زبونم بند اومده بودانگار تابلو بود که منم یه حسهایی به امیر علی دارم ولی جرئت نکرده بودم  بروزش بدمخیلی رسمی و مودبانه گفتم که خیالتون راحت جناب رئیسمنم که دیگه بچه نیستم این همه سال تو موقعیتهای مختلف تونستم موظب خودم باشم و روابطم رو مدیریت کنم این جا هم میتونمبه جناب امیر علی خان هم بفرمایید من میتونم از پس خودم بر بیام، انقدر هم درک دارم که تو محیط کارم بیشتر مراقب رفتارم باشمwww.zehndarmani1.irاون روز مدیرمون قول داد که خودش شرایط رو، رو به راه میکنهولی حرف اون روزش تو مغزم بالا و پایین میرفت ،یعنی چی که میگفت رو شما تعصب خاصی دارهولی راست میگفت امیر علی یه جور دیگه رو من حساس بود، آخه یعنی چی؟ چرا؟چرا تا به حال به خودم چیزی نگفته بودوقتی دقتم رو بیشتر کردم دیدم بله، آقا چشم از من بر نمیدارهیه روزآخر وقت اومد کنار میزمبه بهانه ی اینکه مدیر با من صحبت کرده  و مثلا من الان پشیمونم از رفتار تندمشروع کرد به اینکه من منظوری نداشتم فقط نمیخواستم جو شرکت آلوده بشه و این حرفهاکلی معذرت خواست و سعی کرد خیلی گرم و صمیمی برخورد کنه و دلم رو بدست بیارهمنم گفتم خواهش میکنم سوء تفاهم بوده دیگهمن آدم کینه ای نیستم امیدوارم از این به بعد همکاریمون بهتر بشههمه چیز به خوبی و خوشی حل شداون روز منظورش رو از آلودگی جو شرکت نفهمیدمچطور ممکن بود حرف زدن در مورد کار و رفتار های واضح و شفاف ما،  با وجود اینکه سالها بود سعید رو میشناخت و به پاکی قبولش داشت آلودگی ایجاد کنه اصلا آلودگیه چی!!!!!!!!اون روزها اصلا تو باغ نبودم و سرمست از شروع عشق آتشین بینمون بودمولی بعدها تا مغز استخونم فهمیدم وحس کردم این یعنی چی؟بعد از اون جریان، توجه های خاص و محبتهای امیر علی شروع شدخیی مودبانه بهم پیشنهاد داد که هر زمان وقت داشتم بهش اطلاع بدم یه قرار تو یه کافه بذاریم و بیشتر با هم آشنا بشیممنم که همیشه از مردهای بزرگتر از خودم خوشم میومد دوست داشتم عشقم مثل پدرم، آدم جا افتاده و عاقلی باشه با کمی تاخیر قبول کردمراست میگن ذهن ناهشیار میگرده شبیه به پدر و مادر خودش رو پیدا میکنه ولی این  فقط ظاهرا ماجراستانسان خیلی موجوده پیچیده ایهخلاصه از پختگی و تکلیف روشن بودنش خوشم میومدانقدر شروع رویایی و خوبی داشتیم که نه به اختلاف سنی دوازده ساله مون، که حس سلطه گری اونو بیشتر میکرد توجه میکردمنه به حرفهایی که همه پشت سرش میزدنتا مدتها نذاشتیم کسی از رابطمون با خبر بشه ولی دوستان  و همکارهایی هم که شک کرده بودن با گوشه و کنایه سعی داشتن به من بفهمونن که این آقای خوشتیپ و خوش هیکل که الان چشم ازت برنمیداره و عاشق و شیفته ی توئه قاطی کنه بد قاطی میکنهبچه ها، با کنایه و گاهی واضح و خلاصه با هر زبونی که بلد بودن به من میفهموندن که امیر علی خیلی بد دله، بهانه گیره ، توهمه چیز سخت گیره و عقاید خیلی سفت و سختی داره و دائما به همه چیز شک میکنه و ...ولی من انگار نه انگاراون روزها انقدر سرمست توجه های مردونه و حمایتگری های امیر علی  و محبتهاش بودم که اصلا نمیفهمیدم داره چه بلایی سرم میادبه توصیه ی امیرعلی که میگفتعزیزم دیگه باید رعایت کنیدیگه سعی میکردم کمتر با همکارهای مرد صحبت کنم و حتی اگر کارم گیر میکرد، میگشتم از همکارای خانم کسی رو پیدا میکردم و کارم رو راه می انداختمwww.zehndarmani1.irانگار ناخودآگاه کاملا پذیرفته بودم که آدم عاشق حرف عشقش رو باید هر چی که باشه  قبول کنه و عشق یعنی تسلیم محض بودنکم کم محدودیتها و القا کردنهایی که، به نظر من این درسته و تو هم باید قبولش داشته باشی و رعایتشون کنی از چیزهای ساده به موضوعات متعدد و مسائل گسترده ای رسیدواقعا شرایط پیچیده شده بود اعتماد به نفسم روکم کم داشتم از دست میدادم اصلا دیگه نمیدونستم من درست میگم یا اونفقط میدونستم دیگه خودم نیستم و حال روحیم واقعا خرابهتا مطیع بودم و سعی میکردم کاری نکنم، حرفی نزنم که  نارحت بشه همه چیز عالی بودولی وای به روزی که مخالفت میکردم یا قوانینش رو رعایت نمیکردمشرایط همین طور پیش میرفتامیر علی اصرار داشت به اینکه سریعتر خاستگاری بیان و موضوع از طرف خانواده ها رسمی و علنی بشه و زودتر عقد کنیممنم که این همه ولع و بیتابیش رو برای بهم رسیدن میدیدم خیلی حس فوق العاده ای داشتماز مادرم که از اول در جریان آشنایی منو امیر علی بود خواستم به بابام اطلاع بده و بگه که رسما میخوان همین پنجشنبه بیان منزلمونوقتی مادرم موضوع آشنایی ما رو به پدرم توضیح داد و گفت همین پنجشنبه برای خواستگاری میانپدرم که همیشه خیلی منطقی و با آرامش و اقتدار مخصوص خودش با شرایط برخورد میکرد پذیرفتگفت باشه بیان ولی برای خواستگاری نه فقط آشنایی اولیهاونها هم اومدن و همه چیز خیلی رویایی و عالی پیش رفتحسابی عجله داشتن و حرفها یه هویی نا خواسته به سمت حرفهای رسمی خواستگاری رفتیکم تنش های طبیعیه که تو همه خواستگاری ها هست هم بودمهریه و بقیه ی رسم و رسوم هاولی همه چیز مدیریت شده پیش رفتفرداش مادر امیر علی تماس گرفت و انگار  به مادرم گفته بود که خانواده خیلی هم اصرار دارن که زودتر ما برای تحقیقات بریم و بقیه ی مراحل طی بشهبچه ها آزمایش برن و برگه برای عقد بگیرناما پدرم به هیچ وجه قبول نکرد و گفت عجله تو ازدواج همیشه پشیمونی به بار اورده و میارهاگر خواستن میتونن یه مدتی آشنا بشن با رعایت کردن تمام حریم هاولی از عقد و حتی صیغه محرمیت هم خبری نیستاین دو تا جوون حداقل باید شش ماه با کنترل ما برن و بیان و بی سرو صدا و اطلاع همسایه ها و فامیل با هم آشنا بشنحدو حدود هم باید دقیقا رعایت بشهاگر از هم به شناخت رسیدن و تونستن با هم راه بیان و مشاوره رفتن و همه چیز خوب پیش رفت بعدا تصمیم می گیریم چه کنیمهمین و بسهمیشه پدرم شرایط رو کامل می سنجید و با مادرم مشورت میکرد و قاطعانه رو حرفش وایمیستادهمیشه از این اقتدار منطقی بابا خوشم میومد ولی این دفعه نهاولش خیلی تو ذوقم خوردحالا من جهنم، میدونستم امیر علی خیلی ناراحت میشهولی نمیدونستم چه واکنشی نشون میدهبه هر حال از اونجایی که پدرم مرد عاقل و با تدبیری بود و اختیار تام من دستش بود نمیتونستم رو منطقش حرف بزنموقتی به امیر علی حرف پدرم رو گفتم انتظار داشتم یکم ناراحت بشه و بگه اشکالی نداره شش ماهم صبر میکنیم بهتر، بیشتر همدیگرو میشناسیمwww.zehndarmani1.irولی امیر علی که عادت به ناکام شدن و بر آورده نشدن خواسته هاش نداشت چنان عصبی شد که حرفهای خیلی بدی به پدرم زدمدام میگفت این آدم ضربه اش رو به ما زد ، من میدونستم زهرش رو میریزهاین جمله ی معروف امیر علی بود که به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد یه روزی همه منتظرن ضربه شون رو بزننباورم نمیشد این چه نوع دیدگاهیه چرا آدمها بخوان زهرشون رو به ما بریزنحالا کی، پدر من که مهربون ترین آدمی  بودکه تو دنیا میشناختماون روز خیلی بهم برخورد و بهش گفتم که بیا تمومش کنیم ما شرایط هامون به هم نمیخورهوقتی جدی بودن منو دید، یهو صد و هشتاد درجه موضعش رو عوض کرد و گفت نه خواهش میکنم ناراحت نشوبه خدا منظوری نداشتماتفاقا فکر که میکنم میبینم حرف پدرت منطقیه هر چی بدون عجله پیش بریم بهترهبعدم کلی محبت کرد و سعی کرد از دلم در بیاره و ازم خواهش کرد که کلا جرو بحث امروز رو فراموش کنممیگن زمان خیلی چیزهارو مشخص میکنه واقعا همین طورهامیر علی خیلی سعی میکرد اوضاع از دستش در نره ولی تو شرایط های مختلف یه عکس العمل هایی نشون میداد که اوایل برام عجیب و یا حتی جذاب بود ولی بعدش بدجوری منو میترسوندمثلا دائما  منو چک میکرد و میخواست بدونه بهش وفادارم ، روابطم رو به شدت محدود کرده بودمنم میذاشتم به پای عشق شدیدش و این که به مرور زمان پاکی و متعهد بودن من که بهش ثابت شد دست از این گیر دادنها و چک کردنها و محدود کردنهاش برمیدارهیه چیزهایی رو به هم ربط میداد و یه چیزهایی رو بررسی میکرد که من اصلا نمیفهمیدم منظورش چیهاینو از کجا خریدی تو که گفتی یه پاساژ دیگه میخواستی بریچرا با فلان دوستت رفتی تو که گفته بودی با اون یکی میریچرا این حرفت با اون حرفت نمیخونه و ......هر چی توضیح میدادم مگه هر حرفی که من  میزنم آیه ی نازل شده است که عین اون اجرا بشه خوب برنامه ی آدمها مخصوصا خانوم ها هر لحظه تغییر میکنه مگه چه اشکالی دارهاصلا نمیتونست قبول کنهعمیقا  باور داشت که پشت این تغییر برنامه ها حتما یه جریانیه که از اون پنهانش میکنمیا تو دادن اطلاعات خیلی محتاط بود چه کاری چه خانوادگیهر چی میگفتم مگه به من اعتماد نداری طفره میرفتمن همیشه میگفتم تو باید مامور اف بی آی میشدی انقدر حواس جمع و محتاط وشکاکیاز هر کسی هر چیزی حرف میزدم از توش یه شری در می آورد، که آهان پس اون روز رفتی خونه فلانی جریان این بود یا با فلانی حرف میزدی قضیه این بوداین شد که کم کم میترسیدم پیش اون از خانوادم، فامیل، دوستام، کارهام، اصلا هر چیزی صحبت کنم چون حتی از حرفهای خیلی مثبت و بی حاشیه ام یه قضیه ای درمی آوردمن به هر کس توجه میکردم میشد دشمن آقا، هر کس هم به من توجه میکرد باز وضع همین بودحالا میخواست بچه ی پنج ساله باشه یا پیرزن هشتاد سالهمرتب میگفت تو دیگران رو به من ترجیح میدی و باید صد درصد حواست و عشقت پیش من و برای من باشههمیشه حس میکرد آدمها میخوان رو شو کم کنن یا بهش بی احترامی کنن و یه نیتی پشت هر کار دیگران هستکافی بود رابطش با کسی بهم میریخت، چنان کینه ای بهش پیدا میکرد که دیگه امکان نداشت بتونه با اون آدم ارتباطش رو صمیمی کنه یا حتی ببخشتشوقتی منم میگفتم چیزی نشده کهمشکلی نیست که غیر قابل حل شدن باشه بیا  باهاش حرف بزن یا طرف رو ببخشفکر میکرد از دیگران حمایت میکنم و طرف  دیگران رو دارم میگیرم و دیگه منم میشدم شریک جرم اون آدمو با منم بد میشدهمیشه فکر میکرد من خنگم که این جریانات واضح رو نمیفهمم و از سادگی یا خوشبینی من عصبی تر هم میشدانتظار داشت که اگه واقعا دوستش دارم باید کاملا قبولش داشته باشم و تاییدش کنمبعد هم با اون آدمها سرد بشم و یا قطع ارتباط کنم و از اینکه چرا همیشه این فکرها و حرفهاشو تایید نمیکنم بهم میریخت بهم تندی میکردمنم از این همه جدی گرفتن زندگی، خشک و رسمی و سرد بودنش خسته شده بودمواقعا خسته شده بودم دیگه اون طراوت قبل تو چهره و رفتار هام و صدام نبودwww.zehndarmani1.irبا اینکه هر زمان میدید من ترسیدم یا خسته شدم مدتی عالی بود و محبتش صد برابر میشد و مدتی این رفتارهاش رو کلا میگذاشت کنارولی من دیگه به مرور فهمیدم فقط جلو خودشو میگیره و خودشو موقت کنترل میکنهوگرنه باور هاش و  شخصیتش شکاکه که شکاکه درست شدنی هم نیستدیگه واقعا مغزم رد داده بود دیگه جواب نمیدادروزی هزار بار خدارو شکر میکردم که پدرم انقدر عاقلانه با خواستگار من رفتار کرده بودخدارو شکر  نذاشت عقد و حتی صیغه کنیم تا واقعا همدیگرو بشناسیم وگرنه الان یا مجبور بودم تا آخر عمرم با این وضع بسازم که واقعا نابود کننده است یا باید دادگاهها رو بالا پایین میکردمدیگه میدونستم ما به درد هم نمیخوریمولی نه جرات تموم کردنش رو داشتم نه دیگه ذهنم میکشیدتازه به خانواده ام چی میگفتم به هر حال کلی تنش در راه بود و من واقعا مغزم خسته بودکاش از اول دقت بیشتری میکردمکاش....به توصیه ی یکی از همکارام که دیگه واقعا وضع خراب منو میدید رفتم پیش یه روانشناسوقتی شرایط رابطمون رو کامل توضیح دادممشاورم همه چیز رو بررسی کرد و گفت که با نظر یه طرف نمیشه تصمیم گرفت یا نسخه ای پیچیدخواست که حتما امیر علی رو هم ببینه و با هاش صحبت کنه و رابطه رو از نگاه اونم بررسی کنهدیدگاه امیر علی رو به دنیا و زندگی رو از زبون خودش هم بسنجهوقتی به امیرعلی گفتم اولش به شدت نارحت شد و مقامت کرد که ما هیچ مشکلی نداریم تو حرف تو کلت نمیره و حرفهای منو قبول نمیکنیتو حرف گوش کن ببین ما هیچ مشکلی نداریماما وتی دید من مصمم که اگر نیای من دیگه ادامه نمیدم قبول کردشماره کلنیک رو ازم گرفت و خودش زنگ زد و از کلنیک وقت گرفت و با هم رفتیمروانشناس از هر دومون تاریخچه ی مفصلی از کودکی و نوجوانی و بزرگسالیمون گرفتبعد درباره دیدگاهمون در مورد موضوعات مهم در زندگی زناشویی مثل دیدگاهمون نسبت به مستقل بودن، مسائل مالی، میزان آزادی فردی مورد قبول هر کدوممون، ترجیحات تفریحاتیمون، دیدگاهمون نسبت به مذهب، شرایط فرهنگیمون و سوالات دیگه ای پرسیدبعد  به تحلیل هر کدوممون از شرایط موجود گوش داد که البته ما هر کدوممون خودمون رو به حق و حق به جانب میدونستیماز هر دومون تست mmpi  گرفتبعد به هر دومون توضیح دادن که تشخیص مشکل بر اساس بررسی دقیق تاریخچه و مصاحبه ی هر دومون و نتیجه تست هاستجلسه بعد مشاور سعی کرد غیر مستقیم و خیلی امیدوار کننده وشفاف مطرح کنه که امیرعلی دیدگاههایی داره که قطعا برای زندگی زناشوییش و حتی زندگی فردی و شغلی و اجتماعیش مشکل ایجاد میکنه ولی که قابل حل شدن هستبا این حال فایده ای نداشتاون اصلا قبول نداشت کوچکترین مشکلی از طرف اون وجود داره و میگفت تقصیر منه که بی ثبات،  بی خیال، زیادی خوشبین ، بی فکر و سهل انگارم و البته خانواده ام هم از مقصران اصلی بودن!!معتقد بود زیر یه سقف که بریم کم کم منو درست میکنه و مشکلات حل میشههمون جا هم گفت که دیگه جلسات درمان رو ادامه نمیدهچون از نظر اون اساسا مشکلی وجود ندارهwww.zehndarmani1.irولی به گفته ی روانشناسم الان من بودم که باید مهمترین تصمیم زندگیمو میگرفتمتصمیم میگرفتم تو این رابطه با همه ی عشق و خاطرات بعضی اوقات خوش و حمایتهای امیر علی بمونم یا با توجه به شرایط سختی که تو این مدت تجربه کردمتصمیم به تموم کردن رابطه و منتفی کردن ازدواجم بگیرمسخت ترین تصمیم زندگیم بودولی حال روز خرابم، درگیریهای مکررمون، پنهان کار شدن من، سرد شدن اون همه عشق بینمون، مشروط بودن حال امیر علی و حمایت کردناش به مطیع بودن من، تصمیم گیری رو کمی برام واضح میکردمخصوصا  حالا که فهمیده بودم مشکل چیه و اون اصلا حاضر به حل کردن مشکلات نیست و فقط منو و خانواده ام رو مقصر اختلافاتمون میدونهآیا میتونستم و توانش رو داشتم  بقیه ی عمرم رو با این شرایط طی کنمجواب من منفی بود واقعا نمیتونستم زندگی رو انقدر سخت و پیچیده و پر تنش ادامه بدمامیر علی هم که تصمیم منو برای جدایی دیده بوداول به ظاهر قبول کرد که،  باشه اصلا من قول میدم کلا تغییر کنمولی وقتی مصمم بودن منو دید به شدت بهم ریختتو روی خودم، پیش خانواده ی خودش و من حسابی آبروریزی کرد و تا تونست منو خورد و خراب کردهمه جا پر کرد که زیر سر من بلند شده و حتما دارم بهش خیانت میکنم و یکی زیر پام نشسته که دارم رابطمون رو خراب میکنم وگرنه ما مشکلی نداشتیم که من بخوام این کارو کنماولش به خاطر ترس از آبرو ریزی و وابستگیم به امیر علی میخواستم برگردمولی با کمک مشاورم و خانواده ام که واقعا عاقلانه پشتم بودن تونستم قاطعانه وایستمو رابطمو تموم کنمامیر علی هم کلی التماس کرد و بعد هم کلی  تهدید کردولی دیگه پذیرفت که همه چیز از نظر من تموم شدهبا اینکه کارمو، محیطش رو، همکارام رو خیلی دوست داشتم و به اونجا دلبستگی خاصی داشتماز اونجا هم بیرون اومدم و سریع دنبال کار جدید گشتم تا بیکاری و تنهایی اذیتم نکنهبا دوستام ارتباطم رو بیشتر کردم ، کلی کتاب خوب پیدا کردم که واقعا همه باید قبل از هر تصمیمی برای آشنایی و ازدواج اینهارو بخوننعشق هر گز کافی نیست دکتر آیرون بک، عشق ویرانگر دکتر جانسون، قصه ی عشق دکتر استرانبرگ و کلی کتاب عالیه دیگهسعی کردم با این همه تجربه هایی که بدست اوردم از این به بعد عاقلانه وارد ارتباط با آدمها بشم و سعی کنم خوب بشناسمشوندیگه فهمیده بودم مهمترین تصمیم زندگیم و که میتونه  نه تنها آینده ی خودم بلکه خانواده ام و حتی بچه های آینده مون رو نابود کنه یا عالی بسازه رو درست و منطقی و البته عاشقانه تصمیم بگیرمامیدوارم تمام پسر و دخترها و مردها و زنهایی که تو ارتباط های پر تنش هستن یا بتونن ارتبطشون  رو ترمیم کنن و درستش کنن و ادامه بدناگر امکان بهبود ودرست شدن شرایط نیست خودشون رو گول نزنن و به موقع قبل از اینکه دیر بشه و تاوان بیشتری بدن از رابطه بیرون بیانپایان: آدرس سایت www.zehndarmani1.irکانال تلگرامt.me/ZahraRezaeiPsychologyکانال روبیکا@ZahraRezaeiPsychology1پیج اینستاگرامmoshavere_ravan</description>
                <category>زهرا رضایی</category>
                <author>زهرا رضایی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 07:46:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدنم، صورتم رو دوست ندارم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388/wwwzehndarmani1ir-tusryaex7zil</link>
                <description>www.zehndarmani1.irبه نام خالق آگاهینویسنده: روانشناس زهرا رضایی(داستانها تلفیقی از تجربیات کاری سالهای مشاوره، خلاصه کتابها ومقالات به روز و تخصصی روانشناسی و سبک های درمانی متعدد و آموزش های تکنیکهای درمانی است)&quot;امیدوارم بهترین تاثیر رو روی زندگی شما داشته باشه وشروع معجزه ی تغییر زندگیتون باشه&quot;دائما از بدنم ایراد میگیرم و اصلا ازش راضی نیستم!!!موثر در بالا بردن اعتماد به نفس در  افراد و واقع نگری در ایده آل های زیبایی از خود و شناخت اختلال بد شکلی بدن  و درمان آن(BDD)www.zehndarmani1.irروز اولی بود که به اجبار و اصرار خانواده و دوستام کلاس رقص میرفتمتو اون فضا گیج و مبهوت بودم حس میکردم من کجا، این جا کجامن که راه رفتن معمولی خودمم صد دفعه تحلیل میکنم و ازش ایراد میگیرمدیگه ببین از رقصیدنم میخوام چند صدتا ایراد در بیارمکامل حس میکردم  من یه وصله ی ناجورم اون وسطبدجوری فکرایی که همیشه تو جمع میاد سراغم،  داشتن مغزمو میخوردن و اذیتم میکردنفکر اینکه الان همه  دارن میگن عجب هیکل افتضاحی، عجب چهره ی پر ایرادی داره این دخترچقدر تیپش چیپه، چقدر ....نمیدونم شایدم توهم زده بودم و فقط حس من این بودچون راستش  اصلا دیگران کاری به کار  من نداشتن، هر کسی مشغول کار خودش بود فوقش با یه لبخندی از کنارم رد میشدناین من بودم که درونم همیشه جنگی به پا بودخودم ، خودم رو زمین میزدم و شکست میدادمچشمم به دخترای دیگه می افتاد تعجب میکردممیدیدم که چقدر راحت و بدون اینکه معذب باشن و یا خجالت بکشن که هیکلشون رو دیگران میبینن، نکنه تحلیل کنن و ایراد بگیرنراحت و بی توجه به دیگران میخندیدن و با دوستاشون حرف میزدن و شیطنت میکردننمیدونم من چرا انقدر معذب بودم و دقیقا حس کسی رو داشتم که صد تا دوربین روش زوم کردهو همه دارن نگاهش میکننواقعا نمیتونم از هیچ موقعیتی که همه خوش میگذرونن و کلی حال میکنن، لذت ببرمذهنم نمیذارهمثل چوب خشک یه گوشه ی سالن منتظراومدن مربی رقص وایساده بودممنتظر بودم تا بیاد که ببینم میخوام چه گلی به سرم بگیرمآخه من که روم نمیشد پیش این همه آدم برقصم  یا عشوه بریزمکلا از این کارها  و بقیه ی کارهای دخترونه متنفر بودم ولی دیگه مجبور بودم بیام و اومدمبا اینکه نسبتا من پوشیده ترین لباس ممکن رو تنم کرده بودمباز انگار داشتم آب میشدم از خجالت!!به دخترهای دیگه نگاه میکردم و با خودم میگفتمدیوااانه نگاهشون کن، ببین که چه راحت با تاپ و شلوارک یا تاپ و دامنه های کوتاه راحت برای خودشون میچرخن و تمرین رقص میکنن!!از وقتی یادم میاد خجالتی بودم از اینکه بدنم معلوم باشه خجالت میکشیدمهر روز ساعتها بدون اینکه اصلا متوجه باشم تو هر جایی دستشویی ، حمام ، سر کلاس درس، تو اتاقم، پشت فرمون، وقتی دارم فیلم میبینم یا آشپزی میکنمهمه جا، هر لحظهتو فکر فرو میرم و به عیب های چهره و بدنم فکر میکنمنمیتونم این فکرهارو کنترل کنم همین طور تو سرم میان و میرنوقتی کسی ازم تعریف میکنه که چقدر خوشگلی یا خوش هیکلی با تمام وجودم، حس مسخره شدن پیدا میکنم و مطمئنم داره دستم میندازهبه هیچ وجه نمیتونم باورش کنمیا انقدر عصبی یا کلافه میشم که به زور خودمو کنترل میکنم که طرف چیزی از حالم نفهمهبعضی اوقات این فکرها به قدری عصبیم میکنه که من رو از کارو زندگیم میندازهنه میتونم برای کار پیدا کردن جدی اقدام کنم و تخصص هایی که دارم رو تبلیغ کنم و یا نشون بدم،  نه میتونم به موقعیتهای ازدواجم جواب بدم، نه میتونم مهمونی برمهر کاری که نیازمند دیده شدنه برای من مثل کابوس میمونهخلاصه که رسما فلجم کردهتو مهمونیها دائما فکر میکنم آدمها سرتا پای منو دارن تحلیل میکنن و از عیبهای من صحبت میکننکافیه نشونه ای مثل یه  لبخندی، نگاهی، پچ پچی رو حس کنمقطعا مطمئن میشم فکرهام درست بود و لحظه شماری میکنم مهمونی و جشن تموم بشه و من برگردم تو خونه ام و اتاقم و به خلوتم ....برای کار هر جایی میرم فکر میکنم با دیدن من چه واکنشی نشون میدن؟حتما میگن این دختر خجالت نمیکشه با این قیافه و هیکل انتظار کار پیدا کردن هم دارهچند جا رفتم ولی بهانه ی عدم سابقه ی کار و مهارت کافی رو آوردنمن که میدونم اگه خوشگل بودم حتما پذیرفته میشدمنمیدونم شایدم واقعا راست میگفتن و من الکی هر چیز بی ربط و با ربطی رو به عیب های چهره و هیکلم ربط میدماین فکرا همه چیزم رو مختل کردهازدواجم که هیچ، اصلا در موردش صحبت نکنم بهترهاصلا وحشت دارم  با پسری رو به رو بشم، فکر اینکه الان داره پیش خودش چی میگه دیوونه ام میکنهکافیه برخوردش تو جلسه ی آشنایی دودل باشه  و یا با تردید صحبت کنه یا تو خواستگاری های رسمی جلسه ی اول بیان و دیگه پیگیری نکننwww.zehndarmani1.irواقعا نابود میشمهر چی خانواده ام میگن، بهتر که ادامه ندادنمورد خاصی هم نبودن، لیاقت تو بیشتر از این حرفهاساصلا بهتر که پیگیری نکردن ، دوباره میومدن هم جواب ما منفی بودتو مغزم نمیره که نمیرههر نوع طرد شدنی برام حکم مرگ رو دارهبعدا صد دفعه خدارو شکر میکنم که چه رحمی کرد و نشد هاولی اون لحظه انگار مغزم کار نمیکنهبه خاطر همینه حالمه که خیلی وقته آب پاکی رو ریختم رو دست خانواده امکه حق ندارید دیگه هیچ خواستگاری رو خونه راه بدینمامانم خیلی پیگیر شد که چی شده عاشق شدی؟؟طرف گفته فعلا آمادگی اومدن جلو رو ندارهاین دیگه کودتا کردن نداره مثل بچه ی آدم بگو من یکی رو دوست دارمدیگه این اداها و تحریم خواستگار کردن هات چیه؟؟آخه چی بگم به مامانمچی بگم بهش!!بگم از چهره ام ، هیکلم ، نحوه ی حرف زدنم، قدم، فرم صورتمهمه چیزم بدم میاد و ناراضی ام!!میدونم بشنوه دیوونه میشه و طبق معمول میگه خاک بر سرت که تو انقدر کج فکرو بی لیاقت و ناشکر و قدر نشناسی!!!همیشه به من میگه مرض تو اینکه خوشی زده زیر دلت همین و بس!!نمیدونم شایدم راست میگفتچون هر کسی که این دردمو شنیده شروع میکنه به نصیحت منکه پریسا خل نباش این حرفها چیه تو همه چیزت عالی نباشه حداقل متوسط هستخیلی ها حسرت داشتن چهره و هیکل تورو دارنتو همه چیزت نرماله، چرا داری زندگیتو نابود میکنی و ....شایدم من بدنم رو متفاوت از دیگران میدیدم ولی مطمئن بودم که اونی که من میدیدم واقعیت بود نه اونی که اونها میدیدن و میگفتنهیچ کس نمیتونه بفهمه این حسها و فکرهای من چقدر واقعیه و چقدر عذاب آورهمن از خدامه از این فکرها و باورهام خلاص بشم چه کنم که نمیتونمفکر میکردم اگر دائما به ظاهرم برسم بهترین کرمها و گرونترین ماسک ها رو استفاده کنم حالم بهتر میشهولی  هیچ تاثیری نداشتحتی عمل های زیبایی هم که کردم جز یه مدت کوتاه ، حالم روخوب نگه نداشتبازم  از چند وقت بعدش هر لحظه فکر میکردم چی کار کنم خوشگل بشم یا از هیکلم راضی بشمبا خرج کردن اون همه پول و شنیدن اون همه غر و سرزنش از خانواده ام که تو از شکم سیری افتادی به جون صورت و بدنتباز اونی که میخواستم نشد که نشداضطراب  بالام هم  شرایطم رو بدتر و بدتر میکرد و باعث تغییراتی تو بدن و چهره ام میشدبا ریزش موهام یا چروک زودرس پوستم و بیحالی صورتم اضطرابم بالاتر میرفت و قطعا مطمئن میشدم که دارم زشت تر میشم و افتاده بودم تو چرخه ی اضطراب و تشدید بیماریمجوری وسواس گونه تو آینه دنبال عیبهام میگشتم که داغونم کرده بودنه میتونستم نبینمشون، چون جز عیبهام چیز دیگه ای تو آینه نمیدیدمنه میتونستم بپذیرم که عیب هام چیزهای عادی ای هستنکارم شده بود یا روزی صد بار دائما به آینه نگاه میکردم یا از آینه فرار میکردم و نمیخواستم دیگه خودمو ببینم و تحلیل کنمکه بازم نمیشداین قایم موشک بازی ها زندگیمو مختل کرده بودهر کاری به فکرم میرسید انجام میدادمبعضی اوقات چند تا لباس رو هم میپوشیدم یا لباسهای گشاد میپوشیدم که فرم بدنم دیده نشهآرایش غلیظ و گریم های تخصصی میکردم تا عیبهایی که رو مخم بودن  رو کامل بپوشونمهر کاری میکردم تا دیگران ظاهرم رو تایید کنناز پول اضافی دادن به لباس های مارک و برند  و تلاش کردنم برای پیدا کردن لباس ها تیپ های چشمگیرتا صرف وقتهای طولانی برای پیدا کردن و وقت گذاشتن تو این سالن و اون سالن زیبایی!!که همه منو خاص ببینن و خوششون بیاد و تعریف کننیا میرفتم باشگاه و یا تو خونه تمرینهای بدنسازی سختی میکردمنه اینکه لذت ببرم و به فکر سلامتیم باشم نهفقط و فقط به خاطر ینکه حسابی رو فرم و بی نقص باشممخصوصا رو بعضی اندام هام حسابی تمرینهای سخت میکردم تا بی نقص باشنفرم باسن برزیلی، فرم سینه ی خاص و از این حرفهامدام بدنمو با انگشتام چک میکردم که مشکلی دارن ندارناندازشون،  حالتشون خوبه؟ولی باز اضطرابم کم نمیشد که هیچ لامصب هر روز بیشترم میشدخیلی اوقات هم ناخواسته یا از روی  استرس پوست دستهام رو یا حتی موها رو میکندمهمین کارها دوباره ترسم رو از زشت بودن و زشت شدن، بیشترو بیشتر میکرددائما خودمو وزن میکردممدام فکر میکردم هنوز با اون چیزی که تو ذهنم و ایده آلمه خیلی فاصله دارم!!نمیدونم چرا ولی ناخودآگاه دائما در حال مقایسه ی اجزا چهره ام ، فرم صورتم، حالت و جنس  موهام ، اندامم با دخترها و زنها خاص، بازیگرا ، مدل ها بودمنمیتونستم بیخیالشون بشم به کارهام برسمحتما ساعتهایی از هر روز من اختصاص داشت به دیدن مجلات و پیج ها و کانالهایی پر از عکسهای تبلیغات محصولات زیبایی و مدل هامهمتر از همه ضرورت شبیه بودن به اونها برای خوشبخت بودنم!!!همین معیار های مصنوعی و ایده آل گرایانه باعث شده بود، هر زمان جلو آینه میرفتم و بدنم رو نگاه میکردمخودم رو خیلی دور از اون ایده آلم میدیدم و دلم بدجوری میگرفتکلی عدم توازن ، کج و کولگی، بی تناسبی دستام با پاها رو تو آینه میدیدمعدم تناسب اجزای صورتم باهم ، بدریخت بودن فرم بینی منکوچک بودن های بعضی جاهای بدنم عذابم میداداصلا جز اینها چیز دیگه ای نمیدیدمخدایا چرا من باید انقدر پر نقص و کج و ماوج باشماز هیچیم راضی نیستم نه پوستم اونیه که دوست دارم ، نه حالت و جنس موهام جذابه، نه فرم چونه ام با صورتم میخونهwww.zehndarmani1.irنه حالت چشمام رو وست دارم، بینی هم که نگم برات با وجود عملی هم که کردم بازم به نظرم افتضااااحهکلا هیچیم به هیچیم ربط ندارهاز هیچیم راضی نیستمحتی اندام تناسلیماصلا حالم بهم میخوره نگاهش میکنم، چه برسه با این وضعیت بتونم با کسی رابطه جنسی داشته باشماین بزرگترین وحشت زندگیمهاگر همسرم بدنم رو ببینه واکنشش چیه؟؟هیچوقت نمیذارم این اتفاق بیافته هیچ وقتدلم میخواد تا آخر عمرمم تنها بمونماینجوری از دست وارسی های مردمو نظر دادن ها تو ذهنشونم راحت میشمبه شدت احساس شرم، گناه و تنهایی میکردمبرای فرار از اضطرابهایی که تو جمع داشتم و فکر میکردم زیر ذره بین دیگران هستمسعی کردم بیرون نرم و این راهکاری اشتباهم بدتر منو منزوی و منزوی تر کردروز به روز افسرده تر میشدم و فکرهای عجیب غریبی و گاهی خطرناک به ذهنم میومد که کارایی کنم تا خودمو آروم کنممثلا کاش برم حشیش بکشم یا مشروب بخورمخیلی اوقات خودسر داروهای آرامبخش میخوردمولی بعدش فقط ترس از اینکه نکنه اینها منو زشت تر بکنه و رو صورت و بدنم تاثیر بدی بذاره مانعم میشدبگذریم که خانواده ام اگر میفهمیدن منو میکشتندائما تو پیجها و سایتها و کلنیکهای زیبایی مختلف چرخ میزدم و میگشتمفکر میکردم که اگه تکنیک های جدید زیبایی بیشتری رو تست کنم حتما مشکلاتم حل میشهولی مگه قبلی ها حالم رو بهتر کردبعضی اوقات بی رویه می افتادم به خوردنبا اینکه میدونستم چاق بشم خود سرزنشگری هام و حالم و تصورم از بدنم بدتر میشه دست خودم نبود انگار ناخودآگاه داشتم از خودم انتقام میگرفتم پس میخوردم و میخوردمگل بود به سبزه نیز آراسته شدتازگیها خودزنی هم داشتم رو دستم بدنم خط مینداختم و بعد حالم بدتر میشد که وای زشت تر شدمگاهی فکرهای خودکشی میومد تو سرم و ساعتها بهش فکر میکردمواقعا نمیدونستم چه کنم با خودماصلا چی شد من اینطوری شدمچون مطمئن بودم کسی منو جدی نمیگیره و دردم رو نمیفهمه سمت روانشناس و درمان هم نمیرفتمتا اینکه واقعا  از این وضعیت خسته شدم و دیگه به یقین رسیدم هیچکدوم از راههایی که قبلا انتخاب کردم جواب نمیدهاز طریق یکی از دوستهام با یه خانم روانشناس آشنا شدم که خیلی از تبحر و تخصصشون تعریف شنیدماولین جلسه برام خیلی سخت بودمیترسیدم از اینکه قضاوت بشم یا به خاطر حرفهام مسخره بشم یا جدی گرفته نشمولی هیچکدوم اینها نشد و من مصمم  بودم که بعد این همه مدت و عذاب دادن خودمو دیگران بالاخره تصمیم گرفته بودم مشکلم رو اساسی تموم و حل کنمبعد از جز به جز تعریف کردن تمام مسائل و مشکلاتم ، باورهام، فکر و خیالهایی که عین موریانه مغز منو میخوردمشاورم ازم سئوالهایی کرد تا شرایطم براش واضح تر بشهبعد تستی که اسمش مقیاس اصلاح شده ی وسواس فکری – عملی یل – براون برای اختلال بد شکلی بدن بود رو به من دادتا تو خونه با دقت جواب بدم و برای جلسه ی بعد بیارمهمچنین پرسشنامه ی درهم آمیختگی افکار و آزمون اضطراب بک، پرسشنامه ی فراشناخت بد شکلی بدن، رو هم به من دادمنم یه زمانی که تمرکزم خوب بود با دقت تمام نشستم و به دور از چشم بقیه پرسشنامه هام رو کامل کردمآخه نمیخواستم کسی سر از کارم دربیارهچه بیماریم، چه درمانمنمیدونم شایدم بهتر بود کسایی که بهشون اعتماد داشتم بدوننشاید تو درمان شدنم کمکم می کردن، شایدم نههیچ کس نمیتونست درک کنه من چی میکشمهمه فکر میکردن بی دلیل دارم حساسیت نشون میدمدرست شدنم دست خودمه و دارم لج میکنمولی واقعا خلاص شدن از دست اون همه وسواس فکری و افسردگی و باورهای مخرب و ایده آل گرایی هام کار من نبودباید از متخصصش کمک میگرفتم تا بیش تر از این نابودم نکردهکه خدارو شکر دارم درمانم رو ادامه میدم و با همه وجودم تلاشم رو میکنم مشکلاتم بر طرف بشهالان تمام تمرکزم به جلساتمه که روند درمانم رو درست طی کنممشاورم بهم توصیه کرد که باید یه دفترچه ، تقویم رو بذارم برای تمارین نوشتاری درمانمباید تمرینهای هر جلسه رو خیلی جدی پیگیری کنم تا بتونیم به نتیجه ی لازم برسیممشاورم بهم گفت که اگر درمان رو جدی نگیرم با ادامه ی این شرایط افسردگی، انزوای اجتماعی و فوبیای اجتماعی، وسواس فکری و عملی من حاد تر هم میشهخودمم فهمیده بودم که حالا که اولین قدم درمان که سخت ترین قدم هم بود رو برداشتم و اومدم پیش روانشناسحالا دیگه باید خیلی جدی تمام تلاشم رو واسه بقیه ی درمانم بذارمیکی از تمرینهام اینجوری بود که ، قرار شد بالای صفحه ای تمام خطاهای شناختی رو بنویسمذهن خوانی، بایدها، سیاه و سفید دیدن، پیش گویی منفی،  فاجعه سازی و اغراق کردن در نتیجه ی اتفاقاتبرچسب زدن به خود دیگران، کوچک کردن و بزرگ کردن وقایعپازل چینی ذهنی یا داستان سازی ذهن، مساوی دیدن فکر با واقعیتایده آل گرایی، خطای هاله ای، فیلترهای منفی،تعمیم افراطیشخصی سازی و مربوط کردن هر چیز به خود، مقایسه های غیر منطقیاستدلالهای احساسی و بی پایه و اساس، ناتوانی در دیدن شواهد خلاف فکر خودتفکر غالب چه میشد اگر.... و بقیه ی خطاهای شناختی روبعد رو به روی تک تک اینها بنویسم من چند در صد ازاین خطاها تو فکرهام دارممثلا ذهن خوانی 70 درصد، تعمیم افراطی 45 درصد و....خیلی تمرین خوبی بود کمکم میکرد به باورها و فکرهام که انقدر بهشون ایمان داشتم شک کنمیه تمرین دیگه ام این بود که تو صفحه ای فکرهایی که عذابم میده رو بنویسم و رو به روش بنویسم الان کدوم خطای شناختی داره حال منو تو این فکر بد میکنهبعد چند ماه دیگه نیاز به نوشتن نبود تا فکری میومد تو سرم خودم میفهمیدم کدوم خطای شناختی داره تو مغز من خرابکاری میکنه!همیشه فکر میکردم نمیتونم کنترلی بر افکارم داشته باشم و اونها منو احاطه کردنولی از وقتی که تمرین تمرکز آگاهیم رو مرتب انجام میدمخودم میبینم که چقدر کنترلم رو فکرهای وسواس گونه ام بیشتر شدههر روز یه ساعتی میشینم ، چشمام رو میبندم ، خوب به صداهای اطرافم گوش میکنم و تفاوت هر صدارو با دقت بررسی میکنماین هم یکی دیگه از تمرین های توجه آگاهی منه که روانشناسم توصیه کردهاولش تمرین ها به نظرم بی ربط وکسل کننده میومد ولی بعد چند هفته که خودم رو مجبور کردم و انجامشون دادم نتیجه شون رو تاثیرشون رو واقعا دیدمالان نشخوارهای فکریم یا نگرانیهای بیهوده ام درباره ی اینکه نکنه زشت باشم خیلی کمتر شدهحتی دیگه مثل قبل فکرهامو جدی نمیگیرمدیگه  باورشون ندارم و کلا دیگه فکر و مساوی واقعیت نمیبینمفکر فکره همین!!!www.zehndarmani1.irهزار تا احتمال وجود داره که ممکنه فکرامون غلط باشهپس زیادی تکیه کردن بهش و مساوی واقعیت دیدنشون اشتباهه محضهکاش زودتر میفهمیدمروشی که روانشناسم برام استفاده کرد و واقعا برام موثر بود، هیپنو تراپی شناختی رفتاری بوداین طوری درمان رو پایه ریزی میکرد که چون در این نوع درمان ها معتقدند خود تلقینی و خود هیبنوتیزمی مکرر و منفی این بیماری رو ایجاد میکنهدر این روش درمان اول از همه منو از این اتفاق هایی که تو ذهنم می افتاد آگاهم کردبعد با تمرین انقدر خودگویی های واقعی و مثبت رو تکرار میکردیم که خداروشکر بعد یه مدت عادت ذهنم از تلقینهای منفی به واقع بینی و مثبت بینی تغییر عادت دادهنوزم دوباره همون فکرا یه وقتایی میاد سراغمولی چون روشی که داشت ذهنم رو تخریب میکرد فهمیدمدیگه مثل قبل باورشون ندارم و فقط فکرهام میان و رد میشنانکار فکرهامم فهمیدن که دیگه حناشون پیش من رنگی نداره و دیگه باورشون ندارمدرمان من حدود بیست جلسه ی هفته ای یکبار طول کشیدتو این مدت روی تمام باورهایی که مثل چشمه ی سمی میجوشید و به من فکرهای منفی تلقین میکردکار کردیم و هر روز این چشمه ی لعنتی رو خشک و خشک تر کردیمشهنوز هم اون فکرهام که حالم رو خراب میکرد شیطنت میکننیه قطره های سیاهی دوباره روذهنم میپاشه ولی دیگه اثری روی من ندارهدیگه قوی تر از این حرفهام که باورشون کنم و نابود بشمسعی میکنم تا آخر عمرم تمرین های ریلکسیشن صبح و شبم رو ترک نکنمالان دیگه یه عاشقانه ی آرام با خودم دارمتو جلسات درمانی، مشاورم با توضیح روند درمان نروفیدبک اندازه ی  قدرت ذهن بر سلامت و بیماری و رو کامل توضیح دادنخیلی جالب بود تو مانیتور من به چشم خودم میدیدم که با یه فکر تپش قلبم بالا میره، دستام  لرزش پیدا میکنن و هورمون های اضطراب تو بدنم ترشح میشه و کلا حالم رو بد میکنمبا فکرهای مثبت و راه حل دادن در زمان مشکل و تنشحال جسم و روحم خوبه و خبری از بهم ریختگی هام نیستمشاورم کمک کرد به جای بهای زیادی دادن  به کودک درونم که دائما با بی تابی و خام بودنشو والد درونم که با خواسته های ایده آل گرایانه و سرزنشگری همیشگیش نابودم کرده بودبالغ درونم رو و پرورش بدم تا تو هر شرایط تحلیل منطقی انجام بده نه احساسیراه حل مدار  باشه و خلاقیاد گرفتم به جای القا های منفی و خود هیبنوتیزمی که هر روز به خودم میکردم و خبر هم نداشتم چقدر نابودگرهالقا و تلقین واقعی و مثبت داشته باشم و به جای خوراک مسموم، خوراک سالم و مثبت به ذهن و مغز و روح و روانم بدمیاد گرفتم چطور اصلاح و پاک سازی کنم، پرونده های قدیمی ذهنم روچطور  پرونده های پوسیده ی گذشته رو روش مهر باطل شد بزنم و یکبار برای همیشه تو زباله دان ذهنم  دفنش کنممثلا کلی خاطره از کودکی داشتم که ظاهرم مسخره میشد و من همیشه مثل این دیوونه ها میشستم صحنه به صحنه اش رو لحظه به لحظه اش رو بازسازی میکردمهمشون تموم شده بودن ولی من بیخودی تو هر لحظه ی حالم نگهشون داشته بودممنه دیوونه ناخودآگاه خاطرات تلخم رو با مرور کردنشون همیشه زنده نگه میداشتم و همون ها میشدن موریانه ی ذهنم و زندگیمو و خوشی هامو نابود میکردننمیدونم شاید واسه خودم سوهان روح  درست میکردم تا باور اینکه من یک قربانی ام رو همیشه داشته باشمبهترین بهانه برای اینکه درد تغییر رو نکشم تو همون شرایط باقی بمونمنمیدونم واقعا!!www.zehndarmani1.irالان بعد از گذشت چند ماه و طی شدن جلسات درمان و کلی تمرین و کتاب خوندن و صحبت و تحلیل باورهام و تلاش برای تغییرشونخنده ام میگیره به چه چیزهایی با چه وسواس و دقتی توجه میکردمرفتارها و عکس العمل های دیگران رو چه جوری با ذره بین میدیدم و تحلیل میکردمچقدر توهم میزدم که همه دارن به عیبهای من فکر میکننچقدر مهمونی ها و جمع ها و رابطه هایی که میتونست حالم رو خوب کنه و بهم خوش بگذره یا اصلا تو درس و موفقیت های شغلی من  موثر باشه رو بی دلیل از دست دادمازشون دوری کردم چون فکر میکردم زشتم و بهتره تو جمع نباشمدیگه یاد گرفتم که نذارم نشخوارهای فکریم تمام وقت ذهنمو مشغول کنن یا به باورها و فکرهام همیشه شک کنم که واقعی نیستنلزومی نداره همه فکرم این باشه تو هر موقعیتی الان من خوشگلم یازشتمیا الان کسی که داره منو میبینه تو فکرش چی میگهبه مرور بهم ثابت شد تو نود درصد مواقع طرف به تنها چیزی که فکر نمیکرده عیب های چهره ی منه و اتفاقا من رو هم خیلی بی عیب میدیدهجالب اینجاست بعدها  یبار اتفاقی با دوستم درباره ترس از فکر اون که نکنه منو زشت ببینه صحبت میکردم فهمیدم اونم دقیقا نگران تحلیل من از چهره اش بودهفهمیدم مشکل من چقدر همه گیری داره و آدمهای زیادی درگیرش هستن که باید سریعتر تا زندگیشون رو خراب نکرده حلش کنناون روز هر دو به این کج فکریهامون خندیدیمولی  هر دومون میدونستیم پشت این خنده چقدر درد پنهان شده و هر دو چه دوران عذاب آوری رو پشت سر گذاشتیمچه موقعیت های خوب ازدواج و کار و پیشرفت رو به خاطر این باور و تاثیر وحشتناکی که رو اعتماد به نفسمون میذاشت از دست دادیماون موقع ها یقین داشتم فکر کردن به عیبهایی که به بودنشون ایمان داشتم خیلی خطر ناکه و آخرش دیوونه ام میکنهیا برعکس بعضی وقتها فکر میکردم اتفاقا مفید هم هستن باعث میشن من بی فکرانه و سبک رفتار نکنم و دقتم رو بیشتر کنمیا اگر به زشتی های خودم فکر کنم در واقعیت این زشتی ها کمتر میشه یا دیگران کمتر متوجهش میشنشاید الان این حرفها به نظرم مسخره بیاد ولی اون موقع با همه وجودم باورشون داشتمهر چی هم  بیشتر از این فکرها فرار میکردم قدرتشون بیشتر میشد و من ترسم ازشون بیشتردر صورتی که بعد درمانم فهمیدم که نه خطرناک بودن نه غیر قابل کنترلنه مفید نه هیچ چیز و من خودمو باخته بودم همین!!!!پایانآدرس سایت www.zehndarmani1.irکانال تلگرامt.me/ZahraRezaeiPsychologyکانال روبیکا@ZahraRezaeiPsychology1پیج اینستاگرام   @moshavere_ravan</description>
                <category>زهرا رضایی</category>
                <author>زهرا رضایی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 07:37:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلاق بگیرم یا منم خیانت کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaee1388/%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-kfsaomaecgnk</link>
                <description>طلاق بگیرم یا منم خیانت کنم؟شاید واقعا سئوال عجیبی باشه ولی برای من که یک خانواده درمانگر هستم بارها این سوال رو شنیدم اصلا عجیب نیستخانم یا آقایی که به تازگی از خیانت همسرش مطلع شده واقعا مستأصل شده که الان درست ترین کار چیه؟یا اصلا چرا باید کار درست و عکس العمل درست رو انتخاب کنه تو شرایطی که همسرش بدترین کار رو انتخاب کرده!!!!!هجوم فکر ها و ترس های مختلف نمی‌ذاره به درست و غلط بودن عکس العملش فکر کنهآیا من کم گذاشتم؟ به اندازه کافی خوب و جذاب نبودم؟ کجا رشته ی زندگیمون از دستم خارج شد؟کجا فاصله داشتیم که یکی تو این فاصله خودشو جا کرد؟آینده چی میشه؟ بچه ام چی میشه؟ طلاق بگیرم چه اتفاقاتی میافته؟ اگر بمونم کنارش این عذاب وحشتناک رو میتونم تا کی تحمل کنم؟شنیدم دوستم که همسرش بهش خیانت کرده بود پیش روانشناس رفتن و تونستن این بحران رو حل کنن آیا ما هم میتونیم؟اگر ببخشمش باز تکرار کنه چیکار کنم؟از کجا مطمئن باشم رو قولش میمونه و دیگه تکرار نمیکنه؟منم میتونم انتقام بگیرم و بهش خیانت کنم؟و .... هزاران سئوال بحث برانگیز دیگهاز دید ما روانشناسان از پایه فرد قبل از ازدواج باید به خودشناسی نسبی برسه و تعارضات خودش رو تا حدودی حل کنه بعد ازدواج کنهنکته ی بعدی انتخاب درسته که خودش دنیای بسیار وسیعی دارهمهارت های بعد از ازدواج و پیگیری از عللی که احتمال خیانت رو به شدت بالا میبرن در پیشگیری از این بحران نابود کننده ی خانواده به شدت موثرهدر مقالات بعدی تک تک این مسایل رو مفصل تحلیل  میکنم و راهکار پیشنهاد میکنم خدمتتونبرای دریافت مشاوره ی حضوری کلنیک ندای آرامش روان فلکه دوم صادقیه ۰۲۱۴۴۲۴۴۹۱۶مشاوره ی تلفنی ۰۹۱۲۹۴۵۱۴۵۰(پیش از تماس نام و نام خانوادگی خودتون رو پیامک بفرمایید)پیج اینستاگرام روانشناس زهرا رضایی moshavere-ravanسایت تخصصی روانشناس زهرا رضاییwww.zehndarmani1.ir</description>
                <category>زهرا رضایی</category>
                <author>زهرا رضایی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Sep 2020 09:19:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>