<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا رضائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahrarezaei2398</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:15:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>زهرا رضائی</title>
            <link>https://virgool.io/@zahrarezaei2398</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب قصه ننه علی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaei2398/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%86%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%84%DB%8C-ajgrezhqddnc</link>
                <description>تا وقتی که خانم همایونی رو ندیده بودم باور نمیکردم کسی بتونه این حجم از سختی رو تحمل کنه و هر روز به رو جلو زندگی کنه! ولی وقتی ایشون رو دیدم تمام تصوراتم به هم ریخت. زنی که در پیری خودش اینقدر قوی و مستحکم هستش یعنی در اوج جوانی چی بوده ؟!این کتاب رو باید تمام مادران کمالگرا یک بار هم شده بخونن وگرنه میگفتم چندین بار بخونن. هر بار که میخونم با خودم میگم چقدر توان و تحمل من کمه؟! چرا من اینقدر سریع از همه چی دست میکشم درصورتیکه باید تا اخرین لحظه جنگید.کتاب از جایی شروع میشه که زهرا خانوم دختر نوجوونی بوده و باید تو خونه های دیگران کار میکرده و کمک خانواده اش میبوده! ماجرای ازدواجش با پسر چشم رنگی رو تعریف میکنه. عروسی با لباس عروس به چه چیزی نیازمنده؟ به محبت و نوازش ولی چی به دست میاره...سر هر بار بارداری خوابی زیبا و پرمحتوا میبینه که بهش خبر میده بارداره و پسری در راه داره، با تموم نداری ها و سختی ها چطور کنار میاد و چطور خودش و بچه هاشو تامین میکنه! حتی چطور مجبور بوده تو خونه سازی کمک کنه!باور کنید اگر کتاب رو شروع کنید به سختی میتونید اون رو زمین بزارید و بدون توقف کتاب رو میخونید، زهرا خانوم داستان ما تو انقلاب هم نقش داشته و بچه هاشو همراه میکنه!در ابتدای جنگ هم شروع میکنه و بیکار نمیمونه و همه این فعالیت ها در کنار همسری هست که خییییلی بدقلقه! اذیت های مرد چشم رنگی در جای جای کتاب دیده میشه. پسرهاشو با سختی میفرسته جنگ، یکی رو جلوی چشم و یکی رو قایمکی و ...با هر شهادت خودش کاملا اگاه میشده و به قلبش برات میشده و اماده بوده ولی این اولین سختی بود، مردی که فکر میکرد اون قاتل بچه هاشه و عرصه زندگی رو بهش تنگ میکنه و حتی بعد از داشتن سه تا بچه قد ونیم قد میره و کاری بس عجیب میکنه.این کتاب سرتاسرش شگفتیه و اخرش اوج این داستانه.به کمک گروه پویش مادران شریف توفیق شد که زهرا خانوم رو از نزدیک ببینیم و از حرفاشون حضوری استفاده کنیم، این زن یک شهید زنده است.#بریده_کتاب#قصه_ننه_علی#پویش_مادران_شریفصبح زود رجب شال و کلاه کرد و رفت پایگاه مقداد. از جلوی در دعوا را شروع کرد تا رسید پیش مسئول اعزام. - پسر اول من شهید شد، بس نبود؟! دومی رو برای چی اعزام کردید جبهه؟! من راضی نیستم فوری برش گردونید. - حاج‌آقا! این علی آقای شما چند سالش بود؟ - هجده سال. - خوب قربون شکلت برم پسرت به سن قانونی رسیده! اختیارش دست خودشه. نه به من مربوط می‌شه، نه به شما! الانم نمی‌دونم کدوم منطقه است؛ کاری از دستم برنمیاد. همه را به فحش کشید و برگشت خانه. تازه دست‌ و پای کبودم داشت خوب می‌شد که دوباره بساط دعواهای شبانه پهن شد. شب و روزم را به‌ هم دوخته بود. تا مدت‌ها از ترس اذیت‌هایش جرئت نداشتم وضو بگیرم و نماز صبح بخوانم. وقت‌ و بی‌وقت با کمربند و چوب به جانم می‌افتاد. بچه‌ها در خواب زهره‌شان می‌ترکید. صدای اذان که از بلندگوی مسجد پخش می‌شد، بغض می‌کردم و پتو را روی سرم می‌کشیدم. بدون وضو ذکرهای نماز را زیر لب می‌گفتم و با خدا حرف می‌زدم:  «این نماز کم و ناقص رو خودت از زهرا قبول کن.» چاره‌ای نداشتم جز این‌که دندان روی جگر بگذارم. 📚 کتاب قصه ننه علیصفحه ۱۳۲#فراکتاب#کتاباین متن رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.#چالش_مرورنویسی_فراکتاب </description>
                <category>زهرا رضائی</category>
                <author>زهرا رضائی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2024 15:05:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب رسول مولتان</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaei2398/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%AA%D8%A7%D9%86-dvudydmfxgmo</link>
                <description>شهدای فرهنگی باید برای دوره بعد از جنگ باشند، خیلی بصیرت میخواد که کسی موقع جنگ به فکر انتقال فرهنگی انقلاب اسلامی به کشورهای دیگه باشه و تو این راه حتتتی شهید بشه!در ابتدا با خوندن کتاب رسول مولتان فکر میکردم که قراره با یکی دیگه از شهدای جنگ اشنا بشم ولی در کمال ناباوری با شهیدی آشنا شدم که در حال کار فرهنگی در کشور دیگه ای شهید شده و ترورش کردن!ابتدای کتاب داستان ازدواج جالب و دوست داشتنی دو زوج انقلابی روایت میشه.شهید محمدعلی رحیمی شهیدی متفاوت و با بصیرت که در شلوغی های دهه 60 راه خودش رو پیدا میکنه و زن و بچه رو برمیداره و میبره هند و پاکستان و در این راه تموم تلاششو میکنه و سعی میکنه انقلاب رو به کشورهای دیگه مخصوصا پاکستان برسونه.ایشون رایزن فرهنگی ایران در هند و افغانستان و غنا و پاکستان بودن. چندین بار هجرت میکنن و همسر و 3 فرزند خودشون رو همراه میبرن و خانوادگی فعالیت داشته‌اند.همسرشون از سختی های زندگی تو کشور غریبه تعریف میکنن، از نااشنایی با زبان کشور دیگر، غذاهای متفاوت، فرهنگ متفاوت، حتی از مارمولک های زیاد موجود در محل زندگی بعد از فعالیت های جهادی ایشون تو پاکستان گروه وهابیتی با ایشون به مشکل میخورن و سعی میکنن ایشون رو تهدید کنن.#برشی_از_کتاب#رسول_مولتانپس از مراسم و سر زبان افتادن نام خانه‌ی فرهنگ ایران، تهدیدات شروع شد. پاکستان به خاطر بافت فرقه‌گرا و قبیله‌ای، شرایط مناسبی برای ایجاد تفرقه داشت. تمرکز فعالیت‌های علی هم روی وحدت شیعه و سنی بود. وهابی‌های فعال در منطقه، همه فعالیت‌های خانه فرهنگ را زیر نظر داشتند. هرچه علی بیشتر شیعه و سنی را کنار هم قرار می‌داد، بر تعداد و شدت تهدیدهای جانی وهابی‌ها افزوده می‌شد. البته علی اصلا این مسائل را در خانه مطرح نمی‌کرد و با من درمیان نمی‌گذاشت. من از حرف‌ها و رفتارهای مراجعین می‌فهمیدم که خبرهایی هست.خانم‌هایی که به دیدنم می‌آمدند سعی می‌کردند متقاعدم کنند که از پاکستان برویم. آن‌ها اصرار می‌کردند:«آقا رو از اینجا ببر، ما لیاقت ایشون رو نداریم، آقای رحیمی با خودش یه انقلاب آورده، رفتار خوبی با شما نمیشه.صفحه‌ی ۱۰۱ کتاب رسول مولتانبعد از اینکه تهدیداتشون اثر نمیکنه به دفتر کاری ایشون که همون منزل ایشون بوده حمله میکنن و ایشون و همکاراشون رو شهید میکنن! داستان به نظرم از اینجا جالب تر شد که توی کتاب نیومده بود و روایت این بخش رو همسر شهید به طور ویژه برای گروه پویش مادران شریف داشتن.از سختی های بسیار زیاد و ناملایمات و تنهایی هاشون بعد از شهادت صحبت کردند و از فرزندانشون بعد از شهادت برامون تعریف کردن و گفتن چقدر بچه ها مشکل روحی روانی پیدا کردن و الان پسر بزرگشون راه پدرشون رو ادامه میده! صدای همسر شهید بسیار دلگرم کننده بود وقتی از رنج صحبت میکردن. مستند «ابوذرها نمی‌میرند» هم به صورت تصویری روایت اتفاقات افتاده در بستر تاریخ رو بیان میکنه.#پویش_مادران_شریف#کتاب#فراکتاب#برشی_از_کتابعلی می‌خواست گزارش مراسم را ارسال کند و به کمک من نیاز داشت. ساعت دو بود که از دفترش آمد خانه و از من خواست چند متن اردو را برایش ترجمه کنم. از علی اصرار و از من انکار. به‌ خاطر جریانات اخیر تهران و حرف‌هایشان، قبول نمی‌کردم.با مظلومیت خاصی گردنش را خم کرد که حالا به‌خاطر من انجام بده. وقتی گفت به‌خاطر من انجام بده، کوتاه آمدم. دلم برایش سوخت و مطالبی را که روزنامه‌های اردو درمورد مراسم خانه‌ی فرهنگ نوشته بودند، برایش ترجمه کردم.حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم می‌توانستم به‌ خاطر خدا انجام دهم، نه علی. همین تفاوت‌هاست که یک نفر را به درجه شهادت می‌رساند و یکی را نه. این بود که علی راه سعادت را به‌ سرعت رفت و من به گرد پایش هم نرسیدم. این متن رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.#چالش_مرورنویسی_فراکتابh</description>
                <category>زهرا رضائی</category>
                <author>زهرا رضائی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 15:59:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب تب ناتمام</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaei2398/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-bcyhpwseftm1</link>
                <description>تا حالا هرچی کتاب در مورد رزمنده ها خونده بودم برام قابل تصور و حتی قابل پذیرش بود تا اینکه با کتاب تب ناتمام آشنا شدم! کتابی سراسر شگفتی که آدم میخکوب میشه و یه شبه کتاب 500 صفحه (البته دیجیتال) رو تموم کنه، حتی با داشتن دختر بچه ای شیطون که همش مزاحم میشد!داستان یکی از خانواده های سرشناس قم هستش، داستان پسرکی رزمنده که خودش رو برای شهادت آماده کرده بوده! نه تنها فقط خودش که مادرش هم کاملا برای شهادت آماده بوده! خب کاملا مشخصه که این یک تله است!خدا دقیقا همیشه از جایی امتحان میکنه که آدم تصورشو نمیکنه، میخواد ما بزرگ بشیم و رشد کنیم، علما میگن تا وقتی سعه وجودیشو نداده باشه امتحان نمیکنه! این روایت کاملا تو کتاب تب ناتمام نشان داده شده، داستان زندگی رزمنده از شهادت به مجروحیت میرسه! اونم نه یک مجروحیت عادی، بله درست حدس زدید! قطع نخاع!!! اونم از گردن!!!تصورشم سخته که بچه دسته گل و اقا و خوش قامت بفرستی و بعد از زیرزمین یه بیمارستان پیداش کنی! رزمنده ها فکر میکردن به خاطر مجروحیت شدید شهید شده و با شهدا فرستاده بودنش عقب اما ... اشتباه میکردن! خواست خدا این بود زنده بمونه!این زندگی جدید قراره همه رو بزرگ کنه و رشد بده! مادرش، پدرش، برادرش و بقیه! حتی دخترکی از اون سمت شهر! حتی من که بعد از این همه سال کتاب رو تونستم بخونم.در تک تک لحظات این کتاب شاهد رنج و صبر هستیم، صبری که رشد دهنده است و جانباز ما را از فردی بی خاصیت و زمین گیر تبدیل به انسانی آسمانی می‌کند.داستان وقتی به اوج خودش نزدیک میشه که دختری وارد این داستان میشه و مسیر زندگی جانباز ما تغییر میکنه! برای اینکه داستان رو لو ندم بیشتر از این ماجرارو شرح نمیدم.من هم یک مادرم و فرزند من هم مریض شده ولی واقعا مریضی بچه خییییلی سخت تر از مریضی خود ادمه و ادم دوست داره سخت ترین مریضی رو بگیره ولی بچه مشکلی نداشته باشه! نمیتونم ثانیه ای خودمو جای مادر این شهید بزارم و درکش کنم. این صبر از کجا میاد! چقدر توکل میتونه وجود داشته باشه.این سبک زندگی خیلی خاصه!همزمان با خوندن این کتاب شرایطی پیش اومد که کتاب صوتی من پیش از تو رو هم گوش کنم، کاملا قابلیت مقایسه داشت! دو قطع نخاع ولی با دو  دنیای متفاوت!چقدر میتونه مسیر زندگی ما متفاوت رقم بخوره! مسیری که خدا هست و حواسش به ما هست و ما به او ایمان داریم و مسیری دور از خدا و توکل!#بریده_کتاب#تب_ناتمام «هرکس متاعی داشته باشه، می‌گرده بهترین خریدار رو براش پیدا می‌کنه. ما جانبازها متاعمون رو به خدا فروختیم. خدایی که از همه‌ی خریدارها بالاتره. من هیچ وقت این معامله رو به هم نمی‌زنم.هیچ وقت از خدا نمی‌خوام دست‌هایی رو که در راهش دادم پس بده، پاهام رو برگردونه. هیچ وقت همچین کاری نمی‌کنم مامان، هیچ وقت ...»🍀 چرا دست یازم، چرا پای کوبم!🍀 مرا خواجه بی دست و پا می‌پسندد.کتاب تب ناتمام #فراکتاب#پویش_مادران_شریف#کتاب #پویش_مرورنویسی_فراکتاباین متن رو برای پویش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.</description>
                <category>زهرا رضائی</category>
                <author>زهرا رضائی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 15:36:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب ساجی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrarezaei2398/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D8%AC%DB%8C-wm2sspkl8vgw</link>
                <description>ساجی تو زبون کردی به یه نوع وسیله مخصوص گفته میشه که روش نون میپزن، اولین بار که تیتر کتاب رو نگاه کردم گفتم اخه چه معنی داره اسم کتاب این باشه.یکی از بچه های پویش که کتاب رو از قبل خونده بود گفت کتاب خیلی خوبیه و واقعا خوندنش خالی از لطف نیست.بهش اعتماد داریم و با توکل بر خدا کتاب ماه رو «ساجی» گذاشتیم.ساجی داستان زندگی زنیه که خیلی عادیه! یک زن عادی در بستر جنگ، زنی که در ابتدای داستان خیلی زن قوی و شاخصی نیست، حتی برای نبودن طلاها و جهیزیه اش گریه می‌کنه.زنی که عاشق همسرش بوده و نمیتونسته دوریشو تحمل کنه. اما این زن تو کتاب رشد می‌کنه و بزرگ میشه! این رشد اینقدر تدریجی و آهسته پیش میره که ته داستان باورش سخته که این همون زن ابتدای داستان باشه!زنی قوی و جسور و محکم، زنی با اراده و با تجربه‌.واقعا جنگ و جبهه و ... دانشگاه انسان سازی بوده، وقتی هر روز رو روز آخر بدونی و از لحظه لحظه زندگی استفاده کنی میتونی یک روزه عارف بشی.حتی میتونی یک روزه شهید بشی!حتی میتونی یک روزه قهرمان بشی!داستان از بچگی های زن داستان شروع میشه و به بحث عشق و عاشقی زن و همسرش میرسه! به مبارزات انقلابی و بعدش هم ازدواج و عروسی.چند ماه کوتاه بعد از عروسی هم به خرمشهر حمله میشه و مجبور میشن خونه و زندگی رو رها کنن و به شهرهای دیگه برن.از این شهر به اون شهر و از این خونه به اون خونهبچه دار میشن، با هر بچه کلی دنیاشون تغییر میکنه و بزرگتر میشن.تا اینکه دختر آخرشون ساجده به دنیا میاد، ساجده باعث میشه همشون یک شبه تغییر کنن و بزرگ بشن، خیلی بزرگ!ساجده همونیه که بهش میگفتن ساجی!من اشتباه میکردم که فکر میکردم ساجی اسم دستگاه نون پزیه!! مدت کوتاهی هم بعد از ساجی همسر زن داستان شهید میشه و قصه های بعد از شهادت شروع میشه!خدا در بستر اتفاقات قبل شهادت زن رو اماده کرده بوده که بتونه دووم بیاره و بچه‌هارو تربیت کنه!البته در جلسه مجازی که بعد از مطالعه کتاب داشتیم، زن قهرمان داستان واقعیات بیشتری رو برای ما تصویر کرد که داخل کتاب نیومده بود و واقعا نشان از صبر و تحمل بالای اون داشت.این کتاب و توصیفات عالی و زیباش یکی از قشنگترین کتاب ها در عرصه تاریخ دوران دفاع مقدس از زبان همسران شهدا بوده که مطالعه کردم.تبدیل یک عالم ساده و  کوچیک به عالم بزرگ و معنوی کار ساده ای نیست ولی به نظرم امکان پذیره، بستگی به انتخاب رنج ها داره!قراره از دسته نوشته های زن داستان فصل دوم کتاب هم نوشته بشه، همون داستان های بعد از شهادت!#بریده کتاب کتاب ساجیفریاد می‌زدم: &quot;لعنت به این جنگ! لعنت به صدام! من زندگی‌مو می‌خوام. من آرامش می‌خوام. من نمی‌خوام از شوهرم دور باشم. من می‌خوام سایهٔ پدر بالای سر بچه‌هام باشه.&quot; بهمن جلو آمد. دست‌هایم را گرفت و بوسید. گفت: &quot;نسرین جان، خرمشهر هم بچهٔ ماست؛ دخترمون ... خواهرمون ... نمی‌تونیم ولش کنیم.&quot; دست‌هایم خیس اشک شده بود. بهمن دست‌هایم را گذاشت روی فرش و پیشانی‌اش را گذاشت روی دست‌هایم.#ساجی#پویش_کتاب_مادران_شریف#کتاب#همسر_شهید#فراکتاب#پویش_مرورنویسی_فراکتاباین متن را برای پویش مرور نویسی فراکتاب نوشته ام.</description>
                <category>زهرا رضائی</category>
                <author>زهرا رضائی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 15:04:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانوم ماه</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%87-tgbtdyhwxifh</link>
                <description>نمیدونم تا حالا اسم خانوم ناز به گوشتون خورده یا نه؟! ولی من تا همین چندوقت پیش همچین اسمی رو نشنیده و ندیده بودم.شاید بگید چی شد که اصلا در مورد این اسم میخوای برامون صحبت کنی!خانوم ناز تو تصورات من میتونه اسم زنی باشه که از زیبایی لنگه نداشته باشه و به معنی واقعی کلمه ناز باشه و زنونه رفتار کنه! اما در واقعیت خانوم نازی که باهاش آشنا شدم اول از همه یک انسان بود که به معنی واقعی کلمه مثل شهدا زندگی کرده بود.با خوندن زندگینامه خانوم ناز به حال و هوای شهر شیراز و غذاهای خوشمزه و سبک زندگی و رسوم اونها رفتم، با خانوم ناز خندیدم و گریه کردم، ذوق کردم و نگران شدم، با هر بچه که به دنیا اومد کلی تجربه به دست آوردم و کلی از صحبت و نصیحتش استفاده کردم.خانوم ناز همسر شهید شیرعلی سلطانی، شهید معروف شیراز، شهید عارف و باتقوا، در یک کلام یک عدد «شهید خفن» هستش که داستان زندگیشو تو کتاب #خانوم_ماه آورده و مارو شریک در غم و شادی خودش کرده.هر فصل کتاب با شعری زیبا مزین شده که مزه خوندن کتاب رو چندبرابر میکنه، این کتاب با کتاب بقیه شهدا فرق داره، درسته از روحیات و خصوصیات همسر شهیدش خیلی صحبت شده ولی اینجا همه چی حول خانوم ماه میچرخه! شهید واقعی اونه!همیشه بعد از شهادت هر شهیدی تقریبا داستان تموم میشه و زن شهید در حد زن شهید میمونه و کسی نمیدونه بعدش چی شد؟ روزگار چطور گذشت؟ولی تو این کتاب سختی های بعد از شهادت کاملا بازگو شده و ما یک زندگی واقعی رو شاهد هستیم که به زیبایی توصیف شده. بعد از خوندن فصل های اخر عجیب هوای رفتن به شیراز و مسجد المهدی به سرم افتاده! به همسرم همش میگم یه سفر باید مارو شیراز ببری. دلم میخواست اگر میتونستم یک پنج شنبه ای میرفتم سر قبر شهید و همسر شهید رو میدیدم و دستاشو میبوسیدم.#بریده از کتاباز عیدی که حاجی شهید شد دیگر هیچ‌وقت نشد که بچه‌ها را سیزده‌به‌در ببرم بیرون. ماشین و وسیله می‌خواست و من با چهار پنج تا بچه قد و نیم‌قد نمی‌توانستم بساط تفریح جور کنم.آن روز قول دادم که زیر درخت توت توی حیاط یک سیزده‌به‌در حسابی ترتیب دهیم. نزدیکی‌های ظهر رفتم توی حیاط و وسایل توی حیاط را جابجا می‌کردم که بچه‌ها بتوانند بازی کنند. همین‌طور که گرم کار بودم، بی‌هوا پایم خورد به ورق‌های نئوپان که برای برای ساختن کتابخانه آرامگاه حاجی خریده بودیم. یک لحظه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد فقط صدای خرد شدن استخوان‌های پهلو و سینه‌ام رازیر ورق‌های سنگین نئوپان شنیدم. از فک و گردنم به پایین زیر نئوپان‌ها داشت له می‌شد و هیچ حرکتی نمی‌توانستم بکنم.بچه‌ها جیغ زدند و دویدند توی حیاط. کاری از دستشان بر نمی‌آمد. هرچه زور می‌زدند نمی‌توانستند حتی یک ذره این ورق‌های سنگین را جابجا کنند. همه چیز جلوی چشمم سیاه شده بود و احساس خفگی می‌کردم. هیچ‌کس نبود که کمکم کند. چشم‌های خیسم را به آسمان دوختم و برای آخرین بار خورشید را دیدم. صدای کمک، کمک رضیه و فخرالدین را از کوچه می‌شنیدم. اشک از گوشه چشمم سر خورد و چشم‌هایم بسته شد. عمار زد زیر گریه و گفت:مامانی نمیر!مامانی نمیر!با دنیا خداحافظی کردم، می‌دانستم کسی به کمکمان نخواهد آمد.ما تنها مانده بودیم. همه رفته بودند سیزده‌به‌در...#کتاب#پویش_کتاب_مادران_شریف#خانوم_ماه#همسر_شهید_سلطانی#فراکتاب#پویش_مرورنویسی_فراکتاب این متن را برای پویش مرور نویسی فراکتاب نوشته ام.</description>
                <category>زهرا رضائی</category>
                <author>زهرا رضائی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 14:59:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>