<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا فقیه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahrasadat</link>
        <description>سفر زندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 22:59:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/46598/avatar/zvfVmQ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا فقیه</title>
            <link>https://virgool.io/@zahrasadat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ابریشم قم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasadat/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D9%82%D9%85-ezhj0nbykmnd</link>
                <description>قالیچه ابریشموقتی مارلین هلندی بهم پیام داد می خواد از قم فرش ابریشم بخره هم ذوق زده شدم هم تعجب کردم که بالاخره یک اروپایی خودش آوازه فرش ابریشم قم رو شنیده و لازم نیست توضیح بدم بهترین فرش ابریشم مال اینجاست و پرزنت کردن نمی خواد.لقمه آماده….چندتا عکس براش فرستادم وکلی به به و چه چه و بالا و پایین کرد، تا اینکه بالاخره اومد و وقتی قیمت ها رو فهمید همچین چشماش گرد شد و با صدایی از اعماق حلق گفت: هزار دلار برای یک قالیچه ؟!نه من ۱۰۰ تا ۲۰۰ دلار بیشتر نمی تونم بدم.خواستم بگم اونایی که دلشونو صابون می زنن واسه دست و دلبازی گردشگرای اروپایی سخت در اشتباهن….اینستاگرام سفر زندگیوبسایت سفر زندگی</description>
                <category>زهرا فقیه</category>
                <author>زهرا فقیه</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 13:34:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دوم کرونا بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasadat/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-wqtrbt9pkzdw</link>
                <description>روز دوم کرونا بود.رفته بودم لوازم تحریری چسب بخرم.فروشنده ماسک زده بود.گفتم: باید از طرف آبیش بزنی.رفیقش مسخره ش کرد و خندید وگفت: برعکس زدی ترسو…گفت: نترسیدم بس که دیشب این زنه گیر داد…دوستش ته مغازه تو پیت آتیش درست کرده بود و داشت دستاشو گرم می کرد با قهقهه گفت: بس که زن ذلیلی..مغازه دار درحالیکه داشت ماسکشو پشت و رو می کرد گفت: زن ذلیلم ؟ با تاکید وتشدید و خیلی کشدار گفت : دوسِمممممم دارهرفیق شفیقش این بار گفت: آره دوست داره، شدی عین خری که پوزه بند زده ….اینستاگرام سفر زندگیسایت سفر زندگی</description>
                <category>زهرا فقیه</category>
                <author>زهرا فقیه</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 13:29:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسی در پنانگ</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasadat/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%86%DA%AF-s2wrqut4mph2</link>
                <description>داشتیم با اتوبوس می رفتیم ساحل معروف پنانگ (باتوفرینگی) مالزیهوس اَدوِنچری زد به سرمون .گفتیم بذار پیاده نشیم تا ایستگاه آخر بربم ببینیم چی میشه.انقدر رفت که دیگه از دریا دور شدیم.پیاده شدیم دیدیم پارک آبیه.حالمون گرفته شد.نه تاکسی بود برای برگشت نه اتوبوس.باید تو اون شرجی چسبناک کلی پباده برمی گشتیم تا به ایستگاه برسیم.یه خورده اومدیم دیدیم پر از روستاست.روستاهایی که انگاره جاده شون می رسید به بهشت.با درختایی که انواع میوه های عجیب و غریب و گُنده مُنده استوایی بهشون آویزون بود.یکم جلوتر صدای موسیقی و مجری میومد.گفتیم حتما جشنواره ست.ولی نه از اونم بهتر بود.عروسی بود.در بدو ورود خوش آمد گفتن و قاشق و چنگالی که مثل گیفت بسته بندی شده بود و اسم عروس و داماد روش بود، دادن دستمون.سلف سرویس انواع غذا و تنقلات و نوشیدنی سرد و گرم…رفتیم با عروس و دوماد عکس بندازیم.عکاس ها از ما بیشتر عکس مینداختن.ما هم با لباس نخی های خیس از عرق.عروس و دوماد لباس ست پوشیده بودن به کلفتی پتو،لایه لایه.بالاخره یه عروسی کم خرج و بدون شینیون رفتم .ضمن اینکه حرکت ماجراجویانه با موفقیت انجام شد.اینستاگرام سفر زندگیhttps://www.instagram.com/p/B-CdMRLF6Hy/</description>
                <category>زهرا فقیه</category>
                <author>زهرا فقیه</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 13:24:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اون ور در</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasadat/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-dzoegmllkvy7</link>
                <description>طبقه پایین، سالمندان خانم نگهداری میشن و طبقه بالا بچه های معلول.این در آهنی سفید رنگ، انگار دروازه ورود به یه دنیای دیگه ست.نه قیمت دلار و طلا و بنزین تاثیری روی رفتارشون میذاره، نه براشون مهمه کی تو انتخابات رای میاره و نه از ویروس کرونا دلهره می گیرن.یکی شبانه روز پای سینک مشغول ظرف شستنه و عین رامکال هر چی گیرش میاد می شوره.یکی یه کیسه داره هر چی پیدا می کنه توش میریزه از دارو بگیر تا باقیمونده غذا و لباس و…یکی دیگه یه استکان خالی دستشه و اگه روزی ده تا چایی هم خورده باشه ،هر کیو می بینه میگه سه روزه به من چایی ندادن.یکی دیگه پیرزن سر راهیهاصطلاحی که خودم اولین باری که اومدم اینجا شنیدم.یکی دیگه خواهرا و برادرا خونه شو فروختن و گفتن موندنش تنهایی تو اون خونه دیگه توجیه اقتصادی نداشت.اون یکی وزنش فوق العاده بالاست و با وجود اینکه سن بالایی نداره انواع و اقسام مریضی ها رو داره و توانایی حرکت نداره و بچه هاش گفتن اگه برگردی خونه می کُشیمت و تو خیابون رهاش کردن .راستی اینم میان سال سرراهیه.اوایل کار کردن این جا و ویزیتشون برام سخت و سنگین بود ،ولی بعد از یه مدت ،نظرم عوض شد.هر روز صبح اول وارد این عالم بی خبری میشم و یه دور مغزمو ریسِت می کنم وبعد ازین رهایی، دوباره میرم تو جلد اون یکی زندگی….اذرس اینستاگرام سفرزندگیhttps://www.instagram.com/p/B9jjom3l4eW/</description>
                <category>زهرا فقیه</category>
                <author>زهرا فقیه</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 13:19:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوی سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasadat/%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-wzu5r1ib9iin</link>
                <description>فیلم مزخرف قوی سیاه رو قبلا دیده بودم ولی دقیقا نمی دونستم ماجرای اصلیش چیه.به پدیده های غیر قابل باور ،غیر قابل پیش بینی و یهویی که تاثیرات خیلی عجیب و غریبی رو زندگی جوامع میذاره میگن قوی سیاه.علتشم اینه که بر اساس باورها همه قوها سفید و پاک و معصومن و قوی سیاه وجود نداره .ولی برعکس وجود داره و مثل بختک میفته روی زندگی آدم و هر چی هم می خوای خوش بین باشی و پیش بینیش نکنی اون کار خودشو می کنه.حتی در این زمینه یک کتاب خیلی خوب هم توسط نسیم نیکلاس طالب نوشته شده و میگه هیچ قطعیتی تو زندگی وجود نداره و ما هر چقدر تجربه و علم داشته باشیم، با محدودیت های غیر قابل پیش بینی ای روبرو خواهیم شد.هر اتفاقی برای هر کسی محتمله و باید در برابر شکست ها و ریسک ها مقاوم بود و موقعیت نامطلوب رو به مطلوب تبدیل کرد.به عبارتی تبدیل قوی سیاه به قوی سفید در شرایط بحرانی…علی بندری در پادکست بی پلاس خلاصه ای ازین کتاب رو به خوبی توضیح میده…. .آدرس اینستاگرام سفر زندگی:https://www.instagram.com/p/B9jjom3l4eW/</description>
                <category>زهرا فقیه</category>
                <author>زهرا فقیه</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 13:15:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طب سنتی طب اسلامی نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasadat/%D8%B7%D8%A8-%D8%B3%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%B7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-g6vkrg0h2dzi</link>
                <description>ادعای این روزای طب اسلامی در درمان کرونا منو یاد خاطره سه چهار سال پیشم که شاگردی طب سنتی می کردم انداخت.حاج آقا دیابت داشت و چند تا پزشک تشخیص داده بودن که پاش باید از زانو قطع بشه.برای آخرین بار اومده بود پیش پزشکی که هم متخصص قلبه و هم متخصص طب سنتی (۴سال دانشگاه درسش رو خونده)دکتر ما هم تشخیص پزشک های قبلی رو تایید کرد .خانم حاج آقا اصرار و اصرار که میخوام از روش های طب سنتی برای درمان استفاده کنم.رفتند پیش استاد معروف طب اسلامی و طی یک هفته با داروهای ایشون زخم ها کمی بهبود پیدا کرد.خانواده از انتخابشون خوشحال بودن که شبانه حاج آقا آمبولی کرد و تمام….دکتر می گفت خیلی دوست دارم خانمش رو ببینم.ازش بپرسم اگه شوهرت زنده بود بدون یک پا بهتر بود ،یا الان؟https://www.instagram.com/p/B-PZN12l9-i/</description>
                <category>زهرا فقیه</category>
                <author>زهرا فقیه</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 13:12:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاله</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasadat/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-wdei7xvvn9go</link>
                <description>اولش جذبم نکرد مگه پاکستان چی داره؟انتحاری ،اختلاف قومی،مذهبی....حتی اینجا توریست هاشونو تحویل نمی گیرنمیگن تو اتاق های هتل نون می پزن ،پا برهنه میرن دستشویی و میان تو اتاق ،خرید نمی کنن،مریضی میارن....ولی وقتی تاریخ معاصر کشورها رو میخونی مخصوصا دورو بریای خودمونمیفهمی که ملت ها و دولت ها خیلی رفتارهاشون شبیه همهمثلا سیل ده سال پیش پاکستان که مردم می گفتن بخاطر عملیات هارپ هست که آمریکا انجام داده و پارسال هم همین حرفو از زبون مردم خودمون در مورد سیل ایران میشنیدم.وبعضی از مردم پاکستان علت سیل رو رقص و موسیقی میدونستن که بعد از رفتن طالبان دوباره آزاد شده بود و می گفتن دیدی اونا راست می گفتن....و بالاخره تکلیفشون باخودشونم روشن نشد که تقصیر موسیقی بوده یا هارپ....و ملاله که برای حق تحصیل دختران(که طالبان ممنوع کرده بودن) همه جا سخنرانی کرد و تا دم مرگ رفت ولی بین مردم پاکستان محبوبیت نداره چون خیلیاشون معتقدن پدرش صحنه سازی کرده و کسی رو اجیر کرده تا به دخترش شلیک کنه که بتونن برن انگلستان زندگی کنن....</description>
                <category>زهرا فقیه</category>
                <author>زهرا فقیه</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 12:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم نان</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasadat/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%86-lpyynxlalrio</link>
                <description>منم شدم عین این قدیمی ها که نمی تونن عادتشونو ترک کننصبحانه  با چای و پنیر گردو هیچی جای سنگک داغ رو نمیگیرهبعد این همه صف وایسادن به جای نون سنگک یه نون سفت تحویلم میده عینهو سنگ منم که اگه اعتراض نکنم انگار یه چیزی تو مغزم هی ویبره میرهشاطر دستاشو نشون میدهتا مچ قرمز و متورم و پوسته پوسته شدهمیگه ببین به خدا به خاطر آردهمیگن انگار مکمل می زننرفتم دکتر گفته به اداره بهداشت شکایت کنمیگن خود بهداشت گفته مکمل بزننهمه مشتری ها با هم یه نگاه می کنیم و نچ نچ می کنیم احساس می کنیم خیلی کار مهمی انجام دادیم و مراتب اعتراضمون رو خیلی شدید و دقیق اعلام کردیمبعدشم عین اسکل ها نون و می گیرم و میام خونههمینطور که نونو به زور می فرستم پایین، معده مو تصور می کنم که شبیه دست های شاطر پوسته پوسته شده...https://www.instagram.com/p/B0eMSUDlSwp/</description>
                <category>زهرا فقیه</category>
                <author>زهرا فقیه</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 11:56:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا باعث شد....</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasadat/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%B4%D8%AF-vhaghlw6lqlf</link>
                <description>سطح توقعم از زندگی اومده پاییندنبال یه سفر باحال تو یه جای جدید با بالکن رو به دریا و آفتاب و غذاهای خوشمزه می گشتم...بعد از ده روز حصر خانگیرفتیم تو یه بیابون بی آب و علف که نه درختی باشه نه آبی و نه رد پای انسانی که ویروس با خودش آورده باشه.همون غذایی که تو خونه میخوردیم، اونجا خوشمزه تر شده بود.یه چایی کیسه ای بو گندو هم داشتیم که تو کابینت داشت کپک میزد.اونو هم با آبی که رو خاکستر جوش اومده بود با نبات خوردیم.چاییه مزه بهشت میداد....https://www.instagram.com/zahraa.sadat/</description>
                <category>زهرا فقیه</category>
                <author>زهرا فقیه</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 11:39:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال نشونه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasadat/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%B4%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-zkej1uiuuvqo</link>
                <description>محمد تاجران‌‌‌‌محمدتاجران سایکل توریستی که سیزده ساله دور دنیا رکاب میزنه با شعار ما به درختان نیاز داریم.بیشتر از ششصد تا کارگاه تو مدرسه های سراسر دنیا گذاشته و با بچه ها درخت کاشتههدفش از زندگی شاد بودنه و بر این اساس مدام در حرکته و نشونه ها رو جدی می گیره و پیش میره داد وستد مالی رو کلا از سیستم زندگیش حذف کرده و بدون شغل و کارثابت ،رها زندگی می کنه.حس آزادیشو درک می کنم خودش یه نشونه برای من بودتو دنیایی که بیشتر مردم مسابقه بیشتر داشتن و بهتر بودن گذاشتن محمد تاجران داره یه تنه فارغ ازین دغدغه ها واسه خودش کیف می کنه و به ریش ما پول پرست ها می خندهممنون از موسسه فروغ تمدن کویر قم بابت این سقراط ایرانی</description>
                <category>زهرا فقیه</category>
                <author>زهرا فقیه</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2019 14:35:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استاد</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasadat/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-zligzzxz4nwg</link>
                <description>استاد طب سنتی مون بود. حدودا چهل سالهپزشک نبود ولی در این زمینه خیلی کار کرده بود .خیلی حاذق و داناتشخیص ها و درمان هاش حرف نداشتولی خب آدمه دیگه روزی یکی دو پاکت سیگار...طبق گفته خودش گاهی منقلب میشد و فشار خونش می رفت روی ۱۶یه روز تو گروه پیام دادن استاد صبح دیگه از خواب بیدار نشد...سطل آب سردی روی سرم ریختن که همه باورهامو شست و ریخت پایین... https://www.instagram.com/p/ByKmgLmlBMa/?igshid=1pnleypf750zu </description>
                <category>زهرا فقیه</category>
                <author>زهرا فقیه</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jun 2019 16:58:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آمستردام تا قم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasadat/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%82%D9%85-hsedcyi5g92x</link>
                <description>کارگاه و موزه سنگ های تزیینی در قمچندسال پیش یه آقای خبرنگار هلندی میاد ایران وبا یک خانم ایرانی ازدواج میکنه و چند سال ایران زندگی میکنهوقتی برمیگرده هلند به زبان داچ یک کتاب در مورد ایران می نویسه به نام  قدمت روی چشم که عکس های زیبایی هم از شهرهای ایران داشته.ژانت هفتادو دو ساله اهل آمستردام وقتی این کتاب رو می خونه تصمیم میگیره در یک سفر یک ماهه از تهران تا روستاهای قشم ،ایران رو از نزدیک ببینه.ژانت یک معلم بازنسشته ست که کاملا از رفتارش و جذبه ش میشه معلم بودنش رو حس کرد.تصورش برام خیلی سخته یک خانم این سنی از دور و بریای خودم چمدونشو برداره و تنهایی بره یک ماه گشت و گذار یه کشور دیگهاونم جایی که اخبار منفی رسانه ها دیدگاه همه رو عوض کرده و صرفا با خوندن یک کتاب تصمیم بگیره خودش از نزدیک بره ببینه چه خبره ازش می پرسم چرا با تور و یا گروهی سفر نمی کنه؟گفت وقتی با جمع خودمون باشم نمی تونم با مردم محلی از نزدیک صحبت کنم و از فرهنگ و علائقشون بدونم .تو سفر گروهی همش خودمون با خودمونیم.ضمن اینکه من چون سنم بالاست مردم همیشه بهم کمک می کنند و از بابت تنهایی سفر کردن هیچ وقت مشکل نداشتم.شاید سوال خیلیا این باشه که هدفت از اومدن به قم چیه؟ژانت میگه چون قم یکی از مهمترین شهرهای جهان اسلامه و من در مورد اسلام مطالعه کردم و میخواستم خودم بیام از نزدیک وافعیت رو ببینم.راستش برای خود من یه حسی رو ایجاد کرد که چقدر در مورد یه موضوعی  دقیق میشم و میرم در موردش تحقیق کنم یاچقدر عمقی به مطالب نگاه می کنم؟یا اینکه در سن هفتاد سالگی دغدغه من چیا خواهد بود ؟بشینم توی خونه و چشم به در مثل سریال های تلویزیون منتظر اومدن نوه ها و بچه هام باشم یا انقدر توانایی و جسارت دارم که کوله ام رو بردارم و برم دنبال سوال هام....</description>
                <category>زهرا فقیه</category>
                <author>زهرا فقیه</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2019 12:30:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>