<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زَه‌را</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahrasharifi740</link>
        <description>پی چشمی که پی خواندن است</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:13:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/277053/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زَه‌را</title>
            <link>https://virgool.io/@zahrasharifi740</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در ستایش بطالت</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasharifi740/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%AA-fiynqi4cwm40</link>
                <description>چند شب پیش حال خوبی نداشتم. درواقع مثل دوران پی ام اس شده بودم که همه چیز برام غم انگیز و خسته کننده و ملال آور بود. اما پی ام اس نبودم.دو روز حالم اینطوری بود ولی بعد بهتر شدم. اون دو روز به هیچ کاری نتونستم برسم. اونقدر وضعم ناخوب بود که میخواستم یکی از پروژه‌هامو لغو کنم. ولی جلوی خودمو گرفتم. خودمو رها کردم و در غم و ملال غوطه‌ور شدم. دوست داشتنی نبودم. به خودم نرسیدم. کتاب نخوندم. از این سریال به اون سریال پرتاب می‌شدم و هی از خودم بدم می‌اومد.و همین، رمز گذر از این حال بود. رها شدم و اجازه دادم غرق بشم تو اون حال بد. اجازه دادم از خودم بدم بیاد ولی به یک شرط؛ اونم اینکه باید بعدش تموم بشه. که این کارو می‌کنم به شرطی که دائما توی این حال و اوضاع نباشم. و نموندم. گذر کردم. همه ما این حالات رو تجربه می‌کنیم. ولی بهمون یاد ندادن که باید بذاریم یه مدتی برای خودمون غرق بشیم. استراحت کنیم و از دنیا کناره بگیریم. فکر می‌کنیم باید همیشه مفید باشیم. همیشه باید کاری کنیم یا همیشه باید خوشحال باشیم.واقعیت اینه که انسان موجودی است دارای نوسانات خلقی. یکی کم و یکی زیاد. مهم اینه که بتونه مدیریت کنه. بتونه گذر کنه.باطل بودن هم خودش هنریه. اینکه بتونیم زمانی رو به بطالت بگذرونیم برای اینکه دوباره شارژ بشیم برای ادامه کار و مفید بودن و خوشحال بودن و خلاصه، بودن در دنیا.همونقدر که نیاز داریم مفید واقع بشیم و مدام در کنار دیگران باشیم، همونقدر هم نیاز داریم دور باشیم از همه چیز و همه کس. تنها باشیم. غرق بشیم. حتی برای مدتی بذاریم روحمون بمیره. ولی به یک شرط؛ دوباره زنده بشیم.من همیشه برای خودم اولتیماتوم قرار می‌دم. می‌گم تو حق داری ناراحت باشی ولی حداکثر تا یک هفته دیگه یا تا یک ماه دیگه. نمی‌ذارم طولانی بشه و هیچ وقت هم این بطالت اونقدر طولانی نشده که ضرری برسونه به زندگی‌ام.همه اینا روی هم رفته میشه زندگی و زندگی کردن. به ما اشتباه یاد دادن. بیاید خودمون یاد بگیریم زمان‌هایی رو نباشیم و حتی زمان‌هایی رو فقط اشک بریزیم. ولی بعد دوباره بلند شیم.یک نکته دیگه هم وجود داره؛ اینکه بطالت برای همه به یک میزان نیست. یک نفر ممکنه یک روز رو به بطالت بگذرونه یکی دیگه ممکنه یک ماه رو غرق بشه و برنگرده. نسخه ثابتی برای همه وجود نداره. فقط مهم عبور کردنه که همه می‌تونن عبور کنن.</description>
                <category>زَه‌را</category>
                <author>زَه‌را</author>
                <pubDate>Sat, 16 Apr 2022 23:03:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasharifi740/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-nlpzxdoojvup</link>
                <description>بعضی از آدم‌ها خیلی غر می‌زنند. همیشه درباره آب و هوا شکایت دارند. در تابستان مدام از گرما می‌نالند و در زمستان به خاطر سرمای هوا شاکی‌اند. در پاییز به برگ‌های زیر پا فحش می‌دهند و در بهار از گرده افشانی گل‌ها ناراضی‌اند.این آدم‌ها از کودکی ناراضی بوده‌اند. از رفتار پدرشان که برایشان وقت نداشته شاکی بوده‌اند و از رفتار مادرشان که همیشه برایشان فداکاری کرده و گوشت خورش را برایشان جدا می‌کرده شکایت می‌کرده‌اند.وقتی وارد مدرسه شده‌اند دوستان زیادی نداشته‌اند زیرا یا بد خلقی کرده‌اند و یا دلشان ناز کشیدن می‌خواسته است. اما مدرسه مثل خانه نبوده است.در دانشگاه عاشق شده‌اند ولی به رفتار معشوقشان همیشه معترض بوده‌اند. آخر هم از یکدیگر جدا شده‌اند. اما بالاخره یک روز ازدواج کرده‌اند آن هم به خاطر مادرشان که حالا سنگش را به سینه می‌زنند.دیگر نگویم که همسرشان را هم یک انسان شاکی از زندگی بار آورده‌اند. بچه‌ها هم که عین والدین. غرغرو و لوس و تنها اما پررو و زورگو.در مقابل این آدم‌ها یک سری افراد قانع وجود دارند که خود را با همه چیز وفق می‌دهند. حتی با همین آدم‌های غرغرو و به درد نخور. زیر بار زور می‌روند و لوس بودن این‌ها را تحمل می‌کنند. ممکن است فرزند یک انسان غرغرو باشند و یا حتی همسر یکیشان.غر می‌شنوند و همه چیز را تحمل می‌کنند. مریض که می‌شوند کسی نمی‌فهمد. فکر می‌کنند این درست‌ترین کار است. وقتی پول ندارند دم بر نمی‌آورند. قرض نمی‌گیرند. کار می‌کنند و حقوق بخور و نمیری دارند.هر دو قشر بدبختند. هر دو آسیب دیده‌اند و هر دو رقت انگیزند.اینجا فقط ما خوبیم.</description>
                <category>زَه‌را</category>
                <author>زَه‌را</author>
                <pubDate>Thu, 07 Apr 2022 22:39:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک چیز، هرچیزی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasharifi740/%DB%8C%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-jxcquvwfwmxe</link>
                <description>می‌خواهم بنویسم. از هرچیزی. هرچیزی. اما در مقابلم تاریکی گسترده‌ای سایه افکنده است. آنقدر که حتی با خودم هم تعارف دارم سر رفتن و برنگشتن.چیزهای زیادی هست برای گفتن و نوشتن اما هیچ کدام به من نمی‌رسد. به ذهنم. به دستانم برای نوشتن.تاریکی در مقابلم وسعت بیشتری می‌یابد. کم مانده تا خودم را نیز ببلعد. اما از آن نمی‌ترسم. ترسم از این است که دیگر روزی نتوانم همین چند واژه را بگویم و بنویسم.تاریکی، مرگ، جدایی، این‌ها هیچ کدام ترسناک نیستند. آن چیز که ترسناک است این است که نتوانی خودت را ابراز کنی. نتوانی خودت را یادآوری کنی. نتوانی واژه‌ای به کار ببری برای خوانده شدن. برای نوشتن چیزی پیدا نکنی و اسیر تاریکی مقابلت شوی. من از هیچ چیز جز همین فراموش شدن نمی‌ترسم. از اینکه زمانی برسد که من دیگر نباشم نمی‌ترسم. از این می‌ترسم که زمانی برسد که یادی از من نباشد. که تاریکی واژه‌هایم را ببلعد.عجیب است. نمی‌دانستم چه بنویسم و حالا نوشتم. زیاد نیست اما هست. همین واژگان، خود، نعمتی هستند. نعمتی که زمانی آنقدر داشتم که شکرگزارشان نبودم و حالا روز به روز کم و کم‌تر می‌شوند.حالا احساس می‌کنم سایه‌ی تاریکی کم‌تر شده. شاید به خاطر واژگانم است. شاید به خاطر همین یادهاست. کاش از تاریکی می‌ترسیدم و از فراموشی، نه.</description>
                <category>زَه‌را</category>
                <author>زَه‌را</author>
                <pubDate>Tue, 05 Apr 2022 23:25:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-adn7xqbirvbg</link>
                <description>از کودکی آن بچه را دیده بودم. بچه که نه؛ درواقع حتی از من هم بزرگ‌تر است. تنها تفاوتش با دیگران این است که در زمان جنینی‌اش اکسیژن درست به مغزش نرسیده و حالا او را عقب مانده می‌دانند.دختر دوست داشتنی‌ای است. اما به شدت ترحم برانگیز. هیچ نمی‌توانم درک کنم که چطور نزدیک به 40 سال مادرش او را دوست داشته و دارد. می‌توانم دلیلش را متصور شوم اما درک شدنی نیست.مادرش زن صبوری است که دختران دیگری هم دارد. یکی از یکی زیباتر و خوشبخت‌تر. شاید این‌ها پاداش صبر و بردباری و نگهداری از این بچه است. می‌توانم بفهمم که چه اندازه برای آن زن سخت بوده و هست.چند شب پیش خانه‌شان بودیم و مثل همیشه مادرش صبور و آرام و خندان بود. آنقدر خوش برخورد است و این کودک برایش اتفاق عادی‌ای تلقی می‌شود که گاهی فکر می‌کنم آیا هیچ وقت گریه می‌کند آن هم به خاطر داشتن چنین فرزندی؟ می‌دانم که هیچ وقت ناشکری نمی‌کند و همیشه با صبر و مهربانی با دخترش برخورد می‌کند.همه ما به عنوان اطرافیانشان با دختر همین گونه هستیم. اما یک چیز برایم حل نشده. این که آیا با ترحم برخورد می‌کنیم یا با عشق؟به خودم که نگاه می‌کنم هربار فقط احساس ترحم و شگفتی داشته‌ام. اما درباره مادرم نمی‌دانم. می‌دانم که اگر از مادرم بپرسم ترحم را رد می‌کند و می‌گوید که دوستش دارد اما این برای من قابل قبول نیست. آیا می‌توان یک شخص عقب مانده را که رابطه خونی با آدم ندارد دوست داشت؟ دوست داشتنی فارغ از حس ترحم و دلسوزی و یا همان حس شگفتی که من دارم.</description>
                <category>زَه‌را</category>
                <author>زَه‌را</author>
                <pubDate>Fri, 01 Apr 2022 22:49:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasharifi740/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-i9i7zhsh0qwy</link>
                <description>امروز به این فکر کردم که من چه آرزویی دارم. آیا چیزی از خدا می‌خوام؟ آیا دلم چیزی می‌خواد اصلاً؟نتیجه اعجاب آور بود؛ من هیچ آرزویی برام باقی نمونده. نه که همه چی داشته باشم و حالا دیگه بی نیاز باشم از هرچیز دیگه و یا قانع باشم به همه چیزهایی که دارم؛ بلکه من حقیقتا نمی‌دونم چه چیزی می‌خوام.موضوع اینه که من ماه‌ها به طور مداوم آرزو کردم برای خیلی چیزها. آرزو کردم خیلی چیزها رو داشته باشم و یا حتی آرزو کردم خیلی چیزها ازم دور باشن. اما انگار برآورده نشدنشون این نتیجه رو به بار آورد که حالا دیگه چیزی آرزو نمی‌کنم. چرا؟ چون آرزو کنم یا نکنم، اتفاقات می‌افتن و من توی هیچ چیزی دخیل نیستم.حالا منظورم صرف آرزو کردن نیست ها. برای خیلی چیزها هم تلاش کردم. اما مقصودم اینجا فقط و فقط آرزوست نه هدف یا یه تارگت مشخص که بخوام برای به دست آوردنش تلاش کنم.مثلاً برای یه مدت طولانی آرزو می‌کردم یه همسر خوب داشته باشم؛ اما یک ماه اخیر دارم به این فکر می‌کنم که من اصلاً آماده‌ی ازدواج هستم؟ آیا من دلم می‌خواد ازدواج کنم؟ یا صرفاً به خاطر بعضی مسائل دلم می‌خواد ازدواج کنم و ازدواج رو وسیله‌ای برای رسیدن به اون اهدافم می‌خوام؟مثالی که زدم صرفاً یه مثال بود تا بهتر بتونم منظورم رو منتقل کنم. اینکه مثلاً ازدواج نیازی به تلاش من نداره. من فقط باید منتظرش باشم و نهایتاً دعا و آرزو کنم. اما حالا برای این هم دیگه آرزو نمی‌کنم و حتی به این فکر کردم که کلاً دیگه ازدواج نکنم.بله. به این شکل آرزوهام تبدیل به خاطره شدن. یعنی فقط یادمه که یه سری آرزو داشتم و حالا همونا رو هم ندارم. شما آرزویی دارید؟ امید به رسیدنش رو چی؟</description>
                <category>زَه‌را</category>
                <author>زَه‌را</author>
                <pubDate>Thu, 31 Mar 2022 23:55:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سالی که گذشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasharifi740/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-u8acmbvtfqye</link>
                <description>بازار تجریشمن امسال تغییر و بالا و پایین زیاد داشتم. اونقدر که نمی‌دونم از کجا شروع کنم. بذارید از اولش بگم؛ از همونجایی که فکر می‌کنم شروع شد.با ادامه درس خوندن برای کنکور، 1400 رو شروع کردم. گرچه زیاد هم نمی‌خوندم اما بالاخره قبول شدم.اما قبلش...قبلش من یه شکست عاطفی بزرگ در زندگی‌ام داشتم. شکستی که درواقع به نفعم بود چون یک هو چشمام باز شد و دیدم همه‌ی اون چیزی رو که قبلا نمی‌دیدم. دیدم که یک سال به روح و روان من تجاوز می‌شده و من نمی‌فهمیدم. دیدم که یک سال من به کسی اهمیت می‌دادم که براش در درجه آخر اهمیت هم قرار نمی‌گرفتم. دیدم که کسی رو دوست دارم که حتی اسمش رو به من دروغ گفته.اون زمان که اینو فهمیدم حالم بد بود اما وارد یه دنیای دیگه شدم. دنیای دوستی‌های با دوام که اصلشون معرفت و همراهیه. من اون دوست رو دیدم. دوستی که دوستش داشتم حال منو دید و همو دیدیم و من توی جمعشون پذیرفته شدم و فهمیدم که من همچنان برای آدم‌های دیگه و آدم‌های جدید جذابیت دارم. اعتماد به نفسم در طی اون رابطه تا این حد پایین اومده بود.قبولی در کنکور اتفاق بعدی بود و این برام خوشایند بود. چون فکرش هم نمی‌کردم که این اتفاق بیفته. درواقع اینطور تصور کردم که سال بعد دوباره کنکور می‌دم. اما قبول شدم. باز وارد رابطه شدم اما بعد رابطه به یک دوستی دیگه تبدیل شد و توی این حداقل موفق بودم.آدم‌های جدیدی اومدن. وارد دانشگاه شدم. رشته مورد علاقه و همکلاسی‌های خوب و درس‌های سخت اما شیرین.از آدم‌های جدید بگم؛ دوست‌هایی که کیلومترها با هم فاصله داریم اما همچون عضوی از خانواده کنار همدیگه هستیم. هوای همو داریم. در خوشی و ناخوشی. امیدوارم این متن رو بخونن و بدونن که برام اهمیت بالایی دارن.اتفاق بعدی یک شکست عاطفی دیگه بود. می‌دونم برای یک سال زیاده حتی برای یک عمر. اما اتفاق افتاد. من نه تنها یک همراه که یک دوست رو از دست دادم. و این اونطور که میگن حاصل انتخاب‌های خودم بود. هنوز سر این قضیه با خودم و قلبم به تفاهم نرسیدیم.و تولدم؛امسال یک ماه تمام مدام تولد گرفتم با دوستانم و کنارم بودن. خندیدیم. کیک خوردیم. و خوش گذشت.دستاورد بزرگم این بود که سبک زندگی سالم رو پیش گرفتم. ورزش وارد روتین زندگی‌ام شد. سعی‌ام بر خورد و خوراک سالم و کم کالریه و همچنین امسال شروع کردم به روتین‌های پوستی مکرر. حواسم بیشتر به خودم بود. حتی با وجود اضطرابی که وارد زندگی‌ام شد.من امسال برای اولین بار حملات اضطرابی رو تجربه کردم. شروعش با کرونا بود. درواقع یکی از علامت‌هایی که داشتم حملات مکرر در طی یک هفته بود.در سالی که گذشت برای اولین بار یاد گرفتم چه‌طور خودم رو دوست داشته باشم و دارم از این حس لذت می‌برم. هنوز راه طولانی‌ای مونده تا برسم به اونجایی که می‌خوام ولی همینکه در مسیر قرار گرفتم برام ارزشمنده.امسال من یک تجربه ناکام خودکشی هم داشتم. زمانی رسید که از همه چیز ناامید شدم. حس بی پناهی پیدا کردم و خب خواستم همه چیز رو تموم کنم. اما یک هو همه چیز دوباره به گردش در اومد و من انجامش ندادم. این هم جزء اون موفقیت‌ها به حساب میاد.در 1400 مصاحبه‌های کاری زیادی رفتم که فقط یکی‌اش موفقیت آمیز بود و همون کار رو هم بعد از یک ماه از دست دادم اما همین برام تجربه دلنشینی بود. بودن در فضای اداری شاید خوشایند نباشه اما دیدم اگر به صورت محدود و حتی پاره وقت کار کنم، می‌تونم به اون فصا علاقمند باشم.خیلی چیزهای دیگه هم هست که می‌تونم بگم اما این‌ها از همه مهم‌تر بودن.در آخر بگم که من با ناراحتی امسال رو به پایان نمی‌رسونم. من دارم با امیدواری به زندگی بهتر و تلاش برای به دست آوردنش برای شروع سال جدید حاضر می‌شم.امیدوارم سال بعدی هم با همین میزان و بلکه بیشتر از این نوع امیدواری به پایان برسه چنانکه این سال.سال نو مبارکتون</description>
                <category>زَه‌را</category>
                <author>زَه‌را</author>
                <pubDate>Sat, 19 Mar 2022 17:50:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیراهه</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasharifi740/%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%87-qlkqadj0ffvs</link>
                <description>نمی‌دونم براتون پیش اومده یا نه. گاهی توی مسیری که انتخاب کردی، می‌رسی به جایی که هم برگشتن بهت آسیب می‌زنه هم ادامه دادن. استیصال محض.شاید حتی استیصال هم واژه‌ی کمی باشه براش.اینجور مواقع خودم رو به در و دیوار می‌کوبم و خب از شدت ناراحتی مریض می‌شم. یه وقتایی بود که نهایتن گریه می‌کردم و این روند تا چند روز ادامه داشت. اما جدیدن مریض می‌شم.تب می‌کنم، یه چیزی گلوم رو فشار می‌ده، سردردهای بی‌پایان، بی‌اشتهاییِ شدید و بی‌حالی و حتی بدن درد.اینجور مواقع یا باید زمان بگذره یا یک عامل بیرونی همه چیز رو درست کنه و من برگردم به روال درست زندگی. وگرنه خودم هیچ کاری نمی‌تونم بکنم جز صبر کردن.درواقع اونقدر بی‌حال و بی‌رمقم که بخوام هم کاری ازم بر نمیاد. تصور کنید نمی‌تونم حتی کارهای روزانه‌ام رو بکنم. چطور می‌تونم با این وضع خودمو نجات بدم؟دلایلش هم متفاوته. گاهی شاید خیلی مسخره به نظر بیاد ولی منو از پا در میاره.نا گفته نماند که از این حالم متنفرم. درواقع از خودم و از همه چی متنفر می‌شم. با تمام وجودم می‌خوام بمیرم و راحت شم.البته مردن فرار کردنه ولی خب چه میشه کرد؟ آدم گاهی فرار می‌کنه دیگه. </description>
                <category>زَه‌را</category>
                <author>زَه‌را</author>
                <pubDate>Sun, 17 Oct 2021 14:55:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasharifi740/%D8%B9%D8%B4%D9%82-cs70fhhcf798</link>
                <description>دو روزه یه فکری ذهنمو درگیر کرده.اینکه آدمای مسنی که بدون عشق ازدواج کردن و حتی بعد از ۵۰ سال زندگی مشترک باز هم عشقی بینشون به وجود نیومده و صرفن عادت کردن به این بودن و کنار هم خوابیدن، چه جوری می‌تونن دووم بیارن؟یعنی احساسات درونشون کشته شده یا دیگه براشون مهم نیست؟ یا شاید اصن هیچ وقت به این موضوع فکر نکردن؟منظورم اینه که شاید اصلن با این موضوع عشق و عاشقی آشنا نیستن. همیشه فکر کردن که ازدواج فقط خوابیدن با دیگری و زندگی کردن و بچه آوردنه. نه چیزی بیشتر.این خیلی سخته. حداقل برای ما که یه چیزایی رو تجربه کردیم. می‌دونیم. آشناییم. برای اونا شاید اهمیتی نداشته باشه ولی برای ما که فقط داریم می‌بینیم، دردناکه. چه برسه به وقتی که خودمون بخوایم تو اون شرایط قرار بگیریم.شاید یکی از بدترین نفرین‌ها برای دیگری این باشه که دعا کنی هیچ وقت مزه‌ی عشق رو نچشه. شایدم یه دعای خوب باشه این.آره خیلی چیزای مهمی تو زندگی وجود دارن. ولی آخه زندگی بدون عشق؟نمی‌دونم.من دلم نمی‌خواد زندگی اون شکلی داشته باشم. حالم به هم می‌خوره از اینکه بخوام حتی لمس بشم توسط کسی که هیچ احساسی بهش ندارم. چه برسه به اینکه بچه هم ازش بیارم.اصن می‌شه اون بچه رو خیلی دوست داشت؟ یا اون علاقه صرفن از روی وابستگی بیولوژیکیه؟این چیزا خیلی پیچیده‌اس. نمی‌تونم اونطور که باید، افکارم رو منتقل کنم. متوجهید؟؟</description>
                <category>زَه‌را</category>
                <author>زَه‌را</author>
                <pubDate>Mon, 11 Oct 2021 14:08:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیاید رو راست باشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasharifi740/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-voiccyp2mchg</link>
                <description>منتظرم زودتر نتایج کنکور ارشد بیاد. واقن دلم می‌خواد هرچه سریع‌تر سر کلاس حاضر بشم. مهم‌تر از اون، منتظرم اون نتیجه‌ای که دلخواهمه اتفاق بیفته.تا زمانی که مشخص نشه نمی‌تونم بگم دلخواهم چیه. درواقع شما هم اینو یادتون باشه. تا زمانی که نتیجه‌ای حاصل نشده، از آرزوها و اهدافتون نگید. هیچ‌جا و به هیچ‌کس. نه که ممکنه اتفاق نیفته؛ نه. موضوع اینه که اون نتیجه‌ای که می‌خوای، حاصل نشه و پیش آدما شرمنده و سرافکنده باشی. نه که این موضوع مهم باشه ها. درواقع اونی که نباید پیشش سرافکنده باشی خودتی. اما بیاید خودمونو گول نزنیم. ما برامون مهمه که پیش دیگران و پیش آدمای عزیز و حتی پیش آدمای غریبه شرمنده نباشیم.ما می‌ترسیم از این که اون چیزی نباشیم که دلمون می‌خواد؛ چه پیش خودمون چه پیش دیگران.البته اینو بگم که اصن منظورم ناامید کردن دیگران مثلن پدر و مادرمون نیست ها. منظورم شرمنده شدن پیش بقیه‌اس.بیاید تصور کنید شما یه حرفی می‌زنید درباره آینده. به نوعی پیش بینی می‌کنید چون خیلی مطمئنید که اتفاق می‌افته؛ ولی از اونجایی که یه سیب موقع افتادن هزارتا چرخ می‌خوره، در آخر اونی نمی‌شه که گفتید.حالا به اونایی فکر کنید که شما از آینده براشون گفته بودید. این حس، این اتفاق درونی، به نوعی شرمندگی و سرافکندگیه. شاید هم دیگران به روی شما نیارند ها. ولی شما پیش خودتون حال خوبی نخواهید داشت.خلاصه که تا چیزی اتفاق نیفتاده، درباره‌اش به دیگران و حتی نزدیک‌تراتون نگید. </description>
                <category>زَه‌را</category>
                <author>زَه‌را</author>
                <pubDate>Sun, 26 Sep 2021 15:28:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خبر نا امید کننده</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasharifi740/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-yj6wui9bcyj5</link>
                <description>می‌خوام یه چیزی بگم که همه‌ می‌دونن ولی نیاز به تذکر داره.هیچ کس، مطلقا، هیچ کس تا همیشه کنار شما نخواهد موند.یا مرگ اونا رو از شما می‌گیره یا رفتن.شریک عاطفی شما اگر داره بهتون می‌گه تا همیشه کنارتون هست داره دروغ می‌گه و اگر شما دارید به شریک عاطفی‌تون اینو می‌گید، دروغ‌گو هستید.ذکر این نکته ضروریه که ابدیت برای ما آدم‌ها بی‌معنیه. چون ما خودمون موجودات ابدی‌ای نیستیم. چون ما هیچ چیزمون ابدی نخواهد بود. ما روزی می‌میریم، روزی فراموش می‌شیم، روزی تجزیه می‌شیم و روزی دیگه هیچ چیز ازمون باقی نخواهد موند.پس بیخود دل خوش نکنید به این بودن‌ها و نرفتن‌ها.حالا چطور دل خوش نکنیم؟ سخته. هرچقدر هم آدم بدونه ترک می‌شه، تنها می‌شه، اطرافیانش پیشش نخواهند موند بازم زمانی که می‌رن، درد وجودمونو فرا می‌گیره، زیر پامون خالی می‌شه و هربار صدای شکستن قلبمون رو بلندتر از قبل می‌شنویم.آیا راهکاری هست؟بله هست. قلبتونو در بیارید بندازید تو سطل آشغال. </description>
                <category>زَه‌را</category>
                <author>زَه‌را</author>
                <pubDate>Sun, 19 Sep 2021 19:14:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابان افکار</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasharifi740/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-goyxwofdsqkf</link>
                <description>یه روشی برای فراموشی اون چیزی که داری بهش فکر می‌کنی وجود داره که روانشناسم بهم یاد داده.گاهی هم پاسخگو نیست ها. یعنی گاهی اونقدر افکارم به هم ریخته و مشوش و وحشی‌ان که فقط با یه گلوله ازشون خلاص می‌شم. منتها این روشی که یاد گرفتم و حالا می‌خوام بهتون بگم، واقن کمک‌کننده‌اس.وقتی افکارتون اونقدر زیادن که نمی‌تونید هیچ کدومو کنترل کنید و یا می‌خواید بخوابید اما فکر و خیال بهتون این اجازه رو نمی‌ده، تصور کنید که کنار یه خیابون ایستادید. هر فکر رو یک اتومبیل تصور کنید که به محض اینکه به ذهنتون میاد، اون اتومبیل از جلوتون رد می‌شه.اگر اون فکر باز هم به سراغتون اومد، اون اتومبیل دور می‌زنه و دوباره از جلوتون رد می‌شه.هر فکر رو به شکل یه اتومبیل گذری تصور کنید که می‌ره و دیگه برنمی‌گرده.یه مقدار تمرین کنید تا دفعه بعد دیگه ناخودآگاه این کارو بکنید و بعد راحت می‌تونید بخوابید یا روی کتاب و یا درستون تمرکز کنید. شما ایده‌ای برای رهایی از فکر و خیال سراغ دارید؟ همین‌جا بنویسید.</description>
                <category>زَه‌را</category>
                <author>زَه‌را</author>
                <pubDate>Fri, 17 Sep 2021 14:36:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موجود سمی‌ درونت</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasharifi740/%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AA-jptindm7yt7s</link>
                <description>متاسفانه همیشه بین دیگران دنبال آدم‌های سمی می‌گردیم تا ازشون فاصله بگیریم. مدام به رفتار اطرافیانمون توجه می‌کنیم تا باگ‌های اخلاقی و رفتاری و حتی گفتاریشون رو پیدا کنیم و بتونیم ازشون فاصله بگیریم بدون اینکه عذاب وجدان بگیریم. چون به هرحال اونا سمی هستند و فاصله گرفتن ازشون در این صورت، واجبه. ولی مشکل بزرگ‌تری وجود داره. اینکه تو هم درون خودت یک موجود سمی و خطرناک داری که باعث می‌شه انواع باگ‌های مزخرف و غیر قابل تحمل داشته باشی؛ چه برای خودت چه برای دیگران.حالا چطور می‌شه به وجود و یا حتی ماهیت این موجود سمی پی برد؟داستان از جایی شروع می‌شه که تو احساس خوبی نسبت به خودت و زندگی‌ات و یا حتی آدم‌های اطرافت نداری. در این صورت باید مراجعه کنی به درونت. ببینی آیا موضوعی وجود داره که باعث بشه تو حال خوبی نداشته باشی؟ باید یادتون باشه اینجور مواقع دنبال مقصر نباشید. یعنی مثلن نگی خب تقصیر منه که این حس ناخوشایند وجود داره؛ یا تقصیر منه که دیگران ازم کناره گیری می‌کنن.اتفاقن باید تقصیر رو از دوش هرکسی برداری. نه که کسی مقصر نباشه. اتفاقن مقصر به اندازه کافی وجود داره. ولی این راه حل نیست.اولن باید بپذیری که تو یک حس ناخوشایند نسبت به چیزی داری؛ هرچیزی. فرقی نداره.دومن باید بگردی عامل درونی‌اش رو پیدا کنی. دقت کنید &quot;عامل درونی&quot;. یعنی نگی که خب این حال بدی که دارم به خاطر اتفاق دیروزه یا به خاطر شکستیه که تو کارم خوردم یا به خاطر رابطه‌ی عاطفی‌امه یا به خاطر اینه که با خونواده بحثم شده. درواقع همیشه یک عامل درونی وجود داره.سومن وقتی عامل درونی رو پیدا کردی، باید با اون هم کنار بیای. اون هم بخشی از وجود توست. ماهیت تو رو می‌سازه و جدا از تو نیست. هیچ وقت نبوده.ببینید کار سختیه. من خودم بر اساس تجربه بهش دست پیدا کردم و هرچیزی که می‌گم حاصل سال‌ها جلسه روانکاوی و دست و پنجه نرم کردن با افسردگی و اندوه و افکار خودکشی و غیره‌اس.ولی اینو بگم هنوز هم به طور کامل ماهیت موجود سمی درونم رو پیدا نکردم. می‌دونم که وجود داره و می‌دونم که اجتناب ازش کار آسونی نیست. ولی دقیقن نمی‌دونم کِی خودشون نشون می‌ده. درواقع شاید هر زمان که حال خوبی ندارم اون موجود سمی اومده بالا و داره خودشو نشون می‌ده. ولی نمی‌شه گفت دقیقن کدوم قسمتش رو داره نشون می‌ده یا مثلن دقیقن داره چی کار می‌کنه تا بتونم حلش کنم. ولی همین که پیداش کنید ‌‌‌‌‌قدم بزرگیه.اگر پیداش کردید، بیاید بهم بگید و اگر به ماهیتش پی بردید حتمن حتمن حتمن این زیر بنویسید شاید به دیگران و من هم کمکی بشه.</description>
                <category>زَه‌را</category>
                <author>زَه‌را</author>
                <pubDate>Wed, 15 Sep 2021 13:38:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغ</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasharifi740/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-wuw2d7vmkhun</link>
                <description>توی یه لیوان آبجو خوری دارم چای آتیشی می‌نوشم و از اون طرف پرنده‌هایی که نمی‌دونم اسم‌هاشون چیه، آواز می‌خونن. یکی از آرزوهای همیشگی‌ام این بوده و هست که بتونم اسم پرنده‌ها رو از روی صداشون تشخیص بدم.دوست دارم با طبیعت جور باشم. ازش بدونم و گاهی توش غوطه‌ور بشم اما ترس افراطی از حشرات، مانع این خواست شده.این روزها هوا اونقدر گرم شده که گاهی حس می‌کنم دارم به زور نفس می‌کشم. کرخت می‌شم و حال هیچ کاری ندارم. عجیب‌تر اینکه این روزها چای بیشتری می‌نوشم و با اینکه از گرمای هوا شاکی‌ام، اما اونقدرها غر نمی‌زنم.فکر کنم این هوای خوب و این موسیقی طبیعی پرنده‌ها پاداش غر نزدن‌هامه.الان یه نسیم خنک اومد و یه جورهایی جون گرفتم. تو همین هوا کلی کتاب خوندم. به اندازه‌ی یک ماه شاید. گرما حتی باعث می‌شه علاقه‌ای به مطالعه هم نداشته باشم.راستی اون قوری گل انگوری روی آتیشه. حتی نمی‌دونم عتیقه‌اس یا نه.</description>
                <category>زَه‌را</category>
                <author>زَه‌را</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jun 2021 18:46:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط چند ثانیه</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrasharifi740/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-lwajpxjkg7ck</link>
                <description>نوشتن رو با لپ تاپ دوست دارم. نوشتن‌های طولانی منظورمه؛ از نوع وبلاگ.پس یه روز لپ تاپ رو برداشتم. روشنش کردم. چهارزانو نشستم و شروع کردم به ساختن اینجا. ساختن یک اکانت توی ویرگول.چند روز سپری شد تا تصمیم بگیرم که چی بنویسم. راستش به هر چیزی فکر کردم. من قبلا وبلاگ‌نویسی می‌کردم و برای همین با چنین محیط‌هایی آشنا هستم اما می‌خواستم اینجا خاص باشه و چیزهایی رو بنویسم که هیچ‌جای دیگه ننوشتم.پس امروز با عزمی جزم شده دوباره رفتم لپ تاپ رو برداشتم، روشنش کردم، و حالا چهارزانو نشستم و دارم می‌نویسم. از ابتدا تصمیم مشخصی نداشتم برای موضوعی که می‌خوام بنویسم. فقط فکر کردم اگر بیام و شروع کنم به تایپ کردن، کلمات و جملات خودشون جاری می‌شن و من هم می‌نویسمشون.این اولین پست منه و چون من نوشتمش، کاملا خاصه.حقیقتش قبل از اینکه بیام بنویسم، کمی غمگین بودم و نمی‌دونستم چی کار کنم. هم غمگین بودم و هم عصبانی. درواقع الان هم هستم. فقط کمی کنترلم بیشتر شد و ذهنم چند ثانیه از موضوع پیش آمده به این سمت پرتاب شد و فکر کنم این خوبه؛ حداقل مقداری...به هرحال دائما یکسان نباشد حال دوران و این حرفا.این اولیش بود و قطعا نمی‌خوام آخریش باشه. اما از بعدی حتما محتوای بهتری تولید خواهم کرد. گرچه کارم حساب کتاب نداره. :) </description>
                <category>زَه‌را</category>
                <author>زَه‌را</author>
                <pubDate>Wed, 30 Sep 2020 14:31:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>