<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا تاجمیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahratajmiri</link>
        <description>زهرا تاجمیری_ از بهاران خبرم نیست آنچه میبینم همه دیوار است !</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:36:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/567898/avatar/hf4gCI.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا تاجمیری</title>
            <link>https://virgool.io/@zahratajmiri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-fohxwcibkq6w</link>
                <description>هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست!بودن ما در خانواده‌های انحصاری خودموندر پیدا کردن دوستانمون حتی در انتخاب دانشگاهمون و قرار گرفتن بین‌همکلاسی‌هایی که از قبل اصلا نمی‌شناختیمشون! محله‌ای که در اون زندگی می‌کنیم و سرکار می‌ریمماشینی که از کنارش می‌گذریمآدمی که ازش خرید می‌کنیممَرَضی که دچارش می‌شیمپرستاری که برامون سرم می‌زنه اون هندونه‌ای که بعد از خریدش می‌فهیمم ترشیده بوده چراغی که تا می‌رسیم قرمز میشه و آسانسوری که در طبقه مَد نظر ما ایستادهموسیقی که توی یه مغازه می‌شنویم و بعد پیداش نمی‌کنیمحس دلشوره‌ای که یکدفعه به جونمون می‌افته حس خوب به آدمی که نمی‌شناسیم.و تنفری که نمی‌دونیم چرا نسبت به برخی افراد داریم.هیچ‌کدوم از این اتفاقا و خیلی‌های دیگه اصلا اتفاقی نیست حقیقت زندگی مثل یه پازل می‌مونه و هر کدو‌م ما تیکه‌های این پازلیم که اتفاقا به درستی هر چی تمام‌تر، در جایی که باید باشیمقرار گرفتیم. اگه قرار بود جای هر کدوم از ما باهم عوض بشه بیشتر از اینکه به کل پازل آسیب بزنیم، خودمون دچار رنج می‌شدیم!  حقیقت هستی اینه که هیچ تکه‌ی اضافه‌ای نداره و دنیا با وجود هر کدوم‌ از ما (حتی بدترین هامون) جای بهتریه! پس هیچ وقت فکر نکن با مرگ تو دیگران زندگی راحت‌تری خواهند داشت یا به بهتر شدن اوضاع کمک میکنی نه! تو بخشی از هستی، هستی و حتی کامل کننده اون.و حتما که، یک دلیلی داشته که الان اینجایی.و اتفاقا جای هستی، که باید.#زهرا_تاجمیری</description>
                <category>زهرا تاجمیری</category>
                <author>زهرا تاجمیری</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 23:37:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-scfl7zahuyeq</link>
                <description>تصویر از بازار روز محمود آباد من واقعا از خرید کردن لذت میبرم، نه اینکه صرفا برا خودم باشه و پاساژ گردی کنم...نه! از گشتن تو میوه تره بار، مخصوصا سبزی فروشی ، عطاری بقالی! بنظرم  زندگی واقعی تو دل بازار جریان داره.حتی فروشگاها هم این حس جاری بودن زندگی رو ندارن گاهی وقتا حس میکنم ما زندگی رو خیلی سخت گرفتیم زندگی واقعی تو صف نونوایی جریان دارهمخصوصا اون جایی که یک نفر خارج از نوبت اومد و باهاش دعوا میکنی.زندگی واقعی تو سبزی فروشیه... حتی وقتی عطر شویدها باعث میشه به عطسه بیوفتی.همه زندگی مثل دست چین کردن میوه‌هاییه که مغازه داره سفارش کرده،‌ سوا کردن ممنوع.#زهرا_تاجمیری</description>
                <category>زهرا تاجمیری</category>
                <author>زهرا تاجمیری</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2024 11:07:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد تو !</title>
                <link>https://virgool.io/@zahratajmiri/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88-wmc7g0ifjzig</link>
                <description>هر جا که از عشق سخن به میان آمد،تو را به یاد آوردمهر چه شنیدم تو بودی.هر چه خوانده‌ام تو.یاد تو ادبیات را زنده می‌کندیاد تو، می‌آید در کلاس درس. در شعر می‌نشیند‌، از زبان استاد جاری‌ می‌شود و بعد بی‌آنکه بدانم کجایم مرا به آغوش می‌کشد و می‌بوسد . من سالها عشقت را همنشین اشک‌ها و کاغذهایم کردماز ناممکن‌ترین خواهش قلبم یعنی «از تو‌»گفته‌ام.از مسافری‌ که حتی خداحافظی‌اش هم نصیب من نشد.از چَشم‌‌های چشم‌انتظارم که حتی نمی‌توانست تو را بدرقه‌ی هجرت کند.از خدایمان خواستم رنج‌های غربت تو را بر من بی افزاید، به گمانم این خواسته‌ام را خدای بزرگمان بر من برآورده‌ کرد، بی تو من در شهر خودم هم غریب‌ترینم.غریب و دلتنگ!شبها رو‌ به آسمان‌ها از تو گفته‌ام، یادِ تو خورشید را نیز زنده می‌کند.تو را به خدایمان سپرده‌ام، به نور، به عشق.#زهرا_تاجمیری</description>
                <category>زهرا تاجمیری</category>
                <author>زهرا تاجمیری</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 15:25:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من می‌مردم براش!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahratajmiri/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B4-rneclybd3drb</link>
                <description>من می‌مردم براش مثل اون ماهی خنگی که سرشو می‌کوبید لب تُنگ .مثل اون پرنده‌ای که لب پنجره نشسته بود و زیر لبی جیک جیک می‌کرد .مثل مادربزرگم ! که بعد رفتن آقا جون دل تو دلش نمونده بود ...بغض می‌کرد ، دعا می‌خوند!بغض می‌کرد ، می‌خوابید ! آنقدر مردم براش تا سِری آخر گوشه یه قبرستون خاکم کردن ... نویسنده #زهرا_تاجمیری</description>
                <category>زهرا تاجمیری</category>
                <author>زهرا تاجمیری</author>
                <pubDate>Thu, 31 Aug 2023 16:42:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبتلا</title>
                <link>https://virgool.io/@zahratajmiri/%D9%85%D8%A8%D8%AA%D9%84%D8%A7-pquomgewwls8</link>
                <description>خودشو تو آغوشم مچاله کرده بود .قلبش عین بچه  گنجشک تند میزد، چشمهاشو محکم روی هم فشار داد و گفت: قصه میگی؟ چشمانم رو‌بستم و قصه ی سنجابی رو گفتم که عاشق ماهی خاکستری دریا شده بود همین قدر محال! همین قدر دوست داشتنی.اما اون خوب گوش میکرد که ببینه تهش چی میشه، همیشه به زورم که شده  بیدار می‌مونه تا آخر قصه رو بشنوه. از سنجابی گفتم که تمام زندگیش رو توی ساحل گذاشت تا یبارم که شده، ماهی بیاد کنار ساحل و سنجاب شروع کنه به دلبری.با ذوق روی شن های داغ بالا و پایین بپره تا ماهی دمش رو تکون بده تا اونم مبتلا بشه !یواش گفت: مبتلا یعنی چی؟ گفتم تا اونم سنجاب رو دوست داشته باشه .یجوری گفت پس منم مبتلای توام که دلم خواست بچلونمش ! قصه به جایی رسید که ماهی هم مبتلا شد !بیشتر می‌اومد لب دریا و سنجاب دلش می‌خواست از خوشحالی پرواز کنه ، به هیچکی نگفته بود هر روز وقتی برمیگرده تو لونه‌ی کوچیکش، دلش رو از عمد میسپاره کنار ساحل و از موج‌هایی که میان، خواهش میکنه که این دل رو سالم برسونن به دست ماهی .بَد جوری تو فکر بود سعی داشت قبل اینکه بپرسه، خودش کشف کنه .منم از روزهایی که می‌گذشت می‌گفتم از روزهایی که ماهی توی آب می‌رقصید و سنجاب دلش میخواست بره و بغلش کنه دوباره گفت  عین توِ که دلت میخواد همش منو بغل کنی؟ _عین من ! باهوش بود و کنجکاو تمام روز ذهنش پرت سنجاب و ماهی خاکستری قصه‌ی ساختگی من بود.وقتی داشتیم الفبای کلاس اول رو باهم تمرین می‌کردیم و شعر کلمات رو میخوندیم به سین که رسید گفت سین مثل سنجاب ،میم مثل ماهی میم مثل مبتدا موهاشو بهم ریختم و گفتم مبتدا نه و مبتلا .ناهارشو که خورد زود رفت تو جاش خوابید و گفت بیا ادامه‌ی قصه..._سنجاب از مزرعه دل کند، دیگه قصد نداشت برگرده .کلی فندق آورده بود و زیر شن های ساحل انبارشون کرده بود از آرزوهاش گفته بود. از اینکه چقدر دلش میخواد کنار هم باشن و ماهی فقط گفت:ما الان هم کنار همیم ! سنجاب گفت: اما من تو رو کنار خودم می‌خوام.ماهی گفت: من اگه بیام اونور می‌میرم سنجاب می‌ترسید از این دوری ...سکوتش شکسته شد: مامان منم خیلی ترسوعه !بی اهمیت قصه رو ادامه دادم : دلش آشوب بود با هر چرخش خاکستری و زیرآب رفتنش عرق سرد می‌کرد. تا یه روز پیرمرد ماهیگیر تور بزرگی رو بر سر عروس دریاها انداخت سنجاب که حسابی ترسید بود سعی داشت با اون دندون های تیز و کُندش تور ماهی رو پاره کنه و برای همیشه ماهی خاکستری رو ببره پیش خودش .یجایی تو تنگ بلور! درست مثل مامانِ تو ، که دلش میخواست تورو ببره یجا که همیشه پیش خودش باشی. بغض کرده بود !منم بغض کرده بودم ._ماهی چیشد؟ آهسته گفتم زنده نموند .بغضش برای ماهی خاکستری کوتاه بود، تلخ گفت: سنجاب چیکار کرد ؟_وقتی ماهیگیر تورش رو از آب جدا کرد  دید چند تا ماهی زیادی گرفته بعد از‌کلی وقت که برای ماهی به اندازه یک عمر بود.خاکستری رو پَسش داد به آب. اون به آب برگشت اما به زندگی نه ! ماهی نفس می‌کشید اما زندگی نمی‌کرد ، دیگه اون احساس قبل رو نداشت. شده بود یه ماهی افسرده انگار که ماهگیر روحش رو نابوده کرده بود اما سنجاب که خیلی خودخواه بود، یه روزی بدون اینکه به کسی بگه اون برداشت و‌برد گوشه تنگ بلور ، یجایی که همیشه پیش خودش باشه ریشه‌ی ماهی به دریاست نه به اکواریوم و تنگِ بلور ! به بیا قول بهم بده پسرک ، توهیچوقت مثل سنجاب نباش، نخواه کسی رو از ریشش جدا کنی!  میخواستم بگم تو مثل بابات نباش اما نگفتم .تعطیلات تموم شده بود که دوباره همدیگرو دیدیم گفت: خاله قصه‌ات رو برای بابام گفتم اونم همین قصه رو شنیده بود.فقط گفت به پرستارت بگو قصه انتها داره لبهاشو جمع کرد و گفت: یه انتهای تلخ و بدمزه ! گفت اینو بهت بگم: ماهی و سنجاب وقتی رفتن ، باهم عروسی کردن خدا بهشون یه بچه داد ... یه پسر !گفت درسته سنجاب خودخواهی کرد ولی اگه برمیگشت عقب بازم همینقدر خودخواه می‌موند. بابام گفت که یه سنجاب خودخواهه !تازه می‌گفت شما مثل یه ماهی خاکستری هستی اما اونقدر لیزخوردی که نتونست نگهت داره !بعدش بابام گفت بهت بگم که اون هنوزم مبتلای توعه هنوزم یه سنجاب خودخواهه که همیشه تورو برای خودش خواست ...کاش زودتر بهم میگفتی کی هستی ماهی ترسو تا زودتر بهت بگم مامان .#زهرا_تاجمیری ____________پی نوشت : ممنون که خوندین?? حتما نظراتتون رو برام بنویسین❤️</description>
                <category>زهرا تاجمیری</category>
                <author>زهرا تاجمیری</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 19:59:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-ttcfntkkgo2g</link>
                <description>خانوم جان همیشه می‌گفت هر وقت دلت تنگ شد میل بافتنی رو با یه گوله کاموا بردار  بعد بشین و برای خودت، یه ژاکت بباف ! همینجور یکی زیر یکی رو خوشی ها و محبت ها رو بیار رو هر چی تاریکی و دلخوریه رو ببر زیر به خودت که بیای میبینی یه ژاکت داری  پر از خاطره ...همون رو تنت کن به خودت بگو تا وقتی این آغوشِ پرخاطره هست؛پس چرا دلتنگی ؟#زهرا_تاجمیری</description>
                <category>زهرا تاجمیری</category>
                <author>زهرا تاجمیری</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jul 2022 18:11:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-dt7ccbfe64jr</link>
                <description>هنر خوشبخت زیستن و روزی خواهیم فهمید که برای خوشبختی تنها دوست داشتن کافی نیست ! عشق همه چیز است  اما همه چیز عشق نیست.مشکلات فقط در هم‌آغوشی ها حل نخواهد شد و بوسه هم آنقدر ها که میگویند زشتی ها را پنهان نمی‌کند.قصه دیوانگی درکنار معشوق هم یک روز به پایان می‌رسد .می‌دانی جانا ، ما هنوز معنای واقعی خوشبختی را پیدا نکردیم !اینکه هر کدام از ما کی و کجا احساس خوشبختی می‌کنیم، نسخه ایست که برای هر کداممان متفاوت نوشته خواهد شد. اما من این را میدانم که هرکس هر جایی که آرامش را یافت سایه‌ی خوشبختی را نیز بر سرش احساس کرد.و البته آنقدرها هم که میگویند سخت بدست آورده نمی‌شود.فقط کافیست همدیگر را درک کنیم فرصت بدهیم و فرصت بیشتری بخواهیم برای محبت کردن چشم هایمان را ببندیم و برای محبت دیدن چشم ها را بگشاییم برای همدیگر قفس نسازیمکسی را در چهارچوب قائده های ساختگی امان اسیر نکنیم اصل خوشبختی در هنر ساختن است هنر باهم ساختن و باهم یکی شدن با هم بسازیم باهم بسازیم قشنگتره . #زهرا_تاجمیری</description>
                <category>زهرا تاجمیری</category>
                <author>زهرا تاجمیری</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 12:52:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« دلم می‌خواست یک خواهر داشتم »</title>
                <link>https://virgool.io/@zahratajmiri/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-r87gxlvojks6</link>
                <description>«دلم میخواست یک خواهر داشتم »نمیدانم چند ساله شاید دوست داشتم کوچکتر از خودم بود، موهایش را میبافتم، نقاشی یادش می‌دادم و در درسهایش کمکش می‌کردم. بعد از مدرسه‌اش به سراغش می‌رفتم و یک بستنی مهمانش میکردم ،درست وقتی صورتکش در میان مقنعه صورتی آنهم با لکه‌ی بستنی شکلاتی روی گونه‌اش جا خشک کرده بود بغلش میکردم و بعد چلیک! یک عکس دوتایی می انداختیم .یا شاید یک خواهر دوقلو که همیشه در کنارم بود کسی که مشکلات مرا داشت، شریک غم هایم بود  و با خوشی های من دلخوش ! یک لحظه مرا تنها نمی‌گذاشت و همه چیزمان سِت بود .میشد هم یک خواهر بزرگتر داشتم کسی که رد پایش مسیر مرا هموارتر میکرد، او به مانند چراغی میشد وتا چند قدمی مرا روشن می‌ساخت وقتی خسته و رنجور کنارش می‌ایستادم دستی به دور گردنم می‌انداخت و به آغوشم میکشید . چقدر دلم یک خواهر میخواهد برای بچگی هایم الانم و آینده‌ام!یک خواهر برای خاله بازی هایم تا وقتی بزرگتر شدم هم بتوانم به خانه اش بروم او یک چای برایم بریزد و کام تخلم را با شیرینی های خانگی‌اش از بین ببرد.برای همین لحظه همین حالایمهر چند سال که دارد ...شریک غصه هایم بود !#زهرا_تاجمیری</description>
                <category>زهرا تاجمیری</category>
                <author>زهرا تاجمیری</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 08:17:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نازخاتون</title>
                <link>https://virgool.io/@zahratajmiri/%D9%86%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-ooallywict5h</link>
                <description>داستان کوتاه نازخاتون قسمت اول اینجا ناز خاتون صدام میکنن ، نه اینکه خیلی ناز کنمااا ، نه ! ولی یکسری عادت های قدیم هنوز از سرم نیوفتاده .مثلا من دوست داشتم هر روز پیشونیمو ببوسه و بعد بره برای همین هم این پرستارهِ که قرص هامو میاره پیشونیمو می بوسه تا قرص هامو بخورم ! خب خودش می‌دونه اگه اینکارو نکنه یا اینکه بدون شب بخیر چراغ رو خاموش کنه و هر روز یک ساعت برام کتاب نخونه ، منم باهاش راه نمیام ! خلاصه انقدر نازمو کشید که از بقیه غافل شد ! آخر سر هم اخراجش کردن ... از اون روز همه گفتن :  خاتون به خاطر تو اخراج شد ! ولی هنوز میاد بهم سر میزنه ، نیست من یه کوچولو دل نازکم ! اگه نمی اومد که حتما می میردم !آخه این پرستار جدیده که اومده خیلی بی احساسه ...اون دفعه سر من داد کشید : آهای بدبخت اونی که عکسشو بغل کردی و براش گریه می‌کنی اگه دوستت داشت نمیزاشت به این روزگار بیفتی !ولی خاتون هیچوقت از این حرفا بهم نمی زد ، تازشم گاهی پایه پای من گریه میکرد !این آخریا ازش پرسیدم چرا من براش مهمم ؟ چرا هنوز به دیدنم میاد ؟ چرا منو دوست داره ؟ می‌دونی چی گفت ؟ گفت اونم مثل من بوده ! صبح ها دلبرش پیشونیش رو می‌بوسید و شبها بدون شب بخیر چراغ رو خاموش نمی‌کرده ، روزا یک ساعت تمام براش شعر میخونده و عصرها باهم قدم میزدن ...اما تهش میفهمن راهشون یکی نیست ! خاتون می‌گفت یدونه از من تو وجودشه که خیلی تلاش کرده دیونه نشه .......نویسنده : زهرا تاجمیری دوستان اگه خوشتون اومد کامنت بذارید که بقیه قسمت هارو هم براتون بذارم❤️و اینکه داستان کلا پانزده قسمت بیشتر نیست  ❤️?روزتون بخیر و نیکی #قسمت_اول</description>
                <category>زهرا تاجمیری</category>
                <author>زهرا تاجمیری</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 15:50:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسر داشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@zahratajmiri/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-gaicj85t1z9c</link>
                <description>یادت هست زیر سایه ی بید مجنون نشسته بودیم . دست‌هایم را دردستانت جا داده بودی و از دوتا بچه‌ی قد و نیم قد حرف می‌زدیم و چه اسم‌های عجیب وغریبی که پیشنهاد ندادی ...خوب یادمه که می‌گفتی کاش دوتاشونم دختر باشن ، تا بلکه چهرشون ،اخلاقشون ،صداشون و موهاشون به من بره . آخرم گفتی ولی لجبازی و غدبازیشون بشه لنگه خودم . خودت بریدی ، دوختی ولی تن نزدی !می‌گفتی از این به بعد کارت در اومده ،باید پشت سه تا وروجکِ شیطون باشی .می‌گفتی بدت میاد از بچه های لوس ، کاری می‌کنی رو پای خودشون بایستند ... سر هرچی زود گریه نکنن ... آنقدر قوی باشن که وابسته کسی نباشن حتی ما !  مراقب باشن دل کسی رو نشکنن و تا میتونن با بقیه مهربون باشن.می‌گفتی هر وقت اذیتم کنن موهاشونو می‌بندی بهم و  از لوستر آویزونشون می‌کنی. می‌گفتی و من می‌خندیدم ...چقدر تو خیالِ بزرگ کردنشون  سفر کردیم و سر بافتن موهاشون باهم دعوا ! سر انتخاب رنگ لاکشون ذوق داشتیم ... به همه گفت بودی هر چی خریدن دوتا یجور بخرن ... یادته وقتی پیرهن پرتقالی رو از ویترین مغازه دیدی  می‌گفتی تصور میکنم  لپای بچه ها تو این لباسا مثل آبنبات صورتی میشه آدم دلش میخواد یه لقمه چَپشون کنه .گفتم حالا اومدی و پسردار شدیم ! ولی حرفت این بود «بلاخره اینو یه روز تن دخترامون می‌کنم.»اون لحظه حس میکردم چه پدر خوبی میشی تو! حتی اگه یه روز من مادر بدی باشم تو پدر خوبی هستی ... روزی چند بار بهت میگفتم بگو خواب نمی‌بینم وکاشکی، کاشکی واقعا خواب بود ...کاش خدا به جای این پسر غد و لجباز همون دوتا دختر رو بهمون می‌داد ... کاش وقتی ازم می‌پرسید بابام کجاست نمیگفتم پیش خدا ، می‌گفتم پیش خودم .خوب نگاهش کن ! مثل خودت میمونه، مغروره و کله خراب نه چهره اش شبیه منه و نه موهاش و نه هیچی ...کپی خودته !  نمیدونم باید  خوشحال باشم یکی کنارمه از رنگ تو .یا با هر کاری که می‌کنه و میبینم چقدر شبیته اشک بریزم ... برگردم بینم داری حظ میبری از دیدنش ، اما پیدات نکنم کاش می‌موندی و  می‌دیدی پسر داشتن هم دنیاییه برا خودش .نویسنده : زهراتاجمیری❤️</description>
                <category>زهرا تاجمیری</category>
                <author>زهرا تاجمیری</author>
                <pubDate>Fri, 10 Sep 2021 16:52:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@zahratajmiri/%D8%B9%D8%B4%D9%82-ulnsykqalnaf</link>
                <description>من خیلی وقت است عشق را پیدا کرده‌ام.عشق جایی میان چمدان کهنه مادربزرگ به رنگ یک جفت گوشواره‌ی فیروزه‌ای آنهم با اولین پس‌انداز آقاجان پنهان شده بود .عشق شکلاتی آب شده در جیب آن پیرمردی بود که قند داشت اما حاجیه خانم جان خودش را قسم داده بود ...من خیلی وقت است پیدایش  کرده‌ام اولین بار در دست خانم‌جانم‌ دیدمش آنهم وقتی پدربزرگ تنها با یک زیرپوش آبی رفته بود سری به ناودان ها بزند و علت چکه کردن سقف را جویا شود،‌ او دو کتلت داغ را به همراه یک مشت سبزی تازه روی تکه سنگک خاشخاشی پیچاند و بردن کُت را بهانه کرد !وشاید هم در نعلبکی گلدار حاوی روغن زیتون، پا درد پیرزن و معجزه دستانِ حاجی.عشق در آبگوشتی بود که نان هایش را مادرجون تیلیت میکرد و پدر جون گوشتش را می‌کوبید .عشق ساده بود و ما پیچیده‌اش کردیم ! عشق رها بود و میان ابرها رقصان ما میان واژه ها محاصره‌اش کردیم !عشق سکوت بود و آرامش ما شکستیم وفریادش زدیمدر گوش عشق خوانده بودند با لباس سپید رفتن و با کفن سفید برگشتن ، نه رفتن می‌دانست و نه عدم تفاهم ما راهیش کردیم عشق نه تقسیم کردنی بود و نه عادت این ما بودیم که هر هوسی را عشق نامیدیم به عشق حق بدیم اگر ماندنی نیست ،اگه آنچه که باید باشد نیستدنیا برای عشق بی‌لیاقت نیست ما لیاقتش را نداریم قبول ندارید از قدیمی‌تر ها بپرسید❤️#زهرا_تاجمیری?❤️ </description>
                <category>زهرا تاجمیری</category>
                <author>زهرا تاجمیری</author>
                <pubDate>Fri, 10 Sep 2021 14:44:10 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>