<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا زرین‌فر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zahrazar</link>
        <description>آوردن القاب و عناوین همیشه دشوار است. چطور است بگویم باشندۀ زمین؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:23:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1722050/avatar/iVU3pt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا زرین‌فر</title>
            <link>https://virgool.io/@zahrazar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هر از گاهی نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-z9ykrdwifd7c</link>
                <description>دفتری دارم که هر از گاهی سراغش می‌روم و برای خودم می‌نویسم. هدفش این بود که هر شب نوشته‌ای سراغش برود اما متأسفانه این افتخار نصیبش نشده که هر روز مزین به قلم من شود! از این‌ها بگذریم دفتر جانم تا قبل امشب از ۱۴۰۳ فقط چند روز را داشت: ۲ فروردین، ۱۸ فروردین، ۲۰ فروردین، ۲۸ خرداد، ۱ تیر؛ تا بالاخره ۲۹ بهمن به آن اضافه شد. خلاصه همان چند روز چه بود؟ ذوق خرید قلم‌مو (نتیجه‌اش فقط یک بار نقاشی کردن بود)، چند فکر وسواسی (خوش‌حالم که ازشان گذر کردم)، حجمی ناله و ناسزا!حقیقتاً از مزایای هر روز نوشتن افکار و احساسات و اتفاقات آن روز زیاد گفته‌اند اما مرور همان چند روزی که نوشتم، مرا به این فکر واداشت که هر از گاهی نوشتن هم ثمراتی دارد. شاید این ثمرات برای هر روز نوشتن هم باشد؛ اما چون تجربه‌اش نکردم صادقانه می‌گویم، نمی‌دانم.برای من ثمره‌اش این بود با وجود اینکه آن زهرا آشنا بود اما غریبه هم بود. چه چیزهایی آزارم می‌داد و رنجورم کرده بود. حالا که به آن روزها نگاه می‌کنم که فاصله‌اش کمتر از یک سال است، می‌بینم بعضی از آن مشکلات هنوز هستند؛ اما صبر و تحملم برای آن‌ها بیشتر شده است. رصد تغییر در خواندن نوشته‌های چند سال پیش عجیب نیست اما در نوشته‌های چند ماه قبل امیدبخش است.شاید اگر هر روز می‌نوشتم، تغییر این چنین بارز به چشمم نمی‌آمد. اینکه نوشته ۲۹ بهمن از جنس ناله و ناسزا نیست، شاد هم نیست، با این حال آرام‌تر است. لبه‌های تیزی ندارد و فقط خودش را نمی‌بیند.پس شما هم اگر مثل من هر روز نمی‌نویسید یا شاید بهتر باشد بگویم اصلاً نمی‌نویسید. هر از گاهی بنویسید، بهتر از هیچی است و خالی از بینش نیست. پ ن: در یکی از یادداشت همین ویرگول ابتدای سال، نوشته بودم دوست دارم بیشتر بنویسم؛ اما شواهد این‌گونه نشان نمی‌داد. اما واقعاً دلم می‌خواهد سال دیگر همین جا از تجربیات بیشتر نوشتن بنویسم.</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2025 00:19:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>والدینی که دوست داریم داشته باشیم: یک تمرین</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-h6lub9msxiym</link>
                <description>به‌تازگی متنی را وب‌سایت مدرسه زندگی آلن دوباتن خواندم که برای خودم جالب بود. در ادامه ترجمه‌ متن را در اینجا می‌گذارم:والدینی که دوست داریم داشته باشیم: یک تمرینمی‌توانیم آنقدر درگیر مشکلاتی باشیم که والدین ناکافی یا ناامیدکننده به ما منتقل می‌کنند که فراموش کنیم از خود سؤالی بپرسیم که قدرت بسیار زیادی برای الهام بخشیدن و شفابخشی به ما دارد: والدینی که به‌درستی محبت می‌کنند، چگونه می‌توانستند باشند؟ و بعد از آن، اگر در کنار چنین افرادی بزرگ شده بودم، اکنون چگونه بودم؟ممکن است بلافاصله شکایت کنید: تصور چیزی که ممکن نیست چه فایده‌ای دارد؟ چرا به واقعیت پایبند نیستید؟ می‌توان پاسخ داد که تصور کردن والدینی که دوست داشتیم داشته باشیم، ممکن است به ما کمک کند تا بفهمیم که شخصیت‌هایمان چقدر ذاتی نیست، بلکه پاسخی خاص به نقص‌های مراقبان واقعی ماست. این تمرین به ما موضع برتری می‌دهد که از آنجا به وضوح می‌توانیم ببینیم چرا چنین هستیم و در غیر این صورت چگونه می‌توانستیم باشیم و هنوز هم می‌توانیم آنگونه شویم.تصور کردن والدینی که دوست داشتیم داشته باشیم، ممکن است به ما کمک کند تا بفهمیم که شخصیت‌هایمان چقدر ذاتی نیست، بلکه پاسخی خاص به نقص‌های مراقبان واقعی ما است.ما ذاتاً خجالتی نبودیم. چنین شدیم و در نتیجه چندین دهه از زندگی خود را تباه کردیم؛ زیرا به نظر می‌رسید در خانواده فقط برای یک مرد یا زن بااعتمادبه‌نفس فضا وجود داشت. اکنون می‌توانیم مشاهده کنیم که بسیار سخت است حس اعتماد کردن را در خودت ایجاد کنی، وقتی در کنار شخصی معتاد و بدون هیچ مرزبندی، بزرگ شده‌ای. با والدین دیگر، چقدر ممکن بود با خودمان رابطه متفاوتی داشته باشیم، چقدر کمتر مضطرب می‌بودیم، چقدر سرزنده‌تر و آزادتر می‌توانستیم باشیم. می‌توانیم فکر نکنیم که مسئولیت شخصیت‌های اغلب عجیب‌وغریب و رنج‌دیده‌مان کاملاً بر عهده ماست. از طریق یک تمرین دقیق  می‌توانیم احساس کنیم اگر فقط نوع دیگری از بزرگسالان در اطراف ما وجود داشت، شخصیت‌های ما در چه مقطعی چرخشی دیگر و مفیدتر می‌کرد.چگونه می‌توان چنین تمرین فکری را انجام داد؟ سودمند است که محدودیت‌هایی ساختگی برای خودمان ایجاد کنیم. باید کمی وقت برای هر یک از والدین بگذاریم و برای تعریف شخصیت آن‌ها در سطح جزئیات یک رمان‌نویس تلاش کنیم.  باید به آن‌ها  نام و نام خانوادگی، ظاهری بصری، مجموعه‌ای کامل از ویژگی‌های عاطفی،  شغلی خاص، نوع خاصی از دوستان، مجموعه‌ای از رفتارها و حتی  کمد لباس متمایزی بدهیم. ممکن است، همانطور که رمان‌نویسان شخصیتی خلق می‌کنند، آن‌ها را بر اساس کسی  بنا کنیم که در زندگی واقعی ملاقات کرده‌ایم؛ شاید والدین یک دوست، یا کسی که در عکس یا فیلمی دیده‌ایم. حتی ممکن است، بدون ترس، تعداد کمی از ویژگی‌های آن‌هایی را قرض بگیریم که جذبشان می‌شویم.می‌توانیم از مادرمان شروع کنیم.بیایید او را در بیست سالگی، سپس در دوران بارداری، سپس در قامت مادری جوان تصور کنیم.صبح که ما را از خواب بیدار می‌کرد، چگونه بود؟وقتی ما را حمام می‌کرد، لحنش چگونه بود؟وقتی  بچه‌های نوپا بودیم، اگر چیزی می‌ریختیم، او چه واکنشی نشان می‌داد؟کمی بعد، وقتی با نقاشی که کشیده بودیم وارد آشپزخانه شدیم، او چه می‌گفت؟اگر او را به تنهایی در اتاق خواب یا مطالعه‌اش می‌دیدیم چه می‌شد؟وقتی از مدرسه برمی‌گشتیم او چه می‌گفت؟ اگر با یک فرد بدجنس در کلاس خود مشکل داشتیم، او چگونه به ما توصیه می‌کرد؟تماشای یک فیلم با او چگونه بود؟پس از آن، او چگونه به کسی که دوستش داشتیم پاسخ می‌داد؟با بالا رفتن سن، رابطه چگونه تغییر می‌کرد؟ زمانی که ما به دانشگاه رفتیم، او چگونه با ما رفتار می‌کرد؟بازگشت به خانه بعد از یک ترم یا از اولین کارمان در شهر دیگری چگونه خواهد بود؟وقتی در محل کار با مشکلاتی روبه‌رو می‌شویم چه توصیه‌ای می‌تواند کند؟او با شریک عاطفی یا همسرمان چگونه خواهد بود؟و بعد با اولین نوه‌اش؟نگاه‌کردن به صورت او و توجه به چین‌وچروک‌هایش چه حسی دارد؟سپس می‌توانیم فکر کنیم: اگر این زن مادر ما بود، چطور تغییر می‌کردیم؟ سطح اعتمادبه‌نفسمان چگونه می‌شد؟ جاه‌طلبی‌های شغلی‌مان چطور؟ دوستی‌هایمان؟ عزت نفسمان؟ممکن است با در نظر داشتن خانه واقعی‌مان که از آنجا تبعید شده‌ایم، در جایی در طول راه احساسات شدیدی را احساس کنیم.سپس، هنگامی که توانمان اجازه می‌دهد، می‌توانیم تمرین را با پدرمان تکرار کنیم. سعی می‌کنیم خودمان را تصور کنیم که آخر هفته با او نشسته‌ایم، او ما را به جایی می‌برد، درباره مشکلی در مدرسه به او می‌گوییم، او را در محل کارش تماشا می‌کنیم، گوش به او می‌سپاریم وقتی درباره گزینه‌های ما برای آینده صحبت می‌کند…دلیل اینکه تمرین می‌تواند آنقدر سخت باشد این است که ممکن است نشان دهد چقدر از دست داده‌ایم. ما به مزیت مهربانی و مراقبت هماهنگ پی می‌بریم: شاید تقریباً هر چیزی را می‌دادیم تا چهره‌ای محبوب می‌توانست الگوی عاقل بودن و خوبی را برای ما الگوسازی کند.ممکن است به نظر برسد که ما فقط خودمان را گول می‌زنیم، مانند یک زندانی نحیف که ضیافتی را تصور می‌کند، اما این تمرین مفیدتر از آن است. تخیل ما ممکن است مقداری از مراقبتی را که نداشتیم به ما بدهد. درست همانطور که تصورکردن  ساحل آرام رودخانه‌ای ممکن است باعث ایجاد لحظه‌ای آرامش در طول هراس شود.اکنون که ما آن‌ها را تجسم کرده‌ایم، می‌توانیم این والدین را درون خود نگه داریم و آن‌ها را به‌عنوان نقاط مرجع و کمکی به کار ببریم. همانطور که بچه‌های کوچک و خوانندگان رمان می‌دانند، کسی می‌تواند هم کاملاً تخیلی باشد و هم از جنبه‌های کلیدی به شدت زنده باشد.هیچ‌کس نمی‌تواند پدر و مادر جدیدی را که پیدا کرده‌ایم از ما بگیرد. آن‌ها ما را به نسخه‌هایی از خود می‌توانند تبدیل کنند که اکنون به وضوح درک می‌کنیم و می‌توانیم برای تبدیل شدن به آن‌ها هر روز سخت تلاش کنیم.</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 15:04:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش نیمه اول سال</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84-krojh3bw2v0q</link>
                <description>آخر سال که می‌شود، به سنتی که نمی‌دانم از کجا آمده، برمی‌گردیم و سالی را می‌بینیم که گذشت  و بعضاً چشم‌اندازی برای سال جدید می‌چینیم. امروز که پنجره را باز کرده بودم و از هوای بهاری لذت می‌بردم دیگر طاقت نیاوردم و از خانه بیرون زدم تا باد بهاری جانم را خوش کند. بعد به این فکر کردم که چقدر این هوا و آمدن بهار را دوست دارم. وقتی به خانه برگشتم به فصل‌ها فکر کردم. اینکه بیشتر وقت‌ها چقدر نیمه اول سال را از نیمه دومش بیشتر دوست دارم و معمولاً وقتی می‌خواهم سالم را نگاه کنم نیمه دوم فضای سالم را خاکستری می‌کند. بیشتر روزهای پاییز و زمستان برای من یادآور اضطراب و آلودگی و رخوت است. در نهایت همین روزها که به پایان سال نزدیک است، می‌خواهد پرچم  را در دستش بگیرد و بگوید سالی پر از فشار و بی‌حوصلگی و غم داشتی. این غم هم خاصه امسال است از اینکه هر بار قلبم با دیدن و شنیدن از غزه فشرده می‌شد و همچنان می‌شود و ناتوانی‌ام برای کاری انجام‌دادن این غم را مضاعف می‌کند.به نیمه اول سال فکر می‌کنم به هوایی که مرا به تحرک وامی‌دارد. به ذهنی که پرجنب‌وجوش‌تر می‌شود. به روزهایی که بلندترند. به پوستی که دیگر خشک نیست! حتی با وجود اینکه امسال عزیزی را در بهار از دست دادم، باز همچنان نیمه اول را به نیمه دوم ترجیح می‌دهم.چه می‌شد اگر همه سال بهار و تابستان بود؟ یا حتی چه می‌شد اگر ما هم مثل خرس‌ها و درخت‌ها در نیمه دوم سال می‌خوابیدیم؟ چه می‌شد مثل کشاورزها در نیمه دوم سال از محصول کشت‌شده استفاده می‌کردیم و برای رسیدن روزهای گرم صبر می‌کردیم تا دوباره به زمین‌هایمان برگردیم؟ اصلاً چرا پاییز باید به مدرسه و دانشگاه رفت و تابستان استراحت کرد؟ چرا برای این دو فرقی قائل نمی‌شویم، اینکه همگی در فصل‌های سرما آهسته شویم و فصل‌های گرما سرعت بگیریم و پرانرژی حرکت کنیم؟ (اینجاها کاپیتالیسم باید بیاید گردن بگیرد و کاش خنجرش را از روی گردن بشر بردارد.) البته شاید خیلی‌ها دوست دارند که بهار چُرت بزنند و تابستان زیر باد کولر لَم بدهند و پاییز و زمستان را ترجیح بدهند و من هیچ نیتی ندارم ایدئال خودم را برای همه مردم آرزو کنم.دوست دارم امسال برای هر ماه بنویسم اینجا یا هر جایی دیگر، شاید این‌شکلی تاب‌آوردن روزهای کوتاه و شب‌های بلند راحت‌تر شود. شاید این عادت روزی تبدیل به کتابی مثل «سال من» رولد دال شود، خدا را چه دیدید! از همه این حرف‌ها که بگذریم، کل سال  را اگر بدون دوپاره کردنش بخواهم ببینم، برای من آورده درونی داشت که می‌توانم آن را فقط لطف خدا ببینم و همین که لطف خدا را می‌بینم برای کل زندگی‌ام بس است، چه برسد به یک سال.</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 22:50:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلنجار با هدف</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%DA%A9%D9%84%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D8%AF%D9%81-tid5arhoawjb</link>
                <description>نمی‌دانم چرا با واژه هدف و هدف‌گذاری این‌قدر کلنجار می‌روم. اصلاً یادم نمی‌آید از کی با این کلمات به مشکل خوردم. همیشه می‌گویند باید هدف مشخص داشت تا از ابهام زندگی کاسته شود و بی‌خود و بی‌جهت دور خودت نگردی و مسیر برایت روشن شود. اما همین هدف برای من همیشه ابهام دارد. آیا کس دیگری هم مثل من با هدف درگیر است؟ شاید مشکلم با کلمه است با نمادی که برای آن در نظر می‌گیرند سیبلی که باید به وسطش نشانه رفت. اگر چیزی شبیه به آن یا کلمات دیگری به کار گرفته شود، تا این حد برایم آزاردهنده نباشد.شاید هم مشکلم این است که چرا باید نقطه‌ای را نشانه بگیرم و تمام برنامه زندگی‌ام را حول آن تنظیم کنم. که اگر به آن یا نزدیکش نرسم یا زندگی جور دیگری رقم بخورد سرخورده شوم یا حتی اگر به آن برسم بگویم، همه‌اش این بود؟ حالا باید یکی دیگر انتخاب کرد و دوباره دوید! با این نقطه دوردست نمی‌توانم کنار بیایم. من بعضی از بهترین لحظات زندگی‌ام زمان‌هایی بوده که برای هدف خاصی حرکت نکردم؛ اما کارهایی کردم که به‌خودی خود برایم ارزشمند بوده‌اند نه برای رسیدن به چیزی بزرگ‌تر. احساس می‌کنم نیاز دارم درباره این موضوع برای خودم بیشتر فکر کنم و بنویسم و بخوانم و مخاطب را با ذهن آشفته خودم درگیر نکنم تا زمانی که حرفی باارزش برای گفتن داشته باشم. البته که خود این هم می‌تواند به‌نوعی هدف باشد. شاید مشکلم هدف هم نیست. هدف‌هایی است که در دنیای امروز از دیدگاه بقیه مطلوب است.دوباره وارد ذهن آشفته‌ام شدم و مخاطب را ندید گرفتم؛ مرا ببخشید. آره مشکلم با دستاوردهای دنیای امروز است. برای من گرفتن مدرک دانشگاه برانگیزاننده نیست. برای من فکر کردن به اینکه به بعضی از جایگاه‌ها برسم به هیچ‌وجه انگیزه ایجاد نمی‌کند. بعضی‌ها اسمش را تنبلی می‌گذارند، مثل نتیجه آزمون نئویی که به من می‌گفت تو تلاشت برای موفقیت کم است. البته که واژه انگلیسی‌اش برای من بیشتر مفهوم را می‌رساند: Achievement Strivingخلاصه شاید هم یک مشکل روان‌شناختی دارم که باید حلش کنم تا نگاهم به هدف عوض شود. اما من این برچسب‌ها را دوست ندارم. به‌نظرم که حتماً نگاه و فلسفه‌ای در این جهان وجود دارد به این‌قدر هدف را در بوق و کرنا نمی‌کند و معیارش برای سلامت انسان این‌ها نیست.بیشتر از این وقت شما را نمی‌گیرم. تا شاید بتوانم به جوابی یا پرسش‌های بیشتری برسم و با آشفتگی کمتر درباره‌اش بنویسم.</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jan 2024 20:59:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رزومه‌ای پربار با هزینه عذاب‌دادن دیگران</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-hgdkgrziulpn</link>
                <description>فردی خیالی خطاب به من: چرا این‌قدر درس خواندنت طول می‌کشد؟من: چون هر جایی که برایم مفهوم نیست، نسخه زبان اصلی را نگاه می‌کنم و می‌فهمم مشکل از من نیست. مشکل از ترجمه است و تقریباً‌ در هر صفحه، یکی‌دو بار این اتفاق می‌افتاد.فرد خیالی: چرا از اول نسخه زبان اصلی را نخواندی؟من: چون فکر می‌کردم بیشتر طول بکشد!فکر نمی‌کنم دانشجویی باشد که تا حالا از این موضوع نالیده نباشد که کتاب را نمی‌فهمم. و من قطع به یقین می‌گویم مشکل دانشجو نیست. مشکل ترجمه و ویرایش بدون احترام به مخاطب است. این نوشته را بیشتر درباره کتاب‌های دانشگاهی نوشتم؛ ولی این را می‌توان به هر ترجمه‌ای تعمیم داد.با این حال قصد داشتم از این زاویه به این موضوع نگاه کنم که استاد دانشگاهی که خودش به این موضوعات احتمالاً‌ تسلط دارد، دلیل نمی‌شود که مترجم خوبی باشد. چه بسا که احتمالاً ترجمه هم از خودش نباشد و دانشجویانش ترجمه کرده باشند. لطفاً رزومه خود را با عذاب‌دادن دیگران پر نکنید. یک کتاب شما می‌تواند تعداد زیادی دانشجو را به مرز جنون برساند. مثل الان من که درس خواندن در شب امتحان را رها کرده‌ام و دردم را  اینجا برای همگان ثبت می‌کنم.چرا فکر می‌کنید با وجود این مشکل، دانشجویان می‌توانند مطالب را عمیق درک کنند و علاقه‌مند به خواندن کتاب‌های منبع باشند و جزوه‌خوان نباشند و به پیشرفت علمی کشور کمک کنند! و چرا بدون آموزش درست فن ترجمه و زبان از دانشجویان خواهان تکالیف ترجمه‌ای هستید؟جالب است که استاد مربوط به همین کتابی که من را به نوشتن شکوایه واداشت، گفت هر غلط علمی که از کتاب پیدا کنید ۲۵صدم به شما می‌دهم. فکر کنم خودش می‌داند اگر غلط را به‌صورت کلی می‌گفت، ممکن بود دانشجویی از او بدون هیچ کار دیگری ۲۰ بگیرد!پ ن: این نوشته فاقد هر گونه محتوای ارزشمندی است. فقط امیدوارم اگر شما روزی خواستید متنی را ترجمه کنید برای سلامت روان مخاطبتان ارزش قائل شوید!</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 19:03:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم بزرگ، کار بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%D8%BA%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-dwyfhb4cvrj0</link>
                <description>تری می‌دانست که دارد از خودش اثری می‌گذارد و گاه می‌شد که شخص خودش نیز با پیامی که در هر گام به مردم می‌داد متعالی‌تر می‌شد. پیام این بود: از تک‌تک افراد کاری ساخته است، ببینید یک نفر چه می‌تواند بکند. مردم به تری نگاه می‌کردند و بعد از خودشان می‌پرسیدند: آیا من به اندازۀ خودم تلاش کرده‌ام؟ آیا دینم را ادا کرده‌ام؟ نکند فرصتی را از دست داده باشم. این یک نفرها همیشه جذابند، الهام‌بخش. داستانشان جوری در قلبت رسوخ می‌کند که با خودت همین‌ها را می‌گویی: آیا من به اندازۀ خودم تلاش کرده‌ام؟دیشب به‌طور اتفاقی جلوی خیل کتاب‌های نخواندۀ کتابخانه‌ام ایستادم و با اینکه می‌دانستم اولویت خواندنم الان کتاب دیگری است، دست بردم و کتاب کاروان امید را برداشتم. داستان تری فاکس آن‌قدر جذاب بود که با وقفه‌ای ۳ ساعته بین ۱۰:۳۰ شب تا ۶:۳۰ صبح کتاب را تمام کردم. این است اثر آدمی کم‌نظیر.تری ورزشکار ۱٨ سالۀ باپشتکاری بود که سرطان یک پایش را از او گرفت. بعد از آن یک سال و نیم درگیر شیمی درمانی شد. از بیمارستان که مرخص شد در خودش نوعی احساس مسئولیت حس می‌کرد؛ چون زنده مانده بود فکر می‌کرد باید دینش را ادا می‌کرد. او درد و رنج سرطان را در بیماران دیگر دیده بود و می‌خواست کاری کند. در ذهنش جوانه‌ای رویید که سه سال بعد میوه داد: شرق تا غرب کانادا را بدود و برای تحقیقات سرطان پول جمع کند و آگاهی‌بخشی ایجاد کند.تری نمونۀ انسانی بود که غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کرده بود. همان‌طور که توران میرهادی می‌گفت. تری با وجود خستگی‌ها، تاول‌ها، زخم‌ها و فشارهایی که روزی ۴۲ کیلومتر دویدن به او می‌آورد، تسلیم نشد. او در هر شهری که می‌رسید از استقبال آن‌ها خوش‌حال می‌شد. برای مردم حرف می‌زد و از هدفش می‌گفت که این کارها را برای ثروت و شهرت نمی‌کند و این ماراتن باید بدون او هم ادامه پیدا کند.من دیده‌ام مردم چطور درد می‌کشند. این یک ذره دردی که من دارم پیش آن‌ها هیچ است. کسی حق ندارد برنامۀ مرا تعطیل کند. من هم نمی‌توانم تا کوچکترین دردی پیدا کردم برنامه‌ام را تعطیل کنم.متأسفانه سرطان تری بعد از ۴ ماه از شروع ماراتنش عود کرد؛ در حالی که یک‌سوم مسیر مانده بود. با اینکه تری فاکس نتوانست ماراتن امید را تمام کند، پیروز بود. او توانسته بود یک کشور را به جنب‌وجوش بیندازد و میلیون‌ها دلار برای تحقیقات سرطان جمع‌آوری کند و نگرش متفاوتی به معلولیت و سرطان در مردم بیافریند. هنوز بعد از گذشت بیش از ۴۰ سال از مرگش هر سال ماراتنی به نام او  در کانادا برگزار می‌شود و بنیاد تری فاکس فعالانه مبالغ بیشتری را جمع‌آوری می‌کند. این دستاورد‌های فردی است که یک ماه پیش از تولد ۲۳ سالگی‌اش دنیا را ترک کرد.اگر من بایستم حتماً اتفاق غیرمنتظره‌ای افتاده است من در بستر هم که باشم خودم را پیروز میدان تلقی می‌کنم.چیزی که شخصیت تری را برایم جذاب می‌کرد این بود که نمی‌گفت چرا من. خانواده‌اش بارها می‌گفتند چرا این اتفاق برای ما افتاده است این چه ظلم بزرگی است؛ اما تری می‌گفت مرتب از این اتفاقات برای مردم می‌افتد و او تافتۀ جدابافته نیست. تری بعد از این قضیه به معنویت و خدا حتی بیشتر روی آورد.بعد از اتمام کتاب با چشمان اشکبار از سرگذشت تری به این فکر می‌کردم که آیا به کاری که دارم انجام می‌دهم این‌قدر ایمان دارم که با چنین اراده‌ای دنبالش کنم؟ آیا پشت کاری که می‌کنم غم و رنج بزرگی هست که مرا به تلاش وادارد؟ مسئلۀ مهم زندگی‌ام چیست تا کمی وضع موجود آن را مطلوب‌تر کنم؟</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Fri, 31 Mar 2023 17:42:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باخت را بپذیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-lu8lhznpqhlq</link>
                <description>۱. این روزها به شکل اعتیادواری درگیر بازی‌ای شدم که مرا عملاً متوجه نکته‌ای کرد. این یکی از بازی‌های مجموعه lumosity است که بازی‌های شناختی دارد. تو این بازی، در نقش کافه‌چی، چند لیوان و تعدادی سفارش داری که باید آن‌ها را آماده کنی. هر وقت لیوان‌ها پر شدند، قبل از لبریز شدن، باید آن‌ها را برداری. برای این کار فقط دو دقیقه فرصت داری تا سفارش‌هایت را آماده کنی. در مراحل اولیه، تعداد لیوان‌هایت کمتر است و سفارش‌های کمتری هم لازم است آماده کنی. مراحل تا جایی پیش می‌رود که به ۱۲ لیوان و ۴٨ تا سفارش در دو دقیقه می‌رسی و از آن‌جا به بعد دیگر تعداد لیوان‌هایت را اضافه نمی‌کند و فقط تعداد سفارش‌هایت را بالا می‌برد.من در این مدت با کلی تلاش سفارش‌های بیشتری را آماده می‌کردم و راه‌های مختلفی را امتحان می‌کردم تا بتوانم سرعتم را بالا ببرم؛ بدون آنکه دقتم کاسته شود و سفارش‌ها هدر روند. با کلی زور و تلاش به ۶۶ تا سفارش رسیدمو  بعد فهمیدم ای دل غافل، هر وقت بد بازی کنی با اینکه یک بار توانسته‌ای به این مرحله برسی دوباره تو را عقب می‌برد و باید دوباره ۶۴ تا را پر کنم. این موضوع خیلی آزارم می‌داد. با خودم گفتم من که یک بار توانسته‌ام این را حل کنم، چرا دوباره! اصلاً هم به ذهنم خطور نمی‌کرد وقتی نتوانی دوباره ۶۴ را به‌راحتی بزنی چطور می‌خواهی رکورد بالاتر را بزنی. آزار این موضوع آن‌قدری بود که هر وقت به ثانیه‌های آخر می‌رسیدم و می‌دیدم کلی سفارش مانده، قبل از اتمام بازی خارج می‌شدم تا دوباره بازی کنم و مرا به مرحله قبل نبرد.اما بالاخره یک جایی به این نتیجه رسیدم که عملکرد یک بار یا دو بار مهم نیست. زمانی واقعاً در مرحله‌ای به خبرگی می‌رسم که بتوانم در همان سطح عملکرد داشته باشم. خلاصه تسلیم روند بازی شدم و گذاشتم که مرا به مراحل پایین‌تر برگرداند و آن‌قدر بازی کردم که توانستم در بیشترین سفارشش یعنی ۷۲ تا سفارش بدون هیچ برگشتی به سفارش‌های کمتر بمانم. شاید اگر به این روند اعتماد نمی‌کردم به چیرگی نمی‌رسیدم. یک بار به هدف زدن کافی نیست.۲. چند هفته پیش در قرار کتاب پنج‌شنبه‌های بردار ارائۀ کتاب داشتم. کتاب ذهنیت انعطاف‌پذیر، رشد و ارتقا. این کتاب خطاب به معلم‌ها، برای ایجاد ذهنیت رشد در کلاس نوشته شده است. حالا چی شد که بعد از گفتن از بازی سراغ این کتاب رفتم؟ تو کتاب به اهمیت شکست و یادگیری از آن پرداخته است. هنگام خواندن کتاب متوجه بودم که ذهنیت ثابت در من پررنگ‌تر است و این بازی در عمل آن را نمایان می‌کرد. وقتی تسلیم روند بازی شدم فهمیدم که مواقعی که بد بازی کرده بودم چه اشتباهاتی انجام می‌دادم. و همین باعث می‌شد  تا دیگر آن‌ها را تکرار نکنم و برای فرار از شکست در ثانیه‌های پایانی از بازی خارج نشوم.البته دنیای واقعی با بازی فرق دارد. چگونه می‌توان شکست‌ها و عملکرد ضعیف و پیشرفت غیرخطی را به سادگی پذیرفت؟ تو بازی نه از قضاوت اطرافیان خبری است نه باخت و شکست عواقب بدی برای تو دارد. همین جا باید توقف کرد. چه شد که قضاوت دیگران و عواقب که به هر حال بعضاً ناگزیر هستند این‌قدر پررنگ شد؟ آهان! یادم افتاد تو مدرسه امتحان می‌دادیم و تنها چیزی که مهم بود کسب نمرۀ بالا بود. دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 20:30:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهزادۀ شنل تشتکی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%80-%D8%B4%D9%86%D9%84-%D8%AA%D8%B4%D8%AA%DA%A9%DB%8C-svrdqvucvkl4</link>
                <description>اواخر دبستان عمیقاً شیفتۀ کتاب‌های رولد دال، شل سیلوراستاین، هری پاتر، بچه‌های بدشانس و... بودم. آن موقع‌ها به این فکر می‌کردم که چرا هر وقت به کتاب‌فروشی می‌روم، از نویسندگان ایرانی کتاب‌های جذاب مثل این‌ها پیدا نمی‌کنم تا بخوانم. آن زمان‌ها به خودم می‌گفت بزرگ که شدم خودم همان نویسنده می‌شوم. الان موضوع حرفم این نیست. برای همین در پرانتز اشاره می‌کنم: خدا را چه دیدید شاید روزی نوشتم.اما حالا می‌خواهم دربارۀ موضوع دیگری صحبت کنم. سر کلاس کتاب‌خوانی با بچه‌ها کتاب بردیا و گولاخ‌ها را می‌خواندیم. من که خودم تا حالا این کتاب را نخوانده بودم با بچه‌ها همراه شدم و غرق دنیای این کتاب شدم. با خودم می‌گفتم این دقیقاً همان کتابی بود که دوران دبستانم دنبالش می‌گشتم. سری فانتزی که نویسنده‌ای ایرانی آن را نوشته است.از علاقۀ بچه‌ها به کتاب نگویم ما فقط جلد اول را خواندیم؛ ولی چهارپنچ‌تا از بچه‌ها خودشان تا آخر سه جلد را خواندند. در این مدت اگر کسی پیشنهاد کتابی از من برای بچه‌ها می‌خواست، بردیا و گولاخ‌ها حتماً جزو گزینه‌هایم بود. و هر بار که از بچه‌ها سر کلاس می‌پرسیدم که کدام کتاب را تا الان بیشتر از همه دوست داشتند بردیا و گولاخ‌ها را می‌گفتند.حالا نمی‌خواهم در توصیف این کتاب اغراق کنم. مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید. همۀ این‌ها را گفتم تا به این‌جا برسم. کاش روزی به زودی برسد که اقتباس سینمایی از این سری درست شود.من مطمئنم اگر در دست فرد توانمندی قرار بگیرد حتماً بچه‌ها از دیدنش استقبال خواهند کرد. حتی به این فکر بودم با کمک بچه‌های کلاسم کارزاری در این زمینه راه بیندازم.خلاصه خواهان کتاب‌های بیشتری مثل این برای بچه‌های ایرانی هستم.</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 22:22:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه یا ...</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%DB%8C%D8%A7-raivdjlwiy4n</link>
                <description>پنهانی به اتاق ناظم می‌روم. دوستانم از من پشتیبانی می‌کنند. کامپیوتر را روشن می‌کنم و اطلاعات همۀ دانش آموزان را پاک می‌کنم. مرحلۀ بعد گیر انداختن همۀ کادر مدرسه در فاضلاب است تا بتوانم ناظم را گیر بیندازم و گروگان بگیرم. بعد از اینکه ناظم را گیر انداختم نوبت دیالوگ طلایی داستان فرا می‌رسد. ناظمی که رجز می‌خواند و تهدید به اخراج می‌کند و منی که اهمیت نمی‌دهم. به یاد نمره‌های صفر، گذراندن زنگ تفریح در سرما، صدای سوت و مبصرهای خبرچین می‌افتم. چاقویی را در دستم می‌فشرم که از آشپزخانه برداشتم. باید همین جا کار را تمام کنم.برگرفته از داستان‌های تخیلی دانش‌آموزی کلاس پنجمی منهای کمی خشونت!</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 14:27:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه جهان را تغییر دهم؟ (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D9%85-%DB%B2-lnvo1w0tuxcs</link>
                <description>همیشه به این فکر می‌کردم برای اینکه بتوانی تغییری ایجاد کنی باید سراغ کودکان بروی. جدا از اینکه همۀ ما محصول تربیت خانواده‌هایمان هستیم زمان زیادی از عمری را در مدرسه می‌گذرانیم که تأثیرپذیری بالایی داریم؛  پس بی‌شک می‌توان گفت مدرسه و آموزش مکان خوبی برای این تغییر است.باید از کجا شروع کرد؟ برویم مدارج بالا را کسب کنیم و وزیر آموزش‌وپرورش شویم یا حتی فراتر از آن عالمی دیگر بباید ساخت و از نو مدرسه‌ای؟ اولی را که ناتوان می‌بینم و دومی را ناممکن. به‌نظرم اگر قرار است تغییر پایداری انجام شود از بالا به پایین راه حل نیست.در پست قبل گفتم می‌خواهم از بردار بگویم. روزهای اولی که به بردار آمدم افق تازه‌ای پیش چشمانم گشوده شد. آدم‌هایی دغدغه‌مند آموزش و کودکان و برنامه‌ای جالبی که آن را پیش می‌بردند. قبلاً هم با آدم‌هایی برخورده بودم که چنین دغدغه‌هایی داشتند؛ولی کارشان خیلی عمیق و فکرشده نبود.برنامۀ جالبی که می‌گویم همدرسی است. مربی آموزش‌دیده‌ای که با بچه‌ها کلاس فردی دارد و تلاش می‌کند تا ضعف‌های مدرسه را جبران کند. مدرسه‌ ۱۲ سال از ما توقع دارد همه برنامۀ درسی واحدی را به شکل یکسان فرا بگیریم؛ اما همدرس این نگاه را ندارد. از آن مهم‌تر، همدرسی دغدغۀ عدالت آموزشی را دارد پس خدماتش را فقط برای دهک بالای جامعه ارائه نمی‌دهد.همدرسی خرداد ۹۹ کارش را شروع کرد و پایدار دارد پیش می‌رود و هر سال جذاب‌تر و هیجان‌انگیزتر می‌شود و اصلاً از تغییر ابایی ندارد در حالی که به اصولش پایبند است هرسال پوست تازه‌ای می‌کند و رنگ نویی می‌گیرد. همدرس‌ها باغبان‌هایی هستند که نمی‌خواهند با اره و و میخ و چکش از بچه‌ها چیزی بسازند یا آن‌ها را جایی قرار بدهند که مناسب رشدشان نیست.ادامه دارد...</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 13:28:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی دسته‌جمعی</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-pomams5b7txa</link>
                <description>امروز توی کلاس همدرسی دانش‌آموز کلاس پنجمی‌ام از احتمال بارش برف و تعطیلی می‌گفت که در ادامه برای نشان‌دادن میل شدیدش برای تعطیل شدن اضافه کرد: «با هم‌کلاسی‌هام گفتیم اگر فردا تعطیل نشه، دسته‌جمعی خودکشی کنیم.»واقعاً حتی لازم نیست بگویم قضاوت را می‌سپارم به خودتان که در مدرسه‌ها چه به بچه‌ها می‌گذرد! آرزوی مرگ جمعی برای یک روز معمولی مدرسه، درست است که این حرف فقط در حد کلمات طنزآمیز است و ممکن است هیچ‌گاه جامۀ عمل نپوشد؛ ولی شنیدنش از مثل پتکی بر سر ما فرو می‌آید که با سرمایه‌های ارزشمندمان چه می‌کنیم.</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 21:46:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه جهان را تغییر دهم؟ (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D9%85-%DB%B1-tzi0lvtkubf2</link>
                <description>در پاسخ به سؤال تغییر جهان، بعضی‌ها معتقدند باید خودت را تغییر بدهی و پی تغییر دیگران نباشی. موضوع بحثم این نیست که اساساً با کدام نگاه باید پیش رفت و می‌خواهم دربارۀ خود تغییر جهان بنویسم. پنجم دبستان که بودم، جودی دمدمی دنیای جدیدی را به رویم باز کرد. یکی از جلدهای سری جودی دمدمی، جودی دنیا را نجات می‌دهد، بود. جودی واقعاً دنیا را نجات نداد ولی شروع‌کنندۀ یک کار ارزشمند در مدرسه‌اش شد: جمع‌آوری بطری‌های پلاستیکی و استفاده از منافع بازیافت آن‌ها برای حفظ ریه‌های زمین یعنی جنگل‌های استوایی. یادم هست که دوست داشتم من هم مثل جودی، انجمن مخفی تشکیل بدهم و برای محیط‌زیست کاری کنم.تأثیر جودی تا سال‌ها روی من بود. دبیرستان که بودم با دوستانم پروژۀ یک نوع آب‌گرم‌کن خورشیدی را پیش می‌بردیم که متأسفانه نتوانستیم از داوری منطقه جلوتر برویم و کارهای ثبت اختراعش هم نیمه‌تمام ماند. آن روزها به این فکر می‌کردم در دانشگاه چه رشته‌ای بخوانم. توی اسامی رشته‌ها و گرایش‌ها چیزی توجهم را جلب کرد که با فقط با اسمش خیالم خوش بود و آن‌قدرها درباره‌اش اطلاع نداشتم: مهندسی شیمی گرایش محیط‌زیست.قبل از شروع تابستان دوم به سوم دبیرستان اتفاق مضحکی برایم افتاد که مسیر زندگی‌ام را تغییر داد. کل آن تابستان به آینده‌ام فکر کردم. به این نتیجه رسیدم برای اینکه آدم تأثیرگذاری باشم باید بروم سراغ علوم انسانی و راستش مهندسی خواندن را بی‌فایده یافتم.سوم دبیرستان تمام مدت به بعضی از همکلاسی‌هایم فکر می‌کردم. چطور می‌توانستند درس‌هایی را بخوانند که دوست نداشتند و وقتی ازشان می‌پرسیدی می‌خواهی چه کاری در آینده انجام بدهی هیچ ایده‌ای نداشتند. آن‌زمان‌ها خیلی به این فکر می‌کردم چرا باید دانشگاه رفت؟ چرا باید رشته‌ای را خواند که صرفاً همۀ رتبه برترها آن را می‌خوانند؟ برای خودم یک آزمایش فکری طراحی کرده بودم؛ فرض کن توی دنیایی هستی که اگر درس نخوانی هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد، آیا باز هم درس می‌خواندی؟ یا فرض کن همۀ شغل‌ها و رشته‌ها درآمد یکسانی داشتند، آن‌وقت چه کاری را انتخاب می‌کردی؟ خلاصه، این‌ها مسئلۀ آن روزهایم بود و پیش‌دانشگاهی که بودم تغییر آموزش‌وپرورش دغدغه‌ای جدی برایم شده بود.و امان از روزهای تاریک دانشگاه که جرقه‌های شعله‌ور نگاه به دوردست را خاموش می‌کنند. روزهایی که انگار از زرورق زندگی در رؤیای شیرین تو را وارد واقعیتی تلخ و سرکوب‌گر می‌کند. البته این تجربیات من از آن روزهاست و نباید آن را تعمیم‌داده به همه بنویسم.با اندک توانی که داشتم کم‌کم دوباره به خودم آمدم. به یار قدیمی‌ام، کتاب، که از او فاصله گرفته بودم، نزدیک شدم. تغییر اجتماعی به تماشاگه ذهنم برگشت. تغییری مثل باغبان‌های چریک که در کتاب چگونه جهان را تغییر دهیم خوانده بودم. از آن‌هایی که اطرافت را نگاه می‌کنی و می‌پرسی چرا کسی کاری برای آن نمی‌‌کند و متوجه می‌شوی چرا خودت آن کس نباشی. در واقع همان جملۀ معروف تغییری باش که خودت می‌خواهی در جهان ببینی. انگار دوباره به بند اول برگشتیم، نه؟!گفتم باغبان چریک، بگذار بازش کنم. ریچارد رینولدز فردی بود که از کثیف بودن و خالی بودن گلدان‌های شهرش ناراضی بود. تصمیم گرفت آن‌هایی را تمیز کند که نزدیک خانه‌اش بودند و در آن‌ها گل و گیاه کاشت چون در خانه امکان این کار را نداشت. او منتظر نهادی مثل شهرداری نشد. کم‌کم این کار او الهام‌بخش افراد دیگری شد که او را می‌دیدند و جنبش باغبان‌های چریک راه افتاد که البته در این راه مانع و دشواری کم نداشتند.معادل باغبان چریکی برای من کاری است که این روز‌ها در بُردار می‌کنم. دوست دارم اینجا بیشتر دربارۀ این کارها بنویسم و امیدوارم همین‌ها الهام‌بخش افراد دیگری باشد. و این کارها برمی‌گردد به همان دغدغۀ آموزش‌وپرورش، همان بچه‌هایی که نمی‌فهمیدم چرا این مسیر را پیش می روند. اما من مستقیم نرفتم سراغ وزارت‌خانه و محل اثرگذاری را جای دیگری یافتم.ادامه دارد...</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 22:52:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت زیبا نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-jctn06zzicsd</link>
                <description>1. پارسال تو همین تابستون درگیر یک پروژه برای محل کارم بودم. ترجمۀ راهکارهای آموزش سایت Reading Rockets. موقع خوندن راهکارهای نوشتن سایت حسرتی گریبانگیرم شد که چرا هیچ‌وقت تو دوران مدرسه چنین آموزش‌هایی نبود. من همیشه نوشتن رو دوست داشتم ولی زنگ انشاء و زبان فارسی نتونستند ذره‌ای از این عطش رو کم کنند. همیشه می‌گفتند بنویس ولی نمی‌گفتند چطور. 2. توی همین دو سالی که در بردار کار می‌کنم کتاب‌های نگارش دبستان و متوسطۀ اول جدید رو دیدم، به نظرم توی محتوا خیلی نسبت به کتاب‌های ما رشد داشتند، با این حال سوال اصلی اینجاست چند درصد معلم‌های ایران می‌تونند این محتوا رو به نحوی منتقل کنند که بچه‌ها از نوشتن زده نشوند و جای این که مهندسی نوشتن رو حفظ کنند، اون رو به کار بگیرند؟ 3. بعد از تموم شدن دورۀ کارشناسی کارهایی که درگیرشون شدم، نوشتن رو از من می‌طلبیدند. هر وقت قلم خشک می‌شد جوهری از آن نمی‌تراوید، حسرت نیاموختن نوشتن توی مدرسه مهمان ناخواندۀ ذهنم می‌شد. برنامه‌های نانوشته‌ای در سر داشتم؛ مثل تمرین همون راهکارهای نوشتنی که ترجمشون کرده بودم یا استفاده از دو تا کتاب پاراگراف‌نویسی و مقاله‌نویسی که داشتم که متأسفانه به زبان انگلیسی بودند و رفتن سراغ چالش نگارش متمم. این که چرا این کارها رو انجام ندادم، نوشتۀ دیگری لازم دارد با موضوع تنبلی! حتی دوست ندارم اسم شیکش یعنی اهمال‌کاری رو استفاده کنم. همون تنبلی منظور رو به شیواترین شکل می‌رساند.4. چند هفتۀ پیش همکارم این لینک رو فرستاد که مجموعه  این کارگاه رو برای من در نظر گرفته که اگر مایل هستم و فرصتش رو دارم شرکت کنم. مؤسسۀ ویراستاران رو می‌شناختم. سپاس‌گزار فرهنگ واژگان مترادف و متضاد زبان فارسی بودم که از کانال تلگرامشون پیدا کرده بودم. چند سالی می‌شد که توی فضای مجازی پیگیرشون نبودم و خبری از کارگاه‌هایی که برگزار می‌کنند نداشتم. با کلی شک و تردید، چون یک جلسه رو هم از دست داده بودم، ثبت‌نام کردم.5. چند ساعت دیگه، جلسۀ پایانی کارگاه نگارش و زیبانویسی است. من از دو هفتۀ پیش نگران این روز بودم. توی این ربع قرن زندگی که داشتم کارگاه و کلاس‌هایی بوده که شرکت کردم. بدون اقرار می‌تونم بگم این بهترین کارگاهی بوده که تا الان شرکت کردم. همین اقرارم می‌تونه نشون بده که چه قدر بدرود گفتن با کلاس برام سخته.6. شاید الان بگید، الان کلاس رفتی و این طوری می‌نویسی؟ مهم نیست به هر حال، در هر مهارتی قبل از این که خوب باشی، بدی. این یک قانون نانوشته است. استاد شدن تو هر مهارتی نیاز به ساعت‌ها تکرار و تمرین دارد. و من هنوز دوره ویرایش رو شرکت نکردم!</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Tue, 09 Aug 2022 12:14:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترو؛ از دفتر ویراستاران تا خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-ehqw6qglp72g</link>
                <description>مدت طولانی بود که کمتر از مترو استفاده می‌کردم. دوره نگارش و زیبانویسی ویراستاران بهانه‌ای شد تا دوباره مسافر این قطار زیرزمینی بشوم و دوباره با این آشنای قدیمی تجدید دیدار کنم.  سوار مترو که می‌شوی بعید است دست فروشی نبینی. مترو بهشت دست فروش‌هاست، مسافران نمی‌توانند سرشان را پایین بندازند و بروند و ناچارند که توضیحات فروشنده را به محصولات مختلف گوش دهند از انواع آدامس و خمیردندان تا لوازم آرایشی و زیور آلات و حتی لباس‌های رنگارنگ و متنوع. گویی که وارد بازاری شدی که تو ایستاده‌ای و مغازه‌ها به سمت تو می‌آیند، گاهی تنها، گاهی با هم. در چنین مواقعی اگر تنها باشی و هم‌صحبتی نداشته باشی، خواه ناخواه توجهت را به آن‌ها تقدیم می‌کنی چه چیزی بخری، چه چیزی نخری! بعضی وقت‌ها این فروشنده‌ها همدیگر را می‌شناسند. هوای یکدیگر را دارند یا با هم رقابت می‌کنند و نمی‌خواهند دیگری را در قلمرو فروش خودشان ببینند. اگر که کودک کار باشند حتی ممکن است با هم درگیر شوند و تا مترو منهدم نکنند دست برنمی‌دارند و مردم هم تا به نقطه انهدام نرسیده باشند وساطتی نمی‌کنند. نکته‌ی دیگری که در مورد این فروشنده‌ها توجهم را جلب می‌کند ظاهر آن‌هاست که با محصولی که می‌فروشند تناسب دارد. هر چه قدر مرتب‌تر و خوش‌پوش‌تر، محصولات گران‌تری را عرضه می‌کنند و آدامس و فال و صلوات شمار هم دست کسانی است که  پولی ندارند که لباس بهتری به تن کنند.جدای از دست فروش‌ها، مسافرانی در ایستگاه‌ها پیاده و سوار می‌شوند هر کدام از نقاط گوناگون شهر هستند و مقصد متفاوتی دارند، اما همگی در یک مسیر همراه می‌شوند. زن و مرد، سالخورده و طفل، غنی و فقیر، سرحال و خسته، خوشحال و غمگین. مترو مکانی است که می‌توانم همه‌ی این افراد ناآشنا را ببینم و از خود و افکارم جدا شوم. کم پیش می‌آید که با مشغله‌های روزمره‌ام زمانی پیدا کنم تا بدون عجله از کنار آدم‌های غریبه رد شوم و به آن‌ها توجه کنم. توی مترو می‌توانم با دقت به چهره و لباس‌های افراد نگاه کنم، این روزها مردم بیشتر چه می‌پوشند. می‌توانم کمی به حرف‌هایشان گوش بدهم که نگرانی‌ها و شادی‌هایشان چیست. می‌توانم از حالت نشستن و ایستادنشان بفهمم که روز طولانی و شلوغی را طی کرده‌اند یا همچنان حوصله و انرژی دارند. چند نفر چرت می‌زنند، چند نفر کتاب می‌خوانند، چند نفر حرف می‌زنند، چند نفر سرشان به گوشی است و چه کسانی مثل من مشغول تماشا هستند.  بیشتر از همه بچه‌ها توجهم را جلب می‌کنند این وجودهای ارزشمند که هنوز به روزمرگی مترو عادت نکرده‌اند و هر سفر برای آن‌ها هیجان انگیز است، جوانه‌هایی که از هر فرصتی برای بازی استفاده می‌کنند و در همان جا که هستند می‌دوند و می‌چرخند و می‌خندند. با این حال بعضی از این کودکان هم دلشان می‌خواهد هر چه زودتر به خانه و آرامش آن برسند، بهانه می‌گیرند و نق می‌زنند و مادرشان چاره‌ای ندارد جز این که به صبر دعوتشان کند تا به مقصد برسند. یکی از بچه‌های جالبی که در مترو دیدم دختربچه‌ای بود که ناگهان شروع به خواندن سرود ای ایران کرد. انگار نه انگار که جز او در مترو مسافران دیگری هستند و از قضاوت خموش آن‌ها دچار تشویق شود. دختر نوجوانی هم کنار او نشسته بود که با صدای آهسته‌تری او را همراهی می‌کرد. سرود ای ایران تمام شد و دخترک خواندن ترانه غوغای ستارگان را از سر گرفت. این بار، دختر نوجوان که با فراغ‌بالی دوران کودکی وداع کرده بود تلاش می‌کرد تا او را ساکت کند. بعد از تمام شدن غوغای ستارگان، آن‌ها پیاده شدند و احتمالا دختر نوجوان نفس عمیقی کشید که دیگر نگاه بقیه را به سمت خودش حس نخواهد کرد.وقتی مترو به ایستگاه‌های آخر نزدیک‌ می‌شود، اغلب مسافران باقی‌مانده نشسته‌اند و صندلی‌های خالی فراوان وجود دارد. دیگر سوژه‌ی انسانی جالبی ندارم که مشاهده‌اش کنم پس اگر مترو واگنی نباشد. من یک سر مترو می‌ایستم و انتهای دیگر را تماشا می‌کنم. مترو در حال حرکت به چپ و راست پیچ می‌خورد و روی شیب‌ها بالا و پایین می‌رود و انتها از دید چشمانم خارج می‌شود و دوباره به قاب برمی‌گردد. گاهی تصور می‌کنم داخل یک مار یا کرم بزرگی هستم که با سرعت در تونل‌ها حرکت می‌کند. این بازی پایانی من در مترو است که خیال را همراهش می‌کنم تا آرامش اندکی بعد از همهمه‌‌ و ازدحام مترو پیدا کنم و آماده شوم که به سمت خانه بروم.</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jul 2022 13:45:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشگویی خودتحقق‌پذیر</title>
                <link>https://virgool.io/@zahrazar/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%AD%D9%82%D9%82-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-xpy47ec5nr5b</link>
                <description>مفهومی وجود دارد به اسم پیش‌گویی خود‌تحقق‌پذیر. پیش‌گویی خود‌تحقق‌پذیر یعنی چی؟ یعنی من یک انتظاری و باوری دارم و باتوجه به آن باور و انتظار، طوری برخورد می‌کنم، عملکرد دارم و رفتار می‌کنم که آن باور یا انتظار من به تحقق بپیوندد.بخواهم یک مثال بزنم، تحقیقی بود که روی چند تا معلم و دانش‌آموز انجام داده بودند و به معلم‌ها گفته بودند که چند تا از این دانش‌آموزان که اتفاقی انتخاب شده بودند، تیزهوش هستند در حالی که این دانش‌آموزان هیچ تفاوتی با بقیه نداشتند. معلم‌ها این انتظار را از این بچه‌ها داشتند، چون آن‌ها تیزهوش هستند، پس باید عملکرد بهتری داشته باشند و همین انتظاری که تو ذهن این معلم‌ها شکل گرفته بود باعث شده بود که این معلم‌ها برخورد متفاوتی با این بچه‌ها داشته باشند و این انتظار بیشتر را نشان دهند و به آن‌ها بیشتر توجه کنند. این اتفاق باعث شد که همان بچه‌ها که هیچ فرقی با بقیه نداشتند، انتهای سال تحصیلی، فقط به خاطر همین انتظار معلم، نمره‌های بهتری بگیرند. و باعث شد که در آخر، معلم‌ها بگویند:«دیدید آن‌ها تیزهوش بودند، ما درست فکر کردیم و برای آن‌ها وقت گذاشتیم و همین‌ها نمره‌ی بهتری آوردند.» به یک شکلی باورشان تحقق پیدا کرد.ما می‌توانیم این باورها را هم در مورد خودمان و هم دیگران داشته باشیم و طوری عمل می‌کنیم که آن باور یا انتظار دوباره تایید شود.زرین‌فر</description>
                <category>زهرا زرین‌فر</category>
                <author>زهرا زرین‌فر</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jul 2022 12:46:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>