<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زینب خدایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zainab.khodaee</link>
        <description>محتواگری که خیلی از کوزه شکسته آب می‌خورد اما در ویرگول می‌خواهد بیشتر بنویسد که کوزه سالمی برای نوشتن است</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/34318/avatar/8WC5rM.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زینب خدایی</title>
            <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی از بچه‌ها می‌پرسیم «دوست داری چکاره بشی؟» و آن‌ها ساکت می‌شوند</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B4%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-ccqcarzmwehz</link>
                <description>شاید مشکل از بی‌انگیزگی بچه‌ها نباشد.شاید ما از آن‌ها چیزی را می‌خواهیم که هنوز فرصت تجربه‌اش را نداشته‌اند!روپوش سفید را پوشید.آستین‌ها بلند بود، اما با دقت تا زد.روی تخت کوچک، عروسکی خوابانده بودند.گوش داد، سر تکان داد و گفت:«من حواسم هست.»چند دقیقه بعد پشت صندوق فروشگاه نشست،کاغذها را مرتب کرد و برای مشتری هم سن خودش درباره هزینه خریدش توضیح داد.کمی آن‌طرف‌تر، کلاه ایمنی روی سرش گذاشت تا آتشی را مهار کندو باید سریع تصمیم می‌گرفت از کجا شروع کند.وقتی از این تجربه‌ها بیرون آمد،نه از اسم شغل‌ها گفت،نه از انتخاب هایی برای آینده اش.فقط گفت:«سخت بود… ولی خوب بود.»شاید سؤال را باید عوض کنیم؟شاید به‌جای پرسیدن«دوست داری چکاره بشی؟»بهتر باشه بپرسیم:«دوست داری چی رو تجربه کنی؟»در سال‌های اخیر، فضاهایی با همین نگاه طراحی شده‌اند؛شهرهایی کوچک برای تجربه‌های واقعی کودکانه.باکارزی یکی از همین تجربه‌هاست.بچه‌ها لازم نیست زود بدونن چه می‌خواهند بشوند.کافیه بدوننمی‌تونن تجربه کنن،اشتباه کننو دوباره انتخاب کنن</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 11:31:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو در این‌جا نوشته‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-wpzfvlimt9re</link>
                <description>بعد مدتها دلم خواست یک جایی یک چیزی بنویسماین شد که آقای براهنی را خواندم و اینجا نوشتم#رضا_براهنینام تمامی پرنده‌هایی را که در خواب دیده‌امبرای تو در این جا نوشته‌‌امنام تمامی آنهایی را که دوست داشته‌امنام تمامی آن شعرهای خوبی را که خوانده‌امو دستهایی را که فشرده‌امنام تمامی گلها رادر یک گلدان آبیبرای تو در این‌جا نوشته‌اموقتی که می‌گذری از این‌جایک لحظه زیر پاهایت را نگاه کنمن نام پاهایت را برای تو در این‌جا نوشته‌امو بازوهایت را ـ وقتی که عشق را و پروانه را پل می‌شوند،و کفترها را در خویش می‌فشرندبرای تو در این جا نوشته‌امیک دایره در باغ کاشته‌ام که شب آن راخورشید پر می‌کند، و روز، ماهو یک ستاره‌ی آزاد گشته از تمامی منظومه‌هامی روید از خمیره‌ی آنآن را هم برای تو در این‌جا نوشته‌اممرا ببخش من سالهاست دور مانده‌ام از تواما همیشه، هر چه در هر همه جا، در شب ، یا روز، دیده‌امو هر که را بوسیده امبرای تو در این جا نوشته‌‌امتنها برای تو در این جا نوشته‌امدر دوردستی و ، با دلبستگی؛حجم پرنده‌ی درشتی، در آشیانه مانده، از خستگی؛روح تمامی نگرانی، در چشمهای منتظر، متمرکز؛من رازهای اقوام دربدر رابرای تو در این‌جا نوشته‌امافسوس رفته‌اند جوانهایی که دوش به دوشم از جاده‌های خاکی بالا می‌آمدندمن نام یک‌یک آنها را می دانمو داغ می شوموقتی که نام یک‌یک آنها را می خوانمآنها همه فرزند خوابهای جهان بودندتعبیرهای من از خوابهایشانورد زبان مردم دنیاستتعبیرها را هم برای تو در این جا نوشته‌امدر باغهابعضی درختهای میانسال سالهاست که می‌گریندزیرا که آشیان چلچله‌هاشان راتوفان ربوده استمن گفته‌ام که شمعهای جوان رادور درختها روشن کنندنام درختهای میانسال رانام تمام چلچه‌ها رابرای تو در این جا نوشته‌امو مردگان دو گونه بودندتا من کنار می زنم این پرده را از روی مرگتو چشم خویش را ورزیده کن که ببینییک دسته از این مردگانانگار هیچگاه نمی‌مردندبلکه، با قبرهای فسفری از راه قبرستانها بر می‌گشتندو شهرها را روشن می‌کردندنور چراغهای آینده‌های زمین بودند؛و دسته‌ی دیگرمظلوم بودندانگار هرگر نبوده بودند؛از بدو زندگانی، انگار مرده بودندیک جاروی بزرگ زیرزمینیمی روفت خاکه‌اره‌ی تن‌های آنها راو در چاههای بی ته می‌ریختاین رُفت و ریخت ذات طبیعت بودمن نامهای هر دو گونه مرده رابرای تو دراین جا نوشته‌اممن دوست داشتم که صورت زیبایی رابر روی سینه‌ام بگذارمو بمیرماما چنین نشدو نخواهد شدهستی خسیس‌تر از اینهاستبنگر به مرگ و زندگی « حافظ »«حافظ» چگونه زیستنش نسبی استما هیچگاه نمی فهمیم « حافظ» چگونه مردانگار مشت بسته‌ی مرگش را همچون فریضه‌ی مکتومی با خویش برده استحالااز راهها که می‌گذریبنگر به چاههای عمیقی که من از آنها پایین خزیده‌اماین چاهها دهان دایره‌ای دارنداز آسمان که بنگری انگار هر دهانه دفی کهنه است که انگشتهای دفزن آن را سوراخ کرده استاماپشت جداره ی این چاهها همدف می‌زننددفهای کُردیاینگونه مناز این جهان به رؤیت خورشید رفته‌اماز توی یک دف کهنهوقتی که اطراف من دف می‌زدنددنیا برای من معنی نداردمن دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینه‌ام بگذارمو بمیرماما نشدهستی خسیس تر از اینهاستدردی که آدم حسیاحساس می‌کندبی‌انتهاستمن این چکیده‌های اول و آخر را همبرای تو در این جا نوشته‌امگرچه روحم تبلور ویرانی استاما، ذهنم غریب ترین چیز استهر روز گفتنِ این چیزها برای من از روز پیش دشوارتر شده استمن حافظ تمامی ایام نیستماماحتی اگر بمیرمچیزی نمی‌رود از یادمعمری گذشته است و نخواهد آمدعمر همه نه عمر من ِ تنهامن خاطرات عالم و آدم رادر دایرهدر باغ کاشته‌امآن دایرهدر باغمحصول حسّ زندگانی من بودهر میوه‌ایکه می‌افتد از شاخه‌ی درخت می‌افتد در دایرهتکرار می‌شود در دایرهتکرار و فاصله، تکرار و دایره، تکرار دایره‌ها در میان فاصله‌هامحصول حسّ زندگانی من بودمن این نگاه دایره ای را همبرای تو در این جا نوشته‌امحالانزدیک‌تر بیا و، کلید در باغ رااز من بگیرمن سالهاست دور مانده‌‌ام از توو می‌روم که بخوابممن پرده را کنار زدمحالا تو با خیال راحتپروانه‌واردر باغ گردش کنمن بالهای پروانه‌ها را همبا رنگهای تازهبرای تو در این‌جا نوشته‌ام</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 09:12:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیت‌من! قاتلی هزار چهره</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-acgv7l7lwh1g</link>
                <description>فیلمی دیدم که به نوشتنم واداشت. مردی که اجیرش می کردند آدم بکشد در واقع آدم پلیس بود! و حدود ۷۰ نفر را لو داد. این آدم واقعی بود فردی به نام گری جانسون در رشته روانشناسی تدریس میکرد در تگزاس به کمک پلیس هم مشغول بود. اول فقط به دلیل اطلاعات فنی از او کمک می گرفتند و افرادی که میخواستند قتلی انجام دهند را می‌گرفتند. اما یک روز به او پیشنهاد شد که هیت‌من یا همان مزودور شود و او هم قبول کرد. و از آن به بعد شد مردی هزار چهره! هیچکس باور نمی‌کرد که او چطور سر قرارهای سفارش قتل حاضر می‌شد، جوری تیپ می‌زد و صحبت می‌کرد که طرف کاملا متقاعد می‌شد این قاتل بالفطره است. فیلم تا حدودی هم از تئوری های روانشناسی او در دانشگاه تشکیل شده بود. درباره هویت و توانایی انسان در تغییر. در کل فیلم خوبی با نمره ۷.۴ آی‌ام‌دی‌بی بود که بیشتر اسپویلش نمی‌کنم.مساله جذاب ماجرا برای من اتفاق عشقی ای بود که در فیلم بین او و یک زن رخ داد. و زندگی شیرینی که در فیلم نشان مان می‌داد. چرا جالب بود چون وقتی رفتم و او را نت جستجو کردم چندان آدم زندگی جمع کنی نبود. سه بار ازدواج کرده بود و جدا شده بود خدا بیامرز که همین ۲۰۲۲ فوت شده. یک باره هیت من برایم فروریخت. چیزی که از او ساخته بودند با واقعیت متفاوت بود و این هم بخشی از جادوی لعنتی سینما یا سینمای لعنتی است. تا میایی آرزو کنی همچین همراهی داشته باشی که مثل این آدم جذاب و باهوش است به فنا می‌روی چون انگار در دنیا هیچ چیز همه چیزش خوب نیست! یکی از همسران هیت‌من واقعی گفته بود اون خیلی خوش مشرب بود ولی حسابی هم عاشق تنهاییش بود پس احتمالا پشت این حرفش کلی غر و ناله است که این مرد خفنی که همه تحسینش می کنید اونقدرا هم خفن نیست، از ما گفتن...به زندگی و خواسته های خودم که فکر می کنم هم تقریبا دنیایی رویایی رو می‌بینم. انسان کاملی که وجود نداره رو میبینم. البته دیگه به سنی رسیده ام که بدونم قطعا کامل وجود نداره ولی خوب بین اون چیزایی که میخوام خیلی انتخاب سخته لامصب. فکر کنم همه همینیم...فقط شانس بیاریم تاسمون خوب بیفته آدمهای زندگیمون به خواسته های دلمون نزدیک باشن. به آرزوهامون به هیت‌من‌مون!</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 20:51:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معشوقِ جان، به بهار آغشتۀ منی</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D8%B4%D8%AA%DB%80-%D9%85%D9%86%DB%8C-qwnxqhpu2l0z</link>
                <description>معشوقِ جان، به بهار آغشتۀ منی،که موهای خیس‌ات را خدایان بر سینه‌ام می‌ریزند و مرا خواب می‌کنندیک روزَمی که بوی شانۀ تو خواب می‌بَردممعشوقِ جان، به بهار آغشتۀ منی تو شانه بزنهنگامۀ منیمن دست‌های تو را با بوسه‌هایم تُک می‌زدممن دست‌های تو را در چینه‌دانم مخفی نگاه داشته‌امتو در گلوی من مخفی شدیصبحانۀ پنهانی منی وقتی که نیستیمن چشم‌های تو را هم در چینه‌دانم مخفی نگاه داشته‌امنَحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منیآواز من از سینه‌ام که بر می‌خیزد از چینه دانم قوت می‌گیردمی‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم تو خواندنِ منیباران که می‌وزد سوی چشمانم باران که می‌وزد باران که می‌وزد، تو شانه بزن! باران که می…یک لحظه من خودم را گم می‌کنم نمی‌بینمَماگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم ، نمی‌بیننمَمچقدر خوب نوشتی آقای براهنی، دیوانه وار نوشتی، همانطور که دوست می‌دارمم، نوشتنم نمیآید از بس شعرها و متنهای شما دوستان را میخوانم، کاش ای کاش بزرگ من هم واقعی میشد، شاعر می شدم. کسی شعرهایم را نمی‌خواند، لای میلیون‌ها صفحه اینترنت می‌پوسیدند اما من شعر می‌گفتم.وجودم سرشار از کلماتی است که بیرون نمی‌جهند، در من در تک تک سلول های من فرورفته اند و انگار میتوکندریهایم با آنها انرژی می‌سازند برای بدنم. خیلی حیف است یا نیست نمی‌دانمم. دوست دارم این بازی با واژه ها را، و با قواعد ادبیات را دنیای تلخی داشتم دیروز، دوری از تو پیرم می کند و تو نمی‌دانی که من بی تو نیستم که ببینم، نمی‌بینمم چون دنیا مرا تاریک می شود. قلبم درد می‌کند، صدای موتورخانه می آید. مدام همیشه مثل پتکی در سرم می‌کوبد. نفس عمیق می‌کشم. لحظه ها را ثانیه ثانیه می‌بینم که می‌روند. روزها و لحظاتم می‌روند، پیر می‌شوم. کاری از من بر نمیآید، قلبم تیر می‌کشد، مسکوب می‌خوانم، براهنی می‌خوانم. دور باطل ادامه می یابد...</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2024 07:39:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از او فارقم اما فارغ نه!</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%82%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D9%86%D9%87-pbmlpoyxspya</link>
                <description>آدم ها همه عجیب‌‌اند. همه احمق یا همه فوق العاده نیستند! اما همه عجیب‌اند! هرکس به شیوه خودش! این‌جوری که فکر کنی دیگر کسی را احمق خطاب نمی‌کنی و کسی را فوق‌العاده نمی‌دانی. یعنی ی جورایی راحت می شوی. نه کسی رو خیلی بالا و نه خیلی پایین میآوری. نه در نگاه اول عاشق می شوی و نه با یک اتفاق بد و رفتار عجیب از طرف فارغ!فارغ بودن چه حسی دارد. فارغ کلمه ای عجیب مثل باقی کلمات است. فراق که خیلی نزدیکش است اما خیلی درش غم دارد اصلا همه ش با غم می‌آید. غم فراق داریم نه شادی فراق اما فارغ شدن مثبت است. فارغ التحصیل شدن فارغ شدن زن باردار، فارغ بودن انگاری مثبت است همه جا. چون رها می‌شوی. به قول فرهنگ معین یعنی: دست کشنده از کاری . 2 - (ص .) آسوده ، رها شده .یعنی ۱. آزاد و رها.۲. بی‌نیاز.۳. بی‌خبر؛ بی‌اطلاع۴. (قید) [قدیمی] آسوده؛ بدون نگرانی.⟨ فارغ کردن: (مصدر متعدی)۱. آسوده کردن.۲. [عامیانه، مجاز] زایاندن: ماما به سختی او را فارغ کرد.۳. آزاد کردن.۴. [قدیمی] بی‌نیاز کردن.⟨ فارغ شدن: (مصدر لازم)۱. آسوده شدن.۲. [عامیانه، مجاز] وضع حمل کردن؛ زایمان کردن.و مترادف است با: ۱. آزاد، آسوده، خلاص، راحت، رها، شاد، فارغالبال، نجات۲. پرداخته، سترده۳. بیخبر۴. بی‌نیاز، مستغنی۵. تهی، خالی۶. زائو، زاییدهیاد این افتادم که می‌گن ز غوغای جهان فارغ!شاید فارغ شدن و بودن بعد از فراق رخ می‌ده. آدم از فراق دق مرگ که شد دیگه بی خیال همه چی می‌شه و فارغ. می‌زاد زیر بار اون همه فراق. بی‌نیاز می‌شه از یار، نجات می‌یابه از درد فراق. تهی می‌شه از عشق و نفرت.تازه فراغ باد سرد تابستان هم معنی می‌ده! عجب کلمه ایه لعنتی. فقط مونده بود آب خنک یخچال در گرمای طاقت‌فرسا هم معنی بده. لذت و سر خوشی ازش می‌ریزه بیرون! خوب اون فراق یعنی چی حالا؟هیچی همون جدایی و دوری خاک بر سر است: جدایی، دوری، مفارقت، مهجوری، هجر، هجران ≠ وصالگشتم دنبال شعری با وجود هر دو کلمه مذکور که پیدا نکردم. نظر شما چیه؟ هست شعری با فراق و فراغ؟</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2024 12:18:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الف قامت دوست!</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D8%A7%D9%84%D9%81-%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-trtxoqesvckw</link>
                <description>کلماتی هستند که پاک می شوند. همین جا در فضایی به جز دفترچه که با مداد و خودکار می‌نویسی و نمیتوانی براحتی اثرشان را محو کنی حتی با پاک کن و لاک غلط گیر. شاید اصلا غلط نبوده اند. دارم دیکته می‌گویم و متعجبم که چرا این همه زظضذ داریم و این همه سصث؟ فکر میکنم شاید دلیلش این است که وقتی تنوع کلمات زیاد می‌شود دیگر حرف کم می آید ولی قانع نمی‌شوم. چون می بینیم چندان کلماتی که با این حروف متعدد هم صدا ایجاد شده اند را نمی‌شناسم. حس بدی می‌گیرم. یاد دهخدا می‌افتم. شاید او هم همین سوالات را داشته که ببیند چقدر کلمه کجاها پنهان شده که پیدایشان کند و به ما و خودش نشانشان دهد که بتوانیم استفاده شان کنیم که بهتر حرف بزنیم و حرف بنویسیم! اما کو نتیجه؟ برای دهخدای مرحوم هم شده باید بیشتر کلمه ها را بشناسم. یاد قبرش در ابن بابویه افتادم. یاد پشت پاکت سیگار و قوطی کبریتهایی افتادم که دهخدا روی آنها کلمه می‌نوشت. گفتم از الف شروع کنم. الف را خیلی جورها می‌توان خواند، مثلا الف حرف اول زبان فارسی، الف به معنای هزار، الف به معنای انس و خو گرفتن. و واژه های زیاد هم هست که الف دارند مثلا الف الف کردن که یعنی خرد کردن و ریز ریز کردن. الف قامت دوست هم زیباست.  چه جوری یک حرف را به بازی گرفته شاعر و واژه ای را با الف وصف کرده. دلم میخواهد مغزی شاعر داشته باشم. شاعرانگی برای من یعنی عین دیدن واقعی همه چیز و شاید دیدن فراتر از واقعیت همه چیز. و این برایم جذاب است. از نوشتن جذاب متنفر شده ام. این روزها همه دنبال جذاب شدن هستند و کلمه ش هم یک جورایی مزه اش را از دست داده و اصلا جذاب نیست...تصویر حالت تهوع را در نظر بگیرید با خواندن جذاب! خوب دیگر باید قول بدهم واژه هایی دیگر برایش برگزینم. مثلا دلپذیر، فریبا، دلکش! و به نظرم از همه «جذاب‌تر» برایش «گیرا» باشد. خوب از امروز دیگر در بریف هایم به همکاران از آن واژه استفاده نمی‌کنم و می‌نویسم: لطفا گیراتر بنویسید یا گیراتر طراحی کنید! و او می ماند و کلی ایده که روی سرش ریخته و فکر می کند که کدام گیراتر است اصلا؟ دارم فکر می‌کنم اصلا برای بریف این بندگان خدا نه باید جذاب را بنویسم نه گیرا را! باید بگویم مثلا یک جوری طراحی کن که حالت دستهایش طبیعی تر باشد، یک جوری بنویس که سر و ته جمله معلوم باشد. خوب این جوری که بگویم طرف بهش بر می‌خورد! اصلا به من چه میخواست بلد باشد تکنیک‌های جذاب نویسی و جذاب طراحی را تا به این فلاکت نیفتد و نیفتیم.از الف بگذریم برویم سراغ ب. ولی قبلش می‌خواهم یک واژه نامه در گوشی دانلود کنم که هر روز بیشتر و بیشتر بخوانمش. بلکه کلمات گم شده در واژه نامه ها را پیدا کردم و توانستم یک روزی با آنها حرف دل بزنم و عقده بگشایم. باشد که کسی هم باشد که آن حرفهای گیرا را بفهمد.میخواستم از چت جی تی پی هم بپرسم که الف قامت دوست به نظرت یعنی چی؟ که هر کاری کردم من رو انسان تشخیص نداد! نمیدونم کدوم حیوون یا رباتیه که این وقت صبح بیاد از ایشون چنین سوالی رو بکنه. </description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 07:01:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در زندگی بعدی‌ام امامزاده باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-m4jrx1qgelgu</link>
                <description>۱۴۰۳.۰۳.۰۷ در زندگی بعدی‌ام امامزاده باشم؛ خلوت، بی‌نام و نشان. از این امامزاده‌ها که کسی زیاد آدم حساب‌شان نمی‌کند. صبح به صبح بیدار که شدم، یک متولی پیر بیاید درم را باز کند تا هرکس خواست، هرکس دلش گرفت، داخل شود. هی نان بدهم و از ایمان نپرسم. کلا نپرسم. دل گرفته، خالی که شد، اشک‌هایش را که تمام و کمال ریخت، راه اش را بگیرد و برود. نه نگران باشد که با حرف‌هایش کسی را رنجانده، نه به کسی برخورده، نه رازی فاش شده. دو سه تا کفتر هم باشند. غروب به غروب بیایند وسط حیاطم. دل سیر بخوانند. با سوز بخوانند. ترکی بخوانند.گارمانچی و یحیی تلاش می‌کنند با سوز بخوانند، ترکی بخوانند، مشق کوچه‌لر و آه!‌درشب‌می‌گذرد...متنی از #نیلوفر_امرایی، نویسنده، مترجم و روزنامه‌نگار که دیروز درگذشت.امروز رفتم پارک پیاده روی. مثل همیشه دیدم که عده ای سرخوشانه در حال ورزش دست جمعی هستند. چندباری در دلم مسخره کردم و چند باری دور زدم ولی دیدم منم دلم میخواهد سرخوشانه بروم وسط آن جمع و با آن موزیک و گروه عجیب و غریب تنی تکان بدهم به معنی ورزش در هوای صبحدم. رفتم وسطشان آخر ورزش بود به سرد کردن رسیدم خیلی کیف داد. پیرمرد بود و پیرزن و تعدادی هم میانسال تر بودند و حتی جوان. رفتم و هنوز بدن را گرم نکرده سردش کردم اما خیلی بهم چسبید الکی. ازشان پرسیدم که چه ساعتی شروع می‌شود، گفتند ۶ و نیم صبح. گفتم حتما می‌آیم ولی توی دلم گفتم اوه کی حوصله داره این موقع بیاد پارک. اینها را می‌نویسم که چه نمی‌دانم. خواستم بگویم آدم وقتی بره تو دل کار می فهمه هیچی نیست. می فهمه نه اونقدرها جذابه نه اون قدرها بد و مسخره. ولی ما بعضی چیزها را جوری بزرگ می‌کنیم که انگار فیل می‌خوایم هوا کنیم. یا می‌ترسیم جوری از قضاوت دیگران که جذابیت هر کاری رو از خودمون می‌گیریم. حالا مثلا دیگران چه فکری درباره من چه فکری کردند؟ چی شد؟ شت واقعا! به روزهای خودم دو سه روزی است که نمره می‌دهم از ۰ تا ۱۰. دو روز ۵ و ۷ و یک روز ۳ بودم. بیشترین مشکلم در رد کردن میزان کالری دریافتیم هست که همیشه عدد ۱۹۱۵ را رد می‌کند. تقریبا همیشه! یعنی اصلا حواسم نیست چی می‌خورم و دیگه نباید بخورم! فکر می‌کنم تا وقتی نتوانم این در لحظه بودن لعنتی را بیشتر تجربه کنم همین آش است و همین کاسه. خب بفهم چی میخوری دیگه؟ مثلا امروز تا عصری خوب بودم. بعد بربری به جانم افتاد یا من افتادم به جان بربری جان! تقریبا سه چهارمش را خوردم تازه با کتلت تن ماهی! همین شد ۸۰۰ کالری این حدودا! یعنی نصف غذای روزم. تازه حساب کن ساعت ۷ شب است و من تا آخر شب کلی چای می خورم و شکلاتی چیزی کنارش! بزرگترین حسرت عمرم فکر کنم خانه نداشتن نباشد! همین باشد که تا به‌حال نتوانسته‌ام این بلع و دفع را به هم برسانم. این خوردن و چربی ساختن را! به صورتم که نگاه می‌کنم و عکس سالهای پیش را که می‌بینم و صورت استخوانی ۴ سال پیش را با صورت پر گوشت غبغب دار مقایسه می‌کنم آه از نهادم بلند می‌شود که چرا و چه شد؟ حالا مهم نیست که کرونا شد، مهم نیست که کی ها را از دست دادیم، ۱۴۰۱ چه بلایی در ایران به سر مردم آمد، سال ۱۴۰۳ همین چند روز پیش هلیکوپتر رئیس جمهور خورد صاف به کوه و ترکید و او و ۷ نفر آدم رفتند روی هوا. خوب توی همه این موقعیتها چه کردم حرص و جوشم را؟ فقط خوردم و خوردم! از پفک و هویج و شکلات و برنج و .... هم چیز را خوردم در درون خودم! همه گیر کرده توی غبغم. راستی دوتا دخترخاله که در تصادف از بین رفتند را یادم رفت بگویم. بروم چای بخورم بشورد ببرد</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 21:04:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توجیه یا توجیح و لحظات نفس‌گیر زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D8%AA%D9%88%D8%AC%DB%8C%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%AC%DB%8C%D8%AD-%D9%88-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B3-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-cembx1k2yktm</link>
                <description> چندتا کلمه توی ذهنم وول می خورد که من را به ویرگول نویسی سوق می دهد. از ترس اینکه یادم برود. یکی اینکه برای چندمین بار جستجو کردم  که توجیه یعنی چه؟ و توجیح غلط است. امیدوارم بار بعدی اعتماد به نفس این را داشته باشم که مطمئن باشم که توجیح غلط است و این بار به خودم دمت گرم گفتم که توی چت همکارم را به دلیل این اشتباه ضایع نکردم. با نفسم مبارزه کردم ی جورایی که اگه تو بلدی برای خودت بلدی... این روزها زیاد از این مبارزات دارم....کلمه بعدی کاندیشنر بود! تو حمام به چشمم افتاد برای هزارمین بار اما این بار به فکرم افتاد که چرا کاندیشنر؟ مگر نرم کننده مو کارش ایجاد چه کاندیشن و شرایطی است؟ یعنی مو را شرطی می‌کند که اگر من رو به خودت بزنی نرم و گوگولی میشی و اگر نزنی نه؟ هنوز به ریشه این کلمه در مورد نرم کنندگی مو پی نبردمآلمانی ها وقتی یک صحنه خیلی زیبا می‌بینند یک واژه است که خیلی می‌گن:Atembraubendدر دیکشنری به انگلیسی یعنی breathtakingاما بخواهی فارسیش کنی میشود «نفس‌گیر». واژه نفس‌گیر خیلی جذاب است اما معنای مذکور را نمی‌رساند به نظرم و ما خیلی آن را در شرایط سخت بیشتر به کار می‌بریم. مثلا می‌گیم صعود از دماوند نفس‌گیر است ولی نمی‌گیم: منظره دماوند نفس‌گیر است! شاید باید بگیم چون من از این واژه آلمانی خوشم آمده است و دلم می‌خواهد در فارسی هم باشد. ۴. جملات منفی هم در آلمانی و فارسی تفاوت دارند. مثلا المانی ها میگن : من می‌خواهم به خانه نروم! : Ich will nach Hause nicht gehenولی این جمله در فارسی می‌شود : من نمی‌خواهم به خانه بروم! ۵. روبرویم فشنگ خان نشسته که دارد به بیرون خوب نگاه می‌کند و آماده می‌کند خودش را برای پریدن روی مرغ مینای ساکن روی درخت چنار خشکیده روبرو. چشم در چشم دارد و حالا گردن کج کرده و گمانم خانه محقر دو مرغ مینا را کشف کرده و دارد برنامه هایش را می‌چیند که چطوری می‌شود شکارشان کرد.. نمونه بارزی از یک پلنگ کوچک که نشسته و دعوای پرندگان را می‌بیند و لذت می‌برد.۶. دیروز یعنی ۲۸ اردیبهشت، دست پسرم در پارک برید و بخیه لازم شد. خیلی در به در شدیم تا بالاخره یکی پیدا شد و در کمال بی حسی بخیه ها به انگشت کوچکش قالب کرد. امروز و فردا که آب نخورد می‌تواند باز کند و بهتر ببیند مثل فرانکشتاین یا دست توی داستان ونزدی دوخت و دوزی شده است. این اولین مواجه اش با بیمارستان بود و حسابی ترسیده بودیم حتی من. نه از خود اتفاق بلکه از کثیفی و نامرتبی و به هم ریختگی همه چیز بیمارستان. چقدر حس کردم بیمارستانهای یک کشور نمادی از خود آن کشورند.۷. تصویری که می‌بینید توسط هوش مصنوعی با چنین درخواستی ایجاد شده است:breathtaking moments of life</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2024 07:19:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلعذاری ز گلستان جهان، نوپیر، از کتاب، کسب و کار</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%DA%AF%D9%84%D8%B9%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-nst56le39db7</link>
                <description> دو روز شد ننوشتم و از خودم خجالت کشیدم و وسوسه شدم به نوشتن. چه خوب می‌شد اگر همین طور که گرسنه می‌شدیم یا به موال می‌رفتیم نوشتنمان هم می‌آمد. دلیلش را نمی‌دانم که چرا باید یک آدمی زیاد بنویسد فقط می‌دانم که نوشتن دوای من بوده و هست. حالا چه دردی دارم را هم نمی‌دانم فقط می‌دانم مثل اینکه می‌روی موال و کارت را می‌کنی و به فراقتی می‌رسی و حالت خوب می‌شود، نوشتن هم برای من نسبتاً درون‌گرا شاید راهی برای برون رفت از مشکلات باشد. چقدر از این واژه‌ی برون‌رفت بدم می‌آید چون همیشه مسئولین استفاده می‌کنند و هیچ وقت هم برون نمی‌رویم و درون رفتیم اصولاً«نو‌ پیر» واژه جدیدی است که با آن آشنا شدم. اصلا نمی‌دانم وجود دارد یا نه ولی پسرم چند روز پیش که می‌خواست به پدربزرگش دلداری بدهد یا اطلاع بدهد که هنوز جوان است به اون گفت: «باباجون تو که هنوز میانسالی، تازه وقتی به ۶۷ سال برسی می شی نوپیر مثل من که نوجوانم شما هم نو پیر می‌شی». خیلی این واژه ذهنم رو جذب کرد. فکر کن سر پیری وقتی بهت بگن داداش تو که تازه نوپیری چه حسی دارد؟ مثلا حس جوانی بهت دست می‌دهد یا چی؟ تازه اول پیری رسیدن چه حسی می‌دهد به آدم با واژه نو پیر؟ نمی دانم ولی حس کردم پدرم خوشش آمد و رفت سراغ فوتبال با نوه اش ولی الان یک هفته ای می‌شود که درگیر زانو درد شده و هر روز شاید به خودش مهیب می‌زند که پیرمرد این چه کاری بود...اما هر جور حساب کنیم نوپیر قشنگ است و امید در خود دارد.امسال یعنی ۱۴۰۳، اردیبهشتش به غایت برای بخصوص تهرانی‌ها عالی بود. حیف دارد که تمام می‌شود. یهو به دلم افتاد برویم باغ ایرانی در ده ونک، جایی که لاله زیاد می‌کارند و جای زیبایی باید باشد و قطعا امروز که جمعه است حسابی شلوغ است و راستش را بخواهید دیگر فکر نکنم از لاله خبری باشد. ولی باز هم فرصت بودن در گل و گلزار را غنیمت شماریم. برویم در گل ببینیم گلعذاری پیدا می‌شود آیا؟ چون که حافظ می‌گه: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بسرفتم واژه یاب که معنی کلمه گلعذار را دوباره چک کنم که گم شدم. چرا نمیدونستم که عذار یعنی صورت که بفهمم گل‌عذار یعنی کسی که صورتش مثل گل می‌مونه؟!دیدم آقای شعبانعلی یک کتاب نوشته به اسم «از کتاب» وسوسیده شدم که بخرمش. کلی مطالب خوب درباره کتاب و کتابخوانی بعد نمیدونم چی شد که یک لیست درست کردم از کتابهایی که دوست دارم یا حس می‌کنم باید بخونم. البته  نه در ادبیات و داستان، بیشتر در خودیاری و توسعه فردی. مثلا کتاب ذهن متمرکز از مایکل هیت رو مدتیه می‌خوام بخونم ولی تمرکز ندارم اونم بخونم... خلاصه که فکر کنم کتاب بعدیم باشه. دنبال یک کسب و کارم که بتونم خودم چیزی رو خلق کنم. یک محصول که به دنیا کمک کنه. مثلا تولید محصولات از بازیافت پلاستیک خیلی برام جذابه ولی دستگاه و جا می خواد. البته هر کسب و کاری بالاخره ملزوماتی داره. از مشاور صرف بودن حس خوبی نمی‌گیرم. خلق کردن حتی با نقص برام جذاب‌تره. خوش حال می‌شم ایده ای داشتین برام بنویسین.</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2024 11:57:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از گربه‌، کتاب، خاطره، هدف، شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-hzwq2yj9of3f</link>
                <description> از یک نفر: فشنگ خان! امروز روز چهارمی است که به دفتر ما آمده است. تا در اتاق را باز کردم بیرون جهید و شروع به گشت و گذار کرد. اول سری به گوشه امنش در بیرون از اتاق زد که دلش تنگ شده بود برایش و به همه جا سر زد. روی پرینتر کنار پنجره پرید و به بیرون سرک کشید. همه جا را بو می‌کرد. همه چیز را بو می‌کرد. از جاروبرقی متنفر است و وقتی صدایش را می شنید سوراخ موش را گران می‌خرید. حال و هوای دفتر هم با حضورشان عوض شده بود. عاشق پنهان کاری بود و به تمام سوراخ ها سر می‌زد. فشنگ گربه ای است با موهای پلنگی. چشمهای سبز درخشان و عکس‌العملهایی بی‌نظیر و سریع. از نظر روحیات بسیار ترسو ولی بسیار کنجکاو. خیلی راحت همه جا می‌رود و خیلی راحت هم برمیگردد چون می ترسد. کف دستهایش سیاه است و عاشق ناخن کشیدن روی صندلی دوستمان است که امروز حضور ندارد. تا فرصت پیدا می‌کند به سراغ صندلی او می‌رود. شبیه انسانهاست و غذاهای انسان ها را خیلی دوست دارد. البته از نوع گوشتی. هر بار غذا درست می‌کنیم در آشپزخانه یا گرم می‌کنیم شروع به سر و صدا می کند و تا نخورد یا حتی در حد کمی غذا را نچشد ول کن نیست. از او بیشتر می‌گویم.از یک کتاب: Goodvertising کتابی است که این روزها ذهنم را مشغول کرده و دارم می خوانمش. این که چطور برندی بتواند محصول تاثیرگذاری داشته باشد یک بحث است و اینکه وقتی محصولی داشت که تاثیرات مثبتی برای جامعه دارد چگونه آن را بگوید یا کارهای مسئولیت اجتماعی و توسعه پایدار برند را چگونه نشان دهد که هم گرین واشینگ نباشد هم جذاب و اثر گذار باشد جایی است که این کتاب دست گذاشته و نویسنده اش هم به خوبی آن را می‌فهمد و بیان می‌کند. دوست دارم زمینه فعالیتم که در خصوص تولید محتوا و تبلیغ و کمک به برندسازی محتوایی کسب وکارهاست در این زمینه باشد یعنی محتوایی برای پایداری.از یک خاطره: امروز خیلی یاد بچه‌گی های فشنگ و قشنگ افتادم. وقتی خیلی کوچک بودند و موهایشان این قدر نمی‌ریخت. البته خوب خیلی شیطونتر بودند و شبها خواب درست و درمونی نداشتم از دستشون...از یک شعر: شعری که امروز همین جوری بی دلیل به ذهنم آمد این بود:خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش.... بنماند هیچش الا هوس قمار دیگرشایدم بی دلیل نبود. یک جورایی البته الان یادم افتاد بیت اصلی که به ذهنم رسید چیز دیگه ای بود ولی نمیدونم چرا شعر مولانا رو نوشتم در بالا.شعر سعدی بود: ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت ... که محب صادق آن است که پاکباز باشد. البته مصرع دوم همه‌اش در سرم می‌چرخید که محب صادق آن است که پاکباز باشد...۵. از یک هدف: هدف نوشتن روزانه و هدف رسیدن به بدنی متعادل و قوی اهدافی است که امسال دلم میخواهد بر آنها تمرکز کنم. البته چند هدف دیگر هم هستند ولی این دو تا جزو مهم هان. نوشتن در ویرگول هم تلاشیه براش </description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2024 21:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای باد در تبلیغی برای توربین بادی</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-vqwiuuoxbk55</link>
                <description> امروز تبلیغی قدیمی دیدم از یک شرکت که با تولید توربین بادی به تولید انرژی در آلمان مشغول بود. خیلی خوب بود خیلی که خیلی برایش کم است. شما فرض کن یک مرد قد بلند و تنومند نشسته و داره یا با تراپیستش صحبت می‌کنه یا در یک مصاحبه ای داره از خودش می‌گه که هیچ کس قدرش رو نمی‌دونه. و تصویر حین گفتن خاطراتش نشون می‌ده که چطور مزاحم مردم می‌شده با بالا دادن دامن خانمها، یا انداختن گلدان یا کوباندن پنجره ها به هم و هزار خرابکاری دیگری که خودش رو هم ناراحت می‌کرده. تا یک روز یک اتفاق عجیب می‌افته و مردی که در پارک داشته اون رو آزار می‌داده و روزنامه اش رو تکون می‌داده بالاخره اون رو می‌بینه و می‌گه بیا بشین بغل من ببینم تو چی می‌گی و از اون روز زندگیش تغییر می‌کنه. همین لحظه اسم این مرد رو در صفحه می‌نویسه: «باد» و مرد می‌گه دیگه من الان یک شغل دارم که زندگی میکنم باهاش و مفیدم و برمیگرده و توربین بادی کوچکی که پشت سرش بوده رو نشون می‌ده و یک چرخ ملایم هم میده. لعنتی عالی بود این تبلیغ! هدف هم این بود که مردم رو نسبت به انرژی ای که باد داره متوجه کنند که عالی انجامش دادند بعد ما این روزها توی بیلبوردها تصویر بابابرقی رو می بینیم که داره مثلا تیزینگ می‌کنه که هرگز نشه فراموش و بقیه ش رو نمی‌نویسه که مثلا خودمون بهش برسیم لامپ اضافه خاموش! البته نمی‌گم این کار بده چون به نوستالژی های خیلی ها برمی گرده ولی کاش بتونیم کارهای جدید در مسیر سبز شدن و کم مصرف شدن انجام بدیم!https://www.youtube.com/watch?v=6IjUkNmUcHc</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2024 10:05:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه های من| از گربه‌ها و متن متین آقای دوایی</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-yjqhfgty381v</link>
                <description>۱. امروز گربه‌ها آمدند دفتر. دو گربه ۵ ساله زیبا که مدتی است یعنی از همان اول زندگیشان که ۲۸ مرداد ۱۳۹۸ بود با ما همراه شدند. اوایل کوچک بودند و لای دست پا گم می‌شدند. اوایل ۳ تا بودند. دو نر و یک ماده. فشنگ و پشنگ و قشنگ. پشنگ از همان اول مشنگ بود و با هیچکس جور نمی‌شد و جیغ می‌زد و چنگ می‌انداخت و لیسیدن پوست سر را دوست داشت. بنده خدا دو سالش شده بود که رفت و دیگر برنگشت. قشنگ دختر نازی بود و همه نازش می کردند و او هم خودش را برای همه ناز می‌کرد. و فشنگ که انگار انسانی بود در هیبت گربه. سریع با آدم خو می‌گرفت و در عین حال شکارچی ماهری بود و دو تا کبوتر را همان سالهای اول برای ما شکار کرد. خلاصه که از امروز آنها با ما هستند و امیدوارم بتوانیم به خوبی و خوشی ادامه دهیم. روز اول که ترسیده بودند و خودشان را پشت کمدها و کابینتها پنهان می‌کردند. ۲. خیلی وقتها می‌شود که در طول روز کار می کنم زیاد هم کار می کنم اما کارهای اصلی را عقب می‌اندازم چون شاید تمرکز و حس و حال انجامشان را ندارم و در آخر روز است که کار اصلی را به فردا منتقل می‌کنم و خدا کند فردا حالش را داشته باشم. فردای امروز می‌خواهم اول قورباغه ام را قورت بدهم! ببینیم چه می‌شود۳. ساعت ۱۰ شب است و سرم درد می‌کند. تنها کاری که باقی مانده همین نوشتن است که تخصصم در ننوشتن مانعش می‌شود. این چند روز اسم پرویز دوایی را زیاد شنیدم و رفتم چند کتاب از او برداشتم که بخوانم. اولش ارتباط نگرفتم ولی الان عاشق سبک نوشتنش شده ام. اول مترجمی خوانده و کلی کتاب خوب ترجمه کرده و بعد هم به نوشتن روی آورده و باز هم کتابهای جذابی نوشته است. امان از نوشته های این مرد!  وقتی کتابهایش را ورق می‌زنم مثلا سبز پری که همه از یک دختر با موهای فر بلوطی رنگ است که آخر میفهمیم که مرده است  و توصیفات بی‌نظیر او از محیطی که دختر را می‌بیند دیوانه می‌شوم برای من انگار نوشته هایش عصاره از آنچه ادبیات می‌نامیش است. پر از کلمه پر از جمله پر از استعار و تشبیه و توصیف و آنچه مرا در خواندن به وجد می‌آورد. اصلا داستانش را نمیفهمم ولی کلماتش را می نوشم جرعه جرعه و چه مزه ای می‌دهد این شراب ناب:یک قهوه خانه خلوتی این پشتها سراغ دارم که راهش همه از بین دیوارهای نوازش دهنده می‌گذرد. از تمام پنجره هایش موسیقی کوچک شبانه می تراود و سر راه به استقبال قدوم تو همه اش چیزهای قشنگ، پارک و پنجره‌های مرصع قدیمی فاخر و پیچکها و بالکن های نرده چوبی گل افشان نشانده‌اند تا آدم را توی این راه دست به دست به هم بسپارند...من می‌روم که بیشتر بخوانمش و واژه‌های متن او را به چشم بکشم.  </description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 22:35:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ننوشتن کار من است</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zhage2vymzt5</link>
                <description> نمی‌نویسم وقتی می‌خواهم بنویسم. نمی‌نویسم وقتی باید بنویسم و وقتی می‌نویسم گند می‌خورد! امروز پس از اینکه برای دوستی چیزی نوشتم که حالت نصیحت گونه داشت و یک جمله اش هم این بود که تو الان درک نمی‌کنی خواستی برات بعدا توضیح می‌دم اگه خواستی...خیلی بهش برخورده بود و کلی سر همین جمله که از دهانم کیبوردم بیرون پریده بود و حس پر افاده بودن و پر ادعا بودن را به او منتقل کرده بود حالم از خودم به هم خورد که چرا بلد نیستم چیزی که می خواهم بگویم را به کلمه بگویم یا بنویسم. پس کی درست می‌شوم. کی می‌شود که هیجاناتم را روی کاغذ و صفحه چت بالا نیاورم و حرفم را درست منتقل کنم. شاید چون شنونده خوبی نیستم این طور می‌شود و کلی شاید دیگر که نصیبم شده و الان مرا به نوشتن هجویاتی چون این پاراگراف وادار و حتی مشغول کرده است. ۲. حالا که دلم نوشتن می‌خواهد کاهل شده‌ام. مثل شکارچی فربه‌ای که به دنبال آهویی در دشت هن هن می کند و به او نمی‌رسد. یک آهو نه، کلی آهو که دارند می روند و می‌دوند. برشهای باریک زندگیم که باید یک جایی بنویسمشان که یادم نروند. همه دارند می‌روند و می‌دوند و من نمی‌توانم به دام بیاندازمشان. چیزهای خیلی بی اهمیتی که دوست دارم از آنها بنویسم. مثل همین مزه چی فلکس موز و توت فرنگی که اولین بار بود که امتحانش کردم و بیشتر به شیرینی کنار چایم تبدیل شده تا چیزی که در شیر می‌ریزند و می خورند. ذهنم مثل خوره، عاشق این جور چیزهای بی اهمیت است. مثلا الان شیر را در چی‌فلکس می‌ریزند یا بالعکس؟ یا مثلا ارتباط رنگ و طعم چای با چیزی که کنارش می‌خوریم. مثلا وقتی قند است چای برایم یک مزه دارد و وقتی نان خامه ای است .چیزهای بی اهمیتی که هیچ کس سرشان دعوا ندارند. هیچکس به آنها حتی فکر هم نمی‌کند. همین صدای بلبل ها و گنجشکها که در حیاط میچرخند یا صدای پاهای افراد در بازی کالاف دیوتی که وقتی روی پله آهنی می‌دود یک صدای می دهد و وقتی روی کاشی راه می رود صدای دیگر. شاید چون خسته و فرسوده می‌شوم از چیزهای مهمی که فکر میکنیم زندگیمان را می سازند مثل خانه و پول و جایگاه اجتماعی و شهرت و مقام و ...</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2024 23:29:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه پاره‌های من</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-lp9hz7hmv5tw</link>
                <description> این یادداشتهای روزانه خیلی تکه پاره است. شاید اسم و فامیل تکه‌های من برازنده تر باشد برایش. وقتی وسط کار می نویسم یک تکه از من بیرون میآید، وقتی در خانه می‌نویسم یک تکه دیگر. با تکه پاره‌های خودم آشنا می‌شوم.نمایشگاه کتاب آغاز شده و من می‌ترسم که بروم و کتابی بخرم و می ترسم بروم و کتابی نخرم. کتاب جالبی به دستم رسید که اسمش اول مجذوبم کرد: به هرچی فکر می‌کنی به برعکسش هم فکر کن.خیلی حرف حسابی توش نوشته. مثلا اینکه «داشتن ایده‌های زیاد همیشه هم خوب نیست». خیلی ها را می بینم که ایده پردازهای خوبی هستند و کلی ایده دارند ولی برایش تلاش نمی‌کنند و ایده در هوا دود می‌شود می رود به ناکجا آباد. من از آن دسته افراد هستم که ایده های زیادی ندارم. چندتا ایده ساده دارم. یکی همین نوشتن روزانه که تازه ایده من نیست،ولی دوست دارم اجرایش کنم. یکی هم اینکه بتوانم مشاوری بشوم در زمینه تبلیغات و برندینگ  پایدار برای برندها. اولی که خیلی آسانتر است را عملی کنم دومی هم کم کم عملی می‌شود. البته ایده دیگری هم دارم که خودم کسب و کار سبز پر رونقی راه بیاندازم و محصولی خلق کنم اما هنوز چیزی که دندان گیر باشد و بتوانم آن را تولید و پشتیبانی تولید کنم را پیدا نکرده ام. فکر میکنم مگر چقدر کیسه پارچه ای، چقدر محصولات بهداشتی و ارگانیک لازم داریم که من هم به جرگه تولیدکنندگانش اضافه شوم. شاید هم فروشگاه آنلاینی زدم برای فروش این محصولات. خدا را چه دیدی، شاید شمایی که این متن را می‌خوانید برای عملی شدن ایده های من آستین بالا زدید.امروز پادکستی را گوش می دادم که مرد جوانی میگفت از فرط فقر پدرش میخواسته کتابهایشان را بفروشد ولی قبل از فروش کودکانش را مجبور میکرده کتابها را بخوانند. و از آنجا بوده که اون کتاب‌دوست و کتابخوان و بعدها نویسنده ای شده که الان برای برنامه های تلویزیونی مینویسد. اول دلم برایش سوخت و دوم دلم برای خودم سوخت. دوست داشتم من هم زودتر نوشتن را شروع می کردم. و سوم دلم برای پسرم سوخت که از همان اول کتابخوان بار نیاوردمش و این قطعا یکی از دل سوختن های سخت من است و خواهد بود.صدای کیبورد در سکوت اتاق را دوست دارم. و روبرویم حضور ۴ گل آفتابگردان که یک هفته پیش خریدمشان و جلوی چشمهام خم شدند کم کم و آفتابشان را نیافتند حس بودن در دل طبیعتی دور و کودکیم را به یادم میآورد. و شعر گل آفتابگردون هر روز به انتظار دیدن یاره اما خورشید پوشونده ابری که تاریک و تاره. چشمای آفتابگردون باز نگران از فردا انتظاره انتظاره لالالا...امروز داشتم تکیه کلام درست می‌کردم برای کاراکترهای شهر نقش آفرینی مشاغل باکارزی که در همین تکیه کلام یا تکه کلام گیر کردم. آخرش نفهمیدم چی به چی شد. در واژه یاب نوشته بود:«تکیه ٔ کلام . [ ت َ ی ِ ی ِ ک َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کلمه ای که در تکلم داخل کنند بدون آنکه دارای معنی باشد. (ناظم الاطباء). حرف بارگیر. (مجموعه ٔ مترادفات ص 97). بعضی کسان بهنگام گفتگو کلمه ای را که در بیان موضوع اثری ندارد مکرر بیان کنند و چنین کلمات را تکیه کلام آنان نامند. این تکیه کلام گاهی مبهمات است مانند بسیار، بهمان ،چه چیز و ذلک و مانند آن و گاهی ترکیبی یا جمله ای است که معنی اصلی آن مقصود گوینده نیست . گویند تکیه ٔ کلام فلان کس «چیز» است یعنی فلان در گفتار خود بی اراده و نظر بمعنی خاصی کلمه ٔ «چیز» را بکرات بکار برد.»ولی من که این رو نمی‌خواستم بنویسم. می‌خواستم چیزی رو بنویسم که معنی هم داره و کاراکتر ما زیاد می گه. بعد رفتم دنبال معانی انگلیسی که به catch phrase رسیدم که برام ملموس بود. سوالی که پیش اومده برام اینه که یعنی تکیه کلام در فارسی با اونی که در انگلیسی معنی میده فرق داره؟ باحالیش اینه که ناظم الاطبا که نمی‌دونم چرا این همه توی کار لغات بوده بیشتر تا طبابت اسمش رو گذاشته : حرف بارگیر!</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2024 12:56:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌های روزانه| نکبت</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%AA-iuosao7g5ka4</link>
                <description> نوشتنم نمیاد. نوشتنم نمیاد تا آخر صفحههوای اردیبهشت لعنتی می گه برو بیرون شهر رو ببین چرا نشستی. از طرفی هم خوابم میاد! نوشتن ماکولات هم خودش عالمی دارد. سعی می‌کنم بنویسم آنچه در روز می خورم را از ابتدای اردیبهشت و نمی‌دانی که چقدر می خوری! چرا امروز چیزی ننوشتم. شاید چون چیزی نخواندم یا ندیدم که منبع الهامم باشد. اینها همه حرف بیخود است. بهانه است. به واژه یاب سر بزن و با واژه ها بازی کن و بگذار واژه ها با تو بازی کنندهرچی نوشتم سیو نشد...برای همین اسمش را گذاشتم نکبت</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2024 13:17:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم فرسایی ۵| گالوا، هودور و بازنده‌هایی دیگر|۱۴۰۳۰۲۱۶</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DB%B5-%DA%AF%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B6-u6kop9e45nen</link>
                <description> یک روز پس از تعطیلات سه روزه در اردیبهشت ۱۴۰۳ است. اردیبهشتی پر از باران و سبزی! یاد کسی افتادم که می‌گفت اگر در ویرگول یا پلتفرم های مشابه نوشتی و دیدی لایک بالایی می‌خوری و بازخوردهای خوبی دارد نوشتنت به فکر سایت زدن باش. فکر کنم خیلی با این استاندارد فاصله دارم اما همین چند روز کوتاه نیز دوستانی به جمع فرسایش قلمی من اضافه شده اند که دلگرمم می‌کند. البته که برای خودم می نویسم اما از شما که من را می‌بینید و می‌خوانید ممنونم.دیروز که در این بهار قدم می‌زدم در پارک، اپیزودی از پادکست رختکن بازنده ها را گوش دادم که آنالی شکوری نامی از تلاشهای زیادش برای بازیگر شدن و دست آخر نشدنش می گفت و حسرتهایی که کشیده بود و نشده بود. بعد هم از یکی از ریاضی دانی جوان به نام گالوا گفت که چند بار مقاله اش رد شد و دست آخر هم در یک دوئلی بر سر عشق کشته شد در حالی که بعد از مرگش دوستش نظریه اش را به جهان معرفی کرد. گالوا هم جزو باشگاه بازنده ها بود ولی کارش را کرد و رفت. حالا ۲۰۰ سالی است که کلی از ریاضیات روی نظریه گالوایی می چرخد که هر کار کرد نشد که در زندگانی نام آور شود. امروز یاد هودور افتادم، کسی یادش می‌آید گیمآفترونز را؟ غول لال و خوش‌قلب سریال گیم‌آف‌ترونز که فقط یک کلمه را می‌گفت: هودور. و در بزنگاهی مهیب، وقتی نفسمان بند آمده بود فهمیدیم این کلمه از کجا آمده؛ از سرگردانی یک روح مهربان در تاریخ جنگ و خون: hold the door.هودور، نگهبان دنیای بعد از خودش بود. می‌دانست و می‌فهمید در جشن پیروزی جایی نخواهدداشت، اما دست از کاری که بلد بود برنداشت. نومید نشد و ایمانش را به نور از دست نداد، حتی وقتی دشنه‌ی تاریکی به صراحت مرگ پهلویش را درید.او هم جزو باشگاه بازنده‌ها بود.هودور باش و به باختنت فکر نکن. شاید حضور تو در این زندگی دری باشد برای اتفاقی بهتر برای کسی دیگر. هودورو هودور هودور۳. «دلم گرفته و هیچ چیز مرا از سکوت خالی اطراف نمی‌رهاند و فکر می‌کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد ادامه خواهد داشت»  از سهراب سپهری، رفیق وقتهای دلگیر ما که زیادند و بی انتها آقای غلامرضا بروسان چه خوب می‌گه : ﺑﮕﻮ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺎﺩﯼﺑﻪ ﺩُﻡِ ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮐﯽ ﺑﻨﺪ ﺍﺳﺖﻭ ﻏﻢ ﭼﻮﻥ ﺳﻨﮕﯽﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺷﯿﺐِ ﯾﮏ ﺩﺭﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽﮐﻨﺪ...۴. و چه هوای خوبی است امروز. آن‌قدر خوب که نمی‌دانم چای بنوشم یا خودم را دار بزنم. (منتسب به چخوف)و هیچ چیزنه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج میشود خاموشنه این صداقت حرفی که در سکوت میان این دو برگ گل شببوستنه هیچ چیزمرا از این هجوم خالی اطراف نمیرهاند۵. آدم سابق نمی‌شود عکسهای سلفی‌ام و این تا حدودی آزارم می‌دهد. کلی فکر ریخته بود توی کاسه بی روزن سرم که اینجا بنویسم. انگار بیشتر کلی حس و حال بود. حس باختنی با عزت که بغض در گلویم ایجاد می‌کند. ۶. هیرو اونودا، سرباز جنگجوی ژاپنی بود که ۲۹ سال پس از جنگ همچنان در جنگلهایی که باید در آنها مراقب پارتیزانهای امریکایی می بود مانده بود. ارتش ژاپن و امریکا و هیچ بنی بشری نتوانست او را از پستش برگرداند. تا روزی یک جهانگرد به آنجا رفت و با او دوست شد و نهایتا قرار شد فرماندهش را بیاورند تا از پست خود دست بر دارد. اسمش هیرو بود که این طور پای کار مانده بود یا چه چیزی او را از باور این مساله که جنگ تمام شده باز می‌داشت. شاید دوست داشت باور کند که مهم است که تاثیری بر جنگ دارد. وقتی به ژاپن برگشت هم اول خیلی تحویلش گرفتند ولی حالا به فسیلی زنده تبدیل شده بود یا بهتر بگم دفترچه خاطرات جنگ و ژاپن قدیم. دید که دیگر ژاپن هم آنی نیست که برایش این همه جنگیده است و به برزیل رفت و تا آخر عمرش همانجا ماند. می‌گویند همیشه میگفت ناراحت نیست که ۳۰ سال عمرش را تلف کرده است چون باور داشته باید از آنجا مراقبت می‌کرده و داشته به وظیفه اش عمل می‌کرده. با شنیدن ماجرایش ترسی عجیب به دلم افتاد. نکند من هم اونودا هستم؟ ۱۳ سال در یک زندگی که دوستش نداشتم بودم، ۱۲ سال درسی را خواندم که حاصلی برایم نداشت یا نتوانستم در آن کار کنم، ۶ سال است که دارم تلاش می کنم برای برندها بنویسم و ایده بدهم. کی می‌شود که یک نفر بیاید و بگوید دیگر تمام شده. این همه سال اشتباهی رفتی حاجی...آن وقت چه؟ آیا مثل اونودا می‌مانم بر عقیده ام که هر جا هستم حتی بازنده هم که باشم دارم به وظیفه ام عمل می کنم؟ شاید هم اصلا داستان او و من ربطی به هم ندارد. اما وهم انگیز است. انگار همه ما اونودا هستیم و تهش هیچی نیست اما خیلی هامان فکر می‌کنیم که خیلی خبرهاست و قرار است دنیا را بترکانیم. دنیا همین جور که هست اگر واگذاشته می‌شد و امثال من بچه آدم دستش نمی‌زدیم جای بهتری نبود؟ نمی‌فهمم چه می‌گویم اما حس می‌کنم بازنده ‌ام همین. و این بازنده بودن را دوست دارم یا بهتر بگویم حس می‌کنم اینکه بپذیرمش حالم را بهتر می‌کند. شاید روزی من هم دری باز کنم و کاری برای خود و دیگران. پس هودورم فعلا علی‌الحساب</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 20:55:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم فرسوده ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%87-%DB%B4-tor5atfdymfw</link>
                <description>۱. نوشتن  آرامش زندگیست که دوستش دارم ولی فراموشش می‌کنم در بحبوحه روز  و شب، شنبه شد و به سراغم آمدم. این روزها که برای برندی می نویسیم، یعنی برای شهری که دارد برای بچه ها خلق می‌شود از نوشته های در و دیوارش می‌نویسیم تا گفته های افرادی که باید در این شهر با شهروندان یعنی کودکان گفت‌و‌گو کنند تازه به ضعیف بودن متنها و دایره لغاتم پی می‌برم. البته بالا بودن سرعت در این کار هم خود دلیلی بر این اتفاق است اما وقتی به کلماتی که با تیم نوشته ایم بر می‌گردم می‌بینم همه نیاز به جابه‌حایی و ویرایش دارند که روان‌تر شوند و دل‌نشین‌تر. چه خوب می‌شد اگر فرصت بازنویسی داشته باشیم. وقتی متنها کنار تصاویر می‌نشینند خودشان را چند برابر نشان می‌دهند تا وقتی که خالی و خشک در یک صفحه افتاده‌اند.۲. دیشب انیمیشن یا فیلم طوری از فریدا دیدم که همین ۲۰۲۴ تولید شده بود. یک فیلم قدیمی تر هم بود که دوست داشتم از او ببینم که می‌بینم. هر چند سال یک بار از او فیلمی تولید می‌شود. خودش فکرش را هم می‌کرد که این‌قدر محبوب شود؟ به نظرم که فکرش را می‌کرد. زن خاصی بود. نه، انسان خاصی بود. مثل همه ما خاص اما خاصیت اون این بود که واقعا زندگی را جرعه جرعه می نوشید حتی با زهر و سختی بیماری و دردهای لاعلاجش. خودش را بیشتر از هر موجود دیگری میفهمید و می‌توانست به تصویر بکشد. خودنگاره هایش را جوری به دنیا نشان داد که همه عاشقش شدند و از او می‌خریدندش و مهم تر از همه اینکه خیلی خودش بود. با آن استایل موها و انگشترها و لباسهایش. خیلی زن بود و خیلی مکزیکی. آنچه می‌خواست باشد را به مردم نشان می‌داد و نمی‌گذاشت احدی  این هویتش و بودش را ذره ای ناخالص کند. وقتی دید مردی که عاشقش بود او را آن طور که باید نمی‌خواهد و نمی‌فهمد از او جدا شد و زندگی روی پای خودش را یاد گرفت. و همین مرد وقتی واقعا عاشقش شد و دوباره درخواست ازدواج داد با شرطهایی که بیشتر از استقلال مالیش ناشی میشد به او برگشت. فریدا زنی بود که شاید زنهای زیادی و مردهای بسیاری بودن مثل او را آرزو می‌کنند. خود بودن و یافتن شوقی در زندگی مانند او که در نقاشی بود. تنها حسرت زندگیش هم کم کشیدن نقاشی بود با آنکه هر روز بی وقفه پای قلمو و بوم بود. رنگ هم معنای دیگر زندگیش بود. اصلا نمی‌دانست سبکی به اسم سورئال وجود دارد اما هرچه میکشید یکی از بهترینهای این سبک بود. اما برایش مهم نبود. فقط نقاشی را دوست میداشت و رنگهای پر حضور را به بوم نقاشی می تابانید تا بازتابی باشد از وجود یک انسان، یک موجود خلاق و آفرینشگر. این فعلا بماند به یادگار از فریدا تا فیلم ۲۰۰۲ او را با بازی سلما هایک دوست داشتنی.۳. رفتم به طاقچه سر بزنم که ادامه کتابی که شروع کرده بودم را بخوانم اما مثل همیشه قبلش با آگهی های مربوط به تخفیف های مختلف سرگرم شدم. داشتم بالا و پایین می‌کردم کتابها را که بر خوردم به کتابی به نام خواستم شد، گفت وگو با لیلی گلستان که از تدتاکی که داشت گرفته شده بود. نمی‌دانم این روزها چرا بر می‌خورم به زنان موفق و بخصوص هنرمند موفق. از سختی های زندگیش گفته بود و اینکه چطور از سختی زندگی به سمت کتابفروشی و بعد به گالری داری رفته بود. همه ش برای اینکه باید زندگی کرد و ادامه داد و مردی هم در زندگی نداشت که حامیش باشد و نمیخواست که زیر سایه پدرش هم زندگی کند. این چند جمله اش را خیلی دوست داشتم:«رنج با ما عجین است، درد با ما عجین است. ما از زندگی طلبکار هستیم در حالی که باید بدهکار زندگی باشیم. زندگی هدیه ای است که به ما داده شده و باید از ان نگهداری کنیم و چیزی به آن اضافه کنیم... از زندگیم خیلی راضی هستم. خواستم، شد».۴. امروز روز شهادت امام صادق است. یک جمله از ایشان هم در این یادداشت دوست دارم بماند:یَنْبَغى لِلْمُؤْمِنِ أنْ یَکُونَ فیهِ ثَمان خِصال،سزاوار است که هر شخص مؤمن در بردارنده هشت خصلت باشد: وَقُورٌ عِنْدَ الْهَزاهِزِ وقار و آرامش در هنگام آشوب ها، صَبُورٌ عِنْدَ الْبَلاءِ بردباری در هنگامه گرفتاری ها، شَکُورٌ عِنْدَ الرَّخاءِ شکرگزاری در هنگام رفاه و آسایش، قانِعٌ بِما رَزَقَهُ اللّهُ  قناعت به آنچه خداوند روزیش گردانیده، لا یَظْلِمُ الاْعْداءَ ظلم نکردن نسبت به دشمنان، وَ لا یَتَحامَلُ لِلاْصْدِقاءِ بار گران نبودن بر دوستان، بَدَنُهُ مِنْهُ فى تَعِبٌ وَ النّاسُ مِنْهُ فى راحَه جسمش از او در سختی و دیگران از او در آسایش.</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 11:12:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم فرسودن ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%B3-yqxmutkbbus6</link>
                <description> اصلا نمیدونم دیروز چند کلمه ای شد فقط می دونستم که امروز باید ادامه اش بدم.روزهای چهارشنبه خیلی شلوغیم. اصلا نمی فهمم چطور می‌گذره. چی کار باید کرد؟ چی به چیه؟ یک کاری هم که داشته باشی خودش کلاف سر در گم باشه دیگه هیچ چی. حالا فکر کن یک چالشی هم برای خودت ساختی نوشتن ۱۰۰۰ کلمه در روز که دو روزه نصفش رو هم ننوشتی. تازه پیاده روی هم نرفتی و کالری های روز هم از دستت در رفته. اوضاع جالبی نیست. چهارشنبه شروعی بر به هم ریختگی‌های پنج شنبه و جمعه است. ولی فایده نداره باید ادامه داد هر چند سخت و کند. به طرز نکبت باری کتاب نکبت به دستم رسید. کتابی که یک تبلیغاتچی که تا دهه ۴۰ هم در کیهان کار می کرد نوشته است. کتابی با جلدی عجیب، با نوشتاری با دستخط نویسنده که چشم و ذهنم را گرفتار کردمتن کتاب را باید بخوانید که استعاره ها و تشبیه هایش به جانتان بنشیند...هوا با آن همه کلفتی و تاریکی مانند سنگ لحد روی تن آنها افتاده بود و آنها را له می‌کرد....اطاق پر بود از نواهای خاک‌آلود که مانند کرمهای کوتاه و باریک از میان تخم‌های خود بیرون میآمدند و در هوای متراکم آن بالا لای تیرهای اطاق می لولیدند...اینترنت قطع شد و هرچی از این بند به بعد نوشته بودم هم حذف. اسمش را از چالش بر میدارم چون دنیا ضد چالش زیاد دارد</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2024 06:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش ۱۰۰۰ کلمه یادداشت روزانه ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B0-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%B2-dj2lzlsjqmba</link>
                <description> وقتی می‌گی هرچی دوست داری بنویس همین می‌شه ویرگول عزیز! من و عده ای افراد بدون سایت و وبلاگ اینجا رو می‌کنیم پاتوق خودمون. حتما یک سودی برای شما داره ولی خوب برای ما هم سودناکه دوستم دیروز اولین داستان کوتاهش رو در یک سایت معتبر به نام القصه چاپ کرد و براش خوشحالم که به یک آرزوش رسید. رادیو دیو قشنگه، هم موسیقی هم متنهای گیرایی دارهصبح که پاشدم دیدم تخت خونین و مالینه، آدم خون می بینه می ترسه. بعد با خودم فکر کردم هر پشه در روز چقدر مگه خون می خوره که دست از سر ما بر نمیداره؟ اشکهایم را پاک کردم، دست شستم از کلنجار رفتن با کلمات. برای رسیدن به ۱۰۰۰ کلمه احمق که در فکرم نیست دو برابر دیروز بنویسم. دیروز نصف متنها را در دفترم نوشته بودم پس قبول است.چرا می‌خواهم بنویسم؟ چون انگار یکی در میان من است که می‌خواهد با من حرف بزند اما رویش نمی‌شود. بیش از ۴۰ سال است رویش نمی‌شود. البته دوران راهنمایی بهتر بود اوضاع رابطه مان. نمی دانم چه شد که سر خورده شدیم هر دو. ما دوتایی که عاشق شعر و شاعری بودیم چه شدیم؟ کجاییم؟ چه دلم می‌گیرد وقتی می‌فهمم گمش کرده ام، گم کرده ام من را. آی نیما، آی سهراب، آی مصدق مرا دریابید. از جناب نظامی و شمس تبریزی هم کمک می‌خواهم. سعدی و حافظ جان هم. حتی صائب تبریزی. قلمم را نرم کنید، دلم را هم. دارد یادم می افتد چه شدم. عاشق شدم و عشقم رفت. همین ۴ کلمه مرا از دنیایی که دوست داشتم دور کرد چون هر بار که سمت نوشتن و شاعرانگی می افتادم یاد اویی بودم که نبود و قلبی که شکسته بود و دردی که با یادآوریش به وجودم سرازیر می‌شد. من کم آوردم. اما حالا بهترم و باید خود را بیابمسریال شوگان را می‌دیدم این روزها و اولین بار بود فهمیدم که ژاپنی ها حتی سامورایی هایی که سنگدل هم شده بودند چه شاعران زبردستی بودند. از کودک تا پیر همه شعر می‌گفتند. در غم در شادی، بی محابا! بی فکر به اینکه چه میشود این شعرها، مثل جنازه هاشان که بعد از مردن می‌سوخت و به باد میرفت، شعرهاشان هم. پس بی هدف و برای لحظه  نوشتن و سرودنم  آرزوست.گلدانم را با سه شمعدانی سرخ، صورتی و سفید صورتی جان دادم. گذاشتمش هره پنجره، فکر کنم همان لبه پنجره است هره، تازه از شما چه پنهان یک گلدان دیگرم را هم نشای فلفل و گوجه کاشتم. باغبان می‌گفت هر روز باید آب بدهی دیگر که هوا گرم شده. این حرفش مرا ترساند. یاد گیاهانی که خشک شدند تنم را لرزاند. فهمید بیچاره و یک سری راهکار برای روزهایی که نیستم داد. باید در وصیت نامه ام بنویسم که گیاهانم را آب بدهید آنها خاطراتی از من برای شما هستند. البته که گوجه و فلفلش هم میراث من است. مرد باغبان می‌گفت: هرچه به فلفل کمتر آب بدهی تند و تیز تر می‌شود پس یادت نرود آب دادن را! این جمله را برای چه روابطی میشود به کار برد؟ هرچه بیشتر محبت کنی پر روتر می‌شود که برعکس این است. اگر فراموشش کنی تلخ می‌شود و دیگر نمی‌شود بهش نزدیک شد. حالا حساب کن بعضی ها فلفل تند و تیز دوست دارند. این آدمها میتوانند احتمالا آدمهای زخم خورده و تند و تیز را هم تحمل کنند یا بهتر بگویم دوست بدارند؟ نمی‌دانمخوب دیگر برویم سر کارمان!ساعت ۱۱.۳۰ است. هنوز یک جورایی هنگم نمیدونم چرا! بگذار از پودورو استفاده کنمبازم به گلدونت می گی با من بمون همیشه می گی بی تو می میرم گل بی گلدون نمیشه چه اشتباهی کردم حرفاتو باور کردمعشق را بدون بزک می خواستیم دنیا را بدون جنگ</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 10:22:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتهای روزانه ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@zainab.khodaee/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%B1-rmacqpuf25mf</link>
                <description> چه فرقی می‌کند یک سایت داشته باشی یا یک وبلاگ مثل ویرگول؟ فرق ریزش این است که اینجا ممکن است با سرچی ساده پیدا شوی ولی کسی آدرس سایتت را نداند پس اینجا بنویسی شجاع تریروزی ۱۰۰۰ کلمه نوشتن شده رویای من! شده تیکی که هر روز در بین کارهای روزانه و شبانه دیگر نمی‌زنم. شده عقده ای که باز نمی‌شود. دلیلش شاید از بی سوادیست. کاش بیشتر بخوانم و بنویسم.دیروز به شهر کتاب فرشته رفتم. یاد دوستانی افتادم که هر بار به کتابفروشی میآیند حتی بارهایی که قبلش کلی قسم و آیه میآورند که دیگر کتاب نخرند دست آخر با حداقل یک کتاب بیرون می‌آیند. دوستانی که مسحور کتابند. و من که بازی بازی می ‌کنم با کتابها، کلی کتاب ورق می‌زنم اما راحت کتاب نمی‌خرم. البته نه اینکه کتاب نخوانم نه. در این اپهای اینترنتی زیاد می‌خوانم، حداقل روزی حدود نیم ساعت، ولی کتابهای فیزیکی انگار مرا می‌ترساند. یک بار که نام من سرخ اورهان پاموک را گوش داده بودم و تمام که شده بود برحسب اتفاق کتابش را دیدم که بیش از ۱۰۰۰ صفحه بود. اگر به خودم بود هرگز شاید سمتش نمی‌رفتم یا نصفه نیمه شاید رهایش می‌کردم. هم الان کتابی دارم که چند سال است کم کم میخوانمش و خیلی هم دوستش دارم ولی تمام نمی‌شود. اصلا حس می‌کنم بعضی کتابها را باید شنید. اسم کتاب مذکور: طبل حلبی است که ترجمه ای رسا از سروش حبیبی دارد و در خانه پدری دارد بیشتر اوقات خاک می‌خورد.بند ۳ زیاد شد بند ۴ را کم می‌نویسم. همین قدر کمتصمیم گرفتم باقی بندهای امروز را بگذارم در طول روز و شب بنویسم پس فعلا این صفحه باز می‌ماند تا ببینم چطور به ان برمی گردم. امیدوارم نپرد.البته این را هم دوست داشتم بنویسم چون خانه مثل یک خانه وسط جنگل پر از پشه شده است و پشه ها از سر و کولم بالا می‌روند. دستهایم از کشتن پشه درد می‌کند چون یک جوری سفت می زنم که پشه به هوا می‌رود و داد دستهای خودم به آسمان. همین جوری رفتم واژه یاب و دو مورد حالب از پشه دیدم:- پشه لگدش زده است ؛ دردی وهمی دارد، یا هیچ درد ندارد چنانکه عرب گوید به داءُ ظبی . بعلت نازپروردی ، اندک چیزی را بیماری گمان برده . از نازک طبعی و ناز گمان ناتندرستی بخود میبرد.- مثل پشه و باد ؛ دو چیز یا دوکس که وجود یکی سبب عدم دیگریست .</description>
                <category>زینب خدایی</category>
                <author>زینب خدایی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2024 08:37:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>