<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های zamanmehdizadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zamancoach</link>
        <description>مشاور و کوچ در حوزه خودشناسی و روابط هستم. اغلب نوشته هایم بر اساس داستان واقعی هست، تجربیاتی از خودم و مراجعانم اینستاگرام: @zamanmehdizadeh</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:27:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/8699/avatar/L8TMhD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>zamanmehdizadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@zamancoach</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درسی که ماشین عروس، بنز CLS و یک ترمز پایی به من داد</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D9%86%D8%B2-cls-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-hsvqkqnxh4xo</link>
                <description>این عکس توسط هوش مصنوعی طراحی شده استبیست و پنجم آبان سال ۱۳۹۷، هوا دقیقاً شبیه حال من بود؛ پر از ابهام و هیجان. از صبح، باران می‌بارید. گاهی نم‌نم و گاه شدت می‌گرفت. هر کس ما را می‌دید، با لبخندی که از زیر چترها بیرون می‌آمد، شوخی می‌کرد: &quot; کمتر ته‌دیگ می‌خوردید تا اینطوری گرفتار باران نشید!&quot;بالاخره نگین را از آرایشگاه برداشتم. زیر نور خاکستری آسمان ابر اندود دو چندان زیباتر شده بود. مقصد ما باغی بود سمت فرحزاد، برای فیلمبرداری فرمالیته. عروس رو با آن لباس توری و پف کرده‌اش داخل 206 خسته خودم جا دادم تا باغ رفتیم.دوست صمیمی‌ام، که تازه یک کیا اسپورتیج مشکی صفر کیلومتر خریده بود، اصرار داشت که آن را گل بزند و به عنوان ماشین عروس (و کادوی عروسی) به من بسپرد. من که تنها دارایی‌ام یک ۲۰۶ نقره‌ای ساده بود، پذیرفته بودم و از صبح منتظر بودم تا سر و کله‌اش پیدا شود.باران باعث تعطیلی کارواش‌ها شده بود و برای رساندن ماشین شسته‌شده به گل‌فروشی حسابی سرگردان شده بود.وقتی بالاخره ماشین به باغ رسید، دیگر عصر بود. اسپورتیج مشکی، با آن گل‌آرایی سفید، در فضای مه‌آلود باغ می‌درخشید. یک سلام و احوال پرسی ساده، سوئیچ‌ها را عوض کردیم وراه افتادیم و به سمت تالار حرکت کردیم.تالار در محدوده یادگار امام بود و ما با کمک مسیریاب خیلی ساده تا نزدیکی آن رفتیم.پرچه بخاطر باران ترافیک شده بود، اما زودتر از چیزی که انتظار داشتم به نزدیکی تالار رسیدیم.در حالی که تمام مدت فکر می‌کردم: &quot;چه خوب شد که این ماشین را پذیرفتم.&quot;نزدیک که شدیم با پدرم تماس گرفتم، گفت: «هنوز زود است، بیشتر مهمان‌ها به خاطر باران و ترافیک، نرسیده‌اند. جایی نگه دارید و کمی استراحت کنید تا خبرتان کنیم».من که از هدایت این ماشین بلند و ناآشنا در ترافیک شهری ترس داشتم، برای یافتن جای پارک ساده، در اولین کوچه‌ی خلوت سر راه، یک جای امن پیدا کردم. در یک سراشیبی  ملایم ایستادم.با احتیاط کامل، در نقطه‌ای که جلوی دیدم هیچ مانعی نبود، ماشین را خاموش کردم.با نگین از حس عجیب مراسم ازدواج صحبت کردیم و هر دو در یک شعف و اضطراب همزمان منتظر زنگ تلفن بودیم تا حرکت کنیم.همه چیز آرام بود تا آنکه یک بنز CLS مشکی براق آمد. درست جلوی ما دنده عقب گرفت و با فاصله‌ای نزدیک پارک کرد. راننده بدون توجه به ما پیاده شد و با عجله رفت.زمان حرکت فرا رسید. هوا کاملاً تاریک شده بود و باران با شدت بیشتری می‌بارید. راننده بنز هنوز نیامده بود. سوئیچ چرخاندم و تصمیم گرفتم اول ماشین را خلاص کنم تا موقع استارت زدن، فشار کمتری به موتور بیاید.و این، اضطراب‌آورترین خلاص کردن یک ماشین در تمام زندگی‌ام بود.همین که دنده را خلاص کردم، ماشین در سراشیبی به سمت بنز، شروع به حرکت کرد. قلبم ایستاد. در کسری از ثانیه، سعی کردم ترمز کنم، اما پدال‌های ترمز و فرمان قفل شده بودند، چون ماشین خاموش بود.فکر کردم باید ترمز دستی را بکشم. با وحشت، دستم را به محلی که انتظار داشتم ترمز دستی ۲۰۶ام باشد بردم، اما فقط یک خالی بزرگ بود. دستانم به یک دکوراسیون پلاستیکی چنگ می‌زد!در همان حال که تلاش می‌کردم استارت بزنم، ماشین با سکوت هولناکی به بنز نزدیک می‌شد. صدای برخورد قطره‌های باران با شیشه، بعد از صدای نفس هایم تنها صدایی بود که در آن سکوت وحشت‌آور شنیده می‌شد.🗣️ &quot;یا حضرت ابوالفضل...!&quot; همین‌قدر زمان داشتم. به اندازه گفتن همین یک عبارت...اسپورتیج به نزدیکی بنز رسید و به حرکت ادامه‌دار خود ادامه داد.برخوردی صورت نگرفته بود. ظاهرا اینطور به نظر می رسید. دستم از استرس می‌لرزید، اما بالاخره استارت زدم. موتور غرید و روشن شد. پا را روی ترمز فشردم. ماشین ایستاد، برای لحظاتی همه چیز متوقف شد. گویی زمان ایستادخ است.حالا که استرسم کمتر شده و دست و پایم باز شده بود، ناگهان یادم آمد: «وای! ترمز دستی اسپورتیج پدال پایی است، دستی نیست».ماشین ما با یک فاصله «میلی‌متری» از کنار بنز رد شده بود. زمان پارک کردن، فرمان ماشین کمی کج به سمت خیابان مانده بود و هنگام خلاص کردن و حرکت در سراشیبی، همین موضوع باعث شده بود که ماشین ما به جای برخورد ، آرام و نرم از کنار بنز رد شود.آن شب، درحالی که صدای &quot;کل&quot; مهمان‌ها از پشت در ورودی تالار شنیده می‌شد، ما با صورتی خیس از باران و استرس، وارد شدیم.آن شب، می‌توانست تمام پولی که از کادوی مهمان‌ها جمع شده بود، صرف خسارت دو ماشین شود: بنز مشکی و اسپورتیج &quot;کادویی&quot;!همه این مدت فکر می کردم یک #دنده_عقب_با_اتو_ابزار می‌توانست کمک کند، من هیچوقت سمت اون بنز نرم.</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 12:36:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بستنی‌هایی که پرت شدند وسط خیابان</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-yyknu89bgywi</link>
                <description>سینی خالی توی دستم جا مانده بود. یک لحظه چشم در چشم شدیم. بابت تنه‌ای که زده بود، هیچ معذرت‌خواهی نکرد. انگار که از روی عمد تنه زده. یک لحظه احساس کردم شعله‌های خشم در درونم زبانه می‌کشد و رگ‌های شقیقه‌ام می‌تپد. بدنم گرم شد. ضربان قلبم بالا رفت. دهنم را باز کردم تا بلند بگویم: «هوووی، مگه کوری؟»به جایش، یک نفس عمیق کشیدم. به اطرافم که تا چند ثانیه پیش خالی از هر موجود زنده‌ای به نظر می‌رسید، نگاه کردم. چند نفری من را نگاه می‌کردند و گویی منتظر ادامه سریال بودند. لبخند زدم و برگشتم تا دوباره بستنی سفارش بدهم.گفت‌وگویی درون ذهنم شکل گرفت: «تو خودت را سانسور کردی. ترسیدی؟ خجالت کشیدی؟ می‌ترسی بقیه قضاوتت کنند؟ ترسو... ترسو...»خوشبختانه قبلاً هم این صداها را شنیده بودم و بهشان به اندازه کافی فکر کرده و پاسخ مناسب را یافته بودم. از اینکه با عصبانیت بی‌خود و بی‌جهت ادامه روزم را خراب نکرده بودم، لبخند زدم و به خودم افتخار کردم.به نظر شما، ترس از قضاوت دیگران خوب است یا بد؟انسان یک موجود اجتماعی است و خیلی طبیعی‌ست که گاهی خودش را سانسور کند و از قضاوت شدن هراس داشته باشد. چون هر قضاوتی می‌تواند باعث رانده شدن ما از اجتماع شود. و از آن‌جایی که مغز اولیه ما بیش از هرچیزی مراقب بقای ماست، و یکی از ستون‌های بقا، ماندن در اجتماع و داشتن طبقه اجتماعی مناسب است.از طرفی خودِ «ترسیدن» مهم‌ترین راهکار مغز اولیه برای بقای ما به‌عنوان انسان غارنشین بوده، پس ترس از قضاوت شدن و خودسانسوری ـ بنا به موقعیت و اجتماعی که در آن هستیم ـ امری طبیعی است. (این یعنی پذیرش با آگاهی)چیزی که می‌تواند این ترس را به یک مخاطره بالقوه تبدیل کند، خودخوری، سرزنش‌گر درونی و نوشخوار منفی درباره خودمان است. باید مراقب این بخش بیشتر باشیم.چقدر تجربیاتی شبیه این در محیط کار داریم وداشته ایم؟ همکاران بدون ملاحظه، مشتریان عصبانی، ارباب رجوع حق به جانب و... چطور با این موارد کنار می‌آییم؟hashtag#کسب_و_کار hashtag#ترسیدن hashtag#روابط_عمومی hashtag#زمان_مهدیزاده</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 09:20:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو عضو کدوم قبیله‌ای (داستان برندینگ)</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%AA%D9%88-%D8%B9%D8%B6%D9%88-%DA%A9%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%86%DA%AF-olz4twrq1ncc</link>
                <description>یکی از مهمترین قوانین بقا در گذشته داشتن یک قبیله یا ساختار اجتماعی بوده و هست.قبیله می تواند دارای راهبردی قدرتمند و هدف دار باشد.کارم در حوزه روابط عمومی‌ست، اما آدم کم‌حرفی‌ام؛ از اون درون‌گراهایی که انرژی‌شون رو از سکوت و طبیعت می‌گیرند. (این دوتا هیچ تناقضی با هم ندارند).چند وقت پیش، وسط شلوغی عمل جراحی و اسباب‌کشی، و همزمانی نادر این دو اتفاق نادر، رفتم دکتر. ناخودآگاه ماجرای مشکلاتم با صاحبخونه و اسباب‌کشی ناگهانی رو برایش تعریف کردم! همان‌جا از ذهنم گدشته که  چرا آدم‌ها دنبال گوش شنوا می‌گردن؟وقتی فشار عصبی بالا می‌رود، نیاز به همدلی داریم؛ یا حتی شنیدن یک جمله ساده مثل «منم همچین تجربه‌ای داشتم». همین همدلی کوچک، تبدیل می‌شود به حس هم‌قبیلگی. و این حس، آرامش روانی می‌آورد.روانشناسان اجتماعی می‌گویند بخشی از هویت ما نه در فردیت، بلکه در «حس تعلق به گروه» شکل می‌گیرد. هنری تاجفل (Henry Tajfel)، بنیان‌گذار نظریه هویت اجتماعی، توضیح می‌دهد که افراد برای تعریف خود، به گروه‌هایی که به آن تعلق دارند تکیه می‌کنند. به همین دلیل است که تجربه‌های مشترک، حتی اگر ساده باشند، می‌توانند احساس همبستگی و هم‌قبیلگی ایجاد کنند.کسب‌وکارها هم درست همین مسیر را طی می‌کنند. اگر بخواهند ماندگار شوند، باید قبیله‌ای داشته باشند. قبیله‌ای که با یک داستان مشترک شکل می‌گیرد. مثل رستورانی که طرفدار محیط زیست است. یا شرکتی که به زنان سرپرست‌خانوار فرصت کار می‌دهد.📌 در واقع، آنچه برندها را ماندگار می‌کند فقط محصول یا خدمت نیست؛ بلکه داستانی است که حس نزدیکی و هم‌قبیلگی ایجاد می‌کند. این همان چیزی است که ست گادین در کتاب «قبایل»(Tribes) به آن اشاره می‌کند:«برندها دیگر مخاطب نمی‌خواهند؛ آن‌ها به قبیله نیاز دارند. قبیله‌ای از آدم‌ها که به یک باور یا داستان مشترک ایمان داشته باشند.»حالا سؤال من این است: شما با داستان کدام برند احساس نزدیکی بیشتری کرده‌اید؟</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 15:59:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا مردم به رسانه‌های رسمی بیش از تبلیغات اعتماد می‌کنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-lb7zryi4dos5</link>
                <description>این پرسش برای بسیاری از فعالان بازاریابی مطرح است که آیا مصرف‌کنندگان هنگام تصمیم‌گیری برای استفاده از یک محصول یا خدمت، به اطلاعات رسانه‌های عمومی رسمی (مانند تلویزیون، رادیو، روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها) بیشتر از پیام‌های تبلیغاتی اعتماد دارند یا خیر. در ادامه، به نتایج چند پژوهش علمی و گزارش صنعتی معتبر می‌پردازیم که این موضوع را بررسی کرده‌اند و دید روشنی ارائه می‌کنند.یافته‌های پژوهش‌های علمی (اعتبار محتوای خبری در برابر تبلیغات)نتایج یک نظرسنجی دانشگاهی در دهه ۱۹۹۰ میلادی نشان داد که مصرف‌کنندگان به طور کلی به محتوای تحریریه‌ای (مانند مقالات خبری در روزنامه‌ها) اعتماد بیشتری نسبت به آگهی‌های تبلیغاتی دارندgetd.libs.uga.edu. به بیان دیگر، خوانندگان روزنامه می‌دانند که آگهی‌ها با هدف فروش محصول طراحی می‌شوند و از این رو قابل‌اعتماد بودن آن‌ها را کمتر می‌دانند، در حالی که مطالب خبری و تحلیلی را به عنوان اطلاعات بی‌طرفانه و عینی تلقی می‌کنندgetd.libs.uga.edu. این یافته بارها در پژوهش‌های دیگر نیز تکرار شده است؛ از جمله پژوهش‌های دهه ۷۰ میلادی که نشان داد هرچه منبع رسانه‌ای از نظر مخاطب معتبرتر باشد، استفاده و اعتماد او به آن منبع بیشتر استgetd.libs.uga.edugetd.libs.uga.edu.به طور مشابه، یک مطالعه علمی در ترکیه (Celebi, 2007) که به بررسی کالاهای تندمصرف جدید پرداخته بود، دریافت که مصرف‌کنندگان بیشتر به مطالب منتشرشده در رسانه‌ها (Publicity) اتکا می‌کنند تا به تبلیغات پولی همان محصولاتresearchgate.net. هرچند در این تحقیق ذکر شد که در بین برخی قشرها (مثلاً افراد با درآمد بالاتر) اعتبار تبلیغات نیز اندکی بیشتر بود، اما روند کلی نشان می‌دهد اطلاعاتی که در رسانه‌های خبری به‌صورت غیرمستقیم درباره محصول منتشر می‌شود، از دید مردم معتبرتر از پیام‌های تبلیغاتی مستقیم استresearchgate.net. این امر تأییدکننده دیدگاه رایج در روابط‌عمومی است که رسانه‌های کسب‌شده (مانند پوشش خبری و مقالات) اعتبار بیشتری از رسانه‌های پولی (تبلیغات) ایجاد می‌کنندgetd.libs.uga.edu.مطالعات و گزارش‌های صنعتی (اعتماد مصرف‌کننده در عمل)یک گزارش جهانی توسط شرکت نیلسن (Nielsen) در سال ۲۰۱۳ تحت عنوان «اعتماد جهانی به تبلیغات و پیام‌های برند» نشان داد که مخاطبان بیشترین اعتماد را به توصیه‌های شفاهی دوستان و آشنایان دارند (84٪ اعتماد)nielsen.com. پس از آن، محتوای تحریریه‌ای رسانه‌های سنتی (مثلاً مقالات روزنامه) با ۶۷٪ اعتماد در رتبه‌های بالای منابع قابل اعتماد قرار گرفت. جالب اینکه اعتماد به آگهی‌های چاپ‌شده در روزنامه‌ها نیز ۶۱٪ بوده استpnrc.net. این آمار حاکی است که هرچند مخاطبان به تبلیغات در رسانه‌های معتبر تا حدی اعتماد می‌کنند، ولی باز هم محتوای خبری و گزارش‌های ژورنالیستی اندکی اعتماد بیشتری را جلب می‌کنندpnrc.net. در مقابل، شکل‌های نوین تبلیغات آنلاین (مانند بنرهای اینترنتی) تنها اعتماد حدود ۴۲٪ از افراد را کسب کرده بودندpnrc.net که بسیار کمتر از محتوای رسانه‌های سنتی است.به‌روزترین نظرسنجی نیلسن درباره اعتماد به تبلیغات (سال ۲۰۲۱) نیز الگوهای مشابهی را نشان می‌دهد. در ایالات متحده، پنج منبع نخست از نظر اعتماد مشتریان به پیام‌های تبلیغاتی به ترتیب عبارت بودند از: توصیه نزدیکان (89٪ اعتماد) در جایگاه اول، ایمیل‌های درخواستی (حدود 72٪)، وب‌سایت‌های رسمی برندها (71٪) و سپس مطالب تحریریه‌ای روزنامه‌ها (حدود 69٪) که جالب است حتی از آگهی‌های خود روزنامه (68٪) کمی معتبرتر ارزیابی شده استrelevanceprojectnet.wordpress.com. حضور محتوای خبری در میان منابع برتر اعتماد تأکیدی است بر اینکه فضای انتشار پیام اهمیت زیادی در جلب اعتماد مخاطب داردrelevanceprojectnet.wordpress.com. در حالی که رسانه‌های سنتی (چاپی و تلویزیون) همچنان جزو منابع پرباور هستند، تبلیغات در رسانه‌های دیجیتال (مانند بنرهای وب یا پیامک انبوه) از نظر میزان اعتماد در سطوح پایین‌تری قرار دارندnielsen.com.یک مطالعه جالب دیگر که توسط شرکت InPowered و با همکاری نیلسن انجام شده، به طور مستقیم تأثیر نوع محتوا بر تصمیم خرید مصرف‌کنندگان را بررسی کرده است. در این تحقیق، واکنش مخاطبان به سه نوع محتوا درباره محصولات مختلف مقایسه شد: محتوای تولید‌شده توسط کارشناسان و رسانه‌های ثالث (مثلاً نقد و بررسی در سایت‌های معتبر)، محتوای برند (تبلیغات یا مطالب اسپانسرشده توسط شرکت)، و دیدگاه‌های کاربران عادی (مانند نظرات خریداران). نتایج نشان داد مطالب کارشناسی و بی‌طرفانه به طور میانگین تأثیر بسیار بیشتری بر شناخت و تمایل به خرید داشتند: به طوری که این محتوای خبری/کارشناسی ۵۰٪ تا 88٪ مؤثرتر از تبلیغات برند در افزایش آگاهی از محصول عمل کرد و در مرحله‌ی سنجش برای خرید نیز ۳۸٪ مؤثرتر از محتوای برند بودdigiday.com. به بیان دیگر، مقاله‌های منتقدان یا گزارش‌های رسانه‌ای معتبر درباره یک محصول توانسته‌اند اعتماد و اشتیاق بیشتری در خریداران ایجاد کنند نسبت به تبلیغات مستقیم شرکتdigiday.com. این یافته‌ها نشان می‌دهد که هرچند تبلیغات و محتوای تولید‌شده توسط برندها بی‌تأثیر نیستند، اما از نظر جلب اعتماد و تأثیرگذاری بر تصمیم نهایی، محتوای بی‌طرفانه رسانه‌های مستقل دست بالا را داردdigiday.com.نتیجه‌گیریشواهدی که از پژوهش‌های دانشگاهی و گزارش‌های صنعتی مطرح شد، هم‌سو نشان می‌دهند که مردم هنگام تصمیم‌گیری برای خرید یا استفاده از خدمات، به محتوای رسانه‌های رسمی و بی‌طرف بیش از تبلیغات تجاری اعتماد می‌کنند. مصرف‌کننده‌ها معمولاً محتوای خبری یا توصیه‌های کارشناسان مستقل را صادقانه‌تر و قابل‌اعتمادتر می‌بینند، چرا که این محتوا با هدف مستقیم فروش نوشته نشده و جنبه اطلاع‌رسانی یا تحلیلی داردgetd.libs.uga.edu. در مقابل، نسبت به تبلیغات - حتی در رسانه‌های معتبر - کمی با تردید بیشتری نگاه می‌کنند چون آگاهند که قصد اصلی آگهی جذب مشتری استgetd.libs.uga.edu.برای کسب‌وکارها و بازاریابان، این موضوع پیامی روشن دارد: جلب پوشش مثبت در رسانه‌های خبری، تولید محتواهای آموزشی/تحلیلی بی‌طرفانه و تقویت بازاریابی دهان‌به‌دهان می‌تواند اعتماد مخاطبان را بسیار بیشتر از تبلیغات مستقیم به همراه داشته باشدgetd.libs.uga.edudigiday.com. بنابراین، ترکیب استراتژی‌های روابط‌عمومی و بازاریابی محتوایی در کنار تبلیغات سنتی، راهبردی هوشمندانه برای اثرگذاری بر تصمیم مصرف‌کنندگان و جذب مشتریان بیشتر خواهد بود. </description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 08:13:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناخودآگاه، مغز ابتدایی و تصمیم‌هایی که فکر می‌کنیم منطقی‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF-h65ifpyra0th</link>
                <description>مطالعات علوم اعصاب نشان داده‌اند که بخش زیادی از تصمیم‌گیری‌های ما پیش از آنکه خودمان متوجه شویم، در مغز شکل می‌گیرند. آزمایش‌هایی که با تصویربرداری مغزی انجام شده‌اند نشان می‌دهند سیگنال‌های تصمیم‌گیری در مغز می‌توانند چند ثانیه قبل از آنکه آگاهانه تصمیم بگیریم، شناسایی شوند.پروفسور جرالد زالتمن از دانشگاه هاروارد هم معتقد است تا ۹۵ درصد تصمیم‌های خرید، به طور ناخودآگاه گرفته می‌شوند. یعنی حتی زمانی که تصور می‌کنیم منطقی عمل می‌کنیم، مغز ما اغلب تحت تأثیر احساسات و فرایندهای ناخودآگاه است.بخشی از این فرایند به ساختارهای قدیمی‌تر مغز مثل سیستم لیمبیک برمی‌گردد؛ بخشی که به بقای ما کمک می‌کند و در مواجهه با استرس یا تهدید، بدون نیاز به فکر کردن واکنش نشان می‌دهد. این واکنش‌های سریع و ناخودآگاه می‌توانند حتی در نبود تهدید واقعی هم تصمیم‌گیری‌های ما را تغییر دهند.برای همین توصیه می‌شود بعد از گرفتن هر تصمیم مهم، کمی فاصله بگیریم و با تأمل دوباره آن را بررسی کنیم. این کار کمک می‌کند اثر احساسات و واکنش‌های ابتدایی را کاهش دهیم و تصمیمی منطقی‌تر بگیریم.در مجموع، شواهد علمی نشان می‌دهد بخش زیادی از تصمیم‌گیری‌های ما به صورت ناخودآگاه و تحت تاثیر ساختارهای قدیمی مغز اتفاق می‌افتد. آگاهی از این موضوع می‌تواند به ما کمک کند تصمیم‌های آگاهانه‌تر و بهتری بگیریم.مهمترین تصمیات زندگی مرا چه کسی می‌گیرد؟</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 11:55:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رد پای دوران نوزادی در روابط امروز ما</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%A7-go5eyyyg6udb</link>
                <description>چگونه در بزرگسالی از تجربه های دوران نوزادی عبور کنیم؟سبک دلبستگی از نخستین ارتباط‌های عاطفی ما با مادر (یا هر فردی که مراقب اصلی نوزاد است) شکل می‌گیرد. بنابراین سبک دلبستگی ما بر اثر تجربیات دوران نوزادی کاملا ناخودآگاه ساخته شده‌است.کیفیت رابطه‌ای که در طول اولین برخوردهای دوران نوزادی تجربه می‌کنیم، تعیین می‌کند که چگونه با افراد دیگر ارتباط برقرار کنیم و به چه شکل و تا چه میزان صمیمیت خود با دیگری را پیش ببریم.اگر مراقب اولیه ما با یک ترومای حل نشده سروکار داشته، می‌تواند روی ما اثر منفی پررنگی بگذارد و منجر به ترس شدید و سبک دلبستگی نامنظم/اجتنابی – اضطرابی شود.والدین بی آنکه بدانند، به عنوان منبع ترس و آرامش برای نوزاد عمل می‌کنند. ممکن است والدین ما، نیازهای ما را به عنوان یک نوزاد نادیده گرفته باشد، یا رفتار نامنظم و آشفته آنها نسبت به یکدیگر ممکن است برای نوزاد ترسناک و آسیب زا باشد یا یک مادر جوان‌ و کم‌تجربه که فاقد مهارت‌های لازم فرزندپروری است میتواند سبک دلبستگی نوزاد را ناایمن کند.آزار جسمی یا جنسی، جدایی از مراقب اصلی خود به دلیل بیماری، مرگ، طلاق یا فرزندخواندگی، ناهماهنگی در مراقبت اولیه به عنوان مثال، تعدد پرستاران یا کارکنان مهدکودک‌ها، همگی می‌تواند سطوح مختلفی از دلبستگی ناایمن را برای کودک به همراه داشته باشد.اگر شما سبک دلبستگی ناایمن را در خود یا شریک عاطفی‌تان تشخیص می‌دهید،  خود را نسبت به انتظارات یا الگوهای رفتاری یکسان و تکرار شونده در طول زندگی تسلیم نکنید. امکان تغییر وجود دارد و حالا شما می‌توانید در بزرگسالی سبک دلبستگی ایمن‌تری برای خود ایجاد کنید.درمان می‌تواند بسیار ارزشمند باشد، چه با کمک یک درمانگر و چه با همراهی شریک عاطفی خود در مشاوره زوجین. یک درمانگر با تجربه در تئوری دلبستگی می‌تواند به شما کمک کند تا تجربه عاطفی گذشته خود را درک کنید و از امنیت بیشتری برای روابط خودتان برخوردار شوید.لطفا با لایک کردن – کامنت گذاشتن – ذخیره کردن و ارسال این پست برای دیگران از فعالیت این صفحه حمایت کنید.</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Tue, 23 May 2023 09:24:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?آیا روابط بعد از مدتی خسته کننده و تکراری می شوند؟ / ?چگونه می توانم با گذشت زمان مثل روز اول دوستش داشته باشم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-qywph9gvuwzf</link>
                <description>?همه رابطه‌ها بعد از مدتی گرفتار روزمرگی می‌شوند، مگر اینکه با رعایت یک نکته طلایی به جذاب ماندن رابطه خودمان کمک کنیم.?تحقیقات نشان داده همه این زوج‌ها یک تفاوت اساسی با دیگران دارند و آن برگزاری مراسمی ویژه هست که ما بهش می‌گوییم &quot;شب قرار&quot;?در مراسم شب قرار حداقل یک بار در هفته می‌توانید لحظات متفاوتی را کنار هم تجربه کنید.?شب قرار باید عاری از حواس پرتی باشد.?بهتر است در شب قرار از روزمرگی فاصله بگیرید و گفت وگوهایی در مورد ارتباط، صمیمیت و عشق داشته باشید.?داشتن یک تفریح مشترک در شب قرار می تواند هیجان بیشتری را به رابطه بدهد، اما این تفریح نیاز به حضور و مشارکت دو طرف دارد، آن را به گذراندن شبی در موبایل یا جلوی تلویزیون تبدیل نکنید.?فهرستی از کارهایی که برای شما سرگرم کننده و مفید است تهیه کنید. چه کاری شما را با توجه بیشتر در کنار هم نگه می دارد؟ در تهیه فهرست با  یکدیگر مشورت کنید.?تلاش کنید کارهایی که در شب قرار انجام می دهید، متفاوت با بقیه بخش های زندگی باشد، یا می توانید به روشی متفاوت انجام دهید.?آخرین باری که یک شب قرار را تجربه کردید چند وقت پیش بود؟جهت گرفتن وقت مشاوره پیام دهید</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 16:07:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با سوالات مناسب همسرت را شیفته خودت کن</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%DA%A9%D9%86-t3d2cxzzrqmh</link>
                <description>وقتی یک رابطه شروع می شود، هردو طرف برای شناخت یکدیگر تلاش می‌کنند. آنها برای یکدیگر پر از داستان‌سرایی‌های تازه و جذاب هستند که به صمیمی سازی در رابطه کمک می کند.اما وقتی رابطه طولانی می‌شود، همه چیز عادی تکراری می‌شود. دو طرف به اشتباه فکر می‌کنند یکدیگر را می‌شناسند. کنجکاوی‌شان نسبت به هم کمتر می‌شود و بخش مهمی از صمیمی‌سازی در رابطه را از دست می‌دهند.باید بدانیم که با پرسیدن سوالات درست برای شناخت شریک عاطفی خود می‌توانیم رابطه‌مان را زنده‌تر نگه داریم.اینطور فکر نکنید که یکبار برای همیشه با سلیقه همسر خود آشنا شدید و همینقدر کافی است. همه انسان‌ها در طول زمان تغییر می‌کنند. این تغییر می‌تواند شامل سلیقه، علاقه‌مندی و هرچیز دیگری  باشد.اما لازم هست که مراقب سوالات خود باشید. اینکه چرا ظرف‌ها را نمی‌شوری؟ یا چرا به من کمک نمی‌کنی؟ در واقع باعث سردتر شدن و دوری در رابطه عاطفی می‌شود. (هیچکس دلش نمی‌خواهد بازخواست شود)سوال درست می‌تواند به این ترتیب باشد، دوست داری امروز عصر وقتت را چطور بگذرانی؟ اگر وقت داشتی چه ژانر کتاب‌هایی می‌خواندی؟ یا اینکه مایلی درباره چه موضوعی گفت‌وگو داشته باشی؟ یا حتی به چه رنگی بیشتر علاقه داری؟این دست از سوالات به شما کمک می‌کند تا متوجه شوید چه چیزی در اولویت زندگی شریک زندگی‌تان قرار دارد و چگونه می‌توانید با او ارتباط موثرتر، تفریحات جذاب‌تر و زندگی شادتری داشته باشید. به اینصورت می‌توانید روی اولویت‌های مشترک زندگی مشترک‌تان تمرکز کنید.با ارسال این پست برای دیگران، لایک کردن و ذخیره آن از پیج ما حمایت کنید تا افراد بیشتری با فرهنگ یک رابطه سالم آشنا شوند.</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 14:54:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?چرا «لیلا» مهم است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-b3zhzn0jrcur</link>
                <description>?نگاهی به نقش  زنانگی در فیلم برادران لیلا?حتما بارها در دنیای قصه‌ها  پادشاهی را دیده‌اید که شاهزاده‌ یا شاهزاده‌ها را از میدان به در می‌کند تا خیالش راحت باشد که پسران نمی‌توانند رقیب او باشند و تا همیشه قدرت دارد. ?حالا در دنیای امروزی ما، اسطوره‌ها و قهرمان‌های بزرگ، به شخصیت‌های معمولی‌تر و قابل دسترس بدل می‌شوند تا بیشتر آنها را باور و درک کنیم. گویی آنها را می‌شناسیم یا با آنها زیسته‌ایم.?پدر (شما بخوانید پادشاه) «اسماعیل جورابلو» توهم قدرت دارد و این توهم برای او آن‌قدر حقیقی است که  از بیم فروپاشی  و سرنگونی توسط پسران، همه پسران خود را اَخته می‌‌کند. ?برای لیلا اما زندگی به گونه دیگری می‌گذرد. در حالی که پدر مشغول تحقیر پسرهاست، لیلا در سایه آرام آرام قد می‌کشد و تمام انرژی‌های روان مردانه را زیست می‌کند، گویی در میان فرزندان، پسری بود که کنیزان لباس دخترانه به تنش کرده‌اند و یا شاید  او را در غاری رها کرده‌اند تا رشد کند. حالا زمانی که رویین تن و شکست ناپذیر شده‌است و هیچکس نمی‌داندیا نمی‌بیند که او یک دختر است، بازگشته است تا حکومت استبدادی پدر را سرنگون کند. ?لیلا را چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم، نمی‌توانیم نادیده بگیریم  چون  قهرمانی است که  در بخشی از زندگی (بخشی که فیلم آن را روایت نمی‌کند اما قهرمان خود روایتگر گذشته خویش است) روان زنانه‌اش با بخش دیگر وجود خویش(بخش مردانه) دیدار کرده‌است و به بیداری هر دو انرژی مردانه و زنانه منجر شده‌است. او در تعادل است و این تعادل از او قهرمانی آفرینشگر و مبارز می‌سازد.?بنابراین در سرزمینی که پسران  از همه چیز، حتی از سایه خود می‌ترسند، لیلا، آینده‌نگر، تلاش‌گر، مسئولیت‌پذیر و سازنده است. برادران می‌ترسند پدرشان بمیرد. می‌ترسند از بدبختی نجات پیدا کنند، از خوشبختی می‌هراسند و از  بدبختی می‌گریزند و  ترجیح می‌دهند در پستوی خانه پدری پنهان بمانند، در این سرزمین لیلا ترس را به میدان فرا‌می‌خواند و با آن پنجه در می‌افکند.?یادمان باشد  قهرمان‌ها نیز مانند تمام عناصر دیگر فناپذیر هستند، جایی، نقطه‌ای، لحظه‌ای خسته می‌شوند، آسیب می‌بینند و یا اشتباهی مهلک می‌کنند. لیلا نیز پس از نبرد با پدر، از رویارویی با برادران، خسته می‌شود، سپر می‌اندازد و روایت قصه را واگذار می‌کند. ?لیلا مهم است چون تلاش او، بر کشیدن خانواده و کنارکشیدن او، فروپاشی خانواده است‌. لیلا مهم است چون تعادل روان زنانه و مردانه مهم است و البته درک و  دیدن جادوی زنانگی در کنار انرژی‌های مردانه مهم‌‌تر است.صحنه ای از فیلم برادران لیلا</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 13:13:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا درونگراها در تنهایی خوشبخت ترند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AF-i6qhwrf6jrmn</link>
                <description>دینگ. دینگ. چراغ چشمک زدن دستگاه بارکد خوان یکی یکی خریدها را وارد فهرست می کرد. نگین به سرعت خریدها را روی نقاله می چید و من داخل پلاستیک های بزرگ فروشگاه می گذاشتمشان. همیشه این لحظات که خرید زیادی کرده ام اضطراب می گیرم. می دانم الان می گویید اینکه پولی که همراه دارم برای میزان خریدم کافی هست یانه، یک تفکر فقیرانه هست. اما نمی توانم بهش فکر نکنم. دوست ندارم جیبم خالی باشد یا هنگام جمع زدن قیمت ها به صندوق دار بگویم فلان کالا را کم کن چون پول کافی همراهم نیست.شاید هم ریشه در کودکی ام دارد. تقریبا خریدها را جمع وجور کرده بودم که دختر جوانی به همراه مالدرش از کنار صندوق ما گذشت. خریدهایشان را داخل پلاستیک های فروشگاه در چرخ چیده بودند. یادم آمد موقع خرید ترشی و زیتون هم آنها را دیده بودم. مادر دختر را کنار نگین رها کرد وگفت تو ترشی را بخر. من می روم (نشنیدم به کدام سمت می رفت. برایم اهمیتی هم نداشت). من و نگین یک به یک محصول جدیدی سفارش می دادیم. دخترک ایستاده بود و صبورانه منتظر بود خرید ما تمام شود. نمی دانم نگیم اضطراب دختر را احساس کرد که گفت شما خرید کن کار ما طول می شکد. یا مثل خیلی از زمان ها بخش انسان دوستانه وجودش شروع به کار کرد. این بخش در من چندان فعال نیست وخیلی کم می شود به دیگری کمک کنم. (امیدوارم هنوز هم به خواندن این مطلب مشتاق باشید. به هرحال یک فاشیست وعوضی هم نیستم).دختر لاغر بود، خیلی لاغر. دستش را مشت کرده بود و در تلاشی ناخودآگاه انگشتانش را پنهان می کرد. روی پوست دستش خشک بود و نیاز داشت کرم استفاده کند. یاد دستهای خودم افتادم که توجهی بهشان نمی کردم و اصرار نگین بود که مراقبت از سلامتی را در من بیدار کرد. به نظرم انسان های تنها و دورن گرا حتما باید ازدواج کنند. حتی اگر حوصله حضور یکی دیگر را در زندگی شان ندارند. چون این افراد می توانند اینقدر بی حوصله باشند که به خودشان هم نرسند. این اصلا افسردگی نیست. یکجور به توچه گفتن محکم به همه جهان حتی صدای درون ذهنشان هست. اما اگر ازدواج کنند به همسرشان نمی توانند بگویند به تو چه.دختر قصه ما هم یکی از همین افراد به نظر می رسید، بدنی لاغر، دستانی خشک وتکیده و صدایی لرزان وبدون اعتماد به نفس. فکر کردم اگر مادرش بگوید به دستت کرم بزن، حتما در یک جواب محکم وبا صدایی رسا می گوید دوست ندارم. اما حالا در این محیط ناشناخته، در کنار من و نگین وفروشنده احساس تنهایی وترس می کرد.</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 14:38:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کچل های پولدار</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%DA%A9%DA%86%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-adurgm5sxyic</link>
                <description>نمی‌دانم این اپراتورها از کجا ما کچل‌ها را پیدا می‌کنند. بیشترین پیام تبلیغاتی که برای من می‌آید درباره کلینیک‌های کاشت مو هست. نگین هم گاهی می‌گوید، برو مو بکار. در واقع با سر بی‌مویم مشکلی ندارم. جوان‌تر که بودم از کچل‌ها خوشم می‌آمد. فکر می‌کردم افراد با اعتماد به نفسی هستند. پولدارند. خوش‌تیپند. تا اینکه خودم کچل شدم.  اما از همه صفات بالا فقط همین سر بی‌مو برایم ماند. دقیقا در همان زمان‌ها بود که فهمیدم داشتن پول و اعتماد به نفس ربطی به میزان موهای روی سر ندارد. بعدها که بی‌موتر شدم فهمیدم اتفاقا اغلب پولدارها اگر کچل هم بشوند، مو می‌کارند. پس این کچل‌هایی که می‌دیدم خیلی‌هاشون حفظ ظاهر می‌کردند و شاید در دلشان هم سیر و سرکه می‌جوشید به جای اعتماد به نفس.من با سرم مشکلی ندارم. لااقل تا زمان نوشتن این متن. گاهی هم با کچل بودنم شوخی می‌کنم. البته از آنجایی که اصلا شوخ طبع نیستم و چندان نمی‌توانم در شکستن یخ جمع توانا ظاهر شوم، همین کچلی را دستمایه کرده‌ام. خوبیش این هست چون خودم مو ندارم کسی از این شوخی من ناراحت نمی‌شود.واقعا کچل‌ها خیلی رو دارند. زنی که روبه‌روی من نشسته بود به مرد جوان کنار دستش گفت. (تا به حال به این نکته توجه نکرده بودم. شاید همه صفاتی که برای کچل‌ها قائل بودم، دلیلش همین پرو بودنشان بوده،). در نگاه اول به نظرم رسید زن و شوهر هستند اما وقتی مرد گفت اگر مامان بیاد با من زندگی کنه، مجبورم جابه‌جا بشم و از الان ماتم گرفتم، فهمیدم فقط دوستند.مرد مو کاشته بود. موهای نازک روی پوست سرخ سرش جوانه زده بودند. داشتم فکر می‌کردم اگر من هم مو به کارم چه شکلی می‌شوم. وقتی زن گفت کچل‌ها خیلی رو دارند با خودم فکر کردم یعنی منم خیلی رو دارم؟ مرد دیگری هم روبه رویم بود. او هم جوان به همراه زنی که همسرش نبود. او هم کچل. اما مو نکاشته بود. به نظر می‌آمد با سر تاسش راحت است. ناگهان مشتی دختر و پسر جوانک بین ما ریختند. پر از شور زندگی، خنده و شوخی. سالها از آن روز می‌گذرد که من هم سر پر شوری داشتم و جمع‌مان به خنده وقت می‌گذراند.آنها هنوز مو داشتند. خیلی جوان بودند برای تاس شدن. با خودم فکر کردم از نظر آنها ما سه کچل، منِ کلاه به سر، مرد مو کاشته و آن تاس واقعی چطور به نظر می‌رسیم؟ من اگر جوان بودم آن تاس واقعی را پولدارتر و خوشتیپ تر می‌شماردم.شاید هنوز آنچنان که باید خوب کچل نشده‌‌ام.القصه حالا می‌دانم ظاهر در قضاوت مردم اثر دارد و دیگر مو داشتن یا کچل بودن از مسیر دغدغه‌ام خرج شده است اما اعتماد به نفس همچنان گوهری هست که در پی یافتنش هستم.</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Sat, 31 Dec 2022 10:50:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیر بز</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%B2-tg4cgkjqmxoh</link>
                <description>وقتی کارتن وسایلم را برداشتم تا به اتاق اخبار مهاجرت کنم، فکر می‌کردم مسیر درست و عاقلانه‌ای را انتخاب کرده‌ام. البته همکار و دوست ده ساله ام، (درست از زمانی وارد این اداره شدیم دوست و همکاریم و هنوز هم دقیقا نمی‌دانم چرا رابطه ما ادامه یافته است) به من گفته بود بهتر است تا رسیدن رئیس جدید هیچکاری نکنی.به هر حال تفاوتی بین ما نیست. رئیس جدید و جوان، هردوی ما و دیگر همکارانمان را غافلگیر کرده است. مثل هیولایی که کم کم رشد می‌کند و ما را به عنوان طعمه می‌بلعد تا بزرگتر شود.اینقدر به تصویر این هیولا فکر کردم که هرصبح بعد از بیداری گرچه یادم نمی آید چه خوابی دیده‌ام، اما تصورم این است که کابوس هیولایی را دیده‌ام که مشغول بلعیدن ماست. مثل گیاهان حشره‌خوار، زنده زنده هضم می‌شویم.در این اداره روابط عمومی معاونِ رئیسی داریم که از دوره رئیس قبلی همچنان معاون رئیس بوده و هست، اما روش منحصر به فرد خودش را برای حفظ تیم و بهره کشی از کارمندان دارد. من او را خیلی شبیه &quot;باکسر&quot; اسب شاغل در مزرعه حیوانات می‌بینم. چون معتقد است که ما وظیفه داریم کار انجام شود و تفاوتی ندارد رئیس چه شخصی باشد، البته اگر بخواهم طرف حق را بگیرم باکسرگاهی فکر می‌کرد، گرچه بیهوده و بی سرانجام و در آخرین لحظات پی‌برد که او را راهی کشتارگاه می‌کنند و از خوک‌های داستان رودست خورده است. از این‌رو معاون رئیس ما بیشتر شبیه یکی از افسران نازی است که اسیران را به اتاق گاز راهنمایی می‌کرد چون معتقد بود کار باید انجام شود و من باید وظیفه‌ام را به بهترین شکل انجام دهم. تو فیلم فهرست شیندلر که به تازگی و برای بار سوم به همراه نگین دیدم، زنی از اسرای یهودی خاطره‌ای از اشویتس تعریف می‌کرد. می‌گفت افراد را لخت کرده و صابونی به دستشان داده بودند و به سمت اتاقی هدایتشان کرده بودند. می‌گفت اینطور (به همراه صابون) به سمت اتاق گاز هدایتشان کرده‌اند تا فکر کنند به حمام می‌روند و با خیالی آسوده و با پای خودشان وارد اتاق گاز شوند. به نظرم اگر این خاطره فیلم واقعی باشد، می‌توان نقش آن افسری که صابون به اسرا می‌داد را به معاون رئیس ما بدهند. مارا با پای خودمان و بدون مقاومت به مسلخ می‌فرستد. خودش هم در انتهای صف صابون به دست در حالی که حوله‌ای روی دوشش انداخته و مثل خر تی‌تاب خورده خوشحال است وارد اتاق گاز می‌شود. چرا خوشحال؟ برای اینکه بقیه فقط صابون دارند. اما او هم صابون دارد و هم حوله.دلم می‌خواهد شرایط خودم را استیبل بدانم و بگویم هی رفیق ببین همه چیز مرتب هست. قرار نیست چیزی تغییر کند یا اعصابم بهم بریزد. سرم را کمی کج می‌کنم تا همین جمله را به رفیقم بگویم، نیم‌رخ زنی را می‌بینم که تازگی به بخش ما آمده است. دقیقا تمام کارهای من را به ایشان واگذار کرده‌اند و حتی نمی‌دانم دقیقا اینجا باید چکاری انجام دهم. به هر حال تلاش می‌کنم با حفظ سمت نزول درجه را بپذیرم. یعنی بعضی کارهای سطح پایین‌تر را انجام ندهم. نمی‌دانم مقاومتم تا کجا پیش می‌رود و آیا نتیجه می‌دهد یا خیر.شاید شما هم جریان شیر بز را شنیده باشید. شرایط شغلی ما خیلی بد نیست. به هرحال درآمدمان از بعضی اقشار جامعه کم و بیش بهتر بوده و هست. اما از روز اولی که وارد این اداره شدم فکر می‌کردم این آب باریکه‌ای هست که مدتی مرا سرپا نگه می‌دارد و دیر یا زود باید پی کار خودم بروم. حالا این خانم که سر و گردنی از من درشت‌تر است و خود را میان چادر سیاهی پیچیده و گه‌گداری هم دستورهای بی‌سرو تهی صادر می‌کند، دقیقا روی صندلی من نشسته است. شاید بهترین و نادرترین فرصتی باشد که می‌توانم این شغل بز مانند را رها کنم و گلیم خودم را از این گنداب مزخرف کارمندی بیرون بکشم.اگر همین روزها بز را نکشم هیچ بعید نیست خودم را از ارتفاعی پایین پرتاب کنم یا رئیس و معاونش را جدا جدا خفه کنم و خودم را تحویل پلیس بدهم. احتمال دومی هم بیش از اولی است. چون خودم را خوب می‌شناسم و می‌دانم برای خودکشی بسیار ترسو هستم، اما دگر کشی، شاید اگر امتحان کنم بدم نیاید دوباره هم امتحانش کنم.</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 10:26:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلید اعتماد به نفست را پیدا کن</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86-laqeqz3ev7dv</link>
                <description>سال 82 وقتی وارد محیط کار مطبوعات شدم. در روزنامه فرهنگ و آشتی هر روز مطالب یک صفحه مرتبط با حوادث را می نوشتم، برای چیزی که امروز هستم، هیچ ایده‌ای  نداشتم. کلا آدم گوشه گیری بودم و جز کتاب خواندن و نوشتن متن های مزخرفی که فکر می کردم داستان های ارزشمندی هستند، کاری نمی کردم. اغلب نوشته هایم را هم جایی کنار می گذاشتم و بعد از مدتی گمشان می کردم یا بیرونشان می ریختم. این درون‌گرایی من آنقدر مشهود بود که گاه گداری همکاران از روی دوستی و مصلحت یا طعنه می گفتند، « هی پسر، تو برای چی اومدی تو فضای مطبوعات. اینجا برای آدم های پررو هست».این اتیکت درون گرا بودن، چیز خوبی بود. کلا برای آدم هایی که می خواهند از زیر بار مسئولیت تغییر شانه خالی کنند، بهترین روش استفاده از اتیکت و برچسب هست. درست مناسب فردی مثل من تا پشتش سنگر بگیرد و از واقعیت دوری کند. اما در اعماق وجودم می دانستم درون گرا بودن پاسخ مناسبی برای این همه عدم اعتماد به نفس وخجالتی بودن نیست. امروز می‌دانم عواملی مثل وراثت تربیتی (منظورم ژنتیک نیست، تقلید رفتار پدرو مادر است) و محیط رشد از جمله مهمترین عوامل در تعیین میزان اعتماد به نفس در جوانی هستند.بالاخره روزهای مطبوعات و نوشتارهای حق التحریر برای خبرگزاری ها و روزنامه های مختلف می گذشت تا اینکه شرایط ورود به روزنامه همشهری برایم مهیا شد. این اولین ورود من به محیطی حرفه‌ای‌تر و مصاحبه‌گرا بود. باید هفته ای یک مطلب بلند تهیه می کردم؛ مصاحبه با یک شهروند سرشناس.اغلب با پیشنهاد مصاحبه، موافقت می کردند. اما اینکه راه بیوفتی و بروی به محل کار یا زندگی شان و مدتی را به گپ و گفت بگذرانی و در نهایت تبدیلش کنی به یک مصاحبه درخور و ارزشمند کار ساده ای نبود.بالاخره خجالتی بودن کار دستم داد. افراد به جای پاسخ دادن به سوالات من حرف خودشان را می زدند و گاهی ساعت مصاحبه بسیار طولانی می شد و من بیچاره مجبور بودم چند ساعت نوار را اضافه گوش و روی کاغذ بیاورم تا به گفتمان مطلوب برسم که در نهایت هم مصاحبه ای دست و پا شکسته تحویل دبیرم می دادم.اغلب در گوشه‌ای از تحریریه تنها می‌نشستم و با اینکه همه با هم دوست بودند و فضای صمیمی بین همکاران ها وجود داشت، من نتوانسته بودم با کسی ارتباط چندانی بگیرم و می دانستم این گوشه گیری من از چشم دیگران به نوعی تافته جدا بافته بودن و از دماغ فیل افتادگی محسوب می شود. تا روزی که دبیر صفحه آقای شهرام فرهنگی صدایم کرد.شهرام پشت میز بزرگی نشسته بود که پنج یا شش صندلی خالی دور خودش داشت. موهای تازه جو گندمی شده اش را از پشت بسته بود و ریش و سبیل جوگندمی جذابی هم داشت. (بعدها ریش من هم شبیه شهرام شد. ولی چون دچار ریزش مو شدم ترجیح دادم سرم را بتراشم). گفت: زمان جان اگر می خواهی در این کار « منظورش روزنامه نگاری از هر جهت بود» موفق شوی، پیشنهاد می‌کنم روحیه خودت را تغییر دهی. اینکار به افراد برون‌گرا و پر انرژی نیاز دارد. باید اعتماد به نفسش را داشته باشی که هر زمان خواستی به مصاحبه شونده بگویی صبر کن، داری از بحثمان خارج می شوی، لطفا به سوال من پاسخ بدهید. گفت و گوی من و شهرام کمتر از ده دقیقه طول کشید. احساس می کردم زمان متوقف شده و صورتم از خجالت روبه سرخی می رود. خدا خدا می کردم زودتر زمان بگذرد و این بحث که حس گوشه رینگ بودن به من می داد را تمام کنیم.این گفته شهرام برای من که آن روزها ورود به روزنامه همشهری برایم یک پیشرفت ارزشمند محسوب می‌شد و نمی خواستم پا پس بکشم، تلنگری تازه بود. تمام روز را به حرف‌های شهرام فکر کردم. حق با او بود. من فقط یک فرد درون گرا نبودم. من اعتماد به نفس کافی نداشتم و لازم بود خودم را بازیابی کنم، در غیر اینصورت ممکن بود جایگاه شغلی‌ام را از دست بدهم. (درست مثل امروز که در چهل و دو سالگی در شرایط تعلیق قرار گرفته ام وممکن است شغلم را از دست بدهم).تمام کتاب های خودیاریی که در زمینه اعتماد به نفس خوانده بودم از جلوی چشم هایم گذشت. خدای من نکته کجا بود. من که اینهمه کتاب خوانده بودم. این همه می‌دانستم یک فرد با اعتماد به نفس چگونه فردی است، پس چرا همچنان وقتی در شرایط خاصی قرار می‌گرفتم، تمام ترس‌ها و نگرانی‌هایی که هیچ منشاء و ریشه‌ای برایش نمی‌یافتم در من عود می‌کرد؟امروز که این موضوع را مطرح می کنم حدودا شانزده سال از آن ماجرا می گذرد. من همان روز صبح توانستم از پس مساله اعتماد به نفس بر بیایم، از فردای آن روز با هرکسی که خواستم احوال پرسی کردم. حرفی که می‌خواستم را می‌زدم، گرچه گاهی سخت و غیر ممکن به نظر می‌رسید و اگر احساسم می‌گفت مشکلی وجود دارد، تلاشم را می‌کردم تا مشکل را از سر راه بردارم.چراغی در من روشن شده بود. با نوری کم جان ولی گرما بخش. واقعیت این است داشتن اعتماد به نفس برای کسی که در کودکی جوهر اعتماد به نفس را کسب نکرده است، کار دشواری است و باید همیشه نسبت به دیوهای درون که او را به عقب نشینی و سکوت دعوت می‌کنند هوشیار باشد. البته که تمرین وگذر زمان کمکم کرد بر مشکلات این چنینی ساده‌تر از روز اول غلبه کنم. اما این تمرین سال‌های سال طول کشید و هنوز هم ادامه دارد. شاید گاه گداری به همان آدم ترسوی بدون اعتماد به نفس تبدیل شوم، اما چون راه حل را فهمیده‌ام خیلی زود (شاید در مدت چند دقیقه) خودم را جمع و جور می کنم و اعتماد به نفس رفته‌ام را باز می‌یابم. انگار کلیدی برای روشن شدن یافته‌ام و هر از گاهی دکمه را فشار می دهم.در حال حاضر چند سالی است که در هیچ روزنامه‌ای نمی‌نویسم، ولی با رسانه ها همکاری دارم و در سمت ارتباطات مشغول به کار هستم. گاهی فکر می کنم، برای یک درون گرا، این شغل یک شکنجه بی برو برگرد هست، اما خوب می دانم این شغل باعث شده هر روز و هر روز تمرین داشته باشم و اعتماد به نفس خودم را در مسیر بهبود بیشتر قرار دهم.کتاب‌های خودیاری کمک کرده بود اعتماد به نفس را بدانم، اما چیزی که باعث موفقیت من شد، اقدام بود. حالا می‌دانم بهترین داشته برای اعتماد به نفس مطلوب، رویارویی با چالش‌های زندگی است. از آن روز نه تنها حوزه اعتماد به نفس، بلکه در هر مورد دیگری اگر قرار باشد چیزی بیاموزم، همراه با آموختن تئوری خودم را در محیط و شرایط اضطرار قرار می‌دهم. این چالش کمک می‌کند خیلی زود از پس مساله برآیم.</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Mon, 19 Dec 2022 09:49:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار...</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-nruu9guuk3j5</link>
                <description>انتظار موجود عجیبی‌ست. ابتدا خیلی آرام در زیر پوستت جا خوش می‌کند. چیزی شبیه تخم ریزی کنه در زیر پوست و بعد گویی جای تخم‌ها به خارش می‌افتد و هر لحظه به میزان بی‌قراری می‌افزاید.  ماشین دوبل ایستاده بود. مرد لاغر اندام با موهای کم پشت و پیراهن و شلواری شبیه کارمندان اداره، بی‌حوصله و عصبی اطراف ماشینش می‌چرخید.  زنی از آنطرف خیابان می‌آمد. کودکی در آغوشش. کودک نزدیک به سه سال داشت با یک کاپشن آبی آسمانی و کلاه سفید منگوله دار. مادر و کودک، هردو لباس‌هایشان تمیز و مرتب و امروزی بود. از آنجا توجه من سمت این ماجرا جلب شد که صدای بلند غرولند به گوشم رسید. اول فکر کردم تصادف شده. کمی چشم انداختم. مرد کارمند کنار ماشینش ایستاده بود و بلند بلند غرولند می‌کرد. کمی چشم چرخاندم، زن به همراه کودک به ماشین رسیدند. لبهای زن به اندازه جمله‌ای کوتاه جنبید، اما صدایش شنیده نشد. مرد در حالی که به کودک کمک می‌کرد سوار ماشین شود، غرولند کرد، تو گفتی یک ربع من الان یک ساعته اینجا ایستادم. آنطرف خیابان، یک مطب دکتر، یک موسسه آموزش زبان انگلیسی و یک ساختمان بانک کنار هم بودند. زن از یکی از این سه بیرون آمده بود..‌</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 13:03:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسیاب به نوبت</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%A8%D8%AA-g02pg1ndi6ma</link>
                <description>نوبت ما هم رسید. شاطر گفت چندتا؟ گفتم دوتا. موهای شقیه شاطر سفید شده بود و معلوم بود مثل من از گردش دوران جوانی بیرون افتاده است. نان ها را گرفتم و مسیر نانوایی تا خانه را قدم زدم. در خانه بسته بود. در زدم، پفت بیا داخل. معاون رئیس با حالتی که گویی چند کشتی اش غرق شده اند، روی صندلی چرخ دارش چرخید و رو بخ من خواست که بنشینم.در مبل کوتاه کنار در اتاق نشستم و آهسته فرو رفتمف طوری که به نظرم رسید بلند شدن کار سختی خواهد بود. شکم سفت و چاقش در حالی که به دکمه های پیراهن سرمه ای رنگش فشار می آورد، درست روبه روی چشم های من بود. سرم را بالاتر بردم تا بتوانم به صورت وچشم هایش نگاه کنم. فکر کردم می خواهد درباره نیروی جدید صحبت کند. قرار بود خبرنگار بگیریم و تحریریه کمی فعال تر شود. درست فکر کرده بودم، اما با کمی تفاوت.معاون رئیس گفت، برای تحریریه یک دبیر جدید در نظر گرفتیم، و بعد من من کنان گفت نظر رئیس است و من کاره ای نیستم. انگار انتظار داشت داد و هوار راه بیاندازم وبگویم پس زحمات این چندین سال من چه می شود؟ ادامه داد: خواستم بگویم که از آمدنش شوکه و ناراحت نشوی. گفتم، خیلی خبر خوبی هست. چون من به کارهایم نمی رسیدم و وقت کم داشتم. اینطور سرم خلوت تر می شود وبیشتر فرصت دارم به کارهای خودم برسم.حس عجیبی داشتم. این حس از همان زمانی که رئیس جدید آمد در من جوانه زده بود  و حالا وقت به گُل نشستنش بود. من و همکارانم در این اداره در کنار هم مو سفید کرده بودیم. بالای صد نفر می شدیم که نزدیک ده سالی هست همکاریم. رئیس جدید از من حدود دوازده سالی جوان تر است. از همان روز هر کسی را می بینیم بی اختیار نگاهم به موهای شقیقه وچروک کنار چشم‌هایش می افتد. حالا سن و سال برایم معنی ومفهوم تازه ای پیدا کرده. همکارم گفت، ما اگر از اینجا بیرون برویم کارمان تمام است. نه کسی مارا می شناسد و نه کاری بلد هستیم. گفتم؛ بهتر از این است که بمانیم و حقیرتر شدنمان را تماشا کنیم. اگر قرار است پایانی باشد ترجیح می دهم من تمام کننده باشم نه دیگری. جوان تر که بودم به روابط هم همینطور نگاه می کردم. البته همیشه رو دست می خوردم و در حالی که فکر می کردم همه چیز در بهترین شرایط قرار دارد، ناگهان رو دست می خوردم. فکر می کنم کلا در بازی بیست ویک طرف بازنده نشسته بودم. اما اینجا محیط کار بود و می خواستم تجربیات گذشته را به نحوی بهتر واحسن استفاده کنم. آنهام حالا که چهل سالگی را پشت سر گذاشته ام.به هرحال باید پذیرفت که عمری بر ما گذشته است. دیگر چالاکی گذشته رو نداریم. بر اساس تجربیات تصمیم می گیریم وشاید در رخوت کارمندی از نوآوری وشجاعت دور افتاده ایم.حالا باید فکر چاره ای باشم. دبیر تحریریه جدید، یعنی من باید میزم شغل فعلی ام را به او بسپارم و به بخش دیگری بروم. واقعیت این است که کار دیگری جز نوشتن بلد نیستم و به پشت سرم که نگاه می کنم، ده سال از عمرم را به نوشتن مطالبی گذراندم که بی اهمیت و پوچ بوده اند و حالا قرار است خانم جوان دبیر، بیاید وجای من بنشیند، بیچاره خانم جوان. حتما باید استخوان های زیادی خرد کند تا به تجربه یک کار ساده و روتین برسد.نمی دانم چرا بی اختیار این ترانه هوشنگ توفیقی با صدای فائقه آتشین در سرم یکریز تکرار می شود. «می گفتی بی تو هیچم با من بمون همیشه».</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 11:17:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحمل و تکامل</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D9%88-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-m12ia2fsuqg8</link>
                <description>?رنج بخشی از زندگی ماست. نمی‌توانیم چشممان را روی رنج ببندیم. اما پایان زندگی نیست.باید یاد بگیریم و یاد بدهیم که در این روزهای پر درد و رنج چطور تاب‌آوری بهتری داشته باشیم‌. چطور از لحظات کوچک و عمیق شادی نهایت استفاده را ببریم تا روانمان قابلیت تحمل آنچه بر ما می‌گذرد را داشته باشد.من تلاش می‌کنم محیط اطرافم را بیشتر و آگاهانه‌تر ببینم. به رنگ‌ها و نورها بیشتر توجه کنم..عاشق &quot;اشک&quot;؛ گربه خانگی‌مان هستم. خوب هوای روزهای کوفتگی‌مان را دارد. خودش رو لوس می‌کند. توجه می‌خواهد و در این مسیر موفق هم هست. من و نگین معمولا غروب به خانه می‌رسیم و اشک، خوب می‌داند چطور بار سنگین انرژی‌های تاریکی ناشی از اخبار و روزمرگی را از شانه‌مان بتکاند‌..پیشنهاد می‌کنم رنگ‌ها، حیوانات، گیاهان، کودکان... این بخش‌های زندگی را که بیشتر از ما زندگی دارند، بیشتر ببینید. در لحظه باشید، حتی برای زمان‌هایی بسیار اندک و کوتاه و قدر کوچکترین نگاه و لبخند اطرافیانمان را بدانیم. زیبایی‌های مطلق همین بخش‌های کوچک هستند.اساس رنج کشیدن، رشد کردن است. مرور زمان باعث کم شدن اندوه نمی‌شود، بلکه ظرفیت و تاب تحملمان را افزایش می‌دهد. این بخشی از بقاست. به این شکل کسی که یکبار رنجی را عمیق تجربه کرده است، برای بار دیگر، تکرار آن مسأله برایش درد کمتری به همراه می‌آورد‌ و ظرف تحملش بزرگتر شده است..اشتباه نکنید. منظورم عادی سازی رنج نیست. نگاه من به بخش‌های کوچکی از زندگی است. جایی که بتوان ایستاد و در مبارزه زندگی دچار قانون فرسایش نشد. مثل دونده‌های دوی ماراتن، آنها اینقدر مسیرهای طولانی را دویده‌اند که می‌توانند بدون توقف کیلومترها ادامه دهند. این تکرار نباید از پا درمان بیاورد. بلعکس باید دلیل ادامه مسیرمان باشد، دلیل برنده شدنمان..ما باید زنده بمانیم و کمک کنیم به زندگی کردن کسانی که تاب و تحملشان کمتر از ماست...</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 09:59:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشاه سقوط کرد، اما نمرد...</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF-xhonm7boar6x</link>
                <description>چطور ما در مقابل قدرتمندان برای لحظاتی اختیار از دست می دهیمگاهی در مقابل آن دیگری والا مقام، رفتاری نشان می دهیم که خودمان هم باورمان نمی شود؟ گویی سحر و جادو شده ایم. درست شنیدید، ما در زبان اسطوره وقتی در شرایط ویژه ای قرار می گیریم جادو می شویم و اختیار رفتارمان را از کف می دهیم. به قول رابت بلای به ویژه وقتی پادشاه درون تو سقوط کرده است برای یافتن پادشاه بیرونی تشنه تر می شوی. &quot;این چیزی شبیه نقطه مقابل عقده مادر است&quot;اما قصه سه پادشاه چیست و چه ارتباطی با ماجرای کردستان و این تصویر دارد؟رابرت بلای در بخشی از کتاب مرد مرد (در تفسیر اسطوره ای داستان آیرون جان) می گوید هر انسان در زندگی خود سه پادشاه دارد. پادشاه معنوی – پادشاه سیاسی یا زمینی – پادشاه درونیدر بخش دیگری اشاره می کند ملموس‌ترین این پادشاه ها، پادشاه زمینی است. نقشی که در گذشته برعهده شاهان و حاکمان یک سرزمین بوده و بعدها هر فردی پادشاه خودش را از صاحبان قدرت انتخاب کرده است. هنرپیشه‌ها، فوتبالیست ها، سیاستمدارن از جمله افرادی هستند که به عنوان پادشاه انتخاب می شوند.اغلب افراد در کودکی پادشاه درون خود را بر اثر یک تجاوز جسمی، جنسی یا روحی از دست می دهند. ممکن است این پادشاه بخاطر یک اتفاقی که در پنج دقیقه رخ داده است برای سی سال شکست خورده باقی بماند. با سقوط هر یک از این سه پادشاه، آن دو دیگری نیز دستخوش تزلزل و سقوط می شوند.مردان عادی وقتی با فرد صاحب قدرتی روبه رو می شوند، اغلب ناهوشیار و هیجان زده، در ناخودآگاه خود به امید بازپس گیری &quot;فره&quot; پادشاهی‌شان، در برابر آن فرد خضوع وخشوع خواهند داشت و هیجان، ناخودآگاه در درون آنها بیدار می شود.امکان انتشار ویدئوی این  مرد نبود. در ایستاگرام پست کامل منتشر می شود.
در این تصاویر می بینیم، مرد کرد در مقابل رئیس دولت لبخند می زند و به او شکلات تعارف می کند و ساعاتی بعد در ویدئویی رفتار خودش را تقبیح می کند و تبری می جوید از هرگونه وصل بودن و حتی ارادت داشتن به رئیس دولت.اینجا در دیدار اول بخش اسطوره ای ناخودآگاه فرد او را تسلیم قدرت می کند و در بخش دیگری جو جامعه او را در شرایط دوم و اعلام برائت قرار می دهد.در حالی که این فقرد نه نماینده جامعه است و نه بخشی از یک فرد کاملا مستقل، بلکه تعادلی از هردواست.</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 14:45:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین برف زمستان</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-aqhklxnxdrkg</link>
                <description>هر روز صبح بعد از بیداری مستقیم می رفتم پشت پنجره و چشم انتظار اولین برف زمستان بودم، این عادت پاییزه من بود. تقریبا هر سال از اواسط پاییز تا بارش اولین برف. دیدن زمین سفید و پوشیده از برف اول صبح شادی بی حدی به جانم می ریخت.درست نمی دانم از کدام پاییز بود که پشت پنجره رفتن را رها کردم. انگار این نباریدن های بی وقفه برف دلیلی بود بر بریدن چشم امیدم از پنجره. شاید هم شعف و شادی از دلم رفته بود و دلیلی برای دیدن برف اول صبح نداشتم.امروز صبح بعد از بیداری پشت پنجره رفتم. راستی نگفته ام من مستاجرم و از این رو تقریبا هر سال یا دوسالی یکبار منظره ای که پشت پنجره می بینم با سال گذشته متفاوت هست. پنجره خانه امسالی ما به حیاط باز می شود. به حیاطی تنگ و باریک با دیوارهایی بلند. و درختی به بلندی دیوارها که به تلاش، پنجه کشیده مگر اندک نوری به سر شاخه اش بتابد. تازه اگر خورشید سرگرانی نکند و روی بر آلودگی هوا در هم نپیچد و نوری مانده باشد از این زردی ماسیده بر آسمان تهران. درخت تمام برگ هایش را به حیاط ما می بخشد ومنظره ما از پاییز حیاط کوچک پوشیده شده از برگ های زرد است.امروز صبح پشت پنجره رفتم با اینکه می دانستم از برف وبارش خبری نیست. نیم نگاهی به حیاط انداختم و یادم آمد، گاهی تا چه حد سرشوق بودم وزندگی برایم جذاب ودیدنی بود.شاید برای نخستین بار از جادوی میانسالی به منظره پشت پنجره چشم دوختم. به تکرار تجربه هایی که دیگر مثل روز اول تو را لبریز و سرشار نمی کنند. شاید این نقطه ای برای آغاز دوباره، و شاید پایان بندی نازیبایی از دوره جوانی باشد. هرچه هست یادآور می شود که مرگ می تواند زیبا و دلنشین باشد اگر زندگی برایت اینقدر تکراری شده که نمی توانی از هیچ چیز آن لذت ببری.بعد از بیداری امروز صبح پی بردم که عمر جاوید می توانست کسل کننده و پر از آه و افسوس باشد. اما همانطوری که گفتم این یک شروع تازه است. گویا راه چاره گریز از تکرار، هم هوایی با طبیعت است. در طبیعت هیچ چیز تکرار نمی شود. با اینکه چهار فصل ظاهری مشابه دارند اما هر نسیمی با نسیم دیگر خنکایی متفاوت دارد. هیچ زمانی که گذشته دوباره تکرار نمی شود.حالا می توانم با نگاهی موشکافانه تر وبا حوصله تر در گذر عمر خویش به لذت و شوق مشغول شوم. کافی ست در هر لحظه به یاد برگ های پاییز باشم. به یاد لحظه های تمام شدنی و با دقتی بیشتر و ویژه تر به دنیا نگاه کنم. به دست هایم که امروز از دیروز کم توان تر وپیتر به نظر می رسند. چین های صورتم که حاصل تجربه و پختگی است. به پدر ومادرم که نماد فداکاری وگذر از زندگی هستند و به برادران و خواهرم. به همسر و همراهم و در نهایت به تک تک اتفاقاتی که رخ می دهد وممکن است آخرین باری باشد که رخ داده است. این نگاه آخرین بار را دوست دارم. این شگفتی در لحظه ماندن را می پسندم و عاشق ماندن در ایستایی زمان حال هستم. شما چطور؟</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 08:23:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشونت به هر شکلی تباهی به همراه دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-ofg79qdmzbsb</link>
                <description>دوستی تعریف می‌کرد؛ زمستان پنجاه‌وهفت، در بحبوحه‌ی انقلاب، مادرم گوش درد بدی گرفت. یک شب حالش خیلی بد شد. تابش طاق شد. پدرم دفترچه بیمه را برداشت. من چهارساله را زیر بغل زد و مادرم را برد درمانگاه.برف باریده بود. منشی مرد با روپوش سفید و صورتی اصلاح نشده دفترچه را گرفت. متوجه شد شغل پدرم نظامی است. با خشم به ما نگاه کرد. دفترچه را پرتاب کرد توی صورت پدرم.شاید ندانید، اما برای یک کودک و یک همسر لحظه فرو ریختن مرد خانواده، کسی که همیشه پناه و جانپناه بوده، تلخ‌ترین و ماندگارترین تصویر زندگی‌اش می‌شود. وای بر آنچه برآن مرد گذشته است.شروع کرد به بد و بیراه گفتن. می‌گفت شما نظامی‌ها مردم را کشتید. شما از کثافتی و...پدرم خواست بگوید من نبودم. خواست بگوید من در پادگان بودم. کارمند بودم و نقشی در آسیب دیدن مردم، حداقل به صورت مستقیم نداشته‌ام.کم‌کم مردم دوره‌مان کردند. همه چشم‌ها پر از خشم بودند. هرکس چیزی می‌گفت. مادرم از درد به خودش می‌پیچید. من خشم و وحشت توامانی را تجربه می‌کردم. پدرم به آهسته‌گی از میان جمعیت راه باز کرد تا پیش از اینکه در زیر مشت و لگد بمیریم ما را به خانه برگرداند.درد گوش مادرم را با دود سیگار آرام کرد.مادرم شنوایی‌اش را از دست داد. پدرم تا زمان بازنشستگی یک ارتشی بود و در جبهه نیز نقش فعالی داشت.اما در آن شب سیاه چیزی در وجود من جوانه زد. وحشتی بی‌بدیل از هرگونه خشم.پ.ن.۱.نمی‌خواهم به حوادث اخیر نگاه سیاسی کنم. اما روان یک جامعه در حال آسیب‌های بزرگتری است. خشم برای همه ما بد است.پ.ن.۲.مراقب باشیم خشم باعث تصمیم‌های اشتباه نشود.هر جانی که ستانده می‌شود. هر مردی که سیلی می‌خورد و هر زنی که زخم بر می‌دارد، خشم‌ها عمیق‌تر می‌شود و روان‌ها رنجورتر.پ.ن.۳.در این حوادث اگر میدان دار هستید، هر طرفی که قرار گرفته‌اید، مهر و بخشش را بیش از خشم بها بدهید.پ.ن.۴.مراقب شعارهای اونور آبی‌ها باشید 《هرکی گفت نزنید، اونم بزنید》این جمله داخل پرانتز یعنی سقوط انسانیت.پ.ن.۵. برگردید و داستان را یکبار دیگر از نو بخوانید...</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 08:21:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/@zamancoach/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-vo9bdovtl70k</link>
                <description> ? دست مریزاد، مرحبا... چه کسی فکر می کرد یک روز وسط دانشکده ادبیات اینطور بلند و جانانه سخنرانی کنی؟ وقتی دیدم اسم تو هم در لیست هست از تعجب شاخ در آوردم. قبل از هرچیز خواستم بیایی، خودم باهات صحبت کنم. باورم نمی شد.اتاق رئیس از همیشه بزرگتر به نظر می رسید. بزرگتر و نیمه تاریک. البته فقط برای مصاحبه ورودی آزمون دکتری به این اتاق آمده بودم. شاید در آن روز خاص بخاطر اضطرابی که همراهم بود متوجه جلال و جبروت اتاق نشده بودم. ایستاده بودم جلوی میز رئیس. تقریبا در وسط اتاق. کف زمین مثل کف همه دانشگاه از موزائیک پوشیده شده بود. روی میز یک لپ تاب کوچک بود و رئیس با آن شانه‌های پهن از پشت لپ تاب براندازم می کرد.پشت سرش پنجره بود. می شد از پنجره افقی دور دست را دید. بیشتر آپارتمان‌ها، فقط نیمه بالایی‌شان پیدا بود. نزدیک ظهر بود. در دور دست جایی از ساختمانی دود بلند می‌شد. نمی‌دانستم به کارخانه‌ای خیره شده‌ام یا خانه‌ای در حال سوختن است. زیاد تفاوتی نمی‌کرد. اتفاق اصلی داخل این اتاق افتاده بود. من در مقابل رئیس دانشگاه ایستاده بودم. موهایش جوگندمی بود. صورتش گرد بود وته ریش نخراشیده‌ای داشت. گردندش تا رسیدن به شانه چندبار چین خورده بود، شاید همین باعث شده بود سخت‌تر نفس بکشد و شاید همین باعث می‌شد اینطور واضح صدای نفس‌هایش را بشنوم؛ چندش. کت طوسی و پیراهن آبی ساده پوشیده بود. کمی شبیه آقای حیدری بود. مستخدم شرکت بابا. البته لباسش را می گویم چون آقای حیدری لاغر وخوشرو بود و همیشه حسی از شرمساری به همراه داشت. پارسال بعد از اینکه صاحبخانه دوباره اجاره خانه اش را بالا برد، از شهر اندیشه هم اسباب کشی کرد و به هشتگرد رفت. دو ماه بعد هم سکته کرد. خانواده رساندنش بیمارستان. پدرم که جویای حالش شد، پزشکش گفته بود عجیب بود. سکته را رد کرده بود. هیچ دلیلی برای مرگش پیدا نمی کنیم. باید زنده می‌ماند و فردایش مرخص می شد. اما بی دلیل دچار ایست قلبی شد.پدرم می گفت، دوام نیاورد. نمی توانست به این شرایط زیستن ادامه دهد. بیچاره ریحانه، دختر دم بخت آقای حیدری را می گویم.رنج هایی که در گلو می مانند گاهی تبدیل به بغض واشک می شوند و گاهی مثل حناق راه گلو را می بندند و تبدیل می شوند به سرطانی - چیزی. اما در دنیا انسان هایی هستند که هرگز تسلیم نمی شوند. نه حناق می گیرند، نه زار می زنند. آنها همیشه لبخند دارند. و از اینکه دیگران را در رنج خود سهیم کنند شرمسار می شوند. آقای حیدری از این دسته آدم ها بود. کسانی که دیگران آنها را سالم، شجاع و قهرمان می دانند. اینها خودشان زمان مرگشان را تعیین می کنند. بدون اینکه خودکشی کنند. و بدون اینکه مثل خیلی ها تبدیل به مرگان متحرک شوند، بی احساس، بی کینه، بدون هیجان. امثال حیدری تا وقتی هستند زندگی می کنند و بعد سر یک ساعت معین، مرگ را انتخاب می کنند. بدون علائم قبلی تصمیم می گیرند با جهان هستی خداحافظی کنند و بعد تمام. مثل طول زندگی شان، زمان مرگ هم قهرمانانه تسلیم می شوند. بدون هیچ مقاومتی در مقابل این سفر بی بازگشت.رئیس دانشگاه نفسی تازه کرد و گفت: تو دانشجوی خوبی هستی. الان هم که درست تمام شده و تا جایی که من می دانم درگیر پایان نامه هستی. تمومش کن و برو سر خونه و زندگی ات. والا پدر و مادرتان گناه دارند حرص شمارو بخورند. تو هم مثل دختر خودمی. نمی خوام خدایی نا کرده اتفاقی برایت بیوفته. تعلیق بشوی، برایت پرونده بسازند یا هر اتفاقی که آینده تو رو تحت تاثیر قرار بده.شبیه رامین حرف می زد. رامین هم همین ها را می گفت و سر آخر اضافه می کرد. کی میگه خون تو از ما رنگین تر نیست سارا. رنگین تر هست. خیلی هم رنگین تره. تو خانواده داری، پول داری، آینده داری. راحت می توانی مهاجرت کنی. مارو نگاه کن. یک مشت آس وپاسیم. حتی نمی توانیم کرایه ماشین دانشگاه تا خوابگاه را جور کنیم. چه رسد مبلغی جمع و جور. گیریم درسمان هم تمام شد. بعدش هیچ روشنایی برای ما نیست. تو خودت رو جمع و جور کن. به یک جایی برس وبعد صدای ما باش. هرکسی را برای کاری ساختند. هرکسی باید مدل خودش رو برای اعتراضات داشته باشد. اگر قرار بود خون همه ما کف خیابان ریخته شود، دیگر صدایی نمی ماند که مسیر حق را از باطل به آیندگان نشان دهد.گفتم چشم. بغض داشتم. نمی توانستم حرف بزنم. چه در مقابل رامین و چه اینجا جلوی دکتر اسماعیلی. از اتاق بیرون زدم. هوای راهرو گرفته بود. همه جا بوی سیر گندیده می آمد. چیزی شبیه گاز اشک آور. یک روز عصر خیابان انقلاب، سر کوچه نصرت در میان دود و مه، وقتی سعی می کردم دختر بچه ای که از سر و وضعش معلوم بود کودک کار است را از مهلکه دور کنم. ناگهان سرکله ماشین‌های گارد پیدا شد. رامین به همراه چند نفر دیگه تلاش کردند فرار کنند. کودک دست من را محکم چسبید و نجاتم داد. و من همراه دود و اشک و سرفه بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم تا جلوی در خانه به مسیرم ادامه دادم. نزدیک 5 ساعت پیاده روی کرده بودم. متوجه هیچ چیز نشدم. حتی گذر زمان. نمی دانم آن کودک، کجا رهایم کردو به مسیرخودش بازگشته بود. چیزی یادم نمی آمد. به گمانم شوک که می گفتند یک همچین چیزی بود.همه نگرانم بودند. نمی دانم کجا و کی تلفن همراهم را گم کرده بودم. من هم نگران بودم. نگران حقایقی که هرگز بازگو نخواهد شد.حالا که چندسالی از آن ماجرا گذشته. در دفتر کارم نشسته ام. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. به ساختمانی که دودی سیاه از آن به آسمان برخواسته است. نمی دانم کارخانه است یا خانه ای در حال سوختن. حتی نمی دانم آن روز در خیابان انقلاب، یا روزهای بعدتر در محوطه دانشگاه و بعدتر از آن در اتاق رئیس دانشگاه در مسیر وانتخاب درستی قرار داشته ام یا خیر... و به نظرم بزرگترین رنجش بشریت این است که بدانت کدام یک از انتخابهایش درست و آگاهانه بوده و کدامشان یک بازی کودکانه.</description>
                <category>zamanmehdizadeh</category>
                <author>zamanmehdizadeh</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 08:19:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>