<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ضامن حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zamin.hussaini</link>
        <description>من نهالی ضعیفی بودم بانوشتن جان گرفتم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-16 11:44:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2473599/avatar/xnj7l0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ضامن حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@zamin.hussaini</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیگانه شدن بانوشتن!</title>
                <link>https://virgool.io/@zamin.hussaini/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-tvepb87ochgn</link>
                <description>این روزها حال خوشی ندارم هرباری که میخوام تفاله ذهن ام را بواسطه کلمات بیرون برزم چندکلمه اول را باحال خوب مینوسم.بعدبه یکبارگی موتور ذهنم ازحرکت بازمیماند انگار مدتهاست سرجایش خاموش بوده.شاید این اتفاق برای خیلی ها پیش امده باشد یاهم تنها من دارم تجربه می کنم .این امربرایم قبلابیگانه بود باوصفی که فردی پرمشغله هستم قبلا چنین نبودم هرچندسرم شلوغ میبود هرگز موتور ذهنم متوقف نمیشد خستگی را بانوشتن رفع میکردم.من ناامیدنیستم هر روز تلاش دارم تابرای بهترشدن وبهترزیستن برای اینکه حالم رابهترسازم پناه میبرم به نوشتن ومطالعه کردن.</description>
                <category>ضامن حسینی</category>
                <author>ضامن حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 22:39:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درانتظار آرامش.</title>
                <link>https://virgool.io/@zamin.hussaini/%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-imduwaf3ovwf</link>
                <description>غریب وترسناک است که سرباز آواره باشی.خوب میدانم جنگ یعنی چی،باواژه گلوله بیگانه نیستم بااین واژه لعنتی شش سال زندگی کردم خوگرفته بودم هرصبح وشام باآن زندگی میکردم چی دوستان خوب ونازنین ام را این گلوله لعنتی ازمن گرفت.آن شب اول که آسمان زیبایی تهران غرق درگلوله باران بود درخواب بودم باصدایی اولین انفجار ازخواب پریدم باورم نمیشد باردیگر درجنگ وصدایی انفجار گرفتار شدم فکرمیکردم خواب دیدم وکابوس میبنم.چشمانم راکاملا بازکردم اولین کاری که انجام دادم رفتم سراغ خبرهای یوتیوب وفسبوک متوجه شدم اسرایل حمله کرده تهران درآتش گلوله گرفتار شد چی عزیزان وجوانان وقشرتحصیل کرده خود را ازدست داد. کشورخودم راشریک مبدانم</description>
                <category>ضامن حسینی</category>
                <author>ضامن حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 16:17:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من تشنه ام.</title>
                <link>https://virgool.io/@zamin.hussaini/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%B4%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-tt8kmfdpgpgw</link>
                <description>من تشنه ام. تشنه صدایم.تشنه واژه هام. آنقدر تشنه ام.که باید خودم را بین ملیون هاواژه غرق سازم تارفع تشنگی گردد. واژه هامنبع الهام همیشگی من در زندگی میباشد. بدون واژه یعنی من نیستم زیستن بدون آن معنی ندارد. واژه هاچقدرشیرین ودلنشین است.زمانی که میشنم پای میز باخودکار روی کاغذ سفید مینوسم چنان مسرور وشادمان میشوم غرق بازی باکلمات میگردم که دیگر ازخود بخود گردیده چنان شیفته وعاشق نوشتن میگردم که انگار دربهشت حضور دارم. بازی باواژه ها معنی میبخشد برای ادامه حیات.من تشنه معنی زندگیم این معنی را میشد درقالب واژه هاجستجوکرد. واژه من را بادنیایی درونم نزدیک میسازد.واژه برام قشنگ وزیباست واژه منبع الهام وتداوم در امرادامه حیات است. من درقالب واژه میتوانم بهترین صداهاراخلق کنم کلمات وجملات را درقالب صوت میتوانم قشنکتر بخوانم. بالحن های متفاوت انجام دهم وتمرین کنم.</description>
                <category>ضامن حسینی</category>
                <author>ضامن حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 00:09:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت مخصوص.</title>
                <link>https://virgool.io/@zamin.hussaini/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5-bqzykbq0vzdp</link>
                <description>افرادی هستند که ازچیزهای عجیب وغریب لذت مخصوص میبرند،ومن هم ازخواندن ونوشتن لذت میبرم رفیق شبهای تنهایی من کاغذ سفید وخودکارمیباشد.مدتهای طولانی مینشنم وروی کاغذ مینوسم کاغذ صبورتر ازمن میباشد بدون توقع ومحنت به حرفهایم گوش میدهد.</description>
                <category>ضامن حسینی</category>
                <author>ضامن حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 22:26:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مست زندگی.</title>
                <link>https://virgool.io/@zamin.hussaini/%D9%85%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-qmfb7eavsrcl</link>
                <description>.هرصبح چشم بازمی کنم.به امید روزبهتری.هرصبح چشم باز می کنم.تازندگی‌ را بهتر زندگی کنم.زندگی که ازآن من است.من برای زندگی بهترآفریده شده ام.بی خیال تمام دردهازخم ها .بی خیال همه ناملایمات ها.من عاشقانه زندگی می کنم.تنم‌پر از زخم است.ازهرزخم آن خون می چکد.درد هرزخم ها را برای زندگی رویایم فراموش می‌کنم.من مستم،مست زندگی بهتر.زندگی درجریان است.زمان میگزرد.درمسیر جریان زندگی قرار گرفتم باهرسازی آن میرقصم.باهرتندبادی آن میچرخم.نمیگزارم زمین بی افتم .بارقص وچرخش تعادل. را حفظ می کنم.#ضامن حسینی</description>
                <category>ضامن حسینی</category>
                <author>ضامن حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 07:31:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاوخونی.</title>
                <link>https://virgool.io/@zamin.hussaini/%DA%AF%D8%A7%D9%88%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-ti2bpbpt0gev</link>
                <description>راوی داستان پسر جوانی است که از اصفهان (زادگاه و محل خانه پدری) به تهران آمده و با دو دوست (هر دو پسر) در خانه‌ای زندگی می‌کنند. راوی خاطرات به هم پیچیده و معمولاً تلخ از دوران کودکی و نوجوانی دارد که عشق نافرجام و مرگ پدر و مادرش از آن جمله است. راوی داستان معمولاً در حال تعریف خواب‌های خود برای مخاطب است، خواب‌هایی که در آنها گذشته راوی به تدریج آشکار و جزییات مرموز و روانی راوی بیان می‌شود. خواب‌های راوی بیشتر شامل خاطرات پدر است، پدری که هر روز صبح زود بیرون می‌رفت و در زاینده رود شنا می‌کرد و یک بار خواب می‌بیند که روزی آنقدر به پایین دست رودخانه رفت که در باتلاق گاوخونی غرق شد و مرد. (هر چند که پدرش در مغازه خود و پشت میز کارش فوت کرده بود) راوی بعد از مرگ پدر به اصفهان برگشته و با معشوقه کودکی (دختر عمه‌اش) ازدواج می‌کند، اما وضعیت روانی اصفهان، خاطرات دیوانه کننده کودکی و شرایط نابسامان روانی در راوی که منجر به تصمیم سریع او برای ازدواج شده بود در ادامه منجر به نابسامانی زندگی و جدایی سریع از همسرش می‌شود. پدر مرده تا انتهای داستان حضور دارد و سرانجام به صورتی سیال بین واقعیت و خیال (تا جایی که در اواخر داستان در خواب نیز خواب‌هایش را می‌نویسد و این جاست که داستان شکل پیچیده‌ای می‌یابد) در خواب می‌بیند یا منجر به غرق شدن و مرگ راوی در وسط خیابان لاله‌زار تهران می‌شود.</description>
                <category>ضامن حسینی</category>
                <author>ضامن حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 15:13:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابطه, کتاب و کتابخوانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@zamin.hussaini/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-flnla68d7bzx</link>
                <description>شوق معاشرت با فرد کتابخوان برای آن نیست که او از کتاب‌هایی که خوانده نقل کند. نه. این شاید ملال‌آور هم باشد.  فرد کتابخوان هم‌صحبت بهتری‌ست چون از کتاب‌ها شیوه‌ی خودبیانگری را آموخته. کتاب به تو یاد می‌دهد افکارت را بهتر و دقیق‌تر چهربندی* کنی. عموم آدم‌ها بیشتر حرف‌هایشان تقلیدی‌ست؛ بازگفتِ چیزی‌های‌ست که در مهمانی و تاکسی و اداره و اینترنت به گوششان خورده. خواننده‌ی خوب اما پندار و کردار خود را می‌کاود و حرفی نویی برای گفتن می‌یابد؛ حرفی که حتا اگر مضمونی تازه نداشته باشد به‌سبب پیوند با تجربه‌ی زیسته‌ی او پُربهاست.   *معادلی‌ست برای Formulable در کتاب «واقعیت اجتماعی و جهان داستان» نوشته‌ی دکتر جمشید م. ایرانیان (امیر کبیر.Shahinkalantari.com</description>
                <category>ضامن حسینی</category>
                <author>ضامن حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2024 23:10:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;پایان خوش!</title>
                <link>https://virgool.io/@zamin.hussaini/%22%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4!-u8at4tggpjdr</link>
                <description>دریکی از صبح روزهای سرد زمستانی، روزی که طبیعت، با لالایی مادرانه باد به خوابی عمیق فرو رفته است؛خوابی خاموش در سکوت مطلق.روزی که آسمان، اولین دانه های بلورینش را به زمین می‌فرستد.هوا سرد است، خیلی سرد! گویی که آسمان کولر های غول پیکر خود را روشن کرده و روی کمترین درجه دما تنظیم کرده است. دانه های برف رقص کنان می آمدند وبی صدا روی همه چیز می نشستند.هواتاریک است،جاده ها درخلوت کامل بسرمیبرد کارگران تنظیف شهر داری برای صفایی شهر به جاده هابرآمدند یکی از کارگران شهر داری نوزاد تازه متولد شده‌ای که در داخل  سطل آشغال خیابان رها شده بود به طرزی معجزه آسا نجات میدهد. نوزاد تازه متولد شده‌ای که تنها چند ساعت پس از تولدش در خیابان رها شده بود پیدا شد. یک کارگر خیابانی شهر داری حین تمیزکردن خیابان متوجه این کودک شد شاید این نوزاد حاصل یک رابطه نامشروع،بوده یاپدرومادری فقیری داشته که ازبزرک کردن آن عاجزمیباشد  رهانموده تا ازشرع آن نجات یابند یایکی از والدینش فرد روانی ودیوانه باشد .کدام والدین پیدا میشود کودک عزیز ترازجانش را رها کند کارگران شهر داری درحالی که نوازد نفس زنان آهسته گریه میکرد  ازداخل سطل بیرون میاورند بدنش سردوبه رنک سرخ مبدل گردیده است بلافاصله با پلیس تماس میگرند. پلیس به همراه اورژانس پزشکی در محل حادثه حاضر و این کودک پس از آزمایشات اولیه پزشکی به بیمارستان منتقل میشود .وتحت درمان و مراقبت‌های اولیه قرار میگرد.در روزنامه ها،شبکه های اجتماعی تلویزون ورادیو خبرپیدا شدن طفل  پخش میشود.روزها وهفته ها میگذرد هیچ مرد وزن سراغ ازاین طفل را نمیگرد،بعدگذشت یک ماه وضعیت صحی طفل کاملا بهبود میابد.مسئولین بیمارستان بعد سلامتی کامل تصمیم میگرند تا طفل را به پرورشگاه بسپارد،حامد ومعصومه دو زوجی که عاشق همدیگر بوده مدت سه سال از زمان ازدواج همدیگر میگذرد اماصاحب فرزند نمیشود  تا این دم بارها غرض درمان وتداوی به بهترین پزشک ومتخصص درمانی مراجعه نموده نتیجه نداده ازاینکه معصومه صاحب فرزند نمیشود بیش ازحد نا امید ونگران است. اوعاشق فرزندی است  اما باردار نمیشود ناراحت است. دو زوج  ازطریق رسانه ها  خبر پیدا شدن طفل را میشنوند،آنها بخاطرنداشتن بچه حاضرمیشوند سرپرستی اورا قبول کنند.هر دو به بیمارستان محل به دفتر مسئول عمومی بیمارستان میروند،ونظرشان راجع به سرپرستی طفل بیان می کنند،مسئول بیمارستان بابت شنیدن این خبر خوشحال میشود،درحال که لبخند برلبانش مینشند روبه معصومه وحامد میکندماخوشحال هستیم وازشماقلبا سپاس گذاری مینمایم،حاضرشدین دواطلبانه مسئولیت سرپرستی نوزاد رابرعهده بگرین،ما نمیتوانیم برای فعلا طفل را بشما بپساریم .بایدحکم را ازمحکمه دریافت کنیم، دو روزبعدمحکمه حکم صادر می کند،حامد ومعصومه طفل را ازبیمارستان تحویل میگردخوشحال به خانه برمیگردن ورسمآصاحب فرزندمیشود. حالانوازد صاحب پدرومادر شده به خانه جدیدش آمده ،نوازد تاهنوز هیچ اسمی ندارد پدرومادر برایش اسم انتخاب می کند بنام احمد چی اسم قشنگی  اوحالا صاحب اسم وفامیل شده  ورق زندگی اش برگشته است.احمد باگذشت سالها بزرک وبزرکتر میشود اوکودک دوست داشتنی سرشار ازنبوغ وهوشیاری میباشد والدینش اورا شامل مدرسه میسازد.احمد پسر زحمت کش وپرتلاش است بعدگذراندن دوران مدرسه شامل دانشگاه میشود در دانشگاه به رشته حقوق ادامه تحصیل می کند چهار سال را باشوق وعلاقه درس میخواند پدر ومادر ناتنی احمد اورا بسیار دوست دارد،احمد بعدسپری وگذراندن چهار سال ایام دانشگاهی حالا یکی ازوکیل های حقوقی لایق وبرجسته عصرحاضرخویش میباشد.او تااکنون چندین پرونده ودوسیه های موکلین خویش راحل وفصل نموده وکیل خبره ای میباشد.احمد بعدسالها متوجه میگردد که حامد معصومه والدین اصلی اش نبوده،اما والدینش را بیش ازحد دوست دارد،به آنها عشق میورزد واحترام دارد وبه وجود آنها افتخار می کند.وقتی بزرگ شد به دنبال مادر خود رفت بعدمعلوم شد اومعتاد به مواد مخدر بوده چندسال قبل ازدنیا رفته پدرش نیز قبل ازبدنیا آمدن احمد دریک حادثه ترافیکی جان خودش را ازدست میدهد.مادرش که تنها درخانه بوده مدتی به کارهای مختلفی رو می آورد اما ازپس تامین خرج ومخارج خودبرنمیاید رو می آورد به مواد مخدر زمانی که احمد متولد میشود قادر نبوده که ازطفلش مراقب نماید ناگزیر میشود به سطل زباله رها کند.احمد داستان پدر ومادرش وقصه رهاشدنش را به سطل زباله وبعد که چگونه کارگران شهر داری پیدا میکند به بیمارستان منتقل میشود،از مغازه دار سرکوچه خود میشنود.احمد بابت شنیدن داستان غم انگیز والدین وخودش خوشحال وغمگین است که نتوانست برای یکبارهم شده والدین واقعی اش را بیبند؛که دارای چی رنگ وچی قدوقیافه ای بوده؛ خوشحال است برای اینکه حداقل پدرومادری دارد که ازش مراقبت نمود این شانس را داشت که درفضایی یتم خانه بزرک نشد زیرنظر پدرومادری که هیچگاه فرق قایل نشد همچوپسرواقعی خودشان مراقبت نمود  اما هیچگاه ازپدرومادر اصلی اش دلخور نبوده چون درشرایط قرار نداشته که ازطفلش مراقبت کند،احمد خوشحال است حداقل حالا بهترین زندگی وبهترین فامیل خود را دارد.</description>
                <category>ضامن حسینی</category>
                <author>ضامن حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 23:25:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخودمان اجازه ندهیم،زمانی راکه دراختیار داریم بیجاهدر دهیم</title>
                <link>https://virgool.io/@zamin.hussaini/%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%86%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-nuzgyoz7ythj</link>
                <description>در زندگی مافرصت های بیشماری را دراختیار داشتیم واکنون نیز داریم،گاهی به هیچ یکی ازاین فرصتها هیچگاه توجه نکردیم زمان  مناسبی را که دردست داشتیم باسرک کشیدن درصفحات مجازی،یابادیدن ودیوهای بیجا هدر دادیم زره ازوقتی که داشتیم استفاده درستی نکردیم،وقت وزمان مانیز بیجا ازدست دادیم.برنامه ریزی می کنیم اما احمال کار هستیم،امروز وفردا میکنیم برای فریب دادن خود بهانه های مختلفی را سرهم میکنیم،وازکاری که قرار است انجام دهیم به ساده گی فرار می کنیم،بااین وضع هر روزبرنامه میچنیم اما ازانجام دادنش خبری نیست چون جسارت شروع کردن رابخودمان نمیدهیم ویاهم اگرشروع میکنیم فقط درحد چند روزی انجام میدهیم، دیگر بکلی فاصله میگریم وبعدانیز دلسرد میشویم.این وضع راخودم نیز تجربه کردم،بارهابرنامه چیدم یک دو روزاول را باعشق وعلاقه مندی خاصی انجام دادم،بعدیک روزی فاصله ایجادشد دیگر بکلی فراموش کردم،بعدچندمدتی دوباره ازصفرشروع کردم بازهم دیگر ادامه ندادم وقتی درپایان سال قرارمیگرفتم به عقب نگاهی می انداختم که چقدر زمان رابیجاهدر دادم.سال که  گذشت یکی ازبهترین سال زندگی من بود،توانستم درحدی ازبرنامه های که برای خودم چیده بودم انجام دهم،اما بازهم خوشحالم حداقل ساکت وآرام ننشستم بلکی فعالیتی ازخودم داشتم ودرپایان سال نتایج خوب ومطلوبی بدست گرفتم.امسال رانیز بخودم قول دادم،که من قادرم ازپسی هرکاری بیرون بیایم،فقط کافیست شروع نمایم،وبامداومت آن را انجام دهم،شاید درابتدا شروع کردن مهم باشد اما درطول مسیر اگراستمرار وپیگری مداوم نباشد.مانمیتوانیم به مقصد برسیم من بخودم قول دادم که بایدتلاش کنم وبااستمرار دنبال کنم.نتیجه همین شد که هر روز یک محتوایی جدیدی را درسایتم منتشرسازم ولوکه جالب نباشدیامخاطبی نداشته باشم ، امابه مرور زمان ویرایش خواهم نمود،اگرمن حالا بهانه ودلیل بیارم متنی راکه میزارم ومنتشرمینمایم جالب نباشد یاازلحاظ جمله بندی داری نواقصات زیادی است این دلیل های منفی نباید مانع برای انجام کارهای روزمره من گردد.مینوسم ومنتشرمیکنم یک روزی حتمانتیجه میدهد.ممنون میشم نظریات وتجربیات زیبایی تان رابامن شریک سازید.</description>
                <category>ضامن حسینی</category>
                <author>ضامن حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 09:54:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن بهترین پناه گاه امن برای انسانهای بی پناه میباشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@zamin.hussaini/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-q2qwc06mjxv0</link>
                <description>من پسری هستم [۳۰]ساله عاشق نوشتن وخواندن میباشم،بیشتر دوستان مرا نیز کسانی تشکیل میدهند که علاقه زیادی به خواندن ونوشتن دارند.زندگی خودم‌را مرهون ومیدون مطالعه میدانم،بامطالعه توانستم بادوستانی خوبی آشناشوم،مسیرهای جدیدی را در زندگی خود یافتم،اتفاق های جدیدی را تجربه نمودم،از زندگی یکنواخت وکسل کننده نجات یافتم حالابه زندگی طوری دیگری میبنم.هنوزکی هنوزاست مشکلاتی زیادی در زندگی دارم،اما هیچ یکی ازاینها مانع متوقف شدن من در زندگی نگردیده ونشده،بلکه اینها منبع سوخت وانرژی گردیده تامن بیشترتلاش نمایم برای تحقق اهدافم حرکت نمایم هیجگاه متوقف نشوم.دنیایی مرا کتاب ونوشتن تشکیل میدهد،من ازتنهایی وبی پناهی رو آوردم به دنیایی نوشتن وخواندن شاید برای خیلی ها مضحک وبی معنی باشد،که چطور کتاب میتواند ازیک فرد محافظت کند امابرای منی که بیش ازهزار بار باتنهایی زندگی کردم،اشک ریختم کتاب بهترین پناه گاه امن شد،روزی که من باخودم قول دادم که باید کتاب بخوانم پای قولم ماندم اما باورم نمیشد که من دراین مسیرباقی بمانم باخودمیگفتم که شاید بعدچند روز خسته شوم دیگر دست ازمطالعه خواهم کشید.برعکس قضیه من معتاد شدم چی اعتیادی اعتیادی که کشنده نبود بلکه سازنده بود، کلمه سال۱۴۰۲ من کتابخوانی بود،برای سال کتابخوانی ام درنمایشگاه بین المللی کتاب تهران رفتم برای آذوقه روحی ام،چندجلدکتاب تهیه کردم دریکی ازغرفه های کتابفروشی عنوانی کتاب باخط درشت نوشته بود تولستوی ومبل بنفش اثری خانم نیناسانکویچ نویسنده امریکایی توجه مرابخود جلب نمود،غرفه شلوغ بود زمانی کافی برای خواندن فهرست مطالب نبود اما ازعنوانش خوشم امد برداشتم روی میزپیشخوان گذاشتم پولش راپرداختم اوردم به اتاق شروع کردم  به خواندن آن  تادیروقت ازشب مطالعه کردم هرگ ازخواندن ان خسته نشدم.،خداوند بنده گانش راخیلی دوست دارد، معجزه می کند گاهی وسیله رایا فردی یاکتابی را سر راهش قرار میدهد تورا درمسیر درستی رهنمایی میکند برای من نیز بهترین دوستانی را سر راهم قرار داد با استاد کلانتری آشناشدم وبهترین کتابها رامعرفی کرد. من به چنین کتابی سخت نیاز داشتم،نینا سانکویج دراین کتاب ازتجربیات تنهایی خود نوشته،آن ماری خواهری بزرگش زمانی که درسن (۴۶)سالگی قرار دارد،دچار مریضی سرطان میگردد،بعدچندمدتی دراثرسرطان فوت می کند،نویسنده برای ازدست دادن خواهرش غمگین وافسرده میشود مدتی سه سال بسرعت تلاش می کند تا زندگی خود وخانواده اش را سروسامان دهد هرچی تلاش می کند نمیتواند ازافسرده گی نجات یابد.تااینکه بعدسه سال ازفوت ان ماری رومی اورد به کتابخواندن ومطالعه کردن ظرف یک سال هر روزیک کتاب میخواندزمانی که من بخواندن این کتاب شروع کردم بخودگفتم چی اتفاقی زندگی نیناشبه من است اوبرای ازدست خواهرش بدنیایی کتاب پناه اورده اما من برای ازدست دادن خود به کتاب پناه اوردم گرچندسال کتابخوانی من بامشکلات وسختی های نیز همراه بود اماتوانستم درمسیر باقی بمانم وبه مطالعه وخواندن ادامه دهم هیچگاه نگذاشتم مشکلات روزمره زندگی در،روندمطالعه من فاصله ایجاد کند.سال ۱۴۰۲ برای من هم غم انگیز بود وهم خوش آیند،ازدست دادن  عمویی بزرگم بزرکترین غم سال قبل برای من وفامیل بود،عمویی بزرگم بهترین پناه گاهی امنی برای من وخانواده بود،هنوز کی هنوز است نمیتوانم باورکنم که دیگر دربین ماحضور ندارد،اما این یک حقیقت است باید آن را پذیرفت،درسال قبل دوبار گوشی همراه ام به سرقت رفت واقعا ناراحت بودم بیشتر ناراحتی ام بخاطر خودگوشی نبود بلکه بخاطر محتواهایی که در ان بود ناراحت بودم بیش ازپنجا جلدفایل کتاب ،انواع پادکست های آموزشی درآن بود تادوباره همه انها راتهیه نمودم زمانی زیادی را ازدست دادم.پایان سال برایم خوشایند بود،باخیلی ازادمهایی جدیدی آشناشدم که تاثیری مثبت روی شخصیت من گذاشتن بیشترکتاب خواندم،مهارت های جدیدی شغلی یادگرفتم.اما درسال جدید بیشتر خوشحالم بابرنامه ریزی دقیق ومنظم به استقبال سال نورفتم،هر روز بابرنامه روزم را به پایان میرسانم،یک سری قاعده های خاصی برای زندگیم وضع نمودم که نباید ازانها عبورنمایم،دیگر گدایی عاطفی نکنم فرقی نمیکند اعضایی فامیل من باشد یایک دوست صمیمی من باشد،خیلی ها را از زندگیم حذف نمودم شاید بازهم خیلی ادمهای دیگری را حذف نمایم.امید در دلم نقش بسته است،من مستحق شادی وآرامش میباشم،در زندگیم خیلی کمبودی های دارم نباید این کمبودهادلیل برای عدم پیشرفت من گردد،ازانچه که دارم استفاده میکنم ولذت میبرم .من بانوشتن توانستم شادی وآرامش واقعی راتجربه نمایم، زندگی یعنی خواندن ونوشتن.</description>
                <category>ضامن حسینی</category>
                <author>ضامن حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 23:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرین کلمه برادری ۰۳/۱/۷</title>
                <link>https://virgool.io/@zamin.hussaini/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%DB%B0%DB%B3%DB%B1%DB%B7-s2px0lfryyez</link>
                <description>غم غربت عظیمی تسخیرم کرده،نزدیک به سه سال است طالبان باحضور ملموس شان،سوسوی نورامیدی که بردل مردمان سرزمین ما قبلا روشن گردیده بود به خاموشی گرایانده است،این روزهادماغ ناآرام وسرپرشور دارم،غربت ومهاجرت دلم رانازک ساخته دلتنگی وغربت همچوموریانه جان وروانم را میخوراندهمهمه هول زنجمره دلم گردیده است،گریه های سوزناگ طفل های معصوم سرزمینم هیچگاه قلب های یخ زده حاکمان سرزمین رانتوانست گرم سازد.حاکمان مستعبدکه دلهایشان یخ تر ازیخ است،هر روزکی میگذرد،دل های مردمان سرزمین نازک میگردد.ناامیدی وبی سرنوشتی بردلهایشان همچوابرهای سیاه وتاریک بهاری سایه می افکند.خیالخوری روحم را ناآرام میسازد،تاریکی شب حاکم است،پشت بام ایستاده ام،سوسوی چراغ خانه های همسایه توجه مرا بخود جلب می کند،بادملایم صورتم رانوازش می کند.بخودم می آیم که تک وتنهاایستاده ام.غمگین وتنهاhttps://virgool.io/@zamin.hussaini</description>
                <category>ضامن حسینی</category>
                <author>ضامن حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 10:21:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلشکستن</title>
                <link>https://virgool.io/@zamin.hussaini/%D8%AF%D9%84%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86-a0qzniriw5l0</link>
                <description>گاهی دلشکسته میشویم ازکسانی که انتظارش نمیرفت گاهی عزیزان خود را دلشان میش کنانیم، گاهی اشک میرزیم وگاهی نیز اشک را درچشمان عزیزانمان جاری میسازیم.گاهی شادیم وباشادی مان عزیزان مان نیز شادند وگاهی غم زده، ودوستان ماهم افسرده وغمگین میباشند.گاهی آنقدر خود راگم میکنیم که حتی نام خودمان برایمان ناآشنامیشود ،دوستای خود رافراموش میکنیم وگاهی خودمان فراموش میشویم.گاهی بیگانه هاجایگزین مامیگردد وگاهی نیز نسبت به دوستان برای بیگانه ها اهمیت میدهیم.پس چقدرخوب است همه بدی های همدیگر را بخوبی فراموش کرد هیچ یکی ما کامل نبوده دارای عیب های میباشیم،چقدر خوب است وقتی کسی را دوست داری باتمام عیب هایش دوست بدار،چون این عیب هانیز جز از رفتار وبخشی ازوجود آن فرد است پس باید باتمام خوبی وبدی دوستش بداریم، درلحظات شادی وسختی کنارهم باشیم زندگی زمانی زیباست که درکنار دوستان مان زندگی نمایم درغم وشادی همدیگر راشریک بدانیم غم هاراتقسیم کنیم تا از غم های ماکاسته شود.خیلی هاپول دارند ولی خوشبختی ندارند پول خوب است خیلی احتیاجات زندگی را رفع میکند ولی منبع شادی وآرامش نیست،خیلی هاخوشبخت هستندولی پول ندارند همیشه دردنیاهمزمان پول وخوشبختی کنارهم قرار نمیگرد.گاهی ازهم متنفرمیشویم همدیگر راگم میکنیم به بادفراموشی می سپاریم گاهی حتی دیدن ویاشنیدن اسم همدیگر  برای مان آزار دهنده میباشد،اماگاهی نیز انقدر برای همدیگر دلتنک میشویم دعا میکنیم وهمیشه آرزویمان این است که کاش این اتفاق نمی افتاد تا عزیزان خود را،از دست بدهیم، گاهی شنیدن اسم شان برایمان منبع آرامش وشادی میگردد حتی اگرخودش را نبینی ویاباهاش حرف نزنی.گاهی انقدر دلتنک کسانی که دوست مان دارند ودوستش داریم میشویم که حرف زدن ودیدن شان برای یک ثانیه هم آرامش وشادی را برای مان بوجود میاورد.یادبگریم کنارهم بمانیم کنارهم شادی نمایم کنارهم غم هایمان راتقسیم کنیم نگزاریم غمها همدیگرمان را ازپاه درآورد تاباعث ازبین رفتن عزیزمان نگردد به همدیگرتوجه داشته باشیم انسان هرچقدر نیرومند باشد گاهی خیلی ضعیف وبیچاره میگردد باید درهرشرایط مواظب کسانی باشیم که برای ماعزیز ودوست داشتنی میباشند.درسته گاهی ازهم دلخورمیشویم ولی نباید این دلخوری ها ادامه یابد نباید این دلخوری ها باعث جدایی ماگردد.برای خودمان برای عزیزان مان وخت بگزاریم هوایی همدیگر را داشته باشیم.بیگانه ها درزندگی مان مثل رعد وبرق میمانند گاهی می آیندوگاهی میروند فقط رفت وبرگشت آنهابستگی به شرایط زندگی مان دارند نباید زیاد روی بیگانه ها درزندگی خود حساب بازکنیم.تنها کسی که همیشه ودرشرایط سخت کنارماباقی می ماند عزیزان ما میباشد این عزیزان است منبع امید وآرامش میباشد قدرهمدیگر رابدانیم https://virgool.io/@zamin.hussaini</description>
                <category>ضامن حسینی</category>
                <author>ضامن حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 03 May 2023 18:08:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>