<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های (:Whisper</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zanbagh217</link>
        <description>!Heaven in hiding</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:04:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/827943/avatar/xFI1ld.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>(:Whisper</title>
            <link>https://virgool.io/@zanbagh217</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آشوب کوچک.</title>
                <link>https://virgool.io/@zanbagh217/%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-pwxmeure6zx7</link>
                <description>ببین… اگر بخواهم از ENFPهایم برایت بگویم، باید پیش از هر چیز اعتراف کنم که بودن کنارشان گاهی شبیه قدم‌زدن روی یک بند نازک میان جنون و شوق است. بودن با یک ENFP یعنی هر لحظه آماده باشی که حوصله‌ات سر برود و هم‌زمان هیچ‌وقت حوصله‌ات سر نرود. عجیب‌اند، پرهیاهو، بی‌پروا. درست همان لحظه‌ای که آرزو می‌کنی ای کاش کمی آرام بگیرند، انگار باتریشان تازه شارژ می شود.یک ENFP در شلوغ‌ترین خیابان‌های شهر ناگهان کودک می‌شود؛ با همان سرخوشیِ بی‌دلیل، گاهی چنان بی‌پروا و رک سخن می‌گوید که حس می‌کنی آبرویت را ریخته‌است کف خیابان. اگر درونگرا باشی، خدا به دادت برسد! چون او بلد نیست حرف‌هایش را نگه دارد برای وقتی که «مناسب‌تر» است. بلد نیست تظاهر کند. راست می‌رود سر اصل دلش، بی‌دروغ، بی‌حساب‌وکتاب.کنارش گاهی حس می‌کنی باید مادرش باشی. دستش را بگیری که گم نشود، زمین نخورد، چیزی نگوید که بعدها مجبور شوی جمعش کنی. اما در حقیقت این تویی که در این جهان شلوغ، دستت را توی دست آن کودکِ درونِ بزرگ‌سالش می‌گذاری و راه را پیدا می‌کنی.گاهی روی مخ‌ است. گاهی کاری می‌کند که در دل بگویی: «کاش کمی آرام‌تر، کمی ساکت‌تر…» اما تهِ قصه چه؟ تهِ قصه، همیشه تنها همان ENFP برایت می‌ماند. همه می‌روند و تنها او می‌ماند و تویی که آرام‌آرام می‌فهمی که دیگر توان زندگی بدون این آشوب کوچک را نداری.چون مهربانی‌ش عجیب است. مراقب است و در دوست داشتن دست و دل باز است. همان لحظه‌ای که فکر می‌کنی از خستگی یا از تردید در حال خاموش‌ شدنی، می‌آید و بی‌خبر چراغی در دل تاریکی‌ات روشن می‌کند.در هر گوشهٔ روحت، چیزی پیدا می‌کند که ارزشِ دوست‌داشتن داشته باشد. بلد است برای هر عیب تو قصه‌ای ببافد که تو را همان‌طور که هستی، کافی جلوه دهد. بدجور از تو دفاع می‌کند. حتی وقتی خودت هم نمی‌توانی از خودت دفاع کنی. حتی وقتی همه علیه تو ایستاده‌اند، او مثل سپری نادیدنی روبه‌رویت می‌ایستد.اما پشت این شجاعتِ تمام‌قد، کودکی پنهان است. دلِ نازکشان، آینه‌ای‌ست که گاهی ترک می‌خورد. همان وقت‌هایی که خنده‌هایش خاموش می‌شود، باید دستش را محکم بگیری، در آغوشش بگیری تا باور کند که هرگز تنهایش نخواهی گذاشت. که نور درونش را می‌بینی و داری نهایت تلاشت را می‌کنی که همانی برایش باشی که او برایت هست. باوجود اینکه می‌دانی هرگز نمی‌توانی.وقتی احساساتی می‌شود چشمانش برق می‌زنند. آنقدر درخشان که گاهی خودت را درونشان گم می‌کنی. رها می‌خندند، بدون ترس، بی‌پروا. از آن خنده‌هایی که تا روزها شادابت نگه می‌دارند.رویا برایش پایان ندارد. در دنیایش، هر ناممکنی شدنی‌ست. هر «نمی‌شودی» را می‌شود. هر مانعی را راهی‌ست. هیچ وقت نقش اصلی نیست، نه در داستان‌ها، نه در فیلم‌ها و نه در انیمیشن‌ها، اما همه می‌دانند که قهرمان داستان بدون حضورش پر از ناامیدی و ترس می‌شود، تما روحیه‌اش را از دست می‌دهد، تمام نور و شادی قلبش خاموش می‌شود. همه می‌دانند که بدون حضورش، بدون آن خنده‌های رها، بدون آن چشم‌های براق، بدون آن‌همه شور و کودکانگی، داستان ارزش ادامه پیدا کردن ندارد.یک ENFP یعنی خنده‌های بی‌دریغ، سر و صدای بی‌پروا، گاهی خجالت، گاهی شرم، اما همیشه عشق. اگرچه هزار بار دلت می‌خواهد سرشان داد بزنی که «بس است»، آخر شب، آرام در دلت می‌گویی: «خوشحالم که هستی.»شاید هم بهتر است بگویم که با خودت می‌گویی:«چطور می‌توانم بدون این رنگین کمان زنده بمانم؟»چون بودنشان و رنگ‌هایشان را به تمام آرامشِ بی‌هیاهوی دنیای خاکستری نمی‌دهی. همین.پ.ن: می‌دونم خیلیا کلا به این تقسیم بندی‌ها اعتقاد ندارن، یا حداقل این احساس رو نسبت به این تایپ ندارن، ولی اینایی که نوشتم باورای قلبی منه، و من هم این متن رو برای ENFPهای خودم نوشتم.مهربون باشین باهام🥲مهربون باشین باهام😀</description>
                <category>(:Whisper</category>
                <author>(:Whisper</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 16:17:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این قسمت: خواندنی‌های اقیانوسی یا اقیانوس‌های خواندنی!؟</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-ywsedaoxwzq3</link>
                <description>روز هشتم ژوئن، روز جهانی اقیانوس.بنده از اونجایی که از طرفداران پر و پا قرص این آبی باشکوه هستم، تصمیم گرفتم که این روز رو بیهوده نگذرونم و یکسری معرفی انجام بدم:)کتاب‌های نسبتا زیادی نوشته شده‌ن که یا درمورد خود دریا و اقیانوس هستن یا حداقل کنار دریا اتفاق می‌افتن که من چندتا محبوب خودم رو بهتون معرفی می‌کنم:)1_ دختری که در اعماق دریا افتادنویسنده: اکسی اوهتعداد صفحات: 280انتشارات پیشنهادی: نشر کتاب مجازیرمان نوجوان. فانتزی اساطیری عاشقانهمردم معتقدند که اگر روزی عروس حقیقی دریا را پیدا کنند، خشم خدای دریا برای همیشه فروکش می‌کند. به این امید هرسال، دختری از روستا را برای پیشکش به خدای دریا انتخاب می‌کنند. اما هنوز نتوانسته‌اند او را به آرامش برسانند. «شیم چیانگ» زیباترین دختر روستاست که مردم باور دارند احتمالاً عروس حقیقی، خود اوست و می‌تواند انسان‌ها را برای همیشه نجات بدهد. با این حال، «جون» که عاشق شیم چیانگ است و از ناپدید شدن او هراس دارد، به دنبالش راهی دریای طوفانی می‌شود. «مینا» قهرمان اصلی داستان نیز، خواهر جون است و برای اینکه برادرش را از رفتن به این ماجراجویی خطرناک بازدارد، تصمیم می‌گیرد خودش را به‌عنوان عروس دریا به آب بیندازد. اینجاست که پا به دنیای اشباح و سرزمین خدایان می‌گذارد...خب راستش من اصلا نمی‌دونم شمایی که دارین این مطلب رو می‌خونین چه سنی هستین، ولی حدس می‌زنم که شاید فکر کنین که این داستان نمی‌تونه اونقدرا جذاب باشه،ولی به جرئت میگم که واقعا باید به این کتاب فرصت خونده شدن داد و بهش اجازه داد که شما رو به اعماق دریا ببره:)و همچنین اینو از من به عنوان تقلب در نظر داشته باشین که نشر کتاب مجازی به حدی این کتاب رو جذاب و زیبا طراحی کرده، که با دیدنش، حتی اگه ندونین داستان راجع به چیه هم دلتون می‌خواد که بخونینش!جلدش سخته و کناره صفحه‌هاش هم آبیه. خلاصه که نگم براتون:)2_ عروس دریایینویسنده: الی بنجامینتعداد صفحات: 240انتشارات پیشنهادی: افقرمان نوجوان. رئال، شاید کمی غمگین:)در داستان درخشان عروس دریایی (The Thing About Jellyfish)، دو دوست صمیمی به نام‌های فرنی و سوزی به قدری به هم نزدیک بودند که می‌توانستند مدت‌ها در مورد همه چیز با هم صحبت کنند، اما درست زمانی که سوزی به فرنی دلایلی با هم قهر بودند اتفاقی غیرمنتظره و تلخ برای فرنی رخ داد؛ او با وجود اینکه شناگر قابلی بود در دریا غرق شد.سوزی با بهت، کنجکاوی و انبوهی از سؤالات مواجه شد؛ او باورش نمی‌شد که غرق‌شدگی علت واقعی مرگ فرنی باشد؛ به همین دلیل عقب‌نشینی نکرد و طرحی برای اثبات چیزی که در ذهنش می‌گذشت تهیه کرد. حتی اگر برای این کار لازم به سفر به دور دنیا باشد سوزی می‌خواست حقیقت را کشف کند؛ سفر عجیب و احساسی او، به جستجو در معنای زندگی، مرگ و شگفتی‌های جهان هستی ختم می‌شود.اول از همه اینکه رده سنی این کتاب فکر می‌کنم برای حدود سیزده چهارده سال باشه، ولی من پارسال خوندمش که هیجده سالم بود.البته شخصیت من کلا اینجوریه. کلا به رمان‌های نوجوان علاقه دارم حتی اگه برای سن خودم نباشن، ولی حقیقتش اینه که اگه من این کتاب رو توی چهارده سالگی می‌خوندم، اصلا درکی که الان کردم رو نمی‌کردم. این کتاب پر بود از روانشناسی کودک! سوزی بعد از مرگ فرنی دچار مشکلات روحی خیلی جدی شده‌بود که من به عنوان یه نوجوون چهارده ساله قطعا درکی از اون‌ها نداشتم. و همچنین روابط دوستی و خانوادگی که توی این کتاب گفته شده بود واقعا اونقدرا هم بچگانه نبودن. این کتاب یه کتاب هیجان انگیز نیست. درواقع یه کتاب روانشناختی و رئال، با شخصیت پردازی و داستان خیلی قویه که به شما اجازه میده به اندازه 240 صفحه توی ذهن یه نوجوون زندگی کنین. و من حقیقتا خوندنش رو پیشنهاد می‌کنم:)و تنها علتی هم که من نشر افق رو پیشنهاد کردم این بود که خودم افق رو خوندم. برای همین قضاوتی روی نشر پرتقال یا نشرهای دیگه ندارم.3_ پری دریایینویسنده: کیارا کاستعداد صفحات: 310انتشارات: باژرمان نوجوان. فانتزیبعد از این که غرق شدن یک کشتی باعث مرگ پدر و مادر «کالن» می‌شود، خود اقیانوس که موجودی زنده و بیدار است، او را از غرق شدن نجات می‌دهد. «کالن» اما حالا باید صد سال به عنوان یک پری دریایی به اقیانوس خدمت کند، و زیبایی و صدای ماورایی خود را به کار بگیرد تا انسان‌ها را در دریا به کام مرگ بکشاند. «کالن» اصلا علاقه‌ای به شغل مرگبار خود ندارد اما گاهی اوقات اوضاع در کنار سایر پری‌های دریایی که خواهرانش به شمار می‌آیند، چندان بد نیست. تا این که «کالن» به شکلی غیرمنتظره به انسانی عجیب به نام «آکینلی» علاقه پیدا می‌کند. از آنجایی که پری‌های دریایی پیر نمی‌شوند، حرف نمی‌زنند، و ازدواج نمی‌کنند، به نظر می‌رسد که عشق میان آنها محکوم به نابودی است اما...قطعا داستانش براتون آشناست.یه ژانری توی کتاب‌ها داریم، که درواقع یه‌نوع بازنویسیه. توی فیلم‌ها هم خیلی هست از این نوع. مثل کروئلا، مالیفیسنت و...اینا انواع متفاوتی دارن، اما در بیشتر مواقع به تطهیر شخصیت‌های منفی می‌پردازن. به این صورت که با نشون دادن گذشته اون شخصیت منفی، اثبات می‌کنن که منطقیه که سرانجامش اینجوری بشه⁦¯⁠\⁠_⁠(⁠ツ⁠)⁠_⁠/⁠¯⁩ مثل کتاب سنگدل یا همون فیلم کروئلا.یه نوع دیگه هم هست، که درباره خود شخصیت اصلی داستانه، ولی با تغییرات. ینی نویسنده خود داستان اصلی رو برمی‌داره و با اضافه و کم کردن یه‌سری اِلِمان، یه داستان جدید می‌نویسه. مثل کتاب ریسیدن سپیده‌دم.که این کتاب پری دریایی هم شامل دسته دوم میشه.من خودم به شدت به این نوع کتابا علاقه دارم:) ولی حس می‌کنم این نوع، فقط برای دسته‌ای جالبه که می‌دونن از این سبک خوششون میاد، وگرنه ممکنه به نظرتون مسخره بیاد:|4_ موج نورداننویسنده: کای مایرانتشارات: ماهیرمان نوجوان. فانتزیزلزله‌ای بزرگ سواحل کارائیب را می‌لرزاند. بیشتر باراندازها زیر آب می‌روند و موجی عظیم تمام شهر را پر می‌کند. هیچکس نمی‌داند زمین‌لرزه اثر دیگری هم از خود به‌جا می‌گذارد؛ انرژی سحرآمیزی آزاد می‌شود و بچه‌هایی باقدرتی خاص به دنیا می‌آیند، به آنها کواپه می‌گویند.چهارده سال بعد از آن حادثه، جولی گمان می‌کند جز خودش موج نورد دیگری وجود ندارد تا اینکه با مونک آشنا می‌شود. مونک می‌تواند، با صدف‌ها، جادویی قدیمی ترتیب دهد. با این‌حال، سرنوشتی تیره‌وتار در انتظار هردوی آنهاست: در دل اقیانوس اطلس، گردابی چرخنده پیچ‌وتاب خوران قایق‌های شکسته را به ساحل می‌راند و دنبال موج نوردها می‌گردد. گرچه فقط جولی و مونک توان از بین بردن آن را دارد، راهی طولانی و پرخطر در پیش دارند که محکی جدی برای دوستی آنهاست. مونک و جولی در کتابخانه‌ی شهر برای مبارزه با گرداب آموزش می‌بینند و حس رقابت بین آن دو جریان دارد، هرچند اگر قرار است دنیا را نجات بدهند مجبورند باهم کنار بیایند.موج نوردان یه رمان سه جلدی و فانتزی و بسیار جذابه که شاید هرگز اسمشو نشنیده باشین ولی واقعا ارزششو داره:)5_ سفر به سرزمین‌های غریبنویسنده: سونیا نمرانتشارات: ادامهرمان نوجوان. ماجراجویی روستایی نفرین‌شده را تصور کنید که سال‌هاست هیچ دختری در آن به دنیا نیامده. قمر، قهرمان کتابِ «سفر به سرزمین‌های غریب»، سفرش را از همان روستای عجیب آغاز می‌کند. دختری فلسطینی که شیفته سفر است و از دل ماجرایی به استقبال ماجرایی دیگر می‌رود در بطن قصه‌هایش، ماجرای زندگی دیگران هم نقل می‌شود.«سفر به سرزمین‌های غریب» یک فانتزی شرقی و تاریخی شبیه ماجراجویی‌های سندباد و علی‌باباست و قصه‌های درهم‌تنیده‌ی آن یادآور هزار و یک شب است. سونیا نمر قصه‌های سینه به سینه‌ی جهان عرب و فلسطین را جمع کرده و رمانش را با داستان‌ها، ضرب‌المثل‌ها و تصویرهای قدیمی مزه‌دار کرده تا ادبیات شفاهی کشورش در کتابخانه‌ها خاک نخورد و جوان‌ها و نوجوان‌های کم سن وسال تر هم درباره‌اش با یکدیگر حرف بزنند.من خودم این کتاب رو نخوندم. کسی معرفی کرد و من فقط با خوندن خلاصه و مطالب مرتبط باهاش بهش جذب شدم:) کلا همیشه خوندن کتابایی که فرهنگ شرقی رو معرفی کنه برام جالب بوده، خصوصا اگه در قالب رمان باشه:))))) 6_ قلب مدفوننویسنده: فرانسیس هاردینگتعداد صفحات: ۵۱۲انتشارات: پرتقالرمان نوجوان. فانتزی و اساطیریکتاب قلب مدفون (Deeplight) روایتگر دنیای جادویی زیر دریاهاست و شما را با دو دوست صمیمی برای یافتن راز سربه‌مهر و مدفون در اعماق دریا همراه می‌کند.داستان از یک جزیره به نام «میریاد» آغاز می‌شود که ساکنان آن، سال‌ها خدایان بیرحم و ترسناک را می‌پرستیدند. اما، در طی یک هفته جنگی میان خدایان شکل می‌گیرد و همه آنها و بسیاری از مردم جزیره می‌میرند. جنازه خدایان غول‌پیکر در انتهای دریاها فرو می‌رود و حالا پس از سی سال، این افسانه در میان ساکنان جزیره مشهور است که هر کس بتواند به اعماق آب‌ها سفر کند و تکه‌ای از بدن خدایان را بردارد، به ثروت و قدرت بیکرانی دست می‌یابد.در میانه این قصه‌های اسرارآمیز که میان مردم در جریان است، هارک و جلت که دو دوست بسیار صمیمی هستند، یک ماجراجویی جذاب را همراه با هم آغاز می‌کنند. اما در میان این ماجراجویی، جلت تا مرز غرق شدن نیز پیش می‌رود. درنهایت هارک با تکه شی اسرارآمیزی که آن را از ته دریا پیدا می‌کند موفق می‌شود که جلت را نجات دهد. اما هیچکدام نمی‌دانند این اتفاق چه آینده‌ای را برایشان رقم می‌زند...خب خب. این کتاب، کتاب محبوب من توی این لیسته و به تازگی هم خوندمش:)پشت کتاب، رده سنی رو نوشته مثبت شونزده سال و واقعا هم درسته.خب. اول اینکه ایده کتاب، با وجود اینکه راجع به ایزدان بود، به شدت جذاب و جدید بود. دوم اینکه شخصیت پردازی واقعا عالی بود و کاملا می‌شد باهاشون زندگی کرد. سوم اینکه روند داستان به شدت جذاب بود و انقدر کشش داشت که واقعا می‌شد دو سه روزه تمومش کرد. و باوجود اینکه تا الان این طولانی ترین کتابی بوده که معرفی کردم، اطمینان می‌دم که خسته‌کننده نخواهد بود:)و اگر واقعا شیفته اقیانوس هستین، این اولین و مهم‌ترین کتابیه که پیشنهاد می‌کنم از دستش ندین:)7_ پیرمرد و دریانویسنده: ارنست همینگویتعداد صفحات: ۸۴انتشارات: پرکتاب پیرمرد و دریا، شرح تلاش‌های یک ماهیگیر پیر کوبایی است که طی 84 روز گذشته، حتی یک ماهی هم صید نکرده‌است و در دل دریاهای دور برای به دام انداختن یک نیزه ماهی بسیار بزرگ با آن وارد مبارزهٔ مرگ و زندگی می‌شود. این کتاب در سال 1953 جایزه پولتیز و در سال 1954 جایزه ادبی نوبل را از آن خود کرده است.من راستش نخوندمش، ولی معروف‌ترین کتاب در این باره‌ست، پس...8_ شمال ناکجانویسنده: لیز کسلرتعداد صفحات: ۲۵۵انتشارات: ایران بانرمان نوجوان. ماجراجویی فانتزیوقتی پدربزرگ «میا» به شکلی ناگهانی ناپدید می‌شود، او به اجبار از وقت گذراندن با دوستانش صرف نظر می‌کند تا به همراه مادرش به روستای محل زندگی مادربزرگ و پدربزرگش برود و به مادربزرگ خود کمک کند. «میا» روزهایی دلگیر و کسل کننده را بدون موبایل یا اینترنت در «پورت هیون» می‌گذراند. اما وقتی او به یک قایق ماهیگیری متروک و دفتری مخفی درون آن برمی‌خورد، وارد سفری عجیب و منحصر به فرد می‌شود. با گذر روزها، «میا» یادداشت‌هایی را با صاحب دفتر—دختری به نام «دی»—رد و بدل می‌کند؛ اما چیزی که «میا» نمی‌داند این است که یادداشت‌هایش در حال سفر در زمان هستند...این کتاب رو گذاشتم آخر لیست، چون این کتاب به‌طور مستقیم راجع به دریا نیست، اما توی یه شهر ساحلی اتفاق میفته، و همچنین مواجهه‌های زیادی هم با دریا داره.من این کتاب رو دو سه سال پیش خوندم، ولی هیچ‌وقت هیجانمو وقتی که کتاب تموم شد یادم نمیره.از نظر من این کتاب لزوما سن خاصی نداره و من هنوزم برای خوندن دوباره‌ش هیجان دارم:)داستان این کتاب به شدت قوی و جذابه و قول میدم که با پایان بندی‌ش غافلگیرتون می‌کنه:)خب  معرفی‌نامه من تموم شد. می‌دونم که قطعا یه‌عالمه کتاب دیگه هم در این باره وجود داره که من نمیشناسمون یا می‌شناسم و فراموش کردم بنویسم، ولی تلاش کردم حس خوب خودمو منتقل کنم که نمی‌دونم چقدر موفق بودم:)خوشحال میشم اگه کتاب اقیانوسی دیگه‌ای خوندین معرفی کنین:)))و همچنین اگه هرکدوم از این کتاب‌ها رو خوندین نظرتون رو بگین?در ضمن! روز اقیانوس من هنوز تموم نشده:)</description>
                <category>(:Whisper</category>
                <author>(:Whisper</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 01:16:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی. رنگ اعماق دریا {۳}</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%DB%B3-dcbj2y28j6af</link>
                <description>پارت۳  فرداش توی مدرسه، اصلا نمی‌تونستم تمرکز کنم. اصلا صدای معلم رو نمی‌شنیدم. همش یا داشتم به ساعت نگاه می‌کردم. یا جای خالی زویی............تا زنگ خورد، دویدم و از مدرسه رفتم بیرون.تمام خط ساحل رو دویدم تا برسم به علامت مخصوصمون.رسیدم. نبود.صداش کردم. چند بار. گفتم شاید قایم شده. + زویی واقعا الان وقت شوخی نیست! اگه قایم شدی لطفاً بیا بیرون. زویی! لطفا! بیا دیگه! زویی!نیومد.نشستم همونجا. گفتم شاید خسته بوده رفته خونه، یا اینکه گشنه‌ش بوده و رفته یه چیزی بخوره.همونجا منتظر شدم.نیم‌ساعت.یک ساعت.می‌خواستم بهش زنگ بزنم، ولی ترسیدم گوشیشو گذاشته باشه توی خونه و مامانش بفهمه همه‌چی رو. فقط یه پیام بهش دادم.«زویی. من سر قولم موندم. منتظرتم.»بازم منتظر موندم.بعد نیم‌ساعت، دیگه می‌دونستم حتی اگه ده ساعت هم بشینم نمیاد. گریه‌م گرفته بود. حتی نمی‌خواستم به اینکه چه اتفاقی براش افتاده فکر کنم. فقط می‌خواستم گریه کنم.و می‌خواستم برگرده.مامانم زنگ زد. جوابشو ندادم. بهش پیام دادم.«نگران نشو. توی ساحلم. یه‌کم دیگه میام.»جواب داد.«باشه عزیزم. با زویی هستی؟»دوباره گریه‌م گرفت. پیامشو باز نکردم.بعد از اون، دو_سه بار هم مامان زویی بهم زنگ زد. جوابشو ندادم. نیم‌ساعت گذشته بود که یهو یکی بهم زنگ زد. زویی.هول شدم. قلبم داشت خیلی تند می‌زد. سریع برداشتم و گفتم: دیوونه کجایی؟_ کاسیا عزیزم. چرا تلفنتو جواب نمیدی؟ مامانش بود. دوباره داشت گریه‌م می‌گرفت.+ سلام. ببخشید._ عزیزم زویی پیش توئه؟ گوشیشو جا گذاشته.+ نه._ چی؟ پیش تو نیست؟ پس کجاست؟ بعد مدرسه نگفت کجا میره؟+ زویی مدرسه نیومد._ چی؟ مدرسه نیومد؟ پس کجاست؟ کجا رفته؟ خیلی نگران شد. سریع اومد پیشم تا باهم دنبالش بگردیم. فکر می‌کرد منم نمی‌دونم.چجوری می‌تونستم بهش بگم؟ بگم که زویی توی دریاست؟همه‌جا رو گشتیم.یهو یه چیزی به ذهنم رسید. دویدم سمت ماهی فروشی. فقط امیدوار بودم چیزی رو ببینم که می‌خوام. رفتم داخل و سریع رفتم سراغ کمدا. کمد زویی رو باز کردم.نبود. امیدوار بودم لباسشو ببینم. که شاید برگشته باشه و یه‌جایی توی شهر باشه...ولی نبود.همونجا نشستم روی زمین. اشکام می‌ریختن روی صورتم.رفتم خونه. مامان دید دارم گریه می‌کنم. گفت: کاسیا! عزیزم چی شده؟ خوبی؟_ آره خوبم. ولم کن.رفتم توی اتاقم و نشستم روی تخت و فقط گریه کردم. ترسیده‌بودم. باید چیکار می‌کردم؟ چطوری باید بهشون می‌گفتم؟ نباید از اول می‌ذاشتم بره. نباید قول می‌دادم. نباید.............آخر شب بود که مامان در زد اومد تو.+ کاسیا خوبی؟ سرمو تکون دادم.+ زویی اون موقع توی ساحل پیش تو بود؟ مامانش بهم زنگ زد._ مگه... مگه پیدا شده؟+ پیـ... پیدا؟ مگه گم شده بود؟دوباره گریه‌م گرفت. + کاسیا! کاسیا چی شده؟ میشه به من بگی؟ زویی گم شده؟ پس چرا مامانش به من چیزی نگفت؟ تو نمی‌دونی کجاست؟ مگه مدرسه باهم نبودین؟_ نه. زویی مدرسه نیومد.+ وای خدایا. باید برم پیش مامانش. احتمالا به پلیس گفته. بهتره برم...دیگه نمی‌تونستم. _ مامان! من می‌دونم کجاست.+ چی؟ چی؟ می‌دونی؟ چرا تا الان نگفتی؟ کجاست؟_ توی دریا.+ چـ...چی؟ دریا؟سرمو به نشانه تایید تکون دادم.همه‌چیزو براش تعریف کردم. جزء به جزء. دیگه انقدر گریه کرده بودم که نفسم بالا نمیومد.مامان خیلی نگران شده بود. + چرا تا الان چیزی نگفتی؟_ مامان بهش قول داده بودم. بعدشم می‌ترسیدم! چجوری می‌تونستم بگم؟ به مامانش بگم زویی توی دریاست. تنها. منم می‌دونستم و جلوشو نگرفتم؟ می‌دونستم و به شما نگفتم؟+ وای خدایا.اومد جلو و بغلم کرد. + آروم باش کاسیا._ همش تقصیر من بود. فقط تقصیر من!+ نه عزیزم..._ چرا! نباید می‌ذاشتم بره! نباید قول می‌دادم! باید به شما می‌گفتم، یا به مامانش... باید جلوشو می‌گرفتم...+ تقصیر تو نیست کاسیا!_ باور کن بهش گفتم! گفتم که دیوونگیه! گفتم خطر داره! گفتم یه بلایی سرت میاد... ولی گوش نکرد...+ می‌دونم عزیزم... می‌دونم...بعدش مامان رفت و همه‌چیزو برای مامانش و ریکی و بقیه تعریف کرد. نمی‌خوام فکر کنم واکنش مامانش چی بوده.نمی‌خوام بدونم چه حالی داره...........فرداش یه تیم غواص رفتن توی آب تا دنبالش بگردن. تا بعد از ظهر توی دریا بودن. ولی هیچی. هیچی پیدا نکردن.چند روز پشت هم رفتن برای پیدا کردن یه نشونه ازش. ولی هیچ خبری نبود.حدود یه هفته بعد از اون روز، یه مراسم یادبود براش گرفتن. توی قایق. روی آب. مامانشو دیدم. بعد از یه هفته اولین بار بود که تونستم توی صورتش نگاه کنم. چشماش خیلی ناراحت بودن. خیلی.زویی تنها چیزی بود که داشت. بهترین چیزی که داشت.منم همینطور.همه براش گل انداختن توی دریا. گل رز با روبان سیاه. ولی مال من سیاه نبود.آبی بود.ولی نه آبی آسمونی، آبی رنگ اعماق دریا.رنگ مورد علاقه زویی.»»»»»..............................بعد از اینکه دریچه باز شد، من مُردم.ولی صدای کایلو رو می‌شنیدم که بلند بلند می‌گفت: کاسیا زنده‌ست! داره تکون می‌خوره!ولی من مُرده‌بودم.چشمامو باز کردم. انقدر نور زیاد بود که هیچی نمی‌تونستم ببینم.سردم بود. خیس بودم.حس کردم که اومدن کنارم نشستن. مامان و بابا و کایلو. داشتن باهام حرف می‌زدن‌. مامان گریه می‌کرد.حس می‌کردم.ولی نمی‌شنیدم.من مُرده‌بودم. همون لحظه که دیدمش. هزار برابر من بود. من مُردم. مطمئنم. خودمو دیدم. خودمو دیدم که شنا می‌کردم سمتش. می‌خواستم برم. برم دنبال زویی. شاید اون می‌دونست کجاست. داشتم می‌رفتم سمتش. می‌خواستم ازش بپرسم با زویی چیکار کرده... زویی هیچ‌وقت زیر قولش نمی‌زنه! چیکار کرده باهاش که نتونسته بیاد؟ باید می‌فهمیدم. باید می‌فهمیدم!می‌خواستم پیداش کنم و بهش بگم. بگم که می‌ترسم. دیگه اصلا اهمیت نمیدم اگه بخواد فکر کنه ضعیفم. باید بهش بگم که هر دفعه سوار اون آسانسور میشم تا باهاش برم توی اعماق، اونو تصور می‌کنم که یجایی توی اعماقه... باید بهش بگم که از اقامتگاه، از رستوران، از آسانسور، از اعماق متنفرم! ازش می‌ترسم! چون تمام لحظه‌هایی که اونجام به این فکر می‌کنم که اون...باید بهش بگم هروقت این پایینم حس می‌کنم شناورم، معلقم. توی اعماق. دقیقا مثل اون.باید پیداش می‌کردم.نذاشتن.بَرَم گردوندن.من مُرده بودم، ولی الان زنده‌م..............................گل رو گذاشتم روی بقیه گل‌ها. حدوداً یه هفته بود که روی علامت مخصوصمون براش گل می‌ذاشتم. گل رز با روبان آبی. ولی نه آبی آسمونی. آبی رنگ اعماق دریا.گل رو گذاشتم و رفتم سمت آب. روبروی آب وایسادم و بهش خیره شدم. به دریا. شایدم زویی.یه قطره اشک از چشمم چکید روی ماسه‌ها.آروم گفتم: من سر قولم موندم... ولی... تو خیلی...یه قطره اشک دیگه از چشمم چکید.گفتم: دلم برات تنگ شده...</description>
                <category>(:Whisper</category>
                <author>(:Whisper</author>
                <pubDate>Wed, 02 Nov 2022 19:45:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی. رنگ اعماق دریا {۲}</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%DB%B2-s9gieahpqfll</link>
                <description> پارت۲ توی اتاقم روی تخت لم‌ داده بودم. مثل همیشه داشتم آهنگ گوش می‌دادم، یهو حس کردم یه صدایی اومد. حس کردم یه‌چیزی خورد به دیواره اقامتگاه. سریع هندزفریمو درآوردم و با دقت گوش کردم، ولی هیچ صدایی نمی‌اومد. بازم توهم! هندزفریمو برداشتم که بذارم توی گوشم که دوباره یه صدایی اومد. همون صدا. صدا شبیه یه غرش بود، یا یه چیزی شبیه موتور ماشین، یا حتی صدای نعره از دور.صدا قطع شد.صبر کردم شاید بازم بشنوم، ولی هیچ صدایی نیومد. دوباره هندزفریمو گذاشتم توی گوشم تا آهنگمو گوش کنم......دوباره فردا شب همون صداها تکرار شدن. سعی کردم اهمیت ندم، یه‌چیزی گذاشتم توی گوشم که نشنوم.نیم ساعت گذشت.تازه داشت خوابم می‌برد که یهو دوباره شنیدمش. بلندتر از همیشه. دیگه داشتم می‌ترسیدم. نشستم. هرچی فکر می‌کردم نمی‌فهمیدم صدای چیه. داشت گریه‌م می‌گرفت. دلم می‌خواست به زویی زنگ بزنم و براش تعریف کنم. اون خوب دریا رو میشناسه. شاید بتونه بگه اون چیه.دوست ندارم فکر کنه ضعیفم.اون هیچ وقت نمی‌ترسه.بلند شدم رفتم بیرون روی کاناپه خوابیدم. چندین بار تا صبح بی‌دلیل از خواب پریدم، ولی دیگه صدایی نمیومد.دوباره شب بعد رفتم توی اتاقم. هیچ صدایی نمیومد. ساکت ساکت. یه‌ذره صبر کردم، ولی سکوت محض بود. فکر کردم که اگه به زویی می‌گفتم چی می‌شد. احتمالا بهم می‌خندید و می‌گفت:«اگه یه بار به حرفم گوش می‌کردی و میومدی، دیگه نمی‌ترسیدی!»زویی وقتی می‌خنده، گونه‌ش چال میفته.منم همینطور.خوابیدم.«کاسیا! دوباره پیشش بودم! بازم نتونستم ازش عکس بگیرم، ولی یه چیز جالب دیگه فهمیدم!صداشو شنیدم! می‌خوای اداشو برات دربیارم؟»یهو یه‌چیزی شنیدم. بلند بود.از خواب پریدم. هنوز صداش میومد. دقیقا مثل همون صدایی که زویی داشت درمیاورد. یه قطره اشک از چشمم چکید.می‌ترسیدم.باید به زویی زنگ بزنم. باید بگم می‌ترسم. دیگه مهم نیست اگه فکر کنه ضعیفم.باید بهش زنگ بزنم.کاش می‌تونستم.باید می‌فهمیدم چیه. باید می‌فهمیدم صدا از کجا میاد، یا از چی.یهو یه فکری کردم. دلم نمی‌خواست، ولی تنها راهی بود که به ذهنم می‌رسید. باید می‌فهمیدم. از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. تا آخر راهرو رفتم. رسیدم به یه در. در اتاق۶.دستمو گرفتم به دستگیره. باید می‌فهمیدم صدای چیه. نفس عمیق کشیدم و درو باز کردم. سیستم حفاظتی روشن شد. در دوم رو هم باز کردم و وارد شدم.تاریک بود. تاریک تاریک. ولی هنوز می‌تونستم شیشه رو ببینم. و همچنین دریارو.ضربان قلبم رفت بالا. سرم شروع کرد به گیج رفتن، نفسم بند اومد، ولی این دفعه خیره نشدم. رفتم جلو. جلوتر. جلوتر. دستمو گذاشتم روی شیشه و بادقت نگاه کردم. «آبی رنگ اعماق» دیدمش. یه هاله. حتی با وجود تاریکی بازم می‌دیدمش. بزرگ بود. خیلی بزرگ. هزار برابر من. خاکستری بود. رو به من بود، چون می‌تونستم ببینم... می‌تونستم ببینم که هر طرف، سه_چهارتا باله داره.داشت نزیک‌تر می‌شد. نزدیک شیشه.ترسیدم. قدم قدم رفتم عقب. انقدر رفتم تا رسیدم به کلید چراغ و سریع چراغ رو زدم، ولی روشن نشد. دو_سه بار پشت هم زدم، ولی بازم روشن نشد.در عوض آژیر خطر روشن شد.دفعه قبل که دریچه باز همه سیستم برقی اتاق از کار افتاد.نباید چراغو می‌زدم. چون هر اختلالی توی سیستم...یه‌کم طول کشید تا بفهمم دریچه داره باز میشه. تا به خودم اومدم دیدم آب داره وارد اتاق میشه. چیز زیادی دیده نمی‌شد، ولی صداشو کامل می‌شنیدم. داشتم سکته می‌کردم. ضربان قلبم روی هزار بود. یخ‌زده بودم. فلج شده بودم. نمی‌تونستم تکون بخورم.همه چیز داشت اتفاق میفتاد. لحظه به لحظه. عین چیزایی که توی خوابم دیدم. اون شب...می‌ترسیدم.آب داشت می‌پاشید به صورتم. به دستام. به همه‌جا. خیلی سرد بود. خیلی خیلی.گریه‌م گرفته بود، ولی هنوز نمی‌تونستم تکون بخورم. نمی‌تونستم فرار کنم، نمی‌تونستم خودمو نجات بدم. هیچ کار نمی‌تونستم بکنم، ولی هنوز می‌دیدمش، هاله خاکستری. هزار برابر من.شدت آب داشت بیشتر می‌شد. داشتم معلق می‌شدم. آب سرد با شدت از دریچه وارد می‌شد و صدای وحشتناکش توی گوشم می‌پیچید و من نمی‌تونستم فرار کنم و...بعدشمن مُردم.................................«««««درو باز کرد. لبخند زد و سلام کرد. قبل از اینکه حتی سلام کنم گفتم: خوش گذشت؟گفت: از کجا فهمیدی رفتم؟_ از موهات! چسبیده‌ن به کله‌ت!آه کشید و گفت: فکر کنم فقط وقتی اون لباسو می‌پوشم اینجوری میشه، وگرنه که این موها همیشه رو هواست!_ نگفتی. خوش گذشت؟+ بهتر از این نمی‌شد!_ می‌دونی همیشه همینو میگی؟+ اگه یه بار باهام میومدی، می‌دیدی که راست میگم! واقعا بهتر از این نمیشه!_ هزار دفعه گفتم که نمیام! خودتم می‌دونی که هیچی بلد نیستم! حتی شنا! اگه یه‌بار باهات بیام، اون‌وقت می‌بینی که بدتر از این نمیشه!خندید و گفت: حالا بیخیال! بیا می‌خوام یه‌چیزی برات تعریف کنم! اصن واسه همین گفتم بیای. بیا تو.رفتیم توی اتاقش.گفت: اونجا یه چیزی دیدم.گفتم: چی؟ یه ماهی؟_ مسخره ماهی که همیشه می‌بینم. یه چیز جدید بود.+ یه ماهی جدید؟_ نمی‌دونم چی بود. خیلی بزرگ بود. خیلی خیلی بزرگ. هزار برابر من!+ شاید نهنگ بوده._ شاید. ولی تا جایی که می‌دونم این اطراف نهنگ نیست. خلاصه که خیلی عجیب بود. رنگشم خاکستری بود. یه دمم داشت. + تونستی ازش عکس بگیری؟_ معلومه که نه! تو اون عمق نمی‌تونم عکس بگیرم. ولی دفعه دیگه حتما می‌گیرم.+ چجوری؟ مگه نمیگی نمیشه؟ _ آره اونجا نمیشه، ولی اگه یه‌ذره برم نزدیک‌تر، اون‌وقت می‌تونم از نزدیک سطح آب ازش عکس بگیرم. از بالا.+ نزدیک‌تر؟ لطفاً دیوونه بازی درنیار. اگه خطرناک باشه چی؟ اگه یه بلایی..._ نگران من نباش! چیزی نمیشه. حتی اگه نهنگ هم باشه، نهنگا به آدما کاری ندارن. اصلا مارو نمی‌بینن که بخوان کاری داشته باشن!+ ولی اگه..._ نگران نباش کاسیا! بار اولم که نیست. هزاربار رفتم. اتفاقی نمیفته. بعدشم، تنها که نیستم! ریکی همش حواسش به منه! + نمی‌دونم._ نگران نباش دیگه.سه‌شنبه دوباره رفت. معمولاً دو_سه روز توی هفته می‌رفت. حدودای ساعت نه صبح می‌رفت و تا حدود دوازده ظهر برمی‌گشت. منم همون حدود کنار اسکله منتظرش وایسادم. حدود دوازده و نیم قایقشون رسید. زویی پیاده شد. اعصابش خورد بود.+ چی شد؟ تونستی عکس بگیری؟ _ نخیر.+ چرا؟_ چونکه ریکی نذاشت! گفت اونجا منطقه ممنوعه! عوض اینکه سرش به کار و برنامه خودش باشه، همش داره منو نگاه می‌کنه! تا گفتم می‌خوام چیکار کنم، جلومو گرفت و برگردوندم! یجوری باهام رفتار می‌کنه انگار تازه‌کارم! انگار نه انگار که...+ زویی! وقتی میگی منطقه ممنوعه، ینی شاید... شاید خطرناک بوده. اون فقط می‌خواسته ازت محافظت کنه. که چیزیت نشه.رفت و نشست لب اسکله._ چندبار بگم. من واقعا نیازی به محافظ ندارم! اه! خیلی نزدیکش بودم کاسیا! اگه فقط می‌ذاشت یه‌کم نزدیک‌تر بشم... اون‌وقت... اون‌وقت راحت می‌تونستم... ولی این دفعه از یه زاویه دیگه دیدمش کاسیا! این دفعه رو به من بود! فهمیدم که... فکر کنم هر طرف سه_چهارتا باله داره! اه! کاش می‌تونستم...+ زویی اشکالی نداره. حالا انقدرم مهم نبود._ خیلی بیشتر از این مهم بود! باید بفهمم چیه! اگه بودی... اگه بودی می‌فهمیدی چقدر حس عجیبیه که بعد این همه وقت غواصی، یه چیزی ببینی که تا حالا شبیهشو ندیدی. اگه بودی.بلند شد و رفت...........شب بود. حدودای دوازده شب.بهم پیام داد «بیا دم در می‌خوام حرف بزنم باهات.»سریع رفتم و درو باز کردم.+ سلام. بیا تو._ نه وایسا همین‌جا بگم بهتره.+ چی... چی شده؟ باشه همین‌جا بگو._ فقط قبلش قول بده بین خودمون می‌مونه. فکر کنم فقط به تو اعتماد دارم. قول بده.+ با... باشه قول میدم._ فردا دوباره میرم. توی آب.+ فردا؟ فردا که باید بریم مدرسه. نمی‌تونی بری._ مدرسه نمیام.+ خب به مامانت چی میگی؟ فکر می‌کنی اجازه میده که..._ مامانم قرار نیس بفهمه.+ چرا فکر کردی ریکی قبول می‌کنه؟ فردا اصلا روز کاری اون نیست! بعدشم اگه به مامانت بگه چی؟_ اونم قرار نیست بدونه.+ چی... چی؟ ینی چی؟ می‌خوای... می‌خوای تنها بری؟ ولی این خلاف مقرراته!_ نگران نباش. هیچی نمیشه. کسی نمی‌فهمه چی‌شده. زود میرم و قبل از اینکه کسی بفهمه برمی‌گردم. فقط کافیه خودمو یجوری گم و گور کنم تا تایم مدرسه تموم بشه و...+ دیوونه، تو... تو دیوونه‌ای! مگه مسئله فقط زمانه؟ اگه یهو... یهو اکسیژنت تموم بشه، یا... یا لوله‌ت قطع بشه، اگه یه موجودی اون پایین یه بلایی سرت بیاره، اگه تنها باشی هیچ‌کسی نیست کمکت کنه! اون‌وقت..._ کاسیا! کاسیا! تند نرو! اتفاقی نمیفته! ما اینجا نه کوسه داریم، نه موجود خطرناک! گفتم که نهنگ‌ها کاری به آدما ندارن! منم تمام دوره‌ها رو گذروندم، هیچی نمیشه! قول میدم! قبل از اینکه اکسیژنم تموم شه بر‌می‌گردم و وقتی از مدرسه برگردی کنار علامت مخصوصمون منتظرتم.+ نباید بری. تو دیوونه‌ای. خطرناکه. اگه بلایی سرت بیاد چی؟_ هیچیم نمیشه! سالم سالم برمی‌گردم. قول میدم!ترسیده‌بودم. می‌خواستم گریه کنم. ولی نکردم.+ نمی‌دونم._ معلومه که نمی‌دونی. تو که هیچ‌وقت اونجا نبودی.+ می‌دونم._ کاسیا قول میدم هیچی نمیشه! قول میدم! بعد از مدرسه همدیگه‌رو می‌بینیم! باور کن.+ نمی‌تونم کاری کنم نری._ نه نمی‌تونی. ولی می‌تونی بهم اعتماد کنی. من مطمئن مطئنم! تنها چیزی که نگرانم می‌کنه نگرانی توئه! میشه اعتماد کنی بهم؟ لطفاااا!+ باشه._ پس بین خودمون می‌مونه؟+ آره. می‌مونه. قول میدم._ پس... می‌بینمت. باشه؟+ می‌بینمت.محکم بغلم کرد. لبخند زد و خداحافظی کرد و رفت.ترسیده‌بودم. نمی‌تونستم نفس بکشم. سرم گیج‌ می‌رفت. نمی‌خواستم بره.</description>
                <category>(:Whisper</category>
                <author>(:Whisper</author>
                <pubDate>Wed, 02 Nov 2022 19:39:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی. رنگ اعماق دریا {۱}</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%DB%B1-gdozs3hyh06s</link>
                <description>پارت۱ درو باز کردم و وارد شدم. بجز اون لوستر سوخته‌ای که توی ارتفاع ده_دوازده متری من از سقف آویزون بود هیچ وسیله نورانی دیگه‌ای وجود نداشت. به روبروم خیره شدم. تاریک بود. هیچی نمی‌دیدم. تاریک بود و بی‌انتها. و دیوونه کننده. و... وحشتناک.یه لحظه یه چیزی دیدم. باوجود تاریکی محض، بازم می‌تونستم ببینمش، بزرگ بود. خیلی بزرگ. هزار برابر من. داشت نزدیک می‌شد، نزدیک شیشه. سرم گیج رفت. رفتم کنار دیوار تا دستمو بهش تکیه بدم، اما دستم خورد به یه چیزی، به یه دکمه. دکمه دریچه.دریچه شروع کرد به باز شدن. نفسم بند اومده بود، انقدر ترسیده بودم که نمی‌تونستم تکون بخورم. آب داشت با شدت از دریچه وارد اتاق می‌شد. صداش وحشتناک بود. خیلی وحشتناک. توی تاریکی محض، فقط صدای برخورد آب با در و دیوار رو می‌شنیدم و یه هاله می‌دیدم. یه هاله از موجای وحشتناکی که نمی‌تونستم ازشون فرار کنم. کم کم برخورد پرش آب رو با صورتم حس می‌کردم. باید یه راهی برای بستن دریچه پیدا می‌کردم، باید قبل از اینکه کامل باز می‌شد جلوی آب رو می‌گرفتم، باید فرار می‌کردم. اشکام توی چشام حبس شده بودن. دلم می‌خواست مامانو صدا کنم. ولی حتی نمی‌تونستم دهنمو باز کنم. می‌خواستم نجاتم بده، ولی از ترس یخ‌زده بودم. انگار پاهام به زمین چسبیده بودن. مغزم داشت فریاد می‌کشید و ازم می‌خواست که فرار کنم، ولی بدنم انگار فلج شده بود.یواش یواش آب اومد بالا. دیگه تقریبا کل اتاق رو پرکرده‌بود. اون سیاهی تاریک و بی‌انتها و دیوونه‌کننده و وحشتناک تمام وجودمو گرفته بود. شناور شده‌بودم، معلق توی اقیانوس. توی اعماق.نمی‌دونم چرا، اما حتی انگار نمی‌تونستم شنا کنم یا دست و پا بزنم تا خودمو نجات بدم. نه آژیر خطر روشن شد، نه هیچی. موهام دور صورتم حرکت می‌کردن، شالم از گردنم باز شد. آخرین لحظه، یه چیزی دیدم، دوباره همون بود، همونی که هزار برابر من بود. داشت میومد نزدیک‌تر...بعدشمن مُردم......- خب جدی چرا باید آهنی باشه؟ منطقی فکر کنین بابا، واقعا اگه شیشه‌ای بود بهتر نبود؟ ما مجبوریم سه چهار دقیقه این تو باشیم، خب اگه شیشه‌ای بود، حداقل می‌تونستیم بیرونو ببینیم!+ قبلا هزار بار راجع به این مسئله حرف زدیم. واقعا دلیلی برای اینکه دوباره راجع بهش حرف بزنم نمی‌بینم.- بابا آخه شما هیچ وقت درست توضیح ندادین. هرچی بیشتر بهش فکر می‌کنم بیشتر غیر منطقی به نظر میاد. اینجوری آدم حس می‌کنه توی زندانه، حتی آسانسور برج هم شیشه‌ایه، پس چرا باید اینجا...+ وای کایلو! بین حرفات گاهی هم نفس بکش! باشه میگم! برای بار هزارم، واضحه که شیشه اصلا و ابدا مقاومت آهن رو نداره! امنیت اینطوری بیشتره! ما که اینجا رو برای امروز و فردا نساختیم! اینجا قراره چندین سال همینجوری بمونه! حالا فقط کافیه شیشه بشکنه و...- آخه بابا برای چی باید بشکنه؟ هیچ ضربه‌ای نمی‌تونه شیشه به این محکمی رو بشکنه!+ مگه حتما باید باید ضربه باشه؟ فشار زیاده! ممکنه فشار بهش آسیب بزنه! بعدشم نگران نباش! اینجا انقدر تاریکه که حتی اگه شیشه‌ای هم بود، تو نمی‌تونستی چیزی ببینی! پس بیخود...دوباره شروع شد. سکوت شد.کایلو ساکت نشد. ینی اصلا بعید می‌دونم بدونه سکوت یعنی چی، ولی یواش یواش صداها شروع کردن به محو شدن. کم کم ضعیف و ضعیف تر شدن، تا اینکه بالاخره سکوت شد. هیچی نمی‌شنیدم. سرم گیج می‌رفت، حس می‌کردم شناورم، حس می‌کردم جاذبه از بین رفته، حس می‌کردم توی خلأ ام.ولی پاهام روی زمین بودن.داشتم خفه می‌شدم.ولی اکسیژن کافی بود.داشتم غرق می‌شدم.ولی اونجا هیچ آبی وجود نداشت.حداقل توی آسانسور وجود نداشت.مثل همیشهبار اولی نیست که اینجوری میشم. زیاد اتفاق میفته. تقریباً هرروز.یادمه از کی شروع شد. بار اولی که سوار آسانسور شدم. تا شروع به حرکت کرد، حالت تهوع گرفتم، سرم شروع کرد به گیج رفتن، بعدم صداها محو شدن و...اوایل فکر می‌کردم بخاطر تکون‌های آسانسوره، ولی بعداً فهمیدم که آسانسور اصلا تکون نمی‌خوره. اصلا هم اینجوری نیست که فوبیای آسانسور یا فضای تنگ داشته باشم. این اولین آسانسوری نبود که سوار شدم. برج هم آسانسور داره، اما هیچوقت اونجا همچین حسی نداشتم. انگار که این آسانسور فرق داره. البته از اون روزی که قرص می‌خورم، دیگه حالت تهوع نمی‌گیرم.یه روز از توی داروهای مامان قرص ضد تهوع پیدا کردم و حدود نیم ساعت قبل از اینکه سوار آسانسور بشم خوردمش. یدونه هم آبنبات لیمویی گذاشتم توی دهنم. جواب داد. دیگه حالت تهوع نگرفتم. ولی قضیه سرگیجه، توهم شناوری، تنگی نفس و این چیزا فرق می‌کرد. انگار نمی‌تونستم کنترلشون کنم. نمی‌دونستم مشکل کجاست که بخوام با قرص و دارو حلشون کنم، از یه طرف هم نمی‌خواستم هیچی به مامان بابا بگم. همین مونده که فکر کنن دیوونه شدم.انگار هر دفعه که سوار این آسانسور میشم، یه بار می‌میرم و دوباره...+ کاسیا! نمی‌خوای بیای بیرون؟ آسانسور می‌خواد بره بالا.- هروقت سوار آسانسور می‌شیم کاسیا جن‌زده میشه. نه حرف می‌زنه نه هیچی. فقط خیره میشه به در. فکر کنم...گفتم: تو انقدر حرف می‌زنی که مهلت نمیدی کس دیگه‌ای حرف بزنه!- مگه داشتم حرف بدی می‌زدم؟ فقط یه سوال از بابا کردم.+ ولی تو هر دفعه که سوار آسانسور می‌شیم دقیییقا همین سوال رو تکرار می‌کنی و بابا هم هردفعه برات توضیح میده، ولی تو دوباره و دوباره می‌پرسی! مگه دو سالته؟- خب راست میگم دیگه! ما روزی هزاربار باید سوار اون آسانسور بشیم، اگه می‌شد حداقل...+ کایلو! دوباره شروع نکن! اگه خیلی ناراحتی و دلت می‌خواد دریارو ببینی چرا از بالا تا اقامتگاه شنا نمی‌کنی؟ اینجوری می‌تونی راحت از منظره لذت ببری!- می‌دونی که اصلا بامزه نیستی؟+ می‌دونی تو هم هیچ‌وقت نمی‌تونی جدی و عاقل باشی؟یهو مامان اومد توی اتاق و گفت: بس کنین دیگه! از لحظه‌ای که رسیدین دارین دعوا می‌کنین!- کاسیا یجوری با من حرف می‌زنه انگار من احمقم!+ اگه گاهی وقتا ساکت بشی، کمتر احمق به نظر می‌رسی!بابا گفت: اینا تا بالا بودن خوب بودنا! داشتن بگو بخند می‌کردن. الان یهو دیوونه شدن!+ اینا همش واسه اینه که وقتی میایم پایین کاسیا جن‌زده میشه!دیگه الان واقعا دلم می‌خواست بزنمش! ولی حوصله سوال و جواب نداشتم. پس رفتم.بعضی وقتا کایلو بیشتر از حد نرمال میره روی مغزم! خصوصا وقتایی که بیشتر از حدی که باید حرف می‌زنه، که البته، فکر کنم این‌ مواقع شامل همیشه میشه! یادم نمیاد آخرین باری که کم حرف زد کی بود. منم زیاد حرف می‌زنم. با خودم. توی مغزم. تفاوتمون اینه که اون همه رو دیوونن می‌کنه، من فقط خودمو!رفتم توی اتاقم. وقتایی که این پایینیم، بیشتر وقتمو تو اتاقم می‌گذرونم. بیرون اتاق ناخودآگاه هرچیز کوچیکی عصبی‌م می‌کنه.خودمو انداختم روی تختم و هندزفریمو گذاشتم توی گوشم. ولی قبل از اینکه چیزی پخش کنم یه چیزی شنیدم. اول حس کردم صدای آبه، ولی بعید می‌دونم توی عمق پنجاه متری صدای آب شنیده بشه. احتمال داره توهم زده باشم، مثل همیشه! اینجا انقدر ساکته که کوچکترین صدایی، توجه رو جلب می‌کنه. آهنگ two of us آهنگ مورد علاقم.مامان چندین بار ازم خواسته که دیگه بهش گوش نکنم، ولی نمی‌تونم.فکر کنم اونا دیگه تا الان رفته باشن توی رستوران. فقط من می‌مونم. البته هزار دفعه ازم خواستن که باهاشون برم، ولی نمی‌تونم. فقط دوبار رفتم اونجا. از بار اول، همون حالتای آسانسور رو حس کردم. تا وارد شدم حس کردم نمی‌تونم نفس بکشم. فقط کافی بود در حد چند ثانیه به بالا خیره بشم تا... دیدن اینکه ماهیا دارن بالای سرم شنا می‌کنن، نور با آب برخورد می‌کنه، موجا آروم حرکت می‌کنن... شاید به نظر خیلی قشنگ بیاد. غذا خوردن زیر آب‌. ولی تک به تکشون، باعث میشه سرم گیج بره، نفسم بند بیاد و حس کنم... حس کنم توی خلأ‌ام.چندین بار مامان و بابا ازم خواستن که برم و پشت دخل وایسم و سفارشارو بگیرم یا بلیطارو چک‌ کنم، یا حداقل فقط راه برم، به هرحال من دختر رئیسم! می‌گفتن بد نیست هرازگاهی خودمو نشون بدم. می‌دونم آدمای خیلی زیادی دلشون می‌خواد توی این رستوران باشن، می‌دونم که بلیطش واقعا گرونه، می‌دونم خیلیا آرزوشونه اینجا رو ببینن، ولی متاسفانه من جزو اون خیلیا نیستم.اون اوایل همش ازم می‌پرسیدن که دلیلش چیه. می‌گفتن شاید از دریا متنفرم یا ازش می‌ترسم، ولی...ولی چرا باید متنفر باشم؟ من و زویی همیشه لب ساحل باهم قدم می‌زنیم و حرف می‌زنیم. و خاطراتم با زویی بهترین خاطراتمن. ینی تقریباً تمام خاطراتم! روز اولی که باهم دوست شدیم، اونجا راه رفتیم، روزی که پدرش فوت کرد، اونجا بودیم که گریه می‌کرد و از خاطره‌های خوبش باهاش می‌گفت. اون روز که لئو اومد بهم گفت که دوسم داره، لب ساحل برای زویی تعریف کردم. و حتی اون روزی که لئو تصمیم گرفت ولم کنه و از اینجا بره هم اونجا بودیم. همونجا به زویی گفتم که اصلا برام مهم نیست و اهمیت نمیدم،ولی شبش کلی گریه کردم. من لئو رو خیلی دوست داشتم، ولی دلم نمی‌خواست زویی ببینه چقدر داغونم. نمی‌خواستم فکر کنه ضعیفم.با زویی توی مدرسه دوست شدم. حدود یه هفته بعد از اینکه اومدیم به گالف شورز. من تنهای تنها بودم. یه غریبه خارجی. ولی با زویی سریع جور شدم. پوست اون از من تیره‌تره. موهاش هم فر تره، یه‌کم هم از من تپل‌تره. نه که چاق باشه، فقط یه کم از من چاق‌تره. اون خودش آمریکاییه، البته از یه شهر دیگه اومده‌ بودن. حدود یه سال بود اومده بودن گالف شورز. وقتی باهم دوست شدیم هنوز بابام رستورانو راه ننداخته بود. تقریباً هرروز باهم لب ساحل راه می‌رفتیم وحرف می‌زدیم. تا غروب صبر می‌کردیم و بعد می‌رفتیم خونه. اون همیشه توی درس زیست کمکم می‌کنه. به طرز عجیبی در این زمینه نابغه‌س! حتی گاهی وقتا حاضر میشه توی امتحانا بهم تقلب برسونه. البته منم توی زبان کمکش می‌کنم! و حتی درسمون‌رو هم‌ لب ساحل می‌خونیم. خلاصه که همه‌چیز اونجا اتفاق میفته. لب دریا.من از دریا متنفر نیستم.و زویی عاشق دریاست.........‌..بالاخره بعد دو سه ساعت، برای شام از اتاقم اومدم بیرون و نشستم سر میز.داشتیم شام می‌خوردیم که یهو کایلو گفت: بابا میشه برم تو اتاق۶؟یهو مامان غذا پرید توی گلوش و سرفه‌ش گرفت.بابا گفت: معلومه که نه!_ چرا؟مامان گفت: کایلو به نظرم یه‌کم وقت بذار سوالای جدید طرح کن. دیگه همه سوالات دارن تکراری میشن.پوزخند زدم.کایلو گفت: مامان جدی میگم! بذارین برم دیگه! چی میشه مگه؟بابا گفت: آخه پسر من! چندبار بگم که اونجا رفتن خطرناکه. اونجا خیلی امن نیست._ مگه خودتون بعد از اون دفعه که دریچه باز شد نگفتین تعمیرش کردم دیگه این اتفاق نمیفته؟+ می‌دونم که اینو گفتم، ولی شما احتیاط کن. فکر نمی‌کنم ارزش عواقبشو داشته باشه! اگه یهو باز بشه... حتی خودمم نمی‌خوام بهش فکر کنم!_ من نمی‌دونم اگه قرار نیست دریارو ببینیم شما چرا اینجارو ساختین؟مامان گفت: بهانه نیار! ما هزار دفعه بهت گفتیم بیا توی رستوران کار کن، خودت قبول نکردی! اگه اونجا باشی می‌تونی تمام مدت دریارو تماشا کنی!_ مامان اونجا خیلی نزدیک سطح آبه! دلم می‌خواد اعماق رو ببینم!+ بهانه نیار پسر من!_ ولی اگه بذارین برم توی اتاق۶...اتاق۶.چرا من هیچ‌وقت دلم نمی‌خواد برم اونجا؟اتاق۶ با همه‌ی اتاقا فرق داره. دیوار همه اتاقا فلزیه، ولی اتاق۶...اتاق۶ دقیقا کنار اتاق منه و ارتفاعش از تمام اتاقا بیشتره. فاصله زمین تا سقفش حدود ده_دوازده متری میشه. ولی مهم‌ترین تفاوتش، یکی از دیواراشه.یکی از دیوارای اتاق۶، تماما شیشه‌ایه. میشه اقیانوسو دید. البته اینجا عمق پنجاه متریه. تقریباً چیز خاصی دیده نمیشه. ولی به هرحال اقیانوسه.حتی دیدنش از پشت شیشه هم پرابهته. دلهره‌آوره.من خودم فقط یکبار رفتم اونجا. ما اجازه نداریم اونجا بریم. چون یکی دوبار دریچه باز شده. نمی‌دونم موقع ساخت چه فکری کردن که بجای اینکه دیوار رو ثابت بسازن، دریچه ساختن. دو بار این دریچه باز شده. نه اینکه کسی بخواد بازش کنه، ولی به هرحال سیستمش، به سیستمای اصلی وصله و کافیه یه اختلالی توی سیستم بوجود بیاد.بار اول، حدود سه چهار سانت باز شد و همونجوری گیر کرد. شانس آوردیم مامان که داشت رد می‌شد، صدای آب رو شنید و اون‌ها هم سریع بستنش.بعد از اون بابا توی همه اتاقا آژیر خطر نصب کرد، که اگر اختلالی توی سیستم بوجود اومد، با کوچکترین برخورد آب به حس‌گر‌ها، آژیر روشن بشه.بار دوم پنج سانت باز شد اما آژیر روشن شد و زودتر بستنش. بعد از اون چند نفر از بیرون تعمیرش کردن و بابا گفت که دیگه محاله خود به خود باز شه، ولی ما هنوز هم اجازه نداریم بریم اونجا. فقط خودش چند وقت یکبار میره.من دلم نمی‌خواد برم اونجا.</description>
                <category>(:Whisper</category>
                <author>(:Whisper</author>
                <pubDate>Wed, 02 Nov 2022 19:31:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۷ دقیقه و ۳ ثانیه</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%DB%B1%DB%B7-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%88-%DB%B3-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-dqc2sjyjjiq3</link>
                <description>نمی‌دونم می‌دونین چه حسی داره یا نه، فقط در این حد بگم که تنها کسی بود که هروقت پیام می‌داد، یه متر می‌پریدم بالا. وقتی داشتم چتای قبلیمونو می‌خوندم و یهو می‌دیدم نوشته is typing سریع از چت میومدم بیرون و انقدر زل می‌زدم به پروفایلش تا نوشتنش تموم بشه.معمولاً دعوا نمی‌کردیم، بعضی وقتا طبیعتا یه چیزایی می‌گفت، یه چیزایی خلاف عقیده‌های من. که خب شاید اگه هرکس دیگه‌ای بود، بعد از گفتن اون حرفا، یه دعوای مفصل باهاش می‌کردم!ولی اون فرق داشت. وقتی حرف میزد، فراموش می‌کردم کی‌ام، عقایدم چیه، افکارم چیه... یه روز باهم دعوا کردیم. فکر کنم بار اول بود. شایدم دوم. برای هردومون عجیب بود. باوجود اینکه دلخور بودم، دلم نمی‌خواست طولانی بشه. {فکر کنم اونم همینطور.} برا اینکه از دلم در بیاره، یه ویس داد. اما چون حجمش زیاد بود نتم نرسید بازش کنم. همون موقع، ذخیره‌ش کردم که بعدا گوشش بدم. یادمه ویسش خیلی طولانی بود. دقیقا ۱۷ دقیقه و ۳ ثانیه.یادم نیست چی شد، فقط می‌دونم که طاقت نیاوردیم و آشتی کردیم.هر شب تا دیروقت چت می‌کردیم، احمقانه‌س، ولی حتی باوجود اینکه دور بود، ضربان قلبشو کنار خودم حس می‌کردم:)انقدر باهاش راحت بودم که نمی‌ترسیدم صورت پف کرده و قرمزم بعد از گریه رو ببینه. تنها کسی بود که می‌تونستم جلوش بلند بلند با آهنگ بخونم و دیوونه بازی دربیارم و مطمئن باشم که از خودم دیوونه‌تره.همیشه وقتی اعصابم خورد بود، منو می‌برد یه جایی و دوتایی توی آسمون انقدر داد می‌زدیم که خالی می‌شدیم، بعد مینشستیم به صدای همدیگه که از بس جیغ زده بودیم گرفته بود می‌خندیدیم:)خلاصه که خیلی خیلی بیشتر از خودم دوسش داشتم...ولی فکر کنم هرچیزی یه آخری داره. ما هم تموم شدیم. دور شدیم. نمی‌دونم چی شد. درواقع می‌دونم. مگه میشه ندونم. ولی... فکر کنم دلم می‌خواد یادم بره. همینم شد.یه عالمه وقت گذشته بود.دیگه خیلی از ذهنم دور شده بود.یه روزی تنها نشسته بودم توی خونه، داشتم دنبال یه چیزی تو ذخیره‌های گوشیم می‌گشتم، که چشمم خورد به یه ویس. بازش کردم و زل زدم به اپلود شدنش. تا اون اپلود می‌شد، بلند شدم و یه چایی ریختم.دیدین یهو منتظره یه اتفاقین و سالها بعد بهش می‌رسین؟ زمانی که شاید حتی یادتون نیاد منتظرش بودین.صداش که تو خونه پیچید، دقیقا همین حس‌رو داشتم. کل بدنم کرخت شده بود.&quot;درسته اذیتت می‌کنم، ولی فکر نکن می‌ذارم از دستم بری. تو برام اون کوچولوی خنگ تا آخر عمرم باقی می‌مونی! درسته دوریم، ولی صورتتو درست جلوی صورتم حس می‌کنم. حس می‌کنم که نفسات می‌خوره به گردنم. می‌دونی وقتی تو قهر می‌کنی، قلبم چقدر درد می‌گیره؟نه اینکه هیچکی و بهتر از تو ندیده باشم، نه!ولی حسی که از تو می‌گیرم رو از هیچکس دیگه‌ای نتونستم بگیرم، چرت و پرتایی که باتو میگم‌رو به هیچکس دیگه‌ای نمی‌تونم بگم.فکر نمی‌کنم هیچکس به اندازه‌ی تو، مث خودم دیوونه باشه! حرفای دلمو بدون فکر کردن، بجز تو به هیچکس دیگه‌ای نمی‌تونم بفهمونم! چون تو بخشی از وجودم شدی و دیگه نمی‌تونم جدات کنم. من حالم از خودم بهم می‌خوره، اما تو رو خیلی دوست دارم، اونقدر که کنارت دیگه از خودم بدم نمیاد! احساس می‌کنم همون چیزیم که باید باشم. دوست داشتن تو یعنی دوست داشتن خودم.من که نمی‌گم راه حل تموم مشکلاتت دست منه، من می‌گم وقتی ناراحتی یادت نره من کنارتم. اصلا بیا کنارم بشین باهم ناراحت باشیم، اگه قراره گریه کنی باهم گریه کنیم. شاید مشکلت حل نشه، اما همین که بدونی یه نفر اینجا هست که با ناراحتیات غصه می‌خوره و نمی‌خواد احساس تنهایی کنی، برام کافیه.ولی من قول میدم از دلت در بیارم. قول میدم تا آخر عمرم دوست داشته باشم.تنهات نمی‌ذارم کوچولوی خنگ! حالا هی قهر کن!برو بیا که قراره کلی برام حرف بزنی. قول میدم هیچی نمی‌گم، فقط بغلت می‌کنم.تا وقتی که خودت خسته بشی و بری:)حتی اگه نمی‌خوای حرف بزنی، من میشینم و فقط نفس کشیدناتو گوش می‌کنم.&quot;دستمو از روی فنجون چایی برداشتم.نمیدونم ویس کی تموم شد.فقط می‌دونم کف دستام از گرمای فنجون سرخ سرخ شده بودن و گزگز می‌کردن.لبخندم قاطی اشکام شده بود. نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم. نزدیک شدم به گوشی. آروم گفتم:«این کوچولوی خنگ حتی اگه فقط یه روز وقت داشته باشه باهات آشتی می‌کنه...»۱۷ دقیقه و ۳ ثانیه...یه روز کل زندگیم مدیون این دقیقه‌ها شد:)</description>
                <category>(:Whisper</category>
                <author>(:Whisper</author>
                <pubDate>Mon, 03 Oct 2022 11:55:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>929</title>
                <link>https://virgool.io/@zanbagh217/929-gbiqbjxy5yj4</link>
                <description>&quot;I really was born at 9:29 AM on 9/29You think I&#x27;m lying, but I&#x27;m, I&#x27;m being deadserious. (I gotta see this birth certificate)Okay, I&#x27;ll prove it.&quot;فکر کنم هر کسی توی زندگیش، به یه چیزی معتاده. به یه چیزی عادت کشنده داره. که حس می‌کنه اگه ازش جدا بشه، حتی برای یکی دو روز، قطعا می‌میره. حالا اگه نمیره هم هرررچی انگیزه و انرژی داره رو از دست میده. انگار که سوختش تموم شده باشه. حالا ممکنه این اعتیاد‌آور، یه خوراکی خاص باشه، یا گوشی:/، یا کتاب(حالا چه به معنی کلا &quot;کتاب خوندن&quot; یا یه کتاب خاص)، یا حتی ممکنه یه آدم باشه، مثلا اینکه نتونی بدون رفیقات یا خونواده‌ت دووم بیاری،...یا...می‌تونه آهنگ باشه.وقتی داری از ناراحتی منفجر میشی و داغون داغونی چیکار باید بکنی؟خیلیا وقتی اینجوری غصه‌دار میشن، گریه می‌کنن. انقدررر گریه می‌کنن که تمام غم و غصه‌شون از چشاشون بیاد بیرون و خالی بشن، بعضیا درد دل می‌کنن، منم آهنگ گوش میدم.یا وقتی که از استرس دارم می‌میرم و تمام بدنم داره می‌لرزه،آهنگ گوش میدم.وقتی ذهنم خیلی خیلی شلوغه و نمی‌تونم(و نمی‌خوام) به هیچ چیزی فکر کنم،آهنگ گوش میدم.وقتی از یه چیزی خیلی می‌ترسم و داره روی مغزم راه میره و می‌خوام از خودم دورش کنم،آهنگ گوش میدم.و حتی وقتی خوشحالم، عصبانی‌ام، می‌خوام ورزش کنم، نقاشی بکشم، تست ریاضی بزنم، آهنگ و آهنگ و آهنگ و آهنگ!شاید عجیب باشه، ولی بعضی آهنگا، دقیقا مثل مسکّن کار می‌کنن. وقتی ناراحتی بغلت می‌کنن، وقتی خیلی خوشحالی، باهات شادی می‌کنن، و وقتی هم که لازم باشه، ذهنت رو خالی خالی می‌کنن که جا داشته باشی به چیزای مهم‌تر فکر کنی.(که برای من، این آخری از همممه کاربردی‌تره!)حس می‌کنم بعضی آهنگا مجبورت می‌کنن که با خودت روراست باشی! مثلا وقتی داری خودتو مجبور می‌کنی که خودت رو نگه داری، مجبورت می‌کنن گریه کنی و انقدر باهاشون گریه می‌کنی که خالی خالی بشی. و خوبه که اینکه گریه کردی رو پیش خودشون نگه می‌دارن:)بعضی وقتا هم ممکنه که یه خواننده باشه، که خیلی خیلی حالت باهاش خوبه.انقدر که می‌تونی توی ذهنت، با آهنگاش یه دنیا بسازی و به وقتش، وقتی لازمش داری، بری اونجایی که خوشحالت می‌کنه. درواقع حالت پناهگاه داره، فرار می‌کنی و میری سمتش:)یا شاید بعضی وقتا احساس ضعف کنی و بتونی بری جایی که بتونه بهت قدرت بده و باعث بشه خودتو دست کم نگیری:)فکر نمی‌کنم اعتیاد به طور کلی چیز خوبی باشه، چون درواقع داری بوسیله اون، برای خودت نقطه ضعف ایجاد می‌کنی. فکر کنم توی همه چیز تعادل بهتر باشه!ولی بعضی وقتا، که نمی‌تونی دور و بر خودت، هیچ دلخوشی و خوشحالی‌ای پیدا کنی، می‌تونی با این اعتیادآور خودت خوشحالی رو بسازی!من همیشه اعتقاد دارم که ما خودمون انتخاب می‌کنیم که خوشحال باشیم یا ناراحت، و اگر ما بخوایم خوشحال باشیم، هیچ غم و غصه‌ای نمی‌تونه جلومون رو بگیره. و خب بعضی وقتا، می‌تونیم از این اعتیادآور جذاب، کمک بگیریم، و یهو به خودمون میایم و می‌بینیم که به‌طور شگفت‌انگیزی نجاتمون داده:)..until it&#x27;s time to see the light,I&#x27;ll make my own with you each night:)I&#x27;ll kidnap all the stars, and I will keep them in your eyes...I&#x27;ll wrap them up in velvet twine,and hang &#x27;em from the fishing line,so I can see them anytime I&#x27;d like;)&quot;halsey, darling&quot; ..من وقتی داغونم یا هر چیزی داره روی ذهنم سنگینی می‌کنه، میرم فولدر خواننده اعتیاد‌آورم رو باز می‌کنم و..؛)اعتیادآور من:)نمیدونم stranger things رو دیدین یا نه، ولی توی یه سکانس معروفش، وقتی وکنا داشت مکس رو تسخیر می‌کرد، آهنگ محبوبش، ینی آهنگ running up that hill از کیت بوش رو پخش کردن، و تنها چیزی که تونست نجاتش بده و بَرِش گردونه، همون آهنگ بود:)بعضی از آهنگای من هم برام دقیییقا همین حالت رو دارن... گاهی وقتا فقط اونا می‌تونن نجاتم بدن:)چه آهنگی می‌تونه شمارو اینجوری نجات بده؟ میشه بذارین برام که منم گوش کنم؟:)شاید عکسا به نظرتون خیلی بی‌ربط باشن، ولی عکسای اعتیادآور منه، که امروز، 29 سپتامبر تولدشهههه</description>
                <category>(:Whisper</category>
                <author>(:Whisper</author>
                <pubDate>Thu, 29 Sep 2022 21:04:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخیر اونکه نخیر</title>
                <link>https://virgool.io/@zanbagh217/%D9%86%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AE%DB%8C%D8%B1-zb85vxzr0ell</link>
                <description>:)چقدر عجیب!چقدر عجیب که بعضی اوقات آدما می‌تونن خییییییییییییلی از چیزی که فکرشو می‌کنیم دوست‌داشتنی تر باشن.و چقدر عجیب‌تر که گاهی اوقات خیلی طول می‌کشه تا اینو بفهمیم، خیلی طول می‌کشه که باور کنیم چقدر محشرن. گاهی وقتا انقدر توقعمون از دنیای اطرافمون بالاست که نمی‌تونیم ببینیم که بعضیا چقدر همین دنیای احمقانه رو قشنگ کردن:)ولی وقتی بفهمیم، وقتی باور کنیم که هستن و یه لحظه، فقط یه لحظه نبودنشون توی دنیامونو تصور کنیم، اون موقع‌س که...خب به نظرم این مقدمه‌چینی های احمقانه رو تمومش کنم و برم سر اصل مطلب!جمعه من یکی از بهترین روزای زندگیمو گذروندم، و یه حسایی رو تجربه کردم که تا حالا نتونسته بودم:)و به جرئت می‌تونم بگم که بیش از حد خوش گذشت✨:)و شاید اون روز بود که واقعاً واقعاً فهمیدم دیدن اینکه یکی حالش خوبه و ذوق کرده، خیلی بیشتر از خوشحالی خودت خوش می‌گذره:)دوباره!خلاصه که تولدش مبارک،اونی که هروقت می‌خوام ازش عکس بگیرم، دستشو می‌گیره جلوی صورتش و نمی‌ذاره:/اونی که سیب زمینی سرخ کرده رو خیلی دوست داره:)اونی که بخاطر بیست و پنج صدم امتحان ریاضی، می‌تونه تا شب همه‌رو دیوونه کنه:/اونی که هروقت شروع می‌کنم به چت کردن باهاش، تا وقتی گوشی نسوزه، بیخیال نمی‌شیم(و فقط هم چرندیات غیر ضروری میگیم:/)اونی که یه‌جوری می‌تونه منو بخندونه که هیچ بشر دیگری تواناییشو نداره!اونی که استاد شایعه سازی واسه آدماست:/اونی که همیشه ازش جزوه می‌گیرم:/اونی که قراره دستبندی که بهم داده‌رو همیشه دستم کنم:/اونی که علاقه شدیدی به بستنی داره و همزمان همون علاقه و اعتیاد رو به چایی هم داره:)اونی که تمام عمرش تلاش کرده انقدر خوب باشه که هیچکسو ناراحت نکنه(و موفق هم بوده)اونی که باوجود اینکه می‌دونه وقتی روسری لیز سرش می‌کنه، پدرش درمیاد، دوباره و دوباره هرجایی که میره، بازم همین کار رو تکرار می‌کنه:/اونی که باعث شده هروقت به بهترین خاطراتم فکر می‌کنم بتونم اونجا پیداش کنم:)واونی که بی‌نهایت خوبه و من تا حالا رفیقی شکل اون نداشتم و هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت حتی اگه با تمام وجودم هم تلاش کنم نمی‌تونم فراموشش کنم و امیدوارم اونم منو یادش نره❤️:)تولدش مبارکو امیدوارم به همه آرزوهاش برسه و همیشه همیشه همیشه همیشه همیشه همیشه همیشه همیشه همیشه همیشه خوشحال باشه:)«نخیر اونکه نخیر»</description>
                <category>(:Whisper</category>
                <author>(:Whisper</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jun 2022 18:44:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مداد سیاه عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@zanbagh217/%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-szqfzt0m6cfe</link>
                <description>و آغاز...می‌دونین...از اون زمانی که وارد نوجوونی شدم، ینی از همون لحظه‌ای که متوجه شدم فرق یه نوجوون با یه کودک چیه و به اختیارات کمی بیشترش پی بردم، دقیقا از همون لحظه، خود خود همون لحظه بود که دلم می‌خواست هیجده سالم بشه:/نمیدونم چرا، شاید اشتباه بود، ولی اطلاعاتی که به من داده می‌شد، این بود که وارد هیجده که بشی، حالِت شبیه کسیه که از زندان هارون الرشید آزاد شده و پا به دنیای جدیدی گذاشته!در گام اول، نمیدونم چرا، ولی مطمئن بودم هرکی وارد هیجده بشه، دیگه می‌ره دانشگاه!که البته من بدلیل «کمی» تاخیر در شروع مدرسه، هنوز حتی وااارد پیش دانشگاهی هم نشدم، چه برسه به دانشگاه!در گام دوم، مطمئن بودم که توی هیجده سالگی کارت ملی می‌گیرن، و متاسفانه تا همین امسال هم بر این باور غلط خودم استوار بودم! و تا همین امسال، درنیافته بودم که سن اقدام برای کارت ملی، شونزده ساله، نه هیجده!البته که، کارت ملی رو کی داده کی گرفته! داریم کسانی رو که سر وقت اقدام کردن، ولی هنوز از این نعمت بی‌بهره موندن!در گام سوم، من فکر می‌کردم تا سر هیجده سالگی قرار نیست موبایل داشته باشم:/(البته که هنوزم مطمئن نیستم اگه سال پیش تمام آموزش مجازی نمی‌شد، الان من موبایل داشتم یا نه:/)در گام چهارم، همیشه عاشق مترو سوار شدن و بیرون رفتن با دوستام بودم و فکر می‌کردم تا هیجده سالگی میسر نمی‌شه، که خداروشکر یه دو_سه سالی هست به این نعمت دست پیدا کردم!در گام پنجم، مسئله رانندگی و گواهینامه بود، که ان‌شاءالله پس از امتحانات اقدام می‌کنم:)خب اینا تقریباً تمام تصوراتی بود که درباره هیجده سالگی داشتم و باعث می‌شد تا لحظه پیش از تولدم، منتظر رسیدن بهش باشم!دو_سه روز مونده بود به تولدم، وسط امتحان‌های زیبا و احمقانه، یهو به این فکر افتادم که باید یه کاری بکنم برای تولدم! یه اقدام مهم! حداقلش اینکه بشینم ببینم چه دستاوردهایی تا الان تو زندگیم داشتم،که متاسفانه متوجه شدم که هیچ دستاورد مهمی تا همین الان که خدمت شما هستم نداشتم و مهم‌ترین افتخارم اینه که هنوز زنده‌م:/پیرو این حجم از بی دستاوردی، تصمیم گرفتم حداقل یه‌کم تو شخصیت خودم بچرخم ببینم چه خبره!کلی چرخیدم و کلی سوراخ و چاله پیدا کردم که بزودی با بیل میریم سراغشون! ولی بین این همه چاله و سوراخ و گل و باغچه، یه نکته‌ای رو خیلی دوست داشتم.من از وقتی که بچه بودم، حتی اگه شیفته یکی هم بودم، هرگز متوجه نمی‌شد:/ ذره‌ای تخصص در حوزه ابراز احساسات نداشتم و کلللل دوست داشتنمو توی دلم واسه خودم نگه می‌داشتم. از کوچیکی وقتی می‌خواستم دوست پیدا کنم، بعد کلی کلنجار رفتن با خودم، در نهایت نامه می‌نوشتم. چون نمی‌تونستم خودم به اینکه یکی‌رو دوست دارم اعتراف کنم و از کلمات روی کاغذ تقاضا می‌کردم که به‌جای من این‌کارو انجام بدن.(که البته توی نود درصد مواقع هم خیلی بهتر از من عمل می‌کردن و من می‌تونم بگم تعداد زیادی از دوستای کل زندگیمو از طریق نامه پیدا کردم! البته که همین نامه‌ها گاهی زحمت می‌کشن خرابکاری هم می‌کنن:/)البته که دو سال اخیر، فضای مجازی همون زحمت کلمات روی کاغذ رو برای من کشید و خب خیلی کارمو راحت کرد:)ولیبعضی وقتا هست که مسئله فقط ناتوانی در بیان این حس نیست. بعضی وقتا دیگه گفتن فایده نداره! بعضی اوقات فقط باید طرفو بغل کنی تا خالی بشی و خب اینه که سخته! بعضی وقتا انقدر از طرف دوری (حالا چه جسمی و چه روحی) که نمی‌تونی بغلش کنی، بعضی وقتا شرایط بهت اجازه‌شو نمیده، بعضی وقتا هم خودتی که به خودت اجازه نمیدی!و این عادت هم دوباره برمی‌گرده به وقتی که کوچولو بودم. دیدی وقتی یهو حس می‌کنی &quot;واااای چقدر من فلانی رو دوست دارم!&quot; دلت می‌خواد همون‌موقع بغلش کنی، من به دلیل همین ناتوانی که خدمتتون عرض کردم، درگام اول هیچ وقت به بغل کردن فکر نمی‌کردم، اون لحظه به اولین چیزی که فکر می‌کردم این بود که &quot;واااای چقدرررررر من فلانی رو دوست دارم! کاش می‌شد بِکِشَمِش!&quot;اون موقع هیچ تخصصی در حوزه نقاشی نداشتم و در حد همون یه دایره بجای کله و یه مربع بجای بدن بلد بودم، ولی از همون موقع بود که حس می‌کردم ایننننن حجم از دوست داشتنمو فقط با آوردن چهره اون فرد روی کاغذ می‌تونم خالی کنم، و شاید این، یکی از مهم‌ترین دلایلی بود که از بچگی، عاشق نقاشی کردن بودم. نقاشی کردن کمکم می‌کرد بتونم هرچیزی که ندارم و آرزوشو دارم رو داشته باشم، و اینجا به‌طور خاص، آدما منظورمه.و این روش من برای تخلیه علاقه به کمک مداد سیاه عزیز، همینجوری باهام بزرگ شد و  همینجوری هم داره بزرگتر میشه. وقتی دیدم تنها راهش همینه و اینه که می‌تونه حالمو خییییییییییییلی خوب کنه، سعی کردم حداقل کیفیت ابراز علاقه رو ببرم بالاتر و یه ذره مهارتمو توی نقاشی بیشتر کنم و اونجا بود که شروع کردم به شرکت توی کلاسای طراحی چهره!اینو خودم خیلی دوست دارم:)می‌دونین...شاید مسخره به نظر بیاد، ولی من با مدادای سیاه و محو کن و پاک کن آدمارو بغل می‌کنم! اون لذتی که بعد از تموم شدن چهره یه آدمی که دوسش دارم پیدا می‌کنم، عین اون حس خوبیه که وقتی یکی که دوسش داری رو محکممممم بغل می‌کنی:) (البته اگه مث میمون باغ وحش نکشیده باشمش! چون در حوزه گند زدن به قیافه آدما هم تخصص ویژه‌ای دارم:/)خلاصه که از وقتی که یه‌ذره اوضاعم توی نقاشی بهتر شده، این شده کارم، هرررکسی رو که دوست دارم، سریع مداد و کاغذ برمی‌دارم و...البته که... همیشه موفق نیستم و بعضی اوقات، چهره آدمایی که دوسشون دارم به شدت «سخته» و متاسفانه نمی‌تونم حتی به این شیوه هم پیش برم و خب این بَده!ولی من می‌تونم به جرئت بگم که بغل کردن آدما با مدادای سیاه و محو کن، برای من، یکی از بهههترین لذتای زندگیه! و خب شاید درک این موضوع برای کسی که نقاشی رو دوست نداره، سخت و عجیب باشه، ولی برای یکی مثل من، ته خوشیه:)و خب توی این سال منتهی به هیجده، خیلی بیشتر روی این موضوع تمرکز کردم و خب خییییییییییییلی حالمو خوب نگه می‌داره...هروقت حالم خوب نیست و یه عالمه چیزِ رو اعصاب ذهنمو مشغول کرده‌ن، یکی از آدمای دوست داشتنی اطرافمو بغل می‌کنم، البته خب به شیوه خودم:)شاید عجیب باشه، ولی الان یه عالمه آدمو بغل کردم، بدون اینکه خودشون حتی فکرشو بکنن:/نمی‌دونم کارسازه یا نه، ولی انجام دادنشو به شما هم توصیه می‌کنم!من امروز تولدمه و بالاخره رسیدم به اون هیجدهی که همیشه آرزوشو داشتم، ولی رسیدن به این حال دوست داشتنی رو به همممه اون گام‌هایی که قبل گفتم که آرزوشونو داشتم با افتخار ترجیح میدم!کوثر هستمامروز به درجه رفیع هیجده سالگی نائل اومدم و همین‌جا بزرگترین دستاورد زندگی هیجده ساله خودمو، مداد سیاه و محو کن اعلام می‌کنم!</description>
                <category>(:Whisper</category>
                <author>(:Whisper</author>
                <pubDate>Sun, 29 May 2022 01:28:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاورقی!</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%BE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%82%DB%8C-vpm8jhnqafsf</link>
                <description>بنده یازدهم هستم!یازدهم انسانی!و قابل توجه عزیزانی که رشته انسانی رو خیلی آبکی می‌دونن، باید بگم که نه تنها انسانی آبکی نیس، بلکه حتی شاید خیلی سخت‌تر از رشته‌های دیگه باشه! چون به دلیل حجم زیادی خوندنی‌ها و حفظی‌هاش، خیلی خیلی بیشتر زمان می‌بره.از این مسئله بگذریم،جدای از مبحث انسانی، کلا یازدهم فکر می‌کنم سخت‌ترین سال دبیرستان باشه، شایدم من زیادی راحت طلبم، ولی به جرئت می‌تونم بگم، تا حالا همچین فشاری رو تجربه نکرده‌بودم!ینی دیگه توی یازدهم اینکه تو آدم درس‌خونی هستی یا نه واقعا اهمیتی نداره، جون حتی روزگار هم به سمت کتاب درسی هُلِت می‌ده!گوشه‌ای از یازدهم عزیز!من توی این سال یازدهم، اوج و فرود روانی و ذهنی خیلی خیلی زیادی رو تجربه کردم. تاحالا نشده بود که انقدر از خودم متنفر بشم و تا حالا هم نشده بود که انقدر دلم برای خودم بسوزه و دلم بخواد خودمو بغل کنم.اکثر روزای این سال تحصیلی رو با تنفر تمام رفتم مدرسه و تمام روز فقط و فقط لحظه‌شماری می‌کردم که این زجر زودتر تموم شه و بتونم برگردم خونه، البته که، خونه هم خیلی خوش نمی‌گذشت! چون تقریبا توی کل سال توی حالتی بودم، که هرروز حتی اگه همه تکالیفم رو برای فردا انجام می‌دادم هم بازم انقدر درس و کار عقب افتاده و اضافه بر سازمان داشتم که نتونم لحظه‌ای از خونه بودنم لذت ببرم!تمام روز داشتم از خستگی می‌مُردم، ولی در نهایت هم هرشب دیگه نهایتا بیشتر از پنج-شیش ساعت فرصت خوابیدن نداشتم. هرروز هم(حالا دروغ نگم، اکثر روزا) حداقل دوتا امتحان رو داشتیم و خلاصه که پدرمون درمی‌اومد.از جهت دوستام هم بگم، اکثر دوستام المپیادی بودن و ما تقریبا نمی‌دیدیمشون. خیلی کم و کوتاه.و گوشه‌ای دیگر!حقیقتا از یه جایی به بعد به این نتیجه رسیدم که دیگه تلاشی نکنم. چون هرچی تلاش می‌کردم هم اتفاق خاصی نمی‌افتاد. درسته یه ذره نمره‌هام می‌اومد بالاتر، اما دیگه متاسفانه از اواسط سال دهم حس رقابتمو به طور کامل از دست دادم و بالاتر اومدن نمره‌هام دیگه نمی‌تونست مث قبل حالمو خوب کنه. برای همین دیگه دلم نمی‌خواست درس بخونم و تلاش کنم. ترجیح می‌دادم که بجای خوندن، وقتمو بذارم سر کارایی که خودم دلم می‌خواد. البته که...تو همچین مواقعی عذاب وجدانی میاد سراغم، که تقریبا فلجم می‌کنه و در نهایت هم مجبور می‌شم دوباره برگردم سمت درس‌های عزیز!خیلی موفق نشدم که درس رو کنار بذارم و از زیرش در برم، ولی خب این باعث شد که حالم به حد مرگ داغون بشه. همش اعصابم خورد بود و عمیقا دلم می‌خواست هرکی یه ذره روی مخم میره رو همونجا خفه کنم:)خب البته این کار شدنی نیست و اهل گریه هم نیستم که تا یه چیزی بهم فشار میاره بشینم ده ساعت گریه کنم، و همچنین اصلا هم اهل درددل نیستم که بشینم با یکی حرف بزنم و خودمو خالی کنم. البته که اینجا حتی حرف زدن هم تاثیری نداره! چون کسی درباره درس و مدرسه نمی‌تونه کمکت کنه. همممه این مسائل دست به دست هم دادن که من همه‌چی رو بریزم تو خودم و روز به روز داغون تر بشم، تازه من به شدت آدم غرغرویی هستم، اما متاسفانه غر زدن مشکلی رو حل نمی‌کنه!و باز هم...و خب اینا موجب شد که به هرچیز و کاری برای فرار از این شرایط فکر کنم. من توی این سال، هفته‌ای حداقل چهار بار به ترک تحصیل و ول کردن مدرسه فکر کردم! عمیقا دلم می‌خواست فرار کنم. نمی‌دونستم کجا، ولی دلم می‌خواست فرار کنم و برم یه جایی که هیچکس هیچکس منو نشناسه. می‌خواستم از اول یه تصویری از خودم تو ذهن آدما ترسیم کنم. می‌خواستم دوست داشتنی باشم که چارنفر حقیقتا از من خوششون بیاد، می‌خواستم خودمو عوض کنم، شخصیتم و ظاهرم و علایقم و... که البته اصلا موفق نشدم و فقط باعث شد بیشتر اعصابم خورد بشه:/ البته که کاملا اینو می‌فهمیدم که این حالات روانی فقط برای من نیست و همه دوستام مثل من به شدت تحت فشار بودن. حداقل اکثرشون که بودن. البته من حس می‌کنم یه بخشی هم قابل حل بود. ینی حس می‌کردم یه بخشی از فشاری که بهمون میارن واقعا اضافه و الکیه، و نه تنها باعث نمیشه نمره‌هامون بهتر بشه، بلکه باعث می‌شد انقدر ذهنمون خسته بشه، که دیگه حتی نتونیم برای ده دیقه ذهنمونو روی درس متمرکز کنیم، و همون موقع‌ها بود که عمیقا حس می‌کردم که چقدر ما مظلومیم و دلم می‌خواست نه تنها خودم، بلکه همه دوستام رو هم بغل کنم.و دوباره:/خلاصه که متوجه شده بودم که یه سری مشکلات بزرگ وجود داره که من نمی‌تونم حلشون کنم، و خب این مسئله باعث شد که برای یه مدت فلج بشم. فلج جسمی، ذهنی، فلج احساسی و خلاصه همه انواع فلجی. حس می‌کردم هیچ کاری نمی‌تونم بکنم. نمی‌تونم و نمی‌خوام. نه می‌خواستم درس بخونم، نه با کسی حرف بزنم، نه چت کنم، نه مدرسه برم، نه سر کلاس بشینم و نه هیچ چیز دیگه! دیگه حتی بیشتر از قبل موندن توی مدرسه برام عذاب شده بود. یه مدت عذاب کشیدم و جون کندم تا بالاخره به این نتیجه رسیدم که اینجوری نمیشه! باید یه کاری می‌کردم که حتی اگه قراره درس گوش نکنم، سرم گرم بشه که فقط بتونم بگذرونم. چون داشتم نابود می‌شدم! تصمیم گرفتم یه کار سخت بکنم. سخت و جذاب و ذهن درگیر کن!کتاب!تصمیم گرفتم کتاب بخونم. توی مدرسه، سر کلاس، هررر زمانی که اعصابم خورد بود،و البته متاسفانه خیییلی وقته که از مود کتاب خوندن رفتم. دیگه نمی‌تونم حتی سه دقیقه ذهنمو متمرکز کنم رو کتاب، ولی! این دفعه شرایط فرق داشت. قرار بود خودمو مجبور کنم. پس یه کتاب برداشتم و شروع کردم.:/اسپلینترسلسیصد و پنجاه صفحه، توی یک هفته.اونم سر کلاسبه نظرم بد نبود.حداقل تاثیرش این بود که کلاسا راحت‌تر می‌گذشت.ولی خب بعد یه مدت دیگه کتاب نمی‌تونست مث قبل درگیرم کنه، برای همین رفتم سمت نقاشی! حقیقتا می‌تونم بگم که نقاشی محبوب‌ترین تفریح زندگیمه و همیشه وقتی می‌شینم سرش از همه‌چی دورم می‌کنه و می‌تونم تا یه مدت طولانی بدون استراحت بشینم سرش و اصلا هم خسته نشم. البته این دفعه سبک نقاشیم رو به طور کامل عوض کردم. هم طرح‌هام رو و هم روش رنگ آمیزی رو، و وااااقعا هم موفقیت آمیز بود! هم خوب تونست درگیرم کنه و هم به حد مرگ لذت بخش بود و جذاب! نتیجه‌ش هم خوب میشد:)بعضی نقاشیام:)من همینجوری داشتم ادامه‌ش می‌دادم و خوب بود همه‌چیز، تا وقتی که رسیدیم به این اردو مطالعاتی‌های احمقانه:/یه چیز دیگه هم که خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی حالمو خوب می‌کنه، آهنگ گوش دادنه و هنوز هیییییچ آرام‌بخشی نتونسته جاشو بگیره. وااااااااااقعاااااااااااا آهنگامو دوست دارم:)و یه چیز دیگه هم هست که تازه کشفش کردم و فهمیدم که به شدت دوست داشتنیه!اولین باری که متوجهشون شدم، روز اول اردوی مطالعاتی بود. ساعت شیش و نیم عصر بود، توی نمازخونه مدرسه نشسته‌بودم و داشتم تاریخ(درس 9 و 10 تا ص 107) رو می‌خوندم که متوجه یه مسئله‌ای شدم. متوجه شدم که الان که به طور کلی به درس نه و ده فکر می‌کنم، هیچی یادم نمیاد بجز یه اسم: علاء‌الملک ترمذی!فکر نمی‎کنم کسی از بچه‌ها با این اسم آشنایی داشته باشه، چون این اسم هیچ جای درس نبود و هیچ اهمیتی هم نداشت، ولی! من توی پاورقی خونده بودمش!از اون لحظه بود که متوجه شدم پاورقی‌های کتاب تاریخ، هم به شدت جذاب‌تر از متن درسن و هم به شدت به یادموندنی‌تر. چون اولا اصلا ربطی به متن اصلی درس ندارن و درباره حواشی تاریخ هستن، دوما اینکه عموما راجع به مسائل خاله‌زنکی و مسخره‌ای هستن که من می‌پسندم!مثلا من نمی‌دونستم که سبکتگین داماد الپتگین بوده.(البته ممکنه که خانم داوودی سر کلاس گفته باشن و من حواسم نبوده باشه:/)یا یه چیز دیگه. من نمی‌دونم که با شاهنامه دموت آشنایی دارین یا نه، اگه ندارین در این حد بگم که از مشهورترین شاهنامه‌های مصور دنیاست که چندتا از نگارگری‌هاش رو توی موزه هنر دانشگاه هاروارد نگهداری می‌کنن. براساس این اطلاعات، مشخصه که کتاب مهم و ارزشمندیه! و خب من فکر می‌کردم که قطعا اسم این کتاب به این مهمی، یا از روی اسم طراحش برداشته شده، یا مولف یا خلاصه یه آدمی که یه زحمتی برای این کتاب کشیده، ولی! در نهایت متوجه شدم که دموت فقط اسم دلّالیه که کتاب رو فروخته:/پس به نظرم میشه نتیجه‌گیری کرد که شغل و درس شما، تاثیری توی ماندگار شدنتون نداره، بلکه فقط باید در زمان درست، توی جای درست باشین و حواستون باشه چیز درست رو به آدم درست بفروشین:/و در پایان، در مواجهه با یک پاورقی دیگه یه سوالی برام ایجاد شد، اینکه چرا چنگیزخان مغول با اون ابهت و جذبه‌ش، باید اسم پسرش رو بذاره جوجی؟؟؟همممه این چیزا باعث شدم بفهمم پاورقی‌ها و حواشی معمولا از اصل مطلب جذابیت بیشتری دارن....و اینکه من می‌دونم که اینا اشتباهه، می‌دونم آدم باید از وقتش درست استفاده کنه، می‌دونم اینا باعث میشه که نمره‌هام داغون بشن، ولی راستش فقط با کمک اینا، می‌تونم اون همه زمان کسل کننده و دردناک مدرسه رو با حال خوب بگذرونم.البته من اصلا نمی‌خوام ناشکری کنم. و تمام اینایی که گفتم حقیقت بود و من فقط حال خودمو ترسیم کردم.من غر زیاد می‌زنم، ناله زیاد می‌کنم، کلا آدم شاکی و طلبکاری هستم و نود و پنج درصد مواقع حس می‌کنم زندگی داره بهم ظلم می‌کنه و شاید اگه یه راه دیگه رو برای زندگیم انتخاب کرده‌بودم، همه‌چیز بهتر بود و این حرفا،ولی با تمام این غر زدنا، من زندگی رو دوس دارم و عمییییقا به آینده امیدوارم. اصلا و اصلا و اصلا نمی‌تونم پیش‌بینی کنم که چه اتفاقاتی قراره بیفته، اما حس می‌کنم قراره خوب پیش بره:)کمتر از یه ماه تا هیجده سالگیم مونده و من به شدت خوشحالم که زندگی داره پیش میره.هرررروقت یه نفر میگه چقدر این دوران زود گذشت، دلم می‌خواد محکم با پشت دست بزنم توی دهنش! من می‌دونم که الان تقریبا کل دبستان و دبیرستانم گذشته و نه تنها دوره کودکیم گذشته، بلکه حتی دوره‌ی نوجوونیم هم داره تموم میشه، ولی من برای تک تک روزایی که گذشته، (خصوصا دبیرستان) جون کندم و واقعا مردم و زنده شدم تا تموم شدن، برای همین هیچ‌وقت نمی‌تونم بگم «وای چقدر زود گذشت!»ولی می‌تونم بگم که توی این همه دورانی که گذشت، خاطره و حال خوب فراموش‌نشدنی و جذاب کم نداشتم. که اکثرشون هم درباره دوستامه، چه کسایی که خیلی باهاشون رفیقم، چه حتی کسایی که کمتر باهم حرف می‌زنیم.رفقا:)یه سری چیزا هست که هرچقدر هم تلاش کنم، هیچ‌وقت هیچ‌وقت یادم نمیره:)مثلا...مثلا اینکه هیچ کسی مثل درسا نمی‌خنده:) انقدر خاصه که حتی الان که دارم راجع بهش می‌نویسم، می‌تونم صداشو بشنوم.یا مثلا سمومی که با یاسمین ساختیمو هیچ‌وقت نمی‌تونم فراموش کنم.هیچ‌وقت یادم نمی‌ره که ایشون ایده پرداز ساخت اولین فیلمم بودن!«فیلم: نادری، یک موز در زمین پلانتیشن»(بالاخره یه روز می‌سازمش!)یا دیگه اینکه هیچ‌وقت یادم نمی‌ره با هیچ‌کسی مث ریحانه نمی‌تونم یه مدت خیییییلی طولانی راجع به یه موضوع جدی حرف بزنم و تا آخرشم خوش بگذره!یا دیگه اینکه یادم نمی‌ره تاحالا نتونستم با هیچ‌کسی مث حسنا طولانی چت کنم! چون معمولا از یه جایی به بعد یه چیزی میشه که حالم بهم می‌خوره:/یا اینکه هیچ‌وقت یادم نمی‌ره که شعرای حسنی چقدرررررر قشنگ و خفنن و خودش هم همینطور!دیگه اینکه...تولددددددهیچ‌وقت هیچ‌وقت هیچ‌وقت یادم نمی‌ره چقدر توی تولد مریم خوش گذشت:)حقیقتا جزو معدود چیزاییه که هم توی سال یازدهم اتفاق افتاده و هم خوشحال کننده بوده:/عجیبه ولی هررررررچی فکر می‌کنم، نمی‌تونم حتی یه نکته ناراحت‌کننده توش پیدا کنم و این محشره:)و باز هم تولد:)یا دیگه اینکه هرگز و هرگز یادم نمی‌ره که اول سال چقدررررررر از اومدن یه کوثر دیگه توی کلاسمون خوشحال شدم!قبل از کوثر هیچ‌وقت همکلاسی هم اسم خودم نداشتم:)از این چیزای کوچیک و بزرگ فراموش‌نشدنی انقدر زیاد دارم توی ذهنم، که اگه بخوام همه‌شو بگم، تا فردا صبح طول می‌کشه!و البته اینکه در کنار اینا، هیچ‌وقت یادم نمی‌رهوقتایی که خانم داوودی می‌اومدن توی کلاس و می‌گفتن:«حالتون که خوبه؟!»، در حالی که ما توی افتضاح‌ترین حالت ممکن بودیم!و زمانی که می‌گفتن: برای هفته آینده...و ما به مرز سکته قلبی می‌رسیدیم:)و بدتر از اون، وقتی که می‌گفت: خب برای امروز قرار بود...وقتایی که نمره امتحان تاریخ تحلیلیم از یک و دو بالاتر نمی‌اومد:/ (البته کلا از پنج نمره بودااااا)وقتایی که خانم داوودی با سوالات جای خالیشون موجب سکته قلبی ما می‌شدن...وقتایی که خانم بزگر برای بار چند هزارم تفاوت فوکو یاما و میشل فوکو رو می‌گفتن و بازم در نهایت من تا جلسه بعد به طور کامل فراموش می‌کردم:/وقتایی که خانم وفادار تستای دامدار می‌دادن:)وقتی که خانم محمودی ریحانه رو از جهت زیبایی به پروژکتور تشبیه کردن:))))))))و همچنین سقف رو به زمین،و همچنین راهرو رو به دیوار!وقتایی که خانم چمنی مارو عَندَلیبَکا صدا می‌کردن،یا گُلَکایا دختر گُلیا...یا وقتایی که خانم بهاریان از علاقه همسرشون به هری پاتر تعریف می‌کردن:)اینا هم در کنار اونا فراموش‌نشدنیه، که البته گاهی فکر می‌کنم کاش بعضیاشون فراموش می‌شدن:/الکی دوباره یه نقاشی دیگه‌رو ببینینخلاصه که...پیرو همون مبحث پاورقی، حس می‌کنم این لحظات فراموش‌نشدنی، بیشتر حکم پاورقیای زندگی رو دارن. یه سری چیز کوچیک، جدای از اون خط اصلی و دشوار و کسل‌کننده زندگی!فکر می‌کنم بهتره بیشتر اوقات، خصوصا وقتایی که اعصابمون خورده، حالمون خرابه و کلا داغونیم، بجای تمرکز روی اون خط احمقانه اصلی، که معمولا بهمون تحمیل شده و خودمون انتخاب نکردیم(البته این قضیه تحمیلی بودن، بیشتر درمورد نوجوونا صادقه.)تمرکزمونو بذاریم روی این پاورقیا.اصلا منظورم این نیست که آدم از اصل زندگی غافل بشه، می‌دونم احمقانه و کسل‌کننده و مسخره‌س، ولی به هرحال ما مجبوریم توی همین مسیر زندگی کنیم، پس مجبوریم تحملش کنیم، ولی آدم می‌تونه گاهی کله‌شو باد بده و یه‌کم استراحت کنه:)بعضی اوقات آدما نیاز به یه‌ذره مرخصی دارن،مرخصی از زندگی!</description>
                <category>(:Whisper</category>
                <author>(:Whisper</author>
                <pubDate>Sun, 15 May 2022 20:20:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار کن خدا در یک قامت، قیامت کرده باشد!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-zza238fizr27</link>
                <description>انگار چنین مقدر شده است من هرروز در مقابل تو بنشینم و بخشی از آن حکایت جانسوز را برای خودم تداعی و برای تو روایت کنــــم. تدبیر من از ابتــــدا این بود، اما اگر تقـــدیر خداوند همراهی نمی کرد، به یقیـــن چنیـــن چیـــزی ممکن نمی‎‌شد.بریده ای از کتابکتاب پدر، عشق و پسر، نوشته سید مهدی شجاعیبار اول، حدودا یک ســـال پیش، در شب هشتــــــــم محرم، یعنی شب منتسب به حضــرت علی اکبـر(ع) بود که این کتاب را خواندم.تــــازه می توانــــم بگویم که حتی آن یک بـــار را هم به اجبــــار خوانــدم. تا پیش از این مطمئن بودم که حتمـــا کتاب حوصله سر بری خواهد بود....اما حالا به جرئت می توانم بگویم، که زندگی من به دوقسمت پیش از این کتاب و پس از آن تقسیم می شود.تا پیش از این علاقه ای به خواندن کتــــاب هـــای مذهبی از این دست نداشتم، امـــا انگار این کتــــاب فرق می کرد. هنگام خواندنش حس می کردم در این جهان نیستم. تک تک کلمات و واژه هایش با بقیه کتاب ها و داستان ها متفاوت بود.این کتــــاب باعث شد که من ارادت ویژه ای نسبت به حضرت علی اکبــــر(ع) پیـــدا کنم، با وجود اینکه پیش از این، تنهــــا شناختم نسبت به ایشان بواسطه روز جوان بود.این کتاب نه تنها اطلاعاتی درباره زندگی و شخصیت ایشـــــان به من داد، بلکه باعث ایجاد علاقه شدیدی نسبت به ایشان در وجود من شد....عجیب بود رابطه میـــــــان این پدر و پسر. من گمــان نمی کنم در تمام عالم میـــان یک پدر و پسر، این همه تعلق، این همه عشق، این همه انس و این همه ارادت حاکم باشد.من همیشه مبهوت این رابطه ام. گاهی احســـاس می کردم که رابطه حسین با علی اکبر فقط رابطه یک پدر و پســـر نیست. رابطه یک باغبان با زیبــاترین گل آفرینش است، رابطه عــــاشق و معشوق است. رابطه دو انیس و همـــدل جدایی ناپذیر است. احســــاس می کردم رابطه علی اکبر با حسین، فقط رابطه یک پســـر با پدر نیست، رابطه ماموم و امــــام است. رابطه مرید و مراد است. رابطه عاشق و معشوق است. رابطه محب و محبوب است و اگر کفر نبود، می گفتم رابطه عابد و معبود است.بریده ای از کتاب...حالا می خواهم چند مورد از جذابیت های این کتاب را بگویم:1. اول از همه، شیوه نگارش این داستان. این داستان، پر از توضیفات و تشبیهــات و صفات بسیار زیبا و دل انگیز بود. به طوری که می شد به تک به تک کلمـــات و جملاتش مدت هـــا فکر کرد و از آن لذت برد، که از نظر من ایـــن قدرت نویسنده را می رساند. حس می کنـــــم متــن کمی به شعر شبــــاهت داشت. البتــــه نه از این جهت که سجع داشتــــه باشد، بلکه بخاطر حس و حالش.2. با وجود اینکه اکثرا داستان هایی که بر اســــاس زندگی کسی نوشتـــــه می شوند، طولانی هستند، این داستــــان بسیار کوتاه بود و می شد یک باره بدون اینکه زمین گذاشته شود، خوانده شود. و خب این موضوع باعث می شود که خواننده هنگام خواندنش احساس خستگی نکند.3. نکته سوم، شیـــــوه روایت داستـــان بود که از زبان یک اسب بود. اسبی به نام عقاب، که ابتدا اسب پیامبر(ص) بوده است، سپس به حضرت علی(ع)، بعد امــــام حسن(ع) و بعد امام حسیـــن(ع) و سپس هم به حضـــــرت علی اکبر(ع)  رسیده است.این موضوع شاید در نگاه اول کمی عجیب به نظر برسد، اما این نکته، خودش یک وجه تمایز با سایر داستان هاست، که باعث شده از دید متفاوتی به واقعه عاشورا پرداخته بشود.4. نکته چهارم درباره خود داستان. شاید موضوع این داستان زندگی حضرت علی اکبر(ع) و نقش ایشان در عاشورا باشد، اما اطلاعات بسیار زیادی هم در رابطه با سایر شخصیت‌های حاضر در صحنه عاشورا می دهد.               علی الخصوص خود امـــام حسیــن(ع)، حضرت زینب(س) و حضرت ابـــالفضل(ع). اطلاعـات ناب و جالبی که شاید نشود با جستجو کردن درباره هر یک به راحتی بدست آورد. و از نظر من این نکتــه، خودش ارزش کتــــاب را بیشتــر می کند.5. نکته دیگر اینکه علاوه بر اینکه خواندن واژه به واژه این کتاب لذت بخش است، اما توانسته است احســاس غم و سوگواری این ایــام را منتقل کند. درواقع این کتــاب خودش می تواند مانند یک روضه باشد، ماننـــد یک مراســـــم عزاداری. خصوصا اگر که خواننده خودش یک مادر باشد. چون در این داستان، عقاب که همــان اسب حضرت علی اکبر است، دارد تمام واقعه را برای لیلا، مادر حضرت علی اکبر(ع) که به دلیل بیماری نتـوانسته به همراه کاروان به کربلا برود شرح می دهـد، و تنها کسی که خودش مادر باشد می تواند این غم و این احساسات را درک کند. تازه نه تمام آن را.نقاشی حسن روح الامیناز آن حکایت عظیم هنوز گفتنی بسیار مانده است اما من دیگر بیش از این تاب زنده ماندن ندارم. اگر فقط آنچه را که من در راه بازگشت، دیدم تو می دیــدی، بشــریت را به نفــرین خود می سوزاندی. چرا که حیـوان ترین حیوان ها هم با یک مشت زن و بچه بی پنــــاه که داغ دیده اند، مصیبت کشیده اند، شهید داده اند، سیلی خورده اند، یتیم شده اند و به اسارت درآمده اند، چنین جفایی را روا نمی دانند.بریده ای از کتابامســـال قسمت من شد که برای بار دوم، درست در شب هشتـــم محرم، شب حضرت علی اکبـــــــــر(ع) این کتاب را بخوانم. و این بار، با وجود اینکه بار دوم بود، اما حس می کردم هزاران چیـــــز جدید هست که بار اول متوجهشــان نشده بودم. و مطمئنم بار سوم و چهارم و... هم همینطور خواهد بود.با خواندن این کتاب بود که متوجه شدم شخصیت حضرت علی اکبر(ع) چقدر عمیق و زیباست.من تلاش کردم با آوردن بخش هـــایی از کتــاب، و گفتن تعدادی از ویژگی های جذابش، بخشی از زیبایی های این داستان و خود حضرت را بیان کنم، که البته موفق نشدم.از نظر من هرکس، حداقل یک بار در زندگی اش این کتاب را بخواند.من خواندنش را به شدت به همه توصیه می کنم:)</description>
                <category>(:Whisper</category>
                <author>(:Whisper</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 17:04:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من پناهنده نیستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@zanbagh217/%D9%85%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-kzxz7hy7a2pj</link>
                <description>البته این پوستر رو خودم زدم برای کتاب:))))و حالا!خلاصه یک رمان فوق جذاب!داستان زندگینامه یک دختر فلسطینی به نام &quot;رقیه&quot; است که به همراه خوانواده اش ساکن روستای &quot;طنطوره&quot; است . با شروع جنگ فلسطین و اسرائیل ، مشکلات آنها شروع شد . کم کم مردم از روستاهای اشغال شده ، به روستای آنها می آمدند . رقیه در نوجوانی با پسر عمویش ازدواج کرد و بخاطر جنگ ، مجبور به مهاجرت به اردوگاهی در حاشیه مرز لبنان شد . پدر و دو برادرش ، حسن و صادق ، در جنگ در روستا کشته شده بودند به همین خاطر بالاخره روزی مادرش از این غصه فوت کرد . او در لبنان به همراه همسر و سه فرزندش در یک اردوگاه زندگی می کردند و گاها از طرف اقوامشان که در شهرها یا کشور های دیگر زندگی می کردند خبرها را بدست می آوردند . وقتی که پسرهایش بزرگتر شدند همه به گرو های مبارزاتی پیوستند و در تظاهراتها شرکت کردند . پسر اول و دوم ازدواج کردند و به کشور های دیگر رفتند ، اما آنجا هم دست از مبارزه برنداشتند . در طی یک اتفاق ، آنها دختر کوچکی را هم به فرزندی پذیرفتند . شوهر رقیه در بیمارستان پزشک بود که در طی یک حادثه مفقود شد و پسر کوچکش مجبور به سفر به یک کشور دیگر شد ، آن زمان بود که رقیه بالاخره به این نتیجه رسید که به حرف پسر بزرگش گوش دهد و پیش آنها به یک شهر دیگر برود و ...جلد کتابحالا نظر خودممن کلا به خواندن زندگینامه علاقه مندم ، چه زندگینامه شهدا و چه دیگران . البته در صورتی که خیلی طولانی نباشد! اما این کتاب طولانی بود! و من بخاطر دلایلی برای خواندن وقت کم آوردم . معمولا در چنین شرایطی ، چند صفحه را رد می کنم تا کتاب زودتر تمام شود ، اما هنگام خواندن این کتاب ، نمی توانستم! رد کردن حتی چند خط از این کتاب مثل این بود که در هنگام دیدن جذاب ترین فیلم جهان ، بیست دقیقه چشم ها و گوش هایت را بگیری! واقعا مثل عذاب بود! کتاب سراسر شادی نبود اما غم ها و تلخی هایش ، فقط موجب آگاهی بیشتر می شد . تازه با درک این غمها ، ما حتی یک هزارم فلسطینی ها هم این فجایع را درک نخواهیم کرد! اما حداقل بی اطلاع هم نمی مانیم! دانستن اینکه حتی در پناهندگی هم به فلسطینی ها ظلم بسیاری می شده است ، برای ما لازم است . یکی از جالب ترین خصوصیت های اخلاقی فلسطینی ها صبر و تحملشان است . من اگر یکی از هزاران مشکل آنها را هم داشتم ، حتما تا الان خودکشی کرده بودم! اما در آنجا حتی کودکان هم روحیه ای خوب و قوی دارند . خلاصه این کتاب جزو معدود کتاب هایی بود که با وجود طولانی بودنش ، هنگام خواندن ، حتی یک لحظه هم احساس کسل بودن نکردم ، و اگر فرصت بود ، حتما تا آخر کتاب را یک روزه و یکجا خوانده بودم! با وجود شخصیت های بسیار زیاد ، توصیف شخصیت ها بسیار خوب بود . مثلا اینکه گفته بود &quot; هر زنی در اردوگاه ، درخت خودش را دارد . &quot; و اینکه همه بیش تر از همه راجع به درخت حیاطشان در روستا صحبت می کردند و اینکه کلید خانه هایشان در روستا همیشه به گردنشان آویزان است ، به امید روزی که برگردند و در هارا باز کنند ، برایم بسیار جالب بود . نویسنده توانسته بود با نوشتن این کتاب ، برای کسی که مثل من ، هیچ اطلااتی درباره ی فلسطین ندارد ، فرهنگ ، آداب معاشرت ، ادیان و فرقه ها ، روحیه مردم و ... را بصورت کامل ، طوری بازکند ، که از بعداز خواندن این کتاب ، در بحث ها ، درباه ی فلسطین ، حداقل حرفی برای گفتن داشته باشم! فقط به نظر من خلاصه ای که پشت کتاب نوشته شده بود ، اصلا اصلا اصلا نمی توانست عمق جذابیت داستان را که هیچ ، حتی موضوع داستان را هم برساند! بنابراین امیدوارم کسی با خواندن پشت جلد کتاب ، از خرید و خواندن کتاب ، پشیمان نشود!خواندن این کتاب را به همه ، چه هم سن و سالانم و چه بزرگسال ها ، چه کسانی که داستان جذاب می خواهند ، چه کسانی که شور و هیجان می خواهند ، و چه کسانی که با خواندن کتاب ، دنبال افزایش آگاهی شان هستند ، به شدت توصیه می کنم !!!به مناسبت اوضاع الان فلسطین و غزه...</description>
                <category>(:Whisper</category>
                <author>(:Whisper</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 00:06:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر عاشقانه ای در جهان وجود ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@zanbagh217/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-n6mfw0xmeelf</link>
                <description>«رسوووووووووووووول! مواظب باش!»ناگهان رسول چشم‎ هایش را به جلو برگرداند و با دیدن پیرمردی که حالا تنها چند متر با برخورد با ماشین فاصله داشت، پایش را محکم روی ترمز فشــار داد و ماشیـــن با صدای وحشتنــاکی در دو سه قدمی پیــرمرد ترمز کرد. پیرمرد از شدت ترس جعبـه‎ ی بزرگی که در دستش بود را به زمین انداخت.نفسم را آهسته بیرون دادم. ضربان قلبم خیلی بالا رفته بود. گفتم:«رسول! آخه حواست کجاست؟»رسول همینطور که تند تند نفس می‎ کشید، گفت:«وای! خداروشکر بخیر گذشت!»سریع از ماشین پیـــاده شدم و به سمت پیرمرد رفتم. پیرمرد، حدودا هفتاد ســاله به نظر می‎ رسیــد و از چهره اخمو و طرز لباس پوشیدنش مشخص بود که تازه از خواب بیدار شده است و اصلا حوصله افرادی مثل من و برادرم را ندارد!همانطور که خم شده بودم تا کمک کنم کتاب‎ هایش را که بخاطر پاره شدن جعبه به زمین افتاده بودند، جمع کند، گفتم:«من واقعـــا معذرت می‎ خوام آقا! واقعا شرمنده! داداشم یه کم خسته بود، حواسش به جلو نبود! واقعا عذر می‎خوام.»رسول هم که پیاده شده بود و کنار من ایستاده بود، گفت:«بله آقا! واقعا شرمنده! من واقعا حواسم به جلو نبود! اصلا متوجــه نشدم که...»پیرمرد حرفش را قطع کرد و گفت:«بله بله! لازم نیس عذرخواهی بکنین! فقط تا بیشتر از این خرابکاری نکردین برین!»بعد رو به من گفت:« شما هم نیازی نیست به من کمک کنی! خودم بلدم جمعشون کنم!»من در حالی که بلند می شدم با دستپاچگی گفتم:«با...باشه چشم.»و بازهم عذر خواهی کردیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم.رسول گفت:«چقد عنق بود! ما که عذرخواهی کردیم!»گفتم:«فکر کنم برخوردش به عنوان کسی که کله صبح بخاطر حواس پرتی جنابعالی از ترس سکته کرده و کل کتــاب‎هاش روی زمین ریخته عادی بود!»گفت:«خب حالا! یه بار من حواســم پرت شدا! حالا تو هی بکوبش تو سرم! بده هرروز صبح بخاطر دانشگــاه سرکار خانم بیدار می‎شم که شما معطل آژانس نشی؟ یارو خیلی بداخلاق بود! قبول کن!»گفتم:«نمی دونم. شاید.»...وقتی داشتــــم از دانشگاه برمی ‎گشتـــم، مثـــل همیشه دوباره از همــان جایی که صبح با آن پیرمرد بداخلاق برخورد کردیم عبور می‎ کردم، که ناگهان کنار خیابان کتابی دیدم. برایم خیلی آشنا بود. احتمالا یکی از کتاب‎ هایی بود که صبح از جعبه پیرمـرد بیرون ریخته بود. به سمتش رفتم و برداشتمش.«چشم‎ های مهری»نام مهری را که خواندم، یاد مادرم افتادم. اسم مادرم هم مهری بود. خانه های آن سمت خیابان را نگاه کردم. اما هرچه فکر کردم یادم نیامد کدام خانه بود که پیرمرد بعد از جمع کردن کتاب‎ هایش داخلش رفت. تصمیم گرفتم کتاب را نگه دارم تا فـــردا وقتی دوباره به دانشگـاه می‎ روم از رسول بپرسم ببینم او یادش می ‎آید که کدام خــانه بود یا نه. معمولا در این موارد حافظه او از من قوی تر بود.آن شب بعد از شام، به اتاقم رفته بودم تا درس بخوانم، کیفم را باز کردم که جزوه ‎هایم را بیرون بیاورم که ناگهــــان کتاب پیرمرد را دیدم. کاملا فراموشش کرده بودم. سریع کتاب را برداشتم و از اتـــاق بیرون رفتم. بدون در زدن وارد اتــاق رسول شدم و با هیجان گفتم:« ببین! اینو همون‎جا پیدا کردم که امروز...»ناگهان رسول وسط حرفم پرید و گفت:«هووووووووووووی! یادت ندادن قبـل رفتن توی اتـــاق کسی در بزنی؟ اگه الان داشتــم لباس عوض می کردم می‎‎‎ خواستی چیکار کنی؟»همانطور که خنده‎ام گرفته بود گفتم:«ببخشید. آخه می‎ خواستم حتما اینو ببینی. ببینش! اینو همون‎جا که امروز نزدیک بود بزنیـم به پیرمرده پیدا کردم. مال خودشه. دیدم از توی جعبه‎ اش افتاد.»گفت:«خب که چی؟ برای چی برش داشتی؟ میذاشتی باشه تا خودش بیاد پیداش کنه.»چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتــم:«اممم...نمی دونم. یجورایی انگار...انگار جذبش شدم. البتــه جذب اسمش. نمی دونم چرا اما وسوسه شدم بیارم و یه نگاهی بهش بندازم. و بعدشم...بعدشم اگه تو لطف کنی، زحمت بکشی فردا که داشتی منو می‎رسوندی بهم بگی خونه‎ ش کجا بود، تا برم و پسش بدم.»گفت:«برو بابا من دیگه نمیخوام دوباره ببینمش! همون بار اول هم داشت با نگاهش مارو می‎خورد!»گفتم:«نه تو بگو کجا بود، توی راه برگشت بهش میدم که تو نبینیش دیگه. لطفا! لطفا! تو که انقـــد مهربونی! جون من! خودت که می‎دونی حافظه‎ م اندازه ماهی قرمزه! یادم نمی‎ مونه! نشونم بده دیگه! لطفا! تو که...»گفت:«باشه بابا بسه! حالمو بهم زدی!»...شب موقع خوابیدن، کتاب را برداشتم تا نگاهی به آن بیندازم. از وسط بازش کردم و شروع به خواندن کردم.«چشم هایش! کلافه ‎ام کرده بودند! حتی وقت‎ هایی که نبود، جاهایی که نبود، همه ‎جا و در هر زمانی انگار چشم ‎هـــایش جلوی دیدم را گرفته بودند. نمی‎ توانستم جز آنها چیز دیگری را ببینم! حتی درصورت آدم‎ ها توی خیابان! انگار به ‎جای چشم ‎های آنها، چشم ‎های مهری بودند که به من خیره شده بودند. انگار داشت با نگاهش با من حرف می‎ زد. انگار داشت... پاک دیوانه شده بودم! نمی‎ توانستم حتی...»سریع کتاب را بستم! می دانستم که اگر یک جمله دیگر بخوانم، دیگر تا تمامش نکنم نمی توانم بیخیالش شوم! بدجور جذبش شده بودم! جذب طرز نوشتن داستان، جذب جمله بندی‎ ها! جذب واژه ها! جذب لحن زیبای نویسنده! جذب چشم ‎های مهری!سریع روی جلد کتاب و نام نویسنده را نگاه کردم «منوچهر معتمد»این منوچهر معتمد، هرکه که بود، بدجور مرا به داستانش جذب کرده بود! با تمام وجودم می‎ خواستم دوباره کتاب ‎را باز کنم و بخوانم، اما حسی قوی در وجودم می گفت که نباید بیشتر بخوانم، از طرفی هم چون برای رسول ماجرا را تعریف کرده بودم، اگر فردا می گفتم که پشیمان شده ام مشکوک می شد. و قطعا هم نمی توانستم تا صبح داستان را تمام کنم، بدون شک وسط داستان خوابم می‎ برد و داستان نصفه می‎ ماند و دیگر فرصت نمی کردم ادامه آن را بخوانم. با خودم فکر کردم که فردا کتاب را پیش پیرمرد می ‎برم و اگر اجازه داد برای چند روز آن را قرض می ‎گیرم و می‎ خوانم. فقط خدا خدا می‎ کردم که قبول کند!صبح با صدای مامان بیدار شدم:«رعنا خانم! بیدار شو دیگه! رسول یه عالمه وقته تو ماشین منتظره! چندبار باید بیدارت کنم! بلند شو!»چشمانم را باز کردم.یاد داستان و کتاب و چشم‎ های مهری افتادم. سریع بلند شدم، حاضر شدم و رفتم. در راه چندین بار به رسول یادآوری کردم که چه قراری داشتیم. آنقدر تکرار کرده بودم که کلافه ‎اش کرده بودم. وقتی به آن خیابان رسیدیم، سرعتش را آهسته کرد. ساختمـانی سه‎ طبقه را نشانم داد و گفت:«ایناهاش! اینه! پیرمرد بداخلاقه دیروز رفت این تو. حالا دیگه نمی‎دونم کدوم طبقه!»تمـــام روز و در تمام کلاس ‎هایم در دانشگاه، ذهنم درگیر چشم‎ های مهری بود! با خودم فکر کردم چقدر من جوگیرم! شاید آن قدر‎ها هم داستان جذابی نبود! اما چقدر ذهن من درگیرش شده ‎بود!وقتی که از دانشگاه برمیگشتم، در آن خیابان، جلوی آن ساختمان ایستادم و نگاهش کردم. یعنی کدام طبقه بود؟ناگهان در ایوان طبقه دوم، بین جعبه ‎ها، یک جعبه دیدم! همان جعبه‎ ای که دیروز دست پیرمرد دیده بودم!سریع زنگ طبقه دوم را زدم. فقط خدا خدا می‎ کردم که درست حدس زده باشم! ناگهان صدای پیرمردی آهسته گفت:«بله؟»خودش بود! خود خودش!با دستپاچگی گفتم:«سَ...سلام! ببخشید من یه چیزی پیدا کردم که فکر می‎ کنــم مال شماست...یه کتاب...کنار خیابون افتاده بود. اگه در رو باز کنین من...»گفت:«تو همون دختره ای که دیروز نزدیک بود با داداشت منو بکشین؟»گفتم:«اممم...بَ...بله»گفت:«من اون کتاب رو نمی‎ خوام. مال خودت. فقط برو!»گفتم:«اصلا مگه شما می‎ دونین چه کتابی رو میگم؟»گفت:«مهم نیست. هرچی که هست من نمی‎ خوامش.»گفتم:«آخه من باید یه چیزایی راجع به کتاب بهتون بگم. اگه لطف کنین در رو باز کنین...»در را باز کرد.سریع وارد شدم با سرعت از پله ها بالا رفتم. جلوی در رسیدم. دری چوبی و ترک خورده بود. با زنگی کهنــــه و قدیمی. انگار سال ها بود کسی به سر و وضع این خانه نرسیده بود. زنگ را زدم. پیرمرد بعد از چند ثانیــــه در را باز کرد. ظاهر آشفتــه ای داشت. بلوز بدون آستینی پوشیده بود، با شلواری گشاد. چشمـانش بسیار خستـــه بود و موهــای سفیــدش بهم ریخته. سلام کردم و جوابم را داد. سریع کتاب را از کیفم بیرون آوردم و نشانش دادم. آهسته کتاب را گرفت. چند لحظه با ناراحتی به کتاب خیره شد. بعد روبه من کرد و گفت:«بیا. بگیرش. دیگه به درد من نمی‎ خوره. هرکتــابی توی این خونــه بمونه فقط خاک می‎خوره! حالا هم اگه میشه برو!»گفتم:«راستش من در حد چنـــد جمــله از کتاب رو خوندم. فقط چند جمله کوتاه! اما خیلی جذب داستان شدم! انگارغرق شده بودم! غرق چشمای مهری!»پوزخندی زد و آهسته گفت:«خیلی جـالبه! خودش هم وقتی کتاب رو بهش دادم و کمی ازش خوند همین رو گفت!»گفتم:«خودش؟ خود کی؟؟»گفت:«ولش کن! من حوصله ندارم بشینم اینجا برای تو داستان تعریف کنم! برو و دست از سرم بردار! فکر کن دارم این کتــــاب رو بهت هدیه می‎دم! برو بخونش و هرچقد دلت میخواد توش غرق شو! فقط حواست باشه وقتی داری توی داستـــان غرق می‎شی جلوت یه پیرمرد بدبخت نباشه، که بهش بزنی و جعبه ‎اش رو پاره کنی تا مجبور شه دوباره بره و با کلی منت و التمــاس یه جعبه دیگه از میوه فروش بگیره!»بعد در رو بست.چند لحظه سکوت کردم. ذهنم درگیر شده بود. یعنی خودش که بود؟ خودش که بود که همان حرف من را زده بود؟ بیشتـــراز قبل دلم می خواست با پیرمـرد حرف بزنم، اما انگــار او اصلا علاقه ‎ای به صحبت کردن با من نداشت. با حس سردرگمی و ابهاـم از پله‎ ها پایین رفتم. جلوی در طبقـــه اول کسی صدایم کرد:«دخترجون! تو دختر آقـــا منوچهری؟ چی شده بعد این همه سال یـــادش افتادی؟ بنده خدا پیرمرد داره از تنهایی دق می‎کنه! خجالت داره واقعا!»ناگهان به خودم آمدم. تازه متوجه شدم که با من صحبت می‎ کند. خانمی با چادر گل گلی و چند کیسه خرید بود.گفتم:«آقا منوچهر؟ منظورتون همون پیرمرد طبقه دومه؟»گفت:«آره دیگه! میگم تو دخترشی؟»گفتــــم:«نه نه! من دخترشون نیستم. من این کتاب رو پیدا کرده بودم که گویا مال ایشون بود. می‎ خواستـــم بهشــون بدم که البتـــه نمی‎ خواستنش. دادنش به من.»کتاب را به خانم نشان دادم.نگاهی به کتاب انداخت و گفت:«آهان. آره این کتاب رو قبلا دست خانمش دیده بودم. خدا رحمتش کنه. چه زنی بود. خیلی از این کتاب تعـریف می‎ کرد. البتــــه من تا حالا هیچکدوم از کتابای آقا منوچهر رو نخوندم. از این داستانای عاشقونه خیلی خوشم نمیاد. اینـــــا مال جووناس. این مسخــره بازیا دیگه از سن ما گذشته. انگــار خانمش این کتاب رو خیلی دوست داشت، حیف که عمرش کفاف نداد کامل بخونتش.»یک لحظه طول کشید تا تمام حرف‎ هایش را مرور کنم. ناگهان متوجه نکته ‎ای شدم!گفتم:«گفتین کتابای آقا منوچهر! ینی میگین...اینا رو خودشون می نویسن؟»گفت:«آره دیگه! یه ساعتــه چی دارم میگم؟ آقا منوچهـــر نویسنـــده بود. فقط هم داستان عاشقونه می‎نوشت! ناهید دخترم خیلی از کتاباش رو خونده بود. دوست داشت داستان‎ هاش رو. اما الان دیگه نمی‌نویسه.»گفتم:«چی؟ نمی ‎نویسن؟ چرا؟»گفت:«نمی‎ دونم. از وقتی اون خدا بیامرز خانمش از دنیا رفت، دیگه هیچی ننوشت. همه کتاب‎ هاش رو توی جعبــه گذاشت و همه شو گذاشت توی ایوونش. هرروز هم میــره مغــازه‎های مختـلف، کتابای خودشو می‎خره و همه رو می‎ ذاره تو جعبــه و به کتابای توی ایوونش اضافه می ‎کنه. معمولا نمی‎ ذاره کتاباش دست کسی بیوفتن! نمی‎دونم چی شده که گذاشته کتابش رو ببری!»خیــلی توی فکر فرو رفتـــه بودم. پس تمـــام جعبه‎ هـــایی که توی ایوانش بود، پر از کتاب‎ هــای خودش بودند. خودش! یعنی آقای منوچهر معتمد!دلم می‎ خواست برگردم و از پیرمرد راجع به داستان‎ هایش بپرسـم. راجع به اینکه چرا دیگر نمی‎ نویسد؟ اما می‎ دانستـــم که پیرمرد نه حوصــــله صحبت کردن با من را دارد و نه علاقه‎ ای به دیدنـــم! و همینطور هم خیلی خیلی دیرم شده بود و اگر بیشتـــر دیــر می‎ کردم، مادرم حتما نگران می‎ شد. بنابراین از خانم تشکر کردم و به خانه رفتم....شب، بعد از شام یکراست به اتاقم رفتم و بدون توجه به حجم زیاد درس ‎هایم، کتاب چشم ‎هــای مهری را برداشتـــم. صفحه اول را باز کردم و شروع کردم به خواندن.همینطور خواندم و خواندم.داستان درباره ی پسری عاشق بود. پسری عاشق به نام منوچهر!دیگرغرق که هیچ! تقریبا در داستان دفن شده بودم! حس می‎ کردم من هم به اندازه‎ی منوچهر، عاشق چشم ‎های مهری شده ‎ام!هر زمان که منوچهر از مهری دور می‎شد، به‎ جای او، اشک در چشم ‎هـــای من حلقه می‎ زد و بغض می‎ کردم. نمی‎ خواستــم از هم دور باشند.چقدر علاقه منوچهر به مهری زیبا بود!...تا صبح لحظه‎ ای پلک روی هم نگذاشتم! بدون وقفه فقط خواندم و خواندم...ساعت حدود شش بود که کتاب به صفحات آخرش رسید. نمی‎ خواستم تمام شود! دلم می‎ خواست تا ابد همینطور بخوانـــم و بخوانم!«کنار من روی نیمکت نشسته بود. این بار چشم‎ هایش واقعی بودند! باور نمی‎ کردم! حس می‎ کردم اگر چند بار پلک بزنم، می‎ بینـم که باز دارم چشمانش را در چهره انسان دیگری می‎ بینم! برای همین پشت سرهم پلک می‎ زدم، اما نه! انگار خود خودش بود!_ چیه منوچهر؟ چشمات درد می‎ کنن؟ احتمالا بخاطر آفتابه! رفتی خونه حتما بخواب!هر واژه ‎ای که می‎گفت، تک به تک حروفش، آنچنـــان بر دلم می ‎نشستنـــد که حس می‎ کردم، ممکن است با حرف زدنــش بیهوش شوم! دلم می ‎خواست همینطور بگوید و بگوید. تا آخر دنیا! و من فقط تماشــــا کنم! تماشا کنم چشم ‎هــایی را، که این بار دیگر فقط یک رویا نبودند! چشم‎ هایی که دیگر نمی‎ خواستم از دستشان بدهم! چشم ‎های مهری!»و داستان تمام شد.ناخودآگاه چشمانم پر از اشک شدند.یک صفحه مانده بود. صفحه‎ ای که احتمالا پر از تشکر بود. تشکر از تمام کسانی که...اما نه!صفحه آخر دست خط بود.«همه‎ چیز زیبا بود! چشم ‎هایش متعلق به من بوند! هرگز فکر نمی‎ کردم روزی، آن چشم‎ هـــا، آن چشم‎ های پرنور، خاموش شوند و جهانم را تاریک کنند!امروز، وقتی که برای آخرین بار چشم ‎هـایش را دیدم، آرزو می‎ کردم که تنها یک بار دیگر، بازشان کند، فقط یک بار. اما نشد...دیگر نمی‎ گذارم هیچ کس این کتاب را بخواند! نمی ‎شود کسی این کتـــاب را بخواند، وقتی مهری فرصتی برای ساختــن یک پایان شاد برای این داستان پیدا نکرد...امروز با خودم عهدی بستم، عهد بستم که دیگر داستانی ننویسم. یعنی دیگر نمی‎ توانم بنویسم.چطور می‎ شود داستانی نوشته شود، وقتی که از امروز، دیگر عاشقانه ‎ای در جهان وجود ندارد...»۲۲ مهر ۱۳۹۰منوچهر معتمد...اشک ‎هایم سرازیر شدند. تازه حس می‎کردم که چقدر منوچهر معتمد را می‎شناسم!</description>
                <category>(:Whisper</category>
                <author>(:Whisper</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 20:10:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>