<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های S.Zare</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zaresedighe77</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:12:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/91611/avatar/ibqiUV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>S.Zare</title>
            <link>https://virgool.io/@zaresedighe77</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خلاصه دی 1404</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%AF%DB%8C-1404-ptwtac5ygqer</link>
                <description>راستش این پست رو خیلی وقت پیش نوشتم. هم برای نوشتنش خیلی با خودم کلنجار رفتم، هم برای انتشارش. روزی که بالاخره تصمیم گرفتم بنویسمش هنوز اینترنتم قطع بود و هیچ صحنه‌ی دلخراش و جان سوزی رو ندیده بودم و نشنیده بودم. ولی باز نتونستم منتشرش کنم. بعد از چند روز هم که دیگه چیزهایی دیدم که دل و دماغی برای انتشار پستی که توش از روزمرگی‌هام نوشته باشم نموند. ولی الان که داریم به نیمه‌ی بهمن نزدیک می‌شیم حس می‌کنم یه کار ناتموم دارم و اگر انجامش ندم شاید دیگه‌ فرصتش رو نداشته باشم.خلاصه که من اینجا هر چیزی که تو دی ماه تجربه کردم رو نوشتم. چیزی رو سانسور نکردم و روزهای خوب و بدم همه در کنار هم وجود دارن. می‌دونم تو این شرایط شاید کسی حوصله خوندنش رو نداشته باشه، بهتون حق می‌دم. اما منتشرش می‌کنم که برای خودم بمونه و یادم نره تو هر شرایطی چطور زندگی کردم.دی ماه برای من ماه سبک شدن از بار کارهای عقب مونده و سنگین شدن از احساسات متناقض بود. کلی پرونده باز برام بسته شد و به جاش دری از تجربه‌ها و احساسات جدید برام باز شد که گاهی آرزو می‌کنم کاش نمی‌شد. اما گذشته چیزی نیست که بشه تغییرش داد، فقط آرزو می‌کنم آینده رو طوری بسازیم که بفهمیم ارزشش رو داشته. هر وقت به این نقطه می‌رسم به خودم یادآوری می‌کنم که ما چاره‌ای جز ادامه دادن نداریم و با نشستن و غصه خودن به تنهایی چیزی حل نمیشه.روبرویی من با روزهای سختاوایل که اعتراض‌ها شروع شد طبق معمول من اخبار رو چک نمی‌کردم. از اونجایی تو این برهه از زندگیم، تاثیری که من روی سلامت و رشد بچه‌ی تو شکمم دارم، از تاثیری که روی محیط اطرافم دارم خیلی بیشتره و احساس مسئولیت زیادی در قبالش دارم؛ یه مدتی بود که کلا از هر خبری دور بودم. تا اینکه اونقدر اوضاع بالاگرفت که خواه ناخواه به وضعی رسیدم که هر صبح بلافاصله بعد از باز کردن چشمم اخبار رو چک می‌کردم ببینم چیشده. یه روزایی خوشحال بودم و اشک شوق و امید تو چشمام جمع می‌شد، یه روزایی دلواپس و نگران و روزهایی هم به غم و غصه گذشت. اما از آینده تصویری تو ذهنم دارم که شاید طول بکشه به حقیقت بپیونده و شاید هم خیلی زود، اما اون تصویر بهم امید و انگیزه ادامه دادن می‌داد.از روزی که اینترنت قطع شد و دسترسی‌ها محدود شد؛ خوندن پست‌های دوستان ویرگولیم بهم کمک کرد تا دلم گرم بشه و افتخار کنم به تک تکتون. این میل به خوندن باعث شد بقیه روزم رو هم به کتاب خوندن بگذرونم و ذهنم رو از چیزهای دیگه خالی کنم. این نوع از غرق شدن، اونم توی یه محیط ساکت و آروم رو این روزا خیلی لازم داشتم. اخیرا انرژی اجتماعیم خیلی پایین اومده و سکوت و تنهایی رو به تعامل با آدم‌ها ترجیح می‌دم.کار دیگه‌ای که تو روزهای سخت آرومم می‌کرد تمیزکاری بود. البته از نوع بیرون ریختن کمدها و مرتب کردنشون. انگار با مرتب کردن وسایل ذهنم مرتب میشه و کمی دلم آروم میگیره. (چند روز پیش متوجه شدم ماه‌های آخر بارداری غریزه لونه سازی تو آدما فعال میشه و دوست دارن به زندگیشون نظم بدن. پس ممکنه حسی که تجربه می‌کردم غریزی هم بوده باشه.)بارداریهر وقت نمی‌تونم ذهنم رو جمع و جور کنم یا کلافه می‌شم از هجوم اخبار، میرم تو اتاقش و می‌شینم به وسایلاش نگاه می‌کنم. گاهی هم با اسباب‌بازی‌هاش بازی می‌کنم. انگار وارد یه دنیای دیگه شدی که هیچ دردی توش نیست. گاهی هم برعکس وقتی به وسایلش نگاه می کنم بیشتر به آینده‌اش فکر می‌کنم و همه نگرانی‌هام یادم میاد.از پسرم بگم که این ماه حضورش رو بیشتر از همیشه حس کردم، اونقدر بزرگ شده که وقتی تکون می‌خوره می‌تونم اجزای بدنش رو ببینم و حس کنم. همین احساس هم بهم هشدار می‌داد که باید یه سری کارها رو انجام بدم و فرصت زیادی برای نشستن و دست رو دست گذاشتن ندارم. کتاب‌هایی که برای خوندن انتخاب کردم هم همین گواهی رو میده و مشخصا اکثر انرژی‌ای که باید خالی می‌شد رو در همین مسیر خرج کردم. اوایل ماه هم بالاخره خرید و چیدن سیسمونیش رو تکمیل کردیم. لباس‌های مورد نیاز روزهای اولش رو شستم، ساک زایمان رو جمع کردم و بعدش یه نفس راحت کشیدم.از موارد دیگه‌ای که یه مدته تو ذهنم میچرخید، انتخاب بیمارستان بود. بین دو تا بیمارستان دولتی و خصوصی مونده بودم و درمورد هر کدوم خیلی بد شنیده بودم و نمی‌تونستم تصمیم بگیرم. تهش یه روز وقت گذاشتم و رفتم اتاق زایمان‌ها و فضاشون رو دیدم و تصمیمم رو گرفتم.محتواهای مفیداین ماه کلاس‌های آمادگی زایمان بیمارستان تموم شد، ولی انتظاراتم رو برطرف نکرد و به نظرم خیلی چیزا بود که باید میگفتن و نگفتن. نکته مثبتش این بود که ما رو بردن حضوری اتاق زایمان رو بهمون نشون دادن و اتفاقات اون روز رو توضیح دادن. اما تو مطالبی که میگفتن، مطلب شبه علم و نظرات شخصی و اسلامی توش زیاد داشت که جای مطالب مهم رو گرفته بود. همینطور مطالب به شدت قدیمی بود و مشخص بود خیلی وقته به روز نشده. در کل از هیچی بهتره اما اصلا نمیشه بهش تکیه کرد.من برای تکمیل اطلاعاتم روی ویدیوهای یه سری ماما که تو یوتیوب پیدا کرده بودم، حساب کرده بودم. اما با قطع شدن اینترنت دستم کوتاه شد و تو منابع در دسترس دنبال جایگزین بودم. در این جستجوها تو فیدیبو کتاب «آمادگی برای زایمان و مراقبت از نوزاد» رو پیدا کردم، کلش رو خوندم. نکات خوبی داشت، بعضی قسمت‌هاش هم به مطالب کتاب شباهت داشت. نقطه ضعفش این بود که مطالبش به روز نبود و خیلی سطحی به همه چی پرداخته بود و هیچکدوم از مباحث رو درست و عمیق باز نکرد.چند روز پیش دیدم اپلیکیشن گهواره به خاطر شرایط تا آخر دی یکی از دوره‌هاش رو رایگان کرده، اینجا بود که تازه یادم افتاد یه سری دوره تو این اپ هست که ممکنه به دردم بخوره. اول دوره «بارداری بدون استرس»، که رایگان شده بود رو دیدم که بد نبود، مطالبش زیاد برام جدید نبود، ولی از دوره‌های بیمارستان خیلی بهتر بود.بعد از اون دوره‌ی «یوگای بارداری» رو پیدا کردم که دقیقا همونی بود که دنبالش بودم. از تکنیک‌های تنفس تا ورزش‌هایی که خیلی برای این دوران مفیده رو کامل پوشش داده.کاور دوره‌اش رو گذاشتم اگر کسی بهش نیاز داشت بتونه پیداش کنه. دو تا دیگه ترم هم برای هفته‌های پایین‌تر داره.در جستجوی کتاب توی فیدیبو به طور اتفاقی به کتاب «اصول کارکرد مغز در کودکان» از دکتر جان مدینا برخوردم و مثل خیلی از کتابای دیگه رفتم ببینم چی میگه. از همون مقدمه که شروع کرد به حرف زدن ازش خوشم اومد و نتونستم ولش کنم. هر چی جلوتر رفتم بیشتر خوشم اومد. از اون کتاباست که چرت و پرت نمیبافه و پشت هر حرفش آمار و آزمایش خوابیده و وقتی یه چیزی میگه خیالت از بابت درستیش راحته. برعکس تمام دیتاهای دیگه‌ای که تو دوران بارداری دریافت کردم و به درستی هیچکدوم نمی‌تونم اعتماد کنم، خوندن این یکی خیالم رو راحت می‌کنه.نمی‌دونم انتشارات و ترجمه دیگه‌ای داره یا نه. من فقط همینو دیدم و خوندم که خوب بود.عادت‌هاورزش: این ماه هم باشگاه رو ادامه دادم اما دردهای کمر و پاهام بهم فهموند وقتشه یه تغییری تو ورزش‌هام بدم. از اونجایی که وزنم خیلی زیاد شده فشاری که رو دیسک و مفصل‌های لگنم بود اینقدر زیاد شد که موقع ورزش به سختی حرکات رو انجام می‌دادم. برای همین آخر این ماه از مربیم خداحافظی کردم و کلاس‌های یوگا رو جایگزینش کردم. همین دو سه روزی که یوگا رو شروع کردم دردهام به شدت آروم شدن و خیلی راحت‌تر کارهای روزمره‌ام رو انجام میدم. شاید مسخره به نظر بیاد اما قبلش حتی راه رفتن و نشستن و خوابیدن هم برام یه پروسه سخت و دردناک بود.کاربعد از گزارش ماه قبل که حس خیلی بدی نسبت به وضعیت کارم داشتم، همسرم پیشنهاد کرد محیطم رو عوض کنم. توی خونه انگار هر جا رو نگاه می‌کردم کلی فکر و کار برای انجام دادن میومد تو ذهنم و نمی‌تونستم رو پروژه‌ام تمرکز کنم و به بن بست رسیده بودم. دیگه یه روز با همسرم رفتیم کتابخونه و اونجا نشستم پای کار، با اینکه زود به زود خسته می‌شدم و نیاز به استراحت زیادی داشتم اما ذهنم خیلی خوب کار می‌کرد و کلی ایده پیدا کردم و تو چند روز پرونده کارهای باز رو بستم. بعد تحویلش، هم خودم یه نفس راحت کشیدم، هم کارفرمام از خروجی راضی بود. راستش می‌تونستم خیلی زودتر کار رو تحویل بدم، اما ذهن کمالگرام به هر خروجی‌ای قانع نمی‌شد و باید حتما اونی می‌شد که خودم وقتی نگاش می‌کنم بگم «اره همینه». برای همین توی چرخه بدی گیر افتاده بودم. بعد از اون می‌خواستم خداحافظی کنم، ولی کارفرمام قبول نکرد. شرایطم رو می‌دونست و انگار با دیر و زود شدنش مشکلی نداشت ولی می‌خواست تا جایی که میشه خودم بقیه کارها رو هم انجام بدم. منم تمام انرژیم رو جمع کرده بودم که تا وقت دارم و ذهنم راه افتاده یه کارایی بکنم. که خیلی شیک و مجلسی، دسترسیم به همه چی قطع شد. الان حتی نمی‌تونم فیگما رو باز کنم. نمی‌دونم دیگه کی قراره اینترنت وصل بشه و وقتی که وصل بشه من دیگه زمانی برای کار کردن داشته باشم یا نه.این بود خلاصه‌ای از دی. احتمالا ماه بعد فرصت نکنم گزارشی بنویسم چون زمان زایمانم نزدیکه و نمی‌دونم چی در انتظارمه... تا اینجای بهمن بصورت خیلی خلاصه؛ دارم برای تولد بچه آماده می شم و هر کاری از دستم برمیاد دارم انجام میدم تا بتونم زایمان فیزیولوژیک داشته باشم. یه روزایی خیلی دلم گرفته بود و کلی گریه کردم و یه روزهایی هم کلی انرژی داشتم که نمی‌دونستم از کجا میاد و مثل بولدوزر شده بودم. یه روزایی هم مثل الان شبا هی از خواب بیدار می‌شم و تو روز همش خسته‌ام و خوابم میاد. خلاصه که هورمونام زیاد تنظیم نیست و هی بالا پایین میشه. یه سری دردهام هم شروع شده، ولی باز دارم سعی می‌کنم در هر شرایطی فعال باشم و تحرک داشته باشم.امیدوارم دفعه بعدی که می‌نویسم شرایط تغییر کرده باشه و از اتفاقات خوب برای هم بنویسیم. مراقب خودتون باشید و اجازه ندید بذر ناامیدی تو دلتون رشد کنه. ما ادامه داریم و بالاخره روزی می‌رسه که باهم این سرزمین رو آباد می‌کنیم.🌱</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 17:35:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به پسرم</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%85-qyfp7cvjn1i1</link>
                <description>این روزها شرم دارم از اینکه پای تو را به این دنیا باز کردم، شرم دارم از اینکه بیایی و ببینی چه خبر است. اگر بدانی ما چه چیزهایی را تجربه کردیم و چه‌ها دیدیم و شنیدیم، حتما می‌پرسی پس مرا برای چه دعوت کردی؟!هرچه سعی کردم نبینم و نشنوم تا روی سلامت روانت تاثیر نگذارد نتوانستم. مگر می‌شود ندید جان مادر؟!جوان‌هایمان جلو چشممان پرپر می‌شوند و کاری ز دستم برنمی‌آید. دلم خون است از این همه ظلم و این جهان ظالم... از این جغرافیای بی رحم و قفسی که در آن افتاده‌ایم. اسمش حکومت دینی است و رسمش اسماعیل کشی... با این تفاوت که دیگر گوسفندی فرستاده نمی‌شود. اینبار همسایه‌ها گفتند اگر خونی بریزد مداخله می‌کنیم و فکر کردیم پشتمان گرم است. اما ناپدری درهای خانه را به روی همگان بست، تا کسی نبیند و نشنود که چه بی رحمانه و حیدر حیدر گویان اسماعیل‌هایش را یک به یک قربانی می‌کند. نمی‌دانم آن همسایه که می‌گفت کمک می‌کند صدای جیغ و ناله را از خانه‌مان شنید یا نه. نمی‌دانم واقعا می‌خواست کمک کند یا فقط ناپدری را بترساند. اما امیدوارم راست بگوید و صدایمان را شنیده باشد. چون اوضاع اصلا خوب نیست. ناپدری از کنترل خارج شده و کسی جلودارش نیست.امروز چیزهایی شنیدم که غم عالم روی دلم نشست. شنیدم ۱۲ هزار جان از تن جدا شده! از ۱۲ هزار انسان، با ۱۲ هزار زندگی و خانواده و هدف و آرزو حرف می‌زنیم. تصورش هم برایم سخت است. ۱۲ هزار نفر از مردمی که هر کدام قصه‌ای برای گفتن داشتند، هر کدام چه سختی‌ها کشیده بودند و جان به لبشان آمده بود و به امید فردای بهتر از خانه بیرون آمده بودند. کسانی که شجاع بودند و از این زندگی ننگین خسته شده بودند و تلاش کردن را به غر زدن ترجیح داده بودند.پسرکم، اینجا جان‌‌ها و آرزوها بی ارزش‌اند و چیزی که جاریست نامش زندگی نیست. ما تا دیروز فقط زنده بودیم و الان خیلی‌ها حتی زنده هم نیستند.روزی که فهمیدم وجود داری در فراز و نشیب جنگ ۱۲ روزه بودیم. آن روزها هم امید داشتم، وقتی در آن شرایط فهمیدم قرار است پایت به این دنیا باز شود به فال نیک گرفتم و گفتم تا تو بیایی دنیایمان جای بهتری می‌شود. البته که مردمانمان روز به روز دوست داشتنی‌تر می‌شوند اما امان از قدرت پدران زورگو که زندگی را به کام همه تلخ کرده‌اند.و اما امروز که برای آمدنت آماده می‌شوم. تنها می‌توانم دعا کنم همان‌جا بمانی و عجله نکنی. اینجا هنوز جای خوبی نیست. دلم خون است و مردمانم عزادار، اما تنها چیزی که برایمان مانده امید است. دوست ندارم خانه و کاشانه‌مان را اینگونه ببینی. دوست ندارم هیچ خاطره‌ای از این روزها در ذهنت ثبت شود. دوست ندارم با هیچ ۱۲ و ۱۲ هزاری آشنا شوی.پسرم کمی صبر کن، من یقین دارم سحر نزدیک است. بگذار آفتاب بزند، سیاهی این شب تیره و تار را با خودش بشورد ببرد، بگذار این خانه که انگار گرد مرگ گرفته را گردگیری کنیم. بگذار این مصیبت تمام شود. آن‌وقت بیا ببین چه خانه‌ی زیبایی داریم. ببین چقدر مردممان دوست داشتنی و مهربانند. خودت میبینی و دیگر از من نمی‌پرسی چرا دعوتت کردیم.ایرانمان آنقدر قشنگ است که باید ببینی تا بفهمی چه می‌گویم، فقط سر و رویش نیاز به تمیزکاری دارد. بگذار کارها را ما بکنیم، خستگی‌ها و سختی‌هایش را ما بکشیم. تو که آمدی فقط لذت ببر. به پدرت می‌گویم باغچه را برایت بیل بزند تا هر وقت دوست داشتی در آن گل بکاری. اصلا با هم به باغچه رسیدگی می‌کنیم تا هر روز سبزتر و زیباتر شود. شاید گاهی هم برایت قصه گفتم، از این روزها و آنچه ما دیدیم و شنیدیم. در حد قصه برای تو کافیست جان مادر. همین که بتوانی افتخار کنی به مردمان کشورت، افتخار کنی به ایرانی بودنت برایم کافیست.</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 19:35:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه آذر ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-nc9gzoxzf5fa</link>
                <description>باورم نمیشه به آخر ماه رسیدیم و وقت گزارشه، آذر ماه برای من به سرعت برق و باد گذشت. ماهی پر از هیجان و تجربه‌های جدید.سفریکی از دلایل سریع گذشت زمان، همین بود که هفته اول ماه رو تو سفر بودیم. شاید ماه‌ها بهش فکر کرده بودیم و دلمون می‌خواست سفر بریم، اما واقعا یه شبه تصمیم گرفتیم و شروع کردیم به پیدا کردن مقصد و رزرو کردن اقامتگاه و یکی دو روز بعد راه افتادیم.یکی از چالش‌ها انتخاب مقصد بود. با توجه به بارداریم باید یه جایی رو انتخاب می‌کردیم که خیلی دور نباشه، اخه دوست داشتیم با ماشین خودمون بریم و منم نمی‌تونستم طولانی مدت تو ماشین بشینم. از اون سمت هم هوا کمی سرد شده بود و هرجایی نمیشد رفت. خلاصه که بوشهر شد مقصد اصلی و شیراز به عنوان مقصد میانی نهایی شد. شب اول شیراز خوابیدیم و فردا ظهرش اتاقمون تو بندر کنگان رو بهمون تحویل دادن. بعد از کنگان هم بوشهر رفتیم و تو راه برگشت سری به گناوه زدیم. در ادامه تجربه‌هام از شهر رو جدا جدا می‌نویسم، اگر براتون جالب بود می‌تونید بخونید.بندر کنگان: یه دو روزی رو کنگان موندیم، که شد یکی از بهترین تجربه‌های زندگیم. اقامتگاهمون هتل آفتاب بود که مدیرش یه مرد خیلی خوش اخلاق و مهمون‌نواز بود. موقعیتش هم روبروی ساحل بود و یه روف گاردن خیلی خوشگل داشت که روز دوم کشفش کردیم. می‌شد ساعت‌ها نشست و به دریا خیره شد. روف گاردن رو به دریابین شهرهایی که رفتیم ساحل کنگان رو خیلی بیشتر از بقیه دوست داشتم. ساحلش و حال و هوای مردمش عجیب بهم آرامش می‌دادن. ساحلش آروم بود و مردمش هم مثل خودش؛ گرم و گیرا و بی‌تکلف، بدون ادا و ادعا.غروب آفتاب کنار ساحل کنگان. اونقدر این لحظه قشنگ بود دلم می‌خواست بریزم تو شیشه با خودم بیارم یزداز اونجایی که خیلی دوست داشتیم چیزای جدید تجربه کنیم، تقریبا تمام مدتی که تو سفر بودیم غذاهای جنوبی و دریایی مثل ماهی، میگو، قلیه، شاورما، حمص، متبل و مندی دجاج یمنی رو تست کردیم. رستوران زیتون و سلطان شاورما و مطعم هیل و زعفران هم رستورانای خوبی بود که اگه دوباره برم کنگان حتما دوباره ازشون غذا می‌گیرم.یه فروشگاه ته لنجی هم به اسم شهر شکلات رفتیم که خیلی باحال بود و ارزش رفتن داره، چیز جدیدی که اونجا برای اولین بار دیدم و خوردم گردو آمریکایی یا پیکن نات بود که یه طعمی بین گردو و شکلات و ماکادمیا داره که من خیلی خوشم اومد. برای خرید‌ لباس هم فروشگاه بارکد رو رفتیم که قیمتاش عجیب ارزون بود.بوشهر: بعد از دو روز به سختی از کنگان دل کندیم و رفتیم سمت اقامتگاه بعدی که توی خود بوشهر بود و یه دو روزم اونجا موندیم. کنگان در مقابل بوشهر خیلی کوچیک‌تر بود و از بدو ورود، بوشهر حس مرکز استان بودن رو می‌داد. ایندفعه اقامتگاه بومگردی گرفته بودیم و می‌خواستیم حداقل یه بار تجربش کرده باشیم. اما خب فکر کنم همون یه بار دفعه اول و آخرمون بود. یه اقامتگاه خیلی خوشگل بود، وسط بافت قدیمی بوشهر که یه خانوم اداره‌اش می‌کرد. محیطش خیلی کوچیک و به قول خودشون صمیمی بود، اما چیزی که ما تجربه کردیم کمی متفاوت بود. به نظرم ظاهر سنتی و دنج تبدیل به یه ابزار برای نوعی تجملات جدید شده بود. معنی صمیمیت هم در نداشتن حریم خصوصی و فضای کافی خلاصه می‌شد.ساحل بوشهر هم خیلی قشنگ بود و روز اولی که رفتیم همسرم خیلی دوست داشت سوار قایق بشیم و منم خیلی پایه، گفتم بریم‌. ولی یه کم بعد فهمیدم جای اشتباهی پایه بازی دراوردم اما دیگه راه برگشتی نبود :)) قایق به شدت تکون می‌خورد و من و همسرم نگران شدیم که اتفاقی برای آریا بیفته. ولی خب خونسردیمون رو حفظ کردیم و خداروشکر اتفاقی هم نیفتاد.خیلی بهمون گفته بودن ساحل ریشهر قشنگه و حتما برید. عجیبه ولی من زیاد از اونجا خوشم نیومد. نمی‌دونم چرا، شاید به خاطر آدمایی بود که اونجا حضور داشتن. اکثرا برای عکاسی اومده بودن، نه خود دریا و قشنگی‌هاش. حس می‌کردم وارد یه کافه شلوغ یا یه پاساژ شدم. اخیرا از چیزایی که بوی تجملات میدن فراری‌ام و به دنبال چیزای ساده و آرومم. خب طبیعیه که بقیه مردم از چیزای دیگه لذت ببرن و مثل من نباشن.یه صبح تا ظهر هم رفتیم کوچه پس کوچه‌های بافت قدیمی شهر رو گشتیم. این یکی رو خیلی دوست داشتم. معماری خونه‌های بوشهر خیلی قشنگه، دقیقا همون چیزیه که من همش دنبالشم. ساختمونای سفید رنگ، با در و پنجره‌های چوبی که با گلای کاغذی جون گرفتن. یه سری المان‌های مشترک با خونه‌های یزد داشت، مثل بادگیر و حیاط مرکزی و ... اما تفاوت مشهودش با یزد این بود که خونه‌های قدیمی یزد به کوچه پنجره ندارن و همه‌ی نور رو از پنجره‌های رو به حیاط خودشون می‌گیرن. انگار حریم خصوصی تو یزد خیلی براشون مهم‌تر بوده.یکم زیبایی ببینید از نمای جذاب خونه‌های بوشهردرمورد غذاهاش فهمیدیم بوشهری‌ها غذاهای به شدت تند دوست دارن. حتی غذاهایی که می‌گفتن اصلا تند نیست رو من به زور می‌خوردم و هر لحظه منتظر بودم رفلاکسم برگرده:)) همین انتظار هم باعث شد به موقع بتونم کنترلش کنم و تقریبا یه روزه هم خوب شد:)یه جایی نزدیک ساحل بود که تعداد زیادی غرفه کنار هم داشتن فلافل سلف می‌فروختن و غلغله بود. اونم تجربه باحال و متفاوتی بود که تا حالا ندیده بودم.یه روز هم از خود اقامتگاه غذا سفارش دادیم. چون تو نظرات گفته بودن خود میزبان غذاهای خاص و خوشمزه درست می‌کنه و دستپختش خیلی خوبه. راستش بد نبود اما نسبت به هزینش که از همه رستورانایی که رفته بودیم بیشتر بود، حرفی برای گفتن نداشت.گناوه: روز آخر اقامتگاه بوشهر رو صبح زودتر تحویل دادیم و قبل برگشت به خونه، رفتیم سمت بندر گناوه و چندساعتی بازار گردی کردیم. حسم نسبت به این شهر این بود که یه شهر خیلی شلوغ و مناسب خریده. حالا ما زیاد وقت نداشتیم و سر سری یه نگاه انداختیم و یه سری خرت و پرت خریدیم و اومدیم، اما دفعه بعد خواستیم بریم حتما از قبل باید یه بررسی بکنیم که چی می‌خوایم و کجا باید بریم دنبالش.فقط یه وعده غذایی تو گناوه بودیم که رفتیم رستوران رویال. یعنی با اختلاف هم قیمتش خوب بود، هم کیفیتش، هم حجم غذاهاش. که تجربه غذاهای تند و گرون دو روز قبلش رو شست و برد.الان متوجه شدم که از هیچکدوم از غذاهایی که خوردیم عکس نگرفتم. معمولا یادم میره عکس بگیرم.بارداری و نی‌نیآقا آریا و مامانش کنار ساحل :) البته الان خیلی بزرگتر شده...همونطور که مشاهده می‌کنید آقا آریا هم حالش خوبه و سلام می‌رسونه :) بچه از تکون‌های قایق و غذاهای تند و ساعت‌ها تو جاده بودن جون سالم به در برد و بعد از سفر برگشتیم به ادامه دکتر و چکاب رفتن‌ها و درگیری‌های سیسمونی...این ماه کلاس‌های بارداری رو رفتم و فهمیدم چقدر ماماهایی که تو یوتیوب دنبال می‌کنم خوبن و الان با ارادت خیلی بیشتری ویدیوهاشون رو می‌بینم.همینطور تو کلاس متوجه شدم بقیه خانومای باردار خیلی از زایمان می‌ترسن. نمی‌دونم چرا من نمی‌ترسم. می‌دونم قرار نیست تجربه راحتی باشه، اما ترسی هم ندارم.این ماه دوبار باید پیش دکتر زنان میرفتم که یه بارش رو پشت گوش انداختم و همین روزا دیگه باید برم.به جاش چند باری خونه بهداشت رفتم و دو تا هم واکسن زدم؛ یکی آنفولانزا، یکی هم کزاز.تو هر دو بهم گفتن قراره درد داشته باشی و ممکنه تب کنی و ...چون اول آنفولانزا رو زدم و فقط همون روز سرگیجه داشتم و چیز خاصی نبود، فکر کردم کزاز هم همینه. اما یه روز کامل تب داشتم و تا چند روز دستم باد کرده بود و درد داشت.از سیسمونی هم، سرویس کمد و تخت و بقیه تیکه‌ها بزرگ که سفارش داده بودیم، آماده شد و برامون فرستادن. البته هنوز بعضی‌هاش مونده که فعلا دارن امروز و فردا می‌کنن. از چیزای ریز مثل لباس و ... هم که قبلا خریده بودیم، فهمیدم خیلی‌هاش باید عوض بشه و یه چند روزی درگیر بودم و بردم عوض کردم.خوبی جایی که ازش سیسمونی خریدیم همینه که تا دوسال هر چی که استفاده نشه و نو و تمیز نگه داشته باشی رو عوض می‌کنن. بدیش هم اینه که خیلی شلوغه و فروشنده‌هاش حواس ندارن بندگان خدا و هر بار که می‌ریم اونجا کلی معطل می‌شیم تا بتونن کارمون رو راه بندازن.کتاب‌هایی که تو گزارش قبلی نام بردم رو همچنان دارم می‌خونم و الان متوجه شدم چقدر رو مکالماتمون تاثیر داشته. رفتارهایی مثل حرف نزدن و قهر و خودت باید بفهمی، جاشون رو دادن به مکالمه‌های با کیفیت و حرف‌های عمیق. الان یاد گرفتیم هیچ احساسی بد نیست و راحت‌تر درمورد حسی که خودمون یا اون یکی داره حرف می‌زنیم، حتی اگر اون حس خشم یا غم یا عصبانیت باشه.عادت‌هاورزش: باشگاه رو این ماه خیلی دست و پا شکسته رفتم. اما به جاش تو خونه و کلاس بارداری دارم ورزش می‌کنم که به نظرم جبران می‌کنه. یه روزایی هم پیاده روی رفتم و کم کم می‌خوام بیشترش کنم.نظم زندگی: تو این ماه نظم زندگیم به شدت به هم ریخته. عوامل مختلفی از جمله سفر و تب بعد واکسن و رفت و آمدها و شب نشینی‌ها، ریتم خواب شبانه روزم رو به هم ریختن و نتیجه این شد که این روزا نمی‌فهمم دارم چیکار می‌کنم و تو این شرایط برنامه ریزی خیلی نمی‌تونه به مغز گیج و خسته‌ام کمک کنه.روابط اجتماعی: هر چی جلوتر می‌رم خواسته یا ناخواسته رفت و آمد و تعاملم با آدم‌های مختلف داره بیشتر میشه. و باز بیشتر از قبل دارم می‌فهمم که؛ هر چقدر هم یه سری آدم‌ها رو دوست داشته باشم و دلم بخواد زیاد ببینمشون ولی باز ظرفیت ذهنیم محدوده. و بعد از هر تعامل نیاز به چند روز تنهایی و خلوت دارم تا ذهن و بدنم رفرش بشه و بتونم به حالت نرمال خودم برگردم. پارادوکس عجیبیه که هم تعامل اجتماعی رو دوست داشته باشی، هم ظرفیتش رو نداشته باشی. نمی‌دونم چرا اینطوریم ولی همین که اینو درمورد خودم می‌دونم خوبه. باعث میشه حداقل این ظرفیت رو هر جایی مصرف نکنم.کاراز مواردی که توش احساس ضعف می‌کنم کارمه، از سه ماهه دوم بارداری انگار کم کم علاقم به کار کردن کم شده و به زور باید براش وقت باز کنم. از یه طرف هم کمالگراییم نمی‌ذاره تسکا رو به آخر برسونم و تحویل بدم. انگار موضوع بچه تمام دغدغه‌هامو به خودش اختصاص داده و جایی برای چیز دیگه نمونده. خلاصه اینطوری نمیشه و باید یه فکری بکنم. احتمالا از تیمی که باهاش کار می‌کنم خداحافظی کنم و یه مدت از فضای کار دور بمونم تا زمانی که هم وقتم آزاد بشه هم ذهنم.خانواده سلطانیه روز از روزهای این ماه، عزیزای دلم رو سپردم به خانواده جدیدشون. خیلی عجیب بود اما نه من، نه اونا، بی قراری نکردیم. بعضی روزا یادم میره که دیگه نیستن و یهویی دلم براشون تنگ میشه. اما اصلا پشیمون نیستم از این تجربه. تو این دوسالی که نعمت حضور سلطان رو تو زندگیم داشتم، خیلی چیزا بهم یاد داد و الان هم حس پدر مادرایی رو دارم که بچه‌هاشون بزرگ شدن و رفتن پی زندگی‌شون.تنها ناراحتی و نگرانیم این بود که به من وابسته شده باشن و خانواده جدیدشون رو دوست نداشته باشن. اما از شواهد و عکس ها مشخصه که حسابی باهم دوست شدن و حالشون خوبه.کلی فکر و حرف و خاطره ازشون تو ذهنم هست که دیگه این پست ظرفیتش رو نداره و حتما جداگونه، اینجا یا برای خودم، ثبتشون می‌کنم.خب اتفاقات آذر ماه هم تموم شد و رسیدیم به شب چله، بلندترین شب سال که از قضا تولد پدرم هم هست. بعد مدت‌ها بالاخره امسال همه اعضای خانوادم کنار هم حضور داشتن و دور هم جمع شدیم و کمی دیدنی کردیم.وقتایی که بابام اینطوری میخنده و خوشحاله خیلی حس خوبی دارم.امیدوارم شما هم این شب رو کنار عزیزانتون سپری کرده باشید و تاریکی شب رو با نور وجودتون کنار هم روشن کرده باشید. یلداتون مبارک</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 23:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه آبان ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-gjgpncwrj3rw</link>
                <description>یکسال از زمانی که شروع کردم به نوشتن این گزارش‌ها گذشت و چقدر خوشحالم از این تصمیم. نوشتن باعث شد بتونم بهتر خودم رو بشناسم و مشکلاتی که باهاش دست و پنجه نرم می‌کنم رو بهتر ببینم و برای رشد و بهبود شخصیتم بیشتر تلاش کنم. تو این یه سال چقدر با شرم و کمالگرایی سر و کله زدم و چقدر الان بهتر می‌دونم باید باهاشون چیکار کنم. هیچوقت نمی‌تونم ادعا کنم که دیگه همه مشکلاتم حل شده. صرفا تلاشم رو می‌کنم تا یه ذره هم شده خودمو بهبود بدم تا زندگی برای خودم و اطرافیانم قشنگ‌تر و راحت‌تر بشه.خب بریم سراغ آبان که قراره از جوار خلیج همیشه فارس جمع بندیش کنم. علت تاخیر انتشار این گزارش هم این بود که این هفته رو تو سفر بودم و هر تیکش رو یه جایی اون وسطا نوشتم. دقیقا ۶ ماه از آخرین باری که سفر رفته بودیم می‌گذره; یادمه اوایل خرداد بود که تازه رسیده بودیم تهران و اون موقع هم توی یه پارکی گزارشم رو نوشتم. از وقتی فهمیدم باردارم یکی از چیزایی که خیلی دلم می‌خواست، این بود که قبل از به دنیا اومدن آریا یه سفر دونفره دیگه بریم و یه تجربه دیگه برای خودمون بسازیم. اما خب هیچ‌جوری نمی‌شد که بشه و اینقدر ذهنمون شلوغ بود و کارامون زیاد که سفر رفتن توش گم بود. ولی دیگه یه شب با همسرم به این نتیجه رسیدیم که دلو بزنیم به دریا و یه هفته‌ای از روزمرگی و مسئولیت‌هامون فاصله بگیریم تا یکم حالمون سرجاش بیاد و به خودمون فرصت تجربه کردن بدیم.بارداری و نی‌نیخب خب از حال و هوای این ماه می‌تونم بگم که اکثر وقتم، مستقیم یا غیر مستقیم صرف مسائل مربوط به بچه شد. اینقدری که خیلی کم تونستم کار کنم یا به موضوعات دیگه بپردازم. از تمام کارهایی که به نظرم باید تو دوران بارداری انجام بدم یه چک لیست نوشته بودم که یکی یکی انجامشون بدم. ولی خب بعضی از این کارا یه خورده تو ذهنم بزرگ و چالش برانگیز بود، برای همین هی پشت گوش می‌انداختم تا برای روبرویی باهاش آماده بشم. ولی خب این ماه دیگه مجبور شدم با اکثرشون روبرو بشم که حالا یکی یکی درموردشون می‌گم.خرید سیسمونیاز وقتی بابام فهمید داره نوه‌دار میشه همش سراغ سیسمونی رو می‌گرفت و با کلی شوق و ذوق پیگیر می‌شد که زودتر بریم خرید. تو پرانتز بگم که من خودم با این رسم که تو ایران پدر دختر سیسمونی رو باید بگیره موافق نیستم و به نظرم یه چیزی مثل بی‌بی شاور خارجیا خیلی بهتر این موضوع رو حل کرده. ولی وقتی می‌بینم پدرم کلی برای همچین روزی برنامه‌ریزی کرده و اینقدر براش ذوق داره، هر حرف و اعتقادی جلوش رنگ می‌بازه. خلاصه این چندماه، مدام پدرم اصرار می‌کرد و من یه بهونه‌ای میاوردم و می‌گفتم هنوز زوده. تا اینکه اوایل ماه دیگه با این موضوع روبرو شدم. درسته که هنوزم این داستان ادامه داره ولی خب بخش بزرگیش تموم شد و ذهنم کمی آروم‌تر شده.آخ که من ضعف می‌کنم لباس‌‌های فسقل بچه‌گونه میبینم😍 هر بار میام تو اتاق، می‌رم یه نگاهی به لباساش می‌اندازم و دلم ضعف می‌ره از اینکه قراره پسرمو توشون ببینم.درمورد انتخاب وسایل و برند و چی بخریم چی نخریم اوایل خیلی سخت می‌گرفتم و ویدیو می‌دیدم و از آدمای مختلف می‌پرسیدم. یکم که گذشت فهمیدم بچه اینقدر چیزای ریز ریز می‌خواد که اگر بخوام سر تک تکشون همین حساسیت رو به خرج بدم، هم وقتم رو زیاد می‌گیره، هم اعصابم خورد میشه. دیگه منم از یه جایی به بعد رها کردم و بیشتر از این سختش نکردم. حالا بعدا هر چی زیاد بود پس می‌دیم و هر چی کم بود می‌خریم دیگه.خرید‌‌هاکار دیگه‌ای که گذاشته بودم سر فرصت انجام بدم خریدن یه سری وسایل بود که فقط تو لیست کارها اینور اونور می‌شد، اما بالاخره این ماه تیک خوردن و انصافا هم رو کیفیت زندگیمون تاثیر زیادی گذاشتن.یکی از این خریدها دستگاه تصفیه آب و اون یکی ماشین ظرفشویی بود. هر چی جلوتر میرم کارهای خونه و ایستادن‌های طولانی برام سخت‌تر میشه و نیاز به استراحت بیشتری بین کارهای خونه دارم. برای همین دیگه خرید ظرفشویی رو پشت گوش ننداختیم تا یه باری از رو دوشمون برداره. دستگاه تصفیه آب هم که با سختی آب ۵۰۰ از ضروریات زندگی شده دیگه. تا الان هم از ایستگاه‌هایی توی سطح شهر برای آب تصفیه گذاشتن، آب میاوردیم، اما تو صف وایسادن و حمل و نقلش خیلی کار سخت و وقت‌ گیری بود و الان واقعا قدر آبی که به سادگی از شیر میاد بیرون رو می‌دونیم.خرید سخت دیگه، خریدن لباس برای دوران بارداری بود که هنوزم یه سری‌هاش رو پیدا نکردم. من از اون آدمام که خرید لباس و کفش برام خیلی سخته. معمولا تو خونه یه چیزی لازم باشه، خیلی راحت و سریع آنلاین سفارش می‌دم. اما این دو تا رو چون باید حضوری برم، یه لیست ازشون می‌نویسم و بعد از یه مدت که به حد نصاب رسید با همسرم میریم یکی از بازارهای تهران و هر چی لازم داریم یکجا می‌خریم و تا مدت‌ها دیگه راحتیم :)اما ایندفعه وقتی دیدم اکثر لباسام دیگه سایزم نیست، فهمیدم دیگه چاره‌ای نیست و دست به دامن خرید آنلاین شدم. البته حضوری هم رفتم ولی طبق معمول چیزی به ابعاد من نمی‌خورد. نمی‌دونم چرا سایز من چه قبل بارداری، چه الان برای فروشگاه‌های یزد تعریف نشده! مخصوصا تو بارداری که مثلا شلوار چند سایز بزرگ‌تر برام آورده بود و می‌گفت این کوچیکترین سایز شلوار بارداریه!چکاب‌های دوران بارداریانتظار تو مطب دکتر (کلا انتظار تو هر مطب و کلینیکی) برام مثل شکنجه‌است. اما الان مجبورم هر ماه یه زمان خیلی خوبی رو، هم برای ملاقات دکترم، هم سونو، هم آزمایش بذارم. البته که از این ماه مرکز بهداشت هم اضافه شد. ظاهرا از اول بارداری باید می‌رفتم، اما فکر نمی‌کردم چیز مهمی باشه و زیاد بهش اهمیت نداده بودم:))دیگه وقتی رفتم اونجا بهم گفتن کلاس آمادگی زایمان بیمارستان رو هم شرکت کنم. البته این کلاس رو هم باید از هفته ۲۰ بارداری می‌رفتم. اما پیگیری و پیدا کردن ماما و کلاس و ... خیلی وقت گیر بود و وقتی بهم گفتن کجا برم دیگه برام راحت شد:)))خلاصه که این یکی هم به برنامه‌هام اضافه شد و الان هفته‌ای دو ساعت باید شرکت می‌کنم.یه چیزی که برام سواله اینه که، چرا منشی پزشکا اینقدر به انتظار مراجع تو مطب علاقه دارن! خب نوبت دهی آنلاین برای همینه که مردم تو مطب معطل نشن و سر ساعتی که انتظار میره نوبتشون بشه بیان اونجا، حالا نیم ساعت تا یک ساعت انتظار در شرایط خاص رو میشه پذیرفت. ولی اینکه باید حداقل دو سه ساعت بشینی تا نوبتت بشه خیلی چیز عجیبیه! انگار که فقط وقت پزشکا با ارزشه و بقیه مردم همه بیکارن :|یادمه اوایل ازدواج هر موقع می‌رفتم آرایشگاه همین شکلی معطل می‌شدم و نوبتی که بهم می‌دادن خیلی درست نبود. از اون موقع تا الان حدود 6،7 سالی می‌شه که دیگه کلا آرایشگاه نمیرم:) حیف که الان دست و بالم بسته است و نمی‌تونم دکتر رفتن رو بپیچونم :)محتواهای مفیدبالاخره چندتا آدم جالب پیدا کردم تو زمینه روانشناسی کودک و پزشک اطفال و غیره که خوشم اومده و می‌تونم به حرفاشون اعتماد کنم و دارم دنبالشون می‌کنم.اولی دکتر نوش آفرین بحرینی هست که بیشتر در زمینه‌ خواب کودک دنبالش می‌کنم ولی خب درمورد بقیه مراقبت‌های کودک هم حرف‌هاش به نظرم مفید بود.یه متخصص کودک هم هست به اسم دکتر ظریفی، که چندتا کانال تو تلگرام داره و بیشتر در زمینه تغذیه و بیمار‌های کودکان حرفاش رو دنبال می‌کنم، به تازگی هم یه مینی دوره برای تغذیه دوران بارداری گذاشته که تازه دارم میبینم و نمی‌دونم چطوره.مورد بعدی، دکتر محب محمدی هست، متخصص کودکان و نوزادان که خیلی به دردم خورد. اخیرا به شدت دنبال این بودم که بیشتر رو خودم کار کنم و یه خط فکری واضح تو زمینه فرزند پروری برای خودم بسازم. اما ویدیو و پادکست و کانال تلگرام و حرف و توصیه‌های کوتاه برای آدم خط فکری نمی‌سازه. حالا خیلی هم هنر کنیم تو همون مثال خاص بتونیم اون نکات رو استفاده‌ کنیم. برای همین دنبال یه رفرنس جامع‌تر بودم مثل کتاب، وقتی این روانشناس رو پیدا کردم یه سری کتاب معرفی کرده بود که به نظرم خیلی خوب بودن. من فعلا دوتاش رو شروع کردم و دارم می‌خونم.1. کتاب «پرورش هوش هیجانی در کودکان» یا «پرورش کودکانی با هوش هیجانی بالا» اثر جان گاتمن که دیگه نیازی به تعریف نداره. قبلا یه بخش‌هایی از کتاب «درست حسابی دعوا کنید» جان گاتمن رو خونده بودم و وقتی نویسنده کتاب رو دیدم فهمیدم قراره خیلی باهاش حال کنم. از وقتی هم دارم می‌خونمش، روی خودم هم خیلی تاثیر داشته و تازه بعد سالها دارم یاد می‌گیرم که تو سری موقعیت‌ها چیکار کنم.دو تا اسم و انتشارات از این کتاب هست که من از این انتشارات گرفتم، چون اون یکی فونتش خیلی ریز بود و خواندنش سخت بود. ولی ترجمه هر دوتا خوب بود.2. دومی هم کتاب «کودک کامل مغز» یا «تربیت کودک برای مغزی یکپارچه» هست که از فیدیبو نسخه صوتیش رو پیدا کردم و تقریبا دو فصلش رو از اونجا گوش دادم. اما بعدا دیدم خود دکتر تو کانال تلگرامش کتاب رو به زبان ساده خلاصه کرده و دیگه بقیشو از اونجا دارم دنبال می‌کنم. این کتاب برای من مکمل کتاب جان گاتمنه، تقریبا هر دو دارن درمورد یه موضوع حرف می‌زنن;هوش هیجانی. اما تفاوت‌شون در اینه که جان گاتمن خیلی مستقیم رفته سر اصل مطلب و زیاد کشش نداده. ولی تو این کتاب اومده مکانیزم عملکرد هر نیم‌کره مغز رو توضیح داده و قبل از اینکه راه‌کار بده، بهمون میگه تو هر شرایطی تو ذهن کودک چی می‌گذره تا بهتر بتونیم درکش کنیم. البته خیلی حاشیه رفته که نسخه خلاصه‌اش این مشکلش رو حل کرده.من از قصد دارم این دوتا رو باهم می‌خونم که قشنگ مطلب برام جا بیفته و مثال‌ها و توضیحات بیشتری برای خودم داشته باشم. وقتی خودآگاهیم، عملی کردن چیزایی که تو کتاب خوندیم خیلی راحته، ولی مسئله اینجاست که آدم تو شرایطی که ذهن و روحش خسته‌است خیلی بعیده بتونه خودآگاه رفتار کنه. من هم فعلا تلاشم اینه که نکاتی که یاد می‌گیرم رو تو روزای عادی تکرار و تمرین کنم تا کم کم بره تو لایه ناخودآگاهم.سیستم نوت برداریاز اونجایی که موضوعاتی که تو دوران بارداری باید بهشون فکر کنم و براشون برنامه ریزی کنم، همینطور چیزایی که باید یاد بگیرم خیلی زیاد شده بود، مدام احساس سردرگمی، با چاشنی اضطراب داشتم و نمی‌فهمیدم دارم چیکار می‌کنم. انگار هر چی برنامه ریزی می‌کردم کم بود و باز ذهنم آروم نمی‌شد. به پیشنهاد همسرم، از سیستم نوت برداری در هم خودم، به مدل ZettelKasten سوئیچ کردم. از وقتی این مدل نوشتن رو شروع کردم، هم بیشتر می‌نویسم، هم بیشتر می‌خونم. انگار مغز آدم یه ضرفیتی برای پذیرش داره که زود پر میشه و باید بهش فرصت بدی تا داده‌ها رو هضم کنه. من هم آدمی نیستم که همینطوری الکی به مغزم خوراک بدم وقتی نمی‌تونه هضم کنه و همیشه تعداد موضوع‌هایی که دارم یاد می‌گیرم رو محدود می‌کنم تا مطمئن بشم واقعا درست یادشون بگیرم. اما الان با نوت برداری این شکلی خیلی هضم دیتاها برام راحت‌تر شده. این لینکی که بین مطالب تو این مدل نوت برداری هست، انگار با ساختار مغز هماهنگه و ذهن رو آروم می‌کنه.ساختار گراف‌هام تا الان، اون نقطه سبزا مال قبله که از تگ استفاده می‌کردم. اما الان خود فایل‌ها رو به هم لینک میدم و نقطه سفیدایی که با خط به هم وصل شدن جدیدن.عادت‌هاورزش: باشگاه رو همچنان میرم ولی یه روزایی پر انرژی‌ترم و یه روزایی انگار به زور باید دست و پاهام رو تکون بدم. کلاس بارداری هم که تازه شروع شده یه ساعتش ورزشه. با اینکه دارم ورزش می‌کنم ولی گاهی کمرم و پاهام درد می‌گیره. فکر کنم باید یه سری حرکات اصلاحی هم خودم تو خونه انجام بدم برای تقویت این عضلات.کنترل کمالگرایی: اخیرا چندین بار از آدم‌های مختلف شنیدم که گفتن آدم سخت‌گیری هستم. کلی بهش فکر کردم و نمی‌دونستم کجا دارم سخت می‌گیرم و چطور می‌تونم سخت نگیرم. این از اون موضوعاست که خیلی ذهنمو درگیر کرد و وقتی با اطرافیانم صحبت کردم یه سری نکات بهم گفتن که از اون موقع دارم سعی می‌کنم به افکار و رفتارم بیشتر دقت کنم، تا جاهایی که واقعا مهم نیستن ولی من الکی دارم سختش می‌کنم رو تشخیص بدم. تو این ماه که این کار رو تمرین کردم خیلی هم خودم راحت‌تر شدم، هم اطرافیانم. انگار بعضی وقتا مغزم وسواس‌گونه قفلی میزنه رو یه چیزی و تا دقیقا همونی نشه که بهش فکر کردم ول نمی‌کنه. اینو هم تو کارم دارم هم تو کارای خونه، هم کارهایی که برون سپاری می‌کنم، که آخریش از همه بدتره و همین باعث میشه کلا نتونم از دیگران کمک بگیرم. الان چندتا راه‌کار بهم کمک کرده: اول اینکه از خودم بپرسم این موضوع یا کاری که دارم انجام می‌دم چقدر مهمه و ارزش چقدر وقت گذاشتن رو داره. برای بعضی کارها یه ماکزیمم زمانی رو تعیین می‌کنم که اگر بهش رسیدم، کار تو هر شرایطی بود رهاش می‌کنم تا کم کم یاد بگیرم بیش از حد رو چیزی وقت نذارم. بدترین سناریو رو با خودم مرور می‌کنم تا بهم یادآوری بشه قرار نیست حالا اتفاقی هم بیفته.دورهمی: اخیرا با دو تا از دوستام تصمیم گرفتیم که بیشتر همدیگه رو ببینیم. اما از اونجایی که دورهمی و کافه رفتن نه خاطره می‌سازه نه تجربه خاصی، زیاد مناسب ملاقات‌های منظم و پیوسته نیست و در حد سالی یکی دوبار خوبه. برای همین، تصمیم گرفتیم هر سری یه کاری رو باهم انجام بدیم. اینطوری هم یه فایده‌ای داره همین صمیمیتش بیشتره. دفعه اول باهم رفتیم سیسمونی دیدیم و یه جای خوب برای خرید پیدا کردیم. دفعه دوم هم سه تایی باهم توپک خرما با مغزیجات درست کردیم.من تازگی‌ها عاشق ترکیب چای و توپک خرما شدم، مخصوصا که توپک پر از مغزیجات باشه.خانواده سلطاناز پست قبلی که نوشتم یه آگهی گذاشتم توی دیوار، اما اینقدر رو این بچه‌ها حساسم که هنوز نتونستم به کسایی که زنگ میزنن اعتماد کنم. خیلی‌ها هم که اصلا خریدار نیستن و کلی وقت آدم رو تلف می‌کنن و آخرم نه میان، نه خبر میدن. راستش اصلا دلم نمیاد اسم فروش رو برای این فرشته‌ها به کار ببرم و دنبال پولش نیستم، اگر بدونم کسی هست که ازشون خوب نگهداری می‌کنه با دل و جون و بدون هیچ هزینه‌ای واگذار‌شون می‌کنم. اما برای پیدا کردن اون آدم مناسب راهی به جز قیمت معقول گذاشتن پیدا نکردم. فکر می‌کردم اینطوری کسی که دنبال پرنده ارزون یا رایگان برای جوجه کشی و خرید و فروش هست دیگه بهم زنگ نمی‌زنه. اما انگار این استراتژی هم جواب نمیده و من دیگه نمی‌دونم باید چیکار کنم.تو این مدت هم سعی کردم ازشون فاصله بگیرم و زیاد پیششون نرم که وابستگیشون کم بشه، همینطور هم شد و بجز سلطان که برعکس، بیشتر از قبل می‌خواد پیشش باشم، بقیه خیلی خوب این موضوع رو پذیرفتن و برای خودشون خوشن.این بود از خلاصه‌ی دیرهنگام من از آبان، تا ماه بعد و خلاصه‌ی بعدی به درود👋</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 22:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه شهریور و مهر ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D9%87%D8%B1-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-utowrf2knxmn</link>
                <description>این دو ماه پر فشار و پر چالش هم گذشت و امیدوارم از اینجا به بعد بتونم به روال‌های عادی زندگی‌ام برگردم. ما اول مهر اسباب‌کشی داشتیم و چون شرایطم دیگه مثل قبل نبود که بتونم دو سه روزه کل خونه رو تو کارتن‌ها پک کنم و یکی دو روزه هم همه رو سر جای جدیدش بچینم، مجبور شدم خیلی زودتر شروع کنم و کارها رو آروم آروم انجام بدم تا بهم فشار نیاد. که البته چندان هم بی فشار نبود و وسط کارها نیاز به استراحت خیلی بیشتری داشتم و همین چیزا پروسه اسباب‌کشی رو خیلی برام طولانی و سخت کرد. علت اینکه دارم گزارش دو ماه رو با هم می‌نویسم هم دیگه مشخصه چون اون وسطا دیگه نه ذهنم کار می‌کرد نه وقتش رو داشتم که بخوام گزارش بنویسم.بارداری و نی‌نیدر همون روزهای پر تراکم اسباب‌کشی زمان سونو آنومالی من بود اما دوست نداشتم تو اون شرایط سونو برم و جنسیت بچه رو بفهمم و تا تونستم به تاخیر انداختم و یه روز که دیگه ترسیدم که نکنه تو این بلبشو اتفاقی برای بچه افتاده باشه بالاخره رفتم سونو و خیالم راحت شد. از اونجایی که تولد همسرم نزدیک بود دوست داشتم در کنار تولد، یه جشن تعیین جنسیت ریز هم برای بچه داشته باشیم ولی همسرم دوست نداشت صبر کنه و همونجا از خانم دکتر جنسیت رو پرسید و حسابی تا روز تولدش ما رو اذیت کرد. البته من زیادم اذیت نشدم چون تو سونو یه چیزایی دیدم که نباید می‌دیدم و فقط خودمو زدم به اون راه که مثلا من نمی‌دونم دختره یا پسر :))) الان دیگه فکر کنم شما هم جنسیتش رو فهمیدین ... اینم کیک ترکیبی تولد و تعیین جنسیتتازگی‌ها هم دارم لگدهاش رو حس می‌کنم و فهمیدم سیب خیلی دوست داره چون هر موقع سیب می‌خورم شروع می‌کنه به لگد زدن و وول وول خورن🤗عادت‌هاورزش: همچنان باشگاه رو می‌رم و به نظرم یکی از بهترین بخش‌های روتینم هست. یه هفته‌ای وسط اسباب‌کشی که خیلی کار داشتیم باشگاه رو نرفتم و چون تحرکم به اندازه کافی زیاد بود با خودم می‌گفتم حالا نیازی به ورزش نیست اما به محض اینکه دوباره از سر گرفتمش متوجه شدم انگار عضلاتم از هم باز شد و خستگیام رو از تنم برد. برای همینه که الان خیلی قدرش رو بیشتر از قبل می‌دونم و میفهمم که چقدر تاثیرگذاره.شبکه‌های اجتماعی: حذف اینستا از زندگیم خیلی خوب بود و کنترل بهتری روی زمانم بهم داد که خیلی از این بابت راضیم. هفته پیش برای مراسم عروسی یکی از اقوام مجبور شدم دوباره لاگین کنم تا بتونم نمونه کارهای یه سالن رو ببینم و الان که مراسم تموم شده دوباره پاکش کردم که خیالم راحت باشه باز توش گیر نیفتم.تغذیه: چون تو این دوران اکثرا گرسنمه یا دلم می‌خواد یه چیز خوشمزه بخورم چیزایی مثل چیپس و بستنی پاشون به رژیم غذاییم باز شده بود و خیلی نمی‌تونستم کنترلش کنم. برای همین یه سری جایگزین براشون پیدا کردم از جمله؛ سالاد، متبل، زیتون پرورده، نون خشک چیپسی با پنیر خامه‌ای یا ماست‌وموسیر، توپک خرما و مغریجات. که هم خیلی مزشون خوبه هم خیلی سالم و مقوی‌ان. بعضی مواد غذایی مفید که قبلا می‌خوردم و میلم بهشون کم شده بود مثل تخم مرغ و میوه هم دوباره جای خودشون رو تو رژیم غذاییم باز کردن و شدن پایه ثابت تغذیه روزانه‌ام.شروع روز: با شناختی که از خودم پیدا کردم متوجه شدم اینکه روزم رو چطور شروع کنم خیلی تو عملکرد کل روزم تاثیر داره و خیلی مهمه که با آرامش و بدون استرس کارها رو شروع کنم. همینطور فهمیدمکه اگر اولین کاری که می‌کنم چک کردن گوشی باشه دیگه نمی‌تونم روزمو درست ادامه بدم و ذهنم دیگه یاریم نمی‌کنه و مدت‌هاست حواسم هست این اشتباه رو نکنم. برای اینکه هر روز نخوام به خودم این چیزا رو یادآوری کنم و تو اون حالت خواب و بیدار فکر کنم که الان باید چیکار کنم یه روتین مشخصی برای خودم چیدم که اتومات از خواب بیدار شدم انجام میدم. از وقتی هم اومدیم خونه جدید به روتین صبحم موزیک رو اضافه کردم که در حین برنامه ریزی و خوردن یه نوشیدنی داغ گوش می‌دم. چند روز یکبار هم صبح‌ها میرم به گل‌هام رسیدگی می‌کنم. یادمه سالهای اول ازدواج که توی خونمون باغچه داشتیم تو برنامه روزانه‌ام یه بخشی بود به اسم موسیقی و گلها و یادمه بقیه که اینو می‌دیدن کلی میخندیدن انگار برنامه بچه‌های مهد کودکه😅 ولی خوب همون کار خیلی رو حالم تاثیر داشت و برام مثل مدیتیشن بود، برای همین تصمیم گرفتم موسیقی و گلها رو برنامم برگردونم😉از اونجایی که الان خونه‌مون دوباره به پارک نزدیک‌ شده، دلم می‌خواد مثل قدیم یه روزایی هم برم پیاده روی و پادکست گوش بدم. فعلا که هنوز نتونستم براش وقت باز کنم، امیدوارم بتونم به زودی به برنامم اضافش کنم. یادمه  قبلا که میرفتم پیاده روی قانونم این بود که اگر تا ۷ صبح تونستم کارهام رو جمع و جور کنم پیاده‌روی می‌رم اگر نه اون روز تو خونه می‌مونم که همین باعث شده بود سحرخیزتر بشم و با انرژی و سرعت بیشتری به کارهام برسم.برنامه‌ریزیاز اونجایی که من سلطان برنامه‌ریزی به روش‌های مختلفم و هر دوره‌ای از زندگیم یه روشی به کارم میاد الان باز احساس کردم به یه روش جدید نیاز دارم. مسئله این بود که خیلی از تسک‌های روزانه‌ام از اون کاراست که هر روز باید انجام بدم و روتینه و خب لیستم پر می‌شد از این روتینا و اکثر کارهای مهمی که باید انجام می‌دادم بینشون گم می‌شد و گاهی بهشون نمی‌رسیدم و شب با اینکه اکثر کارهام تیک خورده بود ولی کار خاصی هم نکرده بودم و اون کار مهمه مونده بود. هر بار می‌رفتم لوازم تحریر پلنرها رو ورق می‌زدم و هیچ‌کدوم توجه‌ام رو جلب نمی‌کرد تا اینکه یه مدل پیدا کردم که عکسش رو می‌ذارم. پلنر روزانه لنگربا این مدل جدید تسک‌های روتین صبح و شب جدا می‌شن و بقیه کارها به دسته‌های مختلف تقسیم میشه تا بهتر بتونی مدیریتشون کنی. اینطوری هر روز مشخص می‌کنم مهم‌ترین کار روزم چیه و یا کاری رو اگر از صبح می‌دونم ممکنه امروز انجام ندم تو لیست جدا می‌ذارم و اگه انجام نشد خودم رو سرزنش نمی‌کنم. این مدله برای کم شدن اهمال‌کاری من خیلی خوب بود و تا الان که راضی بودم.کاراوایل شهریور تصمیم سختی داشتم بین اینکه یه پروژه رو که برام جای کلی یادگیری و پیشرفت داشت قبول کنم یا نه، ولی دیدم وضعیت و شرایط من خودش پر از ابهامه و ممکنه نتونم کار رو با کیفیت و در زمان مناسب به سرانجام برسونم که همین عوامل هم باعث می‌شد استرس بگیرم. در نتیجه بی خیال شدم چون از هیچ بعدی به نظرم کار درستی نبود. الان که مهر تموم شد و وضعیت روزهام رو می‌بینم میفهمم چه تصمیم درستی گرفتم، چون خیلی شلوغ شدم و اینقدر دغدغه‌های مختلف سرم هجوم آوردن که واقعا نمی‌دونم چطور قراره همه این‌ها رو مدیریت کنم. از اتفاقات پیش‌بینی نشده گرفته تا کلی چیز که باید درمورد زایمان و تربیت فرزند و ... یاد بگیرم. انتخاب و خرید وسایل سیسمونی هم که یه طرف دیگه. خلاصه که الان خیلی آهسته و پیوسته فقط فیچرهای جدید یا اصلاحات پروژه‌های قبلی رو انجام می‌دم.محتواهای مفیدتا قبل از اسباب‌کشی پادکست با من صنما رو گوش دادم و دوره تربیت فرزند دکتر هلاکویی رو شروع کردم. اما بعد اسباب‌کشی بیشتر یوتیوب دیدم و گاهی متمم خوندم. کانال‌ها و لینک‌هایی که به نظرم مفید بود رو می‌ذارم.یه سری مطلب در زمینه مدیریت زمان و گزارش نویسی از متمم خوندم که برام مفید بود:چند نکته دربارهٔ ثبت و یادداشت کارهای روزانه (و وظایف کاری)تعریف کارایی، تعریف اثربخشی و تفاوت کارایی و اثربخشیانضباط شخصی | نظم شخصی یا نظم درونی چیست؟ژورنال نویسی (۱) | سهم فکر کردن در گزارش‌هایتان چقدر است؟دوتا مامایی که تو یوتیوب دارم آموزش‌هاشون رو دنبال می‌کنم و بهتر تونستم باهاشون ارتباط بگیرم:https://www.youtube.com/@madaraneh_afarineshhttps://www.youtube.com/@zahramoradi_mwموقع انتخاب تخت بچه، به یه مدل برخوردم به اسم مونتسوری و برام سوال شد که داستانش چیه و چه فلسفه‌ای پشتشه، دیگه رفتم درموردش خوندم و تحقیق کردم که در حین بررسی این ویدیو نظرم رو جلب کرد که با رویکرد BLW هم برای تغذیه مستقل کودک آشنا شدم و خوراک پیدا کردم برای یادگیری ماه‌های بعدی. من همیشه دوست داشتم بچه‌ای که تربیت می‌کنم از نظر فکری و عملی یه بچه مستقل باشه و خودش بتونه کارهاش رو انجام بده و برای زندگیش خودش تصمیم بگیره. برای همین هم قراره اسم پسرمون رو بذاریم آریا به معنی آزاد. با این طرز فکر طبیعیه که وقتی با این متدهای تربیتی روبرو شدم خیلی خوشم اومد چون دقیقا همون چیزیه که دنبالشم و دارم سعی دارم یادشون بگیرم تا بتونم یه انسان مستقل و آزاد رو تربیت کنم.فیلم و سریالسریال shrinkingخیلی وقت پیش تعریف سریال shrinking رو شنیده بودم و یکی دو تا قسمت اولش رو هم دیده بودیم اما نمی‌دونم چی‌شد که رهاش کرده بودیم. بالاخره بعد مدت‌ها دوباره با همسرم تصمیم گرفتیم ادامش بدیم که واقعا عالی بود، یکی از بهترین و آموزنده‌ترین فیلم‌هایی که دیدم. کلی نکات روانشناسی توش داشت که مخاطب رو با داستان زندگی تک تک افراد درگیر می‌کرد. اعتیادآور نبود و هر قسمتش رو موقع استراحت یا غذا می‌دیدیم و از اون فیلمایی بود که حس وقت تلف کردن بهم نمی‌داد. شنیده بودم که می‌گفتن اگر نمی‌خوای تراپی بری این سریال رو بجاش ببین، راستش من نمی‌تونم این حرف رو تایید کنم اما خوب اونقدر نکته روانشناسی توش داشت که دید آدم رو به مشکلات و مسائل عوض میکنه. من این مدل یادگیری رو خیلی دوست دارم که به جای اینکه یکی مستقیم بهت بگه درست و غلط چیه به طور ضمنی از محیط یاد بگیری. حتی محیط می‌تونه یه کتاب داستان باشه یا فیلم اما ذهن ما ناخودآگاه داره نتیجه گیریش رو می‌کنه و از هر پدیده‌ای یه درسی برای خودش برمیداره.سریال ‌This is usیه سریال دیگه هم که سبک مشابهی داشت و بعد از دیدن یکی دو قسمت رها کرده بودیم This is us بود که اون رو هم به تازگی دوباره شروع کردیم و چقدر نکته برای والدین و تربیت فرزند داره و چه خوب که قبلا ندیدمش چون هیچوقت تو این حال و هوا نبودم و الان تازه می‌تونم پیام‌هاش رو دریافت کنم.خانواده سلطانوقتی داشتیم وسایل رو جمع می‌کردیم و متعجب به کارهای ما نگاه می‌کردن :))وروجک‌هامون هم حالشون خوبه و بعد اسباب کشی اتاق دار شدن. از اونجایی که وجود گرده پر پرنده توی خونه‌ می‌تونه باعث آلرژی نوزاد بشه، توی خونه جدید که اومدیم بهشون یه اتاق کوچولو که کنار آشپزخونه بود رو اختصاص دادیم که همونجا هر چقدر دلشون می‌خواد بازی کنن و پرواز کنن اما پرهاشون تو خونه پخش نشه. از وقتی جداشون کردیم خیلی کمتر می‌تونیم هم رو ببینیم. درسته که آزادی بیشتری دارن برای پرواز و بازی کردن اما این فاصله که بینمون افتاده رو خیلی دوست ندارن و وقتی میرم پیششون مشخصه دل تنگ شدن. ولی خوب چه کنم که چاره‌ای جز این نیست و باید به نبود من عادت کنن. وضعیت جدیدیشون (اینجا ظرف غذاشون از دستم افتاد و پخش شد کف اتاق)وقتی هم در بسته است میان پشت شیشه نگاه می‌کنن و پسته برامون میخونه.الان هم که دیگه داریم دنبال یه سرپرست و خونواده خوب براشون می‌گردیم تا خیالم‌مون راحت باشه وقتی از پیش‌مون می‌رن جاشون خوبه. با وجود اینکه این مدت هر بار به این موضوع فکر کردم دلم نیومد و گفتم بذار یه کم دیگه بمونن ولی دیگه کم کم وقتشه که ازشون دل بکنم چون زمان زیادی تا اومدن آقا آریا نمونده و باید خونه رو برای ورودش آماده کنیم.اگر فکر می‌کنید خودتون یا تو اطرافیانتون کسی هست که شرایط نگهداری از این جوجه‌ها رو داره خوشحال می‌شم بهم خبر بدین. براتون کلی حال خوب و روزهای رنگی آرزو می‌کنم. تا ماه بعد و خلاصه‌ی بعدی به درود🫡</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 15:17:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه مرداد ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-nrxaj9jtrsek</link>
                <description>مرداد هم تموم شد و رسیدیم به جمع‌بندی ماه. داشتم فکر می‌کردم با ساختاری که برای این نوشته‌ها در نظر گرفته بودم دیگه برای روتین‌ها و دغدغه‌های فعلیم کار نمی‌کنه و نیاز به بازنگری داره، پس خلاصه‌ی این ماه رو به سبکی کمی متفاوت‌تر از روال سابق می‌نویسم.تجربیات بارداریاین ماه سومین ماهی بود که یه موجود دیگه رو هم با خودم حمل می‌کنم و از اونجایی که اولین باره چنین چیزی رو تجربه می‌کنم همه چیز برام جدیده و تازگی داره و نمی‌دونم لحظه‌ی بعد چه چیزی در انتظارمه. به نظر میاد من از اون دسته مادرهای خوش شانس هستم که ویار و تهوع صبحگاهی رو تجربه نکردم. البته بی گزند نبودم از تغییرات هورمونی و مشکلاتی که پیش میاد اما نسبت به چیزی که دیگران تجربه می‌کنن و انتظار میره خیلی خیلی از وضعیتم تو این سه ماه اول راضی بودم. هفته اخیر سردرد و سوزش شدید معده رو تجربه کردم و فهمیدم علاوه بر میل شدیدم به چیز‌های ترش و شور، دیگه نباید غذاهای اسیدی بخورم و بیشتر باید مراقب تغذیه‌ام باشم.یکی از کارهایی که همیشه بدم میومد انتظار توی کلینیک و مطب و سالن زیباییه، برای همین همیشه تا جای ممکن از همشون دوری می‌کردم و تا جایی که می‌تونستم به تعویق می‌انداختم یا نمی‌رفتم. اما دیگه الان مجبورم زود به زود برم مطب دکتر و سونو و آزمایشگاه و دیگه تنها چیزی که این انتظار رو برام قابل تحمل می‌کنه سلامت کوچولومه و انتظار برای دیدن حرکاتش توی سونو گرافی:)گفتم سونوگرافی؛ این ماه سونو NT دادم و اونجا برای اولین بار تکون خوردنای کوچولومون رو دیدیم. ما که تصومون این بود یه چیز کوچولو موچولو اون تو داره رشد می‌کنه وقتی دیدیمش شوکه شده بودیم. اینقدر ورجه وورجه می‌کرد که اصلا به سایز و قیافه‌اش نمی‌اومد. یه جا هم دستش رو آورد بالا و شروع کرد به خوردن انگشتش :)))این نی‌نی کوچولوی شیطون ما اشتهاش هم انگار به باباش رفته و هر چی بهش میدم بخوره سیر نمیشه و اشتهای منو به شدت باز کرده، برای همین هم این روزا خیلی اشتیاقم به غذا خوردن و پختن غذاهای جدید و خوشمزه زیاد شده و تفریحم شده دیدن ویدیوهای آشپزی از شف‌های مختلف توی یوتیوب و درست کردن بعضی‌هاشون.تجربه زندگیشاید این عنوان براتون عجیب باشه اما اخیرا متوجه شدم که اینقدر نگاهم به زندگی به کار وابسته بود که خود زندگی کردن رو فراموش کرده بودم و مدام در تلاش برای خلاصه کردن هر چیزی بودم تا وقتم رو برای کار و بقیه امور مربوط بهش آزاد کنم. یه الگوی عجیبی هم که پیدا کردم اینه که از اون وقت آزاد اصلا درست استفاده نمی‌کردم و در واقع فکر می‌کردم که دارم کارها رو بهینه انجام میدم. مثلا کاری مثل درست کردن سالاد شیرازی قبلا برام وقت تلف کردن بود و سعی می کردم با دستگاه خردکن سریع‌تر انجامش بدم یا کلا ازش صرف نظر می‌کردم، ولی الان متوجه شدم همین کار کردن با تخته رو همیشه چقدر دوست داشتم و چقدر لذت بخشه. حتی مدتی آشپزی تسکی بود که باید انجام می‌شد اما الان آشپزی رو با لذت انجام میدم و از غذاهای زمان‌بر نمی‌ترسم.محتواهای مفیداین ماه خیلی اتفاقی وقتی داشتم تو سایت Ethereum دنبال یه چیزی می‌چرخیدم این مطلب رو پیدا کردم که یه سری آموزش و مقاله و سایت‌های مفید رو برای یه طراح UI UX که می‌خواد تو web3 کار کنه جمع کرده که برای طراحایی که تازه وارد این فضا شدن عصای دست میشه تا کم کم راهشون رو پیدا کنن.از اونجایی که این روزا اکثر دغدغه‌ام مربوط به نی‌نی کوچولو هست، بیشتر مطالعه‌ام هم در همین زمینه‌است و فعلا دارم پادکست «با من صنما» رو گوش میدم که روانشناس کودک هست. البته یه سری اپیزودهاش هم به توسعه فردی مربوط میشه که شروع کردم اونا رو هم دارم گوش میدم و به نظرم هم قشنگ و با مثال و دقیق صحبت می‌کنه هم صدای دلنشین و گیرایی داره.بجز این هم از اپلیکیشن‌هایی که نصب کردم برای بارداری روزانه مقاله بهم پیشنهاد میده و به طور پراکنده و موردی هر کدوم که دغدغه‌ام باشه رو می‌خونم. من چندتا اپ نصب کردم و نتونستم تصمیم بگیرم کدوم بهتره و همه رو باهم دارم استفاده می‌کنم.عادت‌هاطبق روال ماه های قبل مرتب باشگاه رو میرم. هرچند ورزش‌هام خیلی سبک‌تر شده اما انگار انرژیم خیلی کمتر شده و حرکت‌های خیلی ساده رو هم به سختی انجام می‌دم. اما دوست دارم هر طور هست ورزش رو ادامه بدم.چند وقت پیش متوجه شدم خیلی کنترلم رو شبکه‌های اجتماعی کم شده و نمی‌تونم درست مدیریتشون کنم. مخصوصا اینستا که حتی وقتی اپش رو پاک می‌کردم از مرورگر بازش میکردم و کلی وقتم رو می‌خورد و حالم رو خراب می‌کرد. دیگه همسرم پیشنهاد داد کوکی‌هاش رو از مرورگرم هم پاک کنم که دیگه خیالم راحت بشه و نتونم اینقدر راحت بازش کنم. دیگه الان خیلی اوضاع بهتره و اگر دلم یه ویدیو فان بخواد میرم یوتیوب و ویدیوهای بلندتر و مفیدتر می‌بینم و برنامه های روزمره‌ام با باز کردن یه اپ به هم نمی‌ریزه. اولاش ذهنم همون ویدیوهای کوتاه و فان رو می‌خواست اما به مرور دارم عادت می‌کنم ویدیوهای با کیفیت‌تر و پرمحتواتر رو ببینم.تفریح و سرگرمیاین ماه یه چند باری دلم برای سفر رفتن و گاهی کمپ تو طبیعت تنگ شد. برای سفرهای دونفره‌ای که با همسرم می‌رفتیم و واقعا بهمون خوش می‌گذشت. تازه یاد گرفته بودیم چطور دوتایی سفر بریم و الان حسرت می‌خورم که چقدر کم سفر رفتیم. این روزا بیشتر قدر لحظه‌های دوتاییمون رو می‌دونم و دلم می‌خواد ازش بیشترین استفاده رو ببرم. برای همین الان که سفر نمی‌تونیم بریم و شرایطش نیست تصمیم گرفتیم سخت نگیریم و هر موقع تونستیم به اولین مکان تفریحی دم دست بریم. مثلا یه شبایی یهویی تصمیم گرفتیم شاممون رو ببریم تو پارک بخوریم. یادمه وقتی بچه بودیم و امکانات کمتر بود خیلی زیاد این کار رو می‌کردیم و اکثرا شبا می‌رفتیم پارک و خیلی خوش می‌گذشت. این الگو‌ها رو دوست دارم به زندگیم برگردونم تا بچه‌هامونم اون چیزای قشنگی که ما تجربه کردیم رو تجربه کنن.اینم بمونه اینجا به یادگار که با دیدنش یاد این حال و هوای الانم بیفتم.خانواده سلطاناکثر اپدیتا و تغییرا در حال حاضر مربوط به پسته است. این ماه یاد گرفت بگه « بدو بدو بوس بده » تهشم خودش چندتا بوس میده :)) الان هم تقریبا ۸۰ درصد پرهاش تیره شده و بیشتر داره شبیه باباش میشه و داره به یه رقیب برای باباش تبدیل میشه. این روزا آرام هم دیگه مثل قبل آروم نیست و شروع کرده به کندن پرهای بقیه :| نمیدونم چرا این عادت بد رو پیدا کرده اما حدس میزنم از رابطه پسته و سلطان حس خوبی نداره و ترس از دست دادن جایگاهش تو دل سلطان خانوم رو داره و میخواد اینطوری عصبانیتش رو تخلیه کنه.اخیرا با پاستیل خانوم هم خیلی رفیق شدیم، میاد میشینه رو دستم منم باهاش کلی حرف می‌زنم. وقتی هم نازش می‌کنم چشماشو میبنده و عشوه میاد. شبیه پرنسس‌ها میمونه، نجیب و خوش اخلاق اما خوب همونقدر که خوشکله خر و خوردنی هم هست. خیلی خنگول بازی در میاره از خودش و اکثرا با خودش درگیره.پاستیل قشنگم 💛در پایان هم باید بگم ممنون که تا اینجای نوشته‌هامو خوندید. براتون کلی حال خوب و اتفاقات قشنگ آرزو می‌کنم🌿</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 23:35:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه تیر ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-cu2lgiv9yc9h</link>
                <description>راستش این ماه خیلی مردد بودم که چی بنویسم یا اصلا گزارش رو بنویسم و منتشر کنم یا برای خودم بنویسم و ماه‌های بعد که خیالم راحت شد انتشار بدم. اما بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که بیام و طبق روال هر ماه از جزئیات ماهم بنویسم. آخه این اتفاق هم بخشی از زندگیمه و اگر حذفش کنم چیزی نمی‌مونه برای نوشتن، از روزهای اول قرارم با خودم این بود که اگر می‌نویسم ،با همه‌ی بالا پایینی‌هاش بنویسم و چیزی رو حذف نکنم.احوالاتماوایل این ماه وسط تمام اتفاقاتی که داشت تو سطح کشور و دنیا می‌افتاد متوجه اتفاقی عجیب در زندگی خودم شدم. متوجه شدم من دیگه اون آدم سابق نیستم و چیزی به وجودم اضافه شده که از اینجا به بعد تمام ابعاد زندگیم رو تحت تاثیر قرار میده. آره درسته، متوجه شدم دارم مادر می‌شم. هضم این اتفاق اینقدر برام سنگین بود که تا روزها تو شوک بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم. از اون روز تمام دغدغه‌ام این شد که بفهمم از الان چه مسئولیت‌هایی دارم و چه تغییراتی باید تو تغذیه، فعالیت‌های روزمره، رفتارم، حتی روتین پوستیم و ... بدم. اولین قدم این بود که یه سری اپلیکیشن بارداری نصب کنم تا بفهمم کلا چه خبره و چه اتفاقی داره میفته. قدم بعدی چکاب‌ها و آزمایش و سونوهایی بود که از سلامتش مطمئن بشم و بعد هم خبر دادن به آدم‌های خیلی نزدیکم. ولی در تمام این لحظه‌ها حسی داشتم که قابل توصیف نیست؛ ترکیبی از هیجان و خوشحالی و احساس مسئولیت با چاشنی نگرانی... که باعث می‌شد آروم نگیرم و مدام در حال سرچ کردن و خوندن در مورد چیزهایی که نمی‌دونم بشم.دلخوشی‌هامدیگه گفتن نداره که دلخوشی عمده ام تو این ماه چی بوده. یخوام چندتا از قشنگ‌ترین صحنه‌های این ماه رو بگم؛ یکیش شنیدن صدای قلب بچه از سونوگرافی و دیگری خبر دادن به خانواده‌ها و دیدن ذوق و خوشحالیشون بود. مثلا وقتی به پدرم خبر دادیم خیلی خسته بود اما تا فهمید بدو بدو از خونه زد بیرون و با شام و شیرینی برگشت. نمی‌دونم جای اونا بودن چه حالی داره. خیلی دوست داشتم که این روزا مادرم هم بود و این حال و هوا رو تجربه می‌کرد. اما دیگه چه کنیم که گدشته رو نمی‌شه تغییر داد و باید از داشته‌هامون لذت ببریم. مثل مادر همسرم که این روزا از مادر برام مهربون‌تر بود و اینقدر هوامو داشت که نمی‌دونم محبتش رو چطور می‌تونم جبران کنم.سونو هفته هشتم و اولین باری که صدای قلبشو شنیدم.از دیگر صحنه‌های قشنگ هم یه شب بود که با همسرم رفتیم مغازه سیسمونی که جوراب و پستونک بگیریم برای سوپرایز خانواده‌ها و دیدن اون همه وسیله کوچولو موچولو خیلی برام جذاب بود و باورم نمی‌شد یه روزی برم تو این مغازه‌ها و برای بچه خودم یه چیزی بخرم.با همه این‌ها یه روزایی هم بود که لازم بود به یه چیزی پناه ببرم تا یکم ذهنم آروم بشه. تو این روزا هم یه چندتا قسمت از کلبه عموتم رو خوندم و یه سری کانال یوتیوب هم دارم مخصوص این مواقع که گاهی هم از اونا ویدیو دیدم. لینکشون رو میذارم شاید شماهم دوست داشتید.https://www.youtube.com/@cnliziqihttps://www.youtube.com/@country_life_vlogکلی هم دنبال کانال‌های خوب در زمینه بارداری و تربیت فرزند گشتم یه چندتایی پیدا کردم که هنوز مطمئن نیستم که خوبن یا نه. اگر کانال، سایت، کتاب خوبی می‌شناسید خوشحالم میکنید اگر تو کامنتا بهم معرفی کنید که این روزا خیلی بهش نیاز دارم.کارمنگران این موضوع بودم که این اتفاق چه تاثیری می‌تونه تو کارم بذاره و اصلا تا کی می‌تونم کار کنم. ولی خب فعلا که کارا داره خوب پیش میره و بجز یه روزای خاصی که خیلی بهم می‌ریزم اکثر روزا طبق روال عادی پیش میره. مدیرم رو هم در جریان گذاشتم تا اگر از یه جایی به بعد هر اتفاقی افتاد یا نتونستم ادامه بدم بتونه سریعتر برام جایگزین پیدا کنه و کارشون رو زمین نمونه. اما تا الان که هوامو داشته و امیدوارم بتونم با خروجی خوب لطفش رو جبران کنم.سلامتی‌امحال جسمی‌ام هم خوبه و فقط یه خستگی و خواب آلودگی عجیبی دارم که انگار کوه کندم و اشتهام هم که یهویی خیلی زیاد شده؛ الان سبک زندگیم یه چیزی تو مایه‌های بخور و بخوابه😅. تازگیا هم یه روزهای خیلی محدودی هم حالت تهوع و سرگیجه داشتم اما نسبت به انتظارم خیلی خیلی کمتر و بهتر بود که امیدوارم در همین حد بمونه و بیشتر نشه.هفته‌های اول هم همه دندونام درد گرفته بود و پشیمون شدم از این همه وقتی که داشتم که برم دندون‌پزشکی و نرفتم. ولی دکترم گفت انگار طبیعیه که دندونا حساس بشن تو بارداری.این ماه بر خلاف توصیه همه که میگن تو بارداری دیگه ورزش نکن و استراحت کن و ... باشگاه رو مرتب رفتم و مربیم هم کلی حواسش بهم بود و ورزش‌های مناسب شرایطم رو بهم می‌داد که اتفاقی برام نیفته. درسته ورزشام خیلی سبک‌تر از حالت عادیه اما کمک می‌کنه حالم بهتر باشه و بدنم هم یه فعالیت ریزی داشته باشه که از هیچی بهتره.یه چالشی هم اخیرا دارم که نمی‌دونم چیکار کنم. کلی سوال برام پیش میاد که با سرچ به نتیجه نمی‌رسم چون خیلی به شرایطم بستگی داره و همه جا نوشتن باید طبق توصیه پزشکت عمل کنی. اما نوبت گرفتن از پزشکم خیلی زمانبره و هر بار میرم اصلا فرصت نمیشه سوالام رو بپرسم. گاهی هم نمی‌دونم چه اتفاقاتی طبیعیه و چی خطرناکه و تشخیصش خیلی سخته.خانواده سلطانمتوجه شدم که یکم قبل از اینکه بچه به دنیا بیاد باید خانواده سلطان رو به یه جایی منتقل کنم که هیچ ارتباطی با بچه نداشته باشه چون میتونه برای بچه باعث آلرژی بشه. اینقدر این مدت هم من هم همسرم به این کوچولوها وابسته شدیم که اصلا دلم نمیاد ازشون جدا بشم. راستش هنوز نمی‌دونیم چه تصمیمی بگیریم ولی هنوز ۶، ۷ ماهی فرصت داریم که از بودنشون لذت ببریم بعدش هم حالا یه کاری می‌کنیم.از راست به چپ: آرام، پسته، سلطان، پاستیلتغییرات پرهای پسته که کاملا شبیه سلطان بود و الان داره مثل آرام میشهتا الان به یه روتین هفتگی عادت کردیم که جمعه صبح‌ها اول با اسپری آب حموم می‌کنن بعد یه گوشه می‌شینن تا من قفسشون رو بشورم و خشک بشه و بعد ناخوناشون رو کوتاه می‌کنم بعد بقیه تمیز کاری‌های خونه.بعد از حموم همینقدر قیافشون خر میشهاین بود از حال و هوای من تو ماهی که گذشت. زندگی پر از سوپرایزه و امیدوارم از اون خوباش که خیلی خوشحالتون می‌کنه نصیبتون بشه.</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 12:52:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه‌ای از خرداد ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-1404-eacafhttwyoo</link>
                <description>خرداد! ماهی پر از تغییر و هیجان... اتفاقاتی که تو این ماه افتاد اینقدر عجیب و بزرگ بود که باورم نمیشه همشون توی یک ماه رقم خودن. ماهی که با ماجراجویی و سفر شروع شد و در ادامه به لایف استایلی که مدتهای زیادی آرزوش رو داشتم رسیدم و بالاخره تونستم چندتا از ویژگی‌های منفیم رو اصلاح کنم که حال خودم و رابطمون رو دگرگون کرد. بعد از همه هم تو هفته‌ی آخر جنگ شد! کی فکرش رو میکرد توی یک هفته اینهمه اتفاق بیفته؟!احوالاتمبه طرز عجیبی حالم خوب بود حتی وسط اونهمه اخبار و جنگ و اتفاقایی که قبلا می‌تونست منو از پا در بیاره. قبلا تو این شرایط صبح تا شب یه گوشه کز می‌کردم و خبرها رو بالا پایین می‌کردم. اما الان تونستم آرامش خودم رو حفظ کنم و هر کاری از دستم برمیاد رو انجام بدم و الکی حرص نخورم. فوقش می‌میریم دیگه! ولی حیفه قبل مردن با ترس و اضطراب زندگی کنم. ترجیح میدم تا جایی که می‌تونم این روزا گوسفندنگری کنم و از ظرفیت‌هام استفاده کنم.این پست هم از آقای شعبانعلی هست که مربوط به چندسال پیشه اما به نظرم بعضی حرفا تاریخ انقضا ندارن و همیشه می‌تونن درست باشن. اگر حالتون گرفته‌است و نمی‌دونید چیکار کنید حتما بخونیدش.از تغییرات مثبتی که این ماه داشتم یکیش این بود که اهمال کاری رو گذاشتم کنار و جمله‌هایی مثل «فعلا ولش کن بعدا انجام میدم» یا «الان حوصله ندارم بعدا یه کاریش می‌کنم» رو حذف کردم و کاری که باید انجام بشه رو انجام میدم. از تسک‌هام گرفته تا آشپزی و ظرف شستن و ... . همین تغییر کوچیک باعث شد زمان کمتری برای کارهای خونه صرف کنم ولی نتیجه‌ی بیشتری بگیرم و هی کارهای مختلف تو ذهنم رژه نره. در نتیجه‌ این آرامش خاطر هم تمرکز بیشتری پیدا کردم که تونستم روی کارم خرجش کنم.یه تغییر دیگه این بود که بالاخره تونستم تا حد خوبی کنترل احساسات و هیجاناتم رو دستم بگیرم. برای مثال قبلا مدل گفتگو تو رابطه‌مون بحث بود و همین باعث می‌شد هر دو خسته بشیم از صحبت‌های طولانی و بی نتیجه. اما الان وقتی همسرم از چیزی ناراحته و باهام حرف میزنه فقط گوش میدم و سکوت میکنم، حتی اگر حرفش منطقی نباشه یا حتی اصلا قبول نداشته باشم و عصبانی هم بشم باز سکوت میکنم و اجازه می‌دم احساساتم فروکش کنن و وقتی آروم شدم متوجه می‌شم ناراحتیش از چی بوده که اینقدر به همش ریخته! و اون موقع می‌تونم باهاش حرف بزنم و مواردی که باعث ناراحتیش بود رو با هم حل کنیم. همین سکوت زندگی رو برای من از این رو به اون رو کرد.دلخوشی‌هامدلخوشی بزرگم سفر به تهران و دیدن برادر دوست داشتنی‌ام بود. 30 اردیبهشت تولدش بود و با یک هفته تاخیر خیلی بی خبر رفتم پیشش و بعد مدتها برق چشماشو دیدم. برادر بزرگم برای من یعنی پدر، مادر، چراغ راه و تکیه‌گاه تو روزایی که هیچ پشتوانه‌ای نداشتم. کسی که حالم باهاش خوبه و زبونم رو می‌فهمه و می‌تونم ساعت‌ها باهاش حرف بزنم. ولی با اینهمه خوبی و مهربونیش چرخ روزگار گاهی براش خوب نچرخید و زندگی براش خیلی سخت گذشت. ولی بهش افتخار می‌کنم که هر بار قوی‌تر از قبل از پس چالش‌های زندگی براومد و بهم ثابت کرد چه آدم با ارزشیه. امیدوارم جاهای خالی زندگیش جوری پر بشه که با خودم بگم دیگه از این بهتر نمی‌شد، خداایاااا شکرت!بهش گفته بودیم یکی از اقوام برای بیماریش اومده تهران، داشت می‌رفت اونا رو ببینه که دم پانسیون با برف شادی خفتش کردیم:))من چندتا خواهر و برادر دیگه هم دارم و اتفاقا این ماه تولد دو تا وروجک آخر خانواده هم بود. دیدن اینکه بچه‌ها روز به روز دارن بزرگتر و بالغ‌تر می‌شن واقعا حس عجیبیه. نسل جدید واقعا مدل فکری جالبی دارن و با وجودشون بسی به آینده امیدوارم. این وسطا یکی دو روز هم این دوتا وروجک پیشم بودن و کلی با هم خوش گذروندیم. متاسفانه الان از داداش کوچیکه‌ام عکس ندارم ولی گالریم پر از عکسای این دختره :)))خروجی فعالیت مشترک با خواهر کوچولومیه روزی یه نخود بچه بود. به همین سرعت داره بزرگ میشه...دو شب پیش هم سعادت داشتیم و میزبان دوتا از همکارهای همسرم بودیم که از تهران به سمت کرمان میرفتن. شرایط آشفته‌ای مثل جنگ و کرونا با همه سختی‌ها و مشکلاتشون خوبی‌هایی دارن که بعدها آدم قدرشون رو می‌دونه! و من چقدر خوشحالم که با این زوج دوست داشتنی آشنا شدم، توی شرایط عادی ممکن بود هیچوقت هم رو نمی‌دیدیم.از فیلمایی که دنبال می‌کردیم سریال Game of thrones رو تموم کردیم که پایانش عجیب و شوکه کننده بود و حجم زیادی از اتفاقات توی فصل آخر، مخصوصا قسمت آخر افتاد که کلا هر چی سناریو تو ذهنم بود رو نابود کرد و نشون داد واقعا نویسنده‌ی بی رحمی داره! همه‌چی می‌تونست خیلی قشنگ‌تر باشه ولی زندگی بی رحم‌تر از اون چیزاییه که ما فکر می‌کنیم. امیدوارم تو داستانی که ما این روزا درگیرشیم داستان بهتر از اینا پیش بره!اوایل این ماه یه بخشای دیگه از عشق ابدی رو هم دیدم و دیگه رهاش کردم. به نظرم اون تاثیری که باید رو من می‌گذاشت رو گذاشت و این آدم آرومی که این روزها هستم رو مدیونشم چون بهم چیزی رو نشون داد که خودم هیچوقت نمی‌تونسم ببینم. یه جورایی ادب از که آموختی از بی ادبان بود :)یکی دو قسمت هم جوکر خانوادگی دیدیم که خنده رو لبمون آورد و حال و هوامون رو عوض کرد.در نهایت هم جذاب‌ترین و تاثیرگذارترین فیلم، اون قسمت اکنون بود که محمدرضا شعبانعلی رو دعوت کردن. از اون روز شروع کردم به نوشتن، البته گاهی یادم میره ولی دارم سعیم رو می‌کنم که افکارم رو رو کاغذ بیارم.کارماوایل این ماه همکارهام رو از نزدیک دیدم و برای منی که از خونه کار می‌کنم و خیلی دورم خلوته و با کسی تعامل خاصی ندارم خیلی خوب بود که آدمایی که دارم باهاشون کار می‌کنم رو ببینم و بیشتر بشناسمشون، همین موضوع کمی انرژیم رو بالاتر برد و منو به فکر فرو برد برای هدف‌های شغلیم که یه مدته برام مبهمه و نمی‌دونم می‌خوام چیکار کنم.بعد اون دیدار هم برای یه کار مشترک با یه تیم دیگه با دیزاینرش آشنا شدم و داریم روی یه محصول مشترک همکاری می‌کنیم. خیلی وقت بود تنها کار می‌کردم و الان حضور یه طراح دیگه حکم پیدا کردن هم‌بازی تو دوران کودکی رو داره، همونقدر دلچسب و به موقع! این روزا هر موقع تمرکز سخت شد باهم رفتیم میت و دوتایی تو فیگما کار کردیم و کلی آروم شدیم. این کار رو دوران کرونا هم با دو تا دیگه از همکار دیگه‌ام می‌کردیم و الان دوباره کلی خاطرات خوب برام زنده شد. امیدوارم بتونیم باهم کلی کارهای مفید بکنیم.اخیرا یه مقدار دارم درمورد طراحی چارت و جدول بیشتر می‌خونم. مثلا کتاب داستان پردازی با داده‌ها خیلی برام جالب بود و چقدر قشنگ برام شفاف شد هر دیتایی رو چطور نشون بدیم بهتره. یه سری ویدیو یوتیوب و مقاله هم بود که دوست داشتم. از این به بعد سعی می‌کنم مطالبی که به نظرم مفیدن رو تو کانال تلگرامم بذارم که دسترسیش برام راحت باشه.همت کنم یه سری نکاتش رو خلاصه و جمع بندی می‌کنم.سلامتی‌امفکر می‌کنم از بقیه گزارشم مشخصه که چقدر حال هورمونام خوبه و انگار داروهایی که دکترم بهم داده خیلی بهم ساخته. امیدوارم تو بلند مدت هم همینطور باشه. بعد مدتها هورمونام آروم گرفتن و دارم زندگی رو درست مزه مزه می‌کنم. البته ورزش هم بی تاثیر نیست و مرتب باشگاه رو میرم. الان سومین ماهیه که باشگاه میرم و خیلی حس بهتری به بدن خودم دارم. با همه‌ی بدن‌دردی که بعدش دارم ولی خیلی از این حرکت راضیم، یه نظم خوبی به زندگیم داده و اراده‌ام رو تقویت کرده.خانواده سلطانچه حیف که زودتر درمورد سلطان و خانوادش رو تو گزارش‌هام چیزی ننوشتم. اگه نوشته بودم الان تغییرات روند رشد و بزرگ شدنشون رو اینجا داشتم.پاستیل و پسته از وقتی خیلی کوچولو بودن تا الانپسته که پسر بزرگ سلطان خانومه الان 5 ماهشه پرهاش دارن تغییر رنگ میدن. این ماه یاد گرفته بگه «بدو بدو» و همزمان که من سرمو تکون میدم اونم سرش رو تکون میده و میرقصه. پاستیل خانومم بالاخره با همه ابهت و شکوهشون افتخار دادن که بوس بدن. (همشون بوس می‌دادن به جز پاستیل که ترجیح می‌داد به جای اینکه با بوس دادن جایزه‌ی بگیره، جایزه‌ی بقیه رو از ازشون بگیره.)جالبه که تو پرنده‌ها هم مادرا پسرشون رو خیلی دوست دارن و پدرا هم دخترشون رو... انگار این موضوع دلایل ژنتیکی داره که تو خیلی از موجودات وجود داره،اما نمی‌دونم از کجا میاد و چه فلسفه‌ای پشتشه.با گرم شدن هوا هم انگار بچه‌ها دنبال لونه می‌گردن و کمی وحشی‌تر شدن ولی تا جایی که بشه دلم نمی‌خواد تخم بذارن چون دردسرش خیلی زیاده و رسیدگیش وقت خیلی زیادی ازم می‌گیره و الان اصلا شرایطش رو ندارم.در آخر هم امیدوارم با خوندن این متن کمی حال دلتون توی این اوضاع بهتر شده باشه. در هر شرایطی زندگی جریان داره و نمیشه متوقفش کرد. همینطور امیدوارم در آینده از اتفاقاتی که این روزا دارن رقم می‌خورن به عنوان روزهایی سخت برای زندگی بهتر یاد کنیم نه یک سختی بی پایان 💖</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 13:01:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه‌ای از اردیبهشت ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-liwgx88mgxdt</link>
                <description>الان که دارم این گزارش رو می‌نویسم سه روزی از اتمام اردیبهشت گذشته و من و چمدونم در حالی که تازه از یزد رسیدم تهران توی یه آلاچیق تو پارک لاله‌ نشستم و دارم به ماه قبل فکر می‌کنم که چطور بود. به طور کلی این ماه بیشتر روی روابطم با همسرم کار کردم. یادمه چند سال پیش جادی بهمون گفت برای روشن موندن آتش عشق باید مدام توش هیزم بریزی تا شعله‌ور بمونه و چقدر حرف درستی زده بود. ما هم بعد هفت سال حس کردیم فعالیت مشترکمون کم شده و دنیاهامون داره از هم فاصله می‌گیره و مثل قبل حرف مشترک نداریم، برای همین تصمیم گرفتیم فعلا یه سریال رو با هم ببینیم. با اینکه این تصمیم عواقب مثبت و منفی خودش رو داره ولی در کل به نظرم ارزشش رو داشت و شروع خیلی خوبی بود.احوالاتماردی‌بهشت برای من مثل بهشته، قشنگ‌ترین ماه ساله و نمیشه که دوسش نداشت. خوشمزه‌ترین میوه‌ها هم مال همین ماهه که خیلی جذاب‌ترش می‌کنه.این ماه تعاملم با آدما و طبیعت بیشتر بود که بهم حس زندگی می‌داد. هر چند سرماخوردگی دوباره و سه باره امونم رو بریده بود ولی باز هم خودم رو آدم آروم‌تری دیدم و اینکه به خاطرش به خودم شرم الکی ندادم رو نقطه مثبتش می‌دونم.اینم ترکیب سه‌تاییمون که خیلی دوستش دارم، مخصوصا که تو طبیعت باشیم. 
دنبال نفر سوم نگردید، من پشت دوربینم 😉یه دو روزی هم تنها بودم که باعث شد یه سرنخ جدید از خودم پیدا کنم. من وقتی تنهام انسان مسئولیت پذیرتری هستم، که برام جای فکر داره و چیزیه که می‌تونم روش کار کنم تا بهبودش بدم.دلخوشی‌هامفکر می‌کنم به جز سریال Game of thrones فرصت چیز دیگه‌ای برام نموند و عجب سریالی! اولین فیلمی بود که مثل زندگی واقعی بی رحم و بی ملاحظه بود. اون لحظه که تو دلت میگی نه این یه خواب بود یا نمیتونه واقعی باشه می‌بینی که دقیقا واقعی بود و اصلا شوخی نداره! تقریبا ۶ فصلش رو دیدیم و حس می‌کنم وقت خیلی کارهای دیگه رو ازم گرفت ولی باز هم اونقدری قشنگ بود که ارزشش رو داشت.یه مدت هم خیلی درمورد عشق ابدی شنیدم که چه چیز بدیه و فلان، چند روز پیش که دیدم حجم صحبت دربارش خیلی بالاست کنجکاو شدم ببینم چیه که اینقدر درموردش حرف میزنن. قسمت اول و یه تیکه از بقیه قسمتا رو دیدم. به نظرم اینم یه چیزیه مثل اسکوئید گیم و دلیل این حجم از هیت دادن رو نمی‌فهمم. اتفاقا این کار باعث بیشتر دیده شدنش هم میشه. برای من حتی یه جاهاییش آموزنده هم بود. مثلا رفتار شخصیتی مثل نگار رو که دیدم این حس بهم دست داد که وقتی از نظر خودت فکر می‌کنی داری خیلی منطقی بحث می‌کنی دلیل نمیشه که واقعا حرفات درست باشه. از اون موقع کمتر بحث می‌کنم و راحت‌تر کوتاه میام:)کارماین ماه کنفرانس سالانه‌ی فیگما رو داشتیم که کلی اپدیت‌های خفن از فیگما رونمایی شد و مثل همیشه کلی سورپرایز شدم. دسترسی یه سری‌هاش مثل Figma Site هنوز برام باز نشده و مشتاقانه منتظرشم. نمیدونم فقط من اینجوریم یا نه اما از وقتی فیگما رو پیدا کردم همه کارام رو با خودش انجام میدم و بقیه ابزارها راضیم نمی‌کنن. مثلا برای طراحی وکتور خیلی زورم میاد ایلستریتور رو باز کنم و تا بشه از فیگما استفاده می‌کنم و انگار تیم پشت فیگما اینو می‌دونن و تا الان برای ساخت اسلاید، ساخت پست برای شبکه‌های اجتماعی، حتی ساختن سایت که هنوز باهاش کار نکردم و طراحی وکتور رو بهش اضافه کردن. برام سواله سال بعد دیگه چی قراره اضافه بشه. اگر برن سمت طراحی سه بعدی واقعا دیگه حرفی برای گفتن نمی‌مونه.همینطور این ماه کنفرانس UX Shiraz هم برگزار شد و خیلی پشیمونم که نرفتم، آخرین بار وقتی آنلاین شده بود دو سال پشت هم رفتم و سال دوم حس کردم کیفیتش کم شده برای همین امسال شرکت نکردم اما گزارش بچه‌ها رو که خوندم تصمیم گرفتم سال دیگه حتما شرکت کنم و از دستش ندم.سلامتی‌امهمچنان دارم باشگاه رو میرم و خیلی از این تصمیم راضی‌ام. با اینکه وزن اضافه نکردم اما حس خوبی به بدنم دارم و واقعا دوست دارم ادامه بدم. چند روز پیش هم بالاخره خودم رو راضی کردم که برم پیش یه دکتر زنان دیگه، امیدوارم دوباره داروها معده‌ام رو خراب نکنه و بدون عوارض پیش بره.در آخر هم یادی کنم از این کوچولوهای خنگول که دلم همین الان هم براشون تنگ شده، شاید یه روزی یه پست نوشتم درموردشون بیشتر گفتم. براشون تو گلدون ریحون کاشتم و خیلی خوششون اومده بوداین بود از احوالات من تو این ماه قشنگ، امیدوارم اردی‌بهشت برای شما هم مثل بهشت بوده باشه.</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 20:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه‌ای از فروردین ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-f99ebszpcp8h</link>
                <description>میگن جوجه رو آخر پاییز می‌شمارن، الان که آخر پاییز نیست ولی اولین ماه امسالم تموم شده و وقتشه منم جوجه‌هامو بشمارم و ببینم با این ماه چه کردم و چقدر به خواسته‌هام نزدیک‌تر شدم.احوالاتمهمونطور که فکر می‌کردم با تغییر فصل و آب و هوا حال منم بهتر شد و انگار جون تازه گرفتم. نسبت به قبل حس بهتری به خودم و زندگی دارم. برای زندگی روتین دارم و روزها رو هدفمند‌تر از قبل به شب می‌رسونم. نه که حالا خیلی اهداف بلند بالایی داشته باشم اما به اون سبک زندگی ایده‌آلم نزدیک‌تر شدم.امسال از یکی از دوستان الگو گرفتم و روزها رو بعد از تموم شدنشون به رنگ خاصی نسبت دادم که نمایانگر حالم توی اون روز هستن، اینطوری خیلی بهتر می‌تونم الگوها رو شناسایی کنم. الان که همه‌ی روزهای فروردینم رنگی شدن خیلی واضح‌تر شده که من چقدر سریع احساساتم تغییر می‌کنن. امانکته خوبش اینه که بیش از نصف ماه رو روزهای سبز(روزهای آرام) و آبی(روزهای مفید) تشکیل دادن و تعداد روزهایی که درگیر اهمالکاری شدم به ۴ روز نمیرسه و همین برام راضی کننده است. در مجموع این ماه آدم صبورتر و شادتری بودم و اکثر اوقات سکوت خونه رو با موزیک پر کردیم که خیلی جو رو بهتر کرد، هر جا هم خواننده خیلی حالش خوب بود انرژیش بهم سرایت می‌کرد و منم یه تکونی به خودم می‌دادم.دلخوشی‌هاماین ماه بیشتر از کتاب خوندن و فیلم دیدن آدم‌ها رو دیدم. دیدن آدم‌های مختلف با روحیات و شخصیت‌های مختلف گاهی از کتاب خوندن آموزنده‌تره. نه اینکه آدمای فیلسوفی دیده باشم که بخوام ازشون چیزی یاد بگیرم، نه! بیشتر منظورم تماشا کردن زندگی و منش‌شون هست. بعضی چیزا رو هر چقدرم از تو کتاب بخونی که فلان کار خوبه یا بده تا به چشم از آدم دیگه‌ای به جز خودت نبینی درکش نمیکنی. اما وقتی میبینی یه نفر همون کار رو کرد و چه تاثیری روی تو داشت اونوقت با همه وجودت درکش میکنی. به نظرم فقط در تعامل با دیگران میشه چیزایی که یاد گرفتیم رو تمرین کنیم وگرنه شما بشینی خودت رو تو خونه حبس کنی و تمام کتابای دنیا رو هم از بر باشی، وقتی یه آدم ببینی تمام محاسباتت به هم میریزه و میفهمی هیچی نفهمیدی.این همه پر حرفی کردم که بگم اره خلاصه منی که همش تو خونم و بیرون نمیرم برام دیدن آدم‌ها تجربه از یاد رفته‌ای محسوب می‌شد که زنده شد. ولی در عین حال فهمیدم ظرفیت پذیرش آدم‌ها برام خیلی هم بالا نیست و اگه تو یه روز 100 نفر ببینم، حتما باید تا یه هفته تنها باشم تا دوباره شارژ بشم.از مردم که بگذریم این ماه دوباره کمی از کتاب «مدیریت توجه» رو خوندم و تمرن‌هاش رو انجام دادم.یه سری فیلم دیدم که در مجموع هیچکدوم خیلی جذاب نبود. یکیش خیلی جنایی بود که قلبم داشت میومد تو حلقم و به غلط کردن افتادم حتی اسمش یادم نیست. یکی دیگه‌اش انیمیشن Flow بود که بد نبود اما نکته خاصی هم نداشت، بیشتر برای ریلکس کردن خوب بود. دو تا سریال نمایش خونگی هم هست که دارم میبینم که کاش نمی‌دیدم ولی دیگه گیر افتادم یکیش آبانه که اولش فکر می‌کردم قراره خیلی جالب باشه اما به شدت مزخرف شد و اون یکیش تاسیانه که من خیلی حال و هواش رو دوست دارم اما از اسمش مشخصه که تاسیانه و از یه جایی به بعد هر قسمتش دل آدم رو ریش می‌کنه.بجز این اکثر آخر هفته‌ها رو هم به ریلکس کردن و انجام دادن کارهایی که دوست دارم مثل رنگ‌آمیزی و بازی و ... گذروندم. کارمبه نظرم بازدهیم بالاتر اومده و تمرکزم هم بیشتر شده، فکر می‌کنم از اثرات کتاب مدیریت توجه باشه. اینکه این ماه تعطیلات هم داشته و استراحت کردم هم بی تاثیر نیست و دلم کمتر بهونه میگیره واسه ول ول چرخیدن :))امسال هدفگذاری نکردم و به نظرم این هدفگذاری اول سال خیلی مفید نیست. اما اینطوری بی هدف کار کردن هم خیلی خوب نیست. بالاخره کم کم دارم احساس می‌کنم به یه هدف و برنامه‌ای نیاز دارم. یه سری مهارت‌ها هست که دوست دارم یاد بگیرم اما براشون کاری نکردم. الان بهترین وقته که یه حرکتی بزنم.سلامتی‌امبالاخره بعد مدتها پشت گوش انداختن و سهل انگاری، بعد از تعطیلات عید باشگاه رفتن رو شروع کردم. همیشه از درد بدن بعد باشگاه می‌ترسیدم و حاضر نبودم برای تغییر دردش رو به جون بخرم. اما الان که دارم میرم خیلی راضیم و به همه سختی و وقت گذاشتنش می‌ارزه و اینکه اونقدرام که تو ذهنم بود بد نیست. 😅 خداروشکر وضعیت معده‌ام هم خیلی بهتره و اشتهام تا حدی برگشته.شب تولدم و سالگرد ازدواجمون  خلاصه که این ماه، ماه خوبان بود و همه‌چی گل و بلبل بود. دیگه هر چی نباشه ماه خودمه دیگه😉 وقتی بچه بودم با داداشام قرار گذاشته بودیم هر کسی تو ماه تولدش سلطنت کنه. یعنی هر چی اون گفت بقیه به حرفش گوش بدن و بهش احترام بذارن. اخه یه روز برای خوشحالی کردن کم بود و اینطوری کشش می‌دادیم. الان دیگه تو دنیای آدم بزرگا از این خبرا نیست و هر کسی دنبال کار و زندگیشه و اینقدری دغدغه هست که اگر تولد بقیه رو یادمون بمونه هم خیلی لطف کردیم. با این وجود من هنوزم با این ماه که پر از مناسبت‌های مهم دیگه هم هست کلی ذوق می‌کنم و یه حال و هوای دیگه‌ای دارم و بر عکس بقیه که از طولانی بودن فروردین غر می‌زنن، من خیلی هم خوشحالم از این موهبت :)))</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 19:23:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Just do it فقط انجامش بده</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/just-do-it-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%D9%87-ujwcfwgcyiur</link>
                <description>یه جمله تکراری که خیلی شنیدیمش، اما عمل کردن بهش خیلی سخته. مخصوصا که با خودت یه مقدار درگیر باشی و تحمل شرایط سخت رو نداشته باشی.من از اون ادم‌هام که تحمل شکست خوردن رو ندارم، تا تقی به توقی بخوره و ته خیار تلخ بشه فکر می‌کنم دنیا به اخر رسیده و دیگه تموم! برای همین زمین و زمان رو به هم می‌دوزم که این حس بد رو تجربه نکنم. سنم که کمتر بود از هر آدمی که بهم تیکه می‌انداخت یا باعث می‌شد حس بدی بگیرم فرار می‌کردم و هر کاری می‌کردم تا یه وقت باهاشون رو برو نشم. انگار آسمون دهن باز کرده و من افتادم پایین و هیچ کسی نباید بهم بگه بالای چشمت ابروعه... یه کم گذشت این روال ادامه داشت تا وقتی که شروع کردم به کار کردن و یه پیج اینستا زدم برای نمونه کارهام، هر نمونه کار یا استوری‌ای می‌ذاشتم پشت سرش زل می‌زدم به قسمت ری‌اکشن‌ها تا ببینم بقیه درموردش چی فکر می‌کنن. نکنه خوششون نیاد یا مسخرم کنن! نکنه پست‌هام رو هیچکس لایک نکنه و بقیه فکر کنن کارم خوب نیست... اخ اخ نگم براتون، کل پروسه انجام کار یه طرف، استرس بعد از انتشارش یه طرف دیگه... اینقدر حرص خوردم که بعد یه مدت بی خیال نمونه کار گذاشتن و فعالیت تو پیج شدم و گفتم ولش کن:)  همین وسطا بود که یه جا استخدام شدم، همه تلاشم این بود که کارم ۲۰ باشه و هیچ اشتباهی نداشته باشم، تمام روزم رو مشغول کار کردن یا یادگرفتن چیزای جدید بودم و دلم می‌خواست کارم بی نقص باشه و یه طراح تمام عیار باشم. یه مدت گذشت و من سر از تهران درآوردم، اونجا دیگه مجالی برای این کارها نبود و فقط سعی می‌کردم زنده باشم. چون بقیه آدم‌های شهر هم همین شکلی بودن حس بدی نداشتم، چون کسی نبود به روم بیاره که دیگه بی نقص نیستی. اونجا آدم‌ها به چیزای الکی مثل لاک و آرایش نداشتنم گیر می‌دادن و خب منم این چیزا خیلی برام مهم نبود و سعی می‌کردم نشنیده بگیرم. البته تا یه حدی همرنگ جماعت شده بودم ولی هیچوقت از این نظر بی نقص نبودم و دیگه اینو پذیرفته بودم.داشتم قصه‌ی فرار از نقصم رو می‌گفتم، بعد یه مدت یه برنامه تو تیم راه افتاد که هر کسی بیاد یه دوره آموزشی رو کامل ببینه و تو یه ساعت ارائه‌اش بده. نفر اول هم من بودم:/  ارائه دادن کابوس من بود، من وقتی یه سری آدم جلوم منتظر بشینن تا حرف بزنم لال می‌شم و دست و پام رو گم می‌کنم. اصلا یادم می‌ره که خودم کی هستم دیگه چه برسه که بخوام ارائه بدم. خلاصه که چشمتون روز بد نبینه، منی که عاشق دوره دیدن بودم ایندفعه این‌کار برام شکنجه شده بود. حجم مطالب بالا بود و منم دلم نمی‌اومد هیچ کلمه‌ای رو درز بگیرم. اخه همشون مهم بودن، اگه یه بخشایی رو حذف می‌کردم مطلب ناقص می‌شد! هفته اخر رسید و من موندم و یه عالمه مطلب خلاصه نشده که حالا باید ازشون اسلاید می‌ساختم و ارائه می‌دادم. فقط همین رو بگم که بعد از اون ارائه من از هر چی آموزشه بدم اومد، از هر چی ارائه‌است فراری شدم و از مدیرم که نقطه ضعفم رو فهمیده بود و بیشتر از همیشه بهم گیر می‌داد که حتما باید این کار رو بکنی بیزار شده بودم. این داستان به جایی کشیده شد که موقع تعدیل نیرو قرعه به نام من افتاد و شدم گاو پیشونی سفید. اونجا دیگه انگار واقعا دنیا تموم شده بود. چه اشک‌ها که ریختم و چه آه‌ها کشیدم. جالب اینکه من خودم می‌خواستم برم و اصلا مشکلی با رفتن نداشتم، اما اینجا مسئله چیز دیگری بود؛ من شکست خورده بودم و تحمل شکست نداشتم. انگار بهم گفته بودن بالای چشمت ابروعه و به رخم کشیده بودن زیاد هم کامل و بی نقص نیستم. من بعد از اون داستان تا ۹ ماه کار نکردم، حالا دیگه نه تنها از دوره‌های اموزشی، بلکه از کار مورد علاقم بدم میومد! چون باعث شده بود شکست رو مزه مزه که نه، درسته قورتش بدم.بعد از اون داستان حتی به جایی رزومه نفرستادم برای کار، چون تحمل رد شدنش رو نداشتم، حتی از ترس اینکه دوباره این اتفاق رو تجربه کنم تمام کارهایی که بهم پیشنهاد می‌شد رو رد کردم. من تا ۹ ماه دور خودم چرخیدم و خودم رو مشغول روزمرگی کردم تا یادم بره چقدر زمین خوردنم درد داشت. بعد از اون با اصرار همسرم با یه تیمی به صورت پروژه‌ای شروع به کار کردم. همه‌چیز خوب بود و کم کم علاقم به اموزش دیدن و کار کردن برگشت و دیدم هنوز زنده‌ام و دنیا خیلی هم تموم نشده. این وسطا یه پروژه بهم خورد که اون موقع به نظرم قبول کردنش اشتباه بزرگی بود، من موضوعش رو درست درک نمی‌کردم و چالشش فراتر از چیزی بود که می‌دونستم از پسش برمیام. اینکه به خودم شک داشتم دیوونم می‌کرد. فکر می‌کردم شکست نزدیکه و الان دوباره نقصام نمایان میشه و همه می‌فهمن من آدم به درد بخوری نیستم. از ترس اینکه نتونم از پسش بربیام می‌خواستم صحبت کنم و بگم من دیگه نمی‌تونم و یه طراح دیگه پیدا کنید:( اونقدر تحت فشار بودم که رفتم سراغ تراپیست. اونم نه گذاشت و نه برداشت و بهم گفت: « تحت هر شرایطی تو باید این کاری که شروع کردی رو انجام بدی! اصلا مهم نیست که بی نقص باشه، فقط انجامش بده!» من هم با تقلا و زور کار رو انجام دادم. الان مراحل پایانی این پروژه‌است و دیدن رضایت کارفرماهام بهم یادآوری کرد که گاهی فقط باید انجامش داد. من خودم می‌دونم که چقدر ایراد داشتم و چقدر می‌تونست همه چی بهتر و سریعتر پیش بره. در طول این پروژه کار کردن برام شبیه شکنجه بود و به زور ساعت کاریم به ۳ ساعت مفید می‌رسید. اما با همه این اوصاف که هیچ کدوم حتی ذره‌ای به پای استانداردهایی که همیشه برای خودم داشتم هم نمی‌رسیدن؛ کار انجام شد و بقیه هم از نتیجه راضی بودن. این تجربه می‌تونست منجر به شکست بشه. اما اگر از زیر کار در رفته بودم قطعا شکست می‌خوردم. شکست ناشی از هیچ کاری نکردن!شیلای عزیزم حرف خیلی قشنگی زد که از وقتی شنیدمش دیدم به زندگی عوض شد. اگر به دنبال موفقیت هستیم باید پی شکست خوردن رو به تنمون بمالیم و ازش نترسیم. اصلا یه قدم جلو بذاریم و خودمون رو به جای موفقیت برای شکست آماده کنیم.کینتسوگی؛ هنری ژاپنی با معنی اتصال با طلایاد رسم مردم ژاپن افتادم که ظرف شکسته رو بند می‌زنن و با ورق طلا جای شکستگی‌هاش رو پر می‌کنن؛ اونا معتقدن ظرفی که شکسته با ارزش‌تر از یه ظرف معمولیه، چون شکستن رو تجربه کرده.منم از همینجا به خودم قول می‌دم که همه‌ی تلاشم رو بکنم تا بند‌های شکسته‌ی وجودم رو طلا بگیرم تا یادم نره من با همه‌ی این شکست‌ها شدم این آدم، اگر اونا نبودن، من هیچوقت بزرگ نمی‌شدم.و دومین قولی که به خودم میدم اینه که از شکست‌های جدید نترسم و فقط کاری که باید رو انجام بدم، یا موفق می‌شم یا یه رگه طلای دیگه به وجودم اضافه میشه و با ارزش‌تر می‌شم ؛)</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 00:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسفند ۱۴۰۳ رو چطور گذروندم</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-%D8%B1%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-g5jzzeqwrqxj</link>
                <description>یه ماه دیگه از عمرم گذشت و یه سال دیگه هم تموم شد و من موندم و گزارش این ماه که ببینم چطور گذشت آخرین ماه سال‌ام.‌احوالاتمبا الگویی که تو سالهای اخیر از خودم دیدم متوجه شدم انگار زمستونا یه مقدار انرژیم میفته و چندان انرژی و انگیزه و شور و شوق ندارم ولی برعکس توی بهار و تابستون خیلی حالم خوبه و آدم فعال‌تری هستم. شاید به خاطر اینه که آدما هم بخشی از طبیعت هستن و تاثیر می‌گیرن از آب و هوا، همونطور که بقیه جانوران هم تو فصل‌ها تغییراتی رو تجربه میکنن. هر چه هوا بهتر میشه انگار من هم دارم به زندگی بر‌می‌گردم و زندگی برام جدی‌تر و همینطور جذاب‌تر میشه. به نظرم بیشتر از اینکه مهم باشه چه ویژگی هایی داریم، مهمه که اونا رو بشناسیم و بدونیم حالا با این ویژگی‌ها چطور باید زندگی کرد. خودم تصمیم گرفتم زمستون‌ها کار‌هایی که پیچیدگیشون زیاده یا زمان کمی دارن رو تو این دوران قبول نکنم و به‌جاش بیشتر کارهای هنری بکنم تا انرژیم کمی بالا بره و خلاقیتم ته نکشه.حس می‌کنم تو دورانی گیر کردیم که سرعت همه‌چیز حتی زندگی کردن خیلی بالا رفته و آدم‌ها دارن تقلا می‌کنن که از این قافله جا نمونن و برای بقاشون بجنگن، برای همین هم هست که سرعت رشد تکنولوژی تو سالهای اخیر اینقدر بالا رفته. من هم روزی بخشی از این جریان بودم و فراموش کرده بودم هدف از زندگی چیه! ولی الان خیلی برام ساده‌تره که به خودم حق آهسته بودن بدم.از سرعت زندگی گفتم... الان دیگه سرعت محتواها بالا رفته سوشال‌ها پر شده از محتواهایی که آدما سعی می‌کنن در چند ثانیه حرفشون رو بزنن تا ازشون رد نشی! نمی‌دونم چیشد که به اینجا رسیدیم.من متوجه شدم تمرکزم روز به روز داره کمتر می‌شه و قدرت اراده‌ام دیگه نمی‌تونه کاری برام بکنه، برای همین در کنار خونه تکونی خیلی چیزای دیگه رو هم تکوندم تا زندگیم از این وضعیت دربیاد. اینستاگرام و شورت‌های یوتیوب رو پاک کردم و کلی جا باز شد برای محتواهای طولانی‌تر و آهسته‌تر.دلخوشی‌هاموقتی سوشال‌های اضافی رو حذف کردم دلم خواست کتاب بخونم و چشمم به کتاب «مدیریت توجه» افتاد و شروع کردم به خوندنش، اینقدر قشنگ بود که ۴ فصلش رو همون روز خوندم. انتظار داشتم یه کتاب مثل بقیه باشه و کلی گویی کنه و راهکار بده برای مدیریت زندگی. ولی بر خلاف تصورم یه قدم جلو اومد و گفت عواملی مثل اینستاگرام و غیره که توجه و زمان ما رو می‌گیرن صرفا یه عامل مستقیمن ولی عامل اصلی حواس‌پرتی ما نیستن و ما برای فرار از رنج‌ها به اونا پناه می‌بریم. برای مدیریت توجه باید عوامل اصلی مثل ناراحتی رو مدیریت کنیم.کتاب مدیریت توجهیه سری روزها هم پیاده‌روی رفتم و پادکست پرتو رو گوش دادم. حرف‌های خانم رزاق کریمی توی قسمت چهارم رو دلم می‌خواست طلا بگیرم اینقدر که قشنگ بود. ما همیشه وقتی هدف گذاری می‌کنیم تو ذهنمون برای رسیدن به موفقیتی این‌کار رو می‌کنیم و اصلا برای شکست خوردن برنامه‌ای نداریم و همه تلاشمون اینه که شکست نخوریم. ولی تا شکستی نباشه موفقیتی هم نیست! اگر از شکست بترسیم از موفقیت هم می‌ترسیم و هیچ کاری تو زندگیمون نمی‌کنیم و دست روی دست می‌ذاریم. شکست خودن مخصوصا توی جمع خودش از ما آدم قوی‌تری می‌سازه که این خودش یه برگ برنده‌است.دلخوشی دیگه‌ی من هم خونه تکونی آخر سال بود. من از تمیزکاری زیاد خوشم نمیاد و از اون کاراست که دیگه چاره‌ای نیست و باید انجام بدم، اما به شدت از مرتب کردن و سر و سامون دادن به اوضاع خوشم میاد. سال‌های اول دوران متاهلی وقتی خونه رو تمیز می‌کردم حتما جای بعضی چیزها رو تغییر می‌دادم. انگار دنبال دلیل یا انگیزه‌ای برای تمیز کاری بودم. فکر کنم توی اون خونه و با اون وسایل تمام دکورهایی که می‌شد برای یه خونه داشت رو تست کرده بودم و واقعا هم حالم با این کار خوش بود. الان تعداد دفعاتی که دکور رو تغییر می‌دم کمتر شده ولی هنوزم از این کار لذت می‌برم. وقتی دکور خونه عوض می‌شه انگار خونه‌ات رو عوض کردی و زندگی یه رنگ تازه‌ای به خودش می‌گیره.کارماین ماه هم خیلی آهسته و پیوسته کار کردم. یه روزایی بیشتر ایده داشتم و ذهنم بیشتر یاری می‌کرد ولی یه روزایی به سختی می‌گذشت. ترجیح می‌دادم تو این شرایط کار نکنم تا حالم بهتر بشه اما احساس مسئولیت می‌کنم و باید کاری که قبول کردم رو به آخر برسونم. این ماه هم مطالعه خاصی تو کارم نداشتم. دوست داشتم کورس‌هایی که تو uxcel شروع کردم رو ادامه بدم اما با اکانت رایگانم دیگه نمی‌تونم ادامه درس‌ها رو باز کنم و باید یه فکری براش بردارم.سلامتیمتقریبا اوایل ماه بود که معده دردم شدید شد و دارم دارو می‌خورم و امیدوارم زودتر خوب بشه تا اشتهام برگرده. الان اینطوریه که به سختی می‌تونم غذا بخورم و همش ضعف دارم. پیگیر وضعیت هورمون‌هام هم هستم و حرفای دکتر Natalie Crawford رو دارم دنبال می‌کنم که خیلی خوب و شفاف توضیح میده که اصلا تو بدن افرادی که پلی کیستیک دارن چه اتفاقی میفته و کجای کار میلنگه... من خیلی خوشم میاد از اونایی که میان اینقدر شفاف دلیل مسائل رو توضیح میدن. هر چند راه حل خاصی به جز دارو پیدا نکردم ولی همین که آگاه‌تر شدم خودش یه مقدار آرومم می‌کنه و یه سری چیزا هم هست که مشکل رو تشدید میکنه مثل تغذیه و استرس. که باز برمیگرده به بحث سلامت روان که باید یاد بگیرم چطور استرسم رو مدیرت کنم و اینقدر به خودم و اطرافیان سخت نگیرم. یکی دو هفته‌ی اخیر که خیلی بهتر تونستم احساساتم رو مدیریت کنم و امیدوارم توی طولانی مدت هم موفق باشم. من متوجه شدم آدمایی که شادترن لزوما زندگیشون بهتر نیست. اونا یاد گرفتن به جای اینکه با هر مشکل کوچیکی زندگی رو به کام خودشون و دیگران تلخ کنن، با مشکلاتشون رو به رو بشن و مدیریتشون کنن.من هم دورانی زندگیم پر از مشکل بود و الان که بهش نگاه می‌کنم زندگی خیلی سختی داشتم و جالب اینکه اون دوران خیلی خیلی شادتر از الان که مشکلات خیلی کمی دارم بودم. اون دوران فهمیده بودم زندگی همینه که هست و باید از همین شرایط و همین وضعی که هست بهترین استفاده رو ببرم و ناراحتی و غصه خوردن هیچ چیزی رو حل نمی‌کنه.در آخر هم باید بگم که عیدتون مبارک و من چقدر خوشحالم از اومدن بهار... قشنگترین فصل سال برای من بهاره، فصل تغییر و نو شدن. شروع بهار برای من مصادف با شروع اتفاقات مهم زندگیم بوده و اومدنش به من کلی انرژی میده برای شروع دوباره... اتفاقایی مثل متولد شدنم، ازدواجم، شروع کارم به عنوان یه دیزاینر و حتی مهاجرت معکوسمون به یزد همه تو روزهای ابتدایی همین فصل رقم خوردن و بهم یادآوری میکنن که زندگی چقدر زیباست.سفره هفتسین‌امیدوارم بهار امسال هم برای هممون پر باشه از شروع‌هایی که سالها بعد هم ازشون یاد کنیم و بابت رقم خوردنشون خوشحال باشیم💖</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 14:54:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدت مبارک دلیل بودنم</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%85-kpnjnqiowi7c</link>
                <description>امروز 20 اسفنده. این روز برای من یه جورایی مقدسه و معمولا یه حسی رو تجربه می‌کنم که توصیفش خیلی سخته، یه ترکیبی از احساس شادی و غم که کم پیش میاد آدم هر دوتاش رو با هم تجربه کنه... نمیدونم این روز رو باید جشن بگیرم یا غصه بخورم و گریه کنم، چون دلم هر دوتاش رو می‌خواد. دلم می‌خواد دنیا رو گلبارون کنم و همه‌جا جار بزنم که امروز چه روز قشنگیه برای من و به همه شیرینی بدم و آدما رو تو شادی خودم شریک کنم ولی از اون سمت اگر کسی ازم بپرسه دلیل این شادی چیه نمی‌تونم هیچی بگم. دلم می خواست دلیل شادیم کنارم بود تا این روز رو براش جشن می‌گرفتم و قربونش می‌رفتم و دورش می‌گشتم، اما خیلی وقته که بی معرفتی کرده و منو تنها گذاشته تا رو پای خودم باشم و یه دختر مستقل بشم. امروز هم طبق معمول یه شادی پر از بغضی داشتم که به ذهنم رسید درموردش بنویسم و اینجا به دلیل بودنم تولدش رو تبریک بگم، چون دلیل روزمره نویسیم تو ویرگول هم خودش بود. مادر مهربونم، قشنگ من، فرشته‌ی آسمونی من، دلم برات یه ذره شده، کاش بودی و این حرفا رو وقتی تو چشمات زل می‌زدم بهت می‌گفتم. بهت می‌گفتم چقدر دوستت دارم و چقدر برام با ارزشی، چقدر اون خنده‌های قشنگت حالم رو خوب می‌کنه. اگر بودی چقدر ازت یاد می‌گرفتم و چقدر می‌تونستم آدم متفاوتی باشم، می‌تونستم روزایی که دلم گرفته بیام تو بغل گریه کنم تا آروم بشم. حرفایی که به هیچکس نمی‌تونم بگم رو بهت می گفتم و باهات درد و دل می‌کردم. مامان قشنگم، چقدر جات تو زندگیم خالیه... بعد رفتنت آدمایی وارد زندگیم شدن که مثل آب چشمه زلالن و مهربونیشون حد نداره، منم قدردان حضورشون هستم و خوشحالم که تو زندگیم دارمشون. اما خودتم خوب می‌دونی که هر کسی در دل من جای خودش را دارد... مامان جونم من هنوزم بعد اینهمه سال تو دلم حسرت بودنت رو دارم، خلا وجودت با هیچی پر نمیشه.امسال هجدهمین سالیه که روز تولدت کنارمون نیستی و منو با این بلاتکلیفی رها کردی که نمی‌دونم جشن بگیرم که تو چنین روزی دلیل وجودم متولد شده یا اینکه زانوی غم بغل بگیرم که دیگه نیستی که برات بخونیم ایشالا صد ساله شی...   https://www.youtube.com/watch?v=tBqHY2GwIFs </description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Mon, 10 Mar 2025 16:37:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهمن ۱۴۰۳ رو چطور گذروندم</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-%D8%B1%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-fxheaonggzgr</link>
                <description>یک ماه دیگه هم گذشت و من کمی بیشتر با خودم آشنا شدم. این گزارش‌ها مسیر خود شناسی منو بهم نشون میده و بهم یاد آوری می‌کنه چه احساساتی رو تو این مسیر تجربه کردم.احوالاتماین ماه بیشترین فراز و نشیب رو تو حال روحیم تجربه کردم، می‌تونم بگم ته همه‌ی حس‌های بدم مثبت شد و تونستم از پسشون بربیام ولی منفی‌ها کم نبودن. این بار ادبیاتی که برای توصیف و شناسایی خودم و احساساتم پیدا کرده بودم رو کمی گسترش دادم و موارد دیگه‌ای هم بهشون اضافه شد.مثلا مدل شخصیت شناسی Big-5 بهم کمک کرد تا بتونم بهتر خودم رو بشناسم و علت یک سری افکار و رفتارهام رو بهتر درک کنم و بتونم تفاوت خودم با دیگران رو هم بهتر متوجه بشم.تو مدلی که قبلا یاد گرفته بودم انگار دلیل و ریشه‌ی رفتار و افکارم رو پیدا می‌کردم که خب این مدل برای آدمیزاد کمی دردناکه که بخواد تک تک خاطرات کودکی و رفتارهایی که باهاش شده رو مرور کنه، هر چند گاهی واقعا لازمه تا برگردیم به گذشته و اون زخم‌هایی که زیر لایه‌های وجودمون دارن ما رو اذیت می‌کنن رو پیدا کنیم و التیامشون بدیم.اما به نظرم لازم نیست همیشه هم اینقدر عمیق ریشه یابی کنیم، بعضی وقتا هم باید خودمون رو با هر آنچه هست و نیست ببینیم، بپذیریم و سعی کنیم مطابق با شخصیتی که داریم مسیر مناسب خودمون رو پیدا کنیم.مثلا من با این مدل متوجه شدم شاخص N یا نوروتیک بودن برای من بالاست که به این معنیه که من احساساتم خیلی راحت تغییر می‌کنه و نسبت به رفتار دیگران آسیب پذیری بالایی دارم و یا کلی ویژگی دیگه که آدما دوست ندارن داشته باشن. من که با مدل قبلی ریشه‌ی رفتارهام رو فهمیدم الان برام پذیرش این مورد خیلی ساده‌است. شرمی که من دارم باعث بالا رفتن این شاخص شده و همین که من اینو بدونم خودش تا الان برام مفید بوده. من الان می‌دونم که خیلی زود ممکنه ناراحت، عصبانی یا غمگین و حتی افسرده بشم (چیزی که این ماه با من همراه بود) ولی اگر از اونور داستان بهش نگاه کنیم من خیلی زود هم خوشحال و ذوق زده میشم. الان که اینو می‌دونم انگار قدرت بیشتری در تغییر حال خودم دارم و این اگاهی تا الان بهم کمک کرده، اینکه در طولانی مدت هم همچنان مفید باشه یا نه رو نمیدونم.کارمفراز و نشیبی که من توی احوالاتم دارم تجربه می‌کنم بی شک روی کارم هم تاثیر گذاشته و اکثر این ماه رو حال خوبی نداشتم و احساس بی ارزشی می‌کردم. ساعت کار مفیدم از همیشه کمتر شده بود و هر چه بیشتر تلاش می‌کردم کار کنم بیشتر تو حال بد غرق می‌شدم. این مدت به خودم بیشتر از همیشه سخت گرفتم و نتیجه بدتر از همیشه بود. برای همین هفته اخر ماه رو به استراحت گذروندم تا خلاقیت و انرژی از دست رفته‌ام برگرده و بتونم دوباره با انرژی کار کنم.یه موضوعی هم که ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود مدل کاریم بود که باید بیشتر بهم فکر کنم تا ببینم چطور می‌تونم بهبودش بدم.دلخوشی‌هاممن یه جفت عروس هلندی دارم (سلطان و آرام) که ماه قبل بچه‌دار شدن و الان ۴ تا جوجه ناز دارن، تو این پروسه از تخم گذاشتن تا بزرگ شدن و غذا دادن به جوجه‌ها نیاز به مراقبت بیشتری داشتن و این خیلی از من وقت و انرژی گرفت، اما نتیجه شیرین بود و دیدن رفتار پرنده‌ها با بچه‌هاشون و حتی با جفتشون و محبتی که بینشون بود، برای من خیلی دلچسب و پر از نکته بود.آقا آرام و سلطان خانوم با وروجک‌هاشوناین ماه مطالعه خاصی نداشتم، بعضی شبا قبل خواب کلبه عمو تم رو خوندم و چند تا کتاب رو نوک زدم اما هیچ کدوم رو پیوسته نخوندم.یه پادکستی هست به اسم «پرتو» که خانم شیلا رزاق کریمی عزیز با صدای دلنشین‌شون در زمینه توسعه فردی صحبت میکنن. من این پادکست رو چند سال پیش پیدا کردم و تا الان چندین بار برگشتم از اول گوش دادم و هر بار انگار حرف جدیدی برام داشته و خیلی برام مفید بوده. الان هم دوباره شروع کردم و دارم از اول گوش میدم.کار دیگه‌ای که برای بهتر شدن حالم کردم پترن کشیدن بود که بهم آرامش میده. ظاهرا به این کار می‌گن هنر درمانی که واقعا هم مثل مدیتیشن کار میکنه.من اسمشو می‌ذارم پترن تراپی :))))سلامت جسمی‌امسلامت جسم و روان من بهم گره خورده و نمیشه از هم جداشون کرد. سه ماه پیش دکترم برای ۳ ماه بهم یه سری دارو داد که به تنظیم هورمون‌هام کمک کنه، ولی نه تنها هورمون‌هام تنظیم نشد و بیشتر به هم ریخت، معده درد هم به علائمم اضافه شد. من سندروم پلی کیستیک دارم که بیشتر تو افراد با اضافه وزن رایجه و اکثر تحقیقات و تمرکز پزشک‌ها هم روی همین افراده، اما هستن آدمایی مثل من که نه تنها اضافه وزن ندارن، هر موقع هم هورمون‌هاشون به هم میریزه لاغرتر هم میشن که اصطلاحا بهش میگن Lean PCOS. اما انگار هنوز خیلی خوب نفهمیدن مشکل ماها چیه که بتونن درمانش کنن.من همچنان دنبال پزشکی هستم که بتونم بهش اعتماد کنم و باهاش مسیر درمانیم رو پیش برم. علی‌الحساب یه سری مقاله خوندم و ورزش رو جدی‌تر شروع کردم تا شاید بهم کمک کنه.طبق قراری که ماه قبل گذاشتم اوایل ماه جمعه‌ها استخر رفتم، ولی بعدش ورزش مقاومتی با دمبل و در کنارش پیاده روی رو شروع کردم.من عاشق راه رفتن توی برگ‌های خشک پاییزی‌امپیاده روی برای من فقط ورزش نیست، یه دریچه‌است به دنیای بیرون. برای منی که بیشتر وقتم رو تو خونه می‌گذرونم و زیاد آدم نمی‌بینم پیاده روی خیلی مفیده... حتی اگر آدمی نبینم آفتاب می‌بینم و کمی ویتامین D جذب می‌کنم. پیاده روی یه چیز دیگه هم داره که برای من محبوب‌ترش می‌کنه، من معمولا برای پیاده روی میرم پارک و اونجا قدم میزنم و دیدن طبیعت خودش به تنهایی هم می‌تونه روز آدم رو بسازه. پاییز و زمستون صدای خش خش برگا و بهار و تابستون هم بوی گل و صدای بازی کردن بچه‌ها زیبایی‌های زندگی رو به چشمم میاره.معمولا تا بریم پارک هم یه پادکست گوش می‌دم و گاهی وقتا هم همونجا صبحونه یا یه نوشیدنی داغ می‌خورم که دیگه تکمیلش می کنه.خلاصه که این بود از گزارش این ماه من و آنچه تجربه کردم.</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 18:32:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آذر و دی ۱۴۰۳ رو چطور گذروندم</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-%D8%B1%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-fwdlznyzy2of</link>
                <description>از دو ماه گذشته در یک کلام بگم که سخت درگیر شناخت احساسات پیچیده و عجیب خودم بودم و سخت‌تر اینکه یاد بگیرم چطور باهاش رفتار کنم. و خب همین هم یکی از دلایلی بود که ماه گذشته گزارش ننوشتم. و همین که این مسیر رو رها نکردم و الان اومدم دوتاش رو با هم بنویسم به نظر خودم پیشرفت محسوب میشه و نشون میده که تونستم نقص و کامل نبودن رو بپذیرم. اخیرا بواسطه سوشال مدیا نقص آدم‌ها به کمک فیلتر و ادیت و ... سانسور شده و ما فقط یه تصویر زیبا از افراد می‌بینیم. ولی شاید همین نقص تو گزارش‌های من کمک کنه یکم چشمامون به آدم‌های واقعی و مشکلات واقعیشون بیشتر عادت کنه.احوالاتمتا چندماه پیش یه چیزایی از شرم و ترس از سر ریز شدنش فهمیده بودم و ردپاهاش رو تو زندگیم دیده بودم و تصور می‌کردم حالا که از حضورش آگاهم دیگه بلدم باهاش چیکار کنم، اما توی این دوماه بود که فهمیدم با وجود اینکه من از حضورش آگاهم باز هم میتونه یه جاهایی منو فلج کنه. از همه عجیب‌تر اینه که می‌دونی دلیل حال بدت چیه ولی بلد نیستی کاری برای خودت بکنی. شرح ماجرا از این قراره که؛ از اوایل آذر دوتا پروژه باهم بهم خورد و با خودم گفتم حتما از پسش برمیام که دوتاش رو باهم بهم دادن. اما وقتی کارا شروع شد متوجه شدم موضوع یکیش خیلی از فضاهایی که من باهاش آشنا هستم دوره و خوب برای من خیلی چالش برانگیز بود، علاوه بر این حس می‌کردم من تو این زمینه نه تنها دانش ندارم بلکه استعداد هم ندارم:))) این دو تا کلمه برای ذهنم کافی بود تا مقاومتش رو شروع کنه و دیگه به هر دری میزد تا این حس رو تجربه نکنه. ولی خب اوضاع اینقدر بد نبود و داشتم کم کم با موضوع کنار می‌اومدم که مادربزرگم فوت شد و بعد از اون خیلی شدید سرما خوردم. الان دیگه علاوه بر تمام مقاومت ‌هایی که داشتم عذاب وجدان اینکه من باید دو‌تا پروژه رو جلو ببرم و الان چطور کار به این سختی رو پیش ببرم هم اضافه شد. من اینجا به معنی واقعی فلج شدم، انگار دنیا به آخر رسیده، توان ادامه دادن نداشتم و فکر می‌کردم دیگه از زیر بار این گناه بیرون نمیام. کاسه‌ی شرمم سرریز شد و من موندم و یه ذهن شلوغ. تو این موقعیت حتی ننوشتن گزارش ماهانه یا ظرف کثیف توی سینک هم بار گناهام رو سنگین‌تر می‌کردن. صدای درونم...می‌دونستم این همه حس گناهی که دارم از کجا میاد ولی نمی‌دونستم چطور حلش کنم. اینجا بود که دست به دامن تراپیستم شدم. یه کم باهام صحبت کرد و تو احساساتم عمیق شد که کمی آرومم کرد، تهش هم بهم گفت که لازم نیست دنبال یه نتیجه‌ی بی نقص و عالی باشی، همین که کار رو انجام بدی کافیه. پذیرفتن این حرف برای منِ کمالگرا سخت بود اما گفتم همینه که هست، باید هر طوری هست کار رو انجام بدم. اینجا باز رفتم سراغ یکی از بچه‌های کار درست این حوزه و ازش وقت منتورینگ گرفتم تا راهنماییم کنه چطوری این مسیر رو بهتر جلو برم. چیزایی که تو این جلسه فهمیدم خیلی کمکم کرد. اول که فهمیدم موضوع این پروژه واقعا پیچیده است و این یکم حس بهتری بهم داد. بعدشم فهمیدم مشکلم اینه که از خودم بیش از حد انتظار دارم و وقتی یه ذره سرعتم میاد یا برای فهمیدن یه چیزی زمان بیشتری لازم دارم اینقدر به خودم سخت می‌گیرم که کل تمرکز و توانم گرفته میشه و بازدهیم به شدت پایین میاد.دیگه وقتی یه کم واقع‌گرایانه‌تر به داستان نگاه کردم کارها بهتر پیش رفت و تحمل گیجی و ابهامی که داشتم برام خیلی ساده‌تر شد و الان کارا خیلی بهتر داره پیش میره.ولی خارج از چالش‌های کاری که داشتم چندتا کار یاد گرفتم که بهم کمک کرده که بتونم اوضاع رو بهتر مدیریت کنم.۱. برای منتقد درونم اسم گذاشتم تا هر موقع اومد سراغم بفهمم که چه اتفاقی داره برام می‌افته و با خودم میگم عه باز دوباره این شروع کرد! اینطوری روش کم میشه و بی خیال میشه:)))))۲. وقتایی هم که حالم بده و نمی‌دونم چمه خودم رو بغل می‌کنم جوری که انگار یکی اومده خواهر کوچولوم رو ناراحت کرده. بعد با خودم همدلی می‌کنم تا بفهمم مشکل چیه و گاهی هم تو بغل خودم اشک می‌ریزم ولی بعدش حالم خیلی بهتر می‌شه و انگار سبک می‌شم.۳. آخرین موردی هم که یاد گرفتم اینه که از دیگران کمک بگیرم. تراپیست، منتور، همکار، خانواده و ... اگر جایی خودم از پس کاری بر نمیام، خجالت نکشم از کمک گرفتن از آدم مربوط بهش و کسی که می‌تونه بهمون کمک کنه.این بود شرح احوالاتم تو این دو ماه که خیلی هم طولانی شد.دلخوشی‌هاماین ماه یه دو روزی تنها زندگی کردم و فرصت اینو داشتم که بدونم اگر یه روز خودم باشم و خودم چطور قراره زندگی کنم، اون دو روز برام شبیه اردو بود، البته بیشترش رو کار کردم اما بقیه ساعت‌هاش رو کمی کتاب خوندم، زبان خوندم، با خودم خلوت کردم و در کل جالب بود و دیدم چقدر رابطه آدم با خودش می‌تونه قشنگ باشه. با همسرم تصمیم گرفتیم چند وقت یکبار یه خلوت چند روزه به خودمون هدیه بدهیم تا یادمون نره کی هستیم و چیکار داریم می‌کنیم.یه بخش‌هایی از کتاب صوتی «صد سال تنهایی» رو هم گوش دادم، داستان جالب ولی اسامی پیچیده‌ای داره. شنیدم فیلمش رو هم با کلی وسواس ساختن ولی من فعلا صوتیش رو دارم گوش میدم.کتاب «تو مقصر نیستی» هم که همچنان دارم باهاش جلو میرم.یه سری شبا قبل خواب کتاب «کلبه عمو تم» رو که چند وقت پیش شروع کردم می‌خونم. نمی‌دونم چرا اینقدر به داستان‌هایی که برای سیاه‌پوست‌ها و مشکلاتی که داشتن نوشته شده رو دوست دارم. مثلا از فیلمای &quot; 12 Years a Slave&quot; و  &quot;The Help&quot; هم خیلی خوشم اومد.یه سری فیلم سینمایی قشنگ هم دیدم ولی اصلا اسماشون رو یادم نیست. موضوع یکیش دقیقا پذیرش نقص بود و داستان آدمی بود که یه سندروم نه تنها جلوی پیشرفتش رو نگرفت بلکه دلیل پیشرفتش هم شد.چند روز پیش هم اتفاقی با سری برنامه اکنون از سروش صحت آشنا شدم و یه قسمتش رو دیدم. واقعا قشنگ بود و لذت بردم. گذاشتم تو برنامم که گاهی بشینیم یه قسمتش رو ببینیم. یه علاقه خاصی به شنیدن تجربیات زیسته آدم‌ها دارم. من زیاد ادم اجتماعی‌ای نیستم و حوصله جمع رو ندارم، چون تو جمع‌های خانوادگی که آدم‌ها دلیل دورهم بودنشون صرفا نسبت فامیلیه روابط خیلی سطحی میشن. در واقع دغدغه‌ آدم‌ها تو اینطور جمعا خیلی متفاوته و تنها حرف مشترکشون میشه چیزای دم دستی مثل غذا و آب و هوا و ... بعضی‌ها هم که میان درگیر تجملات میشن که دیگه بدتر. روابط خانوادگی از اون نوعش قشنگه که بری بشینی کنار پدربزرگ، مادربزرگت یا حتی بقیه اقوام مثل خاله و عمو و... که برات قصه بگن از گذشته‌هاشون و تجربیاتشون. به نظرم این جنس حرفا خیلی با ارزشن و حاضرم ساعتها بشینم و حرفای این شکلی رو گوش بدم. تو این حرفا عمق هست، تجربه هست و کلی چیزای جالب میشه یاد گرفت. ولی از اونجایی که کمتر این اتفاق تو روابط خانوادگیمون میفته من ترجیح میدم بشینم پای حرف آدم‌ها توی فضای دیجیتال.یه کار دیگه که این مدت دارم انجام میدم و خیلی حالمو خوب میکنه پلان خونه کشیدنه، یکی از تفریحاتم این شده که تو پیج‌های معماری بچرخم و ایده‌های باحال ببینم برای طراحی و نقشه کشی خونه. و خوب این وسط یه سری ایده پیدا می‌کنم برای خونه آینده خودمون و می‌شینم براشون نقشه می‌کشم. می‌دونم که پلان‌هایی که من می‌کشم خیلی اصولی نیست، اما خوب خوشم میاد دیگه:))اوایل با کاغذ و خط کش نقشه می‌کشیدم، الان دیگه اینو هم با فیگما طراحی می‌کنم. فیگما برای من حکم یه ابزار همه کاره رو داره😄سلامت جسمی‌اماین مدت برای سلامت جسمم کار خاصی نکردم، اشتهام یه مقدار بهتر شده و فکر می‌کنم تاثیر قرص متفورمین باشه، این دارو برای بقیه ادما باعث لاغری و کم شدن اشتها میشه ولی نمی‌دونم بدن من چرا همه چیزش برعکسه🙃ورزش هم در حد تفننی داشتم و خیلی پر رنگ و منظم پیگیرش نبودم، گه گداری چندتا دمبل زدم یا پیاده روی رفتم. یبارم شنا رفتم که خیلی دوست داشتم. شاید ماه آینده شنا رو بذارم تو برنامم و آخر هفته‌ها حداقل برم استخر.این بود از تجربیاتم تو این دوماه، اگه تا اینجای نوشته‌هام رو خوندی تو دوست خوب منی ❤️</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 12:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکستن تصویر ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-qha3n3tczjo3</link>
                <description>بعضی وقتها روابط اونطور که ما فکر می‌کنیم نیستن و احساسی که ما به آدما داریم با احساسی که اونا به ما دارن خیلی فرق داره.بارها و بارها با این شوک مواجه شدم. ولی هنوزم روبه رو شدن باهاش برام دردناکه. گاهی آدما بیش از حد بهت اعتبار میدن و وقتی می‌فهمن با تصویر ذهنی‌شون فرق داری همون یه ذره اعتبار رو هم ازت می‌گیرن. همیشه بعد از هر شوک، این فکر که آدم بد یا بی ارزشی هستم پر رنگ‌تر میشد و دچار ترس و نگرانی و غم و اندوه زیاد می‌شدم و این فکر که، اگه بقیه آدم‌ها هم خود واقعیم رو بشناسن منو تنها می‌ذارن، تو وجودم رخنه می‌کرد. حتی موقع آشنایی با آدم‌های جدید نگران این لحظه تلخ و دردناک بودم و شاید هم اینقد این تصویر جلو چشمم بود که خودم باعث می‌شدم این اتفاق بیفته و ناخودآگاه یه کاری می‌کردم که آدما دیگه دوستم نداشته باشن. امروز هم این اتفاق دردناک افتاد و با یه شوک دیگه روبرو شدم، امروز هم ناراحت و غمگین شدم. چون کسی که خیلی برام با ارزشه احتمالا تصویر بزرگتری از من برای خودش ساخته بود و الان نمی‌دونم به چه دلیلی ولی متوجه شده من از چیزی که فکر می‌کنه بی ارزش‌ترم. ولی این بار با بقیه وقت‌ها برای من یه تفاوت کوچیک داره. من الان دیگه حس نمی‌کنم من دو رو یا بی ارزش بودم. الان می‌دونم که تقصیر من نیست اگر بقیه تا حالا منو بهتر از چیزی که هستم می‌دیدن و الان با حقیقت متفاوتی رو برو شدن. اصلا از کجا معلوم الان عینکشون عوض نشده باشه و منو به شکل جدید ولی باز هم متفاوت از چیزی هستم نبینن؟!واقعیت اینه که عینک آدما متفاوته و هر کسی با یه عینکی ما رو میبینه، من کم و زیاد نیستم، این آدمان که از من انتظار کم و زیاد دارن و وقتی با خود واقعیم رو برو می‌شن از چشمشون میفتم. اشکالی نداره. اگر حتی تو دنیا یک نفر باشه که من واقعی رو بدون کم و زیاد دوست داشته باشه کافیه. اون یه نفر هم نمیتونه کسی جز خودم باشه. من امروز می‌دونم که لازم نیست کسی رو الکی خوشحال کنم تا خودم رو آدم بهتری نشون بدم. اینو می‌دونم که نیاز نیست از خودم بگذرم تا بقیه بگن به به چه آدم خوبی. تو این مسیر شاید آدم‌های زیادی رو از دست بدم. شاید تا همین الان هم آدم‌های زیادی رو از دست دادم. اما بالاخره پیدا میشن کسایی که من واقعی رو بدون کم و زیاد بپذیرن. جمله آخرم به آخرین کسی هست که تصویری که از من برای خودش ساخته بود رو شکستم:«تو همیشه برای من عزیز بودی و هستی، فرقی نمی‌کنه با چه عینکی داری نگام می‌کنی.»</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2024 19:57:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبان 1403 برای من چطور گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-1403-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-cvhgp5pmq9ov</link>
                <description>این ماه تغییرات زیادی داشتم و یه سری چیزهای بنیادی داره در من تغییر میکنه که دوست دارم نتیجه‌اش رو در بلند مدت هم ببینم برای همین نوشتن گزارش‌های ماهانه رو شروع کردم.  یکی از نقطه عطف‌های زندگی من شاید تو این ماه رخ داده باشه، چون نگرشم درمورد یه سری چیزا عمیقا تغییر کرده و فکر می‌کنم الان زمان خوبیه براش نوشتن و ردیابی کردن این مسیر، اینطوری هم راه رو گم نمی‌کنم هم متوجه میشم چقدر در این مسیر پیش رفتم.احوالاتماوایل این ماه یه مقدار مضطرب بودم و تمرکز نداشتم و مدام فکر اینکه به اندازه کافی وقت برای کارهام ندارم باعث میشد بیشتر اضطراب بگیرم و بیشتر وقت کم بیارم. یه روز نشستم آشوب‌های ذهنیم رو روی کاغذ نوشتم و فهمیدم سرم رو با کارهای بیهوده شلوغ کردم و چون نمی‌نویسمشون یه عالمه کار تو ذهنم داره میچرخه که نمی‌تونم مدیریتشون کنم. من یه مدل برنامه ریزی خاصی دارم که بعد تست کردن روش‌های مختلف و دفتر برنامه ریزی‌های مختلف بهش رسیدم که ته گزارشم براتون مینویسمش. اینجوریه که هر وقت ازش استفاده می‌کنم ذهنم آروم میشه و انگار راحت میشم و هر وقت انجامش نمیدم نظم ذهنیم به هم میریزه و نمیفهمم دارم چیکار می‌کنم. دیگه وقتی برگشتم به مدل برنامه ریزی خودم و یه سری کارهایی که تو اولویتم نبود رو حذف کردم دیدم چقدر وقت دارم و همه چی به روالش برگشت. اما دو سه هفته پیش تو یه موضوع کاری بدون هیچ دلیل منطقی‌ای، با یک سوتفاهم مسخره اونقدر اضطراب گرفتم که Panic کردم دیگه نمیتونستم خودم رو آروم کنم. اونقدر ضربان قلبم رفته بود بالا که انگار جونم در خطره و ببری شیری چیزی دنبالم کرده (الان که دارم می‌نویسم خنده‌ام می‌گیره). خلاصه اون ابهامی که باعث این حال بدم شد برطرف شد و به خودم گفتم دختر تو چرا باید اینقدر اضطراب بگیری؟ اصلا به فرض که همه تصوراتت درست می‌بود و بدترین حالت ممکن اتفاق میفتاد... آیا واقعا اینقدر ترسناک بود؟ و خوب مشخصا جوابش مثبت نبود و یه زخم قدیمی سرباز کرده بود. اما موضوع عجیب‌تر برام این بود که اصلا چرا این زخم هنوز خوب نشده؟ چرا هنوزم یه چیزی شبیهش اتفاق میفته پنیک میکنم و استرس میگیرم؟ چرا هنوزم یادش میفتم حالم بد میشه؟ این چراها و این باور که اگه من میتونستم خودم این زخم رو درست کنم تا حالا کرده بود باعث شد برم پیش یه تراپیست و به فکر حل مشکل از ریشه بیفتم. کاری که علاقه شدیدی بهش دارم؛ حل کردن مشکلات به صورت ریشه‌ای :))   خلاصه بعد از جلسه تراپی یه سر نخ‌هایی پیدا کردم. همینطور با کتاب تو مقصر نیستی آشنا شدم. قسمت اول رو که گوش کردم متوجه شدم خیلی از مشکلاتی که داشتم و فکر می‌کردم بخشی از وجود و هویت منن از کجا دارن آب میخورن. همیشه می‌گن هفتاد درصد راه حل، تشخیص درست مشکله و تا الان متوجه شدم که خیلی از حس‌هایی که درمورد خودم یا اتفاقات اطرافم دارم واقعی نیستن و ریشه‌ی کمالگرایی من اون شرمیه که از کافی نبودن دارم و نگرانم مبادا یک اشتباه کوچک دیگه این ظرف رو سرریز کنه.  کارماین ماه کارها خیلی زیاد بود و فرصت نکردم آموزشی ببینم، ولی خوب دیزاین نسخه اولیه یه پروژه دوست داشتنی دیگه به آخر رسید و داریم راهیش می‌کنیم خونه بخت. هر پروژه ای که تموم میشه مثل بچه‌ایه که بزرگش کردیم و الان می‌خواد مستقل بشه، جدایی ازشون بغض شیرینی داره و نگرانی از آینده‌شون تنهات نمیذاره. برای ماه بعد هم دو تا پروژه دیگه هستن که باید شروعشون کنم اما دلم می‌خواد در کنارش روی دوره گیمیفیکیشن uxcel وقت بذارم و بقیش رو هم پیش ببرم.در عین حال یه سری ابهامات برای مسیر شغلیم دارم که باید بشینم مفصل بهش فکر کنم و از باتجربه‌های این حوزه مشورت بگیرم که ببینم چه گزینه‌هایی برای پیشرفت دارم و چه کارهایی می‌تونم بکنم. البته این موضوع جدیدی نیست و خیلی وقته گوشه ذهنم هست. شاید همچنان گوشه ذهنم نگهش دارم چون از اون موضوعاست که ارزشش رو داره که تصمیم گیریش طول بکشه.یکی دیگه از چالش هایی که داشتم مدیریت تعادل کار و زندگی بود که خیلی توش موفق نبودم. یه روزایی غرق کار بودم و یه روزایی مشغول کارهای خونه اما خوب در نهایت چیزی که فهمیدم اینه که اگر می‌خوام خلاقیتم حفظ بشه نباید بیش از حد کار کنم و لازمه به ذهنم اجازه نفس کشیدن و آزاد چرخیدن بدم تا چرخش برام بچرخه :)تو پرانتز این نکته رو اشاره کنم که من طراح محصولم و به صورت فریلنس کار می‌کنم.دلخوشی‌هاماین ماه کمی نقاشی کشیدم، کاور پادکست طراحی کردم و کتاب صوتی گوش دادم و فیلم‌های قشنگی دیدم که حالم رو خوب میکرد.از کتاب‌ها، اولیش کتاب صوتی مدیر مدرسه از جلال آل احمد بود که با همسرم گوش دادیم که واقعا قشنگ بود و ما رو برد به اون زمان... راستش اینقدر داستانش گیرا و جذاب بود که به تنهایی نظرم رو درمورد کتاب‌های صوتی عوض کرد و باعث شد دیگه خودم رو محدود به کتاب‌های فیزیکی نکنم و از اینهمه زیبایی استفاده کنم. بعد از اون هم کتاب مغازه خودکشی رو با صدای هوتن شکیبا گوش دادم که اونم به نوبه خودش واقعا جالب بود.یه دلیلی که اخیرا به رمان‌ها علاقه‌مند شدم اینه که بدون اینکه به طور مستقیم پند و اندرز کنن میان تو رو با داستان زندگی دیگران همراه میکنن و این وسط خودت میتونی تصمیم بگیری چه چیزی ازشون یاد بگیری. درست مثل فیلم‌ها و همین باعث میشه جذابیتشون برام دوچندان بشه. علاوه بر اون تاریخ واقعی هر دوره رو میشه از آثار ادبی اون دوران فهمید. تو این زمینه کتابی مثل کلبه عمو تم و یا همین مدیر مدرسه رو وقتی میخونی می‌فهمی مردم اون دوران تو چه حال و هوایی زندگی می‌کردن.و در نهایت هم آخرین کتابی که شروع کردم همین تو مقصر نیستی هست که دارم از رادیو راه با صدای مجتبی شکوری دنبالش می‌کنم، که تا الان فقط دوتا قسمتش رو گوش دادم و دارم سعی می‌کنم کم کم برم جلو که مطالب درست هضم بشه.از فیلم‌ها هم جدیدترینش مالیفیسنت 2014 بود. من خیلی فیلمای فانتزی دوست دارم و خیلی وقت بود می‌خواستم ببینمش، یه شب که از کار زیاد خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم دیدنش رو به خودم جایزه بدم و واقعا جایزه خوب و لذت بخشی بود و به جونم نشست.علاوه بر اون یه وقتایی می‌شینم یه تیکه‌هایی از فیلمایی که خیلی دوسشون داشتم رو دوباره میبینم. که این ماه تیکه‌هایی از قلعه هاول و هزار سال حسرت رو که خیلی دوسشون دارم دوباره دیدم. یه فیلم دیگه هم اوایل ماه دیده بودم ولی اینقدر مسخره بود که حتی اسمش هم یادم نمونده.سلامت جسمی‌اماین ماه زیاد ورزش نکردم، دوسه بار پیاده روی رفتم اما باید بیشتر برای ورزش وقت بذارم. پیاده روی رو خیلی دوست دارم و حالم رو خوب میکنه، مخصوصا که در کنارش پادکست یا کتاب صوتی هم گوش میدم. اما خیلی وقت گیره و باید یه فکری براش بکنم‌.وزنم هم هی داره کمتر و کمتر میشه و دیگه نمی‌دونم باید چیکار کنم. حوصله غذا خوردن رو ندارم و وقتی هم می‌خورم زود از خوردن دست می کشم و نمی‌خورم تا سیر بشم. اگه این کار رو کسایی که می خواستن لاغر بشن انجام می دادن بدون شک نتیجه می گرفتن D: یکی به من بگه دختر تو مشکلت چیه که نمی‌شینی تا ته غذاتو بخوری؟! البته از اینکه بقیه درمورد غذا نصیحتم کنن خیلی بدم میاد و خودش باعث بی اشتهاییم میشه. من فقط یه نفر پایه خوردن می خوام که بیاد کنارم ملچ مولوچ کنان غذا بخوره، اونوقته که حسابی میخورم :)دندونپزشکی رو هم این ماه خیلی به تعویق انداختم و بیشتر از این نباید پشت گوش بندازم. من همیشه از دندونپزشکی فراری ام :/روش برنامه ریزی منروش برنامه‌ریزیم که گفتم ته گزارش می‌ذارمش این شکلیه که اول تکلیف صبحانه و نهار و شامی که باید بخوریم رو مشخص می‌کنم که وسط روز هی نپرسم حالا چی درست کنم، که البته یه برنامه غذایی هفتگی هم دارم که اون نشون میده هر روزی چی باید بخوریم که هر روز نخوام وقت صرف انتخاب غذا کنم.بعد از پختنی‌ها دوتا ستون دارم، یکی کارهایی که امروز باید انجام بدم که فقط یه لیست ساده‌است و هر کدوم انجام بشه خط میخوره. و اون یکی ستون هم کارهایی که انجام دادم و یه جورایی گزارشیه از روزم، مثلا میگم از 7 تا 8 مشغول مرتب کردن خونه و شستن ظرف‌ها بودم. </description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2024 20:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی رویایی یا رویای زندگی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dnuybol3mkqm</link>
                <description>این پازل رو حدود یک سال پیش خریدیم و با همسرم با هم درستش کردیم. به عنوان یه سرگرمی مشترک بود برامون و چقدر اون روزا برام مهم بود درست کردنش، صبحا که از خواب بیدار می‌شدم، قبل از اینکه به صبحونه خوردن فکر کنم می‌رفتم می‌نشستم پاش تا یکمش رو درست کنم و یهو می‌فهمیدم نزدیکای ظهره و با پتوی پیچیده دورم هنوز دارم پازل درست می‌کنم. اما وقتی تموم شد، گذاشتیمش یه گوشه تا ببریم قاب سازی و قابش کنیم. پروسه درست کردنش شاید یک هفته بیشتر نشد اما پروسه قاب کردنش یه سالی طول کشید :)یه شش ماهی گوشه خونه تهران‌مون در انتظار قاب موند. بعدش هم از تهران بدون قاب گذاشتیمش پشت یه قاب عکس دیگه و پیچیدیمش و با خودمون آوردیمش تا یزد. حتی تو خونه یزدمون هم شش ماهی یه گوشه از خونه یا پله داشت انتظار می‌کشید تا اینکه بالاخره هفته پیش بردیمش قاب سازی و لباس نو تنش کردیم. اما الان که بعد از یک سال دارم بهش نگاه میکنم و به تصویری که انتخاب کردیم عمیق می‌شم انگار تصویر رویاهامونه... من و امیر از اول ازدواجمون دنبال یه جای آروم برای زندگی بودیم، یه جایی که به جای ماشین، دوچرخه‌ها توش تردد کنن و به جای صدای ماشینا صدای طبیعت و حیوونایی مثل گاو و گوسفند به گوشمون بخوره، یه جایی که اونقدر امن باشه که هر ساعتی از شبانه روز بتونیم بریم پیاده روی. یه جایی که آرامشمون رو ازمون نگیره و بتونیم غرق بشیم تو کارمون، غرق بشیم تو عشقمون... اره انگار دنبال یه جای آروم می‌گشتیم که بتونیم زندگی رو عمیق تر تجربه کنیم و حواشی ما رو درگیر خودش نکنه.هر موقع یه خبری می‌شد عزم‌مون رو بیشتر جزم می‌کردیم که ما حتما باید مهاجرت کنیم و اینجا جای موندن نیست. راستش برای این تصمیم هر کاری لازم بود هم کردیم، سالها از لذت‌های دم دستی و خرید‌های غیر ضروری چشم پوشیدیم تا خودمون رو براش آماده کنیم. در عین حال ما تو مسیر رویاهامون بودیم و حالمون با خودمون خوب بود.چیزی که ما بهش دقت نکرده بودیم این بود که برای داشتن آرامش و اون تجربه عمیق لزومی نداره که جات رو عوض کنی و بری یه کشور دیگه، لزومی نداره صدای گاو بیاد تا آرامشت تکمیل بشه. در اصل ما داشتیم تو رویایی که دنبالش می‌گشتیم زندگی میکردیم، اون آرامشی که دنبالش بودیم رو ذره ذره ساخته بودیم و دقیقا تو قلب رویاهامون بودیم، اما خب متوجه نبودیم و فکر می‌کردیم از این بهتر هم میشه. از یه جایی به بعد تو این مسیر کم کم داشتیم دور می‌شدیم از هدفمون ولی باز متوجه نبودیم. وقتی رفتیم تهران آرامش‌مون ذره ذره کمتر شد و دوندگی‌مون خیلی بیشتر، اما خب معتقد بودیم اینا هزینه‌ایه که برای رسیدن به زندگی رویاییمون باید بپردازیم و اینطوری بود که روز به روز داشتیم از رویاهامون فاصله می‌گرفتیم و حسابی غرق شده بودیم تو چیزی که ازش فراری بودیم. تا اینکه بالاخره فهمیدیم این رهی که می‌رویم به کردستان است و باید همین‌جا دور بزنیم و برگردیم.حالا الان که دارم به قاب نگاه می‌کنم خیلی ارتباط نمی‌گیرم با تصویر، یه روزی آرزوم بود تو اینجور مکانی زندگی کنم، اما الان جایی که هستم رو با هیچ جای دنیا عوض نمی‌کنم. حالا به فرض هم که اونجا مردم دوچرخه سوار بشن و یه روزایی برن قایق سواری و صدای آب به جای صدا رد شدن ماشینا از رو دست انداز تو گوششون بپیچه. به فرض که به جای صدای مرغ و خروس همسایه صدای گاو بیاد. چه فرقی می‌کنه چه صدایی بیاد وقتی حالت با خودت خوب نباشه؟ یه آدم ناراحت و دلتنگ چطوری می‌تونه از این منظره لذت ببره؟ من امروز و اینجا تو شهر خودم با وجود تمام مشکلاتی که هست حالم خوبه، من اینجا تو خونه‌ی خودم و شهر خودم حالم خوبه و بلدم چطور از تک تک چیزای کوچیکی که هست لذت ببرم و طعم شیرین زندگی رو بچشم.همینطور حس خیلی بهتری دارم؛ چون پای زندگیم وایسادم و تلاشم رو می‌کنم که محیط اطرافم رو جای بهتری برای زندگی بکنم، هر چند کم ولی تاثیر خودم رو دیگه دست کم نمی‌گیرم و هیچ تصمیمی ندارم که برم جایی که بقیه ساختنش زندگی کنم.</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2024 11:04:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من تاثیرگذارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-tao9l27ostu6</link>
                <description>همه آدما حداقل یکبار این سوال رو از خودشون پرسیدن و احتمالا یه دوره‌ای از زندگیشون این سوال خیلی پر رنگ‌تر شده. به نظرم خیلی مهمه که در جواب به این سوال واقع‌بین باشیم و چشم‌مون رو به روی واقعیت نبندیم، من اما هر بار این سوال برام پر رنگ شده بهش بدترین جواب ممکن رو دادم. نمی‌دونم این چه عادت بدیه که همش دوست دارم خودم رو کمتر از چیزی که هستم ببینم و بگم «نه بابا من که کاری نکردم»، «دیگه اینا رو همه بلدن»، «وظیفه‌ام بود» و... هر وقت کسی از کارم، طرز فکرم ، دست‌پختم، اخلاقم یا حتی ظاهرم تعریف کرد اینجور جمله‌ها رو گفتم و تو ذهنم میگفتم که بقیه لطف دارن و اینجوری‌هام نیست و اینطوری میگن که ناراحت نشم و ... اینقدر از سن کم اینا رو گفتم که خودم هم باور کردم که تمام چیزایی که بقیه درموردم میگن واقعی نیست و منم هیچکدوم از اون ویژگی‌های مثبت رو ندارم، حالا بماند که منفی‌ها رو خیلی به خودم میگیرم و فقط مثبت‌ها رو قبول نمیکنم. هر بار تصمیم گرفتم یه فعالیتی بکنم، نمونه کاری بذارم یا از چیزایی که بلدم بنویسم که بقیه هم از تجربیات زیسته‌ام استفاده کنن صدایی تو مغزم بهم میگه:« خوب اینا رو که همه بلدن، به کی می‌خوای یاد بدی؟ اینقدر محتوا تو اینترنت هست که لازم نیست تو فعالیت کنی و ...» معمولا فکرم نسبت به کارهایی که تا الان انجام دادم منفیه و همش فکر می‌کنم هیچکدوم خوب نبودن، یه وقتایی برمیگردم عقب و کارای خودم رو می‌بینم و متوجه میشم اینقدر هم که همش خودم رو سرزنش می‌کنم بد نیستن، بله منم جای پیشرفت زیاد دارم اما این مسیری که دارم میرم مسیر درستی نیست. اینطوری نه تنها پیشرفت نمیکنم، بلکه از ترس بد بودن هیچ کاری نمی‌کنم.خوشبختانه این روزا این روال معیوب رو شناسایی کردم و خوشحالم که فکرم به خود واقعیم نزدیک‌تره، به جای اینکه خودم رو بابت کارهای نکرده و کرده‌ام سرزنش کنم، تمرکزم رو گذاشتم روی بهبود خودم. هر جا متوجه کم و کاستی میشم یا مهارتی رو پیدا میکنم که ندارمش، می‌نویسم که تو وقتای آزادم بدونم روی چی باید وقت بذارم و اینطوری اکثر وقت آزادم به جای فکر کردن به عیب و ایرادهام به یادگیری چیزای مفید و کاربردی می‌گذره. از این ورژن واقع بینانه‌ی خودم خیلی خوشم میاد و امیدوارم بتونم نگهش دارم.حالا چی شد اصلا اینا رو نوشتم؟ من یه چیزی رو در مورد اثر گذاری آدما متوجه شدم، که قبلا نمونه‌اش رو تو کتاب کتابخانه نیمه شب و فیلم اثر پروانه‌ای دیده بودم ولی با عمق وجودم درکش نکرده بودم. فهمیدم من حتی اگر به نظر خودم بی خاصیت‌ترین موجود هم باشم؛ بود و نبودم تو زندگی اطرافیانم تاثیر داره، شاید تو روال نرمال و طبیعی زندگی متوجه‌اش نشیم اما کافیه یکی دو سال خودمون رو از زندگی آدما حذف کنیم تا اثرش رو ببینیم. مثلا من الان که بعد از ۲ سال و نیم دوری از خانواده‌ام برگشتم پیششون می‌فهمم چقدر مسیر کسایی که بهشون نزدیک‌تر بودم عوض شده و ناراحتم از اینکه واقع‌بین نبودم و بدون آگاهی این خلأ رو به وجود آوردم. به خصوص کسایی که به مهاجرت فکر می‌کنن باید به این موضوع آگاه باشن که رفتنشون تاثیر زیادی رو آدمای به جا مونده داره؛ ممکنه برای یکی باعث افسردگی بشه برای یکی دیگه باعث رشد و پیشرفت، شاید یکی راهش رو گم کنه، یکی دیگه راهش رو بهتر پیدا کنه و زندگی رو بدون فیلتر ما بهتر ببینه... سخته که به همه احتمالات بخوایم فکر کنیم، شاید اصلا انتخاب درست و غلطی وجود نداشته باشه و به هر حال هر کی مسئول زندگی خودشه. همونطور که نمی‌دونیم نبود ما چه اثری داره، اثر بودنمون هم نامعلومه و تنها حرفم اینه که بدونیم که همه‌ی ما اثرگذاریم و اثر انگشتمون روی تمام آدمایی که باهاشون در تعامل هستیم می‌مونه و نمی‌تونیم انکارش کنیم.</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 08:39:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@zaresedighe77/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-uevfpfywmbmj</link>
                <description>من یه زمانی آدمی بودم که تلاش می‌کرد از وقتش نهایت استفاده رو بکنه و هر روز چک لیستش رو پر از تسک می‌کرد و تا اکثرشون رو دان نمی‌کرد بی‌خیال نمی‌شد.اما یه جایی حس کردم دیگه هیچی برام قشنگ نیست، از کار مورد علاقه‌ام دیگه لذت نمی‌برم، دیگه وقتی با همسرم می‌شینیم پای فیلم لذت نمی‌برم، دیگه وقتی چیز جدید یاد می‌گیرم لذت نمی‌برم، دیگه از اینکه پیشرفت می‌کنم لذت نمی‌برم.فهمیدم یه چیزیم هست، دست از تلاش برداشتم و خودمو از دست خودم رها کردم. اما کودک درونم خیلی حالش بد بود و از دستم خسته و ناامید، اینقدر ناامید که دیگه دلش هیچی نمی‌خواست. من اصالتا یزدیم و چند سالی برای کار و درس به تهران رفته بودیم، وقتی یزد بودیم در کنار تمام تلاش‌هایی که می‌کردم حالم خوب بود، اما تو تهران بود که این معادله عوض شد. هر روز صبح از خواب پا میشدم و بدو بدو دوش می‌گرفتم و آماده میشدم و میرفتم تو دل ترافیک و آلودگی حتی صبحانمو تو ماشین توی ترافیک می‌خوردم تا به محل کارم برسم و دوباره وقتی کارم تموم میشد برمی‌گشتم تو صف تاکسی و ساعت‌ها تو همون اوضاع بودم تا برسم خونه و وقتی می‌رسیدم جنازه‌ای بیش نبودم. اما یادمه وقتی یزد زندگی می‌کردم هر روز صبح با آرامش بیدار می‌شدم، می‌رفتم پیاده روی و پادکست گوش می‌دادم. مقصد پیاده روی‌هام پارک هفتم تیر بود و ریه‌هام رو پر می‌کردم از هوای تمیز و برمی‌گشتم خونه. صبحانه میخوردیم و نهار رو آماده می‌کردم و حدود ساعتای ۹ و نیم کارم رو شروع می‌کردم. شب هم وقتی کارم تموم می‌شد وقت داشتم کتاب بخونم، آموزش ببینم، با همسرم فیلم ببینیم یا اینکه بریم بیرون و خوانواده‌هامون رو ببینیم.می‌دونم که تفاوت مشهوده و نیاز به توضیح بیشتر نیست، اما حتی وقتی تهران بودم همه‌ی تلاشم این بود با تمام خستگی‌هام پروداکتیو باشم، توی مترو یا تاکسی تلاشم این بود که بازم پادکست گوش بدم، ولی تو اون شلوغی اصلا نمیفهمیدم دارم چی گوش می‌دم. یه مدت کتاب‌هام رو با خودم می‌بردم بخونم، که از قبلی هم بدتر بود. حتی فضا برای تو دست گرفتنش نداشتم. خلاصه که تو اون شرایط تنها لطفی که به خودم کردم این بود که فقط به آدما نگاه کنم و برم تو فکرای خودم. اینجا بود که تمام عادت‌های قشنگی که برای خودم ذره ذره ساخته بودم از بین رفتن. تو این شرایط خیلی طبیعیه که دیگه از زندگی لذت زیادی نبرم و شبیه ربات بشم، پس سعی کردم شرایط رو عوض کنم. یه مدت به خودم فرصت کار نکردن دادم تا بتونم به خودم برگردم، کمی بهتر شدم اما ذوقم برنگشت. خلاصه که فهمیدم تنها راه برگشتن به یزده و واقعا از این تصمیم راضیم. خیلی از عادت‌ها و سبک زندگی محبوبم رو کم کم دوباره از نو ساختم، اما هنوز تو یه چیز موفق نبودم... کارم! کار می‌کنم اما دیگه ذوق خاصی براش ندارم، انگیزه‌ای برای تلاش کردن ندارم، انگیزه برای پیشرفت کردن، یادگرفتن چیزای جدید. نمیدونم شاید کودک درونم خاطره خوبی از نتیجه تلاش‌هام نداره. شاید می‌ترسه دوباره به خاطر کارم حبسش کنم و همه سرگرمی‌هاش رو بگیرم و دوباره تنها بمونه. برای همین اخیرا سعی کردم «باید و نبایدها» رو رها کنم و بیشتر به حرفش گوش کنم و باهاش همراه‌تر باشم. نتیجه این همراهی اما از تمام چیزایی که می‌خواستم به سختی بهش بقبولونم براشون تلاش کنه قشنگ‌تره.این روزا به نقاشی کردن علاقه‌مند شدم و کلی نقاشی کشیدم. به رمان خوندن و ادبیات کلاسیک علاقه‌مند شدم و آخرین چیزی که دارم می‌خونم کتاب دوست داشتنی «کلبه عمو تم» هست. از موسیقی کلاسیک و اپرا خوشم اومده. یادگیری نقاشی دیجیتال رو شروع کردم و یه روز که میخواستم یه نقاشی دیجیتال بکشم حس کردم دو بعد براش کمه و رفتم سراغ یادگیری ابزارهای نقاشی سه بعدی و اونو هم دارم همزمان یاد می‌گیرم.چیزی که درمورد خودم فهمیدم اینه که هیچکس حتی خودم نمیتونه به زور ازم بخواد یه چیزی رو یاد بگیرم و یا برای رسیدن به موقعیت خاصی تلاش کنم. من هیچوقت برای پول و موقعیت اجتماعی کار نکردم و نمیکنم. تنها دلیلی که شروع کردم به کار کردن حس خوبش بود، من کار میکنم که زندگی بهتری داشته باشم، نه اینکه زندگیم رو فدای کار کنم. اما انگار انقدر تو کار غرق شده بودم که فراموش کرده بودم چی می‌خوام.من نیاز دارم خودم رو از باید و نباید‌ها رها کنم تا اون چیزایی که برام جذابن خودشون رو نشون بدن و منو با خودشون همراه کنن و اینطوری خواسته مغزم با کودک درونم یکی میشه و زندگیم هم قشنگ میشه هم پر بار.</description>
                <category>S.Zare</category>
                <author>S.Zare</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 17:43:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>