<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های zar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zarr</link>
        <description>و شاید کلمات راهی باشند برای زنده ماندن پس از مرگ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:00:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2867593/avatar/CDeaye.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>zar</title>
            <link>https://virgool.io/@zarr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مهمان شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@zarr/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-hyngdhwxcoej</link>
                <description>شانه‌ام به خاطر سنگینی کیف درد می‌کند. صورتم زیر ماسک سیاه رنگی که زده‌ام گُر گرفته. بوی تند عرق و کولر خراب اتاق دارد دیوانه‌ام می‌کند. بو تا مغز سرم نفوذ کرده. خانمی که پشت شیشه نشسته می‌پرسد: آدرس؟مرد مسن جواب می‌دهد: مهمان شهر!مردی از پشت سرم مزه می‌پراند: مگه اینجا مهمان شهر داره؟_کد پستی؟_کد پستی نداره خانم!زن کلافه و بد خلق است. رو ترش می‌کند:_خب آدرس دقیق‌ات رو بده!_کوچه‌ی دانش چهار...مرد معذب و دستپاچه است. صدای پشت سرم اعصابم را تحریک می‌کند. دست مرد برای امضاء کردن می‌لرزد._مهمون که کد پستی نمی‌خواد!نوبت من است. مرد پشت سرم خودش را جلو می‌اندازد._من فقط کد این ابلاغیه رو می‌خوام... کار ما رو راه بنداز بریم!زن دستش را شبیه کسی که بخواهد مگسی را دور کند تکان می‌دهد و خطاب به من می‌گوید:_کارت چیه؟جواب می‌دهم اما حواسم به مرد است که حسابی کنف شده. زیر لب غر می‌زند. به سیستم فاسد اداری فحش می‌دهد و از تکریم ارباب رجوع می‌گوید._آخرین مدرک تحصیلی؟_لیسانس._شغل؟لبه‌ی ماسک را روی بینی‌ام محکم می‌کنم تا شاید بو را نشنوم._دانشجو._مردم دلشون خوشه! ما که فوق گرفتیم چی شد؟ شماها که آخرش باید بشینید توی خونه...تیز نگاهش می‌کنم و قبل از من صدایی می‌گوید:_سرت تو کار خودت باشه آقا! دو دیقه به چونه‌ات استراحت بده، سر ظهری گند زدی به اعصابمون!دختر جوانی است. شاید هم سن و سال خودم. علاوه بر من نگاه قدرشناسانه‌ی چند نفر دیگر هم نصیبش می‌شود.کارم بیشتر از بقیه طول می‌کشد. چشمم به دست زن است که مدام با موس صفحه را بالا و پایین می‌کند. از روی کارت ملی‌ اطلاعاتم را وارد می‌کند، چند ثانیه منتظر می‌ماند و این پروسه بارها تکرار می‌شود._سیستم قطع شده خانم، شاید یه ساعت دیگه درست شه شایدم نه!فکر ماندن در اینجا هم دیوانه‌ام می‌کند. مرد می‌رود جلو و من خودم را از لای جمعیت می‌کشم بیرون. ماسکم را برمی‌دارم. هوای آزاد را نفس می‌کشم اما هنوز بوی اتاق را می‌شنوم. سرم سنگین است. آفتاب صورتم را می‌سوزاند. با خودم می‌گویم یعنی می‌شود برسم خانه؟ می‌شود از شر این لباس‌ها خلاص شوم و دوش بگیرم؟مرد مسن چند متر جلوتر زیر نور آفتاب ایستاده. باد میان لباس سفید و بلندش می‌پیچد. برای ماشین‌ها دست تکان می‌دهد و می‌گوید:_مهمان شهر!کسی سوارش نمی‌کند. می‌نشیند روی لبه‌ی جدول و می‌شنوم که زمزمه می‌کند:_مهمان شهر...</description>
                <category>zar</category>
                <author>zar</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 21:11:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد نبرد داس و خون!</title>
                <link>https://virgool.io/@zarr/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-ch9gcvtvle3h</link>
                <description>روزهای زیادی گذشته است. من دبیرستانی بودم. در بهت و حیرت، خیره به بابا. تکیه داده به پشتی لاکی رنگ، هندوانه قاچ می‌کرد. مچ دستش چنان ماهرانه چاقوی بزرگ و دسته چوبی را حرکت می‌داد که فکر کردم شاید او هم روزی بتواند... حتی شاید دردش هم کمتر باشد. او هیکلی‌ و پر زورتر به نظر می‌رسید. آدم حتما کمتر زجر می‌کشد. هندوانه سرخِ سرخ بود. رنگ خون. بابا گفت بیا هندوانه! و من زیر لب گفتم نمی‌خواهم و بلند شدم.آن شب باد خنکی می‌آمد. شاخه‌های زیتون همسایه درهم می‌پیچید. خانه تاریک بود و خواب. اما من بیدار و غرق در این فکر که چرا؟! و آن اعلامیه‌ی لعنتی و هویتی که برایت ساخته بودند، آن اسم‌ها و نسبت‌ها جواب من را می‌دادند. اما چرا داس؟ چرا در خواب؟ مادر هر وقت می‌خواهد کسی را بیدار کند بسم الله می‌گوید و آن وقت تو را در خواب... می‌دانم سخت می‌شد جلویش را گرفت. گرگ‌ها در کمین بودند. یکی به نام غیرت، یکی برای آبرو، و دیگری در لباس قانون. اما هنوز که هنوز است از خودم می‌پرسم چرا با داس؟ چرا در خواب؟ کی بیدار شدی؟ دست و پا زدی؟ صورتش را دیدی؟ التماس کردی؟ صدای مادرت را شنیدی یا اصلا توانستی صدایش بزنی؟ کاش دستش را نگرفته باشی...روزها می‌گذرد و من چشم‌های تو را فراموش نکرده‌ام. چشم‌هایت... غم بود یا شیطنتی کودکانه؟ انگار شوق به زندگی را می‌شود فهمید. تلاشت را برای رهایی... طنابی که به آن چنگ زده بودی اما پوسیده بود جانِ من! و من هنوز هم داس را در دست دو نفر می‌بینم. یکی دست پدر است و دیگری قانون...برای رومینا و رومیناها. امروز نتوانستم اسمشان را فریاد بزنم. اما برایشان می‌نویسم...«زَر»</description>
                <category>zar</category>
                <author>zar</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 22:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه چیز نکبت زندگی را جبران می‌کند جز رویا؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-n9hboxw4vzkh</link>
                <description>من را خواب زنده نگه داشته است. می‌پرسی چطور؟ می‌دانی عزیز من! خوب هم می‌دانی! آن شب بعد از آن تماس لعنتی و آن صدای لعنتی‌تر من چطور توانستم تا صبح دوام بیاورم؟ یعنی باور کنم به فکرت نرسیده است؟ خواب عزیز من! خواب! اگر آرامبخش‌ها و خواب به دنبالش نمی‌آمد نمی‌دانم امروز می‌توانستم برایت بنویسم یا نه. نمی‌دانم بودم یا نه. پشتم خالی بود عزیز من. تنها بودم. آغوشم خالی ماند و از آن شب چیزی در من گم شد...اگر خواب نمی‌آمد شاید از صدای تپش قلبم کر می‌شدم. شاید آنقدر کثافت آن روزها را بالا می‌آوردم که چیزی به جز جانم برای تسلیم کردن باقی نمی‌نماند. شاید تنم از سرمای دست و پاهایم یخ می‌زد. شاید فردا صبح روزنامه‌ها تیتر می‌زدند :«دختری خودش را با کاغذ دار زد!»می‌دانی عزیز من؟ این شب‌ها تمام نشده و نخواهد شد. بهانه برای مُردن زیاد است اما خواب من را نجات می‌دهد. نگرانت نمی‌کنم. آفتاب که می‌زند واقعیت زندگی جان می‌گیرد اما شب به بی‌مهری روز نیست. حالا دیگر شب‌ها تنها نیستم. من هستم و من‌های دیگر. با اسم و قیافه و خانه و داستان‌هایی متفاوت. می‌دانی عزیزک من؟ زندگی خودم آنقدر انعطاف پذیر نیست که بتوانم برای خودِ خودم رویا ببافم! نمی‌گویم که برایم متاسف باشی. می‌گویم که بدانی. می‌گویم تا دلم را نشکنی اگر خیره می‌مانم به جایی و حرف زدن فراموشم می‌شود.به ناچار دست به دامن تخیل و من‌های دیگر می‌شوم. هر شب در شهری، با آدم‌هایی متفاوت و چیزهایی که نه تو می‌دانی و نه هیچ کس دیگری... افکاری برای دقایقی کوتاه به جبران تمام دویدن‌ها و تلخی‌های روز. گاهی از خودم خجالت می‌کشم ولی چه کنم که راهی جز این نیست. تشنه‌ی راه گم کرده در کویر جز یک لیوان آب چه می‌خواهد؟ و منِ دل خوش کرده به سراب...عزیز من! حرف برای گفتن زیاد است اما زبانم لال... نمی‌خواهم برنجانمت. عزیز من! عزیز دوست داشتنی من! تو به جای من زندگی کن...امشب اینجا هستم، مقصد فردا اما نامعلوم است.«زَر»نامه</description>
                <category>zar</category>
                <author>zar</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 18:31:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دویست و بیست هزار تومان</title>
                <link>https://virgool.io/@zarr/%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86-i8hyvofsydrg</link>
                <description>موهایم باز شده و زیر مقنعه به گردنم چسبیده است. نمیدانم کش مویم کجا افتاده است. خسته و کلافه‌ام. تمام تنم داغ است و از عرق خیس. حالم از خودم به هم می‌خورد. می‌خواهم بنشینم روی زمین و زار زار گریه کنم. راننده کارتخوان ندارد. همراه بانکم کار نمی‌کند و مرد پولش را همین حالا می‌خواهد و هرچه می‌گویم کارت ملی‌ام را گرو می‌گذارم، زیر بار نمی‌رود. کوله‌ام را توی ماشینش می‌گذارم. عرض خیابان را می‌دوم به سمت سوپر مارکتی که نزدیکتر است. مغازه تاریک است و یخچال‌ها هم خاموش. برق رفته. هوای مغازه دم دارد و بوی نا می‌دهد. مرد دارد اسکناس‌های صورتی رنگ پنجاه هزاری را می‌شمارد. می‌گویم:_آقا می‌شه دویست تومن به من پول نقد بدید؟ به جاش کارت می‌کشم!اسکناس‌ها را جلوی چشمم می‌گذارد توی دخل و درش را می‌بندد._نداریم خانم!نگاهش می‌کنم. نگاهم می‌کند. عرق پیشانی‌اش را می‌گیرد و شاگردش را صدا می‌زند:_مُری! این برق وامونده کی میاد؟می‌آیم بیرون و صدای مُری را می‌شنوم که می‌گوید:_یه ساعت و نیم دیگه آقا!زیر لب می‌گویم: مرده شورت رو ببرن!مرد غر می‌زند: مرده شورش رو ببرن!مغازه‌ی کناری لوازم خانگی است. حاضر می‌شود دویست هزار تومان بدهد و در ازایش من دویست و بیست هزار تومان کارت بکشم. مرده شور امروز را ببرند!پول را به راننده می‌دهم و می‌دوم به سمت بیمارستان. مادر هنوز نیمه هوشیار است. هذیان می‌گوید. از بابا می‌پرسد و یادش نمی‌آید آوردمش توی بخش. یادش نمی‌آید زورم نرسید بلندش کنم و پرستار آمد کمکم و او را نشاندیم روی ویلچر. یادش نمی‌آید من باور اولم بود که ویلچر به دست می‌گرفتم و نمی‌توانستم درست کنترلش کنم. یادش نمی‌آید چشم‌هایم پر از اشک شده بود وقتی می‌خواستم روی تخت بخوابانمش. و فکر نکنم هیچ وقت هم یادش بیاید.لب‌هایش خشک شده. سرش را بالا می‌آورم و کمک می‌کنم کمی آب بخورد. ترسیده‌ام. وحشت کرده‌ام. سرمای غیر عادی اتاق و بوی تند الکل تنم را به لرزه انداخته است._گریه نکن ماما...صدایش ضعیف است و چشم‌هایش بسته... هذیان می‌گوید و من واقعا دارم گریه می‌کنم. دست می‌برم تا کوله‌ام را از شانه‌ام بردارم که تازه می‌فهمم نیست. توی تاکسی جا مانده است. می‌نشینم روی سرامیک‌های سفید و سرد و زار زار گریه می‌کنم.«زَر»</description>
                <category>zar</category>
                <author>zar</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:10:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@zarr/%D9%85%D8%B1%DA%AF-qkgb42hwmkvq</link>
                <description>خانه‌اش آنجاست. روی بالاترین شاخه‌ی کاج. همان کاج پیر و بلندی که وقتی می‌روم کنارش و نگاهش می‌کنم، سرم گیج می‌رود و فکر می‌کنم پرواز آنقدرها هم نباید لذت بخش باشد!خیلی وقت است که تنهاست. درست از همان روزی که انگشتم روی ماشه رفت و کلاغی از لب دیوار افتاد. از آن روز به بعد دیگر دست به تفنگ نبردم. من را ندیده بود. هراسان بود. می‌پرید روی زمین و دوباره می‌نشست روی لبه‌ی دیوار و هی تکرار! سعی داشت تکانش بدهد یا سرپایش کند. نشد. صدایش را می‌شنیدم. می‌گفت قار قار و من می‌شنیدم مرگ مرگ... از پشت پنجره خیره بودم به دست و پا زدنش. چند دقیقه‌ یا چند ساعتش را نمی‌دانم اما طول کشید تا باور کند. هوا تاریک شده بود که زمین را کند و کمی بعد داشت خاک می‌ریخت رویش و می‌گفت: مرگ مرگ...هنوز هم گاهی می‌آید همانجا. پای دیوار. منتظر می‌ماند و خبری که نمی‌شود می‌پرد. گاهی هم خودش را نمی‌بینم اما صدایش را می‌شنوم. می‌دانم اوست. آخر فقط اوست که می‌گوید: مرگ مرگ...از آن روز دیگر دست به تفنگ نبردم... تا امروز. تمامش کردم! کندم و خاک ریختم و امروز هم هوا سرد بود. تاریک است و بوی برف می‌آید. دست‌هایم قرمز و خشک شده‌اند. نمی‌دانم به خاطر خاک است یا خون. خودم را از دیوار بالا می‌کشم و همه را خبر می‌کنم: مرگ! مرگ!</description>
                <category>zar</category>
                <author>zar</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 11:15:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>