<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zehar</link>
        <description>دو حرف اخر اسمم را که بهم بریزی فریاد میشوم   (زهار در گیلکی به معنی فریاد)
دلم برای حرف زدن باهاتون تنگ شده. گروه بله
@virgoolia</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:04:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/36777/avatar/385kGt.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهار</title>
            <link>https://virgool.io/@zehar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سایه های رو دیوار قهقهه می‌زنند!</title>
                <link>https://virgool.io/@zehar/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D9%87%D9%82%D9%87%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-uln0r5ixf3jw</link>
                <description>دستم و دراز می‌کنم و هرچیزی که برسه برمی‌دارم.شاید قلمی شد برای نوشتن چیزهایی که دور سرم می‌چرخند.شاید کنترلی که تلوزیون رو خاموش کنم، شاید کنترلی برای زندگی.شاید شئ تیزی برای فرو بردن. که اگه نمی‌شه چیزی رو کنترل کرد پس باید خرابش کرد.نمی‌تونم بخوابم.نمی‌ذاری با دستورالعمل ها بخوابم. مدت‌هاست نخوابیدم.درست نخوابیدم.دستم رو دراز می‌کنم و قرص‌ها رو دورتر گذاشتی.اگر دستم به شئ تیز بخوره فرو می‌کنم، یا در قلب خودم یا در قلب تو.دستم رو دراز می‌کنم، اگر کتابی به دستم بخوره می‌خونمش. به هیچی رحم نمی‌کنم. همه‌ش رو می‌خونم.ساعت‌ها تو تاریکی به دنبال راه‌‌حل گشتم و دستام خالی‌ان.سرم اما پر.: یه دیقه خفه شید. دارم دنبال چیزی می‌گردم.دستم همچنان بی‌هدف دنبال چیزیه. کاش کورسویی بود و می‌دیدم.سایه‌ای روی دیوار به تلاش‌های بی‌ثمرم می‌خنده. اگر دستم به شئ تیزی بخوره به سمت دهنش پرتاب می‌کنم.سایه ها قهقهه می‌زنن.دستم بی‌هدف می‌گرده و به چیزی نمی‌رسه.</description>
                <category>زهار</category>
                <author>زهار</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:42:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرانجام درخت سیب تسلیم شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@zehar/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D8%AF-tgylin92d1ol</link>
                <description>من به او ایمان داشتم.خیلی وقته نباریده اینجا بارون                                      درخت سیب تو حیاطمونم ناامیدهخیلی وقته که دلم گم‌شده توی                                        موهای تو که تو همدیگه پیچیدهاز آن وقتی که این شعر را  گفتم و خواندی، اینجا خیلی باران آمد. اما درنهایت درخت سیب توی حیاط از ناامیدی بیرون آمد، تسلیم و خشک شد.حالا من ماندم و تنه‌ی بی‌جان او.روی لبه‌ی دیواری در کلیسایی در یکی از روستاهای شمال  نشسته بودم و به پرتقال‌هایی که زیر درختان ریخته شده بود نگاه می‌کردم. هوا بوی بهشت و پرتقال می‌داد. اما من هیچ‌وقت فکر نکردم که کاش بجای درخت سیب، پرتقال می‌کاشتم.من به او ایمان داشتم و می‌دانستم اگر ریشه‌اش محکم شود برایم هرچه بخواهم می‌آورد. اما من چیزی نمی‌خواستم. تنها می‌خواستم ریشه کند. اما او نتوانست.حالا غروب که شب بوها باز می‌شوند سراغش را می‌گیرند و من می‌گویم که ایمان خالی کافی نیست. این بار درخت امید می‌خواهم. دستانم را می‌کارم تا سبز شوند.آن‌وقت سایه‌بانی دارم اندازه آسمان.</description>
                <category>زهار</category>
                <author>زهار</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 13:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیچک ها مخفی کارند.</title>
                <link>https://virgool.io/@zehar/%D9%BE%DB%8C%DA%86%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%AE%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-c7meyrhdalod</link>
                <description>باید برایت تعریف کنم که چگونه پیجک روی دیوار تمام خانه را در بر گرفت.پیچک ها مخفی کارند.باید تعریف کنم که روزها زیر آفتاب می‌ایستم و خوش‌حالم از اینکه تو هم زیر همین آسمان نفس می‌کشی.در خیابان هیچ‌کس شبیه تو نیست. بدن ها و قدهای بلند و کوتاه با کله‌های گرد من را یاد تو می‌اندازد اما هیچکس شبیه تو نیست.هوا بوی بهار می‌دهد.دیروز اینجا باران بارید. این را هم باید تعریف کنم. رعد و برق می‌زد و ما مردم وحشت‌زده با بهت به هم نگاه می‌کردیم. من دیگر آن کلمه را استفاده نمی‌کنم. هرچه می‌شود بشود. من دیگر از ج برای جشن هم استفاده نمی‌کنم.ماهی‌های عید هنوز زنده‌ند و یکی از آن‌ها دم ندارد. این را هم باید تعریف کنم؟ آن یکی دم دارد اما زخم روی شکمش روز به روز بزرگ‌تر و متورم‌تر می‌شود.اگر ماهی بودم گریه می‌کردم.</description>
                <category>زهار</category>
                <author>زهار</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 01:29:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خود کوچکم را لابلای کاغذها پیدا کردم.</title>
                <link>https://virgool.io/@zehar/%D9%85%D9%86-hasovfdlj1um</link>
                <description>(این متن احتمالا واسه ۵ سال پیشه. حیفم اومد همچنان بمونه تو پیش نویس‌ها. من کوچک :(  )من، منی که این گوشه نشسته و درس هایش را میخواند و کارهایش را میکند و میگویند:« این؟ این و دیوانگی؟محال است. قبلا دیوانگی هایش را کرده.»با لباس درون دریا رفته و تا نصفه شب ساحل مانده.در نور کم سالسا رقصیده و پا لگد کرده.ترک موتور نشسته و در باد موهایش را رها کرده.در گوش دیگری Dont cry snowman خوانده و تا صبح بیدار مانده و طلوع را نگاه کرده.موهایش را زده و پشیمان شده و گریه کرده. با دوستهایش تا صبح فیلم ترسناک نگاه کرده و از ترس بقیه قهقه زده.زیر باران قدم زده و عاشقانه نگاه کرده.جیغ زده و قهر کرده و در خیابان گریه کرده.کوتاه آمده و عاشقی کرده وعاشقی کرده وعاشقی کرده…مادر میگوید: تو دلسوز و به شدت بی رحمی.و بعد نمیتواند جمله ی خودش را توضیح دهد اما من میفهمم.مثل همان زمان که زبان کودکانه ام را تنها او میفهمید.من بی رحمم، نسبت به خودم و نسبت به کسی که دلم را سوزانده باشد، حق پشیمانی نمیدهم.تویی که رفتی باید بروی و من باید بمانم و دم نزنم.و دلسوزم، نسبت به خودم و نسبت به کسی که عاشقش بودم، اجازه ی دلتنگی میدهم، اجازه میدهم که عکسهایمان را نگاه کنی.من سرشار از تناقض هام.من، همین منِ آرام و کمی بی حوصله یک گوشه نوشتم《هیچکس این حجم از روانپریشی من رو باور نمیکنه، اما تو مواظب جفتمون هستی دیگه؟》میبینی؟! من دیوانگی هایم را کرده ام.اما من ، هنوز منم… هنوز هم هیچکس این حجم از روانپریشی در من را باور نمیکند.</description>
                <category>زهار</category>
                <author>زهار</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 13:32:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آپدیت1: من، زهار ۲۵ ساله شدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@zehar/%D8%A2%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AA1-%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DB%B2%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-cp8ghxwmc5bi</link>
                <description>چیزی که همیشه‌ به من گفته شده بود این بود که تو آدم ریسک پذیری هستی. شجاعی. نترسی.شاید برای اینکه در ضمیر ناخوداگاهم تاثیر بذارند مکررا این جملات را می‌شنیدم.چیزی که می‌خواهم تعریف کنم دقیقا مربوط به این ویژگی‌هاست.گاها با خودم فکر می‌کردم که این ویژگی ها را آویزان من کردند یا واقعا دارای آن‌هام. هرچه که هست، راضی‌ام.اما ۲۵ سالگی…انگار یکدفعه وارد مرحله‌ای دیگر می‌شوی.وسط.که همیشه از وسط بودن متنفر بودم.تصمیماتی که می‌گیری نه به سبکسری ۲۰ سالگی‌ست، نه به پخته‌گی بعد ۳۰ سال.چند سالی در فیلد خودم کار کردم و حوصله‌ام سر رفت.وقت یک مسیر جدید بود، پس‌کنکور دادم.۲۵ سالگی من مصادف شد با:کنکور ارشد- رتبه‌ی نسبتا خوب- اشتباه در کد رشته و…بوم——&gt; قبولی در شهری دور که چون انتخابم نبود یعنی زورم کردند.الان که فکر می‌کنم بدم نشد.من حس و حال جدید می‌خواستم‌ و افتادم درونش.اتفاقا بهترم شد. روی روابط اجتماعی‌ام خیلی تاثیر گذاشت.منی که حوصله‌ی ارتباط با اکثر مردم را نداشتم، حالا به آنها نیاز داشتم.شهر جدید، مردم جدیدی که با زبانی متفاوت از من زندگی می‌کردند.راستش من ترجیح می‌دادم اگر قرار بود چنین اتفاقاتی برایم بیوفتد، هیجان بیش‌تری داشته باشد.مثلا بروم سیستان و دو سال آنجا زندگی‌ کنم که همه‌چیز برایم تازگی‌ داشته باشد.ترم اول تمام شد و امتحانات روی هواست و نمی‌دانم کی قرار است بشیند.پ.ن۱:در حال درست کردن ته چین برای ناهار‌ بودم و فکر کردم که عه، ویرگول. برم بنویسم.پ.ن۲:در این روزها کتاب سکوت بره ها رو می‌خونم و نمی‌دونم چرا انتظار داشتم کتابی سیاسی باشه ولی نبود.پیشنهاد کتاب؟شما چه خبر؟</description>
                <category>زهار</category>
                <author>زهار</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 13:17:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلامی به روش من پس از مدت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@zehar/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%86-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-fsy9kb4eepj7</link>
                <description>امروز همه‌چیز بهتره. صبح به ماهیا غذا دادم و وایسادم نگاهشون کردم تا بیان بخورن. طبق معمول ماهی دم سیاه بیش‌تر خورد و کلی تو تنگ شیطونی کرد. ولی ماهی‌ای که دمش سیاه نیست خیلی ملو اومد دهنشو به غذاها چسبوند و هیچ‌ کاری نکرد. گاهی فکر می‌کنم شاید مریضه. شایدم خجالتیه. نمی‌دونم. بعضی آدما مثل ماهی‌ای که دمش سیاه نیست می‌مونن. بی‌هویتن. باید از ویژ‌گی‌های نداشتشون برای صدا کردنشون استفاده کنی. مثلن: هی بی‌ همه‌چیز! یا هی بی‌ شعور! یا حتا هی کله‌پوک! درسته کله‌پوک با بقیه هم ریتم نیست، ولی یعنی فردی که کله‌ای خالی و بدون چیز داره. البته این هم بی‌تاثیر نیست که من از واژه‌ی کله‌پوک خوشم میاد و دلم می‌خواست یه جوری تو متن جا بدمش. ولی خب از اصل ماجرا دور نشیم.گاهی دلم برای این آدما می‌سوزه. مثل هر روز نگاه کردن ماهی‌ای که دمش سیاه نیست بهشون نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که با این همه جای خالی در وجودشون می‌خوان چی‌کار کنن. یا اصلن خودشون خبر دارن که انقد خالی‌ان؟ بعد به جاهای خالیِ درون خودم فکر می‌کنم و کلن داستان عوض می‌شه و سر صبحی به پوچی می‌رسم.به کوهی از کارهای نکرده و اونایی که دلم می‌خواد انجام بدم نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که با این‌ها می‌تونم کمی از ظرف وجودیم و پر کنم؟ یا کلن دارم اشتباه می‌کنم؟ فکر می‌کنم که حتا اگه در حال اشتباه کردن هم باشم انقدر ادامه دادم و اومدم که حالا راه برگشت خیلی دور به نظر می‌رسه.</description>
                <category>زهار</category>
                <author>زهار</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 12:11:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهم بگو چی می‎خوام از زندگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@zehar/%D8%A8%D9%87%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-slfyuzb7emld</link>
                <description>چشماشو ریز کرد و گفت: یعنی چند؟نفسمو محکم فوت کردم: بیست و دو.یکی از لپاشو باد کرد و بادشو فرستاد تو اون یکی لپش و پرسید: بیست و دو سالته و هنوز نمی‎دونی چی می‎خوای!به گوشه فرش زل زدم. شرمنده نبودم، اصلا چرا باید آدم از چیزی که هست شرمنده باشه؟داشت خودکار و تو دستش تکون تکون می‎داد، پر از ادا و اصول. گفت: خب تا الان چیکارا کردی؟ سوال درستی نبود. نمی‎دونم شاید من زیادی حساس بودم ولی این سوال از کسی که نمی‎دونه با زندگیش چیکار کنه و کجا وایستاده عین نمک واسه زخم می‎مونه.چیکار کرده بودم... تو خیالم خودم و گرفتم و پرت کردم و چسبوندم بیخ دیوار و سرش فریاد زدم: چیکار کردی لعنتی؟ چه غلطی کردی این همه وقت؟ظاهرم خونسرد بود، مثل همیشه. شونه هامو انداختم بالا و جوابش و دادم: کارایی که علاقه ی چندانی بهشون نداشتم.دستاشو تکون داد که یعنی ادامه بده. :مثل چندلر که بعد از چند سال از کارش اومد بیرون که بره دنبال علاقه‎ ش و وقتی هرچی تست علاقه و شغل و شخصیت و غیره می‎داد جواب همون کار قبلیش بود که واسه سال ها انجامش داده بود. منم چهار سال یه رشته رو خوندم، اولش با تنفر و بعدش هر چقدر تست می‎دادم منو مناسب همون رشته می‎دونست. شاید ما شبیه اون کاری می‎‎شیم که واسه یه مدت طولانی انجامش دادیم.پرسید: کی هست این چندلر؟  جا به جا شدم رو صندلیم: شخصیت یه سریالیه به اسم فرندز. خنده‎ ی مسخره ای کرد و گفت: آآآره اسمش و زیاد شنیدم، حتما توام چندبار دیدیش و مدینه‎ ی فاضلته.کوتاه گفتم نه._پس سریال مورد علاقت چیه؟_شرلوک هلمز.باز هم همون لبخند کج و مسخره: می‎خوای خاص به نظر برسی؟سردتر از قبل گفتم: اهمیتی نمی‎دم.احساس می کردم می خواد تخریبم کنه. اصلا چرا این آدم و انتخاب کردم! شاید چون برعکس شعور نداشتش جایگاه اجتماعی خوبی داشت.به برگه‎ ی جلوی دستش نگاه کرد و گفت: باید بشینی چیزای موردعلاقت و بنویسی؟ابروم و انداختم بالا: چیز؟فهمید می‎‎خوام مثل خودش برخورد کنم. چشماش خندید، لبهاش هم. گفت: فیلدهای مورد علاقت؛ رشته، شغل.. هرچی._فکر می‎کنید نکردم؟_خب؟_تنوع طلبم، یکی از مشکلاتم اینه و مشکل بعدی اینه که تا وارد اون (خبیثانه لبخند زدم) چیز نشم نمی‎فهمم که بهش علاقه دارم یا نه. دایره‎ ی علاقه‎ مندی هامم گسترده‎ ست و زندگیِ انقدر طولانی ای ندارم که بخوام همشون و امتحان کنم ببینم اون چیزی که براش به وجود اومدم چیه.نفس عمیقی کشید.: باید خودتو تعریف کنی. اصلا ویژگی هاتو بگو شاید بتونیم بر اساس اون مشخص کنیم واسه چه کاری مناسبی.به ناخونهام نگاه کردم. نوک لاکم پریده. چطور متوجهش نشدم!نگامو برگردوندم سمت چشماش.: نمی تونم، هیچکس نمی تونه.باز ابروهاشو کشید تو هم. انگار بین دو ابروش یه کش بود و تا ول می کردی جمع می شد.: یعنی چی؟_ یعنی شخصیتی ندارم که کسی بتونه تعریفم کنه، حتی خودم. کاش می تونستم بگم مهربونم بی اینکه یادم بیاد با بعضیا چیکار کردم. بتونم بگم جسورم بی اینکه یادم بیاد چه جاهایی کنار کشیدم و خودم و قایم کردم. بگم واسه خواسته هام تلاش کردم و اهمال کاریام یادم نیاد. بکم رکم و فراموش کنم ناخونای فرو شده تو دستمو. بکم وفادارم و یادم نیاد چه جاهایی بی خودی رها کردم و کنار کشیدم ولی نمی تونم من هیچ جایگاهی تو هیچ کلمه و تعریفی ندارم. همیشه ادعا می کردم رها کننده‎ م ولی اونم نیستم یه جاهایی تا گند موضوع در نیاد ول نمی کنم.&quot;تنها کسی که می تونه راهتو پیدا کنه خودتی&quot; این آخرین جمله‎ ش بود.ادامه داره.. می نویسم تا تمرینی کرده باشم در راستای نوشتن. این نوشته ها کاملا معمولی و سرشار از کلیشه‎ ن.نوشته ها حد فاصل بین واقعیت و تخیل‎ اند و نه یکی از این‎ها.</description>
                <category>زهار</category>
                <author>زهار</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jan 2022 19:08:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جعبه ی موسیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@zehar/%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-luakos3vws8q</link>
                <description>حالا یکسال از فرستادن این اهنگ می گذرد اما هنوز در گوش کردنش ناتوانم و می دانم که اگر روزی اتفاقی به گوشم بخورد همه چیز را رها می کنم و برمی گردم؛ شاید به دنبال خودم.لحظه ای که برای اولین بار پخشش کردم را خوب به یاد دارم بعد از چند ثانیه متوقفش کردم و زیر لب غر زدم که:«این چیه واسه من می فرستی؟ خوبه همه پارتنرای دنیا مثل تو باشن.»چند روز بعد وقتی به خوابگاه بر می گشتم  یک روز افتضاح را پشت سر گذاشته بودم و به یقین رسیده بودم کسی که پناهم بود، برای همیشه رهایم کرده به حال خودم. رسیدم، شب بود، مچاله شدم زیر پتو و گذاشتم این اهنگ در گوشم مرثیه بخواند. تا خود صبح گریه کردم و به فرستنده اش لعنت فرستادم.اصلا خوبیه آهنگ بی کلام همین است که هیچکس را به خاطر آدم نمی آورد و همه کس را به خاطر می آورد. می توانی به هیچ چیز و همه چیز فکر کنی. https://www.aparat.com/v/E7sOY/Goodbye_Brother_-_Game_of_Throne حالا یکسال از فرستادن این آهنگ می گذرد اما هنوز در گوش کردنش ناتوانم  و می دانم که اگر روزی اتفاقی به گوشم بخورد، همه چیز را رها می کنم، مچاله می شوم و اشک می ریزم، برای روزهای سختی که فرصت زاری نداشتم، برای تویی که سراغم را نمی گیری، برای خودم که نمی دانم بین کدام یک از همین آهنگ ها گمش کردم، برای دست هایم که دلیلش را نمی گویم و برای همه ی چیز های خنده داری که با نخندیدنم نا امیدشان کردم.اما باز بلند می شوم و دوام می آورم بخاطر دست هایم که باز دلیلش را نمی گویم، بخاطر دستهایم که تنها تکیه گاه من اند. بخاطر دستهایم که نگاه امیدشان به من است.بلند می شوم چون «توفان که فرو نشست یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده ماندی؛ در حقیقت حتی مطمئن نخواهی بود که توفان واقعا به سر رسیده، اما یک چیز مشخص است، از توفان که در آمدی، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به توفان پا نهاده بودی، معنی این توفان همین است.» (هاروکی موراکامی)</description>
                <category>زهار</category>
                <author>زهار</author>
                <pubDate>Tue, 09 Feb 2021 14:09:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست هایم حرف می‌زنند</title>
                <link>https://virgool.io/@zehar/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-og4otli7ysuq</link>
                <description>نوشتن همیشه سخت ترین و راحت ترین کاری بوده که میتوانستم انجام بدهم.تا قصد نوشتن داشته باشم کلمات بر روی سطح میپاچند، اما با املای اشتباه؛ نوشتن کلمات با املای درست سخت ترین کار برای من است.برای نوشتن املای درست نوشته هایم کلی وقت صرف میکنم و مهم نیست که یک کلمه را هزار بار در زندگی ام نوشته باشم چون هنگام نوشتن باز هم از درست بودنش  شک دارم.وقتی نوشتن را یاد گرفته بودم همیشه یک مداد همراهم بود و روی در و دیوار و بخصوص درب دستشویی (گلاب به روتان) را پر از اسمم کرده بودم.:))یادم می اید وقتی کودک بودم برای نوشتن  صحیح املای واژه ی &quot;صحرانورد&quot; به روش سنتی کلی توجیه شدم. :))اما هنوز هم با شک مینویسم‌اش.بعد شما فکر کن با این علم زیاد در املا در کارهای نویسندگی پیشگام هم بودم.داستان زمانی جالب شد که شاعر شدم، داستان مینوشتم و بعد آن‌ها را به شکل شعر درمیاوردم.شعر‌‌ هایی با وزن درست و رعایت همه ی نکات اما با املای اشتباه بعضی کلمات که برنده ی چند مسابقه‌ ی کوچک هم شده بودند:))همه ی این‌ها را گفتم که بگویم دست هایم بر خلاف زبانم خیلی پرحرفند.دو سال پیش کسی را کنارم داشتم که تا بود کم با او حرف میزدم اما حالا که دور شده ساعت‌ها برایش تایپ میکنم و اگر موبایل اختراع نشده بود و مجبور به نوشتن نامه بودم بی شک به علت زیاد فرستادن نامه و هدر دادن کاغذ به جزیره ای بی امکانات تبعیدم میکردند و چه مجازاتی سنگین تر از این.من خاطرات روزانه‌ام را می‌نویسم، از خواب می‌پرم خوابم را می‌نویسم، وقتی بی‌کارم، وقتی منتظر اتوبوسم وقتی در صف نانوایی ام می‌نویسم و باید بگویم هیچکس از داشتن قسمت Note در موبایلش به اندازه‌ ی من خوشحال نیست.مورد آخر و نوشته‌م که یادم نره خب :))جدیدا برای تقویت زبانم خاطراتم را هم انگلیسی می‌نویسم و چون برای نوشتن به دایره ی واژگان گسترده‌تری نیاز دارم با اپلیکیشن cake هر شب قبل از خواب یک ربع زبان می‌خوانم. اپلیکیشن cake و بهتون پیشنهاد می‌کنم.البته فقط به این اکتفا نمی‌کنم و در طول روز یک اپیزود از سریالم را هم با زیرنویس انگلیسی می‌بینم.دوران کرونا و قرنطینه برای سرگرمی فیلم دیدن را انتخاب کردم و این موضوع به طرز قابل توجه ای زبانم را بهتر کرد، در بین این فیلم و سریال‌ها ای که دیدم سریالی آلمانی چشمم را گرفت و از انجایی که به برداشتن چند هندوانه هم زمان علاقه دارم شروع به یادگیری زبان آلمانی با دولینگو کردم.برای یادگرفتن هر زبانی بجز انگلیسی، عالیه.البته این زبان به راحتی انگلیسی نیست ولی به قول مامان قدری یاد گرفتم که اگر گذرم به المان افتاد از گرسنگی و بی‌پناهی نمیرم.حالا دست هایم با کمک موبایل املایشان بهتر شده و دو زبان را هرچند کم ولی بلدند صحبت کنند.روزی به کسی که در زندگی ام بود گفتم: شاید در زندگی قبلی‌ ام با دست هایم صحبت میکردم که  نوشتن کلمات برایم راحت تر از به زبان اوردنشان است.گفت: آدم ها در رابطه نیاز دارند که گاهی بشنوند، ناتوانی‌ات در به زبان آوردن واژه‌ های محبت آمیز را به این دری وری ها ربط نده.(بزرگوار کمی بی اعصاب بودند)اما شما قدرت کلمات را دست کم نگیرید و سعی کنید اگر املایتان ضعیف است، ننویسید یا تایپ نکنید، بلکه به زبان بیاورید که افراد هم شاکی نباشند.:)کاش موبایل ها قابلیت دروغ‌سنجی داشتند و می‌توانستند بگویند کدام جمله هایی که برایمان ارسال می‌شود دروغ و کدام‌ راست هستند؛ شاید اینطور کمتر بودند کسانی که فریب جملات دروغین را می‌خورند.ز_ش</description>
                <category>زهار</category>
                <author>زهار</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 14:45:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان ، دوستم آرینا</title>
                <link>https://virgool.io/@zehar/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A7-lmjogrfcljb2</link>
                <description>وقتی آرینا داشت از دوستای ایتالیایی و لهستانیش حرف میزد دروغ چرا ، دوست داشتم منم تو اون شرایط باشم.همیشه دلم میخواست دوستایی با ویژگی هایی داشته باشم که همه اونجور دوستی ندارن.آرینا اصفهان زندگی میکنه ، بخاطر همین توریستای زیادی میبینه و بخاطر زبان فوق العادش باهاشون دوست میشه.خب تقصیر من چیه که توریستا نمیان کرج؟ :(البته بهتره بگم اصفهان زندگی میکرد. ۳،۴ ماه پیش مهاجرت کرد به آلمان ، اونجاهم با کلی آدم از جاهای مختلف دوست شده ، ایتالیایی ،کره ای و...آخرین تلاشم واسه دوست شدن با یه آدم خارجی برمیگرده به یک ماه پیش.توی بازی مافیای پلاتو رفتم پیوی یه دختره به اسم کاترین که تو چتِ بازی باهم انگلیسی حرف زده بودیم .عکسی داشت با چشمای آبی و موهای بلوند که تو هوا رها بود.گفتم خودشه ، دوست آینده ی من ، که قراره کلی چیز از کشور خودمون به اون یکی یاد بدیم و من جاهای مختلف ایرانو نشونش بدم و اونم کشور خودشو به من. واسش نوشتم : سلام ، تو انگلیسی حرف میزنی؟(منظورم این بود مسلطی یا زبان اصلیته)نوشت : نه خوب بلد نیسم اخه من ایرانیم. -_-به فارسی واسش نوشتم : خب زودتر بگو انقد فسفر نسوزونم واسه انگلیسی حرف زدن.بعدشم بلاکش کردم.(خوب کردم :(((  )یه بارم تو شهر دانشجوئیم (اونجا توریست زیاده) یه خانوم رو دیدیم که داشت یه چیزی و به یه اقای دستفروشی میگفت ، اون آقاهم متوجه نمیشد و خانومه هم بنده خدا داشت با دست منظورشو میرسوند (شما بخون بال بال میزد) اما بازهم اقاهه متوجه نمیشد.خلاصه من رفتم جلو گفتم : کن آی هلپ یو؟خانومه هم تند تند چندتا جمله گفت.من و دوستمم یه نگاه بهم کردیم و شروع کردیم دونه دونه کلمه های جمله هاشو معنی کردیم که بفهمیم چی میگه ^_^آخر هم نفهمیدیم و یه خانوم دیگه اومد و مشکلشو حل کرد.پ.ن: واسه همینه که میگم لیسنینگتون و قوی کنید -_-پ.ن۲: خانوم خارجیه میخواست از آقای دستفروش گوشتکوب چوبی بخره ، میخواست ببینه پول گوشتکوبه به دلار چقد میشه که بده.پ.ن۳: یه دلاری داد و آقاعه کلی بهش برگردوند:) ولی نمیدونم چقد بود قیمتش.پ.ن۴: از رنجی که میبریم.و در آخر ، من و با یه خارجی دوست کنید . ترجیها آلمان ، ایتالیا ، کره :))[امروز ۹۹/۰۳/۲۷ دلار ۱۸۲۱۰ ]آرینای خوبمم هرجا هست سلامت باشه.</description>
                <category>زهار</category>
                <author>زهار</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 15:03:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیز های به درد نخور و بده برن</title>
                <link>https://virgool.io/@zehar/%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86-nrve9vgbeuaz</link>
                <description>انگار از کودکی درونم نهادینه شده که چیزای خراب و نگهدارم و امیدوار باشم به درست شدنشون.مثل اون دوچرخه ای که همه جاش خراب بود.هر روز کولش میکردم و از ۵۰ تا پله میبردمش پایین.تا ایستاده پدال میزدم زینش میپرید هوا و میفتاد زمین.همیشه ی خدا زنجیرش افتاده بود ، اصلا من ۵ دقیقه دوچرخه سواری میکردم ۵۰ دقیقه دوچرخه رو تعمیر میکردم.آخرم یه روز از مدرسه اومدم و دیدم مامانم دادتش به نون خشکی ، از بس که به درد نخور بود.ولی من روزها بخاطر نبودش گریه کردم.بخاطر نبودِ دوچرخه ی درب و داغونم.یا مثل عینکی که همه جاش چسب کاری بود و تا خم میشدم میومد نوک دماغم.اخرم بخاطر بالا رفتن شماره ی چشمم مجبور شدم برم عینک جدید بگیرم.تا بعدها که درگیر یه رابطه ی مریض شدم و هر روز هر روز دعوا ، ولی نمیتونستم تمومش کنم.دیروز دکتر ریشه (دندون) کلی دعوام کرد که چرا وقتی فهمیدم دندونم چرک کرده نرفتم بکشمش که حالا چرک تموم گوش و گلومو درگیر نکنه.دندون پزشکم گفته بود که دندونم به درد درست کردن نمیخوره و باید کشیده شه ، ولی من حاضر بودم اون دندون شکسته ی داغون و دردناک و نگهدارم .تا دیروز که با تهدید مجبور شدم بکشمش و حالا تا چند روز باید برم پنی سیلین بزنم. زیبا نیست؟میدونید ..بعضی چیزا حتما باید گندش دربیاد تا آدم بیخیال بشه.  </description>
                <category>زهار</category>
                <author>زهار</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 14:23:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلنگر با ارزش</title>
                <link>https://virgool.io/@zehar/%D8%AA%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-idazyybrveok</link>
                <description>-راستش همه چیز از دیدن یه عکس نوشته شروع شد توی یه صفحه ی سفید رنگ با مشکی نوشته شده بود: &quot; چهار سال , در این چهار سال چه کرده بودم؟هیچ چیز.از غم بی حس شده بودم. &quot;اگه بگم تمام بدنم یخ کرد دروغ نگفتم. با خودم گفتم چیکار داری میکنی احمق؟ یه سال از چهار سال دانشجوییت گذشت و هیچی به هیچی.یه کاری کن داری عمرتو به فنا میدی.از همون لحظه به بعد یک ثانیه هم ذهنم ازاد نشد حتی تو خوابم دنبال راه حلی واسه پول دراوردن بودم.گفتم خب چیکار کنم..؟ این سه سال باقی مونده رو میرم طراحی لباس و خیاطی یاد میگیرم بعد سه سال غولی میشم توش. خوشحال بودم از چیزی که به ذهنم رسیده و داشتم ذوق میکردم که سمانه (دوستم) با حرفی که زد کاخ ارزوهامو تبدیل به خاکشیر کرد. گفت: تو واسه یاد گرفتن خیاطی نیاز به چرخ خیاطی داری به نظرت میتونی داشته باشی؟خب اول اینو بگم که من دلم میخواد بعد سه سال علاوه بر مدرک دانشگاهیم یه مدرک دیگه هم داشته باشم یه کار یا یه هنری بلد باشم.اما هر بار که اینو مطرح کردم با جمله ی : &quot;دانشگاه تو تموم کن بعد برو سراغ یه چیز دیگه &quot;ی خانواده روبه رو شدم.فهمیدم که خب خودم باید یه فکری بکنم اینا واسه من کاری نمیکنن.یه مقدار پولی ته حسابم دارم که نباید هیچوقت خرجش کنم.چرا؟ چون مامانم میگه ادم هیچوقت نمیزاره موجودی بانکیش به صفر برسه.خب ..منم که نمیخوام به صفر برسونمش. واسه اینکه به حرفش احترام بزارم میزارم یه چند تومنی ته حسابم بمونه :)))اخه خب چاره ای نیس نمیتونم بزارم عمرم هدر بره.ولی خب مساله ای که هست اینه که با اون مقدار نمیتونم چرخ خیاطی بخرم و دیگه اینکه اصلا خوابگاه اجازه نمیده که چرخ خیاطی ببرم تو اتاقم.اینجا پرونده ی خیاطی به کل بسته شد.حالا دارم به چیزای دیگه ای فکر میکنم.مثلا :کلاس برنامه نویسی,کلاس شنا واسه غریق نجاتی, یاد گرفتن اپلیکیشن های حسابداری واسه اینکه سریع بتونم یه جا مشغول شم .هنوز به یه چیز قطعی نرسیدم و امیدوارم تا 23 شهریور که میرم شهر دانشجوییم چیز خوبی به ذهنم برسه.</description>
                <category>زهار</category>
                <author>زهار</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2019 14:28:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>