<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زینب یحیی پور گراکوئی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zeinab_yahyapoor</link>
        <description>من زینبم. کلاس پنچمم و  یازده سالمه. دوست دارم داستان بنویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:00:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/682781/avatar/ohHGSL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زینب یحیی پور گراکوئی</title>
            <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهترین مهمان ها🙂</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-oqc2hzuxkfnw</link>
                <description> روز آخر اسفند  ساعت ۹ شب بود. در خونمون به صدا در اومد. من هم درو باز کردم ،دیدم ماه رمضون و بهار با هم اومدن خونمون .به من سلام کردن منم جواب سلامشونو دادم .گفتم بفرمایید داخل. اونا هم قبول کردن. چون شب قدر بود ساعت ۱۰:۳۰ شب به مسجد رفتیم. بعد از مراسم و شب زنده داری به خانه آمدیم تا سحری را آماده کنیم. ماه رمضان هم به من خیلی کمک کرد. بعد از آماده شدن غذا ،سر سفره سحری نشستیم  . قیمه درست کرده بودیم همراهش کلی مخلفات بود. مثل سالاد شیرازی🥗، زيتون🫒، سبزی خوردن ،و کلی دیگه...بعد از خوردن سحری نماز صبح را خوندیم. بعد هم خوابیدیم .ساعت ۹ صبح بیدار شدیم .تا ساعت ۱۲:۳۰ ظهر که که لحظه سال تحویل بود نشستیم. وقتی ساعت ۱۲ و نیم شد ،بهار برای من و ماه رمضان آرزوی سلامتی در سال جدید کرد.  ماه رمضان به اون گفت :«بهار جونم!ممنونم قربونت برم😘 سال نو با شب های قدر و ایام شهادت امام علی علیه السلام همراهه ،دوست دارم برکت های این شبها در طول سال نصیبت بشه.بعد از این اتفاق ها، بهار رفت در یخچال را باز کرد و چند تا میوه برداشت تا بخورد .ماه رمضون به اون گفت فدات بشم! مگه روزه نیستی؟» بهار گفت:« مگه عید هم روزه می‌گیرند ؟ماه رمضون هم جواب داد :«بله عزیزم 😌بهار هم میوه‌ها را داخل یخچال گذاشت و اومد روی مبل خونه ما نشست. به فکرش رسید وای سفره هفت سین نذاشتیم! بعد هم رفت سیب و سرکه و سمنو و سنجدو سیرو سبزه و سماق و سکه و آینه و شمع و تخم مرغ و شکلات روی سفره هفت سینش که رنگ آن قهوه‌ای بود چید.ماه رمضون تعجب کرد و به بهار گفت:« عزیزم بهتر نیست کنار   شکلات کمی خرما بزاری روی سفره ؟»بهارم گفت:« راست میگی! بعد بهار و ماه رمضون لباس هایشان را پوشیدن و به بیرون رفتند. ساعت ۵:۳۰ ظهر به خانه برگشتند و بهار همراه خودش سه ماهی خوشگل آورده بود و  ماه رمضون هم یک جعبه خرما تو دستش بود. خرما را روی سفره  هفت سین گذاشت .من هم توی این فاصله کوکو درست کردم، سبزی شستم رفتم، نون خریدمخریدم،🥖 و چایی درست کردم🫖.موقع افطار وقتی سفره را چیدم. دیدم یه چیزی کم است، فکر کردم ،دیدم وای خرما نداریم 😱ماه رمضون به من گفت:« نگران نباش! ما خرما خریده بودیم .»بهار هم رفت از روی سفره هفت سینش چند خرما برداشت و به روی سفره آورد. سفره هیچی کم نداشت! موقع خوردن، بهار داشت خرما را در دهان می گذاشت که ماه رمضون به او گفت گلم! بهتر نیست اول دعا کنی ؟ بهار هم اول دعا کرد و سوره قدر را خواند و بعد افطار کرد.بعد از خوردن افطار یک جز از قرآن را خواندیم. من یادم افتاد که سفره هفت سین بهار یک چیز کم دارد. قرآن نداشت !کوچک‌ترین قرآن خودم را برداشتم و به روی سفره هفت سین او گذاشتم. روز دهم بهار بود که ماه رمضان بهار را در آغوش گرفت و گفت :«عزیز دلم من دیگه باید برم.» بهار هم شروع کرد به گریه کردن😭 و گفت :«ماه رمضون عزیزم چرا می‌خوای بری؟» ماه رمضون هم جواب داد :«آخه  قراره خواهر کوچکم که عید فطره  بیاد.  می‌تونه با تو دوست بشه🙂» بهار به او گفت:« ما با هم اومدیم، چرا باید تو زودتر بری؟» ماه رمضون گفت:« چون من قبل از اینکه تو بیای خونه‌های دیگری🏠 هم رفته بودم.» ماه رمضون با بهار خداحافظی کرد. از من هم خیلی تشکر کرد که به خوبی از اون‌ها پذیرایی کرده بودم .من هم گفتم قابلی نداشت. بعد از آن هم ماه رمضان رفت .بهار هم سه ماه دیگر مهمان من بود. او هم رفت و من تنها شدم🥺 .اما بعد از چند دقیقه تابستان آمد و بعد از آن فصل‌های دیگری هم می‌آمدند و می‌رفتند و هر سال ماه رمضان و بهار مهمان من می‌شدند ومنتظرم که یک بار دیگر ماه رمضون با فصل زمستان مهمان من بشود.توی کامنت ها لطفا بنویسید داستان بعدی درباره چی باشه🙂</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Mar 2025 02:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین زیارت حرم</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AD%D8%B1%D9%85-ajmxhf7vsjiu</link>
                <description>چقدر آرزوی این روز را داشتم!رفتن برای اولین بار به خراسان رضوی!به مشهد!زیارت امام هشتم!حدود چهار هفته انتظار چنین روزی را میکشیدمزمانی که بابام بلیط هواپیما را برایمان گرفتولی فقط از یک چیز ناراحت بودمناراحتی ام این بود که فقط ۳روز در مشهد بودیمتاریخ رفتنمون ۲۶ دی ماه ساعت سه و سی دقیقهتاریخ برگشتمون  ۲۹ دی ماه ساعت یک وسی دقیقهچون زمستان بود میترسیدم برف بیاد و نتونیم بریمولی دعا میکردم که موقع برگشت برف بیاد و نتونیم برگردیمچون هواپیما نمی توانست هنگام بارش برف شدید پرواز کنهولی آخرش مجبور می‌شدیم با اتوبوس برگردیمبه خاطر همین از این دعام پشیمان میشدمروز شنبه که قرار بود سه شنبه اش برویم رفتیم یک ساک سرمه ای خریدیمروز دوشنبه وسایلمان را جمع کردیممن از خوشحالی خوابم نمی بردوقتی صبح شد صبحانه خوردیمدلم تاپ تاپ میزدساعت دوازده راه افتادیم اول رفتیم مَناره بازار نمازمان را خواندیم و راه افتادیمباید از طاهرگوراب تا رشت میرفتیمتا رشت یک ساعت راه بودماشینمان را بردیم خانه ی خالمشوهر خالم با ما تا فرودگاه آمدتا فرودگاه تقریبا ۴۵ دقیقه راه بودوقتی به فرودگاه سردار جنگل رسیدیمشوهر خالم ماشینمان را برد خانه شانمن برای اولین بار هواپیما سوار شده بودمبرای همین برایم جالب بوداول مارا بررسی می‌کردند وبعد ساک هایمان راتقریبا ساعت دو و نیم به فرودگاه رسیدیمو تقریبا نیم ساعت معطل شدیموقتی سوار هواپیما شدیممن اول  پیش پنجره نشستمصدای هواپیما مرا اذیت می‌کرد داخل هواپیماوقتی هواپیما داشت از زمین بلند می شد من خیلی ترسیدمما از زمین ۳۸ هزار قدم بلند شدیمیعنی تقریبا ۱۷ کیلومتراول که می خواهد از زمین بلند شود صدای خیلی ترسناکی می‌دهدما از روی خانه ها دشت ها دریا ها و کوه ها رد شدیمتقریبا یک ساعت و نیم تا مشهد راه بودبعد برای ما غذا آوردندوقتی رسیدیم من خیلی خوشحال بودموقتی خواستیم فرود بیاییم گفتند کمربندان ایمنی را ببندیمفرودگاه شهید هاشمی نژاد فرود آمدیم از هواپیما پیاده شدیمهمان موقع اذان مغرب و عشا بودداخل فرودگاه نماز خانه داشت من و مامانم نمازمان را شکسته خواندیمبعد داخل آن سوز و سرما بابام اسنپ گرفت و ما به هتل رفتیم.آنجا کارت اتاق را گرفتیمشماره ی اتاقمان ۵۰۸ بودوقتی وارد اتاق شدیم دمپایی های آنجا را پوشیدیممن دوست داشتم با جوراب راه بروم ولی مجبور بودم با دمپایی راه برومساعت حدود هفت ونیم غروب لباس هایمان را پوشیدیماول به رستوران رفتیم و غذا خوردیموقتی حرم را دیدم خیلی خوش حال شدم سلام دادیممن همراه مامانم به پنجره فولاد رفتماز آنجا می‌توانستم ضریح را ببینمسه شنبه شباز آب اسماعیل طلا هم خوردیمبه هتل برگشتیمخوابیدیموقتی صبح شد صبحانه در هتل خوردیمبعد ساعت ۱۱ و نیم به حرم مطهر  رفتیم خیلی ترافیک بود به خاطر همین خیلی طول کشیدمن  داخل حرم وضو گرفتمولی نماز ظهر را نرسیدیممن به مامانم گفتم نماز ظهر را نرسیدیم نماز ظهر مان را با نماز عصر آنها بخوانیمبعد از نماز یکی از خادم ها به من شکلات و نمک دادبعد از نماز مامانم به حرم رفت و مشغول دعا شدمن و بابام به موزه رفتیمپول بلیط برای ایرانی ها ۱۲ تومان و برای غیر ایرانی ها ۱۰۰ تومان بودوارد موزه شدیم من چیز های جالبی دیدنعلم،ظروف قدیمی، سکه های هخامنشیان، پول های قدیمی، ضریح قدیمی امام رضا،  سنگ قبری که برای امام رضا درست کرده بودند و خراب شده بود، تلسکوپ، اسکلت حیوان های دریایی...ضریح قدیمی امام رضاعلمدر صحن امام رضاسکه  هاماهی هاوقتی به حرم برگشتیم، مامانم منتظر بود.بعد با مامان و بابام به رستوران رفتیم که ناهار بخوریمبعد از ناهار من وضو گرفتم و برای نماز مغرب و عشا دوباره به حرم رفتیمبه مسجد گوهرشاد رفتیم و از پله برقی پایین آمدیمنمازمان راخواندیمبعد از دعا ها به بازار رضا رفتیمخیلی بزرگ بودهمش مغازه فروش ها می گفتند بیاین مغازه مانیکی از جاها هم رفتیماز آن آقا ما شکلات و کمی هل خریدیمبعد به یک مغازه ی دیگر هم رفتیم از آنجا هم هل و نخود وکشمش و نقل و نبات خریدیمروبه روی آن مغازه یک عطر فروشی بودمغازه دار وسايل ما را به زور را به عطر فروشي بردمغازه دار عطر فروشي به ما گفت چه نوع عطري مي خواين؟ماهم در عطر ها شناختي نداشتيمبه ما توضيح داد و بعد ما يک عطر را انتخاب کرديماز ما پرسيد عطر گل محمدي يا عطر حرم نمي خوايد؟من هم عطر حرم مي خواستماز ما پرسيد مواد داخل عطر بريزم؟ما هم گفتيم نهبعد يک شيشه انتخاب کردم بعد سرنگ 20 گرمي را پر عطر کردبعد داخل شيشه ريختبعد هم يک ذره از مواد ريختمن مي خواستم خودم پول عطررا بدهمچون پول عطر گرمی ۵۰ تومان بودمن فکر کردم که کلاً پول عطر شد ۷۵ هزار تومانولی ۷۵۰ تومان شده بوداز مغازه‌دار بابام پرسید که چرا پول عطر این همه شده است بعد مغازه دار گفت که تخفیف میدم و برای ما ۶۲۵ تومان حساب کردمن هم ۵۰ تومان خودم را دادمباز مغازه دار به بابام اصرار کرد که آ ن یکی را هم بردارولی بابام قبول نکردمغازه دار خیلی اصرار کردولی بازم بابام گفت نهوقتی به بیرون از مغازه آمدیم من خیلی ناراحت شدمبابام عصبانی شدبرای اینکه مغازه‌دار خوردنی فروش از ما پول زیاد گرفته بود بابام دوباره رفت پیش آناز او پرسید که چرا زیاد حساب کردیدبه خاطر این بود که هل زیاد گرفته بودیمبعد به خاطر همین هل‌هایمان را کم کردبعد از مغازه بیرون آمدیممن از یک جاسوئیچی خوشم آمدآن را خریدم و پولش را هم خودم دادمبعد از یک مغازه پاستیلای خوشگل خریدیمو بعد به طرف بیرون از بازار رضا رفتیمشب خیلی ناراحت شدم به خاطر گران فروشی مغازه داران بازار رضاصبح بیدار شدیم و برای نماز ظهر و عصر به حرم رفتیمبعد هم من و مامانم به طرف صف زیارت ضریح امام رضا رفتیمخیلی‌ها هم شلوغ نبود فقط سه صف بودخادما نمی‌ذاشتند ما زیاد کنار ضریح زیارت کنیم رفتیم روی فرش‌های حرم در هوای آزاد نشستیمبه رستوران رفتیم تا ناهار بخوریم از ناهار برگشتیم حرم و من وضو گرفتم به سمت مسجد گوهرشاد برای خواندن نماز رفتیم روی پای مامانم در مسجد گوهرشاد خوابم بردبعد از تقریبا یک ساعت خواب  بیدار شدمو من و مامان و بابام برای شام به رستوران رفتیمو بعد به هتل رفتیمموقع خواب بودمن سرمای شدید خورده بودمخیلی ناراحت بودم که امشب آخرین شب استفردا آخرین روز زیارت استباید ساعت یک و نیم برگردیمصبح که شد مامانم ساعت ۶ من را صدا کردمی‌خواستیم برای دعای ندبه به حرم برویممن دلم نمی‌خواست بیدار شومبه خاطر همین یه خورده خوابیدم و ساعت ۷ بیدار شدمبعد بابام اسنپ گرفت و به سمت حرم رفتیموقتی به حرم رسیدیم من و مامانم به داخل حرم رفتیم و بابام به قسمت مردانه رفتبعد از دعا خادم‌ها داشتند صندلی‌ها را برای نماز جمعه می‌گذاشتندحیف که ما نمی‌توانستیم نماز جمعه بخوانیممن برای آخرین بار کمی در رواق خوابیدمساعت ۹:۳۰ بودبابام به سمت رواق آمد و یکی از دعاهایی که برای زیارت دوباره امام رضا بود به من داد و من معنی اش را خواندموقتی داشتیم از حرم بیرون می‌آمدیم دیدیم که صف زیارت ضریح خیلی کم است و دارد زیاد می‌شودمن و مامانم به صف زیارت رفتیمو برای آخرین بار برای زیارت حرم رفتیمچه عطر و بویی فضای حرم را پر کرده بودمبلغی را هم داخل ضریح انداختممن دوست داشتم نمک حرم و عکس حرم را بگیرمبرای همین با بابام به سمت صندوق نذورات رفتمکسی که در آنجا کار می‌کرد به من یک بسته نمک تبرک حرم و یک عکس حرم به من دادخیلی خوشحال شدمکبوترهای حرم را هم دیدمپسر بچه‌ها دوست داشتن آنها را بگیرندیکی از پسر بچه‌ها یک کبوتر حرم را گرفتمن خیلی تعجب کردم من دوست داشتم کبوترها را بغل کنمبرای آخرین بار سلام دادیمچقدر سخت بودولی دیگر مجبور بودیمبه سمت هتل رفتیم و وسایلمان را جمع کردیمدعا می‌کردیم خدا دوباره قسمت کند بیاییم به سمت فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد رفتیموقت کمی داشتیم برای خواندن نماز ظهر عصربرای همین سریع خواندیمباید سریعتر می‌رفتیم چون هواپیما قرار بود زود پرواز کندبه داخل هواپیما رفتیمداشتیم از زمین بلند می‌شدیمخیلی این صحنه را دوست داشتمهواپیما تکون‌های ترسناکی می‌خورد که آدم می‌ترسیدمن خوابم گرفت و روی پای بابام خوابیدموقتی نزدیک بودیم گفتن که کمربندهای ایمنی را ببندیدمن به خاطر همین از خواب بیدار شدمگوش‌هایم گرفته بوددلم برای گیلان تنگ شده بودهواپیما روی زمین نشستاز هواپیما پیاده شدیمدیدم که شوهرخالم آنجا داخل فرودگاه به ما زیارت قبول گفتبعد او و بابام رفتند تا ساک را بگیرندمن و مامانم آنجا نشستیمبعد ساک را گرفتبعد با ماشینمان شوهر خالم را تا خانه شان بردیممن و مامانم به خونه ی آنها رفتیمخالم به ما زیارت قبول گفتوقتی سوار ماشینمان شدیم به سمت طاهرگوراب حرکت کردیمچقدر این خاطره شیرین بودیا امام رضا! لطفا زیارت حرم متبرکه را دوباره قسمت ما و تمام آرزومندان کنآمین یا رب العالمین </description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 21:19:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نيمکت(شعر از بابام هستش)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D9%86%D9%8A%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%B4-nesjxlszcoq1</link>
                <description>نيمکتي خواهم ساختبا خود آرم به کلاساز همه ميخواهمباهمين عشق و صفاببرم شک نکنند بنشيننداز قضا اين همه مردهمه گي سر به جلو سينه ستون صاف شدندناگهان مبصر ما با همه قدرت خود بر پا دادبعد  آن برجايشهمگي افتادنداز پس گرد و غبار ناله و دادهمه چون بشکستندعجبا نيمکتم سالم بود</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jul 2023 00:18:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفريده هاي خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D8%A2%D9%81%D8%B1%D9%8A%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-lf5ocw9jb730</link>
                <description>به نام خداوند بخشنده و مهربانخدايي که  آسمان را آفريدبه آسمان ابر و خورشيد و ماه و ستاره بخشيدبه ته آسمان کهکشان ها بخشيد خدايي که دنيا را خلق نموددر آن جايي براي ما انتخاب کردکه اسم آن زمين بودبه زمين درختان زياد دادبه درختان ميوه دادبه گل ها گلبرگ داديک جايي بود که از اينجاهم بهتر بوداسم آنجا بهشت بودکه فقط کساني به آنجا ميروند که کار هاي خوب انجام دهندکارهاي خوب خيلي هستخداهم کمک ميکندمثل خواندن قرآنيک جاي خيلي بد هم هست کهاسم آن جهنم استدر آن کساني که کارهاي بد انجام ميدهند هستندکارهاي بد هم خيلي هستمثل دروغ گفتن و غيبت کردنخدايا تو را سپاس ميگويم که به من اينهمه نعمت داديهرچه از تو تشکر کنم بازهم کم است چون نعمت هاي تو بي نهايت است.</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jul 2023 00:00:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین هدیه?</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-depa8qsyjhh0</link>
                <description>۱۹ بهمن بود. خانم مدیر به من گفت که می تونی از سوره ی ناس تا فیل را حفظ کنی؟ من گفتم: بله ولی سوره ی قریش و فیل را حفظ نیستم. گفت: اشکال نداره سوره های دیگه رو که حفظی. گفت: باید فردا صبح ساعت ۱۱ بری بسیج تا تو مسابقه قرآن شرکت کنی.پنجشنبه صبح،صبحانه خوردم . بعد من و مامانم رفتیم. فقط چند نفر بودیم. برای این من قرآن را بلدم چون کلاس می رم. بعد از پرسش من متوجه شدم که رتبه اول رو گرفتم. خیلی خوش حال شدم. بعد اونا چایی اوردن من هم خوردم. طاهرگوراب برف و بارون مخلوط بود. بابام اومد دنبالم، مامان و بابام گفتن یه هدیه می خوایم بهت بدیم. رفتیم ماسال. اونجا بعضی از ماشین ها رو سقفشون برف بود. گفتم اینا از کجا اومدن. مامانم گفت حتما از ییلاقات اومدن. رفتیم ییلاقات. هرچی جلو می رفتیم برف بیشتر می شد. من از خوش حالی جیغ می زدم. تا یه جایی رسیدیم که دیگه برف نشسته بود. بابام رفت امام زاده نماز بخونه. من هم منتظر موندم تا بیاد پیاده شیم. تا اینکه بابام اومد. یک ذره بالا رفتیم. تا یه جایی که خیلی قشنگ بود. پیاده شدیم. من گوله های برف درست می کردم و پرت می کردم.وقتی برگشتیم طاهرگوراب دیگه برف نبود.ولی به من خیلی خوش گذشت.زمستان ۱۴۰۱</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Feb 2023 18:18:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جیرسو یا جیرسوسک کلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%B3%DA%A9-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-e8bwhwue9izz</link>
                <description>از آخرای دی ما تو کلاس ما صدایی میامد. همه می گفتیم صدای جیرجیرکه. یک بار یک مگس تو کلاس ما پیدا شد. خانم معلم گفت: این صدا، صدای مگس بود. ما خیالمون راحت شد. ولی دوباره صدا شروع شد. از اول بهمن  صدای سوسک که هیچی خودش پیدا شد. زیر پله ی کلاس یک خونه داشت. فاطمه دوستم اونو دید. وقتی من اونو دیدم جیغ زدم. آخه خیلی گنده بود! دوم بهمن که شد سوسک همش بیرون میومد. حتی موقع درس. خانم معلم داشت از بچه ها قرآن می پرسید که ما جیغ زدیم.  یک بار خانم به مبصر کلاس نازنین زهرا گفت که برو از خانم مدیر تی بگیر. نازنین زهرا رفت. وقتی نازنین اومد خانم تی را گرفت و سعی کرد اونو بکشه. من جیغ می زدم. خانم گفت: بچه ها جیغ نزنید فرار میکنه. ولی موفق نشد. دوباره سوسک اومد. خانم به یکی از بچه ها گفت که تی را بده. من کمتر جیغ می زدم. خانم دید نمیشه گرفتش. پس به زینب کمالی گفت که بره و از حیاط مدرسه یک چوب نازک بیاره. بعد چند دقیقه برگشت. خانم چند بارسعی کرد. ولی نتونست. من اینقدر جیغ میزدم که خانم گفت برو آخر بشین. آخه خیلی سوسکه جلو اومده بود. من گفتم: نمیرم. هلن گفت: بیا پیش من بشین. خانم گفت: برو زینب. من رفتم. خانم گذاشت تا سوسک جلو بیاد. من جیغ نزدم. ولی سوسکه برگشت. ما تازه فهمیدیم که همون جیرجیرکه.همش زینب کمالی می گفت: ساکت باشین. یک بار جیرجیرکه اومد بیرون. یک دفعه زینب کمالی رفت و با همون چوب اونو زد. رفت پیش خانم. همه گفتیم زنده شد. خانم هم گفت. کمالی رفت با چوب و لگد اونو زد و به گوشه ی راهرو برد. وقتی به نمازخونه رفتیم و برگشتیم. کمالی به خانم گفت که زنده شد و دوباره زدم کشتمش. ولی من نفهمیدم که جیرجیرک بود یا سوسک! برای همین اسمش رو گذاشتم جیرسو یا جیرسوسک!سوم بهمن من به بچه ها گفتم که اسمش رو چی گذاشتم. همه خندیدند...جیرجیرکسوسک</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 22:04:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بز سیاه?یا بز سفید؟ ?</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D8%A8%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B2-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-pvg1s1pllofc</link>
                <description>روزی روزگاری دو تا بز بودند که باهم اختلاف داشتند.یکی از اون ها سفید بود و دیگری سیاه. چوپان همه ی بزها را دوست داشت ولی بز سفید که از همه ی بز ها قشگ تر و پشمش گرم تر بود را بیشتر دوست داشت.برای همین بز سیاه دوست داشت که او از همه عزیز تر باشد. یک روز آن ها داشتند دعوا می کردند که یک دفعه سر و کله ی آقا گرگه پیدا شد. بز سیاه گفت: باید فرار کنیم. بز سفید گفت: نه نباید فرار کنیم. باید با او بجنگیم. برای همین دعواشون شد. گرگه نزدیک بود آن ها را یک لقمه ی چپشون کنه. آن ها دست از دعوا کشیدن و فرار کردند. هی داد می زدند: کمک! کمک!خلاصه آقا گرگه اونارو گیر آورد. بز ها نمی دانستند چی کار کنن. گرگه گفت: حالا کدومشون رو بخورم؟؟بز سیاه گفت:بز سفید رو بخور تا من از دستش راحت شم.آقا گرگه فهمید که بز سیاه دارد کلک میزنه یعنی می خواد از چنگ گرگ خلاص شه.برای همین در یک لحظه بز سیاه را خورد.بعد رفت که بخوابد. او به بز سفید گفت: وقتی بیدار شدم تو را هم می خورم.وقتی گرگه خوابید. چوپان آمد و بز را آزاد کرد و گرگ را کشت.بز سفید دیگر رقیبی نداشت و همیشه با خوبی و خوشی زندگی کرد.</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 21:13:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه ی? مادرجون?</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%88%D9%86-vqllcb7rijd2</link>
                <description>۳۱ خرداد 1400 بود. ما به خونه ی مادرجون رفته بودیم. دایی محمود و علیرضا پسر داییم هم اومده بودند. دایی صادق هم بود. يعني چه خبر بود؟ از صحبت هاشون متوجه شدم که فردا قراره خونه ی مادرجونو  خراب   کنند. من هم از اين فرصت طلايي استفاده کردم و از خونه  عکس و فيلم  گرفتم‌.خراب کردن خونه مادرجوناون شب من و مامانم اونجا خوابيديم. وقتی صبح شد صبحانه خوردیم و بعد از صبحانه بابام هم اومد.دایی محمود، علیرضا، دایی صادق و بابام شروع کردن به خراب کردن خونه ی مادرجون. من هم رفتم  حیاط و کلی گریه???  کردم. بعد آن روز گاهی می رفتیم خونه ی مادرجون.بابام هم مي رفت و کمک می کرد. يک روز دايي محمود و دايي صادق به مادرجون گفتند: اين جا گرد و غبار بلند ميشه. بايد به خونه ي يکي از دخترهات بري. مادرجون نمي خواست بره رشت خونه ي خاله هام، چون دوست داشت براي دايي هام غذا درست کنه و ظرف هاشونو بشوره و بقيه ي کارهاي خونه رو انجام بده. بخاطر اين مادرجون گفت که مياد خونه ي ما. خونه ي ما دو سه دقيقه از خونه ي مادرجون فاصله داره. خاطرات يک روز خوبمامانم به من گفت که چند دقيقه ي ديگر مادرجون مياد اينجا. من خيلي خوش حال شدم. وقتي مادرجون اومد خونمون من بوسش کردم. بد از شام خوابيديم.خاطرات يک روز بدصبح، بعد از صبحانه خاله هام اومدند اينجا. گفتند مادرجون کمر و پاش درد مي کنه بايد ببريمش دکتر . خيلي اصرار کردند مادرجون قبول کرد که با اونا بره رشت. من ناراحت شدم و خيلي گريه کردم چون مادرجونو خيلي دوست دارم. دوباره خاطرات يک روز خوبوقتي مادرجون رفت رشت بعد چند روز کمر و پاش  بيشتر درد گرفت. مادرجونو بردن دکتر. چند روز بعد مادرجونو دوباره آوردن مادرجون به مامان زنگ زد و گفت دارم ميام خونه ي شما. مامان هم به من گفت و من خوش حال شدم. وقتي مادرجون اومد خونمون شام خورديم. بعد شام  کلي باهم حرف زديم کتاب هامو بهش نشون دادم و يه عالمه بوسش کردم. مادرجون يکي دو روز همين جوري موند.روزهاي بعد مادرجون برنامه اش اين بود: صبحانه و ناهار مي رفت خونه ي خودش و شام ميومد اينجا. من دوست داشتم که مادرجون همش خونمون بمونه.  آخراي کار آن ها تا آبان آذر کار کردند. من خیلی دوست داشتم تولدمو تو خونه ی مادرجون بگیرم ولی آنجا نمی تونستیم بگیریم چون خراب بود.                                   تولد من?وقتی خونه تعمیر شد و همه جا رو شستن و بیشتر وسايل خونه رو چیدن ما به خونه ي مادرجون اومدیم. شب تولد حضرت زينب تولد گرفتم و  خيلي بهم خوش گذشت.تابستان و پاييز 1400خونه مادرجون زیادم بد نشده بود ولی از خونه ی قدیمی بهتر نیست.</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 17:49:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاله سوسکه و جشن تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B3%DA%A9%D9%87-%D9%88-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-piehrwfmrueo</link>
                <description>روزی بود و روزگاری‌.خاله سوسکه  و مادر پیرش باهم زندگی می کردند. یک روز خاله نوروز برای خاله سوسکه زنگ زد: سلام خاله سوسکه خوبی چه خبر فردا میای خونه ی ما؟ تولد دختر زن دایی موشه هست. امسال میره تو هشت سالگی. خاله سوسکه گفت: باشه. بعد به مادرش گفت: مامان فردا تو خانه ی خاله نوروز جشن تولد دختر زن دایی موشه.مادر خاله سوسکه گفت: اما ما که لباس تمیز و زیبا نداریم خاله سوسکه گفت اشکال نداره مامان من میرم لباس هم واسه شما و هم برای خودم می خرم.شما همینجا بمونید خاله سوسکه برای خودش و هم برای مادرش لباس خرید. موقع آمدن به خانه بود که یک دوچرخه سوار به خاله سوسکه خورد و پای  خاله سوسکه شکست. یکی زنگ زد به اورژانس. اورژانس وقتی رسید دید که پای خاله سوسکه شکسته. پایش را گچ گرفتند و او را به خانه رساندند. وقتی خاله سوسکه به خانه رسید مادرش به او گفت: عزیزم چرا پایت را گچ گرفته ای؟خاله سوسکه گفت:داشتم می آمدم به خانه که یک دوچرخه سوار به من خورد و پام شکست.فردا شد.خاله سوسکه به مادرش گفت: مامان امسال شما برید به مهمانی من انشاالله سال دیگه به مهمونی میام.مادر خاله سوسکه گفت:عزیزم من بدون تو به مهمانی نمی روم. سال دیگر باهم برویم.نزدیکای شب بود که خاله نوروز زنگ زد و گفت: سلام می خواهیم تولد بگیریم زود بیایید.مادر خاله سوسکه گفت: ببخشید که نمی تونیم به جشن تولد بیایم. خاله نوروز گفت: مگه چی شده!؟مادر خاله سوسکه گفت: ما لباس نو نداشتیم و خاله سوسکه رفت بازار؛ داشت برمی گشت که به یک دوچرخه سوار خورد و پاش شکست. خاله نوروز گفت: حیف شد و ناراحت خداحافظی کرد. او خیلی عصبانی بود.سال بعد شد. خاله سوسکه پایش خوب شد.او روز تولد دختر زن دایی موشه رو می دونست‌‌. به مادرش گفت: مامان امروز روز تولد دختر زن دایی موشه هست.آن ها لباس پوشیدند و به مهمانی رفتند. خاله نوروز از آن ها معذرت خواهی کرد. آن ها روز خوبی را داشتند.</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Tue, 31 May 2022 22:32:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای مهربون</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D9%88%D9%86-ey3uyix8gzlb</link>
                <description>من خدا رو دوست دارم?به من داده گوش و زبانچشم و سر و دست و دهانخدا خیلی مهربونهما رو خیلی دوست داره?به ما نعمت زیاد دادهدست خدا  درد نکنه?                                                                   </description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Apr 2022 00:30:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه رمضان و روز قدس</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%82%D8%AF%D8%B3-gqnmytuulshg</link>
                <description>من امسال ۵ تا روزه کله گنجشکی گرفتم. با فردا میشه ۶ تا.من می دونم که عید فطر و عید قربان نباید روزه گرفت. چون ما مسلمان ها باید در این چند روز جشن بگیریم و شادی کنیم. خدا هم به کسایی که در ماه مبارک رمضان روزه گرفتند پاداش می دهد.راستی فردا هم روز قدس هست و ما ایرانی ها باید برویم در خیابان ها شعار بدیم تا فلسطین آزاد بشود.</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Apr 2022 00:27:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عید اومده دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-vi6gxov1lz7k</link>
                <description> اتل متل توتولهعید اومده دوبارهخونه رو تو جارو کنتاقچه هارو خوب پاک کنسفره ی هفت سین بچیننقل و نبات روش بچینقرآن و آینه و شمعبچین او نارو قشنگبه دید و بازدید بروتبریک بگو به همهکادو بگیر از همهکادو بده به همهعید نوروز ?مبارک بادعید نوروز مبارک</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Mar 2022 15:34:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همسایه های تازه</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-suwmbeypjngo</link>
                <description>چند روز پیش همسایمون از اینجا رفت. دو هفته گذشت. یه همسایه ی دیگه اومد. من ناراحت بودم که اون یکی همسایمون از اینجا رفته بود. مامانم میگفت عزیزم این همسایه های تازه بچه های دیگه ای دارند که از اون بچه ها بهتر هستند. چند روزی که گذشت،ما آن ها را به خونمون دعوت کردیم.من هم با اون بچه ها بازی کردم. همسایه ی جدیدمون دوتا دختر داشت: ساجده ۸ ساله و ساناز ۷ ساله. باهم بازی کردیم. موقع ی شام شد. مامانم ?ماکارونی درست کرده بود.همه داشتیم شام می خوردیم که دیدم ساناز شام نمی خوره. از اون پرسیدم که چرا شام نمی خوری؟ساناز آرام توی گوشم گفت:من ماکارونی دوست ندارم.وقتی با همسایمون خداحافظی کردیم، من رفتم زود خوابیدم چون که باید می رفتم مدرسه. صبح روز بعد، رفتم به مدرسه. ساجده را دیدم.  زنگ تفریح باهم بازی کردیم.۱ سال گذشت. من رفتم به مدرسه. دیدم ساجده نیومده. وقتی رفتم خونه، مامانم به من گفت که ساجده و ساناز از اینجا رفته اند من خیلی ناراحت شدم.چون آنها دوست های خوبی برام بودن.</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jan 2022 23:55:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروس ايران(با کمک بابا جونم)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D9%86%D9%85-vap7psm9choa</link>
                <description>هوا هميشه ابريباران ترانه خوان استبر بام آسمانشرنگين کمان شاد استمردم هميشه در کاررنج و برنج و بيداراين جا عروس ايراننامش بنام گيلان .................................................................................................................................                                                                                                                       ماسولهبام سبز ماسال</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Oct 2021 14:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیل کوچولو و دوستان داستان های مناسب برای کلاس اول</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D9%81%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-nlpix5dgp7rs</link>
                <description>فیل کوچولویی بود که می گفت: چرا من این  خرطوم دراز را دارم من از خرطومم بدم می آید. یک روز وقتی که فیل کوچولو مشغول بازی کردن با حیوانات جنگل بود، یک لحظه چشمش به آن طرف جنگل افتاد که دودی در حال بلند شدن است.فیل کوچولو به بچه ها گفت: این چیه از آن طرف جنگل بیرون می آید؟ میمون کوچولو گفت: بگذار برم بالای درخت. وقتی میمون کوچولو رفت بالای درخت دید که جنگل آتش گرفته. به همه گفت که جنگل آتش گرفته. همه به آن طرف جنگل رفتند. خوشبختانه به موقع رسیدند. فیل کوچولو با خودَش گفت: من باید به حیوانات جنگل کمک کنم. یک ذره با خودش فکر کرد‌ و گفت: یافتم! او به طرف نزدیک ترین رود خانه رفت. وقتی رسید به رود خانه، خرطومش را داخل آب انداخت و آب برداشت. سپس به طرف جنگل رفت و آب به طرف آتش انداخت و بعد از چند بار همه ی آتش ها خاموش شدند. همه فیل کوچولو را بالا انداختند و از او تشکر کردند. فیل کوچولو هم فهمید که خرطومش خیلی کار ها برایش می کند.</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jun 2021 19:32:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دندان من در دهان داییم</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-mddk1ubarm9d</link>
                <description>یک روز مادر جونم، منو براي شام به خونش دعوت کرد .شام لوبیا داشتیم. من و مامان و دایی صادق و  زن دایی زهرا و مادر جون و آقا جون بوديم. همه سر سفره نشستیم، من هم طبق معمول وسط دایی و زنداييم نشسته بودم. هميشه نونو با دست جدا می کردم. اين بار به خودم گفتم: این دفعه با دندونم جدا کنم. وقتی نونو دندون زدم، چون نون برام سفت بود، حس کردم که جای دندونم خالی شده . سريع پاشدم و رفتم تو آینه دندونمو نگاه کردم. دیدم واي دندونم نيست! به همه گفتم: دندونم افتاد. دندونم افتاد ... مامانم گفت: دندونت و قورت دادی!؟ من گفتم: آره. داییم با خونسردي داشت غذاشو مي خورد. ما هم داشتيم درمورد سومين دندونم که افتاده بود صحبت مي کرديم. تو سر و صداي ما، يهويي دايي صادق گفت: این چیه؟ لقمه رو از دهنش در آورد.  اه اه ايشـــــــــــــه! حدس می زنید چی تو دهنش بود؟بله اون دندون من بود.من وقتي که نونو دندون زدم و کشيدم، دندونم کنده شده و افتاده بود تو کاسه لوبياي دايي صادق.اونم بي خبر همونطور که مار و داشت نگاه مي کرد، غذا هم مي خورد. اصلا فکرشو نمي کرد که دندونم  تو غذاش افتاده.همه خندیدیم. داییم رفت روشویی و دهنش  و شست و دیگه غذاشو نخورد. من هم دیگه غذامو نتونستم بخورم. ولي خيلي خوشحال شدم که دندونم تو شکم دايي صادق نرفت وگرنه به قول بابام درخت دندون تو شکمش در مي اومد. فقط تصور کنيد چي مي شد!اون شب یه خاطره با مزه اي شد که همیشه یادم میمونه...زمستان 1399</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jun 2021 23:21:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه ی?خودخواه داستان های مناسب برای کلاس اول مناسب برای کلاس اول</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-obgxcibjdqsj</link>
                <description>یک پروانه?خودخواه بود که می گفت: من از شما خوشگل تر هستم.یک روز پروانه ی خودخواه به قو? کوچولو گفت: من از تو زيبا تر هستم. قوی بیچاره خیلی ناراحت شد. پروانه ي خودخواه یک روز به طوطی?کوچولو گفت: تو چقدر صدای دیگران را تکرار می کنی خسته شدم. یک روز پروانه ی خودخواه در جنگل پرواز می کرد که دید پرنده اي?تو دامی که شکارچی ها برای پرندگان گذاشته بودند گرفتار شده. پرنده می گفت: کمک! کمک! پروانه کوچولو کمکم کن! پروانه به پرنده کمک نکرد و گفت: من بخاطر تو خودم را تو خطر نمی اندازم. یک روز دو برادربا?‍?‍?‍? پدر و مادرشون براي گردش به جنگل اومده بودن. پسر ها در جنگل شیطونی می کردند. یک دفعه یک پروانه دیدند. اون پروانه در حقيقت پروانه ی خودخواه بود. پسر ها با دستشون?پروانه را گرفتند. پروانه که خیلی ترسیده بود داد زد: کمک! کمک! یکی منو نجات بده!... اما هیچ کس صداشو نمي شنيد. پروانه کوچولو از این اتفاق درس بزرگی گرفت که دیگران را مسخره نکنه و اون هایی که کمک می خواهند کمکشون کنه. وقتی پسر ها پروانه را به پدر و مادرشون نشون دادند، پدر و مادرشون گفتند: این چه کاری؟ پروانه را آزاد کنید. بچه ها گفتند: باشه و پروانه را آزاد کردند. از آن به بعد پروانه هیچ کس را مسخره نکرد و اون هایی که کمک می خواستند کمکشان کرد.</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 24 May 2021 13:22:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهیگیر کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-fqasabva6eme</link>
                <description>یک دختر کوچولویی بود به نام سامیرا با پدر و مادرش زندگی می کرد. سامیرا هیچ وقت ماهیگیری بلد نبود. هر وقت که مسابقه ی ماهیگیری برگزار می شد، سامیرا می باخت. یک روز که مسابقه ی ماهیگیری برگزار شد، سامیرا گفت: من باید این دفعه رو برنده شوم! او سریع قلاب ماهیگیری اش را برداشت و به مادرش گفت: مادر من می روم برای مسابقه ی ماهیگیری تمرین کنم. پدرش گفت: سامیرا صبر کن! منم باهات میام! سامیرا و پدر به برکه رفتن. چون اونجا ماهی? های زیادی داشت. وقتی آن ها به برکه رسیدند، قلاب های ماهیگیری هاشون را در آب انداختند. پدر به سامیرا گفت: سامیرا تو باید به قلابِت چند تا کرم???وصل کنی و بعد آن را داخل آب بندازی. سامیرا این کار را اَنجام داد. پدر گفت: آفرین!سامیرا ماهیگیری را یاد گرفت. بالاخره روز مسابقه فرا رسید. همه به سامیرا می گفتند: سامیرا تو میتونی!... سامیرا بیشترین ماهی را گرفت.بله بچه ها سامیرا برنده ی مسابقه شد.</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Wed, 12 May 2021 23:29:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طبیعت?</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-fltylfynwdgv</link>
                <description>یک روز فاطمه و دوستش نادره باهم از مدرسه تا خونه می رفتند. نادره به فاطمه گفت: فاطمه! فردا میای خونه ی ما؟ فاطمه گفت: نه ما داره میریم مسافرت. نادره ناراحت☹شد و گفت: اگه بارون بیاد چه؟ فاطمه گفت: خب میریم خونه ی خالم اینا، اونجا هم مثل خونه ی ما آپارتمانی هست و خوش میگذره. فاطمه اومد خونه. من گفتم: سلام فاطمه! خوب هستی؟ او گفت: سلام خوبم. مامان داشت وسایل سفر را آماده می کرد‌. فاطمه از مامان پرسید: مامان! اگه فردا بارون اومد کجا بریم؟  مامان گفت: خب میریم خونه ی خاله نازنین . فاطمه خونه ی نادره رفت. فاطمه گفت: نادره دیدی گفتم؟ مامانم همینو گفت. فاطمه اومد خونه و لباس هاشو عوض کرد. شب شد. من به فاطمه گفتم: میشه برام داستان کدو قل قله زن را بخونی؟ فاطمه گفت: باشه.‌  او داستان را خوند. وقتی همه خوابیدیم، بارون بارید. صبح شد. وقتی به حیاط رفتیم دیدیم که همه جا خیسه. فاطمه گفت: مواظب باشین سر نخورین! همه سوار ماشین? شدیم. برادرم محسن گفت: وای! دفعه ی پیش مهیار گفت میشه اون توپ⚽️فوتبالتو بیاری؟ محسن توپ ⚽️فوتبالشو آورد. ما راه افتادیم. بابام در راه برای محسن یک پلی استیشن?خرید. برای من هم یک عروسک?خرید و برای فاطمه هم یک بادکنک?خرید. یک دفعه بارون اومد. من، فاطمه و محسن یک صدا گفتیم: حالا باید چه کار کنیم؟! حالا باید کجا بریم؟! مامان گفت: نگران نباشید! خونه ی خاله نازنین میریم. فعلاً از صدای بارون و جاهای دیگه لذت ببرید. محسن خوابید. ما گفتیم: محسن! پاشو رسیدیم. محسن گفت: آخ جونم! همه شام خوردیم. ساعت دو ی شب، همه خوابیدیم. صبح شد. من و فاطمه و محسن و مهسا دختر خالم خسته و کوفته از خواب پا شدیم. همه صبحانه خوردیم. همه از هم خداحافظی کردیم و به خانه ی عمه ثریا رفتیم. من و پسر عمه ام مهیار و دختر عمه هام سارا و لاله و محسن و فاطمه به اتاق سارا رفتیم. همه ی بزرگتر ها داشته درمورد یه چیزی حرف می زدند. من گفتم: مامان! حوصله ام سر رفته! مامان گفت: همه می خوایم بریم گردش. عمه ام خوردنی آورد. محسن هم توپ فوتبالشو ⚽️آورد. من هم عروسکم?را آوردم. مهیار هم بدمینتونشو?آورد. سارا هم بادبادکشو?آورد. فاطمه بادکنکشو?که بابا در راه خریده بود آورد. لاله هم آبرنگ اش? را آورد. چون می خواست طبیعت را نقاشی کند. لاله خیلی نقاشیش خوب هست. من شش سالمه و اسمم نهال است. لاله کلاس سوم، سارا کلاس اول، فاطمه کلاس چهارم، مهیار کلاس دوم و محسن هم کلاس اول است. همه سوار ماشین شدیم. در راه سارا به باباش گفت: بابا! میشه برام بستنی بگیری؟ باباش ترمز کرد و گفت: چطور که همه بستنی بخوریم! باباش به بابای  من زنگ زد: الو! میشه نگه داری ماشینو؟ بابام گفت: باشه. بابام چهارتا بستنی????برای ما خرید. بابای مهیار پنج تا بستنی?...خرید. همه بستی خوردیم. من به بابا گفتم: بابا میشه برام یک آب میوه بگیری؟ بابا گفت: چشم دخترم! بابام از ماشین پیاده شد. بعد چند دقیقه بابا برگشت. من آب میوه?را خوردم. خیلی خوش مزه بود. همه به طبیعت رسیدیم. اونجا پر از درخت های مختلف??... بود. با یک عالمه گل و گیاه. من گفتم: چرا اینجا اینقدر کثیفه؟ بابام گفت: وای! وای! آدم ها نباید تو طبیعت آشغال بریزن! لاله یک نقاشیه?قشنگ از طبیعت کشید. لاله گفت: وقتی بریم خونه، این تابلو? را به دیوار اتاقم می چسبانم! بعد از این که غذا خوردیم. به خونه ی عمه  رفتیم. وسایلمون را برداشتیم و از هم خداحافظی کردیم و به طرف خونمون راه افتادیم.</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 22:46:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علی و مهدی</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinab_yahyapoor/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-poxcfsyvtdf0</link>
                <description>اسم من شکوفه است، ۵ سالمه. خواهرم فاطمه کلاس سوم و برادرم علی هم کلاس اول هستند. من یک خواهر و یک برادر بیشتر ندارم.امروز من و فاطمه باهم بازی می کردیم که علی گفت:فاطمه! شکوفه! میشه با من بازی کنید؟ ما گفتیم: باشه حالا چه بازی؟ علی گفت: ماشین بازی! ما یک صدا گفتیم: ولی این بازی برایِ پسر ها است! ما باهات بازی نمی کنیم. علی گفت: خُب بازی نکنین از مامان اجازه می گیرم خونه یِ دوستم مهدی اینا میرم. ما گفتیم: خب برو.علی گفت: به! به! چه بوی خوبی از آشپزخونه میاد! مامان! ناهار چی داریم؟ میشه برم خونه یِ مهدی اینا؟ مامان گفت: ناهار زرشک پلو داریم.علی گفت: من عاشق زرشک پلو هستم! مامان گفت: دلت میاد این غذای خوش مزه را از دست بدی؟ علی گفت: نه دلم نمی خواد! مامان گفت: خب چرا با شکوفه و فاطمه بازی نمی کنی؟ علی گفت: اونا با من بازی نمی کنند، میگن این بازی برای پسر ها است.‌ مامان گفت: اگه دوست داری برو، ولی جات خالی ما این غذا رو می خوریم. علی رفت پیش مهدی. آن ها باهم بازی کردند. مهدی گفت: فردا تولد خواهرم است، به شکوفه و فاطمه بگو اگه دوست دارن فردا بیان خونه ی ما‌. خواهر مهدی کلاس دوم و اسمش مریم است. علی گفت: باشه. علی اومد خونه. من و فاطمه گفتیم: خوش گذشت؟ علی گفت: آره خوش گذشت. راستی ناهار خوش مزه بود؟ ما گفتیم: خیلی خوش مزه بود. جات خالی بود. علی گفت: مهدی گفته فردا تولد خواهرم مریم است به شکوفه و فاطمه بگو اگه دوست دارن بیان خونه ی ما. ما گفتیم: باشه حالا بگذار از مامان اجازه بگیریم. ما از مامان پرسیدیم. مامان اجازه داد. فردا وقتی که ساعت شش عصر شد، من و فاطمه پیراهنمونو?پوشیدیم. و خونوادگی خونه مهدی اینا رفتیم. تولدش خیلی کیف داد. ما باهم بازی کردیم و بعد از خداحافظی به خونه ی خودمون برگشتیم.</description>
                <category>زینب یحیی پور گراکوئی</category>
                <author>زینب یحیی پور گراکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 22:11:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>