<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زینب نظری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zeinabb</link>
        <description>گرافیست جامعه شناس!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:13:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/210215/avatar/cXGUvt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زینب نظری</title>
            <link>https://virgool.io/@zeinabb</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۵۰ نامه برای ۵۰ سال؛ مروری بر انیمه وایولت اِوِرگاردن</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabb/%DB%B5%DB%B0-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%B5%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D9%90%D9%88%D9%90%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%86-xao3a8alzpge</link>
                <description>خلاصه داستان:وایولت اورگاردن یک انیمه سریالی است که در سال ۲۰۱۸ توسط استودیو Kyoto Animation منتشر شد. این انیمه داستان زندگی وایولت اورگاردن، یکی از سربازان ارتش را روایت می‌کند که از کودکی به عنوان یک سلاح آموزش دیده و فاقد هرگونه عواطف و احساسات انسانی است. وایولت در جریان جنگ تحت سرپرستی گیلبرت افسر مافوق خود قرار می‌گیرد و در یک عملیات به شدت مجروح شده و هر دو دست خود را از دست می‌دهد، زمانی که در بیمارستان به هوش می‌آید متوجه می‌شود که گیلبرت در جریان جنگ مفقود شده است.دو دست مصنوعی به جای دست های واقعی برای او جایگزین می‌کنند و او که دیگر قادر به جنگیدن نیست به یک شرکت پستی می‌رود و کار با ماشین تحریر را یاد می‌گیرد، سپس با نوشتن نامه هایی که توسط سفارش دهندگان مختلف به او سپرده اند شهرت زیادی کسب می‌کند...۵۰ نامه برای ۵۰ سالدر یکی از قسمت ها، وایولت برای کار به خانه‌ی زن جوانی می‌رود که به تنهایی از دختر کوچکش نگهداری می‌کند. زن از بیماری صعب العلاجی رنج می‌برد و فرصت چندانی از زندگی برایش باقی نمانده است.وایولت حدود یک هفته در خانه زن می‌ماند و روزها از صبح تا شب مشغول نوشتن نامه ها می‌شود.در این ميان؛ دختر کوچولو نیز از اینکه نمی‌تواند وقت بیشتری را با مادر خود سپری کند ناراحت و عصبانی است...وایولت نوشتن نامه ها را به پایان می رساند و خانه زن را ترک می‌کند. زن جوان کمی بعد رفتن وایولت به خاطر عود کردن بیماری فوت می‌کند و دختر کوچولو در نهایت با پرستار خود به تنهایی بر سر مزار مادرش حاضر می‌شود.💔اما ماجرای نامه ها؟کمی بعد مشخص می‌شود که زن جوان در آن یک هفته سفارش نوشتن ۵۰ نامه را به وایولت می‌دهد و به یک شرکت پستی می‌سپارد تا در ۵۰ سال بعد، هر سال و در روز تولد دخترش یک نامه از طرف او برایش پست کنند، نامه هایی که بیانگر عواطف، محبت و حسرت و آرزوهایی است که یک مادر از نبودن در کنار فرزندش حس می‌کند.انیمه در ادامه نمایی از سی و اندی سال بعد را نشان می‌دهد، دختر کوچولو به زن جوان و محققی تبدیل شده است که اکنون خود یک دختر نوجوان دارد و به خاطر شغل خود کمتر به خانه می‌آید.نامه ها همچنان در روز تولد دختر کوچولو که اکنون زن بالغی شده است، پست می‌شوند اما زن جوان توجهی چندانی به آنها نمی‌کند!دختر نوجوان از بی توجهی مادر خود به نامه های وایولت و مادربزرگ خود شگفت زده و سردرگم است و این نامه ها برای او به سوژه جالبی مبدل می‌شوند...جهان رنج های ما!بار اول که انیمه وایولت اورگاردن را تماشا کردم یک جعبه دستمال کاغذی تمام شد! انقدر گریه کردم که چشم هایم کم سو شده بود! و ۵۰ نامه تنها یکی از اپیزود های آن بود!راستش را بخواهید، ماجرای ۵۰ نامه آن اول ها خیلی برایم جالب بود، حتی ایده پیدا کردن شرکت پستی که بتوان اینچنین سفارشی به آن داد هم به سرم زد!خیلی جالب است که انسان بتواند حتی پس از مرگش هم برای عزیزانش یادگاری به جا بگذارد...اما این روزها بیشتر با دختر کوچک همدری میکنم و حس و حال آن را بیشتر درک میکنم...چیزی که آن دختر بچه به آن احتیاج داشت نامه نبود! او به مادری احتیاج داشت که حتی اگر زمان اندکی هم شده دقایق پایانی عمرش را با او سپری کند، نه اینکه بنشیند و برای آینده نامه بنویسد!شاید آن نامه ها در آینده به عامل خشم دخترک مبدل شدند و هیچ نکته جالبی در آنها برای او وجود نداشت!این خشم سوگواری را یک بار در فوت عزیزی تجربه کرده ام، اینکه چرا آدم ها برای ما باقی نمی‌مانند و این قضیه در ید اختیار هیچ کدام از ما هم نیست، خیلی ناراحت کننده است.</description>
                <category>زینب نظری</category>
                <author>زینب نظری</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 22:44:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا هنوز قشنگی هاشو داره...</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-gswggqy3ao8r</link>
                <description>منم تو گالریم گشتم و خاطره های قشنگی پیدا کردم. آدم ها فقط تو لحظه های قشنگشون به فکر عکاسی هستن...گل ها کنار همدیگه یه جور دیگه قشنگنخونه ای که از گزند بساز بفروش ها در امان مونده بود..این شهر بارونیش قشنگ تره...دهه کرامت ۱۴۰۴ در جوار امام رئوفچه لحظه های قشنگی بود..بازدید از خانه داروغه در مشهدخانه حاج حسین ملک در مشهد که تبدیل به یکی ساختمان های میراث فرهنگی شده بود، حاج حسین ملک از تجار برجسته و با نفوذ حامی بزرگ فرهنگ و هنر در مشهد بود. روحش شادحوض عمارت حاج حسین ملک این ها:) از اون عمارت به اون بزرگی این حوض نیلوفری رو خیلی دوست داشتم...رشت زیبای خودمونعید غدیر ۱۴۰۴؛ روز سوم جنگ دوازده روزه، ناراحت اما امیدوارته چین؛ واپسین تلاش های من در عرصه آشپزی.... پیش به سوی خیاطی و سر و سامون دادن به پارچه های اگوری پگوری✂️به وقت طراحی لوگومجسمه پیرمرد پستچی رو به روی ساختمان قدیمی پستبه وقت خریدن هدیه؛ این همه جوش زدم آخرشم هیچ کس به حرفم توجه نکرد👩‍🦯با دوستان جان...وضعیت ما در سال ۱۴۰۴:)خلاصه که لحظه های خوب زیاد بوده... در همه حال خدایا شکرت🙏🏻</description>
                <category>زینب نظری</category>
                <author>زینب نظری</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 19:43:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خاطر یک آینه بغل ناقابل!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabb/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%BA%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-uhpej7uss9kz</link>
                <description>این روزها دائما به این فکر می‌کنم که جان انسان چقدر ناچیز و بی ارزش است و زندگی همه ما به مویی بند است.غروب روز پنجشنبه ۱۸ دی ماه، همه‌ی ما در پذیرایی نشسته بودیم و در مورد اوضاع سیاسی مملکت و شلوغی ها گپ می‌زدیم که صدای سر و صدای همسایه‌ها از داخل کوچه به گوش رسید.با کمی پرس و جو مشخص شد که دعوا بین دو نفر از همسایه‌ها است؛ ماجرا از این قرار بود که یکی از ساکنین انتهای کوچه، در زمان پارک ماشین، کنار درب خانه‌اش با ماشین مهمان یکی دیگر از همسایه‌ها تصادف کرد و یک آینه بغل ناقابل در این ميان شکسته شد. همسایه‌ی انتهای کوچه که آقای مسن و آبرومندی بود قول جبران خسارت در آینده را داد (البته که خسارت چندانی هم در کار نبود) و به خانه خود بازگشت.اما خانم همسایه که مهمان عزیز و مهمش پسر عزیزکرده از شوهر اولش بود به خانه همسایه انتهای کوچه هجوم برد و شروع به دعوا و مشاجره لفظی با آقای همسایه کرد، او را به خانه برگرداندند اما این خانم انگار ول کن ماجرا نبود و دو مرتبه دیگر به خانه همسایه هجوم برد! در دفعه سوم و آخر آقای همسایه که بیماری قلبی داشت، حالش بد شد و هر چقدر هم که با اورژانس تماس گرفته شد به خاطر شلوغی های روز پنجشنبه خبری نشد، سایر همسایه‌ها به ناچار او را سوار ماشین کرده و به بیمارستان بردند.همه‌ی ما در حال دعا کردن برای سلامتی او بودیم که خبر دادند مرد بیچاره در راه تمام کرده...حالا همه این جار و جنجال ها فقط به خاطر یک آینه بغل ناچیز بوده که ارزش مادی چندانی هم نداشته است! یک زندگی از دست می‌رود و یک خانواده داغدار می‌شود تا آن زن نفهم همسایه ناتوانی در مدیریت خشم و توانایی حل مسئله اش را به رخ بکشد.حالا خانواده آن مرحوم از زن همسایه شکایت کرده‌اند و پیغام پسغام فرستاده‌اند که زن همسایه باید از این محل برود! ما که از نزدیک شاهد دعوا نبودیم اما سایر همسایه ها می‌گویند که زن همسایه در آخرین مراجعت به خانه مرحوم و در حین دعوا او را هل داده است!مرد بیچاره چطور دستی دستی و بر سر یک دعوای احمقانه از دست می‌رود.متاسفانه همه روزها و ثانیه ها در این دنیا عبرت و درس زندگی است....</description>
                <category>زینب نظری</category>
                <author>زینب نظری</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 15:45:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در این جراحی اقتصادی بیمار از دست رفت!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabb/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA-dqzyfaktwtq1</link>
                <description>سال ۹۸ است و پای درس جامعه شناسی شهر نشسته ایم؛ استاد مربوطه که از چهره های برجسته جامعه شناسی و مشاورین دولت وقت است درس را آغاز می‌کند:&quot;دولت‌ های رفاه با مداخله بی و حد و حصر در حوزه های مختلف درمانی و خدماتی و.... تن سنگین خود را به دوش می‌کشند و راه به جایی نمی برند... دولت ها باید وظایف خود رو به بخش خصوصی واگذار کرده و نقش خود در قیمت گذاری و تعزیرات و....کنار بگذارند&quot;آبان ۹۸ است و همه جا شلوغ شده، بعد از آن هم آذر و دی و‌... فصل امتحانات است. لای کتاب ها را هم باز نکرده ایم سال آخر لیسانس است و اکثر بچه ها دیروز تا غروب درگیر تجمع داخل دانشگاه بوده اند. روز امتحان فقط برگه پر می‌کنم.... استاد محترم همه بچه ها را پاس می‌کند، هیچ کدام مان فرصت درس خواندن نداشته‌ایم.حالا سال ها گذشته است اما من این روزها بیشتر از همه از این علوم انسانی در خدمت سرمایه داری منزجر می شوم. از این تئوری های سیاسی که تا آرنج دست در جیب مردم می‌کند و از آنها سپر انسانی می‌سازد.از اینکه دولت ها به جای مبارزه با فسادهای ساختاری و رانت های عریض و طویل خون مردم را به شیشه می‌کنند.فکر های درهم و بر هم توی سرم رژه می‌روند؛ یاد آن دخترک فارغ التحصیل سال های قبل می‌افتم که به یکی از کشورهای اروپایی مهاجرت کرده است و در چنل شخصی تلگرامش نوشته است زنده باد سرمایه داری و آزادی!یاد برتراند راسل که بعد سفر به روسیه انقلابی پیش از نامگذاری به اتحاد جماهیر شوروی در مورد مکتب مارکسیسم نوشت ما از راه درستش اشتباه کردیم!به یاد دانشجوی هالوی علوم انسانی که ذهنیتش از این حرف های پامنبری فراتر نمی رود و حتی در هیئت فرد تحصیلکرده و باسواد از آن حمایت هم می‌کند!جناب حافظ باز هم به یاری ام میاید:محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببردقصه ما است که در هر سر بازار بماند!</description>
                <category>زینب نظری</category>
                <author>زینب نظری</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 20:55:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزییات، کسب و کار من است</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabb/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-p5bjbeekutbz</link>
                <description>بقیه‌ی آدم‌های دنیا مگر چه طور پول در می‌آورند؟این سوالی است که همیشه آخر هر فصل‌ از خودم می‌پرسم.آخر پاییز است و به عنوان گرافیستی که رسالت اول آن صفحه‌آرایی است با فصلنامه ها و سردبیرهای تازه کار بر سر و کله‌ی هم می‌زنیم و از همه مهم‌تر در آستانه فروپاشی روانی هستم.کم کم به فکر این میافتم که یک دستورالعمل برای سردبیرها ارسال کنم تا کمتر به جانشان غر بزنم.تقصیر خودشان است! زبانم مو در آورد از بس که گفتم آن نیم‌فاصله خانه خراب را درست رعایت کنید و نیم‌فاصله کاذب را در سیستم تنظیم کنید. در کنار طراحی به شغل شریف ویراستاری هم ادامه می‌دهم. جزئیات مهم است، حتی اگر به اندازه یک ویرگول باشد!از چند ماه قبل برای صفحه آرایی نوبت رزرو می‌کنند و در پایان هم همه‌شان کارهای‌شان را با هم می‌فرستند! خب چرااااااین شباهت رفتاری از دید مردم شناسی قابل مطالعه و بررسی است.یک دستم به صفحه آرایی و ویراستاری است و یک دست دیگر مشغول ادیت n ام قالب پست فلان شرکت صنعتی است، چرا؟ چون آقای مدیر عامل یک دفعه تکست کار را کلا تغییر می‌دهد و باید از نو ادیت بزنم.به مسئول سفارشات شرکت پیام می‌دهم که: &quot;این یارو واقعا روانیم کرده&quot; او تاکید می‌کند که تنها نیستم و او هم در آستانه فروپاشی روانی است! از چند ماه قبل به او توصیه کرده‌ام که برود سراغ یک شغل دیگر و الا با این اوضاع خیلی زود پیر می‌شود!هر چقدر اصرار می‌کنم که این زمینه و فونت با هم همخوانی ندارد به خرج آقای مدیر نمی‌رود و روی سفارش خودش پافشاری می‌کند. با لب و لوچه آویزان ادیت نهایی را زده و از کار خروجی می‌گیرم.در نهایت به مسئول بخت برگشته اخطار می‌دهم که از پست های بعد تغییرات دقیقه نودی و یهویی را قبول نمی‌کنم و حتما از سفارش خود مطمئن شوند. یادم باشد دفعه بعدی حتما این موارد را فاکتور کنم.از مزایای شغل ما همین بس که مجبور نیستیم به صورت حضوری با آدم ها سر و کله بزنیم و از معایبش هم راستش در این خصوص الان چیزی به ذهنم نمی‌رسد!گاهی دلم میخواهد زمان متوقف شود یا مثل سکانس های دعوای لیلی و مارشال توی سریال آشنایی با مادر( himym) یک نفر پاز کند ولی متاسفانه ممکن نیست!لیلی و مارشال:)گردن محترم هم این وسط بازی درآورده و کم کم ارور ۴۰۴ می‌دهد، هر گونه گرفتگی مفاصل و عضلات برابر با یک هفته استراحت مطلق و عقب ماندن کارها است.چشم‌هایم را می‌بندم؛ به جزیره‌ی دوری فکر می‌کنم که تور صیادها پر از صدف و مرجان و پری دریایی است!چشم‌هایم را باز می‌کنم، خبری از تور صیادان و پری دریایی نیست؛ تنها گستره‌ی آبی اتاقم قالی فیروزه‌ای و گل‌های سرخ قالی است. سراغ حروف چینی مقاله《احیای عدالت معاوضی》دکتر فلانی رفته و از خیال و وهم بیرون می‌آیم.دنیای رنگ و شکل‌ها را دوست دارم و از شغلم راضی‌ام. جزو آن ۲۰_۲۵ درصد جمعیت جهان هستم که واقعا از شغل خود رضایت دارند! طبق تحقیقات رسمی حدود ۴۰ درصد از کارکنان مشاغل در جهان و طبق یک پژوهش غیر رسمی بیش از ۸۰ درصد کارکنان مشاغل در ایران از شغل خود رضایت ندارند و این آمار فاجعه است...پ.ن: ببخشید این روزها کمی غر غرو شده امپ.ن۲: نوشتن بعضی از حوادث از بار روانی آنها کم می‌کند</description>
                <category>زینب نظری</category>
                <author>زینب نظری</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 19:30:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ی پنجره آشپزخانه، آرایشگاه زنانه و یک ماجرای دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabb/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-lm7mxx31an4j</link>
                <description>پنجره کذایی آشپزخانه:)یکبار نوشتم که هر پنجره داستان خودش را دارد و گاهی داستان پنجره‌ها از داستان آدم‌ها بیشتر است. پنجره‌های خانه‌ی ما هم از این قاعده مستثنی نیستند، اما هیچ پنجره‌ای به اندازه‌ی پنجره‌ی آشپزخانه در این سال‌ها داستان و ماجرا نداشت. چندین‌سال قبل که بابا این خانه را خرید یک ساختمان نیمه‌کاره بیشتر نبود و بخش عمده‌ای از گچ‌کاری، سفیدکاری و... در آن هنوز در حال انجام بود. یکی از پنجره‌های این خانه یعنی پنجره‌ی آشپزخانه رو به کوچه‌ی کناری باز می‌شد که از قضا در آن کوچه‌ هم یک آرایشگاه زنانه قرار داشت؛ خانم صاحب آرایشگاه هم که در ظاهر فردی ظاهرالصلاح و متشرع بود به جنگ و دعوا با سایر همسایه ها معروف بود و از همان روز اول مرافعه را آغاز کرد.این آرایشگاه زنانه یک دریچه کوچک رو به کوچه داشت که همیشه باز بود، خانم آرایشگر همسایه هم از همان روز اول با جنگ و دعوا سراغ بابا آمد که کارگرهای ساختمان شما از پنجره و روی داربست آرایشگاه من را دید می‌زنند و فلان و بهمان! بابا هم که آدم با آبرویی بود و این قبیل تهمت‌ها برایش خیلی سنگین و زشت بود به آن خانم اطمینان داد که هرگز اجازه نمی‌دهد این اتفاق بیافتد و به این ماجرا رسیدگی خواهد کرد، از خانم همسایه هم خواهش کرد که آن دریچه را با یک پرده به نوعی مستتر کند که دیگر از این قسم سوءتفاهم ها پیش نیاید، اما آن خانم نه تنها آن دریچه را پرده نزد، بلکه جنگ و دعوا هر روز ادامه داشت و او هم هر روز در حال تهمت زدن به کارگران ساختمانی روی داربست و در حال کار و بابا بود. بابا هم اعصابش واقعا خرد و خاکشیر شده بود و هیچ کدام از ما چشم دیدن خانم همسایه را نداشتیم. حتی روزی که به آن خانه اسباب‌کشی کردیم بابا اکیدا باز کردن پنجره‌ی آشپزخانه را ممنوع کرد!دعوا‌ی اهالی آن کوچه با آن خانم فقط به ما محدود نمی‌شد و سایر ساکنین نیز هر روز با او بر سر جای پارک دعوا داشتند. چون آن محله مسکونی بود و اهالی معتقد بودند که جای پارک داخل کوچه به آن خانم که یک ملک تجاری دارد نمی‌رسد! یک سال ماه رمضان بابا خسته و کوفته از سرِ کار به خانه آمده بود و در حال استراحت بود که دیدیم یک نفر با مشت به در می‌کوبد، در که باز شد دیدیم یکی از همسایه‌های داخل کوچه است که آمده است از بابا خواهش کند تا ماشینش را جا به جا کند؛ مریض بدحال داشت و هر چقدر از آن خانم آرایشگر خواهش کرده بود ماشینش را جا به جا نکرده بود و کوچه را مسدود کرده بود! بابا هم با اعصاب خوردی به کوچه رفت تا آن همسایه بتواند از کوچه خارج شود و همین ماجرا باعث یک دعوای خیلی خیلی بزرگ در آن روز شد، چرا؟ چون خانم همسایه در حال شمردن پول بود و نمی‌توانست یا نمی‌خواست ماشینش را جا به جا کند! آن روز اعصاب بابا با زبان روزه واقعا خورد شد و با گذشت چندین سال هنوز هم برای آن روز او غصه می‌خورم.چند سال بعد آن خانم کلا از محل ما رفت و آن مغازه را هم فروخت. از سایر همسایه‌ها شنیدیم که متاسفانه به بیماری سرطان مبتلا شده‌است. هیچ کدام از ما نعوذبالله به جای خدا ننشسته‌ایم و بابا هم آدمی نبود که دیگران را نفرین کند یا بد کسی را بخواهد، اصولا معتقد است که جنگ و دعوا با زن‌ها کار خیلی زشتی است! اما من فکر می‌کنم که آن همه جنگ و دعوا و اعصاب خوردی واقعا تاثیر منفی بر روی سلامت آدم می‌گذارد. آن خانم یک روز آمد و از بابا حلالیت خواست و اعتراف کرد که بابا واقعا آدم خوب و با آبرویی بوده است! بابا هم با گفتن تعارفات معمول او را حلال کرد. حالا چند سال است که ما اجازه داریم از پنجره‌ی آشپزخانه بیرون را تماشا کنیم. از آن پنجره، نانوایی سنگکی محل ما و اینکه چه زمان‌هایی شلوغ و خلوت است قابل تماشا و بررسی است. البته به قسمتی از کارگاه مبلسازی پسر مبلساز محل که شغل او در اصل چیز دیگری است ☠ هم دید دارد که ماجرای آن بماند برای یک روز دیگر....</description>
                <category>زینب نظری</category>
                <author>زینب نظری</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 17:13:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ی پنجره‌ی باز اتاق من</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabb/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%85%D9%86-shsrnvrshyp2</link>
                <description>صدای آهنگ پسر مبل ساز اول کوچه همیشه به راه است، بیشتر به سبک پاپ علاقه مند است.&quot;غم تقدیر هم قطار درد ما شدهدریا شبیه بغض ما شده...&quot;آرون افشار، رضا بهرام و این ها گوش می‌دهد. خدا را شکر که طرفدار رپ مَپ و این آهنگ های عجیب و غریب نیست.آن اول ها از دوز بالای بی ملاحظگی شان خیلی عصبانی میشدم اما الان دیگر عادت کرده ام، گاهی وقت ها فراموش میکنم که یک موسیقی دارد توی متن زندگی ام پلی می شود!روز ها که تمام می‌شود. شب ها پسرک همسایه رو به رویی گیتار تمرین می کند، گاهی وقت ها هم شاگرد دارد. کسی به صدای دومی معترض نیست، مخصوصا وقتی باران می بارد؛ او هم گیتار در دست می‌گیرد و چند قطعه می‌نوازد‌. این سری باید از پنجره داد بزنم: تِرَک های شادمهر را بزن!&quot;میون آتیش بازی چشمای تو‌وووو قدم زدم شاید که باورت بشه معنی عشقو بلدم&quot;من به این صدا ها عادت کرده ام، انقدر عادت کرده ام که دیگر آنها را نمی‌شنوم. شبیه آدم هایی که کنار دریا زندگی می‌کنند و دیگر صدای موج ها را نمی شنوند.اما چیز های دیگر را هم دوست دارم؛ صدای بچه مدرسه‌ای هایی که ظهر ها تعطیل و از این کوچه رد می شوند.حرف های جالبی هم می‌زنند و البته خیلی هم بی ادب هستند، فحش هایی بلدند که ایرج میرزا جلویشان لنگ بیاندازد! جدیدا چند فحش امروزی از آنها یادگرفته ام.دختر بچه هایی که زیر دیوار ما خاله بازی و عروسک بازی می‌کنند هم خیلی دوست دارم، یکی‌شان عاشق تیمور شده بود و می‌خواست او را به زور به خانه ببرد تا با اون بازی کند، اما مادرش موافقت نکرد و معتقد بود تیمور هزار جور درد و مرض دارد و دختر با چشمان گریان راهی خانه شد. تیمور گربه محله ما است، البته نمی‌دانم چرا اسمش را تیمور گذاشته‌اند چون یک خانم محترم با چند سر توله است. البته توله هایش همیشه می‌میرند و او هم همیشه افسردگی بعد از زایمان و داغ مرگ فرزند دارد.توی این کوچه از همه می‌گذرم جز پیرمرد هایی که دقیقا زیر پنجره اتاق من سیگار می‌کشند!باید بگویم یک تابلو نصب کنند که سیگار کشیدن در زیر دیوار ساختمان ما اکیدا ممنوع!خلاصه که پنجره این اتاق را خیلی دوست دارم، تابستان ها صدای قورباغه و بوی نیزار از تالاب نزدیک خانه به گوشم مي‌رسد. پنجره گاهی بسته است، البته عایق صدا و سرما نیست، به آشپزخانه طبقه اول راه دارد، اگر غذایی بسوزد خودم اول از هم خبردار می‌شوم. گاهی فکر می‌کنم داستان این پنجره از آدم ها بیشتر است.</description>
                <category>زینب نظری</category>
                <author>زینب نظری</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 14:54:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دمی با حافظ و اپلیکیشن موبایلی فالگیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabb/%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%88-%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C%D8%B1-ml9h5o1gkbv4</link>
                <description>بعضی شب ها قبل از خواب به من الهام می‌شود که امشب باید فال حافظ بگیری وگرنه سه نوبت دیگر، حالا سه روز یا سه ماه یا سه سال دیگر بدبخت می‌شوی! و این فرایند حتما هم شب‌ها باید انجام شود، روز نمی‌شود از حیث اعتبار خارج است!به صفحه اپلیکیشن موبایلی فال حافظ وارد می‌شوم. یک حمد و سه قل هوالله نثار روح خواجه شیراز کرده به مانیتور گوشی فوت می‌کنم (این فوت، قلق فال است و کار را در می آورد). با ندای ای حافظ شیرازی نیت کرده و آیکون فال را لمس می‌کنم.رابطه‌ام با خواجه شیراز همانند رابطه دو دوست قدیمی است. حتی گاهی حکم روان‌درمانگر و مراجع را دارد. از جیک و پوک زندگی من خبر دارد! حتی یکبار که بسیار فقیر و بی‌پول شده بودم در جواب فال توصیه کرده بود: 《درست است که بسیار تهیدست و نیازمند شده‌اید اما مشکلات مالی شما به زودی به پایان می‌رسد!》 یا یک‌بار که از سر مسخره بازی فال می‌گرفتم در جواب فال به من توپید که تمسخر و استهزای دیگران کار درستی نیست! حافظ  زیر و بم زندگی‌ام را بلد است و رفاقت دیرینه‌ای با من دارد هرچند که در ادبیات طرفدار تیفوسی سعدی هستم. (البته سعدی شاید خیلی با من حال نکرده باشد و بگوید برو با حافظ خوش باش و فاتحه هایت را هم برای او بفرست!)خلاصه که با حافظ خیلی صمیمی هستم، مثل دو تا رفیق می‌مانیم. او هم کم از من حمایت نمی‌کند و همیشه من را در راه تلاش هایم تشویق می‌کند.غزل حافظ حکمت عجیبی دارد، یک نوع تکثر و پراکندگی خاصی که فقط مختص شعر اوست و جای دیگری یافت نمی‌شود.رفیق عزیز ما اهل تسامح و مدارا است و هیچ وقت آدم را ناامید نمی‌کند. امشب هم چند واحد ادبیات، روانشناسی، مردم داری و اخلاق با استاد پاس می‌کنم. از بین همه بیت‌ها این بیت بدجور به دلم نشسته است:در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند استخدايا منعمم گردان به درويشي و خرسنديپ‌ن: ساعت ۲ بامداد ششم آبان است و واقعا دیر وقت است!پ.ن۲: من آدم خرافاتی نیستم، تصمیمات مهم زندگی‌ام را هم به این جور مسائل گره نمی‌زنم اما شنیدن شعر خوب همیشه حال آدم را بهتر می‌کند.</description>
                <category>زینب نظری</category>
                <author>زینب نظری</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 18:40:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتی اسمشان هم یادم نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabb/%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-utwcmfxii2ee</link>
                <description>دیروز که سرگرم فکر‌های درهم و برهم بودم، ناگهان به تفاله‌های تهِ لیوان چایی رسیدم. ذهنم رفت سمت آقای ایکس از آشناهای قدیم دانشگاه و هر چه تلاش کردم تا فامیلی‌اش را به یاد بیاورم بی‌فایده بود! سرانجام پس از جست‌ و جو‌های بسیار در سایت‌های مختلف، نام خانوادگی آقای ایکس مسئول محترم و مشهور اسبق در تشکیلات دانشجویی فلان پدیدار شد. یعنی اگر تا یکسال قبل یک نفر به من می‌گفت که روزی می‌رسد که حتی نام خانوادگی آقای ایکس را هم فراموش می‌کنی، یک دل سیر به او می‌خندیدم.امکان نداشت آقای ایکس، سوهان روح دوره‌‌ی چندساله دانشجویی من و تنی چند از سایر دوستان دانشگاه که سال آخر لیسانس را برای همه‌مان زهر کرد! یعنی اگر بنا بود یک روز زوال عقل می‌گرفتم و حتی نام خودم را هم فراموش می‌کردم، نام آقای ایکس را هرگز. مگر می‌شود آدم ملک عذابش را از یاد ببرد؟ اما این چهره نادم و خجل امروز اینجاست تا با نهایت شرمندگی اعتراف کند که بله! هیچ چیز در زندگی غیر ممکن نیست. این که آقای ایکس چه بود و چه کرد بماند برای یک روز دیگر، اما اجازه بدهید تا با تکیه بر تجربه بیست و اندی ساله خود، این مانیفست را صادر کنم که بحرانی‌ترین و رنج‌آور ترین لحظات زندگی انسان به مرور زمان آنقدر بی اهمیت می‌شود که حتی می‌توان نام خیلی از شخصیت‌های اعصاب خورد کن را هم از یاد برد.راستش خوب که نگاه می‌کنم اسم خیلی‌های دیگر را هم به یاد نمی‌آورم؛ اسم آن هم اتاقی‌های آزار‌دهنده‌ی خوابگاه که برای فرار از شرشان یک کتاب می‌زدم زیر بغل و به سالن ورزشی پناه‌ می‌بردم. اسم آن‌ها را فراموش کرده‌ام اما کتاب «قیدار» امیرخانی را نه. یحتمل «قیدار» همنشین بهتری نسبت به آدم‌ها بوده است. صبر می‌کردم تا مسئول شیفت شب چراغ‌ها را خاموش کند و من را هم به صورت محترمانه از آنجا بیرون کند! هیچ چیز در دنیا حال بهم زن‌تر از خوردن و خوابیدن کنار آدم‌هایی نیست، که به صورت متقابل طاقت دیدن ریخت هم را هم ندارید! حالا بیشتر از هفت سال از آن روز‌ها گذشته‌است و من حتی چهره‌ی آن آدم‌ها را هم دقیق به یاد ‌نمی‌آورم. مثلا اگر یک روز در خیابان ببینم‌شان معلوم است که همدیگر را می‌شناسیم. دیگر آنقدرها هم خنگ نشدم!القصه، سال‌ها گذشته است اما من هنوز از جادوی مفهوم زمان شگفت‌ زده می‌شوم. اینکه آدم‌ها تا چه مقدار در زندگی ما موقتی هستند و اصلا ما خودمان چقدر در این دنیا موقتی هستیم کمی ترسناک است و البته بیشتر مایه خوشحالی.</description>
                <category>زینب نظری</category>
                <author>زینب نظری</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 01:39:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمال‌گرایی کار دستم داد</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabb/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-poumsnanqo7i</link>
                <description>یک تصویر ساده را از صبح چند بار ادیت می‌کنم، باز هم بین فرستادن یا نفرستادن برای کارفرما مردد هستم، رنگ‌ها هیچ وقت مناسب نیستند و همیشه باید تغییر کنند. اصلا چطور است بین دو ادیت هر دوتایش را برای مشتری بفرستم؟ ممکن است این اواخر دیوانه شده باشم؟ از صبح این سوال‌ها را صد دور از خودم پرسیده‌ام و به خودم کم فحش نداده‌ام. من نمی‌دانم دقیقا چه مرگم است! حس کثافت این‌که هر کاری که انجام دهی، باز هم کامل نیست و حتما یک عیب و ایرادی دارد.کمال‌گرایی افراطی یعنی بین انجام دادن و انجام ندادن کار‌ها همیشه قِل بخوری به سمت بی‌عملی. یعنی هیچ‌چیز آنقدر بی‌نقص نیست که با جهان پیرامون و حتی خودت به اشتراک بگذاری. یعنی فکر کردن به این‌که همه انسان‌های کره‌ی زمین بیکار هستند تا از تو ایراد بگیرند! یک مرض ناجوری است که آدم را تا مرز افسردگی می‌برد و ماجرا از این قرار است که هیچ‌کاری انجام‌ نمی‌دهی چون می‌دانی که بهترین نیست و سرشار از ایراد هستی و چون هیچ‌کاری انجام‌ نمی‌دهی هم ناراحتی! یک‌جور تناقض آشکار حل نشدنی است.فکر یه چاره کردممیز تحریر را به جلو هل می‌دهم. پنکه زمینی را جا به جا می‌کنم. سیستم را دوباره روشن می‌کنم، به درک، مهم نیست چقدر مردد باشم. بالاخره باید یک کاری انجام داد و شاید میان همین میل به تغییر و اقدام به آن، چندین هفته فاصله افتاده باشد. طراحی را به پایان می رسانم، به نظر خودم خیلی هم بد نشده، اما خیلی هم خوب نشده! اصلا خوب یعنی چه؟ مگر نه اینکه کار طراحی خیلی سلیقه‌ای است و دنیای سفارش دهنده‌ها زمین تا آسمان با اصول و مبانی فرق دارد! شاید این حرف‌های دل‌خوش‌کنک را برای راحت کردن خیال خودم می‌زنم.غول مرحله آخر به اشتراک گذاشتن تصویر در صفحه شخصی‌ام است. دیگر مهم نیست که دیگران چه می‌گویند، هر چه بادا باد. حس خوب اهمیت ندادن به قضاوت‌های دیگران و مهم‌تر از آن قضاوت‌های خودم، یکی از مهم‌ترین دستاورد‌های بزرگسالی است! شاید در این راه کمی از استاندارد‌های معیارم پایین بیایم.از کجا شروع شد؟مثل روانکاوها نشسته‌ام و روانم را زیر و رو می‌کنم، ریشه این حجم از کمال‌گرایی از کجای زندگی آدم در می‌آید؟ به قول فروید همه چیز ریشه در کودکی دارد! البته جناب فروید کم هم بیراه نمی‌گوید. شاید با تعریف های اما و اگر دار مامان. یعنی هر چقدر هم که در یک کار خوب باشم یا بهترین خروجی ممکن را داشته باشم، آخر همه‌ی به به و چه چه هایش یک اما دارد، و اما یعنی کشک! یعنی رنج بیهوده جسم و جان آدمیزاد. خوب که نگاه می‌کنم خودش هم همینطور است، هیچ وقت نشنیدم یک بار بدون اینکه از نکته‌ای چشم پوشی کند کارهایش را جلو ببرد. برای هرچیز خودش را الکی زجر می‌دهد و ما هم حاصل همین تربیت هستیم. دلم بیشتر می‌سوزد، بیشتر برای خودش.کمال‌گرایی حاصل تعامل نادرست با محیط و انرژی است، یعنی انتظار بیجا و حتی ناممکن. یعنی القای حس همیشگی ناکافی بودن و اگر شخصی بخواهد این تفکر نادرست را کنار بگذارد باید یک مبارزه جانانه با طرحواره‌‌ی کمالگرایی افراطی خود داشته باشد.</description>
                <category>زینب نظری</category>
                <author>زینب نظری</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 20:42:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولی من آدم محتوا بودم نه فرم!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabb/%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%85-p9fljlmjwvlc</link>
                <description>امروز که با تازه ترین سردبیر فصلنامه زیر دستم داشتم راجع به ابتدایی ترین اصول صفحه آرایی سر و کله می‌زدم یهو پرت شدم به چندین سال قبل؛ سال سوم کارشناسی و منی که عاشق نوشتن بودم و گرفتن سمت سردبیری تو یه مجله کوچیک دانشجویی قبله آمال و آرزوهام بود...اینکه چطور هر ماه با شور و شوق سرمقاله می نوشتم و تک تک مطلب ها رو ویراستاری میکردم و در مورد تیتر ها یا تعدادشون نظر می‌دادم هنوز هم برای خودم جالبه.اکثر دانشجوها فقط سرشون به درس گرمه و حال و حوصله کار های فوق برنامه رو ندارن ولی من سرم درد می‌کرد واسه پایین و بالا کردن پله های فلان معاونت و دفتر فلان رئیس واسه گرفتن یه مجوز ساده!ولی چی شد که طراح شدم؟ اینم ماجرای جالبی داره‌. یکی ازچالش های کار نشریات پیدا کردن طراح خوب و مطمئنی هست که هم کارشو بلد باشه هم هم خوش قول باشه و جالب تر اینکه همه دانشجو طراح هایی که اون زمان باهاشون همکاری می‌کردم هم مثل خودم تازه کار بودن و کلی چیز کنار هم یاد گرفتیم ولی یه بار از سر ناچاری دیگه مجبور شدم خودم دست به سیستم ببرم و در یک اقدام ناشیانه اولین مجله زندگیمو حروف چینی کردم:)بعد اون ماجرا و طی سالها من انقدر مجله و پوستر و لوگو و... طراحی کردم که دیگه یادم رفت یه روزی خودمم مدیر مسئول و سردبیر بودم!هسته بزرگترین فرم ها هم یه محتوای خاصه! حتی ساده‌ترین کلیشه ها هم میتونه یه پیام بزرگ داشته باشن ولی من دلم برای روزهایی که کلمات بزرگترین پناه من بود خیلی تنگ میشه....</description>
                <category>زینب نظری</category>
                <author>زینب نظری</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 22:26:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساکن سیاره‌ی ماشین بابا</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabb/%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-z7tmjxdzjnji</link>
                <description>این چندمین بار بود که همین‌طور آرام و بی‌صدا کنار دست بابا در ماشین می‌نشستم؟ حسابش از دست خودم هم در رفته بود. اصلا از کی شروع شد؟ از پاییز سالی که دبیرستانی شدم؟ نه! قدیم‌ترها بود؛ اصلا آن روزها بابا حتی ماشین هم نداشت. هیچ وقت یادم نمی‌رود دستم را می‌گرفت و دوتایی راهی می‌شدیم؛ من مهدکودک و بابا سرِ کار. چند سال بعد بابا ماشین گرفت و ما هم بالاخره ماشین‌دار شدیم. رخشِ سفید و خوش‌رکاب بابا آن سال‌ها هنوز نو بود و عزیز‌کرده.ذوق این‌که بابا هم بالاخره راننده شده بود و ما را هر جا که اراده می‌کردیم می‌برد تا مدت‌ها همراه ما بود. صبح‌ها، تاریکی هوایِ اول صبحِ پاییز که معلوم نبود هنوز شب است یا روز، با چراغ روشن ماشین بابا و منظره بستن بند کفش‌هایم ترکیب می‌شد؛ نوری که می‌آمد و می‌رفت. آن روزها بیدار شدن از خواب سخت‌ترین کار دنیا بود، اما هیچ عجله‌ای در کار نبود. هر چقدر هم که طول می‌کشید، همیشه منتظر می‌ماند؛ صبور بود، حداقل برای من. بابا آدم کم‌حرفی بود؛ نه اهل ضبط و آهنگ بود، نه اهل رادیو. خبری از صدای رومخی گوینده‌های رادیو که اول صبحی انگار گنج پیدا کرده‌اند، در ماشین بابا نبود. خیلی از مردم دنیا معتقدند که داخل ماشین حتما باید يک صدایی وِر وِر کند؛ سکوت ناجور است، اما بابا با بقیه‌ی مردم دنیا فرق داشت. بیشتر به حرف های من گوش می‌کرد تا این‌که خودش چیزی بگوید. به لطف همین ساکتیِ ماشین بابا از قیل‌وقال دنیا رها می‌شدم؛ چقدر آرامش داشت. انگار ماشین او یک سیاره‌ی دیگر بود و من شازده‌کوچولوی خوشبخت آن سیاره. جهان از پشت شیشه‌های ماشین او رنگ دیگری داشت؛ خیابان‌های شهر قشنگ‌ترین و خلوت‌ترین خیابان‌های دنیا می‌شدند و من آرزو می‌کردم کاش مسیر هیچ‌وقت تمام نشود، اما افسوس که همه راه‌ها هر چقدر هم که طولانی باشند بالاخره یک‌جا تمام‌ می‌شوند.دنیای بیرون ماشین بابا چندان قشنگ نبود؛ دنیای امتحانات نهایی، کلاس‌های المپیاد، آزمون‌های آزمایشی کنکور، استرس‌های اول صبح و معده‌دردهای عصبی که همراه همیشگی‌ام بودند. اما فرقی نداشت کجای این شهر یا شهر دیگری باشم؛ بابا همیشه من را پیدا می‌کرد، حتی اگر خودش مسیر درست را بلد نبود و ساعت‌ها معطل یا حتی گم می‌شد! پشت فرمان، او همیشه قادرِ مطلق و ناجی بی‌مثال تمام در راه ماندن‌های من بود.سال‌ها گذشت و من از شهرمان رفتم. بی نهایت بار سوار ماشین‌های خطی، تاکسی‌های مختلف اینترنتی، ماشین‌ دوستان و.... شدم؛ ماشین‌هایی به مراتب راحت‌تر و حتی مدل‌بالاتر که البته همه‌شان مرا به مقصد می‌رساندند، اما در هیچ‌کدام‌شان خبری از آرامشِ دنیای رنگیِ ماشین بابا نبود. بارها این سوال را از خودم پرسیدم و به جواب خاصی هم نرسیدم. اصلا احتیاجی به جواب نبود؛ جواب همان دو کلمه بود: «ماشینِ بابا». حالا بعد از تمام آن سال‌ها، وقتی به گذشته نگاه می‌کنم بهتر می‌فهمم که ماشین بابا برای من نه فقط قیدِ مکان، بلکه قیدِ زمان بود؛ زمانی که بعد از آن دیگر هیچ‌کجا و کنار هیچ‌کس تجربه نشد. اصلا تا به حال چند بار سوار ماشین بابا شده بودم؟ هیچ‌وقت حساب نکرده‌ بودم. شاید این سال‌ها آدم‌های زیادی سوار ماشین بابا شده باشند، آدم‌هایی با شکل و شمایل مختلف و نسبت‌های متفاوت، اما مالک واقعی صندلی کنار دست بابا من هستم.حالا بعد از مدت‌ها دوباره سوار رخشِ سفید شده‌ام و کنار دست بابا نشسته‌ام. بابا همچنان ساکت است و جز در مواقع ضروری حرفی نمی‌زند. ماشین هم دیگر قدیمی شده است؛ دستگیره‌ی در شکسته و شیشه‌ها به سختی بالا و پایین می‌روند. به قول قدیمی‌ها، دیگر عمرش را کرده و زهوارش هم بدجور در رفته است! در این میان، من هم تلاش می‌کنم دوباره دنیا را مثل پانزده‌سالگی از پشت شیشه‌های «ماشینِ بابا» ببینم.#دنده عقب با اتو ابزار</description>
                <category>زینب نظری</category>
                <author>زینب نظری</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 18:33:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>