<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های zeinab</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zeinabbbr</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:50:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/30438/avatar/JeeC2O.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>zeinab</title>
            <link>https://virgool.io/@zeinabbbr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در ستایش سوشال مدیا</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabbbr/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7-z0afhqqmjrlf</link>
                <description>برعکس تمام گفته‌های موجود، من واقعا فکر میکنم مزیت‌های سوشال مدیا به همه‌ی آسیب‌هاش می‌ارزید. وقتمون تلف میشه؟ آره. خریدهای بیهوده میکنیم؟ آره. باعث چشم و هم چشمی و تجملات میشه؟ آره. من همه اینارو میدونم. منکر هیچکدوم از این آسیب‌هاش نمیشم. ولی بنظرتون اگه سوشال مدیا نبود ما وقت تلف نمیکردیم؟ الکی تو پاساژها نمیچرخیدیم؟ چرا. فقط مدلش عوض میشد. بنظر من سوشال مدیا برای اهلش آورده زیاد داشت. دقت کنید برای اهلش! من خیلی از چیزهایی که یاد گرفتم یا منابعی که پیدا کردم زمانی بوده که از سر تفریح به این شبکه‌ها سر زدم و از طریق انتقال تجربه‌ی یک فرد رندوم که شاید تو یه گوشه دیگه‌ای از این دنیا زندگی می‌کرده باهاشون آشنا شدم.گاهی فکر می‌کنم اگه سوشال مدیا نبود، ما جردن پیترسون و جو روگن میشناختیم؟ انقدر دنبال مباحث روانشناسی میرفتیم؟ چند نفرمون دنبال مطالب توسعه فردی تو وب میگشتیم؟ با محدرضا شعبانعلی آشنا میشدیم؟ مجتبی شکوری دنبال میکردیم؟ چقدر از حوادث محیط‌زیستی و علمی و اجتماعی دنیا با خبر میشدیم؟ اگر انتقال تجربه آدم‌های معمولی تو این فضا نبود، چقدر قرار بود بعضی چیزا رو خودمون تجربه کنیم؟  همه اینا و خیلی چیزای دیگه باعث میشه فکر کنم وجود سوشال مدیا انقدرام بد نبوده. مثل هر ابزار دیگه‌ای هم جنبه مثبت داشته هم منفی. اینکه ما نتونستیم استفاده ازشون رو مدیریت کنیم یا حد یه سری مسائل رو رد کردیم، دلیل نمیشه اصل مسئله رو زیر سوال ببریم. مثال کلیشه‌ای چاقوی دو لبه.شما هم بهم بگین، بنظرتون سوشال‌مدیا چه اثری توی زندگیتون داشته؟ بیشتر به ارتباطات و  آگاهی منجر شده یا آسیب زده؟  </description>
                <category>zeinab</category>
                <author>zeinab</author>
                <pubDate>Sun, 27 Aug 2023 23:00:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصائب نماز خواندن در کشور اسلامی!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabbbr/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-rlam6hxzup1b</link>
                <description>من یک ایرانی مسلمانم. در دسته‌بندی‌های موجود،مذهبی جمع غیرمذهبی‌ها و غیرمذهبی جمع مذهبی‌ها محسوب میشم. از تمام اعتقادات نصفه و نیمه و نیم‌بندی که دارم نماز رو بیشتر دوست دارم. از همه آموزه‌هایی که از بچگی تا الان شنیدم هم نماز از همه مهمتر بوده. نماز ستون دین است و فلان. خلاصه بعنوان کسی که داره در یک حکومت (مثلا) دینی زندگی میکنه، که پایتخش مدعی الگوی کلانشهر جهان اسلامه، وقتی از خونه میرم بیرون برای پیدا کردن یه جای مناسب برای نماز خوندن مشکل دارم. چرا؟ چون مساجد که برای همین کار ساخته شدن تا نماز جماعت تموم میشه بسته میشن و اگه تو یه سازمان دولتی، بیمارستان یا همچین جاهایی کاری نداشته باشی، احتمال زیاد هیچ جای دیگه‌ای پیدا نمیکنی که نماز بخونی. وقتی میری از هموطنت میپرسی که آیا جایی برای نماز خوندن میشناسه جوری نگاهت میکنه انگار بچه ناف کَلیفرنیاست.حالا میخوام از جالب‌ترین موقعیت‌هام برای پیدا کردن جا برای نماز خوندن بگم. مقام اول در صدر لیست میرسه به اون شب زیبا که با دوستام رفته‌بودیم آ اس پ. دوستم گفته بود فکر کنم اونجا بتونی جایی رو پیدا کنی. ما هم خوشحال رفتیم و گشتیم. منم دیدم داره دیر میشه رفتم از نگهبانی پرسیدم آقا اینجا نماز خونه هست؟ (فکر کنم از تاریخ ساخت آ اس پ تا الان تنها نفری بودم که همچین سوالی پرسیدم=)) ) یعنی یه جوری این سوال تو اون کانتکست بی‌ربط بود که بعدش خودمم خنده‌ام گرفت. من که اون شب خودمو به خونه رسوندم ولی خب شب خاطره‌انگیزی شد.دو. شب بود و شلوغ. از صبح کلی گشته بودیم و شب هم معلوم نبود کی برمی‌گردیم هتل. فالوده شیرازی پشت ارگ کلی بهمون چسبیده بود و داشتیم تو همون محوطه میچرخیدیم. یه سری بازارچه و غرفه هم بود. مثل همیشه من و دوستم کلی گشتیم  و سوال کردیم ولی بازم جایی رو پیدا نکردیم. آخرش مجبور شدیم وایسیم تو چمن‌هایی که خیلی مطمئن بنظر نمیومد. شانس آوردیم چیزی رومون اثر نکرد :)).سه. برج سیزده طبقه. هر طبقه 6-7 واحد. داخل دفتر فضا کوچیکه. مسجد دوره. میرم بیرون به پارک بغل و پاساژهای اطراف نگاهی میندازم. جایی نیست. میرم ساختمون روبرویی که بنظر دولتی میاد به نگهبانش میگم اینجا نمازخونه هست؟ میگه در حال تعمیره. برمیگردم داخل برج به نگهبان میگم اینجا جایی پیدا میشه بشه نماز خوند؟ میگه نه دخترم اینجا اداریه از این خبرا نیست. فقط من نماز میخونم که چون پام درد میکنه نشسته رو صندلی میخونم. برو خونه قضاشو بخون. دستمو میکنم تو جیبم و برمیگردم دفتر. یه تایمی که بقیه میرن بیرون و خلوت میشه سجاده و جا نمازی که خاک گرفته بود رو پهن میکنم یه گوشه. غروب تو راه برگشت پلیس‌های گشت رو میبینم که میدون به میدون ایستادن. یکیشون از یه خانمی که روسری نداره عکس میگیره. من به زود بسته شدن مساجد فکر میکنم. به تذکر به حجاب. به سطح دغدغه‌ها. به اولویت‌بندی. </description>
                <category>zeinab</category>
                <author>zeinab</author>
                <pubDate>Fri, 25 Aug 2023 23:57:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه کاره و هیچ کاره یا چند پتانسیلی؟</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%BE%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%84%DB%8C-qfgkisydyw1u</link>
                <description>من وقتی بچه بودم دوست داشتم مخترع بشم. خیلی تصوری نداشتم از اینکه مخترع شدن چیه و چطور میشه مخترع شد. فکر میکردم همین که آدم یه چیز جدید و باحالی درست کنه مخترع میشه. ولی به کسی نمیگفتم که میخوام مخترع بشم. بزرگتر که شدم تو مدرسه از علوم خوشم می‌اومد. یادمه یکبار باید درباره قلب و کارکردش کنفرانس میدادم. شروع کردم با شور و شوق زیاد خوندن درباره اینکه وظیفه هر قسمت چیه و یه کاردستی قشنگ و بزرگ هم ازش درست کردم و زدم پای تخته و جوری توضیح میدادم که انگار فوق تخصص قلب و عروق به مدرسه دعوت شده.اول دبیرستان باید انتخاب رشته میکردیم. بیشتر بچه ها بین تجربی و ریاضی دو دل بودن و طبق یک قانون نانوشته و تیپیکال مشاوره های ده سال پیش، بهشون میگفتن اگه درسش خوبه بره ریاضی. ولی داستان من فرق میکرد. نمیدونستم برم هنرستان یا ریاضی بخونم. از یه طرف علاقه به هنر و گرافیک داشتم از طرفی معماری رو هم دوست داشتم. همون موقع ها بود که فاز نویسندگی و خبرنگاری هم گرفته بودم. خبرنگار افتخاری دوچرخه همشهری بودم و براشون شعر میفرستادم. چندتا از شعرامم چاپ کردن و خدا میدونه چقدر خوشحال بودم. یکبار هم شعرم صفحه اول چاپ شده  بود و من سراز پا نمیشناختم. خلاصه، از مشاورمون کمک گرفتم و خب نتیجه قابل پیش بینیه. ریاضی بخون در کنارش هنر هم ادامه بده ( فقط دوست دارم اونی که اولین بار این جمله رو بکار برد رو از نزدیک ببینم :)) ) رفتم ریاضی ولی هنوز هم حال و هوای هنر تو سرم بود. سال کنکور کتابای کنکور هنر رو گرفتم کنکور هنر هم شرکت کردم ولی از اونجایی که جدی نخونده بودم و برای درس خوندن تو یه دانشگاه خوب نیاز به رتبه خیلی خوبی بود نتیجه جالبی نگرفتم و از ریاضی سر از شهرسازی در آوردم. یه رشته میان رشته‌ای که ملقمه ای بود از جامعه شناسی، ترافیک و حمل و نقل، معماری، منظر و ...بعدا فهمیدم که هیچی مثل این رشته نمیتونست منو راضی کنه!اینارو گفتم که بگم علاقه هام با هم متناقض نبود ولی ارتباطی هم با هم نداشت. هر دوره ای عاشق چیزی میشدم میرفتم دنبالش و بعد مدتی رها میکردم. کم کم حس کردم که واقعا از این شاخه به اون شاخه پریدن فایده‌ای نداره. مدام خودمو با بقیه مقایسه میکردم که تو یک رشته موفق شده بودن و داشتن کار میکردن. ولی من احساس بدی داشتم. فکر میکردم مشکل از منه که نمیتونم به چیزی متعهد بمونم. نمیتونم همه حواس و تمرکزم رو جمع کنم تا تو یک مسیر قدم بردارم. دنیا دنبال آدم های متخصص و حرفه‌ای میگشت و من با حس متوسط بودن و کافی نبودن از این رشته به اون رشته تغییر جهت میدادم تا شاید بتونم راه خودمو پیدا کنم.مدام این درگیری رو با خودم داشتم تا سال قبل که خیلی اتفاقی یه پادکست گوش کردم. یه مصاحبه بود و یه آقایی درباره این صحبت میکرد که تو دانشگاه مکانیک خونده تورلیدر بوده کار بازرگانی کرده و حالا مدرس زبانه و داره کتابی میخونه درباره آدم هایی که علایق زیادی دارن و کارهای مختلفی کردن و بهشون میگن چند پتانسیلی. صفحه اینستاگرامشو پیدا کردم و تقریبا تمام خرداد ماه همه لایوهاشو با آدم های چند پتانسیلی دنبال کردم. تازه فهمیدم که تنها نبودم! (اگه دوست دارید هشتگ چندپتانسیلیم رو در اینستاگرام دنبال کنید.) کلی آدم‌ شبیه خودم دیدم و به خودم گفتم دنیا برای همه جا داره، سخت نگیر. همونی باش که هستی، سعی نکن خودت رو و هویتت رو تغییر بدی.سال پیش آقای دانشمندی داشتن کتاب رو ترجمه میکردن و تقریبا بعد از نمایشگاه کتاب مجازی بود که کتاب برای پیش فروش عرضه شد. اولین بار بود که من از ذوق کتابی رو پیش خرید میکردم و تازه تمومش کردم. با هر خطی که میخوندم انگار نویسنده داشت ویژگی های منو توضیح میداد. باحاله نه :))برای همین اومدم اینجا هم بنویسم که اگه کسی این ویژگی ها رو داره و هنوز با این مفهوم آشنا نشده و حتی خودش رو سرزنش میکنه، حتما این کتاب رو بخونه: همه چیز بودن. ترجمه محمد سعید دانشمندیپ.ن:نویسنده این کتاب یه سخنرانی هم در تد تاک داره که میتونید اونجا هم صحبت هاش رو بشنوید. https://youtu.be/4sZdcB6bjI8 آدرس صفحه اینستاگرام مترجم:simplysaeed</description>
                <category>zeinab</category>
                <author>zeinab</author>
                <pubDate>Fri, 23 Apr 2021 19:40:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنس/پرنسس زمانه‌ات را بشناس</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabbbr/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%B3-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-dqqakgsu5vmb</link>
                <description>حتما شما هم اطرافتون کسانی رو دیدین که به اصطلاح لای پرقو بزرگ شدن. کسانی که میخوان همیشه همه چی بر وفق مرادشون باشه و همیشه بهشون خوش بگذره. البته کیه که نخواد زندگی راحت و بی‌دغدغه داشته باشه، اما چیزی که مهمه نحوه برخورد بامسائله. همینه که آدما رو از هم متمایز میکنه. کسانی که حتی نمیخوان مشکلات رو بپذیرن چه برسه به اینکه بخوان حلش کنن. من بهشون میگم پرنسس‌. چون تو دنیای خوش و خرم خودشون زندگی میکنن. میخوام بگم این پرنسس/پرنس ها چه طوری‌اند.مسئولیت‌پذیر نیستن: به نظرم این مهم‌ترین ویژگی‌شونه. یعنی مسئولیت هیچی رو قبول نمیکنن و تا جایی که ممکنه از زیر کار در میرن. چون فکر میکنن بقیه برای خدمت‌رسانی به اونا بوجود اومدن و حالا که اونا هستن چرا ما به خودمون زحمت بدیم.آستانه تحمل پایین: این‌جور آدما نمیخوان هیچ گزندی بهشون برسه ( هیچکس نمیخواد ولی از واقعیت نمیشه فرار کرد)  و اگر کوچکترین مشکلی براشون پیش بیاد زمین و زمان باید برای اون‌ها غصه‌دار بشن.بزرگ‌نمایی: بزرگنمایی هم در ادامه آستانه تحمل پایینه. مثلا اگه مریض بشن و یه واحد درد داشته باشن جوری وانمود میکنن که انگار ده واحد درد دارن. حالا خدا نکنه در روابط عاطفی  کوچکترین مشکلی براشون پیش بیاد، اون وقته که تا مرز خودکشی و قرص اعصاب و... پیش میرن.همیشه فکر میکنن شرایط‌شون با بقیه فرق داره: این آدما از نظر خودشون همیشه تو شرایط خاصی‌اند و بقیه درک‌شون نمیکنن. اطرافیان مدام باید مراعات حال‌شون رو بکنن.منتظر ناجی‌اند: این تو دخترایی که مدل پرنسسی زندگی میکنن (نه همه‌ی دخترا) پررنگ‌تره. همیشه منتظر یه ناجی یا قهرمان‌اند تا اونا رو به اوج خوشبختی برسونه. در واقع دنبال همون شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفیداند. اینا چیزایی بود که من به چشم دیدم. واقعا تحمل همچین آدمایی صبر و تحمل زیادی میخواد. شما چی؟ برخود داشتین باهمچین آدمایی؟</description>
                <category>zeinab</category>
                <author>zeinab</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2019 02:31:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای آشنای سحر</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabbbr/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AD%D8%B1-iibqvxwdn7up</link>
                <description>اون روزا آشپزخونه‌مون اپن نبود. صدای تلویزیون به آشپزخونه نمی‌رسید. یه رادیوی قرمز رنگ ناسیونال داشتیم (هنوزم داریم) که همیشه روی ماشین لباسشویی بود. شده بود همدم مامان وقتی کار میکرد. اون روزا خبری از گوشی هوشمند و فضای مجازی نبود. برنامه‌های رادیو جذاب بود. گوینده‌ها رادیویی بودن و پاشون به تلویزیون باز نشده بود. فقط صدا بود و صدا و تصویری که ما از گوینده برا خودمون ساخته بودیم.سحرهای ماه رمضون، مامان وسط فرش لاکی آشپزخونه سفره پهن میکرد. چون همیشه آخرین نفر بودم که سر سفره می‌نشستم جایم مشخص بود. خوابالو خوابالو غذا میخوردم. میدونستم تا وقتی دعای سحر تموم میشه وقت دارم غذا بخورم. برنامه رادیو مشخص بود و زمان بندی داشت. دیگه همه رو از بر بودم. میدونستم وقتی داره صحبتای امام  پخش میشه باید آب بخورم. بعدش گوش تیز میکردم ببینم چند دقیقه مونده. تو عالم بچگی فکر میکردم هرچی بیشتر آب بخورم کمتر تشنه میشم. تا لحظه آخر استکان کوچیک دسته‌دار تو دستم بود و آب میخوردم.  چند سال بعد میز ناهارخوری خریدیم. جایم راحت شده بود. آشپزخونه جا نداشت گذاشته بودیمش تو هال. رادیو رو هم اورده بودیم. جزء جدانشدنی سحرهای ما شده‌بود. انگار که اگه نبود سحرمون یه چیزی کم داشت. دعای سحر موسیقی متن سحرهای ما بود.  از وقتی خونه‌مون رو عوض کردیم، جای رادیو هم عوض شد. رفت توی اتاق روی میز. گهگاهی مامان می‌اوردش تو آشپزخونه و باز برش میگردوند سرجاش تو اتاق. ماه رمضون شد. برنامه‌ی سحرها هم تغییر کرد. مامان تلویزیون روشن میکرد با صدای نه چندان بلند. مجری کت شلوار پوش حرف میزد. سحری میخوردم و هر چند دقیقه یکبار نیم‌نگاهی به زیرنویس میکردم که ببینم چند دقیقه تا اذان مونده. دیگه فهمیده‌بودم آب زیاد خوردن ربطی به تشنگی نداره. </description>
                <category>zeinab</category>
                <author>zeinab</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2019 01:32:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>