<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zeinabbeiran168</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:37:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3311155/avatar/FUqZac.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</title>
            <link>https://virgool.io/@zeinabbeiran168</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خدافظیه ناقصم!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabbeiran168/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5%D9%85-nct5y7xzz12u</link>
                <description>سلامبعد از مدت ها دل و زدم به دریا و یه وقتی گذاشتم تا بنویسماین چند روز اینقدر حال و هوای کنکوری بودن رو دارم که حتی وقت برای تمیز کردنه اتاقمم ندارمپوستم کنده شداما وقتی به این فکر میکنم که قرار در اینده موفق باشم چشمام قلبی میشهچند وقتی بود که کلا از ویرگول خارج شده بودمکلا میخواستم دلیت اکانت بزنم اما دلم نمیومد، هنوز یه کار نیمه تموم داشتمپست هدیه دوسته عزیزم https://virgool.io/@amirhosinghadiri.25/d/yhjekxsffekpراستش همه حرفایی که گفته بود حرفای منم بودیجورایی نتیجه میگیرم هممون مهربونی رو داریم و توی وجود هممون هست فقط باید بهش رو بدیم تا شعله بکشهسر تا سرم پر از استرس و تشویشهاحساس نا امنی میکنم تو مغزمهزاران فکر منفی به سرم میاد که تا نهایته امکان سعی میکنم بهشون فکر نکنمچون میدونم قبول میشمامسال نشد سال دیگه ولی حتما قبول میشم!پس گریه و نگرانی چه فایده؟خیلی وقت پیش می‌خواستم این پست رو بذارم اما میترسیدم خیلی وقت گیر باشهاما خب نشدحرفایی که الان دارم مینویسم دارن کلمه به کلمه توی ذهنم ردیف میشن و من روان مینویسمشون پس اونقدرا هم ترسناک نبود!راستش دلم نیومد برم از ویرگولادمای توشو دوست دارم ادمایی هستن که خودشونن، جو و احساس گناه نیستنوجوده خودشونن!واسه همین این پست رو گذاشتمزمانی که توی ویرگول بودم اونقدرا هم با کسی حرف نمیزدم یا حتی ادمای زیادی منو نمیشناختن که بگم پست بذارم نگران نشن، نه حقیقتا اینجوری نیستعذاب وجدان دارم که از یک جایی به بعد ادمایی که توی تنهاییام کنارم بودن رو بی جواب بذارمبر عکس کسایی که سعی میکردن اروم کنن حالم رو و بگن که ما هستیم یه سری ها هم بودن که اذیت کردن و خوشون میدونن...همه نوع ادمی توی دنیا وحود داره و ما نمیتونیم از دور از هم جداشون کنیمباید بریم تو دل اون جمعیت و اونجاست که بعد از کلی خوشحالی و حتی ضربه خوردن ادما رو میشناسیم!منم امتحان کردم خبرفتم تو دل فضای مجازی و بعد از کلی ضربه خوردن نقطه امنم رو پیدا کردم توشبعضی از شماها!واقعا شما بعضی هارو دوست دارم:)https://virgool.io/@amirhosinghadiri.25/d/yhjekxsffekpنمیتونستم چطور خودتو تگ کنم ولی اینو زدممرسی خانومه مهربون❤️</description>
                <category>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</category>
                <author>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 14:06:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای گریه هام...</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabbeiran168/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%85-jouzlconanqx</link>
                <description>سلام به همه عزیزانمامروز حالم خیلی بد بوددقایقی گریه رو کنار هم باشیم دقایقی درد و دل و بغض و اشک و آهکنار هم باشیم بتونیم درک کنیم بغل کنیم حرف بزنیمادما به هم نیاز دارن چه اجی چه داداش چه مامان چه بابا چه منه غریبه بیاید برای حتی نیم ساعتم که شده کنار هم باشیممن دوست ندارم خوشحالیام ذوق کردنام و بال در اوردنام تنهایی باشه پس بیاید گریه کردنامم تنهایی نباشه...به قول مطالعات اجتماعی ابتداییمون که میگه ادما اجتماعی هستن و تنهایی زندگی نمیکننهمینه خدا به ماه روح داد تا نتونیم تنها زندگی کنیمپس چرا همچین بغض هایی رو با بی توجهی به اطرافیانمون هدیه کنیم؟لطفاً توجه کنید حتی به اندازه یک بغل...</description>
                <category>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</category>
                <author>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 21:48:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین پادکستم؛)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabbeiran168/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%85-fcthgbjdxmqw</link>
                <description>سلام به همه دوستای عزیزم خوشگلام مهربونام با مرامام و همه زیباهای روی زمین!اولین پادکست خودم رو بلاخره می‌تونم آپلود کنم و خوشحال میشم که گوش بدین و نظرتون رو بگین و اگر وقت داشتین باهام همدردی بکنید:)دوستتون دارم خیلی زیاد:)مرسی که به ادمایه تنهایی مثل من احساس امنیت القا میکنید:)امیدوارم اونقدری وقت داشته باشم که بتونم در آینده باز هم پست بذارم تا بتونم باهاتون حرف بزنم:)</description>
                <category>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</category>
                <author>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2024 21:28:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب-نقش اول زندگی-2</title>
                <link>https://virgool.io/BABA-YAGA/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-2-cdu6if2z40gq</link>
                <description>سلام به روی ماهتون عزیزایه دلم و بچه های پر انرژیم:)اومدم برای نقد یک کتاب جدید که متعلق به تابستون ۱۴۰۲ هست و با نویسندگی خانوم آذر بیرانوند!از اونجایی که این کتاب متعلق به سال پیشه حدس میزنم خیلی ها اون رو نخونده باشن و حتی براشون اشنا باشه برای همین قراره معرفیش کنم بدون اسپویل!«خلاصه: داستان درباره دختر و پسری به نام امیر و نازنین؛ امیر در اوایل دلباخته دختری به اسم سحر، دختری که به خاطر تفاوت خانواده هاشون قطعا نمیتونن بهم برسن!در این وسط خواهر امیر یعنی آرزو خانوم دوستی به اسم نازنین داره، که عاشق و دلباخته امیره اما با یه ناراحتی قلبی بزرگ و امیری که از وجود عشقه نازنین بی خبره و یک روز راهی بیمارستان... »رمانش یه ژانر عاشقانه اجتماعی داره و با تراژدی های جذاب!از نظر داستانی به نظرم داستانه جالبیه چون شاهد همه شخصیت هاش بودم و همه رو توی واقعیت دیدم!و ارزش خوندن داره به نظرم؛ تنها عیبش اینه که همه اتفاقات خیلی زود زود پیش میرن!تعداد صفحاتش زیر ۲۰۰ صفحه است و فاصله بین خط هاش به مقدار زیادی زیاده! برای همین خوندنش طولی نمیبره!فروشش عالی بود و فکر میکنم همه رو فروخته باشه!سعی میکنم دنبال پی دی افش بگردم اما متاسفانه موجود نیست!و خب یه چیزی که شخصا برای من به این کتاب ارزش میده شرایط نویسنده بود:)و خب چیزی که خیلی ها ازش بی خبرن چون حتی از وجود این کتاب هم خبر ندارن!واقعا توش شرایط خیلی سختی می‌نوشت و فقط دوستش نازنین خانوم حامی و اسپانسر اون بود!دوستی که حتی از خودش کوچیکتر بود! ما تا زمانی که ابن کتاب رو برای چاپ نفرستاد متوجه نشدیم اصلا داره مینویسه:)و خب حمایت نمیشد به جز وجود دوستش:)دوسته خیلی خوبی داره!امیدوارم اگر تصمیم گرفتید این کتاب رو بخونید از خوندنش لذت ببرید:)در پناه حق:)</description>
                <category>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</category>
                <author>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</author>
                <pubDate>Thu, 19 Sep 2024 18:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش بیو « BABA YAGA»</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%88-baba-yaga-lvs6jrq7kbcr</link>
                <description>1_پررنگ ترین کلمه ای که تو ذهنمه:  مرگ2_اگه تعداد یه چیزو تو جهان بیشتر می‌کردم: مهربونی3_اگه یه رایحه بودم: بوس تنه بابام4_اگه یه شیء بودم: ماگ، هدیهٔ دوستم!5_اگه یه رنگ بودم: طوسی، صورتی6_اگه یه قدرت ماوراءالطبیعی داشتم: نامرئی بشم7_اگه یه ژانر بودم: طنز، غمگین8_اگه یه نوع قهوه بودم: ساده9_اگه یه شعر بودم: نظری ندارم10_اگه یه حس بودم: نگرانی11_اگه یه مکان بودم: فروشگاه فانتزی فروشی:))12_اگه یه چیز تو طبیعت بودم: گل13_از چی متنفرم: دروغ، دورویی، ضعیفی و جا زدن14_چی باعث میشه تصمیم جدی واسه خودکشی نگیرم: بابام  15_چی منو از دپرس بودن نجات میده: خریدنه چیزایه مورد علاقم!16_طولانی ترین تایمی که رو یه آهنگ قفلی بودم: چندین هفته اهنگ های حامی17_کاراکتر فیلم یا سریال مورد علاقم: میچ مُرگان توی باغ وحششخصیتش فقط خیلی جالب بود اونقدی که فقط توی فیلم میشه فهمیدم:))18_چیزایی که دوسشون دارم: لوازم تحریر، لوازم ارایش، بدمینتون ، لباس، خوراکییییییی، گذااااااااااا، لباشکککککککککک، اب نباتتتتتت، بستنییییییی، لباسسسسسس، بچه ها، مخصوصا نوزاد، چیزایه کوچولو و فانتزی19_چی خیلی خوشحالم میکنه: چیزایی که دوسشون دارم+ نوشتن، طراحی کردن و نقاشی، رقص، تولد، شنا، بدمینتون 20_تو چه کاری استعداد دارم: شنا، بدمینتون ، طراحی، نوشتن، روانشناسی، گریه کردن😂،  خندوندنه بقیه، نقاشی، درس خوندن، دلم میخواست این چالش یکم شاد باشه اما همه چیز به روحیه ادم بستگی داره...</description>
                <category>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</category>
                <author>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 18:41:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد انیمیشن -کورالین-1</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabbeiran168/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-1-hcbo5h4pmdvg</link>
                <description>...سلام به همه ویرگولی هایی که از روی عشق توی این سایت فعالیت میکنن:)این پست رو قرار بود دیشب بذارم اما خب متاسفانه خسته بودم و خوابم گرفت:(قصد دارم انیمیشن کورالین رو نقد کنم، انیمیشنی که بابت به یاد اوردنه زندگی بهم لطف بزرگی کرد!انیمیشن کورالین اثر .هنری سیلیک.از اونجایی که تازه اومده حق اسپویل ندارم!ساعت تقریبا ۱۲ شب بود که مامانم گوشیه من و داداشم رو گرفت تا بخوابیم اما چون خوابمون نمیومد روی مبل داشتیم باهم نقشه می‌کشیدیم گوشیا رو سرقت کنیم که خواهرم اومد و گفت این فیلم رو دیدم و یکم ترسیدم!راستش برامون جالب بود که چرا باید از برنامه کودک بترسه برای همین با کنجکاوی طلبه دیدنش رو کردیم!چند سالی بود که تمایلی به دیدن انیمیشن و کارتون ندارم اما انیمه تا دلتون بخواد:)حتی میتونم بهتون معرفی هم بکنم البته اگر بخواید!هرچقد از این انیمیشن جلوتر میرفتیم تپش قلب و هیجانه بیشتری بهمون وارد میشد...برام واقعا به طور ناخوداگاه بعضی جمله های ترسناک به نظر میومد!« مامانه چشم دکمه ایم گفت: اوه عزیزم اینجا هیچکس به آرزوهاش نمیرسه! »واقعا این حرف راست بود و از اینکه به زبونش اورده بود حیرت زده شده بودم!« گربه گفت: کورالین جان اون میاد دنباله کلید چون توی دنیا فقط یدونه از این کلید هست!! » اونایی که با دقت این انیمیشن رو دیدن شاید درک کنن که قراره چی بگم!ما همیشه در معرض وسوسه شدن قرار داریم! معتقدم که ما انسان ها به شدت ادمایه از خود راضی و زیاده خواهی هستیم و این ویژگی رو همه بلا استثنا داریم! به چیزایی که داریم قانع نیستیم بازم میخوایم!خیلیامون چشمامون دکمه ای شده و خیلیامون داره چشماشونو میدوزن و خیلی ها در حال انتخاب و جنگیدن!خیلی هامونم تازه داریم با دریچه اشنا میشیم!من به شخصه ذهن و ایده های اقای هنری سیلیک رو تشویق میکنم که جرعت این رو پیدا کرده که از ویژگی هایه دوست نداشتنیه خودمون به طور غیر مستقیم حرف بزنه!ما میدونیم همیشه که داریم خراب میکنیم اما نایِ دفاع و جنگیدن نداریم پس سعی میکنیم عادی سازی کنیم و جبهه بگیریم!خواهرم گفت: از نظر من اون عروسک توی زندگیه ما گوشیه که از علایق ما باخبر میشه و سعی میکنه با دادنه اونا بهمون ما رو سمت خودش بکشونه! و واقعا موافق بودم چرا که خودم به خاطر برنامه اینستاگرام داشتم دکمه های مشکی رو جای چشمای مشکیم میدوختم...این فیلم برام اونقدی جالب و دیدنی بود که تصمیم گرفتم با هرکی سر صحبت رو باز کنم این انیمیشن رو بهش معرفی کنم!مهم نیست پیریم یا جوون، مهم نیست دختریم یا پسر، مهم نیست متاهلیم یا مجرد ، همهٔ ما انسانیم و همیشه در صدد وسوسه شدن قرار داریم!پ.ن1: حس خیلی خوبی دارم که نقدش کردم، احساس میکردم وظیفمه که همچین انیمیشنه خوبی رو نقد کنم و نظرم رو بگم!پ.ن2: برای معرفی کتاب بعدی نقش اول زندگی رو در نظر دارم! نویسندش عممه؛ راستش اصلا این پسته معرفی برای تبلیغ نیست چرا که یکم رابطم با عمم شکر ابه فقط چون خوندمش میخوام نظرم رو بگم!پ.ن3: انیمه دوست دارید معرفی کنم؟پ.ن4: یکم استرس دارم یه هفته دیگه عروسیه...پ.ن5: این اواخر یخورده خیلی تنبل شدمممم، توی حیاط بودم و دسشویی داشتم اما حوصلهٔ رفتن نداشتم... پس برگشتم خونه و پستمو نوشتم...:/پ.ن6: کجاست پس بابا یاگا... من تو چالشش شرکت کردم اما توجه نکرد:(پ.ن7: دوست داشتید به بقیه پست هامم سر بزنید:) ممنون که تا اینجا همراهم بودید:)</description>
                <category>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</category>
                <author>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 00:56:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب-مغازه خودکشی-1</title>
                <link>https://virgool.io/BABA-YAGA/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-1-unrt59csq3xy</link>
                <description>-کتابی که با خواندن آن از خنده روده بر میشوید-اول کتاب این رو نوشته!راستش این کتابه خیلی معروفیه ولی خب دلم نمیخواد با گفتنه بعضی قسمت هاش اون رو اسپویل کنم اما نظر شخصیم رو میگم!کتابی از اثراته ژان تولی!با اولین جمله ای که روی کتاب نوشته بود مخالفت میکنم...راستش حسی که من از این کتاب گرفتم از اول و اول تعجب بود و تعجب بعضی وقتا ناراحت بودم و بعضی وقتا می خندیدم و اخرش با یه بغض صفحه های کتاب رو بستم!بعضی موقع ها راجبش با خودم میگفتم خب اگر اخرش اونقد غیر منتظره نمیشد چی میشد؟چه انتقادی از نویسنده داشتن که اخرش رو اونجوری تموم کرد؟ واقعا از نظرم یکم اذیت کرد.بعضی موقع ها میتونیم به خیلی چیزا اسون بگیریم!چرا باید زندگی رو اینقدر برای خودمون سخت کنیم؟!حقیقتش هنوزم که صفحه اخر رو میخونم موهای تنم سیخ میشه و روی چشمام خیس!:(این خودش وحشتناک ترین اسپویل بود اما خب نتونستم اونجور که میخوام حسم رو راجب خوندنه این کتاب بهتون انتقال بدم!اما خب کتابه خیلی خوبی بود و ارزش خوندن داره برای یاد گرفتن یک سری درس ها از زندگی:)..اگر میخواستم یک کتاب بنویسم...کتاب رو دارم مینویسم.هنوز اون اعتماد به نفس رو پیدا نکردم که بخوام راجبش توی دنیای حقیقی با کسی حرف بزنم اما اینجا یکم راجبش میگم!اسم کتابم زلزله است!سعی کردم ژانری عاشقانه اجتماعی و طنز داشته باشه!دلم میخواد حرفامو توش به کار ببرم؛ حرفایی که هیچوقت گفته نشد!داستان راجب دوتا خانوادهٔ خیلی صمیم با نسبت خواهر برادر از طرف پدر هست، که توی زلزله بم خانواده خواهر به طور کاملی نیست و نابود میشه و درست بیست سال بعد حنا وارده کار میشه!با فهمیدنه این که برای زندانی کردنه بازماندگان زلزله بم یک جنگل رو قرنطینه کردن اونم درست توی منطقه بالاشهر تهران!..به پستم از ده هفت میدم.شاید به خاطر اون اسپویل گنده و ادیته فوق العاده افتضاحم:)..پ.ن1: حالا نیاز نبود اینقد خودمو تخریب کنما...پ.ن2: کتابه بعدی که شاید معرفی کردم -پنج نفری که در بهشت ملاقات میکنید- باشه!پ.ن3: امروز حین دزدی از اجیل های روی حلوایه عروسیشه خواهرم مچم گرفته شد:/پ.ن4: خواستید به بقیه پستام هم سر بزنید!</description>
                <category>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</category>
                <author>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 21:08:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب عجیب!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabbeiran168/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-qe3esd9mi6h5</link>
                <description>چه خوابای عجیبی...توی خواب دعوام شده بود با مامانم، حالم یکم ناخوش بود و باید سرم میزدم توسط مامان خانوم...اما تو خوابم قصد اذیت کردنم رو  داشت انگار یکمی:/میخواست سوزن سرم رو توی بازوم فرو کنه...جیغ میزدم و داد میکشیدم اما براش منم نبود و واقعا میخواست به بازوم سرم بزنه:/چقد عجیب...اخه این همه جا چرا باید بازو رو سوراخ کنه...لای پلکامو باز کردم دیدم ساعت ده و نیمه، کرختی عجیبی داشت بدنم.جون نداشتم فکر کنم، گرمم بود و زیاد عرق میکردم، حالم از خودم بهم میخورد.همش بین خواب و بیداری بودم، چشمامو که باز میکردم خواب می پرید اما می بستم ادامه همون خواب رو میدیدم!از این پهلو به اون پهلو، ساعت یازده و ربع بود که بلاخره چشمامو باز کردم جدی.گلوم خیلی درد میکرد نمیتونستم حرف بزنم، ترسیدم که نکنه لال شده بودم؟نگرانیم کم کم برطرف شده بود چرا که اولین بارم نبود مریض میشدم!هر از گاهی یهو رونم تیر میکشید و نفسم رو قطع میکرد، صدام گرفته بود و نمیتونستم چشمامو تو حدقه بچرخونم، حس میکردم یه توده بالای چشمام تو سرم به وجود اومده که نمیذاره چشمامو بچرخونم!بابت اونم نگرانی نداشتم فقط درد بود که  حس میکردم، بلاخره بار اولم نبود!سرم گیج میرفت و همه جا رو دودی میدیدم، سعی کردم بلند شم اما چرا سقف دور سرم می پیچید؟حالت تهوع داشتم، محتویات دلم داشتن میرقصیدن؟رفتم دسشویی با هر زوری بود و دست از دیوار و ماشین گرفتن...مامانم و بابام و اجیم داشتن درباره فرمالیته اجیم بحث میکردن، فیلم بردار گفته بود اگر محتوای خوب میخوای تا بریم شمال و براتون بهترین فیلمو درست کنم...و اونا الان دارن دنباله پول میگردنهم ما و هم خانواده عموم زیر نزدیک ۳۰۰ میلیون قرض فرو رفتیم اما می ارزه به ذوقی که دارن:)گلیم فرش توی اشپزخونه رو انداخته بودن که بشورن واسه همین نشستم روی سنگ زمین، یکم سرد بود!بدنم تب کرده و بود و داغ تر از همیشه شده بود.داشتن نون و انگور میخوردن، منم دلم میخواست اما همه چیز رو دوتایی میدیدم، همه چیزا جون پیدا کرده بودن و داشتن تکون میخوردن.محتویاته معدم اومد بالا فقط تونستم با بدن درد به سمت حموم پا تند کنم، کف زمینه سرد نشسته بودم و عوق میزدم اما هیچی بالا نمیومد و خب درست بود چون چیز زیادی هم نخورده بودم.بی جون توی اتاق دراز کشیده بودم و رو به روم رو نگاه میکردم، داشتم بیهوش میشدماسترس داشتم، از طرفی دلم میخواست خوب نشم تا امتحان زبانه فردا رو ندم از طرفی از مریضی خوشم نمیومد چون منو ضعیف نشون میداد.همش بغض کرده بودم اما گریه نمیکردم، ادمی نبودم که برای درد جسمی گریه کنم!دیگه به خاطر حال خودم و عروسی و امتحانم رفتیم درمونگاه!خانوم دکتره جوون برام یدونه امپول و سرم و شربت و چنتا قرص نوشته بود...دلم میخواست بهش بگم امپول ننویسسسسسس، اما خجالت میکشیدم...سعی کردم به مسئول تزریقات بگم امپولو بریزه توی ‌سرم اما گفت نمیشه و اگر میشد خود دکتر میگفت!روی تخت دراز شده بودم و منتظر...یه خانوم تقریباً ۳۵ ساله به پایین اومد و گفت ترس نداره که یکم شلوارتو بکش پایین اروم میزنم برات...وقتی به فرو رفتن سوزن توی بدنم نگاه میکردم دردم نا خود آگاه کمتر میشد...لعنت به ترس از آمپول، خندم گرفته بود اما ترسه عجیبی داشتم به محض برگشتن برای دیدنه شروع کارش دیدم امپولو از بدنم کشید بیرون و پنبه گذاشت روش و شلوارم رو کشید بالا...برگام ریخته بود:/هیچ دردی رو حس نکرده بودم:)به همین مراتب یه سرم تقویتی هم برام زد  و رفت، حدود بیست دقیقه بعد که با کشتی گرفتن با بابام گذشت، خودم سرم رو جوا کردم و راهی خونه شدیم...از مغازه سه تا بستنی برای مامانم و اجی و داداشم گرفتم و برای خودم هم یه بسته تخمه و یه کرانچی و یه چیپس پیاز جعفری، قصد داشتم همه باهم بخوریم ازشون اما...ولی جدا از اون کدوم ادم خلی جز من حتی تو مریضی هم از این خرت و پرتا میخوره...وقتی رسیدیم خونه اجی و داداشم به محض دیدنه پلاستیک نه گذاشتن نه برداشتن شروع کردن به دعوا که این همه فیلم بازی کرد زینب که ببری براش اینا رو بخری؟ پس ما چی؟منم بستنی هارو بهشون دادم و رفتم توی اتاق تا لباسمو عوض کنم اما مامانم و بابام شروع کردن به دعوایه اونا که حق ندارید اینجوری بی ادبی کنید و اصلا دلش خواسته خریده!همیشه دعوا... همش دعوا... چقد حوصله سر بر و...چیپس رو باز کردم و رفتم بیرون که باهم بخوریم اما بابام گفت حالا که به خاطرشون مورد اتهام قرار گرفتی بهشون نده و خودت بخور...منم خودم خوردمش:)ابریزش بینی و عطسه هم به علائمم اضافه شده.با هر عطسه خاندانم تا جلو چشمم میان و میرن اینقد که گلوم سوزش میگیره!امیدوارم زودتر خوب بشم من حوصله ندارم همش دماغمو بکشم بالا:/دلم میخواد با اجیم برم شمال برای پر کردن فرمالیته اما خجالت میکشم بهش بگم چون خودش بهم نگفت و به خصوص که الانم دعوامون شد و قهریم:(خبر دار شدم که قراره بریم روضهٔ خالم، دلم نمیخواد برم...نه که از روضه خوشم نیاد من عاشق امام حسینم...از ادما اون اطراف خوشم نمیاد همش قصد فضولی دارن و سرشون تو ماتحت بقیه اس...خدا خودش امروز و به خیر بگذرونه:/</description>
                <category>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</category>
                <author>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2024 15:14:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوپس...</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabbeiran168/%D8%A7%D9%88%D9%BE%D8%B3-pnjqecxlnyfx</link>
                <description>امروز روز عجیبی بوداز وقتی که بیدار شدم تا الان...سیزدهم امتحان زبان دارم و واقعا هیچ رغبتی به خوندنش ندارم. فیلم های درسیش رو میبینم خوابم میاد و کلمات و کتاب که اصلا...هنوزم که هنوزه دارم به اون معلم فحش میدم چرا که من به خاطر دو نمره مستمر افتادم!برای فرجه فقط فردا رو دارم دیگه خدا کارمای منو از اون معلم بگیره که به خاطر دو هزار پول منو انداخت...خواهر زادم بیضه هاشو عمل کرد و رفتیم خونشون.ادما وقتی مریض میشن واقعا توی مظلوم ترین حالت ممکن قرار میگیرن... و در همچین موقعیتی من مظلوم ترین ادما برام داداشم و خواهرزادم هستن چون ساکت و مهربون میشن وگرنه وقتی سالمن که دوتا سلیطه ان:)ولی مثلا یکی هست که توی مریضیش بدتر از وقتی که سالمه میشه و اون کیه؟ مامانم:/مامانه غر غروم:/ با دنیا عوضش نمیکنم اما بعضی وقتا اینقد ازش ناراحت و عصبانی میشم که تا مرز کشتنه خودمم میرم:)زندگی کردن واقعا سخته، خیلیم حوصله میخواد، واسه همین رو مخمه:/پوفیکی از پستای اقا مهدار رو خوندم بعد رفتم سراغ پستای اقای سالوادور...هنوز که هنوزه ترس دارم از در و دیوار و پنجره اخه یعنی چی:/ این همه ترسناک بعد بری فحشم بدی بهش میاد میگه مرسی کع وقت گذاشتی پستمو خوندی حداقل بیا توعم  فحش بذه جنگ دو طرفه بشه اروم بشیم :(دیدم فایده ندارع صداهای در و دیوار داره بیشتر میشه گفتم برم تو یه جو دیگه رفتم یکی از پستای اقای سفیر پاکی رو خوندم:)واقعا تحمل ما زنا یا حتی شناختمون اینقد رو مخه؟بابا کموییییین:/برای شناخت ما بهترین راه حل ذهن خلاق خودتون و زمانه تمام:)یکم که گذشت حالم بهتر شد و اون خاطرش و ترسش کمتر یاد زبان افتادم...اینایی که میرید هر روز پیش تراپیست مث چل این مامان قدیمیا که برا بچشون یه ویزیت میدادن اما برای بقیه هم دارو میگرفتن یه نطرم برای من بپرسین:)جدیدا خدا بهم یه پسره چشم ابی داده که خیلی نازه...حقیقتا منی که از رابطه میترسیدم به یه طرزی اینو دوسش دارم، هردومون می‌ترسیم خیلی...من از رابطهاون از اینکه کسی بابت پولش بهش نزدیک شه...اخه خیلی پولدارهمنتظرم تا کنکور بدم و اعتمادشو جلب کنم...میخوام ریسک کنم اگر شد که خدارو شکر اگر نشد تا اخر عمر مجرد بمونم...خیلی کیوته...:)خدا کمکم کنه...حداقل با وجود  اون  میتونم یکم لبخند بزنم...:)یکم بوع پرو هست اما بلدم از خجالتش درام خب...شاید بعدا بیشتر ازش گفتم...:)</description>
                <category>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</category>
                <author>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2024 02:59:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولینم!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabbeiran168/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86%D9%85-hxyjx1ihmd8r</link>
                <description>اول سلام!پیدا کردم پستامو:)اومم خب من اینجا رو به واسطه دوست عزیز و محبوبم im_famet پیدا کردم و تصمیم گرفتم کمی بنویسم و حرف بزنم.من یه دختر کیوت و گوگولی نیستم برعکس یه دختر لجباز و سرتقم که تا چند سال پیش با پسرا توی کوچه ها پی بازی و شادی بودن??اما با گذشت چند ماه و حرفای مردم شدم یه دختر سرد و مغرور که دلش نمیخواست هیچکس رو ببینه و فقط خودش رو توی مجازی محدود میکرد.چون اونجا همه حرفاشو میتونست بگه بدون دیدن قیافه های ترحم انگیز!نه دست ظریف دارم نه پوست سفید و نه چشم رنگیبه جاش یه قد بلند و موی بور و چشم مشکی با رنگ گندمی دارم!شونزده سالمه و اسمم زینبه و اهل خرم آبادنویسنده ام و بیشتر از سنم میفهمم??اکثرا کهبا مردم حرف میزنم بهم میگن تو روان پزشک خوبی میشیاما من معتقدم که آدمای آدمای قوی زخم خورده، ادمای زخم خورده تجربه دارن و آدمای تجربه دار درک میکنن!برای همین میدونم چه موقعی حق رو بدم بهشون و چه موقعی ندم!توی زندگیم با همه مهربون بودم و از دونه دونه ادما به جز بابام و مامانم و خواهرم ضربه خوردم!شاید توی خوندن رمان ها رکورد زده باشم و یه اوتاکو هستم!شخصیت جالبی ندارم ولی اعتماد به نفسم بالاعه و همچنین یکمی بگی نگی حسودم??بین همه دوستام فقط دوتا برام موندگار شدن یکی همین فامت و یکی دوست فابم و البته حساب این دوتا از هم جداعهرشتم تجربیه و به گفته بقیه انگار یکم خرخونم!و دیگه فک نکنم چیزی مونده باشه که نگفتم اها یبارم متاسفانه خیانت دیدم?? که مهم نیس??اگر بودم جریانشو یروز براتون معرفی میکنم</description>
                <category>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</category>
                <author>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 09:07:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام یه دختر ۱۷ ساله...</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DB%B1%DB%B7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-aoif7x33go5p</link>
                <description>سلام...یه دختر 17 سالهٔ خسته اومده سلام کنهاین دختره که میگم یه نمه با همه فرق داره...قبلاً اینجوری بود که معتقد بودم دختر باید عفت کلام داشته باشه و آراسته باشه چون گوگولی میشنچون کم کم عادت میکنن وقتی یکی حرف بد می نه اونا حرص بخورن و بامزه بشن اما الان خودم چه ادبیاته بدی به کار میبرم...حقیقت همینه که اون دختر خیلی وقته از خودش فاصله گرفته اونقدی که همه چیزو فراموش کردهفراموش کرده وقتی یه خانوم زیبا یا یه آقای خوشتیپ رو میبینه بهش بگه زیباییش رو تا برای ادامه زندگی اعتماد به نفس بیشتری داشته باشه...همون چیزی که دلم میخواست همیشه برای خودم اتفاق بیوفته راه برم و یهو یکی فارغ از جنسیت بگه چقدر تو خوشگلی دختر خانوم...من زشت نیستم که محتاج این حرفا باشم اما خانوادم اینقدر قیافه بد رو بهم تلقین کردن که به همچین باوری رسیدم...زندگی از نظرم واقعا خسته کننده است.الان که دارم این پست رو می‌نویسم دقیقا ساعت ۲:۱۹ دقیقه نصفه شبه و خواهرم هنوز با نامزدش بیرونه.صبح که بیدار شدم دیدم گوشیم نیستش فهمیدم که مامانم باز برداشتش، گوشیه داداشم و اجیم دستشون بودن داشتن فیلم میدیدن و فقط مال منو برداشته بود.چقدر تحقیر آمیز...الان که دارم اینو می‌نویسم گوشیه بابام دستمه...خوابم نمیاد، درسم نمیاد، خندم نمیاد، گریم نمیاد، اصن زندگی کردنم نمیاد.میدونی زندگی اونجایی بی معنی میشه که ترسه هیچی رو نداشته باشیمن کم کم دارم به اون نقطه میرسم، خدا به دادم برسه حالم خیلی بده:)یاد حرفای دوستم درباره این حالم افتادم که میگفت:« تو یه دیوونه به تمام معنا هستی که توی این حال بد داری میخندی متاسفم ولی اینجوری نخند منو میترسونی»هوف...یاد سفیر پاکی افتادم...از ته دلم خندم گرفته بود وقتی پستش رو می‌خوندم که راجب خاطرخواهاش حرف میزد...خیلی زیاد هم خندم گرفته بود، نه که برام جای تمسخر داشته باشه نه برام جای سوال داشت که چرا آقایون هر حرکتی از ما « منظورم من و خیلیا نیست منظورم دختر خانوماست» میبینن فکر میکنن کشته مرده اوشونیم:)حتی الآنم خندم گرفتهبه هرحال دعوتت میکنم به این پست که حرفام غیبت حساب نشه آقا معلم:)قبلاً توی یک سایت بودم به اسم 98ia اونجا رمانم رو می‌نوشتم و اتفاقا خیلی هم طرفدار داشت و باعث شده بود یه بازه زمانی خاص رو طی بکنم اما بعداً فهمیدم بروزرسانی شده و من واقعا باهاش حال نمی‌کردم چون خیلی افتضاح شده بود و بازدید کنندگان قبل خودش رو نداشت، بعداً با ویرگول آشنا شدم.اون موقع گوشی من و مامانم مشترک بود و با ایمیل مامانم اومدم اما طی یه اتفاقه از نظر من خوب گوشیش بازگشت به کارخانه خورد و ایمیل و ویرگول پاک شد و من نمی‌دونستم چطور بیارمش...خودم هم گوشی خریدم و حسابه جدیده خودم رو زدمبا اینکه فعالیتم توش کمرنگ شده بود و مخاطبان خاصی نداشتم اما حس خوبی داشتمحسی که بهم میگفت تو جایی برای نوشتن حرفات داری و چه دیر چه زود کسی میاد و باهات حرف میزنه...در این تصمیم هستم که دستای اون اکانتم رو با این اکانته جدیدم دوباره پست کنم.جدیدا هیچی توی ذهنم موندگار نمی‌مونه و این عذابم میدههرکاری میکنم تا حافظه بهتر بشه اما سختهاصن چرا من خوابم نمیاد؟دلم میخواد بخوابم اما میترسم...شایدم نترسم از وجودش اما از حسش چرااین منبع ترس رو هم توی یکی از پستای اکانت قبلی گفتم و اگر پیداش کنم حتما پستش میکنم...این که در لحظه هزار تا تیکه فکر بهت خطور میکنن و سعی میکنم توجهت رو جلب کنن میشه آشفتگی ذهنی؟هرچی که هست اصن خیلی مزخرفهیاد پست خودارضایی آقای سفیر پاکی افتادم و بعدش خودم...با یه آقایی خیلی صمیمی بودم و تصمیمم بر این سعی بود که ترکش بدم از خودارضایی اما میگفت:«زینب این امکان نداره خودارضایی تو خون منه چیزیه که از بچگی با من بوده من وقتی بچه بودم هم با اینکه نمی‌دونستم چیه انجام میدادم»البته اون فرد با این ادبیات نمی‌گفت نمی‌دونم گفتنش درست باشه اما شما توی ذهنت یکم بی ادبانه بخون گفتار هاش رو:)یادش میوفتم خندم میگیرهدر عوض پسر عمم که یه مدت بهم پیام میداد و باهام صمیمی شده بود رو فهمیدم اونم انجام میده با یکم حرف زدن تونستم راضیش کنم دیگه انجام نده البته که دلیل محکم تری که از من داشت دختر مورد علاقش بود.به هر حال برخلاف میل مادر پدرم و مادر پدرش من به دوست داشتنش ادامه میدمنه به عنوان مکملم بلکه به عنوان همبازیه بچگیمشاید بگید چقدر مزخرف میگم راجبش و من عاشقشم اما واقعیت اینه که هیچی بینمون نیست و حتی نمی‌خوام به آینده ای که کنار هم باشیم فکر کنم چون عاشقه اون و ما هم فقط همبازی بودیم... خیلی صمیمی...بلآخره اجیم اومد...ساعت ۲:۴۲ دقیقه اس...خودم اینطور هستم که پست از پنج دقیقه به بالا طول بکشه رغبتی به خواندنش پیدا نمیکنم چون فکر میکنم بحث فلسفیه...با اینکه یک فرد تقریبا در چنین اموری صبور هستم اما اذیت میشمپس نمی‌خوام اذیتتون کنم...ولی همچنان دلم هم میخواد که بنویسم پس میرم سراغ پست دوم...</description>
                <category>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</category>
                <author>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 08:47:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم آب نبات چوبی خواست...</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabbeiran168/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%90-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DB%B1%DB%B7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-tpsi1lvrtnc7</link>
                <description>وای وحشتناکه که نصفه شب دلم آب نبات چوبی خواست...اگر توی همچین موقعیتی اجیم هوس میکرد نامزدش از هرجا که شده بود برای می‌خرید و من؟ بله من حسودی میکردم:)یادمه وقتی به دوستم میگفتم حسودیم میاد میگفت:« حسودی نکن کره بز نوبت توهم میاد بری نامزد بازی...»اما من بعد ها فهمیدم به نامزد بازیش حسودیم نمیشد به توجهی که بهش داشتن همه حسودیم میشد...تنها آدمی که بهش حسودی میکردم این خواهرمع...البته دیگه نمیکنم...چون باهاش کنار اومدم که باید قبول کنم بعضی شرایط رو...توی ایل و طایفه‌مون اگر بپرسی اسطوره محبت کیه پدرم و مثال میزدن در محبت کردن به من...البته این محبت ها برای حداقل تا پنج سال پیش بود...تا قبل از اینکه خواهرم کنکوری بشه همه توجه بابام بره روش و من یک آدمه توهمی بشم...توهمی بودنه آدم چقدر ترسناکه...از ترس این توهمات نمی‌رم بخوابم:)خلاصه بگذریم از این حرفاالان دلم یه سری چیزا میخواد...اگر گفتید چین؟ بعله نمی‌دونم...خودمم نمی‌دونمشاید فقط آبنبات چوبی اما نه... دلم کیک ماکارون هم میخواد...دلم میخواد یکی لوسم کنه نازم کنه، دلم میخواد یکی باهام بازی کنهدلم میخواد یکی باهام بحث کنه حتی اگر حق باهام نباشه حق به جانب باشم و اون بعدش بهم بخندهدلم میخواد درس بخونم و شاغل بشمدلم میخواد لباسه آبی بخرم « یه جریان شاید خنده دار پشتشه»دلم میخواد برم شهربازیدلم میخواد بخوابم...دلم میخواد کتاب بخونم اما کم کم خواب داره مهمون چشمام میشه...دلم دلمه برگ مو میخواددلم لج کردن با کسی رو میخواد که ناز کشیدن بلد باشه...من یه خردادیه مودیه لجبازم که کسی نمیتونه تحملش کنه:)راستی دلم خرید هم میخواددلم مدرسه و منچ و تیله بازی و پاسور بازی هم میخواد...حتی دلم یه قل دو قله تو مدرسه رو هم میخواد...اما هم اکنون فقط باید چکار کنم؟ بعله الان فقط یه خواب میچسبه...دلم میخواد رمانمو بنویسم دلم میخواد موسیقی و اسب سواری یاد بگیرم...دلم میخواد بعد از مدت ها تیر اندازی بکنم...آه...دلم میخواد خیلی کارا انجام بدم اما نمیشه چون اینقدر محدوده که فقط یه گزینه جلومه...برم تو حموم رگمو بزنم و خلاص...خلاص چقدر کلمه قشنگیه... قشنگ آرامش رو توش احساس میکنماما فقط توش اون کلمه...اگر مردم پیش خدا هم همون آرامش رو دارم؟ قطعا خیر اگر زنده بمونم چی؟ پیش خانوادم دارم؟ به تکرار قطعا خیرپس مجبورم تحمل کنم...دلم خواب راحت میخواد توی یه جای نرم..دیشب که نوشتنه این پست رو تموم رو کردم و خوابیدم، صبر کن ببینم اصلا خوابیدم؟نه...اون موجود دوباره اومد...تونستم دوتا بختک رو مهار کنم اما سومی رو هم تونستم؟ نه نفس نداشتم، فلج شده بودم، عرق کرده بودم و توش قلب...خدا این حالو برای کسی نیاره...رفتم پیش داداشه ۱۳ سالم خوابیدم و سعی بر این داشتم که بهش محبت کنم و تو خواب حداقل بدون خجالت بغلش کنم اما اون... فکر کرد بدخوابم و رفت پیش بابام خوابید...دیشب اصلا خوابم نبرد...ساعت هشت و پنج دیقه بود که بیدار شدنه مامانمو دیدم و رفت گوشی رو اورد گذاشت سر مبل کذایی...گفت میدونم بیداری برو گوشی اونجاس...و من با خودم فکر میکردم که: « این احساس حقارته توی دلم از کجا نشأت میگیره؟ اصلا چرا باید باشش...»دلم نمیخواست برم سمت گوشی اما یادم اومد پستایی رو که دیشب با چشمای نیمه باز نوشتم...حقارت...متنفرم...حس خوبی ازش دریافت نمیکنم اما هیچوقت نمیخوام از دستش بدم...موندمیکی راهنماییم کنه...</description>
                <category>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</category>
                <author>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 08:33:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنده بیارم به لبت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabbeiran168/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%A8%D8%AA-qnsarbb4ymq0</link>
                <description>بلاخره اومدم بنویسماز هرچی به دهنم میگذره میخوام بنویسم زمان به سرعت برق و باد میگذره، به سرعت وقتی کلید برقو میزنیم همه جا روشن یا تاریک میشه!به سرعت وقتی که کلید برق رو میزنیم هیچ اتفاقی نمیوفته اونجاست که میفهمیم برامون زمانی وجود نداره!زیر دلم درد میکنه...میخواستم به امیر محمد پیام بدم و سوالی که چند ماهه تو ذهنم در گیر شده رو ازش بپرسم...سوالی که درمورد دختر خالمه...میخوام ببینم واقعا امیر مرتکب این گناه شده یا نه!اما واقعا من برای سوال کردن میخوام بهش پیام بدم یا درم برای حرف  زدن با هم بازیم تنگ شده؟به هر حال هرچی بود جلوش رو گرفتم و پیام ندادم...خوشحالم که پیام ندادم! به هر حال توی زندگیم یه ادمی هست که اونقدری  با همه خوبی ها و بدی وابستشم و دوسش دارم که حتی وجودشم مانع بشه سمته بقیه پسرا برم.یه غیرته عجیبی دارم، نه میذارم دختری نزدیکش بشه نه خودم نگاه پسری میکنمهر موقع نگاه میکنم به این فکر میکنم ک « خاک تو سرت زینب درست به دنیا نگاه کن تو متعلقی به پسری که اونوره شهر داره برای تو جون میکنه تا باهات باشه!» بعد چشمامو درویش میکنم.کلا چه از سر اجبار باشه چه نباشه وقتی تویه رابطه ام نمیتونم به راحتی به پسرای دیگه نگاه کنم! خجالت میکشم...اما حتی نمیدونم از چی...ساعت 12:34 شده و من هنوز بیدارم...چرا؟اها، اره؛ تا بسته اینترنتم فعال بشه و بتونم این پست رو بذارم...خیلی وقته با هیچکی حرف نزدم راجبه خودم و خوشحالم که بستگانم از وجوده ویرگول خبر ندارن برای همین با آسودگیه خاطر میتونم از هرچی بخوام حرف بزنم!لگنم انگار فلج شده، جون ندارع!یه رفیقی دارم که خیلی با همه سرده حتی با مایی که رفیقشیم بر خلاف بقیه رفیقام که هرجا کم میارن یا دلشون چیزی میخواد یا کارشون گیره حالمو میپرسن این با همه سردیاش وقتی حالم گرفته اس کنارمه...عاشقشم خیلی رفیقه بخدا همیشه زیر زیرکی حواسمو داره و این منو سر ذوق میارهاما چون مامانش معلمه و باباش نمیدونم چکارس ولی فک کنم نمایشگاه ماشین داره و دوس پسر داره و اینا مامانم میگه دوسته خوبی نیست برات  اما من خیلی دوسش دارم و تنها کسیه که حتی وقتی لبخند میزنه اونم یه کوچولو من نیشم تا ته باز میشه!روز تولدم که شده بود از بین سه تا دوستم اونی که با نمکه همه بود و خیلی دختر خوبی بود اولین نفر ساعت هشت بهم تبریک گفت، دومی که ادمه خیلی بی ذوق و بی خیالی بود رو توی بازار دیدم و یادش نبود وقتیم که خودم بهش کفتم باز ذوق خاصی نشون نداد و من خیلی دلم شکست ازش مثله همیشه واسه همین ترجیح دادم به جای ضربه خوردن کنارش بذارم!و اما رفیقم ک استثناییه...بهم زنگ نزد و تبریک نگفتمامانم و اجیم منتظر مونده بودن تا بهم زنگ نزنه تا دلیل داشته باشن که بگن رفیقه بدیه اما درست لحظه اخر زنگ زد و گفت من با ذوق از یه هفته قبل برات کادو گرفتمممممممم و من از ذوق میخواستم جیغ بزنم اما چون نصفه شب بود نتونستم.تا سر حد مرگ خوشحال شده بودم و اون فقط به ذوق کردنام می‌خندید!این همون رفیقیه که از وقتی با من دوست شد از درونگراییه 80%‌ شد یه دختره میانگرا که توی روابط اجتماعی خیلی بهتر بود.امیدوارم هیچوقت از دستش ندم!فردا قراره باهاش برم استخر و شهر بازیمیترسه باهام بیاد استخر چون میترسه خفش کنم اما وقتی میخواد بره بهم زنگ میزنه تا باهم بریم:)))))))))))) « بی نهایت خنده ذوقی»ده دیقه مونده به یک.اجیم با نامزدش بیرونه هنوز...وقتی زنگ میزنم همش میگه داریم میایم و دم دریم اما خب نیستن و حالا حالاها نمیان...فردا که من میخوام برم استخر و شهر بازی دعوتن همین خانواده نامزدش که میشن عموم اینا...‌دیگه از چی بگم...اووووممممممراستی میخوام برا دختر خالم تولد بگیرم، یه دختریه که وقتی بچه بودیم اینقد باهم مچ بودیم بهمون میگفتن دوقلو های افسانه ای همه چیزمون باهم بود همیشه!اما یهو همه چیز عوض شد اون شخصیتش داشت شکل میگرفت داشت یه ادمه درونگرا میشد و تنها و من نباید تنهاش میذاشتم اما اون موقع اینو نمیدونستم و الان فهمیدم!شاید هنوزم دیر نباشه برای اینکه عوضش کنم اما امیدوارم بتونم زندگیشو رنگی کنم...خنده بیارم به لبت؟توی این کار استعداد دارم! حتی اگر یه ادم جلف از نظره بقیه به نظر بیام سعی میکنم با همه مهربون باشم و خنده بیارم به لباشون!خودم خیلی میخندم زیااااااااااد اینقد که بگن دختره سبکیه اما چکار کنم؟ من فقط سعی میکنم اینقد بخندم که فکر نکنم یه دختره شادم!حالا... اووومممم میخوای بخندونمت؟خنده بیارم به لبت؟   :)</description>
                <category>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</category>
                <author>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2024 01:11:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>