<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زینب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zeinabsayari</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 00:44:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>زینب</title>
            <link>https://virgool.io/@zeinabsayari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جای خالی سلوچ</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabsayari/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%86-bnitaz7hk8ha</link>
                <description>بی کار سفره نیست و بی سفره عشق . بی عشق سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست ، خنده و شوخی نیست ، زبان و دل کهنه میشود........گاه عشق گم است ، اما هست . هست چون نیست ! عشق ، مگر چیست ؟ آنچه که پیداست؟ نه! عشق اگر پیدا باشد، که دیگر عشق نیست! معرفت است. عشق از آنرو هست، که نیست! پیدا نیست و حس میشود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا میدارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند . دیوانه به صحرا!  گاه، آدم، خود آدم، عشق است . بودنش عشق است . رفتن و نگاه کردنش عشق است. در تو، عشق می جوشد. بی آنکه ردش را بشناسی! بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده! شاید، نخواهی هم . شاید هم ، بخواهی و ندانی . نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دستهای به گل آلوده تو که دیواری را سفید می کنند. عشق، خود مرگان است.عشق ، گاه تو را به شوق می جنباند و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد! </description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 12:56:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روی ماه خداوند را ببوس</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D9%88%D8%B3-zp7bedwml5es</link>
                <description>تکه ای از کتاب :باید قبل از مرگ در چیزی چنگ بیندازم ، باید قبل از مردن ناخن هایم را در خاک فرو ببرم تا وقتی به زور مرا روی زمین میکشند با یادگار شیارهایی در زمین حفر کرده باشم .باید قبل از رفتن خودم را جا بگذارم . اگر امروز چیزی از خودم باقی نگذارم چه کسی در آینده از وجود من در گذشته با خبر خواهد شد ؟ اگر جای پای مرا دیگران نبینند ، من دیگر نیستم . اما من نمیخواهم نباشم . نمیخواهم آمده باشم و رفته باشم و هیچ غلطی نکرده باشم . نمیخواهم مثل بیشتر آدم ها که می آیند و می روند و هیچ غلطی نمی کنند ، در تاریخ بی خاصیت باشم . نمی خواهم عضو خنثای تاریخ بشریت باشم .تکه دیگری از کتاب :آدمی که مشهور نیست وجود ندارد یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش نه دیگران . و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد تنهاست و من از تنهایی میترسم . من نوشت : این دو تکه از کتاب بدجور روی روح آدمی سوهان میکشد ، انگار چیزی است که همه میدانند و نمیخواهند به روی خودشان بیاورند . میل به جاودانگی ، دوست دارم در تاریخ و ذهن بشریت بمانم ، اینکه دوست ندارم ابتر باشم .</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Mon, 10 May 2021 14:59:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>