<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های zeinabtaheri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zeinabtaheri</link>
        <description>تو دانشگاه تهران ارتباطات میخونم... اگه نظرمو بخوای اون پستایی که عکس دارند از همه بهترند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:33:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/59094/avatar/VbKVY8.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>zeinabtaheri</title>
            <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا رادیو از پادکست شکست خورد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-hmjzziuboqmd</link>
                <description>این ترم بین درسای دانشگاهم دو واحد تقریبا جذاب دارم به نام «مطالعات رادیو». برای اون کلاس باید چند دقیقه‌ای از یک برنامه‌ که از رادیو ایران پخش شده بود رو تحلیل میکردیم. متن زیر تقریبا بخش‌هایی از اون کارنوشته. قبل از همه چیز باید بگویم که آن چند دقیقه برنامه یک فاجعه بود. لحن مجری‌ها رسمی؛ مثل گوینده‌های اخبار. اما در عین حال سعی میکردند از روی متنی بخوانند که تقریبا شفاهی نوشته شده بود. به دلیل همین تناقض اصلا سرگرم کننده نبود. حتی متن به درستی گفتاری نشده بود و فهمیدن آن به خاطر اینکه مجری ها بریده بریده می‌خواندند مشکل بود.برنامه‌های رادیویی به ویژه برنامه‌هایی که از قبل ضبط و تدوین می‌شوند. دارای متن نوشته شده‌ای هستند که به گوینده کمک میکند به کلمات تسلط داشته باشد و گفته هایش در رادیو با گفتار روزمره که دارای زوائد است تفاوت داشته باشد. متن رادیویی اما نمیتواند همچون نوشتار باشد. زیرا مخاطب امکان بازیابی ندارد بنابراین باید رموز آن آنقدر ساده باشد که مخاطب بتواند با شنیدن آنها را بفهمد.در این برنامه‌ی رادیویی رموز گفتاری خیلی کم و رموز نوشتاری بیش از اندازه مورد استفاده قرار گرفت. این ضعف در کنار لحن رسمی و صدای نامناسب مجریان برای این گونه‌ی خاص از برنامه باعث میشود که برنامه شنیدنی نباشد. واضح است که منظورم از رموز نوشتاری کلمات و نحوه‌ی چینش آنهاست.اگر این برنامه را با یکی از پادکست ها مقایسه کنیم متوجه تفاوت ها و اشتباهات رادیو در به کارگیری کلمات خواهیم شد؛ برای مثال پادکست «چنل بی» که جزء محبوب ترین و پرمخاطب ترین پادکست های فارسی زبان است. گاه وقایعی چند لایه و پیچیده بیان میشود نحوه روایت علی بندی برای وارد شدن به ماجرا گویای این نکته است که پادکست چنل‌بی نیز متن از قبل نوشته و برنامه‌ریزی شده دارد. اما به هیچ عنوان متوجه نمی‌شویم که علی بندری از روی مطلب بخواند. چراکه رموز به خوبی گفتاری شده اند و مناسب شنیده و فهمیده شدن هستند.برنامه‌ی رادیویی مخاطب کمتری نسبت به پادکست پیدا میکند به این دلیل که لحن رسمی دارد. گوینده‌ی مناسب استفاده نمیشود. گوینده ها روی متن تسلط کافی ندارند و متن به درستی به صورت گفتاری نوشته نشده است. نوشتاری بودن نقطه ضعف رادیو است. تصور کنید همین محتوا را سازنده‌ی چنل بی مینوشت و اجرا میکرد قطعا جذاب تر از کار در می‌آمد.دلیل این تفاوت این است که سازندگان پادکست برای ساخت پادکست انگیزه‌های زیادی دارند که یکی از آنها انگیزه مالی است. میتوانند به طور دقیق آمار شنونده هایشان را بدانند. اما سازندگان برنامه های رادیویی کارمند صدا و سیما هستند. حقوق ثابت میگیرند و اطلاع دقیقی از شنونده هایشان ندارند. به مرور دچار رخوت خواهند شد و سعی میکنند آنتن را پر کنند. طبیعی است که دقت و حوصله‌ی کافی برای تهیه متون برنامه به خرج ندهند.اینکه دیگر کسی به رادیو گوش نمی‌دهد اما مخاطب پادکست رو به افزایش است تنها به خاطر انعطاف پذیری بیشتر پادکست نیست. بلکه به دلیل کیفیت بالاتری است که پادکست‌ها ارائه میکنند. حتی اگر کیفیت سیستم‌های صوتی صداو سیما را نداشته باشند. یا صدایشان مانند مجری های حرفه‌ای رادیو پرورش یافته نباشد.</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 01:35:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابطه‌ی فرااجتماعی با سلبریتی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-zudusnco8qd2</link>
                <description>حدود هشتاد سال از ورود سینما و شصت سال از ورود تلویزیون به ایران می‌گذرد. مخاطب امروزی قاعدتاً باید به ترفندها و پیچیدگی‌های این صنایع رسانه‌ای وارد باشد. همین طور هم هست. اما گاهی ذهن آشنا به پیچیدگی هم ممکن است دچار خطا شود. هواداری باشد که شخصیت بازیگر محبوبش را با نقش‌هایی که بازی کرده یکی کند. یا چون سال‌هاست او را در شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌کند و مصاحبه‌ای نیست که از دست داده باشد احساس کند که او را به خوبی دوستان نزدیکش می‌شناسد. این احساس یک‌طرفه‌ی صمیمیتِ از دور «رابطه‌ی فرا اجتماعی» نام دارد. مفهوم رابطه‌ی فرااجتماعی را برای اولین بار ریچارد وول و دونالد هورتون سال 1956 در مقاله‌ی «ارتباط جمعی و تعامل فرااجتماعی: مشاهده‌ی صمیمیت از راه دور» به کار بستند.در سال 1956 خبری از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی نبوده و طبیعی است که این رابطه‌ی فرااجتماعی منحصر به مطبوعات و تلویزیون، و پرسوناهای ارائه شده در این رسانه‌ها می‌شده است. به نظر می‌رسد امروزه با وجود اینترنت رابطه فرااجتماعی میتواند با هرکسی که پرسونایی برای ارائه در شبکه‌های اجتماعی داشته باشد اتفاق بیوفتد. در این مقاله به طور کلی رابطه‌ی فرااجتماعی هواداران با افراد مشهور محل بحث است.رابطه فرااجتماعیمطالعه هورتون و وول در میانه‌ی دهه پنجاه میلادی انجام شد. زمانی که تلویزیون جای خود را در بیشتر خانه‌ها باز کرده بود. «تلویزیون توهم رابطه چهره به چهره ایجاد کرد» (Horton &amp; Wohl, 1956). مجري چنان به مخاطب سلام مي‌دهد و با دوربين گفتگو مي‌كند انگار واقعا روبه‌روي مخاطبان ايستاده است. اين توهم ارتباط واقعي و چهره به چهره، انباشته و منجر به توهمي ديگر مي‌شود؛ توهم شناخت، آشنایی و در انتها صمیمیت.مصرف‌کنندگان هرگز آنها را ملاقات نکرده‌اند و نخواهند کرد. جز اطلاعات رسانش‌شده و شایعات چیزی از زندگیشان نمی‌دانند. حتی وقتی آشکارا هوادار و علاقه‌مند هم نیستند این احساس اگر شده با اجبار (از طریق استفاده از رسانه یا معاشرت با دیگران) ایجاد می شود. احساس اینکه آنها را می شناسند. راه فراری از رسانه‌ها و مشاهیر نیست. چه بخواهیم چه نه از رسانه‌ها استفاده می‌کنیم؛ همه ما به درجات مختلفی هوادار هستیم. هواداران را میتوان در پنج گروه طبقه بندی کرد. گروه اول: هواداران تجاهل‌گرا، بی‌میل اما آگاه از چهره‌های مشهور؛ گروه دوم: هوادارانی که کم‌تر پرستش می‌کنند اما در مورد چهره‌های مشهور می‌خوانند. آنها را می بینند و در مورد آنها صحبت می‌کنند؛ گروه سوم: کسانی که چهره‌ها را به عنوان شخصیت اجتماعی سرگرم‌کننده دنبال می‌کنند؛ گروه چهارم: کسانی که احساسات شدیدتر شخصی در مورد چهره‌ها از خود نشان می‌دهند؛ و در آخر گروه پنجم: پرستندگان افراطی که با چهره‌های مشهور بیش‌همذات‌پنداری می‌کنند و در حد بیماری رفتار عاشقانه دارند. تعامل فرااجتماعی در هر سطحی از این طیف که انجام گیرد، رابطه‌ا‌ی یک طرفه است؛ اما این نکته اثر آن را بر هواداری که ممکن است این رابطه را به صورت اصیل تجربه کند، کم نمی کند (کشمور,  1397).پرسونا«افراد مشهور به صورت حاضر و آماده جلوی چشم ما نیستند ما آنها را از مطالب دو بعدی که روی پرده ارائه میشود خلق میکنیم و در این فرایند چنان واقعی میشوند که احساس می‌کنیم در موردشان چیزی میدانیم» (کشمور, 1397, ص. 107). چهره مشهور تلویزیونی ممکن است هیچ‌گاه هوادار را ملاقات نکند و نشناسد. اصلاً از وجود چنین فردی در خیل هوادارانش مطلع نشود؛ اما طوری عمل می‌کند و پرسونایش را نمایش می‌دهد انگار این یک رابطه واقعی است. این توهم به ذهن مخاطب راه پیدا می کند و نسبت به او احساس صمیمیت می کند. ما هیچ‌گاه با خود واقعی این افراد روبه‌رو نیستیم بلکه با چهره اجتماعی نمایشی‌ای طرف هستیم که او به بیرون ارائه می‌کند.پرسونا شخصیت تیپیکال و ذاتی صحنه های اجتماعی است که در رادیو و تلویزیون ارائه می شود. احساس صمیمیت و آشنایی با او به خاطر استفاده اش از زبان و لحنی خودمانی است. نکته جالب در باره ی چنین پرسوناهایی این است که مردم می توانند با چنین شخصیتی که در واقع غریبه است، ادعا کرده و به صمیمیت برسند. مردم پرسونا را دقیقا به همان روشی که دوستان خود را می شناسند شناخته اند: از طریق مشاهده‌ی مستقیم و تفسیر ظاهر، حرکات، رفتار، صدا و... در واقع یک طراحی غیر رسمی از مخاطبان دعوت می کند که تمام این ارزیابی ها را انجام دهند. پس از آن صمیمیت شکل می گیرد. او ممکن است پرسونای شخص مشهور را به عنوان یک دوست، مشاور، معشوقه یا الگو در نظر بگیرد (Horton &amp; Wohl, 1956).شخصیت واقعی افراد هیچ‌گاه به طور کامل قابل رسانش نیست. حتی اگر قابل رسانش هم بود چیز جذابی از آب در نمی‌آمد. شاید اگر با خود واقعی این افراد ملاقات میکردیم عاشقشان نمی‌شدیم. هنر ساخت شخصیت نمایشی که همگان با او رابطه‌ی فرااجتماعی برقرار کنند همین است. این پرسونا چه با هدف چه بدون هدف توسط شخص مشهور و یا کارورزان رسانه‌ایش ساخته میشود. شخصیت نمایشی در رسانه‌های ارتباط جمعی و یا امروزه در شبکه‌های اجتماعی به نمایش در می‌آید. ترفندهایی که در ادامه به آن خواهیم پرداخت مخاطب را به تعامل فرااجتماعی با پرسونا (و نه شخصیت واقعی) دعوت می‌کند. «سلبریتی ها به عنوان اموری واقعی وجود ندارند بلکه آنها به وسیله ی کردارهای راهبردی، اغلب با کمک تخصص هایی از صنعت رسانه های سنتی برساخته می شوند» (آبیدین, 1398,  ص. 29).رابطه‌ی پرسونا و مخاطب یک طرفه است و امکان دوطرفه بودن وجود ندارد. تقریبا تمام زحمت ایجاد یک تقلید باورپذیر از صمیمیت بر عهده‌ی پرسونا و نمایش اوست. شخصیت نمایشی اگرچه ساختگی و نفوذ توهم است اما هیچ خیالی و رویایی نیست. عملکرد او در یک عمل عینی قابل درک است که در آن بیننده تخیل میکند اما تصور نه (Horton  &amp; Wohl, 1956). شخصیت نمایشی خیالی نیست یعنی از صفر ساخته نمی شود. پرسونا نمایش ابعادی است که لازم است مخاطب ببیند. «تکنیک استاندارد این نیست که زندگی خصوصی را کاملا پنهان کند. زیرا علاقه‌ی مخاطب را نمی‌‌توان نادیده گرفت. بلکه ایجاد نمایی قابل قبول از زندگی خصوصی مطلوب است. یک تصویر خصوصی کم و بیش ساختگی از زندگی در پشت تصویر عمومی ساختگی» (Horton  &amp; Wohl, 1956)ایجاد توهم صمیمیت«هم سلبریتی های سنتی و هم سلبریتی های معمولی در برنامه های گفتگو و تلویزیون واقع‌نما نوعی قدرت فریبنده دارند که توجه و علاقه ی مخاطب را، دست کم در یک دوره‌ی زمانی جلب می کنند. آشکار است که روابطی میان سلبریتی ها و مخاطبان پرورده می شود» (آبیدین, 1398, ص. 29 30). روابط فرااجتماعی خود به خود رخ نداده است و تکنیک های رسانه ای باعث ایجاد این توهم از صمیمیت شده اند. برای مثال «ایده‌ی دوربین سوبژکتیو به سادگی دوربین را به چشمان مخاطب تبدیل می‌کند و میتواند توهم روابط چهره به چهره را ایجاد کند» (Horton  &amp; Wohl, 1956).رسانه‌های ارتباط جمعی فایل این توهم را در ذهن مخاطبان باز کردند و حالا شبکه‌های اجتماعی توهم صمیمیت را شدیداً تقویت می‌کنند. اما صرف دیدن شخص مشهور در برنامه تلویزیونی و در شبکه‌های اجتماعی، رابطه فرااجتماعی ایجاد نمی کند. پرسونا با به کارگیری چند استراتژی جزئی، مخاطب را دعوت می‌کند به این توهم از صمیمیت.پرسونا به جز ایجاد لحن و سخنرانی مناسب، سعی می کند مرزی که باعث تقسیم او و نمایشش می شود را محو کند و همچنین سعی می کند یک رابطه ی مداوم ارائه دهد  تا در زندگی روزمره ادغام شود. ارتباط مستمر سابقه ای در ذهن مخاطب ایجاد می کند. تجمع تجارب قبلی معنای دیگر به عملکرد فعلی می دهد. هواخواهان به این باور می رسند که شخصیت او را نزدیک تر و عمیق تر از دیگران می شناسند (Horton  &amp; Wohl, 1956).زمانی که مجری برنامه تلویزیونی یا مهمان مشهور او، خشک و رسمی صحبت نمی‌کنند باعث می‌شوند مخاطبانی که کاملا غریبه هستند خودشان را در آن جمع احساس کنند. مداومت هم عنصر کلیدی رابطه فرااجتماعی است. با این کار کم کم قلّاب پرسونا گیر میکند و مخاطب را به توهمی از احساس صمیمیت می کشاند. با او ارتباط مستمر مي گيرد.مخاطب نيز پرسونا را دنبال مي كند. سال ها با او زندگي كرده و خاطره دارد. اين باعث مي شود فكر كند شخص مشهور را به خوبي مي شناسد و صميمي است. پرسونا در تمام این‌ مدت تلاش می‌کند با ایجاد اثر خوشایند در مخاطب، قلابش رها نشود و بخواهد او را بیش‌تر بشناسد و بتواند ادامه‌ی گفتگویش را پیش‌بینی کند. اثر انباشی سال‌ها هواداری باعث میشود احساس صمیمیت بیش‌تری داشته باشد.تقویت در شبکه‌های اجتماعی«با توجه به صمیمیت طولانی مدت روابط فرااجتماعی با پرسونا همراه با تضمین اینکه فراتر از توهم، یک فرد واقعی وجود دارد. جای تعجب ندارد که بسیاری از مخاطبان ناراضی شده و سعی در ارتباط واقعی با او دارند» (Horton  &amp; Wohl, 1956). در روزگار رسانه‌های نوین از این مطلب می‌توان دو برداشت داشت. برداشت اول ارتباط حضوری ‌است و صحبت کردن، عکس و یادگاری خواستن و مزاحمت‌هایی که بی‌دلیل افراد مشهور از آن می‌نالند. هواداران بیماری که آدرس خانه شخص را پیدا می‌کنند. خودشان یا نامه و هدیه‌شان را به در خانه فرد مشهور می‌رسانند. (هر چه قدر هم که این مزاحمت‌ها آزارنده باشد افراد مشهور نباید شکایتی بکنند. این قطار بی‌ترمزی است که خودشان به راهش انداخته‌اند. نمی شود حسن‌های شهرت را بخواهند و عیب‌هایش را نه) برداشت دومی که از این عبارات مقاله‌ی هورتون و وول در این زمانه می‌توان داشت در ارتباط بودن در رسانه‌های اجتماعی است. پرستندگان افراطی افراد مشهور، کلماتی را هم که به دست او تایپ شده باشد مقدس می‌دانند. هنوز هم این رابطه غیرواقعی و متوهمانه است اما تصویر لایو شخص مشهور، توهم را چنان عمیق دامن می‌زند که مخاطب به واقعی بودن این شناخت و ارتباط مجازی باور پیدا می‌کند.صرف حضور در شبکه‌های اجتماعی کافی نیست. در این مدیوم هم پرسونا باید استراتژی های تقلید از گفتگو در گردهمایی غیررسمی را رعایت کند. چه بسا که امکان تعامل دوطرفه در این پلتفرم‌ها فراهم است. امکانی که رابطه‌ی فرااجتماعی تا پیش از این نداشت. پرسونا فقط تظاهر می‌کرد که تعاملی شبیه تعامل دوطرفه وجود دارد. اکنون باید همانند یک دوست به هواداران پاسخ دهد. «سلبریتی هایی که در رسانه های اجتماعی به ]هوادارانشان[ پاسخ می‌دهند و با آنها حرف می‌زنند مردم را به این تصور هدایت می‌کنند که انگار در حلقه‌ای از دوستان هم‌تایشان نشسته‌اند. حتی اگر شانس دریافت دایرکت از یک سلبریتی بسیار کم باشد، امکان این امر به هواداران احساس صمیمیت می‌دهد.» (CHUNG,  2017).«گفتگوی شخصی و خصوصی با مخاطب باعث می‌شود، بیشتر پاسخ/واکنش را پیش‌بینی کند. در نتیجه شخصیت‌های رسانه‌ای به راحتی می توانند روابط فرااجتماعی ایجاد کنند. خودافشایی توسط افراد مشهور، احساس حضور اجتماعی آنها را افزایش می‌دهد. در نتیجه روابط فرااجتماعی با آنها افزایش می یابد» (کیم و سانگ,2016 نقل شده در (CHUNG, 2017)).سلبریتی‌ها به طور مداوم در شبکه‌های اجتماعی خودافشایی می‌کنند و هوادارانشان را بیش تر در این توهم غرق میکنند که واقعا آنها را می شناسند. هر چه تعامل و اندرکنش با هوادارانشان در صفحات مجازی بیش تر باشد تعاملات فرا اجتماعی با آنها افزایش پیدا می کند.نتیجه‌گیریرابطه ي فرااجتماعي توهمي است از احساس صميميت كه ميان هواداران و سلبريتي ايجاد مي شود. نكته اينجاست كه هوادار هيچگاه سلبريتي را حضورا ملاقات نكرده؛ اما چون رسانه به خوبي قواعد يك ملاقات غيررسمي را تقليد مي كند، مخاطب هم باور مي كند كه سلبريتي را مي شناسد. رابطه‌ي فرااجتماعي به خاطر تكنيك هاي رسانه‌اي تقليد از گردهمايي غير رسمي و حضوري و همين‌طور مداومت در خودافشايي و دادن اطلاعات و برقراري ارتباط با مخاطب ايجاد مي شود. در واقع اينها باعث انباشت اطلاعات و ايجاد توهم صميميت در هوادار خواهند شد.مفهوم رابطه ي فرااجتماعي را نخستين بار هورتون و وول براي پرسوناي مجري هاي تلويزيون و رابطه‌اي كه مردم با آنها برقرار مي كردند به كار بستند. تلويزيون اولين رسانه اي بود كه توهم ارتباط چهره به چهره ايجاد كرد و قواعد يك گردهمايي غير رسمي و حضوري را تقليد كرد. اكنون رسانه هاي نوين با امكاناتي كه دارد به صورت ويژه‌اي به رابطه‌ي فرااجتماعي كمك مي كنند. در تلويزيون مجري از دوربين سوالي مي پرسيد و منتظر پاسخ مخاطب نمي ماند چون تلويزيون اين ظرفيت را نداشت اكنون در رسانه هاي نوين هوادار ميتواند به شخص مشهور بازخورد دهد و حتي بازخوردِ بازخوردش را دريافت كند. اين توهم را به سطح عميق تري مي برد. توهم تعاملي كه به هيچ وجه واقعي نيست.منابعکریستال آبیدین.   (1398). سلبریتی اینترنتی. سوره مهر.کشمور, ا. (1397). فرهنگ شهرت. پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات.CHUNG, S.   (2017, April 1). Fostering parasocial relationships with celebrities on   social. Psychology and Marketing, 34(4), pp. 481-495.Horton &amp; Wohl. (1956). Mass Communication and   Parasocial Interaction: Observations on Intimacy at a Distance. Psychiatry,   pp. 215-229.</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Fri, 05 Feb 2021 18:45:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهرت فقط در یوتیوب</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%88%D8%A8-qcgfdv6kspuj</link>
                <description>در سالهای اخیر سرگرمی در فضای مجازی دیداری شده است. کلمه ولاگ در جستجوهای گوگل جلوتر از کلمه بلاگ قرار دارد. ولاگرهای فارسی زبان چند سالی است که در حال رشد و کسب درآمد از یوتیوب هستند. یوتیوبر هرچه بیشتر بازدید بگیرد پول بیشتری در می‌آورد. این ولاگرها از ابتدا و با هدف کسب درآمد به سراغ دیده شدن و شهرت می‌روند. شهرت آنها معمولا اتفاقی نیست و یک روند خودخواسته و خودساخته است. افرادی که به این صورت مشهور می‌شوند در دسته سلبریتی‌های سنتی قرار نمی‌گیرند و میکروسلبریتی نامیده می‌شوند. «برای اینکه یک میکروسلبریتی بتواند کارش را با موفقیت پیش ببرد باید فارغ از شمار و وضعیت مخاطبانش، شخصیتی را ساخته و پرداخته کند که پیوسته حس اصالت، اندرکنش و شباهت به سلبریتی ها را به وجود آورد» (آبیدین, 1398, ص. 34). هویتی که ولاگرها از خودشان ارائه می کنند حتی اگر هم صد در صد راست باشد باز هم ایفای نقشی است جلوی دوربین. در این مقاله به تحلیل ولاگرهای فارسی‌زبان با استفاده از نظریه «نمایش خود» می پردازم و کیفیت شهرت آنها را بررسی می کنم.یوتیوبیوتیوب پلتفرم اشتراک ویدئو است. در سال 2005 جاوید کریم [1]، استیون چن[2] و چاد هرلی [3]آن را ساختند و در اکتبر 2006 یک میلیارد و ششصد و پنجاه میلیون دلار به شرکت گوگل فروختند. هرچند برخی از شرکت‌های رسانه‌ای شماری از مطالب خود را از این طریق به عنوان برنامه همکاری با یوتیوب ارائه می دهند اما یوتیوب یک پلتفرم کاربرمحتواساز[4] است. یعنی بیشتر مطالب توسط افراد بارگذاری می‌شود. افرادی که در یوتیوب مشغول تولید محتوا هستند «یوتیوبر» خوانده می شوند و پس از پر کردن ساعت تماشای مورد نظر یوتیوب امکان این را دارند که از نمایش تبلیغات روی محتواهایشان کسب درآمد کنند.حسين نصيري در پایان نامه‌ی ارشد خود سه بازیگر اصلی را در اکو سیستم یوتیوب تعریف می کند: بینندگان؛ سازندگان و تبلیغ‌دهندگان. انگیزه بینندگان معمولا سرگرمی است و پیوستن به یک جامعه ی تعاملی. سازندگان برای اشتراک گذاری خلاقیتشان به یوتیوب می پیوندند و تبلیغ دهندگان تبلیغات با آمار جمعیتی خاص را خریداری می کنند (نصیری, 1396).وب دویوتیوب از نسل وب 2.0 محسوب می‌شود. «در وب یک کاربران به عنوان دریافت کنندگان منفعل مشاهده می‌شوند؛ فقط در حال مرور و به دست آوردن اطلاعات ارسال شده در وب. در مقابل در وب دو کاربران نه تنها مجاز به دسترسی و مصرف محتوای ارائه دهندگان هستند بلکه به عنوان تولید کننده‌ی دانش به طور فعال مشارکت می کنند (Anderson, 2007 نقل شده در ( Jang, 2015)).«اجازه دادن به هرکسی که آزادانه مقدار نامحدودی ویدئو را در یوتیوب بارگذاری کند؛ قدرت مدنی را نشان می‌دهد» (  Jang, 2015). «از سوی دیگر این ادعا در محیط جهانی پس از یازده سپتامبر، ضعیف به نظر می‌رسد که ارتباطات کامپیوترواسط یک مزیت دموکراتیک خلق خواهند کرد. چون در این محیط همه نوع حقوق دموکراتیک قربانی جنگ با ترور می‌شود. در هم تنیده شدن تکنولوژی‌های ارتباطی در بافتار زندگی روزمره فرصت‎‌های بی‌سابقه‌ای برای نظارت سیاسی و نظارت بر مصرف‌کننده فراهم می‌کنند» (لستر, مارتین; و دیگران,  1399).يوتيوب يك نوع رسانه اجتماعي حساب مي شود. «رسانه اجتماعی، رسانه ای است که برای تعامل و انتشار محتوا در محیط اینترنت از طریق تعامل اجتماعی طراحی شده، دسترسی‌پذیری بسیار بالایی دارد و از فنون انتشار مقیاس پذیر در آن استفاده شده است. انجمن های تبادل نظر، تابلوهای پیام، بلاگ ها و ویکی ها، از جمله انواع رسانه های اجتماعی هستند. رسانه اجتماعی ازفن آوری مبتنی بر وب، برای تبدیل و انتشار تک گویی های رسانه‌ای به گفتگوهای چندجانبه استفاده می‌کند» (نصیری, 1396).هرچند امکان دیده و شنیده شدن در وب دو و شبکه‌های اجتماعی برای همه فراهم می شود؛ اما همگان تمایل ندارند که محتوایی منتشر کنند. اکثر مردم تنها رصد می کنند و بیننده هستند. تحقیقات نیلسن (شرکت داده‌پرداز آمریکایی) نشان می دهد، در سایت های کاربرمحتوا ساز[5] با وجود امکان اشتراک محتوا برای همه، مشارکت کاربران به یک اندازه نیست. یعنی از قانون نابرابری مشارکت (90+9+1) پیروی می‌کند. 90 درصد افراد فعالیت اجتماعی رسانه‌ها را بدون هیچ تعاملی دنبال می‌کنند. 9 درصد کاربران تعامل کننده‌ی دائمی هستند. و فقط 1 درصد کاربران واقعی، فعال هستند و تولید محتوا می‌کنند (  Jang, 2015).ولاگمحتواهای خانگی آپلود شده در یوتیوب دسته بندی های مختلفی دارد: ولاگ، گیمینگ، سرکار گذاشتن[6]، جعبه گشایی و... ولاگ کلمه‌ای ساخته شده از ویدئو و بلاگ است. افرادی که ویدئوبلاگ می‌سازند تولیدکنندگان آماتوری هستند که تنها با نشستن جلوی دوربین و صحبت کردن و فیلم گرفتن از زندگی روزمره‌شان توجه مخاطب را جلب می كنند. «افرادی که به طور منظم ویدیوهایی را درباره یک موضوع خاص در مورد زندگی خود آپلود میکنند» (نصیری, 1396). درآمدزايي كاربران يوتيوب از تبليغات نيازي به ارتباط گرفتن مستقيم با تبليغ دهنده ندارد بنابراين كاري كه آنها بايد انجام بدهند اين است كه جالب باشند و مدت زمان تماشاي ويدئوهايشان را افزايش دهند. ولاگ محدوديتي براي موضوع ندارد و هر چيزي مي تواند موضوع ولاگ باشد.ولاگرولاگرهايي كه به شهرت دست ميابند در دسته‌ی میکروسلبریتی ها قرار می گیرند. «سنفت این شکل از شهرت خواهی را میکروسلبریتی نام نهاد که در آن کاربران از تکنولوژی ها و پلتفرم های رسانه‌ای و اجرای نمایش برای به دست آوردن محبوبیت استفاده میکنند» (سنفت 2008 نقل شده در (آبیدین, 1398,  ص. 33)).ولاگرها خودشان را در ولاگ هايشان بازنمايي ميكنند. آنها زندگي و شخصيتشان را «نمايش» مي دهند. با تولید محتوای مداوم، خود برندسازی میکنند. با دانشی که درباره‌ی کسب شهرت دارند می دانند باید از روش سنتی تولید سلبریتی در اقتباس های رسانه‌بنیاد تقلید کنند. باید از خودشان شخصیتی به نمایش در آورند که حس اصالت، اندرکنش و شباهت به سلبریتی ها را به وجود بیاورد. ولاگرها لحني غير رسمي دارند و تعامل با مخاطب از ويژگي هاي مهم آنهاست. بر خلاف سلبریتی سنتی که عامدانه میان خود و مخاطب فاصله می اندازد، میکروسلبریتی محبوبیتش را بر پایه‌ی حس اتصال و تعامل استوار میکند (آبیدین, 1398).هرچند اتصال واقعی در کار نیست. توهمی از اتصال و تعاملی مجازی است. میکروسلبریتی‌ آموخته است چطور هویت مجازی‌ای برای خود بسازد و چطور خود را نمایش دهد که افراد بیشتری دلشان بخواهد او‌ را دنبال کنند، ویدئوهایش را ببینند، بیشتر از زندگیش بدانند. در کل پیگیرش باشند. بنابراین میکروسلبریتی همواره درحال بازی کردن یک نقش است. نقشی که بیشترین میزان توجه را برایش به ارمغان آورد. این فرایند نمایش و نقش بازی کردن ممکن است غیرارادی باشد همان‌طور که به نظر گافمن همه ما در تعاملات روزمره و فردی‌مان نقش بازی می کنیم. ممکن است میکروسلبریتی هم اصلا از آن آگاه نباشد. فقط این را بداند که داردکاری میکند تا دیده شود.نظریه نمایشنظریه‌نمایش استعاره‌ای است برای توصیف زندگی اجتماعی که هر یک از ما در آن نقش های متعددی را بازی می‌کنیم و برای هر مخاطبی یک نسخه متفاوت از خودمان را ارائه مي دهيم. ما وقتمان را براي ارائه‌ي اطلاعات به ديگران سپري نمي كنيم بلكه در حال نمايش دادن هستيم. اين نظريه عمدتا در مورد ارتباطات روزمره و تلفني است؛ اما مي تواند براي تعامل و ارتباطات رسانه اي هم مورد استفاده قرار بگيرد. اين نظريه توسط اروينگ گافمن[7] ارائه شد. گافمن استدلال مي كند كه ويژگي نمايش‌گونه‌ي تعاملات روزمره، در تعاملات رسانه اي بازتوليد و تشديد مي شود. گفتگوهايي كه در برنامه اي راديويي يا تلويزيوني انجام مي گيرد قواعد نمايشي گفتگوهاي معمولي را بازتوليد ميكنند (مهدي زاده, 1389). او كتاب خودش «نمود خود در زندگي روزمره» را در سال 1956 نوشت اما مي توان از زاويه ديد اين نظريه به ولاگ هاي يوتيوب هم نگاه كرد. «جالب اين است كه در عصر اينترنت، ايده‌ي گافمن درباره ي معرفي خود به صورت رسانه اي شده و حاد آئيني، مجددا مورد توجه قرار گرفته است. اگرچه تعاملات رسانه اي شده‌ي اينترنتي در وب سايت ها جايگزين تعاملات رودررو شده است؛ به جاي اينكه تشديد كننده ي آنها باشد» (لافي 2007 نقل شده در (مهدي زاده, 1389, ص. 130)).ولاگرها دوربين را روشن مي كنند و به جلوي صحنه مي آيند. مي دانند مخاطب در حال تماشاي آنهاست بنابراين تلاش مي كنند با نقشي كه بازي مي كنند برداشت مخاطب از خودشان را كنترل كنند و آنها را به خودشان علاقه مند نگه دارند تا مدت زمان بيش تري ويدئوهايشان تماشا شود. ايجاد اثر خوشايند؛ مخاطب به نحوي خطاب قرار مي گيرد كه احساس كند با او شخصا صحبت ميشود يا جزء مخاطبين اصلي است؛ نوعي توهم ارتباط و صميميت. «در حالت عادي وقتي فردي مطلبي را بيان مي كند، آنها را از جانب خود به صورت يك اظهار نظر متهورانه در مورد حقايق نمي گويد. بلكه آنها را بازگو مي كند. او يك سري از وقايع مشخص را براي درگير كردن مخاطب مرور مي كند» (گافمن 1974 نقل شده در (مهدي زاده, 1389, ص. 127)).كيفيت‌های شهرت اينترنتیدر این مقاله سعی دارم علاوه بر نمود ولاگرها در ویدئوهایشان، کیفیت شهرت اینترنتی که کسب کرده اند را هم تحلیل کنم. ولاگرها سعی میکنند شخصیتی از خودشان به نمایش بگذارند که مخاطب بیشتری بپسندد. بازدید بیشتر و شهرت به سود آنهاست.شهرت اینترنتی محصول نمایش عامدانه توسط یک هستنده است. یا محصول درک شدن شهرت هستنده توسط مخاطب به صورت غیرعامدانه. کریستال آبیدین در «کتاب سلبریتی اینترنتی» کیفیت های شهرت اینترنتی را دسته بندی میکند. می بینیم که شخصیت های مختلف چگونه به دلیل خاص بودن، عجیب و غریب بودن، استثنایی بودن و معمولی بودن برای خود شهرت جمع می کنند. کیفیت های شهرت اینترنتی جدا جدا نیستند و ممکن است ترکیبی از آنها یک میکروسلبریتی را بسازد (آبیدین, 1398).ولاگرهای ایرانی یوتیوبکاربران اینترنت در ایران در سال 2020 به پنجاه و هشت میلیون رسیده است. استفاده کنندگان از شبکه های اجتماعی در این سال سی و سه میلیون بوده اند (Internet users in Iran, 2020). هر چند یوتیوب در ایران محبوب ترین شبکه اجتماعی نیست و آمار استفاده از آن در سال 2020 زیر سه درصد بوده است (Social Media Stats Islamic Republic Of Iran, 2020). اما فعالیت کاربران در آن به خاطر افزایش دسترسی به فیلترشکن‌ها در حال رشد است و ظرفیت توجه کردن را دارد.یوتیوب سال هشتاد و هشت در ایران فیلتر شد؛ هنوز هم فیلتر است اما به نظر می رسد بعد از فیلترینگ تلگرام و افزایش استفاده از فیلتر شکن در ایران، کاربران ایرانی آن افزایش پیدا کرده اند. بسیاری از ولاگر های پربازدید و پردرآمد فارسی زبان هم نهایتا از سه سال پیش کار خود را آغاز کرده اند. این می تواند هم به فراگیری فیلتر شکن ها مرتبط باشد و هم به تغییرات اخیر اینترنت و تصویری شدن مصروفات مجازی.ولاگرهای ایرانی یوتیوب معمولا مهاجر هستند و ایران زندگی نمی کنند. این به آنها کمک می کند که هر محتوایی را بتوانند منتشر کنند و مورد پیگرد قانونی دولت ایران قرار نگیرند. از طرف دیگر به خاطر شرایط تحریمی ایرانی های داخل ایران نمی توانند حساب بانکی خود را به یوتیوب متصل کنند و مستقیما کسب درآمد داشته باشند؛ بنابراین انگیزه کمتری برای یوتیوبر شدن دارند و این میدان یوتیوب فارسی را برای مهاجران ایرانی باز می کند. «یکی از ویژگی های اصلی اجتماع مجازی این است که می تواند از مرزهای جغرافیایی و زمانی فراتر برود و به افراد آزادی شرکت در صور نوین روابط جمعی را فراسوی محدودیت های محل فیزیکی زندگی‌شان عرضه کند» (بنت, 2005, ص. 143).به خاطر فیلترینگ یوتیوب، این ولاگرها رقم زیادی آبونه ندارند و ویدئوهای پربازدیدشان نتوانسته رکورد یک میلیون بازدید را بشکند. اما دیده می شوند. آنها که حضور مجازی شان را به اینستاگرام هم گسترش داده اند؛ معمولا در آنجا چند برابر آبونه کانال یوتیوبشان فالوور دارند. در حالی که هیچ محتوای جدیدی جز خبر آپلود ویدئوها یا پشت صحنه ارائه نمی دهند و در اینستاگرام به یوتیوبر بودن معروف اند. گاهی هم ویدئو آنان توسط کاربران دیگر در آپارات بازنشر می شود.برای مثال میاپلیز یکی از پردرآمدترین ولاگرهای فارسی‌زبان یوتیوب در اینستاگرام نزدیک به 550هزار دنبال‌کننده دارد. در حالی که در پلتفرم اصلی تولید محتوایش، یوتیوب، 75هزار آبونه دارد. اگر اسم او را به فارسی یا انگلیسی در آپارات جستجو کنید ولاگ‌های او در نتایج نشان داده می شود که توسط کاربران مختلف و نه خود او بارگذاری شده است.مطالعه‌ی میدانیدر ادامه‌ی این مقاله به معرفی و توصیف چند یوتیوبر پردرآمد ایرانی می پردازیم که ولاگ منتشر می‌کنند. با استفاده از نظریه نمایش تحلیلشان می کنیم و همین‌طور کیفیت شهرت اینترنتی آنها را بررسی می‌کنیم.Mia Playsمیا کانالش را با ویدئوهای گیمینگ آغاز کرد. در ادامه ویدئوهای آنباکسینگ، ری‌اکشن، چالش خنده دار و ولاگ ساخت. او و دوست پسرش جلوی دوربین می نشینند و از خودشان در حال بازی، ری اکشن و یا انجام یک چالش فیلم میگیرند. کانال او 75هزار آبونه دارد و حدود پنجاه میلیون بازدید کلی. او گاهی جلوی دوربین می نشیند و در مورد احساساتش درد و دل می کند. یا از آماده شدن خود برای بیرون رفتن و خرید کردن فیلم می گیرد. براساس نظریه گافمن او فقط اطلاعات نمی دهد او نمایشی اجرا می کند تا مخاطب بیش تر با او هم‌ذات پنداری کند. شهرت او احتمالا از جنس خاص بودگی و معمولی بودگی است. او در بخش «درباره» کانالش نوشته است: «سلام من میا هستم و هر هفته ویدئوهای جدید درست میکنم درباره‌ی بازی ها، ولاگ صحبت و چالش ها» او هرهفته محتوای جدید تولید می کند این ویژگی‌ای است که کانال او را تعریف می کند. پربازدید ترین ویدئو کانال میا «خنده دار ترین تیک تاک های ایرانی»، یک ویدئو ری‌اکشن است و تقریبا هشتصدهزار بازدید دارد.Ali broksعلی بروکس پسری با لهجه شیرازی است که در آلمان زندگی می‌کند و از اتفاقات زندگی‌اش ولاگ میسازد. پربازدید ترین ویدئو او «زندگی کردن تو اروپا چجوریه (آلمان، برلین)» توضیحات اوست در مورد جنبه های مختلف زندگی در آلمان که در یک مرکز تفریحاتی ضبط شده است. او هم هیچ استعداد یا کاری برای ارائه ندارد شهرتش به خاطر ارائه جزئیات زندگیش به صورت دائمی و انتخاب عنوان های جذاب برای آن است. 57 هزار آبونه دارد و حدود هفده میلیون بازدید کلی. شاید یکی از دلایلی که کانال او را این قدر پربازدید کرده است انتخاب تام‌نیل‌ و تیترهای معماگونه و کنجکاوی‌برانگیز باشد. برای مثال او در یکی از ویدئوهایش تیتر زده «چجوری ۱۵۰ میلیون رو تو ۲۴ ساعت خرج کردم» به همراه عکسی از خودش که دسته ای اسکناس را مثل تلفن در گوشش گرفته است. این نمایشی از خاص بودگی است. بازدید کنندگان او میخواهند بدانند او دقیقا چه کار کرده است.Khotanختن در ترکیه زندگی می کند. بیشتر ولاگ هایی که می سازد ری‌اکشن و چالش خنده دار(مثل گریم هالووین یا برقرار کردن تله پاتی با دوست پسرش) است. پر بازدید ترین ویدئو او یک ویدئو ری‌اکشن است که حدود سیصدهزار بازدید گرفته. ویدئو های ری اکشن یکی از مصداق های بارز نظریه نمایش گافمن هستند. ختن جلوی دوربین می نشیند و به صفحه مانیتور نگاه میکند. هم زمان کلیپ برای مخاطب هم نمایش داده میشود. ما چهره ختن را در حال دیدن آن کلیپ نگاه می کنیم و بعد از اتمام نکته هایی که او در مورد کلیپ میگوید را می شنویم انگار که واقعا باهم کلیپ را دیده ایم و داریم در موردش با هم صحبت می کنیم. جلوی صحنه نمایش ویدئو ختن است که به کلیپ ها واکنش نشان میدهد. پشت صحنه هم زمانی است که او برای پیدا کردن کلیپ ها صرف کرده یا آهنگ ها و کلیپ هایی که در تدوین برای واکنش به خودش اضافه کرده. او همیشه از مخاطبانش درخواست میکند که عبارتی را کامنت کنند؛ مثلا در حمایت از او در مقابل دوست پسرش. و بعد کامنت های خیلی جالب را لایک می کند. شهرت ختن هم معمولی است و فقط به دلیل تعامل دائم با مخاطبین ایجاد شده است.نتیجه گیریدر این مقاله با نوع جدیدی از شهرت یعنی پدیده میکروسلبریتی آشنا شدیم. افرادی که با استفاده از پلتفرم‌های آنلاین به شهرت می‌رسند. وب دو به تمامی کاربران فرصت می‌دهد که دیده شوند و به شهرت برسند. هرچند کاربران اندکی هستند که علاقه به این کار دارند یا موفق می شوند. در ادامه ولاگرها را مورد بررسی قرار دادیم. کسانی که از خود و زندگی‌شان فیلم می گیرند و منتشر می کنند. در دو سه سال گذشته ولاگرهای فارسی زبان در یوتیوب رشد داشته اند. یوتیوب در ایران سالهاست که فیلتر است اما در چند سال اخیر استفاده از فیلتر شکن‌ها بیشتر از گذشته رایج شده و بستر برای پیدایش میکروسلبریتی ها در این پلتفرم هم فراهم است.در آخر سه نفر از ولاگرهای پردرآمد فارسی‌زبان که همگی در خارج از ایران زندگی می کردند را بر اساس نظریه نمایش و کیفیت شهرت‌شان بررسیدیم. کیفیت شهرت این سه نفر معمولی و خاص بود. چراکه آدم‌های بی‌هنری بودند که زندگی عادیشان در خارج از کشور ممکن است برای ایرانی‌های داخل ایران جذاب باشد.کسی که تصمیم می گیرد در فضای آنلاین به این شکل محتوا تولید کند به صورت عامدانه یا غیر عامدانه جلوی دوربین نقش بازی می کند و هویت و شخصیت مجازی اش را به گونه‌ای می سازد تا مخاطبانش حس اتصال و تعامل با او داشته باشند. این باعث می شود مخاطبان در صفحات مجازی میکروسلبریتی‌ها اقدام به اندرکنش کنند. لایک، دیس‌لایک یا کامنت بگذارند. الگوریتم‌های یوتیوب به صورتی است که این کار باعث پيشنهاد شدن ویدئو به افراد بیشتری می شود. بازدید بیشتر باعث می‌شود یوتیوبر پول بیشتری کسب کند. بنابراین «نمایش خود» را به نحوی انجام می‌دهد که این احساس خوشایند را تا جايي كه مي تواند در مخاطب ایجاد کند.منابعاندی بنت.   (2005). فرهنگ و زندگی روزمره. اختران.حسین نصیری.   (1396). ویژگیهای مشترک کانالهای تلوزیونی موفق کاربرساخته.سيد محمد مهدي   زاده. (1389). نظريه هاي رسانه انديشه هاي رايج و ديدگاه هاي انتقادي.  همشهري.کریستال آبیدین.   (1398). سلبریتی اینترنتی. سوره مهر.لستر, مارتین; و   دیگران. (1399). رسانه‌های نوین: درآمدی انتقادی. پژوهشگاه فرهنگ، هنر و   ارتباطات.Jang, S. H.   (2015). I am a YouTuber.Internet users in Iran. (2020, 2 18). Retrieved from DataReportal:   https://datareportal.com/reports/digital-2020-iranSocial Media Stats Islamic Republic Of Iran. (2020, NOV). Retrieved from statcounter:   https://gs.statcounter.com/social-media-stats/all/iran[1] Jawed Karim[2]  Steven Chen[3] Chad Hurley[4] User Generated Content[5] UGC(User Generated Content)[6] prank[7] Erving Goffman.</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 09:32:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان را اینجا وارد کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-shkkggfyckb9</link>
                <description>حداقل یک‌ سال است که در ویرگول روزمره ننوشته‌ام. سرشلوغ بودم و تصمیم گرفته بودم فقط متن‌های درست و حسابی منتشر کنم. فایده نداشت. حالم خوش نیست. مینویسم که سبک شوم. من با روزمره نویسی‌ همین‌جا حال بد بعد کنکورم را درمان کردم. بیرون ریختن کلمات شفا می‌دهد انگار.از ترم سه بگویم که پدرمان با کارنوشت و مقاله در آمده است. تقریبا تصمیم گرفته‌م ارشد نگیرم. ارشد برای پژوهشگرهاست. من از الآن آگاهم که از پژوهش لذت نمیبرم. همین چهار سال کافی‌ست برای من. این ترم یک نوعی لذت همراه با رنج برای من دارد. در حال دانش‌جویی به معنی واقعی کلمه. استادها همه کمر بستند به اصلاح نظام آموزشی. جزوه نوشتن فایده ندارد همه مقاله و پی‌پر طلب می‌کنند. این برای من که در دبیرستان احاطه شده بودم با خوره‌های حفظیات عین بهشت است. بهشت با اعمال شاقه! شانزده واحد درس تخصصی همه مقاله میخواهند و کوتاه هم نمی‌آیند. فکر کنم آخر این ترم هفده هجده هزار کلمه‌ای تحویل داده باشم.بگذریم... محاسن این همه‌گیر از معایبش برایم بیشتر بوده. شکر خدا خانواده‌ام هنوز مبتلا نشده‌اند. گاهی غصه می‌خورم که چه نشد تهران را در اردیبهشت تجربه کنم! ولی در کل در خانه ماندن باعث شد بعد دو سال تمرکز کنم و خودم را بیابم. تجدید نظر در اهداف و علایق و برگشتن به نوشتن قصه و فیلمنامه. هنوز هم چیزی ندارم برای به دیگران گفتن و بیرون دادن ولی خودم میفهمم از چهارسال پیش که شروع کردم تا الآن چقدر جلو آمده‌ام. علاقه‌مند کوری نبودم که نفهمد چه کار میکند. علوم اجتماعی به ظاهر ربطی ندارد ولی ذهنم را کمک می‌کند. رمان کم خوانده‌ام و فیلم زیاد دیدم. انتظارهای بالا از خودم را معقول کرده‌ام. نسبت به پارسال که اینجا مینوشتم بزرگ‌تر نشدم ولی تجربه‌های زیادی پیدا کردم. همین کافیست. و در آخر شکر خدا.</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Tue, 03 Nov 2020 23:55:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکوری هستی؟ این نامه برای توئه!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A6%D9%87-qk9esor7qkss</link>
                <description>کنکور فقط یه مرحله از زندگیه. چه خوب چه بد میگذره و میره. بهتره به چشم یک چالش یک ساله بهش نگاه کنیم. این چالش دو تا چیز بیش تر احتیاج نداره: تلاش و روحیه ی خوبباور کن چه درس بخونی، چه درس نخونی این یک سال تموم میشه. خوبه که این یک سال رو با تمام وجود زندگی کنی. یعنی درس بخونی، فشار های روانی رو تحمل کنی، گاهی ناامید شی ولی بازم به تلاش ادامه بدی.این خیلی نکته مهمیه که بدونیم زندگی کردن زندگی، همیشه تجربه ی لحظه های شاد نیست. زندگی مجموعه ای از شادی و غم، امید و ناامیدی، راحتی و سختیه.مطمئنم اگر این دوره ی یک ساله از زندگیتو کاملا زندگی کنی و همه ی ترس ها و امید ها و تلاش هاش رو تجربه کنی. به آدم بهتری تبدیل میشی. آدمی که استقامتش در برابر سختی های زندگی بالا رفته. چالش کنکور چالش سختیه ولی میتونه تو رو ورزیده بکنه برای چالش های بزرگتر زندگی.حواست باشه حالتو خوب نگه داری تو این مدت. هیچ کس اندازه ی خودت نمیتونه از تو مراقبت بکنه . نذار امید و انرژیت به صفر برسه مدام شارژش کن. یه بار بشین فهرست کارهایی که حالتو خوب میکنه رو دربیار. بعد اونایی که زیادی زمانبر هستن رو خط بزن(مثلا صعود به اورست رو خط بزن). بقیه فهرست رو نگه دار و هرموقع انرژیت افتاد (قنده مگه؟!) بهش نگاه بنداز و به چند تاش عمل کن. مثل فیلم دیدن، آشپزی، پیاده روی و...امیدوارم همه از این شرایط سخت بیرون بیایم. امیدوارم همه بعدش به هم نگاه کنیم و با غرور لبخند بزنیم بگیم: ما از پسش بر اومدیم. ما دووم آوردیم.</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Wed, 12 Aug 2020 22:39:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دویدیــــــــــم به عمقش نرسیدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%82%D8%B4-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-e1ts3edo1z0b</link>
                <description>نظرم را در مورد فیلمی که تقریباً دوستش دارم می‌نویسم. احتمالا اگر فیلم را ندیده باشید و این متن را بخوانید لذت دیدن فیلم برای بار اول را نمی‌برید. ادامه ندهید فقط توصیه می‌کنم فیلم را ببینید که می‌ارزد در این روزهای حال بد و ناامیدی. از آن کمدی های ریسه‌بر و مهوع نیست. تقریبا یک تلخند شاعرانه و پوچ‌گراست که سرگرم میکند. فقط یک فیلم است. فیلم را ببینید.جهان با من برقص فقط یک فیلم است. همان طور که جهان فقط یک شخصیت است، که دارد می‌میرد. (جدی میگویم! ادامه ندهید به خواندن بدون اینکه از قبل دیده باشید.) جهان دارد می‌میرد. حالش خوش نیست. حرکاتش آرام است. عصبانی نمی‌شود. فریاد نمی‌زند. اما یک انسان معمولی ست. به خاطر در معرض مرگ بودن به حکمت جدیدی دست پیدا نکرده. گاهی به دیگران نبودنش را یادآوری میکند. درس خاصی نمی‌دهد به جهانی فکر می‌کند که بعد مرگش هیچ فرقی با قبل آن ندارد. فرازمینی نشده. از دخترش می‌خواهد تنهایش بگذارد که گریه کند، گریه‌اش نمی‌گیرد. پیش دختر برمی‌گردد. شبیه دنیای واقعی است. شخصیت‌ها خیلی واقعی به نظر می‌رسند. حتی شخصیت پژمان جمشیدی هم که اکثر موقعیت های خنده‌دار به خاطر اوست، واقعی به نظر می‌رسد.+وای! چرا  در نمی‌زنی-ببخشید نمیدونستم برای وارد شدن به طویله هم باید در زدچند شخصیت دیوانه هم هست که موقعیت خنده‌دار می‌سازند. دیوانه اعظم، شخصیت هانیه توسلی: کمی شبیه خانم شیرزاد و شیرین، شخصیت های دیوانه‌ای که قبلا سروش صحت خلق کرده. وقت‌نشناس و استاد زدن حرف‌های ناجور در موقعیت‌های ناجورتر. از این مدل‌ها در واقعیت وجود دارند، فقط کمی اغراق آمیز شده تا در فضای نمایشی به آن بخندیم [احسان و جهان سر برد و باخت تیم جهان شرط میبندند] +سال دیگه که شما چیزین! -چیَم؟ +میگم یعنی تشریف دارین؟  ریتم کند جهان را زوجِ پرحرارت ناهید و حمید متعادل می‌کنند.دیوانه دوم و غلوآمیز، شایان است. همان که آسا، دختر جهان، دوستش دارد. شایان خیلی اغراق شده سطحی و ابله است. آسا عاشق اوست. جهانگیر این دو را نمی‌فهمد. به شکل تحقیر آمیزی سعی در ارتباط گرفتن و درکشان دارد. نوعی از هجو بلاهت و سطحی بودن نسل جدید در این روابط موج می‌زند.علامت سوال بزرگ روی شخصیت کاظم سیاحی ‌ست. آنقدر کم به او پرداخته شد که حتی یادم نیست اسمش در فیلم چه بود؟ شخصیت غیر مهمی نبود. کارکرد زیاد داشت. زنگ زدن و جمع کردن دوست‌ها دورِ هم کار او بود. او بود که باعث شد همه فکر کنند، آسا به خاطر شنیدن خبر بیماری جهان قرص خورده است. موقعیت های خنده‌دارِ رابطه دکتر(پژمان جمشیدی) و خواهر جهان به خاطر مچ‌گیری های او پیش می‌آمد. اما در فیلم هیچ اطلاعاتی در موردش داده نمی‌شود. این به صراحت در فیلم گفته می‌شود. فیلمساز هم نظری ندارد. موقعی که حمید گریه‌اش گرفته به خاطر گروه متلاشی شده‌ی دوستانش. می‌گوید: این از جهان که داره میمیره ! اینم از اون دوتا اینم که!(اشاره به کاظم سیاحی) +من چی؟!- هیچیاز کاراکتر افسرده احسان(جواد عزتی) خوشم آمد. اما رفت و برگشت‌های بچه‌گانه با شوهرِ زن سابقش خیلی مصنوعی و بدپرداخت شده بودند. من بودم کلا از فیلم درش می آوردم.بابا راضی ننه راضی بزه راضی دزده راضی چه نیازی به داروغه و قاضیپرده آخر از زدن زیر سینی چای توسط احسان شروع شد. همان جا بود که رازهای فرهاد و احسان افشا شد. در پرده سوم جهان، کم‌تر افسرده است. فیلم دخترش را می‌بیند، خوشحال میشود. مراسم تولد در این پرده نشان داده می‌شود. آن شوخیِ «مُرد!» آخر فیلم هم اندازه «شوخی آخر فایت کلاب» زیبا بود.جهان هم میمیرد. فیلم، جهان پس از مرگ ندارد. جهان تقریباً پذیرفته مرگ یعنی نبودن. به خودش بعد مرگ فکر نمی‌کند. جهان را بعد نبودنش تصور می‌کند. جهان با من برقص در مورد مرگ نیست. روایت تنهاییست. در مورد توقع ما از خانواده و دوستانمان است. در مورد ساده گرفتن...ساده دیدن دنیا و ندیدن جایگا خدا، تنهایی به خاطر نفهمیدن و نبودن در آغوش خدا. می‌تواند ساده بگیرد و آغوش آدم ها را هم نخواهد. جهان، فرازمینی نشده چون اساساً زمینی فکر می‌کند.وقتی مریض شدم توقع داشتم همه حواسشون فقط به من باشه ولی بعد فهمیدم آدما باید زندگی خودشون رو بکنند و اگه شد و دوست داشتند گاهی کنارم باشن، کنارم باشن و بی‌حوصله باشن، کنارم باشن و دعوا کنند کنارم باشن و شاد باشن کنارم باشن و زندگی معمولی‌شونو بکنن کنارم باشن و همین که گاهی باشن بسه. بعد از من پارسا و بهمن و رضا و نیلوفر و بقیه زندگی میکنن بعد از اونا آدمای دیگه زندگی میکنند. بعد آدمای دیگه. بعد آدمای دیگه.این فیلم حسابی مخدر است. حالم را خوب کرد. خوشم آمد برای بار دوم هم ببینمش. اما به جهان فیلم که فکر میکنم میبینم کاری جز مضحکه زندگی و فلسفه زندگی انجام نمی‌دهد. اما چون هنرمندانه، پوچی را در رگ هایم تزریق می‌کند. همچنان از آن خوشم می‌آید و توصیه‌اش می‌کنم. آخرین بار که از  سینما در می‌آمدم، خواننده تیتراژ می‌خواند: دویــــــــدیم، به  عمقش نرسیدیم</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 16:35:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چغک یعنی گنجشک</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%DA%86%D8%BA%DA%A9-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9-r1svx3tixywe</link>
                <description>گیرم که #چغک داستانی است با هدف آشنایی بیش تر نوجوانان[ده،یازده ساله]ایران اسلامی با زندگی رهبر معظم انقلاب؛ و تو چند ماه دیگر به جرگه جوانان می پیوندی. گیرم که سادگی کلام را نپسندیدی. گیرم که قبل خواندن خنده ات گرفته که جایی از کتاب اسم نویسنده را نزده و از آن بدتر حتی ننوشته کتاب درباره ی چه کسی است؟ گیرم آن کس که کتاب را هدیه داد بهت، یادش نباشد که کتاب درباره کیست و فقط توصیه کند بخوان خودت میفهمی(خودش کتاب را خوانده بود. همین کتابی که برای تولدم هدیه داد را نمی صرفیده هدیه کند بعد از خودم قرض بگیرد یا دو تا بخرد قبل دادن به من خودش خوانده بود?)گیرم موقع خواندن دلت به حال شخصیت اصلی هم سوخته باشد که چرا از همگان زشت تر به تصویر کشیده شده بنده خدا!حیف بود#چغک را نخوانی!اینکه کتاب پر از نقاشی ها و عکس های جذاب است مهم نیست. حتی مهم نیست به سبک #سینما_رمان روایت شده بود و تو تا به حال#سینمارمان نخوانده ای! اینکه داستان بر اساس وقایع واقعی هست هم مهم نیست.#مهم ساخته شدن خاطره ای ارزشمند در ذهن توست. چند وقت پیش عکسی نوستالژیک دیدم و اتفاقا آن را پست کردم. چند بچه که قاب عکس امام در بغلشان بود. ننوشتم اما دلم میخواست کپشن بزنم:شما هم برای دورانی که وجود نداشته اید دچار نوستالژی میشوید؟تو می توانی با محمد مهدی در کوچه های مشهد بدوی. نگران دخترکی باشی که سرباز دستور دارد به او شلیک کند. اصلا تو خود محمد مهدی میشوی وقتی با جمعیت می روی داخل استانداری. تو هستی که به سخنرانی #حاج_آقا گوش میکنی حاج آقایی که هنوز حاجی نشده! رژیم حتی اجازه نداده به زیارت خانه خدا برود.بله این طوری خاطره میسازی و این طور دچار نوستالژی میشوی.#چغک را بخوانید حتی اگر نثر بچه گانه اش آزارتان بدهد.چغک یعنی گنجشک و#محمد_مهدی_فقیهی نوجوان انقلابی، معروف بودست به#چغک و ما دو روز با چغک همراهیم تا نهم و دهم دی ماه پنجاه و هفت را تجربه کنیم بعد التضحریر: یک سال و نیم پیش این متن را نوشتم. هفده سالگی. از آنجایی که اینستاگرام جای مناسبی برایش نبود، در ویرگول بازنشرش کرچغک دم.</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 11:37:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور نوشتن روی چه چیز نوشتن اثر دارد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-f0wuqzlbxg1m</link>
                <description>فکر همان زبان است، وقتی فکر می‌کنیم در واقع حرف می‌زنیم. این را به عنوان یک ترم‌اولی در دانشگاه یاد گرفته‌ام. به اضافه توضیحاتی درباره‌ی ظرفیت زبان‌های مختلف در انتزاعیات و داشتن فلسفه. زبان روی نحوه فکر کردن اثرگذار است.«نحوه به کارگیری زبان هم روی فکر مؤثر است» این تجربه من است، که درباره‌ی درست و غلط بودن آن مردد‌م. تجربه‌ ام: در این مدتی که تمرین نوشتن کرده‌ام، به دو شکل نوشته‌ام. اول شیوه‌ای که نامش را گذاشته‌ام «جلال‌وار». دوم عامیانه. اولی به خاطر علاقه به آل‌احمد و زیبایی و خسته‌کننده نبودنِ نوشته‌های کوتاه و شلاقی. دومی به خاطر بی‌سوادی و کَمَکی تمرین برای کپی‌رایتیگ و ساده و روان ارتباط برقرار کردن با خواننده متن.وقتی خودم متن های قبلی ام(آن بیخود های غیرقابل انتشار یا همین هایی که در اینترنت ول کرده‌ام) را میبینم، احساس میکنم دو ذهن کاملا متفاوت آنها را نوشته‌اند. نوشته های جلال‌وار انتقادی‌ترند، نسبت به خودم، زندگی یا دیگران.متن های عامیانه، سهل‌گیرند و می‌خواهند چیزی به مخاطب بیاموزند، یا درد دل‌اند. شیوه نوشتن و به کارگیری زبان، روی محتوای نوشته هایم اثرگذارند.نمی‌دانم اصلا آن جمله بالا ربطی به چیزی که برداشت می‌کنم دارد یا نه؟البته این امکان هم هست که کتاب هایی که خوانده‌م از آل‌احمد یا نادر ابراهیمی، تأثیر گذاشته‌ باشند. و... (در این سه نقطه بنا داشتم بنویسم «و این حرف‌ها همه اراجیف باشد» متوجه شدم من وقتی جمله‌هایم را کوتاه میکنم و سعی می‌کنم جلال‌وار بنویسم، این‌طور خودزنی میکنم)</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 00:52:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا مهاجرت هم فایده نداره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D9%85-%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-xafec0ogwruo</link>
                <description>اون بیرون آرمان‌شهری وجود نداره. من  هیچ ‌وقت نخواسته‌م از ایران مهاجرت کنم. یا آرزو و هدف خاصی درمورد زندگی در خارج از کشور نداشتم. از ایران حالم به هم نمی‌خورد. فکر نمی‌کردم جای زندگی کردن نیست. اما این حس را در مقیاس کوچیک‌تر تجربه کردم. من شهرم رو هیچ وقت دوست نداشتم. زندان من بود. جبر من همیشه جبر جغرافیاست و فاصله. شهر من نسبت به همه اتفاقات فرهنگی جذاب، دور بود. من از مردم کوچه و خیابان متنفر بودم. شهر من جمعیتی نداره(حدود شصت هزار نفر) آدم‌ها همه، هم‌دیگه رو می‌شناسند. فضولی و دخالت و خاله زنک بازی...میتونم پنج‌هزار کلمه دیگه بنویسم از فکت‌هایی که جمع کرده بودم، تا به خودم اثبات کنم، مردم بی‌فرهنگ‌اند و این شهر جای موندن، ساختن و زندگی نیست. همین‌طور که هرکس سودای مهاجرت از ایران داره این‌جور فکت جمع می‌کنه. وقتی جغرافیات رو دوست نداری، بهش احساس تعلق هم نمی‌کنی، دردی هم نسبت بهش نداری. فانتزی‌م این بود اگه اینجا نباشم، همه چی درست میشه. به علاوه یک عشق کهنه (کهنه تر از سن خودم حتی!) به تهرانمن با این فانتزی کنکور دادم. دانشگاه قبول شدم و (مهاجرت؟)کردم. دو ماهه که به عنوان یک زرین‌شهری/اصفهانی شناخته می‌شم. هویتی که هیچ علاقه‌ای بهش نداشتم، اما به طرز عجیبی برجسته بود. نمی‌تونستم پنهان یا کتمانش کنم.  بیش‌ترین سوالی که ازم میشد «اهل کجایی؟» بود. اوایل می‌گفتم «اصفهان». بعد گفتم «یه شهری توی اصفهان» اما الان دیگه می‌گم «زرین‌شهر، توی استان اصفهان» جبر من، جبر جغرافیاست. الان کاملا زرین‌شهری بودن، یکی رکن‌ های مهم فردیت‌م محسوب میشه. از چیزی که همیشه فراری بودم ازش، نمیشه فرار کرد. وطن رو نمی‌تونی عوض کنی. آرمانی هم فکر نمی‌کنم «برخواهم‌گشت و شهرم/کشورم رو دگرگون خواهم کرد» نه من فقط یه دعوای قدیمی درونی رو حلش کردم. الان با عشق، دود و هوای کثافت تهران رو توی ریه‌هام میدم و واقعیت رویاهام رو از نزدیک می‌بینم. این انتخابیه که پای درداش می‌ایستم. اون بیرون هیچ آرمان‌شهری وجود نداره اینو مطمئنم. اینجا تهرانه یعنی شهری که...</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2019 22:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا نقاب نداشتن یعنی فیک بودن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%81%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-reywrguqxsow</link>
                <description>اینترنت و فضای مجازی جائیه برای بیان نظرات و اشتراک گذاری تجربیات زیسته. باید شفاف باشه. هر کسی در مجازی هویت مشخص و کدِ شناسایی داشته باشه. این طوری کلاه‌برداری ها کم‌تر میشه. باید جامعه‌ی عدالت محورِ مجازی تشکیل بشه. تا فقیر و غنی به یک میزان حق اظهار نظر داشته باشند.این جمله های بالا نظر دو سال پیش من در مورد فضای مجازی‌ست. زمانی که فقط برای اظهار نظراتم از آن استفاده می‌کردم. اما الان این‌طور فکر نمی‌کنم. من بعد کنکور خسته و افسرده بودم. در اینترنت می‌نوشتم تا حالم را خوب کنم. (از ویرگول استفاده می‌کردم. پست هایم را پاک نکرده‌ام هنوز  آن پائین هستند)من تا قبل از ویرگول در اینستاگرام می‌نوشتم. خنده‌دار است! بله. من در شبکه اجتماعی تصویر محور، متن های بلند منتشر می‌کردم. اما تابستان گذشته  از اینستاگرام‌نویسی دست کشیدم. به دو دلیل: ۱)ویرگول جای بهتری از اینستاگرام بود. (دروغ نگویم برای  مخاطب های اینستاگرامی‌ام بعضی نوشته های ویرگول را باز‌نشر کرده‌ام)   ۲)من می‌خواستم تمرین نوشتن کنم اما حال روحی و ذهنی خوبی نداشتم. شروع کردم از خودم نوشتن... و خوانده شدن آن توسط دنبال‌کننده هایی که در دنیای واقعی می‌شناختم ترسناک بود.توی ویرگول دو ماه بدون خودسانسوری نوشتم. بدون ترس از قضاوت شدن. از درد ها و رنج‌هایم می‌نوشتم و مسئله هایم را حل می‌کردم. ریچل هالیس شده بودم. از ته هر بدبختی که طرح می‌کردم، یک نکته‌ی امیدبخش برای ادامه‌ی زندگی پیدا می‌کردم. بی‌هراس نقص‌هایم را جار می‌زدم و از اینکه انسان کاملی نبودم لذت می‌بردم.(همین الان کمال‌گرایی‌ام مرا می‌ترساند که اگر مخاطب این متن، آن قبلی هارا ببیند و این‌چنین قضاوتی نداشته باشد چه؟ هیچ، بس است این بازی ترس از قضاوت مخاطب را توی ویرگول ادامه نمی‌دهم)نوشتن توی اینترنت کمک می‌کرد حالم بهتر شود. تمرین نویسندگی هم بود. باید می‌نوشتم از افکاری که درگیرشان بودم. در اینترنت می‌گذاشتمشان  اما از منتشر کردنشان در اینستاگرامم ترس داشتم. اگر آن آشناها تصادفاً، یا از گوگل نوشته ها را پیدا می‌کردند، مسئله ای نبود. نمی‌خواستم خودم، آنها را در فید اینستاگرامشان بفرستم. اینطوری احتمال اینکه بخوانندش کم‌تر میشد.قسمت ترسناک ماجرای اینترنت این است که نمی‌فهمی دقیقا چه کسی می‌بیند؟من، یک کاربر اینترنتی هستم و خودم را در آن با سانسور اظهار می‌کنم. چون از قضاوت دیگران می‌ترسم. مطمئناً من تنها نیستم، چه کسی می‌تواند ادعا کند در روابط و مناسبات اجتماعی مختلف نقاب ندارد و «خودِ» بدون سانسورش است؟آدم‌ها اما حرف هایی دارند که به کسی نمی‌توانند بگویند، یا ترجیحشان این است که حرف‌هایشان را در اینترنت بزنند. از فامیل دل‌زده میشوند، در اینترنت مسخره می‌کنند. فروشنده یا کارمند اداره ای جوابشان را بد داده است توی اینترنت فحشش می‌دهند. این‌همه توئیت هوایی، حرف هایی است که به هیچ‌کس نمی‌شود گفت و همین طوری توی توئیتر رها می‌شوند. یا یکی از آن ترول های بددهن توئیتر نوشته بود، اگر مرا بیرون ببینید متوجه نمی‌شوید من هستم من مؤدب و آرامم. یا در توئیتی دیگر گفته بود که از اخلاق های بدم این است که خیلی نقاب دارم هر جا بسته به تناسبش نقاب می‌زنم. این برای من خیلی جالب بود.  این آدم واقعا کدام است؟ ترول بد دهن یا آن شخص مؤدب؟ نمی‌شود مطمئن بود ترول توئیتر نقابی ندارد و خودِ بدون سانسورش همان شکلی است ولی میتوانم بگویم فیک ها در شبکه‌های اجتماعی بعضی از نقاب‌هایی‌ که در دنیای واقعی می‌‌زنند را ندارند؛ حداقل آزاردهنده‌هایش را.شاید بعضی از خاطرات و افکار و احساسات را نباید توی اینترنت نوشت.‌ اما اگر خواستی بنویسی با اسم خودت ننویسی بهتر است. این دقیقا فکری‌ست که بعد  احساس ترس از قضاوت مخاطب به ذهنم می‌رسد. عملی که در پشتش می‌آید بی‌عملی است. ترس محافظه‌کارم می‌کند. چون یادم نمی‌آید چه چیزی کجا نوشتم و چقدر از خودم اطلاعات داده‌م. چطور قرار است قضاوت شوم توسط کسی که نمی‌دانم چقدر از من می‌داند. خوشبختانه من از اول توی اینستاگرام عکس از زندگی‌شخصی منتشر یا روزمره‌نویسی نکردم و فقط نظراتم رو نوشتم، که هیچ ترسی از قضاوت شدنش ندارم.ترس من از چیست؟ از کسی که نمی‌شناسم و نمی‌دانم چقدر درباره‌ی من می‌داند و می‌تواند با آنها چه کار کند؟اگر نوشته را تا آخر خوانده‌ایدخوشحال خواهم شد اگر احساستان را نسبت به این ماجرا بشنوم؟ شما تجربه‌ی مشابهی ندارید؟</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2019 09:54:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتی یه قدم</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D9%82%D8%AF%D9%85-s4fpdviqdm1x</link>
                <description>دانشگاه رفتن و زندگی خوابگاهی فصل جدیدی از زندگی منه1. مسئولیت پذیری بهترین چیزیه که به دستش آوردم. هنوزم گیج می‌زنم ولی این حجم از کار کردن بدون اینکه کسی چیزی بهم بگه خیلی برای خودم خوشاینده. همیشه می‌خواستم از زیر دست مامانم فرار کنم تا بتونم این بخش ذهنمو فعال کنم. الان که فرصت دوری از خانواده دست داده خیلی قشنگ فعال شده.2. من کوزت اونا نیستم! هم‌اتاقی شدن با افرادی که نمیشناسی و تصادفی باهاشون تو یک اتاقی ممکنه شرایطی به وجود بیاره که سخته، مثلا ممکنه اونا هنوز بخش مسئولیت پذیری ذهنشون فعال نشده باشه؛ تو لازم نیست قربانی اونها باشی لازم نیست از دستشون حرص بخوری و لازم نیست با بقیه که حرص میخورند همراهی کنی. کارایی که باید رو انجام بده نه کم‌تر و نه بیش‌تر3. امروز رفتم سینما مردی بدون سایه رو دیدم. یکی از تصور هایی که همیشه از زندگی مستقل آیندم داشتم این بود، تنهایی سینما رفتن.4. هفته‌ی اول مهر قبل از اینکه کلاس هامون شروع بشه سوار اتوبوس های دانشگاه شدم. دانشجوهایی که اونجا بودن رو نگاه کردم. هرکس سرش به کار خودش بود و به نظرم رسید که غرور خاصی دارند و خودشونو گرفتند. یه صدایی از درونم گفت «اینا دانشجوای دانشگا تهرانن هااااا» یه بار دیگه نگاهشون کردم اینبار از دید آدمی که بزرگان رو نگاه میکنه. صدای دیگه ای درآمد که«احمق تو هم همین طور تو هم دانشجوی دانشگاه تهرانی»5. رویای زندگی کردن تو شهر شلوغ و بزرگ وقتی برام ریخت که از در مترو انقلاب بیرون اومدم. این حجم از شلوغی بوق و دود حالمو به هم زد. اینکه این تنها باریه که مامان بابام همراهیم میکنند منو ترسوند. همونجا به این نتیجه رسیدم که رویا ها برای اینکه حسرت نشوند باید به واقعیت تلخ و خاکستری تبدیل بشوند. تهران دیگه برام سرزمین فرصت ها نیست. شهر بزرگیه که هرچی بری نمیرسی6. کلاس اولی که رفتیم کلاس فارسی عمومی بود. استاد بسیار جذاب ادبیات بهمون این نوید رو داد که تو دانشگاه خبری نیست. و با مسخرگی پرسید که آیا وقت کردیم با عکس پنجاه تومنی عکس بگیریم یا نه؟7. هفته دوم توی خوابگاه سرما خوردم و افسرگی گرفتم. رفته بودم توی دستشویی. گریه میکردم کرسی خونمونو میخواستم. مامانمو که برام سوپ بپزه. بابامو که ببرتم دکتر و داداشمو که دواهامو بگیره. کار احمقانه ای کردم ولی زنگ زدم به مامانم و گفتم من اینجا می‌میرم و کسی نیست جمع‌م کنه8. اول این متن تصمیم گرفتم تایپ ده انگشتی تمرین کنم. نمیدونم از کی تا حالا دارم دو انگشتی مینویسم...9.یه چیز جالب...برای نوشتن اومدم سالن مطالعه و توی گوشم هندزفری بود با صدای بلند آهنگ نمیرم عقب زانیار خسروی...نمیشنیدیم چقدر پر سر و صدا دارم کلید های کیبورد رو فشار میدم الان که هندزفری رو برداشتم دیدم چقدر فاجعه سروصدا ایجاد میکردم. امیدوارم بقیه اذیت نشده باشن.10. من گذشته رو نمیشه برگردونم پس میرم جلو تا جایی که میتونم.</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Wed, 09 Oct 2019 22:27:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت عاشقانه‌ی یک اسلحه</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%AD%D9%87-ljawaryx3rue</link>
                <description>تاریخ جذاب است. قصه های تاریخ جذاب‌تر. جنگ جهانی دوم، زیاد هم قدمت ندارد؛ اما به تاریخ پیوسته. روسیه با نام قدیمی‌ترش شوروی، موشک انداز زمین به هوایی ساخت به نام کاتیوشا. کاتیوشا قبل ازآن‌که نام فیلم کمدی ایرانی باشد، نام راکت انداز روسی بود. و قبل از آن نام دخترکی عاشق.کاتیوشا غم‌انگیز ترین سرودیست که تاکنون شنیده‌ام. سرودی که در آن از عشق کاتیوشا به معشوق‌ِسربازش میخوانند. عاشقانه‌ای که جهت تقویت روحیه‌ی سربازان ارتش سرخ استفاده می‌شد. برای این سرود عاشقانه‌ی زیبا هیچ سرنوشتی غم‌انگیز تراز این نیست که از نامش برای نام‌گذاری ماشین آدم کشی استفاده شود. دختر جوان عاشقی که چند تا چند تا موشک شلیک میکند. و خدا میداند چند معشوق را به کشتن داده. در جنگ جهانی دوم، جنگ تحمیلی ایران عراق، جنگ داخلی لیبی، ویتنام و... حتی دانستن اینکه ارتش سرخ با آن روحیه می‌داده که آدم بکشد آزارنده است.&quot;شاخه‌های درختان سیب و گلابی شکوفه دادند...مه به آهستگی از روی رودخانه می‌گذشت...کاتیوشا از کناره های رودخانه گذر میکرد...راه میرفت و آواز میخواند...آواز عقاب خاکستری رنگ مرغزار را...برای عشق راستینش...برای آنکه نامه هایش را نگه داشته بود....تو ای آواز....ای آوازک دوشیزه...به آن سوی خورشید درخشان برو...و به سربازی که در مرز های دوردست است برس....با درود هایی از جانب کاتیوشا....بگذار تا یک دختر ساده را به‌یادآورد و آوازهایش را بشنود....بگذار تا از سرزمین مادری پاسداری کند....همان طور که کاتیوشا از عشقشان پاسداری می‌کند.&quot;کاتیوشای خوانده شده توسط گروه کر ارتش سرخ  در سال1938را بشنوید. اول بار این سرود توسط دختران یک مدرسه در مسکو برای سربازانی که به جنگ اعزام میشدند خوانده شد.سلاح روسی که در نبرد با آلمان به طور گسترده مورد استفاده قرار می‌گرفت، سری بود و با کد k مورد استفاده قرار می‌گرفت. سربازان ارتش سرخ به آن کاتیوشا گفتند. بعدتر این نام فراگیر شد</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2019 03:20:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وبلاگ نویس های دهه هشتادی</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ygw2lxmjni4c</link>
                <description>متوجه شدم که سال هشتاد زمانی که من چهارماه و پنج روزم بود. اولین وبلاگ فارسی ایجاد شده. به خاطر همین به شانزده شهریور میگن روز وبلاگستان.طبیعتا وقتی اینقدر سنم کم باشه، چیزی از دوران اوج وبلاگ رو به خاطر ندارم. فقط خواهرم رو یادم میاد که وبلاگی داشت و توش مینوشت.من برای تفریح، زیاد توی بلاگفا وبلاگ ساختم. از وبلاگ های دیگه کپی میکردم و توی وبلاگ خودم میزدم. اون موقع ده دوازده سال داشتم و شروع استقبال از شبکه های اجتماعی بود. توی همون سن معلم ریاضیم تکلیف عیدش برای نمره ی اضافه درست کردن وبلاگ با معماهای ریاضی بود. من انجامش دادم. وبلاگ پر و پیمون و جالبی شد. معما رو میدیدی و برای دیدن جواب به ادامه ی مطلب میرفتی. یادمه  قالب صورتی خوشگلی هم داشت...از پانزده سالگی که نوشتن برام جدی شد. میخواستم جایی بنویسم که مخاطب داشته باشم. دلم میسوخت که دیر رسیدم و وبلاگستان فارسی به قبرستان فارسی تبدیل شده. برای نوشتن صفحه ی اینستاگرام زدم و سر درش نوشتم &#x27;&#x27;اینستاگرام جایی برای انتشار نوشته نیست ولی تنها راه من برای داشتن مخاطب است&#x27;&#x27;تجربه ی اینستاگرام تجربه ی خوبی نبود. اصلا راضی نیستم. ولی به سبب انتشار یکی از نوشته هام توی اینستا و تگ کردن چندتا خبرنگار و فعال رسانه و پرسیدن نظرشون درباره ی نوشتم تونستم اون مطلب رو توی وطن امروز چاپ کنمالان ویرگول رو پیدا کردم و توی ویرگول مینویسم. تا یک سال آینده بی وقفه و بدون خودسانسوری، محض تمرین و کسب مهارت.تا که شب چه زاید باز...</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 16:58:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزا دارن بد میگذرن گیج و مردد میگذرن</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D8%A8%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%86-%DA%AF%DB%8C%D8%AC-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%86-oke4ztnq4qpd</link>
                <description>من هجده سالمه. در حد یه آدم هجده ساله هم میفهمم. درد از جایی شروع میشه که توقعات از خودمو اونقدر بالا میبرم که دیگه با خودم حال نمیکنم.تاییدطلبی پدرمو در آورده...اگه یه جمعی پذیرش منو نداشته باشن میریزم بهم. دیگه خودم هم خودمو قبول نمیکنم.انگار باید هرروز به خودم یادآوری کنم جسارت زندگی داشته باش. اگه اشتباه کنی مهم نیست. تو برای خودت ارزشمندی...این جمله ها باور قلبی من هستند ولی گاهی که فراموششون میکنم، حس ناامنی بهم دست میده. عین بچه ی چهار ساله ای که تو خیابون مامانشو گم کرده باشه همه چیز ترسناک تر از همیشه به نظرم میرسه.الان تو یکی از اون حالت هام. تله ی بی ارزشی م  زده بالا و حالم خوب نیست. فقط به این دلیل که تو  چند موقعیت متفاوت ابراز وجود کردم و مورد پذیرش واقع نشدم.شما وقتی تاییدطلب باشی و تو این وضعیت گیر کنی راهی که میتونی باهاش این میل رو ارضا کنی اینه که بری پیش یه نفر یا افرادی بنشینی و خودتو دست کم بگیری و از خودت هی بد بگی...اون موقع جواب های دلخواهت رو دریافت خواهی کرد: نه اصلا هم اینجوری نیستی...تو فلان تری نسبت به فلانی و خیلی تعریف های دیگه...ولی مسئله اینه که با این کار فقط به خودت مخدر میزنی. درد اصلیتو درمان نکردی. حالت خوبه...تا یه جای دیگه، این خونه خرابه دوباره رو سرت آوار شه. کاری که میتونی انجام بدی اینه که خودت نقاط مثبتت رو لیست کنی برای خودت. و سعی نکنی اون ها رو از دیگران بشنوی. شاید اینطوری شهوت تایید طلبی و وابستگی به نظر دیگران رو کمترش کنی.راستش اولش که شروع کردم به نوشتن این پست دلم میخواست یه جوری با حال بد و دست کم گرفتن خودم تمومش کنم که کامنت مثبت و تایید بگیرم. ولی الان ترجیح میدم حال بدم ادامه داشته باشه تا اینکه به مرض تایید طلبیم ادامه بدم.ماهم بتاب امشب هیچکی غمت رو نمی خره/سینا حجازی-ستاره</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 14:26:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهدی شادمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-r6yox8esrthi</link>
                <description>مهدی شادمانی دیگه درد نمیکشه. این اولین خبری بود از مرگ او که در توئیتر خواندم. دردم گرفت. حالم بد شد. اول بار توی همشهری جوان اسمش را دیده بودم و فهمیده بودم بیمار است. چند ماه پیش مهمان شبکه پنج بود. فیلم ها و عکس های برنامه در اینستاگرام کنجکاوم کرد تا صفحه ی اینستاگرامش را یک بازدید سرسری بکنم و بفهمم آن پیرمرد ویلچرنشین داخل تلویزیون، جوان است و سرطان به این روزش درآورده. من خاطره و شناخت خاصی از او نداشتم. حتی همین امروز فهمیدم خبرنگار ورزشی بوده است. اما با شنیدن خبر رفتنش عجیب دلم گرفت. برایش یس خواندم. یه جمله ای زیاد توی سرم تکرار میشد. &quot;سرطان داشت، همه میدونستن بالاخره میمیره...انگار بقیه قرار نیست بمیرن!! &quot; خیلی وقت بود اینطوری به مرگ نگاه نکرده بودم. واقعا بین من و مهدی شادمانی فرقی نیست. مرگ در مسیر زندگی همه ی ما وجود داره. چرا من این قدر ابلهانه زندگی رو جدی گرفتم؟! چرا این قدر بی فکر بودم؟  باید با یه کیفیت دیگه زندگی کنم.آقای شادمانی به نظرم شما تموم نکردید تازه شروع کردید زندگی واقعی رو. ممنونم که دوز #مرگ_آگاهی رو توی من بالا بردید. امسال محرم هر چی ثواب عزاداری دشت کردم، نصف نصف. اگه امام حسین رو دیدی سفارش منم بکن.تصویر سازی از مرجان صادقی</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2019 02:05:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باد...موهایت را...پیچانده در علفزار...</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C%DA%86%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-bu5frxbkbkho</link>
                <description>بشینم بنویسم پست کنم. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون دلم میخواد عدد پست هام بالا بره. این سایت تعداد نوشته ها رو نشون نمیده ولی من میخوام نوشته های زیادی تو ویرگول داشته باشم. هدف گذاشتم تا یک سال آینده تو ویرگول تمرین نوشتن کنم. نمیخوام ترس از قضاوت مخاطب منو به خودسانسوری بندازه و کاری کنه که مزخرفاتمو به اشتراک نگذارم. نه من مزخرفاتمو باید به اشتراک بذارم. حتی اگه کسی اونا رو نخونه. (اگه در حال خوندنید دارید بهم حال میدید واقعا)نوشتن رو خیلی دوست دارم. برام مهمه که بتونم ازش پول دربیارم. این قدر توصیه راجع بهش خوندم و شنیدم که تقریبا راه نویسنده شدن رو بلدم فقط باید طی کنمش. باید پولامو جمع کنم و یه کارگاهی برم. درباره ی چی باشه مهم نیست. خبرنویسی، داستان، فیلمنامه، طنز،... مهم اینه که تو فضایی قرار بگیرم که تشویقم کنه به نوشتن. منظورم تشویق شدن توسط اون افراد نیست. منظورم جویه که انگیزه ی نوشتن بده.من بد نمی نویسم ولی این روزا ضد کتاب شدم و ذهنم بستست برای نوشتن. اون دورانی که دائم، کتابای آل‌احمد  دستم بود؛ جلال‌وار مینوشتم، بیا و ببین. حتی خودم هم لذت میبردم از نوشتنش. خیلی مهمه که وقتی مینویسی لذت ببری نه که حس کنی مغزت خشک شده. الان البته حس نمیکنم مغزم خشک شده چون راحت مینویسم فقط چرت‌و‌پرت. الان مغزم پوک شده.کاش کسی این متن رو نبینه. دارم با این متن آبروی خودمو تو ویرگول میبرم. باید یه تیتری انتخاب کنم که کسی بازش نکنه. باد موهایت را پیچانده در علفزار چطوره؟ اگر با این تدابیر تا آخر متن رو خونده باشید. دیگه شما مخاطب خوب من هستید مهم نیست آبروم جلوتون بره ? </description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2019 23:57:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرد</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF-gonhzdascik0</link>
                <description>آخرین پستی که تو ویرگول نوشتم مربوط به سه هفته پیشه. باورم نمیشه تو این سه هفته هیچ چی ننوشتم. الان هر طور که شده باید سیصد کلمه بنویسم و پست کنم.البته تو این سه هفته بیکار نبودم. چند باری ایده به ذهنم خورد که بیام و بنویسمش ولی حوصله نکردم روش تمرکز کنم و وقت بگذارم. اکانت توییتر ساختم و شروع کردم به جک نویسی. فکر کنم چیزی که باعث شد خیلی ننویسم همین توییتر بود. تا الان سی تا توییت بیش تر نزدم. ولی همینم مغزمو راضی میکرد که عذاب وجدان ننوشتن نگیره. و البته سرم به خیاطی هم گرم بود. کلاس خیاطی داره به جاهای جذاب خودش میرسه. الان دارم روی سومین لباس کار میکنم، که یه مانتوئه. برش از سرشونه و یقه ی شکاری. کم کم دارم حوصله کردن تو خیاطی رو یاد میگیرم. واقعا کار سختیه و منم توش استعداد چندانی ندارم. برای همین لباسام زیاد خراب میشه و باید چند بار بشکافم و بدوزم تا درست در بیاد. اوایل می ریختم به هم و مامانمو مینشوندم پاش که درستش کنه. خبر بعدی اینکه لپ تاپ خریدم. و الان دارم با لپ تاپ مینویسم. شاید یکی از دلایل ننوشتنم همین باشه. چون قبلا هر لحظه ای که اراده میکردم. گوشی همیشه توی جیبمو باز میکردم و توی قسمت نوت مینوشتم. اما الان باید بلند شم روشنش کنم لپ تاپ رو و یه فایل ورد باز کنم و بنویسم. ولش کن کی حالشو داره؟ این جمله ایه که زیاد تو ذهنم تکرار شده. البته هنوزم میتونم تو نوت گوشی بنویسم. واقعا چرا نمی نویسم. اما به خودم حق میدم این غیبت سه هفته ای. تو این سه هفته بود که رتبه ها اومد و درگیر انتخاب رشته و رویا پردازی های بعدش بودم.لپ تاپ که دستم اومد به خودم گفتم دیگه وقتشه از راه تولید محتوا پول دربیاری زینب! بعد فکر کردم راجع به چی میتونم تولید محتوا کنم وقتی تو این یک سال مغزم خالی شده از ایده. زندگی واقعی رو تجربه نکردم و همش به کنکور فکر کردم و حالم بد بوده...ایده ی خوبی بود نشستم و هفت هشت تا متن نوشتم راجع به حال خوب در سال کنکور. میتونستندبرای پیج اینستا کنکوری محتوای خوبی باشند. راستش یکی دو تاشو کامل کردم و براشون فرستادم. ولی فقط پیغام برسی میشه و اطلاع میدیم بهتون دریافت کردم. دلسرد شدم. دیگه نه متن جدیدی نوشتم نه قبلیا رو تکمیل کردم. درسته من استاد دلسرد شدن و وسط کار رها کردن هستم.اگر حوصله کردید این متن رو تا تهش بخونید. برام کامنت بذارید بگید چی کار کنم دوباره بتونم حوصله ی کتاب خوندن پیدا کنم؟ واقعا داره اذیتم میکنه این قضیه. مطمئنم دلیل اینکه اینقدر بد مینویسم و کم مینویسم همین کتاب نخوندنه. همیشه این طوری نبودم بعد کنکور این شکلی شدم...</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2019 01:47:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خب الحمدالله این چیز تموم شد شادی و نشاط به قلوب مومنین برگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D8%AE%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%88%D9%85%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-lcta2var6whv</link>
                <description>رتبم هزار منطقه دو شده و اگه شانس بیارم میتونم &quot;ارتباطات&quot; قبول بشم. دلیل اینکه میخوام این متن رو بنویسم قدردانی از خودمه. هنوزم فکر میکنم کنکور یه بازیه که به شکل مسخره ای جدیش گرفتیم. ولی به عنوان یکی از مراحل مهم زندگیم، به عنوان بخشی از زندگی که به قدر کفایت زحمت کشیدم و نتیجه ی مورد نظرم رو تا حدودی کسب کردم، به عنوان یه چالش سخت هیچ وقت فراموشش نمی کنم. من توی چالش کنکورم تمرین کردم اهمال کاریمو بذارم کنار، رکورد روزای گند پشت سر هم رو زدم. آستانه ی تحمل فشار روانیم رو سنجیدم.من تو یکسال گذشته پر تنبلی و اهمالکاری بودم. ولی مثل اینکه به اندازه کافی تلاش کردم. رتبه یک نشدم ولی از چیزی که شدم بی نهایت راضی و سپاسگزارم. گاهی فاز اجتناب میگرفتمو از ترس باختن اصلا وارد گود نمیشدم. گاهی فکر میکردم چون روزی دوازده ساعت درس نمیخونم پس در واقع هیچ کاری نمیکنم. گاهی به دوستام که با برنامه ی قلمچی کتاباشونو به دور سوم چهارم رسونده بودن نگاه میکردم و نا امید میشدم. مخدر خوب برای یه کنکوری اینه که از تبعیض علم و نظام آموزشی بگی، از خودکشیا به خاطر کنکور و... تنها نکته ی افتخار آمیزم اینه که تو این دام نیوفتادم. من خوره ی این بحثام؛ تبعیض و مدرسه ای که احمق بار میاره و تجارت آموزشی. تا قبل سال کنکور با کینه ی جاویدانم نسبت به مدرسه توی این بحث ها شرکت میکردم و هرکی دم از بیخود بودن آموزش پرورش میزد رو دنبال میکردم. سال کنکور به خودم گفتم که اصلا همه ی اینا درست تو بیا یه سال حرصشو نخور. باشه پول بیخود خرج نکن برای کنکور ولی مانیفست هم نده برای جلاد کردن گاج و قلمچی و گرفتن نقش قربانی. اصلا این نظام آموزشی ناعادلانه تو بیا خودتو تست کن ببین تا چه حد میتونی سختی بکشی. من خودمو میشناسم راحت ترین کار برام این بود که درس نخونم، کتاب نخرم، کلاس نرم، آزمون ندم و دائم غر بزنم که اگه این سیستم فاسد نبود من بدون این چیزا هم قبول میشدم. شاید واقعا این حرف درست باشه ولی من کنکوری فقط برای توجیه تنبلی هام از این حرفا استفاده میکنم.یه خاطره ای هم دارم از دوستام. صبح همه با شور و حرارت داشتن راجع به برنامه ی دیشب سید مجید حسینی حرف میزدند. +دیشب تب تاب رو دیدی؟ دکتره عالی بود -آره اونجاش که گفت پسر وزیر بیاد بدون کمک آموزشی کنکور بده ببینیم میتونه...خیلی عالی بود یعنی کیف کردم(ده دقیقه دیگر ادامه همین حرف ها) -فلسفه خوندی؟ +نه تو چی؟!  -منم نه چطو بپیچونیم نپرسه +حالا یه فکری میکنیمنمیخوام بگم من تا حالا تلاش نکردم بپیچونم نپرسه ولی میخوام بگم دوستای من دلشون میخواست بشنوند که هر تلاشی بی فایدست و به تلاش نکردنشون ادامه بدن. من از خودم قدردانم که از این صحبتا به عنوان مخدر استفاده نکردم و سعی کردم اجتناب نکنم. (دروغ چرا تو یه تایمی همین جور حرفا مخدرم بود تا وضعیت مزخرفی که توش بودم رو حس نکنم. ولی انصافانه نگاه کنی از یه جایی به بعد سعی کردم وارد این لوپ نشم) کنکور هنوزم پر تبعیضه. هنوزم پر افسردگیه. هنوزم یه بازی احمقانست. ولی هست و غر زدن هیچ تاثیری رو موجودیتش نمیگذاره. نه اون موقعی که علیه کنکور و مدرسه مینوشتم. نه اون موقعی که سعی میکردم به عیب هاش فکر نکنم و فقط انجامش بدم. واقعا اگه آدم بدونه این یه مرحله از زندگیه و فقط باید تیکش بخوره این قدر اجتناب نمیکنه از اقدام. یا اینقدر جدی و کمالطلبانه باهاش برخورد نمیکنه. خب الان که قضیه کنکور داره تموم میشه مرحله ی بعدی زنگیم چیه که باید فقط انجامش داد؟ نوشتنپ ن: تیتر یکی از دیالوگای رادیو چهرازیه..</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2019 06:58:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توکل</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D8%AA%D9%88%DA%A9%D9%84-dlshcrwtd9wp</link>
                <description>اولا ...از خدا ممنونمامروز مادربزرگم گفت:مثل اینکه چهار شنبه جواب امتحانت میاد (خودمو به نشنیدن زدم) پرسیدم: چی؟ گفت تو اخبار گفتن جواب این امتحانه که دادین  دو روز دیگه میاد (منظورش کنکور بود یه لحظه متوجه شدم اطرافیان قرار است بدانند نتیجه چه شده فقط خواستم به او بفهمانم حرف زدن درباره ی این موضوع چقدر برایم دردناک است برای همین) گفتم: وای مادر این جوری نگو استرس میگیرم آره چهارشنبه قراره نتایج بیاد مادرم دیگه حرف زدنو باهام ادامه نداد ولی فکر های زیادی تو سرم افتاد. من اگه خراب شده باشه میتونم بپذیرم ولی نمیتونم بپذیرم که باید به این همه دوست و آشنا (که چون حرفی با آدم ندارند از نتایج کنکور سراغ میگیرند) توضیح بدم که خراب شده.بعد از این ترسیدم که نکنه واقعا خراب شده باشه(این اولین باری بود که اینقدر عمیق به بد شدن کنکورم فکر میکردم)تا آخر شب سعی کردم حسابی سرگرم باشم. شب موقع خواب آرام دعا کردم.(بگذار یک چیز جالب دیگر هم تعریف کنم شب قبل کنکور آمدم قرآن بخوانم آرام شوم یکم. لای قرآن را رندوم باز کردم و این آیه آمد که خدا به حضرت موسی میگوید عصایت را بینداز ما به قدرت خودمون اژدهاش میکنیم) امشب توی دعا به خدا گفتم که واقعا تا حالا این قدر وحشت نداشتم از اعلام نتایج و خدایا همه چی دست توئه و وقتشه که عصا رو اژدها کنی.امروز از صبح نتم وصل نمیشد. نمی دونم چقدر غلت زدم و اصلا خوابم برده یا نه ولی یهو گفتم برم سر گوشیم ببینم الان وصل میشه یا نه. وصل شد. تو واتساپ یکم گشتم و اینستا رو باز کردم. یه نفر بهم منشن داده بود روی کامنت شش هفت ماه پیشم. رفتم باز کنم ببینم چی گفته خودم چی گفته بودم. دیدم یک ویدیو آی جی تی وی از مصاحبه ی دکتر حسینی و دکتر شکوری(دکتر مجید حسینی رو نمیدونم میشناسید یا نه ولی یه مدت روی کنکور و مافیای کنکور مانور میداد و تو تلویزیون دعوت میشد دکتر شکوری رو هم حتما با حرفا و معرفی کتابای روانشناسانش تو کتاب باز دیدید) این دو تا توی اون فیلم همه ی حرفایی که من بهش نیاز داشتم رو زدند. مثل اینکه این فیلم موقع اعلام نتایج سال گذشته ضبط شده بوده چون فیلم با این جمله ی دکتر شکوری شروع میشه: &quot;خب آقای دکتر دیشب نتایج کنکور اومده و خیلی از تلفنا کشیده شده از بس که همه زنگ میزنن و اینا... خیلیا حالشون بده ده هزار نفر خوشحالن نهصد و نود هزار نفر الان یه گوشه ای دارن گریه میکنن یا حالشون خوب نیست برای این حال بد این بچه ها که قربانیان این نظام آموزشی ان چی کار میشه کرد؟ چی میشه بهشون گفت که یه ذره آروم شن؟&quot;فیلم طولانیه و نمی تونم همشو بنویسم ولی شاید بعدا از حس و حالم بعد دیدن این فیلم بنویسم. قطعا اینکه بعد چند ماه یک نفر کامنت منو ریپلای کنه دقیقا روزی که احتیاج شدید داشتم به شنیدن این حرفا کار خدا بوده برای همین خیلی ازش ممنونم.(کامنت و ریپلای خیلی چیز های ساده ای بودند من نوشته بودم که معلم ما توصیه میکنه چون همه الان لیسانس دارن باید ما فوق لیسانس بگیریم. طرف ریپلای داده بود که به معلمتان بگو حتی توی دکتری هم خبری نیست) انگار فقط قرار بوده برای من نوتیف بیاید که این فیلم را ببینم. عاشقتم خداخودت هوامو داشته باش</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2019 04:07:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتوبوس</title>
                <link>https://virgool.io/@zeinabtaheri/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-r7lkrv2yvfzp</link>
                <description>به طرز عجیبی عاشق اتوبوسم. حتی کمر درد و لهیدگی بعد اتوبوس سواری هم برایم لذت بخش است. قطار و هواپیما و کشتی را تجربه نکرده ام. برای همین هروقت رویای سفر رفتن در سرم میپرورانم با اتوبوس به مقصد میرسم.تا همین چند ماه پیش مقصد تمام اتوبوس سواری هایم &quot;تهران&quot; بود. چند ماه پیش با اتوبوس به مشهد رفتم. همراه یک جمع خودمانی و دوستانه. چهار دختر آن چهار صندلی عقب را پر کرده بودیم...الان اتوبوس سوار ، میروم تهران. این متن داخل اتوبوس نوشته شده. جاده تاریک است و منظره ای نیست برای دیدن. اما من عاشق گوش کردن آهنگ و از پنجره ی اتوبوس به بیرون زل زدنم. تا هر از چندگاهی ماشینی از رو به رو، رد شود و تو در آن سرعت فقط دو تا چراغش را تشخیص بدهی. پرایدی از کنار اتوبوس سبقت بگیرد و تو بترسی که نکند زیر اتوبوس له بشود(چه ترس مسخره ای؟! حالا مگر کدام ترس مسخره نیست)چند دقیقه یک بار چراغ های روشن یک شهر را ببینی و مطمئن شوی کور نشده ای فقط به تاریکی نگاه میکردی. بعد، از رنگی رنگی چراغ ها خوشت بیاید و گوشی را دربیاوری عکسی بگیری. کیفیت دورببن حق مطلب را ادا نکند و عکس را دیلیت کنی. اگر حوصله ات سر رفت میتوانی عینکت را برداری نور ها که قاطی و محو شد دوباره به چشم بگذاری و تفاوت را احساس کنی.من عاشق پخش شدن فیلم توی اتوبوسم. همیشه مزخرف ترین و زرد ترین فیلم ها توی اتوبوس پخش میشود. ولی هر بار میبینم آن مانیتور کوچک روشن میشود، هیجان زده میشوم که ایول قرار است فیلم نشان دهد. این یکی اما مانیتور اختصاصی داشت. یک گشتی توی فیلم های سینمایی اش زدم چند تا فیلم نمایش خانگی اواخر دهه هشتاد اوایل نود داشت، با پسر کاراته باز که &quot;کاراته بچه&quot; سیو شده بود.(کاراته کید نه هاا کاراته بچه) بگذریم من که اصلا برای دیدن فیلم ننشستم توی اتوبوس. الان همه خوابند حتی آنکه جلو داشت پسر کاراته باز میدید هم مانیتورش خاموش شده فکر کنم او هم خوابیده باشد.قطع میکنم.... الان توی پنجره منظره قشنگی دارم. از راست تا چپ دیدم چراغ است فکر کنم جاده ای چیزی باشد چون خیلی طولانیست.ببخشید...چه میگفتم؟ همه خوابیده اند؟ متاسفانه الان دیگر نه. یک زن و شوهر یک ردیف عقب تر از من سمت راست نشسته اند. الان خانمه پرسید ساعت چنده؟ نه دیگر بیدارند این دو نفرحالا فرض کنیم همه خوابند، ولی من نمی خوابم. چون من برای خوابیدن سوار اتوبوس نشده ام. من حتی برای به مقصد رسیدن هم سوار اتوبوس نمیشوم. من برای طی کردن است که سوار اتوبوس میشوم. نگاه کردن به جاده ی یک نواخت چنان آرامشی دارد که قابل بیان نیست. همین موسیقی را توی خانه لم بده و بشنو...آنقدر حال نمیکنی که توی جاده.یک منظره ی فوق العاده دیگر، آن شیشه ی جلو اتوبوس است. گردن کج میکنم جاده را دید بزنم. ولی راستش از آن خانم و آقای بیدار شده خجالت میکشم سریع برمیگردم. همیشه وهم برم میدارد از شیشه ی جلو و برایم سوال است راننده اتوبوس وحشت نمیکند جاده را آن طوری میبیند؟ آخر توی ماشین سواری حداقل نصف قد نشسته ی آدم در امان است از نصف به بالا، شیشه است و جاده و...اما اتوبوس اینطور نیست کامل شیشه است.</description>
                <category>zeinabtaheri</category>
                <author>zeinabtaheri</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2019 03:53:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>