<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا امامیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zemamian</link>
        <description>برنامه‌نویس| علاقه‌مند به دوچرخه، موسیقی، کتاب و فیلم| نوشته‌های من: t.me/chaghiat</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:01:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1084079/avatar/CG4iWY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا امامیان</title>
            <link>https://virgool.io/@zemamian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجربه‌ی مرگ از زبان یک دوست سوگوار</title>
                <link>https://virgool.io/@zemamian/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-vtsrklv9goas</link>
                <description>مرگ بخشی از زندگی است. این را همه میدانیم. جمله‌های فلسفی فراوانی درباره‌اش خواندیم و توی همه‌ی کتاب‌ها و فیلم‌هایی که تا به حال دیدیم به یک نحوی با آن رو به رو شده‌ایم. سوگ را هم می‌شناسیم. همه‌مان تا به حال کسی را در اطرافمان داشتیم که به سوگش نشستیم. سوگ‌ها می‌توانند عمیق، سنگین یا سطحی باشند ولی هر سوگی ارزشمند است. همه‌ی این‌ها را می‌دانیم. کتاب‌های خودیاری زیادی آمدند که حتی بیشتر درباره‌ی این تجربه حرف بزنند و کلی مربی و روان‌شناس می‌شناسیم که انحصرا در این زمینه کار می‌کنند. بله همه‌ی این تجربه سنگین است و مواجه با آن نیز سنگین‌تر ولی چیزی که کمتر کسی درباره‌اش حرف می‌زند، رفتار اطرافیان فرد سوگوار است. رفتار دوستانی که از دیدن درد دوستشان درد می‌کشند. کسی درباره‌ی این حرف نمی‌زند. کسی نمیگوید که چه چیزهایی باید بگوییم. چه کارهایی باید بکنیم و اگر در این شرایط قرار گرفتیم باید چه‌کار کنیم. کسی درباره این فیلمی نساخته که بگوید وقتی عمیقا احساس بیچارگی میکنی و از دیدن درد دوستت ناراحتی باید چه‌کار بکنی. کسی نیامده دردِ احساسِ همدردی را روان‌شناسی کند. کسی نیست که بگوید چه راه‌هایی کمک‌کننده است و وقتی حس میکنی مزاحمی آیا واقعا مزاحمی یا دوستت صرفا حوصله سابق را ندارد. میلان کوندرا در کتاب بارهستی‌اش یک جمله دارد که به نظرم بهترین چیزی است که در این شرایط می‌تواند به احساس ما، اطرافیانِ عزیزِ سوگوارمان، نزدیک باشد.هیچ چیز از احساس همدردی سخت‌تر نیست. حتی تحمل درد خویشتن، به سختی دردی نیست که مشترکا با کسی دیگر، برای یک نفر دیگر یا به جای شخص دیگری، می‌کشیم و قوه‌ی تخیل ما به آن صدها بازتاب می‌دهد.من این بیچارگی را چند وقت پیش تجربه کردم. وقتی یکی از دوستان عزیزم سوگ سنگینی را تجربه می‌کرد. وقتی میدانستم حالش خوب نیست و هی فکر می‌کردم امروز عصر پنج‌شنبه است، آیا حالش خوب است؟ نکند با غروب جمعه حالش بدتر بشود؟ نباید حرفی بزنم؟ چه‌کار کنم؟ بهش بگویم که برویم بیرون؟ اگر حوصله بیرون رفتن نداشته باشد و معذب شود چه‌کار کنم؟ پیام بدهم؟ توی این شرایط حوصله‌ی خواندن پیام‌های من را دارد؟ شاید باید سرزده ببینمش؟ آنوقت اگر دوست نداشته باشد که کسی اطرافش باشد چه‌کار کنم؟ با همه‌ی این‌ها درگیر بودم و همچنان هم هستم. هنوز بعد از گذشت بیش از دو ماه از آن اتفاق، مطمئن نیستم چطور باید ارتباطم را پیش ببرم. چه حرف‌هایی بزنم و چه چیزهایی را نگویم. ولی گذراندن این مسیر و چیزهایی که یاد گرفتم، به نظرم تجربه‌ی خوبی است که یک جا ثبتش کنم. شاید بعدا روزی به درد دوست دیگری بخورد. دوست دیگری که یک جایی توی این دنیا برای درد دوستش غمگین است ولی نمی‌داند باید چه‌کار کند.- مراسم‌ها مهم استکسی درباره‌ی مراسم‌ها حرف نمی‌زند ولی واقعا مهم است که حضور داشته باشید. حتی اگر دوستتان شرایط خوبی ندارد، حتی اگر فکر می‌کنید این‌ها خیلی کلیشه‌ای است یا با باورهای دینی من همخوانی ندارد، مهم است که باشید. مراسم‌ها معمولا روز ختم، روز هفت و روز چهل هستند. کسی از اولین روز حادثه به ما تاریخ مراسم‌های بعدی را نمی‌گوید ولی اگر برایتان مهم است خودتان می‌توانید حساب کنید. می‌توانید یک زمان تقریبی حساب کنید و برنامه‌هایتان با یکی-دو روز جلو و عقب کردن توی آن روزهای خاص نیندازید. خود من سفرم را یک هفته عقب انداختم چون مهم است که نشان دهید که هستید. این ساده‌ترین کاری است که می‌توانیم بکنیم. اینکه آدم‌هایی باشیم که او بداند ما را دارد.- صبور باشیددوستتان جواب پیام‌تان را نداده؟ ممکن است حتی آخرین حرف‌هایتان را هم سین نزده باشد. یک هفته گذشته؟ ده روز؟ حتی بیشتر؟ اشکالی ندارد. صبور باشید. می‌دانم برایتان سخت است. حس سرخوردگی طبیعی است، ما همه انسانیم و احساسات داریم. طبیعی است وقتی پاسخ مناسبی به احساساتمان دریافت نمی‌کنیم، غمگین باشیم ولی یادمان باشد که دوست سوگوارمان خودش نیست. او الآن درد زیادی را تحمل می‌کند و احتمالا برداشتن گوشی، رفتن به صفحه‌ی چت ما و خواندن پیام‌ها و جواب دادنش انرژی فراوانی از او میگیرد که الآن آن انرژی را برای کارهای دیگری نیاز دارد. کارهای دیگری که می‌تواند حتی تا دستشویی رفتن و خوابیدن ساده باشند. به جز همه‌ی این‌ها، او ممکن است بخواهد تنها باشد، شاید درگیر اتفاقاتی شده که حتی تصورش را هم نمی‌توانیم بکنیم. زندگی آدم‌ها در یک ساعت می‌تواند کاملا تغییر کند و این طبیعی است که ممکن است اتفاقات جدیدی افتاده باشد که ما خبر نداریم. پس صبور باشید. اگر برایتان سخت است آن چت را آرشیو کنید. او می‌داند شما آنجا هستید، همیشه حداقل یک نوتیف پیام نخوانده روی گوشی‌اش هست که شما را یادش بندازد. صبور باشید ولی یادتان هم باشد که نباید همیشه منتظر او بمانید. از جایی به بعد شاید او خجالت می‌کشد پیام چند وقت قبل را جواب بدهد. توی این شرایط می‌توانید یک لیمیت زمانی درنظر بگیرید و مثلا اگر بیشتر از دو هفته صبر کردید و باز هم نیامد، یک پیام کوچک بدهید. می‌توانید فقط یک قلب ساده بفرستید. یک ایموجی یا استیکری که برای خودتان معنی دارد و یا بخشی از خاطراتتان است.- منتظر برنامه‌ریزی از سمت او نباشیدنگوییم اگر به من نیاز داشتی بگو یا اگر خواستی برویم بیرون، به من بگو. کسی به ما چیزی نمی‌گوید. مخصوصا کسی که دارد درد به این سنگینی را تجربه می‌کند. او حتی اگر به ما نیاز هم داشته باشد، نمی‌تواند درست تشخیص بدهد که آیا باید به ما بگوید یا نه. به جای این حرف‌ها، حمایت عملی‌تری را نشان بدهیم. سعی کنیم بیشتر به جزئیات توجه کنیم و چیزهایی که فکر میکنیم ممکن است در آینده نیازش بشود را پیشنهاد بدهیم. مثلا بگوییم من دارم میرم فلان‌جا که یک پمپ بنزین هم کنارش دارد، میخوای ماشین تو رو ببرم بنزین بزنم؟ یا من دارم میرم یک چیزی پرینت بگیرم، میخوای برای اعلامیه‌ها و پرینتشون کمک کنم؟ کارهای زیادی است که پیش می‌آید، فقط مهم این است که به او خط بدهیددر انتها این‌ها مواردی بود که توی آن مدت به من کمک کرد. الآن که این متن را میخوانم حدود یک سال از آن اتفاق گذشته است، یادم هست وقتی میخواستم این متن را کامل کنم چه‌قدر فکر میکردم تا دوست خوبی باشم. کتاب‌های زیادی خواندم و از تجربه‌ی دوستان عزادار دیگری استفاده کردم تا بتوانم دوست خوبی باشم که او در این شرایط نیاز دارد. حالا که یک سال از همه‌ی آن روزها گذشته، میخواهم یک چیز دیگر به این مجموعه اضافه کنم و آن این است که گاهی وقت‌ها هیچ‌ چیز کافی نیست دوستان عزیز من. گاهی وقت‌ها مهم نیست چه‌قدر بخواهیم باشیم و کمک کنیم، چه‌قدر بخواهیم درک کنیم و پیام بدهیم. گاهی وقت‌ها تلاش میکنیم ولی کافی نیست. این دردناک است ولی باید بفهمیم که مرگ تجربه‌ی عجیبی است که غیر از اینکه میتواند عزیزان ما را عزادار کند که حتی می‌تواند آدم‌های جدیدی بسازد، دوست‌های جدیدی بسازد و روابط جدیدی ایجاد کند. این چیز غمگینی است که شاید حتی شما هم نفهمید. فقط یک دفعه به خودتان می‌آیید، یک روز توی لپ‌تاپتان دنبال یک فایل میگردید و اتفاقی به یک ورد نصفه از یک سال پیش برمیخورید، یک روز بعدازظهر که خیلی وقت است همه چیز تمام شده و آن آدم دیگر در زندگی شما نیست و فکر میکنید زندگی همین است لابد، بعضی‌وقت‌ها نمیشود دیگر، بعضی‌وقت‌ها کافی نیستم.</description>
                <category>زهرا امامیان</category>
                <author>زهرا امامیان</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 18:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس از زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@zemamian/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ghpkviqbv1q3</link>
                <description>من از زندگی می‌ترسم. از همین چند وقت پیش هم شروع شد، همان موقع‌هایی که کرونا کم کم داشت جایش را توی زندگی‌هایمان باز می‌کرد. وقتی خریدن قوطی قوطی ماسک‌های سه لایه و انواع ابزارهای ضدعفونی بخشی از روتین روزمره‌مان شده بود، همان روزهایی که مامان با بقیه‌ی دوست‌های کادر درمانش صبح تا شب را خانه نبود. وقتی خبر بستری شدن دوست‌های دورمان را می‌شنیدیم. از همان روزها، ترس من هم شروع شده بود. ترس از اینکه فردا چه میشود. ممکن است یکی از ما مریض شود؟ اگر قرص‌ها کافی نباشد چی؟ اگر دیر متوجه‌اش میشدیم؟ اگر اسکن ریه اشتباه می‌کرد؟ اگر تخت‌های بیمارستان خالی نمیشد؟ اصلا اگر مجبور بودیم تا همیشه توی قرنطینه بمانیم و زندگی تا ابد توی یک خانه با وسایل کرونازده محصور میشد؟ترس از زندگیبه تمام این‌ اگرها فکر می‌کردم، فکر می‌کردم و می‌ترسیدم. آن روزها زندگی بار سنگینی بود که با اضطراب غریبی صبح تا شب روی دوشم نگهش می‌داشتم. اضطراب دست دادن، اضطراب بغل کردن و بوسیدن. اضطراب خندیدن بدون لایه‌های محافظتی تا حتی اضطراب نفس کشیدن. زورم را میزدم که مراقب باشم، حواسم بود چارچوب‌های مراقبتی را رعایت کنم ولی باز هم ترس نزدیک‌ترین حسی بود که تجربه می‌کردم. خیلی از آن روزها گذشته، می‌دانم. حالا کلی ماسک توی کابینت‌هایمان خاک می‌خورد، شیشه‌های الکل خیلی وقت است استفاده نشدند. این روزها حتی لبخندهایمان هم معلوم است. ترس کمرنگ شده ولی، راستش را بخواهید من میگویم که هنوز زنده است. هنوز وقتی عکس‌های آن روزها را میبینم، دفترچه خاطرات آن لحظه‌ها را مرور میکنم، حس مرموزی توی بدنم میپیچد. حسی که نفسم را تندتر می‌کند. مردمک چشم‌هایم گشادتر میشود و دست‌هایم بدون آنکه بفهمم عرق میکنند. نمیدانم اسمش چیست، ته مانده ترس است یا اضطراب گذشته، هرچیزی که هست همان حس مرموزی است که دیروز موقع خواندن جعبه پرنده تجربه کردم.جعبه پرنده یک کتاب هیجان‌انگیز در ژانر وحشت است. نه از آن وحشت‌هایی که دیو و جن داشته باشد،نه. که اتفاقا شبیه همان وحشتی است که دو، سه سال پیش تماممان تجربه‌اش کرده‌ایم. ترس از زندگی! مالوری شخصیت اصلی داستان است و در زمانی زندگی می‌کند که دنیا درگیر یک جور اتفاق عجیبی شده است. موجودات ناشناخته‌ای با ما زندگی می‌کنند که فقط نگاه کردن به آن‌ها کافی است تا آدم جانش را از دست بدهد. موجوداتی که قابل کنترل نیستند و تنها کاری که میشود کرد بستن راه‌های نفوذ است. بستن تمام پنجره‌ها، قفل کردن درها و در آخر حتی چشم‌بند گذاشتن روی چشم‌ها. زندگی توی دنیایی که کسی چیزی را نمی‌بیند سخت است. جایی که آدم‌ها پشت به پشت می‌میرند، اخبار محلی وجود ندارد، تلفن‌ها قطعند و کسی از مرده و زنده‌ی دیگری خبر ندارد ولی سخت‌تر از همه‌ی این‌ها زندگی با دوتا بچه‌ای است که تازه به دنیا آمدند. مالوری این‌کار را می‌کند. زندگی با چشم‌های بسته، بزرگ‌گردن بچه‌ها و تلاش برای رهایی از این وضعیت ترسناک.دیروز که این کتاب را می‌خواندم. وقتی پا به پای مالوری راه می‌رفتم. همان حسی را تجربه می‌کردم که دوسال پیش داشتم. همان ترسی که نمیدانی چه میشود، مطمئن نیستی چه پیش می‌آید ولی زورت را میزنی که سرپا بمانی که خانواده‌ات بماند. مالوری زنده‌شده‌ی همه‌ی آن روزهای سخت کرونایی بود که فراموش کرده بودم. چشم‌بند زدنش، مراقبت کردن و نگران بودنش از همان جنس احساساتی بود که من به جای یک موجود ناشناخته با یک ویروس میکروسکوپی داشتم. لحظاتی که میترسید ولی امیدوار بود، قلبش توی دهنش می‌آمد، بچه‌هایش توی خطر می‌افتادند، ولی بازهم مجبور بود به زور خودش را بلند کند تا ترس از زیر شکاف خانه راهش را باز نکند.جعبه پرنده پیشکش همه‌ی این حس‌ها در یک جریان هیجان‌انگیز ترسناک بود. لحظاتی که شاید فراموششان کرده باشیم ولی هنوز یک جایی، آن عقب‌ها، توی حافظه‌مان زنده‌اند. من این کتاب را به بهانه چالش کتابخوانی طاقچه خواندم ولی به همه‌ی دوست‌هایم توصیه می‌کنم که آن را بخوانند. بخوانیم و یادمان باشد چه روزهایی را گذراندیم، از چه لحظه‌هایی گذشتیم و چطور انقدر شجاع بودیم که حالا اینجاییم. https://taaghche.com/book/55003/%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87 </description>
                <category>زهرا امامیان</category>
                <author>زهرا امامیان</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 20:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب خوب بودن</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-lczqswvghnvp</link>
                <description>وقتی کلمه‌ی اضطراب را می‌شنویم، معمولا فکر میکنیم اضطراب یک تعریف کلی دارد. مثل همان دلپیچه‌هایی که قبل از امتحان می‌گرفتیم. وقتی بالای یک بلندی می‌ایستیم و به پایین نگاه می‌کنیم یا شُر و شُر عرق‌هایی که قبل از یک مصاحبه کاری ریختیم. بله همه‌ی این‌ها اضطراب است میدانم ولی یک مدل اضطراب دیگر هم داریم که هیچکس درباره‌اش حرف نمیزند و آن اضطراب خوب بودن است.اضطراباضطراب خوب بودن، تعریف مشخصی ندارد ولی موقعیت‌های مشابهی را برای همه‌ی ما تداعی میکند. مثل وقتی که نمی‌توانیم به دوستی که برایمان عزیز است، نه بگوییم یا از کارفرمایمان خجالت می‌کشیم و نمی‌گوییم که چه‌قدر از موقعیت کاری جدیدمان ناراضی هستیم. وقتی ارتباطی را ادامه می‌دهیم که میدانیم نادرست است ولی می‌ترسیم به طرف مقابل بگوییم و او را ناراحت کنیم یا حتی زمانی که پولی طلب داریم ولی ترجیح می‌دهیم به دوستمان نگوییم قرضش را پس بدهد. می‌بینید همه‌ی این‌ها الگوهای آشنایی هستند، مگر نه؟ در علم روان‌شناسی به این الگوها، الگوی احساس پنهان می‌گویند که ریشه‌اش خوب ظاهر شدن است. ما می‌خواهیم دیگرانی را در زندگی‌مان راضی نگه داریم، دوست نداریم آن‌ها را غمگین ببینیم و در نتیجه احساسات خودمان را پنهان می‌کنیم. وقتی احساس ناراحتی می‌کنیم، خشمگینیم یا احساس می‌کنیم حقمان ضایع شده است، همه‌ی احساساتمان را زیر فرش جارو می‌کنیم چون نمی‌خواهیم کسی را ناراحت کنیم. آنوقت احساسات منفی به شکل اضطراب، نگرانی و حتی هراس خودشان را نشان می‌دهند و آن موقع است که کنترلشان برایمان سخت است. آن وقت شاید کف دست‌هایمان عرق کند، بدون آنکه بفهمیم پوست انگشتمان را بکنیم و قبل از اینکه متوجه شویم با پایمان روی زمین تیک بگیریم.این موقعیت‌های آشنا برای من خیلی سخت‌تر از چیزی بود که فکر میکنید. اضطرابی که این لحظات تجربه می‌کردم گاهی انقدر عمیق بود که شدت ضربان قلبم را تا توی مغزم حس می‌کردم. بعضی وقت‌ها انقدر عاجز و ناتوان بودم که فرار می‌کردم ولی واقعیت هیچ‌وقت تغییر نمی‌کرد. من باز هم بلد نبودم خود واقعی‌ام باشم. روزهای زیادی این احساسات را تجربه میکردم ولی تنها واکنشم این بود که فرار کنم. فرار می‌کردم و تلفنم را جواب نمیدادم. فرار میکردم و پیام‌ها را نمی‌خواندم. فرار میکردم و به روی خودم نمی‌آوردم. فرار تنها راه من برای محافظت از خودی بود که اضطراب آن موقعیت‌ها دیووانه‌اش می‌کرد.ولی واقعا کار می‌کرد؟ نه! شاید گاهی وقت‌ها کمک کننده باشد ولی راستش را بخواهید بعضی موقعیت‌ها با فرار کردن بدتر می‌شود و من این را خیلی دیر فهمیدم. بعضی ارتباطات با فرار کردن از بین می‌رود، آدم‌های دوست داشتنی از زندگیمان حذف می‌شوند و دوستی‌هایی که هیچ‌وقت فکرشان را نمی‌کردید، کم کم به آدم‌های غریبه‌ای تبدیل می‌شوند. آنوقت به این نقطه که برسید فکر می‌کنید چه لحظاتی بود که میشد جلویش را گرفت تا به اینجا نرسد، چه نقطه‌هایی بود که به جای فرار کردن و رفتن، میشد با حرف زدن و ماندن اصلاحش کرد و از دست رفتند. زندگی همین هست مگر نه؟ یک سیلی بزرگ گاهی آدم را به خودش می‌آورد.حالا من اینجایم. سعی می‌کنم بیشتر بمانم و کمتر فرار کنم. چند روز پیش یک موقعیت کاری خوب را رد کردم. کسی که این موقعیت را به من پیشنهاد داد، آدم بسیار محترمی است که گفت که از اعتبارش برای معرفی من استفاده کرده. کار شرایط خوبی داشت ولی چیزی نبود که دوستش داشته باشم. موقعیت اضطراب‌آوری بود. باید باز هم فرار میکردم؟ من ولی نکردم. بعد از یک روز کلنجار رفتن بهش گفتم که متاسفانه به این مدل کار علاقه‌ای ندارم، امیدوارم از من ناراحت نباشد. ماندن گاهی وقت‌ها خیلی سخت است ولی فرارکردن در درازمدت سخت‌تر و بدترش می‌کند. این درسی بود که من گرفتم. درس سختی که بهای سنگینی به خاطرش دادم. توی این مسیر چیزهای زیادی کمکم کردند که یکی از آن‌ها کتاب &quot;وقتی اضطراب حمله میکند&quot; بود.این کتاب به من کمک کرد که بیشتر با این موقعیت‌ها آشنا شوم، بدانم کجای راه را اشتباه می‌روم و چطور با آن بجنگم. تمام حرف‌هایی که درباره اضطراب خوب بودن گفتم را از این کتاب یاد گرفتم. کتاب از همان ابتدا اضطراب را تقسیم‌بندی می‌کند و با مثال‌های مختلف روش‌های مواجه با آن را توضیح میدهد. مثال‌ها، آدم‌های واقعی هستند که به درمانگر مراجعه کردند و سعی کردند بهتر شوند. من خیلی چیزها از این کتاب یاد گرفتم با آنکه هنوز تا آخر تمامش نکردم. این ماه، چالش طاقچه درباره اضطراب و ترس بود. فکر کردم این کتاب و معرفی آن بهترین چیزی است که می‌توانم به این بهانه(چالش کتابخوانی طاقچه) به دوستانم معرفی کنم. امیدوارم شما هم نترسید، خودتان باشید و یادتان نرود گاهی وقت‌ها بد بودن، خیلی هم چیز بدی نیست :-) https://taaghche.com/book/63488/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF </description>
                <category>زهرا امامیان</category>
                <author>زهرا امامیان</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 21:38:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-me3qkupoutf1</link>
                <description>من کتاب‌های زیادی درباره‌ی امید نخواندم، شاید خواندم و الآن یادم نیست، یا خواندم و انقدر عمیق نبوده که یادم بماند. به چالش این ماه طاقچه هم که برخوردم، خیلی فکر کردم. چندبار کتاب‌های کتابخانه‌ام را زیرورو کردم، از لیست خوانده‌شده‌های اپ‌های کتابخوانی‌ام دنبال یک موضوع امیدبخش میگشتم و آخر انقدر هیچی پیدا نکردم که داشتم لیست پیشنهادی‌های طاقچه را زیر و رو می‌کردم. چندتا را هم خواندم، &quot;اردوگاه چهارده&quot; را شروع کردم، از &quot;سه‌شنبه‌ها با موری&quot; گذشتم و روی &quot;امید در تاریکی&quot; ماندم ولی خب هیچ‌کدامشان به دلم نمی‌چسبید که ادامه بدهم. آخر می‌دانید امید باید واقعی باشد، بدون اینکه بفهمی حسش کنی و قبل از اینکه ادامه‌اش را حدس بزنی، غافلگیر شوی، چیزی که بین آن‌ها نمی‌دیدم.تک درخت درک - نماد امید واقعی کم‌کم، امید خودم هم ته کشید، فکر کردم حتما که نباید توی همه‌ی چالش‌ها شرکت کرد، بالاخره بعضی کارها اصلا برای من نیست، هرچه هم تلاش کنم فایده‌ای ندارد. آخرش همانقدر درمانده به کتاب‌هایم نگاه می‌کردم که یک‌دفعه چشمم به کیمیاگر خورد. خیلی وقت بود ندیده بودمش، دیگر حتی داستانش را هم نمی‌دانستم. صفحه اولش را که باز کردم، اردیبهشت نودودو توی چشمم می‌زد. آن موقع‌ها یک نوجوان دبیرستانی بودم که این کتاب را از کتابفروشی کوچک شهرمان خریده بودم. انقدر معانی کتاب برایم جدید و خوشایند بود که خیلی وقت‌ها مثل یک دفترچه راهنما با خودم اینطرف و آنطرف می‌کشیدم، چندبار به بچه‌های مدرسه معرفی کردم و شاید پنج بار کلش را از بالا تا پایین خوانده بودم. حالا توی سالگرد ده سالگی خریدنش انگار دوباره خریده بودمش. توی صفحه اول با فونت بولد نوشته بود به دلت گوش بسپار و بعد داستان شروع می‌شد.داستان درباره جوانی به نام سانتیاگوست که رویای سفرکردن را دارد. انقدر به این رویا علاقه دارد که درس و مدرسه را رها می‌کند تا دنبال افسانه شخصی خودش برود. از آنجایی هم که وضع مالی خوبی ندارد، تصمیم می‌گیرد که چوپانی کند. برای همین با تمام پولی که از پدرش گرفته یک گله گوسفند می‌خرد و کارش را شروع می‌کند. بعد از چندسال، رویای عجیبی می‌بیند، رویای پیدا کردن یک گنج. برای رسیدن به این رویا باید به اهرام مصر برود و چون پولی ندارد، مجبور می‌شود گوسفندها و محل زندگیش را ترک کند و سفر جدیدی را آغاز کند. توی این سفر اتفاقات مختلفی می‌افتد. پولش را از دست می‌دهد، عاشق می‌شود. با کیمیاگری آشنا می‌شود و با باد، صحرا و کاروان داستان‌های عجیبی را می‌گذراند که خواندش خالی از لطف نیست.نگاه کتاب، نگاه امیدبخشی است. می‌گوید که همه‌ی آدم‌ها یک افسانه‌ی شخصی دارند که رسالت وجودی‌شان روی این زمین است. مهم نیست این رویا از دید بقیه ابلهانه باشد یا نه، راه رسیدنش سخت باشد یا آسان. اهمیتی ندارد چه‌قدر خسته شوی و شک کنی، این رویا باز هم برای تو یک رسالت است. یک افسانه شخصی که وقتی به واقعیت بپیوندد، بهترین حس دنیا را نصیبت می‌کند. سانتیاگو انقدر شجاع بود که این راه را شروع کند ولی توی داستانش آدم‌های زیادی را میدید که به افسانه‌هایشان بی‌توجه بودند. مثل پدرش که عاشق سفر بود، بلورفروشی که رویای زیارت کعبه را داشت یا حتی دزدی که خواب گنج را دیده بود. هیچ کدام این‌ها دنبال رویاهایشان نرفتند ولی حسرت رسیدن را همیشه داشتند.در اوج روزهای نوجوانی‌ام، این کتاب کمکم کرد که نترسم. با شجاعت انتخاب رشته کنم و با رویای کاری که عاشقش بودم، وارد دانشگاه شدم. الآن که فکر می‌کنم خیلی از آن‌ روزها فاصله گرفتم. توی این ده سال انقدر توی روزمرگی زندگی غرق شدم که دیگر مثل گذشته فکر نمی‌کنم. حالا اینطور بی‌مهابا فکرکردن و رفتن برایم ترسناک‌تر است تا خوشایند. نمی‌دانم این خوب است یا نه، ولی به نظرم خاصیت امید همین است. یک جایی توی زندگیت مثل یک جرقه می‌درخشد. نیروی جنگیدنت را زیاد می‌کند، قدرت شکستن مرزهایت را بیشتر می‌کند و بعد مثل یک شهاب‌سنگ از پرده زندگیت حذف می‌شود. شاید بعدا، مثلا ده سال بعد آن جرقه حتی دستت را هم گرم نکند ولی خب در زمان خودش انقدر عمیق بوده که کل وجودت را به آتش بکشد.به نظرم این کتاب بهترین چیزی بود که می‌توانستم برای چالش کتابخوانی فروردین طاقچه پیدا کنم. کتابی که امیدش واقعی است. اگر در زمان درستش بخوانی تمام وجودت را پر از انگیزه می‌کند و حتی اگر در زمان نادرست هم پیدایش کنی، باز ته دلت را از رویایی که سانتیاگو زندگی کرده، گرم می‌کند. https://taaghche.com/book/1014/%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1 </description>
                <category>زهرا امامیان</category>
                <author>زهرا امامیان</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 11:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کد معرف بلو بانک + روش درآمدزایی از منزل</title>
                <link>https://virgool.io/@zemamian/%DA%A9%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84-ji79iunpsgwd</link>
                <description>بلو بانک مثل بانک های دیگه یعنی همین ملت و پاسارگاد و تجارت و بقیه است. بلو بانک زیر مجموعه ی بانک سامانه و اومده تو یه حرکت جالب همه ی کاراشو به صورت آنلاین انجام داده. ینی همینجوری که نشستیم تو خونه و بدون اینکه حتی لازم باشه تا بانک بریم و بیایم، میتونیم توی بلو بانک ثبت نام کنیم و کارت بانکی هم آنلاین سفارش بدیم و برامون بیارن. جالبی این کار اینه که هیچ پولی قرار نیست بدیم. هیچی، حتی پول پست و اینا.کد معرف من : MHGZAIفکر کنین نشستین تو خونه و کارت میاد دم در خونتون، کارت های بلو بانک هم خیلی خوشگله، سه تا رنگ داره که هرکدوم که بخواین رو میشه انتخاب کرد. با بلو بانک میشه پرداخت کرد، میشه واریز کرد و همه ی همه ی کارهایی که با یه کارت معمولی میشه انجام داد رو با بلو هم میشه انجام داد.اما بلو به جز همه ی این کارها، یه امکان خفنی برای درآمدزایی هم داره که البته فقط تا یه مدت محدودی اینجوری میشه درآمد کسب کرد. حالا روشش چیه؟واسه ثبت نام توی بلو بانک شما نیاز به کد معرف دارین. کد معرف رو باید از یه کسی بگیرین که قبلا توی بلو بانک ثبت نام کرده. همین کد معرف میشه یه منبع درآمد خوب که از منزل هم درآمدزایی میشه کرد باهاش. وقتی شما کد معرف رو میزنین، به کسی که کد رو به شما داده، مبلعی تعلق میگیره، یعنی 30 هزار تومن، یعنی شما به ازای دعوت کردن هر کسی از دوست و آشنا و فامیل و اینا، 30 هزار تومن دریافت میکنین. حالا فکر کنین 10 نفر رو دعوت کنین، یهو تو یه روز فقط 300 هزار تومن موجودی دارین.که این موجودی هم خیییلی راحت و فقط با چند تا کلیک میتونین توی حساب ها و کارت های بانکی دیگه تون بریزین. واسه همین اگه شما هم دنبال یه درآمدزایی راحتین، همین الآن وارد بلو بشین و میتونین از کد معرف من هم استفاده کنین.کد معرف من : MHGZAIاگه کسی هم کد معرف داره، همینجا کامنت بذاره که احیانا بقیه هم استفاده کنند :)</description>
                <category>زهرا امامیان</category>
                <author>زهرا امامیان</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jul 2021 13:48:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>