<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zeta</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zeta</link>
        <description>گهگاه نامه های منو میتونید اینجا بخونید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:58:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/515492/avatar/cutxbj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zeta</title>
            <link>https://virgool.io/@zeta</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رها کردن، گاهی احترام به گذشته است</title>
                <link>https://virgool.io/@zeta/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-toc6l9fwsaip</link>
                <description>دوستی، برای من همیشه چیزی فراتر از یک رابطه ساده بوده است. دوستی مفهومی مقدس است.چند وقت پیش گروهی با سه دوست صمیمی دبیرستانم تشکیل دادم و از آن‌ها دعوت کردم که بعد از ده، یازده سال به خانه‌ام بیایند و صبحانه‌ای کنار هم بخوریم. پاسخی که گرفتم، هم دلگرم‌کننده بود و هم تلنگری: «ممنون که همیشه تو ما را دور هم جمع می‌کنی.»شش ماهی می‌شود که سر کار نمی‌روم و دلم برای دوستانم تنگ شده است. به یکی از آن‌ها پیام دادم که همدیگر را ببینیم، اما هنوز خبری نشده است.چند وقت پیش، بچه‌های روزنامه را به بهانه‌ای دور هم جمع کردیم. اما وقتی دقت کردم، فهمیدم چقدر از هم دور شده‌ایم. از دوستان ارشد دانشگاه، دو نفر در آمریکا، دو نفر در کانادا، و یکی در آلمان زندگی می‌کنند. تماس تصویری گروهی گرفتیم و صحبت کردیم؛ دغدغه‌هایمان خیلی فرق کرده بود.فاطمه، که در هلند است، چند روزی حال خوشی نداشت. در وقت استراحتش تماس گرفتیم؛ من چای خوردم و او حرف زد. چند روز بعد، خوابش را دیدم که می‌گفت: «برو مادرم را ببین.» پیام دادم و فهمیدم همان روز از اهواز به تهران آمده‌اند. به دیدن مادرش رفتم.با دوستان هم‌اتاقی محل کار هم گروهی دارم. در اینستاگرام پست‌های جالب برای هم می‌فرستیم که یادمان نرود روزگاری چه حرف‌های خنده‌داری داشتیم.چهار دوست بودیم که از سوم دبستان هم‌محله‌ای بودیم. گهگاه تماس می‌گیرم و به بهانه نزدیکی خانه‌های مادرمان، دم در همدیگر را می‌بینیم. هر بار، خاطرات مسیر خانه تا مدرسه و خوراکی‌های کوچکمان زنده می‌شود.سعیده، یکی از هم‌اتاقی‌های قدیمی، حالا در آمریکاست. دلتنگی‌اش را در تماس‌های تصویری‌مان حس می‌کنم. می‌گفت: «چقدر آدم‌ها همه‌جا شبیه هم هستند! دلم می‌خواهد موهایم را دکلره کنم، ولی اینجا خیلی گران است.»سه دوست دبیرستانی بودیم که به یک دانشگاه رفتیم، اما در سه رشته مختلف. هنوز گروهی داریم و گاهی از حال هم خبر می‌گیریم. نرگس، که حالا در کاناداست، چند وقت پیش پیام داد که برای تولد مادرش کیک بگیرم و بفرستم. دیگری در قزوین و در آستانه ازدواج است.دختران هم‌رشته‌ای دوران لیسانس هم گروهی دارند. پیام دادم که بعد از ده سال همدیگر را ببینیم. چند نفری که هنوز در ایران بودند، جواب دادند، اما بعد از یک ماه هنوز قراری نگذاشته‌ایم.دلم حتی برای کوه‌رفتن‌های دو سه سال پیش با همکاران همسرم تنگ شده است. دوست دارم پیام بدهم و بگویم: «رفیق مسیر بودیم؛ دوباره شروع کنیم.»در دوران بارداری، در کلاس‌های مامایی شرکت می‌کردم. هنوز گهگاه از حال دل و بچه‌های دوستانم می‌پرسم. ثمین، که زمانی فقط صدایش را از پشت تلفن می‌شنیدم، حالا در پرتغال است. جویای احوالش شدم و گفت که به دنبال کار است.مونا، یکی از دوستان دبیرستانم، همیشه ته کلاس می‌نشست، حالا در کاناداست. پیش از مهاجرتش به خانه مادرش رفتم و بعد از یک سال او را دیدم. چند روز پیش، دیدم در اینستاگرام، مثل خیلی از دوستان مهاجر، مشغول به اشتراک گذاشتن جاذبه‌های کاناداست. خبر ندارد که من به لطف همین پست‌ها، کم‌کم خیابان‌های آنجا را بهتر از کوچه‌های شهر خودم می‌شناسم!شاگردی داشتم، از آن دهه هشتادی‌هایی که معلمشان را دوست دارند. مدتی خبری از او نداشتم. پیام دادم و دیدم حالش خوب نیست. قراری گذاشتیم و دیدمش. خدا را شکر که حالش بهتر شد.در گروه هم‌آزمایشگاهی‌های فوق‌لیسانسم، سعی می‌کنم با لایک‌ها و پیام‌های کوچک، شادی‌ام را از موفقیت‌هایشان نشان دهم. به استادم هم پیام می‌دهم که قدردان زحماتش هستم.اما آیا دوستی، که انتخابی است و با نان و نمک همراه بوده، این‌قدر راحت فراموش‌شدنی است؟این‌که فقط بپرسی: «حالت چطور است؟» و بشنوی: «ممنون، خوبم. تو چطوری؟» و بگویی: «من هم خوبم.»، آیا این همان دوستی است؟ روزگاری، نه سنگ صبور هم بودیم؟ مگر آن زمان‌ها ارزشمند نبود؟ چه شد که به این‌جا رسیدیم؟هر کسی که وارد حریم زندگی و زمان من شده، برایم ارزشمند است. اما شاید وقت آن رسیده که از آدم‌های نصفه‌نیمه خداحافظی کنم. شاید باید بپذیرم که دوستی‌ها، مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگی مدرن، زمان‌دار شده‌اند. تلاش برای حفظ ارتباط با دوستانی که حالا در دنیایی دیگر زندگی می‌کند، شاید دیگر بی‌معنا باشد.شاید گاهی، رها کردن، احترام بیشتری به خاطرات باشد.</description>
                <category>Zeta</category>
                <author>Zeta</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 14:06:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستی‌های نیمه‌تمام: آیا وقت آن رسیده که بگذریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zeta/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C%D9%85-sybue74va12k</link>
                <description>نگه‌داشتن جعبهٔ بیسکویت یا شکلاتی که تنها دو عدد در آن باقی مانده، برایم سخت است. ترجیح می‌دهم جعبه‌اش را دور بیندازم و فقط همان دو عدد باقی‌مانده را نگه دارم. وقتی پس از چهار سال کار از شرکتم بیرون آمدم، شمارهٔ افرادی را که صرفاً همکارم بودند پاک کردم. بعد از مدتی که از برخی افراد دور می‌شوم، نام آن‌ها را در دفترچهٔ تماس به شکلی رسمی تغییر می‌دهم و سپس، پس از مدتی دیگر، به‌طور کامل حذفشان می‌کنم. به یاد نمی‌آورم که جز در رختخواب خودم، در جای دیگری خوابیده باشم.همهٔ این‌ها را گفتم تا در نهایت بگویم: روابط و کارهای بلاتکلیف برایم آزاردهنده‌اند؛ یا باید کامل باشند یا اصلاً نباشند.اگر بخواهم به‌طور خاص دربارهٔ روابط صحبت کنم، می‌توانم بگویم که بعد از مدتی در برخی جمع‌ها، مانند محیط کار یا جمع هم‌ورودی‌های دانشگاه، قرار گرفتن و سپس جدا شدن از آن‌ها و فضای مشترکی که داشتیم همیشه برایم دشوار بوده است. پس از جدایی، حتی اگر ارتباطی هم برقرار بماند، به تدریج حرف‌های مشترکمان کم می‌شود و رابطه‌مان اغلب به تعاملی یک‌طرفه تبدیل می‌شود.حتی در مواردی که با هم بسیار صمیمی بوده‌ایم، به‌ندرت پیش می‌آید که یک دوستی عمیق شکل بگیرد و آن حس دوطرفه دوام بیاورد؛ رابطه‌ای که همچنان برای هر دو طرف حرف برای گفتن باقی بگذارد و به خوبی پیش برود، نادر است.همهٔ این‌ها باعث می‌شود که روابط بلاتکلیف برایم آزاردهنده باشند؛ یا باید یک ارتباط واقعی و عمیق باشد یا اصلاً نباشد.با این مدل روابط چه باید کرد؟ چند روزی است که این موضوع مدام در ذهنم می‌چرخد؛ چرا بعد از جدا شدن از جمع‌ها، هنوز حسی در درونم می‌گوید که از حالشان باخبر شوم، ببینم حالشان چگونه است و چه می‌کنند. شاید دلیلی که باعث می‌شود در برخی موارد به این رشته‌های یک‌طرفه دل خوش کنم، خاطرات خوب گذشتهٔ آن رابطه یا امید به بازسازی‌اش در آینده باشد.اکنون، در آستانهٔ ۳۰ سالگی، به این نتیجه رسیده‌ام که باید برخی از این روابط را به پایان برسانم؛ این روابط یک‌طرفه آزارم می‌دهند و بهتر است بپذیرم که نیازی به این نوع ارتباطات ندارم. اما راه‌حل منطقی و درست چیست؟</description>
                <category>Zeta</category>
                <author>Zeta</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2024 14:30:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عماد برای مادر، مادر برای همه</title>
                <link>https://virgool.io/@zeta/%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-ijbm6qe4cikl</link>
                <description>الو سلام، زینب آذرمند؟ - بله -من از بچه‌های روزنامه شریف هستم. امکان داره همدیگه رو ببینیم تا در مورد کارتون باهم صحبت کنیم؟ - بله حتما. فقط بیایید خانه عماد.چقدر صمیمی. گویی چندین سال است مرا میشناسد. این مکالمه کوتاه تلفنی مقدمه‌ای بود برای رفتن من به یک همراه‌سرا؛ خانه‌ای کوچک ولی پر از مهر برای زندگی بچه‌هایی که مراحل درمان خود را طی می‌کنند در کنار خانواده‌هایشان. همراه‌سرایی به نام خانه عماد.تصویر جلد روزنامه شریف- 7 اسفند 1397دمپاییهای رنگی؛ مجوز ورود انتهای کوچه‌ای بن‌بست؛ نمی‌دانیم کدام زنگ را بزنیم. ساختمانی قدیمی با پنجره‌هایی که لب آنها گلدان‌هایی رنگارنگ وجود دارد، نظرمان را جلب میکند. دل را به دریا زده و به ســمتش میرویم. حدسمان درست است، به خانه عماد رسیده‌ایم. وارد می‌شویم. روی تابلویی با گچ نوشته شده: به یاد عماد، زینب جان تولدت مبارک. عجیب اســت که احساس میکنی اینجا خانه خودت است. خانمی نسبتا مسن با گرمی به استقبالمان می‌آید، بعدا فهمیدیم مادر بزرگ عماد است. از ما می‌خواهد کفش‌هایمان را در بیاوریم و وارد ســاختمان شویم. قفســه‌هایی پر از ســبدهای رنگی با دمپایی‌های رنگی‌تر به چشم میخورد.وادی مقدسی است، فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى. به راستی این زمین از مقدس‌ترین زمین‌هاست. اینجا کودکانی نفس می‌کشند که هر نفسشان تسبیح خداست. از پله‌هایی پوشــیده با فرشهای قرمز بالا می‌رویم. مانند خانه مادر بزرگ‌ها لبه‌هایش گیره‌هایی زده‌اند تا جمع نشود و زیر پای کسی نرود و زمین نخورد. هر پاگرد با کاغذهای رنگی‌رنگی تزیین شده است. اغلب آنها بادبادک و پروانه‌اند. اهالی این خانه پرواز را خوب بلدند. وارد اتاقی می‌شــویم که جلــوی آیینه در کنار قرآن عکــس عماد در روزهای بیماری در بیمارستان دیده می‌شود. تابلویی روی دیوار آویخته شده که بر آن نوشته &quot;خانه عماد&quot; و دورش پر است از پروانه‌هایی که به دور عماد می‌چرخند.زینب مشــغول صحبت با آقایی خیری است. به بهانه عکس گرفتن چرخی در مجموعه می‌زنیم. وارد هر طبقه که می‌شــویم، چندیــن مادر و فرزندان بیمارشــان را میبینیم که صورتشــان حتی زیر ماسک گلی هم به ما لبخند میزند. اســمش فاطمه زهرا بود و در کنار تصویر زرافه روی دیوار ایســتاد تا عکسش را بگیرم &quot;خدا کند قدش از قد رزافه هم بلندتر شود.&quot; اسمش روح‌انگیز است و در تکاپو برای تمیز کردن اتاقش تا شلوغی آن از دید ما پنهان بماند. 17سالش است و گرافیک میخواند. &quot;نکند از درس امسالش جا بماند؟ نه. او از زندگی جلوتر است، همین کافی است.&quot; از صنایع شریف تا مادری عماد مریم می‌گفت: نباید زیاد نزدیکش شــوی، ایمنی بدنش پایین است؛ نباید وارد اتاقش شوی آلوده میشود. &quot;راست میگفت خواهر زینب، جنس ما با این آدمهای حسابی جور نبود، آلوده بودیم.&quot; حرفهایش که با آقای  خیر تمام شد، به تک‌تک سوال‌های ما با حوصله جواب داد. از روزگار شــریفی بودنــش گفــت و اینکه از همان ابتــدا آدمی تک‌بعدی نبوده؛ ورودی 80 صنایع شریف و ارشد امیرکبیر. گروه کوه و شورا سال‌ها محل رفت‌و آمدش بود. از تصمیم یحیی، همسرش که با ذوق عکسش را نشان میداد، برای رفتن به آمریکا تعریف کرد و گفت که تحت تأثیر دکتر مشایخی و انگیزه‌های آموزشــی‌اش تصمیم به خواندن Higher education administration گرفته بود. از تصمیم خودش برای ادامه تحصیل ندادن در دوره دکتــری علیرغم فشــار و حرف‌های اطرافیان مبنی بر حیف بودن عمر گذشــته و تصمیم جــدی‌اش برای مادر شــدن گفت. از عمادش با ذوقی وصف‌ناشــدنی حرف می‌زد. از یک ســال و چهار روزی که معتقد بود به معنای واقعی کلمــه زندگی کرده، بزرگ شــده، قــوی شــده و امتحانــش را پــس داده است. از آمریکا و آمریکایی‌هایی که در روزگار مریضــی عماد، برایش بســیار آرامش‌بخش بوده‌اند. کاری بزرگ به یاد عماد کوچک ماجرای زینب ما از آنجایی شروع شد که سه سال قبل صاحب فرزندی به نام عماد شــد. او مبتلا بود به سندرم داون و بیمــاری نــادری که نصف قلــب مهربانش را گرفته بود. خیلی زود با این واقعیت روبرو شــد که لزوما شهری که بیمارستانی برای درمان این نوع بیماری دارد، محل زندگی او نیســت. معتقد بود مکان‌هایی برای والدین در بیمارستان و امکاناتی که خیرین به‌وجود آورده بودند، باعث شــد به چیزی به جز مریضی عماد فکر نکنــد و همین نگاه جدیدی به زندگی بــه او داد. میگفت این را میفهمی که اگر دغدغه‌ای به جز مریضی فرزندت داشــته باشی، دو شب غذا خوب نخوری و خوب نخوابی، حتما صبر کم‌کم از یادت میرود و گفتن جمله &quot;با روحیه باش&quot; برایت تبدیل به طنزی تلخ میشود. هفت ماه را در بیمارستان گذرانــده بــود و تمام مدت به کــودکان ایرانی فکر کرده بــود. موقعیتش را نعمت میدانست و دوست داشــت روزی برسد که پدر و مادرها دغدغه‌ای جز درمان فرزند بیمارشــان نداشته باشــند. در این مدت چندبار مجبور به گرفتن تصمیم‌های ســختی شــده بود. تصمیم بین احیــای قلب عماد با شکستن دندههایش یا... &quot;در چک‌لیست دغدغه‌هایم حتی مشابهش را هم ندارم.&quot; بعد از پرکشیدن عماد و فوت خاله‌اش تصمیم گرفت برگردد و پیش مادرش باشد که اکنون تنها شده بود، و بعد از آن به خاطر درس یحیی یک سالی در رفت‌ و آمد بود تا کامل برگردند، چون از اول قرار به برگشت گذاشته بودند. این زمان آغاز دوران بیمارســتانگردی و پیدا کردن جایگاه خودش در این دنیا بود. سهمی از ارث مادر را برداشت و با جذب اعتماد و جمع پولی معادل 500 میلیون شــروع به کار کرد. یک خانه 9 اتاقه را نزدیک بیمارستانهایی که پیوند مغز و استخوان انجام میدهند، رهن و با الگو گرفتن از gift  of lift آمریکا مجموعه ای به یاد عماد راه اندازی کرد. حامی مالی خاصی نداشت ولی با استفاده از گوگل فرم، داوطلب برای کمک پذیرفته و میپذیرد؛ حتی کمک هایی در حد پختن غذا برای چند نفر. همه چیز برای راحتی بچه ها تنها یک آقا در مجموعه بود که کارهای اداری را انجام میداد و از شهرستانی می آمد که با تهران فاصله داشت ولی این کار را به یاد فرزندش که چندماه قبل اینجا بود، بر عهده گرفته بود. مادر بزرگ عماد حتی حالا هم برای همه مادر بزرگی میکند، برایشان کار میکند. با آنها زندگی میکند، غذا میخورد. گــزارش 10ماهه فعالیتش را نشــانمان داد؛ 44 مادر و کودک و در مجموع 5735 نفــر با میانگین 54 روز اقامت و 74 ســفر هوایی. میگفت بچه ها از اقصی نقاط کشور می آیند و بعضا 20-30 ساعت در راه هستند. دو ماه بعد از پیوند که مداوم باید به بیمارســتان و آزمایشــگاه مراجعه کنند، میتوانند در خانه عماد بمانند و پس از آنکه مراجعه به 3هفته یکبار کاهش مییابد، با کمک دوســتان شریف شریفی اش در کافه بازار، آنها را هوایی برای آسیب ندیدن به شهرشان باز میگرداند. در همان حوالی تابلویی به چشم میخورد که روی آن برنامه های مجموعه نوشــته شده بود: اوریگامی، موزیکتراپی، کارهای دستی، بافتنی، جشن، ورزش، ماساژ، قصه خوانی، مشاوره. آرزوهای بزرگ مادر عماد برای آینده‌اش برنامه ها داشــت. میگفت میتــوان پایاننامه هایی تعریف کرد که کاربردی باشــد، میتوان کارآفرینی کــرد، میتوان ایده هایی داد تا ذهن های آکادمیک وارد این حوزه شــوند و به چشــم کاری سیســتماتیک و حرفــه ای به همراه ســراها نگاه شــود. به همین خاطر با چندین دوســت شــریفیاش 180 صفحــه طــرح نوشــته بودند که شــامل نــوع پذیرش و آشناسازی با محیط بود. میگفت در آمریکا با فرض خنگ وگیج بودن تمامی آموزشهای لازم را به شــما می‌دهند تا بتوانی به هم‌نوع خودت کمک کنی اما حس میکنم ما فعال در کشــورمان نمیتوانیم در این سطح ظاهرشویم ولی کاری نشدنی نیست.  سه همراه‌ســرایی را که در آمریکا رفته بود، همراه با فیلمهایی از عماد به ما نشان میداد و آرام اشک میریخت، اما به گفته خودش از سر ذوق نه اندوه. &quot;چه دلی داشت این دختر.&quot; از لحاف‌ها و لباسهایی میگفت که برندهای معروف برای بچه‌ها میدوختند تا نشان دهند برایشان مهم هستی، نکند حس کنی چون بیماری تنهایی. از داوطلبانی میگفت که عکس بچه‌های بیمار را که فوت کرده‌اند به همراه نوشــته‌هایی از والدین آنها می‌گرفتند و مراسمی برایشان برگزار میکردند و حاصل کارشان کتابی شده بود که به همه به‌عنوان یادگاری میدادند. نگران و دغدغه‌مند نگرانی اصلی‌اش مســتاجر بودنشان بود، دوســت نداشت همراه‌سراها به گرمخانه‌ای صرفا برای خواب تبدیل شــود. دوســت داشت محیطی شاد ایجاد کند که ثابت باشــد و مهمتر از همه شبیه خانه. از خواهر و برادرهای بچه‌ها تعریف میکرد که کاشکی بشود در نبود بچه‌ها به آنها آسیبی نرسد. مگر میشــود بچه‌های دوقلو کنار هم نباشــند. هیچ فکر آینده‌شــان بعد بیماری هستیم؟ &quot;نگران خیلی چیزها اســت کــه حتی ثانیه‌ای به آنها فکــر نکردهام؛ چقدر دنیای‌مان متفاوت است.&quot; با گریه میگفت وقتی کســی با تو درددل میکند، نگو من میفهمم. وقتی بچه‌اش فوت شد، نگو جوانی و باز بچه‌دار میشوی. کشیشی در بیمارستان به او گفته بود: &quot;خدا هیچوقت تو را ســر دوراهی نمیگذارد، تو دلســوزتر از خدا برای هیچکس نیستی.&quot; خودم را در امتحان خدا شناختم شــما بعد از اتفاق خودت را میشناســی. چه‌بســا قبــل از اینکه اتفاقی بیفتد، حس کنی بعد از آن نمیتوانی زندگی کنی و حتما خواهی مرد ولی اتفــاق می‌افتد و تو زنده میمانی. من همیشــه بی‌اطمینان به خودم بودم و نمیدانســتم چه چیزی برایم خیر است. وقتی یحیی گفت عماد سندرم داون دارد، خیلی ناراحت نشدم با اینکه هنوز خبر نداشتم مشکل قلبی هم قرار است به دنبالش بیاید. چه بسا ذوق هم کردم که خدا امتحانم میکند. همیشــه میترسیدم به قول دوســتانم &quot;گاو برم آمریکا، گوسفند برگردم.&quot; دوست داشــتم چیزی کسب کنم. من بچه مریض ندیده بودم و تمام مدت به دانشــگاه‌های مختلف میرفتم و دنبال جایگاه خودم و دنبال پلنی برای زندگــی بودم. بعد از اینکه متوجه بیماری عماد شــدم، با خودم گفتم خدا نگاهم کرد و &quot;عماد شــد پلن زندگی من.&quot; باز هم تحمل شرایط عماد برای من راحتتر از بچه‌هایی بود که پدر و مادری کنار تختشان نبود. من در این اتفاق، قدرت و معنویت را کامال حس کردم. در آخر همه سر یک سفره نشستیم و غذایی را که مادر یکی از بچه‌های بیمار به مناسبت تولد فرزند مرحومش پخته بود، خوردیم. این بود امروز متفاوت ما.</description>
                <category>Zeta</category>
                <author>Zeta</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 12:55:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف‌های یک معلم</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-iu9jspgsb9ea</link>
                <description>تقریبا تمامی دوستانی که مرا از راهنمایی و دبیرستان می‌شناسند، می‌دانند که همیشه دوست داشتم معلم شوم و فارغ از رشته تحصیلی عزم راسخی بر انجام این کار داشتم. رابطه‌ام با معلم‌هایم خوب بود و در کل برای من معلم جایگاه خاص و ویژه‌ای داشت. خاطرم هست دبیرستانی بودم و روز معلم به یکی از دوستانم گفتم: می‌رسد روزی که به من هم این روز را تبریک می‌گویند و قول بده آن ‌روز برای من گل بخری و بیاوری دم در مدرسه‌ای که در آن کار می‌کنم.قرعه فال به نام من دیوانه زدندسه سال قبل یکی از دوستان دوران راهنمایی و دبیرستانم با من تماس گرفت و درخواستی مبنی بر حضور یک‌روزه‌ام به عنوان معلم در مجموعه تازه تأسیس‌شان مطرح کرد. معلم ثابت‌شان مشکلی داشت و نمی‌توانست حضور پیدا کند و او به عنوان یک گزینه محتمل به یاد من افتاده بود. بدون معطلی پذیرفتم. پنجشنبه یک روز تابستانی تیپ معلم‌گونه‌ای زدم و به مدرسه رفتم. به‌شدت مضطرب بودم، طوری که وقتی رفتم سر کلاس صدای تپش قلبم را می‌شنیدم و صدایم به‌شدت می‌لرزید.«سلام؛ خواهش می‌کنم بفرمایید بنشینید».«بسم ا… الرحمن الرحیم» را گوشه سمت راست تخته نوشتم و زیرش خط کشیدم.«من زهرا هستم. هر سوالی هر چند خصوصی دارید، من در خدمتم.»همه به هم نگاه می‌کردند. سکوت بدی حاکم بود. حس کردم تازه از سفینه فضایی‌ام پیاده شده‌ام. صدایم را صاف کردم و گفتم: «خودم همیشه دوست داشتم بعضی مسائل خصوصی زندگی معلم‌هایم را بدانم؛ به همین خاطر با کمال میل پاسخگو هستم.» لبخندی ملیح بر لب‌شان نشست که نشان می‌داد آدم‌فضایی بودنم را تأیید کرده‌اند! یکی گفت: «خانم! واقعا بپرسیم جواب می‌دهید؟ مثلا بگویید تاریخ تولدتان چه زمانی است؟» بعد از جواب دادن، کم‌کم یخشان باز شد و تا تعداد دایی و عمه هم پیش رفتند و تمامی معلم‌هایم را شناختند و کروکی خانه‌مان را که کشیدم، خیالشان راحت شد. آنها دقیقا در مدرسه‌ای درس می‌خواندند که من از آن فارغ‌التحصیل شده بودم.آن روز شروع فصل جدیدی در زندگی من بود که سال‌ها منتظرش بودم. فردای آن روز با من تماس گرفتند که معلم‌شان چند ماهی نیست و در صورت تمایل می‌توانم به جای او در کلاس‌ها حاضر شوم. بدون فوت وقت پذیرفتم. از آن روز تا الان تجربه‌های نابی داشته‌ام که شاید هیچ‌وقت نمونه‌هایش را در هیچ کجای این عالم پیدا نکنم.شما گذشته من هستید!اسم تک‌تک شاگردانم را یاد گرفتم و به جای فامیلی آنها را به اسم کوچک صدا می‌زدم. تاریخ تولدشان را می‌پرسیدم و در آن هفته بهشان تبریک می‌گفتم و با بچه‌ها مجبورشان می‌کردیم بهمان شیرینی بدهند. سوال‌های آزمون‌شان را یک‌به‌یک خودم طرح می‌کردم. هر کسی آزمونش را صددرصد می‌زد، از من کتاب هدیه می‌گرفت. دستانم به گچ حساسیت نشان می‌داد، به همین دلیل برایم دورشان کاغذ می‌پیچیدند.خاطرم هست بعد از آزمون اولی که از شاگردانم گرفتم و درصد‌های پایین‌شان را دیدم، بعد از چند دقیقه صحبت در باب فواید درس خواندن، با گفتن جمله «فدای سرتان» به بحث خاتمه دادم. این اتفاق بار‌ها افتاد تا یک روز یکی از دانش‌آموزهایم گفت: «این جمله‌ای که می‌گویید باعث عذاب وجدان ما می‌شود و باعث می‌شود بیشتر درستان را بخوانیم».روز تولدم را جشن گرفتند و نرم‌افزار یاد گرفته بودند تا برایم کلیپ درست کنند. وقتی از من خواستند حسم را درباره آنها بیان کنم، نمی‌دانستم دقیقا باید چه جمله‌ای در وصف علاقه‌ام به آنها بگویم. گفتم: «می‌دانید؛ شما گذشته من هستید. چیز‌هایی را که دوست داشتم به من در آن زمان بگویند، به شما می‌گویم تا آینده بهتری از من داشته باشید.»همه فرزندان منمریم، یکی از شاگردانم، در آزمون ورودی مدارس خاص پذیرفته نشده بود. با چشمان گریان آمد و گفت مگر شما نگفته بودید اگر آدم تلاش کند، به هدفش می‌رسد، پس چرا نشد؟ هول شدم. نمی‌دانستم چگونه به او بگویم اتفاقات این دنیا و کار‌های ما بزرگ‌تر‌ها لزوما از قواعدی که می‌گوییم تبعیت نمی‌کند. در آغوشش گرفتم: «ببین مریم جان! خدا آدم‌ها را دقیقا در جایی که باید باشند قرار می‌دهد. نگران نباش. تلاشت را بکن، قاعده‌های خدا حتما درست است». چند ماه بعد معلوم شد کارنامه‌اش را درست تصحیح نکرده بودند و اعلام کردند که قبول شده است. «خدایا ممنون که آبروی ما را خریدی!»معصومه خیلی باهوش است. هزار و پانصد بار به او گفته‌ام سر کلاس هی به بقیه نگو این سوال‌ها چقدر آسان است و شما خنگ هستید، کمی متواضع باش. کیمیای کلاس ما خوب شعر می‌گوید. عاشق ادبیات است اما به اجبار خانواده ریاضی‌فیزیک می‌خواند. خواستم شعرهایش را سر کلاس برای ما بخواند. انصافا هم عالی شعر می‌گوید. فاطمه‌مان عاشق هنر بود، با کلی جدل خانواده‌اش را راضی کردیم از سر کلاس‌های ریاضی و فیزیک و شیمی بلند شود و برود سر کلاس‌های مورد علاقه‌اش بنشیند. زهرا برای هر فصل کتاب درسی شعر می‌گوید. چند روزی است با دوستش قهر کرده، چند باری در این باره پرسیده‌ام، طفره می‌رود، ذهنم درگیرش است. مهشید هی از زهرا می‌گوید. گفتم بعد کلاس بیا پیش من. «حسودی نکن بچه». گفت: «آخه خانم می‌گوید درس نخوانده‌ام ولی مثل چی خوانده است». جوابش را اینگونه می‌دهم که از زمان حضرت آدم تا الان این مسخره‌بازی هست. با هم می‌‌رویم سر کلاس و قانون وضع می‌کنیم که بند اول آن این است که کسی حق پرسیدن نمره بقیه را ندارد. بند دوم بیان می‌کند کسی از دیگری نمی‌پرسد چقدر درس خوانده و هر هفته چک می‌کنیم چند نفر به آن عمل کرده‌اند. «تا به حال دیده بودید به همین راحتی مشکل حل شود؟»فاطمه روز معلم با یک شاخه گل می‌آید. خانم من تا به حال برای هیچ‌کدام از معلم‌هایم گل نخریده‌ام. این مال شما است. تا گل را می‌گیرم، می‌دود و می‌رود. مهدیه می‌گوید بعضی سوال‌های آزمون سخت است. چندتایی را یاد دادم بدون حل‌کردن پاسخ دهند. اسم این سوالات را گذاشته‌ایم شعوری که نیاز به یاد گرفتن آنها نداریم و فقط برای پاسخ دادن به آنها باید کمی فکر کنیم.آرزوهای بزرگیک‌بار نزدیک شب آرزوها خواستم آرزوهایشان را برایم بنویسند. تاکید کردم دنیا به جز درس و مدرسه قشنگی‌های دیگری هم دارد، از آنها هم لطفا بنویسند. ساجده نوشته بود آرزو می‌کنم ریاضی و فیزیک خودشانx هایشان را حل کنند، ماx های خودمان را حل کنیم شاهکار کرده‌ایم. هانیه گفت: «مگر آرزو‌های ما برای کسی اهمیت دارد؟» پاسخ دادم اگر اهمیت نداشت از شما نمی‌خواستم بنویسید، پس مهم است. بعد از آن شروع کرد و در یک برگه بزرگ از آرزوی «آدمِ مایه افتخار مامان بابا شدن» تا خرید ماشین مورد علاقه‌اش را نوشت. یک‌روز رفتم سر کلاس و دیدم بچه‌ها سرحال نیستند. «خانم می‌شود کمی غر بزنیم؟»؛ «بله، چرا نشود؟» کتاب را بستم و نشستم تا هر کدام غر‌هایشان را بزنند و سبک شوند. آنجا بود که فهمیدم چقدر اعمال و گفتار معلم‌ها برایشان اهمیت دارد.زنگ‌های تفریح از کنارم تکان نمی‌خورند تا برایشان از دنیای بزرگ‌شدن بگویم و من هربار از حسرت‌هایم برای روزهای نوجوانی می‌گویم. روزی که فهمیدم چند هفته‌ای درگیر پیدا کردن آی‌دی من بوده‌اند با ناراحتی گفتم: «خب از خودم می‌پرسیدید». آی‌دی را پای تخته نوشتم. از آن روز کلی پروفایل‌هایم را تحلیل می‌کردند و کلی مسخره! اما هیچ‌وقت باعث آزارم نشدند. روز تولدم در سال سوم حضورم، غافلگیرم کردند. آن روز حال چندان مساعدی نداشتم. آتوسا گفت: «خانم چشمان‌تان از خوشحالی برق نمی‌زند. نکند خوشحال نشده‌اید». جا خوردم، مگر می‌شود این‌چنین حال مرا از چشمانم بخوانند؟ تا خواستم شمع‌ها را فوت کنم، خواستند آرزو کنم، خدا را بابت داشتن‌شان شکر کردم، ناگهان خودشان آرزو کردند تا ابد معلم‌شان بمانم و شمع‌هایم را فوت کردند.من واقعا خوشبختم که دانش‌آموزانم را دارم. تصمیم گرفته بودم با آنها هر سال به پایه بالاتر بروم. الان با هم سه سال بزرگ شده‌ایم. قشنگ نیست؟</description>
                <category>Zeta</category>
                <author>Zeta</author>
                <pubDate>Sat, 29 Oct 2022 17:23:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه نباید کارآفرین شوند.</title>
                <link>https://virgool.io/@zeta/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-qxkbt0j2qnez</link>
                <description>این روزها فکر میکنم که کارمند بودن کم کم دارد برای همه سخت می‌شود. هر جا می‌روی حرف از کارافرینی و &quot;کار خودت را راه بنداز&quot; است. راستش را بخواهید اصلا چرا باید تکرار مداوم این موارد باعث شود تا آدم‌ها فکر کنند حتما بیشترشان باید کار خودشان را راه بیندازند و کسی نباید کارمند دیگری باشد و حتما من باید اقا بالاسر نداشته باشم.به عنوان مثال در شرکت ما که مثلا دانش بنیان است، عده کثیری تحصیل کرده از خارج آمده مشغول به کار هستند که دوست دارند زندگی بدون هیچ پالسی  داشته و همچنان نوار زندگیشان آرام و بی صدا به جلو برود. اصلا توان بحث و مجادله و جدل ندارند و به شغل فقط به عنوان یک منبع درآمد نگاه میکنند. این جو حتی این افراد را هم تحت تاثیر قرار داده است.تا آنجا که خانم دکتر که دوست دارد حتما برندهای خوب دنیا را استفاده کنند و سفرهای خارجی و داخلیش از قلم نیفتد و اخر هفته حتما به تفریح بپردازد هم به فکر کار راه انداختن و کار برای خود باشد؟ جو راه افتاده بیشتر مرا یاد ژست های روشن فکری می‌اندازد که بعضی هایمان برای ضایع نشدن به خودمان می‌گیریم اما واقعیت وجودیمان چیزدیگری است.این مسیر که امروزه دارد همه را با خود در یک جهت به جلو می‌برد، کارافرین خوب تولید میکند اما در کنار آن یک عده داریم که کاری نمی‌توانند بکنند و فقط رضایت شغلی شان اندک می شود.دائما به دنبال ایده، خودشان را به در و دیوار می زنند و مدام حس می‌کنند من حتما باید کار خودم را راه بیندازم و چه چیزی کم تر از فلانی لیسانس که کار راه انداخته و آقا و نوکر خودش است، دارم؟ خلاصه مواظب جوهای راه افتاده باشیم.</description>
                <category>Zeta</category>
                <author>Zeta</author>
                <pubDate>Mon, 11 Apr 2022 19:14:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزه کله گنجشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@zeta/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%87-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9%DB%8C-oea7wkv5cvvm</link>
                <description>سوم یا چهارم ابتدایی بودم که ماه مبارک رمضان مقارن با سال تحصیلی شده بود. در خانواده من، مادر و پدرم هر دو اهل نماز و روزه بودند ولی هیچ وقت به نمازخوان و روزه گیر شدن من و برادرم اهتمام سفت و سختی نورزیدند. نماز را از مدرسه یاد گرفته بودم ولی چون اکثر بچه ها روزه نمی‌گرفتند و موردی هم در باب بایدی آن در ذهنم ثبت نشده بود، به عنوان امری مستحب در ذهنم نقش بسته بود.مادرم می‌گفت چون تو ضعیف هستی می‌توانی روزه کله گنجشکی هم بگیری. من هم نمی‌دانم که چرا عقلم کار نمی‌کرد که خب یک بار بگیر شاید نمردی یا مثلا به سن تکلیف رسیده‌ای و روزه کله گنجشکی چه صیغه ای است؟ به جد اقدام به گرفتن روزه کله گنجشکی می‌کردم. خاطرم هست یک بار یکی از هم کلاسی‌هایم به خانه ما آمد تا کاردستی درست کنیم. طبق روال من روزه کله گنجشکی بودم ولی او روزه می‌گرفت. خیلی متشخص، گفتم الان باید ناهار بخورم بعدش روزه ام و می‌توانیم کاردستی درست کنیم. او هم قبول کرد. کلا موضع من در مورد روزه عجیب بود. یک بار دیگر یادم هست در مدرسه یکی از بچه ها گفته بود، دو قلپ آب روزه را باطل نمی‌کند و من با همین فتوا آب می‌خوردم اما فقط دو قلپ.خلاصه ماه مبارک رمضان گوارای وجودتان.</description>
                <category>Zeta</category>
                <author>Zeta</author>
                <pubDate>Sun, 03 Apr 2022 18:18:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>