<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Isabel.J.M</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zeynab.karbasian89</link>
        <description>با آرامش گفت :«هی ارباب می دونستی وقتی ما توی بدترین موقعیت ها داریم جون می کَنیم،‌ ماه هنوز داره می درخشه؟»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:29:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3583354/avatar/EcvtTY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Isabel.J.M</title>
            <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یاقوت در آغوش سایه(پارت۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%DB%8C%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B1-dpi2kfhwojps</link>
                <description>داستان از اونجایی شروع می شود که همه به خواب می‌روند‌ و او از توی سایه ها بیرون می‌پرد‌. خونآشام جوان ما با موهایی به سیاهی آسمان زیبای شب و چشمانی به سرخی یاقوت-کلیشه‌ای ولی زیبا- در شبی آرام، باز بیرون آمد تا دنیای انسان ها را کشف کند. خیابان های ساکت و تمیز، چراغ هایی که کنار هر خانه بود، لوازم حمل و نقل، مانیتور های توی جاده و حتی ماه، همه‌ی اینها برای او جدید بودند.خونآشام ها معمولا خیلی سرد هستند و بدون عشق زندگی می کنند؛ چرا که آنها صد ها سال زندگی می‌کنند و این همان نفرینی بود که تمام خونآشام ها ازش رنج می‌بردند. سال ها زندگی کردن، نفرت، عشق، خیانت، اتحاد، دشمنی و دوستی، اینها دیگر معنای زیادی برای آنها نداشت.خونآشام کوچک فقط ۲۰ سال سن داشت. خیلی کوچک بود! چرا؟ چون در شهر آنها بیشتر افراد پیر زندگی می‌کردند. افرادی با سن ۵۰۰ و یا ۹۰۰ سال!‌همانطور که او راه می‌رفت دختر بچه‌ای را دید که کنار حوض زانو زده بود و دعا می‌کرد. این خیلی خوناشام را کنجکاو کرد.پسرک با احتیاط از خیابان رد شد و به سمتی رفت که حوض در آن قرار داشت. حالا تنها کاری که باید می کرد این بود که از بین درخت های بزرگ رد شود و به دختر بچه برسد؛ اما او خجالتی تر از این حرف ها بود که برود و با یک دختر بچه‌ی انسان صحبت کند؛ برای همین خودش را به شکل یک گربه در آورد و آهسته و پیوسته به سمت دختر بچه رفت. وقتی رسید کمی میو میو کرد تا تا دختر را از رسیدنش آگاه کند.***( پارکی بینام ساعت ۱۱:۲۳)آتی اشک‌هایش را پاک کرد و گربه نوازش کرد. «پیشی جونم تو هم یواشکی از خونه بیرون اومدی؟» گربه میو میو کرد، انگار که هم جواب آتی را می داد و هم سوالی می‌پرسید.-میو.+پس تو هم مثل منی!-میو میو میووو؟نور ماه باعث درخشش موهای شکلاتی رنگ آتی می شد. همانطور که موهای نامرتبش را پشت گوشش می داد گفت:« ازم می‌پرسی که چرا اینا هستم؟» گربه میویی به نشانه‌ی بله کرد و منتظر جوابش ماند. حالا چشمان آتی برق می‌زد، اما نه از خوشحالی بلکه بخاطر اشک‌های براقی که در آن جمع شده بودند. دقایقی صبر کرد و بعد با بغض گفت:«مامان آتی بابا رو کشت و بعد یه بابا و آبجی بد آورد.» مکثی کوتاهی کرد ولی در آخر ادامه داد:«آتی دلش برای بابای قبلیش تنگ شده! آتی یه بابای مهربون می خواد.» اشک هایش روی گونه‌های سرخ و کوچکش جاری شدند.***(ساعت۱۱:۳۴ کنار حوض شوالیه)خونآشام که شگفت زده شده بود نمی‌دانست چه کاری می‌تواند در فرم یک گربه انجام بدهد، بنابراین به سمت یک درخت نزدیک رفت و به بدن اصلی خودش تبدیل شد. شاید او در دنیای خوناشام ها یک کودک به حساب میامد اما در دنیای انسان ها اینگونه نبود.تمام توانش را جمع کرد و به سمت دختر رفت. با لبخند گرمی او را بلند کرد و گفت:«ببینم اینجا چی داریم؟ یه دختر کوچولو که داره این وقت شب کنار حوض گریه می کنه!» دختر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:« اسمم آتیه ست نه دختر کوچولو! دوستم بهم میگه آتی.» پسر نفسش را بیرون داد و تکرار کرد:« آتی، پس اسم اصلیت آتیه‌ست.» آتی سری تکان داد و بعد شروع به دست و پا زدن کرد.+چی کار می کنی؟-تلاش می کنم برگردم روی زمین!+چی…؟(نویسنده: معلومه که بگم می خواد بیاد روی زمین! بچه‌م رسما توی اسمون!چرا؟ چون داداشمون ۱.۹۳ متر قدشه!!! (اصلا فکر نکنید حوصله نداشتم نکته رو (قد خوناشام رو) توی گفت و گوی کاراکتر ها جا بدم برای همین اینجا گفتم.))اما پسر به او اجازه نداد تا دوباره روی زمین بنشیند. او را بغل کرد و برای جستجوی یک صندلی راه افتاد. سر بحث را باز کرد و از آتی پرسید:« خب چرا بابای جدیدت رو دوست نداری؟» دختر تسلیم شد و سرش را روی شانه‌ی خوناشام گذاشت. جواب داد:« چون که اون همه رو اذیت می‌کنه. موهای آتی رو به زور کوتاه می‌کنه‌. مثل بابا های واقعی وقتی آتی توی خطر و کمک نیاز داره، آتی رو نجات نمیده.» پسر خندید:« برای همین فرار کردی؟» دختر از خنده‌ی مرد ناشناسی که او را بغل کرده بود عصبانی نشد.خوناشام آتی را روی صندلی نشاند و جلوی او زانو زد. کمی با خودش فکر کرد و سپس گفت:« آتی تعریف تو از یه بابای خوب چیه؟» آتی بدون مکث جواب داد:« بابای خوب اونی که همیشه به آتی اهمیت می‌ده و وقتی آتی توی خطر می‌افته اون رو نجات می‌ده!» پسر خیلی جدی گفت:«که اینطور…» بعد بینی آتی را با دستمال سفیدی پاک کرد و با لبخند بزرگی روی صورتش گفت:«نظرت چیه من یه مدت بابات بشم؟» آتی ناباورانه به او نگاه مرد.-واقعا؟+آره!-آتی رو نجات میدی؟-معلومه!+موهای آتی رو می‌بندی؟_چرا که نه!!+بخاطر مدل حرف زدن آتی (اینکه خودش رو به عنوان سوم شخص حساب می کنه)، اون زندانی نمی‌کنی؟-چرا اینو می‌گی؟ آتی خیلی هم قشنگ حرف می‌زنه‌!دختر بعد از ساعت ها گریه کردن، در بغل پدر جدیدش خوابش برد. مرد او را محکم به خودش چسباند و با تلپورت به شهر خودش بازگشت.***(شهر خوناشام ها، عمارت بابای جدید آتی.)دروازه های بزرگ سیاه، پنجره های چوبی، حوض بزرگ و باغ های سبز اطراف آن؛ و آخر عمارت مرموز مرمری. همه‌ی این ها برای پدر جدید آتی بودند. اربابی که علاقه‌ای به مردم نداشت و همه ازش می ترسیدند. قهرمان جنگ خوناشام ها و گرگینه ها، رایان لوسین دیاکو‌. نام عجیبش بخاطر ملیت های متفاوتی که در خانواده بود، است.دروازه ها باز شدند. همه در حیاط ایستاده بودند تا به او خوش آمد بگویند، اما وقتی دختر را در دست او دیدند خشکشان زد. رایان قبل از اینکه کسی بتواند واکنش نشان دهد گفت:« شششش! یاقوت کوچولوی من خوابه و اگر بیدار بشه می تونی خودتون رو بدون گردن فرض کنید!»(قرار بود داستان کوتاه باشههههه! روی کاغذ کلا یه چیز دیگه نوشته بودم😭😂✨)(پ.ن.هیچ وقت دیگه تلاش نمی‌کنم موقع تایپ کردن تغییر بدم داستانو.)</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 02:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توضیحاتی برای راز نیوکاسل</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%84-v6j9pfgilspq</link>
                <description>رده‌بندی اشراف در بریتانیا:دوک (Duke): بالاترین رتبه اشرافی است.مارکیز (Marquess): در رتبه دوم قرار دارد و بالاتر از ارل است.ارل/کنت (count/Earl): رتبه سوم از نظر افتخار و قدرت را به خود اختصاص می‌دهد.ویسکنت (Viscount): رتبه‌ای پایین‌تر از ارل دارد.بارون (Baron): پایین‌ترین رتبه در میان اشراف‌زادگان بریتانیایی محسوب می‌شود. و همسر های اونها به ترتیب دوشس،مارشینس،کنتس،ویسکنتس و بارونس هستن.نمی دونم چرا خواستم که ماجرای نفوز اشراف و فسادشون رو هم بیارم توی داستان ولی امیدوارم فهمیده باشید و خوشتون بیاد…اینو</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 00:51:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز نیوکاسل(بخش ۶)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B6-p1oyyxkevr5f</link>
                <description>خدمتکار ها ۵ کارتون بزرگ را کنار ها و روی میز کار اسکارلت گذاشته بودند. چشم چپ او بدون اختیار شروع به پریدن کرد. &quot;چرا انقدر اینا زیادن؟&quot; این چیزی بود که با خودش می گفت. بهتون معرفی می‌کنم کسل کننده ترین کار دنیا، چک کردن دعوت نامه ها و جواب دادن به آنها همراه دوستان عزیز. **(۳ دقیقه بعد از نشستن اسکارلت پشت میز)ریز، سریع و پشت سر هم تکرار می کرد. انگار که فیوز داخل مغزش سوخته باشد. «نمی‌تونم نمی‌تونم نمی‌تونم نمی‌تونم نمی‌تونم. نمی‌شه نمی‌شه نمی‌شه نمی‌شه نمی‌شه نمی‌شه نمی‌شه نمی‌شه!» نور درخشان و براق خورشید، از پنجره روی پاکت نامه های خاک خورده می تابید. ماوی یک دسته ی دیگر از آنها را برداشت؛ بند آبی‌ای که نامه ها را کنار هم نگه می‌داشت را با چاقو پاره کرد. همانطور که نامه ها روی میز فندقی رنگ می‌ریختند، ماوی آنها را تماشا می کرد که ناگهان نامه ای چشم او را گرفت. آن را برداشت و نگاهی به مهر رویش انداخت؛ با شگفتی به آن خیره شد و گفت:«چطوری می تونی این نامه رو نادیده بگیری؟» اسکارلت بدون اینکه حتی سرش را بالا بیاورد پرسید:«مگه مال چه خاندانیِ؟» ماوی با همان لحن حیرت زده اش جواب داد:«خاندان رابینسون!» اسکارلت بی حوصله گفت:«آهان همون مارکیزی که فاسد بود و رفت گند زد توی اقتصاد کشور. یکی از پنج خانواده مافیای‍‍ـ...، وایسا!» ناگهان از جایش پرید، نیشش تا بناگوش باز شد و با چشمانی به معنای ٬ایول به ولت ماوی٬ و ٬من یه نقشه دارم٬ گفت:«برای چه تاریخی فرستادن؟» ماوی لبخند زد:«۵ روز دیگه.» اسکارلت دوباره روی صندلیش نشست، پایش را روی پایش انداخت و گفت:«وقت یکم خرابکاریِ. پسرا رو خبر کن!»_______________________________________________________________دفترچه راهنمای اسکارلت برای نگهبانان کتابخانه:۱.به جاسوس ها اجازه ی وارد شدن بدهید.۲.بعد از شنیدن صدای زنگ همراه با دستبند واردکتابخانه شوید.۳.افراد کف زمین را جمع کنید و به آنها دستبند بزنید.*نکته: اگر همکاری نکنید شما هم به افراد کف زمیناضافه می شوید!با آرزوی موفقیت رئيس شما:)_______________________________________________________________***(اتاق جلسه، کتابخانه ی خصوصی اسکارلت.)برای ورود به کتابخانه ی اسکارلت، به مجوز های خاصی نیاز بود که آنها جوری طراحی شده بودند که قابل کپی باشند. اما چیزی که هیچ کس ازش خبر نداشت این بود که تمام امضا های روی مجوز ها توسط خود اسکارلت انجام می شد و اون امضا هم یک نکته ی مخفی داشت؛ آن هم این بود که…(نمی دونمممممممم به خدا منم نمی دونمممم. حالا بهش فکر می کنم. تا دیدار بعدی خداحافظ.)بیاورد پرسید:«مگه مال چه خاندانیِ؟»</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 00:35:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وضعیت من قبل از نوشتنن چپتر جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-qhujryboxabe</link>
                <description>قشنگ از موضوع متن معللومه قراره راجب چپتر جدید «راز نیوکسل» غر بزنم( حتی یادم نمیاد «نیوکاسل» نوشته بودنم یا اصلش که «نیوکسلِ».) به هرحال...........دو تا امتحان دارم با کلی کار و یه داستان که باید برای ساخت یه پرونده نوشته شه ولی باید کلی فیلم و کتاب راجب مافیا بخونم چون اطلاعاتم کمه و داستان داره چرت میشههههههه. دارم کتابی نمی نویسم:_) (تصور کنید همه رو دارم یه نفسه میگم.) نویسنده ها چقدر تحقیق می کنن یعنی...(خوبه نویسنده واقعی نیستم، هنوز از اون کشک هاشم.)خلاصه که وقت ندارم! اما کلی کار دارم. جوری که سر کلاسا داستان می نویسم. به‌به اصلا عالیممممممم! (همینه که جمله بندی هام مرده دیگهه!) برنامه‌ام که توی دفتر نوشتم این شکلیه:خوندن برای امتحان زیستخوندن برای امتحان فیزیکتمرین ریاضیکامل کردن نقاشی هنرکشیدن نقاشی گربه داستان نوشتنخلاصه‌ش که همه ی اینا بهونه ای بود که می خواستم برای عذرخواهی بیارم...(حتی ویراستار هام هم دارن زیر کار هاشون دفع میشنTT) (پ.ن.اگر نمی دونید اونا کیان باید بگم اونا دوستامن...)خب دیگه شرمند که وقتتون رو گرفتم. امیدوارم شبتون پر از آرامش و بدون امتحان باشه:) شب بخیر! (پ.ن. چرا شبیه نامه شده آخرشششششششششش!؟)</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 23:58:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروبی‌ در کنار گربه</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-xjrlsoyl9pu5</link>
                <description>دو تا از جمله ها از یه سری کتاب است.مو های قهوه‌اس او در نور خورشید در حال غروب می درخشید و به رنگ طلایی در می آمد. قطراتی مانند بلور از چشمانش روی گونه‌اش جاری شده بودند. گربه که کنار او نشسته بود دمش را روی دست پسر گذاشت تا دلداریش بدهد. «چگونه می‌توانم یک انسان را دلداری بدهم؟ من یک گربه هستم و نمی توانم او بغل کنم.  بدترین بخش گربه بودن همین است.» گربه با میو میو کردن، تلاش کرد او را دلداری بدهد. پسر دستی به سر او کشید و گفت:«شششش، نگران نباش من خوب می‌شم. یه…یه روزی خوب می‌شم…» گربه دوباره میو میو کرد تا نارضایتی خودش را نشان دهد. «میو!» پسر لبخند غمگینی زد:«نه، نگران نباش. این بار هم فرقی نداره فقط یکم بیشتر طول کشیده.» گربه می دانست که “آدم ضعیف نبود؛ اما دیگر حوصله سختی ها را نداشت. میل عجیبی به گریز پیدا کرده بود، به ندیدن، ندانستن، رفتن برای همیشه…”  پسر اشکانش را پاک کرد و دست به قلم شد. دفتر کاهی رنگ و رو رفته‌اش را روی داییش گذاشت و خطاب به خودش نوشت:“آرام باش عزیزم!هیچ چیز ارزش این همه دلهره را نداردما رفته‌ایم،و الان سال ۱۴۹۷ است…”</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 20:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز نیوکاسل(بخش۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B5-haltxwjzizzj</link>
                <description>شرمنده من امتحانام از الان شروع شده و خیلی سخته که هر دو هفته یه بار یه چپتر بنویسم. الان اینو بخونید و دوباره در آب نمک بمانید تا ماه بعد.(شایدم فردا یه ایده ی ناب به ذهنم رسید کی می دونه)پتوی زرد رنگش را در آغوش کشید و مانند نوزادی کوچک به خواب عمیقی فرو رفت.**( ۸ صبح، عمارت مارتیریو)&quot;تق تق&quot; خدمتکاری با تمام قدرتش به در اتاق اسکارلت ضربه زد. ـ هووووم کیه…؟ـ خانم باید بلند شید.ـ ۵ دقیقه ی دیــ…ه..و..مخدمتکار با پا در را باز کرد. «بانو اسکارلت باید الان بلند شید بهمون حمله شده!» اسکارلت از جایش پرید و تفنگی از زیر باشتش درآورد. با استرس گفت:«چی؟ کو؟ کجا؟» دختری با موهای سیاه که بلوز سفید و دامن پلیسه دار به رنگ موهایش پوشیده بود، شروع به خندیدن کرد.‌‌ «سرکارم گذاشتی؟» دختر که تلاش می کرد خنده‌اش را کنترل کند جواب داد:«آخه تا حمله نشه شما از خواب بیدار نمی‌شید…پفففف!» اسکارلت با کلافگی از جایش بلند شد. اخم هایش را در هم کرد. «خیلی رو اعصابی!؟ اه باورم نمی‌شه شبیه خدمتکار ها لباس پوشیدی ماوی (*Mavi)! »با دستش موهای نامرتب و گره خورده اش را عقب آورد. نفس عمیقی کشید و از روی تخت پایین پرید. «وقت استراتژیک چیدن.» دختری که ماوی خطاب شده بود حرفش را درست کرد:«وقت جواب دادن به دعوت نامه هاست.»ـ تچ حالا مجبور بودی فضا رو با گفتن حقیقت کسل کننده خراب کنی؟ـ عزیزم خراب کردن فضا و حس و حالت توی برنامه ی روزانه‌ام.خدمتکار ها ۵ کارتون بزرگ را کنار ها و روی میز کار اسکارلت گذاشته بودند. چشم چپ او بدون اختیار شروع به پریدن کرد. &quot;چرا انقدر اینا زیادن؟&quot; این چیزی بود که با خودش می گفت. بهتون معرفی می‌کنم کسل کننده ترین کار دنیا، چک کردن دعوت نامه ها و جواب دادن به آنها همراه دوستان عزیز. #راز-نیوکسل</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 23:49:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز نیوکاسل(بخش۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-waz7yuxhkb3v</link>
                <description>«تو برای یکی قهرمانی و برای دیگری شرور» مادرش همیشه همین را می گفت. همه مادرش، دوشس را به عنوان زنی نابغه و نخبه می‌شناختند. او بزرگ ترین رئیس مافیا و قوی ترین زن در جامعه‌ی سیاسی بود. پدرش هم یکی از پر نفوذ ترین آدم توی دولت بود، حالا او به عنوان تنها دختر خانواده باید نام مارتيريو را به دوش می‌کشید.سوال می کنید چرا؟ او که سه برادر داشت پس چرا کوچک ترین بچه؟ چون قوانین خانواده ی مارتیریو این بود که:”تنها دختر ها می توانند وارث نام آنها شوند مگر آنکه دختری در خانواده نباشد.”او هم با خودش فکر می کرد این قوانین مسخره است. اسکارلت دیگر نمی‌توانست. او بدرد این کار نمی‌خورد. سرکوب کردن احساساتش، پنهان کردن عصبانیتش و تحمل کردن قیافه‌ی نحس گروه های مافیایی دیگر که می‌خواستند ضعف او را پیدا کنند، آسان نبود. اگر ضعفی از خودش نشان می‌داد کل خانواده‌اش نابود می‌شدند. پس به هیچ کس اعتماد نمی‌کرد؛ نه افراد عادی و نه خانواده‌ی دور و نزدیکشان.آهی کشید. ساعت۳:۳۹ صبح بود. چقدر رو اعصاب! باید تمام مدارک را چک و دسته بندی می‌کرد. مدارکی که لیتو آورده بود را باز کرد. مختصات‌ انبار ها و پایگاه های پنهان  دیگر گروه های مافیا و سازمان مخفی بود.کودتا علیه سازمان مخفی نقشه‌ی جالبی می‌شد. حتی اسکارلت می توانست آن را به کتاب جدیدش اضافه کند! همه را برعلیه آنها می‌کند و بعد بوووووم. اما مگر به آسانی نوشتن داستان است؟ اول باید بقیه را تحریک و خشمگین می‌کرد و بعد آن را گردن سازمان  می انداخت.#راز_نیوکاسل</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 12:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب کنارش بود</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%B4%D8%A8-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-lo9mfg740uak</link>
                <description>شب کنارش بود، اما او می‌ترسید. او از شب می‌ترسید. تاریک بود و نمی‌توانست کسی را ببیند؛ همین بود که حالش را بد می‌کرد. در شب تنها کاری که می توانست بکند، گریستن بود. نمی‌خواهد که بمیرد، اما فقط کسانی که نزدیک به مرگ بودند را به آن بخش می‌فرستادند. بخشی که شب آن را اداره می‌کرد و ستاره ها پرستار آن بودند.چکار می توانست بکند؟ فرار کردن؟ فریاد برای کمک خواستن؟ هیچ چیز جواب نبود. او تمام این کار ها را در شب اول انجام داده بود.ستاره‌ای وارد اتاق شد. «حالت چطور است؟ توانستی خوب بخوابی؟» پسرک در دلش جواب او را داد:«چه فرقی به حال تو دارد؟ من که در آخر به کام مرگ می‌روم.»***(از دید پرستار)پرستار به برگه‌ی اطلاعات بیمار نگاهی انداخت.نام: ؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟سن: ۵دلیل بستری : PTSD (اختلالات روانی پس از سانحه) به دلیل دیدن قتل پدر و مادرش توسط یک آدم مست.پرستار آهی کشید. پسر علائم زیاد و وحشتناکی را از خود نشان داده بود و این دلیل بستریش در تیمارستان بزرگ شهر ؟؟؟؟؟ بود. اگر فقط آن آدم شراب و الکل مصرف نمی‌کرد، اگر فقط…اما این فکر ها دیگر بی فایده بود، چون گذشته را نمی‌توان تغییر داد.(با دقت به تاثیر کار هایی که انجام می‌دهیم فکر کنیم…)</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 23:09:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز نیوکاسل(بخش۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B3-uskqdu15bb2n</link>
                <description>***(اتاق کار رئیس لوکاس، ۱ صبح)لوکاس دوبار به در سفید چوبی زد. «تق تق» دختری که با کلافگی مدارک را چک می‌کرد، آنها را رها کرد و دوید تا خودش را در بغل برادرش بی‌اندازد. اسکارلت با خوشحالی گفت:«تو برگشتی برادر!» لوکاس لبخندی زد و سر خواهر کوچکش را نوازش کرد. به شوخی گفت:«فکر کردم که قراره با یه رئیس عصبانی رو به رو بشم.» اسکارلت مشتش را به بازوی برادرش کوبید. همانطور که تلاش می کرد صدایش را آرام نگه دارد گفت:«ساکت شو! نمی‌تونی یه لحظه ی احساسی رو بهم نزنی؟!» بعد از این حرف لوکاس را رها کرد و روی مبل پرید. لوکاس دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:«آه…چطور دلت میاد با برادرت که تو رو از بچگی بزرگ کرده همچین حرفی بزنی؟» ـ ها…؟ منظورت چیه؟ـ عه! من که روی شونه هام گذاشتمت!ـ اون برادر هنری بود. لوکاس گردنبند را در آورد و به سمت اسکارلت پرتاب کرد. «ببین چی برات آوردم!» مکثی کرد و ادامه داد:«حالا چی؟ بازم منو اونجوری صدا می زنی؟» دختر یاقوت روی گردنبند را فشار داد. ناگهان تصویری سه بعدی بالای آن ظاهر شد. «آه عالیه! باورم نمیشه تو جادوگری!» لوکاس حرف خواهرش را تصحیح کرد:«من یه دانشمندم نه جادوگر.» _ می دونی که اسکارلت جادوگر های توی داستان ها رو بیشتر دوست داره پس چرا فقط نمی‌گی یه جادوگری که بیشتر برای خواهر کوچیکترت عزیز بشی. پسری با ظاهری مشابه لوکاس همانطور که می خندید به چهارچوب در تکیه داد. چشمان اسکارلت برق زد. «برادر هنری تو برگشتی!» پسری که هنری خطاب شده بود، لبخند دختر کشی زد و جواب داد:«درسته خرگوش کوچولو برگشتم.» تا اسکارلت خواست اعتراض کند لیتو از راه رسید. (پرید وسط و لیتو غرغر کرد:)«رییس جون نمی‌خوای به کارمندهات رحم کنی؟ ساعت یک و نیم صبح شده، اما تو هنوز داری از ما کار می‌کشی!» اسکارلت با لحن تمسخر آمیزی جواب داد:«شماها که کار نمی کنید! فقط قرار بود اطلاعاتی که بدست آوردید رو بهم بدید.» کمی مکث کرد و با چهره ای بی احساس ادامه داد:«اینجا جای نمایش های کمدی عاشقانه نیست، پس برو بیرون.»  ــ عههه، چرااااا؟ــ چون رو مخی!ــ ولی من برات مختصات اون چیزی که می خواستی رو آوردم…!چشمان دختر برق زد. لیتو لبخندی زد و دستش را برد جلو. «دیگه چی می خوای؟» پسر پاسخش را با لهجه ی  بریتیش داد:«بوسه روی دست بانوان برای ما مرد ها واجب شده است. نظرتان چیست که این افتخار را به من بدهید؟» (اینجا کتابی نوشتم تا فرقش در فارسی معلوم شود.) اسکارلت دستش را جلو برد و روی دست او قرار داد. بعد از بوسه سریع مدارک را گرفت و جای بوسه را با دستمال مرطوب پاک کرد.(پ.ن.من واقعااااااا از همگی عذر می‌خوام که انقدررررر دیر این پارت رو گذاشتم. چون الان تابستونه کمی کند شدم🥲 باید برعکس باشه نه؟😂)  </description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 17:25:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز نیوکاسل(بخش 2)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A8%D8%AE%D8%B4-2-dx6rxoqjiuja</link>
                <description>**(دو هفته قبل، نیوکاسل ساعت ۱۱ شب، بریتانیا)خودکارش را بین انگشت هایش می گرداند. با اضطراب به در خیره شده بود. بعد از دقایقی دو مرد با کت و شلوار سیاه وارد اتاق شدند. یکی تبر در دست و آن یکی اره برقی به دست. زنی که با موهای هویجی رنگ پشت میز نشسته بود آهی کشید و گفت:«انگار با خون حموم کردید. برید لباساتونو عوض کنید بعد بیاید.» پسرا که سرزنش شده بودن با قیافه‌ای گرفته از اتاق خارج شدند. ـ بیا بیرون.ـ …ـ می دونم اونجایی چارلزـ هعی مچم رو گرفتی. پسری با موهای پر کلاغی از پنجره به داخل پرید. برگ ها را از توی موهاش در آورد و بعد روی میز نشست. «بیخیال هالی.» زنی که هالی خطاب شده بود غرغر کرد:«مگه نمی دونی لحظه‌ای نباید حواسم پرت بشه؟! این یه پروژه ی بزرگه. برای منفجر کردن اون اسلحه ها خیلی زمان و پول خرج کردم.»  چشمان پسر از شیطنت برق می زند. ـ من که حواست رو پرت نکردم.ـ اینطوری باید انرژی بیشتری بزارم تا تشخیص بدم تویی یا دشمن.ـ اشکالی نداره. فقط یکم انرژیه دیگه!هالی نفسش را حبس کرد. تلاشش را کرد تا خونسرد بنظر برسد. پلکش می پرید. تیکه تیکه گفت:«دیگه...مزاحمم...نشو! برو بیرون.» پسر خندید و در حالی که به سمت پنجره می رفت، گفت:«باشه بابا! رفتم انقدر اعصاب خودت رو بهم نریز.»** ( ۱۰ دقیقه بعد)لوکاس دوربینی را از توی گردنبندش در آورد. دستی به موهای سیاهش کشید و گفت:«مطمئنم رئیس عاشق این اطلاعات میشه.» و با خوشحالی به سمت خونه ی رئیسش راه افتاد.عمارتى بزرك و سفيد كه به اندازه ى كاخ وليعهد مى ارزيد؛ و باغى به زيبايی باغ ملكه داشت. هرچند كه براى دختر دوک (همان رئيس خيره كننده اش ) عادى بود. دختر يكى دردانه دوک، كوچك ترين بچه اش، كه شباهت زيادى به مادرش دوشس داشت. او سه برادر بزركَتر داشت كه همه ى آنها ازش مراقبت مى كردند. در آخر نامزدش ليتو كه همكارش هم بود. خاندان(دوک) مارتيريو، قدرتمند ترين مافياى كل بريتانيا بود.**خدمتكارى در فلزى مشكى رنگ را باز كرد. با احترام تعظيمى كوچکی كرد و كفت: « بانوى جوان خيلى وقته منتظر شماست ارباب جوان، لوكاس جيمز مارتيريو.»(پ.ن. ببخشید بخاطر نت ویرگول باز نمی شد.)</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 19:55:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاز امتحانات کلاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D9%81%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C-wxlyd02kt3pg</link>
                <description>اگه امتحانات لپمو بابت درس خوندن می کشید الان اینطوری می بودمیگه تو خیلی باهوشی مطمئنم می تونی این امتحانم خیلی خوب بدیخب...من یه عالمه فشار رومه بعد تو اینو میگی؟ خب بابا...من که همه چیز دان نیستم کهاون یکی برگشته میگه تست خیلی آسون بود اصلا نیاز نداره که دوره کنید...ام...نه اخه من چی بهت بگم خبمنظورت چیه نیاز نیست بخونیمممبتتیتبدمقدار یادگیری آدما توی هر کلاس فرق می کنه!بعد یکی ازش پرسید سؤالای سختش چیا بود؟ چیا رو نیاز نیست بخونیم؟گفت نمی تونم بگم دیگه...وات دو یو مین برادررررررررر همه می تونن به تو بگن ولی تو نمی تونی؟؟! جلل الخالق چه چیزا چه حرفا آدم شاخ در میاره!از اون طرف میام خونه میگن اشکالی نداره تهش اینه که یه بار میوفتی دیگهسکوت الان تمام تلاش هام هم که زیر سوال رفت.نه به اونایی که تلاشامو زیر سوال می برن نه به اونایی که چشمم می زننهعی خدایا!تنها کاری که می تونم بکن اینه که درس بخونم و دعا کنم که این امتحان زیست رو قبول بشم.دو روز وقت دارم، فردا ۸ شب می رسم خونه و تازه مشق اجتماعیم هم ننوشتم…پنج پاراگراف برای هر سوال…دیگه سکوت می کنم.(اگه امتحانات ترم دارید دعا می کنم خوب بدید شما هم دعا کنید من این امتحانم رو خوب بدم😭🥲)پ.ن.معامله های لحظه آخری😂😂پ.ن.۲ راستییییی من دو سوم چپتر راز نیوکسل رو نوشتم بعد این امتحانم تمومش می کنم و بعد پستش می کنم.</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 00:23:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز نیوکاسل(بخش ۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B1-pge7ywygn5tg</link>
                <description>صدای کفشش در سالن طنین می انداخت. چشمان یاقوتی رنگش زیر نور ماه کامل می درخشید. اجساد را با پاهایش کنار زد. غرغر کنان گفت:«اه اه یعنی قاتل ها چقدر می تونن بی نزاکت باشن که اینطوری اجساد رو ول کنن؟ یه مشت گوشت سوخته و تیکه تیکه شده…ایییی » پاشنه ی کفشش توی زخم جسد گیر کرد. دختر که کم مونده بود که بالا بیاورد و مدرکی از آمدنش جا بگذارد، دستمالی آغشته به عطر از توی جیبش درآورد و روی دهان و بینی‌اش گذاشت. پسری با موهای شکلاتی و چشمان زمردی مانند با لگد در را باز کرد.ـ اگه نمی تونی اینجا رو تحمل کنی چرا میای؟ـ خفه شو! تو اصلا چی می‌دونی؟ـ هی، خوب نیست اینطوری با مردی که می خواد باهات ازدواج کنه حرف بزنی!ـ کی گفته من قبول می کنم باهات ازدواج کنم؟لیتو ماسکش را درآورد و با نادیده گرفتن دختر از زیر جواب دادن در رفت. اسکارلت فریاد زد:«جوابمو بده!» پسرک روی زمین نشست و کفش اسکارلت را در آورد. دختر اخم کرد و گفت:«تچ! از اولش هم می‌دونستم نباید از تو کمک بگیرم.» نیشش تا بناگوش باز شد. با لحنی مهربانانه گفت:«کی دیگه مثل من حاضره کل دنیا رو برات قربانی کنه؟» اسکارلت می دانست که نمی تواند در این مورد باهاش مخالفت کند پس بحث را عوض کرد:«سازمان مخفی خیلی کثیف کارهاش رو انجام میده.» لیتو به حرف اسکارلت اضافه کرد:«و تلاشش برای نابود کردن منابع ما خیلی قابل تحسین بود.» شروع به راه رفتن کردند.ـ هرچند شکست بزرگی براشون بود.ـ درسته، و لو رفتن پایگاه شون براشون چهار میلیاردی آب خورد.ـ اونا باید می دونستن که دارن با دم شیر بازی می کنند.لیتو مکثی کرد و ادامه داد:«کی جرئت می کنه به گروه تو دست بزنه بعد اون کاری که باهاشون کردی؟» اسکارلت مظلومانه گفت:«مگه من چیکار کردم؟»**(دو هفته قبل نیوکاسل بریتانیا)(من بالاخره با یه داستان جدید برگشتممممم. ولی از انجایی که یکم درس‌هام سخت شدند شاید دیر به دیر بنویسم، اماااا تمام تلاشمو می کنم زود به دستتون برسه:))</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Mon, 12 May 2025 22:47:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برج‌ساعتی(بخش۲۰)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B2%DB%B0-axguaref68jg</link>
                <description>بالاخره آخرین چپترررر(امیدوارم خوشتون اومده باشه و ارزش وقتتون رو داشته باشه)آیریس گفت:«به سمت کافه راه بیفتیم؟» اوون لبخند زد و گفت:«حتما!» سوار اسب ها شدند و با سرعت به سمت کافه حرکت کردند.**( لندن ۱۲:۴۰ دقیقه‌ی نیمه شب،‌ کافه رویال)بعد از یک سواری طولانی آنها بالاخره به کافه رسیدند. اوون از روی اسب پایین پرید. طنابی که فرد شنل پوش را به اسب متصل می‌کرد را باز کرد. به دستور آیریس آن را بلند کرد، روی شانه‌اش گذاشت و به سمت کافه رفت. &quot;رینگ&quot; در باز شد و زنگوله ی پشت در دوباره صدایی از خود بیرون داد.اوون شنل پوش را روی زمین،‌ جلوی پای بقیه گذاشت. همه ی افرادی که مظنون بودند، به علاوه‌ی هنری و لی‌لی در کافه حضور داشتند. اوون صورت او را آشکار کرد. آیریس دستانش را روی پیشخوان گذاشت؛ به دست هایش فشار آورد و روی آن نشست. «خب حالا خانم &quot;رز&quot;  چرا این کار رو کرده؟» رز تلاش می کرد نشان ندهد چقدر عصبی است. پاهایش به خاطر زخمی که سوزن ها ایجاد کرده بودن می سوخت. ضربان قلبش بالا رفته بود. دستانش هنوز مشت بودند. او آنقدر با ناخن هایش به دستش فشار آورده بود که،خون از آنها چکه می کرد. آیریس لبخند آزار دهنده‌ای  به رز زد و ادامه داد:«هی هی یکم به خودت آسون بگیر برج ساعت. این پرونده واقعا ازم جون گرفت؛ مخصوصا وقتی ساعت ۵ روز ۷ سپتامبر رفتی و گفتی که من رو با مقتول شماره ی ۳ دیدی. آه واقعا حیف شد که منو تو زندان ندیدی نه؟» رو به بقیه کرد:« رز یک بیمار اسکیزوفرنی عه.» از آنجایی که هیچ کس این بیماری را نمی شناخت، همه به آیریس خیره شدند و منتظر  توضیح بیشتر ماندند. آیریس لیوانی را از روی پیشخوان برداشت و آن را تکان داد. از داخل لیوان به رز نگاه کرد و توضیح داد:«اسکیزوفرنی به معنای اینه که فرد توهم میزنه. اگر بخوام به طور کامل توضیح بدم، اغلب اونا توهم شنیداری و دیداری می زنن، اختلال ذهنی دارن و هذیون میگن.»  نفسی گرفت و ادامه داد:«اسکیزوفرنی رز کاملا آشکار شده بود؛ اون سال هاست ازش رنج می بره. از جمله از بین رفتن احساساتش و اختلال در ارتباط گیریش. اون سه نفری که مرده بودن دوست های بچگی رز بودند. من فهمیدم که همه ی مقتول ها مثل رز از منطقه ی ۱ پاریس اومده بودن لندن. اما بعد از بیمار شدن اون، دوست هاش ولش کردن. از اونجایی که رز از خونه فرار کرده بود ـ بدون خانواده بود ـ و از یه خاندان اشراف زاده ی  سقوط کرده بود،‌مجبور شد توی کافه کار کنه. بعد از انقلاب فرانسه خاندانش سختی های زیادی کشیدن و بزور زنده موندن. این بهش خیلی فشار آورد و بیماریش بدتر شد. خب حالا به ما میگی صدای توی سرت چی می گفت؟» زر جیغ کشید و فریاد زد:«اون عوضی حرومزاده کنار تو نشسته! نمی بینیش؟‌ با اون موهای سیاهش و چشم های سبز. همونی که داره چشمک می زنه! آه دقیقا شبیه اون. » همه متوجه شدند که او دارد توهم می بیند. رز همانطور که عصبانی بود شروع به گریه کردن کرد:«اون گفت با این کار دنیا نجات پیدا می کنه. هی می گفت. پشت سر هم! صداش تا زمانی که اونا رو نکشته بودم آروم نمی شد. بعد از مرگ اونا آروم شد ولی…ولی تو اومدی و همه چیزو خراب کردی. اون منو می زد،‌ اون داد می کشید…» آیریس که از شنیدن حرف های او رنجیده شده بود پرسید:«گردنش الان کجاست؟» دختر تته پته کنان گفت:«دس…دستتو یکم بالا ببر و ب…بعد راست.» دختر دستش را حرکت داد و گردن توهم رز را گرفت. «الان روی گردنشه دستم؟» رز با سکوتش آن را تایید کرد. آیریس دستش را فشار داد و بعد مشت کرد. ( اینجا رز توهم را می بیند که دارد خفه می شود.)*  «حالا که مرده می‌تونی یکم بخوابی.» هنری خیلی آرام به نقطه فلج رز ضربه زد و دختر را بیهوش کرد. «آه، حسو حاله توضیح دادنم رو خراب کرد.» از روی پیشخوان پایین پرید. بعد یک سری کاغذ و مدارک را روی زمین کنار رز انداخت.صدای کالسکه ی اسکاتلندیارد به گوش می رسید.  آیریس خطاب به لی‌لی گفت:«بقیه شو به خودت می‌سپرم.» کلاه شنلش را کشید و با تمام سرعت از در پشتی فرار کرد.لی‌لی به دیوار تکیه داد و زیر لب گفت:« آیریس همیشه از دیدن آدمای مریض بدش میومد.» اوون و هنری بعد از روشن کردن چراغ ها برای ماموریت بعدی از کافه خارج شدند. بقیه ی افرادی که قبلا توی لیست مظنونین بودند هم، در شک عظیمی فرو بودند.* * *آیریس سوار بر اسب سیاهی به سمت خانه حرکت می کرد. پسر ها هم با تمام سرعت او را دنبال می کردند. هنری پرسید:«می خوای با اسب به پاریس بریم؟» دختر جواب داد:«معلومه که نه! اول می‌ریم تا لباس درست و حسابی بپوشیم بعد با قطار به سمت پاریس راه می‌افتیم.» اوون هم سرعتش را زیاد کرد تا کنار آیریس سواری کند. وقتی به او رسید، خطاب به آیریس گفت:«حالت خوبه؟ پوستت مثل گچ شده.» آیریس آهی کشید و غرغر کرد:«اون دختره حداقل می تونست بدون گریه مکالمه رو پیش ببره. فقط دلسوزی منو می خواست.» بعد از این حرف هیچ کس تا خانه صحبت نکرد.**(‌۱:۳۰ بامداد،‌ امارت آیریس)دختر سرهمی سیاه پوشیده بود که کیف کمری به کمرش و خنجری به پایش وصل بود. هنری و اوون هم لباسی مانند او پوشیده بودند، فقط با یک تفاوت. اینکه هر کدام سلاح های مخصوص خودشان را داشتند. آیریس در خانه را باز کرد و گفت:«بریم؟» پسر ها هم زمان جواب دادند:«بریم.»تنها صدایی که شنیده می‌شد صدای قطار بود. مردی بلند داد زد:«قطار پاریس داره حرکت می کنه.» پسر ها مانند سایه از آخرین در وارد قطار شدند؛ اما آیریس ده متر آن‌ور تر از ایستگاه قطار از روی اسبش پایین پرید. کلاه شنلش را سرش گذاشت و تا زمانی که قطار شروع به حرکت کند، صبر کرد. وقتی قطار از کنارش رد می‌شد، به سمتش دوید و روی پین اتصال آخرین واگن و یکی قبل از آن پرید. هنری دستش را به سمتش برد و گفت:«کمک لازم داری؟» آیریس دستش را گرفت و با احتیاط رو پین راه رفت. در آخر با کمک هنری وارد قطار شد.هنری او را به سمت کوپه‌یشان راهنمایی کرد. وقتی وارد شده بودند که مامور چکاپ بلیط رفته بود. آیریس خودش را روی صندلی انداخت و استراحت کرد. اوون که همچنان راجب قاتل پرونده کنجکاو بود پرسید:«می‌شه حرف توی کافه‌ات رو بدی؟» آیریس هاج و واج به اوون نگاه کرد:«منظورت چیه؟» هنری به جای برادرش گفت:«یعنی بگی چرا رز مریض شد و چطوری؟» دختر خندید و گفت:«آهان! اسکیزوفرنی می‌تونه به دو دلیل به وجود بیاد. یا با ارث به اون رسیده باشه یا بخاطر عوامل محیطی.» اوون پرسید:«خب حالا کدوم یکی برای رز اتفاق افتاده؟» آیریس جواب داد:«دومی. اون بخاطر آزار و اذیت از طرف نامزدش و فساد خانوادش این بیماری رو گرفته. البته که مری‌جوآنا هم بی اثر نبوده. ولی عجیب بود که مشخصات توهمش دقیقا عین مال نامزدشه.» اوون دوباره سوالی پرسید:« پس چرا اون دخترا رو کشت؟ چرا اونا باید می مردن؟» آیریس با موهایش کمی ور رفت و بعد با شک جواب داد:«این بیماری هنوز ناشناخته‌ست ولی رز گفت توهمش گفته اونا رو باید بکشه. احتمالا بخاطر تنفری که رز از اونا داشته بیماری هم اینطوری عمل کرده.» بعد از دقایقی هنری گفت:«پس ما…» آیریس با پوزخندی حرفش را ادامه داد:«…میریم تا پرونده رو ببندیم.» آنها حدود دو ساعت تا پاریس راه داشتند. از آنجایی که راه طولانیی بود استراحت کردند.**(پاریس ۴:۳۰ صبح،‌ امارت نامزد رز)آیریس ماسکش را روی صورتش قرار داد و به پسر ها علامت داد. سومین پنجره از سمت راست، در طبقه دوم اتاق نامزد رز بود. اوون و هنری قرار بود نگهبان ها را بیهوش کنند تا او بتواند به امارت نفوذ کند. دختر بالای درختی کنار دروازه‌ی آهنی سیاه رنگی منتظر بود.دو دقیقه بعد اوون سوت بلندی زد. این علامت بود! &quot;اونا واقعا پسرای منن!&quot; این چیزی بود که در ذهن آیریس می گذشت.قلاب را از توی کیف کمریش برداشت. آن را چرخاند و به سمت بالکن اتاق نامزد رز پرتاب کرد. طناب را کشید تا مطمئن شود که قلاب به حصار بالکن گیر کرده است یا نه. بعد از روی درخت پرید و با سرعت به طرف ساختمان رفت. وقتی نزدیک ساختمان شد پاهایش را جلو برد و مانند عنکبوتی کوچک از دیوار بالا رفت. دستانش را به بالکن گرفت و خودش را بالا کشید. بلند شد و لباسش را مرتب کرد. سنجاق سری از توی موهایش در آورد و قفل پنجره را باز کرد. سنجاق را توی کیفش گذاشت و بعد با هر دو دستش پنجره را باز کرد.باد پرده ها را نوازش می کرد. صدای قدم هایش هم به گوش نمی رسید. خیلی آرام وارد خانه شد؛ اما متاسفانه پسر بیدار بود. فرد شنل پوش را دید که از پنجره وارد شده است. چشمانش که مانند یاقوت می درخشید. آنقدر خیره کننده بود که فراموش کرد بترسد. دختر خنجر نقره ای با طرح گل سوسن عنکبوتی را به سمتش گرفت. بالاخره به خودش آمد. –تو کی هستی؟؟ –نیازی نیست بدونی.–ج…جلو نیا!پسر تا جایی که می توانست عقب رفت. به دیوار چسبیده بود. دختر زیر لب گفت:«همون اول باید به عاقبت کارهات فکر می‌کردی.» آیریس پایش را به دیوار کنار سر پسر کوبید تا نتواند جا خالی بدهد و بعد خنجر را پرتاب کرد. دختر نیشخندی از زیر ماسک زد«امیدوارم مرگ دردناکی داشته باشی.» این حرف را زد و در نور خورشیدی که تازه طلوع کرده بود ناپدید شد.**( لندن ۸ صبح،‌ دفتر کاراگاهی)‌پسری با موهای قهوه‌ای ژولیده و چشمانی به رنگ آسمان صبح در راهرو می دوید. در اول را رد کرد، از در دوم هم گذشت، اما در سوم را جوری باز کرد گویی قتلی در آنجا رخ داده است. روزنامه ای در دست داشت. آن را بالا برد و شروع به تکان دادن کرد. «رئیس این همون روزنامه‌ای که دنبالش بودی…» دختری با موهایی خورشیدی رنگ روی مبل کنار پنجره نشسته بود. لیوان شکلات داغ به همراه شکلات اضافه و روزنامه ای در دستش بود. با دقت آن را می خواند. «متاسفم اوون دیر رسیدی. لی‌لی وقتی می خواست برام شکلات داغ بگیره روزنامه هم گرفت.» جرعه ی دیگری نوشید. بعد روزنامه را روی میز انداخت و گفت:«این پرونده هم بسته شد.»توی روزنامه نوشته بود: &quot;مرگ ناگهانی پسر رئیس جمهور فرانسه –نامزد خانم رز آرلا پیازه– مردم را نگران کرده است. اگرچه آنها تلاش کردند که آن را پنهان کنند ولی معلوم شد که رگ گردن او توسط  قاتلی به نام سوسن خونین بریده شده است و شواهداتی از فساد او برملا شد… &quot;آیریس لبخند شرمنده ای زد و گفت:«متاسفم اوون دیر رسیدی. لی‌لی وقتی می خواست برام شکلات داغ بگیره روزنامه هم گرفت.» جرعه ی دیگری نوشید. بعد با قیافه ی پیروزمندانه ای روزنامه را روی میز انداخت و گفت:«این پرونده هم بسته شد.»#برج-ساعتی(تقدیم و تشکر: من می خوام این داستانو به دوستام تقدیم کنم همونایی که خیلی ازم پشتیبانی کردن و من ممنونم از  ح.د و م.ف که نقش ویراستار رو برام بازی کردن. البته که ابرام جونم (ف.ا) ایده‌ی این داستان رو توی سرم انداخت و من از اول این رو فقط برای فاطمه نوشتم. از خوانندگان هم ممنونم که وقتشون رو برای خوندن داستانم گذاشتن.) </description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Tue, 22 Apr 2025 23:02:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برج‌ساعتی(بخش۱۹)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B1%DB%B9-dcgxcb9fxxfp</link>
                <description>– اشکالی نداره من پیشتم فقط اونو بکش، بکشش.– خفه شو! دیگه حرف نزن!کلاهش را سرش کرد، با دقت صورتش را پوشاند و با احتیاط تمام به اطراف خود نگاهی انداخت؛ بعد از برج ساعتی بیرون آمد. اما او متوجه نشد که هنری خیلی اتفاقی صدایش را شنیده است.*‌   *   *آیریس رو به روی تخته‌ی جرم ایستاد. دستش را به چانه‌اش گرفت و گفت:«خب، الان همه‌ی جواب ها رو می‌دونم بجز اینکه چرا برج ساعتی…؟» لی‌لی همانطور داشت وسایلی که برای تله لازم بود را جمع می کرد گفت:« شاید اون مکانی که براش خاصه یا دردناکه. شاید هم به دلیل صدای…» آیریس حرف لی‌لی را ادامه داد:«ناقوس اون رو انتخاب کرده!» بعد از این حرف آیریس لبخندی زد و گفت:«تو واقعا یه نابغه‌ای لی‌لی!» لی‌لی با این حرف خندید و به کارش ادامه داد.&quot;تق تق&quot; کسی به در می کوبید. انگار که خیلی عجله داشته باشد. آیریس دستگیره را با احتیاط چرخاند و در را باز کرد. ناگهان پسر بچه ای او را بغل کرد. آیریس حیرت زده به لوییس نگاه کرد. او گریه می کرد. به زور کلمات از دهانش بیرون می آمدند:«خواهش می‌کنم نرو! خطرناکه هاااا.» لئو هم تایید کرد. آیریس که تازه متوجه حضور لئو شده بود خندید. لئو آزرده گفت:«چرا می‌خندی؟» آیریس اشک هایش که از سر خنده‌ی زیاد سر ریز شده بودند را پاک کرد و جواب داد:«نگرانم بودید جوری که اومدید اینجا. برام جالب بود حقیقتا.» بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:«من خیلی قوی تر از اون چیزیم که فکر می کنید. نگران نباشید من بدون یه خراش بر می گردم.» لی‌لی که جمع کردن وسایل را تمام کرده بود، شیرکاکائویی برای لوییس درست کرد تا آن را آرام کند. فقط ۹ ساعت تا ۱۲ نیمه شب مانده بود. همه توی دفتر کار دختر ها نشسته بودند. آیریس درمانده راه می رفت. منتظر هنری بود. ۳ ساعت گذشته بود اما هنوز خبری از او نبود. &quot;تق تق تتق&quot; پسر جوانی از پشت در گفت:«روزنامه نگار مخصوص خانم آیریـ…» آیریس به سمت در هجوم برد. در را هول هولکی باز کرد و گفت:«برگشتی!» هنری کلاهش را درآورد و گفت:«چطور می تونم ارباب عزیزم رو منتظر بزارم؟» با شنیدن این حرف آیریس دو قدم عقب رفت. هنری هم با لبخند رضایت مندانه ای وارد اتاق شد. لی‌لی گفت:«از اذیت کردنش لذت می بری نه؟» هنری در جواب فقط لبخند زد.آیریس آهی کشید و گفت:«فقط اطلاعاتو بده هنری، اطلاعات.» هنری که قبلا پاداشش را دریافت کرده بود پاکتی سیاه رنگ را از کیفش در آورد و جلوی آیریس گرفت. دختر دستی به مو های پسر کشید و گفت:«کارت خوب بود. ممنونم!» هنری با خودش گفت:«این هم از پاداش اضافی.» آیریس با احتیاط در پاکت را باز کرد. برگه ها را در آورد و با بیشترین سرعتی که می توانست آن را خواند. بعد چند کلمه را تکرار کرد:«فساد خانواده،‌ نامزد پسر رئیس جمهور فرانسه…» بلند خندید و گفت:«از دست نامزدش فرار کرده و اینجا پناه گرفته.» برگه ی بعدی را خواند. این دفعه راجب کار های نامزد رز با او بود. آیریس با نارضایتی زیر لب زمزمه کرد:«تچ، چه آدم مزخرفی.» برگه ها را به لی‌لی داد و گفت:«میشه تو هم بخونیشون؟» او لباسی را که برای تله گذاری لازم بود را به آیریس داد و جواب داد:« تا من می خونمشون تو هم برای اون حاضر شو.» آیریس مانند سرباز ها صاف ایستاد و دستش را کنار سرش نگه داشت.«چشم قربان!» بعد خنده ی ریزی کرد و لباس را گرفت. لباس در اصل از دو تکه تشکیل شده بود. بالا تنه‌ی آن یک تاپ سفید ساده بود و پایین تنه یک دامن پف‌پفی صورتی رنگ بود که جدیدا برای نمایش ها و رقص ها مد شده بود. البته آن با یک لایه‌ی خاص که چند سیم به آن وصل بود، پوشیده شده بود. لایه ای که می توانست آن را نجات دهد. از آنجایی که این بار قاتل با مقتول ارتباط نزدیکی ندارد و نمی تواند آن را دعوت و به آن تریاک و شراب بدهد (بخوراند)،‌ قرار است ریسک کند و خودش با دستان خودش بیاید تا کلک آیریس را بکند. پس آنها به دو گروه تقسیم شده بودند. گروه یک به برج ساعتی می رفت و نقش طعمه را بازی می کرد و گروهی دیگر بقیه را به کافه می بردند و آماده می شدند تا توضیح دهند چه کسی قاتل است و چرا. البته تمام این ها حدس و گمان های آیریس بود و امکان داشت همه چیز اشتباه در آید.  فقط ۵ ساعت مانده بود. با کالسکه تا برج ساعتی حداقل ۱ ساعت راه بود. اوون با کالسکه‌ای کوچک رنگ و رو رفته‌ای، جلوی در منتظر آیریس بود و پشت او هنری برای لی‌لی صبر کرده بود. دختر ها در بزرگ سیاه رنگ را باز کردند. باهم خداحافظی کردند و هر کدام به سمت کالسکه‌ی خود رفتند.ــ آیریس…ــ بله؟ــ کار احمقانه‌ای نکن فقط!ــ ای بابا! تو که می‌دونی نمی‌شه.لی‌لی آهی کشید و سوار کالسکه شد و در افق محو شد. بعد از اینکه آنها رفتند آیریس اسبی را کالسکه جدا کرد و رویش نشست. بعد قبل از اینکه اوون واکنش دهد راه افتاد. ضربه ی آرامی با پاشنه ی پا به اسب وارد کرد و فریاد زد: «هیا!‌ بزن بریم موش کوچولو رو بگیریم!» اوون وحشت زده سوار آن یکی اسب شد. فریاد زد:«ریــــــــــــــــیــــــــــــــس چرا این کا رو با من می کنیــــــــــــــــــــی!‌ من نمی‌خوام جوون مرگ بشـــــــــــــــــــــــــــم!» آیریس فقط خندید و ادامه داد. او باید هیجانش را خالی می کرد تا اشتباهی خود را لو ندهد. *    *     * (‌۹ نوامبر، ۱۱ شب برج ساعتی)اوون طناب را  بین دیوار ها قرار داد و خودش پشت ستون قایم شد. آیریس کفش هایش را در آورد. جوراب های مخصوص رقصش را پوشید. به سمت در کوچکی‌ رفت که به بیرون برج راه داشت. حدود دو متر عرضش بود. آیریس شروع به رقصیدن کرد.	فرد شنل پوش نگاهی به برج ساعتی انداخت. موهای طلایی‌ رقصنده زیر نور ماه می درخشید. باد که پارتنر او بود، آخرین برگ های روی زمین را برداشت و با خود جا به جا کرد. حیف آن همه زیبایی!‌ او باید گوش می کرد و از گروه رقص جشن ستاره ها انصراف می داد. او به سرعت قفل در را شکاند و وارد برج شد. از پله های چوبی رنگی که پوسیده بودند بالا رفت. دستی به دیوار های رنگ و رو رفته زد. نفس نفس زنان ۵ طبقه بالا رفت.(نویسنده: برادر خیلی دیر کردی دیگه از ۱۲ گذشت میخوای برگرد.)‌ بالاخره به آخرین طبقه رسید. روی نوک پاهایش راه می رفت. دستگیره ی در کوچک را چرخاند و در را باز کرد.  دو دقیقه تا ساعت ۱۲ مانده بود. تنها کاری که مونده بود این بود که رقصنده را هل بدهد. به دیواره برج ساعتی تکیه داد. بعد از تعقیب کردن آنها خسته شده بود. خوشبختانه رقصنده بوی الکل می داد. او آنقدر مست بود که نتواند حضور او را تشخیص دهد. رقصنده مانند جواهری زیبا زیر نور ماه می درخشید. &quot;دینگ دینگ…&quot; همانطور که فکر می کرد زمان تمام شد. لگدی به کمر آیریس زد و آن را از بالای برج ساعت پرتاب کرد. با مهارت هایی که در رقص داشت توانست بچرخد و خطر افتادنش را رفع کند.  او چک کردن اینکه قربانی زنده است یا مرده آنجا را ترک کرد. زمانی که می خواست به سمت پله ها برود پایش به چیزی گیر کرد و افتاد. نور کمی داخل برج ساعتی می تابید و او نمی توانست واضح اطرافش را ببیند. اما چرا همه چیز تار شده بود؟ چشم هایش را مالید،‌اما چیزی تغییر نکرد. به پایش دست کشید. با آخرین جانی که داشت فریاد زد:«چی؟ این سوزن کوفتی کی توی پای من رفت…» و او بی هوش شد.منظره شهر زیبا بود. نور های زرد بین ساختمان ها مانند کرم های شب تاب بین چمن می ماندند. لایه رویی پیراهن که برای زیبایی استفاده می شد،‌ حالا به چتر نجاتی تبدیل شده بود که آیریس را نجات داده بود. «یکمی راست، الان دیگه روی چمن فرود میام.» این را گفت و نفسش را بیرون داد. پاهایش به زمین رسیدند. جوراب هایش با قطرات قدیمی باران که روی برگ ها مانده بودند، خیس شدند. نفس عمیقی کشید و ناگهان شروع به سرفه کردن کرد:«لعنت به الکلی که روی لباسم  ریختم!» بعد سیم های چتر نجات را از دور کمرش جدا کرد و آن را با قدم های بزرگی مانند سرباز ها، تا جایی که اسب ها را بسته بودند کشید. زیر درخت بلوط بزرگی دو اسب سیاه اصیل قرار داشت. روی یکی از آنها کیف بنفشی بود. آیریس کیف را باز کرد و از توی آن شنلی بزرگ در آورد و بجای آن چتر نجات را توی کیف چپاند. شنل را تنش کرد و منتظر اوون ماند. پنج دقیقه‌ی بعد اوون از برج ساعتی بیرون آمد. قاتل را روی شانه هایش قرار داده بود و نفس نفس زنان به سمت درخت بلوط بزرگ می آمد. وقتی رسید،‌ قاتل را روی اسب گذاشت و آن را با طناب بست تا از روی اسب نیفتد. آیریس گفت:«به سمت کافه راه بیفتیم؟» اوون لبخند زد و گفت:«حتما!» سوار اسب ها شدند و با سرعت به سمت کافه حرکت کردند.#برج-ساعتی</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Tue, 22 Apr 2025 11:54:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برج ساعتی(بخش ۱۸)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B1%DB%B8-ske4wl8kpog4</link>
                <description>با خودش مرور کرد:« خانواده های مقتول ها، فروختن بچه هاشون، فرانسه، موهای سیاه، گروگان گرفتن خواهر الیور…» آیریس لبخندی زد و سرش را برای نشانه ی همدردی تکان داد:« امیدوارم خواهرت زودتر برگرده. ممنون از همکاریت! می‌تونی بری.» و اینگونه بود که بازجویی از الیور به پایان رسید.بعد از اینکه الیور کافه را ترک کرد، آیریس از جایش بلند شد و دستش را روی شانه ی دختری با مو های ماهگونی و چشمانی پر کلاغی رنگ داشت،‌ گذاشت. لبخندی دروغین و در عین حال بی عیب و نقص زد. «می تونی برامون قهوه بیاری؟» دختر چشمانش را چرخاند و بدون اینکه به سمت آیریس برگردد جواب داد:«الان براتون میارم.» پنج دقیقه ی بعد او با یک سینی چوبی بدر دستانش کنار میز دختر ها ایستاد. قهوه ها را روی میز قرار داد و گفت:«چیز دیگه ای هم میل دارید؟» آیریس جواب داد:«بله،‌یکم اطلاعات.» دختر یکی از ابروهایش را خم کرد و با شک و تردید گفت:«ها…؟ منظورت چیه؟» لی‌لی گفت:«خوبه حداقل نفرتتو از اشراف مخفی نمی کنی.» آیریس به حرف او اضافه کرد:«برای قتل هم که دلیل خوبی داری. چطوری می خوای ثابت کنی که اون سه تا دختر رو نکشتی.» هنری که متوجه وضعیت نمی‌شد آرام در گوش آیریس ازش پرسید:«مگه اون می دونه ما راجب چی داریم حرف می زنیم؟» آیریس جواب سوالش را با سوال داد:«مگه کسی که فال گوش وایساده بوده می‌تونه بی خبر باشه؟» دختر موهایش را عقب داد و با حالتی تحقیر آمیز گفت:«آه انگار لو رفتم. پس اونقدر ها هم که فکر می کردم احمق نیستی.» هنری زیر لب زمزمه کرد:«به کی میگی احمق دختره ی مادر مرده…؟!» اما آیریس و لی‌لی واکنشی نشان ندادند و فقط به دختر زل زدند. یک جورهایی با چشم هایشان با او حرف می زدند. دختر روی صندلیی نشست. دقیقا همان صندلیی که الیور رویش نشسته بود. صادقانه توضیح داد:«من برای چی باید اون دخترا رو بکشم؟ نفرت من از اشرافی که فکر می کنن خیلی خوبن و برتر از همه هستن. تازشم من اگر بخوام کسی رو بکشم اون رییسمه؛ می تونم اون رو با سم توی قهوه ی صبحگاهیش بکشم. چرا باید انقدر به خودم زحمت بدم تا فقط رسواش بکنم؟» هنری ناخودآگاه گفت:«منطقیه…»اما آیریس فقط پول را روی میز کوبید و گفت:«دلایلت خیلی قانع کننده نبود، اما ممنون بابت اطلاعات. خوشمزه بود.»  در ادامه‌ی حرفش گفت:«بریم دیگه.» &quot;جرینگ &quot; یک بار دیگر صدای زنگ در کافه با بسته شدن در، درآمد. آیریس به آسمان نگاهی انداخت. ابرها کنار رفته بودند و فقط خورشید درخشان در آسمان بود و مانند الماسی که برش خورده بود خودنمایی می کرد. با این حال نسیم ملایمی می وزید. آب و هوایی کاملا مناسب کار و تحقیق. «هنری لطفا برو و راجب رز تحقیق کن.» هنری پرسید:«همون صندوقدار؟» سر تکان داد:«آره» پس هنری راهش را از دخترها جدا کرد و به سمت مرکز شهر رفت.لی‌لی به آیریس گفت:«به همون چیزی که من دارم فکر می‌کنم فکر می کنی؟» آیریس نیشش تا بناگوش باز شد:«دقیقا به همون چیزی که تو فکر می کنی دارم فکر می‌کنم.» هردو هم زمان گفتند:«وقتشه موشا رو گیر بندازیم!»*           *           *آدمی شنل پوش که گوش‌هایش را گرفته بود، فریاد کشید. طنین صدایش در برج ساعتی می پیچید؛ اما کسی آن را نمی شنید. دردهایش را بیرون ریخت. کسی جز قطعات مکانیکی ساعت حاضر نبود آنها را بشنود. دقیقا همانطور که او گفته بود شد. البته که اگر آن چای با ماری‌جوآنا را نمی خورد دیگر اوضاعش این نبود. تحت فشار بودن،‌ فساد خانواده و کسی که همیشه ازش سوءاستفاده می‌کند. همین ها برای روانی کردنش کافی بود. ولی بدتر از همه این بود که او طرد شده و تنها بود. – اشکالی نداره من پیشتم فقط اونو بکش، بکشش.– خفه شو! دیگه حرف نزن!کلاهش را سرش کرد، با دقت صورتش را پوشاند و با احتیاط تمام به اطراف خود نگاهی انداخت؛ بعد از برج ساعتی بیرون آمد. اما او متوجه نشد که هنری خیلی اتفاقی صدایش را شنیده است.#برج-ساعتی</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 21:29:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برج ساعتی(بخش۱۷)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B1%DB%B7-agdv26mei2x5</link>
                <description>«من این مدارک رو با خودم می برم. هرمس مراقب &quot;خواهرت&quot; باش که بیشتر از این توی این پرونده خودشو درگیر نکنه.» بعد بلندتر اضافه کرد:«شنیدی موش کوچولو؟ فضولی توی این پرونده رو تموم کن این کارت فقط برای من مشکل می‌تراشه.» بعد بیرون رفت و در را پشت سرش بست. **(۶ صبح روز ۹ نوامبر)هنری سه بار پشت سر هم به در اتاقی که آیریس درونش بود ضربه زد. «من دارم میام.» این را گفت و دستگیره را چرخاند. با خوشحالی پرید و گفت:«ارباب جون برای دیشـ…» پایش روی یک برگه‌ای رفت و لیز خورد. &quot;بوم&quot; با دردناک ترین حالت ممکن افتاد. «آخ…این دیگه چی بود…» همانطور که ناله می‌کرد برگه را از روی زمین برداشت و نگاهی به آن انداخت. «ساعت کاری کارکنان بار کالادیوم؟» آیریس با موهای ژولیده،‌چشمانی پف کرده و قرمز به سمت هنری برگشت و گفت:«درسته! اینا باعث میشه بی گناهی لئو ثابت بشه.» لب و لوچه ی هنری آویزان شد. «بهم نگو که کل شب رو داشتی روی پرونده کار می کردی؟!» آیریس چشمانش را دزدید و به دور دست خیره شد:«شاید…» بعد برای اینکه موضوع را عوض کند گفت:«بگذریم،‌ الان باید صبحانه بخوریم و بریم ملاقات آخرین مظنون ها.» هنری از جایش بلند شد و نفس عمیقی کشید تا دوباره را آرامشش به دست بیاورد. زیر لب گفت:«آخه کدوم زن اشراف زاده ای همچین کاری میکنه؟»آیریس مدادش را از توی موهایش برون کشید و موهایش را باز کرد. «موهامو شونه می کنی؟ اگه با این وضعیت برم پیش لی‌لی قطعا سکته می کنه…» هنری گفت:«معلومه که سکته می کنه! تازه منم دعوا می کنه که چرا خوابیدم و مراقب تو نبودم.» دختر روی صندلی جلوی آینه نشست و خنده‌ی ریزی کرد. *         *        * لی‌لی با نگرانی دور تا دور اتاق راه می رفت. «دیر کرده دیر کرده. نکنه دوباره تا دیر وقت داشته روی پرونده کار می کرده؟ اگه اینطور باشه با دست خودم اون لئو رو له می کنم…» همانطور که با خودش حرف میزد، در قژ قژ کنان باز شد. «من برگشتـ…» لی‌لی به سمت آیریس دوید و او را در آغوشش کشید. «اصلا می دونی چقدر نگرانم کردی؟» دختر چشم هایش را از لی‌لی گرفت و به هنری نگاه کرد و خنده‌ی دروغینی به لی‌لی تحویل داد. **( یک ساعت قبل)«ارباب علاوه بر موهات باید به صورتت هم برسیم…» آیریس با وحشت به هنری نگاه کرد. تته پته کنان گفت:«منظورت…اینه که…» هنری جواب داد:«بله باید آرایشت کنیم.» آیریس سرش را به میز کوبید. «نمی خوام!»«تا تو باشی که از این به بعد حرف خانم لی‌لی گوش کنی.» **(زمان حال)‌آیریس در دلش گفت:«حتی نمی تونی تصور کنی که چقدر دردسر کشیدم.» بعد لی‌لی را از خودش جدا کرد و گفت:«بریم آخرین مظنونا رو ببینیم. اونا الان باید توی کافه رویال باشن. آه راستی هنری هم میاد.» هنری که بدنش می‌لرزید خودش را نشان داد. لی‌لی مشکوکانه او را مشاهده کرد. ازش پرسید:«چیزی رو داری مخفی می کنی؟ آیریس دوباره نخوابیده؟» آیریس با نگاه خشک و سردی هنری را زیر نظر گرفت. هنری سریع و کوتاه جواب داد:«نه ارباب به موقع خوابیدن.» (ذهن هنری الان:«خدایا منو از دست این دو تا رفیق نجات بده.») لی‌لی شنل و کلاهش را پوشید و گفت:«پس بریم.»توی راه آیریس مدارکی که پیدا کرده بود را به لی‌لی نشان داد. لی‌لی نتیجه گیری کرد:«پس فقط سه تا مظنون می‌مونه،‌ الیور ادواردز، دایانا هانتر و رز پیاژه» آیریس گفت:«درسته. رز پیاژه همیشه پشت پیشخوان،‌ دایانا یه پیشخدمت ساده ست و الیور ادواردز یه پسر  اشراف زاده‌ست که مشتری ثابت اونجاست.» برعکس آیریس کیف هنری حسابی کوک بود. او مانند بچه ۵ ساله بالا پایین می‌پرید و می‌دوید. او بالاخره همراه اربابش به یک ماموریت می رفت.آیریس در قهوه‌ای رنگ را باز کرد. &quot;رینگ&quot; زنگ پشت در کافه به صدا در آمد. کارمندی که قرار بود پشت پیشخوان باشد نبود. زر دوباره یک گوشه نشسته بود و گوش هایش را با دستانش پوشانده بود و زیر لب تکرار می کرد:«ساکت شو ساکت شو…» آیریس یک بار دیگر او را نادیده گرفت و به سمت میز همیشگیش رفت. روی صندلی چوبی نشست و آهی کشید:«تا دو دقیقه ی دیگه قراره بدبخت شیم، پس بهتره الان خودتونو آماده کنید.» دقیقا بعد ۱ دقیقه و ۵۹ ثانیه مردی با موهایی به رنگ گل بنفشه وارد مغازه شد. به نظر میرسید اشراف زاده باشد، یا حداقل از طبقات بالای جامعه. کتی از چرم گاو پوشیده بود. ساعت جیبی‌ای از جنس طلا از جیبش بیرون آورد. بعد به اطرافش نگاه کرد؛ وقتی چشمش به آیریس و لی‌لی افتاد. گل از گلش شکفت. با عجله ساعتش رو توی جیبش چپاند و سمت میز دختر ها رفت. بعد با هیجان و چشمانی درخشان شروع به صحبت کردن کرد:«سلام خانما!‌ این روزا ندیدمتون…» آیریس دستش را بالا برد و خیلی جدی گفت:«یکم جدی باشید. ما برای تفریح نیومدیم، ما برای حل کردن پرونده ی قتل اومدیم، که حتی تو هم یکی از مظنون هاش هستی.» چشمان طلایی الیور درخشانی خود را از دست دادند. نفس عمیقی کشید. صندلی کنار هنری را عقب کشید و رویش نشست. با صدایی متفاوت تر از ۲ ثانیه پیش گفت:«و چرا به من مشکوکی؟»  دختر موهایش را با کش کوچکی بست؛ دست‌هایش را روی میز گذاشت و بدون لحظه‌ای تردید رفت سر اصل مطلب :«خواهرت رو گروگان گرفتن. هرچند دزد ها انقدر توی مخفی کردن هویتشون خوب بودن که هنوز هویتشون رو نفهمیدم. البته فقط این نیست که تو رو به یک مظنون تبدیل کرده. بخش بعدی اینکه تو هم شبیه قاتل کوچولو چپ دستی.» لی‌لی حرف آیریس را ادامه داد:«و الان تو نیاز به توجیه زمانی و مدرک برای ثابت کردنش داری.» الیور پرسید:«همون قتل زنجیره ای که ساعت ۱۲ نزدیکای برج ساعتی رخ داد؟» هنری با بی حوصلگی گفت:«آره همون.» الیور که تازه متوجه حضور هنری شده بود،‌ بدون اینکه فکر کند گفت:«تو دیگه کی هستی؟ کی اومدی اینجا؟» پلک آیریس پرید. بی احترامی به افرادش و دوستانش برایش قابل تحمل نبود. خودش مهم نبود؛ او بخاطر جشن های اشراف زاده ها پوست کلفت شده بود، پس دیگر برایش مهم نبود. با لحنی عصبانی مختصر و مفید جواب داد:«‌‌ اون پسر منه و از اول هم اینجا بوده.» الیور از جایش پرید و روی میز کوبید:«چی! چی داری میگی؟» لی‌لی خیلی محکم جواب داد:« این مسائل به شما مربوط نمی‌شه. شما اول به توجیه زمانیت و مدرک همراش فکر کن.»  الیور که شرمنده شده بود آرام و بی سر و صدا سر جایش نشست.  دو دقیقه ی بعد الیور شروع به حرف زدن کرد. « موقع تست گروه رقص جشن ستاره ها،‌ خانواده هایی که الان بچه‌هاشون به قتل رسیده خواهرم رو دیدن. از اونجایی که اونا نمی‌خواستن خواهر یک اشراف زاده‌ای که تازه نفسه بجای دخترای اونا توی گروه رقص باشه، چندتا قاتل و دزد حرفه‌ای استخدام کردن و خواهرم رو گروگان گرفتن.»آیریس با دستش چانه‌اش را گرفت. با خودش مرور کرد:« خانواده های مقتول ها، فروختن بچه هاشون، فرانسه، موهای سیاه، گروگان گرفتن خواهر الیور…» آیریس لبخندی زد و سرش را برای نشانه ی همدردی تکان داد:« امیدوارم خواهرت زودتر برگرده. ممنون از همکاریت! می‌تونی بری.» و اینگونه بود که بازجویی از الیور به پایان رسید.#برج-ساعتی</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 19:04:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برج ساعتی(بخش۱۶)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B1%DB%B6-sm8qwwqvbxqo</link>
                <description>پسر خیلی محتاطانه شروع به سرو کردن شراب کرد. لیوان را جلوی او گذاشت.  آیریس  لیوان را بلند کرد و کمی آن را چرخاند. بعد آن را بالا آورد و جلوی چشمش گرفت، جوری که نصف صورت لوکاس دیده می شد. با حالت متفکرانه ای به او خیره شد. لبخند آزار دهنده ای زد و گفت:«پس اینجا یه سرویس اطلاعاتیه که تو رئیسشی.»(‌یک سال پیش، پرونده ی زیرزمین خونین)‌پرونده ای که آیریس و لی‌لی آن را از اسکاتلندیارد دزدیدند، پرونده زیرزمین خونین. پرونده ای که درباره ی مرگ مرموز قاتل ها و جاسوس ها بود. آنها به طرز وحشتناکی شکنجه و بعد کشته می شدند. سرنخ های پرونده به زیرزمین یک بار ختم می شد. بار کالادیوم که رئیسش مردی با موهای آبی بود. مردی به نام لوکاس. (پ.ن: بعدا شاید داستان این را براتون جداگانه بنویسم ولی این در حد یک توضیح کوچک بود که جریان را بفهمید.)‌ لی‌لی کمی تحقیق کرد و فهمید آنجا یک سرویس اطلاعات مخفی است. پس آیریس تصمیم گرفت که فقط آنها را تهدید کند. چون امکان داشت بعدا از آنها استفاده کند. *  *  *لوکاس یک قدم عقب رفت. او از کجا می دانست؟ اصلا او چه کسی بود؟ آیریس چشم هایش را بست و به لبخند زدن ادامه داد. نفسی گرفت و درخواستش را گفت:«من فقط می خوام که جدول زمانی یکی از کارکن‌هات رو ببینم.» لوکاس جواب داد:«متاسفانه نمی تونم اطلاعات کارکن هام رو بهت بدم. این اطلاعات محرمانه ست. »آیریس چشم هایش را باز کرد و آهی کشید:«پس قراره اینطوری پیش بریم.» دختر از روی صندلی‌اش بلند شد،‌دستش را روی میز گذاشت و با یک پرش بلند روی میز پرید و نشست. هنوز لیوان شراب توی دستانش بود. سرش را دم گوش پسر برد. آهسته و شمرده شمرده گفت:«میدونی چرا هنوز زنده ای؟» کمی جام شرابش را تکان داد، به جلو خم شد و زمزمه وار گفت:«چون من خواستم که زنده بمونی.» بعد لیوان شرابش را به سمت پله هایی که به طبقه بالا راه داشتند پرت کرد. «بیا بیرون موش کوچولو. همه چیزو شنیدی نه؟» پسری با موهایی به سیاه ی شب و چشمانی به رنگ اعماق اقیانوس با تردید زیادی خودش را آشکار کرد. آیریس لبخندش را نگه داشت و پرسید:«همه چیز خوب پیش میره &quot;لئو&quot; ؟» لئو باحالتی شرمنده جلوی آیریس ایستاد و به زمین خیره شد. آیریس دستش را روی شانه ی لئو گذاشت:«هی هی! اینجوری نباش. من از قبل می دونستم تو یه مامور اطلاعات مخفی هستی.» بعد سرش را به سمت لوکاس برگرداند و با نگاهی سرد او را ترساند. «نظرت چیه حالا اون جدول زمانی رو بهم بدی، هوم؟» با لحن چاپلوسانه ای گفت:«هرمس جون!» لئو و لوکاس بهت زده به آیریس خیره شدند. لئو بدان اینکه بفهمد از دهنش در رفت:«از کجا اسم رمز رئیس رو میدونی؟» لوکاس که  مضطرب شده بود دندان‌هایش را روی هم سایید. در دلش گفت«این دیگه کی بود؟‌ اصلا چرا این اطلاعات رو می خواست؟»آیریس قهقهه ای زد؛ روی میز کوبید  و گفت:«بینگو!» لوکاس آهی از سر حماقت کارمندش کشید و اعتراف کرد:«درسته! لوکاس هستم، ملقب به هرمس. جدول زمانی کی رو می خوای ببینی؟» آیریس به پسر کنارش اشاره کرد. لوکاس بی میل به سمت دفترش رفت و از گاوصندوق فولادیش یک پاکت در آورد و آن را به آیریس داد. بالاخره لحظه ی سرنوشت ساز رسید. نفسش را حبس کرد و آرام در پاکت مقوایی را شکافت. به برگه ها را دونه دونه، با دقت چک کرد. زیر لب زمزمه کرد:«ساعت ۱۲ ساعت ۱۲ ساعت۱۲…» ناگهان فریاد زد:«یافتم! ایناهاش!» مکثی کرد، بعد بلند جوری که لئو و لوکاس هم بشنوند آن را خواند:« لئو هارپر…ساعت۱۲ شب…زمانی که قتل ها اتفاق افتاد…وسط شیفت کاری بوده! ولی لئو مگه نگفتی که قبل قتلشون اونا رو دیدی؟» لوکاس گفت:«اون به من گفت برای کار ارزیابش میره و میاد. اون با یک نفر دیگه قبل از شیفت کاریش به دیدن مقتول ها رفت.» آیریس تکرار کرد:«یک نفر دیگه؟» سرش را چرخاند و با صدای خالی از احساسی گفت:«منظورت همون دختریه که همراه لئو قایم شده بود ولی هنوز بیرون نیومده؟» بار دیگر آنها را شگفت زده کرد. آیریس که چشمان گرد آنها را دید شروع به غرغر کردن کرد:«اه! باور کنید این چیز خاصی نیست. من فقط به سایه، صدای پا و صدای نفس ها توجه کردم. ببین چهار  پنج متر بیشتر فاصله نداریم!» آیریس که کلافه شده بود مدارک را برداشت، از روی میز پایین پرید و به سمت در سیاه رنگ ورودی رفت. زنگوله ی در دوباره تکان خورد و صدایی از خودش درآورد. «من این مدارک رو با خودم می برم. هرمس مراقب &quot;خواهرت&quot; باش که بیشتر از این توی این پرونده خودشو درگیر نکنه.» بعد بلندتر اضافه کرد:«شنیدی موش کوچولو؟ فضولی توی این پرونده رو تموم کن این کارت فقط برای من مشکل می تراشه.» بعد بیرون رفت و در را پشت سرش بست.#برج-ساعتی</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Thu, 20 Mar 2025 17:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برج ساعتی(بخش۱۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B1%DB%B5-m7sy9bqxiomc</link>
                <description>لئو مات و مبهوت پرسید:«پسر…کوچولوهات…؟» آیریس جواب داد:«اونا پسرای واقعیم نیستن که!! فقط ۳ سال اختلاف سنی داریم!» لئو نفسش را که حبس کرده بود بیرون داد. آیریس دستش را جلوی دهانش گذاشت و خمیازه ای کشید. قطره ای از گوشه ی چشمش فرار کرد. لئو لبخند ملیحی زد و گفت:« نظرت چیه بریم بخوابیم؟» بعد به سمت در قرمز رنگی رفت و آن را باز کرد. «می تونی اینجا بخوابی.» موقعی که آیریس وارد اتاق شد، دستی تکان داد و تشکر کرد. دوباره خودش را روی تخت انداخت. دستش را روی چشمانش گذاشت و آهی کشید. «فقط ۲۳ ساعت تا حل کردن این پرونده مونده… یعنی باید چیکار بکنم؟» او تمام پرونده ها را خوانده بود. هر کدام از آنها می توانستند یک انگیزه ای داشته باشند. اسم مجرمان و انگیزه هایشان را در ذهنش مرور کرد:۱ـ الیور ادواردز : خواهرش توسط یکی از افراد گروگان گرفته شده.(این که چه کسی معلوم نیست. پرونده همچنان باز است.)۲ـ هنری استورم: سقوط خانوادش به خاطر سرمایه گذاری ای برای جشن که در اصل یک کلاهبرداری بود. ۳ـ لئو هارپر: به قتل رسیدن مادرش در طول جشن ستاره ها.۴ـ دایانا هانتر: تنفر از رییس کافه به دلیل تجاوز.۵ـ رز پیاژه: بخاطر پول.زیر لب گفت:«دلیل ها خیلی منطقی هستن. ولی با توجه به اطلاعاتی که از پرونده های MI6 گرفتیم، چند تا از اونا حذف میشن. مثلا هنری چون اون بعد از اینکه اومد پیش من، حدود ۱ سال بعدش، تمام کلاهبردار ها رو گیر انداخت و پول خانواده شو پس گرفت و اونا رو انداخت توی هلفدونی.» اما ناگهان شروع کرد به جویدن ناخنش. «لئو چی؟ اون هم موهای مشکی داره که اونا بترسن و بدتر اینه که اون مقتول ها رو قبل مرگ دیده…» &quot;دینگ&quot; (مثلا صدای چراغ مغزش است.) همه چیز برایش روشن شد. «خودشه!» از جایش پرید. سریع به سمت در دوید،‌ دستگیره ی طلایی ای که روی در طلایی بود چرخاند. آره! چرا قبلا نفهمیده بود؟ بار (Bar ـ به طور کلی انجا یک مکان است که مشروب سرو می‌شود.) ۲۴ ساعته ای که لئو برایش کار می کند! در حالی که شنل خز دارش را می پوشید و خنجرش را برمیداشت،‌ زمزمه کرد:«اون همیشه شیفت شب رو بر می داشته. اگر اونجا شاهدی باشه می تونم لئو رو از لیست مظنونین حذف کنم.» ( سخنی از نویسنده: خب ببینید، اگر برایتان سوال است که چرا آیریس جونمان خیلی اصرار دارد که ثابت کند لئو بی گناه است،‌ باید ارزتان برسانم که همش بخاطر لوییس است. تنها خانواده ی آن بچه ی کوچک بینوا لئو است.) همچنان باران می بارید. نسیم سرد مانند خنجری تیز به صورت آیریس برخورد می کرد. آب و هوا به مردم هشدار می داد که در خانه هایشان بمانند. دختر با تمام توانش می دوید. ریه هایش یخ کرده بودند. با این حال او نمی توانست یک لحظه هم برای آشکار کردن حقیقت صبر کند. ***&quot;جرینگ&quot; زنگوله ی بالای در صدا داد. لوکاس که تازه شیفتش شروع شده بود، از پشت پیشخوان با لبخند گفت:«خوش اومدیـ…» ولی وقتی دختر را دید لبخندش خشک شد. یک دختر با موهای زرد بود. مانند موش آب کشیده شده بود. دختر همانطور که موهایش را کنار می زد و با جدیت گفت:«رئیست رو بیار اینجا. می خوام باهاش حرف بزنم.» لوکاس با شک و تردید گفت:«از همکارامون راضی نیستید چه مشکلی وجود داره؟»   بالاخره آیریس چشمانش را باز کرد. پسری جوون جلوش ایستاده بود. او مو هایی به رنگ دریا داشت که پایینش سفید بود. معلوم بود موهایش را برای هویتش رنگ کرده است. آهی کشید و روی یکی از صندلی های قرمز جلوی پیشخوان نشست. «یه شامپاین لطفا.» پسر خیلی محتاطانه شروع به سرو کردن شراب کرد. لیوان را جلوی او گذاشت.  آیریس  لیوان را بلند کرد و کمی آن را چرخاند. بعد آن را بالا آورد و جلوی چشمش گرفت، جوری که نصف صورت لوکاس دیده می شد. با حالت متفکرانه ای به او خیره شد. لبخند آزار دهنده ای زد و گفت:«پس اینجا یه سرویس اطلاعاتیه که تو رئیسشی.»**(‌یک سال پیش، پرونده ی زیرزمین خونی)‌#برج_ساعتی </description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 19:17:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برج ساعتی(بخش۱۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B1%DB%B4-tsbmycm1yfdd</link>
                <description>قسمت های زیادی از نامه از بین رفته بود اما آیریس یک حدسایی زده بود. الان او یک سرنخ داشت که او را به قاتل می رساند.و در آخر اطلاعاتی که از اسکاتلندیارد به دست آورده بود را باز کرد. شروع کرد به بررسی کردن کاغذ ها. «تچ، یه مشت آشغال بدرد نخور. باید همون موقع اینا رو می سوزوندم.» یک مشت روزنامه های چاپ نشده راجب آیریس و اطلاعاتی که راجب او و کارهایش بود. «واقعا می خواستن با اینا منو مظنون جلوه بدن؟!» چهره ی اهانت آمیزی به خود گرفت و برگه ها را روی میز پخش کرد.ناگهان یک روزنامه ایی از بین آنها خودنمایی کرد. آیریس با بهت زده به آن نگاه کرد. او مطمئن بود که همه ی برگه ها را چک کرده است. روزنامه را برداشت و از روی صندلی بلند شد و شروع کرد به بلند بلند خواندن آن:« سه مقتول از فرانسه آمده بودند. همه ی آنها از خاندان هایی بودند که بعد از انقلاب فرانسه به اوج خودشون رسیده بودند. همه ی آنها روی کافه رویال سرمایه گذاری کرده بودند؛ و عجیب ترین نکته این است که آن دختر ها از آدم هایی با مو های سیاه وحشت داشتند. خانواده های آنها می گفتند بخاطر دعوایی بوده که قبلا با دوستشون داشتند. اما هیچ اطلاعاتی از اینکه اون دوست چه کسی بوده نداشتند.»  آیریس گفت:«این یعنی اون دوستشون از یه خاندان سقوط کرده بوده و اونا برای امنیت اون دوست به مادر پدراشون چیزی نگفتن.» آیریس شروع کرد به خندیدن، خنده های عصبی ای که به طرز وحشتناکی بلند بودند. دستی به موهایش کشید و آن را از جلوی چشم هایش کنار زد. «جالبه…خیلی جالبه!» هنری که دزدکی وارد شده بود،‌ آرام خودش را روی طاقچه ی جلوی پنجره ولو کرد. «چی جالبه ارباب جون؟» آیریس خشکش زد. آرام آرام روی پاشنه های پایش چرخید. هنری با لبخند معصومانه ای به اربابش نگاه می کرد. نگاهت شگفت زده ی آیریس جای خودش را به نگاهی آزرده (خاطر ) داد. «مگه شما دوتا برادر خونه زندگی ندارین؟ مگه تازه منو ندیده بودی؟» آهی کشید زیرلبی گفت:«یکی میره اون یکی میاد.» هنری بدون توجه به آیریس به ماه نگاه می کرد. با آرامش گفت :«هی ارباب می دونستی وقتی ما توی بدترین موقعیت ها داریم جون می کَنیم،‌ ماه هنوز داره می درخشه؟» آیریس روی تخت نشست و پرسید:«منظورت چیه؟» «زمانی که بچه بودم  هر وقت خیلی حالم بد بود رو به ماه می گفتم لعنتی چرا من وقتی دارم انقدر سختی می‌کشم تو هنوز انقدر درخشانی؟» آیریس دستش را جلوی دهانش گذاشت تا جلوی خنده اش را بگیرد. اما ناگهان «پف هاهاهاها…» دیگر نتوانست آن را نگه دارد. هنری لبخند کوچکی به زیبایی ماه زد. آیریس همانطور که می خندید گفت:«تو واقعا همیشه به دادم می رسی.» بعد به سمت او رفت و دستش را روی مو های ابریشمی مانند هنری کشید. «باورم نمیشه تو همون پسر کوچولویی هستی که بزرگت کردم. چه مردی شدی واسه ی خودت!» نفسی گرفت و با لحنی سرزنش کننده و محبت آمیز گفت:«البته نباید از هوش و زیبایی خودت برای زدن مخ زنا استفاده کنی.» هنری آرام سرش را تکان داد. «باشه قول میدم.» چند ماه دیگر می شد ششمین سالی که هنری و اوون با آیریس به امارت آمدند و از آنجایی که تاریخ دقیق تولدشان را نمی دانستند،‌ آن روز را به عنوان تولدشان جشن می گرفتند. شاید اوون بزرگتر بنظر می رسید، ولی در اصل آنها هم سن بودند. آنها دوقلوهای افسانه ای مورد علاقه ی آیریس بودند. ( شاید بهتره بدونید که آنها تازه ۱۵ سالشون میشه.) آیریس پایین طاقچه نشست. پیراهن بنفشش روی زمین پخش شده بود. پاهایش را دراز کرد و گفت:«حالا چرا پیش این زن پیر اومدی؟ میخوای برات داستان بگم مثل قدیما که کابوس می دیدی؟» هنری از روی طاقچه پایین پرید و روی زمین نشست. «به کی میگی پیر؟ تو تازه ۱۷ سالت شده! و در آخر، آره کابوس دیدم. از اون بداشم بود.» آیریس پرسید:«خب دوست داری بهم بگیش؟» هنری با قدم های بلندی مانند سربازان خودش را به تخت آیریس رساند. بعد کفش هایش را در آورد و خودش را روی تخت انداخت. پتو را روی خودش کشید و گفت:«خواب دیدم پلیس مسخره ی لندن تو رو گرفته و بعد سرت رو از برج ساعتی آویزون کرده.» آیریس از جایش پرید و به طرف میز تحریر رفت، با احتیاط شمع را برداشت و روی میز کنار گذاشت.روی دوتا زانو هایش ایستاد و پتو را بالاتر کشید جوری که پتو به چانه ی پسر می خورد. سپس داستانش را شروع کرد:«اول از همه به این چرت و پرتا فکر نکن. می دونی که من خیلی خیلی قویم…» لحظه ای مکث کرد تا داستانش را انتخاب کند:«ام…داستان امشب راجب یه دختر بچه ست که توی بچگی دزدیده میشه. اون بدون اینکه متوجه شود، همراه یه زن بسیار زیبا و مهربون به مخفیگاه دشمنا میره. اون دختر خیلی میترسید؛ اما اون باید خودش رو نجات میداد. دختری که ۳ سالش بود باید کلی فکر می کرد تا راه نجاتی پیدا کنه. خوشبختانه دوست مامانش و برادرانش برای نجاتش اومدن . اما بدشانسی اینجا بود که دزد جون داستان ما با یه خنجر طلایی رنگ دختر رو زخمی می کنه…» هنری که توی حالت خواب و بیداری بود، وسط حرف آیریس می پرد و می گوید:«اون چطور جرئت می کنه دختر عزیزمو زخمی کنه! اون فقط ۳ سالشه!» آیریس خنده ی ریزی کرد و ادامه داد:«خب حالا! این نصفش تخیلات خودمه… خلاصه، دختر کوچولوی داستان ما با پاهای زخمی شروع به دویدن می کنه. اون انقدر فرار میکنه تا می تونه برادراش رو ببینه…» هنری دیگر خوابش برده بود. آیریس آهسته بلند می شود. کمی به او نگاه می کند. با دستش موهای هنری را کنار می زند. رو به شمع فوت می کند و آن را خاموش می کند.  لئو با عجله به سمت اتاق آیریس می دوید. قلبش تند تند میزد. نمی توانست درست نفس بکشد. وقتی رسید آیریس را دید که با نگاهی مادرانه به اتاق در را می بندد. او شالی به رنگ قرمز روی شانه اش انداخته بود. لئو پرسید:«یه مزاحم وارد ساختمون شده تو خوبی؟ اون شالو از کجا اوردی؟» آیریس انگشتش را روی لبش گذاشت و گفت:«شششش… امروز پسر کوچولو هامو خیلی نگران کردم اونا هم اومدن منو ببینن و این شال هم اونا برام خریدن. توی ساکی بود که لی‌لی بهم داد.» لئو مات و مبهوت پرسید:«پسر…کوچولوهات…؟» آيریس جواب داد:«اونا پسرای واقعیم نیستن که!! فقط ۲.۵ سال اختلاف سنی داریم!» لئو نفسش را که حبس کرده بود بیرون داد.#برج-ساعتی</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Tue, 11 Mar 2025 21:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برج ساعتی(بخش۱۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.karbasian89/%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B1%DB%B3-frjd5cixfkoq</link>
                <description>خیلی رندوم****( زمان حال، لندن، ساعت 9:00 شب)مو های زرد آیریس مانند ریسه هایی از طلا می درخشیدند. تنها نشانه ای که از برادرانش داشت ظاهرش بود. سرش را تکان داد. &quot;نه الان وقت اینو ندارم که به اونا فکر کنم.&quot;لی‌لی نفس نفس زنان خودش را به رودخانه رساند. « آیـ…ریـ…س…من…» دختر برگشت و لبخند مهربانانه ای زد. چشم هایش برق می زدند. وسایل را از لی‌لی گرفت و دم گوشش زمزمه کرد:«کارت عالی بود لی‌لی! من خیلی سریع این پرونده رو حل می کنم و بر می گردم. بیا دفعه ی بعدی همو توی دفتر کاراگاهی،‌ساعت ۸ شب ۹ سپتامبر بینیم.» مردمک چشم های لی‌لی گشاد شد. «اما اون روز…» آیریس خندید :«نگران نباش! تازه قراره جالب بشه.» او بعد از گفتن این حرف در سایه ها محو شد.&quot;تق تق تتق&quot; لئو در خانه را باز کرد. «من برگشتم لئو.» پسر لبخندی به زیبایی ماه زد و جواب داد:«خوش برگشتی.» آیریس شنلش را در آورد و آن را پرتاب کرد. موقع  فرود کلاه شنل به جالباسی وصل شد. زمانی که این اتفاق افتاد، لوییس و آیریس هم زمان داد زدن:«۵ امتیاز!» پسر بچه به خوشحالی به سمت آیریس دوید و بغلش کرد. دختر هم، او را بلند کرد و روی نوک انگشتان پاهایش چرخید. او مانند فرشته ای بود که از توی بهشت به زمین افتاده است. پیراهن قرمزش همراه با رگه های طلایی در هوای می رقصیدند. چشمان پر مهر و محبتش و جوری که آنها به لوییس خیره شده بودند. لوییس شادترین لحظه های خودش را می گذراند. غافل از آن که بداند، لئو و آیریس در اصل چه کسانی هستند.**( ۱۱ شب، اتاق مطالعه ی لئو)اتاق مطالعه ی لئو،‌ که در بخش شرقی امارت واقع شده بود. یک مکان کوچک که پر از کتاب بود؛ همراه با دو مبل و یک میز. دیوار های قهوه ای کرمی باعث می شد آدم آنجا احساس راحتی بکند. آیریس لیوان چای را به لبانش چسباند و یک قلوپ از آن نوشید. حقیقت این بود که او زیاد از چایی خوشش نمی آمد؛ اما اگر کسی به او تعارف می کرد، آن را تا ته می نوشید. «خب آقای لئو، چند تا سوال از شما داشتم.» لئو لیوان چایش را روی میز گذاشت. پایش را روی پایش انداخت و گفت:«هرچی باشه جواب میدم.» آیریس یک جرعه ی دیگر از چایش نوشید. «ام…خوبه. خب،‌ شما شب مرگ قربانی اول چی کار می کردی؟ همچنین دومین قربانی و سومین.» لئو آهی کشید و سرش را خاراند. «خب…من…» نفسی گرفت و یک نفس گفت:«من همه ی قربانی ها را دو ساعت قبل از مرگشون اونا رو دیدم و راجب جشن و پیشرفت شون باهاشون حرف زدم.» ‌**‌آیریس بعد از  نوشتن جواب تمام سوال ها، به اتاقش رفت و خودش را روی تخت انداخت. آهی کشید و با دستش چتری هایش را بالا داد. «آه دردسر شد اینم هاااا!» &quot;بوم بوم&quot; صدای سنگ هایی که به پنجره می خورد کل اتاق را برداشته بود. آیریس خواب‌آلود از روی تخت بلند شد و لنگ لنگ زنان به سمت پنجره رفت. از آنجایی که چشم هایش بسته بود، به پنجره برخورد کرد. «آخ!» بعد دستش را روی دستگیره ی طلایی پنجره گذاشت تا خودش را نگه دارد؛اما او به اشتباه دستگیره را پایین داد و پنجره را باز کرد. &quot;بوم!&quot; دختر پرت شد و به میز برخورد کرد. «آییی!» آیریس چشم هایش را باز کرد و به سمت پنجره رفت .ناگهان اوون وارد شد. آیریس که نتوانسته بود چهره ی او را از زیر شنل تشخیص بدهد، دست اوون را گرفت،‌ آن را کشید و سپس جا خالی داد تا پسر به دیوار برخورد کند. ــ هی رییس منم اوون.ــ اگه تویی بگو اسم وسطم با چه حرفی شروع می‌شه.ــ&quot;ج&quot; اون با &quot;ج&quot; شروع میشه.آیریس دست اوون را رها کرد و گفت:«آه…پس تو بودی!» بعد غرغر های زیر لبی‌اش شروع شد. اوون به دیوار تکیه داد و دست به سینه به رییسش خیره شد. او دور تا دور اتاق قدم می زد و با خودش حرف می زد. اوون آهی کشید، سرش را خاراند و به طرف آیریس قدم زد. دست او را گرفت و دست او را گرفت و بوسه ی ریزی بر دستش زد. «هی رییس جونم اقدر بـ…» آیریس با پایش، پای اوون را لگد کرد. با لحن خشک , جدی به همراه نگاه کشنده ای به اوون تحویل داد:«مگه بهت نگفتم که از این چاپلوسی ها بدم میاد!؟» اوون سرش را بالا آورد و بعد از دیدن گوش های سرخ آیریس با رضایت لبخندی زد و گفت:«معذرت می خوام ارباب جون.» پلک آیریس پرید. او شمرده شمرده حرف میزد:«الان…شبیه…هنری…احمق…شدی؟!» اوون دست هایش را بالا برد و جواب داد:«من غلط بکنم!» اما خودش نفهمیده بود که این حرف را با یک نیشخند موذیانه گفته است. «خب حالا اون اطلاعات اسکاتلندیارد و اون بازجویی هایی که از خدمتکارا و مظنونا کردی رو رد کن بیاد.» اوون غرغر کنان دستش را زیر چانه اش قرار داد. رنجیده سرش را تکان میداد. «ای بابا رئیس شده یه بار ممنون باشی؟ نمی شد یک با ازم تقدیر کنی؟»  آیریس که جا خورده بود، یک قدم عقب رفت. «چیییی؟! میگی من تا حالا تشکر نکردم ازت؟!» اوون معصومانه به زمین زل زد. اشک های دروغینی روی گونه هایش جاری شد. با اینکه فقط دو قطره کوچک بود که به زور از چشمان پسرک درآمده بود؛ کار خودش را کرد و قلب سنگ آیریس را نرم کرد. دختر دستش را روی روی موهای اوون کشید و گفت:«آفرین کارت خوب بود. خیلی کار کردی! از حالا به بعدش رو بسپر به من.»  و این شد اولین تعریف آیریس از اوون. با انگیزه از جایش بلند شد،‌ پرونده ها را به آیریس داد و گفت:«من بهترین تلاشمو می‌کنم ارباب جون!» او برای اینکه اجازه ندهد آیریس جوابش را بدهد، سریع به سمت پنجره رفت و از آن  پرید. لبخند کوچکی روی لبان دختر نشست. او با خودش گفت:«خب…شاید این بار اشکالی نداشته باشه.» بعد از دقایقی آیریس شمع دیگری روشن کرد و آن را روی میز تحریر چوبی قرار داد. روی صندلی نشست و در پاکت اطلاعات را باز کرد.#برج_ساعتی</description>
                <category>Isabel.J.M</category>
                <author>Isabel.J.M</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2025 23:26:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>