<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زینب شاهدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zeynab.shahedi</link>
        <description>مترجم و مشاور هستم و می‌نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 07:21:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1156519/avatar/9EGaZy.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زینب شاهدی</title>
            <link>https://virgool.io/@zeynab.shahedi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چهل روز جنگ، نوشتن، و سفرنامه پاریس</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.shahedi/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-qa7psrpnkz8y</link>
                <description>از قدیم گفته‌اند مرگ مال همسایه است. جنگ هم مال همسایه بود، تا زمانی که آمد در خانه خودمان، در زد و آمد تو، گرفت نشست و دیگر بیرون نرفت.و به همین سادگی ما گرفتار پدیده‌ای شدیم که سال‌ها حرفش بود، اما خودش نبود. پدیده‌ای که هولناک است، اما الان بیش از چهل روز است که هست، و آنقدر نزدیک و واقعی است که گاهی نمی‌دانیم دقیقا در مقابلش چه باید بکنیم. چطور باید بترسیم؟ چه واکنشی باید نشان بدهیم؟ بمانیم و بسازیم یا بگریزیم و خودمان را نجات بدهیم؟این شوک ناشی از روبرویی با اتفاقات هولناک، بسیاری اوقات باعث می‌شود نتوانیم افکار و احساسات‌مان و آنچه را که داریم تجربه می‌کنیم به‌خوبی پردازش کنیم. با خودمان فکر می‌کنیم: آیا الان من در وسط جنگ هستم؟ آیا این واقعا صدای جنگنده‌هایی است که دارند در آسمان شهرم، درست بالای سر من، پرواز می‌کنند؟ این صدا که آمد و همه خانه و وجودمان را لرزاند، واقعا موشک بود؟ موشکی که به همین کوچه بالایی خورد؟ همان کوچه که همسایه چندساله‌مان تویش ساکن بود؟ واقعا اینها دارد برای من اتفاق می‌افتد؟همه چیز انگار دارد توی فیلم‌ها اتفاق می‌افتد. آنقدر غریب و هولناک که در ذهن‌مان نمی‌گنجد. اینجا است که نوشتن به کار می‌آید. حالا که چهل روز گذشته و کمی اوضاع عادی‌تر شده، بهترین فرصت است تا از فواید نوشتن برای عبور از این بحران استفاده کنیم.نوشتن کلیدی برای باز کردن قفل‌های ذهنی است تا بتوانیم آنچه از سر گذرانده‌ایم را برای خودمان حل‌وفصل و یا به زبان ما روانشناسان &quot;پردازش&quot; کنیم.این‌که حالا چطور باید بنویسیم و چه اصولی را باید رعایت کنیم را در فرسته‌های بعدی خواهم گفت. نوشتاردرمانی، علمی گسترده و پیچیده است که با شناختن جنبه‌های مختلفش بهتر می‌توان از آن استفاده کرد. در تمام این شش-هفت سالی که دارم در دنیای نوشتاردرمانی غور می‌کنم، فهمیده‌ام که نوشتن برای درمان به این سادگی‌ها نیست، و دوست دارم بعد از این، دانسته‌ها و تجربه‌هایم را با شما در میان بگذارم. اما فعلا به همین بسنده کنیم.این روزها که می‌بینم ویرگول دوباره باز شده و خیلی‌ها دارند از تجربه جنگ می‌نویسند، امیدوار می‌شوم که این نوشتن‌ها و به اشتراک گذاشتن‌ها بتواند راهی برای کاهش آسیب و بهتر کنار آمدن با اتفاقات اخیر باز کند. راهی برای این‌که بفهمیم هیچ‌کدام از ما در این تجربه سخت تنها نبوده‌ایم، و هنوز کنار هم هستیم.چیزی که برایم جالب و دوست‌داشتنی است این است که بسیاری از تجربه‌های ما با هم مشترک بوده است. همه ما شوک را تجربه کردیم، خشم ناشی از کنترل شدن همه چیز و قطع شدن اینترنت بدون هیچ توضیحی و اخبار چرند و خیلی چیزهای دیگر را فرو خوردیم، اضطراب را با همه چهره‌های متنوعی که دارد احساس کردیم و در رفتارهایمان نشان دادیم، مشکلات بین‌فردی را که در این دوران هم مثل دوران کرونا بیشتر خودش را نشان می‌داد دیدیم، غصه خوردیم و برای آینده این مملکت و این نسل جوان بی‌امید گریستیم، درد بی‌کاری و بی‌آیندگی را چشیدیم، و انتظار کشیدیم. انتظار کشیدیم تا روزی بیاید که دوباره بتوانیم با هم حرف بزنیم.من روزهای دور از خانه، دور از عزیزان، دور از کارهای مورد علاقه‌ام، دور از دنیای بیرون از ایران، دور از تمام امکانات و مخصوصا قفسه کتاب‌هایم را چگونه گذراندم؟ با خواندن - راه حل همیشگی برای کنار آمدن با شرایطی که مجبوریم تحملش کنیم، و سفر کردن در دنیاهایی که با دنیای اینجا و اکنون فرق دارند.برجی که خیلی‌ها با دیدنش اشک در چشمان‌شان جمع می‌شود. نماد سفر، شور و حال، و پاریس!من برای خواندن، سفرنامه را انتخاب کردم. سفرنامه‌های هم‌وطنانی که در یکی از روزهای نه‌چندان عادی گذشته‌های نه‌چندان دور، توانسته بودند بروند و کشورهای مختلف را بگردند و از این نجربه‌ها ذوق کنند و بعد هم تجربه‌هایشان را برای دیگران بنویسند.این‌که در بحبوحه جنگ بنشینی و سفرنامه پاریس بخوانی و عکس بستنی قیفیِ خورده شده در دیزنی‌لند و نمای شهر پاریس از بالای برج ایفل را تماشا کنی، خیلی دلِ خوش می‌خواهد؟ فکر نمی‌کنم. اتفاقا این کار خودش دلخوشی می‌آورد! دلت می‌رود به دنیایی شیرین و دوست‌داشتنی که در آن نه جنگ است و نه بحران. دنیایی که در آن درهای تجربه سراسر باز است و کودک درون، فارغ از همه مسائل دنیای ۲۰۲۶، می‌تواند اکتشاف کند و ببیند و تجربه کند و حس کند و بخندد و ذوق کند و رویا بیافریند.از قضا تصمیم گرفته‌ام جنگ اگر ادامه پیدا کند، خودم هم بنشینم و تجربه سفرهایم را بنویسم. از سفرنامه پاریس هم شروع خواهم کرد، شهری که مثل افسانه‌ها است و دیدنش شاید برای هر اهل سفری در تمام دنیا، خاصه در ایران، یک آرزوی دور و دراز باشد. باشد که خواندنش نوری باشد در روزهای تاریک یک نفر، و جرقه‌ای برای ساختن آینده‌ای روشن‌تر، که آینده را امیدها و رویاها می‌آفرینند ... </description>
                <category>زینب شاهدی</category>
                <author>زینب شاهدی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 13:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا پیدا کردن روایت خودمان مهم است؟ و چطور باید این کار را بکنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.shahedi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-rtubvipen9tw</link>
                <description>زینب شاهدیدر زمانه آشوب، هریک از راویان قدرتمند می‌خواهند روایت خودشان را به ما غالب کنند. دلیلش این است که روایت‌ها، رفتارها را شکل می‌دهند. ما مهره‌های مهمی در بازی هستیم، و اینکه دیدگاه‌مان به چه سمت‌وسویی جهت بگیرد نقش تعیین‌کننده‌ای در منافع این راویان دارد؛ چون در این صورت به نفع آنها رفتار می‌کنیم.اما باور کردن این روایت‌های سوگیرانه به نفع ما نیست. به همین جهت، لازم است ما روایت خودمان را پیدا کنیم.برای این کار، باید بتوانیم اول تصویر کلی و همه‌جانبه را ببینیم: اینکه روایت‌های موجود در حال حاضر کدامند؟ ما به همه روایت‌های اصلی نیاز داریم. برای رسیدن به روایت واقعی‌تر، باید بکوشیم همه روایت‌های رقیبِ هم را ببینیم، حتا اگر آنها را قبول نداریم.در کنار روایت‌ها، راویان آنها را هم در نظر می‌گیریم. چه کسی این روایت را مطرح و ترویج کرده؟ منافع او چیست و دوست دارد اوضاع به چه سمت‌وسویی حرکت کند؟وقتی به اینجا رسیدیم، نوبت به وارد کردن راوی جدیدی به صحنه است: خودمان! منافع، ترجیحات، و خواسته‌های خود ما چیست؟ آیا پذیرفتن یکی از روایت‌های رایج به نفع ماست؟ تا چه اندازه؟ چقدر حاضریم به دلیل این منافع، به روی واقعیت چشم ببندیم؟بسیاری اوقات، پذیرفتن یک روایت بیرونی بیش از آنکه به نفع ما باشد، به نفع راوی اصلی است، حتا اگر همراستا با منافع ما باشد. پذیرش روایت‌های سوگیرانه باعث فاصله گرفتن از واقعیت می‌شود، و ما به میزانی که از واقعیت دوریم، بیماریم.راوی آخر، یعنی خود ما، بر اساس شواهد و قراین و تجربیات اصیل و واقعی خودمان، نسخه‌ای را روایت می‌کند که به واقعیت نزدیکتر است. داشتن این نسخه به ما کمک می‌کند راهمان را پیدا کنیم و رفتارهایمان را با در دست داشتن نقشه درستی از موقعیت انتخاب نماییم.</description>
                <category>زینب شاهدی</category>
                <author>زینب شاهدی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:55:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور عذرخواهی کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.shahedi/apologize-l11xysj3qdof</link>
                <description>چهار گام برای عذرخواهی و بازسازی رابطه پس از اشتباهزینب شاهدی Shahedi.zeynab@gmail.comهرکسی در هر رابطه‌ای ممکن است اشتباه کند. و اگر این رابطه، جزو روابط مهم زندگی باشد و طرف مقابل «مخاطب خاص»، این اشتباهات ممکن است پیامدهای ناگواری به دنبال داشته باشد و باعث پشیمانی و حسرت ما شود.واقعیت این است که ما نمی‌توانیم اشتباه نکنیم – هرقدر هم که حواس‌مان جمع باشد و اراده به خرج بدهیم، باز هم ما انسانیم و احتمال این‌که خواسته یا ناخواسته جایی حرفی بزنیم که نباید می‌زدیم یا کاری بکنیم که نباید می‌کردیم وجود دارد.وقتی اشتباهی از ما سر می‌زند ممکن است به طرف مقابل‌مان آزار برساند. و این اتفاق می‌تواند رابطه ما را سست کند. به‌خاطر همین است که باید معذرت خواستن را خوب بفهمیم و یاد بگیریم چطور عذرخواهی کنیم تا طرف مقابل بتواند ما را ببخشد و رابطه‌مان دوباره به وضعیت سفید برگردد.شاید با خودتان فکر کنید شما که عذرخواهی را خوب بلدید و نیازی به این حرف‌ها ندارید. اما احتمالا اشتباه می‌کنید. گام‌هایی که در ادامه می‌آید را به‌یاد بسپرید و مطمئن باشید که روزی این مهارت حسابی به کارتان می‌آید و به‌خاطر این مطلب از ما تشکر خواهید کرد!گام نخست: اشتباه کردم!بله. اشتباه کردید. اولین قدم این است که این موضوع را بپذیرید. اگر دنبال توجیه کارتان باشید و بخواهید برای رفتارتان دلیل و منطق بیاورید یا آن را گردن دیگران بیندازید، اصلا وارد گود عذرخواهی نمی‌شوید و طرف مقابل را آزرده‌تر از پیش بر جای می‌گذارید.می‌دانم، بسیاری از اوقات اشتباهات ما در اصل دست خودمان نیست؛ بسیار پیش می‌آید که ما ناخواسته باعث آسیب دیدن یا ناراحتی دیگری می‌شویم و حتی گاهی روح‌مان هم خبر ندارد که کارمان موجب ناراحتی شده است. ولی به هر حال، این ما بوده‌ایم که باعث ناراحتی شده‌ایم و بنابراین عذرخواهی باید از سوی ما باشد.و البته خیلی از وقت‌ها هم کاری را دانسته انجام می‌دهیم و مایه آزار دیگری می‌شویم؛ مانند زمانی که از روی خشم یا ناراحتی چیزی می‌گوییم یا کاری می‌کنیم که دل کسی را می‌شکند.پذیرفتن اشتباه خود اولین و مهم‌ترین گام برای شروع معذرت‌خواهی و رسیدن به بخشش است. این گام آن‌چنان قدرتمند است که گاهی بدون پیمودن گام‌های بعدی، آنقدر دل طرف مقابل را نرم می‌کند که خودش به‌تنهایی باعث بخشیده شدن می‌شود. اشتباه‌تان را بپذیرید: چه ارادی بوده باشد چه غیرارادی.بگویید و تمرین کنید: «اشتباه کردم که صدامو بلند کردم،» «رفتارم باهات درست نبود،» «قبول دارم که نباید چنین حرفی می‌زدم،» یا «اشتباهی وسایلت رو جابه‌جا کردم و باعث شدم اسناد مهمت گم بشن.»گام دوم: پشیمونم!بعضی‌ها هم هستند که می‌گویند اشتباه کردم، ولی دلم خواست و کار خوبی کردم!این‌که بپذیرید اشتباه کرده‌اید، ولی در رفتارتان نشانی از تاسف و پشیمانی نباشد مشکلی را حل نمی‌کند. اگر واقعا باور دارید که اشتباه کرده‌اید، باید احساس پشیمانی هم پشت سرش بیاید. وگرنه عذرخواهی شما نمی‌تواند اصیل باشد، و طرف مقابل‌تان نمی‌تواند شما را ببخشد. چون در این صورت اصلا طلب بخشش نکرده‌اید که بخواهد این کار را بکند.وقتی می‌خواهید پشیمانی‌تان را ابراز کنید، باید نشان بدهید که چقدر از کارتان احساس ناراحتی می‌کنید. بگذارید احساس‌تان زبان باز کند و حرف بزند. اینجا زبان عذرخواهی زبان عواطف است: طرف مقابل شما می‌خواهد بداند که این مساله برایتان مهم بوده و باعث شده احساسات بدی در شما هم پدید بیاید – اگرچه شاید هنوز تصمیمش برای بخشیدن شما کامل نشده باشد.بگویید و تمرین کنید: «خیلی احساس بدی دارم که سرت داد زدم،» «از کارم واقعا پشیمونم،» «اگه برگردم عقب به هیچ وجه چنین رفتاری نشون نمی‌دم،» «چقد بد شد که نتونستم خودمو کنترل کنم،» یا «از خودم خجالت می‌کشم که چنین حرفی زدم و باعث این همه ناراحتی شدم.»گام سوم: جبران می‌کنم!از اینجا به بعد کار سخت می‌شود! اگرچه حرف‌هایی که شما می‌زنید ممکن است بسیار اثربخش باشد، ولی کافی نیست. اگر به حرف زدن بود همه می‌توانستند مدام اشتباه کنند و بعد با دو تا کلمه حرف قشنگ، اثرش را از بین ببرند. حداقل می‌دانیم که این حالت اگر بار اول و دوم جواب بدهد، از بار سوم به بعد حتی زیباترین حرف‌ها هم اگر با جبران نباشد اثر خودش را از دست می‌دهد.جبران کردن یعنی آثاری را که از اشتباه شما ناشی شده تا جایی که می‌توانید از بین ببرید و اوضاع را به حالت قبل برگردانید. تنها در این صورت است که کار شما بخشیدنی جلوه می‌کند.فرض کنید شما (دانسته یا نادانسته) زخمی در بدن کسی ایجاد کرده باشید. این‌که بپذیرید این زخم را ایجاد کرده‌اید و از کارتان ابراز پشیمانی کنید چیز خوبی است، اما اگر پس از آن طرف مقابل را با زخمش تنها بگذارید و دنبال کار خودتان بروید همه این حرف‌ها باد هوا می‌شود.باید بمانید و برای التیام زخمی که ایجاد کرده‌اید همه تلاش‌تان را بکنید. نکته: گاهی اشتباهات ما آثاری دارند که جبران‌پذیر نیست و دست کم جای زخم برای ابد باقی می‌ماند. بنابراین، همیشه باید مراقب رفتار و گفتارتان باشید، مخصوصا اگر رابطه برایتان مهم است.مثال: وسایل همسرتان را بدون اجازه جابه‌جا کرده‌اید و باعث گم شدن یکی از مدارکش شده‌اید. همراه او بگردید تا مدرکش را پیدا کنید. اگر نشد، مسئولیت گم شدن آن و اقدامات لازم برای صدور مجدد آن را گردن بگیرید و زحمتش را روی دوش خود او نیندازید.گام چهارم: دیگه تکرار نمی‌شه!کار از این هم سخت‌تر می‌شود! وقتی اشتباه‌تان را پذیرفتید، از آن ابراز پشیمانی کردید و برای جبرانش هم دست به کار شدید، نوبت به این می‌رسد که ببینید آیا این رفتارتان تکرار می‌شود یا همین یک بار روی داده است.وقتی رفتاری یکی دو بار یا حتی چند بار رخ می‌دهد و کسی که انجامش داده از آن پشیمان می‌شود و جبرانش هم می‌کند، بخشیدن او احتمالا کار سختی نیست.ولی وقتی رفتاری تکرار می‌شود و بارها آسیب می‌رساند، حتی اگر هر بار فرد عذر بخواهد و برای جبرانش هرکاری بکند، دیگر این اقدامات تاثیرش را از دست می‌دهد؛ چون این تصور در ذهن ما شکل می‌گیرد که موضوع آنقدرها هم مهم نیست و این کار همیشگی طرف مقابل است که این رفتار ناراحت‌کننده را نشان بدهد.این سخت‌ترین قسمت ماجرا است. اگر رفتار اشتباهی دارید که همیشه آن را تکرار می‌کنید و در رابطه‌تان مدام در حال عذرخواهی بابت آن هستید، لازم است بنشینید و فکری اساسی به حال خودتان بکنید. ببینید ریشه این رفتار کجاست و چطور باید آن را ریشه‌کن کنید.اینجا صحبت از عادت‌ها و شکستن آنها همراه با جایگزین کردن عادت‌های خوب است. و این کار ممکن است زمان ببرد و به اراده شما نیاز داشته باشد. از خودتان بپرسید: آیا رابطه آنقدر برایتان مهم هست که برای جلوگیری از آسیب زدن به آن آستین بالا بزنید؟ اگر نه، اصلا چرا در این رابطه مانده‌اید؟!گام پنجم: ببخشید!ببخشید را اغلب همان اول مسیر عذرخواهی و بلافاصله پس از اشتباه کردن‌مان به‌کار می‌بریم. و وقتی می‌بینیم طرف مقابل‌مان نمی‌تواند ما را ببخشد، ناراحت هم می‌شویم! در صورتی که این خود ما هستیم که مسیر را از ته به سر در پیش گرفته‌ایم!. بخشیدن، آخرین مرحله است: یعنی وقتی ما اشتباه‌مان را پذیرفته‌ایم، احساس پشیمانی‌مان را بیان کرده‌ایم، برای جبران اشتباه‌مان اقدام کرده‌ایم و تصمیم گرفته‌ایم که دیگر آن را تکرار نکنیم.تصور کنید اگر کسی که نسبت به شما رفتار بدی نشان داده بلافاصله به شما بگوید: «اشتباه کردم که این کارو نسبت به تو انجام دادم،» بعد برای جبران آن تلاش کند، و بعد از تکرار آن جلوگیری کند، و در نهایت بگوید: «ببخشید،» چقدر با حالتی که کسی نسبت به شما رفتار نادرستی نشان می‌دهد و بعد مدام می‌گوید «ببخشید» چه حس متفاوتی دارد.در مورد اول، انگار بخشش خودبخود در وجودتان جاری می‌شود. در مورد دوم، شاید به زور بتوانید بگویید می‌بخشید، آن هم نه از ته دل.بخشش به این سادگی رخ نمی‌دهد. اگر واقعا در پی اشتباه‌تان دنبال بخشش واقعی و اصیل هستید، باید به‌خاطر اشتباه‌تان عذرخواهی واقعی و اصیل انجام بدهید.خلوص نیت شما در معذرت خواستن، با گذر از این چهار گام خودش را نشان می‌دهد. بنابراین، اگر رابطه برایتان مهم است حتما عذرخواهی را به شیوه درست انجام بدهید تا مسائل حقیقتا حل شوند و کمترین آثار از آنها باقی بماند. به عبارت دیگر:با عذرخواهی درست، بخشیدن را برای طرف مقابل‌تان آسان کنید.</description>
                <category>زینب شاهدی</category>
                <author>زینب شاهدی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:13:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با همسر خودشیفته واقعا چه کار کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.shahedi/narcissisticspouse-duvilfzrunug</link>
                <description>با همسر خودشیفته چه کنیم؟موضوع ارتباط با افراد خودشیفته خیلی داغ شده و فکر می‌کنم یه نکاتی باید مطرح بشه. سعی می‌کنم خیلی مختصر و مفید این نکات رو بیان کنم. و قطعا تصمیم ندارم ویژگی‌های همسر خودشیفته رو اینجا ردیف کنم، در ادامه می‌فهمید چرا.این متن رو خیلی اتفاقی و ناگهانی تصمیم گرفتم بنویسم، چون می‌دونم اگه الان ننویسم ممکنه هرگز ننویسم :)Better done than perfectنکته مهم: نکاتی که اینجا می‌گم خیلی خلاصه و کلی و غیرشخصی هستن و ممکنه به رابطه شما بخورن یا نخورن. همیشه بدونید که رابطه شما منحصربفرد هست و برای مدیریتش باید کل رابطه‌تون به صورت خاص و با جزئیات کامل بررسی بشه و بعد راهکار بهتون داده بشه. درسته همه دسترسی به متخصص ندارن، اما مهمه بدونید که این مطالب فقط برای آگاهی عمومی و کلی هست و لزوما شاید در مورد شرایط شما صدق نکنه.در باب خودشیفتگیدرباره خودشیفتگی، قبل از هر چیزی باید به این نکته توجه کنیم که خودشیفتگی می‌تونه یه ویژگی شخصیتی و یا یک اختلال شخصیتی باشه. یعنی مثل تمام ویژگی‌های دیگه، روی یک طیف قرار می‌گیره. من ممکنه یه کمی خودشیفته باشم یا یه مقدار زیادی. سوال دوگزینه‌ای نیست که بگیم یه فرد یا خودشیفته هست یا نیست. سوال اینه که در چه حد خودشیفته است. اگه خودشیفتگی یه ویژگی شخصیتی باشه که خب احتمالا خیلی مساله حادی نیست، و باید بدونیم که ممکنه همه ما کم و زیاد دچارش باشیم. ولی اگه شدیدتر و در حد اختلال باشه، مساله فرق می‌کنه و جدی‌تر می‌شه.توجه به این نکته از این نظر مهمه که نمی‌شه با دیدن دو تا صفت شبیه خودشیفته‌ها به یه آدم نسبت خودشیفتگی بدیم. مثلا بگیم فلانی همه‌ش جلوی آینه است پس خودشیفته است. این روزا این اصطلاح مثل نقل و نبات استفاده می‌شه و هرکی درباره خودشیفتگی مطلبی می‌خونه فوری توی ذهنش شروع می‌کنه اطرافیانش رو خودشیفته فرض کردن و برچسب زدن. در حالی که به این سادگی نیست. و مساله اینه که دنبال هر چیزی بگردی پیداش می‌کنی! خیلیا اگه اصلا اینو نمی‌شنیدن مشکل خاصی هم با همسرشون نداشتن. برای خنثا کردنش می‌شه برای کمی تفریح، دنبال این ویژگی‌ها تو خودمون بگردیم. مطمئنم اگه با خودمون روراست باشیم یه چیزایی پیدا می‌کنیم!آیا همسر شما واقعا خودشیفته است؟بنابراین، اگه حس می‌کنید همسرتون خودشیفته است، ممکنه در اشتباه باشید. برای این‌که در این مورد مطمئن بشید، کاری نمی‌تونید بکنید جز این‌که از کمک متخصص، یعنی روانشناس بالینی یا روانپزشک، استفاده کنید و خود شما نمی‌تونید اینو تشخیص بدید که آیا همسرتون دچار اختلال شخصیت خودشیفته هست یا این‌که صرفا ویژگی شخصیتی خودشیفتگی داره. حتا در مورد تشخیص اختلال هم ممکنه نظر متخصص‌های مختلف کمی فرق کنه، چون خیلی از رفتارها ممکنه شبیه خودشیفتگی باشن اما صرفا یه سری عادت یا حتا ناشی از یه گرایش فرهنگی قدرتمند باشن. مثلا در سیستم سنتی پدرسالارانه، خیلی از ویژگی‌های پدرها شبیه رفتارهای خودشیفته هستن ولی در واقع پویایی‌های اختلال خودشیفتگی توشون وجود نداره و صرفا یه ترند سنتی هستن که توی نسل‌ها ادامه پیدا کردن. پس این ویژگی باید در یک بافت بزرگتر و با توجه به ریشه‌های شکل‌گیریش تفسیر بشه.در ارتباط با همسر خودشیفته چه کار کنیم؟در هر صورت، اگه حس می‌کنید ممکنه همسرتون یا دیگر اعضای خانواده‌تون دچار خودشیفتگی باشن، و اگه واقعا باشن! ادامه متن برای مدیریت رابطه‌تون مفیده.خودشیفته با وجود ظاهر ترسناک یا قدرتمند یا سنگیش، درون ضعیف و شکننده‌ای داره و با این ظاهر در واقع می‌خواد از درون ضعیف خودش مراقبت کنه. بنابراین، هرقدر بهش احساس امنیت بدید و تهدیدش نکنید اصولا باید رفتارش با شما بهتر بشه. خودشیفته نیاز بسیار زیادی به پذیرش و امنیت داره. البته توجه کنید که افرادی که جذب خودشیفته‌ها می‌شن معمولا افراد خودکم‌بین هستن. بنابراین در این مورد باید حواس‌تون باشه که این پذیرش و امنیت و درک متقابل به معنی پا گذاشتن روی خودتون و آسیب دیدن شما نیست و باید بدونید چطور درست انجامش بدید.رابطه با آدم خودشیفته یه روند فرسایشی هست که ممکنه شما رو به تدریج تحلیل ببره. برای این‌که این اتفاق نیفته:ماهیت خودشیفتگی رو بشناسید، نه صرفا علائمش رونیازی نیست مدام علائمش رو بخونید، چون هرچی بیشتر ویژگی‌ها و نشانه‌های افراد خودشیفته رو مرور کنید بیشتر حس می‌کنید که همسرتون خودشیفته است. مثل وقتی که در مورد علائم بیماری‌ها می‌خونید فکر می‌کنید خودتون همه‌شو دارید. و این روند عوارض خیلی بدی داره و کمکی به رابطه‌تون نمی‌نه. کاری که بهتره انجام بدید اینه که درباره ماهیت خودشیفتگی و مدیریت رابطه با فرد خودشیفته کمی اطلاعات کسب کنید – می‌گم کمی، چون اگه زیادی روش تمرکز کنید ممکنه دچار وسواس، بدبینی و افکار منفی بشید. به نظر من در حدی که کار رو راه بندازه کفایت می‌کنه. می‌گن رو هر چیزی که تمرکز کنی بیشتر رشد می‌کنه، بنابراین وسواس پیدا کردن هم خودش مخربه. منظورم از ماهیت خودشیفتگی اینه که خودشیفتگی چطور به وجود میاد و اون فرد ممکنه چه احساس و افکاری داشته باشه. این به همدلی بیشتر شما با همسرتون کمک می‌کنه.خنثاسازی رفتارهای باج‌گیرانه رو یاد بگیریدخودشیفته‌ها ممکنه رفتارهایی داشته باشن که بهش می‌گیم گسلایت یا بازی روانی یا منیپیولیت یا همون رفتارهای باج‌گیرانه. هدف این رفتارها معمولا تحقیر و تخریب و باج‌گیری از شما است، اما ناخودآگاهه و فرد ممکنه آگاهانه این کارو نکنه. برای این‌که این رفتارها شما رو تو دام نندازه لازمه که خنثا کردن‌ خودشون و اثرات‌شون رو یاد بگیرید.برای خنثا کردن خود رفتارهای باج‌گیرانه می‌تونید: 1) از تکنیک ژورنال‌نویسی برای الگویابی رفتارهای باج‌گیرانه استفاده کنید. این کار کمک می‌کنه با الگوهای تکراری آشنا بشید و بهتر بتونید پیش‌بینی و خنثاشون کنید. 2) از گفتگو استفاده کنید. مثلا وقتی همسرتون با ایجاد بازی روانی می‌خواد به شما ثابت کنه که در اشتباهید، بگید به نظر میاد تو فکر می‌کنی من اشتباه می‌کنم. قطعا نظر تو مهمه و یه جنبه از مساله رو نشون می‌ده. همه ما حق داریم نظرات مختلفی داشته باشیم که بر اساس تجربیات شخصی‌مون شکل می‌گیرن. نظر من هم اینه که ....  . توجه کنید که توی این گفتگو، شما به فرد خودشیفته حمله نمی‌کنید، یا در مقابل حمله‌ش به حالت دفاعی نمی‌رید. بلکه اول نظرش رو مهم تلقی می‌کنید و بهش احساس امنیت می‌دید، بعد نظر خودتون رو بدون تحمیل بهش می‌گید. این باعث می‌شه فرد خلع سلاح بشه. (البته لزوما نه همیشه!)مراقبت از خود رو جدی بگیریدبرای خنثا کردن اثرات رفتارهای باج‌گیرانه لازمه مراقبت از خودتون رو جدی بگیرید. گفتم رابطه با خودشیفته‌ها فرسایشی هست و انرژی زیادی می‌بره، و خودشیفته به دلیل نیاز زیادش به توجه و مراقبت و اولویت دادن به خودش، ممکنه مانع مراقبت شما از خودتون بشه. ضمن این‌که معمولا آدم‌های خودکم‌بین تو رابطه با خودشیفته‌ها میفتن و خودشون هم تمایل دارن توی روابط، خودشون رو در اولویت آخر قرار بدن. پس:1) از خدمات مشاوره با یه متخصص خوب استفاده کنید و روی خودکم‌بینی خودتون کار کنید. مشاوری رو انتخاب کنید که به ساختن رابطه متعهد باشه و همون اول راحت نگه برو طلاق بگیر! وقتی شما قدرت خودتون رو نرم نرم به دست بیارید، ممکنه رابطه با خودشیفته بهتر بشه. خیلی وقتا خودشیفتگی اصلا از خودکم‌بینی طرف مقابل تغذیه می‌کنه. ضمن این‌که مشاور به شما کمک می‌کنه به یه دیدگاه منطقی برسید و بدونید توی رابطه‌تون دقیقا چه اتفاقی داره میفته و کجا باید چی کار کنید.2) به فکر برآورده شدن نیازهای جسمی و روانی خودتون باشید. نیاز به استقلال و خودمختاری، نیاز به عشق و محبت، نیاز به روابط اجتماعی، نیاز به استراحت و تفریح، خواب و خوراک و ورزش مناسب، و خیلی نیازهای دیگه هست که باید بشناسیدش و در حد متعادل برآورده‌شون کنید. اگه نیازهای روانی و عاطفی شما توی رابطه با همسرتون دچار کمبود هست، سعی کنید رابطه رو به سمتی ببرید که نیازهاتون برآورده بشه. همسر شما احتمالا خودش نمیاد بهتون بگه عزیزم بیا نیازت رو برآورده کنم و خودتون باید به فکر باشید. اگه امکانش نیست، تا حد امکان از راه‌های دیگه تامین‌شون کنید، مثلا روابط خانوادگی، یا رابطه با مشاورتون، انجام فعالیت‌های مستقل هنری یا کاری و کارهای دیگه.3) شبکه اجتماعی قوی و حمایت‌گر داشته باشید. داشتن دوست‌های خوب، حفظ ارتباط با افراد خانواده و فامیل، و روابط اجتماعی دیگه می‌تونه به شما خیلی کمک کنه. معمولا افراد خودشیفته تمایل دارن ارتباط شما رو با اجتماع قطع کنن، ولی هرقدر شما این ارتباطات رو حفظ کنید هم منابع تامین انرژی روانی‌تون تقویت می‌شه، هم قدرت‌تون توی رابطه بالاتر می‌ره، و هم نیازهاتون بهتر تامین می‌شه. و مهمتر: اگه توی رابطه اشتباهی گیر افتاده باشید، ممکنه به مرور زمان و تحت تاثیر بازی‌های روانی طرف خودشیفته دیگه خودتون نتونید تشخیص بدید که اوضاع‌تون چقدر بده. اون شبکه اجتماعی هم توی تشخیص کمک‌تون می‌کنه، هم توی نجات! تراپی و مشاوره هم همین کارو می‌کنه.4) هویت مستقل از همسرتون شکل بدید. خودکم‌بین‌ها ممکنه مشکل هویت هم داشته باشن و خودشون رو در دیگران تعریف کنن. شما هم ممکنه خودتون رو در رابطه با همسرتون تعریف کنید و حس کنید بدون اون هیچید. و خب یک فرد خودشیفته از این موضوع خوشحال می‌شه! ولی در درازمدت این مساله هم برای شما بده هم برای اون. پس هویت خودتون رو توی جنبه‌های مختلف مثل شغل، هنر و سرگرمی، ورزش، روابط اجتماعی، درآمد، سبک زندگی و خوراک و پوشاک، اعتقادات و باورها، و هر چیز دیگه‌ای به‌تدریج مستقل کنید. شما می‌تونید متفاوت فکر کنید، علایق متفاوتی داشته باشید، فعالیت‌های مختلفی انجام بدید و غیره، و نیازی نیست در همسرتون حل بشید و هرچی اون گفت رو تخم چشماتون بذارید! (حس می‌کنم لازمه اینجا تاکید کنم که توی رابطه همسرانه، همه چیز بهتره بدون جنگ و دعوا و خون و خونریزی و تدریجی بهبود پیدا کنه. در حد امکان! نرید فردا بگید تو بیخود کردی دلت قرمه‌سبزی می‌خواد من می‌خوام کرفس خام با تخم کتان بخورم، بعد داستان بشه!)5) مرزگذاری کنید و روی حد و مرزها و خط قرمزهاتون به‌طور جدی بایستید. خودشیفته‌ها خیلی تمایل دارن مرزهای شما رو بی‌ارزش جلوه بدن و روش پا بذارن. هرچی راه بدید جلوتر میان. و خیلی مهمه که در مورد حدومرزها و خطوط قرمز خودتون اول شفاف باشید و بیان‌شون کنید (قبلش باید برای خودتون شفاف باشن!) و بعد هم درباره‌شون جدی و بااعتمادبنفس باشید. در رابطه با آدم خودشیفته، نباید بجنگید و حمله کنید، ولی در عین حال نباید وا بدید و منفعل بشید. باید قدرت نرم و اعتمادبنفس‌تون رو با خونسردی و به‌طور منطقی حفظ کنید.6) از نشخوار ذهنی، تو لاک دفاعی رفتن، و به خود گرفتن اجتناب کنید. رفتارها و حرف‌های خودشیفته‌ها خیلی وقتا ممکنه خیلی دردناک و برنده باشه، اما اینا رو به خودتون نگیرید. این آدم آسیب‌دیده است. پس مرورشون نکنید و سعی کنید ازشون عبور کنید و اهمیت ندید. البته، به این معنی نیست که در مقابل‌شون سکوت کنید یا پا گذاشتن روی مرزهاتون رو عادی کنید. نه. کاری که نباید بکنید: به خود گرفتن، نشخوار ذهنی، تو لاک دفاعی رفتن، برنامه‌ریزی برای انتقام سرد، پناه بردن به رفتارهای تدافعی-تهاجمی یا خشونت پنهان (مثلا تو غذاش تف کردن یا لباسش رو اشتباهی سوزوندن!). اینا کمکی به رابطه‌تون نمی‌کنن. معمولا بهترین کار اینه که در اون لحظه از موضع قدرت نرم و با اعتمادبنفس از مرزهاتون محافظت کنید و رفتار نادرست‌شون رو همراه با انتظارتون گوشزد کنید، و بعد هم در دنیای خودتون کلا ازش عبور کنید و دیگه تو ذهن‌تون نگهش ندارید. ضمنا، با خودشیفته‌ها بحث‌های فرسایشی طولانی نکنید و تو دام گفتگوهای باج‌گیرانه نیفتید.آخرین وصایای من!این‌ها نکته‌هایی بود که به ذهنم رسید و خیلی کلی گفتم. هر کدوم از اینا یه دنیا است که باید توی جلسات مشاوره یا آموزشی بیشتر باز بشه، ولی در حدی که یه سرنخی دست‌تون بیاد مفیده. در آخر می‌خوام به چهارتا مهارت اشاره کنم که برای مدیریت رابطه با افراد خودشیفته لازم دارید و می‌تونید با مراجعه به منابع معتبر یاد بگیریدشون: حس همدلی و ارتباط همدلانه، هوش هیجانی، ارتباط موثر، و ابرازگری قاطعانه. و پنجم و مهم‌تر از همه: افزایش عزت‌نفس. این‌ها موضوعاتی هستن که خیلی دم‌دستی شدن و هرکی از راه می‌رسه یه کارگاهی یا بسته آموزشی‌ای یا وبیناری چیزی درباره‌شون می‌ذاره، چون خیلی نیازه و متقاضی زیاد دارن. اما شما به اینا اعتماد نکنید و دنبال آدم‌های معتبر و دانشگاهی که جای درست و حسابی درس خوندن و به کارشون متعهدن و دنبال پول و توجه شما نیستن و یا کلینیک‌های معتبر بگردید. مثلا کلینیک سگال، کلینیک دانشگاه شهید بهشتی، کلینیک دکتر حسن حمیدپور، یا موسسه مدت در حال حاضر توی ایران دارن خوب کار می‌کنن که من می‌شناسم. مخصوصا درباره عزت‌نفس باید بدونید که کار با بسته مسته و پادکست و پیج اینستا دنبال کردن و این چیزا درست نمی‌شه و لازمه یه دوره با متخصص درست پیش برید.امیدوارم که متنم براتون مفید بوده باشه. با آرزوی موفقیت :)زینب شاهدیمی‌تونید از راه ایمیل با من در ارتباط باشید:Shahedi.zeynab@gmail.com</description>
                <category>زینب شاهدی</category>
                <author>زینب شاهدی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Nov 2023 12:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتاردرمانی چیست؟ و از کجا آمده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.shahedi/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-vmzkv2dd5uqc</link>
                <description>(این متن را برای مجموعه نویسندگی خلاق نوشته‌ام و قبلا در سایت این مجموعه منتشر کرده‌ام. مطالب بیشتر درباره نوشتاردرمانی را می‌توانید اینجا، در سایت نویسندگی خلاق، ببینید.)نوشتاردرمانی (نوشتن‌درمانی) معنایش از اسمش پیداست، و همان چیزی است که  به احتمال زیاد حدس می‌زنید. یعنی استفاده از نوشتن به‌عنوان راهی برای درمان. ویکی‌پدیای انگلیسی، نوشتاردرمانی (رایتینگ‌تراپی) را این‌طور تعریف کرده است: «نوشتاردرمانی شکلی از درمان‌های اِبرازی است که در آن از عمل  نوشتن و پردازش کلمات به‌عنوان درمان استفاده می‌شود. در این نوع درمان،  فرض بر این است که  نوشتن احساسات، باعث کم شدن آسیب‌های عاطفی ناشی از  تروماها یا همان اتفاقات فاجعه‌آمیز زندگی می‌شود».واژه‌نامه‌ی انگلیسی آنلاین free dictionary، نوشتاردرمانی را این‌طور  تعریف کرده است: «ژورنال‌نویسی (روزانه‌نویسی) یا نوشتن خاطرات روزانه برای  کشف و ثبت احساسات و در نتیجه پیشروی به سمت اهداف درمانیِ روانشناختی». کمی پیچیده شد، اما بیراه نیست. روزانه‌نویسی یا نوشتن خاطرات روزانه، یکی  از رایج‌ترین شکل‌های نوشتاردرمانی است که خودش کم‌کم دارد به رشته‌ای  مستقل تبدیل می‌شود. درباره‌ی این موضوع بعدتر در مطلبی اختصاصی صحبت  خواهیم کرد.نوشتاردرمانیپس می‌شود گفت نوشتاردرمانی تکنیکی برای درمان است، که البته برداشت  بیشترمان از آن، درمان‌های روانی است. اما جالب است بدانید که اولین و  مهم‌ترین پژوهش‌های علمی که در زمینه‌ی نوشتاردرمانی انجام شده، تأثیر آن  را در بهبود وضعیت جسمی بررسی کرده است – اگرچه این بهبود وضعیت جسمی در  واقع به ابعاد روحی و عاطفی مرتبط بوده است. نام کسی که این پژوهش‌ها را  ابداع و اجرا کرد، جیمز پنه‌بیکر (James Pennebaker) است.جیمز پنه‌بیکر نویسندگی نمی‌کند، اما به‌نوعی می‌توان او را پدر علم  نوشتاردرمانی، یا دست‌کم پدر نوشتنِ اِبرازی (اکسپرسیو رایتینگ)، به‌شمار  آورد. خودش در یکی از سخنرانی‌هایش می‌گوید: «من نه در زمینه‌ی روانشناسی  بالینی آموزش دیده‌ام، نه زبانشناسی. بنابراین، بدانید که می‌شود در یک  حوزه مشهور شد بدون این‌که هیچ‌چیز از آن بدانیم! چون با نگاهی کاملاً نو  وارد آن حوزه می‌شویم و موضوعات را از دیدی می‌بینیم که متخصصان آن حوزه  نمی‌بینند. من هم نه در زمینه‌ی روانشناسی بالینی فعالم نه در زمینه‌ی  زبانشناسی؛ من فقط واسطی هستم که در این میان می‌گردم و خوش می‌گذرانم.»دکتر جیمز پنه‌بیکر، روانشناس اجتماعی متولد سال ۱۹۵۰ و استاد دانشگاه  تگزاس در شهر آستین آمریکا است. یکی از دلایل ورود او به حوزه‌ی  نوشتاردرمانی، علاقه‌ی اولیه او به کشف ارتباط بین ذهن و بدن بود. او  می‌خواست بداند حالات روانی ما چه تأثیری بر جسم‌مان می‌گذارد. وقتی  پنه‌بیکر پژوهش را در این زمینه شروع می‌کند، مسیر کارش او را به جایی  می‌رساند که کشف می‌کند داشتن تجربه‌های دردناک در دوران کودکی، افراد را  مستعد ابتلا به انواعی از مشکلات جسمانی می‌کند. نکته‌ی جالب این بود که  این افراد تجربه‌ی دردناک یا همان «تروما» را به صورت یک راز در زندگی‌شان  نگه داشته بودند، که به باور جیمز پنه‌بیکر، همین راز نگه داشتن این تجربه  باعث بروز مشکلاتی در آن‌ها شده بود. در آزمایش او، وقتی افراد درباره‌ی  رویداد دردناک گذشته‌ی خود نوشتند، طی ماه‌های آینده با مشکلات جسمانی  کمتری روبه‌رو شدند.اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰ بود که دکتر جیمز پنه‌بیکر آزمایش سرنوشت‌سازش را  انجام داد. او از عده‌ای شرکت‌کننده خواست درباره‌ی دردناک‌ترین اتفاقی که  در گذشته‌شان رخ داده بنویسند. قرار بود این افراد در نوشته‌هایشان،  عمیق‌ترین افکار و احساسات‌شان را درباره‌ی آن رخداد بیاورند. پنه‌بیکر یک  گروه کنترل هم داشت که نتایج این گروه را با آن‌ها مقایسه کند تا بفهمد  نوشتن درباره‌ی رویدادهای دردناک گذشته چه تأثیری داشته است. افراد در گروه  کنترل باید درباره‌ی چیزهایی می‌نوشتند که نه شخصی بود و نه احساسی.  چیزهایی سطحی مثل کفشی که پوشیده بودند، درخت یا دیگر موضوعاتی که خنثا  به‌شمار می‌آمدند. این افراد نباید هیچ فکر و احساس شخصی را درباره‌ی موضوع  نوشتن بیان می‌کردند. هر دو گروه چهار روز پشت سر هم به آزمایشگاه  پنه‌بیکر آمدند و هر بار حدود ۱۵ دقیقه نوشتند. آن‌ها پرسشنامه‌هایی را هم  پر کردند و بدون این‌که اسم و مشخصات‌شان را کسی بداند، رفتند.دکتر جیمز پنه بیکر (پنی بیکر)پنه‌بیکر در این پژوهش عوامل مختلفی را در این افراد سنجید و یافته‌های  دو گروه را با هم مقایسه کرد. اما مهم‌ترین نتیجه‌ای که از مقایسه‌ی این دو  گروه به دست آورد این بود: کسانی که درباره‌ی رویدادی دردناک در گذشته‌شان  نوشته بودند، در ماه‌های آینده خیلی کمتر از گروه کنترل به پزشک مراجعه  داشتند و میزان سلامتی آن‌ها در ماه‌های پس از تجربه‌ی نوشتن درباره‌ی  تجربه‌ی دردناک و مگوی گذشته، افزایش پیدا کرده بود. البته پنه‌بیکر از آن  زمان آزمایش‌های بسیار زیادی را انجام داده، اما داستانش درباره‌ی  نوشتاردرمانی، یا آنچه اسمش را نوشتنِ اِبرازی (اکسپرسیو رایتینگ) گذاشت،  از همین‌جا شروع شد. درباره‌ی نوشتن اِبرازی هم باید در مطلبی دیگر مفصل  صحبت کنیم.نوشتاردرمانی همیشه شامل نوشتن درباره‌ی رویدادهای دردناک گذشته نیست، و  لزومی هم ندارد که اینطور باشد. نوشتاردرمانی کار سختی هم نیست.  نوشتاردرمانی می‌تواند گاهی به سادگی برداشتن قلم و نوشتن هرآنچه در این  لحظه از ذهن‌تان می‌گذرد باشد، که در این صورت کار چندان پیچیده‌ای نیست.  بااین‌حال، همین کار ساده می‌تواند تأثیر مثبتی بر روح و روان شما بگذارد.  کَمَش این است که با روی کاغذ آمدن تمام آن سروصداهای ذهنی، امکان سروسامان  دادن به آن‌ها را پیدا می‌کنید و این کار تمرکزتان را بالا می‌برد.اما نوشتاردرمانی همه‌ی اوقات به این سادگی نیست. این کار گاهی می‌تواند  تجربه‌ای بسیار عمیق، تأثیرگذار و حتا سنگین برای فرد باشد. نوشتن، شاید  از این جهت که ذهن‌مان را روی خودمان و آنچه در درون‌مان می‌گذرد متمرکز  می‌کند، و یا شاید به علت‌های دیگر، ما را به درون خودمان وصل می‌کند؛  همچون سر طنابی که آن را می‌گیریم و پیش می‌رویم و بسته به این‌که تا کجا  جلو برویم، ما را به عمق بیشتری از دنیای درونی‌مان می‌کشاند. و اینجاست که  کار کمی ظریف‌تر می‌شود. ما نوشتاردرمانی را در مجموعه نویسندگی خلاق آموزش دادیم، در عمل به کار گرفتیم و آثارش را دیدیم. بازخوردهای افرادی که نوشتاردرمانی را تجربه کردند نشان داد نوشتاردرمانی می‌تواند برای هر کس مزایای متعددی داشته باشد. از جمله مهم‌ترین آنها این بود که نوشتاردرمانی می‌تواند  راهی برای دستیابی به  ابعاد و زوایای پنهان درون ما باشد. همین، این تکنیک برای روانشناس‌ها و روانکاوها  حکم طلا را دارد و برای تفسیر بسیاری از حالات روحی ما و احیاناً درمان مشکلات عاطفی و روانی به‌کار می‌آید. خود من هم از تکنیک‌های مختلف نوشتاردرمانی استفاده کرده‌ام و نتایج آن را در عمل دیده‌ام. کمترین نتیجه نوشتاردرمانی برای من این بوده است که به ذهنم نظم داده و برای انجام کارهایی که نیازمند تمرکز است آماده‌ام کرده است. چند مورد از تکنیک‌های نوشتاردرمانی را در این لینک برایتان آورده‌ام. نوشتاردرمانی می‌تواند به‌صورت فردی و یا با همراهی یک درمانگر انجام  شود. همچنین، یکی از الگوهای بسیار رایج برای نوشتاردرمانی، گروه‌درمانی یا  همان کارگاه نوشتن‌درمانی است. هرکدام از این روش‌ها مزایای خودش را دارد.  کسانی که به‌تنهایی قدم در مسیر نوشتن با هدف درمان می‌گذارند، خودشانند و  خودشان. راحت و رها در دنیای درون و افکار و احساسات‌شان غوطه می‌خورند و  یاد می‌گیرند و پیش می‌روند. اما خیلی‌ها از این تنهایی می‌ترسند و ترجیح  می‌دهند روان‌درمانگر یا مشاوری کنارشان باشد تا اگر در مسیر با موانع یا  پدیده‌های خاصی روبه‌رو شدند کمک‌شان کند.گروه‌درمانی هم حس و حال خودش را دارد. آنجا دیگر فقط تجربه‌ی من نیست که یادم می‌دهد. تجربه‌ی من و چندین نفر دیگر شبیه یا ناشبیه به من است که هرکدام قصه زندگی خودشان را دارند، اما با من قدم در این مسیر می‌گذارند. گروه نوشتاردرمانی، تجربه‌ی به اشتراک گذاشتن دنیای درونی من با دیگران و دنیای درونی دیگران با من را در بر دارد، که خودش علاوه بر جذاب بودن، راهگشای بسیاری از درمان‌ها و شکننده‌ی بسیاری از مقاومت‌هایی است که  بخواهم یا نخواهم در درون من وجود دارند. در گروه، نوشتاردرمانی می‌تواند  تأثیری چندبرابر داشته باشد، اگر کار گروه به درستی و توسط افراد متخصص  تسهیلگری شود.این‌که چه درمانی از راه نوشتن حاصل می‌شود، یا نوشتن دقیقاً با ما چه  کار قرار است بکند که درمان شویم، هنوز چندان مشخص نیست. خیلی‌ها باور  دارند که نوشتن احساسات در واقع نوعی تخلیه‌ی هیجانی است و با برون‌ریزی  عواطف و مخصوصاً احساسات منفی، تأثیر نامطلوب آن‌ها بر روان ما کاهش پیدا  می‌کند. دکتر پنه‌بیکر معتقد است «تخلیه‌ی فشار» لزوماً تاثیر مثبتی بر روح  افراد ندارد و این افشا کردن راز است که بر افراد اثر درمانی می‌گذارد.  وقتی اتفاق بسیار دردناکی در گذشته‌ی ما رخ داده که مدت‌ها آن را به شکل یک  راز مگو در دل‌مان نگه داشته‌ایم و با کسی درباره‌اش صحبت نکرده‌ایم،  نوشتن درباره‌ی آن و ابراز افکار و احساساتی که نسبت به آن در ذهن داریم  می‌تواند ما را از بند آثار ناخوشایندش برهاند.دلیل و سازوکار نوشتاردرمانی هرچه که باشد، آنچه می‌دانیم این است که  نوشتن به‌طرز محسوسی حال‌مان را خوب می‌کند. البته شاید نه همان ابتدا.  نوشتن درباره‌ی تجربیات دردناک زندگی ممکن است ما را دچار حالات منفی کند.  اما به قول جیمز پنه‌بیکر، مثل تماشای یک فیلم غمگین است که پس از دیدنش  حال‌مان گرفته می‌شود، اما این گرفتگی لزوماً بد نیست. تحقیقات او نشان  داده است که نوشتن از تروماها یا آسیب‌های روانی گذشته، در کوتاه‌مدت  غمگین‌ترمان می‌کند، اما در درازمدت هم برای روح و هم برای جسم‌مان بهتر  است.همه‌ی این حرف‌ها درباره‌ی نوشتاردرمانی درست، اما نباید یادمان برود که  نوشتاردرمانی معجزه‌ی الاهی نیست؛ یا دست‌کم برای همه و در همه‌ی شرایط  معجزه نیست. این را می‌گویم تا مبادا گول شعارهای توخالی را بخورید. البته  نوشتاردرمانی می‌تواند معجزه کند، و خیلی‌ها هم این را تجربه کرده‌اند؛ اما  در راه درست و با روش درستش. نوشتاردرمانی در بعضی شرایط ممکن است یک عمل  خنثا باشد. اگر تجربه‌اش کردید و این‌طور بود، کنارش بگذارید. بروید  هنردرمانی کنید، یا راه‌های دیگری را برای خوب کردن حال‌تان بیازمایید.  نوشتاردرمانی حتا می‌تواند اثر نامطلوب بر روان شما داشته باشد. مثلاً اگر  شما به‌تازگی تجربه‌ی دردناک یا ترومای روانی را از سر گذرانده‌اید، مثلاً  یکی از عزیزان را از دست داده یا رویدادهایی مثل زلزله و سیل و… را تجربه  کرده‌اید که از نظر روانی برایتان بسیار تکان‌دهنده بوده است، بهتر است  سراغ نوشتن نروید. همچنین، اگر شما مستعد افسردگی شدید یا نشخوار فکری زیاد  هستید، شاید نوشتن، روش خوبی برای رها کردن شما از زندان فکرتان نباشد. در  چنین شرایطی بد نیست مشاوری را در کنارتان داشته باشید تا بر روند کارتان  نظارت کند.شاید شما تأثیر نوشتن را بر ذهن و روان‌تان تجربه کرده باشید. شاید هم  نه. اگر این‌طور نبوده، همین حالا قلم و کاغذی دست‌وپا کنید و چیزی بنویسید  – هرچه که به ذهن‌تان می‌رسد. از ساده شروع کنید. به جمله‌بندی‌ها و  ادبیات‌تان توجه نکنید. فقط هرچه از ذهن‌تان می‌گذرد، احساساتی که دارید  تجربه می‌کنید، فکرهایی که دارند آنجا می‌چرخند، خاطره‌ای که به یادتان  آمده است، یا هر چیز دیگری را که دل‌تان می‌خواهد، بنویسید و بکوشید کم‌کم  در آن‌ها عمیق‌تر شوید. بنویسید و پیش بروید و به ویرایش کردنش یا نشان  دادنش به کسی، فکر هم نکنید. این، شکلی از نوشتن اِبرازی است؛ همان چیزی که  دست‌کم شاید فشار را از روی ذهن شما بردارد و آزادش کند برای پرداختن به  مسائل مهم‌تر. مزایای دیگرش بماند تا خودتان تجربه‌اش کنید!</description>
                <category>زینب شاهدی</category>
                <author>زینب شاهدی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Aug 2022 20:08:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عاشقانه واقعی: تحلیل فیلم 500 روز سامر</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-500-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%B1-g9vfuenj6h7k</link>
                <description>تحلیلی روانشناختی بر فیلم 500 روز سامرزینب شاهدی Shahedi.zeynab@gmail.comکارگردان:  مارک وببازیگران اصلی: جوزف گوردون-لویت (تام)؛ زویی دشانل (سامر)ساخت: 2009، آمریکاژانر: درام- کمدی- عاشقانهفیلمنامه: اسکات نوستاتر، مایکل اچ. وبرتام و سامر در فیلم 500 روز سامرپانصد روز سامر داستان آشنایی اتفاقی پسری است با دختری. اما، حواس‌تان باشد! این یک داستان عاشقانه نیست!البته، شاید هم باشد. در واقع اگر بخواهیم خوب فکر کنیم، داستان عاشقانه است. مگر می‌شود آشنایی پسری با دختری، عاشقانه نباشد؟ خب، شاید بشود گفت عاشقانه است، اما نه به آن شکلی که همه ما فکر می‌کنیم. یعنی، نه به آن شکلی که در افسانه‌ها شنیده‌ایم، در فیلم‌ها دیده‌ایم، در داستان‌ها خوانده‌ایم و در شعرها سروده‌ایم. این یک داستان عاشقانه است، اما نه داستان عاشقانه‌ای افسانه‌ای: این یک داستان عاشقانه واقعی است!روز 35: و عشق ... مرا رساند به امکان یک پرنده شدنامروز دنیا زیباتر از همیشه است. آفتاب در آسمان می‌درخشد، نسیمی دلنشین می‌وزد و شهر چهره‌ای زیبا پیدا کرده است. مردم همه شادند و هرکدام با هیجان و امید دنبال کارهایشان می‌روند. درست مثل تام. تام دارد سر کار می‌رود. همان کاری که از سال‌ها پیش فقط برای شاغل شدن انتخابش کرده و هیچ معنای خاصی در زندگی‌اش نداشته، همان کاری که تا همین چند روز پیش کسالت‌آورترین کار دنیا به حساب می‌آمده. اما حالا انگار دارد به سوی بهشت می‌رود. روی پا بند نیست. اعتمادبنفس از تمام حرکات و وجناتش می‌بارد. سرش را راست گرفته، سینه را سپر کرده و طوری محکم راه می‌رود که انگار پادشاه زمین است. نمی‌تواند لبخند نزند. چشم‌هایش برق می‌زند. از همیشه خوش‌تیپ‌تر شده و هرکسی که از کنارش می‌گذرد بی‌درنگ جذبش می‌شود. همه به او لبخند می‌زنند و انرژی مثبت می‌فرستند. او راه نمی‌رود، می‌رقصد؛ پرواز می‌کند! و تمام دنیا به وجد آمده و پا به پایش به پایکوبی پرداخته. تام روی ابرها سیر می‌کند. تام ... عاشق شده است! عاشق سامر، با آن لبخند زیبایش، موهای سیاهش، چشم‌های گیرایش. او درست همان کسی است که تام سال‌ها منتظر دیدارش بوده است!روز 408: و عشق ... مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها بردسامر رفته است. سامر با کسی دیگر ازدواج کرده است. همین دختری که می‌گفت من به عشق و عاشقی و سرنوشت اعتقادی ندارم. همین دختری که می‌گفت من به کسی تعهد نمی‌دهم. حالا برای تمام عمرش به کسی تعهد داده است. به کسی به‌جز تام. به کسی که معتقد است «سرنوشت» او را پیش رویش گذاشته است. سامر رفته و تام به معنای واقعی کلمه «بدبخت» شده است. هر طرف را که نگاه می‌کند همه «کسی» را دارند که با او خوشحال و خوشبخت در مسیر سرنوشت قدم برمی‌دارند، اما او دیگر «کسی» را ندارد. زندگی پوچ و بی‌معنا شده و دیگر ارزش زیستن ندارد. کار؟ به زحمتش نمی‌ارزد. محل کار کسالت‌بارترین نقطه جهان است. خانه؟ وضعیت بهتری ندارد. تاریک و غم‌زده است و تنهایی در آن موج می‌زند. اصلا چرا باید کار کرد؟ چرا باید بلند شد؟ چرا باید غذا خورد؟ برای زنده ماندن؟ چرا باید زنده ماند؟ همه چیز تمام شده است. همه آن امیدها و آرزوها نقش بر آب شده. برای چه باید زنده ماند وقتی دیگر «کسی» نیست که به زندگی‌ات معنا بدهد؟ همان بهتر که همان‌جا توی رختخواب بمانی و از جایت بلند نشوی.یک عاشقانه واقعیتام دارد زندگی‌اش را می‌کند. او مردی معمولی است، با کاری معمولی، و زندگی معمولی. و، این‌طور که به نظر می‌رسد، از زندگی‌اش راضی نیست. دلیلش هم این است که او از کودکی، تحت تاثیر فیلم‌ها و داستان‌ها و شعرهای عاشقانه، این باور را پیدا کرده که هرگز خوشبخت نخواهد بود مگر «او» را پیدا کند.و حدس بزنید چه؟ تام بالاخره او را پیدا می‌کند: منشی جدید شرکت، سامر، که هرچند او هم دختری کاملا معمولی است؛ ولی چیزی در خود دارد که تام را به این باور می‌رساند که او همان است که باید باشد: او زیباست، خوش‌برخورد است، و مثل یک صفحه سفید، آماده است تا فرافکنی‌های تام را بپذیرد. همه چیز آماده است تا رویای کودکی تام را به واقعیتی به شیرینی قصه‌های عاشقانه تبدیل کند. تا او را به نیمه گمشده‌اش برساند. نیمه گمشده تام همین دختر است. او هیچ چیز کم ندارد. فقط یک مشکل وجود دارد: سامر به افسانه نیمه گمشده هیچ اعتقادی ندارد!این یک داستان عاشقانه واقعی است. یعنی مثل فیلم‌های دیگر این‌طور نیست که دو شخصیت اصلی در پایان فیلم به هم برسند و تا پایان عمر به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کنند. و البته، مثل بقیه فیلم‌ها هم نیست که شخصیت‌های اصلی با اشک و آه و اندوه از هم جدا شوند و هرگز همدیگر را فراموش نکنند. در پایان این فیلم، شخصیت‌ها از هم جدا می‌شوند، ولی هرکدام با کسی دیگر ازدواج می‌کند، و هردو خوشحالند. درباره خوشبخت شدن یا نشدن‌شان چیزی نمی‌دانیم، چون هیچ‌کس از آینده خبر ندارد.برداشت‌هایی از فیلم 500 روز سامرفیلم 500 روز سامر حرف برای گفتن زیاد دارد. مخصوصا برای کسانی که به عشق و عاشقی و سرنوشت اعتقاد دارند، و همچنین کسانی که به این چرندیات اعتقادی ندارند! لطفا فیلم را ببینید. در اینجا فقط به چند مورد از پیام‌های جالبی که می‌شود از آن برداشت کرد اشاره می‌کنم.تام در حال صحبت کردن با خواهرش در فیلم 500 روز سامرمهم نیست سن‌تان چقدر باشد؛ اگر به افسانه نیمه گمشده اعتقاد دارید، شما یک ابله هستید! تام بیست‌وخرده‌ای سال سن دارد. خواهر تام هنوز کودکی‌اش را تمام نکرده است. ولی تام درباره رابطه‌اش از خواهرش مشورت می‌گیرد، و عجیب است که خواهر کم‌سن‌و‌سالش چیزهایی بدیهی را به او گوشزد می‌کند که خودش حتا به فکرش هم نرسیده است. بله، خواهر کوچک تام، که به سحتی می‌توان او را نوجوان دانست، از تام فهمیده‌تر است. -- دروغ‌های عاشقانه، شما را احمق می‌کند!اگر خودتان هم به خودتان دروغ بگویید، دیر یا زود چوبش را خواهید خورد! تام دروغ‌های زیادی درباره عشق رمانتیک شنیده و آنها را باور کرده است. احتمالا گناهی هم نداشته! اما فاجعه زمانی رخ می‌دهد که خودش هم به خودش دروغ می‌گوید. سامر در همان ابتدای ورودش به زندگی تام، و بارها و بارها طی آشنایی‌شان، به زبان مستقیم و غیرمستقیم، تاکید می‌کند که دنبال هیچ رابطه جدی و متعهدانه‌ای نیست. نشانه‌ها دارند این را فریاد می‌زنند. اما تام، بر فراز ابرهای عاشقی، ترجیح می‌دهد این‌طور فکر کند که: «الان یه چیزی می‌گه. یه روزی عاشقم می‌شه و همه این حرفا رو می‌ذاره کنار!» خب، برایتان بگویم که البته در نهایت سامر روزی همه این حرف‌ها را می‌گذارد کنار، اما کسی که به او تعهد می‌دهد تام نیست!تنها زمانی نجات می‌یابید که به همه دروغ‌ها پشت پا بزنید. وقتی سیلی حقیقت بالاخره محکم توی گوش تام می‌خورد، اتفاق مهمی می‌افتد: از خواب خوش بیدار می‌شود. بیدار شدن از این رویای شیرین و روبرو شدن با واقعیت تلخ و ناگزیر زندگی درد دارد. تلخ است و گزنده. اما این درد ارزشش را دارد. تنها پس از عبور از این دالان سرد و تاریک درد است که خوشبختی می‌تواند خودش را نشان دهد. تام، به شیوه سختش، می‌پذیرد این افسانه‌ها همه دروغ بود و نباید به آنها دل می‌بست. او از شغلش، که تولید نوشته‌های عاشقانه (و دروغین!) برای کارت پستال بود، بیرون می‌آید و به تمام باورهایش درباره عشق و عاشقی پشت می‌کند. و اینجاست که خورشید «خوشبختی» کم‌کم از پس کوه سرنوشت نمایان می‌شود.خوشبختی شما دست کسی نیست مگر خودتان. در صحنه اول فیلم، تام را می‌بینیم که منتظر کسی نشسته تا بیاید و رنگ شادی و خوشبختی را به زندگی‌اش بیاورد. در صحنه پایانی، تام را می‌بینیم که خودش همت به خرج داده و به دنبال شغلی که همیشه آرزویش را داشت (معماری) رفته است. اینجا، در مسیر زندگی خودش، بدون این‌که انتظارش را داشته باشد، با دختری روبرو می‌شود که اتفاقا او هم دنبال ساختن زندگی خودش است. هردو برای مصاحبه شغلی آمده‌اند: - «امیدوارم تو مصاحبه قبول نشی.» - «منم امیدوارم تو قبول نشی!» می‌بینید؟ هرکسی دنبال ساختن زندگی خودش است. یک زندگی واقعی، نه متوهمانه. البته که این آشنایی هم کار سرنوشت است، اما این بار کسی قرار نیست بارِ شاد کردن آن دیگری را به دوش بکشد. حتما شما هم حس می‌کنید که این رابطه بالغانه‌تر است و می‌تواند تام را به خوشبختی نزدیک‌تر کند.در عشق شکست خورده‌اید؟ الاهی! ولی ... دنیا به آخر نرسیده است. پانصد روز با «سامر» (در زبان انگلیسی به معنای تابستان) تمام شده است. از لحظه آشنایی با «آتم» (در زبان انگلیسی به معنای پاییز)، دختر دومی که وارد زندگی تام می‌شود، شمارشگر دوباره برمی‌گردد و روز (1) را نشان می‌دهد. این قسمت از فیلم پانصد روز سامر دو نکته دارد: اول، فصل قبل، با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش، تمام شد و رفت. دیگر برنمی‌گردد. دیگر بهش فکر نکن! و دوم، فصلی تازه آغاز شده. دنیا به آخر نرسیده. به قول معروف، امروز اولین روز از باقی زندگی توست. اگر در فصل قبل نتوانستی گلی به سر خودت بزنی، باشد، مشکلی نیست. از نو آغاز کن. و زندگی تازه‌ات را خودت با دستان خودت بساز. بدون دروغ، بدون بی‌مسئولیتی، و بدون خیال‌پردازی‌های متناقض با طبیعت زندگی.شما چطور؟ به سرنوشت اعتقاد دارید؟پی‌نوشت: این مطلب را قبلا در مجله موفقیت منتشر کرده‌ام. </description>
                <category>زینب شاهدی</category>
                <author>زینب شاهدی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 16:26:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما همه تشنه توجهیم - و مراجع نیز هم!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.shahedi/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%B4%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D9%85-elabublzwl8x</link>
                <description>تا حالا به این فکر کردین که چرا دوتا عاشق حرف دل همو با نگاه می‌فهمن؟ انگار «یک روح» هستن در دو بدن؟همه ما آدم‌ها تشنه توجه هستیم و کسی که بهمون خیلی توجه داره برامون عزیز می‌شه – شاید به‌خاطر همینه که عشق این‌قدر شیرینه، چون کسی که عاشق ما می‌شه در واقع تمام توجه و تمرکزش میاد روی ما. یک مُراجع، یا هر کسی توی یه رابطه معنادار، از شما یه چیز می‌خواد: توجه و تمرکز. گذشته از این‌که نیاز به مورد توجه بودن نیاز اساسی همه ماست (بسته به میزان سلامت روان، کمتر یا بیشتر می‌شه اما به هیچ وجه حذف نمی‌شه)، اصلا همین توجه و تمرکزه که به رابطه معنا می‌ده. چون نشون می‌ده طرف مقابل براتون ارزشمنده.و رابطه یاورانه، یا همون رابطه مشاور-مراجع، یک رابطه معناداره و این برای مراجع خیلی مهمه. از همه اینها مهم‌تر، توجه و تمرکز ما روی مراجع در واقع همون کلیدیه که ما برای گشودن درهای همدلی نیاز داریم. وقتی به مراجع (یا به طرف مقابل‌مون توی هر رابطه‌ای) توجه کنیم و روش تمرکز داشته باشیم، می‌تونیم اطلاعات کافی ازش به‌دست بیاریم و در نتیجه بهتر باهاش همدلی کنیم.توجه نشون دادن به طرف مقابل باعث می‌شه اون شخص حس کنه که برای ما مهمه، و در نتیجه درهای دلش رو به روی ما باز کنه (مستمع صاحب‌سخن را بر سر ذوق آورد)، و وقتی این اتفاق افتاد، شروع می‌کنه به صحبت کردن و اطلاعات دادن. این اطلاعات، در صورتی که ما تمرکز کافی داشته باشیم، بهمون کمک می‌کنه که درک کنیم فکرها و احساسات مراجع‌مون چیه، در چه شرایطی داره به سر می‌بره، و چه تجربه‌ای داره. و این‌طوری خیلی بهتر و آسون‌تر می‌تونیم باهاش «همدلی» کنیم.این مطلب خیلی ساده‌ست، اما همیشه به این سادگی اتفاق نمیفته. خیلی وقت‌ها ممکنه حواس ما توی جلسه مشاوره به این پرت بشه که مشکل مراجع رو درست تشخیص می‌دیم یا نه، چی بگیم و چی نگیم، چه روش‌ها و تکنیک‌هایی به کار ببریم، این روش‌ها چقدر می‌تونه موثر باشه، یا حتا چطور باهاش همدلی کردیم، اشتباه کردیم یا نکردیم، و خیلی چیزای دیگه.اما اون چیزی که بیشتر باید بهش توجه داشته باشیم درک دقیق‌تر وضعیت مراجع هست. یعنی توجه و تمرکز تمام و کمال روی چیزایی که می‌خواد بهمون بگه. و حتما می‌دونید چیزی که مراجع می‌خواد به ما بگه صرفا کلامش نیست، بلکه حالت بیانش، وضعیت بدنیش، آه کشیدنش، سکوت کردنش، ارتباط چشمیش با ما، گریه کردنش، خندیدنش، و خیلی چیزای ریز و درشت دیگه‌ست. مثلا، این‌که وقتی فلان سوال رو پرسیدم چطور جواب داد، وضعیت بدنیش چه تغییری کرد، چرا الان نگاهش رو برگردوند، چی شده که الان مراجعه کرده، وقتی از درمانگر قبلیش صحبت کرد چه احساسی در چهره‌ش بود، چه نکاتی رو گفت و چیا رو رد کرد، جلسه‌شو چندبار کنسل کرده، تکالیفش رو انجام می‌ده یا نمی‌ده، و ... می‌بینید؟ خیلی نکات ریزی هست که باید بهش توجه کنیم. و این یعنی تمرکز خیلی زیادی لازم داریم! این کار شاید اولش سخت باشه و حواس شما رو پرت کنه یا نیاز به تمرکز خیلی زیادی داشته باشه، اما مثل رانندگی، کم‌کم دست‌تون راه میفته و براتون تبدیل به عادتی می‌شه که خودبخود می‌تونید انجامش بدید. فعلا باید یه چیزی رو خیلی تمرین کنید: تمرکز!پس تو این مطلب یاد گرفتیم که: مراجع یه انتظار اصلی از شما داره که هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌تونه جاشو بگیره، و اون هم توجه و تمرکز شماست. مراجع بیش از هر چیز نیاز داره بهش توجه نشون بدید و تمرکزتون روی اون باشه نه جای دیگه. و شما هم به این توجه و تمرکز نیاز دارید تا بتونید مسائل مراجع رو کشف و حل کنید و باهاش ارتباط خوبی برقرار کنید. یا به عبارتی، باهاش «همدلی» کنید.</description>
                <category>زینب شاهدی</category>
                <author>زینب شاهدی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jun 2022 21:29:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر مشاور هستید بخوانید!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.shahedi/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-zurq05rgg5pw</link>
                <description>اینو همه‌مون می‌دونیم که همدلی با مراجع گام اول و اساسی برای شکل دادن رابطه درمانیه. و همونطور که گفتم، اولین و ساده‌ترین چیزی که در مورد همدلی یاد گرفتیم و به ذهن‌مون میاد اینه که بتونیم خودمون رو جای طرف مقابل‌مون بذاریم.حالا اگه بپرسم چطوری باید با مراجع همدلی کنیم، پاسخی که به ذهن یه مشاور آموزش‌دیده می‌رسه چیزایی مثل اینه: گوش دادن فعال، به رسمیت شناختن احساسات مراجع، خوندن بین خطوط و توجه به حرف‌های نگفته یا زبان بدن مراجع، تکرار کردن یه سری از جملات و بازگویی مشکلات به روش راجرزی.مساله اینه که مشاورهای آموزش‌دیده خیلی از اوقات نمی‌تونن با مراجع‌شون رابطه همدلانه برقرار کنن.خیلی از کسانی که برای مشاوره مراجعه می‌کنن تو همون جلسات اول و پیش از این‌که وارد مشکل اصلی بشن درمان رو قطع می‌کنن. و خیلی‌ها وقتی از تجربه مشاوره گرفتن در گذشته حرف می‌زنن می‌گن مشاورمون درست درک‌مون نمی‌کرد، انتظارات‌مون برآورده نشد، درمان رو قطع کردیم چون حس کردیم فایده نداره، و چیزایی مثل این.فارغ از این‌که این جملات چه معانی و دلالت‌های دیگه‌ای می‌تونه داشته باشه، این حقیقت رو نمی‌شه انکار کرد که دست‌کم گاهی، ما در درک مراجع‌مون ناتوانیم. و این خیلی بده. و این یعنی خیلی باید روی مفهوم همدلی هم در تئوری هم در عمل کار کنیم تا بتونیم مشاور موفقی بشیم.همدلیاگه همون اصل ساده همدلی رو در نظر بگیریم، یعنی این اصل که باید خودمون رو جای طرف مقابل بذاریم، هیچ‌کدوم از این‌ها پاسخ درست نیستن. پاسخ درست اینه: خودمون رو جای مراجع بذاریم! همدلی با مراجع، به زبون خودمون، یعنی بریم تو نقش مراجع و دغدغه‌هاش رو درک کنیم. اما چطوری؟من فکر می‌کنم ما توی همدلی با مراجع یه پله کم داریم. یعنی قبل از تمام این‌ها، برای این‌که بتونیم خودمون رو جای مراجع بذاریم، باید کاملا بریم تو نقش مراجع، تو دل تجربه مراجع شدن، و بتونیم انتظارات و احساسات و افکار و کل تجربه کسی رو که برای مشاوره مراجعه می‌کنه درک کنیم.یکی از چیزایی که خیلی بهمون کمک می‌کنه بتونیم خودمون رو جای مراجع بذاریم اینه که خودمون فضای مشاوره گرفتن رو تجربه کنیم. یعنی بریم پیش مشاور و کاملا دقت کنیم که چه حس‌هایی رو تجربه می‌کنیم. در این صورت راحت می‌تونیم خودمون رو جای مراجع بذاریم و حدس بزنیم چه احساسی داره.به نظر من، این تجربه شامل این‌هاست:  مشاور درباره من چی فکر می‌کنه؟مراجع‌ها معمولا از صحبت کردن با مشاور دچار اضطراب می‌شن. خیلی وقت‌ها از این‌که وقت محدودی دارن استرس می‌گیرن و نمی‌دونن صحبت‌هاشون رو چطور تو این زمان کم بگنجونن. خیلی وقت‌ها هم به‌خاطر این‌که باید مسائل دشوار زندگی‌شون رو که تا حالا احتمالا با کسی مطرح نکردن بیان کنن استرس می‌گیرن. ممکنه گاهی این اضطراب به‌خاطر مورد قضاوت مشاور قرار گرفتن باشه. یا دلایل دیگه. به‌هرحال، مشاوره گرفتن می‌تونه اضطراب بیاره. حتا خود من، با این‌که خودم مشاور هستم و نسبت به خیلی از اتفاقاتی که قراره توی جلسه مشاوره رخ بده آگاهی دارم، بازم مشاوره گرفتن منو مضطرب می‌کنه. که طبیعیه. مشاوره چقد پول می‌خواد؟رابطه مشاوره‌ای یه رابطه عادی نیست، و مهم‌ترین فرقش با روابط معمولی اینه که مراجع داره برای این رابطه پول می‌ده. یعنی توی هر جلسه از مشاوره، هر دقیقه داره کنتور میندازه. و این قطعا روی کیفیت رابطه تاثیر می‌ذاره و ته ذهن مراجع هست که چقدر از وقتم و پولم رفت. بسیاری از مراجعا دغدغه مالی دارن و نگران این هستن که تعداد جلسات چقدر می‌شه و چقدر هزینه باید برای کل فرایند مشاوره‌شون در نظر بگیرن. اونا ممکنه هر هفته تعداد جلسات‌شون و پولی که براش دادن رو حساب کتاب کنن و بسنجن که آیا در ازای این پول، پیشرفتی هم در وضعیت‌شون ایجاد شده یا نه. و بر اساس اون تصمیم بگیرن به مشاوره ادامه بدن یا قطعش کنن.  مشاور من چقدر حالیشه؟یکی از مهم‌ترین چیزها برای مراجع‌ها اینه که بتونن به مشاورشون اطمینان کنن و بدونن اگه مشاور داره فلان تکلیف رو می‌ده یا فلان رویکرد رو استفاده می‌کنه، حتما تجربه‌ش رو داره و می‌دونه که این روش قراره روی زندگی‌شون تاثیر مثبت بذاره و مشکلاتشون رو برطرف کنه. اطمینان و اعتماد به تخصص مشاور یکی از مهم‌ترین عوامل برای تجربه آرامش و حس خوب مراجع هست که باید بهش خیلی توجه کنیم.  حرفای من با مشاور بین خودمون می‌مونه؟رازداری و محرمانگی یکی دیگه از دغدغه‌های مهم مراجع‌ها هست که شاید به ما نگن، اما خودآگاه یا ناخودآگاه دغدغه‌شو دارن و به میزانی که حس کنن اصل رازداری رعایت نمی‌شه، ممکنه از خودافشایی خودداری کنن. هرقدر هم ما گفته باشیم اتاق مشاوره یه جای امنه و هر حرفی که زده بشه تو همون اتاق و بین خودمون می‌مونه، باز هم اعتماد کردن و راحت بودن برای مراجع‌ها کار آسونی نیست چون باید از عمیق‌ترین و خصوصی‌ترین لایه‌های زندگی‌شون پرده بردارن. دقت کنید که توی مشاوره آنلاین، به دلیل واسطه بودن تکنولوژی و همه امکاناتش، در کنار حضور نداشتن مشاور در کنار مراجع و این‌که احتمال داره کسی دیگه هم صدای مراجع رو بشنوه یا جلسه ضبط بشه و ...، این اطمینان کردن ممکنه سخت‌تر هم بشه.حالا، با این تفاسیر، همدلی با مراجع به زبون خودمون یعنی چی؟ یعنی این دغدغه‌ها رو در نظر بگیریم، احساس و افکاری که در ذهن مراجع ایجاد می‌کنن رو بشناسیم، و توی کارمون بهشون بپردازیم. که تو مطالب بعدی می‌گم چطوری.این‌ها فقط بخش‌هایی از دغدغه‌های اولیه مراجع موقع مشاوره گرفتن بود که ما در جایگاه مشاور باید در نظر بگیریم‌شون تا بتونیم حال مراجع رو وقتی به اتاق مشاوره میاد درک کنیم.چه چیزهای دیگه‌ای به ذهن‌تون می‌رسه که توی این لیست نیومده؟</description>
                <category>زینب شاهدی</category>
                <author>زینب شاهدی</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jun 2022 13:09:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالی که نکوست: تکنیک‌هایی برای شروع طوفانی یک سخنرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.shahedi/%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-avab8zni3kr1</link>
                <description>شروعزینب شاهدی دیروز اول ژانویه بود. شروع سال نوی میلادی. خیلی‌ها جشن گرفتند. روز خاصی هم نبود. یک روز مثل تمام روزهای دیگر. نه مثل سال نوی ما اول بهار بود و طبیعت نو می‌شد، نه کسی در آن متولد شده بود که دنیا را متحول کرده باشد، نه هیچ چیز خاص دیگری. یک روز معمولی بود، وسط زمستان، با هوای سرد و درخت‌های خشک و خیابان‌های یخ‌زده. فقط یک شروع بود. اما خیلی‌ها جشن گرفتند. دلیل جشن گرفتن‌شان هم همین بود: شروع.شروع‌ها مهمند. این را در تمام سال‌های کارم با سخنران‌ها به چشم دیده‌ام. سخنرانی اگر خوب شروع نشود، سخت می‌شود ادامه‌اش را خوب پیش برد. دلیلش این است که شروع‌ها فقط یک بار اتفاق می‌افتند. مثل شروع یک آشنایی. مثل شروع یک سفر. مثل شروع یک زندگی. نمی‌شود دوباره برگشت و از اول تجربه‌شان کرد. آن شروع، فقط یک بار اتفاق می‌افتد. ما دو بار به دنیا نمی‌آییم. یا دوبار به کسی معرفی نمی‌شویم. شروع‌ها مهمند، به‌خاطر همین جشن‌شان می‌گیریم و بزرگ‌شان می‌داریم. به‌خاطر همین، بیشتر شروع‌های بزرگ زندگی با آداب و رسومی ارج نهاده می‌شوند: شروع زندگی مشترک، شروع دوران مدرسه، حتا شروع زندگی.شروع‌ها نشان‌مان می‌دهند که بعدش باید منتظر چه باشیم. تاثیر اولیه‌ای می‌گذارند که قرار است تا آخر بماند. همان که می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست. به‌خاطر همین است که مهمند. یعنی اگر شروع به دل‌مان ننشست، دیگر به ادامه هم امیدی نخواهیم بست. بهارمان اگر خوب نبود، تکلیف تابستان و پاییز و زمستانش پیداست. یعنی اگر شروع را از دست دادیم، دیگر نمی‌شود جبرانش کرد. یا سخت می‌شود. باید به شروع فکر کرد.شروع یک ماجراسخنرانی را سفری ماجراجویانه فرض کنید: سفری که در آن می‌خواهید مخاطب را با خودتان همراه کنید. به عبارتی، می‌خواهید مخاطب را قانع کنید که همراه شما به این سفر بیاید. حالا سوال این است که چرا مخاطب باید زحمت همراهی شما را قبول کند؟ به هر حال، هر سفری زحمت دارد و مخاطب همیشه به این فکر می‌کند که آیا رنج راه به جان خریدن ارزشش را دارد؟ احتمالا به این دلیل که فکر می‌کند سفر برایش مفید و جذاب است.این چشم‌انداز که در این سفر قرار است بهش خوش بگذرد یا چیزی یاد بگیرد یا لذت ببرد به او انگیزه همراهی می‌دهد. انگیزه همراهی. این همان چیزی است که در شروع سخنرانی باید به دست مخاطب‌تان بدهید. به شروع فکر کنید. به این‌که سفر شما چه جاذبه‌هایی دارد و چه چیزهایی می‌تواند یاد همراهان‌تان بدهد، و چطور باید این را – همان اول – به او ثابت کنید. وگرنه، شما راه می‌افتید و مخاطب همان‌جا سر جای خودش می‌ماند. شما تنها به سفر می‌روید، و برگشتن و دوباره مخاطب را قانع کردن که با شما بیاید در کار نخواهد بود. هرچه هست در همان شروع است.شما چگونه شروع می‌کنید؟ چطور سفرتان را به مخاطب معرفی می‌کنید و او را قانع می‌کنید تا در این ماجراجویی با شما همراه شود؟با عرض سلامخودتان را روی صحنه سخنرانی تد، درست وسط آن دایره قرمز معروف، زیر نور تند پروژکتور تصور کنید که در مرکز نگاه‌های خیره جمعیتی منتظر ایستاده‌اید. نمی‌شود حدس زد چندنفرند. سالن از همهمه افتاده و چیزی جز سکوتِ محضِ انتظار شنیده نمی‌شود. همه چشم‌ها به دهان‌تان دوخته شده تا اولین واژه‌ها را ادا کنید. به محض این‌که دهان‌تان باز شود، قضاوت مخاطبان‌تان هم شروع می‌شود.تصور کنید اولین واژه‌هایی که به زبان می‌آورید چه خواهند بود؟ با چه جمله‌ای، عبارتی، یا واژه‌ای شروع می‌کنید؟ شروع داستان‌تان از کجاست؟ لحظه هولناکی است. فرصتی است که دیگر هرگز تکرار نمی‌شود. فرصتی که معمولا با واژه‌هایی بیش از حد امن دود می‌شود و به هوا می‌رود: «با عرض سلام، ممنونم که من رو به اینجا دعوت کردید...». شروع‌های «باعرض‌سلامی» زیادی داریم. شروع‌هایی که شاید اولین چیزی باشند که در آغاز سخنرانی به ذهن‌مان می‌رسند – و اغلب فکر کنیم گزینه‌ای عالی هستند – اما من اسم‌شان را می‌گذارم «شروع‌های فرصت‌سوز.» این‌ها شاید زمانی شروع خوبی به‌شمار می‌آمدند: کلاسیک، فاخر، متناسب، محترمانه، «امن». اما این دیگر شیت شده‌اند. دیگر نه تنها اثر خوبی نمی‌گذارند، نه تنها محترمانه و کلاسیک به‌شمار نمی‌روند، بلکه دافعه ایجاد می‌کنند. یک جورهایی شاید حال‌به‌هم‌زن هم شده‌اند. و شانس ربودن دل مخاطب را از شما می‌گیرند. این شروع‌ها حرامند، ازشان بپرهیزید:«با سلام خدمت حضار گرامی، خیلی ممنونم از این‌که این فرصت رو در اختیار من گذاشتید... »«خوشحالم از این‌که در اینجا در خدمت شما هستم ... »«من قرار نبود اینجا صحبت کنم، همین چند روز پیش/ چند ساعت پیش به من خبر دادن که بیا و سخنرانی کن ... »«به نام خدا، خیر مقدم عرض می‌کنم خدمت همه حضار گرامی ... »«حتما خسته شدین ... یه دست برای خودتون بزنین!»فقط به این فکر کنید که چند نفر پیش از شما عین همین واژه‌ها و عبارت‌ها را در شروع سخنرانی‌شان به کار برده‌اند. شما نفر بعدی نباشید. شروع سخنرانی لحظه‌ای است که شما قرار است در آن بدرخشید. کلیشه هیچ درخششی ندارد. اگر کلیشه بگویید، فرصت طلایی نفوذ و تاثیرگذاری را به راحتی از کف داده‌اید. لطفا مرا ببینید!زمانی تبلیغات خیابانی فقط به صورت نوشته و عکس بود. یک تابلو بالای سر فروشگاه‌ها بود که رویش عنوان‌شان نوشته شده بود: خواروبارفروشی، خرازی، لوازم‌التحریر. تبلیغات روی در و دیوار هم به صورت عکس و نوشته بود: شیر و لبنیات، شکلات، قالیشویی، خودرو. این عکس و نوشته‌ها را می‌شد دید، چون محیط هنوز خلوت بود. تبلیغات به همین شکل به چشم می‌آمدند.کمی بعدتر، اوضاع عوض شد. رقابت بالا گرفت، دست بالای دست آمد، هر تبلیغ تلاش کرد به هر شکلی که شده توجه بیشتری را به خودش جلب کند. و نور به صحنه آمد: نوشته‌ها با نئون روشن شد و نور پروژکتورها روی بیلبوردهای بزرگ افتاد و تبلیغات حاشیه خیابان‌ها همگی با فلورسنت و نورهای چشمک‌زن برای جلب توجه مخاطب به تکاپو افتادند. خیابان‌ها نورباران شد: هرکه نورش خیره‌کننده‌تر باشد بیشتر دیده می‌شود.امروز وضع خیابان‌های محتوا هم همین است. هرجا را که نگاه کنی محتواست: رادیو و تلویزیون، کتاب و نشریه، فیلم و عکس، اینترنت، شبکه‌های مجازی. هر موضوعی را که انتخاب کنی فت و فراوان محتوا درباره‌اش هست. در این شرایط، چرا باید کسی به حرف‌های شما گوش کند؟ چیزی که زیاد است، حرف. اطلاعات. داستان. حتا خیالبافی. چرا باید کسی ذهنش را از آنها بردارد و به سمت شما متمرکز کند؟ فقط یک دلیل می‌تواند داشته باشد: چون شما جالب‌ترید. شروع‌های فلورسنتشروع باید خیره‌کننده باشد، جلب‌توجه کند، توی چشم مخاطب بزند، مثل فلورسنت؛ طوری که مخاطب نتواند توجه نکند. باید بزرگ‌ترین و روشن‌ترین بیلبوردی باشد که در آن حوالی نصب شده است. شروع فلورسنت یکی از راه‌های میخکوب کردن مخاطب و جذب او به سخنرانی است. چند نمونه از شروع‌های فلورسنت این‌ها هستند، ازشان برای جذب مخاطب در همان شروع سخنرانی‌تان استفاده کنید:آمار تکان‌دهنده:«یک، دو، سه، چهار، پنج، شش ... یک نفر در اثر کرونا فوت کرد. یک، دو، سه، چهار، پنج، شش. یک نفر دیگر بر اثر کرونا فوت کرد. در هر شش ثانیه یک نفر در اثر ابتلا به کرونا فوت می‌کند. یعنی تا پایان سخنرانی بیست دقیقه‌ای من، دویست نفر دیگر در بین ما نخواهند بود.»حقیقت شگفت‌آور:«حتما تا به حال توپ تنیس دیده‌اید. یا دست‌کم می‌دانید اندازه‌اش چقدر است. همان توپ‌هایی که ما در دوران کودکی با آن هفت‌سنگ بازی می‌کردیم. من توموری به همان اندازه در شکمم داشتم.»ایجاد شکاف دانش:«همه ما می‌دانیم که مثبت‌اندیشی و داشتن امید به آینده زندگی را بهتر می‌کند. همیشه همین را به ما گفته‌اند. اما می‌خواهم به شما بگویم که تحقیقات اخیر نشان داده مثبت‌اندیشی بیش از آن‌که به نفع ما باشد، به ضررمان است.»سوال درگیرکننده:«می‌دانید چرا بعضی‌ها با کمترین تلاش به موفقیت‌های چشمگیر می‌رسند، اما بعضی دیگر انگار هرچه بیشتر می‌کوشند از موفقیت دورتر می‌شوند؟»شوخی:«در این سالن حدود 300 نفر در ردیف‌های 10 نفره نشسته‌اند. می‌خواهم حقیقتی را به شما بگویم. از بین ما، دست‌کم 100 نفر مبتلا به اختلال شخصیت هستند. این یعنی هرکدام از شما یا خودتان اختلال شخصیت دارید، یا یکی از نفرات سمت راست یا چپ‌تان!»همان‌طور که می‌بینید، این شروع‌ها متفاوتند. شروع‌هایی هستند که نمی‌شود منتظر شنیدن ادامه‌شان نبود. مخاطب می‌خواهد بداند بعدش چه می‌شود، ذهنش درگیر می‌شود، از خواب می‌پرد، سرش را از توی گوشی‌اش بیرون می‌آورد، و حواسش را جمع صحبت می‌کند. به عبارتی، مخاطب در همان آغاز سخنرانی به دام می‌افتد. او احتمالا با خودش می‌گوید:«هر شش ثانیه یک نفر در اثر ابتلا به کرونا فوت می‌کند؟ نفر بعدی چه کسی است؟ ممکن است من یا اطرافیانم باشیم؟ حالا باید چه کار کنیم؟ بیشتر بگو تا بدانم!»«واقعا؟ غده‌ای اندازه توپ تنیس؟ کجای بدنت بود؟ مشکل چه بود؟ با آن چه‌کار کردی؟ تعریف کن، می‌خواهم بیشتر بدانم!»«شوخی نکن! چطور می‌شود که مثبت‌اندیشی به ضرر ما تمام شود؟ این همه شواهد برایمان آوردند که مثبت‌اندیشی خوب است، مگر می‌شود امید به آینده برایمان بد باشد؟ حرفت را باور نمی‌کنم، زودتر ادامه بده ببینم چه می‌خواهی بگویی؟ می‌خواهم جواب سوال‌هایم را بدانم!»«نه نمی‌دانم چرا، و مشتاقم که بدانم. من خودم بارها تلاش زیادی کرده‌ام اما موفق نشده‌ام، اما کسانی را می‌شناسم که با کمترین تلاش به جاهای خوبی رسیده‌اند. بگو، ادامه بده، می‌خواهم دلیلش را بدانم.»موخرههنگام طراحی شروع سخنرانی – بله، باور من این است که شروع سخنرانی را باید از قبل طراحی کنید؛ به شروع باید فکر کنید – خودتان را جای مخاطب بگذارید و ببینید موقع شنیدن آن واژه، عبارت، یا جمله چه حسی پیدا می‌کند. آیا کنجکاو می‌شود؟ آیا سوالی در ذهنش شکل می‌گیرد؟ آیا تکان می‌خورد و بیدار می‌شود؟ آیا جواب این سوالش را می‌گیرد که «چرا باید زحمت گوش دادن به حرف‌های تو/ همراه شدن در سفر تو را به دوش بکشم؟از هرکدام از این روش‌ها برای شروع سخنرانی‌تان استفاده کنید و ببینید کدام به سخنرانی‌تان می‌خورد و کدام تاثیرگذاری‌اش بیشتر است. بعد، دوباره خودتان را جای مخاطب بگذارید و حس‌تان را در هنگام شنیدن اولین جمله‌هایی که از زبان سخنران روی صحنه تد، وسط آن دایره قرمز معروف، می‌شنوید مقایسه کنید با حس‌تان نسبت به شروع‌های «باعرض‌سلامی.»شما بگویید، کدام بهار نیکوتر است؟ </description>
                <category>زینب شاهدی</category>
                <author>زینب شاهدی</author>
                <pubDate>Sun, 29 May 2022 12:22:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچی ندونستن بهتر از آگاهی ناقصه!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.shahedi/%D9%87%DB%8C%DA%86%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5%D9%87-vlvodu0mft0c</link>
                <description>فرض کنیم شما مطلبی رو درباره اختلال شخصیت دوقطبی می‌خونید. تا قبل از خوندن این مطلب، اصلا اطلاعی از این اختلال نداشتید، اما خوندنش باعث می‌شه ذهن شما نسبت به علائم این بیماری حساس بشه و شروع کنید به دیدن نشانه‌هاش توی اطرافیان، یا حتا خودتون. یهو با خودتون می‌گید ای دل غافل، پس این همه مشکلی که با شوهرم داشتم مال این بوده که اختلال داشته! پس فلان دوست من به‌خاطر اختلالشه که این‌طوری رفتار می‌کنه، پس این‌که من تو زندگیم شکست‌خورده‌ام به‌خاطر اختلالمه! و ... ادامه داستان.این سوگیری و حساسیت باعث می‌شه شما ناخودآگاه روی دیگران یا خودتون برچسب اختلال بزنید، و رابطه‌تون با دیگرانی که این برچسب رو بهشون زدید خراب بشه و نگاه‌تون نسبت به اونا تغییر کنه، یا رابطه‌تون با خودتون مشکل پیدا کنه و عزت‌نفس‌تون آسیب ببینه.چیزی که شما نمی‌دونید اینه که تشخیص این اختلال به این سادگی نیست، که نشانه‌های یک اختلال شخصیت ممکنه توی همه آدم‌های سالم وجود داشته باشه و تنها در شرایط خاصی اختلال به‌حساب میاد، که وجود این علائم در یک فرد ممکنه موقتی و به دلیل شرایط خاص زندگیش باشه، و خیلی چیزای دیگه. و ندونستن اینها در کنار آگاهی از نشانه‌های اون اختلال، می‌تونه عملا زندگی و روابط شما رو رو به خرابی ببره.بنابراین، تو این مثال، اگه اصلا چیزی درباره اختلال شخصیت دوقطبی نمی‌دونستید زندگی‌تون خیلی بهتر بود تا دونستن ناقص درباره اون.پس، اگه کل روانشناسی رو نمی‌خونید، لطفا بخشی از اون رو هم نخونید!علم ناقص همیشه ممکنه بدتر از علم نداشتن باشه، ولی توی روانشناسی، چون ما با روان و زندگی مردم و تمام پیچیدگی‌های انسان سروکار داریم، می‌تونه خیلی آسیب‌زاتر هم باشه.این روزا صحبت کردن و آموزش دادن درباره اختلالات شخصیتی، رابطه‌های ناسالم، تله‌های روانی و موضوعات دیگه روانشناسی خیلی باب شده. و طبیعتا افراد زیادی هم سراغ این مطالب می‌رن به این امید که باهاش «زندگی‌شونو بسازن»، غافل از این‌که آگاه شدن از بیشتر این نکته‌ها اتفاقا زندگی‌شونو خراب می‌کنه. چرا؟چون این آموزش‌ها علم ناقص می‌ده دست مردم. و داشتن علم ناقص معمولا خیلی بدتر از هیچی ندونستنه، چون می‌تونه ذهن فرد رو دچار سوگیری کنه. هر بخشی از دانش روانشناسی یه تیکه از یه مجموعه است که فقط در کنار بقیه تیکه‌ها معنا و کاربرد پیدا می‌کنه و خارج از اونا مخربه. مثل آیه‌ای که فقط توی سوره خودش می‌تونه معنا بشه و بیرون از اون بافت به اشتباه تفسیر می‌شه.اگه رشته‌تون روانشناسی نیست و دارید این پیج رو می‌خونید، یا اگه رشته‌تون هست ولی مطالعه زیادی نداشتید یا دانشگاه خوبی نرفتید، این هشدار برای شماست که با خوندن هر مطلبی، به خودتون گوشزد کنید که «من همه چیز رو نمی‌دونم و باید اطلاعات بیشتری درباره این موضوع به‌دست بیارم.»دلیل این‌که آگاهی از خیلی از مطالب، مخصوصا بحث اختلالات روان، باید مختص روانشناسا باشه هم همینه. چون یه روانشناس، این آگاهی رو در بافت تمام مطالب ریز و درشتی که توی دانشگاه و مطالعاتش یاد گرفته در نظر می‌گیره و بنابراین قضاوتش خیلی به عدالت نزدیک‌تره!نظر شما چیه؟ آیا تجربه‌ای در این مورد داشتین؟ توی کامنت‌ها بنویسید.و اگر از این مطلب استفاده کردید، اون رو برای دیگران هم بفرستید.(پ.ن: اصطلاح روانشناس رو به‌طور کلی برای اشاره به مشاور، درمانگر، روانشناس عمومی، روانشناس بالینی، روانکاو و هرکسی که تو رشته‌های این مجموعه درس خونده به‌کار می‌برم.)</description>
                <category>زینب شاهدی</category>
                <author>زینب شاهدی</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 20:09:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میکل آنژ همسرتان باشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.shahedi/%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%84-%D8%A2%D9%86%DA%98-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-ylsvh5txxnpy</link>
                <description>چطور آرمانی‌سازی می‌تواند سرنوشت روابط ما را به سمت بهبودی یا تخریب پیش ببرد.(کریستین کلر + زینب شاهدی)آرمانی‌سازی اتفاق جالبی است. حتما شما هم خوب می‌شناسیدش. این اتفاق وقتی می‌افتد، تاثیر شگرفی روی رابطه ما می‌گذارد. اما یک نکته دارد: مثل خیلی چیزهای دیگر، آرمانی‌سازی اگر به جا و به اندازه استفاده شود برایمان خوب است، ولی خدا به دادمان برسد اگر نابه‌جا و بیش از اندازه به کار رود. آن وقت است که می‌تواند روزگارمان را سیاه کند. شما تا به حال آرمانی‌سازی کرده‌اید؟ چه تأثیری بر رابطه‌تان داشته؟ اصلا می‌دانید آرمانی‌سازی چیست؟ هیچ اشکالی ندارد. ادامه را بخوانید.سناریوی اولبالاخره پیدایش می‌کنیم. همان کسی را که سال‌ها و ماه‌ها و روزهایمان را با امید پیدا کردنش گذرانده‌ایم. همانی که می‌تواند ما را برای همیشه خوشبخت کند. همانی که عدل تمام خصوصیاتی را که برایمان مهم بود و همیشه آرزو داشتیم با کسی ازدواج کنیم که این ویژگی‌ها را داشته باشد، انگار یک‌جا در خودش جمع کرده. قلب‌مان مالامال از شکوه و جذابیت عشق و احساسات عاشقانه است و از خوشی در پوست‌مان نمی‌گنجیم. روی هوا راه می‌رویم. باورمان نمی‌شود که بالاخره آن صبرکردن‌ها جواب داد، خدا صدایمان را شنید و «او» را سر راه‌مان گذاشت. تمام تنهایی‌ها به پایان رسید، تمام گریه کردن‌ها، غصه خوردن‌ها، حسرت داشتن یک زندگی شاد و ایده‌آل در کنار کسی که واقعا برای ما ساخته شده.یک سال بعد از ازدواج، چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم کسی که کنارمان است نه تنها اصلا آن کسی نبود که فکر می‌کردیم، که اتفاقا عامل تمام بدبختی‌هایمان است!سناریوی دومیک روز دیگر و یک دعوای حسابی دیگر. از همان اوایل آشنایی همین بساط بوده. انگار این رابطه قرار نیست درست شود. تعداد روزهای خوب انگشت‌شمار شده، و تعداد جنگ و دعوا و بی‌حرمتی و بداخلاقی سر به فلک می‌کشد. همه چیزمان با هم فرق دارد. از علایق و سلایق‌مان گرفته تا خانواده‌هایمان، فرهنگ‌مان، سبک زندگی‌مان، و هر چیز دیگری که فکرش را بکنی. آنقدر احساسات و رفتارهای بد را در این رابطه تجربه کرده‌ایم و آنقدر هی آن را به هم زده‌ایم و دوباره از روی استیصال برگشته‌ایم سراغ هم که مایه تمسخر دیگران شده‌ایم. بالاخره با یک دعوای اساسی، همه چیز تمام می‌شود و با نفرت از هم جدا می‌شویم، و با این آرزو که دیگر چشم‌مان هم به هم نیفتد. ظاهرا دوران سوگ به سر آمده و اوضاع زندگی‌مان بهتر می‌شود. دیگر خبری از آن همه جنگ و جدال نیست. حالا می‌توانیم مثل آدم به زندگی و کارمان بپردازیم. اما خاطرات. امان از خاطرات که دست از سرمان برنمی‌دارد. هرچه از تاریخ پایان رابطه دورتر می‌شویم، خاطرات لعنتی بیشتر گریبان‌مان را می‌گیرند. چقدر لحظه‌های خوش در رابطه داشتیم که خودمان هم نمی‌دانستیم! چقدر «او» خوب و دوست‌داشتنی بود و آن روزها قدرش را نمی‌دانستیم! چقدر دیگران بدتر از «او» هستند و نمی‌شود با آنها رابطه خوبی داشت. چقدر دل‌مان برایش تنگ شده! واقعا چطور شد که به این سادگی رابطه و آدم به این خوبی را از کف دادیم؟ تنها ماندیم رفت. عجب ابلهی بودیم!!آرمانی‌سازی یعنی چه؟آرمانی‌سازی یا همان ایده‌آل‌سازی هیولایی موذی است که می‌تواند دیگران را در چشم شما جور دیگری نشان دهد و به معنای واقعی کلمه بدبخت‌تان کند! واقعا؟ بله واقعا، اگر به اندازه نادرست و در جای نادرستش استفاده شود. جای نادرست یعنی در شروع یک رابطه خوب یا پس از پایان یک رابطه بد. اندازه نادرست هم یعنی آنقدر شورش را دربیاورید که کلا به جای واقعیت طرف مقابل، تصویری توهم‌آمیز از او ببینید که فقط مختص شماست و هیچ آدم دیگری جز شما آن را نمی‌بیند، بلکه حتا مواردی داریم که برعکسش را می‌بینند.بگذارید درباره سناریوهای اول و دوم بیشتر برایتان بگویم. در سناریوی اول، آرمانی‌سازی را در آغاز یک رابطه خوب به‌کار برده‌ایم. یعنی زمان نامناسب. اندازه‌اش هم درست نیست. بیش از حد است. نتیجه چه می‌شود؟ آنقدر طرف مقابل‌مان را خوب می‌بینیم و آنقدر در رویاهایمان غرق می‌شویم که ویژگی‌های بدش اصلا به چشم‌مان نمی‌آید. حتا وقتی کاملا توی چشم است. حتا وقتی اطرافیان‌مان اینجا و آنجا اشاراتی پیدا و پنهان مبنی بر اینکه «این دیگه کیه تو انتخاب کردی؟!» دارند. مثلا خانواده‌مان با ازدواج‌مان مخالفت می‌کند، با این دلیل که «طرف ده سال معتاد بوده»، که در آن دوران به نظرمان دلیلی کاملا پوچ و واهی است! می‌رود تا همان یک سال پس از ازدواج که با سیلی واقعیت از خواب می‌پریم و می‌نشینیم و با خودمان می‌گوییم «ای بابا اینم که معتاد از آب دراومد!»اما سناریوی دوم، که برای شکست عشقی خورده‌ها آشناتر است. اینجا، دست‌های پشت‌پرده حافظه در کار است و بدبختی‌ها توسط او رقم می‌خورد. چطور؟ یک مثال می‌زنم: چند وقت پیش یکی از دوستانم گفت: «پارسال این موقع من کلی دوست و آشنا و برو بیا داشتم. یادش بخیر!» توی دلم گفتم: «واقعا؟ تو که پارسال این موقع سه شبانه‌روز چسبیده بودی تو مبلت که فصل اول سریال فلان رو تموم کنی!» نه این‌که دوست من آدم رذلی باشد و بخواهد دروغ بگوید، تقصیر حافظه‌اش است. حافظه او، و البته حافظه همه ما، این تمایل را دارد که اتفاقات گذشته را به شکل دیگری بازسازی کند. خاطرات بازبینی‌شده ما معمولا زمانی شکل می‌گیرد که «چیزهایی که الان می‌دانیم» کم‌کم جای «چیزهایی که آن موقع رخ داد» را می‌گیرد.مثلا در افسردگی، حافظه اتفاقات گذشته را طوری بازسازی می‌کند که همه منفی شوند. و ما احساس بدبختی بیشتری پیدا کنیم. در آرمانی‌سازی، حافظه‌مان کمک می‌کند اتفاقات گذشته را روتوش و ادیت کنیم و روز به روز خوبی‌های بیشتری در آن پیدا کنیم. البته بد هم نیست. مثلا وقتی خاطرات خانوادگی‌مان را بازسازی می‌کنیم. ولی اگر نابه‌جا یا بیش از حد استفاده شود می‌تواند خانمان‌برانداز شود. مثل همان داستانی که در سناریوی دوم اتفاق افتاد. چون ذهن ما نتوانسته با این شکست کنار بیاید، حافظه را برای اهداف پلیدش، که همان بازگشت به رابطه ناسالم است، به کار می‌گیرد. حافظه هم می‌آید و به تدریج، طوری که ما متوجه نشویم، خاطره‌هایمان را طوری دستکاری می‌کند که آن آدم کاملا نامناسب، پس از مدتی بهترین آدم دنیا شود و ما بقیه عمرمان را هم ببازیم.چه وقت‌هایی آرمانی‌سازی به نفع‌مان است؟گفتیم آرمانی‌سازی بد هم نیست اگر در اندازه و جای درست استفاده شود. اندازه و جای درستش هم به این صورت است: زمانی که رابطه‌تان از آن دوران شورانگیز و فضایی اول آشنایی درآمده، مراحل شناخت را به خوبی طی کرده، و الان تصویری واقعی از طرف مقابل‌تان دارید. یعنی عقل‌تان آنقدری سر جایش آمده که تصویری خاکستری از طرف مقابل می‌بینید: هم نقاط سیاه، هم نقاط سفید؛ هم ویژگی‌های منفی که دوستشان ندارید، هم ویژگی‌های مثبت که دوست‌شان دارید. در این شرایط، رابطه شما قرار نیست تمام شود و می‌خواهید یک عمر با هم زندگی کنید. این می‌شود جای درستش. اندازه درستش هم این است: «یک کمی». همین، نه بیشتر. یک کمی آرمانی‌سازی برای این‌که خصوصیات خوب واقعی طرف مقابل‌تان را بیشتر از آنچه که هست ببینید و در نتیجه رابطه خیلی بهتری داشته باشید تجویز می‌شود و بسیار مفید است. به این صورت:پژوهش‌ها نشان می دهد بیشتر ما دنبال همسری هستیم که گذشته از بقیه معیارهایمان، جذاب، مطمئن، گرم، موفق و باهوش باشد. بااین‌حال، برخلاف چیزی که فیلم‌ها یادمان داده‌اند، پیدا کردن چنین کسی اصلا آسان نیست. منظورم این است که، مگر چندتا از چنین آدم‌هایی در دنیا وجود دارد؟ پس این همه زوجی که در کنار هم احساس خوشبختی می‌کنند چه می‌گویند؟ اینجا خاطره‌ها به کمک‌مان می‌آیند – و قدرت آرمانی‌سازی. به این صورت که ما خیال می‌کنیم کسی که با او ازدواج کرده‌ایم حداقل تا حدودی این ویژگی‌ها را دارد. پس توهم می‌زنیم، اما فقط یک کمی. ما حقایق را می‌بینیم، ولی انتخاب می‌کنیم که به شکل مثبت‌تری تعبیرشان کنیم. هم شما و هم همسرتان مسئولیت دارید که با هم خاطرات روشن و زیادی درباره گذشته‌تان بسازید. و همدیگر را خوبتر از آنچه که واقعا هستید ببینید. شاید ندانید، اما این در رابطه ما معجزه می‌کند!میکل آنژ همسرتان باشید!وقتی ما با همسرمان طوری رفتار می‌کنیم که انگار آدم شگفت‌انگیز و بااستعدادی است، پیشگویی خودکام‌بخش می‌تواند اتفاق بیفتد و همین ویژگی‌ها را از آنها بیرون بکشد. شاید دیده باشید بعضی از افراد روی خوب ما را بالا می‌آورند، بعضی‌ها هم آن روی دیگرمان را! دلیلش این است که دسته اول نگرش بهتری به ما دارند و باعث می‌شوند ما در کنارشان خوبتر باشیم. علاوه بر این، آرمانی‌سازی به‌اندازه و به‌جا درباره همسرمان اعتمادبه‌نفسش را هم بالا می‌برد و باز هم عملکردش بهتر می‌شود. خلاصه بگویم: با اعتقاد به این که همسرمان بهترین نسخه از خودش است (نه لزوما بهترین آدم دنیا)، می‌توانیم کمکش کنیم به آن نسخه آرمانی از خودش تبدیل شود. بیایید اسم این حالت را «پدیده میکل آنژ» بگذاریم. میکل آنژ بلد بود از هر سنگی که جلویش می‌گذاشتند، بهترین تندیسی را که می‌شود از آن درآورد خلق کند.مهم نیست با چه کسی ازدواج کرده‌اید. شما میکل‌آنژ همسرتان باشید!پی‌نوشت: این مقاله را قبلا در مجله موفقیت منتشر کرده‌ام.</description>
                <category>زینب شاهدی</category>
                <author>زینب شاهدی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jan 2022 21:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نباید بیش از اندازه مثبت‌اندیش باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.shahedi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-lqwacmjskfra</link>
                <description>زینب شاهدی Shahedi.zeynab@gmail.comدقیقا بیست سال پیش بود که کسی به نام مارتین سلیگمن، رییس انجمن روانشناسی آمریکا شد و موضوع «روانشناسی مثبت‌نگر» را به عنوان تم انتخاب کرد. دلیلش این بود که می‌گفت روانشناسی در نیمه دوم قرن بیست همیشه بر پیدا کردن بیماری‌ها متمرکز بوده و هدف مهم دیگرش، یعنی پروراندن استعدادها و بهتر کردن زندگی عادی را به فراموشی سپرده است. پس وقتش است که به جای بیماری‌ها سراغ شناختن نقاط قوت و به‌جای درمان مشکلات سراغ شیوه‌های بهتر کردن زندگی عادی برویم. بعد از این انتخاب، روانشناسی مثبت طرفداران بسیاری پیدا کرد، پژوهش‌های بسیاری در مورد آن انجام شد، موج‌های «مثبت‌اندیشی» در جوامع مختلف شکل گرفت، و الان که شما این متن را می‌خوانید، کمتر کسی در دنیا هست که این اصطلاح به گوشش نخورده باشد. بااین‌حال، مانند هر رویکرد دیگری، مثبت‌نگری نیز نقاط ضعف و جنبه‌های منفی خودش را دارد که خیلی اوقات باعث می‌شود افراد نسبت به آن بدبین شوند یا به‌جای سود بردن از آن ضربه ببینند. در ادامه خواهیم دید که چرا نباید بیش از اندازه «مثبت‌اندیش» باشیم و چطور خودمان را از آفت‌های این موج در امان نگه داریم.مثبت‌اندیشی و انتظارات غیرواقع‌بینانهیکی از دوستان تعریف می‌کرد که وقتی مادرش دچار سرطان شده بود، در یکی از دوره‌های تفکر مثبت توسط یک مبلغ مذهبی شرکت کرده بود و به این باور رسیده بود که به شکلی معجزه‌آسا شفا یافته است. بعدها، وقتی دوباره علائم سرطان اوج گرفت، به‌شدت خود را سرزنش می‌کرد و از این فکر رنج می‌برد که چرا به‌اندازه کافی ایمانش قوی نبوده است. دوست دیگری می‌گفت یکی از نزدیکانش برای بهبود ازدواجی که دچار مشکلات جدی بود، به این طرز تفکر روی آورده بود و کوشیده بود با تلقین‌های مثبت، تقویت هیجانات مثبت و رفتارهای مثبت، ازدواجش را از خطر نابودی نجات بدهد. ولی وقتی به نتیجه دلخواهش نرسیده بود، به‌کلی همه اعتقادش را به خوش‌بینی و مثبت‌اندیشی و حتی به خدا از دست داده بود. دلیل این نوع واکنش‌ها این است که بسیاری از آموزه‌هایی که تحت عنوان مثبت‌اندیشی ترویج می‌شود، شکلی اغراق‌آمیز دارد و باعث شکل‌گیری انتظارات غیرمنطقی در فرد می‌شود. این حالت باعث می‌شود افراد محدودیت‌های طبیعی زندگی در دنیا را نپذیرند و در هنگام روبرو شدن با آنها گرفتار سرخوردگی و ناامیدی شدید شوند.مثبت اندیشیمثبت‌اندیشی و تمرکز بیش از اندازه بر احساسات مثبتدر یک نگاه کلی، ما دو دسته احساس داریم: احساسات مثبت و احساسات منفی. تا پیش از روی کار آمدن روانشناسی مثبت، افسردگی، اضطراب، غم، ترس، نفرت و دیگر احساسات منفی موضوع اصلی روانشناسی بود و روانشناسان تلاش می‌کردند آنها را بشناسند، دلیل به‌وجودآمدن‌شان را کشف کنند و با روش‌های درمانی مختلف به سراغ‌شان بروند. در رویکرد روانشناسی مثبت‌نگر، احساساتی مانند عشق، شادی، رضایت، قدردانی، امید و از این دست به موضوع اصلی تبدیل شد و «شادکامی» و «خوشبختی» هدف اصلی مداخلات قرار گرفت. از آنجا که هر افراطی تفریط به دنبال دارد، تمرکز بیش از اندازه بر این احساسات باعث شد احساسات منفی و رسیدگی به آنها به حاشیه برود. نادیده گرفتن احساسات منفی و روکش کردن آنها با هیجانات مثبت، آنها را حل‌وفصل نمی‌کند؛ بلکه باعث می‌شود در خفا رشد کنند و روزی مانند آتشفشان با انفجار خود همه چیز را بسوزانند. از سوی دیگر، احساسات منفی برای ما سودمند است. پژوهش‌ها نشان می‌دهد افراد در حالت کمی افسرده، بهتر و واقع‌بینانه‌تر فکر می‌کنند تا در حالت شاد و هیجان‌زده. گاهی لازم است زانوی غم بغل بگیریم و در فکر فرو برویم تا ببینیم کجای راه را اشتباه رفته‌ایم و چه کار می‌توانیم برای زندگی‌مان انجام دهیم.مثبت‌اندیشی و نادیده گرفتن محیطو اما یکی از مهم‌ترین انتقادهایی که بر مثبت‌اندیشی وارد شده این است که در این رویکرد، تاثیر محیط نادیده گرفته می‌شود و همه اتفاقاتی که برای یک فرد می‌افتد حاصل طرز فکر و اتفاقاتی است که درون او می‌افتد. این در حالی است که همه ما می‌دانیم ترکیبی از اتفاقات درون و بیرون ما رویدادهای زندگی‌مان را رقم می‌زند. این روزها علم ژنتیک حتی ثابت کرده است که بسیاری از فرصت‌ها و محدودیت‌های ما در زندگی، در ژن‌هایمان نوشته شده است. مثلا کسی که قدش 155 است، نمی‌تواند به قد 190 برسد و بنابراین بهتر است با پذیرش این محدودیت، به جای دنبال کردن بسکتبال سراغ رشته‌ها یا حتی حرفه‌های دیگر برود. مثبت‌اندیشی در حالت افراطی، کل‌نگری را زیر سوال می‌برد و دیدگاهی تک‌بعدی را به فرد غالب می‌کند. در دنیای کسب‌وکار و کارآفرینی زیاد با این جنبه از مشکل خوش‌بینی افراطی روبرو هستیم: این دیدگاه باعث می‌شود افراد بدون در نظر گرفتن سازوکار و اثرات سیستم‌های بیرونی، بی‌گدار به آب بزنند و شکست بخورند. نکته مهم دیگر این است که این نوع تفکر، امکان سوءاستفاده سیستم‌های بزرگ را از افراد جامعه فراهم می‌آورد و باعث می‌شود مثلا افراد به‌جای اعتراض به سیستم ناکارآمد رییس شرکت خود، شکست‌های اقتصادی شرکت را به خود نسبت دهند و در نتیجه حق اعتراض یا انتقادی به خود ندهند.مثبت اندیشی و ندیدن تفاوت‌های فرهنگیبسیاری از ما کسانی را می‌شناسیم که به تبعیت از مرد بزرگ دنیای کسب‌وکار، استیو جابز، درس و دانشگاه خود را رها کردند تا دنبال نداهای درونی و آرزوهای شخصی خود بروند، ولی پس از مدتی دست از پا درازتر سراغ همان روند قدیمی خود برگشته و یا به‌کلی از اینجا رانده و از آنجا مانده شده‌اند. «موفقیت» موضوعی قابل ترجمه نیست، حتی اگر به صورت علمی با عنوان «روانشناسی مثبت‌نگر» مطرح شود. روانشناسی مثبت غالبا در سیستم‌های اقتصادی-اجتماعی و ارزشی غربی مانند ایالات متحده و اروپای غربی کاربرد دارد، چرا که بر فردگرایی، کاپیتالیسم و تعاریف غربی از مفهوم شادکامی سوار است و بنابراین نمی‌تواند افرادی را که در فرهنگی متفاوت به‌سر می‌برند راضی کرده یا به سرانجام درستی برساند. همچنین، این علم بیشتر به کار طبقه متوسط می‌آید و مولفه‌هایی مانند اقلیت بودن، فقر، نابرابری، رکود اقتصادی و دیگر مسائل اجتماعی را نادیده می‌گیرد.اینها برخی از انتقاداتی بود که به روانشناسی مثبت‌نگر وارد شده است، اما هیچ کدام از این موارد مثبت‌اندیشی را به‌طور کلی ناکارآمد تلقی نمی‌کند. در حالت تعادل، روانشناسی مثبت می‌تواند روح تازه‌ای را به زندگی افراد بدمد و آنها را در شکوفا کردن استعدادها، پیدا کردن معنا در زندگی و دستیابی به شادکامی بیشتر کمک کند، چرا که هرچند طرز فکر ما همه زندگی ما را کنترل نمی‌کند، اما بخش چشمگیری از آن را که شامل رفتارها و برخوردهای ما با پدیده‌ها و رخدادهای بیرونی است را تعیین می‌کند. و مانند همیشه، تعادل و کل‌نگری حرف اول را می‌زند.پی‌نوشت: این مطلب را اوایل سال 2019 برای مجله موفقیت نوشتم. اما امروز بیشتر از آن زمان احساس می‌کنم به آن نیاز داریم. </description>
                <category>زینب شاهدی</category>
                <author>زینب شاهدی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jan 2022 12:11:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور مربی سخنرانی شدم؟ و تجربه‌هایی از مربیگری سخنرانی به شیوه تد</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.shahedi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D9%88%D9%87-%D8%AA%D8%AF-bpl85myazjki</link>
                <description>همه چیز از یک اتفاق شروع شد. مثل خیلی از چیزهای دیگر زندگی که از یک اتفاق شروع می‌شود. یک اتفاق خیلی ساده و سطحی که به‌راحتی ممکن بود اصلا نیفتد. مثل آشنایی با یک فرد خاص در مکانی خاص که اصلا قرار نبود در آن زمان خاص آنجا باشیم. یا مثلا اضافه کردن الکی یک رشته/شهر در فرم انتخاب رشته دانشگاه و قبول شدن در همان و بعد عوض شدن مسیر زندگی به‌واسطه آن و سردرآوردن از قله‌های بلند موفقیت و باقی ماجرا. از آن اتفاق‌های ساده که همه‌مان ته دل‌مان دوست داریم بیفتد و مسیر زندگی‌مان را عوض کند – به سمت مثبت.این اتفاق برای من آن‌قدر پیش‌پاافتاده بود که حتا دقیق یادم نیست چه بود. شاید دیدن یک آگهی در محوطه دانشگاه بود که از «دانشجوهای فعال و علاقمند» (یا کلیشه‌ای شبیه این) دعوت می‌کرد در فرایند برگزاری رویداد تدکس شرکت کنند. یا شاید دعوت سرسری دوست یا آشنایی در دانشگاه بود برای حضور در این تیم. یا چیز دیگری شبیه همین‌ها. اما به‌نظرم همان گزینه اول محتمل‌تر است. در هر حال، من از جلسه معارفه داوطلبان حضور در تیم این تدکس سردرآوردم. و نطفه مربی سخنرانی شدن من در همان‌جا بسته شد. از امروز، 20 آذر 1400، چیزی حدود 6 سال پیش.با همه این‌ها، خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم چندان هم اتفاقی نبود. منظورم این است که اگر همین اتفاق در شرایط دیگری یا برای آدم دیگری افتاده بود، احتمالا به این‌جا ختم نمی‌شد. همان‌طور که برای خیلی‌های دیگر که در آن جلسه بودند این‌طور نشد. در واقع برای آن‌ها یا طور دیگری شد، یا کلا همه چیز همان‌جا تمام شد. برای من به مربی‌گری سخنرانی ختم شد، چون از قبل عاشقش بودم. نشانه‌هایش را الان می‌بینم. مربوط به زمانی پیش از این‌که حتا بدانم مربی‌گری سخنرانی اصلا چی هست.کتابی داشتم به اسم Public Speaking. نسبتا قدیمی بود. دانشگاه که قبول شده بودم، عمو به همراه چند کتاب دیگر بهم هدیه داده بودش تا مسیر تحصیل را با موفقیت بیشتری طی کنم. و چون زبان قبول شده بودم، تمام‌شان انگلیسی بود. قضیه مال نزدیک بیست سال پیش است. از بین تمام آن کتاب‌ها، و همه کتاب‌های مفید دیگری که در دانشگاه به‌مان معرفی شد، این یکی جایگاه خاصی برای من داشت. روی چشمم می‌گذاشتمش. حس می‌کردم مثل یک آهنربای پرقدرت به سمت خودش می‌کشاندم. شاید چون از بچگی موجودی به‌غایت خجالتی بودم؛ در حدی که وقتی معلم ازم سوال می‌پرسید خجالت می‌کشیدم جواب بدهم. شاید چون در اعماق ناخودآگاهم می‌دانستم این‌جا جایی است که باید رویش کار کنم. نمی‌خواهم وارد بحث‌های روانکاوی شوم؛ فقط بگویم این کتاب خلا روانی من را نشانه رفته بود، و همین من را به سمتش جذب می‌کرد. همان چیزی که آدم‌ها را به عشق در نگاه اول به شخصی دقیقا نقطه مقابل خودشان مبتلا می‌کند. اگر بخواهیم دقیق‌تر به قضیه نگاه کنیم، در واقع آن اتفاق خاص این‌جا رقم خورد. جایی که برای اولین بار چشمم به عنوان این کتاب افتاد.Source: insidehook.comبعدها، شاید مثلا ده سال بعدش، در دوره ارشد، که اصلا آن کتاب و همه ماجراهایش را یادم رفته بود، درباره این‌که چطور سخنران خوبی باشیم برای دانشجوها مطلب نوشتم. یادم هست یکی دیگر قرار بود مطلب را بنویسد، اما من با غیرت خاصی گفتم این موضوع مال من است! یادم هم نیست چه نوشتم. اما می‌دانستم این موضوع باید مال من باشد. با تمام وجود می‌خواستمش.هیچ‌کدام این‌ها در ظاهر اتفاق خاصی نبودند. هرکسی ممکن است به‌ناگهان از یک کتابی خوشش بیاید و مدتی درگیرش شود و بعد همه‌چیز تمام شود برود. همان چیزی که بهش می‌گوییم کراش. به همین صورت، آدم‌های زیادی درباره موضوعات زیادی مطلب می‌نویسند. خیلی طبیعی است. خاص بودن این‌ها زمانی مشخص شد که من وارد تیم تدکس شهید بهشتی شدم، و بعد عضو تیم آماده‌سازی سخنران‌ها، و بعد گذراندن آموزش‌ها و گرفتن مدرک مربی‌گری سخنرانی از کریس اندرسون، و بعد شروع مربی‌گری سخنران‌ها، و بعد هم – حتا با این‌که آن تدکس به دلیل مشکلات بیش از حد زیادش چندان جالب از آب درنیامد – ادامه مربی‌گری سخنرانی تا امروز.این را هم بگویم که برای این‌که یک اتفاق سطحی به اتفاقی خاص تبدیل شود، یعنی یک کراش شانس بقا و وصال پیدا کند، باید عوامل دیگری هم وارد صحنه شود. مثلا همین چیزی که شانس می‌نامیمش. در مورد من، شانس بُر خوردن با آدم‌هایی بود که خودشان حرفه‌ای این کار بودند و به من افتخار همراهی‌شان را در تدکس‌های دیگر دادند. یا شانس کار کردن با افراد برجسته‌ای که شنیدن قصه زندگی‌شان ذهن آدم را زیر و رو می‌کرد. یا زبان بلد بودنم برای دوره دیدن، اشتیاقم به یاد گرفتن، صبر و حوصله‌ام برای دنبال کردن این علاقه و ته دوره‌های آنلاین و آفلاین را درآوردن. حتا استاد کارورزی‌ام در مشاوره هم در این میان نقش داشت، که بهم گفت با این مدل حرف زدنت مشاور از تو درنمی‌آید. برو دنبال اصلاح کارت. و باعث شد من از آکادمی ارائه ناب سر دربیاورم و بیشتر بیفتم توی خط ارائه و صدا و سخنرانی و چیزهای دیگر. خلاصه که به جز آن اتفاقی که ازش صحبت کردم، اتفاق‌های زیادی پیرامون مربی سخنرانی شدن من افتاد.نکته‌ای که برای خودم جالب است این است که من هیچ‌وقت به‌طور جدی – یا بهتر بگویم، به‌طور آگاهانه – نمی‌خواستم مربی سخنرانی شوم. یعنی این‌طور نبود که مثلا یک سررسید یا دفتر برنامه‌ریزی داشته باشم و تویش هدف آن سال یا هدف پنج‌ساله‌ام را نوشته باشم: «مربی سخنرانی شدن» و بعد به هدف‌های کوچک‌تر تقسیمش کرده باشم و برنامه‌های کوتاه‌مدت و درازمدت و نوشتن تو-دو-لیست و از این جور کارها. اصلا این‌طور نبود. من فقط اشتیاقم را دنبال کردم. بقیه چیزها خودش آمد. انگار استیو جابز پُر بیراه هم نمی‌گفت!اما واقعا مربی سخنرانی شدن چه جذابیت خاصی دارد؟ یعنی چه چیز خاصی در این کار هست که در کارهای دیگر نیست؟ دقیقش را هنوز نمی‌دانم. مثل این است که به کسی بگویی کراشت چه چیز جذابی دارد و چه فرقی با بقیه می‌کند که دنبالش افتاده‌ای؟ جواب درست‌درمانی در کار نیست. اما می‌توانم بگویم کدام بخش مربی‌گری سخنرانی برای من معنای خاصی داشته است: ارتباط عمیق با آدم‌ها، و فهمیدن این‌که هر آدمی داستان خودش را دارد. و داستان همه آدم‌ها می‌تواند جذاب باشد، اگر خوب به آن گوش بدهیم. این خوب گوش دادن به داستان شخصی، این اهمیت دادن و دل به دل راوی‌اش سپردن، خیلی اهمیت دارد. خیلی زیاد. در حدی که گاهی می‌تواند چیزی را در اعماق درون سخنران، و در اعماق وجود مربی‌اش، جابجا کند. می‌تواند تحول ایجاد کند. چون یک ارتباط عمیق و معنادار خلق می‌کند. خیلی معنادار. Source: ted.comمن مربی‌گری سخنرانی را به شیوه تد (TED) انجام می‌دهم. در این شیوه، تاکید اصلی بر ایده است: ایده باید ارزش انتشار را داشته باشد – و در ضمن، مال خود سخنران باشد. در واقع، ایده از قلب سخنران برمی‌آید. و برای کشف چنین ایده‌‌ای، باید من و سخنران خیلی با هم صحبت کنیم. وقتی می‌گویم خیلی، ممکن است منظورم حتا چند ماه باشد. و وقتی می‌گویم با هم صحبت کنیم، منظورم این است که سخنران برایم صحبت کند و من تا می‌توانم خوب گوش کنم. این کار به مصاحبه‌های عمیق با سخنران نیاز دارد، به گفتگو درباره هر چیزی در زندگی‌اش که به‌طور بالقوه می‌تواند به ایده کمک کند. باید خوب سخنران را بشناسم و به او کمک کنم خودش هم خوب خودش را بشناسد. برای کشف حرفی خاص این آدم که کسی دیگر نتواند بزندش. طی این گوش دادن‌ها اتفاقی می‌افتد شبیه آنچه در جلسات مشاوره رخ می‌دهد.کار کردن با سخنران برای من مثل یک سفر است. سفر به دنیایی جدید که در آن قرار است چیزهای جالبی کشف کنیم. یا مثل خواندن یک رمان: داستان زندگی واقعی کسانی که یا افراد خاصی هستند، یا افرادی خیلی معمولی مثل خودمان که داستان جذابی برای گفتن دارند. داستانی که می‌خواهیم برای مخاطبان روایتش کنیم. واژه به واژه را انتخاب کنیم و بهترین روات را ازش دربیاوریم. این داستان‌گویی خیلی معنادار است. می‌تواند چیزی را در اعماق وجد مخاطبان هم جابجا کند. می‌تواند تحول ایجاد کند. شما هم امتحانش کنید: داستان زندگی شما چیست؟ این داستان را برای خودتان روایت کنید. بکوشید همه ابعادش را کشف کنید – دیگر آن آدم قبل نخواهید بود.</description>
                <category>زینب شاهدی</category>
                <author>زینب شاهدی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Dec 2021 22:16:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازدواج یعنی ارتباط: لطفا بیننده بهتری باشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynab.shahedi/marriage-means-communication-yn9l87pp7dfp</link>
                <description>فرض کنید دارید توی خیابان راه می‌روید که کیف‌تان را می‌زنند. به شدت ناراحت می‌شوید و به‌محض اینکه به خانه می‌رسید یک‌نفس اتفاقی را که برایتان افتاده برای همسرتان تعریف می‌کنید. وقتی حرف‌تان تمام می‌شود، همسرتان بدون اینکه چیزی بگوید همانجا می‌نشیند و دوباره سرش را توی گوشی‌اش فرو می‌برد!آیا همسر شما دارد با این سکوت چیزی به شما می‌گوید؟ قطعا همین‌طور است. و احتمالا چیزی که می‌خواهد به شما بگوید اصلا خوشایند نیست:شاید می‌خواهد بگوید برایش مهم نیست چه اتفاقی برایتان افتاده. شاید سرش زیادی شلوغ است یا ذهنش آنقدر درگیر مسائل خودش است که چیزهای دیگر اهمیت‌شان را برایش از دست داده‌اند. شاید آنقدر از این اتفاق ترسیده که نمی‌تواند چیزی بگوید یا در فکر فرو رفته که در خلوت خودش روی آن فکر کند. یا شاید اصلا نمی‌داند چه واکنشی به شما نشان بدهد. در هر حال، این نوع سکوت در یک ارتباط می‌تواند پیامی حتی بلندتر از کلمات در بر داشته باشد.می‌بینید که ارتباط چیزی بیشتر از صحبت کردن است – خیلی بیشتر. در روابط ما خیلی از پیام‌های مهم از­طریق طرز برخورد، حالات چهره و زبان بدن به طرف مقابل رسانده می‌شوند. ارتباط، فیزیکی هم هست. همسر شما ممکن است با یک لمس ساده دست شما بخواهد پیام مهمی را به شما برساند؛ و شما برحسب اینکه او دست‌تان را نوازش می‌کند یا نیشگون می‌گیرد، این پیام را تفسیر می‌کنید!با اینکه تفسیر پیام‌های کلامی معمولا کار سختی نیست، تفسیر پیام‌های غیرکلامی خیلی وقتها به این آسانی انجام نمی‌شود. معمولا وقتی مدتی از ازدواج می‌گذرد، زن و شوهر - که حالا بیشتر با هم آشنا شده‌اند و چم و خم ارتباطی همدیگر دست‌شان آمده - بهتر با هم ارتباط برقرار می‌کنند و برای درک رفتارهای غیرکلامی نیازی به فکر کردن آنچنانی ندارند. اما ... بعضی وقتها هم پیش می‌آید که زن و مرد آنقدر درگیر موضوعات دیگر می‌شوند یا آنقدر ارتباط خوب را مسلم فرض می‌کنند که کلا به بیراهه می‌روند، بدون اینکه خودشان متوجه باشند.زن و شوهرها معمولا در دوران نامزدی و عاشقی ارتباط خوبی با هم برقرار می‌کنند، چون عشق و احساسات و توجه زیاد به همدیگر، به صورت خودکار مکانیسم دریافت پیام را فعال‌تر می­کند و به آنها کمک می‌کند حرف هم را به‌راحتی با یک نگاه بفهمند. وقتی مدتی از ازدواج می‌گذرد، عشق شیوه آرام‌تری را درپیش می‌گیرد و رابطه تازگی‌اش را از دست می‌دهد (مغز ما خودبخود به موضوعات تازه توجه بیشتری نشان می‌دهد)، داستان عوض می‌شود. اینجا پای مهارت‌های ارتباطی به میان می‌آید و کسانی برنده می‌شوند که ارتباط برقرار کردن را بیشتر بلدند.چطور «بیننده» بهتری باشیدخیلی از استادان مهارت‌های ارتباطی به شما یاد می‌دهند که چطور شنونده خوبی باشید، اما درباره اینکه چشم چقدر در ارتباط موثر نقش دارد حرفی نمی‌زنند. واقعیت این است که چشم‌های شما ابزار موثرتری برای فهم دیگران هستند، و گوش در مقایسه با چشم نقش کمتری دارد (گفته می‌شود چشم 55 درصد و گوش 45 درصد نقش دارد). شما برای فهمیدن حرف همسرتان به چیزی بیش از گوش دادن نیاز دارید: شما باید «بیننده» خوبی باشید.برای اینکه بتوانید ارتباط خوبی با همسرتان برقرار کنید، اولین چیزی که باید یاد بگیرید این است که توجه و تمرکزتان را بالا ببرید، و بیشتر این توجه از­طریق چشم حاصل می‌شود. ظاهرا ما آدم‌ها بیشتر تحت‌تاثیر اطلاعات بصری یا آنچه به چشم‌مان می‌آید قرار داریم (شاید به‌خاطر همین گفته‌اند شنیدن کِی بود مانند دیدن).پس چشم‌هایتان را خوب باز کنید و همسرتان را خوب ببینید. همسر شما با خُلقش، حالت بدن و صورتش، طرز برخوردش و حرکاتش با شما حرف می‌زند.مراقب تغییر خلق و طرز برخورد همسرتان باشیدهمسر شما همیشه آدم شاد و شلوغی است، اما ناگهان توی خودش فرو رفته است، یا این روزها خیلی فراموش‌کار و حواس‌پرت شده، یا رفتارش با شما از این رو به آن رو شده است. اینها می‌تواند نشانه این باشد که اتفاقاتی برای او پیش آمده که شاید نمی‌تواند (یا نمی‌خواهد) درباره‌اش حرفی بزند. فعلا نمی‌خواهیم درباره معنای این نشانه‌ها بحث کنیم؛ البته شاید لازم باشد بگوییم که گزینه نکند پای یک نفر دیگر در­میان است معمولا جزء آخرین احتمالات است!می‌خواهم بگویم شما به عنوان همسر او باید اولین کسی باشید که متوجه تغییر رفتار و حالات همسرتان می‌شوید، اولین کسی باشید که از او می‌پرسید جریان چیست و با همدردی به حرف‌هایش گوش می‌دهید، و آخرین کسی باشید که درباره او و رفتارش قضاوت می‌کنید.به زبان بدنش توجه کنیدما بیشتر وقت‌ها به‌طور ناخودآگاه از زبان بدن طرف مقابل آگاهیم و نشانه‌ها را ادراک می‌کنیم، اما اگر به اندازه کافی دقت نکنیم این ادراکات در همان ناخودآگاه باقی می‌مانند و ما چیزی از معنی آنها نمی‌فهمیم. برای اینکه همسرتان را بهتر درک کنید، به زبان بدن او توجه کنید. فهمیدن خیلی از نشانه‌های بدنی نیازی به کلاس رفتن و آموزش دیدن ندارد. مثلا وقتی همسرتان دندان‌هایش را به هم فشار می­دهد شما خیلی راحت می‌توانید بفهمید که عصبانی است. فقط کافی است حواس‌تان را به او بدهید.برداشت‌هایتان را دوباره چک کنیددرست است که آنچه از دیگران می‌بینیم می­تواند اطلاعات بسیار خوبی به ما بدهد، اما دلیل نمی‌شود که به هیچ وجه درموررد آنها اشتباه نکنیم. بهترین کار برای درک درست همسرتان این است که تمام شواهد و قرائن را در کنار هم در­نظر بگیرید. مثلا اگر احساس می‌کنید ناراحت است، به شرایطی که مثلا در محیط کار یا خانواده وجود دارد هم دقت کنید تا به نتیجه بهتری برسید.می‌دانم همه این حرف‌ها گفتنش آسان‌تر از عمل کردنش است. یک راه دیگر هست که کمک می‌کند حال‌وروز همسرتان را بهتر درک کنید. اما پیش از آن باید بگویم که -  همان‌طور که می‌دانید - این سکه روی دیگری هم دارد و آن خود شما هستید. یعنی شما هم دارید با زبان بدن، طرز برخورد و حرکات‌تان پیام‌هایی را به او منتقل می­کنید. با آگاهی از این موضوع می­توانید پیام­های روشن­تری را به او برسانید. و البته، از همه اینها گذشته، شما می­توانید با هم حرف بزنید.لطفا حرف بزنید!گفتیم ارتباط فقط به حرف زدن نیست، اما حرف نزدن هم راه خوبی برای ارتباط برقرار کردن نیست. بخش بزرگی از روابط ما همچنان برعهده زبان و گوش‌مان است، و هیچ چیز به اندازه واژه‌ها نمی‌تواند پیام را عینی و واضح بیان کند. سکوت هم می‌تواند نوعی از ارتباط باشد، اما ارتباط مبهمی است که باید تعبیر و تفسیر شود – و خیلی وقت‌ها هم اشتباه تفسیر می‌شود. مثال همسری که در مقابل هیجان شما سکوت می‌کند و سرش را توی گوشی فرو می‌برد را به یاد بیاورید. همان‌طور که دیدید، می‌شود تفسیرهای زیادی از این رفتار داشت، اما اینکه کدام تفسیر درست است را احتمالا فقط خدا می‌داند. یادتان باشد نه شما علم غیب دارید نه همسرتان.ازدواج یعنی ارتباط، و برای داشتن ارتباط خوب با همسرتان، بهترین کار این است که از تمام ابزاری که در دسترس دارید، چه کلامی و چه غیرکلامی، استفاده کنید تا بهتر بتوانید همدیگر را درک کنید و پیام‌هایتان را روشن‌تر به هم انتقال دهید.</description>
                <category>زینب شاهدی</category>
                <author>زینب شاهدی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Dec 2021 21:39:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>