<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ph.D Student</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zeynabzamani00200</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 21:50:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1696141/avatar/RJNKwX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ph.D Student</title>
            <link>https://virgool.io/@zeynabzamani00200</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌ای به تو</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-wwd6jz43tczm</link>
                <description>خدای مهربانم،تو کیستی که در ایام بودنت، زندگی چنان باقلوای یزدی است، شیرین و دلچسب. دیرزمانی است که نگرانی‌­هایم و گله‌ه­ایم را بر صفحه کاغذ می­‌نگارم. خواستم این بار چرخه عادتم را بشکنم و از تو، بدون گلایه، بنویسم.بنویسم که یادم بماند... ‌یادم بماند روزهایی بود که تو الطافت را چون باران بهاری، نرم و آرام، بر سرم باراندی. یادم بماند روزهایی بود که مهربان­‌تر از پیش، کنارم ماندی. از هر کسی بر من خیری می‌­رسید و تو همه آن­ها بودی. تو آن خورشیدی بودی که طلوع می­کرد. تو آن ماهی بودی که می­‌درخشید. تو آن نسیمی بودی که می­‌وزید. حتی آن طوفان سهمگین که خانه­‌ام را ویران کرد، آن هم تو بودی.خانه‌­ام که ویران شد، کوله­‌بارم را برداشتم و می­‌خواستم کوچ کنم. به آبادی دوری بروم که در آن جایی برای تو نباشد. دور از تو خانه‌­ای بسازم. من احمق بودم می‌دانی. خانه‌­ای که تو در آن نباشی محبس است و جایگاه موریان. من احمق بودم که جهانی را بدون تو تصور کردم.در ایام نبودنت، هیچ چیز رنگی نداشت. همه چیز سیاه و تاریک بود. من نیز خسته بودم و فرسوده. مرا بازگرداندی. بازهم خودت پیش­‌قدم شدی و مرا به مسیرت بازگرداندی.حال این منم. در آغوش مهر تو آرمیده و امیدوار به رحمت بی­‌انتهایت. امیدوارم به حضور بی قید و شرطت در زندگی‌­ام. کنارم باش و نجاتم بخش از وسوسه­‌های شیطانی، از اوهام دروغین. مرا از هرآنچه غیر توست پاک گردان که هیچ‌ ­چیزی را توان مقابله با قدرت تو نیست. چنانم کن که فخر بری بر بندگی‌­ام. چنانم کن که زینتی باشم برایت، نه ننگی بر دامنت.از طرف قمرک</description>
                <category>Ph.D Student</category>
                <author>Ph.D Student</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 20:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از قضا سرکنجبین صفرا فزود...</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynabzamani00200/%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B6%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D9%86%D8%AC%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D9%81%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B2%D9%88%D8%AF-vvyzore8ybf6</link>
                <description>می‌گفت وقتی به دیگری کمک می‌کنی، اولین پاداشت همان لحظه اول است. همان لحظه که نوری در قلبت می‌تابد و غرق رضایت می‌شوی. چه حرف قشنگی! اما انگار نمی‌شود یک نسخه را برای همه پیچید.- با عصبانیت ظرف‌ها رو توی سینک گذاشتم. با صدایی نه‌چندان بلند، به زهرا گفتم می‌دانی من برای خوبی‌هایی که به دیگران کردم بیش از بدی‌ها احساس پشیمانی دارم‌! گفت این حرف را نزن. همیشه هم که اینگونه نبوده.- گوشی تلفن را برداشتم. فاطمه بود. زنگ زده بود که حالی بپرسد. بحثمان طولانی شد می‌گفت تا جایی به دیگران کمک کن که امید جبران نداشته باشی. گفتم ندارم. هیچ‌وقت نداشتم. کارهایم را خودم راست و ریس می‌کنم. ولی کمک کردن به دیگران لذتی هم برایم ندارد. گفت پس چرا انجامش می‌دهی؟ پاسخ دادم: انگار فقط می‌خواهم با عذاب وجدانم گلاویز نشوم!- وقت مشاوره داشتم. تراپیستم می‌گفت تو دیگران را به خودت ترجیح می‌دهی. زینبِ درونت را نادیده می‌گیری. خواسته‌هایش را. نیازهایش را. بعد هم کم‌کم صدای درونت بلندتر می‌شود. خسته و فرسوده‌ات می‌کند.- اکنون چند روزی است که از مهلت تحویل کارم گذشته است و من هنوز یک خط هم ننوشتم. تمام این دو هفته را مشغول پیش‌بردن کارهای خانه و کمک به خانواده بودم! خانه را برای مراسم بله‌برون آماده می‌کردیم. بله‌برون تمام شد.احساسی که الان تجربه می‌کنم مجموعه‌ای است از خشم، غم و اضطراب. احساسی که تجربه نمی‌کنم خوشحالی و رضایت است! عجیب نیست؟!می‌دانید دلم تنهایی می‌خواهد. تنهاییِ ژرف و عمیق که در آن بیندیشم به چرایی انتخاب این راه. به کشیدن حد و مرز در روابطم. به رسیدن تعریفی درست از زندگی‌ام. دلم تنهایی می‌خواهد تا ذهنم را آرام کنم.</description>
                <category>Ph.D Student</category>
                <author>Ph.D Student</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 17:06:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-a2ojzsxr4o4a</link>
                <description>خسته شده بود. ذهنم را می‌گویم. از سر صبح که بیدار شده است، مدام دارد این‌سو و آن‌سو پرسه می‌زند. کتابی را از روی میز برداشتم و دادم دستش که بخواند. بلکه برای یک لحظه هم که شده، سر جایش قرار پیدا کند. کتاب را گشود. صفحات کتاب به سختی باز می‌شد. انگار به خوانده‌نشدن عادت داشت. برخی برگه‌ها که راستی‌راستی به یکدیگر چسبیده‌اند! دست ناشرش درد نکند. کتاب را بستم و باز گذاشتمش همان‌جا که بود. در سوی دیگر میز، نگاهم به فاکتور خریدش افتاد. دویست‌وپنجاه‌هزار تومان ناقابل! آهی از نهادم برخاست. مچاله‌اش کردم و گذاشتم کنار کاغذهای باطله که سر فرصت ببرم برای بازیافت.راستی باید میان کتاب‌هایم جایی برایش پیدا کنم. تا ابد که نمی‌تواند همین‌جور حیران و سیران از این سوی میز به آن سوی میز بغلتد. هر چه باشد الان مهمان نورسیده خانه کوچک من است و ما کرمانی‌ها نیز از قدیم به مهمان‌نوازی معروفیم.#روزمرگی‌های_یک_دانشجوی_دکتری</description>
                <category>Ph.D Student</category>
                <author>Ph.D Student</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 18:59:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز استراحت حق من نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zeynabzamani00200/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%AD%D9%82-%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yr0flj8fw4un</link>
                <description>شب از نیمه گذشته بود که تمام شد. چه چیز؟می‌توانم آن را آخرین تحقیقِ آخرین کلاسِ آخرین مقطعِ کل دوران تحصیلم بنامم. تا ششم اسفند مهلت داشت. من دانشجوی ترم سه دکتری‌ام و از ترم چهارم به بعد دیگر خبری از سرکلاس‌ نشستن و ارائه دادن و تحقیق نوشتن نیست. به خودم قول دادم امروزم را استراحت کنم. یک روز استراحت حق من نیست؟ آن هم با این همه شب بیداری و چشم بر صفحه نیمه‌روشن لپتاپ دوختن برای اتمام دو تحقیق کلاسی. یکی در باب «نحوه استناد حمله قلبی مقتول به رفتار قاتل» و دیگری راجع به «تحلیل نظریه مجازات استحقاقی رابرت نوزیک». البته که حق دارم؛ درست است؟هرچند اگر ذهن بیش‌فعالم بگذارد قدری نفسی بکشم. هی دم به دقیقه می‌آید و به سان دارکوبی باوجدان بر ساقه روان من می‌کوبد و یادآوری می‌کند که مهلت تحویل مقاله دیگرم، دهم اسفند است‌. می‌دانی چه شده؟خودم با دستان خودم و بدون محاسبات دقیق ریاضی، یکهو به سرم زد به استادم پیام دهم و بگویم که تا ده اسفند، فایل نهایی مقاله را برایش می‌فرستم. آن هم مقاله‌ای که یازده‌ماه از شروعش گذشته و هنوز به سرانجام نرسیده است! به راستی چرا؟شنیده‌اید حتما. می‌گویند وقتی استراحت می‌کنی، فقط استراحت کن، بدون فکر و خیال گذشته یا آینده. ولی من نمی‌فهمم با این همه کار عقب‌مانده، چگونه می‌توانم واقعا استراحت کنم؛ بدون آنکه درد شلاق دیکتاتور درونم را بر پهنای روانم تحمل کنم.ببین، باز سروکله اش پیدا شد. خب آرام بگیر دیگر. خط آخر است...#روزمرگی‌های_یک_دانشجوی_دکتری</description>
                <category>Ph.D Student</category>
                <author>Ph.D Student</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 23:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>