<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میکا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zeyrox984</link>
        <description>خالی که باشه قشنگ تر نیست؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:10:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2300630/avatar/V1EuWZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میکا</title>
            <link>https://virgool.io/@zeyrox984</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شکست خوردن از آنی که فکر می‌کنیم خیلی راحت تر است</title>
                <link>https://virgool.io/@zeyrox984/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kckbfgkcqesm</link>
                <description>ما عجولیم.همه‌اش فکر می‌کنیم قرار است مورد توجه قرار بگیریم و کسی کاری که میکنیم را ببیند و تحسین کند. شاید یک دوست. یا یک غریبه. یا حتی یک مُرده؟ کار را آغاز می‌میکینم. خواه نوشتن باشد یا که انتشار عکسی یا حتی یک کار نیک. اما بر خلاف انتظاری که داشتیم یا کلا کسی نمیبیند و کسی واکنشی نشان نمی‌دهد یا به تعداد خیلی کمی می‌بینند ولی می‌گذرند.دلمان آن لحظه حس عجیبی دارد. حسی غریب. حسی که هیچ وقت عادی نمی‌شود. انگار که هزار تا رویا در سرت پرورانده باشی و ناگهان برجی که ساختی با سیل فرویزد. شاید هم خیلی در خیال بافی زیاده روی کرده باشیم؟ نمی‌دانیم که مشکل از ما بوده یا کلا کار بی ‌اهمیتی انجام داده‌ایم. کم پیش می‌آید اما گاهی به یاد می‌آوریم که هدف از کاری که کردیم نباید جلب توجه می‌بود. ولی ما که بیشتر وقت‌ها انجامش می‌دهیم چون برای آن کار ذوق داشتیم. اینطور نبود مگر؟ یعنی به خودمان داشتیم دروغ می‌گفتیم؟ یا خودمان بود که به ما دروغ می‌گفت؟ آن حس ذوقی که موقع انجام کار همراهمان بود کجا رفت پس.یعنی آنقدر دیده شدن کارمان مهم است که دیده نشدن زمین‌مان می‌زند؟نکند زیادی برای خودمان بزرگش کرده بودیم؟همیشه همه چیز انقدر بی‌اهمیت بود یا تازه فهمیدیم؟ شاید هم حقمان بود. شاید بچه بازی در آوردیم که فکر کردیم کاری که می‌کنیم برایمان توجه می‌آورد ولی خب شاید به امتحان کردنش می‌ارزید. بیشتر ما آنهایی را می‌بنیم که کاری کردند و در آن به بالا بالا ها رسیدند. یک هنرمند معروف. یک پزشک نام دار. یک سرمایه دار موفق. یک کتاب خوان خیلی باسواد. یک کار آفرین ثروتمند و شاد و..ولی تعداد خیلی کمی از ما آن هزاران شخص شکست خورده ای که آن مسیر ها را رفتند و فراموش شدند را می‌بینند. آن هزاران نفری که هرگز معروف نشدند و آن هزاران نفری که هرگز به مرحله سود دهی هم نرسیدند و آن هزاران نفری که حتی نتوانسند شروع کنند. فکر می‌کنیم ما هم کاری کنیم حتما کسی می‌شویم برای خودمان. در حالی که احتمال شکست خوردنمان احتمالا صد ها و هزاران مرتبه از آنی که فکر می‌کنیم بیشتر است. ولی انجامش می‌دهیم. حتی اگر برای جلب توجه باشد. و شکست را می‌خوریم. شکست اگر خوردنی بود که دیگر نیازی به تولید غذا نبود. احتمالا منظور از خوردن چیزی مثل مشت خوردن است که می‌خوریمش ولی به زور هم از گلو پایین نمی‌رود. کاش کمی واقع بینانه تر می‌اندیشیدیم و انقدر خود را متفاوت از دیگران نمیدیدم که فکر کنیم همه کشک‌اند و ما طلا. کاری اگر به آن آسانی که در خیال داریم بود همه انجامش می‌دادند و موفق می‌بودند. وای به حالمان آن زمانی که کسانی که می‌شناسندمان هشدار می‌دهند که شکست می‌خوریم ولی ما با سماجت و یا از روی شعار های امروزی که مد شده اند و می‌گویند فقط شما می‌توانید محدودیت خود را تایین کنید و شما باید به دیگران نشان دهید که می‌توانید، گوش های خود را کر می‌کنیم و چشم هایمان را کر. آنقدر هم به خودمان باور داریم که دچار اعتماد به نفس کاذبی می‌شویم که حتی حاضر نیستیم قبول کنیم کاذب است. شکست را هم که خوردیم علت را گردن دیگران و عوامل بی‌ربط می اندازیم. اما حتی یک بار هم ننشستیم با خودمان دو دوتا چهار تا کنیم که ببینیم آیا واقعا می‌توانیم یا نه و آیا واقعا داریم از روی احساسات کاری میکنیم یا نه.شاید واقعا باید کمی از خودمان خجالت بکشیم و کمی آرام بگیریم.</description>
                <category>میکا</category>
                <author>میکا</author>
                <pubDate>Sun, 19 Mar 2023 19:15:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن که همیشه معنیش حرفی داشتن نیست. هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zeyrox984/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C%D8%B4-%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA-ebkmvc7jb8hr</link>
                <description>سخت ترین بخش کلاس انشا برای خیلی از ما آنجایی بود که معلم می‌گفت موضوع آزاد است. در ابتدا کمی به مغزمان فشار می‌آوردیم که راجب چه بنویسیم و بعد از چند دقیقه چون به نتیجه‌ای نمیرسیدیم یکی از موضوعات همیشگی تاریخ انشای فارسی یعنی باران و پاییز و رودخانه را برمی‌گزیدیم و همان کلمات و جملات همیشگی‌تر را با ترتیبی متفاوت از گذشته می‌نوشتیم. در اکثر مواقع هم انشایمان که شامل جملاتی مانند: (&quot;من پاییز را دوست دارم&quot;, &quot;پاییز فصل بسیار زیبایی است&quot;, &quot;رودخانه آبی زلال دارد&quot; و..) می‌شدند نمره بالایی می‌گرفتند. البته اگر بد خطی و غلط های املایی خود را نادیده بگیریم.حتما نامی از برگ رنگی درختان می‌بردیم و به سردی هوا اشاره‌ای می‌کردیممتاسفانه چون به دردهای جان سوز و غیر کُشنده‌ی &quot;نمیدانم چه بنویسم&quot; و &quot;این چه مزخرفاتی است که می‌نویسم&quot; دچار هستم از نوشتن ادامه این مطلب معذوریم.</description>
                <category>میکا</category>
                <author>میکا</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 19:22:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا اگر وارونه می‌شد اولین نوشته ما آخرین نوشته ما می‌شد</title>
                <link>https://virgool.io/@zeyrox984/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-rqa80vqbxkpy</link>
                <description>باران را دوست بداریم.شاید سخت‌تر از نوشتن خواندن کتاب ریاضی به زبان چینی یا شاید هم سخت‌تر از آن چادر زدن روی درخت باشد ولی به هر‌ حال نوشتن به خصوص برای بار اول از سوزاندن پنبه با خیره شدن به آن از آنچه به نظر می‌رسد راحت‌تر است.شاید اگر گاهی آدما دنیا را از ته به این ور می‌دیدند هم بد نبود.شاید؟هرچند نقل قول بالا شاید ربطی به متن بالایی‌اش نداشته باشد ولی خب افکاری که ناگهانی به ذهن بشریت می‌آیند اگر همان لحظه نوشته شوند گاهی چیز های جالبی از آب در می آیند. اینطور نیست؟نمیدانم برای شما هم اینطور هست یا نه ولی استفاده از کلمات غیر معمول در جمله برای من لذت خیلی متفاوتی دارد. خلق کلمات جدید به خصوص فعل‌های جالب کار بسیار سرگرم کننده‌ای است. شاید هم من اینطور فکر میکنم. مهم نیست.گاهی خیال می‌کنیم. که همه چیز یک حرکت است ازمبدا تا مقصد. خیلی وقت ها هم همین‌طور هست و خواهد می‌بود. ولی شاید بد نباشد گاهی هم خودمان را جای یک تکه سنگ که در آن مقصد است بگذاریم و از آن ور هم به این ور نگاهی بی‌اندازیم. دور که نیست. حداقل اگر سنگ به قدر کافی بزرگ باشد و در مسیر مانعی بزرگ‌تر از خودش وجود نداشته باشد می‌توانیم این ور را هم ببینیم. البته اگر کروی بودن زمین را نادیده بگیریم چون معمولا خیال‌های ما آنقدر دور و دراز هستند که کمر زمین را خم می‌کنند.مگر خیال کردن برای شکستن قلنج قوانین نیوتون نبود؟قوانین نیوتون اگر شکستنی بودند مشق مدرسه مهره هفتم ستون مهره‌های ما را پودر نمی‌کرد. خود دانید.آن ور مسیر را از دید یک تکه سنگ دیدیم و جالب بود. حال چه کنیم. راستش را بخواهید من نیز نمی‌دانم چون اصلا قرار نبود این یک مطلب آموزشی توسعه شخصی باشد. تنها یک نوشته بسیار تصادفی برای گرفتن زمان با ارزش شما بود و هست و خواهد می‌بود در زمان های آینده در گذشته.اما جدای از شوخی دیدن مسیر از ته به اول کار چندان غیر فایده داری هم نیست. شاید مانعی را دیدید که از این ور دیده نمی‌شد یا شاید هم دیدید که مقصدی که تایین کرده اید نسبت به مانعی که می‌بینید بسیار کوچک است و ارزشش را ندارد. یا شاید هم کشف کردید که چطور می‌شود قوانین نیوتون را زمین گیر کرد. کسی چه می‌داند. فکر بشر همه جا میرود. نه؟سپاس از همراهی انگشتان تنبل و چشمان خسته‌یِ شما در بالا و پایین کردن این صفحه‌ برای خواندن این مطلب.</description>
                <category>میکا</category>
                <author>میکا</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 23:42:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>