<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیرین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zezati503</link>
        <description>کوه باش و دل نبند/ اینستاگرام: ezatii.z</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:19:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2926216/avatar/VdjJYP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیرین</title>
            <link>https://virgool.io/@zezati503</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-vhw1rsvmccat</link>
                <description>بنویس، بنویس، بنویس، بنویس... صدایی که این روزها مدام در ذهنم فریاد می‌زند اما فریادی که انگار از ته چاهی تاریک بلند می‌شود مانند این که بختکی سیاه روی قلمم افتاده و اجازه نمی‌دهد دوباره بنویسم...امروز عصر به پیاده‌روی رفتم دوست داشتم سری به فروشگاه لوازم تحریری پاریز که بیش از این در ویرگول، درباره‌اش مفصل صحبت کرده‌ام؛ بزنم  اما هوای شهر من سرد و خشک بود و ابری... ترجیح دادم فردا از پاریز دیدن کنم و یک مداد و پاکن بخرم. هوس بستنی کرده بودم با اینکه پاهایم می‌لرزید اما در پارک نشستم و بستنی خوردم طوری که انگار اولین بار است طعم بستنی را می‌چشم...در پیاده‌رو که قدم می‌زنم زمین یخ زده را می‌دیدم که چند تکه پوست پرتقال به آسفالت رنگ بخشیده‌ بود، جلوتر پاکت سیگاری بود که سیگارهایش معلوم نبود هرکدام در چه حالی و به چه دلیل دود شده بودند به ساعتم نگاهی انداختم و سرعتم را بیشتر کردم سوالی در ذهنم مطرح شد(دغدغه‌ت چیه؟) سریع یک کلمه به ذهنم آمد آزادی  همزمان دسته‌ای پرنده که در ارتفاع بالا پرواز می‌کردند از بالای سرم رد شدند و آن‌طرف‌تر یک هواپیما در افق محو شد...</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 01:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اما فراموش نمی‌شوی</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C-h1ofm4ccgtm4</link>
                <description>تقریباً یک سالی می‌شود در ویرگول می‌نویسم گاهی مسخره و گاهی تشویق گاهی از نوشته‌ام الهام گرفتند و... یک سال است با غمی وصف نشدنی می‌جنگم یک سال است دیگر برای کلمه (دوستت دارم) ذوقی ندارم (حتی شما دوست عزیز) یک سال است با بغض می‌گذرانم...گذشت اما فراموش نشد بدون او جهان جور دیگری‌ست او قلب من بود من قلبم را نثارش کردم و او ...دلم اناری ترک خورده در ته ظرفی در یک میهمانی‌ست که کسی آن را بر نداشته است و تنها در کف ظرف مانده...</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2024 23:43:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم می‌خواد...</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-rrlovpppuedq</link>
                <description>من دلم می‌خواد الان به جای صدای کولر صدای بارون میومد و رعد و برق، آسمون سیاه شب مثل چشمام سرخ بود و روزای بد رو با خودش می‌شست و می‌برد. دلم می‌خواد رو به روم شعله‌های بخاری می‌دیدم تو تاریکی و گرماش شبیه گرمای آغوش یار. گفتم یار ... یاری وجود نداره دیگه...گاهی دلم پر می‌کشه براش گاهی دلم می‌خواد یه دل سیر کتکش بزنم امان از دل که هرچی می‌خواد نمی‌تونم همون لحظه یا حتما براش محیا کنم مثل یه بچه همه چی رو با هم می‌خواد. اصلا هم می‌خواد هم نه...دل بارون و برگ‌های پاییزی می‌خواد، ادکلن گرون قیمتی که امسال تموم شده رو می‌خواد، دوربین می‌خواد، لباس طراحی شده تو ذهنمو می‌خواد، گل می‌خواد، سفر تنهایی می‌خواد، یار از دست رفته رو می‌خواد آره بیشتر از همه عین این بچه‌های تخس یار از دست رفته رو می‌خواد... خب از دست رفته، ترکم کرده چاره‌ای ندارم جز این که بهش بگم خوب می‌شی </description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2024 00:02:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سعدی</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-pc1dano7obip</link>
                <description>به تو حاصلی ندارد غَمِ روزگار گفتنکه شبی نَخُفته باشی به درازنای سالیغَمِ حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشدکه چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالییکم اردیبهشت ماه بزرگداشت سعدی شیرازی گرامی باد. عکس: زمستان ۱۴۰۰ </description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 22:26:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک ریختم</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%85-pv4fq1pnbuji</link>
                <description>خورشید غروب می‌کرد، نگاه کردم و اشک ریختم. به شکوفه‌های سفیدصورتی در باغ بهشت، گل‌های یخی روی پله نگاه کردم، اشک ریختم. آواز بلبل‌ها را شنیدم، سرم را گذاشتم روی مزار پدربزرگ، اشک ریختم. از پنجره دیدم گربه‌ای روی دیوار دارد پنجه‌ی دست راستش را می‌لیسد. اشک ریختم. مادرم در پایان شب مطمئن شد که خواب هستم رفت و در را بست، نشستم کف زمین و اشک ریختم.</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 14:33:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبح آشنا در پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%D8%B4%D8%A8%D8%AD-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-wdzbogcfebrm</link>
                <description>خوردم زمین. سخت و محکم. نزدیک غروب بود. تنها بودم می‌شنوید؟ تنها...یکی‌ دو نفر از کنارم رد شدند. شبحی آشنا که دورتر ایستاده بود، نگاه گذرایی کرد و غیب شد.نگاهم به جای خالی شبح آشنا در حالی که چشمانم تار می‌دید خشک شد،  زنی به سمتم آمد. بارانی قرمزی تنش بود. با لحن گرمی گفت خانم خدا به شما رحم کرد. اشکم را پاک کردم  لبخند زدم از خجالت خنده‌ام گرفته بود. سعی کردم کیف و وسیله‌هایم را جمع کنم. زن گفت: خانم شما بیایید روی این نیمکت بنشینید، حال‌تان جا بیاید، من این‌ها را جمع می‌کنم. تشکر کردم و رفتم به سمت نیمکت. گفت می‌تواند برود برایم آب یا آب میوه بگیرد. تشکر کردم. گفتم احتیاجی نیست.کمی با فاصله کنارم روی نیمکت نشست، برگ‌های خشک به شلوارم، کف دست‌هام و موهام چسبیده بود آهسته پایم را روی پا انداختم و آن‌ها را جدا کردم زن کمک کرد و برگ‌ها را از روی موهام برداشت. بدیهی‌ست که پاهام کبود شده باشد، صدای زن آمد: اینجایی هستی؟ با صدایی گرفته گفتم: بله گفت: بهت میاد جنوبی باشی، شاید هم هندی... لبخندی زدم و سری تکان دادم، وقت رفتن بود بلند شدم هوا سردتر شده بود شاید هم من سردم شده، از زن با بارانی قرمز تشکر کردم.می‌لرزیدم و لنگ می‌زدم...</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 18:22:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژانر کمدی را زیر سوال نبریم</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-e5euvjsuewb5</link>
                <description> نقدی بر فیلم هاوایی اثر بهمن گودرزی بحث اول را با سوال شروع می‌کنیم، فیلم می‌خواست چه بگوید؟ یا ساده‌تر، پیام اصلی فیلم چه بود؟ محتوای فیلم چه بود؟ نویسنده با نوشتن دیالوگ‌های سطحی‌ بی محتوا و گاهی خنده‌دار، چه چیزی برای ارائه داشت؟ باید در پاسخ بگوییم که کارگردان معنای ژانر را به کلی زیر و رو کرده است. هیچ نوع ژانر خاصی در سینما را نمی‌توان به فیلم هاوایی چسباند، شاید هم کارگردان و نویسنده معنای واقعی کمدی را نمی‌دانند یا درک نکرده‌اند. فیلم کمدی در پایان مخاطب را بیدار می‌کند، به تفکر وا می‌دارد و از همه مهم‌تر شاید غمگینش کند، فیلم کمدی فقط با گفتن دیالوگ‌هایی با محتوای شوخی‌های جنسی گاها تکراری نمی‌تواند در تاریخ سینما و در نگاه مخاطب موفق و ماندگار باشد. وقت خود را برای دیدن فیلم خوب بگذاریدداستان فیلم از این قرار است که: صمد که یک ورزش‌کار معمولی در ایران است و حتی یک مدال برنز هم ندارد. به دعوت داوود، راهی هاوایی می‌شود. داوود که از راه دلالی روزگار خود را می‌گذراند، گمان می‌کند که صمد، پول زیادی با خودش می‌آورد و او می‌تواند به وضع آشفته خود پایان دهد. غافل از اینکه صمد با تصور اینکه داوود ثرتمند است به نزد او آمده و پولی در بساط ندارد.در اینجا نیز سوال پیش می‌آید که کلید واژه فیلم چیست؟ بی پولی؟ مهاجرت؟ فضای مجازی؟ اعتماد؟ فرض را بر این می‌گیریم که نویسنده دارد درباره مهاجرت صحبت می‌کند؟ چرا صمد تنها خواهر خود را (طلا) که به تازگی متارکه کرده را با خود نمی‌برد و در ایران تنهایش می‌گذارد؟ چرا پول را از طریق بانک برایش نمی‌فرستاد؟ در نهایت نتیجه فیلم چه شد؟ مهاجرت کنیم یا خیر؟ مهاجرت بد است یا خوب است؟ بلاگر بودن در فضای مجازی بد است یا خوب است؟ شخصیت‌پردازیشخصیت اصلی فیلم، فردی کم عقل به مخاطب معرفی شده که بدون برنامه ریزی خاصی و با اعتماد بیجا به دوستش به کشور دیگر می‌رود و باز هم با اعتماد به رفیق ناباب در چاه‌های بیشتری سقوط می‌کند از طرف دیگر شخصیت روبه‌رو یک دلال است که با جلب اعتماد از دیگراد سواستفاده می‌کند و وضعیت آشفته‌ای دارد تایپ شخصیتی مریضی دارد و مدام دروغ می‌گوید. گریزی به دیالوگ‌ها نویسنده باید در انتخاب دیالوگ‌ها دقت به خرج می‌داد و شوخی‌های تازه‌تری به مخاطب ارائه می‌داد. تا سال‌های بعد هم در ذهن مخاطب ماندگار شود. شوخی‌های جنسی در قالب دیالوگ، پرگویی و توضیح اکثر اتفاقات با دیالوگ در حرفه‌ی فیلمسازی کار درستی نیست. چند خطای لفظی نیز در فیلم به کار گرفته شد که به یکی از آن‌ها اشاره می‌کنیم: ( ساکت ( شخصیت خواننده) من چند ساله دارم اینجا مجاز می‌خونم که یه راهی داشته باشم برگردم ایران ) خطا: موسیقی که هنگام ورود صمد و داوود به رستوران در حال پخش بود آهنگی بود که در ایران غیر مجاز محسوب می‌شود( آهنگی از ساسی مانکن) مثالی نیز درباره تکراری بودن شوخی‌ها بزنیم (صمد: اسم منو تریلی نمی‌کشه) دیالوگ و شوخی تکراری که همه ما آن را شنیده‌ایم. در نهایت چه؟ فیلم با سوالات متععدی مخاطب را تنها می‌گذارد، پیام خاص و تفکر برانگیزی ندارد، بازیگر نقش طلا هم‌اکنون ممنوع‌الکار است و نمی‌دانیم چرا مجوز اکران فیلم در سینماها داده شده است، فیلم پر از شوخی‌های جنسی، پوشش‌های نامناسب یک شخصیت اصیل ایرانی در خارج از کشور، زیر سوال بردن ژانر کمدی در سینما، ارائه محتواهایی پوچ به مخاطب همه و همه دست به دست هم داده‌اند تا فیلم هاوایی فقط به خاطر بازی نسبتا خوب بازیگرانش در گیشه موفق شود. در پایان باید بگویم هاوایی یک فیلم صنعتی است تا یک فیلم کمدی اصیل. آنچه لازم است والدین بدانند فیلم هاوایی برای فروش در گیشه ساخته شده و برای خنداندن مخاطب از روش‌هایی مثل اقدام صمد به لخت‌شدن، تحقیر او با لقب‌گذاری، رقص و بی‌آبرویی‌اش، استفاده شده‌است. این اثر، در خارج از ایران ضبط شده و برای نمایش تفاوت زندگی در ایران و خارج از ایران، پوشش‌های مردان، به شکل نابه‌هنجار نمایش داده می‌شود و موسیقی پرانرژی در بیشتر صحنه‌ها پخش می‌شود. این مدل ناهنجاری‌ها، ممکن است با توجه به عرف خانوادگی شما، ممنوعیتی برای تماشا داشته باشد.نوشته: زهرا عزتی </description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 18:14:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم انار ترک خورده‌ست</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%AA-wahptk41x1ww</link>
                <description>چشمانم را که می‌بندم، نگاهت را به خاطر می‌آورم...نمی‌دانم وقتی خیره نگاهم می‌کردی به چه می‌اندیشیدی... به اینکه چه زمانی ترکم کنی؟ چگونه ترکم کنی؟ چه بگویی؟ چگونه دوستم نداشته باشی؟ یا اینکه به بعد رفتنت فکر می‌کردی؟ به ویرانه‌ای که از من باقی می‌ماند؟ به اشک‌هایم؟ اشک‌ها...راستش را بخواهی دلتنگ نگاه مبهم، خنده‌هایت، حتی زخم زبان‌هایت یا گاهی سکوت مرگ بارت هستم...دلم دارد می‌ترکد، کاش می‌شد مانند خیال‌بافی‌هایم برگردی، مهربان باشی، نگاهم کنی، دوستم داشته باشی... دوستم داشته باشی...و این من ویرانه را از نو بسازی... </description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 04:17:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقصنده در تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%D8%B1%D9%82%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-mgziktsjabkd</link>
                <description>دیشب افکار همیشگی‌ام که مثل خوره به جانم می‌افتند را به سمت دیگری سوق دادم اما احساس تنهایی‌ام عمیق تر از همیشه بود. یاد حرف‌های زنده یاد کیارستمی افتادم، ( تنهایی خیلی با شکوهه، در تنهایی با هر آدمی می‌تونی گفت‌وگو کنی، هروقت دلت بخواد. هر جوابی از جانب او می‌تونی به خودت بدی. می‌تونی تنها به قاضی بری و خوشحال برگردی).در تاریکی اتاق من بودم و من، سعی کردم دوباره افکارم را به جاهای دگر سوق بدهم پس شروع کردم: عباس کیارستمی گفته بود در تنهایی می‌توانیم با هر آدمی گفت‌وگو کنیم چرا که نه، با او سخن گفتم از روزم برایش گفتم پاسخ‌هایش دلگرمم کرد، برایش در تاریکی رقصیدم لبخندش‌هایش کمی از دلتنگی‌ام را کم کرد. پس باز هم رقصیدم سایه خود را در نور کمی که از پذیرایی به اتاق رسوخ کرده بود می‌دیدم از او معذرت خواستم، می‌دانم که از نور خوشش نمی‌آید. موسیقی شادی بود او برایم دست می‌زد انگار که در جشنی دونفره باشیم، اما درد پاهایم مرا دوباره سوق داد به افکار همیشگی‌ام، درد نبودنش درد دلتنگی‌ درد پاهایم... نفس نفس می‌زدم اما بغض ناشی از همه دردها خفه‌ام کرد و اشکم سرازیر شد می‌داند زود گریه‌ام می‌گیرد.با پاهای دردناک باز هم برایش رقصیدم با اشک رقصیدم با هق‌هق به بدن زنانه‌ام پیچ و تاب می‌دادم از او خواستم او هم با من برقصد دستم را به طرفش بردم گفتم: عزیزم بیا، بیا باهم برقصیم... نزدیک‌تر شدم و با صدای بلندتر گفتم: جان دل بیا ...دوباره افکارم به سمت واقعیت رفت اما من می‌دیدمش در تاریکی می‌دیدمش دستم را نزدیک تر بردم تا دستانش را بگیرم، اما سرم به دیوار خورد...شوک شدم، او نیست ۳۶ روز است که رفته، درد همه وجودم را گرفت باورم نمی‌شود که نیست ، فریاد زدم: نرو، برگرد، من دلم تنگه توروخدا برگرد ...اول آبان ماه ۱۴۰۲ سرم درد می‌کند... شما بگویید آیا من دیوانه‌ام؟</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 18:46:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوپنهایمر</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%D8%A7%D9%88%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-caswb9uajjcd</link>
                <description>به قول محمد صالح اعلا «دلم، یک انار ترک خورده‌ست» اواخر مرداد ماه ۱۴۰۲ بود که فیلم اوپنهایمر اکران شد و هنوز در سایت‌ها منتشر نشده بود، با او کلی درباره‌اش حرف زدم هر دو کنجکاو بودیم که هرچه سریع‌تر فیلم را ببینیم تازه اوپنهایمر و باربی را با هم مقایسه کردیم. یادش بخیر...می‌گفتم درباره فیلم یک مقاله خوب می‌نویسم و او تشویقم می‌کرد، حقیقتش را بخواهید کسی در زندگی نیست که با او، با شوق درباره دیدن فیلم و خواندن کتاب صحبت کنم، و او مرا درک کند. اما، او بود...به قول صالح اعلا « وقتی دارم راجع بهش حرف می‌زنم دلم، یک انار ترک خورده‌ست»... دلم دارد می‌ترکد نمی‌دانم حالا که نیست، حالا که مرا نمی‌بیند، نظرهایم را درباره فیلم‌های باربی و اوپنهایمر با چه کسی در میان بگذارم...هر پلان، هر سکانس، دیالوگ‌ها موسیقی... دلم، یک انار ترک خورده‌‌ست، نوشتن نقد برایم فرقی ندارد ...شاید صحبت درباره یک موسیقی، فیلم، کتاب و... بسیار ساده به‌نظر بیاید اما نه، به عمق آن که فکر کنید فاجعه را درک خواهید کرد.آبان ۱۴۰۲</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 18:46:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر دانش‌آموز</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-rq2caspxdkpd</link>
                <description>داستان کوتاه دختر دانش‌آموز از کتاب #متاسفیم از... اثر دینو بوتزاتی رو انتخاب کردم چون واقعا به دلم نشست و هم اینکه آخرش برام خییییلی گُنگه، یک اینکه خواستم شما هم لذت ببرید دو اینکه اگر آخرش رو متوجه شدید برام کامنت کنید. ممنونمدکتر تولیّو رِبِسکی، در حالی که جلوی خانه بیماری از ماشین پیاده می‌شد، برای تماشای دختر جوان بسیار زیبایی که داشت جلو می‌آمد درنگ کرد.ماه‌ها بود که دیدن چنین زیبارویی برایش پیش نیامده بود. آن چهره‌ای که هنوز ترکیب‌های ناب کودکانه را داشت و از امیدهای مزموزی می‌درخشید، او را به طور مبهمی به یاد چیزی می‌انداخت، او با خود گفت: «ولی من که قبلاً هیچ‌وقت اون رو ندیدم». دختر در همین اثنا در حال عبور با لبخند دوستانه‌ای به او سلام کرد، مرد بالاخره با بازشناسیِ دخترِ دوست قدیمی‌اش «استراتزدی» که تا دیروز به نظرش دختربچه می‌رسید، جواب داد: سوفیا! و به خاطر تشویش شرح‌ناپذیری، سرخ شد.دختر جوان، خدا می‌داند چرا! او هم سرخ شد. تولیّو: ولی می‌دونی، تو رو نشناختمت؟ تو دیگه یه دختر خانم شدی و مدرسه؟ امسال سال چندمی؟ سوفیا گفت: سال دوم دبیرستان.تولیّو که گلایه‌های دوستش را به خاطر آن دختر خنگ و تنبلی که اصلاً حال درس خواندن نداشت، به یاد می‌آورد. پرسید: خب، و از پسش بر میای؟ سوفیا با هیجان جواب داد: اوه بله، امسال وضعم خیلی بهتره.تولیّو: بالاخره شروع به درس خوندن کردی؟ ( و در ضن درون مرد اغتشاش عجیبی از اندیشه‌ها شکل می‌گرفت: چه تغییر گیرایی، مخلوقی برای عاشق شدن، کاش بیست و پنج سال کم‌تر می‌داشتم. خب آره، هنوز یه دختربچه‌ست )سوفیا: اوه نه، نه کاملاً درس خوندن که کاملاً نه. تازه امسال کم‌تر از حد معمول، به هر حال...تولیّو: لابد معلم‌های با گذشت‌تری داریسوفیا: نه نه معلم‌ها همیشه همونان. تولیّو: منظورت چیه؟!   سوفیا: نمی‌دونم، مسلماً یه بخت و اقبالی دارم... تولیّو: در تموم رشته‌ها؟ سوفیا: جز در ریاضیات  تولیّوبا لبخندی غمگین گفت: شرط می‌بندم معلم ریاضیاتت یه خانومه  سوفیا: بله یه خانومه و خندید ولی شما چطور حدس زدین؟</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 19:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاملو، شاعر زنده</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-u9l5ygw9gnob</link>
                <description>۲۱ آذر ماه ۱۳۹۵ بود، یک فیلم را در تلگرام باز کردم... صدای سهمگین و زیبای شاملو در اتاق پیچید...اشک رازی‌ست، لبخند رازی‌ست، عشق رازی‌ست... از کار دست کشیدم و فقط گوش سپردم...اشک آن شب لبخند عشقم بود... از آن روز به بعد من عاشق شاعر دردهای مشترک شدم.به اشتراک گذاشتن اشعارش، خرید کتاب‌هایش و و و .دیگر  همه می‌دانستند من عاشق شاملو هستم... بعد از یک سال با عهدیه قدم می‌زدیم که گفت: راستی سالگرد شاملو نزدیکه‌ها...در جا ایستادم، تمام بدنم سست شد... انگار که دلم ترکیده باشد، انگار که از ارتفاع بلندی سقوط کرده باشم، بغض کردم...من نمی‌دانستم او فوت شده به طرز عجیبی این موضوع در این یک سال در نظر من پنهان بود. انگار که خبر مرگ عزیزی را به تازگی بدهند اشک ریختم او یک سال تمام واقعا برای من زنده بود. شاملو، شاعر دردهای مشترک... جاودانه و زنده است.سه‌شنبه ۲۱ آذر ماه ۱۴۰۲ </description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Tue, 12 Dec 2023 17:34:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخیدن بر مدار دردها</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%DA%86%D8%B1%D8%AE%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-jluuefarnh1v</link>
                <description>به سقف تاریک زل زده‌ام جسمم روی زمین می‌چرخد، مانند عقربه‌های ساعت... انگار که در شهربازی مرگ باشی.مثل اینکه جسمت را آب پس زده و تو به طرف گردابی دیگر می‌چرخی شاید هم سیاه چاله‌ایی، چرا که در ذهنم صدای جیغ‌های پی‌درپی زنی می‌آید انگار که در حال سقوط است... کدام بهتر است؟ چرخیدن یا سقوط کردن یا دلتنگ شدن؟نمی‌توانم به زن کمک کنم از چرخش جسمم حالت تهوع گرفتم، کاش می‌توانستم کمکش کنم تنها جمله‌ای که به ذهنم می‌آید این است که بگویم: آروم باش، خوب می‌شی...خسته‌ام جمله بندی‌هام خوب نیست</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Wed, 01 Nov 2023 01:09:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستمال کاغذی</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-pf7w26ht4rev</link>
                <description>آدم یک‌بار مصرفوقتی دل می‌شکند، تعادل سخت می‌شود. به سمتی می‌رویم که شاید اگر صبر می‌کردیم و فکر، نمی‌رفتیم.تصویرها تار می‌شوند و درست نمی‌بینیم، نشانه‌های راه، میانِ خرده شکسته‌هایِ برخاسته از دل گم می‌شود.در این میان به دوستی زنگ زدم که در شهر دیگری‌ست، در راه فرودگاه بود، گفتم: باید می‌رفتم نمایش {پدر} را می‌دیدم که سر از ساختمانی ویرانه که بارها روی سرم آوار شده بود درآوردم و دیگر راه برگشتی نیست.در آیینه به خود نگاه کردم، سنگین بودم، بارهای سنگین بسیاری روی دوشم بود و من ناباورانه آن را حمل می‌کردم. اما جسمم...شانه‌های نحیف و لرزان، بدنی زنانه که می‌خواهد خود را بِدَرد، پاهایی که می‌خواهند بدوند به ناکجا... کجا؟ آدم دل‌شکسته می‌تواند دق کند.یکشنبه ۳۰ مهر ماه ۱۴۰۲ </description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 19:41:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایره مینا</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7-sxmk7bdiabzz</link>
                <description>دیشب به یاد زنده یاد، داریوش مهرجویی فیلم دایره مینا را دیدم البته ناگفته نماند که قرار است فیلم را در گروه مسخ هنر تحلیل کنیم. یک دوره گرد ویالون به دست در فیلم شعرهای عجیب و شاهکاری می‌خواندشعر اول: در میان سینه‌ام صد تیر پنهانی زدی / باز می‌پرسی چرا زرد می‌باشد رنگ تو؟ /حال من می‌دانی و خود را به نادانی زدی. شعری عجیب عمیق و شاهکار که نیمه است از استادم که پرسیدم گفت: احتمالا شاعرش محلی باشه.چون که رباعی ناقصه... شاید مهرجویی دلایل خودش را داشته است.شعر دوم: ای چرخ فلک دوندگی ما را کشت/ بر درگه خلق، بندگی ما را کشت/ ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت. این شعر از واعظ قزوینی است اما دومی هم می‌بایست چهار مصرع باشد که در فیلم ناقص است .۲۹ مهر ماه ۱۴۰۲ </description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Sat, 21 Oct 2023 07:46:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکار جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-zczlw7fgjicc</link>
                <description>خودکار جدیدچند روزی‌ست که تا پارک نزدیک خانه قدم می‌زنم، در راه، یک فروشگاه لوازم‌التحریر به نام پاریز هست.چرخ زدن در پاریز بدون آن‌که چیزی از آن‌جا بخرم آرامم می‌کند.اما امروز باید خودکارم را عوض کنم، از آن راضی نیستم، به عبارتی قلمم را از کار انداخته.از پاریز یک خودکار خریدم، قبل از خرید صدای باز و بسته کردنِ درِ آن و کشیدنش روی کاغذ را گوش دادم.همان خودکاری بود که می‌خواستم، روان بود و باعث می‌شد قلمم به راه بیوفتد.(شاید به قول محبوبه تلقین باشد)از فروشگاه بیرون آمدم، یک دسته پرنده از آسمان نیمه تاریکِ شهر گذشتند، انگار که دختران دبیرستانی از مدرسه آزاد شده باشند؛ طنین شادمانه‌ی جیغ و خنده... گفتم جیغ؟سرم سوت کشید، چشمانم را بستم...چهارشنبه ۲۶ مهر ماه ۱۴۰۲</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 21:33:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ همه را ساکت کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@zezati503/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-o6uwbs33ubmz</link>
                <description>همه بخش‌ها قاطی شده، مرد منتظر بود زن زنده بماند، قرص برنج خورده بود. به انتظارش خندیدم... سرعت قطره‌های سرم آنقدر کم بود که شروع به شمردن آن کردم. فضای شلوغ بخش سنگین شد، سکوت بود و سکوت، دلم خالی شد چیزهای بسیاری زدوده شد، دستگاه شوک از جلوی چشمانم گذشت، هنوز زنده بود...چشمانم را بستم، سکوت خوبی بود اما ترس داشت مثل ترس از دست دادن، به قول مامان خوف داشت، نمی‌دانم چقدرها گذشت که با صدای فریاد مرد پریدم، دستم تیر کشید، مرد فریاد می‌زد: نه نه نه نرو نرو. نامش زهرا بود.جسد زهرا با کاور مشکی رنگ از جلوی چشمانم گذشت، من نمردم، زنده‌ام، اما احساس مرگ و آن سکوت ناگهانی ترسناک قبل مرگ تجربه‌خاصی‌ست.پنجشنبه ۲۷ مهر ماه ۱۴۰۲ </description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 20:55:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>