<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زری کوچک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zhashemi1380</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:21:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>زری کوچک</title>
            <link>https://virgool.io/@zhashemi1380</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۲۶ خرداد- از روز چهارم جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@zhashemi1380/%DB%B2%DB%B6-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-uzueo0phnfos</link>
                <description>روز چهارم جنگه. زیر کولر در اتاق با پرده‌های کشیده در حالی که به بهبود زندگیم فکر میکنم، هنوز کانسپت جنگ رو باهاش کنار نیومدم. انگار زندگی منتظر نمیشه حال ما خوب بشه و فقط باید ادامه بدی. خیلیا از حالت خبر ندارن و دوست هم نداری خبر داشته باشن. گاهی دوست ندارم رو باشم. دوست دارم خودمو در پتویی بپیچم و اینجور وقت‌ها مخفی بشم. و چه بسا سوخت کافی برای ادامه دادن نداشته باشی؛ روحی یا جسمی. اما این روزها تمام تلاشم رو میکنم به گذشته‌م نگاه نکنم؛ به انتخاب‌هایی که الان من رو ساختن. البته که پذیرش چیز خوبیه، فی‌الواقع پذیرفتم. اما دوست دارم آرامشم رو تا جایی که میتونم حفظ کنم و زخمی نزنم.  به محدودیت‌ها الان که میخورم دوست دارم زیاد گیر نکنم و یه راه دیگه پیدا کنم. اولویت بندی کنم. تا‌ب آوریم رو بالا ببرم. از مخم استفاده کنم. ایگوم رو بزرگ نکنم بلکه خودم رو بزرگ کنم. بخونم یاد بگیرم. حرف‌های هر آدمی رو ملاک خودم قرار ندم و به صدای درونم گوش بدم. که زهرا الان بهترین کاری که میتونی بکنی چیه؟ پریروز حالم خوب نبود و حال یه نفر رو بدون این که بدونم بد کردم. البته که طرف هم دریغ نکرد و حال بدش رو انتقال داد. به هر صورت من خودم رو قربانی جلوه دادم. کاری نداریم. چیزی که گذشته مهم نیست. چیزی که میشه مهمه. باید دل نبست به معنی واقعی کلمه. باید گوش سپرد به مسیر و کاری که میشه الان انجام داد. یکی ظریف بزرگی داره، به دیگری خیلی قشنگ کمک میکنه. یکی هنوز نمیتونه اضطراب خودش رو تحمل کنه. یکی زخم میزنه و نمیخواد. یکی میخواد و میزنه. به‌هر حال من مینویسم چون فکرهام زیاده. چون سرکوب نمیکنم. چون آرامشم بیشتر میشه حتی کسی نخونه. چون جوانم و کلی تجربه دلخواه‌م رو نکردم. اما اشتباه نمیکنم؛ حسرت نمیخورم. میرم جلو. به دوستی‌هام. به خانواده و خودم فکر میکنم. به مردم کشورم. به چیزی که میتونم باشم و هنوز نیستم. به پتانسیل ‌هام. به کارهایی که میتونم خوب انجام بدم. به ادامه دادن. </description>
                <category>زری کوچک</category>
                <author>زری کوچک</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 18:59:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیق</title>
                <link>https://virgool.io/@zhashemi1380/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-l1a2zfk7g8st</link>
                <description>گاهی ایگوی لعنتی تو را طوری گریبان گیر میکند که حرف صادقانه رفیق‌ت را به چپ‌ت می‌شماری و نمی‌پذیری برای خودت و رشد خودت به تو گفته. و اینطور است که بزرگ نمی‌شوی. رشد نمیکنی و کوچک باقی می‌مانی. اینها صحبت‌های شبانه من هستند. که کاش فراموششان کنم؛ اما پر رنگ‌تر از هر چیزی ست که بشود از ذهنِ ماهی‌وار من از یادبرد...</description>
                <category>زری کوچک</category>
                <author>زری کوچک</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jun 2025 23:27:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای که احتمالا آن را هرگز نمیخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-rokkvy8bh9si</link>
                <description>دوست عزیزم. این نامه برای توست. تویی که فی‌الحال رویم نمی‌شود این کلمات و جملات را برایش بلند بخوانم یا حتی بفرستم. دیدم غمگین می‌شوم اگر کلماتی که از سر می‌گذرد را جایی ثبت نکنم. در میان انبوهی از کاغذها هم مطمئن بودم گم‌ش خواهم کرد. این عصرِ دیجیتالِ کوفتی راهی جز نوشتن در فضای خودش برایم نگذاشته. شاید بپرسی خب دسته‌بندی کن نوشته‌های کوفتی فیزیکی‌ت را! باید بگویم خیلی وقت است تصمیم گرفته‌م مینیمال زندگی کنم. کتاب‌های زیادی نگه نمیدارم و نوشته‌هایم را که قدیمی و به درد نخور هستند را رد میکنم برود. بیا بیخیال حاشیه‌ها شویم؛ چرا برایت می‌نویسم ؟این یک جورهایی یک نامه عذرخواهی‌ست. اما بیش از این که عذرخواهی کنم، شاید بشود اسمش را اعتراف نامه گذاشت. اعتراف به این که واقعا رفیق خوبی هستی و بودی و تمامِ آن چیزی که یک دوست در قبال دوستش انجام میدهد را تو به جا آوردی. تقصیر کِه بود که ما باهم حرف نمیزنیم؟راستش جواب به این سوال مفصل و پیچیده‌ست؛ اما اگر مسئولیت‌پذیر باشم می‌گویم خودم. میدانی؟ وقتی به تعاریفِ دیکته شده‌ی جامعه یا آدم‌های زیادی موفق و حتی پژوهش‌های موثق بیش از اندازه گوش میدهی، روزگاری گرفتار می‌شوی و گاهی ضرری به روح‌ت میزند که فرصت جبران کردن نداری. مسئله اصلی چه بود؟راستش این جانب نمی‌پذیرفت ناقص است. میخواست غایت کمال را به دست داشته باشد. فارغ از این که همانند تو بود؛ حتی کم تجربه‌تر و خام‌تر. داشت از تو یاد میگرفت و به تو مدیون بود اما این ایگوی بادکرده‌ی لعنتی دامنش را چنگ زد و اجابت مزاج کرد بر این دوستی. وی به روان‌درمانگر خود قول داده در سر خود نزند. پس ادامه نمی‌دهم این قسمت را. درد ما چیست که از هم دور می‌شویم؟این که همه‌ حرف‌ها، احساساتی که از سر می‌گذرانیم را بر زبان نمی‌آوریم. البته بیشتر خود من منظور است. بچه که بودم، یاد نگرفتم احساساتم را چطور بر زبان جاری کنم. پس خواندم و نوشتم و دیدم؛ و سکوت کردم. اما حالا باید این زخم‌های قدیمی را درست کرد و ترمیم داد؛ چرا که بر جسم خسته‌ و نه چندان پیرم فشار می‌گذارد. پس عیبی ندارد اگر حالت خوش نباشد. اگر به ۳۰ سال رسیده‌ای و هنوز نمیدانی رسالتت در زندگی چیست.اگر تنها شده‌ای و نمیدانی مسیرت درست است. اگر نا امید شده‌ای و تلاشت به کورسوی نوری وابسته است.اگر خسته‌ای و نمیدانی چه قدر راه داری.اگر چیزی میخواهی ولی به آن دست نیافته‌ای.می‌فهمت. ارادتمندت؛ زریِ رهگذر</description>
                <category>زری کوچک</category>
                <author>زری کوچک</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 22:58:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>