<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zhino Ebrahimi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zhinoebrahimi962</link>
        <description>لطفاً نظرات خود را در کامنت ها اعلام کنید.🙏</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:52:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4172106/avatar/diuC52.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zhino Ebrahimi</title>
            <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان «روزی که نزدیک بود رها کند»</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D8%AF-yvmvqt9bpuba</link>
                <description>ساعت پنج صبح بود. هوا هنوز تاریک.دختر کفش‌هایش را بست، اما دلش سنگین بود.چند روز قبل در تمرین اشتباه کرده بود. مربی اخم کرده بود. یکی از هم‌تیمی‌ها آرام گفته بود: «شاید امسال آماده نباشد…»آن جمله مثل میخ در ذهنش مانده بود.در راه باشگاه، با خودش فکر کرد:«اگر نتوانم؟ اگر همه زحمتم هدر برود؟»او همیشه قوی به نظر می‌رسید. همیشه منظم. همیشه مسئولیت‌پذیر. اما آن روز، پشت آن ظاهر محکم، ناامیدی آرام نفس می‌کشید.به سالن رسید. صدای برخورد پا با تشک پیچید.اولین حرکت را اشتباه رفت.دومی هم کامل نبود.چند ثانیه ایستاد.همان‌جا بود که می‌توانست رها کند.بهانه هم داشت: خستگی، درس‌ها، فشار، حرف مردم…اما ناگهان چیزی درونش گفت:«تو برای راحت بودن شروع نکردی.»نفس عمیق کشید.حرکت را دوباره رفت.باز هم.و باز هم.آن روز بهترین اجرای عمرش را نداشت.اما یک چیز مهم‌تر را داشت: تسلیم نشدن.وقتی از سالن بیرون آمد، آسمان روشن شده بود.فهمید امید همیشه یک حس بزرگ و پررنگ نیست.گاهی فقط یک تصمیم کوچک است:«امروز هم ادامه می‌دهم.»سال‌ها بعد، وقتی روی سکوی مسابقه ایستاد، کسی آن صبح تاریک را ندید.کسی لحظه‌ای را که نزدیک بود همه چیز را کنار بگذارد، نمی‌دانست.اما خودش می‌دانست.و همین، او را قوی کرده بود.</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Sat, 28 Feb 2026 03:32:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان: «بی‌صدا»</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-gdjjhi1cmaqq</link>
                <description>همه‌چیز از یک جمله شروع شد.جمله‌ای کوتاه، با لبخندی نصفه.«حساس نباش… شوخی کردم.»او هم خندید. نه از ته دل؛ از عادت.عادت به اینکه نگذارد کسی بفهمد آن شوخی، کمی تحقیر داشت. کمی بی‌احترامی.بار اول گذشت.بار دوم توجیه کرد.بار سوم فهمید مسئله شوخی نیست؛ مسئله تکرار است.آن شب تصمیم گرفت توضیح ندهد.بحث نکند.گلایه نکند.فقط آرام فاصله گرفت.پیام‌ها کوتاه شد.حضورش کمتر شد.خنده‌هایش رسمی شد.طرف مقابل اول متوجه نشد. بعد کم‌کم حس کرد چیزی عوض شده.اما نمی‌دانست کِی.نمی‌دانست کدام جمله.نمی‌دانست کدام نگاه.فقط یک روز ناگهان فهمید دیگر مثل قبل جایی در زندگی او ندارد.بدون دعوا.بدون قطع رابطه‌ی نمایشی.فقط با سکوتی که معنی داشت.گاهی آدم‌ها توضیح نمی‌خواهند؛نشانه‌ها را دیده‌اند، اما جدی نگرفته‌اند.و بدترین نوعِ کنار گذاشته شدن همین است:وقتی نمی‌فهمی دقیقاً کِی احترام را کم کردی…و چرا دیگر فرصتی برای جبران نمانده است.</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 00:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان: «عملکرد پنهان»</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-uzl3hxhn3jzh</link>
                <description>نوا همیشه فکر می‌کرد آدم معمولی‌ای است. نه شاگرد اول کلاس بود، نه ضعیف. نه خیلی اجتماعی، نه گوشه‌گیر. فقط… عادی.هر روز ساعت شش صبح بیدار می‌شد. چای می‌خورد، کیفش را برمی‌داشت و به مدرسه می‌رفت. تکالیفش را انجام می‌داد، گاهی خسته می‌شد، گاهی بی‌حوصله. اما یک چیز در زندگی نوا ثابت بود: او همیشه کارش را کامل انجام می‌داد، حتی وقتی حالش خوب نبود.یک روز معلم علوم از بچه‌ها خواست یک پروژه‌ی ساده درباره «عملکرد سیستم‌ها» آماده کنند. بیشتر دانش‌آموزها شب آخر کار را سرهم کردند. نوا هم خسته بود؛ آن هفته تمرین‌های ورزشی‌اش سنگین‌تر شده بود. اما با خودش گفت:«عملکرد واقعی وقتی معلوم می‌شود که شرایط سخت باشد.»او پروژه‌اش را قدم‌به‌قدم انجام داد. تحقیق کرد، نمودار کشید، حتی مثال‌هایی از زندگی روزمره آورد؛ از عملکرد قلب هنگام دویدن، از عملکرد مغز وقتی استرس داریم، از عملکرد عضله‌ها وقتی تمرین می‌کنیم.روز ارائه، معلم بعد از شنیدن توضیحات نوا گفت:«خیلی‌ها فکر می‌کنند عملکرد یعنی نتیجه‌ی نهایی؛ نمره، مدال، رتبه. اما عملکرد واقعی یعنی استمرار در عمل درست، حتی وقتی کسی تشویقت نمی‌کند.»آن روز نوا فهمید چیزی که او را خاص می‌کند، استعداد خارق‌العاده نیست؛ «انضباط خاموش» است. همان کارهای کوچکی که هر روز تکرار می‌کند: بیدار شدن به‌موقع، تمرین کردن، درس خواندن، احترام گذاشتن، ادامه دادن.چند ماه بعد، وقتی نتیجه‌ی امتحانات آمد، نوا رتبه‌ی اول نشد. اما پیشرفت کرده بود. معلمش گفت:«تو یاد گرفتی چطور عملکردت را مدیریت کنی، نه فقط نتیجه را.»نوا در راه خانه به این فکر می‌کرد که زندگی هم مثل یک سیستم است. اگر هر بخشش وظیفه‌اش را درست انجام دهد، کل سیستم سالم می‌ماند.و از آن روز، دیگر خودش را «عادی» نمی‌دانست.او دختری بود که فهمیده بود موفقیت، حاصل عملکردهای کوچک و پیوسته‌ی روزمره است.</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 00:18:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان «صدای سکوت»</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-lr49jjejidtp</link>
                <description>دختری در شهری کوچک زندگی می‌کرد. رویایش این بود که قهرمان شود.هر روز صبح زود بیدار می‌شد و تمرین می‌کرد.اما مردم شهر همیشه آماده بودند برای حرف زدن:– «دختر که قهرمان نمی‌شود.»– «این همه تمرین برای چی؟»– «آخرش چه می‌شود؟»– «وقتت را تلف نکن.»روز اول ناراحت شد.روز دوم شک کرد.روز سوم خواست تمرین نکند.اما مربی‌اش یک جمله گفت:«اگر به صدای همه گوش بدهی، دیگر صدای هدفت را نمی‌شنوی.»از آن روز، تصمیم گرفت یک قانون داشته باشد:حرف مردم را می‌شنوم، اما اجازه نمی‌دهم وارد قلبم شود.سال‌ها گذشت.همان مردم که می‌گفتند «نمی‌شود»،روزی در سالن مسابقه ایستاده بودند و نام او را فریاد می‌زدند.او فهمید:مردم همیشه حرف می‌زنند؛اما نتیجه فقط با عمل ساخته می‌شود.</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 07:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خاص: «شهرِ آینه‌ها»</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%90-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-niaoeyzd69ov</link>
                <description>در شهری زندگی می‌کرد که دیوارهایش از سنگ نبود؛از آینه بود.هر کوچه، هر مغازه، هر مدرسه، هزار آینه داشت.اما این آینه‌ها تصویر چهره را نشان نمی‌دادند…تصویر «حرف مردم» را نشان می‌دادند.اگر کسی می‌گفت:— «او زیادی مغرور است»آینه‌ها همان را تکرار می‌کردند.اگر می‌گفتند:— «او نمی‌تواند موفق شود»انعکاس شهر، شکست را پیش‌بینی می‌کرد.در این شهر، دختری زندگی می‌کرد که آرزوهایش بزرگ‌تر از دیوارهای آینه‌ای بود.اما هر بار که قدمی جلو می‌رفت، صدایی در شیشه‌ها می‌پیچید:— «بلندپروازی برای تو زیاد است.»— «مثل بقیه باش.»— «کمتر دیده شو.»او مدتی ایستاد.به آینه‌ها نگاه کرد.دید تصویرش تار شده؛ نه چون خودش ضعیف بود،بلکه چون صداها زیاد بود.یک روز تصمیم گرفت آزمایشی انجام دهد.به‌جای اینکه به آینه‌ها نگاه کند،به زمین زیر پایش نگاه کرد.قدم اول را برداشت.آینه‌ها فریاد زدند.قدم دوم را برداشت.صدایشان ضعیف‌تر شد.قدم سوم…بعضی از آینه‌ها ترک برداشتند.او فهمید چیزی که شهر را می‌لرزاند، سکوت او نبود؛حرکت او بود.کم‌کم آینه‌ها ترک خوردند و پشت شیشه‌ها دیوارهای ساده آشکار شد.شهر، دیگر شهرِ آینه‌ها نبود.شهرِ انتخاب بود.آن روز فهمید:حرف مردم مثل باد است.اگر بایستی، تو را می‌لرزاند.اگر راه بروی، فقط از کنارت عبور می‌کند.و از آن به بعد،وقتی صدایی می‌گفت «نمی‌شود»،او لبخند می‌زد و آرام جواب می‌داد:«ببین.»</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 07:07:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان: «نقطه‌ای روی دیوار»</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-qhiaal08erjf</link>
                <description>در شهر کوچکی نزدیک جنگل‌های مه‌آلود، دختری زندگی می‌کرد که همیشه از خودش می‌پرسید: «من دقیقاً برای چه چیزی تلاش می‌کنم؟»اسمش مهم نبود. مهم این بود که هر روز کارهای زیادی انجام می‌داد؛ درس می‌خواند، تمرین می‌کرد، می‌دوید، می‌نوشت… اما شب که می‌شد، حس می‌کرد انرژی‌اش مثل آب روی زمین پخش شده؛ زیاد، اما بی‌اثر.یک روز مربی‌اش او را به سالن خلوت برد. روی دیوار سفید سالن، فقط یک نقطه‌ی سیاه کوچک کشید.گفت:«به این نگاه کن. چه می‌بینی؟»دختر گفت: «یک نقطه‌ی کوچک وسط دیوار بزرگ.»مربی لبخند زد:«بیشتر آدم‌ها دیوار را می‌بینند؛ حواس‌پرتی‌ها، ترس‌ها، حرف مردم، خستگی… اما کسی که هدف مشخص دارد، فقط نقطه را می‌بیند.»بعد ادامه داد:«تا وقتی ندانی دقیقاً چه می‌خواهی، هر بادی تو را می‌برد. اما اگر هدف مشخص باشد، حتی طوفان هم جهتت را عوض نمی‌کند.»آن شب، دختر برای اولین بار هدفش را روی کاغذ نوشت. نه مبهم. نه کلی. نه شبیه آرزو.نوشت:«من تا سه سال دیگر در مسابقات کشوری روی سکو می‌ایستم.»کنارش زمان گذاشت. برنامه نوشت. ساعت تمرین مشخص کرد. حتی روزهای استراحت را هم تعیین کرد. هدفش دیگر یک رؤیا نبود؛ تبدیل به پروژه شده بود.روزها سخت بودند. بعضی صبح‌ها دلش می‌خواست بخوابد. بعضی عصرها خسته‌تر از آن بود که تمرین کند. اما هر بار که می‌خواست رها کند، به «نقطه‌ی روی دیوار» فکر می‌کرد.کم‌کم تغییر اتفاق افتاد.تمرین‌هایش دقیق‌تر شد.درس خواندنش هدفمندتر شد.حتی نه گفتن به کارهای بی‌فایده برایش راحت‌تر شد.چون حالا می‌دانست هر «بله» یا «نه» باید به همان نقطه نزدیکش کند.سه سال بعد، وقتی روی سکو ایستاده بود، فهمید راز موفقیت فقط سخت‌کوشی نبود.راز واقعی این بود:هدف مشخص، ذهن را متمرکز می‌کند.تمرکز، انرژی را فشرده می‌کند.و انرژی فشرده، نتیجه می‌سازد.دیوار هنوز بزرگ بود.اما او یاد گرفته بود فقط نقطه را ببیند. 🎯</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 06:36:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهرِ بی‌صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-ughlnsyo3btj</link>
                <description>در شهری دور، جایی بین کوه و مه، دختری زندگی می‌کرد که همه او را «آرام» صدا می‌زدند. نه به‌خاطر اینکه زندگی‌اش آرام بود، بلکه چون در شلوغ‌ترین لحظه‌ها هم می‌توانست ذهنش را ساکت کند.شهر پر از صدا بود؛صدای نگرانیِ امتحان‌ها،صدای حرف مردم،صدای مقایسه‌ها،صدای ترسِ باختن.هرکس یک آینه در دست داشت و مدام خودش را در نگاه دیگران می‌دید. اما آرام یک آینه‌ی متفاوت داشت؛ آینه‌ای که فقط هدفش را نشان می‌داد.روزی پیرمردی به او گفت:«اگر می‌خواهی به قله برسی، باید یاد بگیری صدای کوه را بشنوی، نه صدای جمعیت را.»آرام نفهمید منظورش چیست.تا اینکه روزی وسط تمرین، ذهنش پر از فکر شد؛اگر ببازم چه؟اگر کافی نباشم چه؟اگر دیگران جلو بزنند چه؟پاهایش لرزید. ضربه‌اش خطا رفت.همان لحظه فهمید دشمنش حریف روبه‌رو نیست؛دشمنش، شلوغیِ ذهن خودش است.آن شب تصمیم گرفت تمرین جدیدی شروع کند؛هر روز پنج دقیقه چشم‌هایش را ببندد و فقط به یک چیز فکر کند:«قدم بعدی.»نه آینده.نه نتیجه.نه مدال.فقط قدم بعدی.کم‌کم اتفاق عجیبی افتاد.صداها ضعیف شدند.ترس‌ها کوتاه شدند.و ذهنش مثل آسمان بعد از باران صاف شد.روز مسابقه، جمعیت فریاد می‌زد.رقیب قدرتمند بود.اما آرام فقط به «ضربه بعدی» فکر می‌کرد.وقتی دستش بالا رفت و برنده شد، فهمید راز قهرمانی این نبود که قوی‌تر از بقیه باشد؛راز قهرمانی این بود که در لحظه بماند.از آن روز، مردم شهر فهمیدند تمرکز یعنی:انتخابِ یک صدا،و خاموش کردن بقیه.</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 06:44:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🌫️ داستان: شهرِ بی‌تابلو</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%F0%9F%8C%AB%EF%B8%8F-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88-hbbozgjevk2e</link>
                <description>در شهری زندگی می‌کرد که هیچ خیابانی تابلو نداشت.مردم راه می‌رفتند، می‌دویدند، حتی بعضی‌ها با سرعت می‌تاختند… اما هیچ‌کس دقیق نمی‌دانست کجا می‌رود.در میانشان دختری بود به نام آوا.آوا همیشه یک سؤال در دلش داشت:«اگر همه می‌دوند، آیا حتماً مقصدی وجود دارد؟»یک روز ایستاد.برای اولین بار ندوید.فقط نگاه کرد.دید بعضی‌ها از ترس می‌دوند، بعضی‌ها از عادت، بعضی‌ها چون بقیه می‌دوند.اما هیچ‌کس نایستاده بود بپرسد: «من چه می‌خواهم؟»آوا احساس سردرگمی کرد.نه از اینکه راه را نمی‌دانست…بلکه از اینکه می‌ترسید راهِ خودش را انتخاب کند.شب، به بلندترین نقطه‌ی شهر رفت.آسمان پر از ستاره بود.فهمید ستاره‌ها هم نقشه ندارند؛فقط می‌درخشند.صبح که شد، آوا هنوز مقصدش را نمی‌دانست.اما یک چیز را فهمیده بود:لازم نیست اول همه‌چیز روشن باشد.گاهی کافی‌ست جرئت کنی آهسته قدم بزنی،حتی اگر بقیه بدوند.و آن روز، برای اولین بار،او سردرگم نبود…او در حال پیدا کردن خودش بود.</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 22:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اتوبوس مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-qpdkhbc9uag2</link>
                <description>مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می‌شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شود: «حداکثر ارتفاع سه متر»ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود، اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می‌شود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف می‌کند.پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت می‌شوند. پس از بررسی اوضاع مشخص می‌شود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده‌اند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و …. اما هیچ کدام چاره‌ساز نبود تا اینکه پسربچه‌ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من می‌دانم!»یکی از مسئولین اردو به پسر می‌گوید: «برو بالا پیش بچه‌ها و از دوستانت جدا نشو!»پسربچه با اطمینان کامل می‌گوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی می‌آورد.»مرد از حاضرجوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: «پارسال در یک نمایشگاه معلم‌مان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درون‌مان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت می‌توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»پسربچه گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیک‌های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت رمز عبور از مسیر‌های تنگ زندگی است.</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 10:10:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دانشجوی نمونه</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-zj5npczjlvjm</link>
                <description>در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌ عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می ‌كرد. او گفت: «سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟» پاسخ دادم: «البته كه می‌ توانيد»، و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسيدم: «چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟» به شوخی پاسخ داد: «من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم». پرسيدم: «نه، جداً چه چيزی باعث شده؟» كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد. به من گفت: «همیشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم».پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يك سال شهره ی كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس در آيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد.در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌ اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: «عذر می‌خواهم، من بسيار وحشت زده شده‌ ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم»، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: «ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيم. ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسان‌های زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده ‌اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يك سال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمر بخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هر كسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است. متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است». او به سخنرانی‌اش با ایراد «سرود شجاعان» پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سال ها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ‌ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌ انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 05:32:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرده‌ای در تابوت</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AA-mcyntnfrjzdv</link>
                <description>یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلو اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت! شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ صبح در سالن اجتماعات برگزار می‌شود دعوت می‌کنیم!در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می‌شدند، اما پس از مدتی کنجکاو می‌شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره می‌شده که بوده است.این کنجکاوی تقریباً تمام کارمندان را ساعت ۱۰ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد می‌شد، هیجان هم بالا رفت. همه پیش خود فکر می‌کردند این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هرحال خوب شد که مرد!کارمندان در صفی قرار گرفتند و یکی یکی از نزدیک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می‌کردند ناگهان خشک‌شان می‌زد و زبان‌شان بند می‌آمد.آینه‌ای درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می‌کرد، تصویر خود را می‌دید. نوشته‌ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:تنها یک نفر وجود دارد که می‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می‌توانید زندگی‌تان را متحول کنید. شما تنها کسی هستید که می‌توانید بر روی شادی‌ها، تصورات و موفقیت‌های‌تان اثر گذار باشید. شما تنها کسی هستید که می‌توانید به خودتان کمک کنید.زندگی شما وقتی که رئیس‌تان، دوستان‌تان، والدین‌تان، شریک زندگی‌تان یا محل کارتان تغییر می‌کند، دستخوش تغییر نمی‌شود. زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می‌کند که شما تغییر کنید، باور‌های محدودکننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان هستید.مهم‌ترین رابطه‌ای که در زندگی می‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.خودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیز‌های از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌های زندگی خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است.</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 05:13:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضعف قدرتمند</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%B6%D8%B9%D9%81-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-aoppniict0i2</link>
                <description>”کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد.پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد، استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می‌تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه‌ها ببیند!در طول شش ماه استاد فقط روی بدن‌سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد!بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می‌شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک‌فن کار کرد.سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک‌فن همه حریفان خود را شکست دهد!سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه‌ها نیز با استفاده از همان تک‌فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری.آن کودکِ یک دست، موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد.وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی‌اش را پرسید.استاد گفت: «دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و ثالثاً راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی!»یاد بگیر که در زندگی، به نقاط ضعف خود به دید فرصت نگاه کنی.“</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 05:50:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل اصلی  ”</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%E2%80%9D-dfv9nmnweozc</link>
                <description>  مردی در ساحل رودخانه‌ای نشسته بود که ناگهان متوجه شد مرد دیگری در چنگال امواج خروشان رودخانه گرفتار شده است و کمک می‌طلبد.داخل رودخانه شد و مرد را به ساحل نجات آورده به او تنفس مصنوعی داد، جراحاتش را پانسمان کرد و پزشک را به بالینش آورد.هنوز حال غریق جا نیامده بود که شنید دو نفر دیگر در حال غرق شدن در رودخانه‌اند و کمک می‌خواهند.دوباره به رودخانه پرید و به زحمت آن دو نفر را هم نجات داد.اما پیش از آن که فرصت پیدا کند صدای چهار نفر دیگر را که در حال غرق شدن بودند. شنید!بالاخره آن مرد آن‌قدر قربانی نجات داد که خودش خسته شده و از پا افتاد، ولی صدای فریاد کمک از طرف رودخانه قطع نمی‌شد!کاش این مرد خیرخواه چند قدمی به طرف بالای رودخانه می‌رفت و متوجه می‌شد که دیوانه‌ای مردم را یکی‌یکی به آب می‌اندازد!در این صورت این‌همه انرژی صرف نمی‌کرد و به جای رفع معلول به مبارزه با علت می‌پرداخت و جان افراد بیشتری را نجات می‌داد.در زندگی همه‌ی ما علتی بزرگ وجود دارد که سر ‎منشا همه‌ی اتفاقات و رویدادهای زندگی ماست.علت و منشأ تمام شادی‌ها، غم‌ها، رنج‌ها، پیروزی‌ها، شکست‌ها، امیدها و یأس‌های زندگی یک چیز است: افکار و عقایدی که برگزیده‌ایم.در دنیای بیرون، هیچ عاملی وجود ندارد، هر چه هست معلول اندیشه‌ها و طرز تفکرات ماست.اگر می‌خواهید زندگی‌تان تغییر کند، اندیشه‌های خود را تغییر دهید.هر راه‌حلی غیر از این، چیزی جز خستگی و ناامیدی نصیب انسان نخواهد کرد…“</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 06:06:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه شکست</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-ikq7n753hscj</link>
                <description>تاجری بود که ورشکست شده بود، روزی یکی از بزرگان برای تصمیم‌گیری در مورد یک موضوع تجاری نیاز به مشاور داشت، از خدمتکاران خود خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند.یکی از خدمتکاران به اعتراض گفت: اما او یک تاجر ورشکسته است و نمی‌توان به مشورتش اعتماد کرد.وی پاسخ داد: شکست یک اتفاق است، یک شخص نیست! کسی که شکست خورده در مقایسه با کسی که چنین تجربه‌ای نداشته است، هزاران قدم جلوتر است.او روی دیگر موفقیت را به وضوح لمس کرده است و تارهای متصل به شکست را می‌شناسد، او بهتر از هر کس دیگری می‌تواند سیاه‌ چاله‌های منجر به شکست را به ما نشان دهد.وقتی کسی موفق می‌شود بدانید که چیزی یاد نگرفته است! اما وقتی کسی شکست می‌خورد آگاه باشیدکه او هزاران چیز یاد گرفته است که اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد می‌تواند به دیگران منتقل کند.وقتی کسی شکست می‌خورد هرگز نگویید او تا ابد شکست خورده است، بلکه بگویید او هنوز موفق نشده است.</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 21:12:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🗞💸ثروتمندتراز بیل گیتس💸 🗞</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%F0%9F%97%9E%F0%9F%92%B8%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%84-%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%B3%F0%9F%92%B8-%F0%9F%97%9E-akbpezburmuo</link>
                <description>﻿از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟ گفت: بله فقط یک نفر.- چه کسی؟سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.گفتم: آخه من پول خرد ندارم!گفت: برای خودت! بخشیدمش!سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله می شه، بهش می بخشی؟!پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم می بخشم.به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می گوید.بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛از او پرسیدم: منو می شناسی؟گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.گفتم: حالا می دونی چه کارت دارم؟ می خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.جوان پرسید: چه طوری؟- هر چیزی که بخواهی بهت می دهم.(خود بیل گیتس می گوید این جوان وقتی صحبت می کرد مرتب می خندید)جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟- هر چی که بخواهی!- واقعاً هر چی بخوام؟بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده ام، به اندازه تمام آن ها به تو می بخشم.جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!گفتم: یعنی چی؟ نمی توانم یا نمی خواهم؟گفت: می خواهی اما نمی تونی جبران کنی.پرسیدم: چرا نمی توانم جبران کنم؟جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی کنه. اصلا جبران نمی کنه. با این کار نمی تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!بیل گیتس می گوید: همواره احساس می کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله سیاه پوست.</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 05:35:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگیزشی ناشنوا باش!</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-iyvnnparsmyr</link>
                <description>روزی بر اثر اتفاقی دو قورباغه در گودال عمیقی افتادند. هر چقدر که تلاش می‌کردند، نمی توانستند خود را از درون گودال نجات دهند. یکی از قورباغه ها پس از گذشت مدت زمانی دست از تلاش و پریدن کشید و به قورباغه دیگر گفت بهتر است تو هم بیش از این تلاش نکنیی و خودت را خسته نمایی. ما هیچ راه نجاتی برای رهایی از این گودال نداریم و همین جا خواهیم مرد.قورباغه دیگر بدون توجه به او همچنان در حال پریدن بود و هر بار سعی می کرد، ارتفاع پرش خود را بلند تر کند. در نهایت قورباغه های دیگر بر اثر شنیدن سر و صدای آنها بالای گودال جمع شدند و آنها نیز با قورباغه اول هم عقیده بودند و مدام تکرار می کردند که تو نمی توانی خودت را از این گودال نجات دهی؛ بیخود و بی جهت جست و خیز نکن.پس از گذشته مدت زمانی قورباغه دوم در نهایت تعجب همه توانست خودش را از گودال نجات دهد. همه از این موضوع تعجب کردند و با خود اندیشیدند، چطور می شود وقتی همه ما معتقد بودیم که او نمی تواند موفق شود اما خودش را نجات داد؟به سمت قورباغه رفتند و از او سوال کردند، چطور خودت را از گودال نجات دادی اما قورباغه فقط به آنها نگاه کرد و هیچ پاسخی نداد. هرچقدر با او صحبت می‌کردند، او هیچ جوابی نمی‌داد. پس از گذشت زمانی قورباغه ها متوجه شدند که این قورباغه قهرمان ناشنوا بوده است و در تمام مدتی که آنها به او القا می کردند که موفق نخواهد شد، او فکر می کرد قورباغه های دیگر در حال تشویق او هستند. بنابراین تلاش خود را بیشتر می‌کرد.در زندگی همه ما نیز قطعاً افرادی وجود دارند که مدام با افکار منفی و سخنان منفی خود سعی می‌کنند موفقیت ما را تحت الشعاع قرار دهند و یا حتی در برخی مواقع چون مسیری که انتخاب می‌کنیم با مسیر حرکت آنها یکی نیست، فکر می کنند کارهای ما بیهوده و بی دلیل است و نهایتاً هیچ نتیجه ای نخواهد داشت. اما چیزی که اهمیت دارد این است که هرگاه در زندگی دیگران درباره انتخاب ها و اهداف شما نظر می‌دهند و یا سعی می‌کنند شما را از ادامه مسیر منصرف کنند، باید ناشنوا باشید تا سخنان آنها انرژی و انگیزه شما را از بین نبرد.فراموش نکنید در پس هر تصمیمی قطعاً انگیزه و علتی نهفته است. بنابراین هر موقع تصمیم گرفتید ناامید شوید و یا به خاطر حرف دیگران پا پس بکشید، به خود یادآوری کنید که علت حضور شما در مسیر فعلی انگیزه ها و اهداف شخصی تان است. پس دلیلی ندارد که نظرات دیگران شما را از رسیدن به آنچه در آرزویش هستید باز دارد</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 08:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#پندانه</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D9%BE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-np7q61j7n4mb</link>
                <description>✍️ﻣﺠﻠﺲ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ.ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﺶ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﺩ.ﺍﻣﺎﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ،ﻋﺼﺎﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻋﮑﺲﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﻬﺎﺩ.ﻭ ﭼﻮﻥ ﺩﺳﺘﻪ ﻋﺼﺎ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﻮﺩ،ﺗﻌﺎﺩﻝ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﺪﺍﺷﺖ.ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﭼﻮﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ،ﺩﯾﮕﺮ ﺣﻮﺍﺱ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻋﺼﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻋﮑﺲﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﻬﺎﺩﻩ.‌ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺘﯽﮐﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﻪ ﻭﯼ ﮔﻔﺘﻨﺪ :ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻋﺼﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼ؟ !‌ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻣﺘﯿﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :ﺯﯾﺮﺍ ﺍﻧﺘﻬﺎﯾﺶ ﺧﺎﮐﯽ ﺍﺳﺖ؛ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻓﺮﺵ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﺎﻥ ﺧﺎﮐﯽ ﻧﺸﻮﺩ.🔴 زود قضاوت نکنید‌‌</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 22:53:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#داستان کوتاه پند آموز</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-z3p8h2yvsude</link>
                <description>💭 ﺭﻭﺯﻱ ﻣﺮﺩﻱ ﻓﻘﻴﺮ،ﺑﺎ ﻇﺮﻓﻲ ﺍﺯ خربزهﻧﺰﺩ لقمان ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩ،جناب لقمان ﺁﻥ ﻇﺮﻑ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻫﺮ ﺩﺍﻧﻪ ﺍﻧﮕﻮﺭﺗﺒﺴﻤﻲ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﺍﻧﮕﺎﺭﺑﺎﻝ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﻴﻜﺮﺩ💭اطرافیان ﺑﻨﺎﺑﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩﻧﺪﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺷﺮﻳﻚ ﻧﻤﺎﻳﺪﻭلی لقمان ﻫﻤﻪ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻭ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻌﺎﺭﻓﻲ ﻧﻜﺮﺩ ...💭 ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﻴﺮ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺭﻓﺖ ...ﻳﻜﻲ ﭘﺮﺳﻴﺪ :ای لقمان شما ﻋﺎﺩﺕ ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺷﺘﻴﺪﻛﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺷﺮﻳﻚ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﺪ،ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﺋﻲ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻳﺪ !!!💭 لقمان ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺯﺩ ﻭ گفت :ﺩﻳﺪﻳﺪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻡ؟ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺗﻠﺦ ﺑﻮﺩ،ﻛﻪ ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﻳﻜﻲﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺗﻠﺨﻲ واکنشی ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﺪﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﻲ ﻣﺒﺪﻝ ﺷﻮﺩ ...✨&quot; ﺍﻟﻠﻬﻢ ﺯﯾﻦ ﺃﺧﻼﻗﻨﺎ ﺑﺎ ﺍﻟﻘﺮﺁﻥ ﺑﺤﻖ ﻣﺤﻤﺪ ﻭ ﺁﻟﻪ &quot;✨ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺩﻝ ڪﺴﯽ ﺭﻭ نشڪنیم@ghesehaykotah</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 23:23:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان قهوه زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-qje73givl5ee</link>
                <description>چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغل‌های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت‌ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آن‌ها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف‌هایشان هم شکایت از زندگی بود! استادشان در حین صحبت آن‌ها قهوه آماده می‌کرد؛ او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجو‌ها خواست که برای خود قهوه بریزند.روی میز لیوان‌های متفاوتی قرار داشت: شیشه‌ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان‌های دیگر. وقتی همه دانشجو‌ها قهوه‌هایشان را ریخته بودند و هریک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:«بچه‌ها، ببینید؛ همه شما لیوان‌های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان‌های زمخت و ارزان قیمت روی میز مانده‌اند!»دانشجو‌ها که از حرف‌های استاد شگفت‌زده شده بودند، ساکت ماندند و استاد حرف‌هایش را به این ترتیب ادامه داد:«در حقیقت چیزی که شما واقعاً می‌خواستید قهوه بود و نه لیوان، اما لیوان‌های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه‌تان به لیوان‌های دیگران هم بود؛ زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف‌ها زندگی را تزیین می‌کنند، اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.البته لیوان‌های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تأثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه‌تان به لیوان باشد و چیز‌های با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس از حالا به بعد تلاش کنید نگاه‌تان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم‌هایتان را بسته‌اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 06:50:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادی که گوش نمی‌کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@zhinoebrahimi962/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ikgl0yaobsao</link>
                <description>درویشی هر روز با باد سخن می‌گفت:«ای باد، آهسته‌تر بوز؛ پرده‌ی کلبه‌ام را می‌دری.»باد پاسخی نمی‌داد.روزی مسافری گفت:«چرا با باد شکایت می‌کنی؟ مگر او گوش دارد؟»درویش گفت:«من به باد نمی‌گویم که گوش کند؛ من می‌گویم که خود بدانم چه می‌خواهم.آدمی که نگوید، از خودش نیز پنهان می‌ماند.»مسافر رفت…اما باد آن شب آرام‌تر وزید</description>
                <category>Zhino Ebrahimi</category>
                <author>Zhino Ebrahimi</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 06:16:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>