<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zahra Mirzazadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zhr.mirzazadeh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:28:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/720251/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zahra Mirzazadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کما</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%DA%A9%D9%85%D8%A7-jb2ldgdwkvlv</link>
                <description>بعد از سال ها فیلم کما را دیدم، به گمانم برای بار دهم. بارهای اولی که این فیلم را می دیدم دبستانی بودم یا شاید راهنمایی و بیشتر به آن می خندیدم. اما دو سه بار آخر، اشکم سرازیر شد. از جمله فیلم هایی است که هنوز هم به لحاظ داستان در سینمای ایران حرف برای گفتن دارد. این بار چیز جدیدی با دیدن این فیلم به ذهنم رسید.در روانشناسی مفهومی به اسم ناخودآگاه جمعی وجود دارد که می تواند ریشه ای جهان شمول داشته باشد؛ اما تحت تاثیر تنوع های فرهنگی و جغرافیایی، در رنگ و لعاب جدیدی تجلی پیدا کند. من گاهی با دیدن یا خواندن بعضی آثار هنری به شدت عصبانی می شدم که چرا ذهن کارگردان یا نویسنده در گذشته گیر کرده و هنوز فیلم هایی داریم که هم به لحاظ محتوا و هم به لحاظ شکل مشابه فیلم های فارسی پیش از انقلاب هستند. در واقع این از ذهنم می گذشت که سینما دچار رکود شده است.اما حالا که دقیق تر نگاه می کنم، می بینم این رد ناخودآگاه جمعی است که نمی شود با آن شوخی کرد یا نادیده اش گرفت. البته که این هنر فیلمساز است که بتواند همراه با تغییرات ظریف فرهنگی و مسائل جدید جامعه، اثر هنری را برای مخاطبانش قابل درک کند؛ اما به لحاظ پی ریزی سناریو، مفاهیم اسطوره ای مشابهی در کار هستند که کارگردان و نویسنده به صورت ناخودآگاه به سمت آن کشیده می شوند و راه گریزی از آن نیست. من قسمت های مختلف را اینطور در ذهن خودم به هم ربط می دهم که در اغلب مواقع، زندگی در ایران در حالتی از گذار قراردارد و این گذار به ویژه در روابط خودش را نشان می دهد. زنی همسرش را در جنگ از دست می دهد، شخصی در اوایل جوانی تنهاست؛ چون در دانشگاهی درس خوانده که اکثر دوستانش مهاجرت کرده اند. همکاری های عمیق به دلیل مسائل اقتصادی از هم می پاشند و هزار مثال دیگر که در آن رابطه ای عمیق از بین می رود و هر شخص به روابط عمیق دیگری کوچ می کند. شاید با دیدن این مثال ها در زندگی خودمان، دوستی های اتفاقی فیلم و کتاب ها که جان فشانی های بزرگی در آن انجام می شود، غیرقابل باور و بی منطق نباشد. البته همچنان ممکن است بی منطق باشد، چون اساساً ناخودآگاه از منطق پیروی نمی کند. داستان زندگی ما بارها و بارها دستخوش این تغییر می شود، وارد جامعه ای می شویم، احساس تعلق می کنیم، همراه افراد آن جامعه تجربه هایی را از سر میگذرانیم که بعضاً خوشایند و گاهی آزاردهنده هستند. دعوا می کنیم، آشتی می کنیم، اشک می ریزیم و لبخند می زنیم و یک روز آشکار یا پنهان، بند این ارتباط قطع می شود و ما تنها می مانیم. اما غنایی که آن دوستی و اتفاقات در زندگی ما ایجاد کرده، ما را برای ورود به مرحله بعدی زندگی و آشنایی با افراد جدید آماده می کند. اینگونه است که تلاش امیر برای اینکه حسن بتواند با مریم رابطه خوبی برقرار کند معنادار می شود. اینگونه است که ما داستان پسری که هزینه بیمارستان شخص دیگری را با پول مهاجرت خودش می دهد و بعد پسر آن شخص برای جبران برای او بلیط هواپیما می گیرد تا بتواند برای همیشه برود قابل باور می شود. وقت دیدن فیلم بخشی از من فریاد می زد، چرا سعی نمی کنی تنها رفیقی که در زندگی پیدا کردی را نگه داری؟ و بخش دیگرم می گوید، تلاش برای نگه داشتن آدم ها آن ها را فراری می دهد. به اضافه اینکه مگر زندگی در این خاک غریب همیشه همین نبوده؟ و آن وقت از بار عذاب وجدان کارهایی که دوستان قدیمی برایم کردند (و بعد دوستی ما تمام شد) و خشم کارهایی که من برای آن ها کردم (در حالیکه در زندگیم نماندند) کم می شود و حس رهایی به سراغم می آید. پس شاید این درست باشد که اسطوره ها در ما زندگی نمی کنند؛ بلکه ما در اسطوره ها زندگی می کنیم.</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 13:00:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستاده بر لبه ترس و دیدن خود</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-rnvh9zaaxm2t</link>
                <description>یکی از چالش هایی که چند سال اخیر باهاش مواجه بودم، افکار ضد و نقیض در مورد بیان نیازهایم بوده است. الان به خوبی می دانم که آدمی هستم که خیلی وقت ها نیازهایم را انکار می کردم و می کنم. بیان نکردن نیازها و انتظارات ناگفته در ارتباط با اطرافیانم سوتفاهم های زیادی ایجاد کرده بود. با وجودی که در مسیر به رسمیت شناختن نیازهایم هستم همچنان این سوال ذهنم را مشغول می کند که من چه وقت و چگونه باید ابراز وجود کنم که مورد مواخذه در مورد وقت نشناسی یا لحن بد قرارنگیرم.مثلاً دیروز به هم گروهی کلاسم پیام دادم که تمرین را زودتر بفرست که فردا باید تحویل بدهیم. یک طرف ذهنم می گفت حتی اگر به او فشار آورده باشی این چیز بدی نیست چون باعث می شود تمرینش را انجام دهد. اما طرف دیگر ذهنم می گفت که تو از اضطراب بی مورد خودت و تمایل به اینکه همه چیز درست و خوب باشد این کار را کردی. و در هر اتفاقی مشابه این، هر دو صدای ذهنم را می شنوم و نمی توانم تشخیص بدهم در هر موقعیت باید به کدام یک اعتماد کنم.دوباره برمیگردم به نیازی افراطی که به تایید شدن دارم. می دانم یک انسان در وجود خودش هم پر از تعارض است، چه برسد به ارتباط با یک انسان دیگر! اما وقت عمل انتظار دارم یا طرف مقابل کاملاً نیاز من را درک کند یا من فکرش را کرده باشم و از قبل بیان نکنم. نمی دانم در این متن ها چند بار به این اشاره کردم که احساس می کنم یک وزنه سنگین روی مغزم است. همین افکاری که اجازه نمی دهند در لحظه به یک زندگی ساده و عادی بپردازم بدون اینکه مسائل را پیچیده و دردناک ببینم.دوست دارم با بخشی که این افکار را تولید میکند حرف بزنم. دوست دارم او را درک کنم و بگویم میفهمم که حتما به دلیلی به وجود آمده ای؛ اما کارهای تو بیشتر من را گیج می کنند. باعث نمی شوند که بتوانم راه درست را پیدا کنم و به خودم اعتماد کنم.مسئله دیگری که وجود دارد این است که برآورده شدن نیازمندی ها، در ادامه مسئولیت پذیری می آید. اینکه پای خواسته و نیازمان بایستیم. پای خود واقعیمان که فقط همین یک بار زندگی می کند و فقط همین یک بار فرصت تجربه های ارزشمند را دارد. اما این بخش فکرم اجازه نمی دهد که من این مسئولیت را بپذیرم. اگر بخواهیم با همسرم چیز گرانی بخریم حتماً تایید نهایی باید بر عهده او باشد. اگر او بگوید هر چه تو دوست داری به شدت مضطرب می شوم و ممکن است از چیزی که واقعا دوست دارم منصرف شوم. تنها راه ممکن این است که از میان این افکار و ترس های همراهشان عبور کنم و بتوانم مسئولیت تمام و کمال تصمیماتم در راستای نیازهایم را بپذیرم. حتی اگر دیگران من را نقد کردند. اینکه زهرا هم شخصی است که می تواند بین اطرافیانش و مهم تر از همه در زندگی خودش فضایی اشغال کند، مهم ترین چیزیست که این روزها برایش تلاش می کنم.</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 11:40:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وابسته به تاییدشدن</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF%D8%B4%D8%AF%D9%86-plyfvvjoyww5</link>
                <description>هر روز که از تاریخ زندگی انسان به شکل مدرن و امروزی میگذره، برای پدیده های بیشتری واژه تعریف می شود و احتمالا نیاز ما را به ساخت و انتخاب واژه واداشته اند. اما گاهی واژه ها بیشتر گمراه کننده هستند. مثلاً روزی که عبارت «نیاز به تایید دیگران» ساخته شد، احتمالا بر درد خیلی از آدم ها تاثیر داشت و همان «تجربه آهان» بود. اما امروزه که هر کسی در موردش صحبت می کند و این عبارت به طیف وسیعی از تجربه ها متصل می شود، دوباره باعث دوری از هیجان زیربنایی آن و درک پیچیدگی و انحصار تجربه افراد شده است.من نسبت به هشت سال پیش یا پانزده سال پیش خودم را وابسته به نظر دیگران نمی بینم. با این حال گاهی در حال توصیف تجربه خودم برای سوپروایزر، همکاران یا درمانگرم هستم که آن ها می پرسند در این مسئله چه چیزی تو را اذیت کرد؟ و من ... من باید خیلی فکر کنم تا بتوانم جوابی برایش پیدا کنم. و گاهی متعجب می شوم که جوابی نیست چون به خطر افتادن منافع دیگران باعث به هم ریختگی من شده است. منافع دیگرانی که با تایید کافی بودن من گره خورده است. نیاز به تایید جایی است که مرز بین خود و دیگری محو شده. جایی که دیگر نمی توان فهمید از نظر خودت چه کاری درست است؟ چون در جایی که باید تایید نشدی و حالا در ولعی گرفتار شدی که تایید دیگران برایش مثل آب برای انسان در حال استسقا است. هر چه می خوری جذب بدنت نمی شود و از ولع تو چیزی کم نمی کند. گاهی شاید اضافه هم می کند. مثل یک ماده مخدر که در لحظه خوشحال و تا ابد نیازمندت می کند.در این حالت نه تنها از نیازهایت آگاهی نداری، بلکه به علاقه مندی ها و احساساتت هم دسترسی نداری. ممکن است در کودکی تنظیماتی به عنوان تنها راه درست زندگی در ما درونی سازی شده باشد و ما بدون خبر از اینکه خودمان کیستیم و به کجا می خواهیم برویم فقط ادامه اش دادیم. و اگر همین را تا پیری تا مرگ ادامه دهیم چی؟ ما با خطر جدی تلف شدن زندگی مواجه هستیم، فقط به این دلیل که تاییدنشدن از سمت دیگران بسیار دردناک است! و این خطر در زندگی انسان مدرن به اندازه گرم شدن زمین مهم است.برای خروج از این وضعیت، تنها چاره این است که مدتی گیجی و سردرگمی در مورد درست و غلط را تحمل کنی و هر بار به این سوال برخوردی به خودت نگاه کنی و ببینی چه چیزی واقعا تو را خوش حال می کند. البته که قسمت سختش آن است که نباید این خوشحالی به قیمت خراب کردن روابط و ضرر به دیگران تمام شود. اما به مرور می توان به حدومرز متعادلی برای آن رسید. اگر احساس خستگی، ناامیدی، فرسودگی و بی هدفی بخش غالبی از زندگی شماست، احتمالا نیاز به تایید مثل یک حفره همه انرژی شما را می بلعد و هرچه زودتر باید چاره ای برای آن اندیشید.</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 12:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-otthlok8vk7r</link>
                <description>احتمالاً این ضرب المثل به گوشتان آشنا باشد: دنیا را هرطور بگیری همون طوری میشه. برای من اینطور یادآوری میشود که همیشه روی کارهایم حساس بودم و برادرم اینطور نبود و مادرم برای اینکه به من درس زندگی بدهد این را می گفت. هر زمان این بحث پیش می آمد حسابی لجم می گرفت و دوست نداشتم حرفش را قبول کنم. با این قسمتش که دنیا برای ساده گیرها بهتر عمل می کند موافقم. اما با اینکه این موضوع دست خودت هست موافق نیستم. امروز که داشتم بخشی از کتاب شفقت خودمقتدرانه را می خواندم، چیزی را توضیح داده بود که انگار حرف مادرم تا حدی برایم معنادار شد. اینکه با هر مدل ژنتیک و خلق و خویی، می شود از این که هست با خود مشفق تر بود و شفقت بیشتر به معنای بودن در کنار خود مثل یک رفیق صمیمی است نه یک والد سختگیر. رفیقی که تا جای ممکن خطاهای تو را می بخشد و اشتباهاتت را به نقص های همیشگی نسبت نمی دهد.اما چیز دیگری هم از ذهنم گذشت. همان طور که سخت گرفتن مسائل تا حدی دست خودمان است، خلق فضایی که در روابط ایجاد می کنیم هم تا حدودی در کنترل ماست. البته اصلا نمی خواهم چیزی که می نویسم با هاله انرژی اشتباه گرفته شود چون اصلا به آن ربطی ندارد. شبیه اینکه وقتی از نقص داشتن می ترسی در موقعیت هایی که برایت مهم است دچار اضطراب بیشتری می شوی و این اضطراب باعث می شود در ساده ترین چیزها هم سوتی بدهی و این دور باطل تا وقتی حواست به آن نباشد ادامه دارد.گاهی جوری رفتار می کنی که آدم ها همان طوری با تو رفتار کنند که از آن متنفری. همان طوری که دچار احساس شرم یا حقارت شوی. همان طوری که مجبور شوی آن کسی باشی که نمی خواهی و باز هم این دور باطل ادامه دارد. چون خیلی از ما آگاه نیستیم، این بازی را شروع می کنیم و چون طرف مقابلمان هم آگاه نیست یا اساسا برایش مهم نیست؛ چون صرفا دارد زندگیش را می کند، بازی ما را ادامه می دهد و این بازی های ارتباطی همان جایی هستند که بارها ضربه خوردیم. همان خانه ای که جسممان از آن فرار کرده، اما روحمان بارها و بارها به آن بازمی گردد.مسئله دردناک دیگری در مورد این بازی های ارتباطی وجود دارد. اینکه تو متهم می شوی. متهم به اینکه حساس و زودرنجی. یا اینکه فقط به خودت فکر می کنی. یا هر چیز دیگری که به خاطر رفتار ما در دیگران القا شده است. و اینکه رفتار ما بدون آگاهی بوده، از شدت این متهم شدن نمی کاهد.حتی روزهای اول با تراپیست هم بسیار دردناک است. گاهی در مورد تاثیر رفتارمان بر او صحبت می شود و همان احساس متهم شدن برمیگردد. استیصال از اینکه نمی توانی روابطت را اصلاح کنی. کم کم تراپیست این موضوع را شفاف می کند که هدف ما این است که تمام معناها را کشف کنیم؛ همین جا و در ارتباط خودمان. اما ذهن در حین همین کار به خاطرات گریز می زند، خاطرات مشابه که احساساتشان در اینجا و اکنون زنده می شوند. با وجودی که بریدن زخم اولیه درد دارد؛ اما متوجه می شوی که عفونت و خون ریزی این جراحات قطع شده و در حال ترمیم است. انگار یک وزنه سنگین روی ذهنت بوده و با برداشته شدنش ذهنت منبسط می شود. حالا تازه می توانی این بازی ها را ببینی. بازی های آینه وار که انعکاسش به خودت بازمیگشت.</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 08:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت پیرپسر: چگونه تروما را بازسازی می کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ht1n93wjkra2</link>
                <description>دو سه کتابی که همزمان در حال خواندنشان هستم، به صورت اتفاقی موضوعی مشابه دارند: تروماهای کودکی. یکی از تروماهای شایع در کودکان، دیدن خشونت پدر در مورد مادر است. گاهی این موضوع در حد خشونت فیزیکی می ماند و گاهی به کشته شدن مادر ختم می شود. در حال خواندن پژوهش ها و آمارها یاد فیلم پیرپسر افتادم. وقتی فیلم را دیده بودم، افراد زیادی برایشان سوال بود که چرا علی در برابر پدرش ضعیف بود و چرا هیچ کاری برای گرفتن حقش یا دفاع از خودش نمی کرد؟ حتی این را شنیده بودم که وقتی او می دانست پدرش مادر رضا را کشته، باید می دانست که هر کاری از او برمی آید و راهی برای دفاع احتمالی می اندیشید. مسئله این است که تروما باعث می شود که ما به لحاظ ذهنی، گوش به زنگ باشیم؛ اما به لحاظ بدنی به احتمال بیشتری الگویی منفعلانه، انزواجویانه و حالتی شبیه میخکوب شدن را دنبال می کنیم. به نوعی همیشه در ذهنمان منتظر خطری هستیم که توانی برای مقابله با آن نداریم. سیم کشی های مغز در افراد ترومادیده بسیار آسیب دیده است. به حدی که برخی لحظه های زندگی را از پشت یک دیوار شیشه ای تجربه می کنند و ارتباط هیجانی لازم را برقرار نمی کنند. اینگونه است که میل و رغبت و انگیزه زندگی در بسیاری از این افراد کشته شده است. همچنین در بسیاری از موارد، تروما یک مسئله بین نسلی است و ممکن است والدآزارگر، خود آزاردیده باشد یا حداقل ژنتیک مستعدی برای اختلالات روانی داشته باشد.به نظرم دلیل اینکه در فیلم پیرپسر، رضا فعالانه تر از علی با پدرش مبارزه می کرد این بود که او شاهد قتل مادرش نبود. چون سیم کشی مغز او به او نگفته بود که در لحظه هایی که خشم و تنفر زیاد را تجربه می کنی باید ساکت باشی، چون مستاصلی و کاری از تو برنمی آید. و در نهایت چیزی که باعث شد علی بتواند چاقو را در قلب پدرش فروکند، زنده شدن انگیزه های بقا و احساس ترس در دل ترومایی مشابه بود. ترومایی که زندگی برادرش را تمام کرد. احتمالا اگر دقت کنیم در اطراف ما افرادی مثل علی زیاد هستند. افرادی که شاید اتفاقی به این دردناکی را تجربه نکرده باشند؛ اما به صورت مداوم در معرض بی تفاوتی، خشونت کلامی، محرومیت هیجانی و خشونت فیزیکی قرارگرفته اند. احتمالا خیلی از آن ها خاطراتشان را به یاد ندارند یا خاطرات پاره پاره و گسسته ای به یاد دارند. همچنین ممکن است صریحا بگویند که زندگی خوبی داشتند و مشکلی که برایشان بسیار آزاردهنده باشد، اتفاق نیفتاده است. و حتی با همین استدلال، به دلیل مشکلات رفتاری و هیجانی شان دچار احساس شرم و حقارت باشند. وقتی فکر کنی مشکلی نداری اما نمی توانی در محل کارت موفق باشی، یا نمی توانی روابط عاطفی را خوب پیش ببری، چاره ای نداری جز اینکه فکر کنی من مشکلی ذاتی دارم که حل نمی شود. نقصی بی پایان که سرنوشتم با آن گره خورده است.از اینکه از نزدیک ترین رابطه یعنی فرزند و والدین تا دورترین رابطه یعنی مردم دو کشور، می توانیم چنین آسیب های واضحی به هم برسانیم متنفرم. از اینکه می توانیم همه این کارها را انجام بدهیم و بعد خودمان را توجیه کنیم متنفرم. از اینکه کارهای زیادی برای تخریب زندگی و محیط زندگیمان کرده ایم و باید هزینه مالی و روانی بسیاری بدهیم تا فقط آن آسیب ها را جبران کنیم عصبانی هستم. از اینکه باید در این کتاب ها بخوانم که روایت های تجاوز و خشونت بیش از تصور نویسندگان بوده، احساس انزجار می کنم. چهره مراجعینم جلوی چشمم می آید که احتمالا چه شرایط سختی را پشت سر گذاشته اند و همچنان برای درمان شدن نیز حمایت مالی و روانی اطرافیانشان را ندارند. آینده این جهان من را بسیار ناامید و غمگین می کند.</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 19:50:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتقام از نسخه قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-mde0vlu2ctts</link>
                <description>چند ماه پیش یک مراجع با مشکلی حاد به من مراجعه کرد؛ اما نتوانست درمانش را ادامه دهد. ما فقط در یک جلسه یک ساعته همدیگر را ملاقات کردیم. اما مثل خیلی از موارد دیگر، ذهنم درگیر مشکل او بود. وقتی در جلسه با سوپروایزرم این را مطرح کردم، گفت فکر می کنم به نسبت مراجعی که با تروما درگیر بوده به او فشار زیادی آوردی. از همان موقع مصمم شدم بالاخره در مورد تروما بیش از چیزی که قبلا می دانستم مطالعه کنم. اما این پروژه به دلایل مختلف تا چند روز پیش به تعویق افتاد.یکی از اتفاق هایی که در حین مطالعه کتاب های تخصصی زیاد برایم پیش می آید این است که وسط متن کتاب یک جرقه از زندگی شخصی، می تواند خاطرات زیادی را زنده کند. بسیاری از اوقات با فکر کردن به آن خاطرات چند دقیقه ای مطالعه را کنار گذاشتم و گریستم. برخی از مواقع هم دوست دارم بنویسم، اما ذهنم از این نوشتن فرار می کند. قسمتی از مطالب در مورد موانع دیدن احساسات منفی نسبت به عزیزان بود. اینکه گاهی برای درمان نیاز داریم یک دوره را جدا از آن ها زندگی کنیم، در برخی از موارد بهتر است با آن ها شفاف صحبت کنیم در حالیکه در مواقع دیگر بهتر است موضوع را به صورت درونی حل کنیم.  اما این روزها دیدن این احساسات برای من سخت شده. چون همان طور که من تغییر کردم، آدم های اطرافم هم تغییر کردند و نسبت به خیلی از مسائل پذیراتر شده اند و این، قضیه را برای من دردناک تر می کند. زیرا می بینم که تلاش می کنند برای اینکه با من همدلی کنند و جایی که نیاز است، حمایت خودشان را نشان دهند؛ اما روان من آن ها را پس می زند. مثل بدنی که در زمان مناسب آهن و کلسیم دریافت نکرده و حالا برای دریافت آن ها دیر شده، استخوان ها بسیار شکننده هستند و اکسیژن به خوبی به سلول هایش نمی رسند. در بخش دیگری از مطالعه ام به این مطلب برخوردم که بسیاری از تروماها از چند نسل قبل با ما همراه بوده اند و والدینی که این تروما را منتقل کرده اند، در واقع در حال تلاش برای انتقال یک مکانیزم بقا به فرزندانشان بوده اند. اینجا بود که احساساتم بر من غلبه کرد. دوست داشتم بیایم و بنویسم، اما نمی توانستم. الان هم این چند کلمه را به زور از زیر زبان خودم کشیدم. انگار به کشف مهمی می رسم و دوست دارم با دیگران در میان بگذارم؛ اما پیچیدگی موضوع و شدت احساسات مربوط به آن به قدری است که از عهده آن برنمی آیم.پ.ن: این نوشته حاصل دو روز نوشتن و پاک کردن و دوباره نوشتن هست. در نهایت از آن راضی نیستم. اما نوشتم..</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 19:46:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی لیز زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%84%DB%8C%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-gvsqfaiewcb3</link>
                <description>بعد از تنش های ناگوار پنجشنبه (در متن قبلی گفتم) همان شب با پدر و مادرم صحبت کردم. جدا از اینکه یکی از تجربه های احساسی بسیار عمیقی بود که با آن ها داشتم، بازخوردی به من داده شد که قبلا هم کمابیش می دانستم؛ اما این بار مثل پتکی بر سرم فرود آمد: تو دوست داری همه چیز اونطوری بشه که تو می خوای. یا به زبان خودم تو کنترل گری. من کنترل گر بودم و توی این سال ها سعی کردم بهبودش بدم و می دانم خیلی وقت ها به خاطر اضطراب است، هرچند رفتارم برای بقیه ناخوشایند است. اما فکر نمی کردم پدر و مادرم که به لحاظ تربیتی و ذهنی همیشه بر من کنترل داشتند یا حداقل من آن را به شدت احساس می کردم همچین چیزی بگویند.تلاش بیهوده و طاقت فرسا برای کنترل کردن مسائل، بیش از هر چیزی در مورد زندگی اتفاق افتاده است. همیشه تلاش می کنم کل زندگیم را در دست بگیرم و بی فایده است. زندگی مثل ماهی از دستم لیز می خورد و راه خودش را می رود. چند روز است که رها کردن را مزه مزه می کنم. اما رها کردن برای من از لبه بی معنا بودن زندگی رد می شود. و بی معنا بودن برای من آنقدر خطرناک است که همیشه ترجیح دادم همان کنترل دردناک و شکست خورده را انتخاب کنم و قید رهاکردن را بزنم. رها کردن برای من شبیه پرت شدن از یک پرتگاه بلند است. شبیه اینکه طنابی که تا الان من را میکشیده ببرم و با نیرویش پرتاب شوم. برای همین فکر کردم اول باید آن نیرو را کم کنم. اما این هم باز فکر بود. فکر آگاهانه. اما جدا از زندگی موجود دیگری درون من هست که خارج از کنترلم تصمیماتی می گیرد: ناخودآگاه. هر چیزی هم که به ذهنم برسد، همچنان ابهام گیج کننده ترین قسمت این موضوع است. نمی دانم کدام بخش می خواهد به سمت چیزی که واقعا به نفعم هست حرکت کند و کدام سمت یک نفع ثانویه غیرواقعی را چسبیده است.در این چند ماه که نوسان زندگی زیاد بود، گاهی به خودم نهیب زدم که به مسائل ساده زندگی توجه کن و سعی کن برای واکنش نشان دادن به هر چیزی شتاب نکنی، چرا که زندگی با قواعدی خارج از کنترل و پیش بینی تو جلو می رود. اما به هر حال این بخشی که سی سال توسط من تغذیه شده، الان یک غول بزرگ یا یک سفسطه گر ماهر است که به این راحتی سکان را به دست کس دیگری نمی دهد.امروز در فضای معلقی زندگی کردم. گاهی توان در دست گرفتن مسائل را ندارم و گاهی لجبازانه آن ها را رها می کنم. این ها هیچ کدام رهایی واقعی نیستند، اما حداقل به من نشان می دهد که مغز و بدنم در حال امتحان کردن هستند. این تجربه هم زیاد برای من پیش می آید که مغزم با خودش به توافق رسیده، اما بدنم برای انجام آن همراهی نمی کند. در این حالت از دیدن جنگ درونم اجتناب می کنم و با اراده خودم، تسلیم رفتار خودتخریبگرانه می شوم، البته از نوع لذتبخشش. نوشته امروزم مثل خودم سردرگم شد. می خواستم حداقل به قول نوشتنی که به خودم دادم وفادار باشم.</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 18:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزینه متفاوت بودن</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-plsyvn0t1tja</link>
                <description>امروز جلسه تراپی سختی داشتم. موضوعی که از جلسه قبل شروع کرده بودیم و امروز عمیق تر بهش پرداختیم، این بود که من در بعضی لحظه ها احساس متفاوت بودنی نسبت به دیگران دارم که منجر به تجربه بی پناهی و تنهایی می شود. طبق معمول این موضوع تصاویر و خاطراتی را زنده کرد که مثل متن دیروز، حس ترس از به رسمیت شناخته نشدن را داشت. من در میان گریه گفتم: احساس می کنم نباید فضا اشغال کنم چون با دیگران متفاوتم و دائم خودم را جمع کردم و به گوشه ای خزیدم و دیگر از جمع کردن خودم خسته شده ام. پرخاش های گاه و بیگاه، واکنش های افراطی من هستند به این انزوا و شرم ویران کننده. درمانگرم از من پرسید: فکر می کنی به چه دلیلی خودت هم خودت را نمیبینی که بعد مجبور باشی حجمی از دیده نشدن را تحمل کنی؟ بعد از جلسه تراپی با خانواده نهار خوردیم و سر میز دقیقا بحثی شد که زخم هایی که در جلسه تراپی به قصد ترمیم باز شده بودند را محکم فشار داد. رفتار متفاوتی نسبت به گذشته انجام ندادم. فقط موقعیتی که بارها برایم اتفاق افتاده بود را این بار آگاهانه تر دیدم.چند دقیقه بعد از نهار دوباره اتفاقی افتاد که به چشم دیدم خودم را جمع کردم. تحسین و تایید و دوست داشتن آدم ها بدون عمل موثقی از سمتشان این حس را در من ایجاد می کند که دارند سرم را شیره می مالند و من هم آنقدر بزرگ شدم که نخواهم وارد این زمین بازی بشوم. هرچند مطمئنم هنوز گاردها و سوگیری هایی نسبت به این موقعیت ها دارم. شاید اگر توان روانی اش را داشتم، هر حدی از دوست داشتن خوشحالم می کرد. اما فعلا از تناقض های حرف و رفتار آدم ها خسته ام و دلم نمی خواهد کسی الکی تاییدم کند یا اصرار کند که دوستم دارد در حالی که در صورتی پذیرفته هستم که با قواعد او بازی کنم. قواعدی که بدون هیچ توافقی به من تحمیل می شوند.الان که دارم این ها را می نویسم، مستعد تجربه ناامیدی و استیصال هستم. اما بیشتر غم و خشم نمایان شده اند و مثل خیلی از موقعیت های دیگر در شرف پرت شدن به موضع انفعال و بی حسی نیستم. خشم و غمم اجازه می دهند که احساس کنم زنده ام و به خاطر زندگی کردن اشک بریزم. شاید هنوز فکرهایی از جنس تلافی به ذهنم بیایند اما بیشتر فکرها از جنس گفتگو هستند. در کنار خانواده احساس خفگی می کنم و مثل انسانی که در کمبود اکسیژن است به هر چیزی چنگ می اندازم که ممکن است به آن ها هم آسیب بزند. اما پشت خشم ویرانگری که دیگران در این لحظه ها میبینند، یک ترس وجودی پنهان شده. ترس از دیده نشدن و نامرئی بودن. ترس از اینکه آنقدر خودم را جمع کرده باشم که دیگر زنده نباشم. یا مثل خیلی از موقعیت ها آنقدر فضای زندگیم را محدود کرده باشم که کوچک تر از آن باشم که دیده یا شنیده شوم. هرچند این بذر هنوز بسیار تازه و ضعیف است و برای رشد نیاز به مراقبت و زمان دارد. </description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 16:59:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفیدن روی یونیت دندان پزشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-gvwwqlliqtjx</link>
                <description>امروز صبح به دندان پزشکی رفته بودم. با وجودی که دندان سختی بود در طول پروسه حس و حال بدی نداشتم. اما از دو روز پیش که نوبت گرفته بودم تا امروز استرس داشتم. وقتی به دلیل پشت استرس هایم فکر می کنم، دلیل اصلی آن را شرم می بینم. شاید اگر نوشته های قبلی من را خوانده باشید، تصور کنید دچار سوگیری شناختی شده ام و همه چیز را از این فیلتر تفسیر می کنم. اما توجه خودم زمانی جلب شد که این موضوع برایم تازگی داشت و مثل موضوعات دیگر یک تحلیل و تفسیر آنی ساخته افکار پلیدم نبود. بخش ضعیفی از وجودم بود که صدایش قوی تر شده بود و بهتر می توانستم آن را بشنوم. بخشی از بی نهایت بخش «به رسمیت شناخته نشده».تا قبل از این صدای بخشی بلندتر بود که به من می گفت تو ترسو، تنبل و بی عرضه هستی که کارهای لازم؛ مثل همین دندان پزشکی را پشت گوش می اندازی. اما حالا صدایی می شنوم که می گوید تو از برچسب زدن آدم ها خسته شدی. تو خسته شدی از اینکه وقتی به دندان پزشکی می روی، به خاطر حساس تر بودن اعصابت تو را قضاوت کنند. تازه این واقعیت را بگذارند کنار روانشناس بودنت و بگویند چطور به عنوان روانشناس نمی توانی بر ترس و اضطرابت غلبه کنی؟ یا اینکه قضاوتت کنند برای اینکه فکر می کنی شاید بعد از دندان پزشکی حالت بد باشد و بهتر است یک همراه داشته باشی. همه نشانه ها، تصویر یک بچه لوس را تداعی می کند. بچه ای که هنوز برای دنیای بزرگسالی آماده نیست. برای همین امروز به دندان پزشک جدیدم نگفتم شغلم چیست. هرچند آخرش در پرونده ای که تشکیل می دهند مشخص است. شرم ناتوان کننده و خشم طغیان گری که تصورات افراد از شغل ما دارند برایم قابل تحمل نیست و تا الان به خاطر رفتار آن ها خودم را در خانه حبس می کردم. این بخش وجود خودم را به رسمیت نمی شناختم که شاید بدن تو بیشتر از بدن دیگران درد می کشد. شاید تو برای بعضی دردها آماده نباشی و همچنان روانشناس خوبی باشی. نمی توانم ادعا کنم که با این شرم کنار آمده ام. اما چند روزی است که از پشت پرده درآمده و من هم دارم نگاهش می کنم. به تازگی به مطلبی برخوردم که می گفت کسانی که نسبت به خودشان انتقاد و بی رحمی زیادی دارند، به این بخش منتقد درون ذهنشان چسبیده اند و این چسبیدن از نوع دلبستگی است. چون به تجربیاتی که از سر گذراندند، توانایی شکل دادن یک بخش کامل را نداشتند و این تنها بخشی بوده که می توانست حتی با عیب و ایراد شکل بگیرد و به همین روش کج و کوله از آن ها مراقبت کند. و حالا رفتن این بخش در عین رهایی بخش بودنش، ترس و پاره شدن بند دلبستگی را به همراه دارد. پس به نظر می آید در ابتدا باید دشمنی را کنار بگذاریم و بتوانیم در چشم یکدیگر نگاه کنیم. و حالا من خیره به شرمم ایستاده ام تا ببینم ادامه این مسیر چه سرنوشتی برای ما رقم می زند؟</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 13:40:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیده نشدن با طعمِ...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85%D9%90-q5tedsc9vmja</link>
                <description>سه روز پیش سوپروایزرم بهم گفت: درمانگری یعنی تجربه دیده نشدن، تو بابت دیده نشدن پول می گیری! شنیدنش برای من سخت بود. بعد از سال ها تجربه احساس دیده نشدن، شغلی را انتخاب کردم که ناخودآگاه خودم را در این مسیر قراردادم. این فکر دوباره در سرم زنده شد که زندگی آنقدر بلاها را تکرار میکند تا قدرت مقابله با آن ها را یاد بگیری. اما من مطمئن بودم که از پسش برنمیام. حتی تا آنجا پیش رفته بودم که تو به دیده شدن نیاز داری، پس باید واقعا به فکر تغییر شغل باشی. قبلا فکر می کردم وقتی مراجعینم، دو واقعیت مهم را درنظرنمی گیرند قدرت عصبانی کردن من را پیدا می کنند: اینکه رفتارهاشون شبیه این باشه که متوجه نشدند که این شغل من هست و من هم مثل اون ها انسان هستم و دارای احساس! اما این هفته مواردی برام پیش آمد که حس نکردم به این دو موضوع بی اهمیت هستند؛ اما باز هم احساسات آزاردهنده ای را تجربه کردم. بین افکارم می چرخیدم که بفهمم دلیلش چیه؟ چون مشخصا دلایل قبلی حذف شده بود.دوباره فکرهای چند سال پیش سراغم آمدند که تو زیاد از حد برای یک سری مسائل اهمیت قائل هستی و به زبان روانشناسی این گاهی کنترل گری هست و در ورژن ملایم تر، دغدغه مندی افراطی. و خوب می دونی که یک تراپیست نمیتواند با کنترل گری موفق شود. بخش مهمی از نگرانی من، مراجعینی بودند با مشکلات پیچیده و حال بد که با اندک مسئله ای درمان را ترک می کردند. داستان زندگیشان مدام در ذهنم می چرخید و نمی توانستم بر تصور اضطراری که برای حل مشکلشان وجود داشت، غلبه کنم. همین الان که دارم این ها را می نویسم، میفهمم که مشکل من در این موارد چه بوده. احتمالاً به افکارم زیادی از حد اعتماد داشتم و موضوع را کاملا از زاویه دید مراجع نمی دیدم. چیزی که برای من شبیه وضعیت کما یا خون ریزی داخلی در پزشکی بود، مسائلی بود که مراجع سال ها با آن ها زندگی کرده و دوام آورده بود. خلاصه که این احتمال هم یکی از چیزهایی بود که ذهنم را به خودش مشغول کرده بود. گاهی مغز ما اطلاعاتی را زنده و در دسترس آگاهی قرارمیدهد که معنای مشخصی را برای ما تداعی کند. برای من این معنا، شکست بود. نرسیدن به هدفی که سال ها آرزویش را داشتی و الان که همه فکر می کنند تو به آن نزدیک شدی و حتی تا حدودی به آن رسیدی، خودت را دورتر از همیشه احساس می کنی. همیشه سرعت رشد انتظاراتم از خودم از سرعت رشد خودم بیشتر بوده تصور من این است که این مدل فکری، همیشه من را در وضعیت ناتوانی نگه می دارد. اما چرایی این سازوکار هم موضوع مهم و مفصلی است.برگردم به دیده شدن و تاثیرگذاری، دو موضوعی که ذهنم مثل لباسی به آن ها گیر می کند و نخ کش می شود. از آن روز در تلاش هستم به این سوال پاسخ دهم که آیا این نیاز به دیده شدن یک نیاز طبیعی و سالم است یا به مسائل گذشته و تجربه های دردناک دیده نشدن برمی گردد؟ به این سرعت پاسخی برای این سوال پیدا نمی کنم؛ اما فکر می کنم با پیش رفتن در مهی که این سوالات ایجاد کرده اند، کم کم به پاسخ مناسب می رسم.</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 07:20:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عذاب وجدان با ما چه می کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D8%B9%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-gwz9wjul5the</link>
                <description>امروز با گلودرد و کمی کوفتگی بدن از خواب بیدار شدم. چون حالم خوب نبود به خودم اجازه دادم کمی استراحت کنم و از انجام بعضی کارها انصراف بدهم. بعد یاد یکی از توصیه های همگانی سال کنکور افتادم که اگر می خواهی استراحت کنی، بدون عذاب وجدان استراحت کن. من که هیچ وقت بدون دلیل موجه نتوانستم استراحت بدون عذاب وجدان داشته باشم و این فقط به سال های کنکور محدود نشد. و شاید به همین دلیل بدنم تصمیم می گرفت برای استراحت، بیمار شود تا شاید من را مجبور به استراحت کند. سال کنکور زیاد مریض میشدم و تا همین الان هم به خوبی این را میفهمم که استراحت درست و حسابی فقط با بیماری برایم اتفاق میفتد. این مسئله را از مراجعینم هم شنیده ام. احساس گناه یا عذاب وجدان به شکلی که در ما ساخته می شود، علاوه بر وظایف اساسی آن، کارهای دیگری هم انجام می دهد؛ مثل سختی استراحت کردن. در زندگی امروزی سختی های دیگری هم ایجاد می کند که وقتی منطقی به آن نگاه می کنی، متوجه مکانیزم مخرب و بی اساس آن می شوی؛ اما با هجوم اضطراب و سیل هیجانات توجه به این بخش سخت می شود. برای مثال یکی از کارهایی که عذاب وجدان انجام می دهد این است که تحمل ملال یا اصطلاحاً «حوصله سر رفتن» را سخت می کند. خیلی از ما نمی توانیم بنشینیم یا هیچ کاری نکنیم. یا نمی توانیم کارهای غیر ذهنی مثل آشپزی را بدون محرک ذهنی انجام دهیم. حتی این روزها به عنوان موضوع افتخار برانگیز از آدم ها می شنویم: «من اصلا نمی توانم بیکار باشم حتی وقتی آشپزی می کنم باید پادکست گوش کنم». یکی از مکانیزم هایی که باعث این می شود تولید افکاری در ذهن با رنگ و بوی احساس گناه است. مثل اینکه «داری وقتت را تلف می کنی» «عمرت را هدر می دهی» و اینطور چیزها. اما اگر در همین زمان داخل فضای مجازی باشیم یا در حال دیدن سریال ها و مجموعه هایی با ارزش هنری پایین باشیم، کاری به کارمان ندارد. پس می توان نتیجه گرفت که این احساس گناه، اساسی ندارد و واکنش ذهن به کاهش سرعت زندگیست. اما وقتی در اضطرار قرار می گیریم، تشخیص همین موضوع برای ذهن سخت می شود و حتی ممکن است دست به توجیه هایی بزند که دوست داریم باور کنیم. این یک نمونه از کارهایی بود که احساس گناه ناسالم می تواند با ما انجام دهد. من درگیری های زیادی با احساس گناه و شرم (پست قبلی) داشتم. فکر می کنم به رسمیت شناختن این احساسات و تاثیرشان روی پدیده های مختلف فردی و اجتماعی، می تواند سرنوشت روابط انسانی را تغییر دهد.پ.ن: دوست ندارم متن ها فقط روانشناسی و تخصصی به نظر برسند. از خاطره نویسی و داستان نویسی بیشتر لذت میبرم. اما ذهنم فعلا این رویش را به من نشان داده و نمی دانم این دفاعی است در برابر ترس هایم یا بخش خودجوشی است که فعلا باید به آن اعتماد کنم. </description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 09:40:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل نامعلوم</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-tv6okfpsuozl</link>
                <description>در نوشته دیروزم در مورد خاطره ای نوشته بودم که به احساس شرم راه پیدا کرد. از زمانی که متوجه شدم به دلیل شرمی که گاه و بیگاه سراغم می آید، چه فشاری را تحمل می کنم، شرایط با شیب کندی بهتر شد. اما متعجب هستم که تا قبل از آن، تجربه شرم برایم کاملا نامرئی بود. فکر می کردم یک زندگی عادی در جریان است با این تفصیر که «من آدم پر عیب و ایرادی هستم». نقص هایی بزرگ که هیچ کس تحمل آن ها را ندارد. معمولا اتفاقات یک مسیر مشخص را طی می کردند و دوباره تکرار می شدند. من متوجه رفتارهای غیرهمدلانه و تند خودم با دیگران نبودم و وقتی دیگران انتظارات من را برآورده نمی کردند، بدون بررسی رفتارهای خودم که باعثش شده بود، فرضیه ذهنم که «تو دوست داشتنی نیستی» یا « برای دیگران اهمیتی نداری» تایید میشد. وقتی در مقطع ارشد روانشناسی مشغول تحصیل شدم به دلیل انجام پژوهش با شرم آشنا شدم و بیشتر در موردش خواندم. اما باز هم تصور اینکه این می تواند مشکل اصلی من باشد را نداشتم. تا اینکه یک روز با دوستم در سایت دانشکده نشسته بودیم و صحبت می کردیم. از او پرسیدم به نظر تو گیر کار من کجاست؟ او گفت تو با احساس شرم زیادی دست و پنجه نرم می کنی. تا قبل از آن بهش فکر نکرده بودم؛ اما وقتی گفت به نظرم منطقی آمد. از آن روز بود که بیشتر دنبال شرم در کتاب ها و دنبال شباهت تجارب خودم به نوشته ها بودم. اوایل بیشتر شبیه شوک بود. هر چیزی که می فهمیدم من را در بهت فرو می برد. هرچند ابعاد مشکل را هم مشخص تر می کرد. اما به مرور زمان حس دلسوزی نسبت به خودم در من بیدار شد. حس اینکه با همه مشکلات رفتاری که ممکن است داشته باشی، بودن در این حجم از فشار می تواند خیلی سخت باشد. به خصوص که این فشار برای دیگران نامرئی بود و آن ها فقط تبعاتش را می دیدند. کتاب ها و آدم های زیادی در این مسیر به من کمک کردند. اما میدانم که هنوز این مسیر ادامه دارد. زیاد پیش می آید که در جلسه درمان به مراجعانم می گویم ما همچنان در مسیر هستیم و اینطور نیست که من در قله باشم و دیگر نیاز به یادگیری و عمیق شدن در روانم نداشته باشم. شرم طولانی، زخم های عمیق و دردناکی بر روانم گذاشته که مراقبت طولانی را طلب می کند. من تصور می کنم خیلی از آدم ها در این تله گرفتار هستند، اما آنقدر نسبت به آن آگاه نیستند که بخواهند تغییرش دهند یا ممکن است به قدری آسیب دیده باشند که خود تجربه شرم، انگیزه و جرئت ترمیم را از آن ها گرفته باشد. به همین دلیل علاوه بر تجربه شخصی می خواهم در این نوشته چند کتاب کمک کننده در این موضوع را معرفی کنم. لازم است این را بگویم که برای خودم نوشتن در ویرگول، شیرجه زدن در استخر شرم است. زیرا یکی از پیامدهای تجربه شرم، وحشت بسیار زیاد از قضاوت دیگران است. گاهی نمی توانی به خودت یادآوری کنی که خیلی از این قضاوت ها و متر و ملاک ها، ساخته ذهن خودت هستند.دو کتاب جوزف برگو که نشر بینش نو آن ها را چاپ کرده است، از مهم ترین راهنمایان من بودند؛ شرم کاوی و چرا آن کار را کردم. همچنین کتاب من به روایت من دکتر قربانی در شناخت خودم کمک زیادی به من کرد؛ هرچند به لحاظ ادبیات کمی پیچیده نگارش شده است. در حال حاضر در حال خواندن کتاب «تو مادرت نیستی» هستم که به نظر کمک کننده می آید. اما اگر با تجربه آسیب زننده شرم درگیر باشید، بهترین مرحم برای آن اتاق درمان است. درمانگری که بتوانید به او اطمینان کنید و در حضورش احساس امنیت داشته باشید، سوگیری های شما نسبت به خودتان را به خوبی برایتان شفاف می کند و آن وقت تازه متوجه می شوید که به خاطر شرم چقدر با خودتان بی رحم بودید و برای سرپوش گذاشتن بر آن مجبور به زدن چه نقاب هایی شدید. </description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 08:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی فرورفتن در زمین</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/a-story-of-shame-tipncqjh6uvt</link>
                <description>یکی از تجربه های بسیار سخت برای من، احساس شرمندگی برای خودم یا دیگران است. مثل وقتی که می روی پای صندوق کافه و طرف مقابل با این تصور که تو می خواهی مهمانش کنی می گوید: نه بیا هر کسی پول خودش را حساب کند. و تو با لحنی خیلی شرمنده می گویی: باشه. فقط دارم صورت حساب را می گیرم. از این اتفاقات زیاد پیش می آید. یعنی برای من که روی این موضوع حساس هستم، زیاد به چشمم می آید. و بعد از تمام شدن و گذشتن آن اتفاق، صحنه بارها توی مغزم تکرار می شود و شرم و خجالت را بازتولید می کند. این احساس در خیلی از مواقع سراغ من می آید. مثل وقتی که کنترل اوضاع از دستم در می رود و رفتار اغراق شده ای انجام می دهم. گاهی مغزم به خوبی و درستی وظیفه اش را انجام می دهد و با تکرار خاطره، به من یادآوری می کند که چه آدم بی دست و پا و جامعه ستیزی هستم. گاهی هم که او فراموش می کند، همسرم وظیفه اش را به عهده می گیرد و با صراحت به من می گوید که رفتارم در شان من نبوده. اینطور جملاتی آدم را در یک تعارض دوسرباخت قرار می دهد. اگر نپذیری، پس شان پایین تری داری و اگر بپذیری، باید به اشتباه بودن رفتارت اعتراف کنی. مثلا در جمعی کسی با حرف ها و رفتارش من را تحریک کرده باشد که رفتار تندی نشان دهم. البته منظورم این نیست که این کار عمدی باشد. صرفاً رفتاری که روی لبه آسیب پذیری من حرکت کند. اگر همسرم در آن جمع باشد، مطمئنم که تذکری در کار خواهد بود و این فضا، تداعی کننده راه برگشت از مهمانی در دوران کودکی است. همیشه پدر و مادر حرفی داشتند که باید به تو می گفتند و طبیعی است که این حرف برای خوبی خودت گفته می شود و اگر از آن ها نشنوی می خواهی از کی بشنوی؟ واقعا خیلی زشت نیست که این را از آقای همسایه یا شوهر عمه ات بشنوی؟ در حالیکه این افراد یا به این موضوع اهمیت نمی دهند یا حداقل گاهی استانداردهای شما را برای رفتار به عنوان یک انسان خوب ندارند. الان فکر می کنم نباید این تذکرها حذف میشد، اما تعداد و شدتشان زیاد بود و کم کم این باور را تقویت می کرد که تو هیچ وقت نمی توانی خوب باشی و اگر کسی نباشد بالاخره رفتار اشتباهی انجام خواهی داد. این موضوع برای من تبدیل شد به دو باور وحشتناک در مورد خودم؛ تو هیچ وقت به اندازه کافی خوب نیستی و تو به تنهایی از پس کارها برنمی آیی. امروز که روانشناس هستم، در مغزم خوب می دانم از هر روشی چطور باید با این موضوعات برخورد کنم. می دانم که باورهای ناکارآمد نیاز به اصلاح دارند. گاهی می توانی با فکرهایت چالش کنی، گاهی با تجربه احساساتت از این باورها بگذری و گاهی با تغییر رفتارت به مرور باورت هم تغییر می کند. البته نه که قصد داشته باشم خودم همه این ها را اجرا کنم و از درمانگر هم کمک می گیرم. اما آیا احساسات و دیوارهایی که بین من و احساساتم قرارگرفته اند الزاماً به تلاش من پاسخ می دهند؟ پاسخ این سوال خیلی هم امیدوار کننده نیست، مگر اینکه هفته ها و ماه ها نشستن روی صندلی درمان و بلندشدن از روی آن با چشم گریان، بدن گداخته و دردهای بدن را تحمل کند و بعد از چند ماه احساس کنی بالاخره چیزی دارد درونت تغییر می کند.اما این را هم بگویم که باز ممکن است یک مهمانی یا دورهمی برگزار شود و بدون اینکه متوجه شوید خودتان را در گوشه ای تنها ببینید که نسبت به آدم ها بی میل است و ترجیح می دهد بی صدا به پرخوری عصبی اش ادامه دهد. یا اینکه در انتهای بحثی ایستاده که حتما صدایش را بالا برده و حرف های بدی به دیگران زده است. در آن صورت وقتی به خانه برمیگردید همراهان احتمالی شما؛ یعنی مغزتان و همسرتان و شاید حتی پدر و مادرتان به وظیفه همیشگی شان می پردازند و شما در حال شنیدن صدای آن ها در پس زمینه در حال تعجب و شگفتی از این هستید که چطور بعد از این همه تراپی، اینقدر از خودتان و حتی دیگرام متنفرید؟ آیا باید جلسات بیشتری بگیرید؟ یا جلسات را قطع کنید و به پرخوری عصبی و انزوا ادامه دهید؟همه این ها کاریست که احساس شرم می تواند با من بکند. فشار برای کنترل رفتار و رفتارهای خارج از قاعده و چارچوبی که به دلیل همان فشار انجام داده ام. بعضی از موقعیت ها واقعا نیازمند تفکر و جبران اند. همچنین نیازمند این هستند که به اطرافیان اطمینان دهید که دیگر در جمع آن ها را تحقیر نمی کنید یا برای آن ها فشار مضاعفی نیستید. اما شرمی که در عمق وجود من رخنه کرده است، این فشار را در رفتارهای معمول؛ مثل همان تعارف برای پرداخت صورت حساب کافه، به همان شدتی من را تحت فشار قرارمی دهد که وقتی با دیگران بدرفتاری کرده ام. با این شرایط، ذهنم قدرت تشخیصش را از دست می دهد و همه چیز جا به جا می شود. مثالی که در مورد خودم به یکی از دوستانم گفتم این بود که انگار تو یک اتاق یا خانه مجهز داری که همه امکانات در آن موجود است، اما جای این وسائل و نحوه استفاده شان، جوریست که نه تنها زندگی را راحت نمی کند بلکه می تواند بسیار آسیب زننده باشد. و این به هم ریختگی کاریست که شرم با ذهن من می کند. همین الان با شرم چند جمله را پاک کردم، چون این نوشته قرار بود یک خاطره نویسی باشد؛ اما شبیه متن های تخصصی شده است. داشتم خانه به هم ریخته ذهنم را توصیف می کردم. خانه ای شلوغ که همه چیز در آن جابه جا شده است. به حدی که گاهی دلم می خواهد از این خانه فرار کنم یا یک جا به کس دیگری واگذار کنم. اما تنها راه آسودگی این است که در همه آشفتگی اش قدم بزنم و آن را به خانه ای واقعی؛ جایی برای زندگی؛ تبدیل کنم.</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 08:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D9%85-vklkqppo6d8y</link>
                <description>دلم پر بود، اما دستم خالی. نمیدانستم به چه چیزی می توانم پناه ببرم و مثل همیشه جواب این بود: نوشتن. نوشتن دلشوره ها را تبدیل به تجربه های قابل فهم می کند، دستت را می گیرد و تو را از مه سرگردانی بیرون می کشد. این روزها به هر کاری که باید انجام بدهم فکر می کنم، رنگ بی معنایی سرتاپایش را می پوشاند و با یک چرا؟! از لیست کارها خط می خورد. این سوال بنیادین ذهنم را درگیر کرده که آیا ایده هایی که به ذهنم می رسد در اثر رو به رویی با موج فزاینده اضطراب است یا در مواجهه با یک تجربه مرزی وجودی. چون تصمیم در نتیجه اولی حتما به پشیمانی می رسد و دومی به رستگاری. البته تا حدی که در این تصمیم پایدار بمانی.دستم خالی است اما سرم پر است. پر از خیال های زندگی نکرده. پر از امیدهای بربادرفته و پر از آرزوهای شکننده. با تعجب زیاد میبینم که ای کاش های کمی دارم. به خودم این دلخوشی را می دهم که قبل از این اتفاق خیلی هم اشتباه زندگی نکردم. تصویر آینده بعضی روزها خیلی تاریک است و بعضی روزها روزنه های نوری مثل آسمان پرستاره در آن پیداست.نوشتن همیشه مهم ترین علاقه من در زندگی بوده. بازی با واژه ها که قدرتشان از هر چیزی بیشتر است. اما نوشتن همه ترس های بزرگ من را هم فاش می کرده. اما در این نقطه دیگر به ترس ها می خندم، چون غریزه بقا و سودای جاودانگی نیرومندتر هستند. می خواهم بنویسم که بهتر بفهمم، دست همراهی به سمت دیگران دراز کنم و اگر اتفاقی افتاد، امید اندکی داشته باشم که این نوشته ها می مانند و در زمانی خط هایی هستند از لمس بلافصل لحظه های تاریخ البته به قلم یکی از کسانی که این لحظه ها را تجربه کرده. از بعضی ها نزدیک تر و از بعضی ها دورتر. از بعضی ها سطحی تر و از بعضی ها عمیق تر.و دعوت می کنم که همه در مورد این لحظه ها بنویسیم. تنها کاری که نیروهای درونم را آرام می کند همین است. بنویس و روایت کن و محو شدن لحظه ها را متوقف کن. حداقل به خاطر کسانی که اگر برخی حقایق را بدانند، راجع به خیلی چیزها تصمیم های بهتری می گیرند.۱ تیر ۱۴۰۴1 تیر 1404</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 15:43:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفکر سرمایه داری</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-znqwdxqtmfjp</link>
                <description>تا امروز به این پی بردم که اگر اشخاص معروفی هستند که در طول زندگیشون با فقر، اجاره نشینی، بدهکاری مالی شدید و عواقب این ها مثل بیماری و انزوا درگیر بودند، میتونه به دلیل این باشه که در بازی های سرمایه داری جامعه نتونستن برنده باشند. حالا اینکه کارت های خوبی داشتند و بد بازی کردند یا کارت های خوبی هم نداشتند؛ مثلا از طبقه متوسط به پایین بودند، بحثش جداست. اما معمولا از جایی که بخوای توی زندگیت پول کافی در بیاری، باید به قوانینی تن بدی و وارد زمین های بازی بشی که با باورهای قبلی متفاوت بودند (بحث در مورد اینکه این باورها از اساس چطور شکل گرفتند و چطور میشه تغییرشون داد مفصله و اینجا ازش میگذرم). مثلا در دوران کودکی و نوجوانی خیلی از کارهایی که میخواستیم انجام بدیم یا اهدافی که دلخواهمون بود، رابطه تقریبا مستقیمی با تلاش داشت. یا حداقل تلاش واریانس زیادی از اون رو پیش بینی می کرد. اما در دنیای بزرگسالی تعداد عواملی که نمیتونی پیش بینی و کنترل کنی خیلی بیشتره و سازگاری، انعطاف پذیری و تاب آوری ابزارهای اصلی هست که به کمکت میاد. یکی از راه های سازگاری، تغییر رفتار به تناسب محیطه و برای اینکه از این تغییر رفتار، حس بدی نداشته باشی، باید باورهات رو هم تغییر بدی. اینجاست که اگر انعطاف پذیر نباشی نمیتونی خوب عمل کنی. از طرفی اگر بخوای نقش یک آلفا رو توی جامعه داشته باشی، باید به خودت و کاری که خلاف جهت جامعه است باور داشته باشی. برای این مسیر، تاب آوری بیشتر به کمکت میاد. حالا فکر کن که آدم های صف شکن و متفکر معمولا سعی می کنند تا لحظه آخر برای باور و چیزی که فکر می کنند برای خودشون و جامعه درسته بجنگند. اما این جنگ فقط برای درصد اندکی تا قبل از مرگ اتفاقات خوب به همراه داره. اکثر متفکران و آدم های سرشناس توی مسیر تاریخ محو میشن و یا اونقدری که باید کارشون دیده نمیشه. درصد زیادی هم جلوتر از زمانه بودند و بعد از مرگشون این اتفاق میفته که دیگه پول و شهرت به دردشون نمیخوره. حتی از زندگی کردن در جامعه ای که داره تئوری های اونا رو پیاده میکنه هم لذت نبردند.حالا توی این دورانی که ما زندگی می کنیم با هجوم هرچه بیشتر سرمایه داری، جامعه از یک شخص جوان که مهم ترین وظیفه زندگیش کار هست چی میخواد؟ اینکه به درآمدزایی بیشتر برای خودش و جامعه اش فکر کنه. اینطوریه که خانواده بهش افتخار می کنند، آدم های اطرافش قضاوتش نمی کنند (مثلا بگن این همه درس خوندی چه فایده اینقدر حقوق بهت میدن؟) و سیستم کاری نگهش میداره و مثل زباله پرتش نمی کنه بیرون. پول چه خودت به دست آورده باشی چه از جایی بهت رسیده باشه، اعتماد به نفسی بهت میده که باعث میشه توانایی هات هم برای مخاطبانت بره زیر ذره بین و رشد با شیب تند، حداقل ترین دستاوردشه. بماند که با همون پول همه چیز من جمله اعتبار، آسایش، راحتی و حتی طول عمر رو میتونی بخری. و من توی این شرایط چطوری فکر می کنم؟ یه بخشی از وجودم بهم میگه باید مثل بقیه باشی و پول واقعا مهمه. این بخش صداش خیلی بلنده و من میفهمم که علاوه بر جامعه انگار یه فشار درونی داره عذابم میده. چه بسا که عذاب درونی، اسفبارتر هم هست (باز باید راجع به این جنگ درون و بیرون یه جای دیگه حرف بزنم). یه بخشی درونم هست که معلم اخلاقه و میگه زیر اصول اخلاقی و تخصصیت نزن و توانایی هات رو هم زیر سوال نبر. شاید حتی از این حرفا که روزی رو خدا میرسونه هم بزنه. یه بخش دیگه هست که با دل نگرانی و ترس از معلم اخلاقه، داره آرزوهای مالیش رو بیان میکنه (مثلا میگه یه استانبولمون نشه توی سی سالگی؟!). یه بخش خودشیفته هم هست که اتفاقا طرفدار معلم اخلاقه است و میخواد باور کنه رسالت خاصی داره که باید حتما بهش برسه مثلا یه نظریه خفن بده، یه کتابی بنویسه، یه کاری بکنه که زندگی آدما رو تغییر بده. در نهایت بخش ناظر ذهنم گیج شده که الان فرمون و باید بده دست کدوم یکی (به استناد انیمیشن insideout). اما من معتقدم علاوه بر اینکه این نزاع ها از زمان حضور پول و شغل توی زندگی انسان ها بوده، تفکر سرمایه داری روز به روز این فشار رو بیشتر میکنه. این فشار فزاینده باعث میشه تو در نهایت همه بخش های وجودت رو خفه کنی و بشی آدمی که نگاهش به کار و پول در حدیه که زندگیش بگذره و تقریبا بی رویا زندگی میکنه. به علاوه با اضطراب و افسردگی هم دست و پنجه نرم میکنه. </description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 18:28:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنفر از سریال های سروش صحت تا شباهت های فامیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B5%D8%AD%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-qjh67hnjfj4s</link>
                <description>ساختمان پزشکان تنها سریال سروش صحت بود که من در تلویزیون و در زمان پخش دیدم. بعد از آن از خوابگاهی شدم و به مرور از دیدن تلویزیون دور شدم. اما بارها تلاش کردم پژمان را ببینم یا خانواده و اطرافیان با پیگیری فراوان تکرارهای شمعدونی و لیسانسه ها را در آی فیلم دنبال می کردند. اما من نمی توانستم در این لذت همراه شوم. دیدن این سریال ها همیشه در من اضطراب زیادی برمی انگیخت و حتی پر از خشم می شدم. حتی سریالی که در نمایش خانگی پخش شد و مورد توجه همه قرار گرفت در ابتدا من را جذب نکرد یا بهتر است بگویم باز هم از دیدنش اجتناب کردم. اما بعد از مدتی بالاخره توانستم این سریال را ببینم و بعد از دیدن این سریال تا حدی دلیل این اجتناب دستگیرم شد.  شخصیت ها در سریال های سروش صحت در ورژن اغراق شده ی ویژگی هایشان هستند. اما این اغراق نوع خاصی است و با مدل های اغراق دیگری که دیدم فرق دارد. من در اطرافیانم بسیار شباهت پیدا می کردم و از دیدن رفتار این آدم ها و پیامدی که برای خودشان و دیگران دارد، عصبانی می شدم. چون در زندگی واقعی آن ها را تجربه کرده بودم و شدت تجربه به حدی بود که نتوانستم بدون تاثیرپذیری از کنار آن رد شوم. بعضی آدم ها راحت تر انکار یا سرکوب می کنند. اما همچین قدرتی در من وجود نداشت. انگار نشان دادن این واقعیت که آدم ها تا جایی که بتوانند نسبت به تغییر مقاومت می کنند و هرازچندگاهی که تغییر می کنند دوباره به حالت قبل بر می گردند، برای من بسیار درمانده کننده است و واقعیتی است که نمی توانم یا نمی خواهم بپذیرم. قسمت تاریک تر موضوع این است که احتمالا خودم هم در ابعادی اینطور هستم. فعلا یک ویژگی مشخص پیدا نکردم که برای دیگران آزاردهنده باشد. شاید برای خودم آزاردهنده باشد. اما نمی شود این واقعیت را کتمان کرد که وقتی با خودت بی رحم و خشن باشی، این موضوع به روابط هم انتقال پیدا می کند. یا اینکه سناریو جوری چیده می شود که یک نفر نقش قربانی را دارد، در حالی که این قربانی هم به دنبال نجات خودش نیست و اگر عمیق تر نگاه کنی قطعا ویژگی های مخرب و آزاردهنده ای دارد. در هر جمعی از دوستان، فامیل یا همکاران همچین شخصیتی پیدا می شود که آدم را در وضعیت دولبه دلسوزی-خشم قرار می دهد اما نمی توانی در قالب انتقاد یا پیشنهاد چیزی به او بگویی. ممکن است خودم در بعضی جوامع همین شخص باشم. اما بیشتر شخصی هستم که به نظر می آید صدایش بلند است و معترض می شود و زود عصبانیتش را نشان می دهد. اما همچنان از درون خیلی چیزها را سرکوب می کنم. در نتیجه نگاه نسبتا ساده ای که در سریال های سروش صحت می بینیم در زندگی واقعی جنبه های پیچیده تری به خود می گیرد و بازخورد دادن به دیگران و رک بودن به این اندازه راحت نیست. همین ابعاد پیچیده انسان است که سال ها در حال بررسی و کشف شخصی و علمی آن هستیم و همچنان رازهای بسیار باقیست.</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 09:31:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به عادل فردوسی پور</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%B1-nxuqa9hd5tkn</link>
                <description>من اهل دیدن برنامه 90 نبودم. اصلا! شاید تیتراژ پایانی اش را یک بار دیده باشم. از اینکه آدم ها با هم بحث می کردند استرس زیادی متحمل می شدم و نمی توانستم کاملا پیگیر این برنامه باشم. با این حال دوست داشتم این مطلب را بنویسم و بگویم که دلم برای عادل فردوسی پور تنگ است. اگر اینستاگرام داشت، شاید تگش می کردم و به خودش می گفتم. عادل فردوسی پور هیچ جایی نیست که فرصت رو در رو حرف زدن یا پیام گذاشتن برایش را داشته باشم. پس تصمیم گرفتم اینجا بنویسم. اینجا بنویسم که خوش حالم که در کشور و شهری زندگی کردم که با تو آشنا شدم و عظمت روح و موفقیت در عین سادگی و بی آلایشی را دیدم. شاید بدون این تصویر باورم نمیشد که همچین زندگی ممکن است. دوست دارم بنویسم به اندازه تمام طرفداران برنامه 90 و باشگاه 90 تایی ها، دلم برای خودت و برنامه ات تنگ است. جای خالی صدای گزارش فوتبال تو در هر مسابقه ای حس می شود. خواستم بنویسم که دلم می خواهد باز برگردی و امید بپاشی به زندگی مردمی که احساس می کنند در کوچکترین علاقه و سلیقه شان نقش ندارند. از روزی که حرف رفتنت بود غمگینم تا به امروز و با دیدن پست های افرادی مثل استاد محسن شمس که یادت را زنده می کنند دلم بیشتر میگیرد. دلم میگیرد که دیگر آهنگ رضا یزدانی که می گفت : نیستی بگی امشب 90 داره را باید خواند: هستی ولی دیگر 90 نیست. تو تنها کسی هستی که به جرئت می توانم بگویم کسی از تو متنفر نیست، مگر به نفعش نباشد که دوستت داشته باشد. چیزی نیست که بتواند خوبی و جای خالی تو را توصیف کند. هرچه بیشتر می نویسم کمتر احساس می کنم حق مطلب ادا شده است. به عبارتی: تو تمام آنچه هستی در این زمانه دوست دارم باشم و در نتیجه دوست دارم ادامه پیدا کنی. همین...</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Mon, 29 Nov 2021 11:47:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین سال قرن</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%B1%D9%86-ufv0wammcjph</link>
                <description>در آینه به خودش نگاه می­کرد. به صورتش، به چشم­هایش و به پوستش. دستی به روی لکه­های دور لب­هایش کشید که جای جوش­های کنده­شده بودند. ماسکش را که بغل آینه آویزان بود برداشت. می­دانست که این آخرین ماسکی است که هر روز به صورت می­زند، از خانه بیرون می­رود و وقتی برمی­گردد، آن را می­شورد تا خشک شود برای دفعه­ی بعد. در کل این دو سال از ماسک پارچه­ای استفاده می­کرد، مگر اینکه چاره­ای نداشت. حالا که اکثر مردم واکسن زده بودند، اوضاع مثل گذشته نبود، اما هنوز برای احتیاط ماسک می­زد. اواخر دی­ماه بود و با شروع سال جدید و یا شاید قرن جدید (اگر سال 1400 را سال آخر قرن بدانیم، چون بحث و کشمکش­های زیادی در این موضوع اتفاق افتاده­بود و در همین مسئله­ی جزئی نیز مردم دو فرقه شده­بودند، گروه 1399 و گروه 1400) قرنطینه و دوری گزیدن به خاطرات می پیوست، حداقل تا فاجعه­ی جهانی یا تاریخی بعدی. بقیه­ی کشورها خیلی زودتر این بحران را به دست تاریخ سپرده بودند. او حس خوبی داشت که جز آخرین همسفران این برگ از سرگذشت زمین است. او همیشه شادی جمعی را اولویت قرار می­داد و برای همین مطمئن بود اگر جز اولین نفراتی بود که واکسن می­زد، احساس آسودگی و خوشبختی نداشت. حالا این حس را داشت که همه از یک طوفان خارج شدند و او در را برای همه باز نگه­داشته­بود و حالا او جز پایان­بخش­های این بحران بزرگ بود. جز کسانی که وقتی واکسینه می­شدند، همه­ی مردم می­توانستند با خیال راحت در هوای آزاد نفس بکشند و بدون الکل زدن پفک و مرغ سوخاری بخورند و دست­هایشان را به تمام صورتشان بمالند. با خیال راحت جوان­ها را راهی خانه­ی بخت کنند و مسن­ها را راهی خانه­ی ابدی. و در نهایت دلتنگی­ها را با آغوش و بوسه، رفع کنند.حالا که آخرین ماسک را به صورت داشت و به سمت ماشین می­رفت، در افکار خودش غرق بود. طبق معمول همیشه که ذهنش نمی­توانست آرام بگیرد، دوباره در حال فلسفه­بافی بود. اینکه این بیماری و همزمان شدنش با آغاز قرن جدید می­توانست معنایی داشته­باشد، همان طور که احتمال داشت کاملا تصادفی و بی­معنا باشد. او دوست داشت معناها را پیدا کند و با نشانه­ها راه سعادت خود را بیابد. هرچند که هزاران معنای جمعی را در فضای مجازی خوانده­بود اما او به دنبال معنای شخصی بود. می­دانست که حالا که در این مدت مبتلا نشده و یا اگر مبتلا شده، ثابت­شده نیست، سهم بسیار کمی در این بحران دارد. انگار که چشیدن بار بحران، تا حد زیادی بر دوش او نبوده­است. نظرش در مورد قرن گذشته هم همین بود. او فقط بیست و پنج سال داشت. او در بخش کوچکی از این قرن زندگی کرده­بود و خستگی پایان قرن بر دوشش نبود. این افکار خنده­دار و عجیب بودند، اما به ذهنش می­آمدند.او دوست داشت که قرن جدید را متفاوت شروع کند. مثل تمام آرزوهای ناتمامی که برای شنبه­ها یا تحویل سال می­گذاریم. اما کلمه­ی قرن، اندازه­ی بزرگی داشت. او دوست نداشت که تغییرات و تصمیمات مثل همیشه باشد. در یکی دو سال اخیر تلاش­های زیادی کرده­بود تا دیگر فرزانه­ی گذشته نباشد. فرزانه­ی 98 و 99 و 1400 با فرزانه­ی سال­های قبل متفاوت باشد. شاید تغییرات آنقدر تدریجی بر تاروپود بدنش نشسته بود که متوجه بزرگی­شان نمی­شد. اگر می­خواست با خودش صادق باشد، دوست داشت که درآمد داشته­باشد و مستقل باشد، اما هنوز دانشجو بود. و مهم­تر دوست داشت که رابطه­ی عاطفی امنی پیدا کند و زندگی جدیدی با شریک و همراه مناسب بسازد. اوایل سال 99 کتابی خوانده بود که شبیه قانون جذب بود اما خیلی فضای مثبت اغراق­شده­ای نداشت. با تاثیری که از آن گرفته­بود، سعی کرده­بود خودش را در مسیر اتفاقاتی که دوست دارد قراردهد. با خانواده­اش به بازار رفته­بود و برای خانه­ی بعد از ازدواجش، خرید کرده­بود. برای چند روز یا چند هفته سعی کرده­بود وانمود کند گل­های روی ظروف و رنگ اجاق گاز و چند کیلویی­بودن ماشین لباس­شویی، برایش مهم است. سعی کرده­بود خودش را در خانه­ای تصور کند که متعلق به خودش و خانواده­ی جدیدش است. خانواده­ای که مثل یک بذر تازه، هیجان و انگیزه­ی زیادی برای رشد دارد. برای اولین بار وانمود کرده بود که دوست دارد لوازم آرایشی داشته­باشد. دوست دارد وقت بگذارد و به پوست خود کرم بزند و ابروهای خود را مرتب کند. او حس می­کرد در حال پوست­اندازی است و این کار را برای چیزی که می­خواست لازم می­دید.البته او فقط به این تلاش­ها اکتفا نکرد. او به دیدار پسرها و آدم­های جدید می­رفت و سعی می­کرد به دیگران فرصت دهد. اما هر فرصت و هر دیدار، ناامیدی گذشته را تشدید می کرد. او حرف آن ها را می شنید، اما در سبک زندگی خودش، معنا و جایگاهی نداشت و در نتیجه این دیدارها به جایی نمی رسید. یک روز هم بالاخره خبردار شد که شخص گذشته ی زندگیش، ازدواج کرده است. آخرین ضربه ی تبر به درخت امیدش برخورد کرد و او را وارد بخش جدیدی از زندگیش کرد که توانایی رویا ساختن نداشت. انگار باید تنهایی را باور می کرد و با آن مواجه می شد. ماه های زیادی برای هضم این قضیه نیاز داشت. اما بالاخره به این نتیجه رسید که تلاش هایش برای وانمود کردن چیزی که نیست، بیهوده بوده است. او نه لوازم آرایشی دوست داشت و نه رنگ وسایل خانه برایش مهم بود و نه خیلی چیزهای دیگر. او خودش بود به همین شکلی که بود و اگر از این مرزها فراتر می رفت، دیگر نمی توانست دوام بیاورد، چون همه چیز را بی معنی قلمداد می کرد.پس مثل همیشه سوار ماشین که شد، از پشت ماسک هم لبخند می زد و صدای موزیک را بلند کرد و با آن می خواند. گاهی هم روی فرمان ماشین، ضرب می گرفت. او خوب می دانست که در مسیر روبه­رو، روزهای زیادی خواهد بود که احساس ضعف و رنج و تنهایی، تمام وجودش را فلج کند. اما خوب هم می دانست که این بهترین راه زندگی کردن برای اوست.</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jun 2021 10:30:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استاد راهنما</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7-ckfrxk9crnfy</link>
                <description>من از آن آدم هایی هستم که با وسواس پیام های گوشی را چک می کنند. اما بیشتر اوقات میدانند که چیز مهمی نیست و شگفت زده نخواهند شد، اما همیشه امیدی دارند که پیام حاوی خبر خوبی باشد، یا کسی باشد که مدت ها منتظرش بودند.دیروز بالاخره این اتفاق افتاد، تلفنم صدایی کرد و من قفل را باز کردم. استاد راهنمای دوره ی ارشدم بود. از کار مقاله پرسید. بعد هم پرسید: دکترا خوش میگذره؟ من هم برای اولین بار احساس واقعیم را به او گفتم: استاد بدون شما که خوش نمیگذره. هیچ کس اندازه ی شما دلسوز نیست. استاد من مرد جوان متاهلی بود که از نظر احساسی گوشه گیر بود و حتی وقتی شوخی میکرد، جسارت نزدیک شدن به او را نداشتم. جسارت اینکه به او بگویم چقدر در زندگیم تاثیر داشته است.وقتی که فکر می کردم مکالمه تمام شده گفت: خیلی هم به درس نچسبی بقیه زندگی یادت بره.وای، از خجالت آب شدم، حس کردم به ازدواج و عشق و تشکیل زندگی اشاره می کند. نمی دانم چطور توصیفش کنم اما انگار قلبم روشن شد. انگار بذری در وجودم جوانه زد. کسی کیلومترها دورتر بدون اینکه ربط خاصی به من داشته باشد، نگران حالم است و به ریزه کاری ها هم توجه دارد. و من خوب میدانم با چه لحنی این جمله را نوشته. با همان لحن شوخ همیشگی که در کلاس حرف می زد.استاد من کسی شد که هر حرفی که جنبه ی شعار و کلیشه دارد، در مورد او برای من واقعیت دارد. فرشته ی نجات زندگی من و تنها کسی است که احساس می کنم برایش مهمم و همین طور که هستم برایم احترام قائل است.ارتباط های مقطعی زندگی، می توانند شفابخش باشند، اگر به قلب هم نفوذ کنیم. فکر می کنم من هم به قلب او نفوذ کردم و محبت من را احساس می کند. چون قلب مهربانش را پشت ظاهر گوشه گیرش کشف کردم و از رفتارهای کمی نامناسبش قضاوتش نکردم. من از برقراری رابطه ی خوب با او هیچ وقت ناامید نشدم.پیام دیروز او باعث شد باور کنم که نامرئی نشده ام و زنده ام.</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Mon, 10 May 2021 23:58:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خود عزیز و دوست داشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@zhr.mirzazadeh/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-udktr00tia38</link>
                <description>من در خانواده ای بزرگ شدم که برای درس خون بودن بسیار مورد تشویق قرار می گرفتم. حالا این تشویق دامنه ی زیادی از ویژگی ها رو که شاید افراد مستقیما بهشون اشاره نمی کنن (چون همه غرور دارن به هر حال) شامل میشد. تصور خودم این بود که هوش خوبی دارم، آدم با پشتکار و منظمی دارم و عشق به درس خوندن و یاد گرفتن و پیشرفت کردن، کاتالیزور ظهور همه ی اون خوبی ها بود. خب قطعا همه ی ما در یک سری چیزا تشویق میشیم و در یک سری چیز سرزنش. تعداد بچه های بدشانسی که توی همه چیز سرزنش و سرکوب میشن و بچه های در ظاهر خوش شانس واقعا بدشانسی که برای همه چیز تشویق میشن یا حداقل چیز بدی بهشون گفته نمیشه خیلی کمه. اما تفاوتی که بین ما هست به دلیل میزان تشویق یا سرزنشی که دریافت می کنیم نیست. تفاوت اصلی در پیام نهفته ی این اظهارنظرها هست. اینکه آیا من فقط دارم تو رو توصیف می کنم و ویژگی یا دستاورد تو شرط دوست داشتن من نیست یا اینکه من دوستت دارم چون دستاورد داری. تفکر مشروط که بیشتر هم از سمت والدین برای ما تاثیرگذار هست، باعث میشه اون سرزنش چماقی بشه توی سر خودمون و اون تشویق چماقی بشه توی سر دیگران. همه ی ما توی بعضی موقعیت ها خودشیفته و جسور هستیم و توی بعضی موقعیت ها بی اعتماد به نفس و ترسو. اما وقتی وارد جامعه میشیم، میبینیم که ما نه توی هیچ چیزی بدترین هستیم نه بهترین و در نتیجه اگر دوست داشتن کسی واقعا به این چیزها بستگی داشته باشه، یه روزی بهتر از ما رو پیدا میکنه و عشقش رو به اون میده. پس اینکه ما چقدر آدم ها رو دوست داریم، اون عشق عمیق و قلبی، ربطی به ویژگی های شخصیتی اونا و موقعیت اونا در اجتماع نداره. اما به رفتاری که با ما دارن بستگی داره. متقابلا هم همین فرضیه وجود داره. من جدیدا دارم روی نیازهای خودشیفتگیم به شدت کار می کنم. وارد یکی دو تا دوره ی آموزشی شدم و دارم میپذیرم که قرار نیست حتی توی علم که تمام تلاشت رو می کنی و خیلی هم بلدی، از بقیه بهتر باشی. قطعا معلم های بهتر از تو، روانشناس های بهتر از تو و نویسنده های بهتر از تو وجود دارند. وقتی که جلوی مراجع یا دانش آموز نشستی، خودت رو با زندگی شخصی اون درگیر کن نه با بهتر شدن از بقیه ی کسانی که هم رده ی تو هستن. اگر به خودت انتقادی داری، درستش کن، ولی بدون که آدم ها قرار نیست تصویرشون از تو شبیه ذهنیت خودت باشه. چون ذهنیت دو پاره ی گاهی حق به جانب و گاهی قربانی پندار تو، اطلاعات رو از فیلتر اشتباهی رد میکنه. اینکه من بهترین نیستم، دلیل بر اینکه دوست داشتنی نیستم یا نمی تونم موفق باشم نیست. به قول دکتر مجتبی شکوری: دلیل بر اینه که قد و قواره ی زندگی و آرزوهای من اینه. اگر رسیدیم که چه بهتر اگر نه که باید بپذیریم. باید راهی رو کشف کنم که زهرای واقعی رو به نقطه ی تعالی برسونه. نه زهرای توی ذهنم که همه ی مهارت ها رو داره. ما علاوه بر نقاط ضعفمون باید روی نقاط قوتمون هم کار کنیم. نیازهای خودشیفتگی همون قدر خطرناک هستند که نبود اعتماد به نفس. جفتش باعث میشه انتقاد نپذیریم، لذت نبریم، رشد نکنیم و در نتیجه، زندگی به معنای واقعی رو تجربه نکرده باشیم.</description>
                <category>Zahra Mirzazadeh</category>
                <author>Zahra Mirzazadeh</author>
                <pubDate>Fri, 23 Apr 2021 15:04:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>