<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زیبا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zi62ba</link>
        <description>کارآفرینی که به تازگی کارمند شده 
سینگل مام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 00:59:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>زیبا</title>
            <link>https://virgool.io/@zi62ba</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماییم و نوای بی نوایی</title>
                <link>https://virgool.io/@zi62ba/%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-hpet9gytlepm</link>
                <description>سلام از 5 شنبهچه خوبه این 5 شنبه هاتا میای و یه چای میخوری و یه نامه میزنی تموم میشهتازه خیرات هم برامون میارن.امروز دو نوع بستنی داشتیم ، سنتی و صنعتیمن سنتی و انتخاب کردم .امروز برای دختر وقت گرفتم که بریم ناخن هاش و خوشگل موشگل کنه . ادرسش و از یکی از همکارا گرفتم .باید براش اسنپ بگیرم بیاد اینجا و با هم بریم.چون وقتمون ساعت 1 هست لذا بنده دارم اضافه کاری میکنم و با منشی مون حرف میزنیم</description>
                <category>زیبا</category>
                <author>زیبا</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 12:30:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی منشوریست در حرکت دوّار...</title>
                <link>https://virgool.io/@zi62ba/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%91%D8%A7%D8%B1-ur9tn97zsxdn</link>
                <description>سلام از چهارشنبهچقدر زود روزها میگذره .دوست ندارم اینقدر زود میگذرهدوست داشتم مثل فروردین میگذشت.طولانی و کش داااارهمه ی روزها رو مزه مزه میکردیم ، زندگی میکردیمدلم میخواد سرعت روزها کم بشه.بگذریم ...امروز یکساعت برق رفت ، ساعت 3تا4تقریبا همه ی مدیرها رفتن ولی خب اعتقاد داشتن ما گرممون نیست و باید بمونیم.دیشب یه خبر خوب شنیدم از برادرم.قربون خدا برم من فقطکافیه ازش بخوای .کافیه همه چی و بسپری به خودش .یه جوری میسازه که دهنت باز میمونهقرص آهن و آوردم شرکت.تو خونه یادم میره بخورم.حس میکنم دوباره کم خونیم داره خودنمایی میکنهصبح ها دارم با زور از رختخواب جدا میشم .و انرژیم خیلی کمهاز دیشب شروع کردم و اوشین و دارم میبینم .اصلا هنگ بودما .اون سالها که میدیدم خیلی بچه بودم از اوشین فقط کوفته برنجی و بستن بچه ها به کمرشون و کیمونو و برف و درهای کشویی و تو پیاله چای خوردنشون یادم بود.اصلا این دیالوگها رو یادم نبود.البته که قطعا تاثیر خودش و تو روح و روان ما گذاشته .چالش جدید گذاشتم برای خودم که صبح ها دیگه حتما 8 و 30 ساعت بزنم.نمیخوام روال بشه.فردا هم تعطیل نیستیم.جمع کنم برم خونه دیگه</description>
                <category>زیبا</category>
                <author>زیبا</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2024 17:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلاح کار کجا و من و خراب کجا</title>
                <link>https://virgool.io/@zi62ba/%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-jbfloxfouaqz</link>
                <description>سلام از سه شنبه ی وسط تابستونسه شنبه ی گرمِ سال شایدم گرمترین سه شنبه ی سالدیشب اون سفارش قدیمی و شروع کردم . یه ظرف چوبی سه طبقه استو میخواد یه جوری رنگ کنم که شبیه ظرف سیلور بشه .دیشب دختر ویس خانومه رو شنیده ، میگه خب چه کاریه مامان میرفت ظرف سیلور میخرید.این قشنگیش به چوبی بودنشهخدایی هم راست میگه دیگه بچه .یه ظرف چوبی عین همین هم داده که طرح چوب بشه.باز اون خوب میشه.نصف کاراش و کردم و امشب ورق نقره میزنم و تامام .هنوز البالوها لای شکر موندن و هنوز وقت نکردم بزارم مربا بشن.هر وقت در یخچال و باز میکنم یه دونه ازش برمیدارم .واقعا خوشمزه سامروز مدیرعاملمون اومده با دوتا هندونه ی خیلیییییی بزرگ.خیلی بزرگااااو یه خربزه ی بزرگمعمولا اول هفته ها از باغشون سیب و زردالو و.... میارن حالا نمیدونم اینو از کجا اوردن .خیلی هم خوب و شیرین بود.این چهارمین هندونه ی شیرینی هست که امسال میخورم.و حدود 10-12 تا هندونه بدمزه خریدم و به سطل زباله منتقل کردم.امروز وقت گرفته بودم برم برای بوتاکس ، چون خیلی گرمه و خسته م زنگ زدم و کنسل کردم.امروز معرفی نامه دادن که برم برای طب کار .باید ناشتا باشم و برم .ببینم اگه بشه فردا برم خوبه.اینقدر خوابم میاد یعنی فقط منتظرم ساعت 5 بشه و برم خونه.کم کم داه روزها برام کوتاه تر میشه اوایل این 8 ساعت برام 18 ساعت میکذشت ولی الان یهو میبینم ساعت 4 شده.رو غزل دوم حافظ موندم .همش بیتها رو بالا و پایین میگم.زهرا زنگ زد و گفت که فردا شب احتمالا میاد خونه ی من .باید بهش بگم اخر هفته ها برنامه ریزی کنه و بیاد .من وسط هفته میخوام زود بخوابم لامصبخوابم میادددد </description>
                <category>زیبا</category>
                <author>زیبا</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 16:38:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زیبا به زیبا 1</title>
                <link>https://virgool.io/@zi62ba/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-1-xjbp48mg962l</link>
                <description>سلام از زیبا به زیبا- بگو حالت چطوره؟- خوبم ، آرومم- دیگه خسته نیستی؟- چرا هستم.هنوز دلم میخواد یه روز صبح هر وقت دلم خواست بیدار بشم.- حواست به خودت هست قشنگم؟- اره .فقط وقتم کمه- دوست داری چه کارایی بکنی؟- دوباره مراقبه و مدیت کنم ، یوگا کنم، ورزش کنم- چرا نمیکنی؟- وقت نمیکنم.وقتی میرسم خونه اینقدر خسته م که انرژی هیچ کاری و ندارم .با زور یه کم جمع و جور میکنم و تا میرم رو تخت خوابم میبره- قرص آهن و مکملهات و مرتب میخوری؟- نه- میدونی که میتونه کمک کنه که خواب و خستگیت کمتر بشه؟- اره- پس از امروز حتما باید قرص هات و بخوری .- قبول- چند روز که بگذره انرژیت بیشتر میشه .- اره میدونم- دوستت دارم- من بیشتر</description>
                <category>زیبا</category>
                <author>زیبا</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 16:53:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که عشق آسان نمود اول</title>
                <link>https://virgool.io/@zi62ba/%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-ivccqzxeoirw</link>
                <description>سلام از یکشنبه ی وسطای مرداددیشب که رسیدم خونه از خستگی نابود بودم و بیهوش شدم تا خود صبح ، یعنی کوچکترین تکونی هم نخوردمیه بار بیدار شدم و دیدم که ساعت 5 صبحه، چرخیدم و دوباره خوابیدم تا 7دوش گرفتم و سرراه پنیر گرفتم .یه مدل پنیر جدید گرفتم ، پنیر کره ای!!!نون تست هم دیشب از سحر گرفته بودیم .امروز ناهار ندارم و کل روز باید صبحونه بخورم .پنیر کره ای با نون تست و نون سنگگ دورو کنجدیباید یه فکری برای ناهار و شام بکنم.دیروز فریدون رفت و کولر رو هم درست کرد.زنگ زدم میگه چرا کار نمیکرد ؟میگه یاتاقان زده بود!!میگم یعنی چی؟میگه موتورش سالمه فقط یاتاقان زده که درستش کردم.گفتم یعنی قطعه هم خریدی میگه ارهیاتاقان مگه مال ماشین نبود؟ فکر کنم اینم منو پیدا کردهبه البالوی تو یخچال فکر میکنم.کاش بشه امشب هسته ی همه رو دربیارم و بزارم تو یخچالپرده ی اتاق دخترم اطو کنم و بدم خودش بزنهباید برم سراغ سفارش هایی که دارم.خدایی تا اخر هفته بتونم تحویل بدم.تصمیم گرفتم از امروز شعر حفظ کنم.همیشه دلم میخواست مثل قدیمها شعر بخونم و حفظ کنمو از اونجاییکه چند روز بود هی داشتم فکر میکردم که کدوم شاعر و انتخاب کنم و .... لذا بر وسواس فکری غلبه کردم و حافظ و انتخاب کردم .چون کم و بیش هم به گوشم خورده راحتتر پیش میره .امروز غزل 1 حفظ شد</description>
                <category>زیبا</category>
                <author>زیبا</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 15:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام من به تو یار قدیمی...</title>
                <link>https://virgool.io/@zi62ba/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-cifokujfba0z</link>
                <description>سلام از شنبهامروز ترکیب عجیبی از خستگی و گرما و زود گذشتن ساعت داره اتفاق میفته.دیشب ساعت 12 رسیدم خونه.حدود 5 ساعت تو ترافیک بودم و پای چپم داشت بهم فحش میداد.دخترک از دیروز حال گوارشش خوب نیست.بردمش دکتر آمپول و سرم و دارو داده بهش.بمحض رسیدن به خونه کولر و روشن کردم ولی روشن نشد.چند بار هی دکمه هاش و بالا و پایین کردم ولی خبری نبود.خدایی تلاشم خوب بود و نمیخواستم قبول کنم که کولر کار نمیکنه.دیروز غروب طی یه حرکت جوگیرانه با مامانم رفتم یه سبد بزرگ آلبالو گرفتم.یعنی مامانم تو خرید از خودم جوگیرتره خدایی.بعد تو راه هی فکر میکردیم این همه آلبالو رو من کی هسته دربیارم و کی مربا کنم؟؟امروز رفتم نون سنگگ تازه بردارم نمیدونم چرا یه لحظه خون به مغزم نرسید و خشک ترین و ضخیمترین قسمت نون و برداشتم.قشنگ انگار مال دوهفته پیشه.امروز بعد شرکت یه دیت جالب دارم.که خودم با قدرت ذهنم باعث شدم تا طرف بعد دوماه بهم زنگ بزنه و امروز بخواد بیاد دنبالم.خلاصه که چیه این قدرت ذهن؟؟چیه این آدمیزاد...</description>
                <category>زیبا</category>
                <author>زیبا</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 15:19:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@zi62ba/%D9%88-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ga3xytlkwr35</link>
                <description>سلام از چهارشنبه ی خنک مرداددیروز بعد شرکت رفتم برای ترمیم ناخن هام . و خب بله بدترین تجربه ی عمرمو داشتم .یعنی یه چیز داغونی شد که نگو .حالا دونه دونه خودم تذکر دادما ولی دیگه آخرش خودمم خسته شدم.گفتم ولش کن بزار هر غلطی میخواد بکنه ...دختر 23 ساله ای بود که چندساله اومدن تهران و قبلا کرمان زندگی میکرده. یه خواهر و یه برادر داشت.دوتا گوشش هم سمعک داشت و من تمام مدت یا به گندی که داشت روی ناخنام میزد فکر میکردم یا به اینکه کسایی که سمعک دارن نمیتونن از هدفون مثل ما استفاده کنن.از هانی بال 4 تا پای سیب گرفتم که مورد رضایت دختر قرارگرفت و انصافا مقبول هم بود.دیشب بالاخره تونستیم تی وی و افتتاح کنیم و نشستیم با دختر قسمت 4 جوکر و دیدیم.از چیدمان فرشها اصلا راضی نیستم یه حال خیلی بدی دارهیعنی یه حالت بلاتکلیفی داره ، هی میخوام جاشون و تغییر بدم ولی هی بد و بدتر میشه ...باید دیگه بهش توجه نکنمامشب مامان میاد خونه ی ما که صبح زود بریم و ماشین و به عمو تحویل بدم.از الان تک تک غرهایی که مامان  میزنه رو حفظم.اولین مرخصیمم گرفتم ،مدیرمون یاداوری کرد 5شنبه ها کوتاهه تایم کاری ولی یه روز حساب میشه ، گفتم درجریانم ولی مجبورم.ساعت 6 باید برم لاستیکهای جلو رو عوض کنم.از قبل تولدم رسیده لاستیکها و من هنوز نبردم عوض کنم و کلی جا گرفته تو انباری.بیشتری از 20 دفعه فقط درآوردم یه وسیله جابجا کردم و دوباره گذاشتم تو انباری.امروز 4 کف دست نون سنگگ و به 6 کف دست تبدیل کردم و لذا دیگه ناهار نخوردم.این روزا بچه های مالی ساعت 6 میان و از این ور هم زودتر میرن خونه و دیگه ساعت 3 به بعد خیلی سوت و کور میشه اینجا.یکی از دوستانم که مدیر یه شرکت خیلی خفن و کار درست هست دو هفته هست که برای سفر کاری ایران نیست.گهگاهی یه پیامی میدادیم به هم و امروز گفت لازمه درمورد شرکتش با من مشورت کنه.قبلا هم از این نوع مشاوره ها داشتیم.خیلی خیلی باشخصیته این آدم.در هر شرایطی فکر کارمنداش هم هست. و من همش باید حق و حقوق کارفرما رو بهش یاداوری کنم.یعنی ی چیزی میگم و یه چیزی میشنوید.چند روزه افتاده تو سرم که جارو شارژی بگیرم.هر روز کلی توی سایتها و دیوار و ... میگردم و بعد میگم حالا بزار فردا انتخاب میکنم.البته اینکه موجودی حسابمم کمه بی تاثیر نیست.دلم یه پول خیلی قلنبه میخوادیه سری محصول پوستی باید بگیرم.فکر کنم یکماهه فقط یه دور چشم میزنم و یه ضدآفتاب و دیگر هیچ.حتی شامپو هم ندارم و رفتم سراغ شامپو هتلی هایی که داشتم.در این حد خرابِ اوضاع...خلاصه که خیلی از این ور بوم افتادم.این بی حوصلگی خیلی داره کار دستم میده.من قبلا هر رووووز خودمو وزن میکردم الان تو این خونه هنوز ترازو رو از توی جعبه درنیاوردم بیرون.امروز دکمه ی مانتوم رو که بستم حس کردم یه کم تنگ شده روی شکمش.خدا رحم کنه بهم .اصلا حوصله ی اضافه وزن بیشتر از این و ندارم.چای آخر و بخورم و برم خونه...</description>
                <category>زیبا</category>
                <author>زیبا</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 16:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید دل رو به دریا داد</title>
                <link>https://virgool.io/@zi62ba/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%84-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-cjd94rymedcn</link>
                <description>سلام از سه شنبه ی خنک مردادماهسه شنبه ای که ادایی شده و ادای پاییز و درمیاره و خب راضی ام ازشامروز صبح مدیرمالیمون منو دید و گفت اگه من یه روز ببینم که فلانی میخنده (منو میگفت) برای همتون بستنی میگیرم.همون موقع من خندیدم و یکی دونفر که اونجا بودن گفتن ااا خانم فلانی خندید...خلاصه که بعد ناهار دیدم یکی از بچه های مالی با 40-50 تا بستنی اومد و رفت پیش مدیرمالی .بعد اومد و اول به من تعارف کردکلی روزم و ساختبعد جالبه روز اول کاریم من فکر کردم این از من خوشش نمیاددو روز گذشت و دیدم بنده ی خدا خیلی هوای همه رو داره و آدم خوبیه.ناراحتم از اینکه سریع قضاوتش کردم.واقعا چیه این آدمیزاد آخه؟؟هی ادعامون میشه که من میفهمم و حسم قویه و ....آخرش هم میفهمی که هیچی نمیفهمی...اینجا هر روز ظهر اسنپ برامون نون سنگگ تازه میاره.و من عنان از دست میدم و میرم 4 تا کف دست نون تازه برای خودم برمیدارم. رسما به دوران نون خالی خوری برگشتم .یعنی میتونم یکسال لب به پلو نزنم ولی امان از نون ...نون تازه ...با بدبختی گشتم و یه سالن برای ناخن نزدیک اینجا پیدا کردم.قدرت خدا ده تا سالن نزدیک اینجا و خونه زنگ زدم و هیچکدوم وقت نداشتن. امیدوارم پر روزی باشن همشون.باید یکی هم بگم بیام آیفون خونه رو درست کنه.فردا هم برم لاستیکهای ماشین و عوض کنم.5شنبه رو هم مرخصی گرفتم که برم ماشین و ببرم تعمیرگاه،جمعه هم سالگرد دایی جان هست و باید از 5شنبه بریم اونجا .یکساله که میخوام لاک قرمز بزنم و نمیشه .دقیقا از پارسال همین موقع که داییم فوت کرد. دوماه بعدش بابا فوت کرد و دیگه تا مدتها اصلا دلم هیچی نمیخواست .یعنی هربار یه چیزی شده که نشده.دفعه قبل دیگه رفتم و گفتم این بار میخوام لاک قرمز بزنم، با فایزه رفته بودم .گفت مگه نمیخوای بری برای مصاحبه؟ گفتم اره .گفت فرنچ کن .درست میگفت ولی حرص خوردم.برم ببینم بجز قرمز چه رنگی و انتخاب میکنم.</description>
                <category>زیبا</category>
                <author>زیبا</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 17:07:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منو سر لج ننداز ...</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%B3%D8%B1-%D9%84%D8%AC-%D9%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-qsgdbjrp9qcg</link>
                <description>سلام از خنک ترین روز مردادامروز صبح که از خونه اومدم بیرون و به آدمها توجه کردم ، دیدم یا پیرزن پیرمردها بیرونن یا جوونها که دارن میرن سرکار...پیرمردها رو که میبینم عمیقااا دلم برای بابام تنگ میشه.هفته ی پیش دختر و بردم ارتودنسی بالاخره.جمعه رفتیم پیش مامانم و تا دندونهای دختر و دید کلی ذوق کرد و گفت مبااارکه و درجا گریه کرد و رو به عکس بابام گفت آقاجون بالاخره دختر و برد ارتودنسی ...خودمم از اون روز همش به این فکر میکنم که چقدر بابام غصه میخورد و هر بار میگفت چرا اینو نمیبری دندوناش و سیم کشی کنی .یادم میفته و دلم تنگ میشه.اولین باری که اومدم این شرکت و برای مصاحبه مدیرعاملمون رو دیدم قشنگ حس پدرانه رو ازش گرفتم.همونقدر مهربون و جدی و کاریزماتیک و خوش صحبتشاید دلیل اصلی اینکه پیشنهاد حقوق بالاتر شرکت دیگه و رد کردم و اومدم اینجا هم همین بود.یه حسی بین پدرم و عموم و میگیرم ازش.امروز خیلی کارم کم بود اینجا.خوابمم گرفته ، پرخوری هم میکنم.از دیشب فکرم درگیره . بهانه ی جدید پیدا کردم برای مشاوره و تراپی. اینکه چرا دیگه حوصله ی هیچ رابطه ای رو ندارم.تصمیم گرفتم یه کم صبر کنم و فعلا بزارم پای قرص های هورمونی که دارم میخورم و خستگی ماه اول کارمندی .یکی دوهفته هم به خودم زمان میدم تا دارومم تموم بشه و هم یه کم به روال کارمندی عادت کنم.تا اطلاع ثانوی حوصله ی خودمم ندارم .تامام</description>
                <category>زیبا</category>
                <author>زیبا</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2024 17:02:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در تاخیر آفات است...</title>
                <link>https://virgool.io/@zi62ba/%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zbvan7fxqru8</link>
                <description>سلام از گرمترین روز تابستونامروز حالم خوبه.هیجان دارم .با اینکه صبح خواب موندم و نیم ساعت دیر رسیدم سرکار ولی حرصی نشدم .یعنی خیلی یهویی از خواب پریدم و دیدم ساعت 8 و 11 دقیقه س. میتونست این اتفاق برای من ساعت 10 بیفته مثلا. لذا خداروشکر کردم و با نیم ساعت تاخیر رسیدم شرکت.برای من که بعد از مدتها کارمند شدم و تازه وارد هفته ی سوم کاریم شدم خیلی هم چیز عجیبی نیست.الان بیدار شدن صبح ها برام راحتتره تا خستگی عصرها.یعنی وقتی خونه میرسم رسما دیگه هیچ کاری نمیتونم بکنم.انرژیم صفر میشه و بشدت خسته م .چند روزه اول و پیاده برگشتم خونه ، بعد دیدم نیمه جانی هم که برام مونده تو همون پیاده روی ساعت 5 از دست میدم، لذا تا پایان گرمای ناجوانمردانه پیاده روی مسیر برگشت کنسله.دیروز ساعت 6 خوابیدم تا 9 ، خیلی خوب بود بیدار که شدم حسابی سرحال بودم و کلی به کارای خونه رسیدم .یه کم امیدوار شدم که نههه زندگی کارمندی میتونه  اونقدرا هم عذاب اور نباشه.خلاصه امیددارم که تو دوهفته ی آینده رو روال بیفتم و بتونم به امورات جاری زندگیم هم رسیدگی کنم.قول یه مهمونی دادم به برو بچه ها ، باید اون و راه بندازم.خورده کاریای خونه رو تموم کنم . چندتا سفارش دارم باید آماده کنم.یکیش و قبل عید سفارش داده!! گفته بود یعنی ملتمسانه گفته بود که تا اخر تیر تحویل بدم و گفتم حتماااااهنوز دست هم نزدم بهشدیشب یه کم کارای خونه رو کردم و خیلی بهتر شد اوضاع .امروز یه جارو و طی بکشم و بقیه ی فرشها رو پهن کنم خیالم راحت میشه.میمونه یه کم خنزر پنزر که باید جا بدم و یه سری قرتی گری و دکوری مکوری چیدن.دو سال بود که دلم روتختی خوشگل میخواست.دوبار با مامانم رفتیم تا پرده ها رو بدیم اندازه کنن ، تو همونن فاصله میچرخیدیم تو مغازه ها و روتختی میدیدیم برای من .دفعه اول چند تا دیدیم ولی هم گرون بود و من اونقدر پول نداشتم هم اونجوری که دلم میخواست خوشگل نبودن. اما دفعه دوم دل دادیم و مامانمم یه اشاره ای کرد که من برات میگیرم برای تولدت، گفتم نه بابا شما که پول دادی و ... ولی ته دلم کلی ذوق زده بودمخلاصه که پیدا شد آن دلبر و ما خریدیمش.ولی حالا دلم نمیاد پهنش کنم.میخوام همه جا مرتب بشه بعد پهنش کنم.از خوشگلیش نگم ، یه طرفش یه صورتی چرک خیلی دلبره و یه طرفش گلهای شاخ و برگ دار با زمینه سفید.کاور تشکش هم از پارچه ی گلداره.دلم میخواد برم یه کاور ساده هم بگیرم براش.خیلی دوستش دارما خیلیکلا اتاق خواب و تخت و لباس خواب و بالش و روتختی و هرچیزی که مربوط به خواب میشه رو خیلی دوست دارم.برای همین هم جای خوابم که عوض بشه خوابم نمیبره.درسته که توی مسافرت و ... سخته ، ولی من همینم دوست دارم. حس تعلق به اون یه تیکه ی دنیا که فقط همونجا راحت خوابم میبره. مثل یه آغوش امنه برام .به حول و قوه ی الهی ساعت کاری تموم شد.پیش به سوی خونه ....</description>
                <category>زیبا</category>
                <author>زیبا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 15:24:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر هستی که بسم الله...</title>
                <link>https://virgool.io/@zi62ba/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-vt9t4uroj46u</link>
                <description>سلامبعد از مدتها میخوام بنویسممیخوام هر روز بنویسم و این طلسم ننوشتن و بشکنم.قاعدتا نوشته هام موضوع خاصی نداره . گفتگوهای درونی ، نشخوارهای ذهنی و روزمرگی هام میشه موضوع نوشته ام .چند روز پیش داشتم نوشته های سالهای قبل خودمو میخوندم ، دیدم توی همه ی نوشته هام دغدغه ی خواب و چاقی و خسته بودن داشتمجالب بود برام واقعاببینم الان چقدر این موضوعات توی ناخودآگاهم هستخب اسم من زیباست.به تازگی 40 سالگی رو پشت سر گذاشتم .سالها بود که منتظر 40 سالگی بودم و میگفتم 40 سالگی نقطه عطف زندگی هر آدمه.خلاصه که رسید و گذشت و  چه سخت گذشت برام.تا روز آخر منتظر دریافت هدیه ی 40 سالگی بودم .همش فکر میکردم تولد امسالم و کنار کی و چه جوری جشن میگیرم؟ به چی و کجا رسیدم ؟چه تغییر و آگاهی بزرگی توی زندگیم اتفاق افتاده؟و شاید جالب باشه که بدونید فقط دوتا تماس تلفنی و تعدادی پیام تبریک داشتم .فقط دخترک (جوجه) شب تولدم منو شام برد بیرون و تنها هدیه رو هم خودش بهم داد.البته چند روز بعد از مامانم هدیه ی تولد گرفتم.چند روز بعدترش هم از یه دوست هدیه ی تولد گرفتم.وبا اینکه سه هفته از تولدم گذشته، یه وعده ی تولد دارم که هنوز عملی نشده .روز تولدم خیلی حالم خوب بود.یه شادی عمیق درونی داشتم .خوشحاااالرفتم ارایشگاه و یه کم قرتی بازی کردم.رفتم برای مصاحبه کاری ، با دختر وقت گذروندم و راضی بودمتاااا آخر شب...که یهو بغضم ترکید و های های گریه کردمچیه این آدمیزاد آخه؟چیه این شب ؟</description>
                <category>زیبا</category>
                <author>زیبا</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2024 17:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>