<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زیبا حیدری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zibaheidari</link>
        <description>یک نویسنده‌ی محتوا که در اینجا از روایت‌ها، تجربه‌ها، داستان‌ها و خواندنی‌هایش می‌نویسد...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:36:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/39783/avatar/MVyNq6.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زیبا حیدری</title>
            <link>https://virgool.io/@zibaheidari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک ازدواج نامتعارف؛ از مجموعه داستان «بدنساز تنها»</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%86%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-upds48kvyyhe</link>
                <description>یوکیکو موتویا داستان «یک ازدواج نامتعارف» را با این جمله‌ی درگیرکننده شروع می‌کند:«یک روز فهمیدم که دارم دقیقاً شبیه شوهرم می‌شوم».سَن، زنی است که بعد از چهار سال زندگی مشترک به خودش می‌آید و می‌بیند با کسی ازدواج کرده که دیگر برایش آشنا نیست؛ مردی با شخصیت و ظاهری عجیب. اما مسئله فقط این نیست، او دارد شبیه شوهرش می‌شود. شبیه کسی که برایش آشنا نیست!این دغدغه‌ی فکریِ زن به موازات ماجراهای دیگری ادامه پیدا می‌کند؛ کیتایی همسایه‌ی سن، گرفتار دردسرهای گربه‌اش، سانشو است. گربه‌ای که تمام خانه را به ادرارش مزین کرده و هیچ راه درمانی هم برایش پیدا نمی‌شود. از آن ‌طرف، رابطه‌ی سنتا، برادر سن با دختری به اسم هاکونی در جریان است و با اینکه عمر رابطه‌ی آن‌ها از مدت‌زمان ازدواج‌ سن و شوهرش بیشتر است، احساس نمی‌کنند که شبیه یکدیگر شده‌اند.حتی سن هم چنین فکری نمی‌کند. سنتا نظرش را در مورد این قضیه به شکل مبهمی ابراز می‌کند و می‌گوید: «حتماً ازدواج با همین‌جوری زندگی کردن فرق داره». هاکونی نیز چندان برای ازدواج عجله ندارد، چون معتقد است:«ازدواج به معنی اینه که تموم وجود طرف رو قورت بدی، هم خصوصیات بدش رو و هم خصوصیات خوبش رو»و بعد داستان «توپ مار» را تعریف می‌کند.او از مارهایی می‌گوید که از دُم یکدیگر شروع به خوردن هم می‌کنند و تا جایی به بلعیدن یکدیگر ادامه می‌دهند که به شکل یک توپ می‌شوند. در آخر هم کامل همدیگر را قورت می‌دهند و محو می‌شوند.سن با خودش فکر می‌کند، شوهرش مشتاق است تا با او یک توپ مار بسازد. او آمیزش‌شان را هم با توصیف درخشانی به فرایند توپی شدن مارها تشبیه می‌کند. توصیفی که با این جملات درخشان‌تر به پایان می‌رسد:«بعد خودم تنم را به او خوراندم. به‌نظر می‌رسید چنان از خوردن من لذت می‌برد که احساسش به من هم سرایت پیدا کردند و احساس کردم دارم خودم را می‌چشم».این فرایند در زندگی سن و شوهرش به شکل‌های دیگری نمود پیدا می‌کند و به‌نظر می‌رسد علی‌رغم مقاومت سن، کنترل آن دارد از دستش خارج می‌شود. تا اینکه سن تصمیم می‌گیرد به کیتایی کمک کند تا سانشو را در کوه رها کند، درست مثل کاری که در نهایت خودش با گل صدتومانی کوهی‌ای می‌کند که شوهرش است.سن توی رابطه با مردان، خودش را می‌بازد و می‌گذارد علایق و رفتارهای مرد، جایگزین علایق و رفتارهای خودش شوند. چنان‌که خودش هم اعتراف می‌کند: «مردها مثل مواد معدنی کود گلدان از ریشه‌هایم داخل می‌شوند و هر بار با شخص جدیدی آشنا می‌شدم، دوباره کاشته می‌شدم.»حالا بعد از ازدواج می‌بیند چیزی از خودش ندارد و مارهای قبلی تمام وجودش را بلعیده‌اند، و از خودش می‌پرسد برای همین نیست که برایش مهم نیست با چنین شوهری یا درواقع چیزی شبیه به شوهر زندگی کند؟اما به‌نظر می‌رسد این چیز شوهرمانند هم دارد به درون سن رسوخ می‌کند و با تمام وجود می‌خواهد لنگه‌ی دیگری از خودش را در وجود سن قالب‌گیری کند.کیتایی می‌گوید: «کی فکرش رو می‌کنه ادرار گربه انقدر دردسرساز بشه و آدم رو مستأصل کنه؟»و خب چه کسی فکر می‌کند ازدواج به چنین پروسه‌ی عجیبی تبدیل شود؟ ازدواج طلسم است؟ ازدواج از نظر ماهیت چه فرقی با همین‌جوری زندگی کردن دارد؟ چرا سنتا فکر می‌کند، این‌ها با هم فرق دارند؟شوهر کیتایی به سن می‌گوید داری شبیه شوهرت می‌شوی، قبلاً بیشتر شبیه انسان بودی و پیشنهاد می‌دهد که موقع خواب چیزی بین خودش و شوهرش بگذارد تا بیش از این، روند شبیه شدن، پیش نرود. سن تصمیم می‌گیرد قیام کند اما با حربه‌ی تازه‌ی شوهرش به دام می‌افتد و دوباره خودش را می‌بازد. پس تسلیم می‌شود و می‌پذیرد که شبیه شدن به شوهر چندان هم بد نیست.این روند تا جایی ادامه پیدا می‌کند که سن می‌شود شوهرش و شوهرش می‌شود سن! و این یعنی قدرت تحقیر کردن هم در وجود سن قویاً رشد پیدا کرده است. شوهرش مشغول خانه‌داری‌ست و سن لم داده روی کاناپه و درحالی‌که دارد تلویزیون تماشا می‌کند، ویسکی می‌خورد.حرف‌های ساده‌شان کم‌کم به مجادله می‌کشد، سن شروع می‌کند به تحقیر شوهرش. مرد عصبی می‌شود و کم‌کم تغییر شکل می‌دهد و ناگهان می‌ترکد، نه به معنای استعاری بلکه کاملاً واقعی می‌ترکد و تکه‌هایش این طرف و آن طرف پخش می‌شود. انفجار شوهر همانا و تبدیل شدنش به یک گل صدتومانی هم همان.خب چه کسی فکر می‌کرد این مرد مزخرف خیکی می‌تواند تبدیل به گل شود؟خود سن هم همین نظر را دارد و اعتراف می‌کند: « تأهل چیز عجیبی بود، با اینکه ما در چنین فاصله‌ی کوتاهی در کنار هم زندگی می‌کردیم و روز و شب را با هم می‌گذراندیم، در مورد این که شوهرم دلش می‌خواست، یک شکوفه صدتومانی کوهی باشد، هیچ آگاهی‌ای نداشتم» و به گمانم تمام ازدواج‌ها در نوع خود می‌توانند عجیب و نامتعارف‌ باشند.</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 19:58:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شغلِ نامرئیِ خانه‌داری</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%D8%B4%D8%BA%D9%84%D9%90-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-denhzkfukynd</link>
                <description>امروز مامان خانه نبود و من مثل یک زنِ خانه‌دارِ همه‌چیزتمام، شستم و پختم و باز هم شستم.اول خمیر را آماده کردم برای نان سیر، بعد تا خمیر ور بیاید ظرف‌های ناهار را شستم، کیک هویج و دارچین پختم، باقی‌مانده‌ی هویج‌ها را شستم و تمیزشان کردم.خمیر که ور آمد پهنش کردم توی سینی فر و رویش را پوشاندم تا باز هم ور بیاید، سیر و کره را توی تابه تفت دادم، کیک را از توی فر درآوردم. ظرف‌های کثیف به‌جامانده از فرآیند نان‌وکیک‌پزی را شستم، لباس‌های روی جارختی را تا کردم و جا دادم توی کمد، حالا هم بوی نان سیر می‌آید باید بروم و از توی فر درش بیاورم.اما وقتی می‌ایستم و به‌ چشم یک ناظر بیرونی به آشپزخانه‌ی تمیز و وسایلی که همگی سرجایشان قرار گرفته‌اند نگاه می‌کنم؛ بنظرم هیچ کار خاصی انجام نشده!انگار همه‌ی ظرف‌های کثیف و همه‌ی زحمت‌ها در بک‌گراند هاید شده‌اند؛ خروجی هم فقط یک کیک هویج است و یک نان سیر که آن هم چیز چندان چشم‌گیری نیست‌.حالا حرف دوستی را که می‌گفت: «کارِ خانه به چشم نمی‌آید مگر زمانی که انجام نشود.» بهتر درک می‌کنم.با اینکه کمرم از خستگی دارد تیر می‌کشد، از فکر کردن به کارهایی که انجام داده‌ام لذت می‌برم اما به این که فکر می‌کنم زنان خانه‌دار در هاله‌ای نامرئی، در یک چرخه‌ی بی‌توقف، مدام و مدام و مدام این‌ کارها را انجام می‌دهند تن و بدنم می‌لرزد. یاد دیالوگ هدیه تهرانی توی فیلم «کاغذ بی‌خط» افتادم؛  آن‌جا که رو به شوهرش می‌گوید: «من روزی ده بار می‌شورم و می‌سابم و می‌پزم. تو می‌تونی ده بار پشت سر هم بگی: می‌شورم و می‌سابم و می‌پزم؟»</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 20:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده به پرنده با آن لاموت</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%86-%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%AA-elrxcp8qebl8</link>
                <description>همیشه گفته‌ام، از کتاب‌هایی که درباره‌ی نوشتن‌اند، نمی‌توانم بگذرم. «پرنده به پرنده» هم از یکی از همین کتاب‌هاست. آن لاموت تمام تجربیاتش در حوزه‌ی نویسندگی و آموزه‌های کلاس‌های نویسندگی‌اش را در این کتاب گرد آورده! درواقع کتاب پرنده به پرنده، نسخه‌ی مکتوب کلاس نویسندگی خلاقانه‌ی آن لاموت محسوب می‌شود.و حالا من که بعد از مدت‌ها کش آوردن زمان، خواندنِ این کتاب را تمام کرده‌ام، آمده‌ام درباره‌اش بنویسم. نوشتن درباره‌ی کتابی که درباره‌ی نوشتن است.آن لاموت که بود و چه کرد؟آن لاموت، یک نویسنده‌ی آمریکایی‌ست که کتاب‌هایی در قالب داستان و ناداستان منتشر کرده و نقدهای متعددی برای مجلات و نشریات مختلف نوشته است.او برای اولین بار ،سرطان پدرش و ماجراهای خانوادگی و طاقت‌فرسایشان در آن دوران را به دست‌مایه‌ای برای نوشتن روایتی کمدی بدل کرد! تخصص آن لاموت دقیقاً همین است! او از تجربه‌های زندگی، طرح داستان و روایت می‌سازد. به گمانم او «ایده گرفتن از تجربه‌های زیسته» را زندگی می‌کند.انگار اصلاً زندگی می‌کند تا برای نوشتن ایده پیدا کند. و حالا در کتاب پرنده به پرنده قصد دارد این سبک زندگی را هم به من، شما و تمامِ جان‌برکفانِ راهِ نوشتن یاد بدهد.آن لاموت در کتاب پرنده به پرنده از چه می‌گوید؟آن لاموت هرچه را که در کوله‌بار تجربیات نویسندگی‌اش داشته، آورده و در طَبَق اخلاص بر دایره‌ی کتاب پرنده به پرنده ریخته! او با این کتاب آمده تا بگوید چطور جرأت کنید دست به قلم ببرید و «تکالیف کوتاه» و «پیش‌نویس‌های ابتدایی افتضاح» بنویسید. او به شما یاد می‌دهد که چطور کمال‌گرایی بزرگ و دور از دسترستان را به کمال‌گرایی‌های کوچک و دم‌دست تبدیل کنید و شخصیت، طرح و صحنه بیافرینید.آن لاموت در کتاب پرنده به پرنده یادتان می‌اندازد که چگونه مثل یک نویسنده به دوروبرتان نگاه کنید، «نظرگاه اخلاقی» منحصربه‌فردتان را برای نوشتن بیابید و با متوقف کردن «وِروِرهای ذهن عقلانی‌تان»، نوشتن را از سر بگیرید.آن لاموت مصرانه عقیده دارد: «نگاهتان این باشد که افکار و احساسات شما، چیزهای ارزشمندی‌اند و سپس آن‌قدر ساده‌دل باشید که همه‌ی آن‌ها را روی کاغذ بیاورید.»آن لاموت زخم‌ها و حسادت‌هایش را آشکار می‌کند تا دلگرممان کند که ما تنها نویسنده‌ی بی‌کتاب حسود در دنیا نیستیم. او برگه‌های یادداشت و یادداشت‌برداری‌های هول‌هولکی و در ظاهر احمقانه را می‌ستاید و پرسش‌گری، جستجو و نظرخواهی را توصیه می‌کند. و درنهایت حباب دنیای رؤیایی بعد از انتشار کتاب را با سوزنِ واقعیت می‌ترکاند.اصلاً چرا نوشتنِ ما اهمیت دارد؟آن لاموت به این سؤال این‌طور جواب می‌دهد: «به‌خاطر روح، به‌خاطر جان. به‌خاطر دل». از نظرِ او، خواندن و نوشتن به حسِ زندگیِ ما عمق می‌دهد و آن را در جمیع جهات وسعت می‌بخشد. آن لاموت ایمان دارد که «خواندن و نوشتن به ما فرصتی یگانه می‌دهد تا با مسخرگی و بی‌معنایی زندگی برقصیم یا دست‌کم در همراهی و هم‌نوایی با آن کف بزنیم، به‌جای آنکه مکرر در مکرر زیر دست‌وپایش له شویم.»</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 20:21:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای مصلوبانِ اضطراب و افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D9%84%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-nbzcbklpubm3</link>
                <description>«اینکه آدم نداند چه مرگش است درد بزرگی‌ست»این جمله‌ای‌ست از میان نوشته‌هایم در روزهایی که بی‌دلیل در اضطراب غوطه می‌خوردم. روزهایی که بی‌هدف از خواب بیدار می‌شدم و نمی‌دانستم به‌غیر از کتاب خواندن چه کنم که روزم بگذرد.کارم را رها کرده بودم و می‌ترسیدم برای شروع دوباره اقدامی بکنم. هر شب به خودم می‌گفتم فردا برای فلان جا رزومه می‌فرستم و خیلی زود خودم را غرق در کار می‌کنم.اما فرداش با فکر کردن به اقدام برای کار، چیز سفتی توی گلوم جمع می‌شد، دست‌وپام یخ می‌کرد و لب‌هام بی‌رنگ می‌شدند. هر فردایی که می‌آمد اوضاع همین بود و من مدام میان دست‌های هرز «عذابِ وجدانِ بیکاری»، «غمِ بی‌پولی» و «اضطرابِ شروعِ دوباره‌یِ کار» دست‌به‌دست می‌شدم.دیگران هم یا بهم پیشنهاد کار می‌دادند یا دل می‌سوزاندند که: «کارت رو چرا ولش کردی؟ حیف بود!»  یا «چرا دوباره شروع نمی‌کنی؟»و اگرچه می‌دانستم حرف‌هایشان از سر محبت است اما همین حرف‌ها و کلمات پنجه می‌کشید روی روانم و غم و اضطرابم را چندبرابر می‌کرد.و انگار کسی نمی‌توانست درک کند که «باید زمان بگذرد» حتی خودم. اضطرابِ جان‌فرسا دست و پایم را به صُلابه کشیده بود و نمی‌توانستم باور کنم زمان گره‌گشاست.روزها به قدر سالیان درازی خودشان را کش می‌دادند و من بی‌طاقت‌تر از هر زمان دیگری، هر صبح که چشم باز می‌کردم با خودم می‌گفتم امروز دیگر باید همه چیز درست شده باشد! اما این‌طور نبود و دوباره خودم را مصلوب می‌دیدم، مصلوب اضطراب.خیلی طول می‌کشد! دوران سیاه افسردگی را می‌گویم. حتی اگر یک روز باشد (که نیست) باز هم خیلی طولانی و کُشنده است ولی بالاخره یک وقتی می‌بینی داری کاری را انجام می‌دهی که کمی قبل‌تر، اضطراب بهت اجازه‌اش را نمی‌داد. می‌بینی بید مجنونی توی وجودت با باد اضطراب، می‌لرزد اما این را هم می‌بینی که صلابه‌ها دارند لق می‌خورند و می‌توانی ادامه بدهی.دقیقاً همین است! یک روز در حالی که می‌لرزیدم رفتم به یک محیط کاری جدید، چند روز بعدش با اینکه بیشتر می‌لرزیدم کار را شروع کردم. یک روز دیگر رزومه فرستادم برای یک جای دیگر تا کاری را که ازش بیرون آمده بودم دوباره شروع کنم. رزومه را فرستادم و نمُردم. امروز برای هر دو جا کار می‌کنم و مطمئنم که زنده‌ام.حتی هنوز هم این لق‌ خوردن‌ها را حس می‌کنم، یعنی آن‌طور که باید از دست و پایم باز نشده‌اند اما یک چیز فرق کرده! حالا می‌دانم اضطراب جزئی از من است. همان جزئی که از راه ژن‌ها به من رسیده‌اند، مثل رنگ چشم‌هام، مثل فرم انگشت‌هام. همان‌طور که نمی‌توانم این‌ها را عوض کنم، پالودن وجودم از اضطراب هم ممکن نیست.و قسم به نیما، آن زمان که سرود: «زاده‌یِ اضطرابِ جهانم».بله من زاده‌ی اضطراب جهانم و کاریش نمی‌شود کرد. از همان وقت که این واقعیت را پذیرفتم دیگر به‌ جای اینکه دست‌هام را بدهم تا با میله‌های گرد آهنی قطورش به صلابه‌ بکشد، دست می‌اندازم گردنش و هر روز بهش می‌گویم: «می‌دانم که تا گور شعله‌وری در من! تو شعله بکش و من با همین جانِ گداخته‌ ادامه می‌دهم».اعتراف می‌کنم حتی حالا هم یادآوری آن روزها حالم را به هم می‌ریزد ولی باید می‌نوشتم‌شان. برای خودم که به یاد بیاورم و باورم شود که عبور کرده‌ام و برای آنها که مصلوب اضطراب و افسردگی‌اند؛ برای آن‌ها که نمی‌خواهند باور کنند زمان درمانگر است. برای آن‌ها که فکر می‌کنند دارد دیر می‌شود.که بهشان بگویم: «به خودتان فرصت بدهید، خودزنی را تمام کنید و از زیر فشار منگنه‌های فکرهای مسمومِ «دیر شده» یا «دارد دیر می‌شود» بیرون بیایید. مدت زمان لازم برای عبور از این دوره برای هرکس متفاوت است. برای من دو سال بود، برای شما شاید کمتر یا بیشتر باشد. هر وقت که بتوانید بپذیریدش و در کنارش قرار بگیرید آن وقت صدای لق خوردن صلابه‌ها را خواهید شنید».</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 23:30:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما سُنت‌زدگانِ مدرن‌نما</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D9%8F%D9%86%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7-vsm9d80ngryq</link>
                <description>بیایید باهم روراست باشیم!زن مدرن ایرانی مدرن نیست، مرد ایرانی هم. هر دو بلاتکلیف‌اند. یک پایشان این ور جوی است، در سمت سنت و آن یکی پا سمت دیگر، توی مسیر مدرنیته و یادشان می‌رود که جوی از یک جا گشاد می‌شود.نمونه آوردن از میان آدم‌هایی که می‌شناسم دردی را دوا نمی‌کند چون عینی و ملموس نیست برای همین می‌خواهم از فیلم‌هایی که دیده‌ام شاهد بیاورم که اگر دیده‌اید دوباره توی ذهنتان مرورشان کنید و اگر نه، ببینید و قضاوت کنید.«فاطی» را دیده‌اید توی فیلم «رضا»؟ شوهرش را دوست دارد ولی خیلی خوشحال و خندان با هم می‌روند دادگاه و جوری که خنده‌شان نگیرد نقش یک زن و شوهر دلسرد را بازی می‌کند تا حکم طلاقشان صادر شود.چرا؟چون فاطی دلش آزادی‌های دوران تجرد را می‌خواد، رهایی از بند تعلق به دیگری و مسئولیت‌هایش، بیرون کشیدن دست و پا از لولیدن دو نفره زیر یک سقف. اما چند وقت بعد رو به رضا شوهر نصفه‌نیمه‌اش می‌گوید: «بعضی وقتها فکر می‌کنم که دوباره برگردم» و اقرار می‌کند که خودش هم نمی‌داند چه می‌خواهد.«سایه»، توی فیلم «نبات» شوهر عاشق و دختر کوچکش را رها می‌کند که برود خارج از کشور به‌دنبال پیشرفت‌های تحصیلی و شغلی‌اش. ولی بعد از سال‌ها دوباره برمی‌گردد در حالی که از سرتاپایش بلاتکلیفی می‌چکد انگار که در تمام این سال‌ها میان امواج پرتلاطم «چه کردم؟» و «چه کنم؟» دست و پا می‌زده.«محسن» در «زندگی خصوصی آقا و خانم میم» مدام به زنش سرکوفت می‌زند که: «این چه سر و وضعیه؟» و خودش دست به کار می‌شود تا لباس و آرایش همسر ساده‌اش را به روز کند و هلش می‌دهد میان معاشرت‌های کاری.ولی نمی‌تواند از درخشش همسرش ذوق کند و نگاه پر تحسین مردها نسبت به همسرش را تاب بیاورد، چون مردِ سنتیِ درونش دارد مدام بهش نهیب می‌زند و نمی‌تواند باور کند که زنش می‌تواند با مردی گفتگو کند و بخندد بی‌آنکه داستان به جاهایی که او ازش می‌ترسد برسد.در «زندگی مشترک آقای محمودی و بانو»، «منصور»، ساناز دخترِ خواهرِ همسرش را به‌عنوان یک زن امروزی قبول دارد و رفتارهایش را حتی اگر تایید نکند به‌راحتی می‌پذیرد اما وقتی همسرش می‌پرسد: «اگه من و دخترت هم شبیه ساناز باشیم می‌پسندی؟» آقای محمودی عصبانی می‌شود و با یک جواب سر بالا دستِ پیش را می‌گیرد.می‌خواهم بگویم مدرن شدن و عبور کردن از سنت‌های ریشه‌داری که تا ته‌وتوی زندگی‌مان رسوخ کرده کار ساده‌ای نیست. من هم بارها مچ خودم را گرفته‌ام همان وقت‌هایی که در ادعا مدرن بوده‌ام اما سنتی، کلیشه‌ای و جنسیت‌زده فکر یا عمل کرده‌ام.ما مردان و زنان بلاتکلیف درست همان جایی که جوی گشاد می‌شود می‌فهمیم که یک جای کارمان می‌لنگد ولی تعداد آنهایی که می‌ایستند، فکر می‌کنند و یک پایشان را برمی‌دارند می‌گذارند آن طرف و تکلیف خودشان را و دور و بری‌هایشان را روشن می‌کنند خیلی کم است، خیلی خیلی کم.</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 20:39:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب روان شناسی نظریه های توطئه</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B7%D8%A6%D9%87-n6gztazy8pzs</link>
                <description>احتمالا عبارت «توهم توطئه» را زیاد شنیده‌اید اما از آنجایی‌که این حرف‌وحدیث‌ها در همه‌ی موارد غیرواقعی نیستند، متخصصانِ نکته‌سنج آن را به «نظریه توطئه» یا «تئوری توطئه» تغییر داده‌اند. بماند که برخی عقیده دارند «تفکر توطئه» انتخاب مناسب‌تری‌ست.حالا اگر بازی با کلمات را کنار بگذاریم، مهم‌ترین سوالاتی که ممکن است به ذهنمان برسد این است که: «چرا نظریه‌های توطئه شکل می‌گیرند و در چه موقعیت‌هایی گسترش پیدا می‌کنند؟»دکتر یان ویلم‌ون پرویژن در کتابِ « روانشناسی نظریه های توطئه » سعی داشته به این سوالات و بیشتر از این‌ها، جواب بدهد.این کتاب کم‌حجم شامل 6 فصل است. در ادامه با نگاهی کوتاه تک‌تک فصل‌ها را مرور خواهیم کرد.نظریه توطئه چیست؟پرویژن در فصل اول با عنوان « روانشناسی نظریه های توطئه »، ما را به این شکل با تعریف نظریه توطئه آشنا می‌کند:«باور به اینکه چند عامل، طی یک توافق سریِ غیرقانونی و شیطانی به‌منظور دستیابی به یک هدف به هم می‌پیوندند.»او معتقد است هر باوری را که دارای 5 ویژگیِ زیر باشد می‌توان یک نظریه‌ی توطئه تلقی کرد:1. الگو2. سازمان3. ائتلاف4. خصومت5. پنهان‌کاری مداومبه‌علاوه به ما یادآور می‌شود که: روانشناسی نظریه توطئه در مورد درستی یا نادرستی این نظریه‌ها نیست بلکه بررسی می‌کند چه کسی آن را باور می‌کند.چرا باید به نظریه های توطئه اهمیت بدهیم؟پرویژن در پاسخ به این سوال می‌گوید: «ما باید نگران باشیم چون اکثر نظریه های توطئه غیرعقلانی و آسیب‌زا هستند.»نظریه های توطئه می‌توانند گروه‌ها و مردم را علیه یکدیگر تحریک کنند و حتی تلاش برای حل مسائلی را که تهدیدی علیه ماست، ضایع کند (مثل نظریه توطئه تغییرات اقلیمی).از نظر او، ما به یک تفکر انتقادی سالم نیازمندیم، چراکه گاهی میان شک سالم و نظریه‌پردازیِ توطئه‌ی مخرب، مرز باریکی‌ست و تفکر انتقادی نظریات مختلف را بدون بررسی نمی‌پذیرد.چرا نظریه های توطئه را می‌پذیریم؟در فصل دوم که با سوالِ «چه زمانی مردم نظریه‌های توطئه را باور می‌کنند؟» شروع می‌شود، متوجه می‌شویم که احساس ترس و ناامنی به گسترش نظریه‌های توطئه کمک می‌کند. برای همین است که معمولا بعد از وقایع اجتماعی غم‌بار و اضطراب‌آور، افکار عمومی با انواع نظریات توطئه بمباران می‌شوند. در این شرایط معمولا مردم تمایل بیشتری دارند که این تئوری‌ها را باور کنند.باور یا واقعیت؟ مسئله این است!پرویژن در فصل سوم «ساختار باور» را تحلیل می‌کند.او می‌گوید:«باور یک عقیده‌ی ثابت‌نشده در مورد واقعیت است». واقعیت، قابل‌سنجش و قابل‌مشاهده است (مثل چرخش زمین به دور خورشید) درحالی‌که سنجشِ باور، غیرممکن است (مثل طالع‌بینی، شفای معنوی، تله‌پاتی).خب شاید دور از انتظار نباشد اگر بگوییم معتقدان به باورهای فوق‌طبیعی، بیش از کسانی که به این باورها مشکوک‌اند، احتمالا نظریه‌های توطئه را باور می‌کنند.ریشه‌های اجتماعی چه تاثیری بر باورمندی نظریه های توطئه دارند؟در فصل چهارمِ کتاب روان شناسی نظریه های توطئه، ریشه‌های اجتماعی نظریه‌های توطئه را می‌شناسیم و متوجه می‌شویم بعد از وقوع یک فاجعه، هرچه مردم با قربانیان از نظر اجتماعی احساس نزدیکی بیشتری داشته باشند تئوری های توطئه‌ی بیشتری متولد خواهد شد.به‌طورکلی «پیوند هویت فرد به یک گروه باعث تحریک نظریه‌های توطئه می‌شود، مخصوصا وقتی اعضای آن گروه، قربانی باشند».آیا بین ایدئولوژی و تئوری توطئه رابطه‌ای وجود دارد؟جناب پرویژن در فصل پنجم از ارتباطِ میان «نظریه‌های توطئه و ایدئولوژی» پرده برمی‌دارد. او با رو کردن شواهد تاریخی و پژوهش‌های حوزه‌ی ایدئولوژی سیاسی و نتایج آنالیز گروه‌های فرعی تندرو به ما نشان می‌دهد که: «نظریه‌های توطئه احتمالا در بین افرادی بیشتر است که به باورهای پوپولیستی و یا تندرو (افراطی) در جناح‌های سیاسی تاکید می‌کنند».اگرچه مشخص نیست که آیا نظریه های توطئه و رادیکالیزه شدن، یکدیگر را تقویت می‌کنند یا نه اما شکی نیست که نظریات توطئه، بخشی از پروسه‌ی افراط‌گرایی و رادیکالیزه شدن است.چطور از نظریات توطئه بکاهیم و بر واقعیات بیافزاییم؟«کاستن از نظریه‌های توطئه» عنوان آخرین فصل کتاب روان‌شناسی نظریه‌های توطئه است. در این فصل نویسنده یک جمع‌بندی کلی از مباحث مطرح‌شده ارائه می‌دهد و موارد زیر را به‌عنوان راه‌های کاهش نظریه‌های توطئه در جامعه معرفی می‌کند:1. افزایش عقلانیت2. ارائه‌ی بحث‌های عقلانی3. آموزش تفکر تحلیلی4. شیوه‌ی رهبری سازندهناگفته نماند! پرویژن مدام بر این نکته تاکید دارد که: «[تلاش برایِ] کاهش نظریه‌های توطئه به‌معنای نادیده گرفتن فساد دولت نیست، بلکه برای افزایش ظرفیت افراد برای تشخیص ادعاهای توطئه‌گرانه است».در آخر اینکهدکتر یان ویلم‌ون پرویژن با نوشتن کتاب روانشناسی نظریه های توطئه در تلاش بوده زیرلایه‌هایِ روانیِ ایجاد و گسترش نظریات توطئه‌محور را تجزیه و تحلیل کند و علاوه‌بر این، خوانندگانش را ترغیب می‌کند تا به تقویت و پرورش تفکر نقادانه روی بیاورند.برای همین است که خواندن چنین کتاب‌هایی کمک می‌کند به‌جای تکیه بر «حس و شهود» به «تحلیل و تفکر» روبیاوریم. رویکردی که بی‌اغراق، نجات‌بخش زندگی خودمان و جامعه‌مان خواهد بود.</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Mon, 05 Dec 2022 19:18:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار دوزخی آقای ایاز یا مُغازله با مخاطب</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B2%D8%AE%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%8F%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-zosdlnjc6lba</link>
                <description>این که یک رمان با صحنه‌ی مُثله کردن یک آدم شروع شود و در عین حال لحن لطیف و شاعرانه‌ی راوی تا پایان داستان ادامه داشته باشد، تناقض عجیبی‌ست که به گمانم فقط رضا براهنی از پس آن برمی‌آید. براهنی‌ای که طبع شاعرانگی‌اش به نویسندگی‌اش می‌چربد.باید بگویم که با خواندن این رمان قرار است در جریان سیال ذهن راوی گم‌وگور و سرگردان شوی. براهنی برای فرار از هذیان‌های ایاز راهِ دررویی پیش پایت نمی‌گذارد و تو چاره‌ای جز غرق شدن در سیال فکر و کابوس‌هایش نداری. اوهامی که گاهی با اینکه بسیار الکن و نامفهوم‌اند اما غمی را تراوش می‌کنند که به جانت می‌نشیند.نویسنده‌ی روزگار دوزخی آقای ایاز بی‌پرواست و ابایی ندارد که صحنه‌های اروتیک و حتی خیلی خیلی اروتیک را گاهی در لفافه و گاهی عریان پیش چشمت زنده ‌کند.براهنی در این رمان خداوندگارِ «توی خماری نگهداشتن» است و همان وقت که خواندن رمان را تمام می‌کنی و کتاب را می‌بندی یک آن می‌فهمی کسی که در صفحه‌ی اول، توصیف مثله شدنش را می‌خواندی که بوده!براهنی در این رمان قصد مُغازله با مخاطب را دارد؛ چراکه اول از همه با یک راوی نامطمئن تو را به دام می‌اندازد و با آغشته کردنت به تب‌وتاب آهنگ و ریتم کلمات تو را به اوج و حضیض روح و روان و تفکرات ایاز می‌برد آن‌قدر که به نفس‌نفس بیفتی. او مدام تو را که تشنه‌ی درک داستانی، به سرچشمه‌ی مفهوم می‌برد و تشنه برمی‌گرداند! و با رقصاندنت از فکری به فکر دیگر، به میل خودش پیچ‌وتابت می‌دهد و در یک لحظه با لمس یک خاطره یا توصیف ریزبه‌ریز یک صحنه به اوج لذت می‌رساندت!حالا این مغازله یا تو را به هیجان می‌آورد یا کاری می‌کند که خسته و بی‌میل رهایش کنی. برای همین است که فکر می‌کنم روزگار دوزخی آقای ایاز به هر طبعی نمی‌سازد یا تو را عاشقت می‌کند یا دلزده!</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jul 2022 10:59:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با شناخت این تله‌ها، زندگی خود را دوباره بیافرینید</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF-wcfbhh02hkd7</link>
                <description>هر کدام از ما کودکی خاص خودمان را داشته‌ایم، کودکی‌ای که به‌ندرت به استانداردهای تربیتی و روان‌شناختی نزدیک است. چون پدر و مادرها هم انسان‌اند و اشتباه کردن از هیچ انسانی بعید نیست.از طرف دیگر تاثیر محدودیت‌های محیطی، فرهنگی، اقتصادی و ارزش‌های اجتماعی را هم نمی‌شود نادیده گرفت. تاثیری که می‌تواند تا سالیان سال همراه ما بماند و در دوران بزرگسالی نمود پیدا کند.اگر یانگ را بشناسید و تا حدی با مبحث طرح‌واره‌ها آشنا باشید، این مقدمه‌ی کوتاه برایتان چیز جدیدی نیست. در این یادداشت قصد دارم با معرفی کتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید برایتان کمی از جذابیت‌های کشف طرح‌واره‌ها بگویم.طرح‌واره یا تله زندگی چیست؟یانگ به‌عنوان بنیان‌گذار طرح‌واره‌درمانی، در کتاب « زندگی خود را دوباره بیافرینید » ما را با اصطلاح تله زندگی (Life trap) آشنا می‌کند:«یک تله‌ی زندگی، الگو و طرحی است که از کودکی آغاز و در طول زندگی تکرار می‌شود. نتیجه نهایی این است که در بزرگسالی به خلق دوباره‌ی شرایط کودکی‌مان که بسیار آسیب‌زننده بودند، می‌پردازیم.»از نظر یانگ یک تله‌ی زندگی خودنابودگر است!تله‌هایی که عبارت‌اند از:تله ترک شدن (لطفاً مرا تنها نگذار)تله سوء‌ظن (نمی‌توانم به تو اعتماد کنم)تله محرومیت عاطفی (هرگز به محبتی که می‌خواهم نمی‌رسم)تله طرد اجتماعی (من با دیگران سازگار نمی‌شوم)تله وابستگی (به تنهایی از عهده‌ی این کار بر نمی‌آیم)تله آسیب‌پذیری (به زودی فاجعه رخ می‌دهد)تله نقص داشتن (من بی‌ارزش هستم)تله شکست (احساس شکست می‌کنم)تله اطاعت (همیشه کارها را آن‌چنان‌که تو می‌خواهی انجام خواهم داد)تله استانداردهای بالا و غیرواقع‌بینانه (هیچ‌وقت هیچ‌چیز آن‌قدر که باید خوب نمی‌شود)چرا ما به دام تله‌های زندگی می‌افتیم؟شاید برایتان عجیب باشد اما باید بگویم ما در طول زندگی بارها به دام تله‌های زندگی می‌افتیم و باوجود تحمل رنج بسیار از این دام بیرون نمی‌آییم. اما چرا؟واقعیت این است که این تله‌ها یا همان طرح‌واره‌ها، با القای حس آشنای کودکی، در ما احساس امنیت ایجاد می‌کنند و ما با چنگ زدن به این حس امنیت پوشالی، ناخواسته در تله‌ای دردآور دست و پا می‌زنیم.این می‌شود که این تله‌ها به‌طور ناخودآگاه بر اعمال، رفتار، احساسات و حتی چگونگی فکر کردن ما تاثیر می‌گذارند.اما یانگ با کتاب « زندگی خود را دوباره بیافرینید » به ما کمک می‌کند تا تله‌هایمان را بشناسیم و مهم‌تر اینکه راه مقابله با آن را پیش پایمان می‌گذارد.آیا کتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید یک کتاب روانشناسی زرد است؟اعتراف می‌کنم اگر از قبل درباره یانگ و مبحث طرح‌واره‌درمانی چیزهای نشنیده و نخوانده بودم، عنوان کتاب حتماً گمراهم می‌کرد و با این فکر که «این کتاب هم از قماش کتاب‌های انگیزشی بی‌محتواست» آن را انتخاب نمی‌کردم!اما الان باید بگویم که این کتاب به من کمک کرد تا بدانم به دام کدام یک از تله‌های زندگی افتاده‌ام، حالا دیگر راه مقابله با این تله‌ها را می‌دانم و دیگر در مسیر ریشه‌یابی مشکلاتم سردرگم نیستم.هرچند می‌دانم تا خودشناسی کامل و رهایی کامل از دام این تله‌ها راه زیادی در پیش دارم، راهی که با تمام کردن این کتاب تازه برایم شروع شده است!اگر شما هم می‌خواهید خودتان را بهتر بشناسید و گره این تله‌ها را از روح و روان‌تان باز کنید، می‌توانید این کتاب را از طاقچه دانلود و مطالعه کنید. https://taaghche.com/book/30749 </description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 21:25:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستارهایی درباره‌ی زن</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86-tqmxjkf7hvpc</link>
                <description>«زن‌ها گزینه‌ی دیگری دارند. آن‌ها می‌توانند بلندپرواز باشند برای خود، نه فقط برای مردان و فرزندانشان. می‌توانند به‌طور طبیعی و بدون شرمساری پیر شوند. مجدانه در مقابل سنت‌های دست‌وپاگیر سر خم نکنند و به‌پا خیزند.»آیا همین چند سطر کافی نیست تا شیفته‌ی خانم سانتاگ و مشتاقِ خواندن کتاب «جُستارهایی درباره‌ی زن» شوید؟آذر جوادزاده، یک مصاحبه و سه جستار مستقل از سوزان سانتاگ را که در مجلات مختلف به چاپ رسیده جمع‌آوری و ترجمه کرده است.سانتاگ در جستار اول از «استاندارد دوگانه‌ی پیر شدن» می‌گوید. معیاری که براساس آن «جامعه برای پیرشدن زن‌ها امتیاز کمتری درنظر دارد تا پیرشدن مردها».زیرا «باور جامعه این است که پیر شدن امری کاملا طبیعی برای مرد و سرنوشت اوست و باید اتفاق بیفتد؛ زیرا او بشر است. در مقابل پیر شدن برای زن نه‌تنها سرنوشتش نیست و تعریف از نوع بشر، طرف محدود و ظریف را می‌گیرد، بلکه نشانه‌ی آسیب‌پذیری اوست. زن نباید پیر شود».سانتاگ با اعتقاد به اینکه زنان باید خودشان علیه این استانداردها قیام کنند، می‌‌گوید:«الگوی تباهی در زندگی زن، انکار سنش است و هر زمان که زن درباره‌ی سنش دروغ می‌گوید به‌واقع هم‌دست توسعه‌نیافتگی بشریت شده است.»جستار دوم مصاحبه‌ای‌ست که مجله‌ی پارتیزان با زنان فمینیست از جمله سوزان سانتاگ ترتیب داده است و در آن درباره‌ی وضعیت زنان در جامعه و مسیر مبارزه‌ی آن‌ها برای به‌دست آوردن آزادی بحث می‌شود.در جستار سوم با پیش کشیدن مفهوم «زیبایی» پرسش مهمی را مطرح می‌کند؛ اینکه زیبایی زن، برای او منشا ذلت است یا منبع قدرت؟در این جستار، سانتاگ از نگاه فلاسفه‌ی یونانی و مسیحیت به مسئله‌ی «زیبایی» نگاه می‌کند و سپس از جامعه‌ای می‌گوید که از یک طرف از تمام زنان انتظار زیبایی و آراستگی دارد و از طرف دیگر زنان را مدام محکوم می‌کند که موفقیت‌شان را تحت لوای زیبایی و جذابیت زنانه کسب کرده‌اند.و در آخرین جستار، سانتاگ می‌پرسد: «زیبایی چگونه در آینده متحول خواهد شد؟»و برای پاسخ دادن به این پرسش به تحولات دنیای مد و دگرگونی‌هایی معیارهای زیبایی در طول تاریخ نگاه می‌کند. او در نهایت به این نتیجه می‌رسد که:«اصطلاحاتِ ایده‌ی زیبایی با آهنگ شتابان به دنبال یکدیگر می‌آیند و هیچ ایده‌آلِ چهره و فیگوری در زندگی شخص پایدار نمی‌ماند.»جستارهایی درباره‌ی زن اگرچه کتاب کم‌حجمی‌ست اما از مسائل و دغدغه‌هایی می‌گوید که می‌شود ساعت‌ها درباره‌ی آن بحث کرد و بی‌تردید راه رهایی از این دغدغه‌ها از مسیر آگاهی زنان و مردان جامعه می‌گذرد.</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 21:33:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظاهر زنان، عرصه‌ای برای جولان عوام و خواص</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%88%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B5-qhbknluydf3v</link>
                <description>می‌گوید: &quot;موهات سفید شده، نمی‌خوای رنگشون کنی؟&quot;می‌خندم: &quot;نه دوست ندارم&quot;چشم‌هاش از تعجب گرد می‌شود.نمی‌شناسمش. توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم که آمد کنارم.-&quot;منتظر دوست‌پسرتی؟&quot;باز می‌خندم: &quot;نه منتظرم دوست‌دخترم بیاد&quot;فاطیما توی ترافیک گیر کرده و حالا من مجبورم به حرف‌های این خانم فضول گوش بدهم که دارد نصیحتم می‌کند: &quot;دختر باید آرایش کنه&quot;من هم خیلی چسخل‌وار نشسته‌ام با خونسردی جوابش را می‌دهم: &quot;بایدی نیست؛ هر کسی دوست داشته باشه آرایش می‌کنه&quot; چشم‌هاش گردتر می‌شود: &quot;نه تو دختری، دختر باید به خودش برسه، آدم خودشو برا کسی که دوسش داره زیبا می‌کنه&quot;حوصله‌ام را سر برده، در جوابش فقط لبخند میزنم از پشت ماسک.خب این فقط گوشه‌ای از دُرفشانی‌های این خانم بود. خیلی چیزها گفت و چیزهایی هم از من شنید که اصلا برایش قابل‌درک نبود.فاطیما که رسید قضیه را برایش تعریف کردم و کلی خندیدیم. آخرش هم گفتیم چقدر دنیای آدم‌ها با هم فرق دارد و تمام!اما الان دارم به یک ورِ دیگر قضیه نگاه می‌کنم. اینکه ما زن‌ها بابت ظاهرمان مدام در حال قضاوت شدنیم. از یک طرف گشت ارشاد و آتش‌به‌اختیاران را داریم که مدام دلواپس دیده شدن تار مو و ساق دست‌وپایمان هستند.از آن طرف خیلِ مردانِ توی خیابانی که با نظرات مشعشعشان درباره‌ ظاهرمان، دهانمان را صاف کرده‌اند.و از طرف دیگر افرادی مثل این خانم که کلیشه‌های جنسیتی را می‌خواهد به‌زور فرو کند توی آدم.بدبختی اینجاست که این قضاوت‌ها و نگاه‌ها فقط از جانب عوام نیست.پزشک متخصص زنان هم به خودش اجازه می‌دهد درباره‌ی موی بدن و شکل‌وشمایل اندام خصوصی‌مان نظر بدهد. آن ور هم متخصص گوش و حلق و بینی که از قضا کیلویی بینی عمل می‌کند، به‌جای تمرکز روی مشکل اصلی می‌گوید: &quot;بیا یه دستی هم به سر و روی دماغت بکشم، یه‌کم جمع‌وجور شه!&quot;حالا ممکن است بگویید دارم زیادی شلوغش می‌کنم یا شاید هم به &quot;فمینیست‌بازی&quot; متهمم کنید اما شما آقا یا خانم محترم، برای یک لحظه‌ یک زن و تمام این فشارهایی را که فقط و فقط روی ظاهرش تمرکز دارد، در نظر بگیرید و آن وقت اگر رویتان شد بگویید: &quot;مبارزه با حجاب اجباری اولویت زنان نیست&quot; یا با نگاه قضاوتگرانه و توبیخ‌کننده بپرسید: &quot;چرا مصرف لوازم آرایش بیشتر از خرید کتاب است؟&quot; یا &quot;چرا آمار عمل‌های زیبایی سربه‌فلک کشیده؟&quot;</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Mon, 09 May 2022 22:57:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گره روی گره</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%87-rkg206lpkgrs</link>
                <description>در را که باز می‌کند نور، وحشیانه از تخم چشم تا پسِ کله‌ام را می‌سوزاند. چشم‌هام را جمع می‌کنم و سرم را می‌اندازم پایین.با دسته‌ی در بازی می‌کند: «این طنابا رو از دورت باز کن». با تلخی می‌گویم که نمی‌خواهم. چشمهام را به زور باز می‌کنم، اشک از گوشه‌ی چشمم سر می‌خورد، از چانه‌ام می‌چکد و سینه‌ام را تر می‌کند.در را می‌بندد و توی تاریکی گم می‌شود. گرمای نفسش که به صورتم خورد فهمیدم آمده نزدیکم. انگشتش را می‌برد لای طناب‌ها: «چقد محکمه!». خودم را عقب می‌کشم. چشمهام دارد به تاریکی عادت می‌کند. نور ماه روشنایی کم‌جانی توی اتاق پخش می‌کند. صورتش را از میان تاریک و روشنی می‌جورم. می‌بینم که دست می‌کشد به صورت صافش، می‌گوید: «فقط می‌تونی گره بزنی؟ باز کردن بلد نیستی؟»با خودم فکر می‌کنم با سبیل چه شکلی می‌شود؟ نگاهم از پشت لبهاش سُر می‌خورد روی لب‌های بزرگش: «هیچ‌وقت سبیل نذار»- «ها؟ چرا؟»از ذهنم می‌گذرد: «حیفه که اون لب‌های برجسته‌ زیر سبیل گم شن!» اما حرفی نمی‌زنم. طنابِ دورم تنگ‌تر می‌شود. زبانش را می‌کشد روی لب‌هاش و شروع می‌کند به مکیدن لب پایینش.دلم می‌خواهد پاهام را دراز کنم. تمام مدت جمعشان کرده بودم توی سینه‌ام و سرم روی زانوهام بود. دارد نگاهم می‌کند. با سرِ زانوم می‌زنم به بازوش. نگاه مات برده‌اش جان می‌گیرد: «چیه؟»- «می‌خوام پامو صاف کنم، خشک شدم»دست می‌کشد به آستین تی‌شرتش و خودش را می‌کشد عقب. می‌آید کنارم می‌نشیند پاهاش را به موازات پاهای من دراز می‌کند.گرمم شده یا حرارت تنش به تنم سرایت کرده؟ به پاهای برهنه‌مان نگاه می‌کنم. انگشت پاهاش کشیده است. نور ماه افتاده روی ناخن شست پایش. برق می‌زند.- «برقِ ناخن می‌زنی؟»می‌خندد.- «ناخن‌های دستت رو ببینم» دست‌هایش را می‌برد زیر نور ماه. برق می‌زنند، تک‌تک ناخن‌هاش برق می‌زنند. دلم می‌خواهد دست بکشم رویشان اما طناب‌ها نمی‌گذارند تکان بخورم. طناب‌ مثل افعی محکم‌تر می‌پیچد دورم. نفسم جا می‌ماند توی قفسه‌ی سینه‌ام. هوای جامانده را از دهانم محکم بیرون می‌دهم.صدایش را بالا می‌برد: «اوففف! کلافه شدم کی باز می‌کنی اینا رو؟» با عصبانیت کش دور موهاش را باز می‌کند، موهای بلندش می‌ریزد روی شانه‌اش. دلم می‌کشد گونه‌ام را بمالم روی موهای براقش.یاد حرف خاله طلا می‌افتم وقتی که دید موهام را کوتاه کرده‌ام: «آخرالزمونه دیگه! دخترا موهاشون شده کوتاهِ کوتاه قد یه بند انگشت، پسرا هم که روزبه‌روز گیسوکمندتر».آمدم موهاش را بو بکشم که جابه‌جا شد، نشست روبه‌رویم. زانوهاش را بغل گرفت. انگار از عمد جوری نشست که نور ماه کجکی بیفتد روی صورت و موهای لَخت بلندش. سرش را کج کرد: «نگام کن». رویم را برمی‌گردانم. با دو دستش صورتم را می‌گیرد و می‌چرخاند سمت خودش: «تا کِی طناب‌پیچ؟». دستهاش نرم است. نه! «لطیف» واژه‌ی بهتری‌ست برای توصیف این دست‌ها. لطیف و خوش‌عطر! دلم می‌خواهد این دست‌های بزرگِ نرمِ خوش‌عطر که به صورتم چسبیده‌اند آرام سُر بخورند و برسند به گودی گردنم.صورتم را از میان دست‌هاش بیرون می‌کشم. جوری که انگار به خودش آمده باشد دست‌هاش را عقب می‌کشد: «ببخشید» و ناشیانه شروع می‌کند به مرتب کردن یقه‌ام.نالیدم: «می‌خوام دراز بکشم»- «باشه، باشه. سرتو بذار رو پام» و دستش را کشید روی ران‌های درشتش. خط موربی را که از کشاله‌ی رانش شروع می‌شد و به تمام عضلات رانش فرم داده بود، آمد جلوی چشمم.هیچ‌وقت عضله‌هاش را لمس نکرده‌‌ام. طناب‌ها نمی‌گذارند. هر روز هم یک گره جدید پیدا می‌کنم بدون اینکه راه باز کردنشان را یاد بگیرم. - «کجایی؟ مگه نمی‌خوای دراز بکشی؟ بیا سرتو بذار رو پام»- «نمی‌خوام! برو بیرون!» پاهاش را جمع می‌کند، انگشتش را می‌اندازد لای طناب: «تنگ‌ترش کردی؟!» رویم را برمی‌گرداندم. بلند می‌شود می‌رود سمت در. نگاهم به پنجره است که می‌شنوم:- «خوب شد لامپ رو روشن نکردم، صورتت زیر نور ماه دلنشین‌تر شده بود»سربرمی‌گرداندم که ببینمش، که مطمئن شوم دارد با من حرف می‌زند اما در را باز می‌کند و نور می‌پاشد توی چشمهام. پلک‌هام را به هم فشار می‌دهم. دراز می‌کشم روی فرش. خودم را می‌سپرم به طناب‌ها که دارند محکم‌ و محکم‌تر می‌شوند. صدای بسته شدن در را شنیدم یا شکستن استخوان‌هام؟ نمی‌دانم.</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Sat, 07 May 2022 12:29:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از لوسیون مو تا دلبستگی</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%88-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-ngcmnydlgytn</link>
                <description>هر کاری می‌کنم دلم به خرید لوازم آرایشی- بهداشتی رضایت نمی‌دهد. یک وقتی اعتقاد داشتم استفاده نکردن از کرم ضدآفتاب کفر است اما حالا چند سالی‌ست که آن را هم مثل باقی اعتقاداتم کنار گذاشته‌ام. امیدوارم رژلبم به این زودی‌ها تمام نشود چون آن وقت دیگر به یک نمونه‌ی کامل نچرال بیوتی تبدیل می‌شوم (البته که بیوتی را محض ترجمه‌ی اسمم گفتم).فکر نکنید که این‌ها را با افتخار می‌گویم چون راستش را بخواهید این حد از «به خود نرسیدن» خودم را هم کلافه کرده ولی خب توی وجود هر آدمی بی‌علاقگی به بعضی چیزها با دوخت دندان‌موشی به روح و روانش بخیه شده.چند وقت پیش وسط این اوضاع، شیوا با یک لوسیون مو آمد خانه (آخرین چیزی که من ممکن است به فکر خریدش بیفتم) و خیلی خوشحال آن حجم سفید بزرگ را آورد، کنارم نشست و از مزایایش برایم گفت.از آنجایی که من تا چیزی را نخوانم نمی‌فهمم آن را از دستش گرفتم و شروع کردم به خواندن آن نوشته‌های ریز قطارشده، از ترکیبات گرفته تا خواص و کاربردهاش. بعد هم گفتم: «خوبه! چقدم زیاده!»خواهرجان هم با مهربانی و یک‌جور ترغیب‌کننده‌ای گفت: «تو هم ازش استفاده کن» و با خودم گفتم حتما دارد سربه‌سرم می‌گذارد. من و لوسیون مو همان‌قدر به هم ربط داریم که گوزن به شقیقه! با این وجود سرم را تکان دادم و لب‌هایم را کج‌وکوله کردم که یعنی «حالا تا ببینیم» و از قضا دیدم!یک روز بعد از حمام دیدم جلوی آینه ایستاده‌ام و دارم پمپ آن حجم سفیدرنگ را فشار می‌دهم. خدا شاهد است فقط می‌خواستم قد یک نخود بردارم اما انگار پمپش خیلی ذوق داشت که مرا حسابی آلوده‌ی محتویاتش کند این شد که یک لول مایه‌ی سفید پاشید کف دستم.چاره‌ای نمانده نبود، دست‌هام را به هم مالیدم و موهای نم‌دارم را به این مایه‌ی نرم و لطیف آغشته کردم. شانه که روی سرم سر خورد و تارهای سیاه و سفید موهام دسته به دسته سرجایشان رها شدند یک سرخوشی غلیظی بهم دست داد. یک حس شیرین لذت‌بخش که گردشش را توی تمام وجودم حس کردم!حالا چند وقتی‌ست که خودم خیلی آگاهانه و مشتاقانه می‌روم سمت لوسیون مو. موهایم که خوش‌حالت می‌افتند یک‌ور صورتم حس می‌کنم کلی به خودم رسیده‌ام و درصد رضایمندی‌ام از خویشتن بالا می‌رود.از شما چه پنهان همین حالا هم دارم آن مایه‌ی سفید نرم را به موهام می‌زنم و با خودم فکر می‌کنم تجربه رفاقت و یا دل بستن هم یک همچین چیزی‌ست. اینکه آدمیزاد می‌تواند همین‌جوری و دقیقا به همین شکل، خیلی ناگهانی و خیلی غیرقابل‌باور با یک غریبه‌ اُخت شود.حالا این آدمیزاد شاید اولش گارد بگیرد اما یک‌بار که آلوده‌ی رفاقت شد، طعم دوستی را که چشید یا رنگ محبت آن غریبه پشنگی پاشید روی دلش، دیگر خودش آگاهانه و مشتاقانه به سمتش می‌رود!البته اعتیاد هم یک چنین روندی دارد خب این دیگر بستگی به خودتان دارد که چه چیزی را انتخاب و امتحان می‌کنید.</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Thu, 28 Apr 2022 12:30:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه‌بافی با درد و خون‌ریزی</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-kfgyapjanylk</link>
                <description>برش‌های آخر بود، سبزی‌ها ریزِ ریز شده بودند اما برای اینکه حس کُشنده‌ی مسئولیت‌پذیری‌ام را ارضا کنم، داشتم چاقوی بزرگ دسته‌سیاه را مغرورانه و مسئولانه روی سبزی‌هایی که تا سر حد مرگ خُردشده بودند فرود می‌آوردم که بی‌هوا انگشت اشاره‌ام را خط انداختم! خط که نه! چاقوی بزرگ دسته‌سیاه خط نمی‌انداخت، می‌درید! برایش شاخه‎‌‌ی تُرد شنبیله با انگشت من فرقی نداشت، فقط می‌دانست با هر فرود باید شرحه‌شرحه کند!آخرین ضربه‌ را که از قضا محکم‌تر زدم، چاقو از دستم افتاد. دست زخمی را با آن یکی دستم گرفتم. باورم نمی‌شد اما انگشتم به دستم وصل بود و عجیب‌تر اینکه هیچ خونی ازش نمی‌آمد!آن موقع نمی‌‎دانستم اما الان می‌دانم اگر آدم همان‌طوری که قیصر چاقو را فرو کرد توی کمر برادران آب مَنگُل، چاقو بخورد باز هم اولِ اولش هیچ خونی نمی‌بیند!انگار که بدن هنوز توی حال‌وهوای خودش است. رگ‌ها همچنان به فکر روان کردن ترافیک گلبول‌ها هستند و مغز هم آنقدر کار روی سرش ریخته که یک زخم ناگهانی نمی‌تواند به این راحتی‌ها حواسش را پرت کند!این است که موقع زخم خوردن، اول از همه دنیا ساکتِ ساکت می‌شود، مردمک چشم گَل‌وگشاد می‌شود و چشم‌ها مبهوت می‌مانند اما خون جاری نمی‌شود!من دارم از یک لحظه حرف می‌زنم یا شاید هم کمتر از یک لحظه! همان مدت‌زمانی که توی نوشته‌های فاخر این‌طور توصیفش می‌کنند: «کسری از ثانیه». دقیقا آن میکروثانیه، آن ریزلحظه را می‌گویم. همان زمان به ظاهر کوتاهی که حسابی کِش می‌آید و داری به محل زخم نگاه می‌کنی اما نه دردی حس می‌کنی و نه جریان خونی می‌بینی!این همان لحظه‌ای است که بدن دارد آرامش قبل از طوفان را تجربه می‌کند. بعد به ناگهانی‌ترین شکل ممکن درد عمیق و تیزی از محل زخم مثل اشعه‌های بمب اتم به تمام بدن ساطع می‌شود! و این یعنی آگاهی مغز!مغز به‌محض آگاه شدن پیغام درد می‌فرستد! اصلا کار مغز همین است، دست خودش نیست با آگاهی مشکل دارد. برای همین است که درد و افسردگی از مهم‌ترین نشانه‌های آگاهی‌ست.این آگاهی دردناک و پیام‌های دردناک‌ترش، رگ‌ها را به هول‌ووَلا می‌اندازند، این می‌شود که ترافیک گلبول‌ها بهم می‌خورد، دور و بر محل جراحت داغ و قرمز می‌شود و خون می‌جهد بیرون!خون که از زخمم شره داد روی سبزی‌ها، چشم‌هام بهت‌زدگی را کنار گذاشتند، جمع شدند و اشکی را لغزاندند روی صورتم که از درد مچاله شده بود.وقتی خون از زخم دهان‌بازکرده‌ی روی انگشتم سُر می‌خورد، عین آنهایی که توی فیلم‌ها خبر مرگ برادرشان را می‌شنوند و خیلی تئاتری همان‌طور که به در تکیه زده‌اند، خودشان را سُر می‌دهند و روی زمین می‌نشینند و اشک می‌ریزند؛ من هم خیلی دراماتیک و البته خیلی ناخودآگاه، پشتم را تکیه دادم به دیوار آشپزخانه و با کمر، خودم را سُراندم روی زمین. چمپاتمه زدم کف زمین، روی سرامیک‌های سرد. بعد جوری که انگار تیر ناحق خورده باشم اشک ریختم و به انگشت تکه‌پاره‌ام نگاه کردم.شره‌ی خون حالا به آرنجم ‌رسیده بود و از سر آرنجم چکید روی پیراهنم. حیف که پیراهنم سفید نبود. پبراهن سورمه‌ای لکه‌ی خون را توی خودش گم می‌کند و این نه به دراماتیک شدن صحنه کمک می‌کند و نه محض رضای خدا کمی سانتی‌مانتالیسم دارد!فقط یک انگشتم بریده بود اما تمام رگ‌های بدن و گردش خون درونشان را حس ‌می‌کردم. انگار همه‌ی رگ‌های طناب‌پیچ‌شده با عصب، داشتند از انگشت اشاره‌ام فرمان می‌گرفتند! و درست همان موقع بود که فهمیدم اعضای بدنمان بس جوانمردانه همدل‌اند! چون به‌جای اینکه برای آرام کردن محل خون‌ریزی تلاش کنند، خودشان شروع می‌کنند به دردناک شدن! واقعا که همدلی نوبری است!یک چیز دیگر هم فهمیدم؛ اینکه بنی‌آدم هیچ شباهتی به اعضای یک پیکر ندارند! و جناب سعدی زیادی اغراق کرده‌اند و گرنه هر طور که فکرش را می‌کنم اگر در یک جای دنیا یک نفر زخم بخورد یا حتی بمیرد آن هم به دردناک‌ترین شکل ممکن، اصلا تیر ناحق بخورد، ما ته‌تهش چند قطره اشک می‌ریزیم و یا با هر بار یادآوری‌اش آه می‌کشیم اما این‌طوری که دردش بنشیند به جانمان و از عمق روح و روان حس کنیم آن بنی‌آدم بدبخت چه کشیده، نه! اینطورها هم نیست!ولی پیکر ما بدجوری همدلی را به منصه‌ی ظهور می‌گذارد و همین که عضوی را به درد آورد روزگار، کاری می‌کند که نه تنها برای دگر عضوها قراری نماند که چه‌بسا پدرشان هم دربیاید!بله! من گوشه‌ی آشپزخانه نشسته بودم، اشک می‌ریختم و فلسفه می‌بافتم. از آن طرف هم خون بی‌رحمانه شره می‌داد! کم‌کم احساس منگی کردم، سرم کج شد روی شانه‌ی راستم و داشتم یک‌وری با سر می‌رفتم سمت زمین که با جیغ مادر ویندوزم بالا آمد!با چشمان بی‌حال به صورت وحشت‌زده‌ی مادرم نگاه کردم، انگشتِ زخم‌خورده‌ام را گرفتم بالا و گفتم: «مامان! خون!».</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Mon, 11 Apr 2022 19:59:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب جایگاه اجتماعی (اضطراب موقعیت)، علل تا راه‌حل</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D9%84%D9%84-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%84-dbqvbl7clnnf</link>
                <description>به گمانم کمتر کسی‌ست که به شان و منزلت اجتماعی‌اش فکر نکند یا در مورد اینکه دیگران در موردش چطور فکر می‌کنند دغدغه‌ای نداشته باشد. اکثر ما دلمان می‌خواهد اطرافیانمان و در مقیاس بزرگتر، افراد جامعه‌مان به ما به دیده‌ی احترام نگاه کنند. احترامی که اغلب اوقات به جایگاه اجتماعی‌مان گره خورده است و همین موجبات اضطراب را فراهم می‌کند.و این اولین بار است که آلن دوباتن به این اضطراب‌ توجه کرده و حتی برایش اسمی در نظر گرفته است!دوباتن، اضطراب جایگاه اجتماعی (Status Anxiety) (که به اضطراب موقعیت، اضطراب منزلت و اضطراب وضعیت هم ترجمه شده) را این‌طور تعریف می‌کند:«این اضطراب، نوعی نگرانی تباه‌کننده‌ای است که می‌تواند گستره‌های مختلف زندگی ما را نابود کند. نگرانی از اینکه نتوانیم خود را با آرمان‌های موفقیت که جامعه تعیین کرده، تطبیق بدهیم و از شان و احترام محروم شویم.»به گفته‌ی او «تمایل به داشتن جایگاه اجتماعی مانند همه‌ی تمایلات دیگر کاربردهایی دارد از جمله ایجاد انگیزه برای بکارگیری استعدادها، ترغیب به متمایز دیده شدن و ممانعت از رفتارهای زیان‌بار. ولی افراط در این تمایل هم می‌تواند کشنده باشد.»علل ایجاد اضطراب اجتماعی کدام‌اند؟کتاب اضطراب جایگاه اجتماعی در دو بخش تنظیم شده که در بخش اول از «موجبات» یا علل ایجاد این اضطراب می‌گوید و با شرحی کامل و آوردن مثال‌های متعدد از عواملی می‌گوید که موجب ایجاد اضطراب جایگاه اجتماعی می‌شود؛ عواملی مثل:نیاز به دریافت عشق و احترامکمبودهای شخصیکسب امکانات بهترمقایسه‌ی خود با افراد همترازحسادتشکل‌گیری جوامع دموکرات و گسترش تفکر شایسته‌سالاریوابستگی به استعدادهای ناپایدار، بخت و اقبال، کارفرما و اقتصاد جهانیآیا راهی برای کاهش اضطراب جایگاه اجتماعی وجود دارد؟در بخش دوم کتاب، دوباتن «راه‌حل‌ها»ی کاهش اضطراب جایگاه اجتماعی را معرفی می‌کند.او ابتدا از دریچه‌ی فلسفه به این اضطراب نگاه می‌کند و با بررسی دیدگاه فلاسفه‌ی مختلف در مورد منزلت اجتماعی، کمک می‌کند تا نگاه متفاوتی به این موضوع پیدا کنیم.در قسمت بعدی از این بخش، «هنر» را به‌عنوان راه‌حل دیگری برای کاهش اضطراب جایگاه اجتماعی پیش‌رویمان می‌گذارد و از تلاش نویسندگان رمان‌های کلاسیک و نقاش‌هایی می‌گوید که با هنرشان سعی داشته‌اند دیدگاه جامعه نسبت به ارزش‌های نهادینه شده را تغییر دهند و ارزش‌های درونی را جایگزین منزلت اشراف‌زادگی و جایگاه اجتماعی کنند.در قسمت «سیاست» دوباتن صحبت از این موضوع را به میان می‌آورد که چطور سیاست و تبلیغات می‌تواند ارزش‌ها و نگاه افراد به جایگاه اجتماعی را شکل دهد و آگاهی سیاسی را یکی از مهم‌ترین راه‌های غلبه بر ارزش‌هایی می‌داند که به نادرستی در جامعه نهادینه شده‌اند.در بخش «دین»، دوباتن مرگ‌اندیشی و توجه به معنویات را به‌عنوان راه‌حل‌های دیگری‌ برای کاهش اضطراب جایگاه اجتماعی معرفی می‌کند.او معتقد است: «نظاره به ویرانه‌ها موجب می‌شود از انگاره‌های کمال‌گرایانه و تلاش برا تحققشان دست بکشیم.»همچنین از نظر او: «چشم‌اندازهای گسترده نیز مانند ویرانه‌ها، اضطراب را کاهش می‌دهد چون همان‌گونه که ویرانه‌ها نشانی از زمان لایتناهی به‌نظر می‌رسند، چشم‌اندازها نیز نشان‌دهنده‌ی بی‌کرانگی فضایند، فضا و زمانی که جسم ضعیف و ناپایدار ما در مقابل آن همانند بید یا عنکبوت بی‌اهمیت جلوه می‌کند.»در آخرین قسمت از بخش «راه‌حل‌ها» گروه بوهمیا را معرفی کند. گروهی که اوایل قرن نوزده میلادی از دل مردم اروپای غربی و آمریکا بیرون آمده‌اند. کسانی که بی‌شباهت به صوفی‌ها در ایران نیستند.این افراد لباس ساده می‌پوشیدند، اهل کتاب بودند، در قسمت‌های ارزان شهر سکونت داشتند و برای پول اهمیتی قائل نبودند.پیداست که تفکر بوهمیایی با ساده‌زیستی و بی‌توجهی به معنویات در تلاش بود تا به کلیشه‌های رایج در مورد منزلت اجتماعی پشت پا بزند و به این شکل، از اضطراب جایگاه اجتماعی کم کند. از نظر بوهمیایی‌ها ویلا و قایق تفریحی نماد تکبر و سبکسری‌ بود و منزلت را در شیوه‌ی گفتگوی الهام‌بخش یا تالیف کتاب شعری عمیق می‌دیدند.در آخر اینکهدوباتن این نکته را به ما گوشزد می‌کند که فلسفه، هنر، سیاست، دین و آیین بوهمی قصدشان کنار گذاشتن سلسله مراتب و جایگاه اجتماعی نیست بلکه تلاش کرده‌اند تا بر اساس ارزش‌هایی تازه، انواع جدیدی از سلسله مراتب را بسازند. در واقع قرار است کمک کنند تا درباره‌ی آنچه که به‌عنوان خوب و بد یا شکست و موفقیت به خوردمان داده‌اند درک متفاوتی پیدا کنیم.کتاب اضطراب جایگاه اجتماعی را مریم تقدیسی ترجمه و نشر ققنوس منتشر کرده است. ناگفته نماند انتشارات چترنگ این کتاب را با عنوان اضطراب منزلت و با ترجمه‌ای از زهرا باختری وارد بازار کتاب کرده است. همچنین اضطراب موقعیت هم که آن را سیدحسن رضوی ترجمه کرده، ترجمه‌ی دیگری از این کتاب و از نشر ملیکان است. نشر نون هم این کتاب را با ترجمه‌ی مهدی نمازیان و عنوان اضطراب وضعیت منتشر کرده است.</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Thu, 07 Apr 2022 12:22:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبادان، امیری و دل‌خوشی‌های ناچیز</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%86%DB%8C%D8%B2-szqlcn68rpfg</link>
                <description>همه از سینما تاج تا لبِ شط را می‌گفتند امیری. در حالی که امیری فقط یک خیابان بود. خیابان درازی که از خیابان شاهپور شروع می‌شد و وسط خیابان دبستان دهان باز می‌کرد. با اینکه اسم درستش امیرکبیر بود اما نمی‌دانم چرا همه بهش می‌گفتیم امیری. حتی توی خیلی از آدرس‌های مکتوب رسمی و غیررسمی هم می‌نوشتند امیری!به‌هرحال برای مردم، نصفِ آبادان امیری محسوب می‌شد‌. یک جای خوب مثلاً! بالای شهر مثلاً! آبادانی که اگر می‌تکاندیش‌اش هم به زور می‌شد بالاشهر و پایین‌شهرش را از هم سوا کرد، ازبس که همه‌جاش توسری‌خورده و مظلوم بود. ولی خب چه می‌شود کرد همه‌مان دوست داشتیم یک‌جوری خودمان را بچسبانیم به امیری.دبیرستانی که بودم یادم می‌آید منا در جواب یکی از بچه‌ها که ازش پرسیده بود خانه‌تان کجاست؟ قمپزدرکنان گفته بود: «ما امیری هستیم» من هم خیلی نخاله‌وار پریدم وسط حرفش که: «منا! خونه‌ی شما تانکی دوئه! چه ربطی به امیری داره؟!»تانکی دو را مستقیم که می‌آمدی تازه می‌رسیدی به فلکه‌ی مجسمه. بعد، از آنجا اگر خیابان دراز و پت‌وپهن شهرداری را رد می‌کردی تازه می‌رسیدی زند بعد... یعنی می‌خواهم بگویم تانکی دو محض رضای خدا نزدیک خیابان امیری هم نبود ولی خب گفتم که همه‌مان دوست داشتیم یک‌جوری خودمان را بچسبانیم بهش.یک‌بار توی دانشگاه یکی از بچه‌های اهوازی ازم پرسید: «زیبا شما خونه‌تون کجای آبادانه؟» من هم بی‌هوا گفتم: «خیابون پهلوی». این را که گفتم صورتش یک جور گل‌وگشادی از هم باز شد و با خنده گفت: «جووون! پهلوی‌ت رو قربون!» توی فکرم به خودم نهیب زدم که: «چرا گفتی پهلوی!» خب مطمئنم اگر اسم جدیدش یعنی امام را هم می‌گفتم متوجه نمی‌شد. آنجا بود که فهمیدم از این به بعد باید در جواب این سوال بگویم امیری. چون شک ندارم که از بچه‌های دانشگاه کسی نبود که امیری را نشناسد.از طرفی چهارراه پهلوی درست بعد از چهارراه امیری بود. یک خیایان هم که جلوتر می‌آمدی می‌رسیدی به اروند. فاصله خانه‌ی ما تا اروند به اندازه‌ی عرض یک خیابان بود. سرکوچه که می‌رسیدیم عرض خیابان را که رد می‌کردیم می‌رسیدیم به اروند و لنج‌ها و جاشوها. آن‌طرف آب هم نخلستان‌های عراق بود.این‌ها را گفتم که برسم به یک چیز! اینکه «یک آبادان است و یک امیری»؛ اینکه اگر یک روز تصمیم گرفتید بروید آبادان تا برزیل را از نزدیک ببینید، از همان فرودگاه یا ترمینال به راننده تاکسی بگویید یک‌راست ببردتان امیری.چون هر چیزی که لازم دارید آنجاست. هم هتل و مهمان‌پذیر، هم بازار، هم ساختمان‌ها و پاساژهای لوکس، هم اجناس خارجی (یا بقول آبادانی‌ها ته‌لنجی)، هم فلافلی! تا شط هم که راهی نیست، دستتان را هم که دراز کنید می‌خورد به پالایشگاه. (می‌دانم زیاد از «هم» استفاده کردم ولی باور کنید لازم بود).باید اعتراف کنم که دارم احساساتی می‌شوم و دلم می‌خواهد خیلی کلیشه‌ای بگویم «امیری قلب تپنده‌ی آبادان است» و خواهش می‌کنم اجازه بدهید احساساتی بشوم چون هر جور که نگاه می‌کنم می‌بینم امیری برای آبادان یک قلب است. قلبی با همان مختصات و بطن و دهلیزی که برایتان تشریح کردم. همان قلبی که آبادان و آبادانی را زنده یا بهتر بگویم سرزنده نگه داشته!شاید با خودتان بگویید دارم زیادی شلوغش می‌کنم اما من از چند تا خیابان حرف نمی‌زنم از امید و شور زندگی‌ای می‌گویم که توی این خیابان‌ها بین مردم دست‌به‌دست می‌شود.اگر از دور به یک شهرِ کوچکِ گرمِ بی‌امکانات نگاه کنید حتما می‌گویید «مردم اینجا به چه امیدی زنده‌اند؟!» اما توی دلش که زندگی کنید میان آن بطن و دهلیزها که قدم بزنید می‌بینید مردم این شهر از چیزی امید نمی‌گیرند! چه بسا دقیق‌تر که نگاه کنید دستگیرتان می‌شود مردم این شهر از همه چیز و همه‌کس دست شسته‌اند اما یک‌جورِ زیرپوستی و نامحسوسی بدون اینکه بدانند، دارند برای خودشان امیدهای جدید می‌سازند.به یک چیزهایی دلبسته و با یک چیزهایی شادند که وقتی آن آدمی که از شهر بزرگ و باامکانات می‌آید و این چیزها را می‌بیند با خودش می‌گوید «چه آدم‌های سرخوشی!» اما باید از من بپرسید! آن وقت به شما می‌گویم که آبادانی‌ها سرخوش نیستند! آن‌ها دلخوشند به دلخوشی‌های ناچیز! آن‌قدر ناچیز که حتی می‌شود گفت به سمت صفر میل می‌کند. اما آبادانی‌ها آدمِ «از کاهِ خوشی، کوه ساختن‌»اند آن‌هم فقط برای این‌که توی ساختن امیدهای جدید شکست نخورند.باور نمی‌کنید اما آبادانی‌ها غم‌هایشان را تبدیل می‌کنند به رقص بندری. بله عجیب است اما واقعیت دارد. برای همین اگر رفتید آبادان و دیدید وسط چهارراه امیری مردم دارند نی‌انبان می‌زنند و می‌رقصند غمشان را به رویشان نیاورید فقط بروید وسط و همراهی‌شان کنید.</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Wed, 30 Mar 2022 20:41:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاکیِ دردناکِ یک ذهن بی‌خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%D9%BE%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%A7%DA%A9%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-bxagzd1ah63o</link>
                <description>اینکه یک روز، یک نفر تصمیم بگیرد تمام یادگاری‌های به‌جا مانده از یک نفر دیگر را بار بزند ببرد بریزد یک گوشه‌ی دور. بعد برود یک جایی سرش را با تمام خاطراتی که توش وول می‌خورد بدهد دست یک متخصصِ خاطره‌پاک‌کن به این امید که فرداش با یک کله‌ی خالی به زندگی آرام قبل از عاشقیتش برگردد، یک اتفاق کمدی- تراژیک است که اگر در واقعیت امکان‌پذیر بود معلوم نبود چند آدم عشق‌زده‌ از سرِ استیصال دست به چنین کار احمقانه‌ای می‌زدند.اما باید بگویم من این کار کرده‌ام، حالا نه دقیقا همین کارها را، نه اینکه مثل جول و کلمتناینِ «درخشش ابدی یک ذهن پاک» بروم یک مرکز حافظه‌پاک‌کنی و این‌ها! نه! اما با تمام وجود تلاش کردم که فراموش کنم، که بریزم دور! تمام زورم را زدم که نادیده بگیرم و تظاهر کنم آن خاطراتِ پدردربیاور هیچ اهمیتی ندارند.اما از یک جایی به بعد دیدم که لت‌وپار گوشه‌ی رینگ افتاده‌‌ام و در حالی که غول خاطرات دارد بالای سرم رقصِ پا می‌رود، ذهنم با دست محکم به زمین می‌کوبد و شمارش معکوس را شروع کرده! آن‌جا بود که به زحمت دستم را بالا بردم و اعلام کردم ناک‌اوت شده‌ام!بله درست از همان‌جا بود که اجازه دادم خاطرات در کنجی از ذهنم زندگی‌شان را بکنند. آن وقت بود که آن‌ها هم اجازه دادند من هم زندگی‌ام را بکنم! دیگر برای فراموشی تلاش نکردم، جلوی خودم را برای رفتن به مکان‌های پرخاطره نگرفتم و زور و توانم را حرامِ پس‌زدن خاطرات نکردم.یک جایی خواندم «برای فراموش کردن باید همه چیز را تمام و کمال به یاد آورد» و من تمام وکمال به یاد آوردم اما نه برای فراموش کردن. چون می‌دانستم اگر از یاد ببرم پشیمان می‌شوم درست مثل جول، وقتی وسط برهوت بی‌خاطرگی التماس می‌کرد محض رضای خدا لااقل همین یک خاطره برایش باقی بماند.حالِ جول را که دیدم، مطمئن شدم من هم دلم نمی‌خواهد از یاد ببرم. این را حتی قبل از دیدن حال جول فهمیده بودم همان وقتی که در میانه‌ی مرور یک خاطره‌ی کوچک و ناب بودم و با خودم گفته بودم چه خوب که فراموشش نکردم! چه خوب که از پسِ ذهنم بیرون کشیدمش و با جزییات مرورش کردم!حالا که حرف به اینجا رسید باید بگویم این یادداشت در ستایش «جاماندن در گذشته نیست» بلکه دعوتی‌ست به «دست کشیدن از جان کندن برای فراموشی». چون حالا فهمیده‌ام خاطرات عضوی ضروری‌اند مثل قلب، مثل ریه!یا شاید چون فهمیده‌ام خاطرات لیزند عین ماهی تازه! همین که سُر بخورند و بروند در اعماق ذهن، دیگر کاری از دست کسی برنمی‌آید. آن وقت است که ما می‌مانیم و یک برهوت بزرگ بی‌خاطرگی و سرگردانی‌ای که تمام نمی‌شود.</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Fri, 18 Mar 2022 20:26:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه رها و ناهشیار جُستار بنویسیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%8F%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-rnwkacbfn8gx</link>
                <description>معرفی کتاب رها و ناهشیار می‌نویسممی‌خواهم یادداشتم را با یک جمله‌ی کلیشه‌ای شروع کنم: «نوشتن، زندگی من است!»این جمله‌ی کلیشه‌ای برای من به‌غایت جذاب است. برای همین است که اگر کتابی ببینم که در باب آموزش نویسندگی‌ست یا فقط و فقط از نوشتن حرف می‌زند، آن را از دست نمی‌دهم و ناگفته پیداست که کتاب « رها و ناهشیار می نویسم » یکی از همان‌هاست. کتابی درباره‌ی آموزش هنر جُستارنویسی.ادرا لارا در کتاب « رها و ناهشیار می نویسم » از چه حرف می‌زند؟اگر به عنوان اصلی کتاب نگاهی بیندازید خیلی زود دستگیرتان می‌شود با خواندن این کتاب قرار است عریان و سرمست بنویسید، منتقد درونی‌تان را رها کنید و یک «خاطره‌پردازی» یا «جستار شخصی» قانع‌کننده خلق کنید!ادرا لارا که عمرش را بعد از ویراستاری پای جستارنویسی گذاشته در این کتاب به شما می‌گوید:به کدام ایده‌هایتان بچسبید.چطور ایده‌تان را پرورش دهید.از چه زاویه‌ای به موضوع نگاه کنید.چطور با صحنه‌پردازی به نوشته‌تان جان بدهید.چگونه لحن خودتان را پیدا کنید.ووادارتان می‌کند که خودتان را در مسیر بیشتر و بیشتر نوشتن بیندازید!البته ماجرا همین جا تمام نمی‌شود!تا شما برای چاپ جُستارتان، از یک مجله پذیرش چاپ نگیرید و یا کتابتان را چاپ نکنید، خانم لارا ول‌کُن معامله نیست!او در فصل‌های آخر از راه‌های انتشار جستار می‌گوید؛ مجله، روزنامه و وبسایت معرفی می‌کند (که البته همه‌شان آمریکایی هستند و چندان به کارتان نمی‌آیند مگر اینکه بخواهید جستارتان را به انگلیسی بنویسید!)؛همچنین به شما می‌گوید چطور خودتان و کتابتان را توی دلِ کارگزار ادبی و ناشر جا کنید (البته من اولین بار بود که عبارت «کارگزار ادبی» را می‌شنیدم و نمی‌دانم چنین موقعیت شغلی‌ای در ایران وجود دارد یا نه!).در صفحات پایانی کتاب هم منابع خواندنی مفید به شما معرفی می‌کند، جستارهای ممتازی که می‌توانند به شما کمک کنند تا روایت‌های بهتری بنویسید. از زیر تمرین‌های آخر کتاب هم در نروید (این را با خودم بودم بیشتر!) انجام همین تمرین‌ها می‌توانند ایده‌ای باشند برای نوشتن یک کتاب!جستار، داستان است یا داستان، جستار؟کتاب « رها و ناهشیار می نویسم » آموزش داستان‌نویسی نیست اما کمابیش از تکنیک‌های داستان‌نویسی بهره می‌گیرد و اصلا هم عجیب نیست چون روایت شخصی و خاطره‌پردازی هرچند که نام جُستار را یدک می‌کشند اما مگر چیزی جز داستان‌سرایی‌اند؟!با این تفاوت که جستارها داستان‌هایی حقیقی‌اند که قهرمان‌شان خودمان هستیم، بنابراین فقط باید تجربه‌های زیسته‌مان را یک‌جور تروتمیزی بریزیم در دل یک روایت سالم! کاری که فوت‌وفنش را ادرا لارا در « رها و ناهشیار می نویسم » برایتان رو می‌کند.کتاب « رها و ناهشیار می‌نویسم » برای چه کسانی است؟اگر شما هم دلتان می‌خواهد کوچک‌ترین اتفاق زندگی‌تان را به پرآب‌وتاب‌ترین شکل ممکن روایت کنید اما جسارتش را ندارید یا وسط معرکه‌ی نوشتن کم می‌آورید، اَدِرا لارا در « رها و ناهشیار می نویسم » دستتان را می‌گیرد و قدم‌به‌قدم راه نوشتن یک روایت شخصیِ درست‌ودرمان را به شما نشان می‌دهد.یااگر از آنهایی هستید که همیشه با خودتان گفته‌اید: «از زندگی من باید فیلم بسازن» ولی از آنجایی که از بخت بد همه‌ی کارگردان‌ها و فیلم‌نامه‌نویس‌ها بدسلیقه شده‌اند و سراغتان نمی‌آیند؛ کتاب « رها و ناهشیار می نویسم » به شما کمک می‌کند تا خودتان دست به‌کار شوید و از زندگی‌تان یک مستند نوشتاری بسازید.یااگر می‌خواهید از روایت فرازونشیب‌های زندگی‌ و تجربه‌های زیسته‌ی خوب و ناخوبتان پول دربیاورید تبریک می‌گویم چون خانم لارا « رها و ناهشیار می نویسم » را برای شما نوشته است!بگذارید خیالتان را راحت کنم اگر نوشتن، یار زندگی‌تان است و خوب و بدش را به یک اندازه دوست دارید، از طرفی هم دلتان می‌خواهد راه و روش جذاب و گیرا نوشتن را پیدا کنید، این کتاب می‌تواند به شما کمک کند.و در آخر اینکهاین توصیه‌ی خانم لارا را آویزه‌ی گوشتان کنید:«قصه‌تان را بنویسید. قصه‌تان را هرچه که هست، بنویسید. قصه‌تان را روی لوح سنگی حک کنید. در نرم‌افزار مایکروسافت‌ورد تایپ کنید. با جلبک‌های دریایی روی شن‌های ساحل بنویسید. [چون] هریک از ما گونه‌ای در آستانه‌ی انقراض هستیم. گونه‌ای به ظرافت تک‌شاخ».</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Sat, 26 Feb 2022 17:49:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش نامه‌نگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-z5vbkru4ye07</link>
                <description>اولین نامه‌ی زندگی‌ام از طرف خاله فاطی بود،  البته نه یک نامه‌ی اختصاصی، نامه‌ای که من، مامان و خواهرم مخاطبش بودیم اما به‌هرحال یک نامه‌ی واقعی بود و این موضوع چیزی از ارزش‌هایش کم نمی‌کرد!یک نامه‌ی دلتنگ‌کننده که هزار تا کارت پستال ضمیمه‌اش شده بود! باز کردن و خواندن نامه آن‌قدر برایم هیجان‌انگیز بود که ذوق‌مرگی‌ام را هنوز هم به یاد دارم!بعد از ذوقِ خواندنِ نامه‌ی خاله بود که تصمیم گرفتیم برای دایی که سرباز بود نامه بنویسیم! نامه‌ای که هِلِک و هِلِک می‌رفت تا به مقصد برسد! ما هم سرِ جایمان انتظار می‌کشیدیم.انتظاری که انگار قرار بود یک حلزون آن را بِکِشد و به خط پایان برساند!ولی ما با فکر کردن به اینکه دایی هم در جوابمان یک نامه‌ی کاغذیِ دلتنگ‌کننده‌ می‌نویسد و دوباره پستچی درِ خانه‌مان را می‌زند، تحمل کُشنده‌ی این انتظار را به جان می‌خریدیم!اما فکر می‌کنید چه شد؟بعد از یک هفته، نامه رسید به دست دایی و او هم نه گذاشت و نه برداشت، تلفن زد به خانه‌مان! و خیلی خوشحال گفت که نامه‌تان همین حالا به دستم رسیده و احتمالا خیلی چیزهای دیگر هم گفته که یادم نمی‌آید!(خب چه انتظاری می‌شود داشت؟ عاقبت مکالمه‌ی شفاهی مگر چیزی جز فراموشی‌ست؟ درحالی‌که هنوز قسمت‌هایی از نامه‌ی خاله در یادم مانده!)این شد که دیگر پستچی نیامد درِ خانه‌مان! دایی همه چیز را خراب کرده بود! او، ما (یا شاید هم فقط من) را از خلسه‌ی لذت‌بخش نامه‌نگاری بیرون کشید و یادمان انداخت تکنولوژی، راه‌های پرسرعت‌تری برای برقراری ارتباط جلوی پایمان گذاشته!ما هم خیلی منطقی پذیرفتیم و دیگر برای کسی نامه ننوشتیم!اما هنوز که هنوز است نمی‌توانم انکار کنم نامه نوشتن و نامه خواندن برایم یک لذت شعف‌ناکی دارد که هیچ مکالمه‌ی تلفنی و هیچ چت کردنی، آن لذت کِش‌دارِ آغشته به کلمات را در من به وجود نمی‌آورد!هرچند حالا دیگر اصراری به کاغذی بودن نامه ندارم و حتی یک فایل ورد پر از حرف‌هایِ دل یا یک ایمیل طولانی از طرف کسی که دوستش دارم می‌تواند از دلمُردگی نجاتم دهد و روح زندگی را مسیح‌وار در وجودم بدمد!به گمانم باید ایمان بیاوریم به نامه‌ها! این خطوط ارتباطیِ حاملِ کلمات! کلماتی که از قلبمان به قلب دیگری سرریز می‌شوند!هرچند این روزها که تلگرافی حرف می‌زنیم و فست‌فودی می‌خوریم، نامه‌های طولانی، مطرودان قدرنادیده‌ای شده‌اند که دارند گوشه‌ی تاریخ خاک می‌خورند و احتمالا یک روز سقوط می‌کنند در سیاهچاله‌ی فراموشی!و ما همچنان به زندگی ادامه می‌دهیم با چت‌های ابتر، پیام‌های آماده، عکس‌نوشته‌های دم‌ِدستی و مکالماتِ شفاهیِ از یاد رونده..‌‌.</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jan 2022 16:38:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرجینیا وولف در سه گینی از چه می‌گوید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zibaheidari/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D9%88%D9%84%D9%81-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-fi0rxzp8aax9</link>
                <description>اگر بدون هیچ پیش‌زمینه‌ی ذهنی‌ای شروع کنید به خواندن سه گینی، ممکن است مثل من سردرگم شوید، چون ویرجینیا وولف همه چیز را همان اولِ کار رو نمی‌کند و اگر مخاطب، دقیق و نکته‌سنج باشد می‌تواند به‌مرور از دلِ نوشته‌ها به اطلاعات لازم دست پیدا کند.این شد که تصمیم گرفتم بعد از اینکه تهِ‌ سه گینی و دو مقاله‌ی انتقادی ضمیمه‌ی آن و هر نوشته‌ی کوتاه و بلندی در باب سه گینی را درآوردم، یادداشتی بنویسم تا هم معرفی کتاب سه گینی باشد و هم خوانش این کتاب را برای خوانندگانی مثل خودم ساده‌تر کند.قصه از کجا شروع شد؟در سه گینی ماجرا از جایی شروع می‌شود که خانم وولف (یا راوی‌ای که ما نمی‌شناسیم) تصمیم می‌گیرد به نامه‌ی آقایی که دارای منصب قضایی است پاسخ بدهد. خب اول باید بدانیم این آقا در نامه‌اش چه نوشته است.او نامه‌اش را با این پرسش شروع کرده: «ما (مردان و زنان) چگونه می‌توانیم از جنگ جلوگیری کنیم؟»و هر چه جلوتر می‌رویم از میان حرف‌های راوی متوجه می‌شویم که این آقا در کنار این پرسش، سه درخواست هم مطرح کرده:1. امضای مانیفستی در حمایت از «فرهنگ و آزادی اندیشه»2. پیوستن به انجمنی برای حفظ صلح3. حمایت از آن انجمن با کمک مالیشاید در نگاه اول، این پرسش و درخواست‌ها، ساده و سرراست به‌نظر برسند اما راوی به‌عنوان یک زن ادعا می‌کند پاسخ دادن به این سوال و پذیرفتن این درخواست‌ها، برای زنان که تجربیات بسیار متفاوتی نسبت به آن آقا دارند، چندان هم ساده و بی‌دردسر نیست!برای همین به‌مرور از شرایط متفاوت زنان در جامعه می‌گوید تا روشن شود چرا با دید متفاوتی به این نامه و محتویاتش نگاه می‌کند!راوی از شرح «شرایط نابرابر تحصیلی زنان» شروع می‌کند، او مدام با تکرار لفظ «دخترانِ مردانِ تحصیل‌کرده» از دخترانی می‌گوید که در طبقه‌ی متوسط رو به بالا رشد کرده‌اند و اگرچه شرایط رفاهی مناسب و پدران تحصیل‌کرده داشته‌اند اما از تحصیلات آکادمیک محروم مانده‌اند!بعد از آن به موضوعِ «اهمیت ندادن به جایگاه زنان خانه‌دار» می‌پردازد، سپس «عدم امکان دست‌یابی زنان به جایگاه‌های شغلی رده بالا» را بررسی و مهم‌ترین دلیلش را «جلوگیری از ورود زنان به دانشگاه» عنوان می‌کند، همچنین «نابرابری دستمزد زنان نسبت به مردان» را یادآور می‌شود و با مطرح کردن پرسش زیر، از امضای مانیفستِ حمایت از «فرهنگ و آزادی اندیشه» خودداری می‌کند:«برای حمایت از فرهنگ و آزادی اندیشه چه کمکی از دست ما (زنان) برمی‌آید؟ ما که بارها درِ دانشگاه‌ها را به رویمان بسته‌اند و تنها اکنون با هزار اما و اگر به آن راه یافته‌ایم، ما که از هیچ آموزش رسمی‌ای برخوردار نبوده‌ایم یا چنان اندک بوده که تنها می‌توانیم زبان خود را بخوانیم و بنویسیم، ما که در واقع عضوی نه از جماعت روشنفکر که از جماعت جاهل به‌شمار می‌آییم.»جنگ، خط فاصله‌ای میان مردان و زناندر میانه‌ی صحبت‌های راوی در نقد جنگ، راوی مدعی می‌شود که اعلان جنگ، خواست مردان سیاستمدار است، خواسته‌ای که زنان هیچ نقشی در آن ندارند:« اگر بر جنگیدن برای محافظت از من یا کشور «ما» اصرار دارید، بگذارید راست و پوست‌کنده این مسئله را بین خودمان روشن کنیم که شما می‌جنگید تا غریزه‌ای جنسی‌ای را ارضا کنید که من سهمی در آن ندارم، منافعی را پی‌می‌گیرید که سهمی از آن به من نرسیده و شاید هرگز نرسد، نه این که دنبال ارضای غرایز من باشید یا محافظت از من یا کشور من. زیرا هر بیرون‌رانده‌ای می‌تواند بگوید: «به واقع در مقام یک زن، من هیچ کشوری ندارم. در مقام یک زن، کشوری نمی‌خواهم. کشور من تمامی جهان است».»راوی با وجود اینکه از حمایت مالی سر باز نمی‌زند اما درخواست فرستنده‌ی نامه برای پیوستن به انجمن حفظ صلح را رد می‌کند و می‌گوید:«پر کردن برگه و پیوستن به انجمن شما برای ما از نظر عقلانی نادرست و از نظر احساسی ناممکن به‌نظر می‌رسد. زیرا با این کار باید هویت خود را با هویت شما یک کاسه کنیم. باید همان شیارهای فرسوده‌ی کهنی را دنبال و تکرار و ژرف‌تر کنیم که جامعه همچون گرامافونی که سوزنش گیر کرده، با هم‌آوایی تحمل‌ناپذیری کاهلانه شخم می‌زند «سیصد میلیون هزینه‌ی تسلیحات». شایسته نیست به دیدگاهی اعتبار دهیم که تجربه‌ی خودمان از «انجمن» باید توانسته باشد تصویری از آن به‌دست بدهد. معتقدیم موثرترین کمک ما این است که به انجمن شما نپیوندیم. کار کردن برای اهداف مشترکمان –عدالت و برابری و آزادی برای فرد فردِ مردان و زنان- بیرون از انجمن شماست نه درون آن».سه گینی از پیوند میان مردسالاری و فاشیسم می‌گویدسه گینی که در قالب سه نامه نوشته شده، با رویکردی ضدجنگ به نقد نابرابری‌های جنسیتی در جامعه می‌پردازد. به‌قول مگی هام: «بحث وولف این است که پیشگیری از جنگ تنها با تغییرات جنسیتی در آموزش، اشتغال و زندگی فکری ممکن است.»بدون تردید نوشتن و انتشار چنین متنی در زمانه‌ای که آتش فاشیسم به جان دنیا افتاده و سیاستمداران مدام بر طبل جنگ می‌کوبند، حرکت بسیار شجاعانه‌ای بوده است.سه گینی اعتقاد راسخ وولف به صلح را نشان می‌دهد و از پیوند میان مردسالاری و فاشیسم می‌گوید:«مردان از سایه‌ی دوردست فاشیسم به وحشت افتاده‌اند اما مبارزه با فاشیسم بخشی از زندگی روزمره‌ی زنان است. فرقی نمی‌کند کسی از حقوق انسانی‌اش به دلیل یهودی بودن محروم شود یا زن زاده شدن! باید به همه‌ی شکل‌های فاشیسم همزمان پایان داد. هیچ شکلی از فاشیسم بهتر از دیگری نیست.»از نظر وولف ادامه‌ی سیاست‌های گذشته نمی‌تواند به پیشگیری از جنگ کمکی کند، او معتقد است:«بهترین کمکی که از دست ما (زنان) برای پیشگیری از جنگ برمی‌آید، تکرار نکردن واژه‌های شما و پیروی نکردن از روش‌های شما و به‌جای آن یافتن واژه‌های تازه و آفریدن روش‌های تازه است».یک پرسش تکراری: « سه گینی یعنی چه؟»هر کسی که برای اولین بار با این کتاب مواجه شود به احتمال زیاد پیش از هر چیزی می‌پرسد: «سه گینی یعنی چه؟». همان سوالی که من هم برای پیدا کردن جوابش کنجکاو بودم!خبر خوب اینکه با شروع مطالعه‌ی کتاب خیلی زود به جواب می‌رسید و در قسمت پیشگفتار خواهید خواند: «گینی نشانِ نوع طبقه‌ی اجتماعی بود و ارج‌وقرب بیشتری نسبت به پوند داشت. یک گینی 21 شیلینگ می‌ارزید... [در آن زمان] برای خریدهای به‌اصطلاح سطح بالا، مثلا تابلوهای نقاشی، گینی را به کار می‌بردند، یعنی مثلا به نجار به پوند پول می‌دادند اما دستمزد هنرمند با واحد گینی حساب می‌شد.»گفته می‌شود که پیش از انتخاب عنوان «سه گینی»، وولف عنوان‌هایی مثل «مردان چنین‌اند» و «نامه‌ای به مرد انگلیسی» را رای کتابش در نظر داشته!اما از آنجا که دنیای ادبیات، ویرجینیا وولف را به زبان شاعرانه و استعاره‌هایش می‌شناسد، کنار گذاشتن آن عناوین ساده و سطحی و انتخاب عنوان تمثیلیِ «سه گینی» که به‌طور غیرمستقیم به محتوای کتاب اشاره دارد، دور از ذهن نبوده!کمی آرام‌تر خانم وولف!بعید نیست هنگام خواندن سه گینی با خودتان بگویید لحن وولف، خشمگین یا حتی خصمانه است یا شاید هم لحن جسورانه‌اش را تحسین کنید. در هرصورت باید بدانید بعد از انتشار این کتاب، منتقدین بسیاری از لحن سه گینی گفته‌اند؛ برخی آن را تحسین و بعضی دیگر شدیدا از آن انتقاد کرده‌اند.جالب است بدانید آن‌قدر بحث و نظر درباره‌ی «لحن» بالا گرفته بود که صدای اعتراض خانم وولف هم بلند شد و در جواب تمام این حرف و حدیث‌ها اعلام کرد:«خدای من! این‌همه حرف درباره‌ی «نثر دلپذیر» و جذبه حالم را به هم می‌زند! حال آنکه فقط می‌خواستم مسئله‌ای بغرنج را به ساده‌ترین و فهم‌پذیرترین شکلی که از من برمی‌آید، بیان کنم!»پس توصیه می‌کنم بیش از آنکه درگیر حواشی‌هایی مثل لحن نوشته شوید به حرف‌های خانم وولف در سه گینی فکر کنید. حرف‌هایی که در حدود 90 سال پیش گفته شده‌اند اما همچنان قابل‌درک و قابل‌لمس‌اند.</description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Thu, 23 Dec 2021 19:54:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا هر زن نویسنده‌ای به اتاقی از آن خود نیاز دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D8%B1-%D8%B2%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-jwzcsfkcegym</link>
                <description>باورتان می‌شود که جین آستین، رمان «غرور و تعصب» را در اتاق نشیمن می‌نوشته و هر بار با شنیدن جیرجیر لولای در، نوشته‌هایش را پنهان می‌کرده؟!شاید ندانید اما جین آستین، امیلی برونته و شارلوت برونته در زمانه‌ای دست به قلم می‌بردند که نه‌تنها خلوتی شخصی برای نوشتن نداشتند بلکه «نوشتن» هم مثل بسیاری از فعالیت‌ها کاری مردانه به شمار می‌آمده تا آنجا که کسی تصور نمی‌کرده نوشته‌ی زنان ارزش خواندن داشته باشد!ویرجینیا وولف در کتاب «اتاقی از آن خود» از این محدودیت‌ها می‌گوید. محدودیت‌هایی که حتی در شرایط امروز هم برای زنان نویسنده چندان ناملموس نیست! به عقیده وولف، زنان برای نوشتن، به یک درآمد ثابت و اتاقی از آن خود نیاز دارند و بارها به این دو عامل مهم اشاره می‌کند.در قسمتی از کتاب، وولف روایت خیالی جالبی را مطرح می‌کند! روایتی که گرچه وولف آن را به چاشنی طنز و طعنه آمیخته اما بسیار دردناک است و فراهم نبودن امکانات لازم برای رشد زنان در عرصه‌ی هنر را به‌خوبی نشان می‌دهد.او می‌گوید تصورکنید شکسپیر خواهری به‌نام جودیت داشت که در نبوغ و استعداد هم‌تراز برادرش بود اما درست در زمانی که شکسپیر به مدرسه می‌رفته تا آثار اوویل و ویرژیل را بخواند و مقدمات دستور و منطق یاد بگیرد، خواهرش باید در خانه می‌مانده و استعدادش را با وصله کردن جوراب‌ها ذره ذره به هدر می‌داده! هرچند جودیت هرازگاهی در انبار سیب به گناهِ نوشتن مرتکب می‌شده اما فراموش نمی‌کرده که کاغذهایش را پنهان کند یا بسوزاند.در چنین شرایطی که زن نه اجازه‌ی بهره‌مندی از تحصیلات آکادمیک را داشته و نه حتی خلوتی برای نوشتن، چگونه می‌توان انتظار ظهور نبوغ‌آمیز شخصیتی همچون شکسپیر را داشت! جالب است بدانید که کاراکتر خیالیِ «خواهر شکسپیر» در عرصه‌ی ادبیات فمینیستی به یک شخصیت شناخته‌شده تبدیل شده است! شخصیتی که ایده‌ی «امکان‌پذیری بروز نبوغ تحت هر شرایطی» را زیر سوال می‌برد!البته با وجود اینکه وولف از شرایط سختی می‌گوید که راه نویسنده شدن را برای زنان پرفرازونشیب کرده است اما توصیه‌ی مهمی هم برای زنان نویسنده دارد، توصیه‌ای که به هیچ‌وجه نمی‌توان آن را نادیده گرفت!او می‌گوید: «برای هر کسی که می‌نویسد، فکر کردن درباره‌ی جنسیتِ خود، مخرب است. کوچکترین تاکید بر هر ظلم و جوری برای زنان مخرب است.» از نظر او هر آنچه با تعصبی آگاهانه نوشته شود محکوم به مرگ است!و دقیقاً همین نکات است که ویرجینیا وولف را جذاب می‌کند؛ او در زمانه‌ای که زن را نادیده می‌گیرند و نقش او را در حد موجودی نیازمند حمایت نزول می‌دهند، به تحلیل نقش زنان در داستان‌نویسی می‌پردازد و از چرایی خاموش ماندن استعداد زنان در عرصه ادبیات می‌گوید و با وجود آگاهی به تمام این محدودیت‌ها، زنان نویسنده را از هر گونه واکنش متعصبانه‌ای منع می‌کند.در نهایت باید بگویم «اتاقی از آن خود» جستاری استخوان‌دار است که اگرچه در حدود صد سال پیش نوشته شده اما در زمانه‌ی امروز هم، همچنان تازه و خواندنی است!این کتاب را می‌توانید از طریق لینک زیر از طاقچه خریداری کنید و از خواندنش، هم لذت ببرید و هم درس بگیرید. https://taaghche.com/book/22692 </description>
                <category>زیبا حیدری</category>
                <author>زیبا حیدری</author>
                <pubDate>Wed, 01 Dec 2021 20:00:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>