<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ziba Jahangiri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zibajahangiri20</link>
        <description>♡با همه آلودگی ام دوستت دارم حسین♡</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:23:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/190799/avatar/KCSNZq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ziba Jahangiri</title>
            <link>https://virgool.io/@zibajahangiri20</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خرید</title>
                <link>https://virgool.io/@zibajahangiri20/%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-llg9atgi3ssj</link>
                <description>رفتیم روتختی بخریم . مریم قیمت یک مدل را پرسید . طرف گفت سیصد و سی تومن ولی شما سیصد بدید ، داشتیم از مغازه می آمدیم بیرون پشت سرمان داد زد خانم بیا دویست ببر ... این داستان توی چند تا مغازه دیگر هم تکرار شد ...این اسمش کاسبی نیست ،دزدی شرف دارد به اینطور نان درآوردن ...کوچولوها از هم می دزدند و گنده ها از همه ...اوضاع لجن مالی ست ...دستهایی که توی جیب هم میکنیم تمیز بیرون نخواهد آمد ، این دستها دیگر هرگز با هیچ آب و صابونی شسته نخواهد شد، و ما با همین دستهای کثیف تا آخر عمرمان غذا خواهیم خورد ، بغل خواهیم کرد ، کف خواهیم زد ، دست خواهیم داد ، دعا خواهیم کرد،و یک روز هم با همین دست کثیف با دنیا خداحافظی خواهیم کرد...</description>
                <category>Ziba Jahangiri</category>
                <author>Ziba Jahangiri</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jun 2021 13:02:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین...</title>
                <link>https://virgool.io/@zibajahangiri20/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-izl7fd3erzaz</link>
                <description>زمین را از یاد برده ایم آری!زمین را که حالا زیر دود ،  زباله ،سرب و بیماری پنهان شده از یاد برده ایم...نفس هایمان به هوایی عادت کرده است که در آن خبری از صدای گنجشک ها ، کلاغ ها و پرنده های دیگر نیست اصلا انگار دیگر پروانه ای وجود ندارد که مانند بچگی دنبالشان بدویم و دستمان را تا آسمان دراز کنیم که شاید بتوانیم بگیریمشان! دیگر باخیال راحت نمیتوانیم به آسمان آبی نگاه کنیم و با یک نفس عمیق  هوایش را استشمام کنیم...نمیدانم  شاید مقصر اصلی خودمان هستیم! آری همین مایی که خواسته و ناخواسته زمین را پر از آلوگی کردیم و حالا دلمان لک زده برای هوای تازه اما انگار زمین هم با ما قهرش گرفته ! کاش بلد شویم نازش را بکشیم تاشاید روی خوش نشانمان دهد؛ آری کاش حال زمینمان  زود زود خوب شود...کاش♡</description>
                <category>Ziba Jahangiri</category>
                <author>Ziba Jahangiri</author>
                <pubDate>Wed, 26 May 2021 11:32:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت...</title>
                <link>https://virgool.io/@zibajahangiri20/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-fc5kbvytqhau</link>
                <description>گاهی هم به خودت سر بزن! حالِ چشمهایت را بپرس و دستی به سر و روی احساست بکش؛رو به روی آیینه بایست و تمام تنهایی ات را محکم در آغوش بگیر وَ با صدای بلند به خودت بگو که &quot;تو&quot; تنها داراییِ من هستی؛بگو که با همه ی کاستی های جسمی و روحی، تو را بی بهانه و عاشقانه دوست دارم؛برای خودت وقت بگذار، با مهربانی دستت را بگیر و به هوای آزاد ببر، نگذار احساس تنهایی کنی، نگذار ابرهای سیاه، چشمهایت را از پا دربیاورد...مطمئن باش،هرگز کسی دلسوزتر از تونسبت به تو پیدا نخواهد شد…</description>
                <category>Ziba Jahangiri</category>
                <author>Ziba Jahangiri</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 13:02:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدیه♡</title>
                <link>https://virgool.io/@zibajahangiri20/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-cxdlcmks6lxm</link>
                <description>درد تا پشت پلکهایم آمده بود.نمیتواستم چشم هایم را باز کنم.نور اتاق اذیتم می کرد.دستم را سد چشمانم قرار دادم، آرام زیر لب آرزو را صدا کردم .صدای پای کسی را نزدیکم شنیدم. دست سردم را در دستان گرم اش گرفت‌. عاطفه بود. با چند بار پلک زدن توانستم او را واضح تر ببینم. چشمانش یک کاسه خون شده بود. هنوز رد اشکهایش در صورتش پیدا بود، آرام پیشانیم را بوسید و گفت :هیچی نیست عزیزکم، من پیشتم بخواب. اما خوابم نمی آمد، دیگر از حالت گیجی در آمده بودم، بلند شدم نشستم و گفتم؛ من باید برم !عاطفه شوکه شده پرسید: کجا می خوای بری ؟ حالت خوب نیست! بریده بریده گفتم &quot;آ آ آ رزوو&quot; محکم بغلم کرد. آرام در گوش ام گفت: نرگس من! یادت نیست دیروز خاکش کردند. اون دیگه پیشمون نیست. با شنیدن این حرفِ بغض دارش، به گریه افتادم.حقیقتی باورنکردنی که قلبم را مچاله می کرد، آنقدر زار زدم که دوباره در بغل عاطفه خوابم برد..‌‌.بعد از چند روز هم که گذشته است. هنوزباورم نمی شود که دیگر آرزو را ندارم. وقتی  که کمی حالم بهتر شد با عاطفه به خانه آرزو رفتیم. به اتاقش رفتیم، مثل روزهایی که سه تایی آنجا درس میخواندیم وبه سر و کله هم می زدیم. بغض سنگینی گلویم را فشار می داد. تک تک لحظهاتمان به یادم آمدند.آنجا از مادرش فهمیده بودیم که آرزو قبل از مرگ اش کارت اهدای عضو گرفته بود و قلب مهربانش را بعد از آن تصادف لعنتی در همان بیمارستانی که برده بودند به دخترک جوانی اهدا کردند! مادر آرزو می گفت: اوایل دلم نمی آمد قلب اش را به کسی بدهم اما این خواست آرزو خودش بود.آدرس آن دخترک جوان را  از مادر آرزو گرفتم و قرار است فردا با عاطفه به دیدنش برویم.حس اینکه آرزو زنده نیست اما قلب اش درون سینه کسی دیگر است مرا به وجد می آورد .انگارکه میخواهیم به دیدن خود آرزو بروم ...به همراه عاطفه به دیدن دخترک جوان رفتیم. خانه اشان از آن  خانهای قدیمی است  که یک حیاط پر از گل و درخت و یک حوض آبی زیبا درونش خود نمایی می کرد!!چه حس خوبی می دهد! این خانه آرامش عجیبی دارد، صدای قدم های دو نفر را از پشت سرمان  می شنویم .ازکنار حوض بلند می شویم و دخترک جوانی به همراه پیرزنی با چادر گل دار و  صورتِ پر از مهربانی و لبخندش را می بینیم که به سمت ما آمدند‌.هردو با مهربانیه زیاد احوالاتمان را می پرسند و ما را به داخل تعارف میکنند. اما همانجا برروی تخت کنار درخت گردو می نشینیم‌.  از دیدن دخترک اشک در چشمانم جمع می شود .چه صورت معصومی دارد عین آرزو !انگار که ارزو بجز قلب اش تمام معصومیت و مهربانی چهره اش را  هم به او اهدا کرده است .حس میکنم آرزو در میانمان است .دلم میخواهد دخترک را بغل بگیرم و صدای قلب اش را با ولع تمام  بشنوم. خودش را به من و عاطفه نزدیک می کند و می گوید از وقتی مادر آرزو جان زنگ زدند، که شما میخواهید به دیدنم بیاید منتظرتان بودم .عاطفه هم انگار از او خوشش آمده است. هردویمان را بغل می کند و سرش را  نزدیک می آورد و می گوید من مدیون آرزو هستم!  او به من زندگی دوباره داده است .دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و محکم بغلش کردم  و اشکهایم لباسش را خیس کرد .صدای شنیدن قلب آرزو در سینه آن دخترک خوش رو  به من جان دوباره می داد.انگار ک آرزو را بغل کرده ام. انگار آرزو با این کارش به ما فهماند، که میشود بعد از مرگ‌هم یادت جاودان بماند !می شود جور دیگری با این دنیا وداع گفت.اری می شود از بزرگترین نعمتی که خدا به ما هدیه کرده است بگذریم و به دیگری ببخشیم ! او بزرگترین درس زندگی را به من و عاطفه داد. و به ما فهماند باید مهربان باشیم به سبک مهربانی خدا.می توان مرگ را بستر زندگی تعبیر کرد ! آرزوی من تو همیشه در قلب مان در جای خودت باقی می مانی همیشهِ همیشه....♡</description>
                <category>Ziba Jahangiri</category>
                <author>Ziba Jahangiri</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 13:11:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدیه♡</title>
                <link>https://virgool.io/@zibajahangiri20/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-egeobepvrvoj</link>
                <description>از بچگی حس عجیبی به قبرستان داشتم  از رفتن به آنجا می ترسیدم !اصلا از فهمیدن اینکه کسی مرده است هم دلهره میگرفتم ،فکر میکردم آنجا با اینکه غرق سکوت است اما چشمهای زیادی آدم را زیر نظرت گرفته اند و با آن چشم های منتظر زل می زنند به چشمهای ترسیده ات و حرفاهای ناگفته ی زیادی دارند که صدایشان در این سکوت مطلق گم می شود ، دست عاطفه را محکم تر ازقبل چسبیده بودم او هم میدانست از این مکان واهمه دارم و از صبح ک به دنبالم آمده بود ترس را از چشمانم خواند... از شنیدن صدای جیغ و داد های جمعیت حاضر در آنجا قلبم به تپش افتاد دلم نمی خواست باور کنم که بخاطر آرزوی عزیزم به اینجا آمده ام دلم نمیخواست رفته انش را باور کنم ، چشم هایم را محکم  روی هم میبندم تا اشک هایم از گونه هایم سرازیر نشوند دلم نمیخواست چشمانم آن صحنه دلخراش گریه و زاری مادر آرزو را باور کنند، اشکهای مثل مروارید عاطفه را نگاه میکنم که از گونه هایش به گردنش راه باز کرده اند و همینجور باشتاب بیشتر به راه خود ادامه می دهند ، چشم هایم میسوزن ورختشورخانه ای در دلم به پا می شود.، به نزدیکی مادر آرزو می رسیم متوجه حضورمان می شود و بادیدنمان زجه بیشتری می زند انگار به یاد آرزو می افتد دلم برای اش می سوزد یه قطره داغ از چشمم پایین می ریزد و آرام ب روی خاک های آنجا می افتد راه اش را دنبال میکنم چشمم به قبر خالی  می افتد چقدر عمیق است چقدر ترسناک یعنی قرار است آرزوی عزیرم را در اینجا بخوابانند و شب تنها رهایش کنند نه نه من باورم نمی شود !! با صدای جیغ مادر آرزو به خودم می آیم مرد میان سالی در آن میان  میگوید جنازه را آوردند  جنازه؟ آنها به آروزی قشنگم گفتند جنازه! ملافه سفیدی روی دستها بلند شد و به کنار قبر خالی گذاشتنش هیچ صدایی را نمی شنیدم انگار که خواب باشم صورت بی جان آرزو را یک لحظه  وقتی مادرش با ولع تمام میبوسدش  میبینم ،اشکهایم حالا هر کدام پس از دیگری راه خود را در پیش گرفته بودند انگار ک باورشان شده بود آن کسی که در زیر آن ملافه سفید به خواب عمیق فرو رفته است آرزوی من است ،،، او را همانجا قرار دادند که از تصورش قلبم به درد آمده بود دیگر نمیتوانستم ببینم این صحنه را حالم بد شده بود  چشمانم سیاهی رفت و دیگر هیچی نفهمیدم ....</description>
                <category>Ziba Jahangiri</category>
                <author>Ziba Jahangiri</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 13:11:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آری من یک روستایی ام ...</title>
                <link>https://virgool.io/@zibajahangiri20/%D8%A2%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%85-b3msfzmdfcoi</link>
                <description>?لر?آری من یک روستایی ام ‌...لُر تبارم... و بقول شما شهری ها از پشت کوه آمده ام! نمیدانستم که این ور کوه با آن ور کوه یک دنیا فرق دارد، نمیداستم که در این ور کوه مردمانش برای جلوه دادن بهتر خود دیگری را خورد می کنند ! نمیداستم هم دیگر را تیکه پاره می کنند تا از هم جلو بزنند ! نمیداستم که مهربانی در بین اشان جای ندارد و دل هایشان از سنگ شده است ، نمیدانستم که برای در آوردن یک لقمه نان این همه به هم فحش می دهند که شاید یک لقمه بیشتر از دیگری به خانه ببرند، نمیداستم که خیانت جای عشق را پر کرده است ،نمیداستم که اجناس تقلبی را به جای جنس واقعی به هم قالب می کنند، نمیداستم ظلم و دروغ و دو رویی و غارت  را معنای زرنگی می دانند، و وقتی هم ازشان می پرسیدم میگفتن تو نمیفهمی از پشت کوه آمده ای ، چه میدانستم که زندگی کردن در پشت کوه در میان آدم های ساده ای که سرشان به زندگی خود گرم است و هیچ یک از دغدغه های مردم این ور کوه را ندارند  می ارزد به این ور کوه ... می روم به همانجا که تنها دغدغه ام   این باشد که صبح قبل از طلوع آفتاب باید به صحرا بروم و شب گوسفندان را سالم برگردانم... و  سر به بالین نگذاشته چشمانم سنگین شوند و خواب شیرین صحرای سرسبز و گوسفند ها را ببینم که دوان دوان به دنبالشان می روم  ...!</description>
                <category>Ziba Jahangiri</category>
                <author>Ziba Jahangiri</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2020 01:47:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#اتاقک آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@zibajahangiri20/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%DA%A9-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-rbw0ocfwrka3</link>
                <description>#اتاقک آبی گاهی فکر میکنم آدمهایی که در اتاقک آبی زندگی میکنند، دراجتماعی از جنس خودشان نفس می کشند،بیخیال و بی روح ترین آدمهای روی زمینن که یک روزی باخیال ترین آدم ها بودند!!! آنها در آن چهار دیواری فقط به یک نقطه خیره میشوند و گاهی لبخند میزنند، میخندند، قاه قاه خندشان بلند می شود و یا آنقدرمیخندند تا اشک از چشمانشان بر روی گونه های استخوانی اشان سرازیر شود، بدون توجه به هیچ غمی ، هیچ غصه ای ، بی آن که نگران وقت ازدست رفته اشان باشند، نگران فردایشان که چه میشود ،نگران قضاوت شدن از سوی دیگران ، نگران بی پولی ، گرانی ، همسر فرزندووو.... گویی در یک دنیای دیگرند و هیچ چیز درد آور این دنیا برایشان مهم نیست !نمیدانم شاید هم تمام این فکرها و نگرانی ها و آدمهای این دنیا باعث شده است که  به بی خیال ترین آدمها  تبدیل شوند و دریک مکان که نامش &quot;تیمارستان&quot; است تبعیدشان کنند :(گاهی دلم میخواهد تبدیل به چنین آدمهایی شوم و به چنین مکانهایی تبعید شوم! گاهی باید دیوانه شد تا درد آور ترین غمها هم تاثیری بر رویت نگذارند...</description>
                <category>Ziba Jahangiri</category>
                <author>Ziba Jahangiri</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 21:13:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای دخترانه</title>
                <link>https://virgool.io/@zibajahangiri20/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-yjqoo3ovxwcv</link>
                <description>روز دختر?من دخترکی معصوم درونم نفس میکشد!دخترکی که رسم دلبری را خوب می داند، که هنوز هم دلش عروسک میخواهد،نوازش میخواهد،حمایت میخواهد...هنوز هم دلم میخواهد با گریه و پای کوبی های کودکانه به تمام خواسته هایم برسم،من هنوز هم عاشق لباس های گل گلی و رنگی رنگی هستم، دنیای صورتی ام بوی کهنگی نمیدهد هنوز هم به دور از چشم قضاوت ها ساعتها به دنیای صورتی ام می روم و دخترک بازیگوشی میشوم که خندهایش گوش فلک را کر می کند... #روزتون مبارک دخترا</description>
                <category>Ziba Jahangiri</category>
                <author>Ziba Jahangiri</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2020 19:38:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی چه دلگیر می شود آدمی!</title>
                <link>https://virgool.io/nojevanan/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%84%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-bbg1roouv4eq</link>
                <description>گاهی چ دلگیر می شود آدمی ...آنقدر که با تمام وجود دست و پا می زند که کمی حالش خوب شود، و دلش میخواهدسخت کسی را در آغوش بگیرد و تمام بغض لعنتیش را یکجا خالی کند،، کاش خدا لمس شدنی بود و این موقها سخت بغلش می کردی و تمام دلگیریت را زار می زدی و او فقط در سکوت درآغوش بگیرتت و موهایت را نوازش کند و در گوش ات آرام بگوید تمام می شود این غصه های لعنتی ات تمام می شود عزیزکم ، تا من را داری غمت نباشد ، مگر می شود من باشم و تو اینگونه خودخوری کنی، گاهی همین نزدیکی ها نزدیکِ نزدیک حسش میکنم وجود معبودم را،، اما عین بچهای لجباز دلم فقط آغوشش را میخواهد...!!!</description>
                <category>Ziba Jahangiri</category>
                <author>Ziba Jahangiri</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 02:56:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین روزهای مهمانی خدا...</title>
                <link>https://virgool.io/@zibajahangiri20/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-umrxnau4hwdw</link>
                <description>آخرین روزهای مهمانی خداست !حس و حال آن وقتهایی را دارم که بچه بودم وبا مادرم به مهمانی می رفتیم و وقتی آنجا برای خودم هم بازی پیدا می کردم دوست داشتم تا ته دنیا آنجا بمانیم دلم میخواست مادرم یک ثانیه، یک دقیقه، یک ساعت، بیشتر آنجا می ماند ، و چه سخت بود لحظه هایی که باید با هزار دل کندن از بازی و هم بازی به خانه خود برمی گشتیم ، حالا دلم نمی آید دل از خدا و مهمانیش بکنم سخت دلم تنگ می شود برای لحظه های افطار که قدر حتی یه قطر آب را خوب میدانستیم، و با ولع افطاریمان را نوش جان می کردیم که انگار مزه ی  چای نبات با خرما ،شعله زرد ،آش، حلیم و...در این مهمانی با بقیه روزهای سال فرق داشت، دلم سخت تنگ می شود که چه شوقی داشتیم  وسط یک عالمه خواب بیدار می شدیم و سحری میخوردیم ،حس دوست داشتنی از خواندن دعاهای سحر که به تک تک سلول هایمان رخنه می کرد، سخت تنگ می شود برای جز خوانی قرآن و درک و فهم داشتن بیشتر از قرآن و سوره هایش نصبت به روزهای دیگر سال ،حس شیرین تمام کردن یه جز در روز با هیچ حسی عوض شدنی نیست... دلم سخت می گیرد که شاید آخرین سالی باشد که من هم در مهمانی خدا بوده ام ، اما از الان تا هر وقت دیگر دلم تنگ است برای تک تک روزهای این مهمانی، انگار که از هم بازیم می خواهم جدا شوم:( دلم تنگ می شود  برای خدایی که در این روزها از رگ گردن نزدیک تر بودنش را بیشتر حس می کردم ...☆زیبا نوشت، طاعات وعبادتون قبول درگاه حق??</description>
                <category>Ziba Jahangiri</category>
                <author>Ziba Jahangiri</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 05:31:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز جهانی اهدای عضو</title>
                <link>https://virgool.io/@zibajahangiri20/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B6%D9%88-jjwfayzewkbb</link>
                <description>#روز جهانی اهدای عضو گرامی بادروزی خواهد رسید که بدن بی جانم زیر دستهای دکتر و پرستار ها با چندین دم دستگاه  به سختی نفس میکشد ،نفس های مصنوعی که اگر آن دستگاه را قطع کنند دیگر منی وجود ندارد،  آن لحظه که دکتر بگویید دیگر امیدی نیست و مغز من از کار افتاده است نمیخواهم تلاش بیهوده ای بکنید بستر مرگ را برای من بستر زندگی بنامید تک تک اعضای بدنم را به آدم هایی که محتاج یک نفس کشیدن، یک نگاه کردن، یک حس تپیدن و لرزیدن قلبی بی درد در سینه اشان باشد  اهدا کنید... زیبا نوشت</description>
                <category>Ziba Jahangiri</category>
                <author>Ziba Jahangiri</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2020 21:51:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب قدر</title>
                <link>https://virgool.io/@zibajahangiri20/%D8%B4%D8%A8-%D9%82%D8%AF%D8%B1-uxpjc49o47el</link>
                <description>*سحـر گاهی اگـر سجاده وا کردی دعایم کن**بساط گـریـه در خلوت بپـا کردی دعایم کن*دلت دریاست میدانم که پیشش آبرو دارینشستی با خدای خود صفا کردی دعایم کن*کسی این گوشه ی دنیاست محتاج دعای تو**به تسبیحت اگـر ذکـر خدا کردی دعایم کن*پر از حرف و پر از دردم، به رسم عاشقان ای دوست دلت لرزید و یادی هم ز ما کردی دعایم کن*به هر در میزنم بسته، همه درها به روی من* *خدا را زیر لب امشب صدا کردی دعایم کن*منم آن روسیاهی که خجالت میکشد از خودبحق هـر غریبی کـه  دعــا کردی دعایم کن *اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الامر و العصر والزمان??* ???????????*التماس دعای فراوان در این شب عزیز ??????</description>
                <category>Ziba Jahangiri</category>
                <author>Ziba Jahangiri</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 00:12:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار که میشود</title>
                <link>https://virgool.io/@zibajahangiri20/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-bbacmoqijvhr</link>
                <description>بهار که میشود، دلم بیقرار تر از هر فصلی دیگر از سال میشود !مثل بچه ای که در یک جا بند نمی شود، همان قدر بی قرار همانقدر سرتق وهمان قدر یک دنده و لجوج...دلم پر میزند برای شنیدن صدای گنجشکهای بیرون از خانه برای درختان میوه ی شکوفه زده و درختان بی ثمر تازه برگ در آورده ،هوای آفتابی و بوی سرسبزی چمن های بیرون ...راستش را بخواهید دوست دارم بچه شوم و آنقد سرتق بشوم که مجبورشان کنم مرا به صحرایی سرسبز ببرند و آنجا که رسیدم دیگر کسی را نشناسم خود را رها کنم در بین پروانه ها که هر کدام هر سو میپرند و من دنبالشان میکنم که یکی شان را با دستان کوچکم بگیرم و تا ته دنیا هم که شده دنبالشان بروم ،مورچه ها را دنبال کنم تا لانه اشان را پیدا کنم و یواشکی سرکی به حریمشان بزنم ،شاخه های درختان را دید بزنم تا لانه پرنده ای را پیدا کنم که گنجشکهای کوچک در آنجا منتظرن تا پدرو مادرشان برایشان دانه بیاوردند و جیک جیک کنان بی طاقتی خود را جار می زنند، میدانی من فقط دلم همین &quot;دلخوشی های کوچک بچگانه&quot; رامیخواهد که کمی دور شوم از این روزمرگی فقط همین...! #زیبا نوشت :)</description>
                <category>Ziba Jahangiri</category>
                <author>Ziba Jahangiri</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 19:23:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>