<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زیبا مغربی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zibamaghrebi</link>
        <description>دانشجوی دکتری زبانشناسی,کوچ نویسندگی  

http://zibamaghrebi.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/6267/avatar/I8WKan.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زیبا مغربی</title>
            <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درسهایی از فلسفه علم برای شرایط غیرعادی و بحران</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-frfqxbgfx0sb</link>
                <description>شاید برخی شما با نام توماس کوهن، فیزیکدان و مورخ علم آمریکایی آشنا باشید. کتاب معروفش ساختار انقلابهای علمی که خودش انقلابی بود درباره شرایط ابهام و بحران صحبت می‌کند.کوهن درباره تاریخ علم چنین نظری دارد که ما زمانی روند عادی علم را طی می‌کنیم و زمان‌هایی روند بی‌نظمی و بحران را و این هنگام دقیقا همان زمانی‌هایی است که همه چیز بهم ریخته، جواب درستی برای سوال‌های مطرح شده پیدا نمی‌شود و ما باید منتظر ظهور یک پارادایم جدید باشیم که معمولا یک فرد دارای نبوغ آن را مطرح می‌کند و بعد از چالش‌های زیادی که اهالی علم برای پذیرش آن دارند، به تدریج پارادایم جدید را می‌پذیرند و کم‌کم درها به روی دنیایی جدید باز می‌شود.انقلاب‌های علمی شبیه همان چیزی است که گالیله و کوپرنیک رقم زدند، انقلابی که نه هیچ کس جرات گفتن و نه جرات پذیرش آن را داشت و نه اصلا پذیرش چنین تغییر بنیادینی امکان پذیر می‌نمود. چیزی که شاید امروزه برای بسیاری از ما عادی به نظر برسد که زمین مرکز جهان هستی نیست.درسی که انقلاب‌های علمی به ما می‌دهند سخت نیست. درس ساده‌ایست و آن اینکه ما در بدترین شرایط و زمانی که اوضاع بیش از هر چیز دیگری بهم ریخته است و هیچ چیز مدونی در افق دید دیده نمی‌شود، کم‌کم با امکان‌های تازه‌ای روبه‌رو خواهیم شد. خواندن و مروز نوشته‌های کوهن نکته‌ای را به من یادآوری کرد و آن اینکه به جای نتیجه‌گیری‌های تلخ و زودهنگام کمی صبورتر باشم و به آینده نگاه کنم.فکر نمی‌کنم هیچ‌گاه جامعه ما بیش از این و تا این حد آشوب و هرج‌ومرج را تجربه کرده باشد. چیزهایی که ظاهر می‌شوند و خودشان را به عنوان گرایش‌های غالب نشان می‌دهند، کمترین درجه‌ای از خرد را بازتاب نمی‌دهند و صرفا نشان‌هایی از انرژی‌های کوری هستند که انگار دارند از سر استیصال به هر چیزی چنگ می‌زنند. خارج کشور یک طرف و در داخل نیز یک جور دیگر. نیروهای اهل فکر مجالی برای گفت‌وگو و بحث و تبادل نمی‌یابند اما این همه ماجرا نیست.وقتی که کمی با دقت بیشتری به لایه های خاموش جامعه برمی‌گردم متوجه می‌شوم بسیاری از افراد در حال بررسی هستند و آنچنان که به نظر می‌رسد جهان ما از خرد و تعقل تهی نشده است و آن‌هایی که کمی معقولانه‌تر روند امور را می‌نگرند و بررسی می‌کنند و علی‌الظاهر سکوت کرده‌اند و با جریان‌های فعلا غالب همراهی نمی‌کنند، جای امیدواری برای ایران را زنده نگه داشته‌اند. این وقفه‌های متعدد و این سکته‌ها در مسیر بحرانی که از اوایل دیماه شروع شده، نشان می‌دهد که هیجانات فروخورده و بی‌منطق نمی‌توانند چندان برد زیادی داشته باشند و افق حرکت محدودی دارند و به احتمال زیاد بعد از فروکش‌ کردن این هیجانات، نوبت به طرح سوالات بهتری خواهد رسید.به وضوح می بینم که مردم داخل ایران، رویکردهای بسیار متنوع و متعددی دارند و این تنوع و تکثر را می‌پذیرند و صرفا منتظر موقعیت مناسبی هستند که بتوانند به قول معروف الترناتیوهای خودشان را شناسایی و به جامعه معرفی کنند. این الترناتیوها، فرد نیستند بلکه طرز فکر هستند.جامعه ای که حدود ۱۲۰ سال پیش توانست با آن درجه از بیسوادی و ارتباطات محدود طرحی برای محدود کردن شاه وقت، مظفرالدین شاه داشته باشد، می‌تواند امروزه با مدد نیروهای خردمند خود، نه نوجوانان احساساتی و پیرانی که صلب و منجمد هستند، به روشی تاثیرگذار برای انتقال از حکومتی تمامیت طلب به حکومتی پاسخگو حرکت کنند.آنچه من به شخصه و در میدان واقعی مناسبات عادی مردم مشاهده می‌کنم، ذهن‌هایی است که مشغول هضم و تحلیل وقایع تلخ و ناگواری هستند که پیش آمده و در زمان درست این تعمق‌ها با فروکش‌ کردن هیجانات کور، سروشکل خواهد گرفت.کوهن یکی از تاریخ‌نگاران علم است که به محدوده‌های دانش و جهل بیش از خود دانش پرداخته است. دانش چیزی نیست جز گستردن دامنه آن، دانش چیزی نیست جز ابتدا پذیرش جهل و سپس مواجهه با جهل و طرح مبانی جدید.چیزی که امروزه با آن مواجه‌ایم، سرگردانی پیش از ظهور یک پارادایم جدید است. پاردایمی که به بخشی از سوالات و سردرگمی‌های ما پاسخ خواهد داد.( البته به عنوان یک انسان تحمل شرایط پیشاپارادایمی در حوزه علم هم سخت است چه برسد به حوزه زیست انسانی که بسیار دردناک‌تر است.)کوهن بسیاری از واژه‌های خود همچون انقلاب را از علوم انسانی به ودیعت گرفته بود و حالا ما هم می‌توانیم ساختار او را به مناسبات انسانی تعمیم دهیم، مادامی که ابهام وجود دارد و سرگردانی و پاسخ‌های روشن به وضوح از دسترس خارج هستند، می‌توان به ظهور پارادایم جدید امیدوار بود. صرفا باید این توان را داشت که به هر پاسخ ساده‌انگارانه دم دستی چراغ سبز نداد، چیزی که من به شخصه در بسیاری از افراد در زندگی واقعی در بسترهای گوناگون اجتماع می بینم.انقلابهای واقعی بطنی عمل می‌کنند و همراه با بینش جدید هستند و نه تکرار گزینه‌های قدیمی.ابهام و بحران دو عبارت کلیدی است که ما در حال زندگی کردن آن هستیم و هر دوی اینها در علم به معنای گسترش دانش هستند. سرزمین ما که همواره با بحران روبه‌رو بوده و درس‌های زیادی آموخته، به نقطه پیشا صفرش بازنخواهد گشت و بار دیگر از این ابهام و بحران به مدد قشرهای معقولش که تحمل پاسخ‌های نو اما محتمل را داشته باشند،عبور خواهد کرد.این درسی است که تاریخ علم به ما آموخته است، تاریخی پر از وقایع نامعقول که انسان‌ها را به سرزمین‌های جدید رسانده است.</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 23:31:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایرما خوشگله</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DA%AF%D9%84%D9%87-aamuyp0k5ebm</link>
                <description>پری غرق دنیای خودش بود اما این بار بعد از فالی که به حافظ زده بود، فکرش پیش دنیای عشق و نفرت مانده بود. به پیروزی نفرت فکر کرده بود و اینکه عشق چیست و چه بلایی سر عاشقانه‌هایش امده است؟دوران اواخر کودکی و نزدیکی‌های بلوغش را به یادآورد. حتی عشق را هم در فیلم‌ها و کتاب‌ها دیده بود. اولین باری که بوسه سیندرلا و پرنس را در ویدئوی ممنوعه تازه خریده شده دیده بود، نفسش بنده آمده بود و جهان جدیدی به رویش باز شده بود. بوسیدن را هیچ وقت ندیده بود، آنجور بوسیدن لب به لب یک مرد و یک زن را. هم شرمگین بود و هم هیجان زده. با خودش فکر کرده بود که عشق چه جور چیزی است؟ بعد همین طور که بزرگ‌تر شده بود عشق را توی کتابها پیگیری کرده بود. مردی عاشق  زنی می‌شود و او تنگ در آغوش می‌گرفت و لبانش را می‌بوسید. همین کافی بود برای رفتن در خیالات و رویا بافتن درباره زیبایی عشق که یک جورهایی شبیه پرواز کردن بود، شبیه سبکبال شدن و شبیه همه چیزهای قشنگ بارها خیال بافته بود، ادامه صحنه را نه می‌دانست و نه می‌خواست بداند، همان حد کافی نبود؟ یک جور از خود بیخود شدن و تمنا که کسی را تسخیر می‌کرد و حتی به زانو درمی‌آورد، مثل رت باتلر که به زانو درآمده بود و البته همه عشق‌ها، یعنی بیشترشان نافرجام بودند حتی اگر عاشق و معشوق بهم می‌رسیدند. همه قشنگی عشق به تسلیمش بود، به گمانش. چیزی که هیچ وقت خودش آن را تجربه نکرد.مردانی که پری را دوست داشته بودند، به فکر آن بودند که او مال خودشان باشد. بعضی‌هایشان به او سوظن داشتند، بعضی‌شان دنبال ترفندهایی بودند که او را به خودشان وابسته کنند، به هر طریقی و وقتی می‌دیدند که او هیچ راهی برای شکلی از وابستگی پیش پایشان نمی‌گذارد یا ترکش می‌کردند و یا ترک می‌شدند. پری تسلیم می‌خواست، شاید خیلی خودخواهانه بود اما تسلیم نهایت دوست داشتن بود، به نظرش و خیلی وقت بود که به این نتیجه رسیده بود، هیچ وقت این نوع از عشق واقعیت پیدا نمی‌کند مگر در کتاب‌ها و فیلم‌ها.آن شب که به عشق فکر می‌کرد یک بار دیگر فیلم ایرما خوشگله را گذاشت و تماشا کرد. عاشق بازیگران این فیلم بود، هم زنش و هم مردش. و هم نویسنده و کارگردانش. عاشق بیلی وایلدر بود که قلب رئوفی داشت و عشق را می‌فهمید. فیلم را گذاشت که ببیند و یادش بیاید که قبلن‌ها چقدر عشق برایش مهم بوده و چقدر در این باره رویا پردازی کرده بوده.ایرما، یک تن‌فروش بود در یکی از محلات پایین شهر پاریس و از قضا مرد بخت‌برگشته‌ای که عاشقش می‌شد، مجبور بود که او را همراه شغلش دوست داشته باشد. ایرما از طریق تن فروشی عشقش را به معشوقش ابراز می‌کرد و سعی داشت تا او را به لحاظ مالی تامین کند. قضیه پیچیده بود، فیلم هم خیلی عمیق نبود اما قبلن‌ها پری آن را خیلی دوست داشت. خیلی باید سخت باشد که تو کسی را دوست بداری و درعین حال بتوانی جسمش را با دیگران به اشتراک بگذاری یا حتی روح و روانش را چون عشق بسیار خودخواه است.اما عاشق داستان ما توانسته بود از خودخواهی‌اش بگذرد  و ایرما را با دیگران سهیم باشد. او روزها کنار ایرما بود و شب‌ها او را با فاسق‌هایش تنها می‌گذاشت و البته که از این کار رنج می‌برد. راست گفته‌اند که عشق انحصارطلب‌ترین احساس دنیا است برخلاف نفرت که بسیار دست و دل باز است و دلش می‌خواهد همه را در احساسش سهیم کند.پری فیلم را این بار نصفه گذاشت، به نظرش داستان دیگر برایش جذابیت نداشت با وجودی که همچنان ایرما و پرتا را دوست داشت و بیلی وایلدر عزیزش را. عشق هیچ کجای زندگی‌اش نبود. قلبش خشک شده بود حتی اگر ظاهرش هنوز مهربان به نظر می‌رسید اما می‌توانست مثل یک اژدها از دهانش آتش بپاشد و دنیا را بسوزاند، جایی برای عشق باقی نمانده بود اما مادرش زمین را دوست داشت و او را عاشقانه در برمی‌کشید با گیاهان و حیوانات هم خوب بود اما پای آدمیزاد که به میان می‌آمد مثل سنگ سرد و بی‌احساس می‌شد.  می‌توانست از سنگی سرد به خاک تبدیل شود و از خاک به گیاهی یا حتی جانوری، اما از آدم بودن خودش شرم داشت و فقط در دنیای خیالات دوام می‌آورد.آخرین باری که با درمانگرش صحبت کرده بود و گفته بود که تا به حال در زندگی‌اش عشقی واقعی را تجربه نکرده و به گریه افتاده بود . درمانگرش به سردی به او گفته بود: «بله، آگاهی درد دارد!» آیا آدم‌ها از احساساتشان تهی نشده بودند؟ آیا بهتر نبود درمانگر در قبال چنین احساساتی فقط سکوت می‌کرد و صرفا می‌گفت: «خیلی متاسفم پری جان.»بیرحمی همه جا بود. بیرحمی مثل شعله‌های آتشی نامرئی همه جا زبانه می‌کشید زیرا همه زخمی عشق بودند و فقط منافع بود که آدم‌ها را کنار هم قرار می‌داد و عشقی دروغین پدید می‌آورد. اگر می‌توانست جهان امروز را با فانتزی‌هایش به تصور درآورد، جهانی تیره‌و تار را تصور می‌کرد که جادوگران سیاهی تمام تلاششان را کرده بود تا عشق جایی بین آدم‌ها نداشته باشد. کشته‌های عشق، همه زامبی‌هایی شده بودند که برگشته بودند تا انتقامشان را از بی عشقی بگیرند. این را مطمئن بود. مطمئن بود که همه جنایتکاران در اعماق وجودشان بر این باورند که هیچ کس دوستشان ندارد و برای همین است که از همه دنیا انتقام می‌گیرند و اگر کسی می‌توانست یکبار دیگر بدون هیچ منفعتی کسی را دوست داشته باشد و در برابرش تسلیم باشد، شاید این طلسم تاریکی می‌شکست، شاید منظور حافظ هم همین بود. اما قطعا پری دیگر عشقی در قلبش نداشت. پری خسته بود، این تنها چیزی بود که می فهمید و به دنیای کتاب‌ها و فیلم‌ها پناه می‌آورد. برای همین عشقش بود که دوستانش او را یک خیالاتی تمام و کمال می‌دانستند چون هم هری را دوست داشت و هم مدهتر دیوانه در آلیس را و همین بود که شده بود پری هتر.</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 19:15:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پری هاتر و استاد جادوگر</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1-iguuw1guebqc</link>
                <description>پری روزهای بدی را می‌گذراند. خسته بود و دلش می‌خواست به دنیای داستان پناهنده شود، دلش می خواست مثل خرس‌های قطب شمال برود توی یک غار عمیق و تا آمدن بهار به خواب زمستانی برود یا دست‌کم یک بچه خرس داشت که می‌توانستند توی بغل هم جا بگیرند و برای مدتی به خوابی عمیق بروند. پری یک تسلی می‌خواست اما شوربختانه آنچه با آن روبه‌رو بود، واقعیت‌هایی زشت و زننده بود که چیزی از اعصابش باقی نمی‌گذاشت.واقعیت این بود که کاری از دستش برنمی‌آمد. دوستان زیادی نداشت، بیشترشان مجازی بودند که برایشان می‌نوشت و با هم در تماس بودند و همین که با آن‌ها چشم در چشم نمی‌شد و اضطراب اجتماعی‌اش عود نمی‌کرد، کلی مزیت داشت. اما حالا به آن‌ها هم خیلی دسترسی نداشت.پری فرق بین واقعیت و دنیای خیالی را می‌فهمید اما سنگینی واقعیت او را دست به دامن دنیای خیال می‌کرد. گربه سیاه و یک دستش، یعنی اردشیر را صدا زد، آن را روی پایش نشاند و نوازش کرد و بعد حافظ را برداشت و یک فال گرفت. حافظ جان قرار است چه بلایی سرمان بیاید؟ ما مردم،‌چطور می‌توانیم این روزهای تلخ را دوام بیاوریم. پاسخ حافظ به پری این قطعه بود:در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد/ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد...مدعی خواست که آید به تماشاگه راز/دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد.تصویر حافظ با آن سر و ریش سفیدش که روی جلد کتاب نقاشی شده بود او را به یاد دامبلدور می‌انداخت. اهل راز بود، و گنج و اسراری در سینه داشت و کتابی داشت که با آن می‌شد در زمان سفر کرد و به گذشته و آینده رفت. کمی که ابیات را خواند و برای خودش بازخوانی کرد به این نتیجه رسید که اوضاع خیلی مهم و جدی است. یعنی یک چیزهایی دارد از نو پدیدار می‌شود و داستان، یک روایت بسیار قدیمی است که باید از نو خوانده شود. روایت شجاعت یک ابرقهرمان به نام آدم که برای دریافتن عشق، باید خودی نشان می‌داد. عقل و مدعیان هم بودند و آدم شبیه همان داستان پینوکیو یا باید دل را به دریا می‌زد تا نشان دهد که ارزش عشق را می‌شناسد و برای آن حاضر است که خطر کند یا اینکه هیچ وقت آدم نمی‌شد.دلش می‌خواست اگر جهان دیگری برای زندگی وجود می‌داشت، کنار استادش حافظ زندگی می‌کرد تا بتواند در کنار او از او بیاموزد و اسرارش را یاد بگیرد. به نظرش حافظ هم یک جادوگر بود که قلمش، بزرگ‌ترین چوب جادویی‌اش بود و هزاران نکته ریز و درشت را در میان آن‌ها برای دوستانش باقی گذاشته بود اما دقیقا نمی‌فهمید که این ابیات چگونه با حال و روز او جور می‌آید. یک عالمه خون ریخته شده بود، جنگ شده بود، سکوت حکمفرما شده بود و حافظ به او می‌گفت که عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد! به نظرش رسید که برخلاف گفته حافظ این نفرت است که پیروز شده تا عشق! تا این فکر به سرش آمد، اردشیر از روی پایش پایین پرید و رفت توی جای گرم و نرمش کنار شوفاژ خوابید. یاد دیروز افتاد که توی تاکسی نشسته بود و زنی ریزه نقش کنارش بود که می‌گفت:ـ بگذار این انقلاب پیروز بشود، می‌دهد حق فلانی و فلانی را کف دستشان بگذارند، کثافتها تظاهرکنندگان را به داخل ساختمانشان راه نداده بودند.البته فقط آن زن ریزه‌نقش نبود. خیلی‌های دیگر هم بودند که آنقدر، خشم و نفرت داشتند که می‌توانستند همدیگر را پاره کنند.هنگامه‌ای بر پا بود و خودش هم اگرچه خشمگین بود اما نوسانات زیادی بین احساسات گوناگون داشت، از بهت و خستگی گرفته تا خشم و اندوه عمیق. در یک بخش وجود خودش همان صداهای نفرت انگیز بودند که گاه و بیگاه زیر لب یا بلندبلند فحاشی می‌کرد و بخش دیگری که ناخودآگاه اشکی می‌شد و به روی گونه‌اش می‌چکید. عشق کجای کار بود حافظ جان؟ بیا اینجا و نفرت را تماشا کن...اینجا مهری باقی نمانده.با خودش فکر کرد که زمانی خودش آدم رئوفی به حساب می‌آمد. اما مدت‌ها بود که سرد و سنگی شده بود و فقط به نجات خودش فکر می‌کرد و به آینده خودش. آیا می‌توانست برای ادامه تحصیلش ویزا بگیرد؟ آیا می‌توانست اگر قحطی شد، مدت زیادی دوام بیاورد. آیا پناهگاهی داشت؟ آیا ... با شرم دریافت که مدت‌هاست تمام فکر و ذکرش «بقا» است و عشق در این میانه تقریبا فراموش شده است. شاید حق داشت اما در این اوضاع عشق را کجای دلش می‌گذاشت؟ دلش جایی برای عشق نداشت. حتی اردشیر را هم که آورده بود، برای خودش بود که او را بغل بگیرد و خرخرهایش را بشنود و بتواند نبض حیات موجودی زنده را در کنارش احساس کند. اصلا عشق چه کوفتی بود؟ خوردنی بود یا پوشیدنی؟ آنچه بود همه «من» بود، همه «خودخواهی» و خشم که با قساوتش جایی برای عشق باقی نگذاشته بود.برای لحظه‌ای به مرد کتابفروش نزدیک خانه فکر کرد. او که همیشه به او می‌گفت «عزیزم». آیا مرد کتابفروش پری را دوست داشت؟ او که کتابفروشی‌اش پر از گربه بود و به آن‌ها پناه می‌داد؟ آیا کتابفروش عشق را می‌شناخت؟ آیا جایی وجود داشت که بتواند با عشق واقعی ملاقات کند؟ حالا که عشق به نایاب‌ترین کالای زندگی تبدیل شده بود و آنچه قحطی‌اش آمده بود، ظاهرا عشق بود. که اصلا نمی‌دانست چه چیزی هست؟</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 14:39:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی بدون جادوی پری هاتر</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-zzmcpi9i1cue</link>
                <description>پری داستان ما، یک آدمیزاد بود با نام پری که از قضا بزرگسال هم بود اما گویی همچنان در دوره کودکی خودش مانده بود. زندگی سوت و کور پری چنان به سختی می‌گذشت. او ساکن یک خیابان عادی در یک شهر عادی بود که در آن هیچ خبری از جادوگران نبود.شماره ۴ خیابان بدر. تمام خیابان‌های اطراف پری عادی بودند و تمام آدم‌های آن هم همین‌طور چیزی که برای او از تمام داستان‌های جادویی‌ای که خوانده بود، یک مداد و یک صفحه کاغذ بود که در آن می‌توانست زندگی جادویی خودش را خلق کند و به آن پناه ببرد.پری زیبا بود. شاید موهایش طلایی نبود اما چشمانش مثل داستان‌های پریان زیبا و پر از جادو بود. خانواده‌اش را هیچ جادوگر ملعونی نکشته بود و او هم هیچ زخم عجیب و غریبی روی صورتش نداشت اما آن‌ها او را به خاطر علایق بسیار عجیبش به داستان ها و اینکه ازدواج نکرده و مثل خواهرانش حامله نشده و بچه نیاورده بود و حتی گاهی سروگوشش می‌جنبید، طرد کرده بودند. خانه کوچک او در حاشیه شهر در منطقه‌ای دور افتاده میان جنگل‌های کاج بود که کیلومترها از شهر فاصله داشت.تلفن زنگ خورد. مدیر ساختمان پشت خط بود.-سلام پری خانم، ببخشید اگر بدموقع مزاحم شدم.+سلام آقای بابایی خواهش می‌کنم. در خدمتتون هستم.-راستش آسانسور خراب شده و کلی هزینه روی دستمون گذاشته. خواستم اطلاع بدم که شما هم در جریان باشید برای هزینه‌ها.+خواهش می‌کنم. چقدری می‌شه؟پری این را گفت و بعد در افکار خودش غرق شد. حساب‌وکتاب‌هایش با هم نمی‌خواند. شکر خدا که سهم اندکی از زحمات پدرش برایش مانده بود و با هزار بدبختی توانسته بود، خانه‌ای در حاشیه شهر برای خودش جور کند. البته خانواده‌اش تمام تلاششان را کرده بودند که برایش پرونده‌ای جور کنند و او را به بیمارستان روانی بفرستند و نگذارند که سهم ارثش را ببرد . فقط به خاطر اینکه ازدواج نمی‌کرد و به قول آن‌ها یاغی بود. پری هیچ وقت حتی با آن‌ها دعوا هم نکرده بود پری حتی زبانش درست توی دهنش نمی‌چرخید و تمام حرف‌هایش را با چشم‌هایش می‌گفت. اما پای زندگی‌اش درمیان بود و بنابراین با تمام توانش تلاش کرده بود که نگذارد حق‌اش را ازش بگیرند و دست آخر موفق شده بود که پول سهمش را با کمک یک دوست سال‌های کودکی‌اش که حالا وکیل شده بود، بگیرد و سرپناهی برای خودش جور کند و بعد در دنیای منزوی خودش به کتاب‌ها و قصه‌ها پناه ببرد. پری مترجم بود و توانسته بود چند کتاب ترجمه کند و روزگارش بیشتر با کلمه‌ها می‌گذشت اما مخارج چنان بود که کارهای او کفاف دخل و خرجش را نمی‌داد.آن روز بعد از ظهر که آسمان دلش حسابی گرفته بود با خودش فکر کرد که کاش برف ببارد و بعد پرده را کنار کشیده بود و دیده بود که آسمان سفید دارد دانه‌های برفش را به دل زمین می‌سپارد. از خوشحالی جیغ کشیده بود و با یک لیوان چای پشت پنجره لمیده بود و به آسمان سپید و دانه‌های سرخوش برف نگاه کرده بود اما لحظاتی بعد از خوشحالی‌اش معذب شد، چطور می‌توانست فکر کند که هزاران انسان بیگناه مثل او، در خون خودشان غلتیده باشند و او بنشیند و پشت به پنجره لیوان چایش را بو بکشد و بنوشد. باورش سخت بود که انسان‌ها می‌توانند اینقدر، اینقدر غیرانسان باشند، سفاک و خون‌ریز. صدای گلوله‌هایی را که توی فیلم‌ها دیده بود، از خاطرش نمی‌برد. هموطن به هموطن شکلیک کرده بود، چگونه ممکن بود؟ چگونه ممکن بود که خون خیابان‌ها را بگیرد، مگر فیلم سینمایی بود؟ یا بازی کامپیوتری؟غمش بزرگ شد. این روزها همین‌طور گاه و بیگاه متوجه می‌شد که قطره اشکی گوشه چشمش می‌چکد، بی‌آنکه حتی دلیلش را بفهمد، با بهت و استیصال بر این روزگار می‌نگریست. بهت، بهترین کلمه‌ای بود که می‌توانست برای احساساتش انتخاب کند.کاش که جادوگران وجود داشتند!اگر چنین بود او هم وارد جمعشان می‌شد، شاید در یک کالج جادوگری ثبت‌نام می‌کرد و دوره‌اش را با موفقیت به انتها می‌برد و آنوقت می‌رفت سراغ دیوانه‌های روزگار، به آن‌ها با محبت نگاه می‌کرد و بعد به آن‌ها کمک می‌کرد که به یک موجود کوچک با دسترسی‌های محدود تبدیل شوند و زندگی آرام و محدودی داشته باشند که نتوانند به دیگران آسیب بزنند. شاید آن‌ها را به موش یا خوک‌های چاقی تبدیل می‌کرد که فقط به آب و غذا و دفع نیاز داشته باشند تا گوشه‌ای بلولند و کاری به کار دیگران نداشته باشند.و بعد مثل تیسوی سبزانگشتی همه جا را سبز می‌کرد و نمی‌گذاشت هیچ بچه‌ای و هیچ بزرگی از سربی‌عدالتی بگرید. پری دوستان اندکی داشت که از روزگاران قدیمی با او بودند و هیچ وقت تنهایش نگذاشته بودند اما حالا هرکدام آن‌ها یک سر دنیا زندگی می‌کردند. در دنیای او ابزارهای ارتباطی‌اش با دوستانش قطع بود، دست‌کم ابزارهای ارتباط با خارج از سرزمین بزرگ پری. سرزمینی که به گذشته‌اش فخر می‌فروخت ولی امروز و آینده‌اش تیره و تار بود. عده‌ای می‌گفتند نور بر ظلمت پیروز می‌شود، پری در واقعیت به آن اعتقادی نداشت اما در دنیای تخیلی‌اش روزی را می‌دید که سرزمین‌اش را جادوگران نورانی می‌گیرند و آنقدر مهربانند که به موش‌ها و خوک‌ها هم اجازه زندگی و بقا می‌دهند.</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 15:46:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما اینجا داریم می‌میریم</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-r4nwvpgjxlrw</link>
                <description>راستش کسی که این را نوشته، خودش حالا مرده است. ما داریم اینجا می‌میریم نام یک کتاب است. امشب تمامش کردم نوشتهٔ مریم حسینیان که فکر کنم بهار امسال بود که دست از مبارزه‌ با سرطان برداشت و برای همیشه رختش را از این ورطه بیرون کشید؛ فقط ۵۰ سالش بود. شاید قدیم‌ها، ۵۰ سال سن کمی به حساب نمی‌آمد، شاید برای کسی که ۲۰ سال یا ۳۰ سال دارد ۵۰ سال سن کمی نباشد، اما برای من و در زمانهٔ ما و به خصوص اینکه خودت هم به این سن نزدیک باشی، مردن زودهنگامی به حساب می‌آید، خب کمابیش درست است ما اینجا داریم می‌میریم.کتاب را که تمام می‌کنم، یک جورهایی دلم آشوب می‌شود. کاری به نقد و کیفیت نوشته ندارم. آنقدر جذاب نوشته شده بود که تو را همین‌طور تا پایان کتاب بکشاند اما چیزی که از این کتاب برای من می‌ماند، بازتابی دقیق و زیسته از متلاشی شدن رابطه‌ها، خشم‌ها و نفرت‌هایی است که در سراسر ۱۳۰ صفحه کتاب با وقایع تخیلی و وقایع بسیار غیرتخیلی‌اش، عریان دیده می‌شود.آدم‌های کتاب همه از همدیگر نفرت دارند، شوهر از زن، زن از شوهر، خواهر از خواهر، دختر از پسر، پدر از پسر و الی آخر. همسایه از همسایه، مذهبی از بی‌مذهب، سیاسی از غیرسیاسی، اصلاح‌طلب از اصول‌گرا و … البته نویسنده چند نفرت دیگر را هم می‌توانست اضافه کند که نکرده بود، نفرت ساکنان سایر استان‌ها از مرکزنشینان، نفرت داخلی‌ها از خارجی‌ها، نفرت خارجی‌ها از داخلی‌ها و طبقات اجتماعی فقیر از طبقات بالا و متوسط‌ (اگر هنوز وجود داشته باشد) و بالعکس.کتاب ما اینجا داریم می‌میریم روایت نفرت و از هم‌پاشیدن روابط انسانی است، روابطی که انگار به هیچ اسباب و حیلی قابل چفت و بست شدن به یکدیگر نیستند. روایتی که در این روزگار، در این زمستان تلخ، بیشتر از هر زمان دیگری درک‌ می‌شود. خانواده‌هایی که از درون پاشیده‌اند و سنتی‌ترهایش آن را به هر چنگ و دندانی که شده سرپا نگه داشته‌اند اما بیشتر خانواده‌ها توان مقاومت در برابر زلزله‌های دگرگونی و تغییر نسلی، فرهنگی، اقتصادی و امثال آن را نداشته‌اند و اگر سرپا مانده‌اند احتمالا به دلایلی ورای دلایل عادی تشکیل یک خانواده است.روزگار تلخ از هم پاشیدن‌ها.شاید ما یکی از سخت‌ترین ملت‌ها در برابر تغییر باشیم و شاید این مسئله به خاطر تاریخ بلند و تلخمان باشد که چنین دردناک تغییر را تجربه می‌کنم، زیرا هر تغییری از بیرون بوده و با خودش نابودی آورده است؛ درست است که عده زیادی داعیه دارند که ما فرهنگ‌های مهاجم را در خودمان حل کرده‌ایم اما دمار از روزگارمان درآمده و علی‌الصول از تغییر ترسیده‌ایم و به یک سری چیزهای ثابت متعصبانه چنگ زده‌ایم تا از نابودی نجات پیدا کنیم. وای به روزی که قرار باشد با خودمان روبه‌رو شویم، حل کردن خود در خودچه معنایی دارد؟ جز آنکه این تازه‌ها و جوان‌تر هستند که باید در کهن‌ترها و اصول‌مدارها حل شوند زیرا که همیشه قدرت و قدمت مناسباتی دیرینه داشته‌اند. حفظ اصول بارها تا جایی پیش رفته که بسیاری از عزیزان و فرزندان خودشان هم گذشته‌اند تا مبادا اصولشان در چیزی ناشناخته و ترسناک حل شود. آن هم وقتی که تغییر عموما با بهم ریختگی همراه است.اگر فیلم شورش بی‌دلیل را دیده باشید، به‌خوبی می‌دانید که ما اکنون در حال زندگی کردن این فیلم و صحنه‌های فاجعه‌بار و واقعی آن هستیم. برای جهانی که دیگر قادر نیست معانی گذشته‌اش را به خورد نسل‌های جوان‌تری بدهد که با ذهنی باز و گاه ساده و بدون هراس با وقایع روبه‌رو می‌شوند و برایش باید هزینه سنگینی پرداخت کند.ما اینجا داریم می‌میریم به من یادآوری می‌کند که ما اینجا داریم می‌میریم؛ تلخ اما درست. تلخی روزگار چنان شده که مردن را به امری عادی و روزمره برای ما تبدیل کرده است همانطور که مریم حسینیان نشانمان داد که همه چیز در حال فروپاشیدن است و خودش نیز از این داستان در امان نماند.ما اینجا داریم می‌میریم، کتابی است درباره هراس‌های ما از همدیگر و تازگی که پشت ظاهر نقاب‌های ارزشمدار پنهان شده است، نفرت و قضاوتی که از هراس می‌آید. زیرا تغییر همیشه با تلخی همراه بوده است. این نگاه سیاه و سفید به دنیا دقیقا دارد همین را می‌گوید که جهان جای بسیار ترسناکی است و برای همین باید از هرگونه تغییری اجتناب کرد. نفرتی که در پی‌اش می‌آید هم تلخ است زیرا نزدیک‌ترین افراد به هم را در برابر هم قرار می‌دهد. جهانی خالی از هرگونه تحمل، مدارا و شفقت. این کتاب، کتابی غمگین‌کننده است که با زبانی واقعی و سورئالش از فروپاشی‌ها حرف می‌زند، فروپاشی‌هایی که در گام اول خانواده‌ها را  بلعیده و در سطوح بعدی جامعه را درمی‌نوردد.شاید روزی فراسوی خشم ونفرت، توانستیم نگاهی اندوهبار به سرنوشت جمعی خودمان بیندازیم و کمی، فقط کمی بشکنیم از تعصباتی که راه هرگونه فراروی‌ای را بسته است. شکستنی از سر رنج و انسانیت زیرا که این روزگار ما نامش هر چه هست، زیستی را برای ما رقم زده که به واقع زیستنی نیست.</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 18:14:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرکس یک جور فریاد می‌کشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%D9%87%D8%B1%DA%A9%D8%B3-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-ipeatatjwd7g</link>
                <description>بله من اینطور فکر می‌کنم که هرکدام از ما یک جور فریاد می‌کشیم، برخی‌هایمان واقعا فریاد درونی‌مان را به شکل فریاد بیرونی درمی‌آوریم و برخی دیگر آن را به شکل دیگری. برخی‌ها فریادشان را روی کاغذ می‌نویسند، یا آن را روی کاغذ می‌کشند. عده‌ای دیگر فریادشان را می‌دوند، برخی دیگر آن را به سکوتی سرد درمی‌آورند تا در زمان مناسب شکلش را انتخاب کنند...دو روز است که برف در تهران و بسیاری از دیگر شهرهای دیگر باریدن گرفته است و انگار که توانش تمام شده و می‌خواهد صحنه را از نو بیافریند. کاغذ سفیدی پیش روی خودش بگذارد و بگوید حالا از اول، بیایید با هم از اول یک طرح زیبا بکشیم.بچه‌ها توی کوچه این طرف و آن طرف می‌دوند و بازی و شادی می‌کنند، آن‌ها فقط این لحظه را دارند و در آن زندگی می‌کنند، «برف‌بازی در لحظه اکنون.»دانه‌های درشت برف آرام آرام پایین می‌آیند و شعفی ناخواسته زیرپوستم می‌دود، انگار که جهان تازه شده باشد، تمام تداعی‌های زیبای جهان پیش چشمم می‌آید مثال نوزادی که تازه به دنیا آمده باشد، مثل انشاهای دوران مدرسه که از ما می‌خواستند درباره فصل‌ها بنویسیم و زمستان همیشه عروسی بود که رخت عروسی‌اش را به تن کرده بود و شاخه‌های درختان که آذین شده بودند گویی که قطعاتی از الماس به خود بسته باشند تا بدرخشند و یک جشن بزرگ را شروع کنند.اولش می‌نشینم پشت پنجره و این شفای سفید را که بر سر این زمین خسته می‌ریزد تماشا می‌کنم و بعدش دیگر طاقت نمی‌آورم و شال و کلاه می‌کنم تا در این رویداد نابهنگام، مثل کودکان برای لحظاتی این لحظه را زندگی کنم.بله من اینطور فکر می‌کنم که هرکدام از ما یک جور فریاد می‌کشیم، برخی‌هایمان واقعا فریاد درونی‌مان را به شکل فریاد بیرونی درمی‌آوریم و برخی دیگر آن را به شکل دیگری.برخی‌ها فریادشان را روی کاغذ می‌نویسند، یا آن را روی کاغذ می‌کشند. عده‌ای دیگر فریادشان را می‌دوند، برخی دیگر آن را به سکوتی سرد درمی‌آورند تا در زمان مناسبش شکلش را انتخاب کنند...می‌روم بیرون و می‌بینم که بچه‌ها شادند و دانه‌های برف روی پوستم می‌نشیند و رگه‌های سفید، زندگی را زنده کرده‌اند. با گام‌های محکم و نفس‌های سردی که به درون می‌کشم و گرمایی بخارآلود که بیرون می‌دهم، راه درختان کاج را پیش می‌گیرم.همه چیز سپید پوش شده است، دلم می‌خواهد در باب زندگی و زیبایی زمستان و برف انشا بنویسم و برای لحظاتی همه چیز را پشت سر بگذارم و در این لحظه و در این هنگام فقط اینجا باشم و در پیوستگی با هرچه آن چه که هست بزیم. لحظه‌های زیبا را، اکنون را و به هیچ کس اجازه ندهم برای آنچه نامش زیبایی و زندگی است، من را به خاطر داشتن این احساسات سرزنش کند، جزئی از یک کل عظیم هستم و می‌دانم که جهان بیش از نفرت به عشق نیازمند است. عشقی که طبیعت بیدریغ می‌بخشدش و سپیدی را یادآوری می‌کند و مهر را، طبیعت، سپیدی را می‌بخشد و یادآوری می‌کند که لحظه‌ای بایستیم و ببینم که کجا بود که گم شده بودم. شاید در خط زمان گم‌شده باشم اما خطوط درهم برهم زمان آدم را به سرزمین‌های ناشناخته‌ای می‌برد. این لحظه، یکی از همان لحظه‌هاست که از خط زمان فراتر می‌رود و مثل یک مارپیچ یا یک دایره مخروطی بالارونده از محور خطی خودش خارج می‌شود و آدم را به نقطه‌ای عظیم می‌رساند، جایی که همه جا سپید است و شکوه را یادآوری می‌کند که فراموش شده بود.نه دیگر در این روز،  زمستان اخوان ثالث به کار نمی‌آید زیرا که جهان افسرده نسل‌های گذشته را، نسل دیگری تحویل گرفته که شاید سکوت را خوب بلند باشد اما زندگی را هم خوب بلد است. شاید سرش را به بازی گرم کند، شاید پشت کامپیوترش بنشیند و به صفحات محدود پیش رویش نگاه کند و خودش را سرگرم کند اما او هم فریاد خودش را دارد، فریادی که در شکل زندگی در رنگ و زنگ زندگی بازتاب می‌یابددورنمای سفید و مبهم برفی امروز‍ را نگاه می‌کنم و به روزهای دوری می‌اندیشم که هیچ آگهی از آن‌ ندارم اما این لحظه و این زندگی اکنون را دارم، لحظه‌هایی که باید به جای همه آن‌هایی که دیگر زنده نیستند، ارزشمند شمرده شود به جای همه آن‌هایی که دیگر نیستند زندگی شود، در کنار دانه‌های برف و در کنار درختان سفید کاج، در کنار سردی‌ها، خشم‌ها، سکوت‌ها و رنج‌هایی که همه، بخشی از زندگی هستند، بخشی از فریادی که هر کسی روشی برای کشیدن آن دارد.دانه‌های برف روی پوستم می‌نشیند و رگه‌های سفید روی هر چیزی را می‌پوشاند.با گام‌های محکم و نفس‌های سردی که به درون می‌کشم و گرمایی بخارآلود که بیرون می‌دهم، راه درختان کاج را پیش می‌گیرم.</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 20:55:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده در خط زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%B7-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-v1wywcvnifgp</link>
                <description>پنج‌شنبه ۲۵ دیماه ۰۴| تهران| در مکانی که من در آن زندگی می‌کنم، زمان متوقف شده است.آخرین ایمیلم مربوط به ۸ ژانویه یعنی دقیقا یک هفته گذشته و متعلق به یک دوره نویسندگی است. بعد از آن زمان به یکباره ایستاد و ما در خط زمان گم شدیم.صدا به صدای کسی نمی‌رسد و همه مشغول حرف زدن‌هایی از جنس سکوت هستند انگار که زیر آب داریم با یکدیگر صحبت می‌کنیم. ما دور هم جمع می‌شویم و انبانی از احساسات سرکوب شده را به سمت هم پرتاب می‌کنیم اما هیچ چیزی به کسی اصابت نمی‌کند چون چیزی برای پرتاب کردن باقی نمانده است. ما حق داریم. ما گم شده ایم. هرجوری که فکر می‌کنم می‌بینم که ما حق داریم. این من نیستم. این تو نیستی. این ما نیستیم. ما دیگر خودمان نیستیم.چه کسی شبیه به خودش است؟ من شبیه همان من‌هایی هستم که از خودم در خواب دیده‌ام، گاهی سرگردان، گاهی فراری و گاهی گم‌شده. من خودم هستم و من خودم نیستم، از یک چیز به چیز دیگر تبدیل می‌شویم ولی هنوز متوجه نیستم که در خوابم، شاید که روی پیشانی بدن دیگر من در واقعیت، در خط واقعی زمان، دانه‌های درشت عرق نشسته باشد و من دارم از تب به خودم می‌پیچیم.زندگی این روزهایمان شبیه هذیان است. شکل کلمه‌ها فراموشم می‌شود مثلا نمی‌دانم هزیان است یا زهیان و بعد از کلی فکر به یادم می‌آید که شکل هذیان چطور بوده است ولی همین که در این خواب هولناک می‌توانم افکارم را متمرکز کنم و چند خطی بنویسم جای مباهات بسیار دارد. مباهات، مباهات، خوشحالم که این کلمه یادم مانده است. بااین وجود فکر می‌کنم باید خیلی ساده تر نوشت و خیلی ساده تر گفت و نیم فاصله ها را رعایت نکرد، فکر می‌کنم این طور به واقعیت نزدیک‌تر است چون مگر چیزی مانده که طبق اصول پیش برود؟بااینکه یک هفته از تعلیق زمان گذشته است اما نمیدانم چرا ۲۵ دی چرا، چرا اینقدر طول کشید؟ از دیشب همین موقعها دارم می‌نویسم تا نزدیکی‌های صبح و آن موقع بالای سربرگ دفترم نوشتم ۲۵ دی و هنوز هم در این وبسایت لعنتی دارم مینویسم و هنوز هم ۲۵ دی است و این ۲۴ ساعت تمام نمی‌شود و از ۲۴ دی به ۲۶ دی نمی‌رسیم. فقط خدا می‌داند که امروز چقدر طول کشیده است و آیا ما به ۲۶ دیماه می‌رسیم یا نه؟ و آیا بعدِِ روز ۸ ژانویه نامه های دیگری را دریافت می‌کنیم یا نه. فقط خدا می‌داند که زمان چگونه می‌تواند این طور کش بیاید و چگونه می‌توان در زمان گم شد. گمشده در جزیره سرگردانی، نه راهی به پیش و نه راهی به پس. در پس همه این کلمات جنون آمیز اگر به کسی به زندگی‌ام نگاه کند، فکر می‌کند که منتظر خبر بسیار خوشی هستم. شاید باشم، هیچ نمی‌دانم اما رفتارم که اینگونه نشان می‌دهد.خانه را تمیز می‌کنم، گلدان‌ها را آب می دهم، غذا درست می‌کنم آن هم نه هر نوع غذایی، غذای گیاهی سالم، نظافت می‌کنم، خرید می‌کنم و با نزدیکانم صحبت می‌کنم و پشت پنجره برای کبوترها دانه می‌پاشم و هر صبح که بیدار می‌شوم روتین پوستی‌ام و هر شب که می‌خوابم روتین پوستی را به جا می‌آورم و حتما ورزش هم می‌کنم و از پشت پنجره به آسمان رنگ به رنگ خیره می‌شوم و از دیدن دانه‌های برف ذوق می‌کنم، درست انگار که در خط زمان گم شده باشم.. راستی گم شدن در هزاره سوم تمدن بشری قرار بوده است همین گونه باشد؟بعد با خودم می‌گویم ما در آستانه یک تغییر بنیادی در سطح جهان هستیم. به زودی جهان در خاموشی فرومی‌رود، شاید دیوانگان جهان به هم بمب پرتاب کردند، شاید اصلا ما مردیم و شاید حتی همه مردم جهان مردند یا شاید شبکه ارتباطات جهانی از بین رفت و همه اهالی کره زمین با هم دوباره به زمان واقعی برگشتیم. چه کسی از عاقبت دنیا خبر دارد؟ همه فکرهایم را جمع می‌کنم که چیز خوبی از دل این رویدادها بیرون بکشم.با خودم می‌گویم فکر کن نت همه دنیا قطع شود و حتی برق هم قطع شود و آدمها به زمانی با ریتم طبیعی قدیمی برگردند. یعنی شاید حتی بشود در زمان به عقب رفت همانطور که ما و تکنولوژی خیلی در زمان به جلو رفته‌ایم و حالا دیگر به انتهایش رسیده‌ام و پیشرفت پشت پیشرفت دلمان را زده است و لازم داریم کمی به عقب بازگردیم. بله اگر اینطوری حساب کنیم ما در بازگشت به گذشته اولین کشور متمدن جهان خواهیم شد، همان هایی که توانستند از زمان مجازی به زمان واقعی  برگردند و دنیا دست از سرشان برداشت و حاکمانشان که دیدند دیگر دستشان به جایی بند نیست و آه ندارند که با ناله سودا کنند هم دست از سرشان برداشتند.می‌دانم که همه اینها به هذیان می‌ماند، و ما جایی فراموش شده‌ایم، شبیه‌اش را قبلا دیده‌ام، آدم‌های فراموش شده خاورمیانه را که غبار خاکستری مرگ بر صورت‌هایشان نشسته بود ... نه، دلم نمی‌خواهد آیه یاس بخوانم اما جایی باید باشد که بتوان این هذیان‌های شبانه را بیرون ریخت و به پیدا شدن دوباره در خط زمان فکر کرد. شاید هم جهان زمانش را با ما تنظیم کند و خودش را با ما تنظیم کند، آرزوی محال که محال نیست. شاید آنی که دارد ما را در خواب می‌بیند، به یکباره و با تپش بالای قلب از خواب بیدار شود و خدا را شکر کند که این فقط یک خواب بوده است.هنوز ۲۵ دیماه است و ما در زمان گم شده‌ایم.</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 23:56:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار بهت| ۰۲</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%AA-%DB%B0%DB%B2-l7ym0a39ly5a</link>
                <description>از خواب بیدار می‌شوم و از پنجره که آسمان آبی روشن را می‌بینم دلم می‌گیرد. هوا خوب است و عصری کمی باران می‌زند اما من دلم یک آسمان بسیار گرفته با ابرهای تیره سرمه‌ای می‌خواهد که یک سره ببارد، و آنقدر ببارد که زمین و زمان را بهم بدوزد و دریایی که … دلم برایش تنگ است.همین‌قدر که آسمان پشت لایه‌ای سنگین از ذرات خفه‌کننده پنهان نشده جای شکر دارد. اما امروز خسته‌تر از آن هستم که بیرون بروم و چرخی بزنم. چند شب است که خوب نمی‌خوابم اما هرشب پیش از خواب برای کبوترها پشت پنجره دانه می‌پاشم تا صبح زود که خوابم، خوشحال شوند و صبحانه بخورند و گلدان‌های گل را می‌گذارم توی ایوان که باد خنک شب سرحال نگاهشان دارد و روز دوباره آن‌ها را به داخل می‌آورم.می‌گردم و فیلم بعدازظهر سگی را در آرشیوم پیدا و پلی می کنم. می‌دانم فیلم تلخ و تراژیک است اما حدس می‌زنم که متناسب حال و هوای این روزها است: برخاستن مردی شورشی برای عشقش و علیه نظم موجود. دزدی از یک بانک با بازی آل پاچینو. مردی که عشقی نصیبش نمی‌شود اما با همه نابهنجاری‌هایش سعی می‌کند عشق بورزد و در همین بازی خطرناکی که شروع کرده است، دوست و شریک دزدی‌اش را هم از دست می‌دهد و فیلم انگار که سرآخر می‌خواهد بگوید که آدمها زندگیشان را می‌کنند و شما هم خیلی به خودتان سخت نگیرید و زندگی‌تان را بکنید، هیچ کس هیچ چیز را جدی نمی‌گیرد، آدم‌ها به فکر منافعشان هستند.وقتی آل پاچینو/سانی در جایی از فیلم تصمیم می‌گیرد که آدم‌های داخل بانک را برای نجات خودش گروگان بگیرد و بعد در جایی دیگر نامزد دختری که داخل بانک گیر افتاده او را به باد کتک می‌گیرد، می‌گوید: «همه می‌خواهد همدیگر را بکشند.» او می‌خواهد/تظاهر می‌کند که می‌خواهد گروگان‌ها را بکشد و پلیس می‌خواهد/واقعا می‌خواهد، او را و رفقایش را بکشد و عده‌ای دیگر این بازی خشونت آمیز را فقط تماشا می‌کنند و حتی از او یک قهرمان موقت می‌سازند و بعد فراموش می‌کنند و به سرکارهایشان برمی‌گردند. ظاهرا جوامع اینطوری کار می‌کنند، همه به دنبال گذراندن امورات خود هستند، حتی گروگان‌هایی که با سانی دوست شده بود، وقتی قضیه تمام می‌شود و آن‌ها آزاد می‌شوند، حتی برنمی‌گردند و به یک گرونانگیر کشته شده و سانی که دستگیر شده نگاهی نمی‌اندازند. آن‌ها پشت به صحنه در حالی که هوای هم را دارند از معرکه خارج می‌شوند و از این که یک ماجراجویی را با موفقیت پشت سرگذاشته اند، خوشحال اند.و اما عشقی که سانی می‌خواهد اما ندارد... در خلال مرور داستان سانی متوجه می‌شویم که او هیچ گونه عشقی از همه کسانی که طبق قواعد زندگی باید عشقی از آن‌ها دریافت می‌کرد، دریافت نمی‌کند. نه همسر اولش و نه همسر دومش و نه مادرش و نه حتی پدرش او را دوست ندارند و به نوعی او را دیوانه می‌دانند. دیوانه‌ای که وقتی در لحظات انتهایی گروگانگیری وصیت‌نامه اش را می‌نویسد، همه دارایی‌اش را برای آنها به ودیعه می‌گذارد، برای زنش و برای مردش که زمانی همسر او بوده‌اند. سانی یک معترض دیوانه است، یک اقلیت علیه نظم موجود که راه به جایی نمی‌برد زیرا همه سرگرم کار و بار خودشان هستند و سرگرم حفاظت از داشته‌هایشان. با خودم فکر می‌کنم اگر قرار به این باشد که داستان ما هم به پایان برسد و اصلا دنیا با همه جنون‌اش یک روزی به این نتیجه برسد که با انداختن چند بمب بر سر یکدیگر جهان را یکسره به نیستی بکشاند و ما بمانیم و فردایی که وجود ندارد، چه چیزی از خودمان خواهیم پرسید و چه چیزی از خودمان بجا خواهیم گذاشت؟در برابر کلماتی مثل منفعت و روزمرگی که مرگ می‌تواند بی‌ارزششان کند چه مفاهیم دیگری دنیا را حتی در انتهای آن برای ما زیستنی می‌کنند؟ آیا مفاهیمی مثل: حقیقت، شجاعت، عزت، راستی، صداقت، شرافت، زیبایی، آزادی و عدالت و ... و حتی کلمه مستعمل عشق، در برابر مرگ دوام خواهند آورند؟روزهای بحرانی این چیزها بهتر نمایان می‌شوند؟ روزهایی که مرگ دور از دسترس به نظر نمی‌رسد، و من از خودم می‌پرسم اگر قرار باشد که فردایی در کار نباشد و بخواهم وصیت‌نامه‌ام را بنویسم چه چیزی داشته‌ام که به زندگی‌ام رنگ خداده باشو.دلتنگ دریا به آسمان آبی کمرنگ چشم می‌دوزم و آرزو می‌کنم که دریا و آسمان را تنگِ هم در عصری دلتنگ در آغوش بکشم. و در زیبایی و وسعت آن غرق شوم.می‌آورم.</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 00:41:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار بهت| ۰۱</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%AA-%DB%B0%DB%B1-gcg0xb3ybp6e</link>
                <description>توان رویارویی با واقعیات را ندارم.سرم را به چیزهای بیهوده گرم می‌کنم، روبه‌روی آینه می‌ایستم و رژ قرمزم را می‌زنم و به چهره ناآشنایم در آینه لبخند می‌زنم، این روزها را چگونه باید دوام بیاورم؟بیرون می‌روم، مغازه‌های یکی در میان بسته هستند، به خصوص طلافروشی‌ها و مغازه‌هایی که کالاهایشان و خودشان با ارز سروکار دارند، چهره‌ها چیزی نمی‌گوید، همه می‌خواهند از واقعیات بگریزند و سرشان گرم کارهای روزمره‌شان باشد. راننده تاکسی می‌گوید، گوشت شده کیلویی ۲ میلیون و دویست سیصد هزار توان، من با خودم می‌گویم مگر مردم هنوز هم گوشت می‌خرند؟ و بعد از چیزهایی می‌گوید که نمی‌خواهم اینجا بنویسمشان تا مبادا همین صفحه داخلی را هم بر ما ببندند. مرد مسنی در کنار در مغازه‌اش ایستاده و با همکارش درد و دل می‌کند، ۱۶ اسفند بازنشست می‌شود و مسئولش به او گفته اگر اینترنت کار نکرد، دستی کارت را انجام می‌دهم. مرد می‌گوید برای همه چیز برنامه‌ریزی کرده و آماده است!چیز زیادی از آینده نمی‌دانم و اصلا توان فکر کردن به آینده را هم ندارم، آینده مبهم‌تر از آن است که بتوان بهش فکر کرد. در شهر که راه می‌روم شهری را می‌بینم که گیج و گنگ کرخت است. همسایه مان دیشب با شوهرش دعوا می‌کرد و از ۱۴ سال زندگی مشترکشان شکایت داشت. البته چند سال است که این دعوا دارند و هر روز هم اوضاعشان بدتر می‌شود. زن خانه را به نام خودش زده و حقوق مرد را هر ماه می‌گیرد و با نفرت تمام با شوهرش و از مادرشوهرش صحبت می‌کند. شک ندارم که می‌خواهد مرد را از خانه بیرون کند و همه این دعوا و مرافعه‌ها فقط برای خسته کردن مرد است تا بگذارد و برود. راستی هنوز ازدواج‌های عاشقانه وجود دارند؟نمی‌توانم با واقعیت روبه‌رو شوم اصلا چطور می‌توان واقعیت/واقعیات را دید و با آن روبه‌رو شد؟ وقتی حجم و سنگینی آن فراتر از توان آدم باشد. بهترین راه سرگرم شدن است یا روز مرگی، یا همان بهتر بگوییم سر را زیر برف کردن، مثل کبک، تا آن زمان که واقعیات بیایند و از روی جنازه ما رد شوند. و شاید آن موقع متوجه شویم که در چه جهان مخوفی زندگی کرده‌ایم.نه تلویزیون، نه رسانه، نه اخبار هیچ کدام به درد این روزهایم نمی‌خورند. ترجیحم این است که در رختخوابم بمانم و به کلمات یک کتاب زل بزنم و هر خط را چند بار بخوانم تا شاید کمی بفهمم و یا کمی بنویسم تا احساس کنم که هنوز زنده هستم.یادم نمی‌آید که هیچ‌گاه به تراژدی علاقه‌ای نشان داده باشم، فیلم‌هایی با پایان خوش را دوست داشتم، آن‌هایی را که عاشق و معشوق در آخر بهم می‌رسیدند یا آن‌هایی را که حق درنهایت به حق دار می‌رسید. نه من هیچ وقت علاقه‌ای به تراژدی نداشتم، من هیچ وقت عاشق مکبث یا هملت با همه شکوهش نبودم و از ته قلبم آن‌ها را ستایش نکردم. حالا چطور زندگی در این تراژدی را دوام بیاورم؟تراژدی تلخی را که انگار دست همه جهانیان در آن دخیل است، مثل غزه که همه سکوت کردند و حالا ما ملتی هستیم در یک کمدی تلخ  تراژیک که یکباره چندتا قهرمان پیدا کرده که  می‌خواهند نجاتش دهند و حکمرانانش می‌خواهند پوزه آن سوپرمن‌ها را به خاک بمالند، چگونه آن هم با به فنا دادن منطقه، نه فقط مردمانشان بلکه کل منطقه و این یعنی تهدید به جنگ جهانی سوم... که به نظر من سالهاست شروع شده است، آنچه اهمیت دارد قدرت‌ها هستند و زورآزمایی‌هایشان. و آنچه بی‌اهمیت است جان انسان است.باز همسایه‌هایمان دعوایشان را شروع کرده‌اند. آیا شادی و عشق در بخش‌های دیگر دنیا در جریان است؟ آیا آدم‌ها از ته دل می‌خندند و همدیگر را در آغوش می‌کشند؟ آیا هستند کسانی که  وقتی پای زورآزمایی به وسط بیاید، حاضر باشند برای خاطر انسانیت قدرت را واگذار کنند؟ نه، من دیگر توان رویارویی با واقعیات را ندارم و همین است که سرم را می‌اندازم تو کتاب‌ها و سعی می‌کنم معنای پنهان ردیف کلمات را با چندبار خواندن آن‌ها بفهمم، شاید که ذهنم از این جهان پر از منیت‌ها و  نفرت‌ها برای دقایقی خلاصی پیدا کند.سه‌شنبه| ۲۳ دیماه ۱۴۰۴ ساعت ۱۹:۱۹</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 19:36:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوبی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-qzxm3o2npclr</link>
                <description>حال ما خوب است، اما تو باور نکن.نمی‌دانم چه بنویسم؟ اما می‌دانم باید بنویسم. نوشتن شکلی از زندگی است، شکلی از مقاومت در برابر مرگ و من همواره و همیشه با نوشتن زنده مانده‌ام و زندگی کرده‌ام.ما آدم‌هایی که به کلمه و نگاه زنده هستیم و بعد هوای تنفس ارتباطاتمان ناپدید می‌شود، و بعد همه‌چیز در سکوتی سنگین فرومی‌رود، خاموش می‌شود و بعد آنچه می‌ماند، جامعه‌ای  الکن و گنگ است و خاموش اما ملتهب... صدای درد این زخم‌ها با سکوت ناپدید نمی‌شود.سکوت هیچ چیز را درمان نمی‌کند، سکوت اجباری راه‌حل نیست، وحشت است از شنیدن تنوع صداهایی که تحمل شنیدنشان را نداریم.باید میان این کلمات صفر و یکی، همدیگر را پیدا کنیم، و به اندوه‌های هم خیره شویم و اشک بریزیم. ما روزگاری شاعران جهان بودیم و به زبان شعر سخن می‌گفتیم و حالا کارمان به آنجا رسیده است که اجازه نطفه بستن به کلمه‌ها را نمی‌دهیم؟ ما ایرانیایی که سرچهارراه‌ها از بچه‌های فقیر  و پیران نابینا شعر می‌خریدیم و شعر می‌خواندیم و پیر و جوانمان شعر می‌گفتیم، فی‌البداهه و به قریحه.حالا از  پیام‌ و پیام‌ک‌ها می‌هراسیم؟ظاهرا دنیای امروز ما دیگر جایی برای شاعران نیست، و دو کلمه &quot;خوبی؟&quot; و &quot;خوبم&quot; را هم برنمی‌تابد.نمی‌دانم تو حالم را پرسیدی یا نه؟ من خوبم، اما تو باور نکن.چ</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 13:39:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست ندارم انجامش دهم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%AF%D9%87%D9%85-mxz5liz8ryxe</link>
                <description>امروز که داشتم طبق معمول می‌نوشتم به جمله‌ای رسیدم که دلم نمی‌خواهد یکسری کارها را انجام دهم و بعد به این فکر کردم این همه روش برای اولویت بندی کارها وجود دارد مثل ماتریس آیزنهاور که کارها را براساس فوریت و از سوی دیگر اهمیت دسته‌بندی می‌کند که بیشتر ما با آن آشنا هستیم یا روش‌های دیگری مثل MIT یا Most Important Tasksیک الی سه کار را در اولویت اصلی قرار می‌دهد و بقیه کارها را به عنوان جایزه روزانه به برنامه اضافه می‌کند و تنها در صورتی که زمان کافی داشتیم آن ها را انجام می دهیم یا روش‌های دیگری مثل قانون پارتو که نسبت ۲۰/۸۰ را برای انجام کارهای مهم در نظر می‌گیرد و روشهای دیگری که شاید با آنها آشنا باشیم یا آشنا نباشیم.اما برنامه‌ای ندیده ایم که به ما کمک کند بر اساس احساساتمان برنامه ریزی کنیم.واقعیت این است که ما به عنوان آدم‌هایی بالغ خیلی چیزها را مجبوریم انجام دهیم و همین اجبار خیلی جاها باعث می‌شود که نتوانیم خود سرزنده خودمان را زندگی کنیم، آن بخشی از وجودمان که از انجام کارها لذت می برد و حالش خوب است.حالا بیایید از جدول بالا استفاده کنیم و کارها را بر اساس بایدها و دوست‌داشتنها تقسیم بندی کنیم. این تقسیم بندی به ما نشان می‌دهد که درصد کارهای مورد علاقه ما و کارهای بایدی ما چگونه است؟اگر همیشه خسته هستیم و صبح‌ها به این فکر می‌کنیم که چطور باید خودمان را برای یک روز خسته‌کننده دیگر آماده کنیم، این جدول به ما دلیلش را نشان خواهد داد و در عین حال نشانمان می‌دهد چه کارهای زیادی وجود دارد که دوستش داریم و انجام نمی‌دهیم.بداقبالی اینجاست که بسیاری از ما که در فضاهای کاری و بالغانه مدرن به سر می‌بریم به خوبی یاد گرفته ایم قورباغه‌هایمان را قورت دهیم اما آن بخش‌های سرزنده‌کننده را نادیده می‌گیریم و بخش‌های نادیده گرفته شده وجود ما نهایتا خودش را به شکل افسردگی، اهمال‌کاری و موارد مشابه نشان می‌دهد.افراد خوش اقبال کمی هستند که بایدها و دوست داشتنهایشان با هم یکی است و بسیاری دیگر از ما باید میان اینها دائما تعادل برقرار کنیم.برای یکبار هم شده از جدولی که تصویرش در بالا آمده استفاده کنید و پیش از قورت دادن قورباغه، شجاعت کنید و به چشمانش خیره شوید و داستان قورباغه‌ای را که با بوسه به شاهزاده تبدیل شد، به یاد بیاورید همه ما نیاز داریم بخش‌های احساسی و برآورده نشده خودمان را هم در اولویت بندیهای روزانه در نظر بگیریم.با احترامکوچ نویسندگی شما، زیبا#roshdnevis</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 15:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت نوشتن برای خود</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-xqiej5mewjyc</link>
                <description>در جهانی زندگی می‌کنیم که جایی برای خود خود ما باقی نگذاشته. هدفمندی بی‌وقفه، برنامه‌ریزی‌های کوتاه‌مدت و بلندمدت، رسیدن و بررسی مداوم اهداف، وظایف و جنبه‌های معقول زندگی که محاسباتی هستند، کمتر برای ارتباطات و بخش احساسات درون ما جایی گذاشته است. و معمولا ما از ارتباط، ارتباط با دیگران و نزدیکمان را در نظر می‌آوریم و فراموش می‌کنیم که ما به ارتباط و خلوت با خودمان هم نیاز داریم.پیام‌آوران دنیای قدیم و هوشمندان دنیای خرد درونی همیشه زمان‌هایی را برای خلوت با خود در نظر می‌گرفتند تا بتونند به روشن‌بینی برسند و چیزها را از زاویه دیگر و رفیع‌تری ببینند. شاید به همین خاطر بود که پیامبران به دشت‌ها و کوه‌ها پناه می‌بردند تا افق‌های وسیع بیشتری را ببینند و بتوانند به آن بصیرتی که فراسوی عقل معاش عمل می‌کند، برسند.در روزگار کنونی ما که ما درون چهاردیواری‌های کاری و خانگی محبوس هستیم یا حتی از آن بدتر محدود به چهارچوب‌های صفحه‌های نمایشگرهای کوچک و بزرگ، نوشتن همان چیزی است که دنیای ذهن ما را باز می‌کند. انشاءهای مدرسه را به خاطر آورید که در آن مرغ خیال را پرواز می‌دادیم یا سوار بر پرنده خیال به سرزمین‌های ناشناخته می‌رفتیم. تعبیرهای بسیار دقیقی که طبیعت درونی نوشتن را هویدا می‌کردند. فراتررفتن، فراسورفتن و خارج شدن از چهارچوبها...بیایید یک تمرین کوچک انجام دهیم و امروز اگر خلوتی دست داد، به جای رفتن به کوه‌ها و دشت‌ها و کارهای سخت دیگر، یک برگ سفید کاغذ را برداریم و فکر کنیم که اگر قرار نبود نوشته ما را کسی بخواند و ما در آزادترین حالت خود بودیم چه می‌نوشتیم:با این تمرین ساده می‌توانیم قرار ملاقاتی کوتاه با بخش‌های عمیق و فراموش شده خودمان بگذاریم که فراتر از نیازها، آرزوهای برآورده نشده، رنجها و مصائب و وظایف، خلوت زیبایی را به ما پیش‌کش می‌کند . در آن لحظه شما در آزادترین حالت خودتان هستید مهم نیست که مهم هستید یا مهم نیستید، مهم این است که با خودتان هستید بدون اینکه قضاوت شوید یا خودتان را قضاوت کنید.هیچ مخاطب، اسکرین و آینه‌ای نخواهد بود، هیچ ورژن بدتر یا بهتری از شما وجود ندارد. شما برای چند دقیقه در آزادترین حالت خودتان هستید.از خودتان بپرسید: کجا هستید؟ بدنتان را کشف کنید؟ صدایتان را کشف کنید؟ زمان و مکانی را که در آن هستید کشف کنید؟ شما آزاد هستید تا از آینه‌ جادویی درونتان،به جایی بروید که برایش برنامه‌ریزی نکردید. این یک سفر فوق‌العاده و فوق برنامه است که شما را برای لحظاتی با خودتان و جهان درونی‌تان آشتی خواهد داد.اگر این تمرین کوچک را انجام دادید، اثرش را برایم بنویسید.کوچ نویسندگی شما، زیبا</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 14:38:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا در محیط کار به شفقت نیاز داریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%81%D9%82%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-yvl88ldz3yzn</link>
                <description>شفقت در محیط کار، به معنای «درک، همدلی، و حمایت از کارکنان در مواجهه با چالش‌ها و سختی‌ها» است. این مفهوم بر ایجاد فرهنگ سازمانی انسانی‌تر تأکید دارد، جایی که مدیران و همکاران به جای بی‌تفاوتی، به مشکلات یکدیگر توجه نشان می‌دهند و برای کاهش رنج‌های کاری تلاش می‌کنند.مطالعات نشان داده‌اند که سازمان‌هایی که شفقت را در فرهنگ خود نهادینه می‌کنند، بهره‌وری بالاتر، نوآوری بیشتر، و محیط کاری سالم‌تری دارند. این مفهوم نه‌تنها به بهبود روابط انسانی کمک می‌کند، بلکه یک مزیت رقابتی برای سازمان‌ها محسوب می‌شود.کتاب &quot;Awakening Compassion at Work&quot; نوشته‌ی مونیکا ورلاین و جین داتون به بررسی نقش همدلی و شفقت در محیط‌های کاری می‌پردازد. این اثر نشان می‌دهد که چگونه ایجاد فرهنگ شفقت در سازمان‌ها می‌تواند به افزایش نوآوری، کیفیت خدمات، همکاری، و حفظ استعدادها کمک کند. در محیط‌های کاری مدرن، فشارهای روانی و چالش‌های سازمانی می‌توانند باعث کاهش انگیزه و بهره‌وری شوند. این کتاب با ارائه‌ی چهار راهکار کلیدی نشان می‌دهد که چگونه افراد، مدیران، و رهبران می‌توانند با ایجاد فضای شفقت، محیط کاری سالم‌تری بسازند ابعاد شفقت در سازمان- تشخیص رنج: توانایی شناسایی مشکلات و سختی‌های کارکنان، مانند فشار کاری، استرس، یا مشکلات شخصی.- همدلی و درک: ایجاد فضایی که در آن افراد احساس کنند شنیده و درک می‌شوند.- اقدام حمایتی: ارائه کمک‌های عملی، مانند تغییر شرایط کاری، حمایت روانی، یا ایجاد فرصت‌های رشد. مزایای شفقت در محیط کار- افزایش رضایت شغلی و کاهش فرسودگی کارکنان- تقویت همکاری و ارتباطات بین فردی​- بهبود عملکرد سازمانی از طریق افزایش انگیزه و تعهد کارکنان- ایجاد فرهنگ سازمانی مثبت که باعث جذب و حفظ استعدادها می‌شود. مفاهیم کلیدی کتاب:- شفقت به‌عنوان مزیت رقابتی: نویسندگان توضیح می‌دهند که همدلی نه‌تنها یک ویژگی انسانی، بلکه یک استراتژی سازمانی است که باعث افزایش عملکرد و رضایت کارکنان می‌شود.- معماری اجتماعی شفقت: این کتاب نشان می‌دهد که چگونه ساختارهای سازمانی می‌توانند شفقت را تقویت یا تضعیف کنند و چگونه مدیران می‌توانند این ویژگی را در فرهنگ سازمانی نهادینه کنند.- چهار مرحله‌ی مواجهه با رنج در محیط کار: نویسندگان راهکارهایی برای تشخیص، درک، پاسخ‌دهی، و تقویت شفقت ارائه می‌دهند که به بهبود تعاملات کاری کمک می‌کند. نتیجه‌گیریاین کتاب تأکید دارد که شفقت یک عنصر ضروری برای موفقیت سازمانی است و رهبران باید آن را در استراتژی‌های مدیریتی خود بگنجانند. ایجاد محیطی که در آن کارکنان احساس حمایت و همدلی کنند، نه‌تنها باعث افزایش رضایت شغلی، بلکه موجب رشد پایدار و موفقیت سازمانی می‌شود.کتاب &quot;Awakening Compassion at Work&quot; شامل چندین فصل است که هر یک به جنبه‌ای از شفقت در محیط کار می‌پردازد. این فصل‌ها به بررسی تأثیر شفقت بر عملکرد سازمانی، روش‌های ایجاد فرهنگ شفقت، و راهکارهای عملی برای مدیران و کارکنان اختصاص دارند. ساختار کلی کتاب۱. مقدمه – معرفی مفهوم شفقت در محیط کار و اهمیت آن در موفقیت سازمانی۲. درک رنج در محیط کار – بررسی چالش‌های روانی و اجتماعی که کارکنان با آن مواجه‌اند۳. چهار مرحله‌ی شفقت – توضیح مراحل تشخیص، درک، پاسخ‌دهی، و تقویت شفقت۴. ساختارهای سازمانی و شفقت – بررسی نقش سیاست‌های مدیریتی در ایجاد فرهنگ شفقت۵. رهبران شفقت‌محور – راهکارهایی برای مدیران جهت تقویت همدلی و حمایت از کارکنان۶. شفقت و نوآوری – ارتباط بین شفقت و افزایش خلاقیت و همکاری در محیط کار۷. نتیجه‌گیری – خلاصه‌ی یافته‌ها و توصیه‌هایی برای اجرای عملی شفقت در سازمان‌ها مطالعات نشان داده‌اند که سازمان‌هایی که شفقت را در فرهنگ خود نهادینه می‌کنند، بهره‌وری بالاتر، نوآوری بیشتر، و محیط کاری سالم‌تری دارند. این مفهوم نه‌تنها به بهبود روابط انسانی کمک می‌کند، بلکه یک مزیت رقابتی برای سازمان‌ها محسوب می‌شود. کتاب &quot;Awakening Compassion at Work&quot; توسط مونیکا ورلاین و جین داتون نوشته شده است. این دو نویسنده از محققان برجسته در زمینه شفقت سازمانی و روان‌شناسی مثبت‌گرا هستند. - مونیکا ورلاین (Monica C. Worline) دکترای روان‌شناسی دارد و مدیر اجرایی CompassionLab است، یکی از مراکز تحقیقاتی پیشرو در زمینه شفقت در محیط کار. او همچنین پژوهشگر در دانشگاه استنفورد و مدرس در دانشگاه میشیگان است. ورلاین بر رهبری شفقت‌محور، نوآوری، و تفکر شجاعانه تمرکز دارد. - جین داتون (Jane E. Dutton) استاد برجسته‌ی مدیریت و روان‌شناسی در دانشگاه میشیگان است. او یکی از بنیان‌گذاران مرکز سازمان‌های مثبت‌گرا و متخصص در زمینه ارتباطات انسانی، معنا در کار، و تأثیرات شفقت بر عملکرد سازمانی است. داتون بیش از ۱۰۰ مقاله علمی و ۱۳ کتاب در زمینه‌های مرتبط منتشر کرده است. این دو نویسنده با همکاری یکدیگر، تحقیقات گسترده‌ای درباره‌ی نقش شفقت در بهبود عملکرد سازمانی، افزایش همکاری، و ایجاد فرهنگ کاری سالم‌تر انجام داده‌اند. کتاب آن‌ها بر اساس دو دهه پژوهش میدانی نوشته شده و نشان می‌دهد که چگونه شفقت می‌تواند به مزیت رقابتی برای سازمان‌ها تبدیل شود.برای خرید این کتاب می‌توانید به سایت zibamaghrebi.ir  مراجعه کنید.</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 13:03:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار از زندان باور</title>
                <link>https://virgool.io/roshdnevis/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-yamjmxa45amb</link>
                <description>آخرین جلسه کتابخوانی ما در دوره زندانیان باور است. ما آدم‌هایی که در باورهای خودمان اسیر شده ایم، باورهایی که زندگی پیش پایمان می‌گذارد و ما آن‌ها را به عنوان اصلی مسلم می‌پذیریم و در دایره همان باورها به زندگی محدود خودمان ادامه می‌دهیم.با نوشتن از زندان باور خود فرار کردسحر دارد داستان لوسی را می خواند، لوسی زن بزرگی است که روزی دختر کوچکی بود و خواسته بود برای خودش شکلات داغ درست کند که ناگهان دسته ظرف آتش گرفته بود و مادر سراسیمه فرزند کوچکتر را رها کرده و با تندی به لوسی تاخته بود و او را هل داده بود و احساس تلخ بی‌کفایتی را به او منتقل کرده بود. لوسی تمام زندگی‌اش با این باور گذشته بود که آدم بی‌کفایتی است و بعد همان‌طور که سحر اینها را می‌خواند من آرام‌آرام به دنیای کودکی خودم پا می‌گذارم و یکی از تلخ‌ترین خاطرات زندگی‌ام را در کودکی مرور می کنم.نه ده ساله بودم که یک بیماری مبهم به سراغم آمد، تهوع، استفراغ، دردهای ممتد و کشنده شکم من را از پای دراورده بود و با اینکه از این دکتر به آن دکتر می‌رفتیم هیچ کس تشخیصی برایش نمیداد. سراخر دکتری عمومی در یک درمانگاه عمومی تشخیص آپاندیسیت داد، اما آپاندیس ترکیده بود و من باید برای جراحی بزرگی آماده می‌شدم هرچند که تقریبا در روزهای آخر نیمه‌بیهوش بودم و درک درستی از اتفاقات نداشتم.بااین‌حال اتفاقات پیش از جراحی با تلخ‌های پس از آن قابل قیاس نبود. در بیمارستان شهدای تجریش به هوش آمدم. بیمارستانی خشن و بی‌صاحب که همه خاطراتش من را به یاد اردوگاه‌های نازی ها می اندازد ، هیچ گونه رحمی انگار در هیچ کجای آن وجود نداشت. همه چیز با خشونت در جریان بود، سرم زدن، سوند زدن، شستوی زخم شکمی باز و بزرگی که هر روزه باید انجام می‌شد و برای یک هفته ادامه داشت و مرتب شست و شو می‌شد تا روده‌ها به هم نچسبد و... اما همه این رنجها در برابر تنهایی شبهای بیمارستان شوخی‌ای بیش نبود.شبهایی تار و دردآلودی که هیچ کسی در آن نبود نه خانواده و نه پرستاری ...اینها را برای سحر می‌گویم و آن تلخی بی انتهای شبهای بیمارستان را به یاد می‌اورم که باوری را در من . نهادینه کرد که گویی من تنهای تنها هستم و این باوری شد که ۳۷ سال پس از آن را با آن زندگی کردم، باوری که از من انسانی قوی اما غمگین ساخت، باوری که انگار آن زیبای کوچک هیچ‌گاه خودش را شایسته دریافت عشق نمی‌دید.با صحبتهای سحر و تمرین نویسنده کتاب دوباره آن شبها را زنده می‌کنم و به کنار زیبای نحیف، کوچک اندوهگین می‌روم، او را در آغوش می‌گیرم، بسیار محکم و بسیار گرم و به آن طفل فراموش شده می‌گویم که دوران سختی‌ها به پایان رسیده است و شایسته عشق و محبتی بی‌نهایت است. اجازه می‌دهم اشکهایش و اشکهایم روان شود. ما در آغوش هم گریه می‌کنیم و او می‌داند که من حالا توانسته‌ام مادری واقعی و پدری واقعی برایش باشم و او را دوست بدارم. به او قول می‌دهم که همیشه کنارش می مانم و همیشه از او حمایت می‌کنم و دوستش خواهم داشت. به او می‌گویم که هیچ کس علت رنجهای زندگی را نمی‌داند اما پایان داستان می‌تواند مانند آغاز آن نباشد و ما داستان تازه‌ای را با هم شروع خواهیم کرد.کتاب به پایان می‌رسد و زندگی تازه آغاز خواهد شد و این باور شکل می‌گیرد که من دوست داشتنی هستم خیلی بیشتر از چیزی که در تخیلم می‌گنجد. به چشم‌های خودم نگاه می‌کنم، عاشقانه و این زیبای آرام، مهربان و صبور را می‌بوسم و می‌دانم که آن شبهای تلخ به‌تدریج به روزهایی گرم و روشن بدل خواهند شد.کتاب زندانیان باور، راهنمای کاربردی تغییر باورها است:نویسنده:ماتیو مک کی1نویسنده دیگرمترجم:زهرا اندوزانتشارات:ذهن آویز</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 12:43:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاقات با خود در دنیای نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-rppyqinz02qe</link>
                <description>دیشب وقتی چهارمین بخش از سری نوشته‌های «فرار و قرار» را  می‌نوشتم، فکر نمی‌کردم که بازگشت و دوباره خواندن آن حالم را بد کند. هدفم از نوشتن مطلب،‌ چیزی نبود که نوشته بودم. به‌نظرم آمد یک مشت اراجیف را پشت سر هم کرده‌ام و آنچه نوشته‌ام به‌هیچ وجه گویای چیزی نیست که می‌خواستم بگویم.اما سوال اینجا بود که می‌خواستم چه بگویم؟ آیا برای خودم روشن بود که می‌خواستم چه بگویم؟ یا می‌خواستم حین نوشتن به چیزی که می‌خواهم بگویم، فکر کنم؟ آیا می‌شود با نوشتن، فکر کرد و اگر بله، چطور می‌شود آن را به فکری روشن و نظام‌مند تبدیل کرد که خواندنش، چیزی را به ما و دیگری اضافه کند؟با نوشتن می‌خواستم به چند چیز روشن دست یابم. یکی این‌که نشان دهم که چقدر در دیدن جوانب مساله‌ام دقیق هستم و در مرحلهٔ بعد به خواننده‌ام کمک کنم تا او هم فکر روشن‌تری در این زمینه پیدا کند.بااین‌حال آنچه اتفاق افتاده بود این بود که خودم در دالان اندیشه‌های مبهم خودم گم شده بودم و قرار نبود که نه من و نه خواننده به هیچ‌کجا برسیم.گفتگوهای مختلف ذهنی به سراغم آمد که از آن‌ها پرهیز داشتم، پس اولین کاری که انجام دادم یک کار فیزیکی بود تا به‌این طریق خودم را از ناراحتی رهایی ببخشم. این بود که به‌سراغ تمیز کردن شیشهٔ بالکن و شستن و جابه‌جایی گلدان‌ها افتادم چون معمولا کارهای عملی و یدی حالم را بهتر می‌کند و حس تسلط را تا حدودی به من بازمی‌گرداند اما مساله به اینجا ختم نشد، باید برای خارج شدن از این وضعیت کار عملی و مهم دیگری انجام می‌دادم،‌ پس باز به‌ فکر انجام کار دیگری افتادم که در آن تسلط داشتم. به‌خودم گفتم باید بروم سراغ ویراستاری‌ها تا ذهنم باز شود اما باز سرگردان روبه‌روی صفحهٔ نمایش ماندم.البته کار درست، نشستن و تعمق بود. اگر از پسش برمی‌آمدم. فکر کردن (روشن فکر کردن) اگر سخت‌ترین کار دنیا قبل از کار در معدن نباشد، قطعا دومین کار سخت دنیا بعد از آن  است. لحظه‌ای درنگ کردم، سخت‌ترین کار دنیا را انجام دادم و کمی ایستادم ولی این توقف زمان زیادی دوام نیاورد. باز به سراغ اینترنت رفتم.خودکوچینگی با نوشتنمگر نوشتن، نباید روشنگر باشد؟ پس چگونه می‌شود که با نوشتن دچار سردرگمی و ابهام شد. در وب‌گردی‌هایم به سایت کوچ جالبی به‌نام هری وین ساکن انگلستان رسیدم. وین چند مطلب خوب دربارهٔ خودکوچینگی از طریق نوشتن روی سایتش گذاشته بود و در پاسخ سوال من که آیا نباید نوشتن، روشنگر باشد، این پاسخ را در سایتش پیدا کردم:«نوشتن می‌تواند چیزهای بسیار متفاوتی باشد. می‌تواند عمومی باشد، می‌تواند خصوصی باشد، می‌تواند واقعی یا تخیلی باشد، می‌تواند سازماندهی کند یا هرج‌ومرج را بیان کند. مهم‌تر از همه، می‌تواند ساده باشد، کاری که همهٔ ما می‌توانیم انجام دهیم.»او کاملا درست گفته بود، گاهی نوشتن دربارهٔ آشفتگی‌ها و سرگردانی‌هایمان هم نوعی نوشتن است که درنهایت ما را به‌سوی شفاف کردن مساله و درواقع درک بهتر آن راهنمایی می‌کند. جای تردید هم نیست، صورت مساله‌ای که به‌درستی درک شده باشد، بخش اعظم راه را طی کرده است.همین جا است که خودکوچینگی با نوشتن معنا پیدا می کند. درواقع خودکوچینگی با نوشتن، از یک نظر به معنای کنار آمدن با ابهام و ادامه دادن و تلاش برای مرتفع کردن آن است. پس از آن گفتگوهای درونی‌ام شکل آرام‌تری به خود گرفتند.توجه به احساساتوین پیشنهاد داده بود هنگامی که در نوشتن، احساس به بن‌بست رسیدن می‌کنید، به احساسات خود توجه کنید. پیشنهادهایش را در ادامه می‌آورم:موقعیت خود و موضوع خود را در چند کلمه (بدون فکر و احساس) شرح دهید.در مورد من این اتفاق افتاده بود، متنم را خراب کرده بودم و فاصلهٔ چیزی که می‌خواستم بگویم با آنچه نوشته بودم، زیاد بود. بخش‌های نوشته‌ام تکه‌تکه بود و مطلب روشن و واحدی را بیان نمی‌کرد.سپس به افکار خودتان برسید و تا جایی که می‌توانید هرچه را به ذهنتان می‌آید روی کاغذ بیاورید. « دربارهٔ این موقعیت فکر می‌کنم…»چیزی که من دربارهٔ موقعیت خاص خودم فکر می‌کردم این بود که باید پیش از شروع به نوشتن، وقت بیشتری برای فکر کردن می‌گذاشتم و می‌فهمیدم که باید چه بنویسم، نه اینکه شروع به نوشتن کنم و بعد از نوشتن، دربارهٔ آنچه نوشته‌ام، بیندیشم. باخودم فکر می‌کردم که به این مجموعه نوشتن، صرفا به‌شکل انجام وظیفه نگاه می‌کنم و انگار که فقط می‌خواهم از دستش خلاص شوم و تیک انجام کار را بزنم.و درمرحلهٔ سوم وقت آن بود که به احساساتم توجه نشان دهم.ظاهرا علم هم از این نظریه پشتیبانی می‌کند که نوشتنِ درگیری‌های ذهنی، یکی از بهترین‌ راه‌ها برای مواجهه با اضطراب و آشوب و ایجاد نظم مجدد در ذهن است.خب با نوشتن نکات بالا احساس بهتری داشتم و آن حس بی‌کفایتی و بی‌سرانجامی نوشته‌هایم آرام آرام شروع به محو شدن کرد. الان چند نکته عملی، برای انجام بهتر کارهایم داشتم:۱. خوب بود که به تعهد روزانهٔ خودم برای نوشتن وفادار ماندم. بهتر هم می‌شد اگر پیش از شروع نوشتن کمی درباره‌اش فکر کنم یا به صدای بلند دربارهٔ آن،‌ برای خودم یا دیگری صحبت کنم.۲. اگر استرس و اضطراب را از انجام این مسئولیت بردارم و وقت بیشتری برای آن در نظر بگیرم، انجام روزانهٔ نوشتن به‌جای انجام وظیفه،‌ به روشی موثر برای تبدیل افکارم به نوشته‌هایم و کمتر کردن فاصلهٔ بین ذهن و عملم بدل می‌شد.و اما در کنار پیشنهادهای دوست نادیدهٔ خوبم، هری وین، دربارهٔ خودکوچینگی با نوشتن،‌ من هم چند نکتهٔ کوچک را اضافه می‌کنم:توجه به جسم و مکانهمهٔ ما برای بالا بردن کیفیت کارهایی که می‌خواهیم انجام دهیم، به انرژی و سلامت جسمانی نیاز داریم. ما پیش از نوشتن به این نیاز داریم که به‌لحاظ خواب و خوراک خودمان را به‌درستی تأمین کرده باشیم. یکی از دلایلی که دیشب کیفیت نوشته‌ام را در حد رفع تکلیف پایین آورده بودم، خواب‌آلودگی و دندان‌درد خفیفی بود که نمی‌گذاشت با همهٔ وجود پشت میز بنشینم و روی نوشتن متمرکز شوم.از سوی دیگر تمرکز کردن در زمانهٔ ما به یکی از ناممکن‌ترین کارها تبدیل شده است. نوشتن، آمادگی می‌خواهد درنتیجه ما باید برای آمادگی پیش از نوشتن هم زمان در نظر بگیریم.این روزها ما دائما در معرض محرک‌های بیرونی هستیم، سروصداهای محیط، اطرافیان و رسانه‌ها. صدای موسیقی یا تلویزیون و پادکست از رگ گردن هم به ما نزدیک‌ترند. گوشی تلفنمان که دیگر جای گفتگو ندارد و گاهی همهٔ این موارد با هم در حال تسخیر مغز و روان ما هستند. بنابراین علاوه بر توجه به جسم، به مکان نوشتن و فضای مناسب هم توجه کافی نشان دهیم و پیش از نوشتن ذهن و جسم و مکان خود را آماده کنیم.نمی‌دانم این توصیه چقدر برای شما عملی است، اما مراقبه‌های ۲ الی ۵ دقیقه‌ای، حتی صرفا حضور در محیطی عاری از عوامل حواس‌پرتی تجربهٔ موثری در بالا بردن کیفیت نوشتن است.نکتهٔ آخرپیش از نوشتن و پس از نوشتن با خودمان مهربان‌ باشیم. نوشتن، گاهی می‌تواند حال ما را خراب کند،‌ چون با جنبه‌های ناخوشایندی از خودمان مانند ابهام یا بی‌برنامگی مواجه می‌شویم اما همین نشانه‌های ناخوشایند، می‌توانند نوعی برون‌ریزی تلقی شوند که مثل بالا آوردن، مسمومیت‌های ذهنی ما را بیرون می‌ریزند.نوشتن، تنها چیزی است که خرابش هم حال آدم را بهتر می‌کند،‌ از نوشتن با هر کیفیتی که هست نترسیم و به آن مانند مسیری تاریک نگاه کنیم که به ما کمک می‌کند دنیای آشفتهٔ درونی را بهتر ببینیم و باز هم با کمک نوشتن به آن سروسامان بدهیم. به‌قول شیخ شهاب‌الدین سهروردی:«گفتم: ای پیر!‌ این چشمۀ زندگانی کجاست؟ گفت: در ظلمات،‌ اگر آن می‌طلبی خضروار پای‌افزار در پای کن و راه توکل پیش گیر… گفتم: راه از کدام جانب است؟ گفت: از هر طرف که روی،‌ اگر راه روی، راه بَری.» اگر شما هم علاقه‌مند هستید تا در دوره‌های نویسندگی شرکت کنید، در سایت یا شبکه‌های اجتماعی من رو داشته باشید!</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 18:04:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌بی‌دی بابی‌دی بوووی نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/roshdnevis/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D9%88%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-gknjynfsifui</link>
                <description>دقیقا نمی دانم چطور می‌توان با نوشتن رشد کرد اما دقیقا می‌دانم که با نوشتن می‌توان رشد کرد.قطعا حدس‌هایی در این زمینه دارم، افکار ما وقتی به کلمات تبدیل می‌شوند آن هم نه کلمات صوتی بلکه کلمات نوشتاری از توده‌ای مبهم و درهم پیچیده به افکاری روشن و قابل رصد و ردیابی تبدیل می‌شوند و به همین ترتیب ضعف و قدرت خود را نشان می دهد. دست کم سه سال است که در حوزه نوشتن و کوچینگ نوشتن بعد از ده سال حضور در فضای کوچینگی این کشور، می‌خواهم که چند نکته را با شما در میان بگذارم که نشان می‌دهد حتی از اگر مسیر دقیق چگونگی رشد کردن با نوشتن را ندانیم اما در اثرگذاری نوشتن بر رشد هیچ شکی نباید داشته باشیم.بنویس تا اتفاق بیفتداگر می‌خواستم می‌توانستم از هوش مصنوعی بخواهم برایم بنویسد، کاری که سریع‌تر و راحت‌تر انجام می‌شد اما نوشتن برای من مثل هوا برای تنفس است که نمی‌توانم اجازه دهم کس دیگری جای من نفس بکشد و زندگی‌اش کند. چند نکته از تجارب خودم را با شما به اشتراک می‌گذارم و امیدوارم که برایتان مفید واقع شود.‍۱. نوشتن همیشه برای من در بدترین شرایط زندگی، شبیه به فرشته نجات سیندرلا عمل کرده و من را با کالسکه‌ای زیبا از حضیض به اوج رسانیده است، به من کمک کرده که با بهترین شاهزاده‌های روی زمین برقصم و در باغ قصرش گردش کنم، اگرچه بسیاری مواقع همین که دوازدهمین ضربه ساعت نیمه شب خورده به جایگاه قبلی‌ام برگشته‌ام اما همیشه یک پله ارتقا کرده‌ام و وضعیت بهتری داشته ام. نوشتن به من یادداده که خیال کنم و از طریق خیال دنیایم را پله‌پله بهتر کنم. و حالا به نسبت قبل که اتاق کوچکی زیرشیروانی داشتم، خانه‌ای مناسب دارم که امنیتی درخور به من می‌دهد و آنقدر پیش خواهم رفت تا به قصر مجلل و یاران مصفایم برسم.۲. هم نوشتن و هم گفتگو کردن آگاهانه هر دو روش‌هایی برای شفاف‌سازی افکار و ذهن نامرتب هستند و البته نوشتن به خاطر اینکه گفتگویی پنهان را آشکار می‌کند این حسن را دارد که آدم تنها هم می‌تواند از آن استفاده کند و خب چه چیزی بهتر از این. وقتی نوشتن برایت از حرف زدن راحت تر باشد، نوشتن به بهترین دوستت تبدیل می‌شود که هر زمان که می‌خواهی حرف‌های نگفته‌ات را بگویی، و از سردرگمی‌ات بکاهی مثل یک کوچ به تو کمک می‌کند و خط و ربط مسائل را برایت درمی‌آورد و ذهنت را روشن می‌کند و تو بعد از نوشتن می‌توانی با افکاری روشن تر مسیرت را دنبال کنی.۳. علاوه براینکه نوشتن هم فرشته نجات و هم بهترین دوست من بوده، بسیار سخت‌گیر و آگاه‌کننده نیز هست. هیچوقت نمی‌توانی از پس یک نوشته ناقص بربیایی چون همیشه همه نقصان‌هایش را نشانت می‌دهد و از تو می‌خواهد که آنها را تصحیح و درست کنی. منظورم اصلا افتادن در دام کامل‌گرایی نیست، بلکه همان نوشته‌ای که نوشته‌ای را می‌دانی که چطور می‌توانی دوباره بازنویسی کنی وسروسامان دهی. تو پیش خودت می‌دانی که همان که نوشته‌ای را باید دستکم یکبار دیگر بخوانی و یکبار دیگر بازنویسی کنی. نوشتن دوست دانایی است که با جملات تحسین‌آمیز الکی تو را در حال خوش خودت باقی نمی‌گذارد بلکه مثل دوست دلسوزی که دلش برای تو می تپد از تو می‌خواهد که بهترین خودت را نشان دهی. همان که هستی را در تمامیت خودت نشان دهی و کم نگذاری.اگر بخواهم از صفات و نقش‌های نوشتن در زندگی‌ام بگویم باید حالا‌حالاها بنویسیم .به‌عنوان کسی که نزدیک به دو دهه است که در حال نوشتن هستم، ابتدا تفننی بود و گاه از سر درد و بعد زغال خوبش باعث شد آن را همچون رویایی شیرین هرروز بخواهم، می‌خواهم از شما در خواست کنم که اگر اهل نوشتن هستید و دوست دارید که از طریق نوشتن رشد کنید، اعلام کنید تا این رشد را با هم تجربه کنیم. اگر تمایل به استفاده از یک جلسه کوچینگ نویسندگی دارید، برایم پیام بگذارید.پیشاپیش از همراهی شما ممنونم</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 23:17:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا علاقه‌مندان به عکاسی باید کتاب عکس را بخوانند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-cmspstm3loiv</link>
                <description>کتاب عکس (The Photograph) نوشته‌ی گراهام کلارک، اثری بنیادین در حوزه‌ی مطالعات تصویری، نظریه‌ی رسانه و نقد فرهنگی است که به تحلیل عکاسی به‌مثابه یک پدیده‌ی بینارشته‌ای می‌پردازد. کلارک در این اثر، از تحلیل‌های صرفاً فرمال یا فنی فاصله می‌گیرد و عکاسی را در بستری گفتمانی، تاریخی و ایدئولوژیک تحلیل می‌کند. او بر این باور است که هر عکس نه فقط بازنمایی‌ای از واقعیت، بلکه متنی فرهنگی، واجد معانی پنهان و حامل قدرت نمادین است.چارچوب نظری و رویکرد روش‌شناختیکلارک در این کتاب از رویکردی نشانه‌شناسانه و پسا‌ساختارگرایانه بهره می‌برد. او عکاسی را نه به‌عنوان بازتابی بی‌طرف از جهان، بلکه به‌عنوان «متن»ی قابل تفسیر در نظر می‌گیرد که معانی آن بر اساس زمینه‌های اجتماعی، فرهنگی، تاریخی و ایدئولوژیک شکل می‌گیرد. در این راستا، نویسنده از آرای متفکرانی چون رولان بارت (به‌ویژه از اثر Camera Lucida)، جان برجر (Ways of Seeing)، سوزان سونتاگ (On Photography) و والتر بنیامین تأثیر پذیرفته است.در این اثر غنی و جذاب، گراهام کلارک گزارش روشن و واضحی از پیشرفت تاریخی عکاس ارائه می‌دهد و بینش‌های جذاب‌ترین متفکران درباره این موضوع را روشن می‌کند. از اولین &quot;هلیوگراف مه آلود&quot; گرفته شده توسط جوزف نیپس در سال 1826 گرفته تا ترکیب بندی های کلاسیک کارتیه برسون و آلفرد استیگلیتز و استراتژی های برجسته پست مدرن رابرت مپلتورپ را بررسی می‌کند.کلارک بررسی دقیقی از حوزه های موضوعی اصلی عکاسی - منظره، شهر، نمونه تصویری و پرتره- را ارائه می دهد. تصاویر بر حسب زمینه‌های فرهنگی و ایدئولوژیک آنها با بیش از 130 تصویر ارائه شده اند. این کتاب بحث‌هایی را در مورد موضوعات و ژانرهای اصلی ارائه می‌دهد که مقدمه‌ای به‌روز بر تاریخ عکاسی است و برخی از خیره‌کننده‌ترین، نافذترین و فراگیرترین تصاویر زمان ما را ایجاد می کند.او به‌خوبی نشان می‌دهد که یک عکس به ظاهر ساده، در واقع پیچیده و چندلایه است و باید «خوانده شود» نه فقط «دیده». کلارک تحلیل‌های خود را با مثال‌های متعددی از تاریخ عکاسی تقویت می‌کند: از عکاسی خبری و مستند گرفته تا پرتره و عکاسی مفهومی. این ترکیب نظریه و مثال‌های تصویری، اثر را همزمان علمی و ملموس ساخته است.مضامین کلیدی کتاب عکس شامل موارد زیر است:1. عکاسی و ایدئولوژییکی از مهم‌ترین مفاهیم مطرح‌شده در کتاب، رابطه‌ی عکس با ایدئولوژی است. کلارک با تأکید بر این نکته که عکس‌ها همواره از زاویه‌دید خاصی گرفته می‌شوند، به نقش آن‌ها در بازتولید گفتمان‌های قدرت، طبقه، نژاد و جنسیت می‌پردازد. عکاسی، در نگاه او، ابزار مهمی برای مشروعیت‌بخشی به نظم نمادین جامعه است.2. نقد عینیت‌گرایی در عکاسینویسنده به‌شدت با باور عمومی نسبت به «عینیت» عکس‌ها مقابله می‌کند. او نشان می‌دهد که حتی در مستندترین تصاویر، انتخابِ زاویه، نور، زمان‌بندی و قاب‌بندی، نقش اساسی در شکل‌دادن به معنا دارد. این نگرش، به‌ویژه در تحلیل عکس‌های خبری و سیاسی اهمیت می‌یابد، جایی که «واقعیت» تنها بازنمایی می‌شود، نه بازتاب مستقیم آن.3. عکاسی به‌مثابه گفتمان فرهنگیکلارک عکاسی را بخشی از نظام فرهنگی می‌داند که بازتابی از ارزش‌ها، ترس‌ها، خواسته‌ها و ایدئولوژی‌های حاکم است. از این منظر، تحلیل عکس برابر است با تحلیل فرهنگ. این دیدگاه، عکس را نه یک پدیده بصری صرف، بلکه عنصری در ساختار معنا و بازنمایی معرفی می‌کند.4. تاریخ‌مندی تصویرنویسنده توجه ویژه‌ای به بستر تاریخی عکس‌ها دارد و معتقد است که هر تصویر باید در زمینه‌ی زمانی و اجتماعی خود فهمیده شود. او نشان می‌دهد که چگونه معانی یک تصویر می‌تواند با گذر زمان تغییر کند یا مورد بازتفسیر قرار گیرد.ارزیابی انتقادی اثرنقاط قوترویکرد نظری عمیق و بینارشته‌ای: استفاده از مفاهیم فلسفی، نشانه‌شناسی، جامعه‌شناسی و تاریخ هنر باعث شده است این کتاب به منبعی غنی برای مطالعات نظری تبدیل شود.تحلیل نمونه‌های تصویری: کلارک توانسته است نظریه‌ها را با استفاده از مثال‌های تصویری واقعی و شناخته‌شده، عینیت ببخشد و پیوندی موثر میان تحلیل انتزاعی و کاربردی ایجاد کند.توانمندی در دگرگون‌سازی دیدگاه مخاطب: کتاب موفق می‌شود خواننده را از سطح «مشاهده‌ی ساده‌ی عکس» به سطحی از تحلیل و تفسیر ارتقا دهد.محدودیت‌ها و کاستی‌هازبان پیچیده و آکادمیک: نثر کتاب، به‌ویژه در بخش‌های نظری، گاه مملو از اصطلاحات تخصصی است که فهم آن برای مخاطب غیرمتخصص یا دانشجویان تازه‌کار دشوار می‌شود. عدم توجه به تحولات معاصر در عکاسی دیجیتال: از آن‌جا که کتاب پیش از گسترش همه‌جانبه‌ی رسانه‌های دیجیتال و شبکه‌های اجتماعی نگاشته شده، به چالش‌ها و فرصت‌های نوظهور عکاسی در عصر دیجیتال نمی‌پردازد. لذا خواننده‌ی امروز ناچار است برخی بخش‌ها را با دید انتقادی و با تطبیق بر شرایط جدید بخواند.جمع‌بندی نهاییکتاب عکس، کتابی کلیدی برای درک عکاسی به‌مثابه نظامی معنایی و گفتمانی است. گراهام کلارک موفق می‌شود با نگاهی نظری و تحلیلی، عکس را از سطح تصویری زیباشناختی به سطحی از مطالعه‌ی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ارتقا دهد. این کتاب به‌ویژه برای پژوهشگران و دانشجویان رشته‌های مطالعات رسانه، هنرهای تجسمی، جامعه‌شناسی بصری و نظریه‌ی فرهنگ، منبعی ارزشمند و ضروری محسوب می‌شود. با وجود برخی کاستی‌ها، جایگاه این اثر در تاریخ مطالعات عکاسی همچنان پابرجاست و خواندن آن برای هر کسی که می‌خواهد از «دیدن» عکس فراتر برود و آن را بفهمد، ضروری است.درباره نویسندهگراهام کلارک (۱۹۴۱- ۲۰۰۷) استاد عکاسی و هنرهای تجسمی در دانشگاه کنت از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۶ بود. او آثار متعددی در زمینه ادبیات و هنر آمریکای شمالی منتشر کرد که از جمله آن‌ها می‌توان به «والت ویتمن: شعر به‌عنوان تاریخ خصوصی» (۱۹۹۱) و «نوشته‌های جدید آمریکایی» (۱۹۹۰) اشاره کرد. کلارک همچنین در حوزه عکاسی و مناظر طبیعی آثاری مانند «آلفرد استیگلیتز» (۲۰۰۶)، «شهر آمریکایی» (سه جلد، ۱۹۹۶) و «منظر آمریکایی» ( سه جلد، ۱۹۹۳) تالیف کرده است. کتاب «عکس: تاریخ بصری و فرهنگی» (۱۹۹۷) از آثار برجسته اوست که به بررسی عمیق عکس‌ها در زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی می‌پردازد.برای خرید این کتاب روی این لینک کلیک کنید.</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 00:13:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا زندگی یک مسئله است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zcltsujy83xg</link>
                <description>صبح از خواب بیدار می‌شوم و این جمله در سرم می چرخد: «زندگی مسئله‌ نیست که بخواهی حلش کنی.»اگوست رودن، متفکرزندگی قطعا مساوی حرکت و پیش‌رفتن است و هر وقت که همه چیز درست و درمان کار کند ما از چیستی آن سئوالی نمی‌پرسیم و البته که مواجهه با موانع نیز بخشی از آن است. درست هنگام برخورد با موانع است که زندگی برای ما به صورت مسئله‌ای درمی‌آید که باید آن را حل کرد.و ما مسائل را تنها با بخشی از وجودمان حل می‌کنیم. آیا زندگی چیزی است که تنها بشود با بخشی از وجود به آن پرداخت؟ما وقتی با موانع، مشکلات و مانند آن روبه‌رو می‌شویم، آن وقت است که زندگی به شکل یک مسئله خودش را نشان می‌دهد، درست نمی‌گویم؟ و آن وقت است که می‌خواهیم آن را بخشی از مغز تحلیل‌گرمان حل کنیم. حتی اگر زندگی را یک مسئله هم فرض کنیم، آن وقت بهتر نیست برای حل مسئله‌ای که همه چیز ما را دربرمی‌گیرد با همهٔ وجودمان به آن بپردازیم و نه فقط با بخشی از آن؟اگر به این درک برسیم که زندگی فراتر از توان حل مسئلهٔ ما است، چه اتفاقی خواهد افتاد؟اگر با این حقیقت روبه‌رو شویم که قدرت حل آن را نداریم و باید با این معامله حل‌نشدنی سر کنیم، چه می‌شود؟اگر قرار باشد وجودمان را در برابرش تسیلم کنیم چه اتفاقی می‌افتد؟برای حل هر مسئله‌ای ما تمام قوایمان را متمرکز و تلاش می‌کنیم تا برایش راه حلی پیدا کنیم، با این حال فکر کنید که شما قرار است در برابر یک مسئله لاینحل قرار بگیرید و هر تلاشی برای حل آن به معنای، به تعویق انداختن رویارویی با لاینحل بودن آن باشد؟ آیا تجربهٔ «استیصال» را داشته‌اید؟ تجربهٔ «ناتوانی» را چطور؟ و بعد به این فکر کنید که اگر بزرگ‌ترین تجربیات ما در «استیصال» نهفته باشد، چه؟جایی چنین مفهومی را خوانده بود که میان به زانو در آمدن و به سجده افتادن فاصلهٔ کوتاهی است و این جمله را سال‌ها است با خود دارم. به نظرم آن روزی که به لاینحل بودن معنای زندگی پی ببریم، آن روزی است که می‌توانیم از سطح فکر و حل مسئله فراتر برویم و زندگی را تجربه کنیم. زندگی مسئله نیست و اگر مسئله باشد، مسئله‌ای لاینحل است که جز تسلیم و همراه شدن از ما چیزی نمی‌خواهد، شجاعت رویارویی با آنچه نمی‌شناسیم، تجربهٔ مهمی است، تجربهٔ اجازه دادن برای روان شدن در مسیری ناشناخته و یا به قول سهراب سپهری: غوطه‌ور شدن در افسون گل سرخ.من که خودم سال‌ها با مغزم به رویارویی با جهان برخاسته بودم، فصل جدیدی از زندگی‌ام را می‌نویسم که در آن «سپردن» خود به جریان زندگی را تجربه می‌کنم، رها کردن ترس‌ها و تجربهٔ زندگی و اشتیاق به ناشناخته‌ها و لاینحل‌ها را...</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 15:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علیه کمال گرایی نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/roshdnevis/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-ch4xjq917xtc</link>
                <description>آیا شما هم اغلب نوشتن را به تعویق می اندازید؟آیا از انتشار «نوشته‌های بد» می ترسید؟آیا به جای لذت بردن از نوشتن واقعی، نسبت به نتایج نوشتن خود وسواس دارید؟آیا برای نوشتن اهدافی تعیین می کنید که رسیدن به آنها غیرممکن است؟آیا همیشه از کار خود انتقاد می‌کنید؟آیا برای نوشتن اهدافی تعیین می‌کنید که جایی برای هیچ چیز دیگری در زندگی شما باقی نمی گذارد؟هنگامی که در رسیدن به اهداف خود شکست می خورید، آیا ادامه نوشتن برایتان سخت است (معمولاً ذهنیت همه یا هیچ دارید)؟اگر پاسخ شما به هر یک از این موارد مثبت است…پس کمال‌گرای اعظم مغز شما را در اختیار خود گرفته است و البته شما در این مورد تنها نیستید.نویسنده‌های بسیاری را می‌شناسیم که با این مشکل دست‌به‌گریبان هستند و شاید هیچ‌وقت نتوان، این نوع از کمال‌گرایی را به صفر رساند اما می‌توان کنترل آن را برعهده گرفت.بیایید ابتدا در مورد طرز فکر کمال‌گرایانه صحبت کنیم.کمال‌گرایی به شما می‌گوید که هیچ وقت نوشتهٔ شما کامل نیست و شما هیچ‌وقت به آن نسخه‌ای که در ذهن دارید نمی‌رسید.حقیقت اول در مورد نوشته‌ای بی‌عیب‌ونقص این است که چنین نوشته‌ای اصلاً وجود ندارد.«هیچ چیزی کامل نیست.»این جمله چه برکتی دارد و  شنیدن آن چقدر آزادی‌بخش و زیبا است. وقتی بپذیرید که هرگز داستانی بی‌نقص نخواهید نوشت، در عوض می توانید انرژی خود را روی ساختن نوشته‌هایی متمرکز کنید که به قدر کافی از وجود شما نشأت گرفته، اصیل و به همین خاطر «عالی» است.حقیقت دوم در مورد نوشته‌های بی‌عیب‌ونقص این است که شما برای رفتن به این بی‌نهایت چاره‌ای جز پذیرش آزمون و خطا و برداشتن‌های گام‌های پیوسته و تصحیح آن‌ها ندارید.حقیقت سوم دربارهٔ کمال‌گرایی این است که شما می‌نویسید «کمال‌گرایی» اما باید بخوانید «فلج‌گرایی». کمال‌گرایی چیزی است که شما را فلج می‌کند و از اقدام و گام برداشتن بازمی‌دارد.اگر دائماً فلج هستید، اگر دائماً « درگیر عالی کردن کلمات هستید» یا اگر نمی‌توانید جلوی خود را از بازگشت به عقب و ویرایش (قبل از اینکه پروژه‌تان کامل شود) بگیرید، به نوشته‌هایی منتشر شده و واقعی دست پیدا نخواهید کرد.کوچینگ نویسندگی در واقع همان چیزی است که به شما کمک می‌کند تا شجاعت قدم گذاشتن در راهی بی‌پایان سخت اما لذت‌بخش بگذارید، از «فلج‌گرایی» پرهیز کنید و از نوشتن لذت ببرید!</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 16:54:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلاح‌طلب، اصول‌گرا ...</title>
                <link>https://virgool.io/@zibamaghrebi/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-y194fqzypsl1</link>
                <description>ملت‌ها، ویژگی‌های متفاوتی دارند و روش برخورد آن‌ها با مسائل از همدیگر متفاوت است، چیزی که من دربارهٔ انسان ایرانی متوجه شده‌ام این است که نه‌تنها اکثر چیزها را بسیار سیاه و سفید می‌بیند که حجم و تعداد سیاه‌ها به مراتب برایش اهمیت بیشتری دارد. چیزهایی که نباید باشند، بسیار بیشتر از چیزهایی است که باید باشند و اصولا وجه سلبی و انکاری را در رویارویی با پدیده‌ها بسیار دوست دارد، شبیه فرد آزرده‌ای که دیگر نمی‌داند چه می‌خواهد و هیچ چیزی راضیش نمی‌کند و فقط برای ارضای احساس خشم و نارضایتی خود است که دست به عمل می‌زند... راستش چند وقت پیش سر کلاس یکی از استادان که بحث بر سر زبان فارسی و ترویج آن بود، پای مقایسهٔ ایران و کشوری مثل پاکستان پیش آمد که دیگر زبان انگلیسی در آن دست بالا را گرفته و در دانشگاه‌ها یا پارلمان این کشور جای خودش را باز کرده و این است که ما باید حواسمان باشد و برای پاسداشت و نگهداری از زبان فارسی در برابر زبان‌های بیگانه دست بجنبانیم که اگر نه اوضاع به نفع زبان انگلیسی تمام خواهد شد. در این مطلب کوتاه نمی خواهم به بحث دربارهٔ زبان فارسی بپردازم ولی سوالی که سر درس این استاد برایم مطرح شد، این بود که چرا ما همیشه به «نباید باشدها» بیشتر اهمیت نمی‌دهیم مثلا می‌گوییم که زبان فارسی در برابر زبان انگلیسی و چرا نمی‌گوییم که هم زبان فارسی و هم زبان انگلیسی، چرا نگاه سیاه و سفیدی و هراس‌انگیز به دیگری این قدر به ما جواب می‌دهد و ما را وادار می‌کند که به چیزی بچسبیم و همه چیزهای دیگر را نفی کنیم؟ بعد فکرم به سیاست کشیده شد و داستان نه شرقی و نه غربی ما از ابتدای انقلاب که به نظر من جز هزینه‌های سنگین تحریمی برایمان سودی نداشته است؟ چرا نگفتیم هم شرقی و هم غربی، وقتی قرار باشد به ما خدمت کنند؟ آیا ما از آمریکا بیشتر صدمه دیده‌ایم یا ژاپن؟ در حالی که ژاپن به جای پرداختن به دشمن، به تقویت قدرت خودش کوشید به جای اینکه هویتش را سر جنگ با آمریکا تعریف  و تلف کند.خیلی در پی طول و تفصیل دادن به این داستان بلند نیستم ولی همین داستان اصول‌گرا و اصلاح‌طلب هم همین روند را دارد ما همگی قاضیانی هستیم که می‌گردیم تا سیاه‌ها را پیدا و سپس مهر عدم تایید خودمان را رویش بکوبیم که حتما دلایل محکمی پشت آن وجود دارد (چون احتمالا همیشه رودست خورده‌ایم). اما سیاست قضاوت خودمان، دنیا و دیگران تنها سیاست موجود نیست. گاهی می‌توان فکر کرد در جایگاه قاضی نبود و فکر کرد که چگونه روشی را برگزینیم که به ما در جهت رسیدن به اهداف ملی‌مان کمک بیشتری کند؟ آیا تعامل ما با دیگران نمی‌تواند زندگی ما را بهتر کند؟ آیا همیشه باید فقط و فقط به یک روش چسبید و هیچ روش دیگری را امتحان نکرد؟می‌گویند نوازنده‌ای دائم روی یک نت می‌زند و خوشحال بود که بالاخره پیدایش کردم، و صدای ناخوشایند سازش دیگران را می‌آزرد. دیگران گفتند ابله! ساز زدن یعنی دستت را روی نت‌های مختلف حرکت دهی و از نواختن نت‌ها، نوای هماهنگ و آهنگین ایجاد کنی، نه این‌که دائم روی یک نت بکوبی! حالا این داستان ماست، آرمان‌خواهی و سیاه‌وسفید را تشخیص دادن خیلی خوب است اما چسبیدن به یک چیز و نداشتن بینش راه‌حل محور چیز دیگری است!نکته جالبی که طی ۴۸ ساعت گذشته شنیده‌ام این است که یکی از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری خیلی خوب حرف می‌زند، ولی حیف که پیشینهٔ سیاهی دارد. آیا این سوال را هم می‌پرسیم که آیا این فرد، به جز پیشینه‌اش امکانی برای بهبود در اوضاع در آینده را هم دارد یا خیر؟ دقیقا نکته این است: قضاوت معطوف به گذشته است و در گذشته و خاطرات گیر می‌کند، در حالی‌که رویکرد حل مسئله و راه‌حل محور معطوف به آینده و بهبود دادن.آری، قضاوت را خوب بلدیم اما حرکت به جلو را چطور؟ اگر ما تنها و تنها پی برچسب زدن باشیم و بخواهیم سیاه‌ها را بدون پیش کشیدن راهی جلوی پایمان قضاوت کنیم، نتیجه‌ای نخواهیم گرفت. با این که اهل سیاست نیستم اما دلم نیامد راجع به افکارم چیزی ننویسم و درخواست نکنم که کمی فکر کنیم. فکر کنیم که به جز قضاوت کردن چه راه‌حل‌هایی پیش رویمان داریم و اینکه چطور از تعامل برای رسیدن به خواسته‌هایمان استفاده کنیم. به دنبال این نیستم که بگویم انتخابات خوب است یا بد، یا بیایید در آن شرکت کنیم یا نکنیم بلکه می‌خواهم از این جمله استفاده کنم که می‌گوید: «اگر همیشه یک سری کارها را انجام دهی، همیشه یک سری نتایج مشخص هم خواهی گرفت». برای تغییر به راه‌حل‌ها و رویکردهای جدید نیاز داریم که مطمئنا دیگر قضاوت کردن صرف جزو آن‌ها نیست.</description>
                <category>زیبا مغربی</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 15:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>