<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیره سادات هاشمیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zibazii</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 23:19:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1742626/avatar/90gFj9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیره سادات هاشمیان</title>
            <link>https://virgool.io/@zibazii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میوه عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@zibazii/%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ygtveb3ifgev</link>
                <description>عشق در یک نگاههیچ‌ چیز زیبایی در اطرافش نمی‌دید. به نظرش خورشید، درختان و گل‌ها هیچ فرقی با بیابان، سیاهی و تیرگی نداشتند. افکار منفی چنان ولوله ای در سرش به راه انداخته بود که خواب را ازhttps://zibazii.ir چشمانش ربوده بود. هیچ قرص خواب آوری از بی‌خوابی شبانه اش کم نمی‌کرد. اواخر زمستان سال گذشته هنگامی که آقای شهابی و خانواده‌اش برای تحویل گرفتن آپارتمان جدیدشان به بنگاه او آمده بودند، با دیدن نگین دومین دختر آقای شهابی دلش لرزیده بود.برق نگاه چشمان درشت و عسلی نگین تا اعماق وجودش را سوزانده بود و بعد از خداحافظی و رفتن آنها به هر جا نگاه می‌کرد، چشم‌های زیبای نگین را می‌دید. آپارتمان آقای شهابی درست مقابل بنگاه معاملات فرشید بود. او با مادرش در طبقه بالای بنگاه زندگی می‌کردند و ۳ طبقه دیگر دست مستأجر هایشان بود. بیشتر روزها افشین و نگین حتی برای چند ثانیه هم شده در حد یک نگاه و لبخند یکدیگر را می‌دیدند.افشین غیر از چهره و ظاهر خوبش، بسیار با اخلاق و مؤدب بود. به طوری که قلب و ذهن نگین را تسخیر کرده بود. پس از چند هفته نگین، پدر و مادرش را در جریان دوستی خود با افشین گذاشت. آن‌ها بدون تعصب از او خواستند در چارچوب عقاید خانواده‌ها با هم رفت‌وآمد کنند تا با شناخت بیشتر از هم برای آینده بهترین تصمیم را بگیرند.‏ ولی مادر فرشید با تردید به عشق نگین و پسرش نگاه می‌کرد و مرتب به او یادآوری می‌کرد، با احتیاط قدم بردار و به دخترهای امروز اعتماد نکن. او می‌گفت: « مواظب باش گول چشم و ابروی دخترا رو نخوری! تو این دوره زمونه دختر خوب کم پیدا میشه مادر. اگه کسی گفته تو رو می خوام ممکنه چشم به خونه و ماشینت داشته باشه.» گاهی منفی بافی های مادر او را نسبت به عشق نگین به خودش مردد می‌کرد، اما فوراً به خود نهیب می‌زد که حس من دروغ نمی‌گوید و علاقه ما دوطرفه است. وقتی هم نگین را می‌دید با تمام وجود جذب اش می‌شد و آرزو می‌کرد هر چه زودتر زندگی مشترکشان را شروع کنند. به مرور رفت‌ و آمد خانواده آقای شهابی، افشین و مادرش زیاد شد. یک روز نگین به افشین اعتراف کرد که در برنامه طبیعت‌ گردی که همراه دوستانش شرکت می کرده، با بعضی از پسرهای گروه عکس گرفته است و در حد بگو بخند یک روزه با آنها دوست شده است.‏ فرشید که قبل از آشنایی با نگین مشابه این رفتار را تجربه کرده بود، تعصب نشان نداد و از صداقت او خوشحال شد. ارتباط آن دو روزبه‌روز قوی‌تر و علاقه آن‌ها نسبت به هم بیشتر می‌شد.بر خلاف نیلوفر خواهر نگین که دانشجوی ارشد مامایی بود، نگین از کودکی از درس و مدرسه فراری بود و به سختی و با حداقل نمره دیپلمش را گرفته بود؛ ولی با علاقه ای که به هنر نقاشی داشت و با آموزش‌های مدونی که دیده بود تابلوهای بسیار زیبا و حرفه‌ای می‌کشید و سال گذشته در مسابقات نقاشی استان مقام دوم را کسب کرده بود. در اواخر زمستان، نزدیک عید نوروز، قرار شد نیلوفر و پسرعمویش که پزشک بود و از سال گذشته به عقد هم درآمده بودند، زندگی مشترکشان را شروع کنند. نگین و افشین هم با توافق خانواده‌ها و بعد از انجام مشاوره‌های قبل از ازدواج تصمیم گرفتند با هم ازدواج کنند.با پیشنهاد پدر نگین جشن صمیمانه و مشترک در باغی نسبتاً بزرگ برای هر دو خواهر بر پا شد. شور و هیجان آن دو زوج جوان ‌در آن روز خاص، قابل وصف نبود. مادر فرشید هم با شناختی که در این مدت نسبت به نگین کسب کرده بود و اطمینانی که فرشید بابت خصلت‌های خوب نگین به او داده بود از خوشحال ترین افراد جمع بود؛ اگرچه او ترجیح می‌داد عروسش این‌قدر اهل خرید و تجملات نبود و مثل مادرش و نیلوفر ساده و به دور از تجملات زندگی می‌کرد، اما سعی می‌کرد نگین را با تمام ویژگی‌های مثبت و اندک منفی که داشت، بپذیرد. فرشید و نگین همدل و عاشق هم بودند و روابط خانواده‌ها با هم صمیمانه و درعین حال محترمانه بود.حدود یک ماه از ازدواج آنها گذشته بود که علیرضا یکی از هم‌گروه‌های برنامه طبیعت‌گردی  با او تماس گرفت و گفت: «نگین چرا دیگه تو برنامه‌ها شرکت نمی‌کنی؟» نگین گفت: «سرم شلوغه و وقتش رو ندارم.» بعد از کمی صحبت علیرضا پرسید: «راستی پست جدید اینستام رو دیدی؟» تا چشم نگین به عکس علیرضا کنار خودش و زیرنویس مستهجن آن افتاد به‌شدت برافروخته شد و به او گفت: «تو به چه حقی این شوخی مسخره رو با من کردی؟ اگه همسرم این پست رو ببینه چه فکری نسبت به من می­کنه؟علیرضا که از ازدواج او خبر نداشت گفت: «همسرت هم ببینه. مگه چی می­شه؟» نگین پس از کلی جار و جنجال تلفنش را خاموش کرد. وقتی فرشید از محل کار آمد با کلی مقدمه چینی موضوع پست اینستاگرام علیرضا را گفت. افشین به سختی خشمش را کنترل کرد و با علیرضا تماس گرفت. با آرامش، بعد از معرفی خودش او را وادار به عذرخواهی و برداشتن عکس نگین کرد. نگین که قبل از آشنایی با فرشید با چند نفر در فضای مجازی و حقیقی آشنا شده بود این استرس را داشت که نکند بقیه هم از عکس‌هایش سوءاستفاده کنند.این استرس را داشت که نکند بقیه هم از عکس‌هایش سوءاستفاده کننداتفاقاً چند هفته بعد سامیار یکی از دوست های سابق او که از ازدواجش خبر نداشت اصرار به قرار ملاقات داشت و چون نگین پاسخش را نمی‌داد پشت‌سرهم پیام عاشقانه و دلتنگی برایش می‌فرستاد و نهایتاً در پیامی او را تهدید کرد که اگر جوابش را ندهد، تصویر و فایل صوتی او را در فضای مجازی پخش خواهد کرد.فرشید که چند وقتی می‌شد که از سرگرم بودن زیاد همسرش با گوشی موبایل کنجکاو شده بود، یک روز که نگین در حمام بود گوشی او را چک کرد و تمام پیام‌های او را دید. با دیدن پیام‌های عاشقانه سامیار، بعد از یک درگیری لفظی با نگین و سوزاندن سیم کارتش، خیلی جدی و قاطع از او خواست مواظب باشد شماره جدیدی که خریده دست هیچ غریبه‌ای نیفتد. نگین گروه طبیعت‌گردی را ترک کرد و  برای کم‌شدن تشنج بینشان به مشاور خانواده مراجعه کردند و با راهنمایی‌های او موضوع به خیر گذشت و عشق و صمیمیت میانشان تقویت شد.اگرچه نگین و فرشید توافق کرده بودند در مکانی مستقل از خانواده‌ها زندگی کنند، اما چند ماه بعد، پس از سفری که برای ماه‌عسل به ترکیه داشتند، با پیشنهاد نگین زندگی مشترکشان را در یکی از آپارتمان‌های لوکس و زیبای پدر افشین که مادرش هم در طبقه‌ای دیگر از آن سکونت داشت، شروع کردند.پس از چند ­ماه زندگی آرام، عاشقانه و بدون تنش، به علت بچه‌دار نشدن به پزشک مراجعه کردند و بعد از آزمایش‌های مختلف تشخیص دادند که نطفه فرشید ضعیف است و نیاز به درمانی زمان بر دارد، اما پس از دو ماه از شروع درمان‌های فرشید جواب تست بارداری نگین مثبت شد. فرشید بجای خوشحالی از این موضوع، دچار شک و بدبینی نسبت به نگین شد.جواب تست بارداری نگین مثبت شداگرچه او  به پاکی و صداقت همسرش ایمان داشت؛ اما واگویه های منفی ذهنش، او را از خواب و خوراک انداخته و کلافه و ناآرام کرده بود. فرشید سعی می‌کرد مثبت اندیش و خوش‌بین باشد؛ اما با یادآوری اتفاقات ناخوشایند گذشته، شک و تردید در ذهن و فکرش پررنگ می‌شد. دلشوره و آشوب ذهنی، روزش را مانند شب سیاه می‌کرد.ازطرف دیگر نگین از اینکه موجود کوچکی در بطن او رشد می‌کرد، سر از پا نمی‌شناخت و به‌شدت هیجان‌زده و خوشحال بود؛ به حدی که حتی متوجه حال بد همسرش نبود. از شروع بارداری مدام با مادرش راهی بازار می‌شدند و برای نوزاد نیامده خرید می‌کردند.از طرفی مادر افشین متوجه گرفتگی و پریشانی پسرش شده بود، ولی هروقت می‌خواست سر صحبت باز کند و علت ناراحتی او را بداند فرشید حرف را عوض می‌کرد و از صحبت کردن درباره موضوع طفره می‌رفت. او به قدری گیج و سردرگم بود که نمی‌توانست فکرش را جمع کند و در محیط کار هم کم بازده شده بود، تا جایی که همکار و دوست صمیمی اش که هم بازی دوران بچگی بودند را هم نگران کرد. او  تنها کسی بود که صفر تا صد زندگی‌اش را می‌دانست بعد از شنیدن حرف‌های فرشید به او پیشنهاد کرد مجدداً به پزشک مراجعه کند و از وضعیت جسمانی اش باخبر شود.دوست صمیمیفرشید با استرس زیاد به مطب دکتر رفت. وقتی جواب تکرار آزمایش‌ها را به دکتر نشان داد، دکتر با لبخند دست او را فشرد و برای برطرف شدن مشکلش به او تبریک گفت. فرشید متعجب گفت: «با حرف‌هایی که در مراجعه قبلی از شما شنیدم به‌هیچ‌وجه فکر نمی‌کردم مشکلم به این زودی حل بشه.» دکتر گفت: «ما پزشک ها تشخیص و برداشت خودمون رو به شما می‌گیم، ولی در علم پزشکی قطعیت وجود نداره. بعضی مواقع خود ما هم در این حرفه چیزهایی می‌بینیم که باورش برامون سخته. در هر صورت بهتون تبریک می­گم که اینقدر زود نتیجه گرفتید.» فرشید خوشحال وبی دغدغه، با گل و شیرینی به خانه برگشت. تازه حالا با فکر به کودک آینده‌اش ذوق‌زده شده بود و لذت پدر شدن را حس می‌کرد. همسر زیبایش را عاشقانه در آغوش فشرد و به بهانه بچه‌دار شدن برای شام با مادر، نگین و خانواده‌اش به رستوران زیبا و دنجی رفتند و جشن مفصل و به‌یادماندنی گرفتند. مادر افشین هم با برداشته شدن پرده غم از چهره تنها پسرش از اعماق قلبش خدا را شکر کرد.در مدت بارداری نگین چند تابلو از کودک زیبای فرضی اش نقاشی کرد و به دیوار اتاق او زد. مادر فرشید حسابی عروس باردارش را تحویل می‌گرفت و غذاهای خوش رنگ و بو برایش می پخت. نگین هم با محبت و احترامی که به او می‌کرد، خود را عزیزتر از قبل می‌کرد. این روزها علاوه بر نگین و فرشید که در انتظار تولد نیما پسرشان به سر می‌بردند، پدر و مادر نگین و مادر فرشید هم مشتاقانه انتظار تولد نوه عزیز شان را می‌کشیدند تا حضور او رنگ تازه‌ای به زندگی آنها بزند و نوه دار شدن را تجربه کنند.افشین خوشحال بود که به حرف دوستش گوش کرده و موضوع درمان اش را بررسی کرده است. حس می‌کرد چقدر خوب است که دوستش با شنیدن حرف‌های او احساساتی نشده و پیشنهاد عاقلانه‌ای به او داده است. بابت کمک گرفتن از مشاوران خانواده برای حل مسائل زندگی مشترکشان و تأثیر مثبت راه کارهای و عمل به آنها توسط نگین و خودش هم راضی و خشنود بود، به همین خاطر بعد از صحبت با نگین تصمیم گرفتند در آینده در مراحل مختلف زندگی، مخصوصاً در مورد فرزند پروری از دانش مشاورین متخصص استفاده کنند تا هم عشقشان پایدار بماند و هم فرزندشان را به خوبی تربیت کنند.                                https://zibazii.ir</description>
                <category>نیره سادات هاشمیان</category>
                <author>نیره سادات هاشمیان</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 21:44:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بانوی مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@zibazii/%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1-dxzsaqdjarjr</link>
                <description>مریم پس از بیدار شدن از یک خواب طولانی موهای بلند خرمایی و لختش را به دو طرف بافت. در آیینه به خود لبخند زد. پنجره اتاقش را باز کرد. تشعشعات خورشید روی صورتش گسترده شد. شاخه های گل یاس قدیمی تا نزدیک پنجره رشد کرده بود. بوی خوش آن همه جا پراکنده بود.گربه سفید و فربه ای که در کمین ماهی‌های قرمز درون آب زلال حوض کاشی بود توجهش را جلب کرد. با صدای زنگ در حیاط، ننه علی که از خیلی سال پیش از صبح خروس خوان تا غروب آفتاب برای کمک به بی‌بی خانم، مادر مریم به آنجا می‌آمد در را باز کرد. با تعارف او چند خانم چادری که محکم رویشان را گرفته بودند وارد شدند. مریم از لای پرده دید که مهمانان پس از عبور از میان دو ردیف کاج بلند وسط حیاط وارد ساختمان شدند.هرچند هیچ‌کدام را نشناخت، اما از اینکه گربه را فراری دادند و ماهی‌های قرمز جان سالم به در بردند خوشحال شد. بعد از چند دقیقه ننه به اتاق مریم رفت و گفت: «لباس مرتب بپوش بیا پایین که برات خواستگار آمده ننه.»به زور لبخند سردی به لب آورد و گفت: «این وقت صبح؟ اونم سرزده؟» ننه با مهربانی گفت: «دورت بگردم. الان که وقت این حرفا نیست. زود بیا مهمونا رو معطل نکن.»ننه چند استکان کمرباریک شاه‌عباسی را که از چای خوش رنگ و بوی لاهیجان پر کرده بود، در سینی زیبایی به دست مریم داد و سفارش کرد مواظب باش چای در نعلبکی نریزد. در تالار بزرگ با تزیینات زیبا، آینه‌کاری و گچ‌بری‌های نقاشی شده، خانم‌ها گرم صحبت با بی‌بی خانم مادر مریم بودند که با ورود مریم همه ساکت شدند. خانمی که از همه مسن‌تر بود چنان نگاه خریدارانه ای به مریم انداخت که از خجالت سرش را پایین انداخت و گونه هایش به سرخی انار شهرشان کاشمر شد.مهمان‌ها هنوز از او تعریف و تمجید می‌کردند که از اتاق بیرون رفت. چند روز بعد خواستگاری با حضور داماد و بزرگ‌ترها به صورت رسمی انجام شد. با موافقت خانواده‌ها، داماد و سکوت مریم که نشانی از رضایت اش به حساب می‌آمد، انگشتر نشان را به دست مریم کردند و شیرینی نامزدی را خوردند. طبق سنت محلی پس از به‌جاآوردن رسم‌ و رسوم:حنا بندون، حمام برون، بله برون و ... در جشنی که سه روز و سه شب طول کشید، با هم ازدواج کردند. و برای زندگی مشترک به بخشی از توابع کاشمر که محسن مدیر اداره پست آنجا بود نقل‌مکان کردند.‏ زندگی‌ شاد و خوبی داشتند، ولی وقتی محسن به سفر کاری می‌رفت مریم با ترس و دلهره شب را به صبح می‌رساند؛ اما روز که می‌شد، با دیدن همسرش تمام دغدغه و استرس تنهایی را از یاد می‌برد و بدون گلایه از کنار هم بودن لذت می‌بردند. مریم پس از ۶ ماه با هیجان و شادی خبر بارداری اش را به محسن داد. بارداری مریماو که عاشق بچه بود، از خوشحالی با صدای بلند خندید، همسرش را در آغوش گرفت و خدا را شکر کرد. بعد از آن روز، مدام درباره آینده فرزندانشان که از قبل او را امید یا آرزو نامیده بودند صحبت می‌کردند.‏ و هر زمان که به بازار می‌رفتند حتماً کفش، لباس یا وسیله‌ای کوچک برای فرزند نیامده تهیه می‌کردند و باذوق و شوق آن را جلوی چشم می‌گذاشتند و او را در اشیایی که می‌خریدند به تصویر می‌کشیدند. محسن به همسایه هم‌ جوارشان که با هم صمیمی بودند، سپرده بود که در نبود او مراقب همسرش باشند.‏اوایل زمستان بود و اواخر بارداری مریم که بی بی خانم برای پرستاری از دخترش به آنجا آمده بود. آن سال‌ها که بیش از نیم قرن از آن می گذرد زمستان های سرد و پر بارندگی داشت. آن روز هوا خیلی  سرد بود. پس از  غروب آفتاب، باد به شدت می وزید و دانه های ریز و خشک برف را در هوا پراکنده می کرد. صدای باد در لابلای شاخه ها می پیچید و سوز سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد.بی‌بی خانم روی تراس باریک و طویل، چراغ توری به دست ایستاد تا دخترش از پله‌های تیز و بد فرم پایین رفته و وضو بگیرد. چراغ فانوس پایین پله‌ها زیر ورق حلبی سیاه سوسو می‌زد. پای مریم لغزید. با باسن به حالت ضربه‌ای از پله‌ها به پایین افتاد و با پهلو روی آجر فرش کف حیاط افتاد. جوی‌های باریکی از خون در اطرافش جاری شد. بی‌بی خانم شیون کنان، طوبا زن همسایه را صدا زد و خود را به دخترش رساند. طوبا از دیوار کوتاه بین دو حیاط سرک کشید و با دیدن مریم در کف حیاط به همراه همسرش به کمک آنها آمدند.اصغر آقا همسر طوبا با هر زحمتی که بود فولکس قدیمی‌اش را که به‌خاطر سرمای زیاد هوا روشن نمی‌شد ، راه انداخت و به سمت درمانگاه روستا حرکت کردند. بی‌بی خانم درحالی که سر دختر بیهوش اش را روی زانو نوازش می‌کرد  چشمان بارانی اش را پاک کرد و آه کشید. اصغر آقا و طوبا دلداری‌اش می‌دادند. وقتی با فولکس سبز و پرسروصدا به بیمارستان رسیدند محسن که توسط اصغر آقا از ماجرا آگاه شده بود نگران و مضطرب منتظر بود و با دیدن همسر خون‌آلود و بیهوش اش با صدای بلند به گریه افتاد. با کمک پرسنل بیمارستان مریم را بستری کردند و شبانه دکتر جراح پس از یک عمل سخت و زمان بر مریم را نجات داد و جنین مرده را از رحمش خارج کرد. بی‌بی خانم و طوبا از سلامتی مریم خوشحال شدند و خدا را شکر می‌کردند، ولی محسن برای ازدست‌دادن فرزندش اشک می‌ریخت و ناله می‌کرد. چند روز بعد مریم با چشمان اشکبار از بیمارستان مرخص شد.داغ فرزندبه مرور محسن و مریم تقدیر خود را پذیرفتند. هنوز سلامتی کامل مریم باز نگشته بود که محسن با اصرار از او خواست تا دوباره بچه‌دار شوند، اما این بار هم جنین در ماه پنجم سقط شد. این ماجرا چندین بار تکرار شد؛ ولی هر بار بچه زودتر از دفعات قبل سقط می‌شد. مادر و خواهر های محسن با نیش و کنایه مریم را آزار می‌دادند و می‌گفتند: «شکم تو بزرگ نمی شه. تو و بی‌بی خانم به ما دروغ میگید که حامله می شی و بچه سقط می کنی. تو اصلاً نمی تونی مادر بشی.»آزار و اذیت‌ها به قدری شدت گرفت که برادر مریم با مشاهده ناراحتی شدید او، یکبار جنین سقط شده را لای پارچه پیچید و در ظرفی گذاشت و به خانه مادر محسن برد. اتفاقاً آن روز دخترها هم مهمان مادر بودند. روی جنین خیلی کوچک را در حضور همه باز کرد و گفت: این جنین چقدر وزن و حجم داره که از ظاهر خواهرم مشخص باشه بار داره؟» مادر محسن گفت: «از کجا معلوم که این جنین محسن و مریمه؟» و کنایه‌ها همچنان ادامه داشت.‏وقتی مریم فهمید رحمش توان نگهداری جنین تا اتمام بارداری را ندارد، از خیر بارداری‌های بی‌ثمر گذشت. خانواده محسن هم حرف از دامادی و بچه دار شدن او می‌زدند. مریم که می‌دانست محسن و خانواده‌اش عقیده‌ای به برداشتن و بزرگ کردن بچه دیگری ندارند به او قول داد که نه‌تنها با موضوع ازدواج مجدد او کنار بیاید، بلکه به او کمک کند تا او را به آرزویش که بچه دار شدن است برساند.با وجود مخالفت خانواده مریم، او خود به جستجوی همسری مناسب برای محسن گشت و  ‏پس از یک سال، راضیه  که زنی آرام و خوش اخلاق بود و از ازدواج قبلی‌اش یک دختر ۵ ساله داشت را به محسن معرفی کرد. پس از صحبت‌های مقدماتی و توضیح دلیل ازدواج مجدد محسن، دو خانواده به این وصلت رضایت دادند. با ازدواج آن‌ها مریم که ذاتاً انسان مؤمن و مهربانی بود ‏رفتار مادرانه ای با راضیه و دختر ۵ ساله‌اش داشت. راضیه هم که مهر زیادی از مریم دریافت می‌کرد احترام زیادی برای او قائل بود و او را به‌جای مادر نداشته اش می‌دید. پس از گذشت یک سال از ازدواج محسن و راضیه، ساجده اولین فرزند آن‌ها به دنیا آمد و محیط خانه را گرم و روشن کرد. مریم عشق فراوانی به ساجده داشت و آن موجود کوچک بور را معجزه‌ای در زندگی سوت‌ و کور خود و محسن می‌دانست.  11 ماه بعد شاهده دومین دختر آن‌ها به جمع خانواده اضافه شد. هرچند محسن با حسن نیتی که در طول سال‌ها از مریم دیده بود حواسش به او بود و از مهر و محبتش قدردانی می‌کرد، اما بچه‌ها را که مثل دوقلو بودند بغل می‌گرفت و یا درون کالسکه در کوی و برزن راه می‌برد تا همه ببینند که او سالم است و بچه‌دار شده است. مریم آن‌قدر خوش‌قلب و مهربان بود که با بچه‌ها مخصوصاً ساجده رابطه عاطفی و صمیمی خوبی برقرار کرده بود. آن‌ها هم او را خیلی دوست داشتند و ساعات زیادی را با مریم می‌گذراندند. رابطه مریم و دخترها دقیقاً مثل رابطه مادربزرگ و نوه بود. دخترها شب‌ با قصه‌ها و لالایی های مریم می‌خوابیدند.‏ رابطه مریم و راضیه به صورتی بود که بعضی بستگان مریم که چشم دیدن راضیه را نداشتند مجبور می‌شدند که به او احترام بگذارند. وقتی که ساجده ۱۴ ساله شد، محسن به امید داشتن فرزند پسر دوباره از راضیه خواست تا فرزند دار شوند، اما پس از گذشت 9 ماه مائده سومین دختر محسن به دنیا آمد که اگرچه سلامتی او باعث شادی مریم و راضیه بود، ولی محسن از تولد دختر سومش خوشحال نشد و از آن جا که بیش از هفت دهه از عمر خود را سپری کرده بود دیگر حوصله رسیدگی و وقت گذاشتن برای او را نداشت. کسالت محسن جو خانه را سنگین کرده بود، ولی ازدواج الهه دختر اول راضیه با یکی از همکلاسی‌های دانشگاهی اش خانواده را با شور و هیجان جدیدی مواجه کرد.عشق بی توقع‏با گذشت ایام زندگی آرام آن‌ها سپری می‌شد و مریم با ارثیه زیادی که از پدرش به او رسیده بود، با چند نفر از دیگر خیرین شهر خیریه ای تأسیس کرده و در آن فعالیت می‌کرد. راضیه و فرزندانش اجازه نمی‌دادند او در خانه دست به سیاه‌وسفید بزند و با کمال میل به او خدمت می‌کردند. از طرفی مادر محسن که در جوانی نیش و کنایه و آزارها یش آرامش را از زندگی مریم گرفته بود، به بیماری سختی مبتلا شد و از آن زن قوی وبا ابهت به پیرزنی استخوانی و ناتوان تبدیل شد که توانایی انجام کارهای شخصی اش را نداشت. دخترهایش هرکدام مشغول زندگی خود بودند و رسیدگی کافی به او نمی‌کردند؛ اما مریم که خوبی و مهربانی‌اش شامل حال اطرافیان می‌شد، برای او پرستاری گرفت که شبانه روزی از او مراقبت کند و خودش هم به طور مرتب به دیدن او می‌رفت و در جواب عذرخواهی و اشک‌های گاه‌وبیگاه او که نشان از پشیمانی از اعمال گذشته‌اش داشت، با مهربانی می‌گفت که او را به‌جای مادر مرحومش بی‌بی خانم می‌داند و ناراحتی‌های گذشته را فراموش کرده است.https://zibazii.ir/</description>
                <category>نیره سادات هاشمیان</category>
                <author>نیره سادات هاشمیان</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 12:45:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@zibazii/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-gdnz0x9xojeu</link>
                <description>تبعیض جنسیتیدر خانواده‌ای مرفه و پسر دوست بعد از دو پسر و دو دختر به دنیا آمد. از همان ابتدا حضوری کم‌رنگ داشت و نیازهای عاطفی و احساسی اش برآورده  نمی‌شد. برادرانش برای کارهای شخصی خود به او امر و نهی می‌کردند. تا یک استکان چای می‌خوردند چندین بار به بهانه کم‌رنگ، پررنگ یا سرد بودن آن او را به آشپزخانه می‌فرستادند تا چای را برایشان عوض کند.  اگر کمی  دیر انجام می‌داد درحالی که یک پایش بالا بود باید شیء سنگینی را با دو دست روی سرش نگه می‌داشت. تمام این رفتارها از تبعیضی که خانواده بین دختر و پسر می‌گذاشتند نشأت می‌گرفت.دخترها با رسیدن به سن بلوغ باید ترک تحصیل می‌کردند و خیاطی یا آشپزی یاد می‌گرفتند. نگار به حکم پدر، از ۱۳سالگی ترک تحصیل کرد. باتوجه به علاقه‌ای که به آشپزی داشت خیلی زود پختن انواع غذا و آماده‌کردن دسرهای گوناگون را یاد گرفت. سعی می‌کرد بیشترین ساعات روز را در آشپزخانه بگذراند تا از امر و نهی برادرانش در امان بماند.در سن ۱۵ سالگی بدون فهم درستی از ازدواج، به خواست پدرش و برای رهایی از شرایط تبعیض آمیز خانه پدری، به امید زندگی رویایی که خیلی از دختران در سر می‌پرورانند به عقد پوریا پسر همسایه قدیمی شان که ۱۲ سال از او بزرگ‌تر بود در آمد؛ اما خیلی زود رویایش جای خود را به کابوس داد، چرا که فهمید همسرش آدمی خوش گذران و بی‌مسئولیت است که عادت به شرب خمر هم دارد. او درکی از وظایف یک مرد متأهل نداشت و به قول خودش به اصرار مادرش داماد شده بود. پوریا و برادرش پدرام یک فروشگاه بزرگ مبل فروشی از پدر به ارث برده بودند. پدرام از صبح تا نیمه‌شب وقتش را برای تهیه اجناس و جواب‌گویی به مشتریان در آنجا می‌گذراند، اما پوریا نزدیک ظهر دقایقی به فروشگاه می‌رفت و بعدازظهر هم با رفقایش به بطالت و خوش‌گذرانی مشغول بود. آخر هر هفته در آمد مغازه را با هم نصف می‌کردند.‏پس از ۲ سال و اندی، پدرام و خانواده‌اش از ایران مهاجرت کردند. وقتی پوریا به خود آمد دید برادرش تمام سرمایه مغازه را با خود برده و میل‌های مغازه هم با چک‌های  که امضای خودش را دارد، خریداری شده است. او که در حال ورشکستگی بود، خیلی زود آن جا را به یکی از همکارانش واگذار کرد و بعد از آن کارهای کوتاه‌مدتی که هیچ‌کدام به سرانجام نمی‌رسید را انجام می‌داد.‏ وقتی نگار با مشکلات مالی روبرو شد، ‏با سرمایه‌ای که از فروش سرویس‌های طلا و سکه‌های هدیه عروسی‌اش به دست آورده بود، با کمک دخترخاله‌اش که مزون داشت و از ترکیه جنس تهیه می‌کرد، یکی از اتاق‌های خانه‌اش را پر از رگال های  لباس زنانه ترکی کرد. با اخلاق و سلیقه خوبی که داشت مشتری‌های زیادی را جذب کرد.بخشی از درآمدش را برای خانه‌اش هزینه می‌کرد و بخشی را برای سرمایه کارش کنار می‌گذاشت. بعد از چند ماه با دخترخاله‌اش  مغازه بزرگی در مرکز شهر رهن کردند و با تلاش و وقت زیادی که می‌گذاشتند کارشان رونق گرفت. یگانه سه سال قبل وقتی تنها فرزندش یاشار کلاس اول بود همسرش را در یک سانحه جان خراش  تصادف از دست داده بود. نگار و یگانه با شرایط زندگی و کار مشترکشان کاملاً همدیگر را درک می‌کردند و با هم صمیمی شده بودند. با تجربه حس خوب مادر شدن،  امید و انگیزه نگار برای کار و تلاش بیشتر شد. این دختر کوچک جای همه چیز و همه کس را برایش پر کرده بود. از شباهت زیاد او به خودش با آن چشم و ابرو و موهای مشکی، پوست سفید و لب های قلوه‌ای قند توی دلش آب می‌شد.حس خوب مادر شدن خانواده‌اش به‌خاطر دختر بودن او نسبت به فرزندش بی‌توجه بودند و پوریا نیز واکنش مثبتی به تولد نگین نشان نداد و مثل گذشته به زندگی خودخواهانه اش ادامه می‌داد، و زحمات همسرش را نادیده می‌گرفت. همه هزینه‌ها با نگار بود و پوریا برای خریدهای شخصی و مسافرت‌های مجردی اش هم از همسرش پول می‌گرفت.‏نگار که از خردسالی در حقش اجحاف شده بود راهکار درستی برای مقابله با سوءاستفاده‌های پوریا به فکرش نمی‌رسید. هر بار در حضور پدر و مادر از زندگی زناشویی جهنمی و نا به سامانش گلایه می‌کرد  با جملات مجبوری با اون کنار بیایی، چاره ای نداری باید بسازی، حالا دیگه پدر دخترته مواجه می‌شد. درضمن پدرش مرتب به او یادآوری می‌کرد که هرگز به جدایی فکر نکند؛ زیرا آبروی پدر و مادر دست دختر است و در فامیل ما دختر با لباس عروسی می‌رود و با کفن برمی‌گردد.‏هرچند نگار برای نگین چیزی از عشق و رفاه کم نمی‌گذاشت، اما رفتار بد و بی‌مهری خانواده‌اش و پوریا نسبت به دخترش او را آزار می‌داد. هم‌زمان با مدرسه رفتن نگین او هم با نگرانی از آینده مبهم زندگی زناشویی به فکر رشد خود افتاد و تحصیل در دبیرستان را شروع کرد. ناآرامی در خانه زیاد بود و مادر و دختر زندگی آرامی نداشتند. وقتی همسرش بیش از حد مشروب می‌نوشید و اختیار رفتارش را از دست می‌داد، نگین استرس می‌گرفت و چندین بار از مادر خواسته بود که جدای از پدر زندگی کنند. هرچند نگار می‌دانست که زندگی در کنار همسرش جز دردسر برای او و دخترش چیزی ندارد  و او دست از  عادت‌های زشتش برنمی‌دارد؛ اما جسارت اقدام به جدایی را هم نداشت، چرا که از حرف مردم و عکس‌العمل خانواده‌اش هراس داشت.‏ یک شب که پوریا مشروب زیادی نوشیده بود و کنترلی روی اعمال و رفتارش نداشت، وقتی با اعتراض نگین روبرو شد قبل از اینکه نگار بتواند مانع خشونت او نسبت به دخترش شود، بدن نحیف کودک زیر مشت و لگد پدر کبود و گوشه لبش پاره شد. او گریه کنان بدن رنجور نگار را در آغوش کشید و به خانه یگانه پناه برد.  آن‌ها تا صبح بیدار بودند و فکرهای مختلفی به ذهن‌شان رسید. یگانه که مدتی بود به مهاجرت از ایران می‌اندیشید به نگار هم پیشنهاد کرد با او مهاجرت کند. در موقعیتی که برایش پیش آمده بود و باتوجه به اینکه حضانت نگین هم با مادر بود توافق کردند و بعد از انجام دادن کارهای مقدماتی مهاجرت برای زندگی به ترکیه رفتند. در آپارتمان مشترک و شیکشان که از قبل  در منطقه زیتون بورنو استانبول اجاره کرده بودند مستقر شدند و در میدان تکسیم که از اماکن تجاری و مرکز شهر است مغازه لباس فروشی خود را راه انداختند. یگانه که پدرش ترک بود و به زبان انگلیسی هم تسلط داشت ارتباط خوبی با مشتری‌ها برقرار می‌کرد و پس از مدتی در کارشان جا افتادند و از درآمدشان راضی بودند.دو دوست هیچ اختلاف و بگو مگویی سر هزینه‌ها با هم نداشتند. باتوجه به تجربه و علاقه‌ای که نگار به آشپزی داشت امور آشپزخانه را به عهده گرفت و کارهای دیگر را یگانه و بچه‌ها انجام می‌دادند. بعد از یک سال و نیم، در سفری که به ایران داشتند علی‌رغم مخالفت خانواده، نگار برای جدایی از پوریا اقدام کرد. او که با خانم جوانی همسن دخترش ازدواج کرده بود به شرط بخشش همه حق‌ و حقوق نگار، با طلاق موافقت کرد و رسماً از هم جدا شدند.پس از بازگشت به استانبول نگار برای جبران عدم حضور پدر در زندگی نگین و راهکارهایی که برای آرامش روح و روان فرزندش لازم بود از مشاورین متخصص کمک می‌گرفت و بدون دغدغه وجود پوریا، در کنار دوست همراهش یگانه و بچه ها برای پیشرفت زندگی خوب و مسالمت‌آمیز شأن تلاش می کردند.https://zibazii.ir/</description>
                <category>نیره سادات هاشمیان</category>
                <author>نیره سادات هاشمیان</author>
                <pubDate>Sun, 12 Feb 2023 12:33:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر قوی!</title>
                <link>https://virgool.io/@zibazii/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%82%D9%88%DB%8C-dc3le0j8irks</link>
                <description>دختر قویدریا آرام بود. قایقی از دور به ساحل نزدیک می‌شد. خورشید در حال غروب‌کردن بود. آسمان غرق رنگ‌های آبی، صورتی، نیلی و قرمز بود. ولوله بچه‌ها، بوق ضعیف ماشین‌ها، همهمه زنان، بوی ماهی، لاستیک سوخته و بلال‌های برشته شده درهم آمیخته بود. بهاره روی تخته سنگی نشسته بود و فکرهای مختلفی به مغزش هجوم می‌آورد.دو دهه اول زندگی‌ را در خانواده متمول و مذهبی‌اش خوب و بی­ دغدغه گذرانده بود. سال دوم دانشگاه، بهرام دانشجوی سال چهارم رشته تاریخ غرب که پسری خجالتی و کم‌حرف بود به او ابراز علاقه کرد. نهال عشقشان به بار نشست و به‌مرور بر سر زبان‌ها افتاد. بعد از مدت کوتاهی کمتر کسی بود که از عشق و علاقه آنها بی‌خبر   باشد. بهاره از همان ابتدا نزد مادر که صمیمی‌ترین دوستش بود، به عشق بهرام  اعتراف کرد؛ اما مواظب بود پدرش در جریان قرار نگیرد، زیرا او بارها گفته بود بهاره هم باید مثل باران دختر بزرگش به‌صورت سنتی با مردی ثروتمند و مؤمن ازدواج کند. او معتقد بود عشق واژه‌ای دروغین و تلقین ذهن جوانان است.بعد از ۶ ماه بهرام که مدرک کارشناسی‌اش را گرفته بود به‌اتفاق خانواده‌ به منزل آن‌ها رفت و  از بهاره خواستگاری کرد. پدر بهاره با این ازدواج مخالف بود، زیرا آنها را از نظر مالی هم کفو خود نمی‌دید؛ ولی با اصرار همسر و دخترش و بعد از تحقیقات زیاد در مورد بهرام، با ازدواج آن‌ها موافقت کرد. رسم و رسومات قبل از عقد با هیجان و شادی وصف‌ناشدنی بهرام و بهاره انجام شد. آن‌ها در یک باغ بزرگ و زیبا در میان میهمانانی که از رسیدن این دو دلداده به هم شاد و خوشحال بودند، به عقد هم در­آمدند. بهرام از   شادی روی پا بند نبود. چشمان درشت و سبزرنگ بهاره از زیر انبوه مژه‌های بلند و طلایی رنگش از شادی برق می‌زد. او با آرایش ملایم و لباس زیبایش مانند نگینی زیبا در میان مجلس می‌درخشید.پس از مراسم در مسیری که به خانه برمی‌گشتند، بین حرف‌های   عاشقانه از خاطرات تلخ‌وشیرین و مراسم خوبشان می‌گفتند. آنها برای آینده، حتی اسم و تعداد فرزندانشان نقشه می‌کشیدند. وقتی به خانه رسیدند با دیدن اتاق‌خواب مملو از گل‌های زیبایی که مهمان‌ها آورده بودند و بوی عطری که در فضا پیچیده   بود، احساس کردند به گوشه‌ای از بهشت پا می‌گذارند. صبح، بعد از خواندن نماز توجه بهاره به شیء براقی که از زیر بالش بیرون آمده بود، جلب شد. چاقوی ضامن‌دار؟ به بهرام که نشان داد، او دستپاچه گفت: «عزیزم من هر شب این رو زیر بالشم می­ذارم که بتونم درست بخوابم و خیالم راحت باشه که کسی قصد جونم رو نمی­کنه.» دهان بهاره خشک و زبانش مثل چوب شد. لب‌هایش می‌لرزید. به روشویی رفت صورت داغ و لب‌های خشکیده‌اش را زیر آب سرد گرفت تا بتواند بر اعصابش   مسلط شود.کنار او روی تخت نشست وبا استرس نگاهش کرد. بهرام گفت: «تو می دونی من چقدر دشمن دارم؟ متوجه شدی همسر خواهرت چقدر تحقیرآمیز نگاهم می‌کرد؟» بهاره که دیگر نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد، گفت: «بهرام جان حالت خوب نیست، چِت شده عزیزم؟ نکنه دیشب پنهونی چیزی نوشیدی؟ بیشتر از این شبمون رو خراب   نکن لطفاً!»بیماری پارانوئیدچند روز بعد در یک فرصت مناسب به پیشنهاد مادر به کلینیک رویا دکتر روانپزشکی که  دوست قدیمی مادرش بود رفتند. بهاره ماجرای آن شب و حرف‌های بهرام را تعریف کرد و گفت: «خاله رویا من چند ماهه همسرم رو می‌شناسم؛ ولی تا دیشب حرف مشکوکی ازش نشنیدم!» رویا گفت: «طبیعیه که این مسئله رو از تو پنهان کرده. تو هم که عاشقش بودی و فقط ویژگی‌های مثبتش رو می‌دیدی. من تا با خودش صحبت نکنم نمی­ تونم نظری بدم؛ اما اگه حدسم درست باشه و پارانوئید داشته باشه، فکر می‌کنه همه اطرافیان می‌خوان اون رو تحقیر و تهدید کنن.» بهاره که گویی گربه به قلبش چنگ می‌زد با پریشانی به خانه برگشت. در گوشه اتاق پشت میز تحریر نشست و در باره پارانوئید تحقیق و   مطالعه کرد.‏با آمدن بهرام بغضش را فرو داد و جو را عوض کرد. با کلی آسمان­ ریسمان بافتن او را مجاب کرد تا آخر هفته به کلینیک خاله رویا بروند. خانم دکتر با شنیدن حرف‌ها و دیدن رفتارهای بهرام در چند جلسه مشاوره، نهایتاً حقیقت را به او گفت: «متأسفانه شما بیماری پارانوئید دارید و برای داشتن زندگی طبیعی حتماً لازمه با من همکاری کنید. اگه راهکارهایی که می گم رو انجام بدید و   داروهاتون رو مرتب و سر وقت بخورید، به‌مرور حالتون بهتر و استرس و بدبینی­ تون کم­تر می­شه. ‏بهتره شما یک حیوون خانگی داشته باشید و خودتون به اون رسیدگی کنید و برای رفع سوءظنی که دارید، گاهی در جمع کودکان قرار بگیرید و با اون­ ها رابطه کلامی و  عاطفی برقرار کنید. از همه مهم‌تر لازمه در فواصل زمانی مشخص ویزیت بشید و داروهاتون رو حتما مرتب و به‌موقع بخورید.»‏بهرام گربه پرشین ملوسی گرفت و کم‌کم به او علاقه‌مند شد. ‏گاهی با بهاره هدایای کوچکی می‌گرفتند و به   دیدن بچه‌های کوچک پرورشگاهی می‌رفتند و ساعاتی به بازی و صحبت‌کردن با کودکان می‌گذراندند؛ اما بهرام هیچ دارویی مصرف نمی‌کرد و به مطب هیچ دکتر و یا مشاوری هم نمی‌رفت. ‏تنها نسخه‌ای هم که از خانم دکتر رویا داشت و داروهایی که او تجویز کرده بود را از بین برد تا به قول خودش همسرش نتواند انگ بیمار بودن به او بزند و مدرکی علیه او داشته باشد. وقتی بهاره مقاومت جدی بهرام برای درمانش را دید و با مشورت‌گرفتن از   مشاورین هم به نتیجه‌ای نرسید، با مرور زمان تحت فشار کارها و حرف ­های  آزاردهنده بهرام، عشقش به او کم و کم­تر شد و نهایتاً با وکالت طلاقی که داشت از او جدا شد. هرچند بهاره که دختری قوی و معتمد به نفسی بود شکست عشقی‌اش را پذیرفت؛ اما پدرش از آدمی شاد و پرانرژی تبدیل به فردی منزوی، گوشه‌گیر و کم‌حرف   شد.‏بهاره در تمام ۴سالی که از جدایی او از بهرام  گذشته بود با ادامه تحصیل و اشتغال به کار برای پیشرفت و رشد   شخصی اش تلاش کرد. پس از اینکه مدرک کارشناسی ارشدش را گرفت، در کنکور دکتری فیزیک قبول شد. دانشجوی سال دوم دکتری بود که فرید، تاجر نامی قالیچه‌های ابریشمی که بهاره را در نمایشگاه فرش‌هایش دیده بود از او خواستگاری کرد، اما بهاره گفت قصد ازدواج ندارد و پیشنهاد او را رد کرد. زمانی که فرید علی‌رغم میل بهاره از طریق خانواده اقدام به خواستگاری رسمی نمود، جواد آقا پدرش با هیجان از موقعیت و اسم و رسمش در بازار صحبت می‌کرد و از دخترش می‌خواست شانس ازدواج با او که از خانواده متدینی هم هست را از دست ندهد. بهاره کم کم نرم شد و قبول کرد که به فرید فکرد کند. هر جایی هم برای تحقیق رفتند همه بدون استثنا از او تعریف می‌کردند. فرید هم مثل بهاره از همسر اولش در دوران عقد جدا شده بود. بهاره و مادرش تصمیم گرفتند از همسر اول فرید هم تحقیق کنند که چرا از هم جدا شده‌اند، اما جواد آقا، آن‌ها را به دلایلی نه‌چندان منطقی از راه انداخت.  جشن بسیار باشکوه و تشریفاتی، با هزینه‌های گزاف برای فرید و بهاره گرفتند و آن دو به عقد هم در آمدند.چندروز پس از ازدواج، فرید به همسرش گفت: «دوست دارم پاهات رو   تتو کنی و ناخن بکاری» و چند خلخال زیبا برایش خرید. دوست دارم اینجوری لباس بپوشی. دوست دارم اینجوری آرایش کنی. دوست دارم وقتی با هم می ریم بیرون اینجوری باشی و ... اوایل وقتی بهاره با خواسته‌های نامتعارف فرید در ارتباطات خصوصی‌شان مواجه می‌شد، از طرز فکر او به‌عنوان کسی که در خانواده به‌شدت مذهبی رشد کرده تعجب می‌کرد؛ اما بعد از بیشتر شدن رفت و آمد با خانواده همسرش متوجه شد آن ها در هیچ یک از کارهای فرید دخالت نمی‌کنند. بهاره کم‌کم تغییر کرد و خودش را با خواسته‌های عجیب  همسرش وفق داد. فرید عشقش را با بوسیدن پاها و گذاشتن کف پای بهاره به صورتش نشان می‌داد. او به کفش، جوراب و هر چیزی که به پا ربط داشت ابراز علاقه می‌کرد. بهاره که به نوع ابراز علاقه همسرش مشکوک شده بود، در این باره با خاله رویا صحبت کرد. او با تجاربی که از این‌گونه رفتارها داشت متوجه مشکل شد و به بهاره گفت: «متأسفم که صریح صحبت می‌کنم. به نظر می‌رسه فرید به فتیش پا مبتلاست. معمولاً این مشکل اگر به رابطه زناشویی آسیب نزنه و تحت کنترل فرد باشه، اختلال به‌حساب نمیاد؛ اما اگر تمایل به پا بیش از حد، وسواس‌گونه و   خارج از کنترل باشه اختلال روانی به‌حساب میاد و نیاز به درمان‌های طولانی‌مدت داره.»اختلال فتیش پابهاره مدتی رفتار همسرش را زیر نظر داشت. فرید در خیابان و   اماکن عمومی اصلاً به روبه‌رو نگاه نمی‌کرد و چشمش به پاهای زنان و دختران بود. حتی در دورهمی‌های خانوادگی به پای خانم‌ها زل می‌زد. بهاره از رفتار زشت و ناپسند او عذاب می‌کشید، اما تحمل می‌کرد و به کسی چیزی نمی‌گفت. او  باتوجه‌به شکست قبلی‌اش در زندگی مشترک به خود تلقین می‌کرد حالا که سرنوشتم با بیماران روانی گره خورده  و از آرزوها و دل خوشی‌هایم فاصله گرفته‌ام، دیگر خواب خوشبختی را هم نخواهم دید.گاهی با خود فکر می‌کرد همه چیز را به خانواده‌اش بگوید و خودش را از آینده‌ای ناپایدار و عذاب‌آور با فرید نجات دهد و از این رنج دائمی راحت شود؛ ولی با فکر کردن به واکنش پدر و سوال­های اطرافیان که بی‌جواب می‌ماند پشیمان می‌شد. گاهی به خودکشی فکر می‌کرد و بعد به‌خاطر باور مذهبی که داشت استغفار می‌کرد. او تبدیل به آدم منفعلی شده بود که برای هیچ‌چیز حتی شروع زندگی مشترکشان هم هیچ رأی و نظری نداشت. نزدیک مراسم عروسی، شب تولد فرید، بعد از شام در یک رستوران شیک و لاکچری، مرد جوان و خوش‌پوشی به میز آن ها نزدیک شد و خود را مهران مالک رستوران معرفی کرد. دقایقی کنارشان نشست و قبل از رفتن هدیه‌ای در بسته‌بندی بسیار زیبا به فرید داد. فرید او را الیاس دوست صمیمی‌اش معرفی کرد.در راه برگشت، فرید با هیجان از خاطرات مشترکی که در گذشت با الیاس داشت صحبت می‌کرد و در آن میان اشاره‌ای هم به روابط خصوصی آن زمانشان می کرد و بعد بدون مقدمه به بهاره گفت: «چون مهران مجرده، قول دادم وقتی رفتیم خونه خودمون  دعوتش کنیم گاهی شب هم بمونه. می خواستم بهت بگم برای من لذت و خوشحالی تو خیلی مهمه و اگه خواستی با الیاس هم رابطه داشته باشی من حرفی ندارم.» بهاره باور نمی‌کرد گوش‌هایش درست می‌شنود. همه چیز را تحمل کرده بود که زندگی خانوادگی‌اش حفظ شود، اما هرگز چنین موضوعی به ذهنش خطور نکرده بود و تابه‌حال این روی نفرت‌انگیز فرید را ندیده بود.ناگهان بغضش با صدای بلند ترکید. با گونه‌های برافروخته و صورت خیس از اشک به موهای فرید چنگ انداخت. دیوانه ­وار به سروصورت او می‌زد و می‌گفت: «تو دیوونه‌ای فرید! باورم نمی شه!من رو چی فرض کردی؟ من رو به دوستت پیشکش می‌کنی؟ دیگه نمی‌خوام ببینمت. هر چی بین ما بوده تموم شد. اگه یه بار دیگه دوروبر خونه ما پیدات بشه، تمام حرفا و کارات رو به همه می گم تا بدونن با چه موجود پستی روبه رو هستن.» آن‌قدر جیغ کشید و گریه کرد که کنترل اعصابش را از دست داد و   به یکباره در ماشین را باز کرد تا خودش را بیرون بیندازد که فرید متوجه شد و پایش را روی ترمز گذاشت. صورت بهاره به داشبورد خورد و بینی‌اش خونی شد. با گوشه روسری جلوی بینی‌اش را گرفته بود و زار می‌زد. با گام‌های بلند به‌طرف خانه‌شان رفت. در را باز کرد و قبل از اینکه با کسی روبه‌رو شود خود را در حمام انداخت و بر بخت سیاه خود اشک ریخت. وقتی بیرون آمد، مادر با دیدن چشم‌های قرمز و متورم دخترش بدون هیچ حرفی او را در آغوش گرفت و بهاره همه چیز را به­ طور   خلاصه در آغوش امن مادر گفت و با هم اشک ریختند. مهری با شنیدن حرف‌های دخترش به عمق فاجعه پی برد؛ چرا که  می‌دانست او اهل بزرگ‌نمایی نیست. مهری او را دلداری داد و گفت: «می‌دونم که دوباره به مشکل خوردیم، ولی نباید از هیچی بترسی. من و پدرت هستیم و حمایتت می‌کنیم. مطمئن باش ما اجازه نمی­دیم با این   شرایط وارد زندگی مشترک بشی. اگر هم به این نتیجه رسیدی که فرید قابل اصلاح نیست، نباید از جدایی مجدد بترسی. دخترم اگه ما نقطه ضعفامون رو بغل کنیم و از کسی پنهونشون نکنیم، کسی نمی ­تونه از اونا بر علیه ما   استفاده کنه. می ­دونم  از  این که بار این‌همه مشکل رو به‌تنهایی به دوش کشیدی صدمه دیدی. قبل از هر­چیز   تو باید به فکر سلامتی جسم و روحت باشی. خدا رو شکر که قبل از اینکه برید خونه خودتون متوجه این مسائل شدی و اون رو شناختی.»بهاره طی یک دوره ۳ ماهه، با کمک مادر، خاله­ رویا و مشاوری که داشت و با حمایت‌های عاطفی خانواده، سلامتی‌اش را بدست آورد. پدر با جلساتی که با خانواده فرید گذاشت آن‌ها را از عواقب ازدواج او با دختر بی‌گناه دیگری آگاه کرد. هرچند باور بیماری حاد تنها پسرشان برای آن‌ها خیلی سخت بود، ولی قول دادند با شرایط فعلی  به‌هیچ‌وجه برای ازدواج مجدد او اقدام نکنند.روزی که قرار بود صیغه طلاق آن ها جاری شود، فرید با عجز و التماس از بهاره خواست تمام دارایی‌اش را به نام او کند؛ ولی از هم جدا نشوند. بهاره با قاطعیت در خواست او را رد کرد و از فرید جدا شد.بهاره آن‌قدر در خاطرات این چندساله فرورفته بود که زمان و مکان را از دست داده بود. چشمش به آسمان افتاد. ماه و چند ستاره پراکنده از آمدن شب خبر می‌دادند. سرما داشت اذیتش می‌کرد. دیگر هیچ صدایی جز تلاطم رعب‌انگیز آب‌ها شنیده نمی‌شد. تنهایی کم‌کم در دلش هراس انداخته بود که صدای مهربان پدر که نام او را می‌خواند شنید. با گرفتن دستش امیدوار و مصمم به هتلی که روبه دریا بود و در همان نزدیکی قرار داشت رفتند تا پس از سفر یک‌هفته‌ای‌شان به خانه برگردند. خانه‌ای که پر از آرامش و شادی و صفا بود. بهاره هم باید به‌زودی     نوشتن تز دکتری‌اش را شروع می‌کرد و باقدرت در مسیر هدف‌هایش پیش می‌رفت. پیش به سوی هدف/https://zibazii.ir</description>
                <category>نیره سادات هاشمیان</category>
                <author>نیره سادات هاشمیان</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 17:12:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق و اعتماد...</title>
                <link>https://virgool.io/@zibazii/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-sx17onmpvpre</link>
                <description>عشق و اعتمادحدود یک سال از دوستی من و فردیس که کارشناسی ارشد حقوق را در یک دانشگاه با هم خوانده‌ایم گذشته بود که در یک روز هیجان‌انگیز و غیرقابل‌وصف در مراسمی گرم و صمیمی  که مدت‌ها انتظارش را کشیده بودیم، به عقد هم در آمدیم. نیمه‌شب خوشحال، ولی خسته به خانه پدرم رفتیم. قبل از خواب به آشپزخانه سری زدم تا دسته‌گل قشنگم  که از اول شب دستم بود را داخل آب بگذارم. با دیدن نادر همسر خواهرم که در تاریکی وسط راهرو ایستاده بود، جا خوردم. می‌خواستم به اتاقم برگردم که سر راهم را گرفت وبی مقدمه گفت: «سعیده خانم! خیلی دوستتون دارم. نمی‌تونم به شما فکر نکنم.»باورش برایم سخت بود. در این مدت که داماد خانواده ما بود، نگاه، گفتار و رفتار نجیبانه‌ای داشت و من او را مثل برادر نداشته‌ام می‌دانستم. درحالی‌که گیج حرف‌های نادر بودم، گفتم: «خودتونین آقا نادر؟ این حرف‌ها از شما بعیده!» نادر گفت: «چطور بعیده؟ تمام این ۴ سال که من با سپیده ازدواج کردم اون فقط به خودش و خواسته‌های تموم نشدنیش فکر می کنه. سعیده خانم شما خیلی مهربون و متفاوتین. تا قبل از اینکه رابطه شما و آقا فردیس رو ببینم، احساس خاصی به شما نداشتم و فکر می‌کردم زندگیم نرماله؛ ولی حالا که شما رو کنار هم می‌بینم واقعاً حسودیم می شه و حال بدی بهم دست می­ده. مدام فکر می‌کنم من می­تونستم جای فردیس باشم» او را مثل برادر نداشته‌ام می‌دانستمبدون هیچ حرفی به ‏اتاقم برگشتم. اعصابم به‌شدت تحریک شده بود. خودم را روی تخت انداختم. چشمانم را بستم تا به حالت عادی برگردم. بعد از چند دقیقه که در همان حال بودم فردیس با تعجب پرسید: «خوبی سعیده جان؟» با حرکت سر جواب مثبت دادم. آهی کشیدم و چشمان پر از اشکم را به زمین دوختم.‏کنارم نشست. دست‌هایم را میان دستان بزرگ مردانه‌اش فشرد. بلافاصله آن‌ها را رها کرد و دست روی پیشانی ام گذاشت: «عزیزم! تو مریضی! تب داری.» مادرم را صدا زد تا برایم قرص بیاورد. مادر با نگرانی و دلسوزی نگاهم کرد. بعد از لمس دستانم گفت: «چقدر گفتم بذارین یه گوشه کارتون بلنگه. حتماً چشم خوردی.» از کودکی به هر دلیلی که مریض می‌شدیم مادرم می‌گفت کسی ما را چشم زده است.‏ با پرستاری‌های مادر و فردیس نزدیک صبح خوابم برد. وقتی بیدار شدم با چشم‌های بسته به سپیده خواهرم فکر می‌کردم که با پوست سفید، موها و چشم‌های قهوه‌ای درشت، لب و دهان زیبا و قد بلندش هیچ شباهتی به من که چهره‌ای معمولی و پوست گندمی دارم ندارد.‏البته هر چه من بی‌خیال حرف مردم هستم و برای خودم زندگی می‌کنم، او به ‌ظاهر، مد لباس، مبلمان خانه و خیلی موارد دیگر بیشتر از همسر و پسر شش‌ماهه‌اش اهمیت می‌دهد. حتی زمانی که باردار بود و من از قیافه بامزه‌اش به هیجان می‌آمدم، می‌گفت: «کاش بچه‌دار نمی‌شدم. دیگه قیافه‌ام به حالت قبل بر نمی گرده».روز بعد فکرم هنوز درگیر ماجرای دیشب بود. مادرم درحالی‌که میز صبحانه را می‌چید گفت: «سپیده و نادر صبح رفتند چناران.» نادر معاون بانک است؛ از پارسال به چناران منتقل شده وبا خواهرم آنجا زندگی می‌کنند.‏خوشحال شدم که قرار نیست دوباره با او روبرو شوم. ‌آرزو کردم دیشب نادر خواب‌زده و ناهشیار آن حرف‌ها را به من زده باشد.‏سه روز بعد وقتی با فردیس از سینما برگشتیم، کفش‌های سپیده و همسرش را پشت در ورودی دیدم. از آمدن غیرمنتظره آنها تعجب کردم و استرس گرفتم. تا شب در اتاق ماندم و به بهانه سردرد سر میز شام نرفتم.‏این بار هم تا تنها می‌شدم، نادر به بهانه‌ای به من نزدیک می‌شد و ابراز عشق می‌کرد. حرف‌هایش به نظرم غیرطبیعی و بیمارگونه می‌رسید. صبح زود وقت نماز درحالی‌که ناگهان جلوی راهم سبز شد و دوباره از عشق بیمارگونه‌اش به من ‌گفت، سپیده و فردیس زمزمه‌هایش را شنیدند. خواهرم مات و مبهوت نگاهمان می‌کرد و فردیس چند کشیده جانانه زیر گوشش زد که دلم خنک شد؛ ولی نادر از رو نرفت و فریاد می‌زد: «من عاشق سعیده‌ام. نمی تونم عشقم رو سرکوب کنم.»پدرم که حرف‌های او را شنید، با عصبانیت از خانه بیرونش کرد و گفت: «واقعاً ناامیدم کردی. دیگه اینجا نبینمت.»‏سپیده درحالی‌که چانه ظریفش می‌لرزید و به‌درستی نمی‌توانست صحبت کند گفت: «یقین دارم نادر دیوونه شده. هیچ‌وقت این‌قدر حقیر و بدبخت ندیدمش. به‌خاطر سروش دنبالش می­رم. اگه حالش خوب شد از خطاش می‌گذرم. اگه هم به دیوونه­بازیش ادامه داد ازش جدا می­شم.»از اینکه همه خانواده مخصوصاً فردیس متوجه بی‌گناهی من شده بودند خدا را شکر کردم؛ ولی برای آینده زندگی خواهر و خواهرزاده‌ام همچنان نگران بودم. به پیشنهاد پدرم آخر هفته برای دیدن پدربزرگ بیمارم که نتوانسته بود برای مراسم ازدواجمان بیاید به روستا رفتیم.در مسیر با دیدن قریه‌های کوچک در دامنه کوه‌هایی که هرکدام یک رنگ بودند و ابرهای پنبه‌ای در آسمان زیبا که با نزدیک‌شدن غروب، سفید به نظر می‌رسید حالم بهتر شد. وقتی رسیدیم، فردیس دست‌های سردم را گرفت و گفت: «سعیده جان! باید سعی کنی اتفاقات بد این چند روز رو فراموش کنی و اجازه ندی خطای یک آدم بیمار تو رو هم بیمار کنه.» قول دادم تمام سعیم را بکنم که روی رفتار و حرف‌های نادر زوم نکنم و قدر همسر و زندگی مشترکم را بدانم.از کودکی رفتن به روستای سرسبز و زیبا و خانه سنتی و ساده پدربزرگ هیجان‌زده‌ام می‌کرد. شوق دیدن پدربزرگ و قرارگرفتن در آغوش پر مهرش که مانند منبعی از نور در گوشه اتاق روی تختش دراز کشیده بود، امواج متلاطم روحم را آرام کرد.سعی کرده‌ام اتفاقات مرتبط با همسر خواهرم را فراموش کنم تا آرامش زندگی‌مان به هم نخورد و از با هم بودنمان لذت ببریم. به گفته سپیده، روان‌شناس نادر معتقد است او دچار شوک عاطفی شده و ریشه بیماری‌اش را در کودکی سخت و نابه­هنجار او می‌داند. هرچند دوز داروهای نادر کم شده و حالش بهتر است؛ ولی پروسه درمانش همچنان ادامه دارد. فردیس هنوز ماجرای آن شب منحوس را فراموش نکرده و نادر را نبخشیده است به همین خاطر از رفت‌وآمد با آن‌ها اجتناب می‌کند. من هم سعی می‌کنم همسرم را درک کنم و به او حق بدهم. خوشحالم که فردیس قضاوت عجولانه‌ای نکرد که رابطه دو نفره‌مان را تحت‌تأثیر قرار دهد. شش ماه از تاریخ عقدمان گذشته و ساخت خانه‌مان تمام شده است. امشب جشن کوچکی گرفته‌ایم تا زندگی مشترکمان را با اعتماد متقابل شروع کنیم.زندگی مشترک با اعتماد متقابل /https://zibazii.ir</description>
                <category>نیره سادات هاشمیان</category>
                <author>نیره سادات هاشمیان</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 12:25:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبر است مرا چاره!</title>
                <link>https://virgool.io/zibazii/%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-vrbpuxb83fnh</link>
                <description>خاطره‌ها در ذهنم جان گرفتندروی کاناپه، زیر نور آفتاب بهاری که از پنجره می‌تابید خوابم برده بود. با هیاهوی مبهم گذر ماشین‌ها بیدار شدم. نای بلند شدن نداشتم. با دیدن کابوس‌های درهم و نفس‌گیر سردردم بیشتر شده بود. انگار بین زمین و آسمان معلق بودم. حدود سه ساعت پیش، برای دومین بار با ناامیدی از بیمارستان برگشتم. نمی‌خواستم واقعیت را قبول کنم؛ ولی این بار هم با در بسته روبرو شده بودم.حال مساعدی نداشتم. سعی کردم پرده اندوه را از جلوی چشمم کنار بزنم. پس از حمام کردن در آینه به چهره ام نگاه کردم. کمی رژ به لب های خشکیده ام زدم و از این که گونه‌هایم مثل همیشه سرخ است، لجم گرفت. یاد پدرم افتادم که من را لپ گلی می‌نامید و می‌گفت: «ما هر جا سفر کنیم نمی­خواد بگیم از کجا اومدیم، چون چهره و لپای قرمز نرگس گویای روستایی بودنمونه.»عمداً به روزهای خوش کودکی فکر کردم. در روستای سرسبزمان کنار رودخانه، با خانواده عمه در دو ساختمان مجزا و حیاط مشترک، شاد و بی‌دغدغه زندگی می‌کردیم. ساعات زیادی از روز را در باغ بزرگی که به پدر و عمه‌ام به ارث رسیده بود و پر از درخت‌های سیب، گلابی، انجیر، عناب، بادام و تاک‌های انگور بود با خواهر و برادرها، دختر عمه‌ها و پسرعمه‌ام می‌گذراندیم و تکالیف مدرسه را هم در خانه باغ انجام می‌دادیم.‏طعم خوش چایِ آتشی پدر با قند­فورهای معطری که درست می‌کرد، رفتار دوستانه عمه و مامان که همدل و همراه هم  خوش‌وبش کنان کارهایشان را انجام می‌دادند و مرتب می‌گفتند بوته‌های توت‌فرنگی و گوجه خیار را لگد نکنیم، را به یاد آوردم.‏خاطره‌ها در ذهنم جان گرفتند. کلاس دوم بودم. با دختر عمه کوچکم بازی می‌کردم. علیرضا انار درشتی که خوب آبش را گرفته بود  به طرفم انداخت. نتوانستم آن را بگیرم. به بینی‌ام خورد و ترکید. آب انار همراه خون دماغم سروصورت و لباس‌ها یم را قرمز کرد. علیرضا که چهار سال از من بزرگ‌تر است با شرمندگی عذرخواهی می‌کرد و می‌گفت: «به خدا عمدی نبود. به جان مامان عمدی نبود.»‏ اول دبیرستان بودم. علیرضا تازه دیپلم گرفته بود. علی‌رغم مخالفت عمه، به استخدام نیروی هوایی درآمد. باوجود زمان زیادی که با دختر عمه‌ها و خواهر و برادرهایم می‌گذراندم، جای خالی علیرضا را زیاد احساس نمی‌کردم. ۴ سال طول کشید تا از دانشکده نظامی فارغ‌التحصیل شد و برگشت. او از نوجوانی شلخته و بی‌مسئولیت، به افسری جدی، مقرراتی و مسئولیت‌پذیر تبدیل شده بود. من هم به هر جان‌کندنی بود دیپلم گرفته بودم ‌و دیگر به ادامه تحصیل و دانشگاه فکر نمی‌کردم.‏شب یلدای همان سال، عمه در جمع دو خانواده پیشنهاد کرد من و علیرضا با هم ازدواج کنیم که با استقبال همه افراد دو خانواده، به‌غیراز من مواجه شد. هرچه عمه و پدرم از محاسن این وصلت می‌گفتند، اشتیاق و هیجانی در خودم احساس نمی‌کردم. پسرعمه را برادرانه دوست داشتم و به ازدواج با او فکر نمی کردم ؛ اما علیرضا خیلی بیشتر از قبل به من توجه می‌کرد. ‏یکی از دخترخاله‌های او که وکیل بود، همیشه در جمع فامیل برایش دلبری می‌کرد و سعی داشت توجهش را جلب کند؛ ولی علیرضا روی خوشی به او نشان نمی‌داد و از او فراری بود.‏مادرم مرا نصیحت می‌کرد و می‌گفت: «دخترم! عشقی موندگاره که کم‌کم به وجود بیاد. عشق‌های داغ خیلی زود سرد می­شن و معمولاً زودگذرن‌. از قدیم گفتن تب تند زود عرق می­کنه، ولی عشقی که بعد از ازدواج به وجود میاد، هر چی بگذره عمیق‌تر می­شه.» عمه می‌گفت: «تو عروس گل خودمی. از تو بهتر برای پسرم پیدا نمی شه.» با علیرضا هر روز برای پیاده‌روی بیرون می‌رفتیم. در گوشم نجواهای عاشقانه سر می‌داد و می‌گفت: «ما می­تونیم همدیگه رو خوشبخت کنیم.»دختر عمه‌ها دوره‌ام می‌کردند و من را زن داداش صدا می‌زدند. علیرضا هم هر روز یک شاخه گل برایم می‌آورد. در آن شرایط کم‌کم به این ازدواج دل‌گرم شدم؛ شاید هم به‌خاطر لطف و علاقه زیاد اطرافیان، در رودربایستی قرار گرفتم و  جواب بله را دادم.می­توانیم همدیگه راخوشبخت کنیم‌  هفته ها طول کشید تا در نقش همسری خودم را با او وفق دادم. همراه و همدلم بود. اولویت اول زندگی‌اش بودم. به خواسته‌هایم توجه می‌کرد. نظرم را برای مسافرت، دیدن فیلم، خوردن و رفت‌وآمد با دیگران می‌پرسید. به‌ مرور علاقه‌ام به او بیشتر و بیشتر شد. هر­دوی ‏ما عاشق بچه بودیم، برای همین تصمیم داشتیم زودتر بچه‌دار شویم. حدود ۲ سال از زندگی خوب و همدلانه ما گذشت؛ اما خبری از بچه نبود. به پزشک زنان مراجعه کردیم. پس از آزمایش‌های مختلف تشخیص داد که من مشکل باروری دارم. همسرم که نمی‌خواست واقعیت را بپذیرد، آزمایش‌ها را به دو پزشک دیگر هم نشان داد و بعد از صحبت‌های آن‌ها، از من خواست این موضوع بین خودمان بماند و به همه بگوییم مشکل از هر دو نفرمان است.مدتی حال خود را نمی‌فهمیدم. خانه را مرتب نمی‌کردم. غذا نمی‌پختم. به سرووضع خودم هم نمی‌رسیدم. حوصله هیچ‌کس و هیچ ­جا را نداشتم. مدام به گوشه‌ای زل می‌زدم و حرفی برای گفتن نداشتم. عمه و مادرم می‌گفتند آرزو داریم نوه دار شویم، ولی آن‌ها نمی‌دانستند که من نمی‌توانم توقع شان را برآورده کنم. اوایل نمی‌خواستم متوجه شوند ایراد از من است؛ اما پس از مدتی دیدم این ظلم در حق همسرم است. به همه گفتم علیرضا سالم است و من مشکل باروری دارم. معمولاً در جمع‌های خانوادگی به مشکل ناباروری من اشاره می‌کردند و از سر دلسوزی، برایم دنبال راهکار می‌گشتند و دکترهای مختلفی که می‌شناختند را معرفی می‌کردند. باتوجه‌به سردی و بی‌محبتی‌ها و بی‌تفاوتی‌های من نسبت به علیرضا و زندگی‌مان، کم‌کم او هم از من فاصله گرفت. مأموریت‌های بلندمدت داوطلبانه می‌رفت و وقتی هم با چهره در هم و بوی تند سیگار به خانه بر می‌گشت، یک غذای حاضری می‌خورد و روی کاناپه رو بروی تلویزیون می‌خوابید. صبح زود هم که من خواب بودم به اداره‌اش می‌رفت.‏عمه و مادرم اصرار داشتند آخر هفته‌ها یا روزهای تعطیل به روستا برویم، ولی هربار بهانه‌ای می‌آوردیم و بیشتر توی لاک خودمان فرو می‌رفتیم. فقط عفت دختر عمه ام که پرستار بیمارستانی در نزدیک خانه ما بود، گاهی به ما سر می‌زد و تا اندازه ای از زندگی خصوص ما خبر داشت.‏یک روز که عفت سرزده به خانه ما آمد، مات و مبهوت به من و دورو برم نگاه کرد و گفت: «نرگس جان داری با خودت و زندگیت چیکار می‌کنی؟ اینجا خونه است یا دارالمجانین؟ هر مسئله‌ای یک راه حلی داره. دنیا که به آخر نرسیده که این‌جوری تارک دنیا شدی عزیزم».تعارف کردم تا بنشیند. گفت: تو یه جا به من نشون بده تا بشینم. بدون اینکه از طرز صحبت‌کردنش ناراحت شوم نگاهش کردم. گفت: «بلند شو، بلند شو که وقت نداریم و خیلی کار داریم.» حدود ۴، ۵ ساعت بدون استراحت همه‌جا را تمیز کردیم و برق انداختیم و هم زمان صحبت می‌کردیم. گفتم: «عفت جان دلم برای مامان بابا و عمه تنگ شده؛ ولی از ترس زخم‌زبان اقوام و دروهمسایه نمی­رم روستا.»‏ عفت گفت: «الان علم آنقدر پیشرفت کرده که برای خیلی از مشکلاتی که قدیم فکر می کردن راه حلی نداره، راهکار پیدا شده. خیلی از خانم‌های که قبلاً بچه‌دار نمی شدن، با روش های مختلف پزشکی دارن باردار می­شن. فوقش اگر هیچ راهی هم نبود می­تونین به برداشتن بچه فکر کنین.»گفتم: «علیرضا اصلاً به بزرگ کردن بچه کس دیگه فکر نمی کنه. عمه هم با تمام محبتی که به من داره، نسبت به این موضوع جبهه می‌گیره. در ضمن علیرضا از وقتی فهمیده بچه‌دار نمی­شیم و عکس‌العمل‌ها و سردی  من رو دیده، از خونه فراری شده و چند ماهه که ما دوتا هم­خونه ­ایم، نه زن و شوهر.» گفت: «نرگس جان! عزیزم! به نظر من مشکلاتی که تو رابطه شما دو تا پیش اومده به‌خاطر نداشتن یک سری مهارت‌های ارتباطیه. من شما رو به دوستم که سنگ صبور زوجین جوونه معرفی می‌کنم. یقین دارم اگر صبور باشین و از تجربه‌ها و راهنمایی­هاش استفاده کنین، به مرور تمام مسائلتون حل می­شه.»با صحبت‌ها و انرژی مثبتی که از عفت گرفتم حس بهتری پیدا کردم و کمی امیدوار شدم. رضا همسر عفت تماس گرفت و گفت شام درست نکنین. پیتزا گرفتم و دارم میام. میز رو آماده کردم. در فضایی صمیمانه و با صحبت‌های گرم و دوستانه شام خوردیم. آخر شب بعد از رفتن آن‌ها، با فکر کردن به حرف­های عفت و با امیدواری به اینکه یک روز کودکم را در آغوش بگیرم و صدای مامان گفتنش را بشنوم خوابم برد.علیرضا شب بعد از مأموریت برگشت. با تعجب به خانه‌ای که پس از هفته‌ها نظم گرفته بود و من که با لباس مرتب و آراسته روبرویش ایستاده بودم نگاه کرد و با لبخند کم‌رنگی حالم را پرسید. از کوکوی هویج و شیربرنجی که خیلی دوست داشت مقداری خورد و مثل همیشه روی کاناپه خوابید.چند روز بعد، عفت با هماهنگی من و علیرضا، ما را به دوستش خانم نایبی، خانمی میان‌سال، با نگاه نافذ و صدایی آرام که در مرکز مشاوره پشتیبان و سنگ صبور زوج‌های جوان است، معرفی کرد. گاهی حضوری و بیشتر تلفنی با هم صحبت می‌کردیم. خانم نایبی درد دل ما را می‌شنید و مهارت‌های زندگی را به ما می‌آموخت. بعد از چند ماه که با مسائل و خصوصیات اخلاقی ما آشنا شد، ما را به سکس تراپی باتجربه معرفی کرد. به مرور مسائل زندگی و اتاق‌ خواب مان کم‌رنگ‌تر و رابطه مان صمیمی­ تر شد.‏ با توصیه‌های سکس تراپ و تشویق خانم نایبی تصمیم گرفتیم به‌طور جدی راه‌های فرزندآوری را دنبال کنیم. بعد از کلی آزمایش و مشورت با دو متخصص زنان، فهمیدیم که می‌توانیم از طریق عمل (lvf ) بچه‌دار شویم. با هیجان هزینه بالای آن را فراهم کردیم و از این طریق بچه‌دار شدیم. متأسفانه جنین داخل شکمم پس از سه ماه سقط شد. هرچند ازنظرجسمی و روحی آسیب ‌دیده بودم، ولی ناامید نشدیم و برای بار دوم به سختی هزینه عمل را فراهم کردیم و منتظر نتیجه ماندیم. این بار نیز تلاش مان به شکست انجامید و جنین دوماهه ام سقط شد و امروز با ناامیدی از بیمارستان مرخص شدم.عمه و مادرم که از من پرستاری می کردند،با نگاه‌های ترحم آمیزشان حالم را بدتر می کردند. چقدر دوست داشتم من هم با او می‌مردم و در خاک سرد قبرستان آرام می‌گرفتم. با خودم فکر می‌کردم حتی اگر درختی بی میوه بودم هم عده‌ای از سایه ام بهره می‌بردند. بعد هم می‌بریدندم و در کارخانه تبدیل به مداد و دفتر و کتابی می‌شدم. نهایتاً می‌توانستم هیزمی باشم که چند نفر را گرم کنم؛ ولی حالا چی؟ باعث شده‌ام علیرضا هم طعم پدر­شدن را نچشد. با صدای زنگ در حیاط و چرخش کلید داخل درب ورودی از زمان گذشته به زمان حال برگشتم.‏علیرضا بعد از عذرخواهی از اینکه در این موقعیت حساس نتوانسته کنارم باشد گفت: «نرگس جان دیگه از پس هزینه این عمل بر­نمیایم و امیدی به بچه‌دار شدن مون ندارم. از همه مهم‌تر هر بار این عمل رو انجام می‌دی آسیب جسمی و روحی می‌بینی. شاید قسمت نیست ما بچه‌دار شیم. بیا خودمون رو عذاب ندیم و شرایطمون رو بپذیریم.» حدود شش ماه از این صحبت‌ها گذشته بود که مجدداً حرف‌ و حدیث ها زیاد شد. این بار صحبت از این بود که علیرضا خانمی را صیغه کند تا از او بچه دار شود. بعد از زایمان همسرش را طلاق دهد و ما بچه را بزرگ کنیم.عمه و علیرضا با این حرف‌ها مخالف بودند؛ ولی من که می‌دانستم ممکن است دیریازود مقاومت علیرضا در هم بشکند و زندگی‌مان از هم بپاشد، به‌طورجدی از او خواستم یا از هم جدا شویم تا با کسی دیگر شانس پدر شدن داشته باشد، یا برای آخرین بار عمل (ivf)را انجام دهیم. برای هزینه هم تصمیم به فروش طلاهایم گرفته بودم. اوایل خردادماه با گرفتن وام و فروش قسمتی از طلاهایم دوباره اقدام کردیم. زمان خطرناک اولیه سقط شدن بچه گذشته است. حال من و علیرضا خیلی خیلی خوب است. انگار روی ابرها راه می‌رویم. با شور و هیجان برای دختر نازنین مان خرید می‌کنیم و اتاقش را می چینیم. منتظریم با ورودش دنیا یمان را زیباتر کند. به‌زودی نازنین دخترم ما را به آرزوی شیرینمان که مادر و پدر شدن است می‌رساند. علیرضا هنوز روزی یکی دو نخ سیگار می‌کشد؛ ولی دیگر رابطه مان سرد و کمرنگ نیست. مشکلات مان کم‌ شده و شور و هیجان فرزندآوری ما را به وجد آورده است.قدردان محبت دختر عمه‌ام عفت هستمخداوند را به‌خاطر این نعمت ارزنده شکر می‌کنم و  قدردان محبت دختر عمه‌ام عفت هستم که با حسن‌نیت و خیرخواهی، جرقه خوشبختی دوباره ما را زد و باعث شد قدر زندگی و خوشبختی‌مان را بدانیم.‏                                                  /https://zibazii.ir‏</description>
                <category>نیره سادات هاشمیان</category>
                <author>نیره سادات هاشمیان</author>
                <pubDate>Thu, 29 Dec 2022 11:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستِ دوست!</title>
                <link>https://virgool.io/@zibazii/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-s16a17e2okhi</link>
                <description>چرا تکان نمی‌خورم؟ چرا از پشت دار قالی بلند نمی‌شوم؟ ۱۶ سال است با خوشبختی و آرامش خداحافظی کرده‌ام. خشم و توهین و غُرغُرهای حبیب همسرم را تاب آورده‌ام. بدون هیچ توقعی همه این سال‌ها با تاروپود این قالیچه‌ها زندگی کرده و کم نیاورده‌ام. با اینکه لباس نخی نازکی پوشیده‌ام، بدنم گُر گرفته است. پنجره اتاق را باز می‌کنم تا باد زمستانی با تمام وجود به داخل گوشت و پوستم بخزد. گویا صدای آسمان را که می‌گوید دوباره صاف و آبی خواهم شد و درختان داخل خیابان که می‌گویند ما دوباره سبز خواهیم شد را می‌شنوم.دیروز برای اولین‌بار با مادرِ دوستِ دخترم که در مرکز مشاوره، پُپشتیبان و سنگ صبور زوج‌های جوان است درد‌‌دل کردم و از موقعیت مالی و خانوادگی‌ مان گفتم. بارقه امیدی در دلم روشن شده، زیرا قرار است امروز یکی از خیرین برای بازدید از خانه و موقعیتمان به اینجا بیاید.‌ جرعه‌ای آب سرد می‌نوشم. با خودم می‌گویم:ولش کن، بگذار امروز؛ روز من باشد. حتی اگر پس از بازدید هیچ کار خاصی برایمان انجام ندهند.‏باز هم از پنجره به خیابان نگاه می‌کنم. خانمی از یک تویوتای مشکی رنگ که قدوقواره ماشینش به محله ما نمی‌خورد پیاده می‌شود و در حیاط ما را می‌زند. سیروس پسر ۱۳ساله‌‌ام که با توپ پلاستیکی کنار باغچه مشغول بازی است در را باز می‌کند. به حیاط می‌روم و خانمی که خودش را طباطبایی معرفی می‌کند را به داخل خانه دعوت می‌کنم.خانمی محجبه و متین، باروی خوش، پاکتی پر از میوه را به دستم می‌دهد. من که از ساعتی قبل منتظرش بودم با خجالت استکان چای و کمی آبنبات مانده را تعارفش می‌کنم. صمیمی و خودمانی می‌گوید: «خواهرم من سنگ صبور هستم. لطفاً از خودت، زندگی و بچه هات برام بگو»‏ می‌گویم: «در روستای کنگ مشهد زندگی نسبتاً مرفه و خوبی داشتیم. ۷ خواهر و برادرم همه ازدواج کرده بودند و من با پدر و مادر پیرم زندگی می‌کردم. تازه دیپلم گرفته بودم که داییِ زن‌برادرم از مشهد به خواستگاری‌ام آمد. من که نمی‌خواستم در روستا بمانم و همیشه به زندگی شهری فکر می‌کردم در جواب برادرم که  گفت: «حبیب اخلاق تندی داره و نمی‌‌تونه تو روخوشبخت کنه» با صدایی آرام گفتم: «هرکسی یک عیبی داره. عیب حبیب هم  اخلاق تندشه. خودش هم این رو قبول داره.»در مقابل مخالفت‌های خانواده خیلی جدی و قاطعانه و بدون کمترین شناختی از حبیب دفاع می‌کردم. پس از دو ماه پیگیری حبیب و خانواده‌اش، پدر و مادرم با اکراه به ازدواج ما راضی شدند. با خانواده خوبش زود صمیمی شدم، اما حبیب با آنها هم رفتارخوبی نداشت. هنوز یک سال از زندگی مشترک مان نگذشته بود که دخترم هِلیا دنیا آمد. هر چند گرمای وجودش باعث دلخوشی و امیدواری بود، ولی مجبور بودم به جبران ناسازگاری‌ها و کارهای ناپایدار حبیب هر روز چندساعتی قالی‌بافی کنم تا مجبور به تقاضای هزینه زندگی‌مان از مادر و پدر حبیب یا خودم نشویم.‏هر چه به حبیب التماس می‌کردم حالا که بچه‌دار  شده‌ایم بیا چند نسخه پیش روانپزشک یا دکتر مغز و اعصاب برویم قبول نمی‌کرد و می‌گفت: «من که از اول گفتم:«آدم بداخلاقی‌ام.» دلم می‌خواهد فریاد بکشم و بگویم بس است. این‌قدر این حرف را تکرار کرده ای که کچلم کرده ای! اما مدت‌هاست فهمیده ام که نباید با او جروبحث راه بیندازم. در ضمن خودم را مقصر اصلی می‌دانم که از روی احساسات و نه عقلم تصمیم گرفته ام؛ باید تاوان پس دهم. دخترم سارینا دو ساله شده بود که سعید دنیا آمد. حالا با داشتن دو بچه پشت‌ سرهم هزینه‌های زندگی بیشتر شده بود و باید برای بافتن قالی هم وقت بیشتری می‌گذاشتم.‏خانم طباطبایی می‌پرسد: «چرا سارینا رو اینقدر عروس کردی؟» چند ثانیه سکوت اتاق را روی سرش می‌گذارد. با صدایی آرام و خجالت‌ زده می‌گویم: « وقتی حبیب عصبی می شه خونه رو جهنم می کنه. من و بچه‌ها  رو می‌‌زنه، ولی بعد از چند دقیقه عذرخواهی می‌‌کنه و میگه دست خودم نبود. من هم برای نجات دخترم از این زندگی فقیرانه و نا آروم مجبور شدم زود عروسش کنم؛ اما تو این دو سالی که عقدش کردن هنوزنتونستم جهیزیه‌اش رو آماده کنم و بفرستمش بره خونه شوهرش.»درحالیکه گوشه خانه چمباتمه زده‌ام تا جایی که ممکن است خودم را جمع می‌کنم و می‌گویم: «سارینا دو‌ماهه بارداره. مادر شوهرش هم اصرار داره بچه رو بندازیم تا آبروریزی نشه. واقعاً تو این شرایط نمی دونم چه کاری درسته و چه کاری غلط؟» خانم طباطبایی با بهت و حیرت نگاهم می‌کند و می‌گوید: «باورم نمی شه! چطور همچنین خواسته‌ای از عروسش داره؟ اونا شرعاْ زن و شوهرن و دخترت گناهی مرتکب نشده. نباید از حرف مردم ناراحت بشین و به خودتون و بچه صدمه بزنین. شما لیست لوازم ضروری جهیزیه رو که هنوز تهیه نکردین آماده کنین، تو همین هفته با هم میریم و تهیه‌‌شون می‌کنیم.»دست دوستباورم نمی‌شود که خواب نمی‌بینم. موضوعی که اینقدر برای من جدی است و مرا بیچاره کرده؛ به همین راحتی حل شده و به‌زودی لوازم زندگی دخترم جور می‌شود. یک لحظه فکرم به موضوع خانه شأن می‌رود و می‌گویم: «خانم طباطبایی مادر دامادم به همه پسراش تو روستا ‏خونه داده، ولی از اینا خواسته ‏تو خونه خودشون که مشهده باهم زندگی کنن. شما صلاح می دونین؟» می‌گوید: به‌هیچ‌وجه سارینا این کار رو نکنه. هم خیلی بچه ساله و ممکنه اذیت بشه، هم زندگی مشترک با خانواده همسرش می‌تونه براشون مسئله‌ساز بشه. ‏دخترت رو بفرست بره محترمانه با مادرشوهرش صحبت کنه و بگه اگه مدتی دیگه هم مجبور بشم تو عقد می مونم تا بتونیم یک خونه کوچیک رهن یا اجاره کنیم و زندگی‌مون رو مستقل شروع کنیم.»چند روز بعد وقتی سارینا این حرف‌ها را به مادر شوهرش زد، او اول جا ‌خورد و گفت: «نمی‌فهمم داری شوخی می‌کنی یا جدی صحبت می‌کنی دخترم!» سارینا سرش را پایین انداخت و گفت: «جسارتم رو ببخشید مادر! فکر می‌کنم اینجوری برای زندگی‌مون بهتره.» ‏مادر رضا بعد از چند روز تماس گرفت و گفت: «به سارینا بگین من و همسرم  تصمیم گرفتیم این خونه رو خالی کنیم تا رضا و سارینا توش زندگی کنن و ما هم بریم ساختمون داخل باغ مون تو روستا بشینیم.» گفتم: «حاج‌ خانم! شما خودتون رو اذیت نکنین. اینا هرکار باشه می‌‌کنن.» گفت: «آب و هوای روستا برای سن ما سالم تره. ما کارامون رو کردیم و تعارف نمی‌کنیم.»‏رضا با هزینه مختصری خانه رابه نما آورد و رضایت سارینا را هم بدست آورد. پس از چیدن جهیزیه، جشن کوچکی برپا کردیم که خانم طباطبایی و همسرش مهمانان ویژه ما بودند. با پیگیری‌ها و تلاش‌های خانم طباطبایی، چند روزیست که در کارگاه خیاطی خیرین کار می‌کنم و حال روحیه م خیلی بهتر است. خدا را شکر می‌گویم که این خیر بااخلاق و دلسوز را سرراه ما قرار داد و باعث حال خوب من و خانواده‌ام شد. به آرامش کنونی‌ام فکر می کنم.https://zibazii.ir/</description>
                <category>نیره سادات هاشمیان</category>
                <author>نیره سادات هاشمیان</author>
                <pubDate>Sun, 25 Dec 2022 12:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناگفته های کمند!</title>
                <link>https://virgool.io/@zibazii/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D9%86%D8%AF-oxizkedqhnpl</link>
                <description>نا گفته های کمندعصبانی‌ام! دست خودم نیست. از لبه تخت بلند می‌شوم. توی آینه دیواری به چشم‌های که از خشم برق می‌زند زهر خند می‌زنم. پاهایم تحمل حمل جسم و روح خسته‌ام را ندارد. چقدر به محیطی آرام و همراهی ناصر نیاز دارم. کسی را پیدا نمی‌کنم که درد دل کنم. به خدا رو می آورم. خدایا چرا باید در این سال‌های جوانی اینقدر غمگین و سرگردان باشم؟ چرا ناصر همه را درک می‌کند و برای خدمت به دیگران داوطلب است؛ ولی من را نمی‌فهمد و فقط با پول و خرید کردن می‌خواهد محبتش را به من نشان بدهد؟ پنجره که باد سرد پاییزی را به داخل اتاق هدایت می‌کند می‌بندم. فنجان را پر از چای می‌کنم. توجهم به برگ‌های رنگارنگ که زیر نور چراغ حیاط برق می‌زند جلب می‌شود. با دنیای ناآرام و آتش درونم دست‌ و پنجه نرم کنم. پریشانی و نا آرامی‌ام روزبه‌روز بیشتر می‌شود. ‏به دریا دختر زیبا رویم که کلاس دوم است و برای انجام تکالیفش من را روانی و مستأصل می‌کند نگاه می‌کنم. ساحل پرسروصدا هم هنوز اولین دیکته شب کلاس اولش را ننوشته، خوابش برده است. از این که محکم پشت دستش زدم که موهای خواهرش را نکشد، قلبم مچاله می‌شود.    ‏دیگر وجود این وروجک‌های شاد و پرانرژی هم نمی‌تواند ذهن خسته‌ام را آرام کند. ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه را نشان می‌دهد. آن‌قدر فکرم مشغول است که با صدای چرخش کلید در ورودی از جا بلند می‌شوم. جواب سلامش را نمی‌دهم. مات و متحیر به همسرم نگاه می‌کنم. از بچه‌ها می‌پرسد، با سردی همراه کنایه می‌گویم: «تخم جن هات از وقتی از مدرسه اومدن اونقدر آتیش سوزوندن و شیطنت کردن که بیهوش شدن.»‏ ناصر می‌گوید: «این ادبیات از دختر عاقل و مؤدبی مثل تو بعیده! چرا چشمای زیبات غمگینه و لبات می­لرزه عزیزم؟» کلافه ­ام. با لبخند کم‌رنگی به گل‌های قالی خیره می‌شوم که اشک‌هایم را نبیند، ولی بی‌اختیار دو قطره اشک از نوک مژه‌هایم روی لباسم می‌افتد. ‏با اخم نگاهم می‌کند. کتش را سر جا لباسی می‌گذارد. کفشش را با غیظ درمی‌آورد و آهسته و پاورچین‌ پاورچین به داخل حیاط می‌رود.‏او کوچک‌ترین فرزند خانواده است. داوطلبانه به پدر، مادر و شش خواهر و برادری که همه ازدواج کرده‌اند خدمت می‌کند. از صبح تا نیمه ­های شب یا مغازه است؛ یا پیگیر خورده فرمایشات اطرافیان است. اگر کسی مریض شود برایش نوبت می‌گیرد ماشین نزدیکان خراب شود به تعمیرگاه می‌برد؛ ولی من که به او فرمان نمی‌دهم دیده نمی‌شوم و همه ی کارهای خانه و بچه‌ها را خودم انجام می‌دهم.‏ ناصر بعد از ۲۰ دقیقه برمی‌گردد. درحالی‌که به زمین نگاه می‌کند می‌گوید: «هر شب با یک استکان چای گرم و گفتن خسته نباشی به استقبالم میومدی، اما امشب...»‏صدایم را بالا می‌برم: «از اینکه تمام خواسته‌های درست و نادرست اطرافیان رو برآورده می‌کنی و برای من و بچه‌ها وقت نداری ناراحتم. از خوش‌وبش کردن تو جمع فامیلی و سکوتت تو خونه رنج می‌برم. اصلاً کاش هیچ‌وقت با تو آشنا نمی‌شدم لعنتی! بیرونت مردم رو کشته و درونت ما رو!»‏ کودک بودم که با تو ازدواج کردم. نوجوونیم رو نفهمیدم، حداقل بیا جوونیم رو خراب نکن. ‏قبل از بچه‌دارشدن زمانی که رشته ­ی کارگردانی درس می­ خوندم و لذت می‌بردم با هزار و یک بهانه مانع درس خوندنم شدی. مجسمه‌سازی باب میلم بود و مورد تشویق خاص استاد بودم. هرچه التماس کردم نذاشتی ادامه بدم. از من خواستی هرچه زودتر بچه‌دار بشیم که وقتی برای درس و هنر نداشته باشم. درآمد زیاد از ت نمی­خوام ناصر! بیا ساعت کاریت رو کم کن و تو مسئولیت خونواده چهارنفره ­مون سهیم باش. من دخترت نیستم که امرونهی‌ام کنی و برام پدری کنی!  لطفاً به من و خواسته­ هام فکر کن تا بتونم اجحافی که در حقم کردی رو ببخشم.‏تو حتی وقتی به سفر کاری میری دست من و بچه ­ها رو تو دستای مامانم می­ذاری. من رو موجودی ناتوان فرض می­کنی که یک شب بدون تو نمی­تونم تو خونه‌ خودم کپه مرگم رو بذارم.»‏‏ بعد از گفتن تمام حرف‌هایی که روی دلم مانده بود، نفس عمیقی می‌کشم و ساکت می‌شوم. ‏هرچند از هیچ حرفی که زده بودم پشیمان نبودم، ولی چون با عصبانیت و صدای بلند صحبت کرده‌ام خجالت می‌کشم و سرم را پایین می‌اندازم.‏ناصر که غیر از اطاعت‌کردن و چشم گفتن از من ندیده و نشنیده است، با دهان نیمه‌باز و چشم‌های متعجب نگاهم می‌کند؛ ولی لب  از لب باز نمی‌کند. از سالاد الویه ­ای که برای شام آماده کرده‌ام دو­تا ساندویچ درست می‌کند و در سکوت می‌خوریم؛ اما ته دلم تردید و تشویش و اضطراب موج می‌زند. دلم آرامش دریا را می‌خواهد، بدون وجود هیچ ­کس، حتی جگر­گوشه ­هایم دریا و ساحل!‏ بعد از خواندن نماز صبح، یکی دو ساعت خوابم می‌برد. با صدای هشدار تلفن بیدارمی ­شوم. بچه‌ها را آماده می‌کنم تا با پدرشان به مدرسه بروند. ناصر از برنامه‌ریزی برای جمعه صحبت می‌کند و از من نظر می‌خواهد. پلک‌هایم روی‌هم می‌افتد و دوباره خوابم می‌برد. از خواب که بیدار می‌شوم حالم بهتر است و احساس سبکی می‌کنم.‏ ناصر تا چند روز بعد از ماجرای آن شب ساکت است. گاه‌گاهی به‌زحمت لبخند می‌زند. من هم حال خوشی ندارم. در نبود او و بچه‌ها با صورت خودم را روی تختخواب می‌اندازم و با صدای بلند گریه می‌کنم.‏ کم‌کم شب­های بلند و سرد زمستان از راه می‌رسد. ناصر کتابخانه را پر از کتاب­های روان­شناسی می­کند. غیر از مطالعه  ‏ کم‌کم شب­های بلند و سرد زمستان از راه می‌رسد. ناصر کتابخانه را پر از کتاب­های روان­شناسی می­کند. غیر از مطالعه  آن‌ها، مهارت‌های زندگی را نیز در سایت‌های روان‌شناسی دنبال می‌کند. من هم مطالبی که احساس می‌کنم برای شیرین‌تر شدن زندگی‌مان نیاز است را مطالعه می­کنم. به­مرور مطالبی که یاد گرفته ­ایم را به کار می‌بندیم و تلاش‌هایمان به بار می‌نشیند. ‏ناصرمی گوید: «می­ خوام سوءتفاهمی که برات پیش اومده رو از دلت در­بیارم و نشون بدم چقدر برام ارزش داری.» من که سعی و تلاش ناصر را می‌بینم بیشتر به نیمه پر لیوان توجه می‌کنم. روی نقاط مثبت و قوتش زوم می‌کنم و به پیشنهاد سنگ صبورم از کار‌های مثبتی که انجام می‌دهد قدردانی می‌کنم.ن زندگی‌مان نیاز است را مطالعه می­کنم. به­مرور مطالبی که یاد گرفته ­ایم را به کار می‌بندیم و تلاش‌هایمان به بار می‌نشیند. ‏ناصرمی گوید: «می­ خوام سوءتفاهمی که برات پیش اومده رو از دلت در­بیارم و نشون بدم چقدر برام ارزش داری.» من که سعی و تلاش ناصر را می‌بینم بیشتر به نیمه پر لیوان توجه می‌کنم. روی نقاط مثبت و قوتش زوم می‌کنم و به پیشنهاد سنگ صبورم از کار‌های مثبتی که انجام می‌دهد قدردانی می‌کنم.ناصر از من قول می‌گیرد هیچ حرفی را در قلبم دفن نکنم و به‌ راحتی با او در میان بگذارم. سعی می‌کنم او را درک کنم و به اتفاقات ناخوشایند گذشته فکر نکنم تا از کنار هم بودنمان لذت ببریم. ‏او با بیشتر کردن تعداد شاگردهای مغازه با ما بیشتر وقت می‌گذراند. هنوز هم اگر نزدیکان کاری داشته باشند که در توانش باشد انجام می‌دهد. من هم مخالفتی نمی‌کنم؛ چون وظایف و مسئولیت خانواده چهارنفره‌مان را به‌خوبی انجام می‌دهد.هر روز ۱۰ تا ۱۵ دقیقه در زمان و مکان مناسب با هم صحبت می‌کنیم. جمعه در میان با خواهرم و مریم دوست صمیمی‌ام همراه یک گروه شاد و پرانرژی به طبیعت‌گردی می‌رویم، انرژی کسب می‌کنیم و با روحیه خوب برمی‌گردیم. ‏دوباره به آموزشگاه مجسمه‌سازی می‌روم. ماه پیش یک سفر سه‌روزه با استاد و هم‌کلاسی‌هایم به شمال داشتیم، ولی بدون ناصر و بچه‌ها خیلی به من خوش نگذشت. ‏دیگر به اتفاقات ناخوشایند گذشته فکر نمی‌کنم و با همدلی و درک متقابل زندگی شیرین و خوبی داریم.             https://zibazii.ir/</description>
                <category>نیره سادات هاشمیان</category>
                <author>نیره سادات هاشمیان</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 21:42:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالگرد ازدواج پردرد سر!</title>
                <link>https://virgool.io/@zibazii/%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%B1-ea1srtgijhyt</link>
                <description>سالگرد ازدواج پر دردسرراه‌های مختلفی را برای رسیدن به آرامش امتحان می‌کنم. درحالی‌که پشت پنجره ایستاده‌ام، می‌گویم: مگر زندگی بدون سینا چه ایرادی دارد؟ آیا جای زمین و آسمان با هم عوض می‌شود؟ نه نمی‌شود. با این فکر چشم‌هایم پر از اشک می‌شود؛ اشک‌هایم را دیگر نمی‌توانم انکار کنم. سعی می‌کنم خودم را سرگرم کنم و به سینا فکر نکنم. ولی بی‌فایده است. دلم نمی‌خواهد پا پس بکشم. هنوز که اتفاقی نیفتاده است. مثل کسی که ازپا افتاده، خودم را روی صندلی می‌اندازم. زمزمه می‌کنم، سینا ... سینای لعنتی. در اتاقم را می‌بندم. مانند یک رها شده از بند خودم را روی تخت می‌اندازم. تابه‌حال چنین روز آشفته‌ای را تجربه نکرده‌ام. به چهرة شرقی، چشمان درشت مشکی و موهای مجعدش در قاب روی دیوار نگاه می‌کنم. چشمانم را می‌بندم و به اندوه نبودنش در زمانی که باید می‌بود فکر می‌کنم که خوابم می‌برد.با صدای زنگ از خواب می‌پرم، پریسا هم‌کلاس روزهای کودکی و صمیمی‌ترین دوستم با نگرانی می‌پرسد: «خوبی شهره؟ چرا جواب تلفنام رو نمی­دی؟» می‌گویم: اصلاً خوب نیستم. اگه می­تونی بیا پیشم.» و بغضم می‌ترکد.. با دیدن پریسا او را در آغوش می‌گیرم. اشک‌هایم سرازیر می‌شود داخل اتاقم با شیر نسکافه، شکلات و میوه پذیرایی‌اش می‌کنم. می‌گوید: «مهمونی که نیومدم شهره، بگو چه مرگت شده؟» «یادته روز چهارشنبه هفته پیش گفتم سالگرد ازدواجمونه؟» «آره، چطور مگه؟» «تصمیم گرفتم سینا رو سورپرایز کنم. بی‌خبر کیک تولد ودسته‌گل خریدم، رفتم خونه­شون. بعد از چند بار در زدن داشتم برمی‌گشتم که السا خواهر کوچیکه سینا که ۱۳ سالشه در و باز کرد و با شرمندگی گفت: «شهره جون عذر می­خوام تو اتاقم موزیک گوش می‌کردم؛ چون مامان گفت: تا من نیومدم در رو برای کسی باز نکنی، با شنیدن صدای زنگ در از اتاق بیرون نیومدم؛ وقتی صدای زنگ تکرار شد کنجکاو شدم ببینم کیه که تو رو پشت در دیدم.» میگم مهم نیست. صورتش رو می‌بوسم. با کمک او برای شام لازانیا درست می‌کنیم تا سینا را سورپرایز کنیم.در حال تزیین لازانیا هستیم که سینا و الهام خواهر بزرگش وارد می‌شوند. پشت سر، خاله مریم و همسرش هم می‌رسند. با دیدن من چشمان سینا از ذوق بر می‌زند، وقتی کیک و دسته‌گل را روی میز می‌بیند از این که سالگرد ازدواجمان را فراموش کرده عذرخواهی می‌کند. آخر شب از سینا می‌خواهم که من را به خانه ببرد تا فردا صبح برای آخرین امتحانم به دانشگاه بروم. از دانشگاه که برمی‌گردم سردرد و خسته‌ام، قرص می‌خورم و می‌خوابم. غروب با صدای پدرم که می‌گوید: «از کی آیفون در حیاط صدا نداره؟» بیدار می‌شوم. با دیدن شماره سینا با اون تماس می‌گیرم. با صدای ضعیفی می‌گوید: «شهره الان موقعیت حرف‌زدن ندارم. بعداً صحبت می‌کنیم.» و گوشی  تلفن را قطع می‌کند. نگرانش می‌شوم، با الهه دختر بزرگ خاله مریم تماس می‌گیرم. می‌گوید: «سینا توی باد و بارون بعدازظهر, هدیه گرفته اومده خونه­تون. با وجودی که برقای خونه روشن بوده کسی در رو باز نکرده. جواب تلفنشم ندادی، گوشی خاله هم خاموش بوده. خیس شده و برگشته خونه، الآنم زیر پتو داره می لرزه.»سریع آماده می­شم. از سوپ مرغ و قارچی که مامان برای شام پخته برای سینا توی ظرف می‌کشم. دارم کفش‌هایم را پا می‌کنم که خاله­مریم تماس می‌گیرد. جواب سلامم را نمی‌دهد. با صدای بلند می‌گوید: «دست خواهرم درد نکنه با این دختر تربیت‌کردنش. من غلط کردم؛ اشتباه کردم؛ پشیمونم که با خانواده شما وصلت کردم. الآن که با الهام صحبت می‌کردی علت حال بد سینا رو فهمیدم. چون دیروز ناخواسته کمی پشت در خونه موندی، امشب با خواهرم نقشه آزار و اذیت سینا رو کشیدین.» می‌گویم: «خاله جون سوءتفاهم شده. من دارم میام خونه­تون تا هم سینا رو ببینم، هم براتون توضیح بدم چی شده.» خاله می‌گوید: «لازم نکرده دختره­ی بی‌لیاقت و کینه‌ای! نمی­خوام ببینمت. بشین کنار مامانت نقشه بکشین.» با غیظ گفتم: «از حالا به بعد ما فقط عروس و مادر شوهریم و نسبت دیگه­ای باهم نداریم مریم خانم!» گوشی تلفن را محکم روی دستگاه می‌کوبد و تماس قطع می‌شود.پریسا با نگاه منصف، بدون هیچ پیش‌داوری و حرفی نگاهم کرد. مکث می‌کنم. به چشمانش خیره می‌شوم و با صدای آرام می‌گویم: « با تمام وجود و با تک‌تک سلول‌های بدنم سینا را دوست دارم و به همین اندازه از حرف‌هایی که بین من و خاله مریم زده شده ناراحتم. پریسا میگوید: «از وقتی یادم میاد از طرز صحبت‌کردن و بی‌ملاحظه بودن خاله‌ات گلایه داشتی. می‌گفتی کنترل خشم نداره، زود هم پشیمون می­شه. اینجا تو هم که صبوری، نتونستی خشمت رو کنترل کنی. البته دلیلی نداره این مسئله قابل‌حل رو به یک مشکل بزرگ تبدیل کنی. شما می­تونین با کمک‌گرفتن از سنگ­صبورها و مشاورینی که در زمینه­ی دخالت خانواده زوجین فعالیت می‌کنند، مسأله­تون رو حل کنین.» گفتم: «پریسا! تو که روان‌شناسی کمکم کن.» «حتماً! من کنارتون هستم و دریغی ندارم. خوبه مریم خانم هم از سنگ­صبورهای باتجربه و راهکارهای کنترل خشم استفاده کنه.»بعد از یک هفته سینا که حالش بهتر شده است من را به پاتوق همیشگی، رستوران دنجی که نزدیک دانشگاه است دعوت می‌کند. بعد از نهار ماجرای خرابی آیفون را برایش توضیح می‌دهم. کلی شوخی می‌کند. حرف‌های عاشقانه می‌زند. بعد می‌گوید: «شهره خواهش می‌کنم با یک عذرخواهی از مامان کمک کن زندگی­مون به روال عادی برگرده.» می‌گویم: «واقعاً که! اگه خاله مریم به من توهین نمی‌کرد من هیچ‌وقت به این بی‌احترامی نمی‌کردم. من شروع نکردم که برم عذرخواهی کنم.» مدتی بین ما سکوت می‌شود. سینا گیج و مبهوت به روبه‌رو نگاه می‌کند. بدون هیچ حرفی من را به خانه می‌رساند و ناامید برمی‌گردد. چند ساعت بعد دایی رسول که رابطه صمیمی و راحتی با هم داریم، تماس می‌گیرد: «شهره نزدیک خونه­تونم. لباس بپوش بیا پایین، می­خوایم بریم کافی‌شاپ.» خوشحال می‌شوم، به مامان می‌گویم: «باز هم با دایی جون قرار دارم.» مادر با خوشحالی می‌گوید: «برای مسئله­ی خاله مریم و خودت هم با دایی صحبت کن.»بعد از کمی شوخی و خوش‌وبش، دایی که از ماجرای من و خاله باخبر است و مطمئن هستم سینا از او خواسته که با من صحبت کند، می‌گوید: «شهره بالاخره می­خوای چی­کار کنی؟ قرار بود همین روزا برین ماه عسل و زندگی مشترکتون رو شروع کنین.» آهی می‌کشم و بدون اینکه پلک بزنم صورتم خیس اشک می‌شود. می‌گویم: «دایی جون سینا می­خواد من از خاله عذرخواهی کنم، درصورتی‌که این خاله بود که پیش‌داوری کرد و به من و مامان توهین کرد.» می‌گوید: «با وجودی که حرفات رو قبول دارم، فکر می‌کنم با عذرخواهی نه‌تنها کوچک نمی­شی، بلکه گذشت وخانمی‌ات رو نشون میدی. اصلاً نیازی نیست که به مامانت بگی. بیا الآن بریم خونه‌ی آبجی مریم و این ماجرا رو تموم کنیم.»بعد از کمی بهانه گیری و نق نق کردن می‌گویم: «باشه میام، عذرخواهی هم می‌کنم، ولی بعد از عروسی با خاله رسمی‌تر برخورد می‌کنم. برای اینکه فکر نکنن پسرشون رو از دست دادن، سینا هروقت خواست بره ازشون سر بزنه، ولی من رسمی و محترمانه باهاشون رفت‌وآمد می‌کنم و اجازه دخالت تو زندگی خصوصی­مون رو بهشون نمی­دم. دایی می‌گوید: «حرف حساب جواب نداره.» با خاله تماس می‌گیرد و می‌گوید: «چند لحظه بیا دم در.» بعد از سلام و احوالپرسی، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده روی همدیگر را می بوسیم. بابت صحبت‌های هفته پیش از خاله عذرخواهی می‌کنم. می‌گوید: «من هم با دیدن حال بد سینا نتونستم جلوی خشمم رو بگیرم. به‌هرحال گذشته‌ها گذشته.»در مسیر برگشت دایی رسول می‌گوید: «شهره! اگر بعد از این موردی بین تو و آبجی مریم پیش اومد سعی کن به سینا و مامانت انتقال ندی. می­تونی از پریسا و سنگ­صبورهای کلینیک‌های روان‌شناسی کمک بگیری تا زندگی مشترکتون تهدید نشه و آرامش تون رو از دست ندین.» می‌گویم: «اتفاقاً نظر پریسا هم همینه. با دوستانی مثل شما و پریسا مطمئنم زندگی‌مون بیمه می­شه و به­خطر نمیفته؛ مخصوصاً که سینا همیشه حامی و تکیه‌گاه منه.»پس از آمدن از ماه عسل خاطره­ساز و خوبمان، در آپارتمانی که از خانه­ مامان و خاله مریم نسبتأ دور است و قبل از سفر لوازمی که بوی نویی می‌دهند را در آن چیده‌ایم، زندگی مشترکمان را شروع می‌کنیم. روابطمان با خاله مریم رسمی‌تر شده؛ ولی با وجودی که حدود ۶ ماه است زندگی­مان را شروع کرده ایم، لحظات تلخ و شیرینی را کنار هم تجربه می‌کنیم و با آموزش مهارت‌های زندگی و راهنمایی‌های سنگ­ صبورمان، نقاط ضعف مان کم‌رنگ‌تر و زندگی‌مان شیرین‌تر شده است. https://zibazii.ir/</description>
                <category>نیره سادات هاشمیان</category>
                <author>نیره سادات هاشمیان</author>
                <pubDate>Wed, 07 Dec 2022 18:40:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دین یا جنون؟!</title>
                <link>https://virgool.io/zibazii/%D8%AF%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-hkexmfkhginn</link>
                <description>دین یا جنونچند روز است فقط تمر هندی و کشک و لواشک خوردم.دلم هیچ غذایی نمی خواهد. هر جا را گشتم خوراکی هایم را پیدا نکردم. با مرتضی تماس گرفتم.گفت:« همه رو قایم کردم تا مجبور باشی غذا بخوری.» بعد هم پرسید:«چه غذایی برات بگیرم زینب جان؟»جواب دادم تمرهندی و تلفن را قطع کردم. مثل معتادی که بدون مواد مانده و کلافه است همه جا را گشتم.» ‏خم شدم، زیر تخت راهم بگردم، دستم به یک شیء چوبی خورد. یادم رفت دنبال چه چیزی می گشتم. با کنجکاوی صندوقچه زیر تخت را بیرون آوردم. درش را باز کردم. لابلای اسناد و مدارک، دفترچه کوچک و کم برگی که داخل پارچه پیچیده شده بود؛ توجهم را جلب کرد. با هیجان و کنجکاوی شروع به خواندن کردم. ۱۳۸۵/۹/۳۰شب یلدا است. به دستهای حمیده خواهر بزرگم که ۳۹ساله است نگاه می کنم. شبیه دستهای ۵۰, ۶۰ ساله ها پر از رگهای متورم و چین و چروک است. ملافه تخت کهنه مادر را که از ۷ سال پیش قادر به انجام کوچکترین کارهای شخصی اش نیست عوض میکند. مادرم از روماتیسم حاد رنج می برد. ‏ انگار حس مادری اش را هم از دست داده است. دیگر حضور فیزیکی اش را هم حس نمی کنم. پدر هم از صبح زود تا نیمه‌های شب دو شیفت در کارخانه ای خارج از شهر کار میکند. امشب هم خسته و ساکت دارد چای اش را می نوشد. ‏ خواهر دومم سپیده چند ماهی است که با پسر عمویم که در نانوایی کار می کند، ازدواج کرده است و امشب مهمان ما است. سعیده هم دو سال از من بزرگتر است و تند تند تخم های خربزه را می شکند. ‏مجری تلویزیون از رسوم قدیمی و مراسم یلدا در فرهنگ های مختلف می گوید. ناخودآگاه انواع میوه ها،آجیل و شیرینی چیده شده روی میزشان را با چند سیب و پرتقال کوچک داخل دیس ملامین و تخمه های خربزه ای که حمیده برایمان تفت داده مقایسه می کنم. ‏همسر سپیده که ۹ کلاس درس خوانده از روی دیوان حافظ که باخود آورده برایمان فال میگیرد.بعضی کلمات را آنقدر اشتباه  تلفظ می کند که به زور جلوی خنده ام را می گیرم. ‏سعیده و سپیده سفره شام را می اندازند. ما که نتوانستیم به معده های کم توقعمان پاسخ مناسبی بدهیم با اشتها گوجه پلو و بورانی ماست را خوردیم اما حمیده هنوز غذا و داروی مادر را میدهد. ‏۱۰/۷/ ۱۳۸۵  طبق معمول قبل از روشنی کامل هوا حمیده همه را برای خواندن نماز صبح بیدار کرده است. به وضو گرفتن و طولانی کردن رکوع و سجود مان هم نظارت دارد. ‏من هم که پنج سال دیگر به سن کبارت می رسم باید قوانین وسواس‌گونه و زجر آورش را به موقع اجرا کنم. در صورت کم کاری چنان ضرباتی با شلنگ یک متری نوش جان می کنم که تا یک هفته نمی توانم درست بنشینم. ‏بعد از نماز حمیده پسند،  کتاب ریاضی ام را ورق زدم.مسائل و فرمول های کتاب برایم نا مفهوم است. در همه دروس از با استعداد ترین بچه های کلاسم. اما از ریاضی بیزارم، نمی دانم امروز چطور می خواهم امتحان بدهم. ‏سرکلاس مرتب ورقه را زیر و رو می کنم با فرمول و اعدادی که برای خودم هم نامفهوم است چند جای برگه را سیاه می کنم. معلم ریاضی از بالای عینکش که دقیقا نوک بینی گذاشته و هر آن ممکن است بیفتد نگاه عمیقی به من و برگه می‌کند و می‌گوید: «مرتضی با این ریاضی ضعیف حتما تجدید میاری و نمره های خوب بقیه درس هایت هم به چشم نمیاد ،» ‏۲۲ /۱۰ /۱۳۸۵ خانه ما از سربازخانه هم بدتر است. امروز حمیده رفته حمام و تا ۳،۴ ساعت دیگر خودش و حمام را می ساید و ما می‌توانیم کارهایی را که دوست داریم انجام دهیم. ‏کتاب داستانی را که از دوستم گرفتم کامل خواندم. نماز ظهر و عصر را هم نخواندم. تازه از وزن حبوباتی که خریدم ،زدم و یک پفک بزرگ خریدم و با سعیده خوردیم. خیلی چسبید و حسابی کیف کردیم.پوستش را هم بردیم نایلون زباله همسایه‌مان گذاشتیم. ‏ ‏۱۳۸۵/۱۱/۳ امروز جمعه است. به دستور حمیده مقداری سیمان که از قبل خریده بودم را با آب مخلوط و کف حیاط و حمامی که داخل حیاط است را لکه گیری کردم.آنقدر حیاط و حمام را شسته و جارو کشیده که اکثر جاهای آن برگشته و به صورت خاکی در آمده است. ‏کارم تا ساعت ۳ بعد از ظهر طول کشید، نتیجه اش لکه گیری های ناشیانه و نا هموار است. اما همین قدر که حمیده بتواند دوباره آب بگیرد و برنگردد برایش کفایت میکند. ‏از دو اتاق کوچک خانه عبور می کنم به کابینت فلزی آشپزخانه که به مرور رنگ قسمت هایی از آن ریخته و زنگ زده شده نگاه می کنم، با خودم میگویم کاش می‌توانستم دستی به سر و روی این خانه ماتم زاده و نا زیبا بکشم. ۱۳۸۵/۱۱/۵ دومین روز ماه نفرت‌انگیز رمضان است، مگر ما بدبخت بیچاره ها ماه های دیگر سال را روزه نداریم که ماه خاص روزه هم داشته باشیم، دیشب آنقدر تشنه بودم که قبل از نماز مغرب از شیر لب حوض کلی آب خوردم. دهانم را خشک می کردم که حمیده گوشم را محکم کشید.دین یا جنون ‏چرا قبل از خواندن نماز آب خوردی؟ مجبور شدم قبل از خوردن افطاری همه جا را تمیز کنم. آشپزخانه را تی کشیدم، شیر ها را با آب و وایتکس شستم. ولی چون گرسنه بودم از ساعتی که حمیده گفته بود بیشتر زمان برد. از خوردن افطاری محروم شدم. قانون حمیده اول نماز بعد افطاری است. ولی سحر لوبیا پلو را آنچنان با نان لقمه زدم و نجویده قورت دادم که از صبح دل دردم. یک تکه نبات بزرگ را هم دور از چشمِ وحیده جویدم ولی بهتر نشدم. ‏ امروز پدرم قبض آب را به حمیده نشان داد و گفت: « اگه فکر جیب من رو نمی کنی به فکر سلامتی خودت باش.مادرت هم برای وسواس زیاد این بلا را سر خودش آورد و ما را هم بیچاره کرد.» ‏ ۱۳۹۳/۶/۳در رشته تربیت بدنی قبول شدم. چند سالی است که خاطره ای ثبت نکرده ام. و در کنار درس خواندن سخت کار کردم تا به پدر زحمت کشم کمکی کرده باشم. وخواهرانم بهتر زندگی کنند. ‏نزدیک یک سال است مادرم فوت کرده.  ‏پدر فقط یک شیفت کار می‌کند و با فروش خانه قدیمی یک آپارتمان ۶۰ متری خریده ایم. سعیده پسر یک ساله دارد. حمیده هنوز مجرد است. وسواسش هم شدیدتر شده. ‏1397/۴/۹ پدرم بازنشسته است.. با خانم مسن و محترمی ازدواج کرده و چهره اش جوان تر شده است. خواهرم حمیده بعد از چند سال پیگیری من و با تلاش خودش سلامتی اش را به دست آورده. کودکی را که والدینش را در سیل از دست داده به فرزندی گرفته و همه محبت هایی را که ازما دریغ کرده صرف آن دختر ۴ ساله می کند. ‏ امتحان های پایان ترم نزدیک است، من و زینب همکلاسی عزیزم قرار است اواخر تابستان با هم ازدواج کنیم. ‏با خواندن همین چند خاطره مرتضی را بیشتر ل درک می کنم. میفهمم چرا با تمام حسن خلقی که دارد دین گریز است. مرتضی با ظرف کوچکی وارد میشود و میگوید: «شرط میبندم که اینها را با اشتها بخوری. در ظرف را برمیدارد. پراست از دلمه برگ مو که با زرشک فراوان تزیین شده. یک دلمه کوچک در دهان می گذارم و از طعم ملس آن لذت می برم. وقتی چشم مرتضی به دفترچه خاطرات اش می‌افتد می‌پرسد: « این رو خوندی؟ می‌گویم: آره عزیزم. و فهمیدم که نباید برای نماز خواندن و روزه گرفتن بهت گیر بدهم. مرتضی می گوید: «زینب جان وقتی تورو میبینم نماز میخونی و ارتباط خوبی با خدا داری لذت می برم. برای همین میگم نرو تو اتاق های دیگه نماز بخون تا ببینمت و با خدا آشتی کنم. گفتم: سعیده می گفت: «اتاق درمان رفته و برای مشاور درمانگر از دوران کودکی اش گفته حالا پس از چند جلسه تاثیر خوبی رویش گذاشته و تا زمانی که لازم باشد به درمان ادامه خواهد داد. مرتضی گفت:« زینب جان نتونستم آنچه در کودکی به من گذشته فراموش کنم. اگه سعیده از درمانگرش راضیه خوب منم میتونم برم ازش وقت بگیرم و روحم رو درمان کنم. دوست دارم زمانی که پدر میشم سالم و شاد باشم. ‏هرچند انسان های واقعی بی عیب و نقص نیستند و آدمهای بی عیب و نقص هیچ وقت واقعی نیستند.                                                                                                                                        /https://zibazii.ir</description>
                <category>نیره سادات هاشمیان</category>
                <author>نیره سادات هاشمیان</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 12:52:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ بُرد - بُرد مادرزن و داماد!</title>
                <link>https://virgool.io/zibazii/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%8F%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%8F%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B2%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AF-xlyza9vx5kll</link>
                <description>سال ۱۳۹۹ نم نم باران بهاری باعث طراوت فضای دانشکده شده بود.زیر درخت پر شکوفه کتاب ترم دوم فیزیک را مرور می کردم. امیر دانشجوی سال چهارم،نور چشمی اساتید خیلی مودبانه از من خواست که باهم قدم بزنیم.در حالی که از قبل بارها در ذهنم این تصویر را مجسم کرده بودم با کمال میل دعوتش را پذیرفتم.کنار باغچه که پوشیده از گلهای رنگارنگ بود قدم میزدیم گفت: «من امیر ماهان سال چهارم صنایع غذایی هستم».قبلاً اسم و رشته تحصیلی اش را از زبان دختران که از زیبایی و جذابیتش سخن می گفتند شنیده بودم.سرم رو بلند کردم که چیزی بگویم که نگاهمان به هم گره خورد و دلم فرو ریخت. بدون هیچ حرفی دقایقی در سکوتی که هزاران حرف داشت قدم زدیم.امیر گفت: «من مقدمه‌چینی بلد نیستم جسارت من راببخشید اگه موافقید و من رابرای همراهی وزندگی مشترک قبول دارید با خانواده خدمت برسیم؟»بدنم گر گرفت. قلبم به شدت می زد. زبان خشک و سنگینم را به زحمت در دهانم چرخاندن و گفتم: لطفاً به من فرصت بدهید تا فکرکنم. حدود ۱۰ روز با هیجان و استرس گذشت.با دیدن چشم های عسلی و منتظر امیر همه چیز به چشمم زیبا تر از قبل می آمد. امیر را مرد عاشق و ایده‌آلی میدیدم که در عشق پاکش مصمم است.مادرم ظاهراً خانه دار، امابسیارفعال و تاثیرگذاراست. زیرا از نوه ۵ ساله اش تا پدرم که یک سال از او بزرگتراست را مدیریت می‌کند.البته لطف او شامل حال دو زن برادر جوانم که به اجبار در طبقات بازسازی شده ساختمان ما زندگی می کنند هم می شود. من هم از وقتی یادم می آید در نقش بی‌بی‌سی همه چیز را کامل و واضح به او گزارش میدهم و بی چون  چون و چرا عواملش رااجرا می‌کنم.امیرهمسرم در سن ۱۳ سالگی پدرش را ازدست داده است. در کنار درس خواندن کار کرده و زندگی مادر و برادرش را هم تأمین کرده است.  چند سال در کارخانه سنگ بری دایی اش شاگردبوده. حالا سنگ فروشی دارد. درآمد خیلی خوبی هم کسب می‌کند. با وجود زندگی سختی که داشته است فوق‌العاده سخاوتمندومهربان است. از سال گذشته ۲ سفرخاطره انگیز با هم داشتیم، ولی سفر سوم و مشکل سازمان سه نفره (به اتفاق مادرامیر) که قبل از سفر نسبت به من خیلی مهربان بود شروع شد. مادر جون (مادر امیر) مرتب به امیر توصیه می‌کرد که از هزینه های سفر کم کند تا بتواند خانه ی درحال ساختش را زودتر تمام کند.اواز اینکه گزارش کامل سفرمان را به مادرم می دادم هم ناراحت بودو نصیحتم می کرد که این کار درستی نیست .در سفری که به کیش رفته بودیم با غواصی، شاطر سواری (چتر بازی روی آب) جنگ های شبانه ،قدم زدن در ساحل مرجان و جاهای دیدنی ، مشاهده امواج خروشان و دل انگیز خلیج فارس بی نهایت لذت بردیم .کنار ساحل قدم میزدیم که مادرجون گفت :«فاطمه جان خواهش می کنم در جواب تلفنای مکرر مادرت چیزی را به او توضیح نده».خودم را به آن راه زدم و گفتم :منظورتان را متوجه نشدم ! امیر به جای من گفت:« این چه حرفیه مامان! فاطمه میتونه با هرکی دوست داره صحبت کنه و هر چی دوست داره بگه، از شما خواهش می کنم دیگه تو هیچ کار همسرم دخالت نکنید».باحمایت جدی امیر از من، اخلاق و رفتار مادرجون کاملاً تغییر کرد. این موردراهم برای مادرم تعریف کردم. نتیجه ی این صحبتها باعث تنش و اختلاف بین خانواده ها شد. مادرم دستور داد هر چه زودتر برگردید.  مادر جون بیشتر از قبل بد اخلاقی و بهانه گیری کرد. من هم رفتار خوب قبلی را با مادر جون نداشتم .وقتی همسرم برای خرید از هتل خارج شد مادرجون گفت:«امیدوارم همینطور که مهر پسرم را از من گرفتی در آینده از بی مهری فرزندت رنج ببری».من که شاید کمی لوس هستم با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن. هنوز آب چشم و بینی ام خشک نشده بود مادرم زنگ زد و با صدای گرفته من الم شنگه ای راه انداخت که نگو! مثل قبل رسالتم را انجام دادم . درتماسی که با مادرم داشتم گزارشات را بدون کم و کاست به  انتقال دادم واو چنان با صدای بلند و فریاد گونه به مادرجون اهانت می کرد، که شک ندارم همه را شنید.  بابرگشتن امیرخودم را توی بغل او انداختم و مثل کسی که عزیزی را از دست میدهد زار زدم. بدنم بی اختیار میلرزید.امیر مرتب به آرامش دعوتم می کرد و می گفت:« فاطمه جان همه چیزوبا هم درست میکنیم.» دلم برای امیر که بین من و مادرش گیرافتاده بود می سوخت. خودم را لعن و نفرین میکردم که چرا کاری که به اشتباه بودنش یقین دارم، ادامه داده و همه را به دردسر انداختم. به امیر گفتم: «اگر جزئیات رابطه مان را برای مادرم توضیح نمیدادم حال خودم و همه عزیزانم بهتربود». ‏ با پشیمانی من همسرم گفت: «خوشحالم که تصمیم داری حریم خصوصیمون ورعایت کنی. می تونی از هرچیزی و هرکسی که ناراحت بودی با من صحبت کنی عزیزم». وقتی از سفر برگشتیم مادروبرادرم جلوی خانه امیر منتظر من بودند. به محض رسیدن من راتوی ماشین برادرم نشاندن وباخودشان بردن. اوبا چنان  سرعتی ماشین را می راند که گربه فلک زده ای را زیر گرفت. از شیشه عقب دیدم که حیوان بیچاره به آسفالت خیابان چسبید. با دلخوری از امیر رو برگرداندم و به آشوبی که براه انداخته بودم فکر میکردم . مادرم گفت :«امیر فقط در صورت ترک مادرش می تونه با تو زندگی کنه. البته باید خانه ای در همسایگی خودمون برات تهیه کنه وگرنه باید بره و بامادرش زندگی کنه!»بعد از آن روز در را روی امیر باز کردن! مادرم تلفنم را گرفت. تلفن خانه را هم از پریز کشید.پیام های سوزناک امیر را مخفیانه روی گوشی مادرم می خواندم. (جای فاطمه در میان دل من امن است. هیچ فاصله‌ای نمی تواند او را از من بگیرد). (فاطمه جان هیاهوی نبودنت گوشم را کرده بیا و بودنت را نوید بده). با چشمان پرازاشک باخودم می گفتم: نمیدونی درنبودنت چه می کشم امیر جانم.امیر با هماهنگی با پدرم همراه پسردایی‌اش به منزل ما آمد و گفت: «تاریح شکایت و درخواست مهریه فاطمه را چند روز پیش دیدم هرچند من و فردی که دست بزن داره، معتاده وهمسرش را تهدید به قتل کرده معرفی کردین! اما من به خاطر علاقه‌ای که به همسرم دارم اعاده حیثیت نکرده و نمی کنم.»به پیشنهاد پسر داییم که میدونین تواین زمینه تجربه داره و مشاور روانشناس استانداریه وبا اجازه شما آمدم بگم با صحبت هایی که قبلا با فاطمه جان کردیم زندگی مشترکمون را در شهر دیگری شروع میکنیم. برای توسعه کاریم هم آنجا بهتر است». مادرم با صدای بلند مخالفتش را اعلام کرد. پسر دایی امیرکه مردی موجه و متین است، با واژه های تاثیر گذار و آرامش بخش مادرم راقانع کرد که دوام زندگی و آینده کاری امیر ومن در ان شهربهتر است. اوگفت :«به قول جورج کلاسون اگر اراده و تصمیم وجود داشته باشد راهی برای رسیدن به موفقیت وجود دارد». ‏ حدود یک سال از ازدواج و زندگی مشترکمان می‌گذرد هر دو برادرم سهامدار شرکت سنگ امیر هستند. ‏ ما و خانواده‌هایمان با استقلال کامل و موقعیت اجتماعی و اقتصادی خوب درکنار هم زندگی میکنیم. ‏مادر امیر با پسر کوچکش زندگی می کند. پدرم هم با مادر زندگی آرامی دارند و از موفقیت ما خوشحالند. ‏مادرم چند روزی است که مهمان مااست.  یک روز که مادر دختری مشغول آشپزی بودیم گفتم: هنوز از اینکه شما را تنها گذاشتم و شهرمان راترک کردم عذاب وجدان دارم. ‏  مادرم مرا در آغوش فشرد و گفت: «دخترم وقتی استقلال و موقعیت خوب تو و برادرات ومیبینم لذت می برم. متوجه شدم که نباید در زندگی شما دخالت می کردم.  مخصوصاً نسبت به تو که تنها دختر و کوچک‌ترین عضو خانواده بودی.  بزرگ شدنت را حس نکردم. همیشه تو رو امر و نهی می کردم. حالا میبینم که نسل شما خیلی بهتر از ما فکر می کنین، تصمیم می گیرین و عمل می کنین. از این بابت خوشحالم و به شما فرزندان خوبم افتخار می کنم».https://zibazii.ir/</description>
                <category>نیره سادات هاشمیان</category>
                <author>نیره سادات هاشمیان</author>
                <pubDate>Sun, 23 Oct 2022 11:14:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>