<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زیست</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zist</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:52:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2298634/avatar/ZZDmN6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زیست</title>
            <link>https://virgool.io/@zist</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قوام، مصدق و حواشی</title>
                <link>https://virgool.io/@zist/%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%85-h4zbtbqip5ez</link>
                <description>مصدق و قوام دو سیاستمدار ایرانی‌اند که هرچقدر اولی بین ملی‌گراهای ایرانی خوشنام هست و در مقام قهرمان شناخته میشه، دومی اگر نگیم بدنام، دستکم گمنام یا مورد بی اعتناییه. این خوشنامی و گمنامی بیشتر ناشی از رقابتیه که تقریباً در آخرین بازی سیاسی این دو نفر رخ داد و اونها شدند رقیب سیاسی همدیگه. دعوا سر نفت بود. مصدق در نقش پرچمدار جنبش ملی شدن صنعت نفت علیه بریتانیا و دربار ایران بازی می کرد، و قوام در نقش کسی که می خواست همون پرچم رو به نفع دربار و بریتانیا پایین بکشه.توی ذهن بیشترِ ایرانی هایی که تاریخ معاصر کشور رو دنبال می کنن، این یک تصویر یا سناریوی شناخته شده درباره ی این دو چهره است. تصویر نادرستی هم نیست، ولی همه ی ماجرا هم نیست. چیزی که ممکنه تصویر صحیحی از این دو چهره به ما نشون نده اینه که فقط همین تک‌رخداد یعنی آخرین واقعه یا رویارویی سیاسی رو مبنا و ملاک برداشت و تلقی‌مون از اونا قرار بدیم. قرار هم نیست وقتی این کارو کردیم یعنی اون دو تا رو در پازل بزرگتری باهم سنجیدیم جاشونو باهم عوض کنیم و قهرمان رو به ضدقهرمان تبدیل کنیم و رقیبش رو جاش بنشونیم. بلکه فقط میخوایم از این برگ از تاریخ معاصر «آشنایی‌زدایی» کنیم به‌اصطلاحِ شکلوفسکی ناقد ادبی و فرمالیست روس.یعنی چیزی که رو شاید تا حالا گمان می‌کردیم همه ابعادش رو کامل می‌شناسیم از زاویه‌ی متفاوتی ببینیم.تفاوت‌های این دو شخصیت انکار ناپذیر و برجسته است. مصدق جداً اوصاف یک چهره‌ی مردمی رو در خودش جمع داره: اغلب سمت مردم وایمیسته تا جایی که مخالف هاش گاهی برچسب عوامگرا یا پوپولیست هم بهش میزنن، قاجاری اشراف‌زاده هست ولی زندگی تجملی نداره یا اونطور نیست که به چشم بیاد، گزارش فساد نداره، چه سیاسی و مالی و چه اخلاقی، زیاد اهل زد و بند نیست، اغلب مرد قانونه، در اجرای قانون با کسی تعارف نداره، اصول و پرنسیب داره، از صاحبان قدرت معمولاً نمی ترسه، به هیچ ابرقدرتی باج نمیده و لازم بشه با اونا درمی افته. این چهره رو هم فقط در جریان آخرین بازیگری سیاسی اش یعنی رهبری جنبش ملی شدن نفت به دست نیاورده بلکه این دستاورد رو از ناحیه ی نقش های قبلیش یعنی مستوفیگری و والیگری و نمایندگی مجلس و وزارت مالیه و خارجه طی سی سال قبل تر هم داشت.اما قضیه قوام کمی پیچیده تره، با اینکه سوابق خوب مشروطه خواهی داره و حتی فرمان مشروطه با انشا و دستخط اونه، ولی زیاد از مردم دم نمیزنه، همونقدر که قاجاری و اشراف زاده است اشرافی و باتجمل هم زندگی میکنه، موقعی که والیگری خراسان رو به عهده داره ثروت زیادی جمع میکنه. تقریباً همیشه متمایل به آمریکاست، ولی اگر لازم بشه با مهره های ابرقدرت های دیگه هم بازی می کنه. آدم متکبر و مغروریه، در اون چهار روزی که برای آخرین بار نخست وزیر شد یکی از عوامل سقوطش بیانیه ی تهدیدآمیز و متکبرانه ای بود که علیه مصدق و همه حزب های سیاسی صادر کرد. ولی فقط همین یک بار بود که او جلوی یک جنبش مردمی می ایستاد، او قبل از اون بارها از همین غرور و تکبرش علیه کودتای انگلیسی سال 1299 استفاده کرده بود و سپس بارها جلوی دربار و بریتانیا و روسیه درآمده بود و یک بار بخشی از خاک کشور رو از تجزیه نجات داده بود. گاهی گفته میشه که وقتی قوام بعد از اتمام جنگ جهانی دوم به مسکو رفته بود تا رهبر شوروی رو از تجزیه آذربایجان ایران منصرف کنه، استالین در کنار عوامل دیگه مقداری هم تحت تأثیر شخصیت اشراف منش و متکبر قوام، به خروج نیروهاش از آذربایجان رضایت داده بود.از قضا، همین یک دستاورد میتونه یکی از شاخص های مهم امتیازدهی برای این دو دولتمرد ایرانی باشه. با معیارهای ملی گرایانه، به جرئت میشه گفت: اگر ملی شدن نفت شاهکار مصدق بود، نجات آذربایجان از خطر تجزیه هم شاهکار قوام بود. البته نه مصدق در قضیه نفت تنها عامل ملی شدن بود و نه قوام در قضیه آذربایجان تنها عامل نجات بود، ولی شکی نیست که اونها عامل تعیین کننده ای بودند.کارنامه سیاسی قوام فقط در دو جریان همسو با بریتانیا بود: دومی اونجا بود که قرار شد به جای مصدق نخست وزیر بشه تا جلوی ملی شدن صنعت نفت رو بگیره. اما اولین همسویی قوام با انگلستان در همین ماجرای فریب دادن استالین اتفاق افتاد. در بقیه ی موارد، قوام هم درست مثل مصدق البته با انگیزه های شاید متفاوتی عموماً سیاست های ضد انگلیسی داشت، دلیلش هم یک چیز بود: مصدق با هیچ یک از قدرت های بزرگ دنیا کنار نمی اومد و هیچ امتیازی به هیچکس نمی داد و اسم این سیاستشو هم گذاشته بود موازنه ی منفی، یعنی امتیاز ندادن به هیچ کس چه روس، چه انگلیس، چه آمریکا؛ به جای راضی کردن همه شون یا موازنة مثبت.ولی قوام از همون جوانی که برای بار اول نخست وزیر شد گرایش به آمریکا داشت، اون موقعی که هنوز آمریکا آمریکا نبود یعنی در حوالی جنگ جهانی اول؛ ضمنا هروقت لازم می دید با مهره بقیه ابرقدرت ها هم بازی می کرد. می دونیم که آمریکا در اواسط و بخصوص بعد از جنگ جهانی دوم تبدیل به ابرقدرت شد و قبلش تصویر کشوری بسیار عادی در جایی مثل ایران از او وجود داشت، چیزی در حد سوئیس مثلاً.حالا که حرف به اون سال ها کشید بیایید در تاریخ کمی به عقب تر و به همون سال های دور بریم و ببیینم این دو دولتمرد بزرگ ایرانی قبل از روی هم ایستادن در قیام سی تیر سال 32، کجاها باهم بوده اند و کِی باهم نزدیک و کِی از هم دور بودند.محمد مصدق و احمد قوام قبلاً چند دوره شانه به شانه هم در عالم سیاست دویده بودند. هر دو اشراف‌زاده‌ای بودند منتسب به دربار قاجار؛ ناصرالدین شاه وقتی محمد 10 ساله بود پسر کوچک میرزا هدایت‌الله وزیر دفتر را «مصدق‌السلطنه» خواند و احمد وقتی با مظفّرالدّین شاه از سفر سوم فرنگ بازگشت «قوام‌السّلطنه» شد. مصدق پس از مستوفی‌گری خراسان، دکترای حقوقش را از دانشگاه نوشاتل سوئیس گرفته بود و قوام قبل از فرمانروایی خراسان، عازم اروپا شد تا حقوق بخواند. مصدق در اروپا بود که خبر رسید وثوق‌الدوله قرارداد 1919 را امضا کرده است؛ همان عاملی شد برای انتشار نامه‌ها و مقاله‌هایی علیه برادر بزرگتر قوام. کودتای سوم اسفند 1299 برای مصدق و قوام به یک اندازه سنگین اومد؛ مصدق والی فارس بود و چون دولت کودتایی رضاخان و سید ضیاءالدّین طباطبایی را به رسمیت نشناخت از مقامش استعفا داد؛ قوام والی خراسان بود و در برابر کودتا کوتاه نیومد، اما آنقدر در پُست خودش موند و مخالفت کرد که سید ضیاء او رو به جزای سرپیچی بازداشت کرد و به تهران آورد و در روز سیزده‌بدر سال 1300 در عشرت‌آباد تهران زندانی کرد.یکه تازی سید ضیاء نه برای احمدشاه قاجار خوشایند بود و نه برای رضاخان؛ سه ماه بعد از کودتا، احمدشاه سید‌ضیاء رو وادار به استعفا کرد و شانس نخست وزیری از قضا به همین زندانی سیدضیا یعنی احمد قوام روی آورد. زمانی که احمدشاه حکم رئیس الوزرائی قوام‌السلطنه را صادر کرد، او 55 روز بود که در زندان عشرت‌آباد بود. حکم در داخل زندان به او ابلاغ شد و قوام در بعدازظهر هشتم خرداد 1300 مستقیما از زندان راهی قصر فرح‌آباد شد ؛ 4 ساعت با احمدشاه مذاکره کرد و نخست‌وزیر شد.حالا شاهد اولین همکاری نزدیک قوام و مصدق هستیم. قوام وزارت مالیه را به مصدق سپرد. مصدق قبلاً هم سابقه 14 ماه خدمت در پست معاونت وزارت مالیه را داشت. مصدق هم مثل اغلب اعضای کابینه قوام از زندانی ها یا طرد شده های دوره سه‌ماهه سیدضیاء بود و در دولت 8 ماهه قوام که تا 29 دی 1300 به طول انجامید برای ایجاد اصلاحات مالی اختیار تام گرفت. کناره‌گیری قوام از نخست‌وزیری سر حمایت از مصدق بود. قضیه اون حمایت این بود که مهلت اختیارات تام تمام شده بود و مصدق تقاضای تمدیدشو داشت، اما نمایندگان مخالف مانع شدند، قوام هم که دخالتش در حمایت از مصدق فایده نکرد، پس از 230 روز صدارت پردردسر استعفا داد.دوری قوام از قدرت خیلی طول نکشید و در خرداد 1301 برای بار دوم نخست‌وزیر شد. قوام در سمت صدارت و مصدق در مقام نمایندگی مجلس چهارم شورای ملی هر دو از خودسری‌های رضاخان خشمگین بودند که در کابینه هنوز وزارت جنگ توی دستش بود. قوام از طرفی شاهد مخالفت مجلس بخصوص مصدق و مدرس با رضاخان بود و از طرف دیگه حمایت انگلیسی‌ها از وزیر جنگ و ناتوانی احمدشاه برای عزلش رو؛ رضاخان مطبوعات حامی خودش را وادار کرد علیه قوام جوسازی کنند؛ بعضی نمایندگان مجلس چهارم هم آنقدر بر استیضاح نخست‌وزیر پافشاری کردند که قوام خودش استعفا داد و عمر دولت دومش که این بار هم هشت ماهه بود به سر رسید.این ماجراها گذشت تا اینکه مصدق و قوام در مجلس پنجم شورای ملی بازهم به همدیگه رسیدند در حالی که این بار هر دو وکالت مردم تهران رو بر عهده داشتند؛ اما قوام با توطئه‌چینی رضاخان که حالا ‌نخست‌وزیر شده بود روبه‌رو شد و به اتهام توطئه برای قتل رضاخان بازداشت شد، اما احمدشاه شفاعت کرد و قوام با وجودی که از مصونیت پارلمانی برخوردار بود به اروپا تبعید شد. پس از سقوط قاجار و نشستن رضاخان بر تخت سلطنت، قوام و برادرش وثوق‌الدوله راهی ایران شدند؛ وثوق به وزارت و وکالت رسید اما قوام به لاهیجان رفت و به کشاورزی و برنجکاری و چایکاری مشغول شد. در همان ایام مصدق هم که خانه‌نشین شده بود، در اواخر سلطنت رضاشاه به زندان افتاد و پس از چند ماه آزاد شد و به احمدآباد رفت.روزگار برای این دو دولتمرد در سکوت و بی حادثه سپری می شد تا اینکه متفقین به کشور سرازیر شد و و وقایع توفانی شهریور 1320 برای کشور پیش اومد. رضاشاه سقوط کرد و تبعید شد، فضای سیاسی کشور باز شد و دوباره مثل روزگار مشروطیت، جنب وجوشی کل کشور رو فراگرفت. مصدق و قوام مثل خیلی های دیگه از کنج عزلت بیرون اومدند و دوباره راه سیاست رو در پیش گرفتند؛ اما در دو راه مختلف. مصدق در مجلس چهاردهم نماینده ی اول تهران شد و اولین کاری که کرد تصویب قانونی برای منع دولت از مذاکره در مورد امتیاز نفت تا زمان حضور نیروهای خارجی در ایران بود. قوام هم یکسال پس از سلطنت محمدرضاشاه جوان، سومین دوره نخست‌وزیری‌اش را آغاز کرد.چون تعداد ماجراهای مقایسه پذیر بین مصدق و قوام زیاد هست و همین مقایسه رو کمی پیچیده میکنه شاید بهتر باشه بیشتر روی همون دو دستاورد اصلی شون تأکید کنیم یعنی قضیه ملی شدن نفت و دیگری قضیه نجات آذربایجان. خب، کدوم قضیه مهمتر بود؟ قطعاً هر دو. یکی نجات ثروت و آبروی ملی بود، یکی هم نجات خاک و آبروی ملی بود.مصدق زیاد اهل دوز و کلک نبود، او مرد قانون بود. مهمترین و شاید تنها ابزار سیاست ورزی او قانون بود. این مرد قانون بودن، علاوه بر ویژگی شخصیتی اش، ناشی از حقوق دانی او هم بود. مصدق اولین ایرانی گیرنده درجه ی دکتری حقوق آنهم از کشور سوئیس است و شاید اولین مؤلف ایرانی کتاب های حقوقی. در قضیه ی نفت هم انگلیس را با اهرم قانون و البته ضمناً با پشتوانة مردمی خودش، در سازمان ملل و دادگاه بین المللی لاهه شکست داد. ولی آیا مشت استالین رو هم می شد صرفاً با ابزار قانون یا پشتوانة مردمی، باز کرد و آذربایجان رو از توی مشتش بیرون آورد. واقعیت اینه که اولاً شوروی یک ابرقدرت نوظهور بود و پیوند و ریشه و پیشینه و تعصبی رو که کشورهای غربی درباره ی معاهدات حقوقی و بین المللی داشتند نداشت چون ریشه های تمدنی و فلسفی و حقوقی اون معاهدات و قوانین بین المللی توی اروپای غربی بود و لذا با زبان قانونی نسبتاً راحتتر میشد شکستشون داد تا کشوری مثل روسیه رو که پیشینیه ی زیادی در اون چیزها نداشت، ثانیاً استالین خودشو فاتح اصلی جنگ جهانی دوم می دونست، و از این جهت بگی نگی منتی هم بر سر متحدهای قبلیش انگلیس و آمریکا میذاشت. هرچی بود بالاخره زودتر از انگلیس و آمریکا به برلین رسیده بود و موفق شده بود قبل از اون دو متحد پرچم داس و چکش رو بر دروازه برلین نصب کنه. از اون به بعد بود که سه ابرقدرت نشستند و دنیای بعد از جنگ رو بین خودشون تقسیم کردند که دیوار برلین نماد این تقسیم غنایم در تمام سالهای جنگ سرد بود. ولی در حین جنگ قول و قرارهایی هم گذاشته بودند؛ از جمله در دومین سال جنگ، استالین و روزولت و چرچیل در کنفرانس تهران قرار گذاشتند که بعد از جنگ هرسه باهم از ایران برن بیرون تا امتیاز هر سه در ایران باهم برابر باشه. جنگ تمام شد و آمریکا و انگلیس نیروهاشونو از ایران بیرون بردند ولی استالین زیر قولش زد و نزدیک بود که آذربایجان ایران تبدیل به یکی دیگه از کشورهای کمونیستی اقماری و سرسپرده ی شوروی بشه. این اتفاقی بود که توی خیلی از کشورهای دیگه و بخصوص توی شرق اروپا افتاده بود. از قضا استالین روی هرجا دست گذاشت، بعد از جنگ ازش بیرون نیومد، گفته میشه فقط دو جا بود که استالین ازش دست برداشت، اولی بخشی کوچکی از اتریش، و دومی همین آذربایجان ایران بود. یعنی نجات آذربایجان از دست فاتح جنگ که با دو فاتح دیگه طلبکارانه برخورد میکرد کاری شبیه به محال و غیرممکن بود، ولی با دیپلماسی پیچیده ی قوام این امر محال تبدیل به امر ممکن شد.قوام بهترین گزینه برای نجات آذربایجان بود، چرا؟ چون برای این مأموریت، کار عمیق و پیچیده ای کرده بود که به سال ها قبل برمیگشت. برای جواب این چرایی بیایین به قضایای شهریور 1320 بریم. اوایل جنگ دوم بین الملل بود که متفقین به ایران سرازیر شدند، رضاشاه رو مجبور به استعفا کردند و پسرش محمدرضا رو جاش گذاشتند. کشور در اشغال متفقین، و محمدرضا پادشاهی جوان و ضعیف و گرفتار که قدرت چندانی نداشت. یک سال بعد، قوام نخست وزیر شد بعضاً نوشته اند قوام در اولین دیدارش با شاه بهش میگه: «اعلیحضرت چه بزرگ شده»! خب، قبلاً قوام دوبار هم نخست وزیر شده بود و هر دوبار رضاخان که هنوز شاه نشده بود وزیر جنگ کابینه اش بود و اونموقع محمدرضا بچه ای چهار پنج ساله بود. قوام از این به بعد هروقت فرصت پیدا می کرد نیشی به شاه جوان میزد، گاهی هم اشاره ای به داستان های اولین صدارتش که رضاخان در آن وزیر کابینه اش بود و زیردست حضرت اشرف وایمساد. شاه 26 ساله از یاران پدرش شنیده بود که قوام اونوقتها گاهی بر سر رضاخان فریاد می کشیده و دوبار هم قصد کشتنش رو داشته.حزب توده در این دوره یکی از احزاب نوپا و قدرتمند در ایران هست. حزب توده یک حزب مارکسیست هوادار شوروی و استالین توی ایران هست که رهبران اصلی زندانیان سابق دوران رضاشاه بودند، ولی حالا که فضا باز شده حزب تشکیل داده اند. قوام در این دوره به قصد نزدیک شدن به شوروی هوای حزب توده را نگه میداره و حتی به ایرج اسکندری عضو مرکزی حزب خیلی نزدیک میشه و همین مقدمه ائتلاف قوام با این حزب در سالهای حساس آینده رو فراهم می کنه. قوام سیاست همیشگیش یعنی نزدیک شدن به آمریکا رو هم عملی میکنه از جمله، در مسائل مالی و نظامی از مستشاران آمریکایی توی کشور استفاده میکنه. خب تا اینجا قوام باید باعث رنجش بریتانیا شده باشه، چون به دو رقیبش محل داده و به اون کم محلی کرده. البته هنوز اون سه ابرقدرت سرگرم جنگ با هیتلرند و باهم همکاری دارند، ولی کارهای قوام هم از چشمشان مخفی نیست. از اینطرف، شاه و دربار قوام را رقیب و دشمنی قدیمی و خانوادگی خود محسوب میکنند. جلوتر درباره سابقه ی این رقابت و دشمنی بیشتر خواهم گفت. پس طبعییه که شاه و بریتانیا، علیه قوام با همدیگر متحد بشن. چون قوام هم درست علیه شاه و انگلیس، با شوروی و امریکا متحد شده است. قحطی هم تا حدودی هست، البته نه به شدت جنگ جهانی اول، ولی کمبود ارزاق عمومی به خصوص نان حس میشه. از کارهای قوام در این دوره تأسیس وزارتخونه ای به اسم وزارت خواربار با هدف تسهیل دسترسی به نان و غله توی کابینه اش هست. ولی دربار درست از همین نقطه بهش ضربه میزنه. در تهران، تظاهراتی از مردم گرسنه با تحریک دربار شکل میگیره و دولت قوام با فریادهای مردم گرسنه ای که شعار میدادن «نون و پنیر و پونه/ قوام ما گشنمونه» سقوط میکنه.سه سال دیگه از این قضیه میگذره. حالا تازه جنگ جهانی تموم شده، آمریکا و انگلیس طبق قراری که با شوروی در کنفرانس تهران گذاشتن نیروهاشونو از ایران میبرن بیرون. ولی شوروی دست گذاشته روی آذربایجان ایران و نیروهاشو خارج نمیکنه. این بار میشه حدس زد چه اتفاقی می افته. این بار، حالا انگلیس و امریکا منافعشون در خطره، شاه هم بخشی از خاکش رو از دست رفته می بینه. همگان قوام رو بهترین گزینه میدونن، چون هم زرنگ هست، با حزب توده و شوروی سابقه و میونه ی خوبی بهم زده، متحد قدیمی آمریکا هم هست، بریتانیا و شاه و مجلس هم که بهش احتیاج دارن. پس همشون یکصدا قوام رو به نخست وزیری می رسانند. قوام هم که حالا میدونه چه خبره و همه برای چی میخوانش، گوشه ای از اشرافمنشی و تکبرش رو علنی میکنه. او قانوناً باید به دربار بره تا حکم نخست وزیری رو از محمدرضاشاه جوان بگیره، ولی با لباس غیررسمی به دربار میره تا شاه رو تحقیر کنه. چند روز بعد، او راهی مسکو میشه تا مأموریت مهمش رو شروع کنه. در اون سفر، او با تردستی به استالین قول داد با خروج نیروهای شوروی، قرارداد واگذاری نفت شمال را امضا می‌کند. استالین قبول کرد و قوام مثل یک قهرمان به کشور برگشت و شاه جوان علیرغم میلش چاره ای ندید جز اینکه لقب حضرت اشرف را به او اعطا کنه. شوروی که وعده ی امتیاز نفت شمال رو در یک قدمی خودش میدید حزب توده رو به همکاری با قوام ترغیب میکنه، قوام هم سه وزارتخونه ی کابینه ش رو می سپره به اعضای حزب توده. قوام، از طریق راه دادن اون حزب کمونیستی به کابینه اش، اعتماد شوروی ها رو کاملاً به خودش جلب میکنه، چند وقت بعد، شوروی‌ها به وعده خود عمل کردند اما از اونجا که همه چی موکول به تصویب مجلس ایران بود، قوام لایحه اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی رو به مجلس پانزدهم میفرسته، ولی مجلس اون قرارداد را تصویب نکرد و سر استالین بیکلاه موند. اما قوام هم بعد از این دستاورد، زیاد نتونست در مسند نخست وزیری باقی بمونه و  سرانجام در 18 آذر 1326، به دلیل تشدید اختلافاتش با شاه و مجلس‌، استعفا داد و راهی اروپا شد.حالا او در همة مدت پنج سال بعدی تا اشتباه سیاسی بزرگش در ماجرای سی تیر، از وقایع و جریان های کشور دور افتاده بود. از اروپا نامه های تند و تیز سرگشاده علیه شاه می نوشت و او را به زیر پاگذاشتن قانون اساسی مشروطه متهم می کرد. شاه هم لقب جناب اشرف را این دولتمرد مغضوب و دورافتاده پس گرفت و به گرفتاری های خود مشغول شد.توی مدت این پنج سال دوری قوام از ایران، اتفاق های زیادی افتاده بود و اوضاع داخلی آشفته تر شده بود. شاه از یک سوءقصد جان به در برده بود و در نتیجه حزب توده با اتهام ترور شاه به حزبی نیمه مخفی و تا حدی تندرو تبدیل شده بود. از اون طرف، مصدق جبهه ملی را تشکیل و طرح ملی شدن نفت رو به بحث اساسی کشور تبدیل کرده بود. آیت الله کاشانی هم در موافقت با ملی شدن نفت پایگاه مردمی نیرومندی پیدا کرده بودند. فدائیان اسلام رزم آرای نخست وزیر را که مانعی بر سر ملی شدن نفت بود کشته بودند. و مصدق به عنوان رهبر ملی شدن نفت به نخست وزیری رسیده بود.خلاصه، در این پنج سال، آرایش صحنه و نیروها و احزاب و اهداف خیلی تغییر کرده بود. اگر، همه ی اون بازی های قبلی حفظ آب و خاک و مرز فقط از دست سیاستمدار جهاندیده و متکبر و مکاری چون قوام برمی اومد، همونطور که کسی مثل مصدق هم شاید فقط برای کارزارهایی مثل جنبش ملی شدن نفت ساخته شده بود.هر چی بود، حالا قوام بعد از پنج سال تبعید و دوری از کشور، رودرروی مصدق قرار گرفته بود که در ادواری باهاش همکاری هم کرده بود. این روزها قوام تصمیم گرفته بود با انگلیس و شاه که یک عمر باهاشون جنگیده بود متحد بشه و درست به عکس، با حزب توده و درواقع با شوروی دربیفته.آن روزها مصدق در اوج محبوبیت بین مردم و احزاب ایرانی بود. او به عنوان پرچمدار جنبش ملی شدن صنعت نفت به تازگی و با دستی پر در دفاع حقوق ازمنافع ایران از دادگاه لاهه بازگشته بود و در انتظار رای اعتماد مجلس برای نخست‌وزیری‌اش و ترغیب بیشتر دیوان لاهه برای صدور حکم به نفع ایران و بر ضد بریتانیا بود. ایستادگی مصدق جلوی بریتانیا او را به یک چهره محبوب و پرسروصدای بین المللی هم تبدیل کرده بود و اغلب روزها اسمش در تیتر اول خیلی از روزنامه های دنیا بود.پای قوام اینطوری به رویارویی با مصدق کشیده شد. مصدق در مقام نخست وزیر، همان روزها، از محمدرضاشاه پهلوی خواست اختیار وزارت جنگ رو به دولت بسپاره، ولی شاه خواسته شو نپذیرفت و مصدق هم استعفا کرد. شاه بلافاصله استعفا رو پذیرفت و حکم نخست وزیری رو به احمد قوام داد. مردم با شنیدن این خبر به خیابون اومدن و خواستار استعفای قوام و بازگشت مصدق به نخست وزیری شدند. همین اتفاق هم افتاد و شاه با فشار مردم عقب نشینی کرد و قوام رو برداشت و مصدق رو به صدارت برگردوند، یعنی این بار که آخرین بار هم بود قوام فقط چهار روز نخست وزیر بود و مجبور شد به نفع مصدق کنار بره و بذاره همکار قدیمی و رقیب جدیدش دوباره به صندلی صدارت تکیه بزنه تا اینکه دو سال بعد و این بار با کودتای معروف 28 مرداد از سمتش برکنار بشه.مصدق از پشتیبانی سه پایگاه بازار و احزاب و مردم و روحانیون برخوردار بود و قوام از پشتیبانی شاه و بریتانیا. قوام که در اوایل جوانی به خاطر خط زیبایی که داشت، فرمان مشروطیت به قلمش نوشته شد و حتی رابط مظفرالدین شاه و مشروطه خواهان بود، حالا برای مخالفان خط و نشان می‌کشید و مصدق که جوانه مشروطیت را زیر فشار دربار در خطر می‌دید، در پی قبولاندن این حرفش به شاه بود که فقط باید سلطنت کند نه حکومت، و برای همین بود که از او درخواست واگذاری وزارت جنگ به دولت را کرده بود.شاه در30 تیر مجبور شد قوام رو عزل کنه و او در منزل برادرش معتمدالسلطنه در امامزاده قاسم تهران مخفی شد. از جمله اقدامات مصدق که پس از او به قدرت رسید، تصویب لایحه مصادره اموال قوام در 12 مرداد 1331 بود. البته این مصوبه پس از کودتای 28 مرداد 1332 لغو شد. قوام پس از مدتی به اروپا رفت‌ و در پی کودتای 28 مرداد، در روز 6 فروردین 1333 به ایران برگشت و سرانجام در 31 تیر 1334 در اثر بیماری قلبی درگذشت و در قم دفن شد.مصدق هم بعد از کودتا دستگیر و محاکمه شد، و پس از تحمل سه سال زندان، تحت‌ نظر مامورین و بدون تماس با افراد، از مرداد ۱۳۳۵ش تا اسفند ۱۳۴۵ش به قریه اش در احمدآباد تبعید شد و تا آخر عمر در آنجا زندگی کرد. تا اینکه در سن ۸۴ سالگی درگذشت، و در احمدآباد دفن شد.محمد حسن حبیبی</description>
                <category>زیست</category>
                <author>زیست</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2024 19:37:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای زندگی، چرا مهاجرت نکردید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zist/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-gddi5nql2gy4</link>
                <description>معنای زندگیپرسش اصلی ما در مورد اون چیزهاییه که هویت انسانی ما رو شکل میده، یعنی از چیزهایی می پرسیم که تنها در انسان میشه سراغشون رو گرفت نه جای دیگه. اگر از من بپرسید چی هست که در انسان هست و در دیگر موجودات قابل سراغ نیست اینها رو بهتون می گم:1. پرسیدن از چرایی یا معنای زندگی.2. رؤیا بینی.3. داستان پردازی.4. توان تغییر اختیاری خود.اینها گوهرهای بی نظیری هستند که تنها در انسان قابل سراغ هست. اگر بخواهیم بدانیم چقدر گوهر انسانی در ما متبلور شده باید از خودمان بپرسیم معنای زندگیمون چیه؟ آیا رویایی برای زندگی کردن به سراغمان آمده؟ چقدر می توانیم دیگران را در رویای زندگی خودمان شریک کنیم(داستان بگیم)؟ و چقدر توان تغییر خودمان را برای بهتر شدن و تحقق معنا و رویای زندگیمون داریم؟ اما در این پادکست می خوایم در مورد معنای زندگی صحبت کنیم.در قبایل اسکیمو رسمی وجود داره که فیلم « افسانه ساریلا » هم بر اساس آن ساخته شده و آن این که وقتی دوران کودکی به پایان می رسد هر کس برای اثبات خودش عازم سفرِ مرگ و یا زندگی قهرمانانه می شود. فرد در معرض یک انتخاب سخت قرار می گیرد که عبارتست از این که یا قهرمان بر می گردم یا می میرم. اسکیمو با توشه ای اندک و با ابزار حداقلی شکار تن به بیابان سرد قطب می سپارد با محیطِ بی رحم و خون خوار قطب دست و پنجه نرم می کند باشد که قهرمان شود. قهرمانی معنای زندگی یک اسکیموست پس شعار یک اسکیمو واقعی این است: « یا قهرمان می شوم یا می میرم ».معنا چیه؟ چرا حضورش در زندگی ما این قدر مهم هست که ارزش از خود گذشتگی داره؟ کجا باید دنبال معنای زندگی خود باشیم؟ و پرسش های بی شمار دیگر، مواردی است که در این پادکست می خواهیم به آنها پاسخ بدیم.اما قبل از هر چیز بهتره تعریف خودمان از معنا را تقدیم کنیم. معنا باور به وجود چیزی ارزشمندتر از من اینجا و اکنون است که باید در زندگی محقق بشه.من و شما الان که اینجا نشستیم و داریم به این پادکست گوش می دیم شاید فکر کنیم درکی که از خودمون داریم تمام هستی ماست که حاضر نیستیم با تمام جهان عوضش کنیم اما همین من خودخواه وقتی درد شیرین برخورد پاهای کوچک جنینش رو به دیواره شکم رو احساس می کنه و حس می کنه که یک زندگی داره در درونش شکل می گیره به کلی دگرگون می شه چون از این لحظه به بعد هویت جدیدی پیدا کرده که مادر شدن یا پدر شدنه.فرزند آوری روش معنا بخشی طبیعته که در غریزه همه موجودات قرار داده شده. حتما حیوانات ضعیفی را دیدین که برای نجات جان فرزندانشان چطوری به استقبال خطر می رن چون چیزی مهمتر از خودشان توی زندگی پیدا کردن. مرغ کوچک و ناتوانی که در شرایط عادی خواسته یا ناخواسته طعمه حیوانات بزرگتر از خودش است هنگامی که جوجه هاش با خطر مواجه می شن با حیواناتی تا چندین برابر خودش دگیر میشه زیرا معنایی برای مبارزه پیدا کرده که ترس رو بی معنا کرده.انسان تنها موجودی است که فراتر از غریزه از معنا و چرایی زندگیش پرسش می کند و اگر معنایی هم برای زندگیش پیدا کنه از درستی این معنا هم پرسش می کند.تا وقتی که جهان را محدود به حصر تنگ اینجا و اکنون می بنیم چیزی مهمتر از من اینجا و اکنون هم معنا نداره اما هنگامی که زیست جهان خودمان را گسترش بدیم، معناهای جدیدی هم شکل می گیرد و متناسبا جهان های جدیدی هم پدیدار می شود.قرآن در آیه 97 سوره نساء خطاب به انسان هایی که در حصار تنگ من اینجا و گرفتار شدند و خودشان را از موهبت درک زیست جهان های بهتر محروم کردند و به تعبیر قرآن به خودشان ظلم کردند می گوید: « زمین خدا وسیع تر از تصور شما بود چرا در آن مهاجرت نکردید ». زمین خدا در تفسیر عرفانی به سرزمین جان انسان نیز تعبیر شده است. آنچه انسان را به ارزش های درون خودش واقف می کند همین عبور کردن از من اینجا و اکنون و فراهم آوردن امکان تجربه های بهتر است و این جز با داشتن معنای درستی از انسان و زیست او میسر نیست. باور به معنای درست در شما انرژی کافی برای حرکت و عبور از خویشتن و زیست جهانی که پیرامون خود شکل داده ایم می شود. نوزاد یک کرم تا زمانی که در پوسته تخم اسیر است، تمام جهانش محدود به همان تخم است اما هنگامی که بزرگ می شود و محتوای غذایی داخل تخم به پایان می رسد از فرط تنگی و گرسنگی ناچار می شود پوسته نازک تخم را بخورد اما همین تنگی و سختی راه گذر از پوسته تنگ تخم و رسیدن به جهان گستردة بیرون را برایش فراهم می کند. به ماهیی فکر کنید که یک روز فضای تیره و سرد اوقیانوس را رها کرد و آبشش هایش را پر از هوای خشکیده ساحل نمود تا در فرایند تکامل روزی انسان شود. اگر آن کرم و یا آن ماهی چیزی فراتر از فضای تنگ زندگی اینجا و اکنون خود نمی دید هرگز امروز ما و شما امکان زندگی نمی یافتیم. با خود بیندیشیم که چرا ما نباید از حصار تنگ دنیای خودمان رها شویم و زیست جهان های جدید را تجربه کنیم. کلید گذر از جهان اینجا و اکنون و درک زیست جهان های تازه درک وسعت وجودی ما و وسعت فرصتهای جهان و امکان تحقق آنها در پرتو معناست. با گذر معنوی از خود و رسیدن به زیست جهان های تازه نه تنها حیات خودمان را متحول می کنیم بلکه با ایجاد فرصت برای پدیدار شدن جهان های تازه به دیگران نیز فرصت تجربه های بهتر می بخشیم.به یک کودک نگاه کنید که سراسر ضعف و ناتوانی است اما توانایی شگفت انگیزی دارد که از ضعف برای خود قدرت بسازد و دیگران را به خدمت در آورد. او ابزارهای محدودی مثل روی در هم کشیدن، گریه کردن و جیغ زدن در اختیار دارد و با همین ابزارهای محدود تمامی مشکلاتش را حل می کند. گویی در بهشت زندگی می کند. این شازده کوچلو آسوده یک جای می خوابد و با اندک اشاره ای همگان را به خدمت خود در می آورد. او در آغاز خود را با پیرامونش یکی می داند حتی اجزای بدن خودش را هم نمی شناسد. هر چه خودآگاهی او توسعه می یابد و به درک روشنتری از خودش و تمایزش با محیط اطراف می رسد یعنی بزرگ می شود به لحظه خروج از بهشت کودکی نزدیکتر می شود وقتی که خودش و خودخواهیش رشد می کند به مرحله آسیب نزدیک می شود زیرا خودخواهیش او را در تعارض با محیط و حتی پدر و مادرش قرار می دهد. این آسیبها تا آنجا پیش می روند که او روزی ـ مثل حضرت آدم ـ توسط شیطان درونش که همان خودخواهی است اغوا می شود و  سیب آگاهی از خویشتن را گاز می زند و برای همیشه از بهشت کودکی اخراج می شود. اکثر انسانها تا همیشه پشت دروازه همیشه مسدود کودکی می نشینند و گریه می کنند و در آرزوی کودکی باطنا همیشه کودک می مانند همچنان که آدم وقتی از بهشت رانده شد تا مدتها در تقاضای بازگشت به بهشت گریست غافل از این که راه بازگشت به بهشت برای همیشه از مسیر کودکی مصدود شده و انسان باید وارد سفر تکامل خودش شود که به سفر قهرمان معروف است.اشاره کنیم به شعر شهریار و سایر اشعاری که در این زمینه وجود دارد.برای ورود به سفر قهرمانی و گذر از مشکلات این سفر تنها اکسیر انرژی بخش به روان انسان معنا یا رویایی است که در زندگیش دنبال می کند. این معنا اسمهای گوناگونی می تواند داشته باشد مثلا در بیان ادیان این معنا در بلندای تقرب به خدا تعریف شده است و یا در دین چینی تائو در هماهنگی با هنجار هستی اما فارغ از این اسمها و رسمها معنای زندگی امری است یافتنی که هر کس باید با توجه به تجربه خود و دیگران آن را به زندگی خود فرا بخواند.این فرایند گذر از کودکی، معنایابی و خویشتن یابی از دیرباز مورد توجه بوده و انسانها برای تحقق آن عالی ترین زمانهای خویش را مصروف می داشتند اما متأسفانه در زمانه ما این موضوع اهمیت خود را از دست داده است و به همین خاطر بحران معنا و بروز پوچی در زندگی پدیده شایع و رایج زمان ماست. یکی از روایتهای مهم در این خصوص به قصه « سفر قهرمان » معروف است که توسط اسطوره شناس نامی قرن بیستم جوزف کمبل تئوری پردازی شده است. او در این خصوص می نویسد: « تنها داستانی است که با وجود بر هم خوردن تمامی روایت ها توسط ساینس هنوز به قوت خود باقی است، قصه سفر قهرمان است ».نستوه جهان بینhttps://zist-bg.ir</description>
                <category>زیست</category>
                <author>زیست</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 17:09:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داریوش مهرجویی، از گاو مش حسن تا گام لامینور</title>
                <link>https://virgool.io/@zist/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%A7%D9%88-%D9%85%D8%B4-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B1-xcezyrygidkk</link>
                <description>حمید: از گاو مش حسن تا گام لامینورمرصیه ای برای بهترین کارگردان تاریخ سینمای ایرانسلامیک جوان خوش تیپِ پایین شهری تهرانی که در کودکی عاشق مادربزرگ مؤمنش بوده میره آمریکا و در دانشگاه یو سی ال ای لوس آنجلس فلسفه می خونه و بر می گرده تهران و تصمیم می گیره فیلم ساز بشه. از فیلم های گیشه ای متنفرِ ولی اولین فیلمش یک فیلمِ اکشن درام گیشه ای میشه به نام « الماس 33 » که در سال 1346 اکران میشه و دوست دختر آمریکاییش خانم « نانسی کواک » در اون نقش ایفا می کنه. این فیلم رو تقریبا میشه در کارنامه این کارگردان نادیده گرفت چون از فیلم دومش یعنی « گاو» که در سال 1348 اکران میشه راهش رو در سینمای ایران پیدا میکنه و تبدیل میشه به نماد موج نوی سینمای ایران و این مسیر درخشان تا روزی که رگ حیاتش در خانه خودش در 22 مهرماه 1402 بریده میشه و در کنار همسرش کشته میشه ادامه داره.من حمید مهدوی هستم که در مؤسسه زیست به مناسبت چهلمین روز درگذشت داریوش مهرجویی در کنار همکاران و دوستانم نستوه جهان بین و دکتر حسن حبیبی قصه این اپیزود را اختصاص دادیم به مروری تفسیری بر زندگی و آثار این کارگردان شهیر.حمید: خب با شما شروع می کنم نستوه عزیز، اجازه بده اول و آخر داستان را بهم ربط بدم و بپرسم: ظاهرا همانطور که برای مش حسن معلوم نشد که گاوش چطور کشته شد، برای مردم ایران هم علت مرگ کارگردان محبوبشون هنوز نامشخص هست؟ آیا به نظرت سرنوشت مهرجویی شبیه فیلم هاش هست؟برای این که به سوالت پاسخ بدم خوبه که ببینیم مهمترین نکاتی که مهرجویی در فیلم هاش روی اونها تأکید می کنه چیه. مهرجویی از آن دسته اندیشمندانی هست که هرگز در جایگاه دانای کل نمی شینه و دلش نمی خواد برای مشکلات اساسی انسان راه حل نهایی بده اما از اون دسته اندیشمندانی هم نیست که انسان رو توی مشکلات رها کنه و هیچ کمکی به مخاطبش برای حل مشکلاتش نکنه بلکه در فیلم هاش سعی می کنه برای مشکلات اساسی انسان راه حل های موقت ارائه کنه.در فیلم های مهرجویی اغلب شاهد آدمهایی هستیم که در یک وضعیت خاص گیر افتادن و دست و پا می زنن تا از اون شرایط خلاص بشن. خیلی شبیه همون چیزی که در جامعه خودمان شاهدش هستیم. به قول داریوش شایگان ایرانیان بین « دیگر نه به سنت و هنوز نه به مدرنیته » گیر کرده اند و دنبال راه برون رفت از این مشکل هستند. در فیلم های مهرجویی هم این گیر افتادگی با شیرینی و خوش باشی به خوبی نشون داده میشه. انگار که می خواد بگه لا به لای همه این تلخی ها هنوز طعم شیرین زندگی قابل چشیدن هست پس برای گاز خوشمزه بعدی باید از این تلخی ها عبور کنیم. مش حسن که در عشق به گاوش گیر کرده، وقتی گاوش می میره، خودش تبدیل به گاو میشه و آنچنان در این نقش فرو می ره که در پایان هم ولایتی هاش هم مثل یک حیوان باهاش رفتار می کنند. خوبه یاد کنیم از استفاده به جای کارگردان بزرگ دیگر سینمای ایران محسن مخملباف که از همین شخصیت در فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما استفاده می کنه. در این فیلم عزت الله انتظامی که نقش ناصرالدین شاه را بازی می کنه، در مواجه با پدیده سینما به عنوان نماد مدرنیته تبدیل به گاوی میشه که در طویله نگتیو می خوره و هنگامی که به او می گویند قبله عالم این کارها از شما بعیده فریاد می زنه من قبله عالم نیستم، من گاو مش حسنم. این روایت نیز روایت مسخ انسان ایرانی در برابر پدیده مدرنیته است.در فیلم درخشانش و بلکه درخشان ترین فیلمش «هامون»(1368) داستان یک روشنفکر ایرانی را شاهد هستیم که بین علی، حافظ، مولانا، بودا و از همه مهمتر ابراهیم از یک طرف و از طرف دیگر عشقش به زندگی مرفه و متجدد که در هیبت یک زن زیبای تن ناز خوش لباس به اسم مهشید متجلی شده که با بازی اول و درخشان بیتا فرهی انجام شده است. این روایت گیر افتادگی را در بسیاری از فیلمهایش، آقای هالو(1349)، بانو(1396)، سارا(1371)، پری(1373)، لیلا(1375)، درخت گلابی(1376)، مهمانی مامان(1382)، سنتوری(1386)، و... می توان اشاره کرد. اگر بخواهیم برگردیم به پاسخ پرسش شما، متأسفانه کشته شدن مهرجویی و همسرش خانم وحیده محمدی فر ما را در یک بهت و بلاتکلیفی عجیب فرو برده که ظاهرا ویژگی بارز زمان ماست و خیلی شبیه وضعیتهایی هست که در فیلمهایش با اون مواجه هستیم.حمید: پس هرکس که سناریوی آخر آقای مهرجویی رو نوشته خوب غافل گیرمون کرده.نستوه: بله همین طوره.حمید: خب دکتر حبیبی عزیز خوبه که نظر شما را هم در این این زمینه داشته باشیم.حسن: محوریت موضوع 《خون و خون‌فروشی》  توی فیلم 《دایره‌ی مینا》رو در نظر بگیریم، یا از اجاره‌نشین‌ها و آوارگی هنرمندش با اون باغچه‌ی باصفاش روی پشت‌بام  آپارتمانی که رو به ویرانی‌یه شاهد بیاریم، می‌تونیم از فیلم 《هامون》بگیم که از اول تا آخر روی محور قربانی‌کردن و قربانی‌شدن  می‌‌چرخه، اگه به موضوع مرگ و قتل و قربانی کمی مفهومی‌تر و تمثیلی‌تر نگاه کنیم حتی می‌تونیم از قربانی‌شدن آدم‌ها توی فیلم‌های پری و سارا و لیلا و بانو و سنتوری و حتی آخرین‌فیلمش لامینور هم شاهدمثال بیاریم. حمید: خب دکتر حبیبی عزیز لطفا به روایت خودتان مروری کنید بر مهمترین آثار سینمایی مهرجویی پیش از انقلاب.حبیبی:گاو(1348)بیاین برگردیم سراغ همون گاو که دومین فیلم‌ مهرجویی هست. توی فیلم گاو یک مرد روستایی علاقه‌ی غیرعادی‌ای به گاو خودش داره. او تقریباً عاشق گاوشه. روزی این گاو در غیاب صاحبش به دلیل نامعلومی می‌میره. وقتی اهالی روستا مرگ حیوون رو ازش مخفی می‌کنن و بهش میگن گاوت فرار کرده، اصلاً زیربار نمیره که اون فرار کرده باشه، مش حسن اولش خیال می‌کنه حتماً یا خود همولایتی‌هاش و یا غریبه‌هایی از دهات همسایه به اسم 《بلوری‌ها》 گاو رو کشته بودند. ولی آخرش خودشو با گاوش یکی فرض میکنه و فکر میکنه خودش گاو هست و می‌افته به علف خوردن، و مسخ میشه تا جایی که هم شهری هایش هم مثل حیوان باهاش رفتار می کنند. آقای هالو(1349)پستچی(1351)دایرة مینا(1353)  در فیلم بعدی، 《دایره‌ی مینا》 مایع ارزشمندی به اسم 《خون》 محور ماجراست.  یک عده دلال خون تو کار قاچاق خون‌اند. خون فقیرا رو تقریباً مفت و در شرایط غیربهداشتی می‌گیرند و به قیمت گزاف می‌فروشن به بیمارستان‌ها.  این فیلم اول توقیف و چند سال بعد پخش شد. جالبه که تاسیس سازمان انتقال خون ایران مدیون این فیلم هست. شاید در اهمیت این فیلم یادآوری همین تاثیر اجتماعیش کافی باشه. آیا قاتل مهرجویی و زنش می‌دونست داره خون کسی رو می‌ریزه که فیلمش روزی باعث تاسیس سازمان انتقال خون ایران شده بود؟حمید: مرور آثار مهم بعد از انقلاب مهرجویی را هم به نستوه عزیز می سپاریم.نستوه:  اجاره نشین ها(1366) فیلم بعدیِ مطرح و مهم این کارگردان، اجاره‌نشین‌هاست. ظاهراً یک کمدی–درام شاد و بانشاط درباره‌ی آپارتمان فرسوده‌ی بی‌مالکی هست که ورثه آن هم خارج از کشور هستند و خلاصه ساختمان بی صاحب شده و بین مستأجرها و دلال‌های طمعکارش سرگردانه، ولی اگر خوب دقت کنیم می‌بینیم همه‌ی در و دیوارها و آدم‌های این فیلم بوی ویرانی میدن و بخصوص اون هنرمند موزیسین با اون باغچه‌ی باصفاش روی پشت‌بام  آپارتمانی که رو به خرابی‌یه میگه هنر و زیبایی، چیزیه که برخلاف ظاهر خوشگل و سرسبزش ممکنه روی خرابه بنا شده باشه.  آیا اون باغچه‌ی سرسبز و خوشگل روی آپارتمان مُشرف به ویرانی، فیلم‌های خود مهرجویی نبودند؟ شاید هم داره به نقش مخرب هنرمندان در ویرانی هر چه بیشتر یک اجتماع اشاره می کنه. چون اون باغچه روی پشت بام و آبیاری بی ضابطه باغچه نقش مهمی در این رابطه داره.هامون(1368)بعد می رسیم به مهمترین اثر مهرجویی یعنی هامون، هامون رو میشه یه‌جورهایی نماد طبقه متوسط شهرهای بزرگ ایران در دهه شست دانست که البته هنوز هم روح هامون بالای سر این نسل سرگردانه. نسلی که از یک طرف هنوز دل در گرو اسلام و عرفان ایرانی داره و عاشق مولوی و حافظ و قرآن هست و از طرف دیگر دچار زرق و برق دنیای مدرن شده که در عشقش به زن زیبا و متجددش مهشید قابل سراغ هست. مهشید هم نماینده طبقه مرفه شهری ایرانی است: تصورات بهشت آسایی از زندگی داره و همه چیز رو می خواد آسون بدست بیاره چیزی شبیه به بچه های دهه هفتاد و هشتاد و نود ولی هنوز دلش در گرو سادگی و کودکی گذشته ایران است که اونو در هامون می بینه ولی غافل هست از این که این بخش از جامعه در نقطه غیر قابل بازگشتی قرار گرفته و انتخاب سنت براش نا مناسب هست. این بازی باعث میشه که هامون از تمام علایق خودش برای تأمین علایق مهشید دست برداره و تبدیل بشه به یک کارمند بروکرات در خدمت یک نظام تکنوکرات که می خواد ژاپن اسلامی بسازه و از اون طرف برای تأمین کسر خرج زندگی و نیازهای مهشید میشه ویزیتور نمایندگی یک شرکت ژاپنی در ایران که برای تبلیغ مینی لابراتوار ژاپنی اش مجبور میشه خون خودش رو توی شیشه بکنه و در همین حین یاد قمه زنی روز عاشورا در دوران کودکی میفته و در خیالات خودش و در خون خودش غرق میشه. شاید نشان از اون باشه که برای برخورداری از تکنولوژی مدرن راهی جز عبور از خون سنت نداریم.بعد از هامون بین سالهای 69 تا 82 اگر از فیلم « میکس » صرف نظر کنیم مهرجویی بر زنان ایران و پاره ای از دغدغه ها و مشکلات آنان تمرکز می کند و فیلمهای درخشانی چون: بانو(1369)، سارا(1371)، پری(1373)، لیلا(1375)، درخت گلابی (1376) و مهمان مامان(1382) را به سینمای ایران تقدیم می کند.شاید این توجه مهرجویی به زنان و مشکلات آنها در جامعه نشانه درک او از تأثیرات اجتماعی مهم این بخش از جامعه در فردای ایران است.بانوروایت زنی است از طبقه مرفه تهران که دل زده از همه حتی همسرش، سرگشته و بی پناه و تنها در خانه باغی در شمیران تهران خود را منزوی کرده و بریده از همه در جستجوی نور رهایی بخشی در درون خود میگردد.از ظلمت خود رهایی ام ده با نور خود آشنایی ام دهخانه باغ مجاور خانه بانو گود برداری شده و آماده برج سازی است. سرایدار آن خانه و خانواده اش هنوز بر بالای گودی این برج در چهار دیواری لرزانی در حال زندگی هستند تا این که عوامل ساخت و ساز روزی به خانه آنها هجوم برده و از خانه بیرونشان می کنند و در این وانفسا بانو آنها را در کاخ تنهایی خود جا و مکان می دهد. حضور آنها به زندگیش گرمی می دهد و تصور می کند که خدا آنها را برای نجاتش فرستاده است و این موضوع به او دلگرمی و شور و نشاط می دهد اما کم کم پای بقیه اهالی خانواده آنها نیز به آخرین پناه گاه بانو باز می شود، خصوصا ورود قربان سالار پیرمرد زشت رو و یک چشم و دزد که از قضا آشپزی ماهر است. با دست پخت خوبش و با لحن خوشباشانه و مظلوم نمایانه اش و با شادی و طربی که راه می اندازد ابتدا از بانو دلبری می کند اما در ادامه ورود او حوادث تلخی را رقم می زند که از طاقت و تحمل بانو خارج است. او به اتاق خود پناه آورده و در را به روی خودش می بندد. خدمتکار خانه بعد از مدتها روزی باز می گردد و سبب نجاتِ جسم بانو می شود اما این که چه بر سرِ روح بانو می آید موضوعی است که تا همیشه ناگفته می ماند.سارااین فیلم که برداشتی است از نمایشنامه خانه عروسک هنریک ایپسن روایت زنی است (سارا) که نقش آن را نیکی کریمی بازی می کند. همسرش حسام که جزو مدیران ارشد بانک است و نقش آن را امین تاریخ بازی می کند دچار بیماری بسیار سختی است و برای درمان به خارج از کشور اعزام شده است. سارا هزینه درمان را از طریق خیاطی تأمین می کند ولی به همسرش می گوید هزینه ها را از محل ارثیه پدری تأمین می کند. سارا برای تأمین کسر خرج از گشتاسب دوست و همکار حسام پول قرض می گیرد و به جایش سفته هایی به دست او می دهد که پشت آنها را پدرش به عنوان ضامن امضاء کرده است. این در حالی است که پدر سارا سالها قبل مرده است و سارا امضای او را جعل می کرده. حسام پس از بهبودی به ایران باز می گردد و جزو مدیران ارشد بانک می شود و تصمیم میگیرد گشتاسب را به دلیل سوء استفاده مالی از سمتش خلع کند. گشتاسب، حسام را در جریان تخلف زنش می گذارد و تهدید می کند که اگر موقعیت شغلی او را به خطر بیندازد از همسرش شکایت می کند. این باعث می شود حسام همسرش را نا لایق و ناشایست خطاب کند و قلب او را بشکند. در این بین دوست مشترک سارا و گشتاسب، سیما که سالها خارج از ایران زندگی می کرده از سفر باز می گردد و به سراغ سارا می آید. سارا او را در جریان این موضوع قرار می دهد. گشتاسب که عشق سیما را در دل می پرورید با وساطت سیما حاضر می شود سفته ها را از بین ببرد. این خبر به گوش حسام می رسد و سعی می کند ناراحتی سارا را برطرف کند اما سارا دیگر امکانی برای بازگشت به شوهر نمک نشناسش ندارد و او را برای همیشه ترک می کند.پریفیلم دیگر مهرجویی است که باز سوژه آن جستجوهای عارفانه یک زن از طبقه مرفه جامعه شهری ایران برای یافتن خویشتن در جامعه ایست که به شدت دچار زندگی مادی شده  و ارزش هایش را از دست داده است. این فیلم برداشتی ایرانی از رمان « فرانی و زویی» و داستان کوتاه « یک روز خوش برای موز ماهی » است. پری دو برادر بزرگتر به نامهای اسد و صفا دارد که آنها هم در همین مصیر هستند. بزرگترین برادر(اسد) با بازی درخشان خسرو شکیبایی نقش مرشد این دو را داشته و در این مصیر کارش به خودسوزی رسیده است برادر دیگر(صفا) با بازی علی مصفا کوشش می کنه خود و خواهرش را نجات بده. در نهایت خواهر گم گشته از خویشتن و جامعه به محل خودسوزی برادر بزرگتر می رود و در همان محل دراز می کشه. برادرش صفا طی مکاشفه ای از این واقعه مطلع می شه و بر بالینش می ره، روی او نفت می ریزه و کبریت افروخته ای را مقابل صورتش می گیره تا خودش بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنه. طی دیالوگی دو نکته رو بهش یادآوری می کنه اول جمله صفا را بهش یادآور میشه: « به خاطر کوزه به سران »، که کنایه از زنانی هست که از برکه آب بر می دارند و کوزه ها رو روی سرشون می گذارند و از شیب تند تپه بالا می روند ولی کوزه ها از سرشون نمی افته چون می تونن تعادلشون رو حفظ کنند و ضرورت تعادل در زندگی رو بهش یادآوری می کنه. جمله دیگری که بهش می گه اینه که باید دلت پیش یارت باشه اما اون چیزی که وظیفه ات هست رو به خوبی انجام بدی « دل به یار و سر به کار». در نهایت پری با نفس های هیجان زده اش در حال دست و پا زدن بین مرگ و زندگی کبریت افروخته رو خاموش می کنه و به زندگی بر می گرده.لیلااین فیلم هم روایت دیگری است از طبقه مرفه شهری ایران. روایت دل دادگی دو جوان که زندگی خوب و سرشار از عشق و محبت را تجربه می کنند. نقش دختر جوان را لیلا حاتمی شهبانوی سینمای ایران و نقش مرد را علی مصفا با نام « رضا » بازی می کند و جالب است که بگویم همین فیلم زمینه ازدواج این دو را فراهم می کند. ناتوانی لیلا در باروری زمینه دخالت خانواده رضا که تنها پسر خانواده شان است را فراهم کرده و سبب ازدواج مجدد رضا و جدایی لیلا می شوند. رضا از زن دومش صاحب یک دختر می شود و باز هم نسلش تداوم نمی یابد و این زندگی هم دوام نمی آورد و رضا از زن دوم خود جدا شده و مجدد برای جذب لیلا تلاش می کند. این فیلم یکی از لطیفترین و پر کشش ترین فیلمهای داریوش مهرجویی است که عطر عشق و محبت در سراسر فیلم موج می زند و باز هم به مصیبتهایی می پردازد که زنان ایران در نارسایی های فرهنگی و حقوقی کشور دچار آن هستند.درخت گلابیاین فیلم هم باز روایتگر بخشی از زندگی طبقه مرفه شهری ایران است و زندگی نویسنده ای را بیان می کند که قلمش خشک شده و مدتی است چیزی نمی تواند بنویسد، لذا از شهر فرار کرده و به باغ خانوادگی شان در اطراف تهران می آید تا از هیاهوی شهر رها شده و در فضای امن و خلوت باغ به خودش فرصت بیشتری برای نگارش بدهد. اما خاطرات اوقات کودکیش در آن باغ و اولین عشق کودکیش ( خانم میم ) که نقش آن را گل شیفته فراهانی بازی می کند به سراغش می آید و توان نگارشش را می گیرد. بخش اصلی فیلم به روایت این عشق پاک و کودکانة نافرجام می گذرد. از سوی دیگر کارگران باغ که متوجه حضور او شده اند مرتبا خلوتش را بر هم می زنند زیرا یک درخت گلابی در باغ هست که میوه نداده و کارگران به روش های سنتی می خواهند او را وادار به باردهی کنند و در این بین مرتبا از او به عنوان صاحب درخت می خواهند که در مراسم شرکت کند و درخت را تشویق نماید. عاقبت این نویسنده یک شب از خانه باغ بیرون می آید و شبانه به سراغ درخت بی بر می رود که امان همه را بریده است آن درخت در روشنای نور مهتاب در چشم نویسنده مانند درخت موسی در طور سینا می درخشد و حامل پیام بزرگی است و آن همراهی و هماهنگی جان و روان انسان با هنجار هستی است و پرهیز از این که بخواهیم جهان مطابق میل ما رفتار کند و مطلوب ما را فراهم آورد.مهمان مامان(1382)این فیلم مهرجویی بر خلاف فیلمهای قبلی فضای اجتماعی طبقه ضعیف جامعه را در یک کمدی درام روایت می کند و صفا و صمیمیت مستأجران یک خانه قدیمی که اتاق هایش در اختیار افراد کم بضاعت است را برای حل مشکل پذیرایی آبرومند یکی از ساکنان که خواهرزاده اش را پاگشا می کند روایت می کند.سنتوری (1386)این فیلم روایت یک خواننده و نوازنده با استعداد است که می کوشد در عالم موسیقی سری توی سرها درآورد اما مرتبا در این مسیر با شکست مواجه می شود و کنسرتها و سی دی هایش مجوز پخش نمی گیرند و لذا تبدیل می شود به یک نوازنده خانگی و محفلی و در نهایت سرخورده از وضعیت اجتماعی پیرامون خودش رو به اعتیاد می آورد و کارتن خواب می شود. این فیلم هرگز مجوز اکران نگرفت.بعد از سنتوری مهرجویی پنج فیلم بین سالهای 87 تا 98  به نامهای طهران، تهران(1387)؛ آسمان محبوب (1388)؛ نارنجی پوش(1388)؛ اشباح(1392)؛ لامینور(1398) می سازد که متأسفانه از درخشش آثار قبلی در این فیلها خبری نیست.حمید: خب دکتر حبیبی عزیز بفرمایید مهرجویی از نظر فلسفی بیشتر به چه اندیشمندانی متمایل بود و چه نشانه هایی در آثار او شما را به این جمع بندی رسونده؟حمید: نستوه عزیز آیا به نظرت مهرجویی را می توان متمایل به اندیشه های عرفانی دانست؟نستوه:1. گیرافتادگی حیاتی.2. هماهنگی به هنجار هستی.3. عرفان آخرین پناهگاه.</description>
                <category>زیست</category>
                <author>زیست</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 19:49:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توانایی انسان برای دانستن و دانستن و دانستن</title>
                <link>https://virgool.io/@zist/%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-qo6rb2b0x0gz</link>
                <description>تا زمانی بسیار طولانی گمان می‌رفت توانِ انسان برای دانستن نامحدود است و انسان می‌تواند آنقدر به دانستن و دانستن ادامه دهد تا دیگر چیزی برای دانستن باقی نماند. ولی خصوصاً کانت نشان داد که این پندار خامی بیش نیست و ثابت کرد که اصولاً دستگاه معرفت‌شناختی انسان (یعنی ذهن) ظرفیت بسیار محدودی برای شناخت جهان دارد. اما درباره‌ی همگرایی، باید یادآور شد شاید فلسفه‌ی هگل بزرگ‌ترین و کامل‌ترین الگویی بود که بشر مدرن توانسته بود آن همگرایی را میان سه حوزه‌ی تجربه و عقل و ایمان به‌ وجود بیاورد. (موتور بخار)  و دوم (موتور احتراق) و سوم (دیجیتال) و چهارم (هوش مصنوعی و اینترنتِ اشیاء) نشان داد که امری غریب و عظیم در جهان رخ داده و بشر از آستانه‌ای عبور کرده و پای به وسعتی در هستی نهاده که تاکنون هرگز سابقه نداشته است و حتی همگرایی‌های برساخته‌ی مکاتبی چون هگل پاسخگوی این عصر نیست. البته غربی‌ها نشان داده‌اند که بیدی نیستند با این بادها بلرزند و با شکست هر مکتب و نحله و مرام جدیدی فوراً مرام و مسلک جدیدی ابداع می‌کنند و با همه‌ی آزمون‌ها و خطاها ولی پیش می‌روند و کارشان را راه می‌اندازند. آن نهال نازک و شکننده‌ای که با این بادها می‌لرزد ما خاورمیانه‌ای‌ها هستیم که ایده‌های کهنه‌مان از گردونه‌ی تاریخ جهان بیرون افتاده‌ است و مشمول این سخن هگل هستیم که به‌درستی گفته بود:  &quot;بدا به حال ایده‌هایی که دیگر تاریخ از آن‌ها پشتیبانی نمی‌کند.&quot;با درودمحمدحسن حبیبیموسسه فرهنگی زیستwww.zist.info</description>
                <category>زیست</category>
                <author>زیست</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 22:10:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>