<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های zoha</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zoha</link>
        <description>فراری از توییتر|پناهنده به ویرگول|روزمره هام رو اینجا مینویسم چون کمتر خونده میشن و ادمایی که نمیخوام بخوننم اینجا  نیستن|یک همیشه سرگردان دنبال ثبات| در جستحوی خود کاملش و حاوی باگ هایی فراوان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:27:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/27014/avatar/nmW8hJ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>zoha</title>
            <link>https://virgool.io/@zoha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو فقط زنده‌ای چون می‌خوای زنده باشی</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha/%D8%AA%D9%88-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-duix8hnnmptk</link>
                <description>تو طول رشدمون بارها با تناقض حرف با عمل والدینمون روبرو شدیم! اینکه به  لفظ گفتن صلاحت و میخوام یا برام عزیزی، ولی در عوض با تحقیر و سرزنش روبرو  شدیم!و ما با این ها بزرگ شدیم و ذهنمون به همین تناقض ها خو گرفته، و  حالا در بزرگسالی وقتی وارد رابطه عاطفی میشیم وقتی میبینیم شریک عاطفی ما  حرف با عملش همخوانی نداره، دچار خودفریبی میشیم،  چون ذهنمون با تناقض های رفتاری والدینمون عادت کرده و حالا در رابطه  عاطفیم این ناهمخوانی عمل با رفتار و طبیعی تلقی میکنیم، یا اصلااا متوجه  نمیشیم و فکر میکنیم تمام روابط همینه یا زیادی حساس شدیم!و اینجوری  میشه که با خودفریبی و ناآگاهی داخل روابط آسیب رسانی می مونیم که به خیال  خودمون طبیعیه و حتما تمام روابط دیگه هم به همین شکل هست!برای همین برای داشتن رابطه ای موفق و سالم الویت شناختن خودمون و آگاهی بر آسیب هامون و نوع اثرش بر روابطمون با دیگرانه!فکر کنم بزرگ شدن همین نقطه استهمین جا که میفهمی همه ی دوست داشتن ها شرطیه و تصمیم میگیری خودت رو دوست داشته باشیاونجوری که هیچ کس دوستت نداشته مراقب خودت باشی و به خودت ارزش بدیو جای خالی همه رو خودت برای خودت پر کنی..و از همه ببری و ناامید بشی و دیگه چشم انتظار دیگری نباشی تو خودتی و خدات..خودتی و توکلت به خدات در مقابل یک دنیای بی رحم و ناعادلانه...و هیچ کس تو رو واقعا به خاطر خودت دوست ندارههیچ کس به خاطر اینکه تو زنده هستی حالش بهتر نیست..تو فقط زنده ای چون میخوای زنده باشی میخوای برای خودت باشی امیدوارم حداقل خالقم من رو دوست داشته باشهفکر کنم همینا کافیه...دارم هر شب رویا های شیرین میبینمرویاهایی پر از فانتزی پر از عشق و خنده..میدونم این نشونه ی خوبی نیستولی میخوام به یک نشونه ی خوب بگیرمشکه حداقل ناخوداگاه مغزم بهم اهمیت میده..اخه میگن اگه کسی واقعاً ما رو برای خودمون دوست نداشته باشه، ما دیگه از بین نمی‌ریم... چون خودمون رو داریم.راستی چی شد که عمر لبخند ها انقدر کوتاه شدچی شده که هرچی بیشتر فهمیدم عمق حس های تلخ بیشتر شد و دیگه چیزهای روزمره راضی ام نمیکنه..پ‌ن: پارگراف اول نوشته  کانال https://t.me/omidlabemaarz   است  </description>
                <category>zoha</category>
                <author>zoha</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 23:09:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور خودشیفته‌ها را از خود برانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-bd9hix3hhqhg</link>
                <description>💛 برای همه‌ی دخترهای مستقل، درخشان و خسته از رابطه‌های یک‌طرفه 💛این نوشته برای توئه—برای دختری که قوی‌ئه، عمق داره، مستقل زندگی می‌کنه و هیچ‌وقت دنبال نجات داده شدن نبوده. اما شاید بارها توی روابطی افتادی که باعث شد خودت رو زیر سؤال ببری، بهت شک کنن، یا احساس خستگی از دوست‌داشتن بی‌پاسخ داشته باشی.در اتاق تراپی، وقتی صحبت از روابط پرتنش و سردرگم‌کننده می‌شه، خیلی وقت‌ها ردّی از یک تیپ شخصیتی خاص پیدا می‌کنیم: خودشیفته‌ی پنهان یا آشکار. آدم‌هایی که از دور درخشان به‌نظر می‌رسن، ولی در عمق، رابطه براشون می‌شه ابزار، نه همراهی.پس بیا با هم مرور کنیم که چطور می‌تونی هنوز خودت باشی—بدون اینکه نور و مهر و عزت‌نفست خوراک بازی‌های روانی بشه.۱. نور داشته باش، ولی کور نکن ✨تو درخشنده‌ای، ولی این درخشش قراره گرم کنه، نه بسوزونه. آدم‌های ناپخته یا نارسیست، وقتی با اعتماد‌به‌نفس و حضور تو مواجه می‌شن، یا می‌خوان تصاحب کنن، یا رقابت. اما آدم‌های سالم، با تو آروم می‌شن.🟡 یادت باشه: بدرخش، اما بذار نورت دعوت باشه، نه دسترسی بی‌مرز.&quot;هر فردی حق دارد انتخاب کند چه کسی وارد فضای روانی‌اش بشود.&quot;— گَبور مَته۲. مرز بگذار، نه دیوار 🧱مرز یعنی احترام به خودت و رابطه. دیوار یعنی دور شدن از تجربه‌ی صمیمیت. آدم سالم مرز رو درک می‌کنه. آدم ناسالم، ازش می‌ترسه.🟡 وقتی یکی زیادی زود صمیمی می‌شه یا آینده‌سازی می‌کنه، یه قدم عقب برو و با خودت چک کن: من دارم از روی آگاهی جلو می‌رم یا هیجان؟۳. اگر رابطه مبهمه، شفاف‌سازی کن 💬ابهام، خاک حاصل‌خیز بازی‌های روانیه. مخصوصاً برای کسانی که می‌خوان همیشه دست بالا رو داشته باشن.🟡 اگه حس کردی نمی‌دونی «اینجا کجایی»، حقته که بپرسی. آدم سالم از شفاف‌سازی فرار نمی‌کنه.&quot;شفاف‌بودن در رابطه، نشونه‌ی علاقه‌ست—نه تهدید.&quot;— اروین یالوم۴. هیجان بالا؟ یه نشونه‌ست—not همیشه عشق 💡وقتی همه‌چی زیادی خوبه، زیادی جذابه، زیادی زود پیش می‌ره—حواست باشه. این شاید «شیدایی آغاز» باشه که خیلی زود جای خودش رو به سردی و کنترل می‌ده.🟡 عشق سالم تو رو مضطرب نمی‌کنه. آرومت می‌کنه.&quot;عشق، زمانی واقعی‌ست که به تو اجازه بده خودت باشی، نه نسخه‌ی دلخواه دیگری.&quot;— جولی گاتمن۵. مراقب تاییدخواهی پشت لبخندها باش 🎭اگه کسی از همون اول مدام دنبال تایید توئه، بدون که قدم بعدش می‌تونه بشه مقایسه، برتری‌جویی یا حتی کنترل. آدمی که خودش رو می‌شناسه، نیازی به تایید لحظه‌به‌لحظه نداره.🟡 به جای آدم‌هایی که ازت تایید می‌خوان، به دنبال آدم‌هایی باش که خودشون هم تو رو می‌بینن، نه فقط انعکاس خودشون رو.۶. کسی که گوش نمی‌ده، هرچقدر هم جذاب باشه، خطرناکه 🚨آدم‌های خودشیفته گوش نمی‌دن. منتظرن نوبتشون بشه. دنبال مخاطبن نه همراه.🟡 وقتی کسی بیشتر از اون‌که بپرسه، تعریف کنه—وقتی گفت‌وگو یه‌طرفه‌ست—اون رابطه قراره فرسودت کنه، نه تغذیه‌ت.📊 جدول رد فلگ (Red Flags) و گرین فلگ (Green Flags)💛 در پایان:همیشه گفته‌ام: تو قرار نیست کوچیک‌تر شی تا راحت‌تر دوستت داشته باشن.تو فقط قراره یاد بگیری نور تو، مرز داره.و هر کسی که با نور تو می‌سوزه، جاش توی زندگی تو نیست.تو کسی هستی که وقتی دوست می‌داری، از خودت کم نمی‌کنی.و اگه روزی شک کردی، این یادداشت رو دوباره بخون—برای خودت نوشتی.&quot;عشق واقعی، نگران زندگی و رشد دیگری‌ست—نه یک بازی قدرت.&quot;— اروین یالوم</description>
                <category>zoha</category>
                <author>zoha</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 01:13:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تکرار تا انتخاب: سفر به دلبستگی امن</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%86-nhyzna2sjsae</link>
                <description>تقدیم به خودم،که دیگر نمی‌خواهم فقط زنده بمانم،بلکه می‌خواهم زندگی کنم، آگاه، سالم و آرام.گاهی باید سال‌ها زندگی کرد، افتاد، دوباره برخاست، و در نهایت به نقطه‌ای رسید که بگویی: «کافی‌ست.» این یادداشت، حاصل همان نقطه است. جایی که دیگر تلاش برای دیده‌شدن، پذیرفته‌شدن یا تحمل بی‌احترامی به نام محبت، تمام شد. جایی که آموختم عشق، نه درد است، نه اثبات. بلکه احترام، حضور، و آرامش است.۱. وقتی &quot;نه&quot; گفتن یعنی نجات خودمدر بازه‌ای کوتاه، وارد رابطه‌ای شدم که ابتدا به ظاهر پر از توجه، همدلی و علاقه بود. اما خیلی زود فهمیدم آنچه از بیرون شبیه عشق به‌نظر می‌رسد، می‌تواند چیزی جز تکرار همان الگوهای ناسالم گذشته نباشد: توجه‌های نمایشی، کنترل پنهان، وابسته‌سازی عاطفی و نیاز به تأیید مداوم. من اما این‌بار، در همان ابتدا رد فلگ‌ها را دیدم و تصمیم گرفتم کنار بکشم. این تصمیم برای من آغاز بازسازی بود.&quot;آگاهی، درد دارد. اما دردش دردِ رشد است، نه تکرار.&quot;— گَبور مَته۲. قطع اتصال با الگوهای آشنا اما ناسالممن مدتی طولانی در چرخه‌ی جذب شدن به افرادی افتاده بودم که شاید در ظاهر مهربان و خواستنی بودند، اما زیر این نقاب، نیاز به برتری‌جویی، رقابت پنهان، یا بی‌ثباتی عاطفی پنهان شده بود. از جایی به بعد، فهمیدم این جذب شدن‌ها نه حاصل عشق، بلکه تکرار یک زخم قدیمی‌ست. زخمی از جایی که در گذشته یاد گرفتم برای دریافت عشق، باید بجنگم.&quot;تا زمانی که ناخودآگاه، آگاه نشود، زندگی ما را هدایت خواهد کرد و ما آن را سرنوشت می‌نامیم.&quot; — کارل گوستاو یونگ۳. کسانی که تایید می‌خواهند، نه همراهیآموختم کسانی که در آغاز ارتباط، مدام به دنبال تایید تو هستند، اغلب در مراحل بعدی رابطه، برای اثبات برتری خود تلاش می‌کنند. این روابط آرام‌آرام به رقابت، کنترل و خستگی روانی منجر می‌شود. در مسیر شفای خود، حالا این الگو را سریع‌تر تشخیص می‌دهم و با آگاهی عقب می‌کشم.&quot;عشق واقعی، شما را آرام می‌کند، نه مضطرب.&quot; — دکتر جولی گاتمن۴. پایان دوستی‌های یک‌طرفهدر یک سال گذشته، بسیاری از دوستی‌هایم با افراد کنترل‌گر، تحقیرکننده یا خودمحور را پایان دادم. این تصمیم آسان نبود. بعضی از این آدم‌ها سال‌ها در کنارم بودند، اما حضورشان یادآور تلاش برای تایید گرفتن بود، نه امنیت و آرامش.&quot;مرزگذاری یعنی شجاعتِ دوست داشتنِ خود، حتی اگر دیگری ناراحت شود.&quot; — برنه براون۵. بازآموزی عشق، با خودم شروع شدشفای من از آن‌جا شروع شد که تصمیم گرفتم رابطه‌ی خودم با خودم را سالم‌تر کنم. هر بار که بجای خودسرزنشی، به خودم گفتنم: «تو هنوز در حال یاد گرفتن عشق سالم هستی»؛ هر بار که نه گفتن را تمرین کردم؛ هر بار که با آدم امن‌تری ارتباط گرفتم—من در حال ساختن نسخه‌ای ایمن‌تر از خویشتن بودم.&quot;برای رشد، باید اجازه دهی آنچه تو را فرسوده نگاه داشته، برود—even if it hurts.&quot; — اروین یالوم۶. من، در مسیر دلبستگی ایمندیگر به دنبال عشق قهرمانانه نیستم. من در جست‌وجوی آدم‌هایی هستم که کنارشان بتوانم خودم باشم، بدون مسابقه، بدون نقش بازی کردن.من کسی هستم که:عشق را به سکوت ترجیح می‌دهد، اما اگر عشق، بی‌احترامی باشد، سکوت را انتخاب می‌کند.به آدمی اعتماد می‌کند که حضورش آرام است، نه نمایشی.می‌داند چه وقت باید برود، حتی اگر هنوز قلبش بلرزد.و این مسیر، نه ساده است و نه همیشه روشن. اما من آن را آگاهانه انتخاب کرده‌ام.&quot;من نجات پیدا نکردم. من خودم را نجات دادم.&quot;📘 پایان یادداشت؟نه. فقط آغاز فصل بعدی…</description>
                <category>zoha</category>
                <author>zoha</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 00:30:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق، بدون مرز، گاهی خودویرانگری‌ست.</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-haainqapnvjf</link>
                <description>🛋️ دفتر تراپی، یک روز عصر، هوا نیمه‌ابری‌ست. من روبه‌روی تراپیستم نشسته‌ام، قلبم سنگینه، اما بالاخره تصمیم گرفتم بلند فکر کنم. با خودم صادق باشم.تراپیست (با لبخندی گرم): خب... از کجا شروع کنیم؟من: از همین‌جا. از اینکه نمی‌دونم موندن، شجاعته یا رفتن. من برگشتم پیش خانواده‌م. بعد از شش سال تنهایی، استقلال، و سه سال تراپی. برگشتم جایی که زخمه. ولی خانواده‌مه...تراپیست: صدات پر از خستگیه. ولی یه جور عشق هم هست توی حرفات. انگار نمی‌خوای ببری. درسته؟من: آره. مامانم... خیلی برای من فداکاری کرده. از جونش مایه گذاشته تا من بتونم خودم رو پیدا کنم. ولی بابام... من تازه فهمیدم که نارسیسیست پنهانه. و این، خیلی چیزا رو برام روشن کرد. چرا همیشه جذب آدم‌های اشتباهی می‌شدم، چرا انقدر زود احساس گناه می‌کردم، چرا دلم می‌خواست نجات‌دهنده باشم.تراپیست (کمی مکث می‌کند): گبور مته یه جا گفته: «وقتی کودک نتونه خودِ واقعیش رو زندگی کنه، مجبور میشه نقاب بزنه تا پذیرفته بشه.» تو سال‌ها اون نقاب رو زدی، نه؟من: دقیقاً... و حالا که اون نقاب رو برداشتم، همه‌چیز خراش می‌ده. مخصوصاً وقتی همون الگوهای قدیمی توی رفتار پدرم دوباره دیده می‌شه. می‌ترسم اون کسی که توی این سال‌ها ساختم، بشکنه.تراپیست: و الان می‌خوای بدونی آیا می‌تونی کنار خانواده بمونی، بدون اینکه دوباره فرسوده بشی؟من: بله. فقط یک سال. فقط می‌خوام بدونم آیا می‌تونم مرز داشته باشم. برای مامانم بمونم، ولی خودم رو از دست ندم. هم‌زمان مقاله بنویسم، برای اپلای آماده شم. راه خودم رو هم برم. ولی می‌ترسم. چون خیلی وقته دیگه نه توان فرار دارم، نه توان جنگ.تراپیست (لبخند می‌زند): بذار یه جلسه‌ی خیالی ترتیب بدیم. سه نفر از تأثیرگذارترین صداهای روان‌شناسی در این سال‌ها...(دفتر برای لحظه‌ای تبدیل می‌شود به یک اتاق خیالی: یالوم با دست‌های درهم‌تنیده‌اش، گبور مته با نگاه مهربان اما عمیق، و آلن دوباتن با صدایی آرام و بریتانیایی نشسته‌اند.)اروین یالوم (نگاهت می‌کند، آهسته): «هیچ‌کس نمی‌تونه قول بده که این یک سال راحت خواهد بود. اما اگر هر روز از خودت بپرسی: آیا امروز، خودم بودم؟ اون‌وقت نه تنها نشکستی، بلکه رشد کردی.»من: یعنی حتی اگه هر روز آسون نباشه، ولی اگر بتونم خودم بمونم، شکست نیست؟یالوم: درست همینه. رنج اجتناب‌ناپذیره. اما رنجی که از انتخاب آگاهانه میاد، معنا داره. تو داری انتخاب می‌کنی، نه قربانی بودن، نه اجبار. این فرق بزرگیه.گبور مته (خم می‌شه جلو، با صدای آرام و پرحس): «تو دیگه اون کودک تطبیق‌پذیر نیستی. الان بالغی. اگه قراره برگردی، فقط زمانی معنا داره که بتونی بگی: این زخم من نیست. این گذشته‌ی اوناست. من اینجام، بالغ، آگاه، و آزاد.»من (با بغض): ولی من هنوز خیلی جاها از شنیدن صدای بابام یا از نگاهش، منقبض می‌شم. مثل همون کودک.گبور: این طبیعی‌ه. بدن و روانت حافظه دارن. اما تو ابزار جدیدی داری. دیگه تنها نیستی. می‌تونی هر بار که اون حس اومد سراغت، بگی: من حالا یک زنم. من مرز دارم.آلن دوباتن (لبخند ملایمی روی لب دارد): «تو درگیر زیباترین شکلِ عشق انسانی هستی: عشقی که نمی‌خواد پشت خودش ویرانی بذاره. اگر می‌خوای بمونی، بمون؛ اما نه به‌عنوان نجات‌دهنده، بلکه به‌عنوان زنی که هم‌زمان برای خودش هم می‌جنگه.»من: یعنی می‌تونم بمونم، اگر بتونم خودم رو هم حفظ کنم؟آلن: آره. مسئله این نیست که موندن خوبه یا بد. مسئله اینه که چطور می‌مونی.اگر موندنت باعث بشه بنویسی، بخونی، برای آینده‌ت بجنگی—تو داری راه رو ادامه می‌دی.تو فقط قراره از یه خونه‌ی پر از خاطره عبور کنی، نه توش بمونی.تراپیست (دوباره وارد گفت‌وگو می‌شود): خوب... حالا که صدای هر سه‌شون رو شنیدی، بگو—می‌خوای این یک سال چطور بگذره؟من (آرام اما مطمئن): با مرز. با مراقبت. با نوشتن. با اپلای. با وقت‌هایی برای خودم. با عشقی که آگاهانه انتخاب شده.من نمی‌خوام قهرمان باشم.نمی‌خوام قربانی باشم.فقط می‌خوام دختر مادرم باشم، و زنی که برای خودش هم ایستاده.تراپیست (لبخند می‌زند): پس بنویسش. بذار یادت بمونه چرا موندی.📌 و من اینجا نوشتم، برای روزهایی که شاید شک کنم. برای لحظه‌هایی که فرسوده‌ام، یا وسوسه شم فراموش کنم چه راهی اومدم.یک سال مهلت دادم.به خانواده‌م.به خودم.به فرصتی برای همزیستی، نه فدا شدن.و اگر روزی دوباره خسته شدم، این کلمات رو می‌خونم و یادم می‌اد: من با عشق موندم، اما نه بی‌مرز.</description>
                <category>zoha</category>
                <author>zoha</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 23:43:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابطه‌ای که خسته‌ات می‌کند، ولی نمی‌توانی رهایش کنی..</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C-ceoeefhot0qx</link>
                <description>راهنمایی مهربانانه برای شناخت، تاب‌آوری و بازیابی آرامشبعضی رابطه‌ها در ظاهر بی‌تنش و آرام‌اند، اما در لایه‌های پنهانی‌شان چیزی وجود دارد که به‌مرور روح‌مان را خسته می‌کند. اگر تا به حال احساس کرده‌اید که در رابطه‌ای هستید که مدام در حال توضیح دادن خودتان، محافظت از احساسات طرف مقابل یا شک کردن به درستیِ حس‌های خودتان هستید، شاید با پدیده‌ای به‌نام نارسیسیسم پنهان (Passive Narcissism) روبه‌رو باشید.برخلاف نوع کلاسیکِ خودشیفتگی که با خودبزرگ‌بینی و قدرت‌طلبی آشکار همراه است، نارسیسیسم پنهان زیرپوستی، ساکت و گاهی حتی «بی‌آزار» به‌نظر می‌رسد. اما تأثیراتش می‌تواند عمیق و فرساینده باشد.از دیدگاه گبور مته، خودشیفتگی پنهان نوعی مکانیزم دفاعی است که ریشه در تجربه‌های آسیب‌زای دوران کودکی دارد. کودکی که احساس دیده‌شدن، دوست داشته‌شدن یا ارزشمندی را تجربه نکرده، برای بقا، ناچار است خود واقعی‌اش را پنهان کرده و نقابی بسازد که مورد پذیرش قرار گیرد. این نقاب ممکن است بعدها به شکل خودشیفتگی پنهان ظاهر شود: فردی که به‌جای فریاد &quot;من مهمم&quot;، در سکوت، با حساسیت زیاد نسبت به طرد، بی‌توجهی یا انتقاد واکنش نشان می‌دهد. چنین فردی ممکن است از درون احساس ناکافی بودن کند اما آن را با سکوت، کنایه یا قربانی‌نمایی بپوشاند. از نظر مته، این رفتارها فریادهای خاموشی برای دریافت محبت، تأیید یا حتی ترحم هستند—نوعی وابستگی عاطفی که از نبود توجه و درک در گذشته شکل گرفته است.در این نوشته، تلاش می‌کنم به زبان ساده و انسانی، این الگوی رفتاری را بشناسیم، راهکارهایی برای زندگی در چنین رابطه‌ای پیدا کنیم و مهم‌تر از همه—یاد بگیریم که چطور خودمان را از درون ترمیم کنیم. اینجا قرار نیست کسی را محکوم کنیم. هدف، آگاهی، همدلی با خود، و بازیابی قدرت درونی‌مان است.ویژگی‌های رایج نارسیسیسم پنهان۱. حساسیت زیاد به انتقادکافی‌ست نظر کوچکی بدهید، و ناگهان با قهر، سکوت یا واکنش دفاعی شدید روبه‌رو شوید. همه چیز انگار شخصی برداشت می‌شود، حتی وقتی نیت‌تان کمک یا همدلی بوده.۲. رفتارهای منفعل-پرخاشگرانهاحساسات منفی به شکل مستقیم بیان نمی‌شوند. در عوض، کنایه، سکوت‌های طولانی، یا رفتارهای غیرمستقیم مثل خراب کردن برنامه‌ها یا انجام ندادن وظایف، راهی برای ابراز نارضایتی هستند.۳. قربانی‌نماییآن‌ها اغلب خودشان را قربانی شرایط یا آدم‌ها می‌دانند. هیچ‌کس قدردان‌شان نیست، همه در حقشان بد کرده‌اند... و این داستان تکرار می‌شود.۴. ناتوانی در همدلی واقعیشاید ظاهر مهربان یا دلسوزی داشته باشند، اما در لحظه‌هایی که شما واقعاً به درک و حمایت نیاز دارید، غایب‌اند.۵. کنترل پنهان و نامرئیکنترل‌گری نه با فریاد و تحکم، بلکه با احساس گناه دادن، تحریف واقعیت (گس‌لایتینگ)، و جابجایی نقش‌ها اتفاق می‌افتد. شما ناخواسته مسئول احساسات او می‌شوید.آنچه درون شما اتفاق می‌افتددکتر گبور مته، پزشک و نویسنده‌ای که زندگی خود را وقف درک ریشه‌های دردهای درونی کرده، باور دارد که «بسیاری از ما، به جای زندگی کردن با خودِ واقعی‌مان، در حال زنده ماندن با نقابی هستیم که برای حفظ رابطه ساخته‌ایم.»اگر احساس می‌کنید:مدام در حال معذرت‌خواهی‌اید.خودتان را سانسور می‌کنید تا او ناراحت نشود.نمی‌دانید واقعاً کی هستید، چون در رابطه گم شده‌اید...بدانید که تنها نیستید. این احساسات نشانه‌ای‌ هستند از اینکه باید به درون‌تان گوش دهید و با مهربانی، مرزهایی تازه بسازید.راهکارهایی برای بازسازی رابطه با خود و دیگری۱. گفت‌وگوی صادقانه و آراماز زبان &quot;من&quot; استفاده کنید. مثلاً بگویید: «من احساس خستگی می‌کنم وقتی بار همه‌چیز روی دوش منه.»بی‌نیاز از مقصر ساختن، فقط حقیقت خود را بگویید. حتی اگر درک نشدید، شما به خودتان احترام گذاشته‌اید.۲. مرزگذاری سالممحبت بدون مرز، خودویرانگری‌ست. روشن، مهربان و قاطع بگویید چه چیزی برایتان قابل‌پذیرش نیست. اگر قرار شد وظیفه‌ای را انجام دهد و نکرد، نتیجه‌اش را خودش ببیند. شما مسئول جبرانش نیستید.۳. مراقبت از بدن و روان خودبه قول گبور مته: «بدن شما دروغ نمی‌گوید.» اگر در رابطه‌ای هستید که دچار اضطراب، بی‌خوابی، خستگی یا دردهای مبهم شده‌اید، این پیام‌هایی هستند از روان‌تان که دارد فریاد می‌زند.مدیتیشن، نوشتن احساسات، ارتباط با دوستان امن، و گاهی حتی تنها قدم زدن، شکل‌هایی از مراقبت‌اند.۴. شناخت الگوی سوءاستفاده عاطفیاگر شریک‌تان گاهی شما را بالا می‌برد و گاهی بدون دلیل سرد و بی‌احساس می‌شود، وارد چرخه‌ای از وابستگی عاطفی سمی شده‌اید.بدانید که این بالا و پایین‌ها نشانه‌ی عشق نیست. نشانه‌ی بی‌ثباتی است.۵. اگر فرزند دارید...فرزند شما در حال تماشای الگوی رابطه شماست. به او بیاموزید که صدا داشتن، مرز داشتن و احساس داشتن، عیب نیست. اگر خودتان آسیب می‌بینید، او هم به‌طور غیرمستقیم آسیب می‌بیند.یک سوال مهم: آیا نادیده گرفتن رفتار او کار درستی است؟نادیده گرفتن گاهی مثل عقب‌نشینی تاکتیکی‌ست. اما اگر تبدیل به عادت شود، فقط به او اجازه می‌دهد رفتارش را ادامه دهد و شما را بیشتر از قبل فرسوده کند.تا وقتی خود او تمایلی به تغییر نداشته باشد، شما نمی‌توانید او را نجات دهید. اما می‌توانید خودتان را نجات دهید.در پایان:نارسیسیسم پنهان همیشه با داد و بیداد یا تحقیر آشکار همراه نیست. گاهی با سکوت، با کنترل نامرئی، با نگاه‌هایی که شما را کوچک می‌کنند، خودش را نشان می‌دهد.اما شما شایسته‌ی رابطه‌ای هستید که در آن:صدایتان شنیده شود.مرزهایتان محترم شمرده شود.خودِ واقعی‌تان پذیرفته شود، نه نسخه‌ای سانسورشده از شما.اگر همه‌ی تلاش‌های شما به جایی نرسید، رها کردن چنین رابطه‌ای ضعف نیست—شجاعتی‌ست برای بازیابی خویشتن.بر اساس نظریات دکتر کریگ مالکین، افرادی که با شریک یا عضوی از خانواده‌ی دارای خودشیفتگی پنهان زندگی می‌کنند، معمولاً نمی‌توانند به تنهایی باعث تغییر یا درمان او شوند، مگر اینکه خود فرد آگاهانه بخواهد تغییر کند. مالکین تأکید می‌کند که خودشیفتگان پنهان به‌دلیل اضطراب، ترس از طرد، و ناامنی‌های عمیق، اغلب در برابر آسیب‌پذیر بودن یا مراجعه به درمان مقاومت نشان می‌دهند، چون درمان را تهدیدی برای تصویر ذهنی شکننده‌شان می‌بینند. با این حال، اگر رابطه‌ای همراه با مرزبندی سالم، گفت‌وگوی شفاف و امن، و تأکید بر نیازهای عاطفی واقعی برقرار شود، احتمال دارد که فرد دارای خودشیفتگی پنهان آرام‌آرام به سمت خودآگاهی و پذیرش کمک حرکت کند. برای کسانی که با این افراد زندگی می‌کنند، مالکین توصیه می‌کند که تمرکزشان را نه بر تغییر دیگری، بلکه بر مراقبت از خود، حفظ عزت‌نفس، و کاهش وابستگی عاطفی ناسالم بگذارند.</description>
                <category>zoha</category>
                <author>zoha</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 23:20:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روی چرخ‌های زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha/%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-wyqyspey8yb9</link>
                <description>بچه که بودم، عاشق اسکیت بودم.اما مامان و بابا هیچ‌وقت مرا کلاس اسکیت ننوشتند.نه اینکه نخواهند، نه اینکه نمی‌توانستند، بلکه تصمیم گرفتند به جای اسکیت، درس زندگی یادم بدهند.&quot;اگر واقعاً دوستش داری، باید خودت برایش تلاش کنی.&quot;اولین اسکیت واقعی‌ام را با جایزه‌ی معدلم خریدم—۳۰ هزار تومان، سال ۸۶.شاید بیشتر بود، شاید کمک کردند، اما گذاشتند که حس کنم خودم به دستش آورده‌ام.هر شب به کوهسنگی می‌رفتیم.مامان، بالای شیب می‌ایستاد.بابا، پایین سراشیبی.و من، بین آن‌ها، سر می‌خوردم، زمین می‌خوردم، بلند می‌شدم، دوباره امتحان می‌کردم.&quot;ببین بقیه چطور حرکت می‌کنند.&quot;هرشب با وجود خستگی کنارم ایستادند، مراقبم بودند، اما گذاشتند که خودم یاد بگیرم.حتی قبل از اینکه اسکیت داشته باشم، برایم زانو‌بند خریدند.که بدانم افتادن، بخشی از مسیر است، نه نشانه‌ی شکست.و من فقط اسکیت یاد نگرفتم. یاد گرفتم که زمین خوردن، بخشی از راه است. یاد گرفتم که هیچ‌کس همیشه دستت را نمی‌گیرد. یاد گرفتم که اگر بخواهی، خودت راهش را پیدا می‌کنی.حالا، سال‌ها بعد، هنوز همان درس‌ها را زندگی می‌کنم.در برنامه‌نویسی، در تصمیماتم، در مواجهه با مشکلات.منتظر نمی‌مانم، ناامید نمی‌شوم.می‌دانم که باید خودم راهش را پیدا کنم.و این، چیزی است که از اسکیت نیاموختم، از انها آموختم.نه فقط مهارتِ حرکت، نه فقط تعادل، بلکه شجاعتِ دوباره بلند شدن.</description>
                <category>zoha</category>
                <author>zoha</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2025 10:28:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگجوی اندوهگین</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87%DA%AF%DB%8C%D9%86-klbp9oudq4xn</link>
                <description>وقتی به دنبال کشف ناشناخته ها میریو اولین نفری هستی که تو یک مسیر جدید قدم میزاریاتفاقات وحشنتاکی ممکنه برات بیافته اتفاقاتی که هیچ وقت راجع بهشون با هیچ کس حرف نمیزنیحتی اگر بگی هم هیچ وقت کل ماجرا رو نمیگی و هیچ کس درک نمیکنه که چی رو از سر گذروندی در حالی که میدونی اون یک اتفاق ساده نبود و بعد اون اتفاق هیچی مثل قبل نشد اون اتفاق تجربه نزدیک به مرگ بود ( یا شاید قتل؟؟) بعید میدونم اگر اون یک سانت فاصله نبود  قاتل  قصاص میشد...این جور وقتا فقط با خودت میگی هیچی نبوده تموم شده راجع بهش حرف نمیزنیم به تراپیست دروغ میگیم و هیچ وقت هیچ کس نمیفهمه اضطراب یهو از کجا سروکله اش پیدا شده انقدر دروغ میگی که فراموش میکنی چی شده ولی این اتفاق ها با فراموش کردن از بین نمیرن مثل یک سیاه چاله همه چیز رو تغیر میدن انقدر روی تصمیماتت اثر میزارن تاهیچ اثری از نور باقی نمونه تا یک روزی بعد یکسال به خودت بیای ببینی ته یک چاهی کنار ادم های اشتباه و پر از سو تفاهم و غلطاز تاثیر دوست اشتباه نگذریم اگر یک دوست اشتباه کنارت باشه کوچک ترین شانسی برای گذر از کنار سیاه چاله رو نداری اون  دوست مستقیما هلت میده داخل سیاه چاله ..خارج شدن از سیاهی چاهی که درونش فرو رفتی سخته تنهایی باید باخیلی چیزها بجنگی ..خیلی ها رو رها کنی و اقرار کنی که تصمیمات این یکسالت اشتباه بودن..اشتباه بود که بری فلان جا با فلان ادم خوب باشی با اون یکی نباشی تمام دوست هات تمام اشناها و غریبه ها ادم های اشتباهی بودن..بعد اینکه جرئت رها کردن همه چیز و همه کس رو پیدا کردی و جنگیدی که از چاه بیرون بیای و به روشنایی روز برسی ترس از سیاهی همیشه همراهته ترسی که ادم های عادی درک نمیکنن و خارج از کنترله فقط یواشکی میری زیر پتو تا ضربان قلبت بیاد پایین و کسی نفهمه ترسیدی..ادم های نادونی پیدا میشن که بهت میگن ضعیف و ترسو وهیچ وقت نمیدونن که زنده موندنت معجزه است اگر الان داروی نمیخوری یک معجزه است ..اگر زخمت هات رو با نوشتن مداوا میکنی و از درد جیغ نمیکشی یک معجزه است زندگی واقعی هالیوود نیست که روی  شجاعت هات اهنگ مونتاژ کنن و لایک بخوره فقط یک سیاه بازیه که هیچ تماشا چی نداره ..  </description>
                <category>zoha</category>
                <author>zoha</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 14:33:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من با نقاب یا بی نقاب</title>
                <link>https://virgool.io/Bartarinha/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-puytssxkdesq</link>
                <description>من واقعی تقدیم میکندافکار ۴ اردیبهشت ساعت   ۰۰:۱۵من واقعی همین قدر نا متعادل دوست دارد تعادل را رو ی نوک انگشتی برقرارکند:)امروز با تیپ خودم رفتم تو خیابون همون تیپی که همیشه دوستش داشتم ولی میترسیدماز تمسخر از مقبول نشدنمهیچ وقت اونجوری نپوشیده بودمو نتیجه عجاب اور بود واسم لاقل واسه من که همیشه عنصر نا مطلوبم واسه جامعه واسه منی که همیشه میرم مغازه صاخب مغازه به زور کارم رو راه میندازهدر واقع من نقاب زیاد دارم نقاب دختر مهربون و سادهنقاب دختر خستهنقاب دختر سطحی نگرنقاب دختری که ساکتهنقاب دختر فراموش کارمن واقعی هیچ کدوم از این ویژگی ها رو ندارهو سالهاست نقاب زده چون فکر میکرد اگه بتونه دیگران رو بخندونه اونا دوسش خواهند داشت یا مقبول میشهچون وقتی دید هیچ کس دورش نیست تا هر چیزی رو ازش برداشت علمی بکنه و ایده های عجیب غریب بسازه نقاب زدانقدر نقاب زد که شد میمیک اصلی صورتشیهو به خودش اومد و دید همین جوری پیش بره برای مقبول شدن باید ی نقاب از کرم و لوازم ارایشی هم بزاره رو صورتش با همه هم مهربون باشه  چیزایی که اصلا نبود این وسط خود درونش سعی داشت بگه نه من اینا نیستم پس شد پر از تناقضشد کسی که خودش هم خودش رو دوست نداشتدر نتیجه بقیه رو هم نمی تونست دوست داشته باشهو در نتیجه باور هم نمی کرد که کسی دوستش داشته باشهو حالا خسته از نقاب هاشدلگیر از حس هاش داره داره نقاب هاش رو میکنه میریزه دور و میبینه هیچ چیز جز ی خود گم شده نداره و رفته دنبال خودشدنبال فکر های یهویی و دیوونه وارشمثلا چی میشه اگه امشب بره به اونی که بلاکش کرده بگه سلام خوبی چه خبر؟:)حوب اون امتحان کردن چیز های امتحان نشده و خلق چیزای جدید و تجربه شون رو دوست دارهمسلما هیچکس تو دنیا این کارو نکردهنه اینکه بخواد ازمایش کنه رو ادما اون فقط این کارو دوست داره انجام بده چون ی چیزی توی سرش میگه بیا ی پیشامد تصادفی درست کنیم و نتیجه اش رو ببنیماون میخوادبیخیال این باشه که دیگران دوسش دارن یا ندارنبیخیال اینکه دیگران ممکنه دیوونهبی هدف یا هرچیزی خطابش بکنن نه این خیلی جرئت میخوادمن نمی تونممن سه سال اینجوری بودم و رو غلطک پیشرفت تو اون سه سال هیچ دوستی نداشتمولی خوب الان هم هیچ دوستی ندارمدوستی که همش ادمو تخریب کنه دوست نیستراستش دلم هم نقاب میزنه وقتی میشکنهمث لیوان ها فرانسویی قدیمی مامان که بار ها از از بلندی ها افتاد و نشکستن و ریختن تو خودشون و ی دفعه با ی تلنگر میشکنن منم ناراحتی هام از یک فردو میریزم تو خودم بروزشون نمیدم و پهو با ی تلنگر میبینم دیگه نمیشه و یهو میرم بی خداحافظی میزارمش به حال خودش حتی اگه اونجا مال من باشه اتاقم باشه و اون فرد هم اتاقیم باشه من میرم حتی به قیمت اواره شدنم ان که دست دهد نان دهد انکه نیاز به مکانی برای اسکان دهد نمازخانه ی خوابگاه را دهد=) و از اون طرف همش مواظبم دل کسی خط نیافته چون درد دل شکستن رو چشیدمالبته عصبانی بشم و حدش بگذره اگه ببینم میتونم دلم رو نجات بدم پا روی وجدانم میزارم اصلا شاید جمله ی بالا هم جمله ی نقاب دختر مهربون و صبورم باشه راستش اون بیشتر از دوست داشتنی بودن به نظره خره بله خر همون حیوون نجیبی بار یکی ازم پرسید تو چرا همش فکر میکنی دیگران انقدر بیکارن که بیان تورو قضاوت کنناون موقع جوابشو نمی دونستم ولی بعد خودمو دیدم که هنوزم ادما واسش موجوداتی ناشناخته ان و داره ازمایش و بررسی میکنه نمونه ی اماریش کوچیکه وشامل دوستاش و خانواده اش  و هرکی گیرش بیاد میشه مسلما شما انقدر بیکار نیستید که راجب من فکر کنید و باخودتون نمیگید این چه بیکاریه دیگه چون بیکار نیستید =))) اصلا نمی دونم چیشد که ی دفعه شروع کردم به توضیح و کشف خودم از اثرات تمرکز و سوکوت زیادتو کتابخونه است احتمالاو من  منی که دیگه نمیخوام فکر کنم چه جوریه و واسه بقیه توصیفش کنم شمارو با این کلاف سردرگم متن و پر غلط تایپی تنها میزاره باشد که سرگردان شوید=)))   </description>
                <category>zoha</category>
                <author>zoha</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 15:03:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات توییتر نرفتنم</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%85-xasy4im2ab6w</link>
                <description>راسبش اگه بهتون بره نمیخوره باید بگم که تا اینجا که عالیهچون وقت دارم بیشتر وب گردی کنم نوتیفی نیست که چکش کنم البته من در هرصورت درس نمی خونم مر اینکه معتاد به درس بشممن همیشه اعتیاد داشتم به خوندن و چون اعتیاد چیز جالبی نیست منم هیچ وقت به خوندن چیز های مفید اعتیاد نداشتم این اعتیاد تو ابتدایی شامل خوندن هرچی گیرم میومد میشد از بیلبورد تو خیابون گرفته تا تموم کردن کل سری قصه هایی برای کودکان تو ی شبتو راهنمایی جون راهنما ی خوبی نداشتم شامل خوندن کلی رمان میشه...تو دبیرستان هم شامل جویدن کتاب های درسی و چندتا کتاب فلسفی مذهبی میشه...و ی مدت شامل تلگرام بود تا مدتی پیش شامل تایم لاین میشد و اکنون شامل بیشتر صفحات وب میشه از کوئرا بگیر تا ویرگول مقالات پیشنهادی گوگل و jadi.net از میزان عمقشم بگم که انقدر رفتم تا رسیدم به اولین رادیو گیک جادی که مال حدود ۱۱سال پیش بود....و البته من همچنان با درس های دانشگاه به جز بعضیاشون حال نمیکنم از اون طرف هم باید معدل الف بشمباشد که اینترنت قطع شود بلکه حرف های استاد جذاب شود....=)))) </description>
                <category>zoha</category>
                <author>zoha</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 15:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من شکست خوردن رو به شروع نکردن ترجیح میدم</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha/%D9%85%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-y3l9kgkt4dbb</link>
                <description>نمیدونم پست قبلی ام رو خوندید یا نه این پست قراره ادامه ی همون باشهمن اون روز قرص نخوردم و به حیات م ادامه دادم البته این قسمتش به کسی مربوط نیستقسمت سخت ماجرا خالی شدنهمن دیگه نمی تونم حرف بزنم من پر حرف دیروز امروز هیچی نداشت بگهخیلی وقته نمیتونهبه خاطر همون ادم های اشتباهیمنی خیلی وقته حالش خوب نیست تظاهر میکنه خوبه امید داره ولی نیست من ی زندانی ام که تا دیوار ها ی اطرافمو ندیده باشم حالم خوبهما هممون زندانی ایم روی زمین فقط امید واهی داریم و حسش نمیکنیممشکلات من سکوت من زندگی شخصی من شکست هام رنج هام هیچ کدوم به کسی ربط ندارهمن به هر دری زدم اما حتی در ایمان هم نشدمن المانی رو یاد میگیرممن کلاس ساز دهنی ثبت نام میکنم هرچند پر از نشدن باشممن همیشه نتونستم این بارم نمیتونم ولی نتونستن دلیل بر تجربه نکردن نمیشهدلیل بر دست کشیدنمن زندگی میکنمدوباره عاشق میشمقانون شکنی میکنمعنصر بد جامعه میشممیخندمو موفق میشم و شکست میخورممن اینجا نمی مونممن نمی زارم جو مسخره ی دانشگاه بهم غالب بشهمن نمی زارم محافظه کاری مامان بابام روم تاثیر بزارهاین یک جنگ بی انتهاست و من میجنگم تا از پا در بیامیا شاید زمونه دست برداره از لج بازیمن میخوام من همه ی تلاش خودمو میکنمشاید هیج دوست خوبی نداشته باشمحتی اگه هیچ چیزی نداشته باشممن از صفر ساختممن همون شاگرد بد خط اول ابتدایی امهمون مخ ریاضی کلاس سومهمون که هیچ وقت هیچ کس عددی حسابش نکردهمون که شد بین اون سه تا دختر همونی همیشه اسمش رو دیوار بودشاید هیچی خوب نشده باشهشاید موفق شدم ولی موفقیتم باب میلم نبودهولی ادامه میدم مهم نیست چی بگینخرخوناحمقبی هدف بچهتک بعدیمن راهمو میرممن شکست خوردن رو به نخوردن ترجیح میدماره من همونم که قبل از دانشگاه نمیدونست برنامه نویسی چه جوریهمن همونم که همیشه جواب کدوم فرزانگان درس میخونیش میشد ارمینه من نمیزارم بهم برچسب بزنید و محدودم کنید:))دیوونه اونیه که لذت راه رفتن زیر بارون رو از خودش بگیرههرچی میخواید حالا بگید ادم های دور و برم شکست ها  و موفقیت های من مال منن نه مال شما پس دهنتون رو ببندید</description>
                <category>zoha</category>
                <author>zoha</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2019 23:33:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من فقط ی کم قوی تر شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha/%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C-%DA%A9%D9%85-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%85-xsoanzww0q4f</link>
                <description>تو این چند روز که گذشت تو این مدت که چشمم به ویرگولی بود که اونم اخراش بستنتو این مدت که گوشیم به نال(فنا)رفت و نوکیا به دادم رسیدتو این مدت که تنها شدمتو این چند هفته که  ....بعضی چیزا رو نمیشه گفت نه که راز باشن هانه از راز بدترن اصن قابل بیان نیستناون قدر بدن که اون بدبختی های دیگه در مقابلشون مث شوخیهشاید خیلی چیزا عوض شده باشه ولی من هنوز همون ادمم همون که نباید زیاد بگه چون میفهمن کم میدونههمون که عجیب فکر میکنههمون که بهترین دوستش بدترین دوستشه اشتباه نکنین من دوستای زیادی دارم فقط با ی ادم اشتباهی تو ی وقت اشتباهی دوست شدممن فقط ی کم قوی تر شدم اون قدر که بتونم با تنهایی دوست بشم:)شاشاید بقیه بگن خرخون شدی یا چاق شدیولی من فقط ی کم بزرگ تر و ی کم قوی تر شدم:)</description>
                <category>zoha</category>
                <author>zoha</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 15:58:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کد نتچرال مرج سورت رو داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha/%DA%A9%D8%AF-%D9%86%D8%AA%DA%86%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%AC-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-peysvmbewmxd</link>
                <description>این سوال ی دانشجوی خسته است که امتحان داره وقت  طراحی الگوریتم رو نداره اول ترم کد رو دیده ولی تو خوابشم نمیدیده ی روز نتونه به سایت گیک فور گیک وصل بشه کد هم ازش سوال ممکنه بیادبماند که اون دانشجوی بدبخت ویندوز نداره  هفته ی دیگه ارايه داره و نمیتونه از سایت powerpoint.com استفاده کنه پاور بسازه و حتی به اموزش های لیبر افیس هم دسترسی نداره (از کجا پیدا کنه جای چی کجاست؟)حتی نمیتونه به استادش ایمیل بده و ....  خوب حداقل بیشتر حرف میزنم با ادما:////هیچ کس هم نمیتونه بگه سرچ کن (خنده ی شیطانی)خلاصه اگه کسی کد رو داره یا حوصله ی فکر کردن داره بنویسه بفرسته لطفا :/</description>
                <category>zoha</category>
                <author>zoha</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2019 12:23:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات زندگی خوابگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-exs3qxgwtaxr</link>
                <description>اینکه صبح روزی که تازه از خونه برگشتیهمهی حس های دوست نداشتنیت بیان سراغت و قدرت تمرکزت رو ازت بگیرناینکه این حس ها اونقدر قوی هستن که تو همش دلت بخواد بزنی بیرون از خوابگاه و به چیزهای متفرقه فکر نکنی و درس یعنی ی جای کار بدجوری ایراد دارهادما نیاز دارن دوست داشته بشن گاهی این حس انقدر شدیده که باعث میشه راضی بشن با هرکسی دوست بشن تا دوست داشته بشننمیدونم از کجا بود که این حس سراغم اومد و هرلحظه شدیدتر شد ولی با هر رفتار سرد از دوستام داره بدتر و بدتر میشه این ی ضعفه ی ضعف خیلی بزرگ ضعفی که باعث شد وقت زیادی رو تو شبکه های اجتماعی دنبالش باشمولی خوب میدونید اونجا همه چندتا عکس و چندتا نوشته هستن نمیشه ازشون توقعی داشتادم نیاز داره به حس مقبول بودن و تنها چیزی که اینجا حس نمیشه همینهشاید اگه دوستی داشتم که مطمئن بودم با من واقعا دوسته نه اینکه صرفا چون من ی همکلاسیم که ی روزی دوستش بوده داره تحملم میکنه خیلی راحت تر و خیلی معقولتر رفتار میکردماما گاهی ادم نیاز داره بزنه زیر گریه تا ببینه کی میاد دلداریش بده کی مسخره اش میکنه که خوب متلسفانه گذینه ی دوم واسم رخ دادحس سوخته بودن حس موجودی که واسه هیچ کس جالب و باحال نیست از رفتار های همشون معلومه وخوب من ی کم فقط زیادی خودم بودم بی نقاب ادما هیچ وقت خود واقعی ما رو دوست ندارن و نداشتن وگرنه چرا اینهمه نقاب داریمراستش فکر کنم بد نباشه دوباره برم تو اتاقم برم سراغ چیزی که میدونم دوسش دارم و میدونم دوسم داره و دوباره به همه سلام کنم تا حس هام یادم برهراستش اتاق ترم پیشم اگرچه توش همیشه دعوا بود اما به قدر کافی توجه بود الان بیشتر حس روح بودن دارم تا...در اینکه من به قدر کافی دوست داشتنی هستم مثل بقیه ادما هیچ شکی نیست شاید باید اونا رو کنار بزارم لازمه بازم بگم قبل امتحانه و ویرگول نویسیم گل کرده??</description>
                <category>zoha</category>
                <author>zoha</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2019 09:01:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>